تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دختر شمالی

صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#21 | Posted: 10 Jan 2014 22:48
پذیرفتم وبلافاصله روی طاقچه نشستم .دامنم آنقدر بلند بود که پاهایم را میپوشاند.خودش خم شد وچین های دامنم را مرتب کرد.کمی عقب رفت ونگاه دقیقی به زاویه قرار گرفتنم در دوربین انداخت.
_میشه سرتو یه چهل وپنج درجه به بیرون بچرخونی؟
مثل اینکه سرم را زیادی چرخانده بودم که او جلو آمد وگفت:نه اینقدر
چانه ام را گرفت وبه طرف خود چرخاند.برای لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد.شاید نباید آنطور خجالت میکشیدم اما دست خودم نبود.سرخ شدنم باعث شد اونیزسربه زیر بیاندازد
_ببخش اصلا حواسم نبود
به آرامی گفتم :خواهش میکنم.
بعد از اینکه در چند حالت از من عکس گرفت.به بهانه حضور تعدادی از مهمان ها او را تنها گذاشتم.اما هنوز آن دوچشم سبزرهایم نمیکرد.ومدام در برابر چشمانم قرار میگرفت.خوب میدانستم که در این چند روزه حضورش ذهنم را حسابی مشغول کرده بود امادر قلبم هنوز خبری نبود.واین موضوع باعث میشد بیشتر عذاب بکشم.
سیما خانوم داشت با علاقه برای مرغ وخروسها دانه می پاشید.واز دیدن تلاش انها برای دانه پرچیدن هیجان زده شده بود.لبخند بی اختیاری روی لبهایم نشست.
با دیدنم خندید وگفت:زندگی اینجا واقعا لذت بخشه.حالا میفهمم چرا پدرم نمیتونست از گیلان دل بکنه.این خاک آدمو دامنگیر خودش میکنه.با اینکه مادرم مال گلپایگان بود وخود منم تهران به دنیا اومدم. اما بازاینجارو وطن اصلیم میدونم.
_فکر میکنم به خاطر اینه که شما پدرتونو خیلی دوست داشتین
سیما خانوم آهی ازسر حسرت کشید وگفت:آره من اون خدا بیامرزرو خیلی دوست داشتم.سرنوشتشم مثل منش ورفتارش عجیب بود.هنوزم نمیتونم درک کنم چرا اون با داشتن زن وبچه تواینجا با مادرم ازدواج کرد؟اونم درحالیکه عاشقشون بود.
با کنجکاوی کنارش روی پله نشستم وبه حرفهایش گوش دادم
_خانواده ی مادرم میدونستن پدرم زن وسه تا بچه داره.با اینحال رضایت دادن مادرم که فقط چهارده سال داشت باهاش ازدواج کنه.بعدها از مادر مه لقا زن اول پدرم شنیدم که بعد از فوت پدربزرگم دایی هام که دوست پدرم بودن برا اینکه از زیر بار مسئولیت خواهرشون رها شن اونو به پدرم پیشنهاد دادن.پدرمم قبول کرد باهاش ازدواج کنه.مادرم اصولا زن کم حرفی بود ومن از اون در این مورد چیزی نشنیدم...بعد از فوت پدرم ترس اینو داشتم که من ومادرم آواره بشیم.آخه دایی هام با اینکه ثروتمند بودن اما از ما چندان حمایتی نمیکردن.دیگه تو خرج روزمره مونم مونده بودیم که یه روز مادر مه لقا و برادر بزرگش دایی رمضان اومدن سراغمون.من تا اون روز زن اول پدرمو ندیده بودم.زینت خانوم برخلاف مادرم که آرام وخجالتی بود زنی شاد وخوش سر وزبون بود.انتظار داشتم با ما رفتار بدی داشته باشه اما اون خیلی مهربون ونازک دل بود.به مادرم بیشتر میخورد دختر زینت خانوم باشه تا هووی اون... چون توتهران کسیو نداشتیم که زیر بال وپرمونو بگیره بازینت خانوم ودایی رمضان راهی گیلان شدیم ومن برا اولین بار خواهر بزرگم مه لقا ودوتا برادرام حسین وعلی رو دیدم چه دوران قشنگی بود.همه مون کنار هم زندگی میکردیم. هرکی از اصل ماجرا باخبر میشد انگشت به دهان میموند که چطور دوتا هوو باهم اینطور صمیمی هستن...عاشق گیلان شده بودم فکر جدایی از اینجا وخونواده جدیدم برام مثل کابوس بود.دلم میخواست این جمع صمیمی حفظ شه .اماوقتی مه لقا با آقا مهدی پسر دایی رمضان ازدواج کرد غم عالم به دلم ریخت.دوست نداشتم اونو ازمون جداکنن.اون اوایل ازبابای مصطفی بدم میومد.اینو به خودشم گفتم...عروسی مه لقا یکی از قشنگ ترین عروسی هایی بود که من به عمرم دیدم.کلی مهمون دعوت شده بود وهمه سرشون حسابی شلوغ بود.تو اون مراسم بود که دایی یوسف برادر کوچیکه زینت خانومو دیدم.اونطور که میگفتن وقتی هیجده سالش بوده خاطرخواه یکی از دخترهای فامیلشون میشه بعد که خونواده دختره بهش جواب رد میدن میره سربازی وبعدشم تو تهران کار وکاسبی راه میندازه هرگز ازدواج نمیکنه ودیگه برنمیگرده.این دفعه هم فقط برای عروسی خواهرزاده وبرادرزاده ش اومده بود...مادرم اونموقع فقط 26 سالش بود وچون خیلی خوش بر و رو بود خواستگارای زیادی داشت.اما راضی نبود منو زیر دست ناپدری بزرگ کنه...یه ماهی از عروسی مه لقا میگذشت که دایی رمضان وخونوادش همراه دایی یوسف اومدن خونمون ومادرمو واسه دایی یوسف خواستگاری کردن.همه مون شوکه شده بودیم.البته زینت خانوم همه چیو از قبل میدونست واونم بود که با نصیحت مادرمو راضی کرد زن دایی یوسف بشه.ترس جدایی از داداشام و برگشتن دوباره به تهران غم عالمو به دلم ریخت ...جالب اینجا بود که تو اون بین من فقط آقامهدی رو مقصر میدونستم که با عروسیش باعث شد سروکله دایی یوسف پیدا بشه...دل کندن ازاینجا برام عذاب بود.انگار داشتن جونمو ازم میگرفتن.تا چند مدت بعد اون جدایی اجباری غصه دار بودم اما دایی یوسف اونقدر در حقم مهربونی کرد که به شرایط جدید عادت کردم ودست از غصه خوردن ولجبازی برداشتم...زندگی خوبی داشتیم ناپدریم برام همیشه دایی یوسف موند.هرگز بهش بابا نگفتم اما خدا گواهه که در حقم پدری کرده.من همیشه غصه ی اینو میخورم که نتونستم حتی ذره ای محبتشو جبران کنم...داداشم رامین که به دنیا اومد خوشبختیم کامل شد.واقعا دوستش داشتم اون بعد شهادت علی وحسین تنها امید من بود...الانم که به این سن رسیدم خدارو شکر میکنم که زن خوبی مثل زینتو تو مسیر زندگیمون گذاشت تا به سرنوشت بدی دچار نشیم.خدا رحمتش کنه روح بزرگی داشت.
     
#22 | Posted: 10 Jan 2014 22:49
زیر لب خدا بیامرزی گفتم .وبه چهره غم زده سیما خانوم خیره شدم.

سیما خانوم برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند گفت:راستی درختای باغ خیلی نزدیک به هم کاشته شده.به نظرت میشه مراسمو اونجا برگزار کنیم؟
_آقاجان قراره یکیو بیاره چندتاشونو بزنه.واسه چیدن میز وصندلی مشکلی نداریم فقط یه فضای مناسب واسه رقص وفیلمبرداری وگروه موزیک میخوایم که اونم با قطع چندتا درخت مشکلمون حل میشه.
علی وارد حیاط شد وصحبتمان نیمه کاره ماند
_سلام علی.خوش اومدی
مدتی میشد که بامن مثل همیشه گرم وصمیمی برخورد نمیکرد
_سلام .
سیما خانوم بالبخند مادرانه ای به او خوش آمد گفت.علی بقچه ای رنگی را بطرفم گرفت
_مامان نان تمیجان پخته.میدونست دوست داری واسه ت فرستاد
با شوقی کودکانه بقچه را ازدست او گرفتم وآن را بوییدم
_آخ جون من عاشق این نونم.دست عمه بهجت گلم درد نکنه .
نوید از سر وصدای من بیرون آمد وبا علی سلام واحوالپرسی کرد
_چی شده؟چرا اینقدر خوشحالین؟
علی به جای من گفت:لاله عاشق نان تمیجانه .واسه همین با دیدن بقچه ذوق کرده
نوید ابرویی بالا انداخت وبا تردید گفت:ببینم این همون نونی نیست که با آرد برنج درست میکنن؟
باسر حرفش را تایید کردم وبقچه را بلافاصله گشودم وبه طرف سیما خانوم تعارف کردم
_بفرمایین
سیما خانوم تکه ای از آن برداشت وبعد از بوییدن به دهان برد
_یادش به خیر زینت خانوم همیشه برامون درست میکرد.مخصوصاتوایام محرم توش خرما یا حلوا میگذاشت وتو مراسم عزاداری پخش میکرد.چه لذتی داشت خوردن اون نذری ها
بقچه را به طرف نوید گرفتم واو نیز تکه ای برداشت.روبه علی کردم وگفتم:آقاجان صبح دنبالت میگشت هرچی به گوشیت زنگ زدیم در دسترس نبودی
_با چند تا از دوستام تفریحی رفته بودیم دیلمان.اونجا هم موبایل خوب آنتن نمیده.نمی دونید چیکارم داشت؟!
نوید به جای من گفت:دنبال کسی هستیم که بیاد چندتا از درختای باغو از ریشه بکنه .قراره مراسم اونجا برگزار شه
علی لحظه ای با بهت چشم به دهان نوید دوخت وسپس به طرف باغ برگشت ونگاه کوتاهی به آن انداخت _نمیدونین الان کجاست؟...آقاجان رو میگم
نگاهی به ساعت مچیم انداختم وگفتم:احتمالا الان تو مغازه داداش مصطفاست.ولی تا اذان ظهر میاد خونه.
_باشه پس من با اجازه تون میرم دوساعت دیگه برمیگردم.
نوید یک پله پایین رفت وگفت:علی آقا میشه مسیر رودخونه رو بهم نشون بدین؟میخوام از اونجا چندتا عکس بگیرم.
علی باتعجب نگاهش کرد وبه باغ اشاره کرد
_رودخونه که پشت همین باغه.
_نه منظور آقا نوید رودخونه بزرگه ست .آخه اونجا یه نی زار قشنگ داره .میخواد ازش عکس بگیره.
علی نگاه کوتاهی به من انداخت وگفت:باشه می برمشون

هنوز سفره ناهار را نینداخته بودم که صدای یالله گویان آقاجان بلند شد.به سر ایوان رفتم وعلی را همراه اودیدم.هردو به طرف باغ رفتندهنوز ازآمدن نوید خبری نبود.سیما خانوم داشت به خرده ریزهای جهازم روبان میزد.من هم مشغول جمع آوری کتابهایم بودم.غم جداشدن از آقاجان ودل کندن از این خانه وروستا بغض به گلویم نشانده بود.
یک لحظه از بلند شدن صدای آقا جان گوشهایم تیز شد.سیما خانم آنقدر مشغول بود که صدای او را نشنید.اولین باری بود که اقا جان سر علی داد میزد.
پاورچین پاورچین به حیاط رفتم و از پشت لانه مرغ ها به حرفهایشان گوش دادم
_خب چرا تویه تالار برگذار نمیکنن؟اونا که ماشالله دستشون به دهنشون میرسه
_آخه پسرجان چند بار باید بهت بگم؟این خواسته لاله هست.دوست داره اینجا عروسی بگیره منم از خدامه چرا باید مخالفت کنم؟
علی دست نوازشی به یکی از صنوبرها کشید و با دلخوری گفت:ما واسه کاشتن تک تک اینها از جون مایه گذاشتیم یادتون رفته؟
_من نمیفهمم علی توچته؟! یعنی خوشحال کردن لاله ارزش نداره واسه ش یه چندتا درخت ببریم؟
علی سکوت کرد و آقاجان با تحکم گفت:همین فردا میگی آقا رحمان بیاد این چندتایی که علامت زدمو از ریشه در بیاره.فهمیدی؟
_من نمیزارم آقاجان...عمو رحمان باید از رونعش من رد شه که بخواد دست به یکی از این درختها بزنه.

آقاجان عصبانی بود.همه میدانستند که علی عاشق این باغ صنوبر است.بغضی که از قبل در گلوداشتم اشک به چشمانم آورد.
با احتیاط جلورفتم و گفتم:آقا جان من پشیمان شدم نمیخوام اینجا جشن بگیریم.
علی با دیدنم یکه خورد و از خجالت سر به زیر انداخت.تمام تنم میلرزید
_من میدونم علی عاشق این باغه.چرا باید به خاطر دو ساعت بزن و بکوب عمر چندتا درختو ازشون گرفت؟
اقاجان با نارحتی به طرفم آمد ودستم را گرفت
_بلاخره که چی؟باید روزی این درختارو برید.حالا امروز نشد فردا .من از اول هم با همین نیت این هارو کاشتم. علی هم خوب میدونه.
نگاه کوتاهی به چهره مغموم و ناراحتش انداختم.آقاجان از کنارمان گذشت و وارد حیاط شد تا از چاه آب بکشد و وضو بگیرد.نگاهم به مسیر رفتن او بود که علی بی مقدمه گفت:من واسه این باغ آرزوها داشتم...
اشکی روی گونه ام سر خورد.برایم سخت بود ناراحتی او را ببینم.همیشه برایش احترام خاصی قائل بودم .
_همین الانش هم میتونی داشته باشی.من دیگه تو این باغ جشن نمیگیرم
علی بی توجه به حرفهایم زمزمه وار گفت:دلم میخواست تو رو توی لباس سفید عروسی ببینم.تو همین باغ اما نه در کنار اون...
حرفهایش مانند صاعقه بر قلبم فرود امد.نگاهم که با چشمان بارانی اش تلاقی پیدا کرد دو قدم عقب رفتم
_نه علی این حرفو نزن
_دلم نمیخواست تو رو در کنار هیچ کدومشون ببینم. نه نوید نه میلاد.میخواستم من اون داماد خوشبخت بودم اما لاله تونذاشتی...توروخیلی خوب میشناسم .میدونم از سر لج و لجبازی با دایی مجید به اون پسر جواب مثبت دادی.اما نکن این کارو لاله.به خاطر خودت به خاطر من حتی به خاطر اون پسر.
نوید در را گشود و وارد حیاط شد.آقا جان جلو رفت وبا او سلام و احوالپرسی کرد.نگاه گذرایی به چهره خسته نوید انداختم و از اینکه اینجا ایستادم وبه حرفهای علی گوش کردم عذاب وجدان داشتم و
با صدایی که انگار از ته چاه در می آمدگفتم:
     
#23 | Posted: 10 Jan 2014 22:50
من اونو دوست دارم علی
از اعترافی که کردم حتی خودم هم متعجب بودم.علی ناباورانه نگاهم کرد و سپس با چند قدم سریع از من دور شد.از روی رودخانه پرید و ازپشت باغ بیرون رفت.
بعد از نهار همه مان روی ایوان نشستیم تا چای بخوریم.بی مقدمه گفتم:آقاجان من واقعا نظرم در مورد باغ عوض شده.دلم نمیخواد اونجا جشن بگیریم.
سیماخانوم به جای آقا جان گفت:آخه چرا عزیزم؟
-فصل بارش بارون از شهریور شروع میشه.آسمون هم که همیشه ی خدا ابریه.میترسم بارون مراسمو بهم بریزه.از طرفی طاقت ندارم ببینم واسه یه جشن چند ساعته نه تا درختو از ریشه در بیارن.
نوید نگاه دقیقی به چهره افسرده ام انداخت وچیزی نگفت.برای آنکه از تیررس نگاه او واقاجان که با ناراحتی نگاهم میکرد دور بمانم از جایم بلند شدم وبه آشپزخانه رفتم.
_میرم یکم میوه بیارم.
صدای آقاجان از روی ایوان به گوش میرسید
_لاله دختر حساس ودل نازکیه.مادر خدابیامرزش هم همینجوری بود.طاقت کشتن یه دونه مورچه روهم نداشت.
سیما خانوم زیر لب گفت:خدا رحمتش کنه
چهره مهربان مادر با آن لبخند دلنشینش در برابر چشمانم قرار گرفت ومن را که از قبل بهانه ی خوبی برای گریستن داشتم به گریه وا داشت.حرفهای علی داغانم کرده بود.

صدای اره برقی مرا ازخواب پراند.با بهت درون رختخوابم نشستم.سیما خانوم هم از خواب بیدار شده بود
_این صداها چیه؟!
با تردید گفتم:صدایه...
نمیتوانستم باور کنم داشتند باغ علی را خراب میکردند.سریع موهایم را جمع کردم وروسریم را به سرم انداختم
_دارن درختارو میبرن
از در اتاق بیرون دویدم وازپله های ایوان پایین رفتم.آقاجان و نوید جلوی باغ ایستاده بودند وشخصی داشت درخت هارا می برید.
درد غریبی به جانم افتاد.احساس میکردم آن شخص دارد دست وپای مرا می برد.نفس در سینه ام تنگ شده بود.وبغض عجیبی بر گلویم سنگینی میکرد.با زحمت خود را به آنها رساندم.دیدن چهره افسرده علی که با جدیت به جان درخت ها افتاده بود آتش به جانم انداخت.
اشک در چشم هایم پرشد ودیدم را تار کرد
_نه علی اینکارو نکن.تورو خدا
ناله هایم به گوش او نمیرسید وصدای اره برقی بلند تر از آن بود.سرم گیج میرفت.آقاجان ونوید با بهت نگاهم میکردند.
با تمام وجودم فریاد زدم
_تمومش کن علی...دیگه نبر بسه...با توام میگم بس کن.
علی برگشت ونگاه غریبانه ای به من انداخت ودوباره مشغول به کار شد.گریه ام به هق هق وفریادم به جیغ تبدیل شد.آقاجان با وحشت به بازویم چنگ انداخت
_لاله آروم باش .جیغ نزن دختر
درخت روی زمین افتاد وتمام تنم لرزید.سیما خانوم باوحشت به حیاط دوید.آقاجان نمیتوانست کنترلم کند.زیر دستهای آنهادست وپا میزدم وکنترلم برایشان مشکل بود.سرگیجه ام بیشتر شده بود وصدای آنها مثل وز وز زنبوری از دور به گوش میرسید.
علی بی توجه به حال آشفته ام سراغ درخت دیگری رفت.تمام توانم را یکجا جمع کردم.با وحشت جیغ کشیدم وخودم را از دست سیما خانوم وآقاجان رها کردم.نباید میگذاشتم او درخت بعدی را هم ببرد.
به طرف علی دویدم.چند قدم مانده به او دستان قوی ونیرومندی بازوهایم را ازپشت گرفت.بیهوده دست وپا میزدم
_ولم کن ...میخوام نزارم درختارو ببره
صدای خشمگین نوید مرا به خود آورد
_دیوونه شدی؟!...تمومش کن لاله.از دیروز تاحالا تو چت شده؟مگه ازهمون اولش نمیدونستی قراره درختارو ببرن؟
سرم را به زیر انداختم.اشک های داغم روی گونه ام افتاد.هیچ دلیل منطقی برای توجیح خودم نداشتم.با صدای گرفته وضعیفی گفتم:ولم کن
_باشه به شرطی که خودتو کنترل کنی
سری تکان دادم واو دستهایم را رها کرد.علی حتی لحظه ای دست از کار نکشید.برای آخرین بار نگاهی از سر تاسف به او انداختم وبه طرف خانه دویدم.گریه امانم را بریده بود.
خوب میدانستم که او اینکار را فقط به خاطر شادکردن دل من میکند.به نظر حرفهای دیروزم را باور کرده بود.غم بزرگی روی دلم سنگینی میکرد.به این بازی تا کجا میتوانستم ادامه دهم؟
چشم هایم به شدت میسوخت وذهنم خسته تر از آن بود که بتواند به این سوال جواب دهد.حضور کسی را درکنارم احساس کردم برگشتم وبه چهره مغموم نوید خیره شدم
_چی شده لاله؟...چرا اینطور افسرده وناراحتی؟
قطره اشکی روی صورتم چکید و اورا عصبی کرد
_چرا گریه میکنی؟...حرف بزن نکنه پشیمون شدی؟
میخواستم اعتراف کنم که پشیمان شده ام.چون نمیتوانم بدون هیچ مهر وعلاقه ای پابه خانه اش بگذارم.چون احساس یک قربانی را دارم.که خیلی مفت وارزان فدای خواسته های دیگران وغرور نابجایم شده.چون با این ازدواج شخص عزیزی را از دست میدادم.از این فکر برخود لرزیدم.

یعنی من علی را دوست داشتم؟!...به چشم های غمگین نوید خیره واز این نتیجه گیری زود هنگام دچار عذاب وجدان شدم.لااقل مطمئن بودم اینطور نیست
_نه این چه حرفیه که میزنی؟من فقط نمیخواستم اون درختارو ببرن
_رفتار علی هم برام عجیبه انگار داره با لجبازی اینکارو انجام میده
نگاهی به دستم انداختم وانگشتر نامزدیم را دور انگشتم چرخاندم
_اون عاشق این باغ بود.دلش نمیخواست حتی یه شاخه از درختارو شکسته ببینه اما حالا به خاطر من وآقاجان پارو دلش گذاشته وخودش دست به کار شده
نوید زیر لب گفت:مثل اینکه خیلی بهت ارادت داره
از تیزبینی او تعجب کردم.حتما حدس هایی زده بود ومن نباید بی دلیل چیزی را انکار میکردم.حرفی نزدم.
نوید به حالت دستوری گفت:بریم بیرون کمی با هم قدم بزنیم.
نگاهی به چشم های مطمئن ومغرورش انداختم.
_باید صبحونه آماده کنم
_آقاجون آماده کرده.نیم ساعت دیگه آماده شو باهم بریم
در لحن حرف هایش حتی ذره ای خواهش نبود.نگاهش را ازمن گرفت ودوباره به طرف باغ رفت.
چیزی از گلویم پایین نمیرفت.به احترام سیما خانوم لقمه ای نان وپنیر خوردم وچایم را تلخ سر کشیدم.
عمه آتیه که آمد با خیال راحت مانتوم را پوشیدم .قرار بود او امروز ناهار درست کند.شال آبیم را به سر گذاشتم ودر آئینه به خودم نگاهی انداختم.چون پوستم روشن بود این رنگ شال به من می آمد.
به ظاهر کار علی تمام شده بود چرا که دیگر صدای اره برقی نمی آمد.بعد از خداحافظی از سیما خانوم وعمه از پله ها پایین رفتم.نوید کنار آقاجان وعلی ایستاده بود وحرف میزد
آقاجان بادیدنم گفت:حالت بهترشد لاله جان؟
نگاهی از سر تاسف به چهره ی غمگین علی انداختم وبا صدای گرفته ای گفتم:بهترم.
_با اجازه تون ما میریم همین دور واطراف یه قدم بزنیم.فکر میکنم برای تغییر روحیه لاله بد نباشه
آقاجان نگاه قدرشناسانه ای به نوید انداخت ولبخند کمرنگی زد
_کار خوبی می کنین. برید به سلامت.
دیگر به علی نگاه نکردم با نوید از آنها خداحافظی کردیم وبه طرف در رفتیم
_بهتره بریم کنار رودخونه
با سر حرفش را قبول کردم.از ابروهای به هم گره خورده ولب های منقبضش کاملا پیدا بود که هنوزم عصبانیست.برای اولین بار از اینکه قرار بود درکنارش قدم بزنم می ترسیدم.
درطول مسیرمان تا رودخانه هیچ حرفی زده نشد سکوت حرف اول وآخررا زد وهیچکدام تلاشی برای شکستنش نکردیم.
صدای جریان تند آب ضربان قلب واسترسم رابیشتر میکرد
_میشه بگی برای چی اومدیم بیرون؟
دستی به آب زد وبه تلخی گفت:اومدیم که حرف بزنی تو لاله دوروز قبل نیستی قبول کن که عوض شدی
_من حرفی واسه گفتن ندارم بهتره برگردیم
نوید با خشم بلند شد وبه طرفم امد.از ترس چند قدم عقب رفتم
     
#24 | Posted: 10 Jan 2014 22:54
تو چیو میخوای ازم پنهون کنی؟یکم به خودمون ودوربرمون نگاه کن از چی میترسی؟فکر میکنی اگه بزنی زیر همه چی آسمون به زمین میاد؟...عذاب وجدان داری یا شرمنده ای؟خیال میکنی اگه بگی پشیمون شدی فرقی به حال من میکنه؟
با ترس نگاهش کردم.چهره اش کلافه وعصبی بود.ابرویی بالا انداخت وطلبکارانه به من خیره شد.انتظار داشت حرفی بزنم واین سکوت بی دلیل من اورا عصبانی میکرد
_من بازیچه ی تو نیستم لاله...تاهمینجاش هم که به خاطر تو کوتاه اومدم دارم داغون میشم...ازجون من چی میخوای؟د حرف بزن لعنتی
با فریادش تمام تنم لرزید واشک دیدم را تار کرد
_آره پشیمون شدم.چون هرچی تلاش میکنم نگاهمو به این ازدواج تغییر بدم بازم نمیشه.من میخوام بهت اعتماد کنم .به باتو بودن عادت کنم اما اینم نمیشه...نمیدونم آقاجان درمورد گذشته ی من چی بهت گفته.اما همینقدر بگم که رفتار مجید باعث شده من از ازدواج بترسم.
صدای هق هقم بلند شد.فشار روحی زیادی رویم بود.دلم میخواست از زیر بار این همه غم شانه خالی کنم.
_من میخوام توحرف بزنی نه اینکه گریه کنی
به نظر آرام شده بود.به تخته سنگی که کمی آنطرف ترقرار داشت اشاره کرد
_بهتره بریم اونجا بشینیم
قبول کردم وبه دنبالش رفتم.برای اولین باربود که اینقدر نزدیک هم می نشستیم.به صدای آب که درزیر پایمان جریان داشت گوش دادم تاکمی آرام شوم.نوید هم سکوت کرد تابه میل خودم به حرف بیایم.

دروغ نیست اگه بگم مامانم بهترین دختر این روستا بود.به قول عمه هام همه چی تموم بود.مثل دخترای اون زمون به فکر شوهر کردن واین حرفا نبود درسشو که تموم کرد معلم شد.آقاجانم خیلی مادرمو دوست داشت .از قبل اونو واسه تنها پسرش مجید در نظر گرفته بود.مجید کوچکترین بچه ش بود وبعد فوت مامانبزرگم همه به هرطریقی نازشو میکشیدن واسه همین خیلی بی مسئولیت بار اومد.دنبال درس نبود.دیپلمشو به زور گرفت.و تو یه کارخونه برنجکوبی اطراف رشت مشغول کار شد.صاحب کارخونه پسر نداشت.واسه همین اونو خیلی دوست داشت.مجید خاطرخواه دختر بزرگه ش شد.اون مرده هم درظاهر حرفی نداشت اما دختره مخالفت کرد وبا کس دیگه ای ازدواج کرد.تو همون میون آقاجان مامانمو به مجید پیشنهاد داد.اول مجید مخالفت کرد اما وقتی آقاجان سر لج افتاد وتهدیدش کرد که اگه با مادرم ازدواج نکنه ازارث محرومش میکنه کوتاه اومد.نتیجه ی این ازدواج تحمیلی هم چیزی جز یه زندگی درب وداغون نبود.همش برام سواله چرا مامانم راضی شد با همچین مردی ازدواج کنه؟!...بعد ازدواج پدرم دنبال خوشگذرونی های خودش رفت ومادرم ازترس بی آبرویی سکوت کردومسئولیت زندگیو به دوش گرفت.تولدناخواسته لیلا باعث شد مجید با لجبازی جلوی کار کردن مادرمو بگیره.اون بیچاره هم به اجبار از کارش انصراف داد.مامانم تموم این فداکاری هارو واسه حفظ زندگیش کرد.زهرا که به دنیا اومد زندگی اونا کمی بهتر شد.نمیدونم شاید به همین دلیله که مجید زهرا رو خیلی دوست داره.در هر صورت اون دوران خوش سه ساله با بارداری مجدد مادرم نابود شد.مجید پنهانی با شهلا که دختره همون رئیس کارخونه بود و یه مدتی میشد طلاق گرفته بود ازدواج کرد.شهلا مجبورش کرد مامانمو طلاق بده.مجید هم قبل به دنیا اومدن من طلاقش داد.پاقدمم همه جوره واسه مادرم نحس بود.فشار خون بالا هم هدیه من واسه اون بود...با اینحال مامانم تموم عشقو محبتشو به پای ما سه تا ریخت.برای سیر کردن شکم ما از صبح تا غروب توشالیزارها پاش توگل بود.هرگز حتی جلوی پدر ومادرشم دستشو دراز نکرد.با اینکه با ما می خندید وبه هرسه تامون امید میداد.اما همیشه یه غم توچشاش بود که وقتی بهش نگاه میکردم بغضم میگرفت.اون از دست های زبر وترک خورده وصورت آفتاب سوخته ش یا حتی پاهای زخمیش که از نیش زالوها بی نصیب نبودن غمگین نبود.چشمای اونو خیانت مردی که به خاطرش از همه چیز گذشته بود غمگین میکرد...تو سی وچهار سالگی مثل زنای چهل وپنج ساله دیده میشد.ضعف اعصابو میگرن وفشارخون بالا دسترنج زندگی با همچین مردی بود.آخرشم کنار یکی از همین زمینای کشاورزی سرشو گذاشت زمین وتموم کرد.
نوید مردد پرسید
_علت فوتش چی بود؟
سنگ ریزه کوچکی رابه آب انداختم وبا بغض گفتم:فشار خونش نوزده بود...خونریزی مغزی کرد
_خدا رحمتش کنه.
زیر لب تشکر کردم وبه رودخانه نگاه کردم آن روز وحشتناک رابه یاد آوردم که خاله طیبه دنبالمان آمد وبا چشم های گریان مارا به خانه دایی رسول برد.
بعد مراسم تشیع جنازه بدون حضور مجید برگزار شد.نفرت ازاو درست از همان روز درقلبم ریشه دواند.وقتی چهره آرام وپاک مادرم را زیر کفنی پنهان کردند وبرای ما کاملا روشن شدکه دیگر مادر نداریم احساس یتیمی کردم چرا که آن روزمجید را هم به عنوان پدرم برای خود مرده فرض کردم.
صدای نوید من را ازفکر وخیال بیرون کشید
_بعد فوت مادرتون اومدین اینجا؟
_خب وقتی مجید ازش جداشدمامان مجبور شد به اینجا برگرده.هزینه زندگی تو رشت برای مابالا بود...بعدچهلم اون خدابیامرز هم مجید اومد دنبالمون ومارو به خونه جدیدش برد تاکنار اون وهمسرش زندگی کنیم.من اونموقع فقط نه سالم بود...شهلا بدترین خوش آمدیو که تا به حال به عمرم دیده بودم نصیب ماسه تا کرد.موندن ما تو اون خونه فقط نه ماه دووم داشت.چون نه شهلا تونست تحملمون کنه نه ما با شرایط بدی که توش به سر میبردیم تونستیم کنار بیایم.آخرشم مجید دست از پا درازتر مارو به خونواده مادریم تحویل داد.آقاجان که تحمل دیدن اینهمه نامردیو ازپسرش نداشت.پیش قدم شد وهرسه تامونو زیر بال وپر خودش گرفت.محبتش به حدی نمک گیرم کرده که حاضرم براش جونمم بدم.واسه همین وقتی گفت خوشحاله که قبول کردم باهات ازدواج کنم چیزی نگفتم

نوید دستی به موهایش کشید وگفت:حالام پشیمونی چون رفتار من نا امیدت کرده...اینطور نیست؟
دروغ بود اگر حرفش را تایید میکردم.من برای ازدواج با او تصمیم را گرفته بودم.ازطرفی در این یک هفته رفتار او نه تنها بد نبود بلکه کارهایش تا حدودی من را به این ازدواج دلگرم میکرد.او که تردید را درنگاهم خواند با دلخوری سر برگرداند
_حق با من بود...تو از دیروز رفتارت عوض شده.من احمق نیستم لاله.احساس میکنم این موضوع به علی هم مربوط میشه.
با بهت سر تکان دادم ودوباره به همان حرفهای قبلی اشاره کردم
_تو اشتباه میکنی .پشیمونی من فقط برای ترس وبی اعتمادی بود.میترسم زندگی منم مثل زندگی مادرم بشه.نمیتونم تحمل کنم که تو هم به من خیانت کنی.نمیخوام تو هم یه مجید دیگه بشی.
_تو درمورد من چی فکر میکنی لاله؟...اگه من تا این حد نامرد بودم که هرگز اعتراف نمیکردم دلیلم واسه ازدواج با تو چیه؟
حس حسادت برای اولین بار به قلبم چنگ انداخت
_اما دختر مورد علاقه ت هنوزم تو زندگیت هست.تو نمیتونی وجودشو نادیده بگیری
به حالت عصبی چنگی به موهایش زد
_چرا همه چیو با هم قاطی میکنی؟...آخه من به چه زبونی بهت بگم همه چی تموم شده.اگه علاقه ای هم بود حالا دیگه نیست باور کن.من هرچی که باشم نامرد نیستم.
از جایش بلند شد واز تخته سنگ پایین پرید.حرفهایش قانعم نکرد.همش دنبال بهانه بودم.با نارضایتی نگاهش کردم.
_تو به من در مورد علی هنوز هیچ توضیحی ندادی؟من نمیتونم این سکوت تورو تحمل کنم اگه بخوای دوباره چیزی نگی عصبی میشم.
_اون فهمیده که از سر لج ولجبازی با مجید بهت جواب مثبت دادم.ازم خواست تا دیر نشده وپشیمون نشدم همه چیو تموم کنم
نوید با طعنه گفت:چه به موقع هم تذکر داده ...ظاهرا خیلی هم دیر نشده.خیلی به موقع پشیمون شدی
از جایم بلند شدم و از تخته سنگ پایین پریدم.در جواب حرفهایش چه میتوانستم بگویم .هر حرفی میزدم او طور دیگری برداشت میکرد.اما سکوتم بدتر از هر حرفی بود.نوید ازسر تاسف سری تکان داد ونگاهش را ازچشم های غمگینم گرفت
_اون بهت علاقه داره مطمئنم
_ اما من بهش این حسو ندارم
_دروغ میگی اگه بینتون چیزی نبود واسه بریدن چند تا درخت اونطور بی تابی نمیکردی
قدمهایش را بلند تر برداشت و به حالت قهر از من دور شد.نباید میگذاشتم چنین تصور اشتباهی از من داشته باشد.بطرفش دویدم وبازویش را کشیدم
_صبر کن نوید...توحق نداری به من همچین تهمتی بزنی.قبول دارم که امروز واسه بریدن درختا زیادی احساساتی شدم اما این دلیل نمیشه فکر کنی من بهش علاقه دارم...علی اون باغو دوست داره.میدونم چقدر براش سخت بوده که با دستای خودش درختارو از ریشه دربیاره.واسه همین وقتی دیدم خودش دست به کار شده خیلی ناراحت شدم.
به ظاهر قانع شد اما هنوزم دلخور بود
_ولی اون حق نداشت بهت بگه زیر همه چیز بزنی...از طرفی ما با هم نامزدیم شاید هنوز هیچ احساسی بینمون نباشه اما من نمیتونم تحمل کنم تو واسه مرد دیگه ای اونطوری گریه کنی
حرفهایش با اینکه ازسر حسادت بود اما قلبم را تکان داد.با مهربانی به آن دو زمرد سرد ومغرور نگاه کردم
_ببین نویدچیزی که مهمه اینه که من تورو واسه زندگیم انتخاب کردم مجنون تر از علی هم که پا پیش بزاره بازم نظرم عوض نمیشه
لبخند محوی روی لبش نشست تلاش میکرد خوشحالیش را پنهان کند.
به خانه که رسیدیم دیگر از آن تنش اولیه بینمان خبری نبود.گلناز را که دیدم خنده روی لبهایم نشست.هادی ونامزدش هم آنجا بودن.اما از علی خبری نبود.نگاه کوتاهی به باغ انداختم هنوز تنه تکه تکه شده درخت ها روی زمین قرار داشت.تاسف تنها احساسی بود که از دیدن آن صحنه در قلبم حس میکردم به نوید نگاهی انداختم ولبخند زدم. قلبم سبک شده بود.
     
#25 | Posted: 10 Jan 2014 22:57
فصل چهارم
نگاه گذرایی به سفره عقد انداختم.خیلی زیبا چیده شده بود.سلیقه فاطمه حرف نداشت.از درون آئینه به چهره متفکر نوید چشم دوختم.در آن کت وشلوار مشکی فوق العاده به نظر میرسید.سرم را بلند کردم وبادیدن نغمه چشمانم خیس شد.اما او با اطمینان لبخند زد وانتخابم را تایید کرد.خوب می دانستم که این کار را فقط برای دلخوشیم میکند.
برای هر دختری قرار گرفتن در چنین موقعیتی خالی از تردید نیست.و برای من تمامی آن لحظات سرشار از تردید ودودلی بود.
لیلا قرآن را به دستم داد.عاقد سر جایش نشست.ته دلم با حرف لیلا خالی شد
_مجید هنوز نیومده
با ترس به آقاجان نگاه کردم.اوبی توجه به نگاه نگرانم به عاقد چشم دوخته بود.حاضر بودم به همه مقدسات قسم بخورم که مجید در این مراسم شرکت نخواهد کرد واز آنجایی که که حتی رضایت کتبی هم نداده بود این ازدواج هرگز سر نمیگرفت.
عاقد شناسنامه ها را خواست.آقا مصطفی جلو رفت تا آنها را به دست او بدهد.آقای روزبهانی کنار آقاجان نشست ودرگوش او چیزی زمزمه کرد.ازنگاه مرددش معلوم بود سراغ مجید را می گیرد.آقاجان از سر تاسف سر تکان داد وچیزی نگفت.
ترس مثل خوره به جانم افتادوچشمم را با اشک تار کرد.ریحانه خواهر نوید ولیلا به همراه زهرا بالای سرم ایستاده بودند وهرکدام با نگرانی نظری می داد.نگاهم درون آئینه به چهره محزون نوید افتاد.از غم درون نگاهش سر در نمی آوردم با بغض سرم را پایین انداختم.
نوید سرخم کرد ودر گوشم آهسته گفت:اون میاد مطمئنم.
میخواستم بپرسم از کجا اینقدر مطمئن است؟که نوید پیش دستی کرد
_اون دوستت داره لاله.واسه اثبات همینم شده برخلاف میلش ...
هنوزحرفش تمام نشده بود که صدای آقارحیم دل نگرانی خفقان آور جمع را ازبین برد
_پدر عروس خانوم هم دیگه تشریف آوردن...حاج آقا شروع کنید
لیلا کله قند های کوچک را در دست گرفت وریحانه وزهرا پارچه ی روی سرمان رامرتب کردند.نغمه آمد وکنارم ایستاد.دستش را روی شانه ام گذاشت وبه آرامی فشرد.قرآن را باز وشروع به خواندن کردم.
صدای نغمه من را ازدنیای خیالتم بیرون کشید
_لاله بله رو بگو
قبل از آنکه حرفی بزنم ریحانه زودتر گفت:عروس باید زیر لفظی بگیره تا بله بگه
از خجالت سر به زیر انداختم.مه لقا خانوم با خنده گفت:آتیشپاره توبلاخره فامیل دامادی یا عروس؟
_اگه زیر لفظی بدین وعروس گلم بله بگه فامیل هردو...ولی الان فقط فامیل عروسم خاله جون
از حاضر جوابیش همه خندیدن.سربلند کردم وبه مجید که با ناراحتی دست به سینه ایستاده بود نگاه کردم.او که سنگینی نگاهم را حس کرده بودبا لبخند محزونی به چشم هایم خیره شد.
سیما خانوم جلو آمد ودستبند زیبایی را به دست چپم بست.عاقد باز هم گفت:عروس خانوم بلاخره وکیلم؟
نگاهی به چهره غمگین وافسرده نوید انداختم وبا همان یک نگاه کاخ آرزوهایم فرو ریخت.با بغض گفتم:با اجازه بزرگترها بله
صدای کل عمه آتیه ودست زدن اطرافیان قلبم رافشرد.غم چشم های او ذهنم را آشفته کرده بود.طوریکه حتی جواب مثبت نوید را هم نشنیدم.پارچه را که از روی سرمان برداشتند دفتر بزرگی به دستم دادند تا امضا کنم.زن دایی با خنده گفت:دختر جان اول بخون بعد امضا کن یه وقت دیدی سرت کلاه گذاشتن.
لبخند تلخی رولبهایم نشست ودر سکوت به قسمت هایی که عاقد اشاره میکرد امضا زدم.زهرا حلقه ها را جلویمان گرفت ونوید با اکراه دست پیش برد ومال من را برداشت.حلقه که در انگشتم قرار گرفت احساس کردم یک وزنه دوتنی به دستم آویزان شد.بدون آنکه نگاهش کنم حلقه را بدستش انداختم.عسل خوردنمان هم بدتر از حلقه انداختنمان بود.
بعد از به پایان رسیدن رسومات همیشگی اعضای دو خانواده برای تبریک گفتن جلو آمدند.وهدیه شان را دادند.
فیلمبردارمان آخر از همه جلو آمدوبا مهربانی گفت:تبریک میگم
خجالت زده سرم راپایین انداختم وتشکر کردم.نوید اما بی تفاوت از مارو برگرداند.
مرد جوان با خنده گفت:مثل اینک آقا نوید قصد ندارن منو به شما معرفی کنن.من مسعودم دوست وهمکارنوید.
تحت تاثیر چهره ی شاد ومهربانش لبخندی روی لبهایم نشست
_خوشوقتم وممنونم از اینکه بخاطرمون تا اینجا تشریف آوردین
_شرمنده م نکنین.وظیفه م بود
درتمام مدت این گفتگوی کوتاه سکوت بی دلیل نوید معذبم میکرد.مسعود قد بلند وچشم وابرو مشکی بود. چهره جذابی داشت ولبخندهای قشنگی که میزد همه را تحت تاثیر قرار میداد.برایم عجیب بود که چرا نوید که به گفته خودش با دوستانش بیشتر از خانواده اش صمیمی بود در مقابل مسعود اینقدر بد وتوهین آمیز برخورد میکند.
به همراه بقیه به باغ رفتیم.میزها وصندلیها را لابلای در ختان با مهارت جالبی چیده بودند.بعد از خوش آمد گویی به بقیه مهمانها سر جایمان نشستیم.نوید سکوت کرده بود من هم تمایلی برای شکستن این سکوت نداشتم.موزیک شادی در حال پخش وهوا آفتابی بود.سعید ونازنین به همراه لیلا ومصطفی داشتند میرقصیدند.چهره ی آقاجان از خوشحالی میدرخشید.از مجید خبری نبود.اوبعد از امضای دفتر عاقد ودادن هدیه اش از اتاق بیرون رفت وحالا هرچقدر بین جمعیت دنبالش میگشتم از پیدا کردنش نا امید میشدم.
مصطفی جلو آمد وگفت :شما نمیخواین برقصین؟
با ناراحتی لب ورچیدم وبه نوید که سر به زیر انداخته بود نگاه کوتاهی انداختم.ریحانه وسعید دستمان را برای بلند شدن کشیدند.وقتی وسط رفتیم آنها کنار رفتند ورقص دونفره مان با آهنگ ملایمی که گروه موزیک مینواخت همراه شد.نمیتوانستم با او هماهنگ باشم.مسعود مدام جایش را تغییر می داد وسعی داشت از هر زاویه ای رقص مان رافیلمبرداری کند.ازاین تلاش بی نتیجه خنده ام گرفته بود.بعد از اینکه نشستیم چند تا ازدختر های جوان فامیل به همراه زهرا وگلناز با لباس محلی وسط آمدند وبه زیبایی رقصیدند.مسعود از دیدن رقص آنها با آن دامن های رنگی به هیجان آمده بود.آقاجان بلند شد وبرسرشان شاباش ریخت.همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند.با نگاه از تک تکشان قدر دانی کردم.
     
#26 | Posted: 10 Jan 2014 23:01

مسعود اصرار داشت تا قبل از شام چندتا عکس بگیریم.به نظرم رودخانه کوچک پشت باغ جای قشنگی برای عکاسی بود.مسعود هم از آنجا خوشش آمد اما درچهره سرد ونفوذ ناپذیر نوید هیچ تایید یا مخالفتی دیده نمیشد با ترس به آن دوچشم مغرور نگاه کردم من این نوید را نمیشناختم.
مسعود گفت:بهتره روی اون پل کوچیک وایسین
به حرفش گوش دادیم وروی پل رفتیم
_نوید توپشت لاله خانوم وایسا...لاله خانوم کمی دامن لباستونو جمع کنین ...نویدجان لطفا دستاتو روکمرش بزار...لاله خانوم شما هم سرتون رو روشونه ی آقا نوید بزارین
نویدکلافه بود.این را از نفس های داغ ونامنظمش که به گونه ام میخورد احساس میکردم.مثل دوتا آدم آهنی هرچی که مسعود میگفت بدون چون وچرا انجام میدادیم وبا اینکه بیشتر از هر زمان دیگه ای بهم نزدیک بودیم از هم فاصله میگرفتیم.
انگار مسعود هم متوجه شده بود که با دلخوری گفت:بابا نوید ناسلامتی امروز عروسیته چرا مث آدمای عزادار به دوربین زل میزنی؟!
زیر لب طوری که فقط نوید بشنود گفتم:آخه امروز روز عزاشه نه عروسیش
مسعود دوربین راپایین آورد
_چیزی گفتین لاله خانوم؟
نوید با عصبانیت از من رو برگرداند وبه او گفت:بهتره بقیه عکسارو ازش تکی بگیریم
مسعود نگاهی به دوربینش انداخت ولب ولوچه اش آویزان شد
_من که فقط ازتون شیش تا عکس گرفتم به عکسای تکی هم میرسیم اما هنوز زوده
_اما من خسته م...دوربینو بده خودم ازش میندازم
مسعود با دلخوری کنار رفت وبه درخت صنوبری تکیه داد.نظراتی که نوید برای طرز قرار گرفتنم میداد خیلی جالب وابتکاری بود.مطمئن بودم که عکس های خوبی از آب در می اید.
تا آخر جشنمان به خوبی برگزار شد وباران هم نبارید.بعد از شام کم کم تمام مهمانها خداحافظی کردند ورفتند.با مه لقا خانوم وبابای مصطفی که خداحافظی کردیم به اتاقم رفتم.وبی توجه به وضع آنجا زهرا را را صدا زدم
اوبلافاصله در زد وراد شد
_وای زهرا کمک کن این لباسو ازتنم دربیارم.دارم توش خفه میشم
زهرا کمی این پا وان پا کرد وبا خجالت گفت:لاله جان بهتره وایسی تا اقانوید بیاد کمکت کنه
بهت زده نگاهی به او انداختم ومسیر نگاهش را دنبال کردم چشمم به رختخواب پهن شده وپشه بندی که با گل تزئین شده بود وشبیه حجله به نظر میرسید افتاد.لحاف دونفره گلدوزی شده با پارچه ساتن بنفش وملافه سفید دور آن از زیر پشه بند انگار به من دهن کجی میکرد
_این مسخره بازی ها چیه زهرا؟!...مثلا امشب کلی مهمون داریم.چطوری میخواین اونا رو تواتاقای دیگه جا بدین؟!
گونه زهرا سرخ شد ولبخند محوی زد
_نگران نباش...قرار شده فامیلای پدری آقانوید ودایی شون برن خونه مه لقا خانوم اینا.ریحانه وشوهرش با سعید ونازنین میرن خونه لیلا اینا...فقط میمونه آقا مسعود وخانوم وآقای روزبهانی ومن ودانیال.که آقایون تو اتاق پذیرایی ومن وسیما خانوم هم تو اتاق آقاجان میخوابیم...می دونم خیلی خسته ای بهتره دیگه من برم شبت به خیر
زهرا که از اتاق بیرون رفت ته دلم خالی شد.با ناراحتی پشت میز مطالعه نشستم ومنتظر آمدن نوید شدم.
چون زیپ لباسم پشت قرار داشت نمیتوانستم آن را به آسانی از تنم در بیاورم.
ضربه ای به در خورد.سر برگرداندم وبا دیدن سیماخانوم به زور لبخند زدم.ازجایم بلند شدم وجلویش ایستادم با مهربانی دستم را در دست گرفت وبه چشمانم خیره شد
_منو ناصر بین بچه هامون هرگز فرقی نگذاشتیم.اما برای عروسی نوید بیشتر از اون دوتای یگه خوشحال بودیم.نه بخاطراینکه نوید رو از اونا بیشتر دوست داریم...ما واسه اینکه تو دخترمون شدی خوشحالیم...با وجود تودیگه نگرانی بابت آینده نوید ندارم.فقط ازت میخوام بهم یه قولی بدی.
با تردید نگاهش کردم
_چه قولی؟!
_نوید پسر حساسیه وروحیه خاصی داره.هرکسی حاضر نیست باهاش زندگی کنه.حالا که چنین شجاعتی رو به خرج دادی ازت میخوام در مقابلش کمی صبوری کنی وخیلی زود از دستش خسته نشی...میترسم از روزی که بخوای اونو کنار بزاری و اون نتونه ازت دل بکنه.
با ناراحتی سربزیر انداختم وتنها با تکان دادن سر قبول کردم.سیما خانوم از گونه ام بوسه نرمی گرفت وبا مهربانی گفت:در ضمن از این به بعد من دیگه سیما خانوم نیستم دوست دارم توهم مث نازنین منو مامان صدا کنی.
_چشم مامان
دستی به گونه ام کشید وبا بغض گفت:چشمت بی بلا دخترم
از اتاق که بیرون رفت بی حال روی صندلی افتادم وبا خشم شیفون را از سرم کشیدم.نوید وارد اتاق شد وبا دیدن وضع آنجا به حالت عصبی بطرف پنجره رفت.آن را باز کرد وبه صدای جیر جیرک ها گوش داد.از صبح تا آنموقع از شب شاید در حدود دو یا سه جمله با هم حرف زده بودیم
بی مقدمه گفتم:کی قراره بریم تهران؟
_پس فردا
این جواب دوکلمه ای قانعم نکرد با تردید پرسیدم
_مستقیم میریم خونه خودمون؟!
انگار این سوال چندان به مذاقش خوش نیامد. چرا که با ناراحتی رو برگرداند
_وسایلتو هنوز باز نکردن...ریحانه گفت با سلیقه خودت خونه باید چیده شه.امکان داره یه چندروزی خونه ی مامان اینا بمونیم
چیزی نگفتم چون نه حرفی داشتم که بزنم ونه بغض گلویم به من مهلت میداد.به شدت عصبی بودم دستم را پشت لباسم بردم وبه زحمت بازیپ آن کلنجار رفتم.
_بزار کمکت کنم
به طرفم خیز برداشت ومانع از تلاش بیهوده ام شد.خیلی به هم نزدیک بودیم.موهای بلندم را کنار کشید گرمی نفس هایش به گردنم میخورد وباعث میشد پشتم تیر بکشد.هنوز به بودن در کنارش عادت نداشتم.کمی که زیپ را پایین کشید سریع برگشتم
_دیگه بقیه شو خودم میتونم حل کنم ...میشه لطف کنی بری بیرون تا من لباسمو عوض کنم
نوید با کمی مکث سر تکان داد واز اتاق بیرون رفت.لباس خواب پوشیده ای به تن کردم ودوباره پشت میز نشستم.تا سنجاق ها را از لابلای موهای پر حجمم بیرون بکشم.نوید درزد و وارد اتاق شد .
نگاه کوتاهی به لباس جدیدم انداخت وبی اعتنا به حضورم دوباره به سمت پنجره رفت .با بلاتکلیفی به موهایم برس کشیدم .
     
#27 | Posted: 10 Jan 2014 23:04

وقتی از او هیچ عکس العملی ندیدم شانه بالا انداختم وبا احساس حقارتی که قلبم را میسوزاند به زیر پشه بند رفتم.و خود را به خواب زدم .نوید هنوز هم بی توجه به من به مزارع خالی از برنج خیره بود وانگار در تاریکی شب به دنبال نور امیدی میگشت.
به آرامی زیر لحاف گریه کردم.نباید میگذاشتم او شاهد ریختن این اشک ها باشد.نمیدانم چند نفر مثل من چنین شبی را تجربه کرده اند. حس پس زده شدن و نخواستن...اما برای من به حدی زجر آور ونفس گیر بود که آرزو میکردم هرگز صبح فردا را نبینم.
هوا گرگ ومیش بود که پلک های متورمم را از هم باز کردم.به سختی از جایم بلند شدم وبا دیدن نوید که پشت به من خوابیده بود واز شدت سرما مچاله شده بود شوکه شدم.کمی خودم را خم کردم وبه چهره اش نگاه کردم.چقدر در خواب معصوم به نظر میرسید.
لحاف گرم را رویش انداختم واو تنها تکان خفیفی خورد.از زیر پشه بند بیرون آمدم وبه ایوان رفتم صدای پارس چند سگ ولگرد از دور به گوش میرسید.وارد حیاط شدم وبه سمت چاه آب رفتم تا وضو بگیرم.هنوز آرایش روز قبل روی صورتم مانده بود.به حدی از رفتار نوید شوکه بودم که حتی متوجه نشدم با همان آرایش به رختخواب رفته ام.صورتم را چندین وچندبار شستم .وسواس عجیبی پیدا کرده بودم احساس میکردم با اینکار رنگ ولعاب هر خاطره ی بدی که در ذهنم از این ازدواج نقش بسته بود پاک میکنم.نوید هنوز به من یک توضیح بدهکار بود.
سجاده ام را جلوی در اتاقمان پهن کردم وقامت بستم.احتیاج به آرامش داشتم .بعد از نماز آرام شدم .زیر لب آهسته گفتم(خدایا کمکم کن .این راهی نیست که توش بتونم بدون کمک تو قدم از قدم بردارم.حالا که انتخابم وتقدیرم اینه.نزار اشتباه کنم.)
از صدای زمزمه وارم نوید برای لحظه ای سر بلند کرد.وبا نگاه متعجبی به من درآن چادر سفید چشم دوخت بی آنکه حرفی بزند سرش را دوباره روی متکایش گذاشت وچشمانش را بست.زندگی مشترکمان از امروز شروع شده بود.اما در من هیچ رغبتی برای پذیرفتن چنین تغییری وجود نداشت.نگاه بی تفاوتی به نوید انداختم واز سر تاسف سر تکان دادم دست خودم نبود اما نمیتوانستم رفتار تحقیر آمیز دیشب را از یاد ببرم.
بلند شدم واز اتاق بیرون رفتم.هوا مه آلود بود وبوی باران می داد.دلم میخواست به باغ پناه ببرم ومثل ابرهای سیاه ببارم.آنقدر که دیگر احساس نکنم دلم مثل یک بشکه آب سنگین است.
بی هدف لابلای درختان راه میرفتم وبه انتخابم فکر میکردم.به بهای سنگینی که بابت آن پرداخته بودم.شاید داشتم به خاطر ناسپاسی هایم تنبیه میشدم.اگرها وای کاش ها مثل موریانه ذهنم را میخوردند.از درون پوچ شده بودم.
به جای خالی از درختان رسیدم.از آنجا آسمان بهتر دیده میشد.پوزخندی روی لبم آمد.آخرین تلاش علی برای خوشحال کردنم بی نتیجه بود.درست مثل عشقی که در دل داشت.
نمیدانم چرا اما مطمئنم حتی اگر نویدی هم در زندگیم وجود نداشت.باز علی برایم همان پسر عمه مهربان وخجالتی می ماند.چرا که در ذهن سختگیر من رابطه ها شکل دیگری نمیتوانست به خود بگیرد.
صدای پایی خلوتم راشکست.برگشتم وبه مسیری که مسعود بطرفم می آمد نگاه کردم.با دیدنم لبخند دوستانه ای زد.فرصت گریه کردن را از دست داده بودم اما قلبم هنوز سنگین بود.به ناچار لبخند محوی زدم
_سلام لاله خانوم .صبحتون به خیر
شال سفیدم را جلو کشیدم وبه سختی گفتم:صبح شمام به خیر.معلومه خیلی سحرخیز هستین
_درست مثل شما...اینجا چیکار میکنین؟!
شاخه خشکی را که در دست داشتم خورد کردم ونگاه گذرایی به باغ انداختم.هنوز میز وصندلیها وسط باغ بود
_همیشه عاشق اینجا بودم قدم زدن تو باغ بهم آرامش میده
مسعود با بی پروایی گفت:نیاز به آرامش اونم واسه نوعروسی که فقط یه روز از ازدواجش میگذره؟!...فکر نمی کنین باید این آرامشو کنار نوید بدست بیارین نه با قدم زدن بیهوده لابلای درختا؟!
از لحن بی پرده ورک حرفهایش سرخ شدم وبرای توجیح خودم گفتم:آدمی برای رسیدن به آرامش به آغوش داشته هاش پناه میبره این داشته ها میتونه والدین یا یک عزیز ویا حتی خاطراتش باشن.من واسه رسیدن به آرامش به خاطراتم پناه میبرم واین باغ برام مثل یه دفتر خاطراته.کودکیم.خنده ها وشادیهام حتی غم ها وغصه هام همش اینجاست
مسعود ابرویی بالا انداخت وگفت:دفتر خاطرات؟!...چه تعبیر جالبی.شما رشته تحصیلیتون ادبیات بوده؟
_من روانشناسی خوندم...البته زیاد با ادبیاتم بیگانه نیستم

مسعود به درختی تکیه داد ویکی از آن لبخندهای جذابش را زد
_من آدم رکی هستم.راستش اگه یه وقت حرفی زدم وناراحتتون کردم بدونین بی منظوره والبته از قبل ازتون عذرخواهی میکنم...راستش وقتی نوید بهم گفت قراره با یه دختر روستایی ازدواج کنه خیلی تعجب کردم.باورم نمیشد پدر ومادر اون تا این حد سطحی نگر باشن.با روحیه ای که از نوید سراغ داشتم به نظرم همچین ازدواجی احمقانه میومد.البته باید بهم حق بدین که اون چیز زیادی درمورد شما بهم نگفته بود.اما وقتی دیدمتون واقعا انگشت به دهن موندم.شما زیبایین منکرش نمیشم اما شخصیت تون زودتر از چهره تون آدمو شیفته خودش میکنه.واقعا باید به نوید واسه همچین انتخابی تبریک گفت
لبخند دوستانه ای زدم وگفتم:شما به من لطف دارین فکر نمیکنم اینقدر ها هم تعریفی باشم.اما درمورد تصورات اولیه تون باید بگم همیشه این محیط وامکانات نیستن که شخصیت یک انسان رو بالا میبرن یا پایین میکشن.فکر میکنم شصت درصد این موضوع به خود انسان بستگی داره.اینکه از زندگی چی بخوادنمیخوام وارد بحث تخصصیش بشم.اما شمافقط بر اساس اون چهل درصد که شکل گیری شخصیت بستگی به محیط واجتماع داشت قضاوت کردین.منم میخوام براساس تصور شما از خودم دفاع کنم.درسته من توی روستا زندگی کردم وامکانات یه زندگی شهری رو نداشتم اما شخصیتم تو محیطی شکل گرفت که با وجود همه محدودیت هاش راه واسه پیشرفتم باز بود.تمام نوه های پدر بزرگم تحصیلات دانشگاهی دارن.به ما یاد ندادن جلوی مشکلات سرخم کنیم ونا امید بشیم.ما یاد نگرفتیم که به خاطر کمبودها احساس حقارت کنیم.شاید وجود همچین روحیه ای تو من باعث تعجب شما شده
_فکر میکنم با شنیدن این حرفها باید نحوه ی قضاوتمو درباره ی دیگرون تغییر بدم
یاد حرف آقاجان افتادم وبلافاصله گفتم:بهتره اصلا قضاوت نکنین.چون مجبورین واسه این قضاوت معیاری در نظر بگیرین که این معیار اندیشه تون رو محدود میکنه...اندیشه به آگاهی نیاز داره نه معیار.وآگاهی با قضاوت وپیش داوری بوجود نمیاد.
لب های مسعود تکان خفیفی خورد انگار میخواست چیزی بگوید وذهنش اورا یاری نمیکرد.خنده ام گرفته بود مطمئن بودم که خودم هم چیزی از حرفام سر در نیاورده ام.گاهی اوقات این ذهن جرقه هایی میزد اما چون خیلی از من بعید بود زیاد جدی نمیگرفتم.
به ساعت مچی ام نگاهی انداختم وبی مقدمه گفتم:ساعت هشت ونیمه.من که خیلی احساس گرسنگی میکنم شما چی؟
     
#28 | Posted: 10 Jan 2014 23:05

_من زیاد اهل صبحونه خوردن نیستم
خندیدم وبا هیجان گفتم:اما من عاشق صبحونه خوردنم...این وعده غذایی رو به ناهار وشام ترجیح میدم.
به طرف خانه به راه اقتادم واو به دنبالم آمد
_شما آدمو نسبت به شنیدن حرفاتون حریص میکنین
با خودم گفتم(تو رو ارواح امواتت دست از سر کجل ما بردار...عجب غلطی کردم ادای آدمای همه چیز دان رو درآوردم.کاش تصوراتشو بهم نمیریختم)
یکی از آن لبخند های مزخرفم روی لبم آمد
_خوشحالم که بلاخره یکی از پرحرفیهام خوشش اومده فکر نمیکنم دوستتون آقا نوید باهاتون موافق باشه.
مسعود به ایوان اشاره کرد.نوید آنجا ایستاده بود
باطعنه گفت:قرار شد قضاوتی در کار نباشه اما از قیافه اخموی ایشون معلومه زیاد طاقت دوریتونو نداره
پوزخندی زدم که از دید مسعود پنهان نماند
او بی مقدمه گفت:چرا بهش جواب مثبت دادین؟با توجه به اخلاق نوید احساس میکنم این انتخاب از دختر آگاهی مثل شما بعیده.
_این یه انتخاب ناخواسته بود. ومن دلم نمیخواد بهش به چشم یه اشتباه نگاه کنم.اما قبول دارم که اشتباه کردم.با این وجود تموم سعیم اینه که به جای سرزنش خودم این اشتباهو جبران کنم نه با کنار کشیدن وبهم زدن همه چی...من میخوام پای این اشتباه بمونم واز نو شروع کنم
مسعود نگاه تحسین آمیزی به من انداخت وچیزی نگفت.سرم را برگرداندم وبه نوید که طلبکارانه نگاهم میکرد چشم دوختم.با خودم گفتم(من این نگاهم عوض میکنم
****************
نگاه غمگینم روی چشمهای بارانی آقاجان خیره ماند.بغض دوباره به گلویم هجوم آورده بوداما چشم های خسته ام دیگر نایی برای اشک ریختن نداشتند.قلبم از ترس تند تند میزد.
حال همان لاله نه ساله ای را داشتم که به شدت احساس بی تکیه گاهی میکرد.به جمعی که برای بدرقه ام در خانه آقاجان جمع شده بودند نگاهی انداختم.عمه آتیه داشت زیر چادر گل دارش گریه میکرد.وعمه بهجت با چشمهایی که ازشدت گریه سرخ شده بود به دخترها تشر میزد که درمقابلم گریه نکنند.زن دایی لبخند محزونی به لب داشت وخاله شهربانو از بس گریه کرده بود حال نداشت.لیلا وزهرا مثل کودکان یتیم گوشه دیوار کز کرده بودند وسر در آغوش هم اشک میریختند.تبسم شش ساله هم تحت تاثیر حال وهوای جمع در آغوش مصطفی بی تابی میکرد.
به حدی از لحاظ روحی خسته بودم که حتی حضور مجید هم خونم را بجوش نیاورد.پدر نوید ازجایش بلند شد وبا اینکار جمع نیز ازجایشان بلند شدند.آقاجان با او وآقای میرزایی پدر مصطفی دست داد وبه من ونوید اشاره کرد تا جلو برویم.
تمام تنم میلرزید.آقاجان دستی روی شانه نوید زد وبا بغض گفت:این دختر نورچشمی منه.برام ازجونمم عزیزتره.ازت میخوام همه کس اون باشی نوید.
نوید آقاجان را در آغوش گرفت وبه سختی گفت:نا امیدتون نمیکنم.
اشک دوباره مهمان چشمم شد ودیدم را تار کرد.آقاجان دستم راگرفت ومرا به سمت خود کشید.باهای های گریه من وآقاجان تمام جمع به گریه افتادند.آقاجان زمزمه وار در گوشم گفت:لاله جان توهم ناامیدم نکن.
با التماس به دستهای گرمش چنگ انداختم وبا ترس به چشمهای غمگینش خیره شدم وآقاجان لبخند محزونی زد و راز دلم را ازنگاهم خواند نگاه کوتاهی به نوید انداخت وبا اطمینان گفت:نگران نباش
نمیتوانستم نگران نباشم.آینده درمقابل چشمانم مبهم تر ازهمیشه بود.ومن هیچگونه تصوری از آن نداشتم.ترس مثل خوره به جانم افتاده بود.گذشتن ازتکیه گاه محکمی مثل او ودل بستن به حضورغریبانه نویددر زندگیم کار آسانی نبود.طناب پوسیده اعتماد بین ما من را به این رفتن دلخوش نمی کرد.ازسر غرور ولجبازی همه چیزم را به هیچ فروخته بودم
اقاجان دستم را در دست های نوید گذاشت وما را به طرف در راهنمایی کرد
_برید خدا پشت وپناهتون
لیلا وزهراجلو آمدند.هردویشان را در آغوش گرفتم وصورتهای خیس ازاشکشان را بوسیدم.این جدایی برای ماسه خواهر که وابستگیمان بسیار عمیق بود تلخ به نظر میرسید.
مصطفی ودانیال هم جلو آمدند وبا نوید دست دادند.تبسم را در آغوش گرفتم وصورتش را غرق بوسه کردم
_مواظب خودت باش خاله جون.حرف مامان لیلارو هم همیشه گوش کن.باشه؟
تبسم باناراحتی سرتکان داد
_چرا داری میری خاله؟مگه مارو دوست نداری؟
_چرا عزیزم.تورو از جونمم بیشتر دوست دارم
_مادیگه شمارو نمیبینیم؟
دست کوچکش را بوسیدم وگفتم:معلومه که میبینی عزیز دلم.
زهرا اورا از من جدا کرد تا دل کندن برایم آسان شود.به حدی آشفته بودم که نفهمیدم چطور با آنها وداع کردم.مجید جلوی در ایستاده بود وازقرار معلوم آخرین نفری بود که باید با اوخداحافظی میکردم.
هرچه چشم گرداندم علی را ندیدم.زیر گوش فاطمه آهسته گفتم:به علی بگو خیلی منتظر موندم تابیاد وباهاش خداحافظی کنم.بگو تو که اینقدر بی مرام نبودی پسرعمه.
فاطمه از سر شرمندگی سر به زیر انداخت وچیزی نگفت.کنار در که رسیدم مجید جلو آمدودستش را روی شانه ام گذاشت.قلبم تکان کوچکی خورد اما تاثیری در نوع احساساتم به او نداشت.من هنوزم از مجید متنفر بودم.
_مواظب خودت باش لاله.
با دلخوری سری تکان دادم واز کنارش گذشتم.مجیدکسی نبود که بخواهم برای دوریش دلتنگی کنم.دست نوید را گرفت ومثل پدری دلسوز که سالها برای دخترش زحمت کشیده خیلی جدی گفت:مواظبش باش.
پوزخندی زدم وسربرگرداندم وعکس العمل نوید را ندیدم.هادی جلوی در ما را از زیر قرآن رد کرد.وهمگی سوار ماشین هایشان شدند.سعید ونازنین وخانواده دایی رامین روزقبل رفته بودند.سوار پرشیای نوید شدم واو حرکت کرد.
برگشتم وبرای آخرین بار به خانه آقاجان نگاهی انداختم.گلناز پشت سرمان آب ریخت.نوید در فکر بود وجلویش را نگاه میکرد.اصلا توجهی به حال آشفته ام نداشت.
بی مقدمه گفتم:
     
#29 | Posted: 10 Jan 2014 23:05
جلوی قبرستون نگه دار میخوام برم سر خاک مادرم
سری تکان داد وبلافاصله ایستاد.ماشین آقاسهیل وپدر نوید جلوتر بودند ومتوجه توقف ما نشدند.
دستم را روی سنگ قبر مادرم گذاشتم وبه نوشته های روی آن خیره شدم.دلم میخواست مثل همیشه درد ودل کنم اماانگار حرفی برای گفتن نداشتم.
نوید کنارم نشست وفاتحه ای خواند.سرخم کردم وسنگ قبر اورا بوسیدم وزیر لب گفتم:مامان جان دعای خیرتو بدرقه راهمون کن
نوید دست دراز کرد ومن با اکراه آن را گرفتم وازجایم بلند شدم.انگاربادیدن این همه غم در چشمم دل او هم به حالم سوخته بود.نفس عمیقی کشیدم وهوای پاک آنجارا حریصانه به سینه سپردم.باحسرت نگاهی به اطراف انداختم.
انگار تمام خاطراتی که از آنجا داشتم خواب ورویا بود.به خیالاتم پناه بردم ودوباره خودم را آن دختربچه ی پریشان مویی دیدم که سوار براسب چوبیش بین کوچه ها می تازد وازدیدن پروانه های رنگی وبنفشه های آبی ذوق زده میشود.
بغض دوباره به گلویم چنگ انداخت ومن را از کودکیهایم دورکرد.اشک هم که به چشمانم دوید آخرین تصویر روستا را از مقابل آن دزدید.باورم نمیشد قدمهایم تا این حد مرا برای دور کردن از باارزش ترین داشته هایم یاری کند.
باپشت دست اشک هایم راپاک کردم وسوار ماشین شدم.دل آسمان هم مثل دل شکسته ی من هوای گریه داشت.نوید به راه افتاد ومن احساس کردم نیمی از وجودم را آنجا میان طبیعت سبز روستا جا گذاشته ام.
ازآخرین پیچ جاده که گذشتیم وخانه سید جعفر هم از جلوی چشمم محو شد سر برگرداندم وبه جلو خیره شدم.حالا باید به آینده ای که پیش روداشتم می اندیشیدم.


نوید کلید را درون قفل چرخاند وبا باز شدن در ما وارد خانه شدیم.مامان سیما جلو آمد برایمان اسفند دود کرد.باباهم مرا در آغوش گرفت وبرای پاگشایم گردنبند زیبایی به گردنم آویخت .ازاینکه وارد چنین جمع خوب خانوادگی شده بودم احساس خوبی داشتم.
ریحانه وآقاسهیل وپسر چهارساله شان پارسا هم آنجا بودند.بعد از شام آنها رفتند.هرچه به مامان اصرار کردم ظرف های شام رابشورم نگذاشت.ودر عوض از نوید خواست تا مرا برای استراحت به اتاقش راهنمایی کند.
وارد اتاق که شدیم نگاه مختصری به آن انداختم.دورتا دور دیوارهایش پوشیده از قاب عکس بود.که شاید دیدن تمام آنها یک ساعتی زمان میبرد.تخت یک نفره ای با روتختی خاکستری رنگ که طرح های برجسته داشت گوشه اتاق بود.میز مطالعه اش هم روبروی پنجره تقریبابزرگی قرار داشت وچندین جلد کتاب ومجله روی آن به چشم میخورد.
نوید چمدانم را کنار تخت گذاشت.شالم را از سرم برداشتم وبا بی تفاوتی آن را روی چمدانم پرت کردم.نوید خم شد تا آن را بردارد.از این اخلاق صاف واتوکشیده اش اصلا خوشم نمی آمد.انتظار داشت همه چیز سرجایش باشد.گاهی اوقات خیال میکردم بودن با او حوصله ام را سرمیبرد.
مامان سیما در زد و وارد شد. در دستش پتو وبالشت بود
_نوید جان بیا کمکم این دوتا دست رختخوابو بیارم.
بطرفش رفتم وآنهارا از او گرفتم
_چرا خودتونو توزحمت انداختین مامان جان.میگفتین من ونوید میومدیم میاوردیم
_این چه حرفیه دخترم دودست رختخواب آوردن که آدمو نمیکشه تو تازه ازراه رسیدی خسته ای.من ونوید خودمون میاریم.
رختخواب هارا که پهن کردم. نوید با لباس راحتی که پوشیده بود وارد اتاق شد.بادیدن سر و وضع جدیدش نگاهی به خودم انداختم.هنوزلباسهایم را عوض نکرده بودم
_من بایدیه دوش بگیرم میشه حمومو نشونم بدی؟
نوید در را راگشود وبه در حمام که روبروی اتاقش بود اشاره کرد.وسایلم را برداشتم واز اتاق بیرون زدم.دوش آب گرم خستگی را از تنم بیرون برد.لباسم را پوشیدم وحوله ای دور موهای خیسم پیچیدم وبه اتاق برگشتم.
نوید پشت میز مطالعه اش نشسته بودومجله ای را که جلویش بود ورق میزد.به نظر یک نوع مجله تخصصی مربوط به عکاسی بود.بی توجه به حضورش با حوله موهایم را خشک کردم.نگاهی به رختخوابمان انداختم.نیشخند تلخی روی لبم نشست.وضع وحالمان به طرز خنده داری مسخره بود.زندگی مشترکمان مثل تئاتری بود که ما با تمام وجود تلاش میکردیم.نقشمان را درآن خوب ایفا کنیم.
موهایم را به دور شانه ام ریختم وبه پیچ وتاب آن خیره شدم.هر ازگاهی نگاه خیره ی اورا بروی خودم احساس میکردم.به نظر کلافه می آمد آنقدر بابت رفتار بی منطق وبچه گانه اش در روز عروسی عصبانی بودم که ترجیح میدادم فعلا با او سرد برخورد کنم.بدبختی آنجابود که هنوز نمیتوانستم ازاو درمورد رفتار غیرمنطقیش سوالی بپرسم.در واقع به حدی فاصله بین ما زیاد بود که ترجیح میدادم فعلادراین مورد سکوت کنم.
خیلی جدی گفتم:میشه چراغو خاموش کنی من خیلی خسته م وخوابم میاد.
نوید نگاه تندی به من انداخت وزیر لب با حرص گفت:مثل اینکه یه چیزیم بدهکار شدیم.انگار نه انگار که تا الان منتظر تموم شدن ادا واطوار خانوم بودم
دلم هری ریخت وتمام تنم منقبض شد.با خودم گفتم(نکنه خیالای خامی به سرش زده؟که تا الان منتظرم مونده...نه بابا همچین بزنم فکشو بیارم پایین.که نفهمه از کجا خورده.این مثل اینکه زیادی همه چیو جدی گرفته)
به نگاه عصبی ودلخورش توجهی نشان ندادم وبه حالت قهر رویم را برگرداندم وپتویم را به سرم کشیدم.
در این دو سه روزی که از زندگی مشترکمان میگذشت اخلاقش تاحدودی دستم آمده بود ومیدانستم که اوبه هیچ وجه طاقت بی اعتنایی وبی توجهی را ندارد.وشاید به همین دلیل بود که سعی داشت همیشه خودش پیش دستی کند ودر مقابل دیگران با بی اعتنایی جبهه بگیرد.یک نوع مکانیسم دفاعی که به نظرم ریشه آن در کودکیش بود.
بی خیال قضاوت های روانشناسانه ام شدم وحرکاتش را زیر نظر گرفتم.نویدبا حرص نفس بلندی کشیدو با فاصله خنده داری کنارم دراز کشید. وپشت به من کرد.لبخند بی اراده ای رولبم آمد.قهرم جواب داده بود.
خوابم نمی آمد.مدام سر جایم وول میخوردم.تجربه تازه ی کنار او بودن ذهنم را قلقلک میداد.واقعا نمیدانستم آن لحظه چه حسی دارم خوشحالم یا ناراضی.فقط دلم میخواست فاصله بینمان کمتر وکمتر شود.داشتم دستی دستی کار دست خودم می دادم.به خودم تشرزدم(کپه مرگتو بزار زمینو بخواب لاله...الانم وقت منحرف شدنه آخه؟...اونم درمورد کی...از این پسره ی اتو کشیده که آبی گرم نمیشه...خوبه تا چند دقیقه پیش داشتی ازترس به خودت گند میزدی)
نیشگون محکمی از پهلویم گرفتم تا از شر افکار مزاحم نجات پیدا کنم.نوید دوباره تکان خورد.پتویم را محکم به دور خودم پیچیدم.حالا انگار این پتوی نازک میتوانست من را از دست او دور نگه دارد.نوید چندباربه سمت چپ وراست چرخید ویکبار هم در جایش نشست.
قلبم با سرعت نود بار درثانیه میزد.واقعا آمادگی روبروشدن با وضعیت جدید را نداشتم.تکان نخوردم تا او خیال کند که خوابیده ام.نوید از جایش بلند شد وبطرف تختش رفت.وروی آن دراز کشید.نفسی به آسودگی کشیدم.خطر ازبیخ گوشم رد شده بود.
آنقدر خسته بودم که خیلی زود به خواب رفتم ونفهمیدم او چه زمانی خوابید.
از خواب که بیدار شدم نگاه غریبانه ای به اتاق انداختم وبابه یاد آوردن موقعیت جدیدم غم دوباره روی دلم سنگینی کرد.برگشتم وبه تخت خوابش خیره شدم. نوید هنوز خواب بود.از دیدن نیم تنه لخت او گوشهایم ازخجالت داغ شد وخون به صورتم دوید.
با دستپاچگی از جایم بلند شدم .رختخوابها را جمع کردم وپاورچین از اتاق بیرون رفتم.مامان سیما در آشپزخانه بود وداشت میزصبحانه را می چید.
بعد از آنکه صورتم را شستم ومسواک زدم به آشپزخانه رفتم وبا خوش رویی صبح بخیر گفتم.نباید میگذاشتم آنها چیزی از اختلاف ما دوتا متوجه شوند.
مامان سیما گونه ام را بوسید وبا لحن مادرانه ای گفت:دیشب خوب خوابیدی عزیزم؟
_آره مامان جون .دستتون درد نکنه
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.وباتعجب گفتم:ساعت نه ونیمه.نوید نباید سرکار بره؟!
_نه قراره تا آماده شدن خونتون مسعود به تنهایی عکاسی رو بچرخونه.
_بنده خدا حسابی تو زحمت افتاده.واسه مراسم هم واقعا ازجون ودل مایه گذاشت.
مامان فنجانی چای جلویم گذاشت
_از زمان دانشگاه با هم دوستن.پسر خوبیه.
چیزی نگفتم ومشغول خوردن صبحانه شدم.بابا که وارد شد از جایم بلند شدم.شلوار وگرمکن ورزشی به تن داشت.با مهربانی بغلم کرد وپیشانیم را بوسید.کنارم که نشست گفتم:صبح ها ورزش می کنین؟
_آره دخترم.از وقتی بازنشسته شدم حوصله م نمیکشه صبح ها توخونه بمونم.میزنم بیرون وباچندتا از پیروپاتال های همسن وسالم ورزش میکنیم.هم تفریح وسرگرمیه.هم باعث سلامتیمونه.
     
#30 | Posted: 10 Jan 2014 23:11 | Edited By: setarejoon

مامان سیما نگاهی به ساعت انداخت وگفت:لاله جان صبحانه تو که خوردی بی زحمت نوید روهم بیدارکن.فکرکنم تو خونتون کلی کار داشته باشین.
ازجایم بلند شدم
_من که دیگه تموم کرده بودم.الان میرم صداش میکنم.
وارد اتاق شدم نوید هنوز خواب بودنگاه عمیقی به چهره اش انداختم سوال مسخره ای زیر لبم آمد(یعنی این مرد از این به بعد شریک زندگی منه؟!)
لبهایش تکان خفیفی خورد وغیر ارادی اخم کرد.مژه های بلند وتابدارش روی صورت سایه انداخته بود.وته ریشی که داشت اورا جذاب تر نشان می داد.
دستم ناخودآگاه به سمت صورتش رفت.دوست داشتم خطوط انحنای گونه ولب هایش را لمس کنم.نفس های عمیقی که میکشید به کف دستم میخورد وقلقلکم می داد.مثل آدم های مسخ شده نگاهش میکردم.نمی دانم شاید یک لحظه احساس تعلق باعث شد دستم را روی صورتش بگذارم
نوید سریع چشم هایش را باز کرد ومن با حرکتی تدافعی خودم را کنار کشیدم.تصویر رویایی چندلحظه قبل خراب شد.نوید بیحرکت به چشم هایم زل زده بود.
با خودم گفتم: (استغفرالله چرا مثل آل گرفته ها نگام میکنه؟!...نه مثل اینکه ایندفعه نوبت اینه بره تو هپروت.همچین به آدم زل میزنه که شیطونه میگه بپر یه دوتا ماچ آبدار ازچشای خوشگلش بگیر.نامرد چشاش آدمو یاد آبنبات نعنایی میندازه...وای آب دهنم راه افتاد)
سریع سرم را تکان دادم تا این افکار منحرف و خانه خراب کن از ذهنم بیرون بروند.اخم کردم وگفتم:میخواستم بیدارت کنم...مامان میگه باید بریم به خونه سر بزنیم.
کمی روی تخت جابه جا شد ولبخند شیطنت آمیزی روی لبش آمد
_مطمئنی؟!
ابروهایم بیشتر بهم گره خورد.انگار جایمان را باهم عوض کرده بودیم.
_منظورت چیه؟
به طرفم نیم خیز شد.سریع خودم را عقب تر کشیدم.خنده ریزی کرد ویک ابرویش را طلبکارانه بالا برد.چشم های هیزم به طرف بالا تنه لخت او کشیده شد.او هم مسیر نگاهم را دنبال کرد وبرای نشان دادن عضلات برجسته اش ژست گرفت
_گفتم شاید میخواستی یه پسر خوشگل وخوش تیپو که از قضا راحتم تورش زدی دید بزنی
دهن کجی کردم وباحرص گفتم:یه وقت سردیت نشه آقا؟...یکم بیشتر واسه خودت نوشابه وا کن.
...خواب دیدی خیر باشه اینجا از این خبرا نیست.
برایش یکی از آن چشم غره های خوشگلم را رفتم وغرغر کنان چند قدم از او فاصله گرفتم
_ فکر کرده تحفه ست.همچین خودشو دست بالا گرفته که خیال میکنه پر جبرئیلم به قوزک پاش نمیرسه.
ازجایش بلند شد به خیال اینکه میخواهد جلوی بلبل زبانی مرا بگیرد از ترس پا تند کردم تا از اتاق بیرون بروم.با دلخوری گفت:بداخلاق
محلش نگذاشتم وازاتاق بیرون آمدم.با خودم گفتم(مرده شور اون چشاتو ببره لاله...یه جو آبرو واسه خودت نذاشتی.پسره الان پیش خودش خیال میکنه چه تیکه ای هست...ولی خداییش تیکه هست.یعنی اون ازم سرتره؟)
سر راهم نگاهی به آیینه انداختم وخودم را برانداز کردم.اعتماد به نفسم اصلا پایین نبود اما خودم را جزو آدمهای خوشگل وجذاب به حساب نمی آوردم.قیافه ای معمولی داشتم که تاحدودی تو دل برو بود.
به آشپزخانه رفتم. مامان سیمابا دیدنم گفت:بیدار شد؟
هنوز جوابی به سوالش نداده بودم که نوید باچهره ای عبوس وخواب آلود جلویمان ظاهر شد.بعد ازآنکه به پدر ومادرش صبح بخیر گفت روبه من کرد وبا تلخی گفت:من میرم یه دوش بگیرم.کارم زود تموم میشه.بهتره تو هم پاشی کم کم آماده بشی
مامان نگاه دستپاچه ای به فنجان چایی که در دست داشت انداخت
_پس صبحانه ت چی میشه نوید جان.من برات چایی ریختم.
_اشتها ندارم
رفتار سرد او هرسه مان را ناراحت کرد.اما هیچکدام از ما حرفی نزدیم.لباسم را پوشیدم وبه چهره مات ورنگ پریده ام در آیینه نگاهی انداختم.کمی رژصورتی به لب های برجسته ام کشیدم و رژگونه کمرنگی هم زدم.حالا بهتر به نظر می رسیدم.
نوید وارد اتاق شد
_حاضری؟
_آره بریم.
خانه ی ما واحد کوچک هفتادمتری در یک آپارتمان سه طبقه بود.فاصله اش تاخانه ی مامان وبابا فقط یک خیابان بود.جزطبقه اول که دو واحده بود.دوطبقه دیگر تک واحده بودند.وارد خانه که شدیم از کوچکی اش دلم گرفت اما سعی کردم دلخوریم را بروز ندهم تا نوید شرمنده نشود.نمیخواستم او احساس حقارت کند
     
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دختر شمالی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites