تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دختر شمالی

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 12 Jan 2014 23:35

از پارکینگ که بیرون آمدیم گفت:فکر میکنم این چندروزه رو هم شناخت بهتری بدست آوردیم...به نظرت دیگه وقتش نیست مث بقیه زندگی کنیم؟
ترس بود یا خجالت ،شایدهم مخلوطی از هردو که وادارم کرد سکوت کنم وسر به زیر بیندازم.اوکه مخالفتی را در نگاهم ندید دستم را روی دنده گذاشت وفشرد.
ریحانه با دیدنم آغوش گشود ومن با احساس خواهرانه گونه اش را بوسیدم.مامان جلو آمد لبخند عمیقی زد وهیجان زده گفت:خیلی خوشگل شدی عزیزم.
خجالت زده تشکر کردم .نوید پشت سرم وارد شد وسلام وعلیکی مختصر کرد.با دایی رامین دست دادم وگونه ی همسرش پریرخ را بوسیدم.پسرهای دایی،مازیار ومهیار که با اختلاف سنی دوسال از هم سالهای نوجوانی را پشت سر گذاشته بودند جلو آمدند و مودبانه سلام واحوالپرسی کردند.با آنها دست دادم وپارساکوچولو را بغل کردم وبه طرف بابا رفتم.او هم چند قدمی به سمتم آمد.گونه ام را بوسید وزیر گوشم به آهستگی گفت:ما همگی مدیونتیم...تو نویدرو دوباره به ما برگردوندی.
ورود سعید ونازنین مانع از این شد که کنجکاویم را بابت حرف بابا ارضا کنم
سعید مثل همیشه شاد وخندان بود.انرژی مضاعفی که در صدا وحرکاتش بود همه را به سر شوق آورد.نازنین بادیدنم خندید وگفت:می بینی توروخدا،انگار ده سالشه.آبرو واسه م نمیزاره.راستی سلام.
به طرفش رفتم وبا لبخندی که روی لب هایم بود اورا در آغوش گرفتم
_سلام حالت خوبه؟مشتاق دیدار خانوم.
_ممنون،چیکار میکنی بازندگی مشترک؟
_ای می گذره،توبا درس ودانشگاهت چه میکنی؟
_فعلا که دوترم ازش مونده
دستم را روی شانه اش گذاشتم وگفتم:چشم روهم بزاری تموم میشه.اونوقته که باید دنبال تدارک واسه جشن عروسیتون باشین.انشالله سال دیگه تو خونه ی خودتونین.
_انشالله
باورود خانواده ی عمو نعیم که برای خودشان یک ایل می شدند صحبتمان ناتمام ماند.عمو وزن عمو راضیه باپسر ته تقاریشان اول از همه وارد شدند.کامبیز را برای اولین بار بود که می دیدم ازلحاظ قیافه با نوید مو نمی زد.بااین وجود کمی از او بلندتر ورفتارش درست مثل سعید بود شوخ ومهربان.
شهره دختربزرگ عمو همراه شوهر ودو دخترش نفرات بعدی بودند.زهره دختر کوچیکه ی عمو هم با نامزدش که می گفتند پزشک است بعد آنها وارد شدند.آخرین سری مهمان ها هم کامران پسر بزرگ عمو به همراه همسرش سعیده وتنها فرزندشان نگار بودند.جمعا بیست وپنج نفری می شدیم.سهیل وریحانه از مهمان ها پذیرایی می کردند.هرکاری کردم نگذاشتند کمکشان کنم.
کامبیز در اولین فرصتی که به دست آورد جلو آمد وبالبخند شیطنت آمیزی سرتاپایم را برانداز کرد. ازنگاهش کمی معذب شدم
_پس عروس شمالی عمو،شمایین.
لبخند محوی روی لبم آمد.ازسر تحسین سرتکان داد وگفت:به نوید نمیومد اینقدر زرنگ باشه باید بهش تبریک گفت.شاه ماهی صید کرده.
ازتعریف بی پرده اش سرخ شدم ،سر به زیر انداختم وزیر لب گفتم:شما لطف دارین
نوید از دور مارا می پایید سرخ شدن غیر عادیم را که دید جلو آمد وکامبیز بادیدنش گفت:پسر مبارکه،تو این قدر خوش سلیقه بودی وما نمی دونستیم؟
سرجلو آورد وزیر گوش نوید به اهستگی گفت:الهی کوفتت بشه.
نوید به خنده افتاد وبا مشت به بازویش کوبید.
_ببند اون گاله رو،توکه هنوزم دهنت چاک وبست نداره.
_چیکار کنیم ،ماییم وهمین یه موهبت الهی.کفران نعمته اگه ازش بهره ای نبریم.
سعید به جمعمان اضافه شد
_پس کی میخوایم شیرینی عروسیتو بخوریم آقا کامبیز؟
_همه که مثل شما نیستن از هول حلیم بیفتن تو دیگ،واسه من هنوز زوده
_ اِ نه بابا،نمردیمو یه حرف حساب از تو شنیدیم.معلومه که برات زوده،دهنت هنوز بوشیر میده.
هرسه نفرمان ازحاضر جوابی سعید به خنده افتادیم.آقاسهیل به جمع مان پیوست.کامبیز با دیدنش گفت:آقا سهیل مگه روضه ست مجلس اینقدر سوت وکوره.یه آهنگی بزار کمی گل لگد کنیم .دلمون پوسید پدرجان.
سهیل باخنده به طرف دستگاه پخش موسیقی رفت وآهنگ شادی را انتخاب کرد.سعید دست کامبیز راگرفت و وسط برد.همه از شلنگ تخته انداختن آن دو به خنده افتادند.ریحانه ونازنین نفرات بعدی بودند.سهیل آمد واز ماخواست تا وسط برویم.ولی نوید قبول نکرد.
از ابروهای بهم گره خورده وفک منقبضش مشخص بود که معذب است.نزدیکش شدم ودستش را در دستم گرفتم.دلم میخواست او بداند که کاملا درکش میکنم.اینکارم بیشتر از هر چیزی معجزه کرد.لبخند دلگرم کننده ای زد ودستش را پشت کمرم گذاشت وبه طرف جلو هل داد.با ناباوری نگاهش کردم.نوید خیلی جدی گفت:بریم برقصیم.
بچه ها دورمان حلقه زدند ورقص نرم و هماهنگ مان عالی از آب در آمد.به آسانی در دستان نوید می چرخیدم وبا او همقدم بودم.چشم های جذاب او از هیجان می درخشید.قلبم داشت از سینه بیرون میزد.انگار نوید آدم دیگری شده بود.آن نگاه مشتاق وخواستنی دلم را می لرزاند ولبخند مهربانی که روی لبش بود شادم میکرد.دلم میخواست تا ته دنیا با او درآن جا بچرخم ودر میان دستان حمایتگر ومهربانش برقصم.
آهنگ که تمام شد همه یکصدا برایمان دست زدند.مامان سیما ازشوق گریه میکرد.خودمان را ازمیان جمعیت بیرون کشیدیم وبه طرف او رفتیم.دست نوید هنوز روی کمرم بود.گونه ی مامان رابوسیدم او هم من ونوید را درآغوش گرفت
شام را که آوردند.رقص وپایکوبی موقتا تعطیل شد.بعد ازشام ریحانه دستبند زیبایی را به عنوان هدیه ی پاگشا به دستم بست.زن عمو وشهره وزن دایی پریرخ هم دوست داشتند پاگشایمان بکنند.به پیشنهاد سعیده خانوم، عروس عمو قرار شد مهمانی ها به ماه رمضان موکول شودکه ثواب هم داشت.
آخرشب بود که از ریحانه وسهیل تشکر وخداحافظی کردیم.در راه به اتفاقات آن شب فکر کردم.همه چیز فوق العاده بود.
احساس جدیدی در قلبم جوانه زده بود که با هربار نگاه کردن به نوید آن را به تپش وا می داشت.زیرچشمی نگاه دیگری به چهره ی خونسرد ومتفکرش انداختم وسوالی ذهنم را قلقلک داد
(من عاشق شده بودم؟)
نوید ماشین را پارک کرد. قبل از پیاده شدن به طرفش چرخیدم.
_شب خیلی خوبی بود ممنون
لبخند عمیقی زد وچیزی نگفت.به واحد خودمان رفتیم.خانه ی کوچکمان دیگر برایم غریب و دلگیر نبود.مانتویم را از تن در آوردم وبه سمت اتاق خواب رفتم.نوید هم پشت سرم آمد.شالم را تا کردم وکش موهایم را باز کردم.سرم درد گرفته بود.به موهایم تابی دادم تا به حالت قبلی خود برگردند.بی هوا برگشتم واو در حرکتی غافلگیرانه بغلم کرد.تپش های قلبمان با هم یکی شده بود.با دستهای داغش مرا سخت در آغوش گرفت ولب های تبدارش را روی گونه ام گذاشت...با تمام وجود سوختم.
     
#42 | Posted: 12 Jan 2014 23:36

صدای گرم ومهربانش روحم را نوازش کرد
_امشب بعد سالها واقعا احساس کردم جزئی از خانواده ام هستم.واینو مدیون توام.
زبانم از شدت هیجان بندآمده بود زیر گوشم زمزمه کرد
_دوست داری بازم باهم برقصیم
چشم هایش هنوز هم همانطور سرد وبی تفاوت بود.با این حال دلسردم نمی کرد.یاد گرفته بودم حرف های ناگفته اش را از پس این حجاب ناامید کننده بخوانم.پس باید با نگاهم به او جواب می دادم.
نگاه مشتاقم را به چهره اش دوختم وتنها لبخند زدم.دستانش شل شد ومن به نرمی خود را ازمیان بازوانش بیرون کشیدم.
نوید از اتاق بیرون رفت.لباسم را باپیراهن سبز بدون آستینی که دامن آن تا روی زانویم بود عوض کردم.جلوی آئینه چرخی زدم.رنگ سبز آن به خوش رنگی سبز چشمان نوید نبود اما فوق العاده به من می آمد.
آرایشم را پاک کردم . موهایم بی قیدانه دور شانه ام ریخته بود.ترجیح دادم همانطور بماند.صدای نوید من را از اتاق بیرون کشید
_لاله نمی یای؟
موسیقی آرام وملایمی که پخش می شد تپش های تند قلبم را نمی توانست آرام کند.نوک انگشت هایم یخ زده بود.نوید دستش را بطرفم دراز کرد ومن مثل یک بچه گربه،آرام به آغوشش خزیدم. دستهایش را دور بدنم حلقه کرد وبا اینکار مرا بیشتر به طرف خودش کشید.نگاهم روی سیبک گلوی او ثابت مانده بود.خجالت می کشیدم به چشم هایش نگاه کنم.به آرامی خودمان را باموسیقی تاب دادیم.
علاقه م به تو خیلی بیشتر شده
حالا روزگارم قشنگ تر شده
از اون وقت که تو بامنی حال من
می بینی خودت خیلی بهتر شده

علاقه م به تو خیلی بیشتر شده
می دونم نمی تونی درکم کنی
ولی اینو یادت نره عشق من
می میرم اگه روزی ترکم کنه

_ما شروع خوبی نداشتیم.
سرتکان دادم
_این همش تقصیر من ...
انگشت اشاره اش را روی لبم گذاشت ومرا به سکوت دعوت کرد
_دلم نمیخواد دنبال مقصر بگردیم...بزار از این لحظه یه خاطره ی قشنگ بسازیم.

میخوام لحظه لحظه به تو فکر کنم
نمی خوام کسی سد راهم بشه
نمی خوام کسی جزتو پیشم بیاد
به جزتو کسی تکیه گاهم بشه

انگشت شستش را روی گونه ام گذاشت وبه آرامی صورتم را نوازش کرد.به چشم هایش خیره شدم.تپش های قلبم بیشتر شد.نگاه نوید از چشم هایم سر خورد وروی لبم افتاد.دستم را باتردید بالا بردم وروی قفسه سینه اش که سریع بالا وپایین می رفت قرار دادم.ضربان قلب او از مال من هم تند تر بود

منم که میمیرم برای چشات
منم که میمیرم واسه خنده هات
میخوام بیشتر از اینم عاشق بشم
کمک کن بتونم بمونم باهات

صدایش سرد وخشن اما کلمه به کلمه ای که از دهانش خارج میشد،دلم را گرم ومرا تا به اوج می برد
_من نمیدونم واقعا تواین لحظات آدم باید به طرف مقابلش چی بگه...اصلا حرفی واسه گفتن پیدا میشه یا نه.اما اینو خوب می دونم که دوست نداشتم این لحظه رو هیچ جای دیگه وبا هیچ کس دیگه تجربه کنم.

علاقه م به تو خیلی بیشتر شده
حالا روزگارم قشنگ تر شده
از اون وقت که تو با منی حال من
می بینی خودت خیلی بهتر شده

علاقه م به تو خیلی بیشتر شده
علاقه م به تو خیلی بیشتر شده

موهایم را به آرامی کنار زد.خم شد و روی پوست صاف وسفید گردنم بوسه ی داغی گذاشت.لرزش خفیفی را دربدنم احساس کردم.نوید مرا بیشتر به خود فشرد.بوسه های نرم ودلپذیرش را تا زیر گوشم ادامه داد.
زمزمه وار گفت:من مرد خوشبختیم لاله...چون تورو دارم
ای کاش قدرت آن را داشتم که زمان را همان جا ودر همان لحظه متوقف کنم.
نفس های داغ نوید نامنظم تر شده بود.به چشمان مشتاقش خیره شدم.دیگر برایم مهم نبود چطور پا به زندگیش گذاشته بودم ویا او تا چه حد از مرد ایده آل تصوراتم فاصله داشت.دلم نمی خواست به این فکر کنم که او حتی در گفتن یک دوستت دارم معمولی هم نا توان است.
تمام ذهنم را از تصورات منفی وبرداشت های نا امید کننده پاک کردم وبه چشم هایش خیره شدم ولبخند زدم.
نوید با اطمینان نگاهش را از چشمانم گرفت.خم شد ولب هایش را به روی لبم فشرد.
خون به گونه ام دوید وتنفسم تند وبریده بریده شد.بی اراده دستهایم را به دور گردنش انداختم واورا بیشتر به سمت خود کشیدم.
صبح به سختی از جایم بلند شدم.تمام بدنم درد می کرد.نوید هنوز خواب بود.بعد از گرفتن دوش آب گرم به آشپزخانه رفتم و پریز سماور را به برق زدم.لیوانی شیر هم برای خودم ریختم.نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم،هفت وربع بود.کلاسم ساعت نه شروع میشد.
دوباره یاد اتفاقات روز قبل افتادم ولبخند ناخودآگاه روی لبم نشست.هرگزتصور نمی کردم نوید تا این حد احساسات به خرج دهد.او تا نزدیکی های صبح در گوشم از عشق زمزمه کرد. ومن سرمست از این همه موهبت،افسوس میخوردم که چرا این را زودتر نخواستم.
بعد از خوردن شیر،چای دم کردم.نوید از خواب بیدار شده بود.میز صبحانه را چیدم.حسابی گرسنه بودم.به اتاق خواب رفتم تا موهایم را خشک کنم.نوید حمام بود وداشت دوش میگرفت.خجالت می کشیدم با او روبرو شوم.آخرین حریم بینمان هم شکسته شده بود وحالا قبول این وضعیت جدید کمی سخت به نظر می رسید.
بعد از شانه کردن موهایم،تخت را مرتب کردم ولباس های اورا باعلاقه روی آن چیدم.نوید وارد اتاق شد
_سلام صبح به خیر، کی بیدار شدی؟
سرم را از خجالت پایین انداختم
_سلام،یه نیم ساعتی میشه...صبحونه آماده ست تا تولباس بپوشی برات چایی می ریزم.
_امروز کلاس داری؟
_آره اولین جلسه ست.
با تردید پرسید
_حتما باید بری؟
سربلند کردم وبه چهره ی نگران اوچشم دوختم.قطرات آب،چکه چکه از موهای کوتاهش پایین می ریختند ومژه های تابدارش به هم چسبیده بودند.مثل پسر بچه ها شده بود.لبخند محوی زدم وسرتکان دادم.
نوید بی مقدمه توضیح داد
_گفتم شاید نیاز داشته باشی امروز رو استراحت کنی.
ازخجالت سرخ شدم وسربزیر انداختم.با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم:من حالم خوبه
برای آنکه باز هم خجالت نکشم حرفی نزد وبا کلاه حوله اش مشغول خشک کردن موهایش شد.
خواستم جو را عوض کنم بنابراین خیلی جدی پرسیدم
_صبحونه که میخوری؟
سرتکان داد ومن درحالیکه قصد داشتم از اتاق بیرون بروم گفتم:پس من میرم چایی بریزم
_یه لحظه صبر کن
برگشتم ونگاهش کردم.یکی از ابروهایش را باشیطنت بالا انداخت وبا برداشتن تنها دوقدم به من رسید
_اما خب قبلش دلم یه بوسه ی عاشقونه میخواد،تا اشتهام واسه صبحونه وا شه.
دخترک رام نشده ویاغی شخصیتم،دست اورا که به طرفم دراز شده بود پس زد.باشیطنت گفتم:بپا یه وقت نچایی عزیزم...از این تجویزها نکن دکترجون،یه وقت دیدی رودل کردیاااا
نوید باخنده دستم را گرفت ومجبورم کرد آن فاصله ی کم را هم از بین ببرم
_به یه بار امتحانش می ارزه مگه نه؟
دستان قوی اش را دورم حلقه کرده بود.مگر جرات داشتم مخالفتی هم بکنم؟...با اشتیاق لبم را بوسید
_امممم،خیلی خوشمزه ست نظر تو چیه؟
نفس عمیقی کشیدم تا کمبود تنفس چند لحظه قبلم را جبران کنم.
با لجاجت گفتم:من نظر خاصی ندارم.
نوید خندید ونگاه تهدید آمیزی به من انداخت
_پس واجب شد یه بار دیگه امتحان کنیم.
تهدیدش مثل اینکه کارساز شد چون با ترس خودم را عقب کشیدم
_نه،یعنی نمیخواد...اصلا هرچی نظر تو بود،ببین من دیگه داره دیرم میشه .صبحونه که نخوردم لااقل بزار به موقع برسم
_من خودم میرسونمت،دیگه چه بهونه ای داری؟
ته دلم گفتم(این مثل اینکه دست بردار نیست،گیر عجب آدم سمجی افتادم.حالا خربیا باقالی بارکن...یعنی واقعا که لاله، به یمن این زبون درازت مبتکر خلق صحنه های عاشقونه هم شدی)
با ناامیدی زمزمه کردم
_اذیت نکن دیگه نوید،من گشنمه
مغرورانه نگاهم کرد اما لبخند دلگرم کننده ای زد
_باشه پس تا سه می شمرم،برو بیرون که اگه بمونی دیگه نمی زارم بری.
به سختی از او جداشدم وبه طرف آشپزخانه دویدم .زیر لب غرغر می کردم
_حالا دیگه تهدیدم میکنه،شیطونه میگه یجوری بزنم ناکار شه که که خودشم نفهمه
از تو اتاق باصدای بلند گفت:چی داری میگی؟
_دارم میگم چاییتو ریختم.سریع بیا،سرد نشه
خنده ام گرفته بود.این جمله هیچ ربطی به آن چیزی که چند لحظه قبل زیر لب بلغور میکردم نداشت.
     
#43 | Posted: 12 Jan 2014 23:37

باخودم گفتم(بسوزه پدر ترس،که آدمو به چه کارایی وادار میکنه.)
بعد از صبحانه به اتاق خواب برگشتم تا لباس بپوشم.داشتم جلوی آئینه مقنعه ام را می گذاشتم که چشمم به حلقه ی ازدواجمان افتاد که روی میز آرایشم بود.
بدون حتی لحظه ای تردید آن را برداشتم ودر انگشتم انداختم.دستم را زیر ورو کردم وبه تلألویی که از تازگی آن ناشی می شد،چشم دوختم.حالا خیلی بهتر معنی تعلق را می فهمیدم.
صدای نوید من را از اتاق بیرون کشید
_آماده شدی لاله؟
_دارم می یام.
از اتاق بیرون آمدم.نوید به آشپزخانه اشاره کرد
_میزصبحونه رو جمع کردم وفنجون هارو شستم.
_دستت درد نکنه،راستی واسه ناهار چی کار می کنی؟
نوید شانه بالا انداخت
_نمی دونم.شاید ازبیرون چیزی سفارش دادم
با التماس نگاهش کردم
_اگه یه خواهشی بکنم ازت، قبول میکنی؟...میشه ناهارو بری خونه ی مامان اینا
_آخه لاله تو که می دونی...
حرفش را سریع قطع کردم
_باورکن خیلی خوشحال میشن...این ناهارو به یاد دوران مجردیت باهاشون باش.بزار خیال نکنن من پسرشونو ازشون کش رفتم.
لبخند غمگینی زد وچیزی نگفت.با خوشحالی کیفم را برداشتم وقبل از او از خانه بیرون آمدم.بیست دقیقه تا شروع کلاسم مانده بود که نوید من را جلوی در دانشگاه پیاده کرد.در را که پشت سرم بستم شیشه را پایین کشید
_هی دخترشمالی
برگشتم وبا خنده نگاهش کردم
_چیه؟
_مواظب خانوم من باش
خندیدم وبا لودگی گفتم:هوی عکاسباشی...تو هم هوای آقامونو داشته باش
با خنده سر تکان داد وشیشه را بالا کشید.بعد از خداحافظی به طرف دانشگاه به راه افتادم تا نخستین روز ورودم به مقطع ارشد را آغاز کنم.
اولین کلاسم زبان تخصصی بود.استاد بعد از آشنایی با ما چندتا کتاب معرفی کرد وکلاس بابحث داغی در مورد یکی از مقالات پژوهشی خود استاد به پایان رسید.تاشروع کلاس بعدی که ساعت دو بود ، دوساعت ونیمی وقت داشتم.
همراه مرجان به بوفه سری زدیم .بازهم گرسنه ام شده بود ومعده ام به شدت درد میکرد.سریع نسکافه وکیک گرفتم.پشت میزی نشستیم ومشغول خوردن شدیم.من که به کل کلاس وآداب غذاخوری را کنار گذاشتم ودر مقابل چشمان از تعجب گرد شده ی مرجان،کیکی که بزرگتر از کف دستم بود دولقمه ی چپش کردم.ونسکافه را داغ داغ سر کشیدم
_آخ،زبونم سوخت
_چه خبرته دختر،مگه سر آوردی؟
نوک زبانم را بیرون آوردم وعین احمق ها نگاهش کردم
_خو گشنه م بود.داشتم هلاک می شدم.
_بکن تو، اون زبون درازتو،آبرومو بردی لاله...میمیری صبح داری میای یه چیزی بچپونی تو دهنت.
با دلخوری پشت چشمی نازک کردم وگفتم:باز این چایی نخورده دخترخاله شد.یعنی من کشته مرده ی این احساس صمیمیت توام.واسه همین بود که تو دوره ی کارشناسی تحویلت نمی گرفتم.
مرجان خندید ومشت آرامی به بازویم کوبید
_گمشو بابا،چه خودشو تحویل میگیره دختر دهاتی
می دانستم که این حرفها را از روی صمیمیت میزند.پس خودم را از تک وتا نینداختم.به او اشاره کردم وبا پررویی گفتم:آدم دهاتی باشه بهتر ازاینه که از پشت کوه اومده باشه...در ضمن به کوری چشم شور بعضی ها من امروز صبحونه هم خوردم.امانمی دونم چرا اینقدر گشنمه.
مرجان کیکش را نصف کرد وبه طرف من گرفت
_بیا اینم بلمبون بلکه افاقه کرد
با خنده دست پیش بردم تا نصف کیک را از اوبگیرم.مرجان دستم را در هوا گرفت وبرگرداند.به حلقه ام اشاره کرد وطلبکارانه پرسید
_این چیه؟
_آرپی جیه...خب حلقه ست دیگه
_اینو خودمم میدونم نابغه،منظورم اینه که دست تو چیکار میکنه.
بادلخوری ساختگی گفتم:واااا !!،یعنی به من نمیاد شوور کرده باشم؟
مرجان ناباورانه نگاهم کرد.دهانش از تعجب باز مانده بود.با کمی مکث گفت:کی؟!...یعنی توهمین چند روزه که همدیگه رو ندیدیم؟!
ابرویی بالا انداختم وبا خنده گفتم:نه بابا،موضوع تقریبا به دوهفته قبل برمیگرده.با یه هفته تاخیراواسط هفته ی سوم شهریور عقد کردیم.
مرجان ابرویی بالا انداخت وبا گلایه گفت:پس چرا روز ثبت نام چیزی نگفتی؟
_خب این برمیگرده به همون احساس صمیمیت تو که آدمو از رو می بره.اصلا چه معنی داره یه کاره روز ثبت نام به یکی که تو دوره ی کارشناسی قد ارزن هم باهاش رفاقت نداشتم بگم شوهر کردم؟
مرجان با خنده گفت:ای روتو برم لاله که به سنگ پا گفته زکّی...باشه رفیق معنی رفاقتتم فهمیدیم.
بغلش کردم وگفتم :به دل نگیر ،راستش اوضاعمون یه مقدار قمر در عقرب بود واصلا امیدی به این زندگی مشترک نداشتم واسه همین نخواستم حرفی بزنم.الحمدالله الان اوضاع خیلی بهتر شده واسه همین حلقه مو انداختم
_خدارو شکر.حالا طرف چیکاره ست؟از بچه های خودمونه؟
_یکی از اقوام دورمون میشه.رشته ش هم یه چیز دیگه ست.
مرجان با کنجکاوی پرسید
_ عکسی ازش نداری؟مشتاق شدم ببینم این کیه که حاضر شده تویه عجوبه رو تحمل کنه.
_ایشش،خیلی هم دلش بخواد
یاد کارهای صبح نوید خنده را رولبم آورد.هرگز تصور نمیکردم زندگی مشترکمان این روزها را هم به چشم خود ببیند.
مرجان جلوی چشمانم دست تکان داد
_هی کجایی دختر؟تو هپروتی.پرسیدم عکسی ازش نداری؟
شانه بالا انداختم وبا نا امیدی گفتم:نه،یادم نبود ازش بگیرم.
_اسمش چیه؟چندسالشه؟
_اسمش نویده،بیست وهفت سالشه
مرجان زیر لب زمزمه کرد
_نوید ولاله...باحاله اسماتون بهم میاد
_چی خیال کردی خودمونم بهم میایم.
مرجان به شوخی پشت چشمی نازک کرد وگفت:این اعتماد به نفست منو کشته
_واجب شدیه روز تو وآقاعرفان رو دعوت کنم خونه مون تابعد ببینم بازم دم از اعتماد به نفس می زنی یانه.
_ببینیم وتعریف کنیم.
مشغول خوردن نصف کیک مرجان شدم.وحرفی نزدم.بی مقدمه گفت:هزینه ی تحصیلمون خیلی بالاست.عرفان از همین الان کم آورده،فکر نمیکنم بتونیم به این زودی بریم سرخونه زندگیمون.وضع اگه از اینم بدتر شه شاید یکیمون انصراف بدیم.
به زحمت کیک را قورت دادم وگفتم:خدانکنه.انشالله که اینطوری نمیشه...راستی چرا وام نگرفتین؟
مرجان به حالت تاسف سرتکان داد
_دیر اقدام کردیم.مهلت تقاضا تموم شده بود.
_منم مثل تو،این ترمو نوید پولشو داد.اما میخوام از ترم بعد وام بگیرم.دوست ندارم واسه هزینه های تحصیلیم به زحمت بیفته.حقوق اونم یجورایی محدوده.
مرجان حرفی نزد.انگار سکوت بهترین نشانه ی همدردی بود.مشکلات مالی یک درد ناآشنا نبود که گفتنش باعث تعجب کسی بشود.
روانشناسی رشد پیشرفته را با استاد حسینی داشتیم.انتظار نداشتم که مرا بشناسد اما او در همان اولین برخورد من را شناخت وحتی نام خانوادگیم را به زبان آورد.به عادت همیشگی از متد سختگیرانه ی تدریسش گفت ودر همان جلسه اول زمان وموضوع سمینارمان را مشخص کرد.
بعد از کلاس یک راست به خانه رفتم.نویدسر کار بود.سری به آشپزخانه زدم.باید شام تهیه میکردم.مواد غذایی داخل یخچال هم تقریبا ته کشیده بود.لیست خریدی برداشتم تا از فروشگاه نزدیک خانه خرید کنم.
خرید هایم را روی میز درون آشپزخانه گذاشتم.نفس عمیقی از سر خستگی کشیدم.میخواستم برای شام سالاد الویه درست کنم.از مامان شنیده بودم که نوید این غذارا دوست دارد.صدای زنگ تلفن من را به هال کشاند.بادیدن شماره لبخند زدم وته دلم گفتم(چه حلال زاده ست)
_سلام مامان حالتون چطوره؟
_سلام خانوم خانوما،چه خبر؟
_خبرها که پیش شماست سیما خانوم جون
مامان خنده ریزی کرد وگفت:ای شیطون،می دونستم این کارها زیر سر توئه.دستت درد نکنه عزیزم.من وناصرو امروز حسابی خوشحال کردی.
_این چه حرفیه که میزنی مامان جان،نوید خودشم دلش میخواست.
مامان با بغض گفت:امروز خیلی خوشحال بود.واسه اولین بار سربه سر سعید وباباش میذاشت.حتی یه بارم بی دلیل منو بغل کرد وصورتمو بوسید
لبخند بی اراده ای روی لبم آمد.
_تو معجزه کردی لاله جان.انگار نوید شده همون نوید نوزده سال قبل.می دونستم ازدواج با تو میتونه بهش کمک کنه اما اصلا تصور نمیکردم تا این حد وبه همین زودی این تغییرات توش دیده شه.
از سر کنجکاوی پرسیدم
_برای نوید مگه تو هشت سالگیش اتفاقی افتاده که باعث شده شما تصور کنین اون دوباره همون آدم قبلی شده؟!
مامان پشت تلفن شروع به هق هق کرد.دوست نداشتم ناراحتیش را ببینم.بابغض گفتم:تورو خدا گریه نکن مامان ،بهم بگین چی شده.
_ماجراش خیلی طولانی نیست اما از پشت تلفن نمیتونم چیزی رو خوب توضیح بدم.اگه برات زحمتی نیست هر وقت که فرصت داشتی یه سر بهمون بزن همه چیو برات میگم
خیلی جدی گفتم:حتما میام.برام خیلی مهمه از گذشته نوید بدونم.چون بهش قول دادم کمکش کنم.راستش اونم از این وضعیت کلافه ست .دوست داره رابطه ی بهتری با شما وبقیه داشته باشه.
مامان زیر لب زمزمه کرد
     
#44 | Posted: 12 Jan 2014 23:38

_می دونم...می دونم
_پس من فردا بعد از ظهر مزاحمتون میشم.ایرادی که نداره
_قدمت روی چشم عزیزم.
تماس را که قطع کردم .به فکر فرو رفتم.هشت سالگی درست نقطه شروع خیلی از بحران ها ست.خودمن هم تقریبا تو همین سن وبا مرگ مادرم دچار اضطراب از جدایی شدم.اضطرابی که سالها می شد گریبانگیرم بود واولین بار توسط استاد جلالی در من کشف شد.
باید به نوید کمک میکردم.به خاطر خودش ،خودم،خانواده مان وزندگی مشترکمان.
از در دانشگاه که بیرون آمدم یکراست به سمت خانه ی مامان وبابا رفتم.حرفهای مامان از دیروز فکرم را مشغول کرده بود.
بابا در را برایم باز کرد.صورتش را به گرمی بوسیدم و وارد شدم .مامان باشنیدن صدای احوالپرسی من وبابا از آشپزخانه بیرون امد
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت وگفت:سلام عزیزم دیرکردی نگران شدم
_سلام مامان جان،یکم دانشگاه کار داشتم
_ناهار خوردی؟
گونه اش را بوسیدم،خجالت میکشیدم بگویم هنوز نه
_آره یه چیزی خریدم خوردم.
مامان روترش کرد وگفت:آخه یه چیزی،شد ناهار؟...برو لباساتو دربیار تامن ناهارتو گرم کنم.
مقنعه ام را از سرم برداشتم
_نه مرسی،زیاد اشتها ندارم
_حرف نباشه...لباساتو بزار تواتاق نوید
وارد اتاق شدم،آنجا همانطور دست نخورده باقی مانده بود.باخستگی روی تختش نشستم ودکمه های مانتوم را باز کردم.نگاه گذرایی به قاب عکس های روی دیوار انداختم.نکته جالبی نظرم را جلب کرد.از خودم پرسیدم(چرا نوید هیچ عکسی از خونوادش رو دیوار نزده؟!)
باصدای مامان از اتاق بیرون آمدم.بابا لباس پوشیده بود
_می خواین جایی برید؟
از سربلاتکلیفی دستش را در هوا چرخاند
_نه،مثل همیشه عصرها با چندتا از رفیقام تو مغازه ی یکیشون جمع می شیم.
لبخند محوی روی لبم آمد،انتظار داشتم او هم موقع گفتگوی من ومامان می بود.مطمئنن سوالای زیادی برای پرسیدن از هردویشان داشتم.اما نگاه بابا از چهره ی کنجکاو من گریزان بود
_برید به سلامت،خوش بگذره
زیر لب تشکر کرد واز خانه بیرون رفت.در که پشت سرش بسته شد.مامان گفت:ناصرخودشو تو این قضیه خیلی مقصر می دونه،واسه همین طاقت نیاورد خونه بمونه.
ازسر همدردی لبخند زدم وچیزی نگفتم.هردو به آشپزخانه رفتیم ومامان برایم غذا کشید.عطرسبزی پلو با ماهی سرخ شده حسابی اشتهایم را تحریک کرد.مشغول خوردن شدم ومامان با ظرافت تمام داشت مواد دلمه را درون برگ مو می پیچید
_گفتم واسه شام دلمه درست کنم.اتفاقاً نویدم دوست داره...اگه بشه دورهم جمع شیم.
بی مقدمه گفتم: واسه ناهار نیومد؟
_نه...مگه دوباره ازش خواسته بودی بیاد؟!
_درحد یه پیشنهاد بود.اونم سرسری ازش گذشت.فکر کردم مثل دیروز کوتاه اومده اما انگار اشتباه میکردم.
مامان دلمه ای پیچیده شده را درون قابلمه گذاشت
_باید بهش فرصت داد
لیوانی آب برای خودم ریختم ودرتایید حرفش سرتکان دادم.
بعد از خوردن ناهار میز را جمع کردم ومامان قابلمه ی دلمه را روی شعله گذاشت وزیرش را کم کرد.ظرفهایم راشستم وکنارش نشستم.
مامان نگاه سردرگمی به دستهای سفید وبراقش انداخت وگفت:ناصر عاشق پسر بود،وقتی ریحانه رو حامله بودم مدام وسایل پسرونه می خرید ودر ودیوارای اتاق بچه رو،پر از وسایل بازی پسرونه کرده بود.اونقدر باذوق این کار هارو میکرد که دلم نمیومد بهش چیزی بگم.
روزی که ریحانه به دنیا اومد،دنیا روسر من وناصر خراب شد.نه اینکه خدایی نکرده از دختر بودنش ناراضی باشم نه،من وقتی یاد اونهمه ذوق وشوق ناصر می افتادم دلم خون میشد.ناصر بیچاره هم از اونطرف حسابی شرمنده بود.چون می دونست چقدر بابت این موضوع ناراحتم...دور ازچشمم،بی خبر وسایل پسرونه رو از تو اتاق ریحانه جمع کرد وبراش کلی عروسک وخرت وپرت دخترونه خرید.بعدش با یه دسته گل اومد بیمارستان وازم عذرخواهی کرد.وقتی ریحانه رو تو بغلش گذاشتن،اشک تو چشاش جمع شد.معلوم بود خیلی پشیمونه.اما من که تو چندسال کوتاه زندگیمون خوب شناخته بودمش،می دونستم هنوز ته دلش یه حسرت واسه داشتن پسر مونده.
یه سال ونیم بعد که دوباره باردار شدم.ناصر نه حرفی زد نه چیزی خرید.میگفت راضی به رضای خداست.وجود ریحانه باعث شده بود ناشکر نباشه.واسه همین ما برا تولد نوید هیچ تدارکی ندیده بودیم...لحظه به دنیا اومدن نوید یکی از سخت ترین لحظه های زندگیمه.دکتر می گفت بچه خیلی درشته واگه من نتونم به طور طبیعی وضع حمل کنم مجبوره سزارینم بکنه.امابلاخره قسمتم بود این درد رو بکشم تایه هدیه ی بینظیر نصیبم بشه.
نوید که به دنیا اومد انگار خدا دنیارو به ناصر داد.به حدی خوشحال بود که از سر شکر وسپاسگذاری سه روز ،روزه گرفت.بالاخره به خواسته اش رسیده بود.دروغ نیست اگه بگم نوید یکی از قشنگ ترین نوزاد هایی بود که به عمرم دیده بودم.حتی ریحانه با لطافت دخترونه ش باز به پاش نمی رسید.ناصر عاشق نوید بود.واسه یه خنده ی کوچولوش ضعف و واسه یه قطره اشکش تب میکرد.
اواسط جنگ بود وناصر مدام باید می رفت ماموریت.زندگیه سختی داشتیم.مخصوصا با دوتا بچه ی قد ونیم قد که دردسر های خودشونو داشتن.خداروشکر تو اون مدت داداش رامین کنارم بود.وگرنه با شنیدن خبر شهادت داداشام حسین وعلی وبی اطلاع بودن از وضعیت ناصر دق میکردم.
باقبول قطعنامه وتموم شدن جنگ،سعید به دنیا اومد.ناصر برگشت و رامین هم سر وسامون گرفت.بلاخره زندگی روی خوبشم نشونم داد.هرچند دلم واسه همسر جوون حسین وزن وبچه ی علی خون بود.ناصر که بزرگ شدن نوید رو به اون صورت ندیده بود دوست داشت کمبود محبت این چهار،پنج سال رو یه شبه جبران کنه.هرچی نوید می خواست نه نمیاورد.بقیه هم باید گوش به فرمان خواسته های نوید می بودن.
گاهی دلم واسه ریحانه که تازه رفته بود کلاس اول یا سعید که راه رفتنو شروع کرده بود ودنبال جلب توجه بود می سوخت.ناصر بیشتر محبتشو خرج نویدی میکرد که از اینهمه محبت اشباع شده بود ودر عوض اون دوتای دیگه تشنه ی محبت بودن
ازدست کارای ناصر عاصی شده بودم.اما خب هرچی میگفتم به خرجش نمی رفت.منم بی خیال شدم ودر عوض سعی کردم به اون دوتای دیگه بیشتر توجه کنم.همین کم توجهی های من ومحبتای افراطی ناصر کار دستمون داد.
نوید شد یه پسر لوس و از خود راضی وگاهی غیر قابل تحمل.البته در کنارش شیطون وتو دل برو،که واسه همین دوتا خصوصیت آخری همه چشم روکارای نادرستش می بستن.تا اینکه تابستون هشت سالگیش تصمیم گرفتیم بیایم شمال تا به خونواده ی پدریم سری بزنیم.دلم واسه دیدنشون لک زده بود.یه روز ناهار خونه ی زینت خانوم که حالا پیر وشکسته شده بود جمع بودیم.مه لقا وبچه هاش با آقا مهدی هم اونجا بودن.
عصری اعظم السادات،خانوم داداش علی وامیر پسرشون اومدن اونجا.ما زنا دور هم جمع شدیم ودوباره بساط گریه مون با یاد آوری خاطرات علی وحسین به راه افتاد.مخصوصا وقتی شنیدم خانوم حسین دوباره ازدواج کرده داغ دلم تازه شد.البته بهش حق می دادم جوون بود وباید یه زندگی تازه رو شروع میکرد.
بچه ها داشتن تو حیاط بازی می کردند وآقامهدی وناصر دم چاه آب وایساده بودن ودر مورد زه کشی اون حرف میزدن،ظاهرا آب چاه کثیف شده بود.امیر داشت دوچرخه ی تازه ای رو که مامانش براش خریده بود نشون بچه ها می داد.اونطور که اعظم السادت میگفت بعد شهادت علی،حسابی ازلحاظ روحی صدمه دیده بود وسر مسائل جزئی بهانه گیری میکرد.
یه سینی چای ریختم وروی ایوون گذاشتم،داشتم ناصر وآقامهدی رو واسه نوشیدن چای صدا میزدم که صدای جیغ وگریه ی امیر بلند شد.باترس دویدم تو حیاط و از دیدن موهای خیس از خون امیر، چشام سیاهی رفت.دستشو گذاشته بود رو سرش وخون یقه وآستین سفید بلوزشو پرکرده بود.با بی حال برگشتم ناصرو صدا بزنم اما از چیزی که دیدم نزدیک بود پس بیفتم.تودستای نوید یه سنگ درشت بود وداشت از شدت خشم نفس نفس می زد.
صدای جیغ اعظم السادت رو که شنیدم رو به نوید کردم وبا عذاب وجدان نالیدم وگفتم:تو چیکار کردی نوید؟!
خیلی حق به جانب نگام کرد وبا عصبانیت سرم داد کشید.ظاهرا میخواسته سوار دوچرخه ی امیربشه که اونم نگذاشته وهلش داده.نویدم خورده زمین،عصبانی شده وباسنگ به سرش زده.داشت با غرور کارشو توجیح میکرد که صدای کشیده ی محکمی که به صورتش خورد نفسمو تو سینه حبس کرد.
ناصر ازعصبانیت حسابی سرخ شده بود.نوید از این حرکت باباش شوکه بود وبابهت نگاهش میکرد.اما ناصر کوتاه نیومد سرش داد کشید وازش خواست از جلو چشاش گم شه.عصبانیتشو خوب درک میکردم.اون موقع شهادت علی کنارش بود ومی دونست چقدر امیرو دوست داشت ونگرانش بود.
بعد از رسوندن امیر به درمونگاه وبخیه خوردن سرش با کلی شرمندگی وخجالت برگشتیم تهران.اونروز چندین بار ناصر به حساب درد ودل پیشم اعتراف کرد تو تربیت نوید کوتاهی کرده واز این به بعد می دونه چیکار کنه.
تاچند روز با نوید سرسنگین بود.نویدم که تحمل اینجور تنبیه هارو نداشت از در دیگه ای وارد شد.دور از چشم من وباباش ریحانه رو اذیت میکرد وسعید بیچاره رو کتک می زد.یه بار سعید با زبون بچه گی پیشم گلایه کرد که پاش خیلی درد میکنه.منم شلوارشو کشیدم پایین تا ببینم چی شده.با دیدن یه کبودیه سیاه شده رو ساق پاش دلم ضعف رفت.
هرکار کردم نگفت چی شده.اما از جای کبودی کاملا معلوم بود یکی نیشگونش گرفته.اونشب وقتی ناصر اومد وپای سعید رو دید قیامت به پا کرد.اول باکلی خواهش والتماس،بعدم با زور وتهدید اززیر زبون سعید کشید که کار ،کار نویده.ناصرم افتاد به جون نوید وتا میخورد زدش.درسته از دست نوید عصبانی بودم اما طاقت کتک خوردنشم نداشتم.
هرچی به ناصر التماس کردم کوتاه بیاد،قبول نکرد.در رو خودشون قفل کرد وبا کمربندش به جون نوید افتاد...نه این کتک ها ،کتک های آخری بود،نه اذیت وآزارهای نوید تمومی داشت.انگار هردوتاشون افتاده بودن رو دنده ی لج.هردفعه که کارهای اون زشت تر میشد،تنبیه های ناصرم بیشتر میشد.
     
#45 | Posted: 12 Jan 2014 23:39

تا اینکه آخرین بار وقتی اون حلقه ی ازدواج باباشو انداخت تو چاه توالت،ناصر زد به سیم آخر واونو تو انباری خونه ی قدیمیمون زندونی کرد.نوید فقط هشت سالش بود .مطمئن بودم که حسابی ترسیده.اما جیکش در نیومد.یه شبانه روز اونجا موند. جز برای دستشویی رفتن حق بیرون آمدن نداشت.وقتی مهلت تنبیه ش تموم شد و اون از در انباری بیرون اومد انگار یه نوید دیگه شده بود.
از مامان خواستم صبر کند تا کاغذ وخودکاری بیاورم.ازاینجا به بعد را باید بادقت بیشتری گوش می دادم و دیدی روانشناسانه به موضوع پیدا میکردم
برگشتم وپشت میز نشستم
_خب ادامه بدین.
مامان فنجانی چای جلویم گذاشت وگفت:از فردای اونروز نوید شد یه آدم گوشه گیر ومنزوی.هرکاری میکردیم نمیخواست باهامون ارتباط برقرار کنه.باریحانه وسعید بازی نمیکرد.همش یه گوشه می نشست وبه در ودیوار زل می زد.به هرکسی که سعی داشت بهش نزدیک شه واکنش نشون می داد.حتی با دایی رامینشم دیگه رابطه ی خوبی نداشت
روی کاغذ سریع نوشتم(رفتارهای امتناعی)
_ناصر بی خیال بود.این رفتار جدید نوید رو گذاشته بود به حساب اینکه تنبیه هاش بلاخره نتیجه داده.اما من با اون حس مادرانه م می فهمیدم بچه م یه چیزش هست.رفتاراشو دقیق زیر نظر گرفته بودم.اون حتی به اذیت وآزار های ریحانه وسعیدم پاسخی نمی داد.می دیدم ریحانه موهاشو میکشه یا سعید به جبران گذشته ها نیشگونش می گیره.اما اون خونسرد وبدون هیچ واکنشی بهشون نگاه میکرد.
خودکارم را دوباره به حرکت در آوردم ودوعبارت دیگر را هم اضافه کردم
(احساس گناهکاری،بازخورد تسلیمی)
_صبح های زود مثلا حدودای چهار یا پنج از خواب بیدار میشد وتو اتاقش راه میرفت یاکنار پنجره وایمیستاد،همین زود بیدار شدن ها مریضش کرده بود.خیلی آروم و مطیع شده بود
بالای آن سه عبارتی که یاد داشت کرده بودم واژه ی اختلال اضطرابی را درج کردم. ودر ادامه برای توضیحات، پایین آنها نوشتم
(بیدار شدن بی دلیل صبحگاهی نشانگان اضطراب وافسردگی)
خیلی مطمئن وجدی گفتم:پس از دید اطرافیان شده بود یه بچه ی عاقل وسر به زیر.
مامان جرعه ای از چایش را نوشید
_دقیقا...ناصرم به همین موضوع افتخار می کرد و رفتار غیر عادی اونو تایید می کرد.
_اونموقع اصلا توجه کردین این گوشه گیری ومطیع بودن میتونه عامل افسردگی باشه؟
نگاه مامان غمگین شد وفنجانش را روی میز گذاشت
_هروقت به ناصر میگفتم این بچه رو به یه روانشناس نشون بدیم،جوش می آورد ومیگفت(مگه بچه م دیوونه ست؟ لازم نکرده خانوم.پسرم عاقل شده)...بی توجهی من وناصر نوید رو از این رو به اون رو کرد.اون سال واسه تولدش پریرخ جون،خانوم داداش رامین یه دوربین عکاسی بهش هدیه داد.که همون دوربینم شد دنیای اون.از صبح تا شب دنبال گرفتن عکس وچاپش تو عکاسی های این محل واون محل بود.ناصر چیزی نمیگفت.همین که مثل همیشه شاگرد اول بود وتو مدرسه معلما ازش راضی بودن اونو قانع میکرد.
نوید با اون دوربین ازمون دور ودورتر شد وبلاخره یه روز رسید چشمامونو واکردیم ودیدیم نمیتونیم با پسر جوونمون دو کلمه حرف عادی بزنیم حالا ابراز محبت وشوخی وخنده پیشکش.اون به حدی تو دنیای خودش،خوش بود که ما هم به حساب عاطفه ی پدر ومادری سعی نکردیم رویاهاشو خراب کنیم.
روی کاغذ نوشتم(مکانیزم دفاعی در خود خزیدگی)
برگه را تازدم ودست مامان را گرفتم.لبخند غمگینی زد وآرام دستم را فشرد.
_هنوز باورم نمی شه اون چطور قبول کرد به خواسته مون احترام بزاره وبیاد خواستگاریت...راستش من دورادور تو رو زیر نظر گرفته بودم.تا اینکه یه روزناصر حرفتو پیش کشید وگفت چه خوب میشد اگه تورو عروسمون میکردیم.منم گفتم(من که از خدامه،فقط پسره باید راضی بشه که اونم بعید میدونم)ناصر به خیال اینکه منظورم سعیده گفت(خیلی غلط میکنه بگه نه،دختر به این خوبی.ماشالله ازلحاظ اخلاقیم که مونمیزنن.هردوشون شیطون وسرزبون دار )باخنده گفتم(منظورمن نوید بود)ناصر اول از حرفم شوکه شد.خیال میکرد شوخی میکنم.اما وقتی بهش گفتم تو میتونی به نوید کمک کنی.قبول کرد باهاش حرف بزنه.این حرف زدنم یه پنج ،شیش ماهی طول کشید واین وسط سعید ورپریده هم با کلی اصرار راضیمون کرد بریم خواستگاری نازنین.اون که عقد کرد، افتادم به جون ناصر که با نوید حرف بزنه.حقیقتش امیدمون واسه قبول این پیشنهاد ازطرفش خیلی کم بود.اما اون قبول کرد...دیروز وقتی چهره ی خندونشو موقع ناهار دیدم،خدارو هزار مرتبه شکر کردم که تورو سر راهمون قرار داد.
گونه ی مامان رابوسیدم وبا محبت نگاهش کردم.خب من هم خدارا شاکر بودم که چنین همسر وخانواده ی خوبی نصیبم کرده بود.
آن شب هرچه اصرار کردم نوید نیامد وکارش را بهانه کرد.من هم با ظرفی دلمه برای شام، راهی خانه ی خودمان شدم.
مشکل نوید ذهنم را مشغول کرده بود...خوشبختانه اضطراب وهراسی که از دوران کودکی برایش به یادگار مانده بود آنقدر ها حاد یا مزمن نبود که راههای پیچیده ی درمانی را در پیش بگیرم.با یک رفتار درمانی حساب شده باید کاری میکردم نوید با گذشته اش آشتی بکند.وبرای این کار لازم بود او با گذشته اش روبرو شود واز آن حرف بزند.از طرفی باید کم کم دامنه ی محدود روابطش را گسترش می دادم.وازکودک سرخورده ی درونش دلجویی میکردم.

     
#46 | Posted: 16 Jan 2014 00:25
فصل هفتم
روز اول ماه رمضان بود وروزه حسابی به من فشار آورده بود.حدود ساعت یازده صبح دچار ضعف شدیدی شدم وفشارم پایین آمد.اما با کمی استراحت بهتر شدم.
نفس عمیقی کشیدم وکاسه ی شله زرد را در دستانم جابه جا کردم و زنگ واحد روبرویی را زدم با چند لحظه تاخیر در باز شد.زن جوان بادیدنم لبخند زد.معطل نکردم ،کاسه را به طرفش گرفتم وگفتم:بفرمایید،ناقابله.
_ممنون،چرا زحمت کشیدین؟بفرمایین تو.
تعارفش را بلافاصله رد کردم
_ مرسی،مزاحم نمیشم.
زن دستم را کشید ودر همان حال گفت:بیاین تو،این حرفا چیه؟چرا تعارف میکنین؟...دوست دارم کمی بیشتر باهم آشنا بشیم.
وارد آپارتمانش شدم.تقریبا شبیه واحد ما بود با این تفاوت که کمی شلوغ تر به چشم می آمد.
روی مبل نشستم.اوبا کاسه وارد آشپزخانه شد
_عجب بوی خوبی داره.اتفاقا هوس کرده بودم.
_نوش جونتون.شما خیلی وقته اینجا زندگی میکنین؟
از آشپزخانه بیرون آمد.پیراهن نخی زرد رنگی به تن داشت که او را چاق تر شان می داد
_حدود هفت هشت ماهی میشه،راستی من فریده هستم.
آمد وکنارم نشست
گفتم:منم اسمم لاله ست.
_تازه ازدواج کردین؟
به حلقه ام خیره شدم
_نزدیک یه ماهی میشه.
_اصالتا تهرانی هستین؟
سرتکان دادم
_نه من اهل شمالم.شوهرم متولد اینجاست.
فریده با خوشحالی گفت:بچه ی کجایی؟آخه من وشوهرمم شمالی هستیم
_گیلانیم،یکی از روستاهای اطراف رودسر.
_ما مازندرانی هستیم.شوهرم اهل نور هست.من هم اصالتا تنکابنی هستم.اما خونواده م نور زندگی میکنن.همونجا هم با محمدحسین آشنا شدم وازدواج کردم...شماچی؟ازقبل همدیگه رو می شناختین یا اینکه اتفاقی...
صحبتش را قطع کردم
_نوید پسرخاله ی شوهر خواهرم بود
_پس ازدواجتون فامیلی بود
_ای یجورایی
با پشت دست به تکیه گاه چوبی صندلیش زد
_بزنم به تخته خیلی بهم میاین.مخصوصا با اون تیپی که اون شب زده بودین.
یاد مهمانی، دوباره لبخند را روی لبم آورد.زندگیم از آن شب رنگ دیگری به خود گرفته بود که من اسم آن را گذاشته بودم تعلق.
صدای فریده،من را از فکر وخیال بیرون کشید
_با همسایه های طبقه بالایی آشنا شدی؟
_نه،راستش فرصت نشد ببینمشون.اما با سرایدارمون یه سلام وعلیکی داشتم.مرد نازنینیه.
فریده خود را روی مبل جابه جا کرد ودر همان حال گفت:آره،آقا سرمدی رو همه دوست دارن...همسایه ی طبقه دوم مهندس جلالیه.با خانومش تنها زندگی میکنن.دوتا دختر دارن که اونام واسه ادامه تحصیل رفتن مالزی.آقای حقی پور همسایه ی طبقه ی سومه،سه تا وروجک داره که خدا نکنه باباشون خونه نباشه ساختمونو رو سرشون میزارن.خانومش زن مهربونیه.اهل خرم آباده.انشالله باهاشون آشنا میشی.آدمای خیلی خوبین.
نگاهی به ساعتم انداختم.چهل وپنج دقیقه ای تاافطار مانده بود.از جایم بلند شدم. واز او خداحافظی کردم.
داشتم وضو میگرفتم که نوید وارد خانه شد.دعای ربّنا از تلویزیون در حال پخش بود.سفره ی افطار را روی زمین پهن کرده بودم.نوید با دیدن آن لبخندی زد وسلام گفت.با خوش رویی جوابش را دادم.
این اولین ماه رمضانی بود که با هم بودیم در دل گفتم(خدایا نگذار آخریشم باشه)

صدای نوید من را از دنیای تصورات و آرزو هایم بیرون کشید
_قبول باشه
_نماز روزه ی تو هم قبول باشه
حرفی نزد سر به زیر انداخت.استکان چای را جلویش گذاشتم.با نگاه خریدارانه ای به او چشم دوختم.هنوز هم همانطور ساکت ومنزوی بود.از وقتی فهمیده بود در مورد گذشته اش کنجکاوی کرده ام و از مامان چیزهایی پرسیدم ناراحت شده بود وتا جایی که سعی داشت از من دوری میکرد وخود به خود تلاش من هم برای آشتی او با گذشته اش ناکام می ماند.
نوید که متوجه سنگینی نگاهم روی خودش شده بود سر بلند کرد وبا تردیدبه من چشم دوخت
_اتفاقی افتاده؟!
لبخند محوی زدم
_نه چاییتو بخور ،سرد نشه.
تنها سری تکان داد ودوباره به فکر فرو رفت.
_امروز یه سر به همسایه ی روبرویی زدم.
جمله ای که بی مقدمه به زبان آوردم.تنها برای این بود که او را از خلوت انزوا وتنهاییش بیرون بکشم.اما بی فایده بود .و من نا امید ادامه دادم
_می گفت ما خیلی بهم میایم.
زیر چشمی نگاهش کردم.پوزخندی روی لبانش نشست ونگاه گذرایش را بلافاصله از من دزدید.اما چیزی نگفت.با دلخوری سر به زیر انداختم ودیگر تلاشی برای شکستن این سکوت نکردم.
هفته دوم ماه رمضان را با حضور در مهمانی خانه ی بابا وعمو نعیم به پایان بردیم.هفته سوم مصادف با ایام قدر بود ومن به عادت هر ساله وبا توجه نذری که داشتم آش پختم.قرار بود نوید کمی زودتر بیاید تا آنها را پخش کنیم.
تا قبل از آمدنش سهم هر کدام از همسایه ها وآقای سرمدی را دادم.برای شروع رابطه با آنها قدم خوبی بود.خانوم جلالی زن دنیا ودیده وقابل احترامی به چشمم آمد.زهرا خانوم همسر آقای حقی پور هم طبق گفته ی فریده،زن مهربانی بود.کاسه ی آش واحد روبرویی را خود آقا محمدحسین از من گرفت.فریده حمام بود.
     
#47 | Posted: 16 Jan 2014 00:28

داشتم به واحد خودمان می رفتم که نوید از پله ها بالا آمد.در دستش جعبه ای شبیه شیرینی بود
_سلام خسته نباشی
در آپارتمان را باز کرد وکنار رفت تا وارد شوم
_سلام ،توهم خسته نباشی،خدا قبول کنه.
پشت سرم وارد شد.به سویش چرخیدم وگفتم:این چیه دستت؟!!
_رشته خشکاره،آقا دانیال به سفارش آقا جون برامون فرستاده.
اشک شوق به چشمم دوید.از اینکه فراموشم نکرده بود خوشحال بودم.برای یک لحظه دلم به روستا و خانه ی آقا جان پر کشید.سفره ی افطاری ودعای زیر لب او،صدای اذان که از مسجد محل به گوش می رسید وعطر چای دستچین بهاره نگاهم را بارانی کرد.
_داری گریه میکنی لاله؟
با پشت دست سریع گونه ی خیسم را پاک کردم
_چیزی نیست.دلم یه لحظه هوای آقاجان رو کرد
_اگه دوست داری آخر هفته بریم یه سر بهشون بزنیم
_فکر نکنم زمان منابی باشه.بهتره بزاریم واسه بعد ماه رمضون.
با سر پذیرفت وبسته ی رشته خشکار را به دستم داد.
_هرطور مایلی...راستی این آش رو کجا میخوای پخش کنی؟
به طرف آشپزخانه رفتم،او هم پشت سرم امد.
با تردید گفتم:یه چیزی به ذهنم اومده البته اگه موافق باشی.
در قابلمه را برداشت
_به به چه خوش عطره...نگفتی کجا میخوای پخش کنی؟
_یه چند تا ساختمون در حال ساخت سر این کوچه هست.توش همه جور کارگری پیدا میشه.ایرانی،افغانی...پیش خودم گفتم ثواب داره بینشون پخش کنیم نظرت چیه؟
با شگفتی سر تکان داد
_جالبه،به ذهنم نرسیده بود.آره کار خوبیه.منم موافقم.
_پس کمک کن قابلمه رو پشت ماشین بزاریم.همونجا تو ظرفا می ریزم وتو زحمت میکشی پخششون میکنی.دلم نمی خواد سرد شه.یه قابلمه ی کوچیک هم واسه مامان اینا ریختم.سر راهمون میبریم بهشون میدیم.
چیزی نگفت.هرکداممان یک سر قابلمه را گرفتیم وبه راه افتادیم.جلوی ساختمان ها نگه داشت .قابلمه را زمین گذاشتیم.نوید سراغ یکی از کارگرها رفت وبا کمک او آش هارا پخش کردیم.
قابلمه ی خالی را در صندوق عقب گذاشتم وسوار شدم.نوید بی مقدمه گفت:سریع آش رو بدیم وبرگردیم تا اذان چیزی نمونده.من که دلم واسه خوردن این آش لک زده
با ناراحتی دستم را جلوی دهانم گرفتم
_وای نه...من یادم رفت واسه خودمون آش کنار بزارم.
نوید بی هوا ترمز کرد
_چی کار کردی؟!...یعنی آش بی آش؟
_آره.راستش اینقدر بابت رشته خشکار خوشحال شدم که فراموش کردم چیزی برا خودمون کنار بزارم.
نوید زیر چشمی نگاه نا جوانمردانه ای به قابلمه ی آشی که در دستم بود انداخت.انگشت تهدیدم را به سمتش گرفتم
_فکر این یکی رو ازسرت بیرون کن.از قبل به مامان گفتم.منتظرمونه
با نا امیدی نالید
_آخه دختر من به تو چی بگم.هرگز به فکر من نیستی.حالا نمیشه بی خیال این یکی بشی؟خودم بهشون زنگ میزنم میگم (شرمنده تموم شد،انشالله دفعه ی بعد)...اصلا چراغی که به خونه رواست به مسجد بردن حرومه.
_هرگز.من جلوی مامان اینا آبرو دارم.خودم فردا برات دوباره درست میکنم.
نوید با حسرت به قابلمه نگاه کرد وزیر لب گفت:آخه بی انصاف عطرش داره دلمو زیر ورو میکنه.
قابلمه را محکم تر به خودم فشردم
_سر راهمون یه ظرف میخریم
آهسته گفت:این کجا و اون کجا
مامان سیما خودش در را برایمان گشود .قابلمه را به طرفش گرفتم.نویدآخرین نگاه حسرت بارش را به آن انداخت
_سلام،قابل شما رو نداره
مامان آن را گرفت .دستش را دور گردنم انداخت ومادرانه بوسه ی گرمی روی گونه ام زد
_دست وپنجه ت درد نکنه دخترم.خدا قبول کنه.
_مرسی،به بابا وآقا سعید سلام برسونید.ما با اجازه رفع زحمت می کنیم.
بابا جلوی در آمد
_کجا؟...بیاین تو همش ده دقیقه بیشتر نمونده
_نه دیگه ممنون،رفع زحمت می کنیم
بابا به شوخی اخم کرد ودستم را کشید
_چه زحمتی دخترم؟اینجا خونه خودتونه.من وسیما هم تنهاییم.سعید مهمون مادرزنشه،بیاین تو.
نوید باشیطنت گفت:زشته لاله برو تو،درست نیست آدم رو حرف بزرگترش حرف بزنه.
بابا ومامان با چشم های گرد شده به او نگاه کردند.من که می دانستم دلیل اصرار او برای چیست.ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت همه چیز را برای آنها توضیح دادم.
مامان سیما با خنده گفت:عیبی نداره بچه م هوس آش کرده،ما که از خدامونه به هر بهانه ای شمارو ببینیم.یه امشبو بخاطر ما پیر وپاتال ها بد بگذرونین.
پریدم بغل مامان سیما وبا شوق گونه اش را بوسیدم
_خونه ی امیدمون اینجاست مامان جان.این چه حرفیه که میزنید؟
بعد از افطار، مامان مهمانی آخر هفته را که خانه ی پسر عمو کامران دعوت داشتیم یاد آوری کرد.نوید چیزی نگفت اما احساس میکردم هنوز هم از بودن در جمع های خانوادگی معذب می شود. واین سکوتش فقط به خاطر من بود.
به خانه که رسیدیم سریع تلفن را برداشتم وشماره ی آقاجان را گرفتم.صدای گرم ومهربانش در گوشی پیچید واشکم را در آورد
_الو؟بفرمایید

_سلام آقاجان خوبین؟...لاله هستم
_آخی...دخترم تویی؟
قطره اشکی را که روی گونه ام افتاد باسرانگشتم پاک کردم
_آره،حالتون چطوره؟
_ای،نفسی میاد ومیره...تو چی میکنی؟نوید جان چطوره؟
_خوبم،اونم خوبه
نوید کنارم نشست وبااشاره خواست که باآقاجان حرف بزند.
_انشالله همیشه خوب باشین،با درسا چیکار میکنی؟دانشگاه میری؟
_آره آقاجان...از اونجا چه خبر عمه اینا خوبن؟
_همه خوبن.جوی برنج رو دادم کارخونه تبدیل کردن،سهم همه رو دادم.مال شمارو هم گذاشتم کنار.انشالله به همین زودی براتون میفرستم.
باشرمندگی گفتم:این چه کاریه آقاجان.چه سهمی؟...دیگه بیشتر از این مارو شرمنده نکنین.
_دشمنت شرمنده لاله جان.وظیفمه.ببینم نوید اونجاست؟دلم واسه شنیدن صداش تنگ شده.بده یه حال واحوالی ازش بگیرم
_اتفاقاً اونم همین چند لحظه قبل بهم گفت گوشی روبهش بدم .فعلا با من کاری ندارین؟...تورو خدا مواظب خودتون باشین.دلواپستون نمونم باشه؟
آقاجان با خنده وشوخی قول داد ومن گوشی را به نوید دادم.واو به جای من هم بابت فرستادن رشته خشکار تشکر کرد.بعد از خداحافظی از او با زهرا تماس گرفتم.باید از آقا دانیال هم تشکر می کردم.خوشبختانه لیلا وداداش مصطفی وتبسم هم آنجا بودند وقسمت بود با آنها هم صحبت کنم.دلم برای همه شان تنگ شده بود ومشتاق حضور در جمعشان بودم
تماس را که قطع کردم.اشک در چشم هایم جمع شد.به سختی بغضم را کنترل میکردم.نوید سرخم کرد وبه چشمهایم خیره شد
_داری دوباره گریه می کنی؟
سرم را تکان دادم
_نه...به گمونم یه چیزرفته تو چشمم داره اذیتم میکنه.
دستش را روی شانه ام گذاشت ومرا به طرف خودش کشید
_دختره ی سرتق....خوب بگو دلم تنگ شده.
_فقط یه لحظه دلم گرفت
خودم را در آغوش گرم ومطمئنش جا دادم وبه صدای منظم و قوی قلبش گوش کردم.نوید روی موهایم بوسه ی نرمی گذاشت.
     
#48 | Posted: 16 Jan 2014 00:30
_بعد ماه رمضون میبرمت شمال
سرم را بلند کردم ولبخند غمگینی زدم.خیلی خوب می دانستم که این دلتنگی موقتیست.حالا در زندگیم کسی را داشتم که حاضر بودم برایش بیشتر از این ها هم فداکاری کنم.
احساس کردم نیاز دارم به او بگویم چه جایگاهی در قلبم دارد
_نوید؟!
سرخم کرد ومن را بیشتر به خود فشرد
_جانم؟!
_میخواستم بگم خیلی دوستت دارم.
آب دهانش را قورت داد وسیبک گلویش بالا وپایین رفت.معلوم بود دارد با خودش کلنجار می رود.
_منم همونی که تو گفتی.
از چیزی که گفت بی اختیار خندیدم.نگاه مغرور اما سرخورده اش را به پایین دوخت وازسر شرمندگی چیزی نگفت.
خودم را کمی در آغوشش بالا کشیدم وگونه اش را بوسیدم.دلم نمیخواست خجالتش را ببینم.برایم آنقدر مهم نبود اگر او با زبان، ابراز عشق نمیکرد.من این عشق را در نگاه سرد ودستهای گرمش،در تلاشی که برای خوشبخت شدنم داشت احساس میکردم.
شیشه سمت خودم را پایین کشیدم ودستم را از آن بیرون بردم.باران ریزی که می بارید کف دستم را خیس کرد.
نوید اخم کرد وخیلی جدی گفت:شیشه رو بکش بالا ،سرما می خوری
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:نترس،چیزیم نمیشه...عاشق بارونای پاییزی شمالم.
_به آقاجون که خبر دادی راه افتادیم؟
_آره،دیشب زنگ زدم وگفتم...اومدنمون به شمال خیلی خوب وبه موقعست.میتونیم تو عروسی پسرعمه م هادی هم شرکت کنیم...دلم واسه همه شون تنگ شده.
نوید ابرویی بالا انداخت وبا ناراحتی پرسید
_واسه علی چی؟
برایش پشت چشمی نازک کردم وزیر لب گفتم:منظورم همه بود آقای حسود
نوید به جلو خیره شد وچیزی نگفت.برای آنکه او را از این حال وهوا بیرون بیاورم و اولین مسافرت دونفریمان به کام من یا او زهر نشود توضیح دادم
_علی واسه م فقط یه پسرعمه ست.همیشه هم پسرعمه می مونه.خواهش میکنم به خاطرش خودتو ناراحت نکن.
به نشانه موافقت سرتکان داد وباز هم سکوت کرد
ماشین داخل جاده خاکی روستا که پیچید.ضربان قلبم تندتر شد.نگاهم را مثل آدم های حریص وتشنه از منظره ای میگرفتم وبه منظره ی دیگر چشم می دوختم.
بی آنکه حرفی بزنم،نوید ماشین را جلوی قبرستان نگه داشت
_اول بریم به مادرزنمون یه سلامی عرض کنیم.
لبخند غمگینی روی لبم نشست.پیاده شدم وبا دلتنگی از لابلای علف های خیسی که به پایم می پیچید راهی به سمت آرامگاهش باز کردم.
چهار زانو کنار قبرش نشستم وکف دستم را به عادت همیشگی روی سنگ سرد گذاشتم.باران اینجا باشدت بیشتری می بارید.نوک روسریم حسابی خیس شده بود.
نوید بالای سرم ایستاد وکتش را روی شانه ام انداخت.گرمای آن لرزش تنم را موقتا گرفت
_چرا در آوردیش ،سرما میخوری
نگاه دلخوری به من کرد وگفت:سردم نیست.
کنارم نشست.دستش را روی سنگ گذاشت وزیر لب فاتحه خواند.برگشتم وبه نوشته های روی آن خیره شدم
(سلام مامان خوبم،دلم برات یه ذره شده بود...نمی دونم جنس ما آدما چیه که اینقدر زود میتونیم با همه چی کنار بیایم ودلبستگی هامونو فراموش کنیم.این چند مدت که از تو واین روستا وآقاجان دور بودم.تازه فهمیدم خیلی بی معرفتم.آخه میشه اینقدر دم از دوست داشتن بزنم وبعدش واسه این دوری همیشگی طاقت بیارم؟بتونم رو تموم چیزیایی که به نگام آشنا میاد چشم ببندم؟درد غربت بد دردیه مامان.اگه شانس نداشته باشی تا عمر داری پابندش میشی...با این همه میخوام خیالتو راحت کنم ویک کلام بگم خوشبختم...آره واقعا خوشبختم.اونم با نویدی که مثل آب وهوای بهاری هر لحظه ش یه جوره.گاهی مثل پسر بچه ها ناز میکنه ومن مجبورم نازشو بکشم.گاهی بهم بی توجه میشه،وقتی ازش گله میکنم بهونه میاره که کارش زیاده.گاهی هم اونقدر تو قالب یه مرد عاشق فرو میره که حتی منی که تشنه ی محبتم ازابراز علاقه هاش متنفر میشم.اما اینو مطمئنم اگه ازش حتی متنفرم بشم ته ته دلم هنوزم دوستش دارم...خودمم یه جورایی روزای بارونی وآفتابی دارم.گاهی اونقدر عاشقشم که حاضر نیستم یه غم کوچیک تو نگاش بشینه.گاهی هم به حدی از دستش کلافه وحرصی میشم که دوست دارم سر به تنش نباشه...اینارو میگم که بدونی وقتی اعتراف میکنم خوشبختم.منظورم این نیست که خوشبختیم مثل آخر داستانای عاشقونه ست.که زوج داستان تا آخر عمرشون به خوبی وخوشی کنار هم زندگی میکنن...هنوز خیلی چیزاست که منو از آینده ی این زندگی مشترک میترسونه.اما تو برامون دعاکن مامان،خودتم خوب می دونی که این روزا بیشتر از هرچیزی به دعات نیازدارم.)
زیر لب برایش فاتحه ای خواندم.نوید از جایش بلند شد
_بریم؟
باسر حرفش را قبول کردم.بلند شدم وبه دنبالش راه افتادم.نگاهم روی شانه های پهن وموهای خیس وبراقش مانده بود.کتش را بیشتر به خودم پیچیدم وبوی اودکلنش را با عشق به مشام کشیدم.
جلوی در چوبی که رسیدیم هادی با خنده در را بازکرد.انگار از صدای ماشین حدس زده بودند که رسیدیم.آقاجان ،عمه آتیه وگلناز روی ایوان بودند.ولیلا داشت هول هولکی ازپله ها پایین می دوید.خودم هم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم.در ماشین را باز کردم وبه طرف خانه دویدم.حتی نفهمیدم چطور با هادی دم در،سلام واحوالپرسی کردم.
دستهای لیلا که دور شانه هایم حلقه شد.احساس امنیت وآرامش،قلبم را که تند میزد آرام کرد.بلاخره به خانه برگشته بودم.لیلا بوی مامان انسیه را می داد.
فشار دست هایش کم شد.سرم را پایین آوردم ونگاهم را به چشم های او دوختم.داشت گریه می کرد
_سلام آبجی کوچیکه،رسیدن به خیر .
با شوق بوسیدمش وگفتم:قربونت برم آبجی لیلا،دلم واسه تون یه ذره شده بود.
_ما هم همینطور.
نگاهم به طرف پله ها کشیده شد.آقاجان داشت با خنده ازآن پایین می آمد.از آغوش لیلا خودم را بیرون کشیدم و به طرف او دویدم.
آقاجان دست هایش را باز کرد وپدرانه در آغوشم گرفت.سرم را روی سینه اش گذاشتم وبه ضرب آهنگ آرام قلبش گوش دادم دلم برای عطر تنش تنگ شده بود.
_خوش اومدی خانوم خانوما.
اشک هایم را با خنده پاک کرد .من هم صورتش را غرق بوسه کردم.نوید ماشین را داخل حیاط پارک کرد وپیاده شد.تا من با عمه آتیه وگلناز روبوسی کنم.او با هادی ولیلا دست داد وآقاجان را در آغوش گرفت ودستش را بوسید.
ازاین کار او لبخند بی اراده روی لبم نشست،نگاه قدر شناسانه ای به نوید انداختم که از دیدش پنهان نماند.
_پیرشی پسرم،بفرمایین داخل
تعارف آقاجان ما را به داخل خانه کشاند.تا سفره ی ناهار را پهن کنند داداش مصطفی وتبسم هم از راه رسیدند.آنقدر لپ های تپلی تبسم را بوسیده بودم که حسابی صورتش گل انداخته بود.مصطفی ونوید مدام سربه سر هم میگذاشتند وبساط وخنده وشوخی جمع به راه بود.
     
#49 | Posted: 16 Jan 2014 00:31

قرار بود شب همه دور هم جمع شویم.حتی زهرا ودانیال هم می آمدند.دیگر حسابی کیفم کوک بود.
بعد از ناهار من ونوید به اتاقم رفتیم تا کمی استراحت کنیم.خستگی راه هنوز روی شانه مان سنگینی میکرد.
اتاقم همانطور دست نخورده باقی مانده بود.روی صندلی پشت میز مطالعه ام نشستم ودستی روی آن کشیدم.نوید جلوی پنجره ایستاد وبه طبیعت بارانی روستا خیره شد.
_اون شب، تورو با تمام وجودم میخواستم.تولباس عروسی مث فرشته ها شده بودی.عاشقت نبودم اما اونقدر خواستنی شده بودی که نمی تونستم ازت بگذرم.اصلا کدوم مردیه که از همچین موقعیتی تو زندگیش بگذره؟به علی حق می دادم نخواد تورو با اون لباس ببینه یا نخواد ببینه من کنارت وایسادم و دستات تو دستای منه.
با حرص دستهایش را مشت کرد.از شوک حرفهایی که بی مقدمه روی لبش آمده بود.بهت زده نگاهش می کردم.
_اون تردید لعنتی نمی گذاشت درست فکر کنم. وگرنه از عطر تنت،از اون چشمای سیاه رام نشدنی از رنگ لبات، نمی تونستم به این آسونی چشم پوشی کنم.فقط هوس نبود.یه حس خواستن ودوست داشتنم باهاش قاطی بود.اماچون از دستت عصبانی بودم گذاشتم پای هوس ونخواستم بهت دست بزنم...پشت این پنجره وایسادم .به قلبم که تند تند میزد توجهی نکردم.و به سیاهی شب خیره شدم که اونم درست رنگ چشات بود.
برگشت ونگاهم کرد.به خودم تکانی دادم و از جایم بلند شدم.کنارش ایستادم وسرم را روی شانه اش گذاشتم.دستش را دور کمرم حلقه کرد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اون شب،اولش نمی خواستم بینمون اتفاقی بیفته.ازت ترسیده بودم.نمی شناختمت.مطمئن بودم یه جای کار غلطه.اما بعدش وقتی بهم نزدیک شدی تا کمک کنی زیپ لباسمو پایین بکشم یه حسی که نمیتونم روش اسم هوس بزارم بهم میگفت نمیخوام ازم جدا بشی...اما تو بهم بی توجهی کردی.منم اونقدر احساس سرخوردگی کردم که دلم می خواست بمیرم.
نوید حلقه ی دستش را دور کمرم تنگ تر کرد
_لاله منو ببخش
نگاه عاشقانه ام را به سبز چشمانش دوختم
_مگه می تونم نبخشم؟
داشتم وسایلم را جمع می کردم .قرار بود بعد از ظهر به طرف تهران حرکت کنیم.این تعطیلات پنج روزه عالی بود.عروسی هادی وسمیه، دختر سید جعفر هم خیلی خوب برگزار شد.همین که همه،حتی نغمه را هم دیدم جای بسی خوشحالی داشت.
ساعتی می شد از کنار دریا برگشته بودیم.با آنکه هوا سرد و دریا طوفانی بود اما دیدنش مثل همیشه آرامش بخش بود.
لباس های نوید را تا کردم وداخل چمدانش گذاشتم.چشمم به کیف کوچک مدارکش خورد.آن را برداشتم تا در جای مطمئنی بگذارم.عکس کوچکی از او پایین افتاد.آن را در دستم چرخاندم ونگاه دقیقی به صورت جدی ومغرورش انداختم.
با خودم گفتم(این عکاس ها هم خودشونو مسخره کردن.آدمو موقع انداختن عکس ،واسه دیدن یه لبخند مزخرف زجرکش میکنن.اونوقت به خودشون میرسه همچین اخم میکنن که با یه من عسلم نمیشه خوردشون...ولی خودمونیما این اخما بدجور با جذبه ش میکنه.قربون اون اخم وجذبه ت برم مرد من)
_به چی میخندی؟
از ترس تکان خوردم
_وای سکته م دادی نوید،چرا مث جن ظاهر میشی؟
خندید وکنارم نشست.
_مگه اینجوری بتونم از شرت راحت شم.هرچند بادمجون بم آفت نداره.
چشم غره ی طول وکش داری برایش رفتم
_دستت درد نکنه به همین زودی از چشای بابا غوریت افتادم؟...چطور تا دیروز حوری وپری بودم امروز شدم بادمجون؟حالا دیگه کارت به جایی رسیده می خوای ازشرم راحت شی؟
قیافه ی مظلومانه ای به خودش گرفت
_مگه جرات این جسارت هارو دارم خانوم؟محض شوخی گفتم...حالا به چی می خندیدی؟
خودم را کمی برایش گرفتم وبا دلخوری گفتم:داشتم قربون صدقه ی یه آدم بی معرفت می رفتم.
دستی به سیبیل های خیالیش کشید وصدایش را کلفت کرد
_شوما چرا بانو؟مگه آق نویدت مرده؟...خودم پیش مرگت میشم به مولا.
من هم چادر خیالی ام را روی سرم مرتب کردم وبا عشوه وناز گفتم:تصدقت برم آقا،این حرفا چیه؟میخوای هر دیقه تنمو با این چیزا بلرزونی؟
نوید ابرویی بالا انداخت وبا همان لحن لوطی منشانه گفت:نقل این حرفا نیست.خوش دارم واسه خاطر بانو،رو همه چی خیط بکشم.جونم که چیزی نی،شوما فقط به یه اشاره بخواه.سه سوته ریدیفش میکنم.
لبم را با ادا گاز گرفتم وپشت دستم زدم
_دور از جون،مگه از گوشم شیر خوردم؟...این دّر وگوهرها چیه از زبونتون میریزه؟شوما که اینقدر بی مرام نبودی لوطی؟
نوید با خنده بغلم کرد ونوک بینی ام را بوسید
_آخ من فدای اون چار انگشت زبونت بشم که اینقدر مزه ازش می ریزه...این کارها رو میکنی می خوام تو دوحرکت یه لقمه ی چپت کنم.
خودم را از بغلش بیرون کشیدم وگفتم:از این نا پرهیزی ها نکن،یه وقت دیدی تا قورتم دادی چسبیدم تنگ معده ت و رودل کردی ها.
قهقه ی نوید وتلاشش برای خیز برداشتن به طرفم باعث شد مثل آکروبات ها خودم را از دری که به سمت ایوان باز می شد بیرون پرت کنم.
از چیزی که می دیدم نزدیک بود سکته بزنم.علی روی پله ها ایستاده بود وسر به زیر داشت.مشت هایش را محکم می فشرد وتند وعصبی نفس می کشید.سرش را بلند کرد ونگاه شماتت باری به من انداخت.
نوید با خنده از اتاق بیرون آمد وبا دیدن علی که آنجا ایستاده بود و به من زل زده بود کم کم ابروهایش در هم گره خورد.
ازشب عروسی هادی که یک سلام واحوالپرسی سرد ورسمی با هم داشتیم دیگر ندیده بودمش. کمی لاغر شده بود وپوستش از همیشه سبزه تر به نظر میرسید.
     
#50 | Posted: 16 Jan 2014 00:31

به حساب نبودن آقاجان صدای خنده وشوخی مان زیادی بلند بود. احتمال می دادم همه چیز راشنیده باشد.
نوید آمد وجلویم سنگر گرفت
_سلام علی آقا از این ورا؟
صدایش خش دار وعصبی بود.
_با آقاجان کار داشتم.خونه نیست؟
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم .از پشت نوید سرخم کردم وبا احتیاط گفتم:رفته عیادت یکی از رفقاش.تاظهر نشده برمیگرده.
سری تکان داد و به طرف پایین عقب گرد کرد.
نوید خیلی جدی گفت:کجا؟حالا تشریف داشتین.
علی برگشت ونگاه سردرگمی به او انداخت.
_کار دارم،میرم وبر میگردم...راستی مامان میخواست بدونه ساعت چند میخواین حرکت کنین،واسه بدرقه بیاد
این بار هم من زودتر از نوید پیش دستی کردم
_واسه ناهار همه اینجا جمع میشن.شمام بیاین.حالا من خودم به عمه زنگ میزنم...راستی نوید ساعت چند حرکت میکنیم؟
خیلی جدی گفت:چهار یا پنج.
نگاهش هنوز روی علی بود.نباید میگذاشتم دوباره شک وتردید بافته هایم را رشته کند.بازویش را ازپشت گرفتم.برگشت ونگاه غمگینی به من انداخت.به عنوان لبخند کمی به لب هایم کش وقوس دادم.
علی برگشت وبه راهش ادامه داد
_باشه،فعلا خداحافظ.
هیچکداممان نه جوابی دادیم نه از جایمان تکان خوردیم.درچوبی که پشت سرش بسته شد.نوید خودش را کنار کشید
_هنوزم چشمش دنبال توئه...حاضرم به شرفم قسم بخورم
با التماس نگاهش کردم
_بس کن نوید،این حرفا چیه که می زنی؟
_یه بارم بهت گفته بودم،من آدم شناس خوبیم.مطمئنم هنوزم نتونسته فراموشت کنه.
_به ما چه؟بزار زندگیمونو بکنیم نوید...منم بهت یه بار گفتم مجنون تر از علی هم که پا پیش میذاشت باز من تورو انتخاب میکردم...اصلا بزار خیالتو راحت کنم.حتی اگه تو هم تو زندگیم نبودی هرگز باهاش ازدواج نمی کردم.اون فقط برام یه پسرعمه ست همین.حالام بی خیالش شو.چیزی که الان مهمه اینه که نزاریم واسه خاطر یه موضوع بی اهمیت زندگیمون خراب شه.
نوید با دلخوری سرتکان داد وچیزی نگفت.نگاهم به عکس او افتاد که هنوز کف دستم بود.
_راستی من اینو برداشتم
میخواستم ذهنش را منحرف کنم
_واسه چی؟
خودم را لوس کردم
_خو عکس آقامونه،میخوام تو کیف پولم بزارم.
نوید ابرویی بالا انداخت
_که چی بشه؟
برایش دهن کجی کردم
_ایشش...میخوام بزارم جلو روم،صبح تا شب قربون صدقه ت برم.خوبه؟
خنده بلاخره مهمان لبهای برجسته وخوش ترکیبش شد.دلم از دیدن نگاه مهربان و خندانش لرزید ونیشم تا بناگوش باز شد.
نوید با بدجنسی نگاهم کرد
_گفتی قربون صدقه،یاد حرفای نیمه تموم مون افتادم.
به طرفم خیز برداشت ومچ دستم را روی هوا گرفت.
_داشتی یه چیزایی در مورد ناپرهیزی ورودل می گفتی،درسته؟
خنده روی لبم ماسید.خودم را به آن راه زدم
_من؟!...مطمئنی؟...من به گور خودم خندیدم .اشتباه گرفتی حاجی.
به شوخی اخم کرد
_آ آ...نداشتیما...بدو بیا بغل عمو ببینم.
هم خنده ام گرفته بود،هم نمیخواستم کوتاه بیایم.
_نچ ...ولم کن.
نوید دستم را کشید ومن بدون هیچ تلاشی در آغوشش افتادم.خنده های ریزمان شادترین صدایی بود که به خانه وباغ آقاجان صفای تازه ای می داد.
_خب کجا بودیم ؟
با شیطنت گفتم:بخش هلو برو تو گلو.
قهقه ای که نوید زد باعث شد کمی جا بخورم
_خداتورو نکشه لاله،رکورد اعتماد به نفسو شکوندی...خب هلو خانوم دیگه اجازه می دی یه لقمه چپت کنم؟
ابرویی بالا انداختم وانگشت تهدیدم را به سمتش گرفتم
-ببین منو اگه بخوری با بیست لیتر پرمنگناتم نمی تونی بالا بیاری ها...حالا از من گفتن بود.
نوید خندید وبا شوق تمام صورتم را غرق بوسه کرد
استادحسینی پایان کلاس را اعلام کرد.تند تند وسایلم را جمع کردم.مرجان با تعجب نگاهم کرد
_خبریه؟!...چرا اینقدر عجله داری؟
کیفم را روی دوشم انداختم.تابه دنبال استاد که از کلاس خارج شده بود ،بروم.
_با استاد حسینی کار دارم،فعلا خداحافظ.
آنقدر عجله داشتم که جواب مرجان را هم نشنیدم.سر راهم با عرفان ودوستش رحمتی هم تند خداحافظی کردم.
_استاد...ببخشید استاد
استاد حسینی برگشت وبا دیدنم لبخند محوی زد.
_کاری دارید خانوم مظفری؟
_میتونم چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم؟
استاد به ساعتش نگاهی انداخت
_درخدمتتون هستم
با راهنماییش وارد اتاق او شدیم.پشت میز کارش نشست ودستهایش را در هم گره کرد.
_بفرمایید
روی صندلی نزدیک او نشستم.
_راستش استاد میخواستم در مورد مشکل همسرم باهاتون مشورت کنم.
_خوشحال می شم بتونم کمکی بکنم.
در مورد کودکی نوید هرچه را که می دانستم،گفتم.نکات تشخیصی وراه درمان را هم که یادداشت کرده بودم جلویش گذاشتم.استاد با دقت آن ها را مطالعه کرد.
_خب استاد نظرتون چیه؟
_اینجا در مورد افسردگی نوشتی.این افسردگی می تونه در حد یه اختلال باشه یا اینکه مقطعی وگذرا بوده؟
_راستش استاد،فکر نمیکنم در حد اختلال باشه.در واقع بیشتر ضمیمه ی اون اضطراب بوده
استاد دوباره نگاه گذرایی به برگه انداخت وگفت:و از کجا مطمئنی اون تنبیه نقطه ی عطف شروع بیماریش بوده باشه
_هنوز مطمئن نیستم.من صرفا از حرفهای مادرش این برداشت ها رو داشتم.ازطرفی همسرم تمایل نداره درمورد گذشته ش حرفی بزنه.اون فقط می خواد مشکل برقراری ارتباط با خانواده ونزدیکانش حل شه.
_تاحالا پیشرفتی هم داشته؟
یاد میهمانی های ماه رمضان وسفر اخیرمان به شمال افتادم.رفتار نوید در این چند مدت فوق العاده بود.
_بله خیلی بهتر شده.واینو هم مدیون حضور من می دونه.
استاد کمی به جلو خم شد وگفت:که فوق العاده نگران کننده ست
کمی جاخوردم. انتظار نداشتم استاد چنین برداشتی داشته باشد.
_راستش کمی گیج شدم.میتونم بپرسم چرا؟
_من عادت ندارم،لقمه ی آماده دهن شاگردام بزارم.بهتره جوابشو خودت پیدا کنی.
سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم.استاد پرسید
_خب این پیشرفت تورو راضی نمیکنه؟
_چرا اتفاقا وقتی می بینم رفتارش بهتر شده.احساس خوبی بهم دست می ده.اما می دونم مشکل هنوز سرجاش هست.درسته تو زندگیمون تاثیر زیادی نمی زاره.اما باعث اذیت وآزار اون میشه.پس میخوام ریشه ای واساسی این مشکل حل شه.البته نمیتونم منکر اینم بشم که یک سری رفتارهای غیر منطقی الآنش مثل لجبازی وغرور بیش از حدش یا تصمیم گیری های فردیش مربوط به گذشته ش می شه.
استاد گفت:تو برای حل این مشکل چی کار کردی؟
_خیلی تلاش کردم درمورد گذشته ها حرف بزنیم.ولی بی فایده بود.ازهر راهی وارد می شدم،سریع موضع می گرفت.مشکل من اینجاست که نمیتونم خیلی تند برم.چون بلافاصله زندگی مشترکم تحت تاثیر قرار می گیره.اماخب همونطور که گفتم درمورد برقراری رابطه با دیگران،نسبت به گذشته بهتر شده.
_از دست من چه کاری ساخته ست خانوم مظفری؟
_راستش استاد میخواستم راهنماییم کنین چطور میتونم باهاش درمورد کودکیش حرف بزنم.چون فکر میکنم اون بهتر از هرکسی میتونه درمورد گذشته وکودکی که داشته حق مطلب رو ادا کنه
_راهی که برای حل این مشکل می تونم بهت پیشنهاد بدم.فقط وفقط برقراری ارتباط با کودک درونشه.اون رفتار درمانی هم که پیشنهاد دادی فقط زمانی جواب می ده که بتونی یک رابطه ی مستمر وپایدار با کودک درونش داشته باشی.البته تضمین نمیکنم این برقراری ارتباط لطمه ای به زندگی مشترکتون نزنه...سعی کن با صبر وحوصله بری جلو.
سرتکان دادم و از جایم بلند شدم
_ممنون که را هنماییم کردین
لبخند پدرانه ای زد وگفت:خوشحال میشم از نتیجه ی کارهات مطلعم کنی.
در را باز کردم وگفتم:حتماً
_راستی نزار بهت بیشتر از این وابسته شه.اینجوری از روش درمانیت نتیجه درستی نمی گیری.
لبخند محوی زدم وسر تکان دادم.حالا جواب چرایم را می دانستم.احساس مدیون بودن نوید تنها نتیجه اش وابستگی بود که خودش مانع بزرگی برای درمان می شد.حالا من هم مثل استاد معتقد بودم این احساس وابستگی نگران کننده است.
بارش برف ساعتی می شد که شروع شده بود. واز پشت پنجره تا جایی که چشم کار میکرد همه جا سفید پوش بود.به آسمان خاکستری رنگ تهران نگاه کردم.همه چیزبه حد کافی دلگیر کننده بود.دلم یک نفس،هوای تازه وتمیز زادگاهم را می خواست.
برگشتم ونگاه کوتاهی به عکس های روی میز انداختم.صدای بحث وجدل چند ساعت قبل مان دوباره در گوش ذهنم پیچید.
این روزها از هر راهی وارد شدم تا با کودک درونش ارتباط برقرار کنم.به در بسته خورده بودم.شیطنت ها و کارهای بچه گانه ام هم بی فایده بود.
_نوید بیا اینا رو ببین.
داشت در اتاق مطالعه مان درس می خواند.مدتی می شد تصمیم گرفته بود برای ارشد بخواند.حتی دور از چشم من آبان ماه دفترچه ثبت نام گرفته بود.با توجه به اینکه تنها دو ماهی تا آزمون مانده بود کمی بعید به نظر می رسید بتواند موفق شود.
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دختر شمالی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites