تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ابریشم و عشق

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 13 Jan 2014 20:32

ابریشم و عشق 47
صدام می لرزید ولی برای به کرسی نشوندن حرفم مطمئن تر از همیشه بودم.
_اگه می بینی اینجا پیدام شده فقط واسه اینه که بهت یاد آوری کنم صاحب این روزها،مرام ومنش آدمی مثل تورو که خودتو عاشق اون وخادم عزاداراش می دونی قبول نداره...اون دلش نمی خواد تو به ناحق قضاوت کنی وخشم وکینه رو به جای عدل وانصافت بذاری.
دستشو رو قلبش گذاشت وفشرد.به نظرم اومد ضربه ای که وارد کردم کاری بوده...حتما الان پیش خودش اعتراف می کرد که ای کاش میذاشتم بیرونش کنن.
_تو از داغ فرزند دیدن چی می دونی که اینقدر راحت منو متهم به بی انصافی میکنی؟...می دونی چقدر واسه آدم عذاب آوره ببینه پسرش دیگه نفس نمیکشه وحق زندگی نداره اما قاتلش داره با زنده بودنش به ریش همه آرزوهاش می خنده؟
_مرگ پسرت سخت بود این درست.کسی هم منکرش نمی شه. اما اونی که تو باید ازش انتقام بگیری امیر رحیمی نمی تونه باشه...اون قاتل واقعی پسرت نیست.
همهمه تو جمع بالا رفت وچشمای خیلی ها از جمله حاجی گرد شد.
_پسرت رو حماقت وخودخواهیش وتربیت غلط تو کشت.
یه قدم عقب رفت وبا ناباوری نالید.
_حرفات یه مشت مزخرفه...از اینجا برو.
محکم سرجام وایسادم.
_نمی رم حاجی...تا حرفامو نزنم جایی نمی رم.
کسی زیر دستشو گرفت واون با ناتوانی بهش تکیه داد.حاجی مرد بازیه رو در رو ومنصفانه نبود.همه ی هنرش تو از پشت خنجرزدن ونا جوانمردانه انتقام گرفتن خلاصه می شد.
_خب نگفتی اهل معامله هستی یا نه؟
کم آورده بود.اینو از اصرار های لجوجانه ش واسه گرفتن حقی که نمی تونست ثابتش کنه، می شد حس کرد.
_به هیچ وجهه از خون پسرم نمیگذرم، حتی اگه بخوای میون اینهمه آدم آبرومو ببری.
با تاسف سرتکان دادم.
_من مثل تونیستم حاجی.با نامردی حقمو نمی گیرم.
اون به خیال اینکه بازی رو برده،تکیه شو از جوون کنار دستش گرفت ولبخند محو پیروزمندانه ای زد.
_اگه ریختن خون اون قاتل،واسه تسکین قلب داغ دیده ی من وهمسرم نامردیه...باشه من می خوام که نامرد باشم.
_ایکاش فقط همین بود حاجی.ای کاش.
این جمله های دوپهلو اعصابشو بهم می ریخت.
_حرفتو رک وراست بزن پسر...با این ادعاهای بدون مدرک ودلیل نمی تونی منو بی آبروکنی.
_گفتم که قصد آبروریزی ندارم.اومدم که باحرفام روشنت کنم ونذارم امیر رحیمی رو اعدام کنی.اون بی گناهه.تو می خوای جون یه پسر بچه رو خرج کینه وخشمت کنی.
فریاد های عصبیش بلند تر از همیشه بود.
_واسه تو راحته از گذشت وبخشش بگی وازم بخوای رضایت بدم.اما من همه ی زندگیمو باختم بی انصاف.مگه میشه به همین راحتی ازش گذشت؟عماد تنها سرمایه ی بزرگی بود که داشتم.اما حالا بدون اون من هیچم.دیگه حتی به موندگاری اسم ورسمم امیدی نیست.اون خونواده با گرفتن پسرم پشتمو خالی کردن.منم با گرفتن پسرشون همین کارو می خوام بکنم.
با اطمینان پرسیدم.
_پیش خودت هیچ فکرکردی عماد چقدر از این اقدامت راضیه؟حساب نکردی اگه اون جوون روببخشی شاید روح پسرتم بخشیده شه؟
به خودش لرزید وبا خشم گفت:پسرمن گناهی نکرده که مستحق بخشیده شدن باشه.
راست تو چشماش زل زدم وزمزمه کردم.
_اینقدر مطمئن نباش حاجی.اگه می بینی اون دختر وخونواده ش سکوت کردن دلیل بر بی گناهی پسرت نیست.بترس از روزی که خون اون جوون رو به ناحق بریزی ودر برابر خدا برای این اقدام خودخواهانه ت جوابی نداشته باشی.
_با این چیزا نمی تونی خامم کنی.من با یه مشت حرف مفت وتهدید بی جا وادعای دروغ رضایت نمی دم.
نمی دونم چرا احساس کردم تو لحن صداش کمی نرمش وجود داره.انگار برخلاف چیزی که می گفت ،دچار تردید شده بود.شاید اونم نیاز به یه تلنگر اساسی داشت.
بغض سنگینی رو گلوم فشار آورد.این آخرین تلاش های من واسه نجات امیر بود.
_پس رضایت میدی اما نه با این چیزا...باشه قبول.توبهم بگو چطوری باید پاجلو بذارم که از ریختن خون اون پسر بگذری؟چیکار کنم که رضایت بدی؟
نگاه منتظر وتقریبا موافق جمع با خواسته ی من، اونو عصبی میکرد.
با نفرت فریاد زد.
_پسرمو بهم برگردون.فقط در این صورته که رضایت می دم.
چی باید می گفتم.یعنی قبول می کردم که به همین راحتی شکست خوردم وامیر دیگه هیچ شانسی واسه زنده موندن نداره؟
نیش اشک تو چشمام نشست.با ناامیدی سرتکان دادم وبی اراده گفتم:بهت برش می گردونم.
نگاهم دور حسینیه ودیوار کوب های پارچه ایش چرخید.یه انرژی مضاعف تو وجودم جریان پیدا کرد. طوریکه باعث شد فریاد بزنم.
_به صاحب این شب عزیز قسم که برش می گردونم.
دیگه نتونستم بمونم ونگاه پر از نفرت وکینه ی اون مرد رو تحمل کنم.با زحمت جمعیت رو کنار زدم وبه طرف در رفتم.از شدت بغض احساس خفگی بهم دست داده بود .دنبال هوای تازه واسه نفس کشیدن می گشتم.پاموکه توکوچه گذاشتم،گلاره رو دیدم.چقدر حضورش اون لحظه برام مایه ی آرامش بود.
خیلی تلاش کردم اشکامو پس بزنم.
_اینجا چیکارمیکنین؟
هق هق گریه مانع از حرف زدنش شده بود.کوروش تکیه ش رو از دیوار روبروی حسینیه برداشت وبه طرفمون اومد.
_وقتی فهمید اومدی اینجا دیگه آروم وقرار نگرفت.می خواست دنبالت بیاد.نتونستم جلوشو بگیرم وبه اجبار باهاش اومدم.
نگاههای خیسمون تو هم گره خورد.برام خیلی عزیز بود.به خاطرش حاضر بودم همه کاری بکنم.اما...
با صدایی که دورگه وخشک به نظرمی رسید گفتم:نخواستم مثل اون باشم...نشد که آبروشو بریزم.
یه قطره اشک گوشه ی چشمم لنگر انداخت.نگاهمو ازش دزدیدم وبه زیر پام خیره شدم.
_نتونستم ازش رضایت بگیرم.
_همه حرفاتونو شنیدم.منم حاضرم قسم بخورم که شما می تونین ازش رضایت بگیرین.
دیگه تلاشم واسه پنهون کردن اون اشک های بی اراده،فایده ای نداشت. گلاره هم پا به پای من گریه کرد.اما بهم نشون داد هنوزم باورم داره.واین باور حس خوبی به من می داد.اینکه با بودنش هرکاری ازم ساخته ست.حتی اگه این کار نجات امیر با وجود شرطی باشه که حاجی مقدم پناه گذاشته.

اومدن نتیجه ی آزمایش اونم تو فاصله ی سه روز بعد اون برخورد بهم ثابت کرد این اعتقاد چندان هم اشتباه نبوده.
تو خونه ی استاد بودیم وداشتیم واسه رفتن به ملاقات امیر آماده می شدیم که احسان با گوشی گلاره تماس گرفت.
_الو سلام...ممنون ...بله متوجهم...خب؟!...شما مطمئنین؟...این خبر خوبیه...فکر نمی کنم امیر موافقت کنه اما...باشه حتماً.
همه ی نگاهها به دهان گلاره دوخته شده بود.به محض قطع شدن تماسش،پرسیدم.
_اتفاقی افتاده؟
_آقا احسان نتیجه ی آزمایش امیر رو گرفته.
با کنجکاوی سرتکان دادم.
_خب؟!
با بهت زمزمه کرد.
_مثل اینکه کلیه ش واسه پیوند به علی مناسبه.
مادر وجمیله خانوم همزمان جیغ کوتاهی کشیدن وگلاره با چشمایی که پر اشک شده بود خندید.واقعا همه مون از شدت هیجان نمی دونستیم چطوری ابراز احساسات کنیم.این بهترین خبری بود که می شد تو این وضعیت،به امیر وخونواده ی آقا مرتضی داد.
گلاره بی مقدمه گفت:آقا احسان میگه می تونیم از این قضیه به عنوان یه اهرم فشار واسه رضایت گرفتن از حاجی مقدم پناه استفاده کنیم. اما...فکر نمی کنم درست باشه.
همه مون نا خودآگاه اخم کردیم. باز این روحیه ی فرصت طلب احسان شریفی گل کرده بود.واقعا تو این وضعیت شنیدن همچین پیشنهادی نوبر بود.وقتی صحبت از جون یه انسان به میون می اومد دیگه جایی واسه اینجور معامله های ناجوونمردانه نمی موند.مطمئن بودم امیرم از شنیدنش ناراحت میشه.همه ی هدف اون واسه اهدای کلیه برداشتن مقداری بار عذاب وجدان از روشونه هاش بود.چون هنوزم خودشو مقصر اصلی مرگ عماد می دونست.
با حرفی که کوروش زد از فکر بیرون اومدم.
_به نظرم پیوند کلیه بهتره تو تهران انجام شه...اونجا امکانات پزشکیش واسه این کار خیلی بیشتر از کاشانه.
جمیله جون نگاهشو از اون گرفت وبه زمین دوخت.
_تازه ما هم یه متخصص آشنا داریم.
همه ی نگاهها به سمتش چرخید و کوروش به تندی واکنش نشون داد.
_حرفشم نزن مامان.
_چرا؟...اون یه موقع یه حرف نامربوط زد وماهم خوب جوابشو دادیم.حالا دلیل نمی شه به خاطر رفتار اشتباهش دانش وتخصصی که داره زیر سوال ببریم.
به دیوار روبروش زل زد و با لجبازی گفت:امکان نداره بذارم باهاش تماس بگیرین.
_جون یه بچه در خطره کوروش...چطور می تونی اینهمه لجاجت به خرج بدی.
ما که از گفتگوی این مادر وپسر حسابی گیج شده بودیم فقط نگاهشون می کردیم.
جمیله خانوم رو به ما کرد وتوضیح داد.
_عموی کوروش دکتر مازیار شهشهانی فوق تخصص کلیه داره.آدم معروفیه.مطمئنم می تونیم ازش کمک بگیریم.
گلاره با تردید پرسید.
_یعنی ممکنه پرونده ی علی رو قبول کنه؟
جمیله خانوم با امیدواری سرتکان داد.
_اون حتما کمکمون میکنه.
کوروش کلافه گفت:اون سرش شلوغه.محاله همچین بیمار اورژانسی ای رو قبول کنه.
_اما اگه من ازش بخوام درخواستمو رد نمی کنه.
کوروش از جاش بلند شد وعصبی پرخاش کرد.
_فقط همینمون مونده که تو بری بهش التماس کنی واسه مون کاری انجام بده.
_التماس،خواهش یا درخواست فرقی نمی کنه.اگه بدونم اون می تونه واسه درمان علی کاری بکنه بیشتر از اینام حاضرم هزینه کنم.
سعی کردم یه جورایی مداخله کنم.تا حالااین روی عصبی وبی منطق کوروش رو ندیده بودم.
_هی رفیق آروم باش.اگه قرارم باشه از عموت کمک بگیریم این کارو من میکنم.نه جمیله خانوم.
دستاشو بی اختیار در هوا تکان داد.
_هرکاری دلتون می خواد انجام بدین.دیگه به من مربوط نیست.
نمی تونستم تو این اوضاع سر به سرش بذارم.ولی به وقتش حتما باهاش حرف می زدم.دیدن این واکنش های عصبی بعد ده سال رفاقتمون،یکم غیر عادی بود.
تصمیم داشتم جواب آزمایش رو خودم به امیر بگم.دلم می خواست اولین نفری باشم که شادی ورضایت رو بعد مدتها تو چهره ش می بینه.یه جورایی ازش شرمنده بودم.تو این وضعیت اون بیشترین فشار وسخت ترین عذاب هارو داشت تحمل می کرد.

امیر از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد وحتی اشک ریخت.می تونستم تصور کنم چقدر باید این موضوع واسه ش دلگرم کننده وامید بخش باشه.اینکه جون یه آدم رو از مرگ حتمی نجات بده.
خوشحالی آقا مرتضی وسمیرا خانوم هم بعد فهمیدن موضوع ،کم از امیر نبود.هرچند دلشون بابت مرگ عماد شکسته بود اما راضی بودن به اینکه امیر یه زندگی دوباره به علی بده.
مطمئن بودم خبر به گوش حاجی مقدم پناه رسیده و اون تا حالا می دونه که چه کسی قراره به علی کلیه بده.راستش حدس زدن واکنشی که می تونست بعد شنیدن این خبر داشته باشه کار ساده ای نبود اما می شد احتمال داد با وجود تصمیمی که در مورد امیر گرفته ،چندان از شنیدنش خوشحال نباشه.
دیگه برام مهم نبود چه نظر ودیدگاه وقضاوتی در این مورد داره.می خواستم هرطور شده علی نجات پیدا کنه وامیر بعد از مدتها یه لبخند از سر آسودگی خیال بزنه.
اولین اقدامم صحبت با دکتر شهشهانی بود که جمیله خانوم تو این کار واقعا بهم کمک کرد.دکتر هم با کمال میل پذیرفت که درمان علی رو قبول کنه.
منم پرونده ی پزشکی علی رو براش فرستادم. واون بعد مطالعه ش معتقد بود باید حتما بچه رو به تهران منتقل کنیم.اما قبل از اون لازم بود خودش یه معاینه ی حضوری از بیمار داشته باشه.واسه همین بی هیچ منتی در اولین فرصت به کاشان اومد واتفاقا با استقبال گرمی از طرف کادر پزشکی بیمارستان اخوان روبرو شد.
هماهنگی ها برای انتقال علی به تهران با رضایت آقا مرتضی رو،کوروش انجام داد.چون قرار بود عمل پیوند در تهران صورت بگیره باید امیر رو هم به اونجا منتقل می کردیم.واسه این کار یه سری اقدامات قضایی برای گرفتن مجوز این موضوع وجود داشت که با کمک احسان وقاضی طباطبایی این مشکل رو هم خدا از سر راهمون برداشته بود.
خلاصه اینکه همه چیز انگار دست به دست هم داده بود تا علی یکبار دیگه به زندگی برگرده.
بعد ملاقات دکتر شهشهانی با علی وخونواده ی آقا مرتضی،صفورا خانوم همه رو به خونه ش دعوت کرد تا دور هم در مورد شرایط انتقال امیر به تهران حرف بزنیم.حتی آقا مرتضی وسمیرا خانوم هم اومدن.
دکتر مرد واقعا شوخ وخوش مشربی بود.طوریکه همگی مون متفق القول بودیم اخلاق کوروش به اون رفته.هرچند این پسره ی دیوونه با دیدن دکتر تو خونه ی استاد ،حسابی کولی بازی در آورد و رو ترش کرد.به نظرم می اومد دلیل این برخورد های تند ،خواستگاری چند سال قبل عموش از جمیله خانوم باشه.
بعد از ناهار سمیرا خانوم از گلاره خواست یه چند لحظه تنهایی با هم صحبت کنن.خیلی خوب می شد حدس زد که هدفش از این درخواست چیه.اون هنوزم منتظر بود گلاره حقیقت رو بهش بگه.
نمی دونم چرا منم یه جورایی می خواستم اون به حرف بیاد.انگار دیگه زمانش رسیده بود این دختر از خودش بگه.از عذابی که متحمل شده.از دردی که کشیده ودم نزده.
نگاه مردد گلاره به من افتاد.منتظر بود چیزی بگم،تا درست تصمیم بگیره. پلکامو رو هم گذاشتم وسرتکان دادم.میخواستم اونو به این کار ترغیب کنم.گلاره باید حرف می زد.
از جاش بلند شد وبه سمیراخانوم تعارف کرد تا همراه اون به اتاقش بره.یه نیم ساعتی پشت در بسته صحبت کردن.وتو این فاصله من منتظر به اون در چشم دوختم.
نمی دونستم گلاره چی بهش گفته اما از چشم های سرخ سمیرا خانوم بعد باز شدن در وخارج شدنشون از اتاق می شد حدس زد که چی شنیده.
به محض رفتن آقا مرتضی وخانومش گلاره بی مقدمه گفت:بهش گفتم.
در آپارتمان رو پشت سرمون بستم .به طرفش چرخیدم ومنتظر نگاهش کردم.سرشو پایین انداخت.
_قسمش دادم به حاجی چیزی نگه...یعنی نمیگه؟!
اینو باتردید پرسید.خودمم شک داشتم جواب مثبت بدم.
_نمی دونم.به نظرت اگه حاجی بفهمه اتفاق خاصی می افته؟
نگاهشو ازم گرفت و به بقیه که گرم صحبت بودن دوخت.
_قسم خورده آبرومو ببره.
یه پوزخند عصبی رو لبم نشست.نمی خواستم ناراحتش کنم اما با طعنه گفتم:تا همین الانشم کم آبروتونو نبرده...قضیه ی رابطه ی احسان شریفی وشما شایعه ی کوچیکی نیست.
با دلخوری نگاهشو ازم گرفت وسر به زیر انداخت.
_خودمم می دونم.اما اگه اون قضیه ی عماد رو هم بدونه...
سرشو بلند کرد و تو چشمام با نگرانی زل زد.
_من نمی خوام با دونستن اون موضوع آبروی خونواده م زیر سوال بره...بابا دیگه طاقت همچین چیزیو نداره.مامان رو هم که می بینین خیلی همت کرده اینجوری سرپاست.
به در نیمه باز اتاقش اشاره کردم.
_بهتره باقی حرفامونو اونجا بزنیم.نمی خوام بقیه نگران شن.
همراهم وارد شد و رو تخت امیر نشست.مطمئن بودم اونقدر خاطره ی تلخ از وسایل داخل اتاقش داره که هرگز سراغشون نره.خیلی از اونارو موقع اسباب کشی تو همون خونه جا گذاشته بود.
کنارش رو تخت نشستم.کمی خودشو عقب کشید.یه عکس العمل غیر ارادی که باعث جا خوردنم شد.یعنی اون از منم می ترسید؟نگاه پرسشگرمو به چشماش دوختم.
لب ورچید وبا بغض گفت:معذرت می خوام.دست خودم نیست.

با ناراحتی سرتکان دادم.
_ایرادی نداره.
یه سکوت چند دقیقه ای بینمون حکم فرما شد.داشتم به صدای نفس های کوتاه وعمیقش گوش می دادم که ناغافل پرسید.
َ_اگه حاجی این موضوع رو بفهمه امکان داره ازش برعلیه مون استفاده کنه؟
نگاهمو به اون دو تا چشم براق دوختم وزیر لب آروم گفتم:فکر نمی کنم بخواد تا این حد پیش بره.پای پسرش وآبروش در میونه.

ادامه دارد ...
     
#52 | Posted: 13 Jan 2014 20:32
_سمیرا خانوم رو قسم دادم بهش چیزی نگه.قول داد کمکمون کنه.گفت هر طور شده حاجی رو راضی می کنه رضایت بده.
_زن خوبیه.مطمئنم کمکمون میکنه.
مردد وآهسته گفت:آره منم همینطور فکر میکنم.
نگاه گذرایی به دور تا دور اتاق انداختم وبه موقعیت فعلی مون فکر کردم.به اینکه اون با همه ی اعتمادی که به من داره هنوزم ازم فاصله می گیره.به اینکه شاید دیگه وقتش رسیده از خودمون بگیم.از باهم بودنمون.از چیزی که اگه از اول بهش بها می دادیم وسعی در حفظش داشتیم شاید حالا امیر تو زندون نبود.استاد فقط با آرتروز مچ دستاش درگیر ومادر،بزرگترین مشغله ش تهیه ی جهاز گلاره بود. وگلاره عمیق تر وبا هدف تر به زندگی لبخند می زد.تکلیف منم که معلوم بود.به جای ترس هام با عشق روبرو می شدم.
گلاره داشت به حالت عصبی ونگران پوسته ی خشک رو لبشو می کند.هنوزم دلواپس عکس العمل دختر حاجی بود.بی اختیار دست دراز کردم وگوشه ی آستینشو کشیدم.یه تکان سخت خورد وچرت فکریش پاره شد.
_داره خون می یاد.
به لبش اشاره کردم.داشت با بهت نگام می کرد.انگاری متوجه منظورم نشده بود.
_لبتو میگم.
دستشو به اون سمت برد.می خواست لمسش کنه.
_نه...نه...صبرکن.
یه برگ دستمال کاغذی از بسته ای که رو میز بود کشیدم وبه سمت لبش بردم.داشت نگام می کرد.نمی دونم چطوری این جسارتو به خودم دادم که خون رو لبشو پاک کنم.مثل آدمهای مسخ شده نگام می کرد.ومن به لمس لبش فکر می کردم.به این نزدیکی...به اینکه تجسم این رابطه ی صمیمانه چقدر برام آشناست.
سرشو عقب کشید ودستمال کاغذی خونی تو دستام موند.اون تصویر رویایی محو شده بود.به همین راحتی.
_من معذرت می خوام.اصلا حواسم نبود.
به زیر پام خیره شدم ودستام با ناامیدی پایین افتاد.
فقط گفت:مهم نیست.
دیگه حرفی نزد.اما سنگینی نگاهشو رو خودم حس می کردم.داشت تند وعصبی نفس می کشید.با اکراه سربلند کردم وشرمنده ومعذب تو چشمای دلخور وناراحتش خیره شدم.منم یه جورایی ناراحت بودم.داشتم از این فاصله عذاب می کشیدم.دلم می خواست از خودمون بگم.از بهانه های در کنار هم موندنمون.
اما حرف زدن از علاقه ای که دیگه بیات شده بود جسارت می خواست.من نمی تونستم مثل احسان شریفی دو،دوتا،چهارتا کنم و موقعیتمو با شرایط گلاره یکی بدونم.نمی تونستم اونو تو شرمندگی کمک های ناچیزم ،وادار به قبول پیشنهادم کنم.
نمی تونستم بهش بگم من از اولشم دوستت داشتم.منتها ترسیدم.از تویی که آینه ی حقیقت وجودی خودم بودی.از تویی که باید تو زندگیم حضور می داشتی.اماحالا...چی می تونستم بگم وقتی من دیگه اون بهراد نبودم.تو دیگه اون گلاره نبودی.
سکوت طولانی بینمون رو شکست وخیلی بی مقدمه پرسید.
_چرا این عذاب وجدان تو نگاهتون از بین نمی ره؟مثل آدمای مقصر وگناهکار همش نگاهتونو از من ومامان وبابا می دزدین.
خواستم انکار کنم.
_نه اینطور نیست.من...
میون حرفم پرید وخیلی جدی گفت:مثل اینکه فراموش کردین من با نگاه آدما آشنام.می بینم وقتی می خواین یه قدم واسه ما بردارین با جون ودل این کارو میکنین.انگار که بخواین اشتباهات ناکرده تون رو جبران کنین...چرا؟!
تو چشمام خیره شد ومنتظر نگاهم کرد.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که حرف بزنم.جسارت به خرج بدم واعتراف کنم...یعنی می تونستم همه چیزو بهش بگم؟

یه نفس عمیق کشیدم و بی اراده گفتم:آدمای زیادی تو زندگیمون وسر راهمون قرار میگیرن.با بعضی هاشون به هردلیلی فقط یکبار رو برو می شیم.اونا کمتر تو خاطرمون میمونن.تاثیر گذاریشون تو زندگیمون تقریبا صفره...بعضیا رو تو یه دوره ی کوتاه ملاقات میکنیم.اونا به میزان پررنگ یا کمرنگ بودن حضورشون گاهی تا مدت ها ویا شایدم همیشه تو ذهنمون میمونن...تعداد کمی هم از آدما همیشه در کنارمون میمونن وما با هاشون زندگی میکنیم.نسبت به اونا احساس تعلق خاطر،علاقه ویا حتی عشق داریم.اونا نقش های مهمی رو تو زندگیمون ایفا میکنن وهرگز از خاطرمون پاک نمیشن.یعنی نمی تونیم به همین آسونی فراموششون کنیم.حتی اگه تو یه بازه ی زمانی طولانی ازشون دور بمونیم...وقتی برای اولین بار دیدمت برام از هر آشنایی،آشناتر بودی.طرح صورتت که با چادر قاب گرفته بودیش،لبخندهات،شیطنت نگاهت،حتی اون سلام کردن بی صداتو می شناختم.حتی میتونستم یه جورایی حالت نگاهتو پیش بینی کنم.واین خیلی برام عجیب بود.اینهمه آشنایی از کجا می تونست وجود داشته باشه؟من حتی به خاطر نداشتم یه بارم دیده باشمت.پس چطور می تونستم اینهمه بهت احساس نزدیکی کنم؟همه ی اینا شده بود یه علامت سوال بزرگ وذهنمو درگیر خودش کرده بود.باهات که بیشتر آشنا شدم نه تنها جوابی واسه اون سوال های قبلی پیدا نکردم که هیچ،گیج تر ودرمانده تر هم شدم.حرفات منو همیشه تشنه ی بیشتر دونستن نگه می داشت.نرسیدن به جواب اون سوال ها وبعد روبرو شدن با نوع اندیشه ونگاهت به زندگی به جای اینکه بهم بفهمونه چه جایگاهی می تونی تو زندگیم داشته باشی.منو هر روز بیشتر از گذشته از تو دور کرد.می خوام اعتراف کنم که در برابرت احساس حقارت می کردم.با همه ی پیشرفت هایی که توزندگیم داشتم وخودمو یه آدم موفق می دونستم در برابرت کم آوردم.عقب کشیدم.چیزی که تو اسمشو ترس گذاشتی واونو نقطه ی مقابل عشق من به پدرم دونستی.من اون روز ها از حقیقت مرگ بابا فرار نمی کردم.از تنهایی وغم بعد از مرگش گریزون بودم.بابا این موضوع رو خوب می دونست وازم میخواست که این تنهایی رو با عشق به کسی که از ته دلم دوستش دارم پر کنم اما...
برگشتم وتوچشمای به اشک نشسته اش خیره شدم.جفت دستاش از شدت فشار عصبی مشت شده بود ومی لرزید.اون داشت عذاب می کشید.
نتونستم اعتراف نکنم.
_من از روبرو شدن با اون عشق می ترسیدم.از خواستن کسی که در برابرش احساس حقارت می کردم.از تو...
شونه هاش خم شد وسرشو پایین انداخت.همزمان با این کار یه قطره اشک هم رو دستش چکید.
با اینکه دیدن حال منقلبش حسابی منو بهم می ریخت اما نمی تونستم بیشتر از این سکوت کنم.
_آدمای زیادی تو زندگیم اومدن ورفتن.اما تو جزء هیچکدومشون نبودی.حتی جزءدسته ی سوم ... خیلی خیلی نزدیک تر از اون...تو خود من بودی گلاره.این چیزی بود که ازش ترسیدم وفاصله گرفتم.
با وحشت بهم خیره شد. ولبش تکان خفیفی خورد.انگار که بخواد چیزی بگه اما تو گفتنش مردد باشه.نباید فرصتو از دست می دادم.تا اینجا رو که اومده بودم.بذار باقیشم میگفتم وخودمو راحت می کردم.
_نمی خوام تورو مجبور به قبول احساسی کنم که مطمئنم با این روحیه ی داغون حاضر به پذیرفتنش نیستی.نمی تونمم جز اعتراف به اشتباهم ونشون دادن عذاب وجدانم راه دیگه ای رو واسه جبران اتفاقات گذشته انتخاب کنم.
با صدای گرفته وغمگینی گفت:شما مقصر نیستین.
_هستم.حتی خیلی بیشتر از آدمایی که بهت صدمه زدن.چون من دوستت داشتم اما ازت گذشتم.
ابروهاش تو هم گره خورد ولبش از روی دلخوری جمع شد.بازم داشت ازم فاصله می گرفت.
_تصورتون کاملا اشتباهه.احساسی هم که ازش دم می زنین فقط به خاطر روحیه ی فداکار واز خود گذشته تونه.می خواین واسه دختری که دلتون به حالش سوخته با این حرفا یه آینده ی قشنگ بسازین.
بی اختیار پوزخند زدم.
-فداکار واز خودگذشته؟...خنده داره.یعنی با اونهمه ادعات تو شناختنم واقعا این چیزارو تو من دیدی؟
_شاید برداشتم اشتباه بوده اما ازم نخواین باور کنم دوستم دارین.چون باور این یکی خیلی خنده دارتره.
حسابی بهم برخورد.بی اختیار اخم کردم وبا تندی گفتم:بهت اجازه نمی دم احساسمو زیر سوال ببری.

_کدوم احساس؟چیزی که شما ازش حرف می زنی واسه منی که همه ی زندگیمو باختم بی معنیه.
دستامو به حالت تسلیم بالا بردم.
_باشه انکارش کن.اما نمی تونی ازم بخوای مثل تو نادیده ش بگیرم.هنوزم میگم این احساس آشنایی بی دلیل نیست.
از جاش بلند شد.می خواست یه جورایی خودشو توجیه کنه.
_من از حرفاتون سر در نمی یارم.بهتره دیگه تمومش کنین.نمی خوام تصور دیگه ای از شما داشته باشم.اینجوری معذب می شم.دلم می خواد همیشه شمارو به چشم یه دوست ببینم.
تو صداش یه بغض مهارنشدنی بود که اذیتم می کرد.
_ دیگه نمی شه چیزیو تغییر داد گلاره.این داستان از قبل نوشته شده بود.ما فقط درست نخوندیمش.همین.
نتونست اشکاشو پس بزنه.به آهستگی زمزمه کرد.
_دیگه واسه گفتن این حرفا خیلی دیره.همه چی بین ما تموم شده.
خواست از در بره بیرون.اما من جلوش وایسادم ومانعش شدم.
_صبر کن.توحق نداری اینجوری بری...حق نداری علاقه تو ازم پنهون کنی.من مطمئنم هنوزم دوستم داری.چون خیلی زودتر از من به این حس رسیده بودی.از همون اولم که دیدی،شناختی منو.مگه نه؟
شونه هاش شروع به لرزیدن کرد.دستشو گذاشت رو دهانش وهق هق گریه رو تو گلوش خفه کرد.با التماس بهم زل زده بود وازم با زبون بی زبونی می خواست که ادامه ندم.
به سختی گفتم:ذهنم تورو نمی شناخت.قلبم که می شناخت...چرا گذاشتی تو این بی خبری بمونم؟
با بغض نالید.
_تمومش کن،خواهش میکنم.من دیگه طاقت شنیدنشو ندارم.
نمی تونستم کوتاه بیام.آب که از سرم گذشته بود دیگه چه فرقی می کرد اگه باقی حرفامو نمی زدم.
_تو خوب می دونستی که هرکسی نمی تونه فوری اینو درک کنه.هر کاری زمانی داره.اونی که زودتر می بینه ودرک میکنه باید صبورتر باشه...واسه همین سکوت کردی وچیزی نگفتی نه؟
قطرات درشت اشک تموم صورت ظریف ودوست داشتنیشو خیس کرد.نباید میذاشتم گریه کنه.اونم به خاطر من.
دستمو به طرفش دراز کردم.
_منو ببخش گلاره.فرصت بده جبران کنم...دیگه نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه.
یه قدم عقب رفت وبه آهستگی نجوا کرد.
_چیزی واسه جبران نمونده.این داستان از همون اولشم نا نوشته بود.گلاره باید می شکست،که شکست.
_تو داری اشتباه می کنی.
سرشو بلند کرد ودستشو رو گلوش گذاشت.به نظرم اومد دچار تنگی نفس شده.قفسه ی سینه ش تند وپرشتاب بالا وپایین می رفت.سرتکان داد وپلک های سرخ ومتورمشو باز وبسته کرد.
_دیگه ادامه نده...من تحمل شنیدنشو ندارم.
بی اراده اسمشو زیر لب زمزمه کردم.
_گلاره.
با التماس گفت:عذابم نده...باشه؟
سرمو پایین انداختم ونا امید وخسته به سمت در رفتم.تو آخرین لحظه به طرفش چرخیدم وبا شرمندگی گفتم:معذرت می خوام.من حق نداشتم اذیتت کنم.حالتو خوب درک میکنم. زدن این حرفا تو این موقعیت احمقانه ست.شاید یه وقت دیگه...
دیگه بیشتر از این تاب نیاورد وبی حال رو تخت نشست.
_هیچ وقت می فهمی؟هیچ وقت...من دیگه مثل یه آدم عادی نمی تونم زندگی کنم...نمی تونم عاشق بشم.ازدواج کنم یا حتی...
یه قطره اشک از گوشه ی داخلی چشمش چکید ومسیر گونه ولبشو به تندی طی کرد.نتونست حرفشو کامل کنه.
چیزی ته دلم فرو ریخت.اون آخرین بهانه ها رو هم با این اعترافش ازم گرفته بود.دیگه نمی تونستم به داشتنش دل ببندم.
گلاره می خواست که این قصه ناتموم بمونه.

قبول این وضعیت خیلی سخت بود. اما دیگه به این بدبیاری ها عادت کرده بودم.پیش خودم میگفتم بذار خیال کنه چیزی بینمون نیست.بذار فکر کنه ازش ناامید شدم...واسه من که چیزی تغییر نمی کرد.هنوزم دوستش داشتم وبا همه ی وجود می خواستمش.
کلاس های آموزشی مون که تموم شد،همراه کوروش راهی تهران شدیم.باید اقدامات اولیه رو برای عمل علی انجام می دادیم.
به کمک دکتر شهشهانی با مسئولین بیمارستان وتیم پیوند صحبت کردیم وهماهنگی های لازم انجام شد.
قرار بود ده روز بعد،همزمان با بستری شدن علی،امیر هم به زندان قزل حصار کرج منتقل بشه.قاضی طباطبایی شخصا پیگیر شده واحسان هم کارهای قانونیش رو تمام وکمال انجام داده بود.
خوشبختانه تا دوهفته ی آینده ماموریت تازه ای نداشتیم.وچون تو هیچ تیم تحقیقاتی ای هم نبودیم می تونستیم به موسسه مراجعه نکنیم.اینم شد یه بهونه ی اساسی واسه برگشتنمون به کاشان.
حوالی عصر بود که رسیدیم و یکراست به آپارتمان استاد رفتیم.جمیله خانوم درو به رومون باز کرد.استقبال چندان جالبی نبود.استاد طبق معمول تو اتاقش مشغول استراحت بود.گلاره حضور نداشت ومادر وجمیله خانوم هم تو خودشون بودن.
من وکوروش نگاه نامفهومی به هم انداختیم وبا تعارفشون نشستیم.مادر واسه آوردن چایی به آشپزخونه رفت وجمیله خانوم با ناراحتی کنارمون نشست وخیلی بی مقدمه گفت:اوضاع اینجا اصلا روبراه نیست.
کوروش کلافه پرسید.
_باز چی شده؟
نگاه جمیله خانوم ازم گریزون بود.می دونستم هرچی هست به من مربوط می شه.
_اونروز که رفتین حاجی شریفی عصری یه سر بهمون زد.خیلی ناراحت بود.می گفت اون مردک واسه ش تو بازار آبرو نذاشته.هرجا نشسته گفته آقا احسان وعروسش با هم سر وسری داشتن که عماد رو آتیشی کرده وبه جونشون انداخته.می گفت حاج خانوم خیلی بابت شنیدن این موضوع ناراحته.ودیگه صلاح نیست ازدواجی این وسط صورت بگیره.ببینم شما که قضیه ی خواستگاری اونو می دونستین مگه نه؟
من سرتکان دادم اما کوروش با بهت گفت:نه بابا!!...این یارو از سنش خجالت نکشیده همچین پیشنهادی به دختر مردم داده؟
مادر با سینی چای وارد شد و چون این قسمت از حرفای کوروش رو شنیده بود با دلخوری زمزمه کرد.
_چرا باید خجالت بکشه.سنگ مفت وگنجشک مفت...به خیال خودش ومادرش دست رو هر دختری بذاره نه نمی گیره.این گلاره ی مادر مرده که تکلیفش معلومه.
جمیله خانوم مداخله کرد.
_زبونتو گاز بگیر صفورا جون.خدا نکنه.این حرفا چیه؟...خودتم که دیدی وشنیدی مادرش چندان به این قضیه رضایت نداشت.البته خیلی هم دلش بخواد.اما اگه می بینی دیروز تو جلسه ی خواستگاری اونهمه اصرار والتماس می کرد واسه خاطر پسرش بود.این آقا احسانه که پاشو کرده تو یه کفش ومیگه فقط گلاره.
با ناباوری خودمو جلو کشیدم.
-اونا دیروز واسه خواستگاری اینجا بودن؟!
جمیله خانوم که از احساسم خبر داشت حرفی نزد.اما مادر که مدتها می شد منو جزئی از خونواده شون می دونست با شرمندگی گفت:روم سیاه بهراد جان...خواستیم بهت خبر بدیم،گلاره نذاشت.اونام اینقدر اصرار به این خواستگاری رسمی داشتن که نتونستیم بعد اینهمه محبت زیر بار خواسته شون نریم.حاجی خودش ناراضیه.میگه این کار مون میشه سند حرفای نامربوط پدر عماد.اما آقا احسان کوتاه بیا نیست.
دستام از شدت خشم مشت شد.
-گلاره چی؟...اونم راضیه؟
شونه بالا انداخت وفنجونی چای جلوم گذاشت.
_نمی دونم والله...خودش که چیزی نمی گه.
کوروش یه نگاه نامطمئن به من انداخت وگفت:بهشون جواب مثبت دادین؟
سوالی بود که من جرات نکردم بپرسم.جمیله خانوم سریع واکنش نشون داد.
_نه بابا چه خبره مگه؟گلاره فرصت خواسته فکر کنه.
صدام از شدت خشم وعصبانیت دوررگه شده بود.
_حالا کجاست؟
مادر جواب داد.
_رفته ملاقات امیر...با آقا احسان.
تکه ی آخر حرفشو با تردید گفت.دیگه نتونستم بیشتر از این خوددار باشم.دستم بی اختیار به سمت گوشیم رفت وشماره شو گرفت...خاموش بود.احتمالا هنوز از محوطه ی زندان خارج نشده بودن.
یک ساعت تمام مثل ببر زخمی به خودم پیچیدم.وقتی دوباره باهاش تماس گرفتم گفت تا چند دقیقه ی دیگه می رسه.
رفتم کنار پنجره وبه کوچه خیره شدم.خیلی زود سر وکله ی ماشین احسان پیدا شد وجلو خونه نگهداشت.
گلاره با لبخند از ماشین پیاده شد وهمزمان احسان وپسرشم که تو اون لحظه اسمش به ذهنم نمی رسید پیاده شدن. یه دو قدمی به سمتشون رفت وپسر بچه رو با عشق تو بغلش گرفت.یه چیزی مثل خار تو نی نی چشام وگلوم نشست.اون حق نداشت با من همچین معامله ای بکنه.

ادامه دارد ...
     
#53 | Posted: 13 Jan 2014 20:33
از در خونه زدم بیرون وتو راه پله منتظر اومدنش شدم.فقط خدا میدونست که اون لحظه چقدراز دستش عصبانی بودم.حرفاش تو ذهنم مدام تکرار میشد وهربار بیشتر عصبیم می کرد.
(...من دیگه مثل یه آدم عادی نمی تونم زندگی کنم...نمی تونم عاشق بشم،ازدواج کنم یا حتی...)
صدای باز شدن در اصلی نگاهمو به اون سمت کشوند.کلیدشو از توقفل بیرون کشید وبا لب خندون وارد شد.
_سلام.
یه لحظه دو دل شدم با چه لحنی باهاش صحبت کنم.صمیمی یا محترمانه.اما وقتی یاد اون لبخند قشنگ که تحویل احسان داد وبعد پسرشو تو بغلش گرفت،افتادم پاک همه چیزو از یاد بردم.
_خوش گذشت؟
سوالم رنگ وبوی طعنه داشت.اما اون به خودش نگرفت.درو بست وچادرشو از سرش برداشت.
_رفته بودم امیرو ببینم.
_با احسان شریفی وپسرش؟چه ملاقات خونوادگی دلنشینی.
جاخورد.با کمی مکث نگاهشو ازم گرفت وبه سمت پله ها اومد.طبقه ی اول یه چهار،پنج پله با در اصلی فاصله داشت.
_کیان می خواست منو ببینه...لج کرده بود وآقا احسان مجبور شد اونو با خودش بیاره.
تازه یادم اومد.آره اسمش کیان بود.هیچ فکر نمی کردم یه روز اون وپدرشو به چشم رقیب ببینم.
_پس جمعتون جمع بوده.خونواده ی آرمانی وکامل آقای شریفی.
دوپله فاصله ی بینمون رو طی کرد وجلوم وایستاد.
_متوجه منظورتون نمی شم...میشه واضح تر صحبت کنین؟
خیلی جدی بهم خیره شد ومنتظر موند.هرکاری کردم نشد اون نیشخند رو لبمو جمع وجور کنم.
_از این واضح تر خانوم شریفی؟دیروز عصر خواستگاری...امروز عصر قرار عاشقانه.منتها نمی تونم اینودرک کنم که چرا بایدفقط خواسته ی من نادیده گرفته شه...وقتی احسان شریفی داشت بهت پیشنهاد ازدواج می داد تحمل شنیدن حرفاشو داشتی؟ازش نخواستی تمومش کنه؟
با تاسف شر تکان داد.
-من مجبور نیستم به شما توضیح بدم.
از پله ها بالا رفت.عصبانی بودم اما باید می فهمیدم قضیه از چه قراره.
_بهش جواب مثبت دادی؟
سرشو پایین انداخت وحرفی نزد.
با دلخوری گفت:چقدر زود نظرت عوض شد.
برگشت وبا غصه نگام کرد.
_برای من وشما هرگز مایی وجود نداشته.بهتره همه چیزو فراموش کنین ودر عوض واسه م یه دوست خوب بمونین...باشه؟
نمی تونستمهمچین چیزی رو قبول کنم.
_بهش درمورد عماد واتفاقی که براتون افتاده گفتین؟
سوالم بی مقدمه بود وبوضوح دیدم که جا خورد.اما خودشو نباخت.
_هنوز نه.
_اون می تونه با این موضوع کنار بیاد؟
لعنت به من که حتی تو اون لحظه هم نگران برخورد احسان با حقیقت زندگی گلاره بودم.نمی خواستم واکنش تندی ازش ببینم.یعنی اگه می دیدم،به خدا قسم که گردنشو می شکستم.اون حق نداشت بابت این موضوع به گلاره توهین کنه یا شخصیتشو زیر سوال ببره.
نگاه مهربون وصبورشو ازم گرفت وبه طرف در رفت.
_نگران نباشین.اتفاق خاصی نمی افته.
درو باز کرد.
_نمی یاین تو؟
سوئیچ وگوشیم تو جیبم بود.از پله ها پایین رفتم.
_نه می خوام برم جایی کار دارم.شبم می رم هتل.به کورش اطلاع بدین.
_باشه...فقط فردا همه مون می خوایم تو خونه قدیمی ای که شما اجاره کرده بودین جمع شیم.ناهارو اونجاییم.بابا دلش واسه باغچه وشمعدونی های هفت رنگ دور حوض تنگ شده.گفتم بگم که یادتون نره حتما بیاین.
فقط سرتکان دادم وبی خداحافظی از خونه بیرون زدم.تصور اینکه فردا بخوام با چهره ی پیروز احسان شریفی روبرو شم،به اندازه ی کافی اعصابمو بهم می ریخت.

فردای اونروز هرچی کوروش اصرار کرد باهاش برم،قبول نکردم.سوییچ ماشینو بهش دادم و ازش خواستم یه چند ساعتی تنهام بذاره.تا یازده صبح تو هتل بودم.اما گوشیم خاموش بود.دلم نمی خواست اصرار استاد یا مادر وادارم کنه پا تو جمعی بذارم که احسان شریفی به عنوان عضو جدیدش حضور داشته باشه.
واسه گذروندن وقت یه آژانس گرفتم وراهی روستای ابیانه شدم.دلم میخواست یه چند ساعتی فارغ از مشغولیات ذهنیم از دیدن معماری تاریخی وبی نظیر روستا لذت ببرم.
حوالی ساعت سه ونیم بود که جلوی خونه قدیمی از ماشین پیاده شدم.با اینکه کلید داشتم اما بازم در زدم.
سر وصداشون از تو حیاط می اومد.کوروش بود که درو باز کرد.
_کجایی تو نارفیق؟از صبح تا حالا هزار بار باهات تماس گرفتم.
بی حال جوابی دادم.
_خاموش بود.
کشید کنار تا بیام تو.نگام به استاد افتاد که با یه لبخند پدرانه وتوبیخ گر بهم خیره بود.سرمو پایین انداختم.
_سلام.
_سلام پسرم.چرا اینقدر دیر کردی؟
تعارف کرد بشینم.کنارش نشستم وپتویی رو که رو پاهاش افتاده بود تا سرشونه ش بالا کشیدم.سوز سرمای آذر ماه به حدی بود که تو مغز استخون نفوذ میکرد.
_شرمنده.یکم سرم درد می کرد.نشد که بیام.
نگاه دزدانه ای به خونه انداختم.در هال باز بود.جمیله خانوم با یه سینی چایی داغ پایین اومد وبعد سلام واحوالپرسی گفت:ناهار خوردی؟
نخورده بودم.اما اشتها هم نداشتم.
_قبل ظهر یه چیزایی خوردم.
مادر از پله ها پایین اومد.
_خیلی منتظرت شدیم.
با شرمندگی سرمو پایین انداختم.استاد دستشو رو شونه م گذاشت.
_بخور تا سرد نشده.
اشاره ش به چایی بود.
_باشه می خورم.
نگاهمو به بخاری که از رو فنجون بلند می شد دوختم.پس چرا گلاره پایین نمی اومد؟سرمو بلند کردم وبا چشم وابرو سراغشو از کوروش گرفتم.واسه م قیافه گرفت وجوابی نداد.
بی خیالش شدم وبا استاد صحبت کردم.خستگی مسافرت دیروز وگردش صبح هنوز تو تنم مونده بود.احتیاج به یه خواب چند ساعته داشتم.با عذرخواهی از جام بلند شدم وبه سمت پله ها رفتم.می خواستم کمی تو اتاقم بخوابم.
بهونه م که قابل قبول وعادی بود.اما خودمو نمی تونستم باهاش گول بزنم.حواسم پرت گلاره بود.چرا نخواست بیاد پایین؟باید از این موضوع سردر می آوردم.
کوروش خودشو بهم رسوند واز پله ها بالا اومد.
_خیلی بی وجدانی بهراد...اون دختر بیچاره امروز کلی منتظر اومدنت شد.از صبح که اومدیم اول اتاقتو تمیز کرد وبعد ازم پرسید غذا چی دوست داری تا واسه ت درست کنه...نمی دونی با چه ذوق وشوقی تدارک ناهارو دید.وقتیم که همه مشغول خوردن شدیم اون طفلی به خاطر تو لب به غذا نزد.همش می گفت الآنه که بیاد.
یه پوزخند عصبی رو لبم نشست.خب شنیدن این چیزا بیشتر از اینکه باعث خوشحالیم بشه،عذابم می داد.گلاره نباید به خاطر من این کارهارو می کرد.اونم وقتی که...
_ببینم مگه نامزدش نیومده بود؟
ابروهاش تو هم گره خورد.
_نامزدش دیگه کدوم خریه؟
انگشت تهدیدمو به طرفش گرفتم.
_هوی مواظب حرف زدنت باش.
_تو هم مث آدم حرف بزن ببینم چی میگی.
_منظور احسان شریفی بود.
در هال رو باز کردم وهر دو همزمان وارد شدیم.
_مگه اون نامزدشه؟
حسابی رفته بود تو فکر.از سر ندونستن شونه بالا انداختم وسر تکان دادم.
_دقیق نمی دونم.اما فکر کنم خودش بهش جواب مثبت داده باشه.
_چی بگم...امروز که نیومده بود.
بی اختیار یه لبخند محو رو لبم نشست.پس دعوتش نکرده بودن...اما خوشحالیم گذرا بود.با یاد آوری اینکه به زودی گلاره همسر اون ومادر خونده ی پسرش میشه.خونم به جوش اومد.وناخواسته اخم کردم.
_من می رم بخوابم.خودت استاد وخونواده شو برگردون.اگه حال داشتی بیا دنبالم.اگه نه که خودم شب میام هتل.
_نمی خوای ازش عذرخواهی کنی؟
یه نگاه گذرا به آشپزخونه انداختم.به نظرم رسید پشت میز نشسته وسرشو رو دستاش گذاشته.
_فعلا فقط می خوام بخوابم.خیلی خسته م.شاید بعداًباهاش حرف زدم.
مشتی به بازوم کوبید وبا دلخوری گفت:هنوزم خودخواهی.
با بی تفاوتی سرتکان دادم.
-بی خیال رفیق.
در اتاقو پشت سرم بستم وبی هوا خودمو رو تختم پرت کردم.
چشمام داشت می اومد رو هم.حسابی خسته بودم.اگه حرفای کوروش یه لحظه ذهنمو آروم میذاشتن شاید می تونستم به اندازه یکی،دوساعتی بخوابم.من به این خواب نیاز داشتم.

نفهمیدم کی خوابم برد.چشمامو که باز کردم هوا کاملا تاریک شده بود وچراغا همه خاموش بودن.از سکوت خونه می شد حدس زد که رفته باشن.
چون به پهلو دراز کشیده بودم دست چپم خواب رفته بود.از جام بلند شدم.ته دلم ضعف رفت.حسابی گرسنه م بود. بعد اون صبحونه ی مختصر وکم حجم دیگه چیزی نخورده بودم.
درو که باز کردم،متوجه چراغ روشن آشپزخونه شدم.خدارو شکر لااقل یکی از چراغ هارو روشن گذاشته بودن.نگام به فرش ابریشم روی دار افتاد.هنوزم همونجا پهن بود.از کنارش گذشتم وبه عادت همیشه دستی رو پرزهاش کشیدم.لمسش حس خوبی بهم داد.
تو چارچوب در آشپزخونه از دیدن گلاره که هنوزم پشت میز نشسته بود ماتم برد.
منوکه دید،هول ودستپاچه از جاش بلند شد وپایه ی صندلیش با یه صدای ناهنجار رو زمین کشیده شد.
_معذرت می خوام...تازه بیدار شدین؟
با صدایی آهسته وخوابزده پرسیدم.
-هنوز نرفتین؟
_آقا کوروش یه نیم ساعتی میشه بابا اینا رو برده.
حنجره مو صاف کردم وپرسیدم.
_شما چرا نرفتی؟
سرشو پایین انداخت.
_دلم نیومد همینجوری بذارمتون وبرم.گفتم می مونم شما که بیدار شدین وغذاتونو خوردین با هم بر می گردیم.
هرکاری کردم نشد اون لبخند تابلو رو از رو لبم جمع کنم.اون به خاطر من مونده بود.
_غذاتونو گرم کنم؟
سوالش باعث شد به خودم بیام.موندنش چه فایده ای داشت وقتی قرار بود تا چند وقت دیگه با احسان شریفی ازدواج کنه.
اخم کردم وسریع جلوش موضع گرفتم.
_گرسنه م نیست.
مظلومانه پرسید.
_اما شما که چیزی نخوردین.
-گفتم که میل ندارم.
_واسه تون خورشت کرفس درست کردم.آقا کوروش میگفت دوست دارین.
این خورشتی بود که خود کوروشم دوست داشت.نامرد به نفع خودش پیشنهاد غذا داده بود.
فقط نگاش کردم.با دلخوری گفت:فکر کردم شاید گرسنه باشین....آخه منم هنوز چیزی نخوردم.
لحن صادقانه ش وادارم کرد اعتراف کنم چندان هم بی میل نیستم.به ساعت مچیم نگاهی انداختم.هفت عصر بود.
_واسه ناهار که دیره.اما بدم نمی یاد یه شام خوشمزه مهمون دستپختت باشم.
لبخند محوی زد وبا ذوق یک دور،دور خودش چرخید.بازم هول ودستپاچه بود.درست نبود بهش بخندم.اما واقعا دیدن این هیجان غیر عادی تو وجود گلاره ای که همیشه صبور وبه خود مطمئن بود،خنده دار به نظر می رسید.
از آشپزخونه بیرون اومدم تا راحت باشه.هوای خونه سرد بود.باید بخاری تو هال رو روشن می کردم.اونقدری مشغولش شدم که نفهمیدم کی نیم ساعت گذشت وگلاره صدام زد تا شام بخوریم.
نگاه گذرایی به میز پر از مخلفات انداختم وبا راحتی خیال نشستم.ای کاش این شام دونفره مال زمانی بود که مدتها از زندگی مشترکمون می گذشت ومن بعد از گذروندن یه روز تقریبا سخت کاری تو ایستگاه هواشناسیم راهی خونه می شدم وگلاره با خوش رویی به استقبالم می اومد.برام از یه روز پرمشغله حرف می زد وبا ذوق وشوق خبر می داد که واسه شام خورشت کرفس درست کرده.اونوقت من با علاقه بغلش می کردم و رو موهای پیچ وتاب دار وبلندش بوسه می زدم.
ازاین فکر یه لبخند گذرا رو لبم نشست.حالا از کجا حدس زده بودم موهاش پیچ وتاب داره؟
گلاره با احتیاط دستی به روسریش کشید وبهت زده پرسید.
_چیزی شده؟!
یه تکان کوچیک خوردم واز فکر بیرون اومدم.
_نه چطور مگه؟
با تردید جواب داد.
_آخه یه جوری بهم زل زده بودین که انگار عیب وایرادی تو صورتمه.
کمی خورشت رو برنجم ریختم ومشغول شدم.
_داشتم فکر می کردم.
با احتیاط پرسید.
_به چی؟!
دستپختش عالی بود.نمی تونستم منکرش شم.
_خوشمزه ست.
لبخند زد وبا دلگرمی گفت:نوش جونتون...نمی خواین جوابمو بدین؟
تو نگاهش دقیق شدم.
_داشتم فکر میکردم چرا باید اینقدر بهم توجه نشون بدی...اونم بعد از اینکه تصمیمتو گرفتی ومیخوای با احسان شریفی ازدواج کنی.
با دلخوری زمزمه کرد.
_چون واسه م مهم هستین.
با تمسخر پرسیدم.
_اینو آقا احسان هم می دونه؟...نگفتی اگه خدایی نکرده خبر به گوشش برسه شاید زیادی خوشحال نشه.
_اون حساسیت به خرج نمی ده.می دونم که درکم میکنه.
چیزی که گفت حسابی حالمو گرفت.ناخودآگاه قاشقو تو دستم فشردم وبه غذای نیمه خورده م زل زدم.به همین آسونی اشتهام کور شده بود.
     
#54 | Posted: 13 Jan 2014 20:34

ابریشم و عشق 48
اونقدر عصبانی بودم که حتی لبخند شیطنت آمیز رولبشو نادیده گرفتم واز جام بلند شدم.بهش فرصت واکنش ندادم.کلافه دستی به موهام کشیدم واز آشپزخونه بیرون اومدم.یه نگاه سردر گم به دور تادور خونه انداختم و چون اون لحظه واقعا به هوای تازه واسه نفس کشیدن احتیاج داشتم،رفتم تو حیاط ورو پله ها نشستم.
هوا فوق العاده سرد بود و هواشناسی کاشان واسه چند روز آینده یخبندان و احتمال بارش برف رو پیش بینی کرده بود.نگاهی به آسمون ابری انداختم واحتمال دادم بارش حتی از امشب شروع بشه.
صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شد نوید اومدن گلاره رو می داد.هنوزم از حضورش به هیجان می اومدم واین اصلا خوب نبود...یعنی می تونستم یه روزی فراموشش کنم؟
نفسمو با حرص فوت کردم وبه بخاری که از دهانم خارج شد زل زدم.پالتومو رو شونه هام انداخت.یادم رفته بود اونو موقع بیرون اومدن از خونه تنم کنم.
_هوا خیلی سرده...چرا اینجا نشستین؟
رفتارم مثل پسر بچه ها بود اما چون نمی خواستم اون لحظه به همین آسونی کوتاه بیام،جوابی ندادم.
کنارم نشست وبه لایه ی نازک یخ ،رو آب حوض خیره شد.
_فکر نمی کردم اینقدر زود ازم دلگیر شین.
چشمامو کف دستام پنهون کردم.
_باور کن دیگه خسته شدم.کم آوردم.
سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت.
_دلیل این فاصله گرفتن ها وبرخورد های غیر منطقی چیه؟از من رفتار بدی سر زده که همچین برخوردی حقم باشه؟
به نشانه ی نفی سرتکان داد وبازم سکوت کرد.
_تو دختر آروم ومنطقی ای بودی.روی تو همیشه حساب دیگه ای وا می کردم اما حالا...نمی تونی حس کنی تحمل این رفتار ها چقدر برام عذاب آوره...می دونم دست خودت نیست اما واسه م سخته با این فاصله گرفتن هات کنار بیام.وقتی ازت دورم یه جور عذاب میکشم.وقتیم که پیشتم...انگار ندیدنت یه غمه دیدنت هزار غم.غم دیدن ودیده نشدن.
به نیم رخ گرفته وناراحتش خیره شدم.
_من دلواپس همین دیده نشدن هام گلاره.
سرشو بلند کرد وتو چشمام زل زد.
_به خدا دست خودم نیست.وقتی به این فکر می کنم که دیگه نمی تونم مثل یه آدم معمولی زندگی کنم ،اون غم تو نگاه شما هم میشه بغض رو گلوی من.راه نفس کشیدنمو می بنده ومی خواد خفه م کنه.
با نوک انگشت قطره ی اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد.
_مگه من از زندگی چی میخواستم،جز یه نفس کشیدن بدون زجر،یه لبخند بی منت با کلی آرزو که حتی توقع برآورده شدن یکیشونم نداشتم.واسه م تحصیلات عالیه حسرت نبود.پول وخونه ی بزرگ و وضع مادی خوب معنی نداشت.همه ی دنیای من رو پشت بوم خونه مون وبین یاکریم هایی که مال مسجد محله مون بودن خلاصه می شد...خب منم مثل همه ی آدما دلم می خواست واسه یه بارم شده عشق رو تجربه کنم.دوست داشتن رو لمس کنم.اما حالا... از این نزدیکی،از روبرو شدن با عشقی که یه روزی آرزوم بوده،از شنیدن دوستت دارم می ترسم.اگه می بینین سرپام وتلاش میکنم که با اطمینان قدم بردارم فقط به خاطر امیر ودینی هست که بهش دارم.وگرنه من از درون داغونم به خدا.
دستشو دور زانو هاش حلقه کرد وخودشو تاب داد.زخم های عفونی روحش بعد هفت ماه تازه سرباز کرده بود.حالشو خیلی خوب درک می کردم ومطمئن بودم دیگه بیشتر از این نمی تونه به این وضع ادامه بده.
_دیروز به احسان شریفی جواب رد دادم.پیش خودم گفتم اگه قراره برام با کسی که دوستش دارم فردایی وجود نداشته باشه پس با اونم نباید باشه...بهش گفتم نمی تونم با شرایط وروحیاتش کنار بیام.جواب ردم هیچ ربطی به کیان نداشت اما...
یه خنده ی کوتاه چاشنی واکنش های عصبیش شد.
_خیال می کرد به خاطر اون بچه ی معصومه که جوابم منفیه.از دستم عصبانی شد اما من کوتاه نیومدم.اونم چون دنبال بهونه می گشت جوابمو به ناموفق بودن پرونده ی امیر ربط داد.فکر نمی کردم تا این حد تو نگاهش غیر منطقی وبچه به نظر بیام.مونده بودم چطور راضیش کنم با این موضوع کنار بیاد ودنبال بهونه نگرده که اینبار حرف شمارو پیش کشید و جواب ردمو بهتون ربط داد.دیگه حرفی نزدم وگذاشتم باور کنه از شما شکست خورده.اینجوری پذیرش این موضوع واسه ش راحت تر بود.لااقل پیش خودش می گفت از کم کسی نباخته.
نفسمو از شدت هیجان تو سینه حبس کردم ولبخند محوی زدم.اون به احسان شریفی جواب رد داده بود.
_پس از من مایه گذاشتی.
ریز خندید.اینبار خنده هاش عصبی نبود.
_معذرت می خوام اما واقعا مجبور شدم.
با بی خیالی شونه بالا انداختم.
_از نظر من مشکلی نیست.منتها باید این ادعا رو به آقا احسان یه جوری ثابت کنی.
نوک بینیش از شدت سرما وگریه قرمز شده وحالت بانمکی به صورت سبزه وریز نقشش داده بود.
چشماشو باریک کرد گفت:متوجه منظورتون نشدم.شما ازم چی میخواین؟
با پر رویی تو چشماش زل زدم.
_یه جواب بله ی ناقابل همین.
خودشو عقب کشید.
_باز که رفتین سر خونه ی اولتون.من که گفته بودم نمی تونم ازدواج کنم.گذشته ی من آینده تونو تباه میکنه آقا بهراد.
نمی دونم چرا دوست داشتم باور کنم ته دلش هنوزم می خواد عشقمون بی سرانجام نمونه وآخر این قصه با خیر وخوشی تموم شه.
ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت گفتم:با این حرفا نمی تونی منو مثل احسان از سرت واکنی.دیگه خیلی وقته که با گذشته وآینده کاری ندارم.من از یه نفر یاد گرفتم تو امروزم زندگی کنم.
چشماش تو تاریکی شب برق زد.هر بار که با حرفای خودش خواسته مو توجیه می کردم اینطوری هیجان زده می شد.یه لبخند شیرین رو لبای خوش فرمش نشست وهوس بوسیدنش بعد از مدتها به سرم زد.اون اگه می دونست تا چه حد حضورش روم تاثیر گذاره اینقدر با دوری کردن ازمن،عذابم نمی داد.
تو رویای رسیدن به اون خواسته ی ممنوعه بودم که صورتشو یه لحظه با تعجب عقب کشید وبه آسمون خیره شد.
_اونجارو ببینین.
به سختی نگاهمو ازش گرفتم وسرمو بلند کردم.
دونه های سپید برف آروم ورقص کنان داشت از آسمون می بارید وبهم نوید روزهای سپیدی رو می داد که در پیش داشتیم.

به فاصله ی پنج روز بعد از اون شب رویایی من وگلاره پای سفره ی عقد نشستیم.و خدا می دونه که واسه رسیدن به این لحظه،من چقدر تو این پنج روز تلاش کردم تا راضیش کنم.
همون شب به محض رسوندنش به خونه با استاد حرف زدم وهمه چیزو بهش اعتراف کردم.
_شما بهم اعتماد کردین استاد اما قلب من خیلی قبل تر از اون به گروی خنده های گلاره رفته بود.دیگه کاری ازم بر نمی اومد...حالام که می بینین اینجام، واسه خاطر همون امانتیه که پیش دخترتون مونده.
سرمو پایین انداختم وزیر لب زمزمه کردم.
_منظورم قلبمه.
استاد دستشو رو شونه م گذاشت وبا لبخند پدرانه ای گفت:پس جواب اعتمادمو اینجوری دادی.
صادقانه جواب دادم.
_دست خودم نبود باور کنین.
_باورت دارم جوون.خیلی خیلی بیشتر از تصورت...اما اگه جواب منو می خوای باید بگم برام خواسته ی گلاره از همه چیز مهم تره.اون اگه راضی باشه من حرفی ندارم.فقط ازت می خوام یه زندگی خوب براش بسازی.
سرمو بلند کردم ومرد ومردونه تو چشماش زل زدم.
_نمی تونم این قول رو بدم که خوشبختش میکنم.چون هیچ کس از فردای خودش خبر نداره.اما قسم میخورم که همه ی سعی وتلاشمو واسه خوشبختیش بکنم.
استاد بغلم کرد ومن با علاقه دستای متورم ولرزونشو تو دستام گرفتم وبوسیدم.احساس اینکه بعد از مدتها دوباره آغوش گرم ومطمئن پدرمو پیدا کرده بودم، حال خوبی بهم می داد.
با یه بغض مهار نشدنی آهسته گفتم:ممنونم از اینکه بهم اعتماد کردی بابا.
بوضوح احساس کردم تموم تنش از شنیدن کلمه ی بابا لرزید.خیلی آروم کنار گوشم زمزمه کرد.
_این، آخرین سفارش استاد صدر بود...کشیدن طرح فرش زندگی تو وگلاره به دست اون وبافتش با رضایت من.
سرشو بلند کرد وخیلی جدی بهم خیره شد.
_واین رضایتو فقط با دادن یک قول می تونی ازم بگیری...اگه لبخند های گلاره باعث شد اینطور بهش دل ببندی باید این قول رو بهم بدی که دوباره اون لبخند هارو روی لبش برگردونی.با شه؟
قبول این قول یعنی سنگین تر شدن هرچه بیشتر بار مسئولیتم. اما من گلاره رو با همه ی رنج ومرارت هایی که خواستنش به دنبال داشت،میخواستم.
با کمی مکث سرتکان دادم وبه این فکر کردم که چقدر عملی شدن این قول سخته.لبخند هایی رو که آفریدنش روی لب های گلاره از همیشه دشوار تر به نظر می رسید.ولی من اینو به خودم بدهکار بودم.
حالا که اون با اعترافش بهم ثابت کرده بود بیشتر از هر لحظه ای نیاز به تکیه گاهی داره که روی زخم هاش مرهم بذاره ولبخندهاشو بهش برگردونه،محال بود اینو ازش دریغ کنم.نیاز اون بزرگترین خواسته ی قلبی من بود.پس به همین راحتی ازش نمیگذشتم.
وقتی فردای اونروز با خودش دوباره صحبت کردم،بازم جلوم جبهه گرفت و مقاومت کرد.می دونستم مدام دنبال بهونه می گرده که یه جوری منصرفم کنه.اما من عزممو جزم کرده بودم تا بهش برسم.دیگه ایندفعه نمیذاشتم بازتاب رفتار ها وخواسته هایی دیگرون مارو از هم جدا کنه.
می دونستم حرفام بیشتر از همیشه عذابش می ده.اون بهم علاقه داشت اما به خاطر موقعیت وشرایط بد روحیش پا رو علاقه ش میذاشت ومیگفت نه.
اونقدر این نه رو آورد که بلاخره عصبانیم کرد.
_لااقل یه دلیل منطقی بیار تا از خیرش بگذرم.
نگاه بلاتکلیفشو بهم دوخت.
_من موقعیتشو ندارم.
طلبکارانه گفتم:میشه یه تعریف درست از همین موقعیت داشته باشی؟
_همین وضعیت نا مشخص امیر...چطور می تونم تو این شرایط به ازدواج فکر کنم؟
با حرص جواب دادم.
_به نظرت اگه امیر اینو بشنوه خوشحال میشه که خواهرش به خاطر اون دست از دنیا کشیده ومی خواد تا روشن شدن وضعیتش گوشه ی این چهار دیواری زانوی غم بغل بگیره وفراموش بشه؟
با بغض زمزمه کرد.
_اون به خاطر من توزندونه...نمی تونم جز نجاتش به چیز دیگه ای فکر کنم.
_اگه من قول بدم نجاتش بدم چی؟
با ناامیدی نگاهشو ازم گرفت.
_می دونم که همه ی تلاشتونو میکنین.اما اون مرد رضایت بده نیست.
از دستش حسابی دلخور شدم.
_پس بهم اعتماد نداری.چون اگه داشتی باورت می شد می تونم از اون مرد رضایت بگیرم.
حرفی نزد ومن برای توجیه خواسته م به هر دری زدم.
_تو با ارزش ترین داشته ی امیری.وقتی از آرزوهاش برام حرف می زد بلا استثناء همه شون آرزوهای تو بودن.اون می خواست به خاطر تو بهشون برسه.امیری که خیلی قبل تر از اعترافت به دوست داشتن من،مطمئن بود که بهم علاقه مند میشی واینو به من هشدار داده بود،اگه یه روزی بفهمه تو بی توجه به خواسته ی دلت فقط به خاطر اون جواب رد دادی می بخشدت؟
بازم چیزی نگفت.فقط با سردرگمی دستی به دامنش کشید وسرشو پایین انداخت.
_با امیر حرف می زنم گلاره.می دونم خیلی مردتر از این حرفاست که بگه نه.اون ازم قول گرفته بود همه جوره از تو وخونواده مون حمایت کنم.مطمئنم با شنیدن درخواستم خوشحال ترم می شه.
-جواب نه من فقط به خاطر امیر نیست.یه چیزای دیگه هم هست که نه تو میتونی باهاش کنار بیای نه خود من.
بازم دنبال بهونه بود اما اونقدر مستاصل ودرمونده به نظر می رسید که حتی متوجه ی لحن صمیمی حرفاش نشد.
کلافه دستی به موهام کشیدم.
_می شه واضح تر توضیح بدی؟
سرشو بلند کرد وتموم جسارتشو تو نگاهش ریخت وبا کمی مکث گفت:شرایط من وبلایی که به سرم اومده...من هنوزم نمی دونم چه جوری باهاش کنار اومدی.یا اصلا می تونی کنار بیای؟...من دیگه یه دختر باکره نیستم.
قسمت آخر حرفاشو با کلی رنگ عوض کردن،زیر لب گفت.نمی دونم چرا اون لحظه یاد حرف آیسان افتادم که قسم می خورد دختره.
چقدر تفاوت بین این دو اعتراف بود.اما من واسه ش همون جواب رو داشتم.
_دختر بودن دلیل پاک بودن نیست گلاره...تو پاکی.این برام بیشتر از همه چیز تو دنیا ارزش داره...در جواب سوالتم که پرسیدی می تونم با این موضوع کنار بیام یا نه باید بگم...
یه سکوت چند ثانیه ای وخیره شدن تو چشماش وادارم کرد واسه اولین بار از دید بهرادی به این قضیه نگاه کنم که گلاره رو واسه یه عمر زندگی می خواست.و اون قرار بود همسرش باشه.
واقعا می تونستم با این کنار بیام که دستهای کثیف یه نامرد رو تن عزیزترین کسم کشیده شده و واسه ارضای غرایز حیوانیش از جسم ظریف وشکننده ی اون بهره کشی کرده؟...می تونستم به این فکر نکنم که اون عوضی،دنیای دخترونه ی گلاره ی منو ازش گرفته؟...می تونستم از حق داشتن یه زندگی زناشویی سالم بگذرم؟
_من باهاش کنار نیومدم.هرگزم نمی تونم کنار بیام.اون فقط به جسمت آسیب نرسوند،همه ی وجودتو درگیر این رابطه ی ناخواسته کرد.ازت حق زندگی کردن رو گرفت وخواسته های خودخواهانه شو بهت تحمیل کرد.از اون گلاره ی شاد وپر انرژی گذشته یه دختر افسرده وگوشه گیر ساخت وبهم برگردوند.من با این روح وجسم مچاله شده کنار نمی یام.به داشتن گلاره ی شکست خورده راضی نمیشم.اگه تصمیم گرفتم زندگی مشترکمو به هر قیمتی شده باتو شروع کنم،واسه برگردوندن دوباره ی اون لبخند ها رو لباته.واسه شریک شدن تو آفرینشی هست که یه روزی بزرگتری هدف زندگیت بوده.واسه تجربه کردن عشقیه که بهای سنگینی بابت رسیدن بهش دادیم.

خیلی عمیق تو چشمام نگاه کرد.
_شنیدن این حرفای قشنگ هیچ تاثیری تو تصمیمم نداره.من هرگز نمی تونم یه همسر خوب برات باشم.اختلاف طبقاتی وفرهنگی وتحصیلی به کنار،روحیه ی داغون من واسه تشکیل یه زندگی مشترک مثل سم می مونه.
_ این چیزا نمی تونه منو از خواسته م منصرف کنه.
_منم نمی تونم همچین چیزی رو قبول کنم.
_اگه معجزه ی عشق رو باور داشته باشی.می تونی قبولش کنی.هیچ کدوم از این تفاوت هایی که تو گفتی واسه م به اندازه ی داشتنت ارزش ندارن.
_خونواده ت چی؟مادرت می تونه با این قضیه کنار بیاد؟
یه لبخند پیروز مندانه رو لبم نشست.یاد آخرین دیدارم با مامان افتادم.اونروز همه چیزو باهاش در میون گذاشتم وازش خواستم کمکم کنه.اونم قول داد به وقتش هر کاری ازش بر بیاد دریغ نکنه.
باهاش تماس گرفتم تا به کاشان بیاد.می خواستم دیگه همه چیزو رسمی کنم.شده حتی گلاره رو بزور پای سفره ی عقد بنشونم.مطمئن بودم این مقاومتی که نشون میده از روی ترسه.زیر بار این رابطه رفتن واسه ش مساوی بود باتن دادن به انتظارات طرف مقابلش که من بودم.پس چه خوب که از همون اول واسه ش خط قرمز ها ومحدوده هارو مشخص می کردم تا با ترس به پیشنهادم جواب مثبت نده.بهش قول دادم تا خوب نشدنش ازش انتظار هیچ رابطه ای رو نداشته باشم وبذارم اون میزان صمیمیتمون رو تعیین کنه.
اونم قول داد با همه ی وجود پیگیر درمانش باشه وشرایط موجود رو بپذیره.البته با این شرط که مامان رضایتشو از این ازدواج اعلام کنه.
تا دو روز بعد که مامان به جمعمون ملحق بشه سراغ امیر واحسان رفتم.باید با هردوشون حرف می زدم.
امیر وقتی قضیه رو از زبونم شنید بغض کرد وبا خوشحالی بهمون تبریک گفت.می دونستم اون لحظه چقدر دلش می خواد کنار خونواده ش باشه وتو عقد خواهرش شرکت کنه.واسه همین بهش قول دادم مراسم عروسی رو زمانی برگزار کنیم که اونم حضور داشته باشه.واین یعنی باید خودمو زیر بار این تعهد می بردم که هر طور شده اونو از این وضعیت نجات بدم.
به احسان که موضوع ازدواجمونو گفتم یه پوزخند تلخ زد وبا کنایه گفت:یعنی الآن باید به خاطرش بهت تبریک بگم؟
با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
_همچین انتظاری ازت ندارم.فقط می خواستم بدونی تو این رقابت،ناجوونمردانه جلو نیومدم.
_رقابت؟...تو مطمئنی بین من وتو رقابتی وجود داشت؟
چشمامو با تردید بهش دوختم.
_متوجه منظورت نمی شم.
با دلخوری نگاهشو ازم گرفت وبه پرونده ای که جلو دستش بود خیره شد.تو دفتر کارش بودیم.
_هیچ رقابتی وجود نداشت.با حضور تو، اون هرگز حاضر نمی شد با من ازدواج کنه.
_نمی دونم شاید تو راست بگی.اما همین جواب مثبت رو هم من بعد کلی جواب رد شنیدن ازش گرفتم.اون به یه دلایل شخصی اصلا قصد ازدواج نداشت.
لبخند غمگینی رو لباش نشست واعتراف کرد.
_گلاره دختر سرسختیه...من خیلی زیاده خواه بودم که فکر می کردم واسه هم زوج مناسبی هستیم.باید این حدسو می زدم که به خاطر شرایط غیرعادی زندگیم جواب منفی بشنوم.
_اما گلاره به خاطر شرایطتون جواب منفی نداد.
نفسشو با حرص فوت کرد وگفت:نکنه گفته بهت، به خاطر تو بوده؟
هر کاری کردم نشد اون لبخند رو از رو لبام پاک کنم.
_ما معمولا چیزیو از هم پنهون نمی کنیم...اما این اصلا مهم نیست.اگه می بینین اینجام به دو دلیله.اول اینکه دلم می خواد هنوزم وکالت امیرو به عهده بگیرین ورابطه ی دوستانه تون رو با ما حفظ کنین.چون این پرونده هنوز بسته نشده وما به راهنمایی وکیل کاربلد وحرفه ایی مثل شما نیاز داریم.و دوم اینکه باید اعتراف کنم شما یه برتری قابل تقدیر نسبت به من وهمه ی آدمایی که تو این مدت کوتاه شناختم دارین.اونم اینه که واسه خودتون زندگی میکنین نه دیگران.من وگلاره به واسطه ی علاقه ی کورکورانه به والدینمون زیر بار ازدواج هایی رفتیم که با شکست روبرو شد.امیر هم به خاطر علاقه ی شدید وتعصب زیاد به تنها خواهرش محکوم به قتل شد وعماد قربونی خودخواهی وتربیت غلطش.حتی حاجی مقدم پناه هم به خاطر خودش زندگی نکرده اونم اسیر حرف مردم وآبرویی بوده که با قضاوت های احمقانه ی اونها بدست آورده.اما تو حتی اگه خواسته ت هم غیر موجه بوده باز به خاطر خودت تلاش کردی ومسیر زندگیتو باور های شخصی ت تعیین کرده.این واقعا قابل ستایشه.
قصدم از گفتن این حرفها بدست آوردن دلش نبود.اون واقعا با همه ی اقدامات به جا ونا به جاش شایسته ی این تقدیر بود.

ادامه دارد...
     
#55 | Posted: 13 Jan 2014 20:35
مامان که اومد ،خواستگاری هم جنبه ی رسمی تری به خودش گرفت.اون اول با استاد وصفورا خانوم صحبت کرد ومحترمانه خواسته مونو باهاشون در میون گذاشت.همه،حتی جمیله خانوم وکوروش هم از این تغییر موضع مامان شگفت زده بودن.نوبت که به گلاره رسید،از منم خواست شاهد صحبت هاشون باشم.
_ببین دخترم،بهراد جوون فوق العاده احساساتی ایه.پای عواطف وتعلقاتش همه ی وجودشو میذاره.به خاطر پدرش حاضر بود تن به هر کاری بده.هیچ وقت ازش بی احترامی ندیدم.حتی با اینکه بر خلاف میل وخواسته ش حرف زدم.اون به خواهش من با دختر صمیمی ترین دوستم ازدواج کرد.اما هنوز زیر یه سقف نرفته بودن که همه چیز خراب شد.اونم به خاطر تصمیم عجولانه وبدون شناختی که من در مورد آیسان گرفتم.منظورم همسر سابق بهراده.
گلاره فوری مداخله کرد.
_من متوجه ی حرفاتون هستم خانوم صدر.اما آقا بهراد هم داره باز همین کارو می کنه.با عجله وبدون شناخت درست از من تصمیم به ازدواج گرفته.
با دلخوری واکنش نشون دادم.
-واقعا این تصمیم من بدون شناخت بوده؟...تو که اینقدر بی انصاف نبودی گلاره.
شرمنده وخجالت زده سر به زیر انداخت.
_شما همه چیزو در مورد من نمی دونین خانوم صدر...من عروس مناسبی واسه خونواده ی شما نیستم.
مامان خیلی محکم وجدی گفت:اولاً خانوم صدر نه وآذر یا چه می دونم اگه برات سخت نبود مامان.ثانیاً گیرم که من همه چیو در موردت ندونم...تو همه چیزو در مورد خونواده ی ما وشرایطی عروس اون خونواده بودن می دونی؟
گلاره از این طرز برخورد جا خورد.شاید انتظار نداشت مامان تا این حد رک صحبت کنه.
_ببین دختر گلم،بهراد از قبل همه چیزو به من گفته.می دونم که شرایطت یه شرایط عادی نیست.باهاش اتمام حجت کردم به شرطی پا جلو میذارم که پی همه چیزو به تنش بماله وجا نزنه.نمی دونم این اخلاقم خوبه یا بد.من از اون مادرشوهرهایی هستم که قبل از پسرم خوشبختی عروسم برام مهمه.چون اون اگه احساس خوشبختی نکنه،پسرمم روی خوش زندگی رو نمی بینه.شاید واسه همینم بود که وقتی تصمیم به ازدواج گرفت سرحرفم موندم وگفتم من باید براش زن بگیرم.که البته اینجارو واقعا اشتباه کردم.اونم یه اشتباه غیر عمد...نمی خوام بهت دروغ گفته باشم یا چیزیو انکار کنم.راستش از علاقه ی پسرم به تو خبر داشتم.اما باور کن ترسیدم.بهرادی که من می شناختم با بیست وهشت سال سن یه پسر بچه ی تخس وشیطون بود.تو رابطه های دوستانه ای که داشت ومن نمی خوام ازت پنهونش کنم،زیاد پایبند نبود.
اعتراض کردم.
_این چه وضعه حمایت از منه؟می خوای با این حرفا بترسونیش آذر خانوم؟
مامان با اخم وحشتناکی حرفمو قطع کرد.
_ازت نخواستم اینجا باشی که عین نخود هرآش بپری وسط حرف من.در ضمن من از این دختر چیزیو که دونستنش حقشه،پنهون نمی کنم...بگذریم کجا بودیم؟
گلاره دستاشو تو هم قلاب کرد وبا حالت طلبکارانه ای رو به من در جواب مامان گفت:داشتین در مورد دوست دختر های رنگارنگ آقا بهراد صحبت می کردین.
_آره گفتم که،وقتی تو روابطش پای تعهد وسط نبود وتند تند دوست دختر عوض می کرد،چطور می تونستم جرات کنم دست رو دختری بذارم که لابلای حرفاش شنیده بودم چقدر پاکه.همچین دختری حق بهراد من نبود.آیسان رو واسه ش انتخاب کردم چون به هر حال با قضاوت های ظاهری هم می شد فهمید یه شیطنت هایی داشته ومی تونه با گذشته ی بهراد کنار بیاد.
با دلخوری گفتم:شما همیشه نسبت به گذشته ی من دید منفی داشتین.
_اون خونه ی مجردیت به اندازه ی کافی شک برانگیز بود اونوقت می خوای دید منفی نداشته باشم...اصلا مگه نگفتم حق نداری دیگه میون حرفمون بپری واظهار نظر کنی.
_ای بابا.
به صندلیم تکیه دادم ودیگه حرفی نزدم.مامان رو به گلاره کرد وبا محبت گفت:اما من اشتباه می کردم عزیزم.اون با شناخت شما عوض شده و واسه خودش مردی شده بود. روش می شد حساب کرد.و من اینو خیلی دیر فهمیدم.درست موقعی که بهراد از آیسان جدا شد وبه خونه برگشت.اونموقع بود که خودمو به خاطر این دخالت بی جا سرزنش کردم.من حق نداشتم اونو وادار به پذیرفتن زندگی با کسی کنم که فقط ظاهراً به هم می اومدن.نباید میذاشتم تن به این ازدواج بده ولی چه فایده که از این نباید ها فقط حسرتش برام موند...وقتی اینبار برگشت وبرام از توگفت دیگه تعلل رو جایز ندونستم.باید هر طور شده گذشته رو جبران می کردم...حالام که می بینی اینجام و دارم به اشتباهم اعتراف میکنم فقط واسه جبران همون گذشته ست.یه بارم گفتم من همه چیزو می دونم.بهراد حقیقت رو بهم گفته.از عذابی که کشیدی واقعا متاثر شدم.واگه بخوام منصفانه باهات همدردی کنم باید بگم خودمو تو این قضیه مقصر می دونم.وبهت یه عذر خواهی بدهکارم...دخترم منو ببخش.
گلاره جفت دستای مامان رو گرفت وجلو پاش با بغض زانو زد.
_تورو خدا این حرفو نزنین خانوم صدر.
چشمای مامان به اشک نشست.
_ظاهرا نمی خوای منو ببخشی.چون اگه قصدت این بود، دیگه منو خانوم صدر صدا نمی زدی.
بغض گلاره شکست.باهق هق گریه تو آغوشش فرو رفت.
_مامان.
واقعا صحنه ی تاثر برانگیزی بود.مامان همپای گلاره گریه می کرد وقربون صدقه ش می رفت.
_غصه نخور عزیز دلم.دیگه نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه.مطمئن باش اون روزای سخت گذشته...و همین روزاست که شادی دوباره به زندگیت برگرده.فقط قول بده واسه همیشه دخترم بمونی باشه؟
گلاره سرتکان داد وبیشتر تو آغوش مامان فرو رفت.منم بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدم وبه مامان که با لبخند سرتکان می داد خیره شدم.دلم می خواست به خاطر این لطفش دست وپاشو ببوسم.اون مادری رو در حقم با این کار تموم کرده بود.
صدای عاقد باعث شد از فکر وخیال بیرون بیام.و نگاهمو از تو آینه به گلاره بدوزم.تصویری حقیقی از اون که دیگه خواب یا توهم نبود.
_عروس خانوم بنده وکیلم؟
دستمو رو دستش گذاشتم وفشردم.می خواستم باورش شه اون تکیه گاه محکمی رو که منتظرش بوده به دست آورده.


گلاره نگاه عمیقی بهم انداخت وبا لبخندی که سعی در پنهون کردنش نداشت جواب داد.
_با اجازه ی بزرگتر ها بله.
جمع کوچیکمون شروع به دست زدن کردن وکوروش مثل زن ها کل کشید.همه به خنده افتادن.
نگاهمو با راحتی خیال به چشم های نجیب وپاک گلاره دوختم وبه این فکر کردم که تحمل اینهمه سختی ارزششو داشت.صورتش با اون آرایش ملیح و محو، خواستنی تر از همیشه به نظر می رسید.اون پیراهن لطیف شکری رنگ که تنش بود معصومیت غیر قابل انکاری بهش می بخشید.
همه واسه گفتن تبریک ودادن هدیه هاشون جلو اومدن.من اما بی قرار، دنبال فرصتی میگشتم که اونو خیلی خیلی نزدیک تر به خودم حس کنم.قرار بود تا دوساعت دیگه به سمت تهران حرکت کنیم وبه نظرم دیگه زمانی واسه اون خلوت عاشقانه وتخلیه ی هیجانی احساسات متنوعی که بعد این محرمیت تو قلبم بوجود اومده بود نمی موند.
با اینکه تصمیم داشتیم مراسم عقد رو خیلی بی سر وصدا وبدون جشن برگذار کنیم،کوروش بی خیال نشد وبزن وبکوب به راه انداخت.کاملا از نگاههای چپ چپ عمو وعمه های گلاره می شد فهمید که با این به قول خودشون قرتی بازی ها میونه ی خوبی ندارند.من و گلاره اما با لبخند به کوروش وادا واطوارش نگاه می کردیم و خوشحال بودیم که به جشن کوچیکمون کمی رنگ ولعاب شادی داده.
اواخر جشن بود که مامان به ساعتش اشاره کرد.باید دیگه کم کم راه می افتادیم.قرار بود مامان وجمیله خانوم وکوروش هم همراهمون به تهران برگردند.بابا به خاطر بیماریش ومادر هم به خاطر اون نمی تونستن بیان.
زیر گوش گلاره آهسته گفتم:باید راه بیفتیم.برو کم کم آماده شو.
گلاره با عذرخواهی از جمع بلند شد وبه اتاقش رفت.چند دقیقه بعد،مامان که از همون اول مراسم متوجه حال کلافه ی من بود خیلی عادی گفت:بهراد جان برو توبستن چمدون گلاره کمکش کن.
یه لحظه سکوت بین جمع برقرار شد وکوروش با چشم وابرو واسه م ادا در آورد.بابا هم با لبخند تشویقم کرد که برم.بی خیال نگاههای کنجکاو وفضول جمع شدم وبه سمت اتاقش رفتم.خب منم تازه داماد بودم وکلی واسه این لحظه آرزو داشتم.
با همون قیافه ی حق به جانب ضربه ی آرومی به در اتاقش زدم.
_بفرمایید.
_می تونم بیام تو؟
با کمی مکث درو باز کرد وبهم تعارف کرد وارد شم.
نگاهم به چمدون بسته شده وآماده ش رو تخت افتاد.
_حاضری؟
یه سوال بی معنی که فقط واسه خالی نبودن عریضه رو زبونم اومد.نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.تو دلم به خودم کلی بد وبیراه گفتم.
سرشو پایین انداخت.
_آره ،همه چیزو از قبل آماده کرده بودم...فقط دلم بدجوری پیش مامان وبابا مونده.نگرانشونم.
_زود بر می گردیم خیالت راحت باشه.
یه لبخند غمگین کنج لبش نشست.انگار زیادم مطمئن نبود.بلاتکلیف حلقه شو درو انگشتش چرخوند وبهم خیره شد.
حال وروزم درست شکل داماد های بی تجربه ی هفده،هیجده ساله ی یک قرن پیش بود.واقعا اوضاع خنده داری به نظرمی رسید.
به خودم جسارت دادم ویه قدم به طرفش برداشتم.اما هنوزم مردد بودم.اونم یه قدم به سمتم اومد.حرکت غیرمنتظره ای بود وته دلمو حسابی گرم کرد.بهم این شجاعتو داد که دستمو به سمت صورت شرمزده ش دراز کنم وسرانگشتامو با احتیاط روپوست لطیفش بکشم.سرگلاره ناخودآگاه خم شد ونیم رخ صورتش کف دستم قرار گرفت.یه قدم فاصله رو از بین بردم ونزدیک تر از همیشه جلوش وایسادم.
چشمای گلاره بسته بود.انگار اونم مثل من داشت با ذره ذره ی وجودش حس عاشقانه ای که تو این ارتباط بود،لمس می کرد.
سرمو کمی خم کردم.حالا دیگه فاصله ی صورتمون کمتر از سه،چهارسانتی بود.قلبم پر تپش تر از همیشه میزد ونفس هام تند وبریده بریده بود.اونم مثل من دستخوش این هیجان شده وتند وبی قرار نفس می کشید.اما...پلکاش عصبی می لرزید ولباش به حالت منقبض روی هم فشرده می شد.
نگاه پرالتهابمو از اون لبها گرفتم وبه چشماش دوختم.نه، من زیر بار این فشار روانی ازش عشق وهمراهی طلب نمی کردم.
چشمامو واسه یه لحظه بستم ورو پیشونیش بوسه ی نرم وآرومی گذاشتم.تموم تنم یکپارچه آتیش شد وآرامش با حجم بیشتری به قلبم هجوم آورد.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشم گلاره فرار کرد وپایین چکید.اونو با انگشت شستم از گوشه ی لبش پاک کردم وزیر گوشش با زمزمه گفتم:به زندگیم خوش اومدی.
دستمو از رو صورتش برداشتم ویه قدم عقب رفتم.چشماش باز شد وبا بغض نگاهم کرد.شاید انتظار نداشت اینقدر راحت درکش کنم.
یه نفس عمیق کشیدم وبا آرامش گفتم:بهتره دیگه راه بیفتیم داره دیر میشه.
صورتش به خاطر گریه جمع شد ولب هاشو با غصه ورچید.آنی وغافلگیرانه خودشو تو آغوشم انداخت ومحکم بغلم کرد.حس سپاس گذاری وقدردانی تو تک تک حرکاتش موج می زد.
_خیلی دوستت دارم.
نفسم از شنیدن اعترافش تو سینه حبس شد.ویه لبخند غمگین رو لبام نشست.بی اختیار بغض کردم و دستم دور شونه هاش حلقه شد.سرشو بوسیدم وعطر تنشو حریصانه به مشام کشیدم.

ضربه ای به در اتاق خورد ومامان با احتیاط پرسید.
_بچه ها حاضرین؟
کوروش با صدای بلند گفت:والله واسه سفر حج هم اینهمه طول نمی کشه آدم حاضر شه...بابا بهراد جان یکم دست بجنبون.چمدون بستن که اینهمه معطلی نداره.تو که به این چیزا باید وارد باشی.
دندونهامو با حرص رو هم فشردم وته دلم گفتم(خدا خفه ت کنه کوروش...مگه دستم بهت نرسه)
جمیله خانوم بهش تشر زد و استاد با خنده ازش خواست سر به سرمون نذاره.
گلاره رو از خودم جدا کردم وبه طرح قشنگ صورتش خیره شدم.هنوزم هوس بوسیدن اون لبها رو داشتم ودیدن موهاش که دیگه یه جورایی واسه م آرزو شده بود.اما ما فرصت زیادی نداشتیم.
با شیطنت ابرویی بالا انداختم وگفتم:خب بقیه ش بمونه واسه تهران.
سرشو بلند کرد وطلبکارانه گفت:که واردی نه؟
اشاره ش به طعنه ی کوروش بود.تو دلم یه فحش درست ودرمون حواله ی اون از خدا بی خبر کردم وبا خنده گفتم:یعنی تو به من با اینهمه آقا منشی اعتماد نداری اما یه مشت لیچار اون مزدور خونه خراب کن رو بارو می کنی؟
به شوخی گفت:تا نباشد چیزکی...
اونو به نرمی به سمت در هل دادم ونذاشتم دیگه بیشتر از این ادامه بده.
_بی خیال گلاره جان.بریم که دیر شد.
لبخند به لب از تو اتاق اومدیم بیرون وبه سمت بابا رفتیم.اون دستامونو گرفت ومارو تو آغوشش کشید.
_فقط خدا می دونه که تو این لحظه من چقدر خوشحالم.
گلاره دوباره بغض کرد واشک تو چشماش حلقه زد.بابا رو به من گفت:مواظبش باش.
با اطمینان سرتکان دادم وخم شدم تا دستاشو ببوسم.اما اون نذاشت ودوباره بغلم کرد.
بعد بابا نوبت به مادر رسید.وقتی به سمتش رفتم اشک تو چشماش جمع شد.می دونستم واسه گلاره چه آرزوهای قشنگی داشت.مطمئن بودم هرکسی جز من با این شرایط پیشنهاد می داد،به سختی باهاش کنار میومد.
اما وقتی من از گلاره خواستگاری کردم بهم نه نگفت.حتی یه اخم کوچیک هم رو صورتش ندیدم.من اینو مدیون علاقه ی زیادش به خودم بودم.
شونه هاش داشت از شدت گریه می لرزید.اونو با نرمی کشیدم تو بغلم وسرشو رو سینه م گذاشتم.حس اینکه در نهایت تونسته بودم مهرمادریشو از نزدیک لمس کنم ، فوق العاده بود.
_بلاخره پسر خودم شدی.
اینو با بغض گفت.زیر گوشش آهسته گفتم:من همیشه پسرت بودم.
میون گریه هاش خندید.با شیطنت ابرویی بالا انداختم.
_گلاره رو که ازت گرفتم اما قول می دم امیرو بهت برگردونم.
سربلند کرد وبا چشمای خیسش بهم زل زد.یه دنیا قدر دانی تو نگاهش نشسته بود.واین منو واسه عملی کردن قولم مصمم تر می کرد.

حوالی ساعت یازده ونیم شب بود که رسیدیم.خونه مجردیم که تو اجاره بود. واسه همین راهی خونه ی مامان شدیم.البته قبلش کوروش وجمیله خانومو رسوندیم وبابت زحمات این چند مدتشون تشکرکردیم.
مامان درو باز کرد وتعارف کرد بریم تو.گلاره وارد شد ویه نگاه گذار وکنجکاوانه به دورتادور خونه انداخت ودر نهایت منتظر به من چشم دوخت.چمدونشو به اتاق خودم بردم و رو تختم گذاشتم.
پشت سرم وارد شد وبا دیدن اونجا حرفی نزد.لابد منتظر بود من بگم اوضاع از چه قراره.
_اینجا اتاق منه.فکر کردم شاید موندن تو این اتاق واسه ت راحت تر باشه.البته اتاق بهناز هم هست اما به نظرم اینجا راحت تر باشی.خودمم...
یه نگاه درمونده به اتاق انداختم وبا حسرتی که خیلی تلاش کردم.تو صدام پنهونش کنم گفتم: تو اتاق کار بابا یا اتاق بهناز می خوابم.
_آخه اینجوری که...
نذاشتم اعتراض کنه.
_من راحتم.دلم می خواد تو هم راحت باشی.
فقط سر تکان داد.از اونجا بیرون اومدم وچمدونمو به اتاق بهناز بردم.
مامان در زد و وارد شد.
_چرا اینجا؟!!
مستاصل جواب دادم.
_واسه ش کنار اومدن با این موضوع راحت نیست.گذاشتم خودش بخواد.
تو چشماش نگرانی موج می زد.
_تو چی؟می تونی با این موضوع کنار بیای؟
سرمو پایین انداختم.
_سعی می کنم.
_ببین اگه بخوای باهاش حرف می زنم.اون دختر منطقی ایه.شاید با حرف زدن...
نذاشتم دیگه ادامه بده.رو تخت بهناز نشستم وگفتم:ما با هم توافق کردیم تا حل شدن قضیه ی امیر صبر کنیم وبعدش در این مورد با یه روانشناس حرف بزنیم.
کنارم نشست ومتفکرانه پرسید.
_یعنی اینقدر حالش بده؟
سعی کردم صدامو پایین بیارم.
_بهش تجاوز شده...کافیه خودتو یه لحظه جاش بذاری تا درک کنی چی می کشه.
_می دونم اما تو...
یه لبخند اطمینان بخش تحویلش دادم.
_نگران من نباش.همه چیز درست می شه.

مامان از اتاق بیرون رفت ومن با فکر کردن به اینکه چطوری می تونم با این موضوع کنار بیام لباسمو عوض کردم.یعنی می تونستم از خیر نزدیک شدن بهش وحتی بوسیدنش بگذرم؟حالا که فقط به اندازه ی یه اتاق بینمون فاصله بود...حالا که چیزی به اسم نامحرم بودن دست وپامو نمی بست.
قلبم تند وبی امان به قفسه ی سینه م می کوبید.خدایا خودت بهم کمک کن بتونم طاقت بیارم.تحمل این وضعیت کار ساده ای نبود.کلافه بیرون اومدم وبه سمت اتاقش رفتم ویه ضربه ی کوتاه به در زدم.
خودش درو باز کرد.
_هنوز نخوابیدی؟
نگاه غمگین ومستاصلمو بهش دوختم وصادقانه جواب دادم.
_نتونستم بخوابم.
انگار اونم غم نگاهمو درک می کرد که سرشو پایین انداخت وبا شرمندگی گفت:همش تقصیر منه اگه...
دستمو رو شونه ش گذاشتم وحرفشو قطع کردم.
_بی خیال...کم کم عادت می کنم.
لباسشو عوض کرده بود.یه بلوز سبز زیتونی با شلوار کتان سفید تنش بود،که بهش خیلی می اومد.نگاهم مشتاقانه رو موهاش ثابت موند.بافت درشت موهاش تا روی کمرش می رسید ورنگش قهوه ای تیره بود.فقط یکم روشن تر از چشماش.دلم می خواست به اون ابریشم لطیف دست بکشم اما...
وارد اتاق شدیم وبهم تعارف کرد رو تخت بشینم.با حالی خراب وداغون نشستم وسعی کردم نگاهمو ازش بدزدم.واقعا نمی تونستم مستقیما بهش خیره شم واونوقت عکس العملی نشون ندم.

ادامه دارد ...
     
#56 | Posted: 13 Jan 2014 20:36
کنارم نشست وبا بی خیالی نگاهی به دور وبر انداخت.
_اتاق قشنگی داری؟
سعی کردم با حرف زدن فکرمو منحرف کنم.
_قابل تورو نداره.
_ممنون...خیلی وقته که از خونواده ت جدا زندگی میکنی؟
_یه سه سالی میشی.البته دیگه الآن دو،سه ماهی هست برگشتم خونه.
_به خاطر مامان؟
سرتکان دادم.
_اون بعد بابا خیلی تنها شده.نیاز بود که کنارش باشم.البته این تنها دلیلم نبود.می خواستم اون خونه رو بفروشم ومهریه ی آیسان رو بدم.
_دادی؟
کلافه دستی به موهام کشیدم.دوست نداشتم تو همچین شبی در موردش صحبت کنم.
_قبول نکرد...میگفت حقم نیست.
_چرا خواست ازت جدا شه؟مگه دوستت نداشت؟
خودموکمی جلوکشیدم ودستمو رو صورتش گذاشتم.
_سر فرصت همه چیزو برات توضیح می دم.اما نه الآن وتو این لحظه.این اولین ساعت های شروع زندگی مشترکمونه.دلم می خواد حرفای خیلی بهتری واسه گفتن داشته باشیم.بیا از چیزای قشنگ تری صحبت کنیم.باشه؟
_از چی؟
دستمو عقب کشیدم.
_از آینده مون.اینکه کجا وچطور زندگی کنیم.وضعیت تحصیلی وشغلی تو...کارمن...چه می دونم انتظاراتی که از همدیگه داریم...ما در مورد هیچ کدومشون صحبت نکردیم.
نفس عمیقی کشید وکاملا به طرفم چرخید.ته دلم گفتم(تورو خدا با من این کارو نکن...لااقل اینطور خواستنی نگام نکن.)
_نمی خوام تو منگنه قرارت بدم که کجا زندگی کنیم.تو این یه مورد دلم می خواد خودت تصمیم گیرنده باشی.من خونواده مو دوست دارم.دوری ازشون واقعا برام سخته.اما زندگی تو کاشان رو بهت تحمیل نمی کنم.
با تردید گفتم:راستش فعلا وضعیت کاریم مشخص نیست.شاید مجبور باشم تو همین موسسه به کارم ادامه بدم.این تورو ناراحت نمیکنه؟
صادقانه گفت:من گلایه ای ندارم.
با لبخند ازش تشکرکردم.
_واسه آینده ت چه تصمیمی داری؟ادامه تحصیل می دی؟
_فکر میکنی بتونم؟!
از این سوالش واقعا ناراحت شدم .یاد گلاره ای افتادم که چندماه قبل با اطمینان از بافتن فرشی حرف می زد که هرگز تجربه ای آنچنانی در موردش نداشت وحالا...
بی اختیار دست چپشو تو دستام گرفت وفشردم.
_من مطمئنم که می تونی.
یه لبخند شیرین رو لباش نشست.
_دلم می خواد طراحی فرش بخونم...چطوره؟
لبخندشو با لبخند اطمینان بخشی جواب دادم.
_عالیه...منم کمکت می کنم.
تشکر کرد ودیگه چیزی نگفت.دستش هنوزتو دستام بود .ونگام به حلقه ی ظریفی که تو انگشت انگشتریش قرار داشت،خیره بود.
خیلی ناغافل پرسید.
_این نزدیکیمون تورو اذیت می میکنه مگه نه؟
نگاهش شرمنده وغمزده بود.نتونستم ونخواستم ناراحتش کنم.
_گفتم که عادت می کنم بهش.
_من واقعا ناراحتم بهراد.ای کاش می شد...
ته دلم لرزید.این اولین باری بود که اسممو بدون هیچ پیشوند وپسوندی اینطور صمیمی صدا می زد.منتظر ومشتاق بهش چشم دوختم.
با کمی مکث نگاهشو ازم گرفت وسرشو پایین انداخت.
_ای کاش می شد یه جوری این محبتتو جبران می کردم.
با خنده گفتم:پس بازش کن.
چشماش از تعجب گرد شد.
_چیو؟
_مگه نمی خوای جبران کنی؟
تو صورتم مات شده بود.
_خب چرا...اما متوجه منظورت نمی شم.
موهای بافته شده شو کشیدم جلو.
_اینو می گم...بازش کن.
حرکتی نکرد.انگار هنوزم تو بهت بود.باید براش توضیح می دادم.
_من عاشق اینام.دوست دارم باز باشه...می شه فقط یه بار اینکارو برام بکنی؟
یه لبخند محو کنج لبش نشست وبا کمی مکث مشغول باز کردن بافت موهاش شد.تو تموم اون لحظات با بی صبری بهش خیره بودم.دلم می خواست هرچه زودتر اونو با موهای پریشون ببینم.
چهارتا انگشتشو لای موهاش کشید تا کمی از هم جدا بشن.نگاهم رو موهای پیچ وتابدار وپر پشتش ثابت موند.خدای من،خیلی نفس گیرتر از تصورات وخیالاتم بود.
فاصله ی بینمون رو بایه خیز طی کردم واونو تو بغلم گرفتم.نتونستم خودمو کنترل کنم.این دیگه خارج از ظرفیت من بود.
سرشو رو سینه م گذاشتم وبا علاقه اون ابریشم لطیف رو لمس کردم وبوسیدم.این بهترین چیزی بود که می شد انتظار روبرو شدن باهاشو داشت.
دیگه از اون سرسختی اولیه تو گلاره هم خبری نبود.انگار اونم یه جورایی با این وضعیت کنار اومده بود.من اما نمی تونستم فقط به این قانع باشم.اون همسرم بود ومن با همه ی وجود می خواستمش.
تپش های تند قلبم وبازدم داغ نفس هام باعث شدسرشو بالا بگیره وبهم خیره شه.دیگه نتونستم تاب بیارم.شونه هاشو گرفتم واونو به آرومی رو تخت خوابوندم.از خودش مقاومتی نشون نداد.همینم منو واسه رسیدن به خواستم جسورتر کرد.روش خیمه زدم ونگاهم با بی قراری رو تک تک اجزای صورتش چرخید و تونی نی چشماش ثابت موند.
غم و ترس وگلایه رو تو نگاش می خوندم.بی اختیار خودشو جمع کرده بود ومی لرزید.مثل گنجشک زخمی ای که زیر بارون مونده.
قلبم داشت از سینه م بیرون می زداما باری که رو شونه هام سنگینی می کرد مثل یه سد جلوم ایستاده بود.نه من نمی تونستم اینقدر نامرد باشم.نمی تونستم به همین راحتی همه چیزو زیر پام بذارم.
قلبم کم کم آروم گرفت ونفس کشیدنم عادی شد.چشمامو باز کردم وبهش خیره شدم.انگار اونم این آرامشو تو نگام خوند که آروم گرفت.
تکه ای از موهاشو کنار زدم .خم شدم ولاله ی گوششو بوسیدم. وآهسته گفتم:تا تو نخوای من هرگز خودمو بهت تحمیل نمی کنم گلاره.
از جام بلند شدم وبا شرمندگی سرمو پایین انداختم.
_منو ببخش اگه اذیتت کردم...شبت به خیر.
به سرعت از اتاق بیرون رفتم واجازه ی هیچ واکنشی رو بهش ندادم.کم آورده بود.من،بهراد صدر نائینی کم آورده بودم.شروعم واسه این رابطه افتضاح بود.وباعث ترسوندن گلاره شدم.دیگه امکان نداشت به همین راحتی خودمو واسه این اشتباه ببخشم.


صبح قبل از اینکه کسی بیدار شه دوش گرفتم وحاضر شدم.با یه لیوان شیر سرد صبحونه مو سر هم آوردم واز خونه بیرون زدم.مطمئن نبودم گلاره خواب باشه اما در هر صورت نمی خواستم باهاش اینقدر زود روبرو بشم.بخاطر ضعفم احساس حماقت می کردم.
قبل رفتنم به موسسه شیرینی گرفتم تا اینجوری قضیه ی ازدواجمم علنی کرده باشم.
کوروش به محض دیدنم گل از گلش شکفت وکلی بابت دیشب سر به سرم گذاشت.به تموم کج خیالی هاش فقط یه پوزخند تلخ زدم وچیزی نگفتم.
خوشبختانه واسه هفته ی بعد که قرار بود عمل پیوند انجام بشه ماموریت راه دور نداشتیم.فقط یه همایش تو کرج بود که در حاشیه ش کارگاههای آموزشی دو روزه برپا کرده بودن.باید یه سری راهبردهای کلیدی تو پیش بینی وضع هواروکه از دستاوردهای اخیر موسسه بودآموزش میدادیم.
چارت برنامه ی کاریمو از خانوم طراوتی گرفتم.اونم که قضیه ی ازدواج مجددمو شنیده بودخیلی سرسنگین باهام برخورد کرد.
حوالی یک ظهر بود که به خونه برگشتم.صدای خنده های ریز وشاد مامان وگلاره منو به آشپزخونه کشوند.
_سلام خانوم های محترم.
هردوشون به سمتم برگشتن وبا لبخند جوابمو دادن.
_سلام خسته نباشی.
یه صندلی واسه خودم عقب کشیدم وپشت میز غذاخوری نشستم.
_ممنون...چه خبره؟خیلی خوشحال به نظر می رسین.
مامان با خنده گفت:خبر خاصی نیست.بهناز زنگ زد وگفت می خواد بیاد دیدن گلاره.منم ازش خواستم با داریوش وبچه ها واسه ناهار بیان.اونم قبول کرد...ما هم مشغول غذا درست کردن شدیم وکمی هم پشت سرت غیبت کردیم.
گلاره داشت سالاد فصل درست می کرد.دست دراز کردم که یه برگ کاهو از تو ظرف برداشتم.
_دستتون درد نکنه.حالا چی میگفتین پشت سرم؟
مامان چشمکی به گلاره زد وبا شیطنت ابرویی بالا انداخت.
_ذکر خیرت بود مادرجان همین.
هردوشون به خنده افتادن ومامان مجبور به اعتراف شد.
_داشتم از شیطنت های دوران بچه گیت می گفتم.
یاد لج بازی ها وسربه هوا بودنم،زانو های همیشه زخمیم،اخراج های هفتگیم از مدرسه،تنبیه های ملایم بابا وکتک های مامان که خوراکم بود افتادم.
یه لبخند محو رولبم نشست وچیزی نگفتم.
زنگ درو که زدن،گلاره از جاش بلند شد.
_می رم یه چیزی سرم کنم.
حرفی نزدم.تو مسائل اعتقاد وپوششی دوست داشتم این خود گلاره باشه که تصمیم می گیره.شاید زمانی نظرم تو این مورد قابل بیان بود که که کار به افراط وتفریط بکشه.ودر مورد گلاره مطمئن بودم هیچ وقت کار به اونجا نمی کشید چون تصمیماتش دراین مورد رو کاملا می پسندیدم.
تونیک آبی روشنی که به تن داشت بهش خیلی می اومد.واسه پوشاندن موهاش روسری بلندی سرکرده بود که ترکیبی از رنگ های سفید وخاکستری وآبی به نظر می رسید وچهره شو روشن تر نشون می داد.
_چطورم؟
یه نگاه خریدارانه بهش انداختم وبا علاقه گفتم:عالی وبدون نقص.
بهناز مثل همیشه با انرژی وارد خونه شد وبا گلاره مثل یه آشنای قدیمی برخورد کرد.ازش کمتر از اینم انتظار نداشتم.والبته گلاره رو هم خوب می شناختم.روابط عمومی هردوشون فوق العاده بود.این میون فقط گاهی نگاههای سرزنش گر بهناز اذیتم می کرد.واتفاقا معنیشم خوب می دونستم.اون منو بابت حماقت چند ماه قبلم وپس زدن گلاره وازدواج با آیسان ملامت می کرد.
وروجک های بهناز،درسا ودنیا هم با شیرین زبونی خودشونو بدجوریتو دل گلاره جا داده بودن.
داریوش هم خوب برخورد می کرد والبته صمیمی،چیزی که بعد از مرگ بابا بیشتر حسش می کردم.
بعد ناهار من وداریوش شطرنج بازی کردیم وخانوم ها هم تو آشپزخونه مشغول صحت شدن.دلم نمی خواست گلاره احساس غریبی کنه.وانگار نمی کرد.چون صدای خنده های شاد وبی بهانه ش به گوش می رسید.واین منو خوشحال می کرد.
دو دست دیگه هم با داریوش بازی کردم و اون هربار برد.از باخت هام ناراحت نبودم.بعد هفت،هشت سالی که اون دامادمون شده بود،می دونستم تن به بازی ای نمی ده که آخرش باخت باشه.وتو شطرنج لااقل مثل یه حرفه ای عمل می کرد.
صدای دویدن وخنده های شاد بچه ها،کل کل من و داریوش،شوخی های بهناز وعکس العمل های عاطفی گلاره تاثیر زیادی تو روحیه ی مامان داشت..وبعد مدتها این اولین باری بود که می دیدم لبخند خیلی دیر از رولباش محو میشه.
بچه ها واسه شام موندن ومامان هم با جون ودل براشون غذا درست کرد.تو اون لحظات دور هم بودنمون واقعا جای بابا خالی بود.آرزوی حضورش تو این جمع حالا دیگه واسه مون یه حسرت بود.
بهناز قبل از رفتن هدیه شو که یه مدالیوم با زنجیر ظریف و خوش بافت بود به گلاره داد وبابت نبودنش تو مراسم عقدمون عذرخواهی کرد.والبته قول داد حتما تو عروسی مون جبران کنه.
به محض رفتنشون،مامان که حسابی خستگی بهش فشار آورده بودبا کلی شرمندگی وخجالت از ما جدا شد وبه اتاقش رفت.
گلاره داشت ظرفای میوه خوری رو جمع می کرد که از دستش گرفتم.
_بهتره بری استراحت کنی.من اینارو جمع وجور می کنم.
_خسته نیستم.کار چندانی هم نمونده.ظرفای شام رو که بهناز شست.جمع وجور اینام وقتی نمی بره.خودم کارو تموم می کنم.تو هم بهتره بری استراحت کنی.به هر حال صبح باید بری سر کار.
نمی دونم چرا حس کردم باید از چیزی ناراحت باشه.نگاه مرددمو بهش دوختم وسوالی ذهنمو درگیر کرد.
_تو از دستم دلخوری؟!
نگاه گذرایی بهم انداخت وظرف میوه رو از روی میز برداشت.وبه سمت آشپزخونه رفت.
_نه چرا باید باشم؟
دنبالش رفتم وبشقاب ها وچاقوهای میوه خوری رو توسینک گذاشتم.
_بابت دیشب.
_نیستم.
اینو خیلی سرد ومایوس کننده گفت. ومشغول شستن ظرفا شد.
_من نمی خواستم اذیتت کنم.باور کن دست خودم نبود.می دونم مقصرم اما...
دست از شستن برداشت ونفس عمیقی کشید.
_ببین بهراد من دنبال مقصر نمی گردم.هرچند اگه بخوام منصف باشم نباید کسی رو بیشتر از خودم مقصر بدونم.اگه نمی تونم به ابراز احساساتت جواب درستی بدم اشکال از تو نیست از منه.این منم که نمی تونم مثل یه آدم عادی زندگی کنم و واسه همسرم،زن خوبی باشم.
جمله ی آخرشو با بغض گفت ومنو حسابی پشیمون کرد از اینکه چرا اصلا این حرفو پیش کشیدم.ظرفارو شسته،نشسته همونجا رها کردوبا گریه از آشپزخونه بیرون رفت.
از شدت خشم دندونامو رو هم فشردم وفریاد عصبیمو تو گلو خفه کردم.لعنت به من که بازم همه چیزو خراب کرده بودم.

آخر هفته امیرو به زندان قزل حصار واندرزگاه 3منتقل کردن.بند مناسبی رو واسه ش در نظر گرفته بودن.واین تا حدودی خیال همه مون رو راحت می کرد.
علی هم حدود پنج روزی می شد که بستری شده بود.ودکتر شهشهانی مرتب وضعیتشو چک می کرد.مرتضی وسمیرا خانوم هم خوشحال به نظر می رسیدن وبا جدیت و امید بیشتری پیگیر عمل علی بودن.
هنوز از حاجی مقدم پناه خبری نبود.ومن مطمئن نبودم واسه عمل نوه ش بیاد.اما از زبان مرتضی شنیدم که مادر عماد با اینکه حال روحی وجسمی مساعدی نداره،مصرانه می خواد که واسه عمل علی تهران باشه.واین احتمال اینکه حاجی هم باهاش بیاد رو زیاد می کرد.
بلاخره سمینار کرج وکارگاههای دو روزه ش تموم شد ومن با خیال راحت تر وفکر متمرکز دنبال راهی واسه نجات امیر از این وضعیت گشتم.قسم خورده بودم عماد رو به پدرش برگردونم وحالا چطور می تونستم اینکارو بکنم به نظر سوال بی جواب وغیر ممکنی می اومد.
قرار بود عصری همراه گلاره واسه ملاقات علی به بیمارستان بریم.واسه همین من بعد از ناهار کمی استراحت کردم.گلاره هم به اوضاع خونه رسیدگی کرد.
مدت زیادی نبود که از کاشان برگشته بودیم اما اون خیلی راحت خودشو با شرایط جدید وفق داده بود وصمیمیت قابل تحسینی با مامان وبهناز داشت.فقط این بین تنها بامن فاصله شو حفظ کرده بود .بعد از اون دوشب اول دیگه حرف زدنمون هم یه خط در میون شد ومخاطب بیشتر حرفامون مامان.
در ظاهر مثل یه زن وشوهر خوب وصمیمی جلوی دیگران برخورد می کردیم اما حقیقت این صمیمیت ونزدیکی رابطه مون تو خلوتی که شاید هرگز نداشتیم دروغ به نظر می رسید.گاهی دلخوری وطعنه هم چاشنی برخورد های ظاهری مون می شد.طوریکه مامان با نگرانی رو فتارهامون دقیق می شدو هرجا که احساس خطر می کرد با ملایمت بهمون اخطار می داد.
تو اتاق بهناز دراز کشیده بودم وبه آینده ی رابطه وازدواجمون فکر می کردم که در با ضربه ی آرومی که بهش خورد باز شد.چشمام نا خودآگاه رو هم افتاد وخودمو به خواب زدم.
گلاره بود که نرم وآهسته وارد اتاق شد.اینو از عطر ملایم وخوشبویی که همیشه استفاده می کرد حس کردم.به نظرم رسید واسه بیدار کردنم پا به اتاقم گذاشته باشه.دیگه باید کم کم واسه رفتن به بیمارستان آماده می شدیم.
دوقدم با تردید به طرفم اومد اما با کمی مکث دوباره عقب رفت.به نظر می اومد با خودش سر این قضیه درگیر باشه.
_بهراد
خیلی لطیف و ملایم صدام کرد.یه چیزی ته دلم تکان خورد.نمی دونم چرا دوست داشتم بازم صدام کنه.
_بهراد بیدار نمی شی؟
عکس العملی نشون ندادم.دلم می خواست ببینم چطور واکنش نشون می ده.یه قدم دوباره جلو اومد واین بار بلندتر صدام کرد.
_بهراد داره دیر می شه هااا.مگه قرار نبود بریم بیمارستان؟
یه تکان مختصر واسه خالی نبودن عریضه خوردم وبازم خودمو به خواب زدم.حالا یکی نمی دونست فکر می کرد سه روز وسه شب بی خوابی کشیدم.واز شدت خستگی بیهوشم که نمی تونم واکنش نشون بدم.
یه قدم دیگه به سمتم برداشت.دیگه کاملا نزدیک تختم ایستاده بود.دستشو مردد جلو آورد اما نه واسه تکان دادنم.چون طاق باز رو تخت خوابیده بودم کاملا حس می کردم که دستش داره به سمت صورتم می یاد.یه حسی بهم می گفت این حرکت ناخودآگاهش از رو علاقه ست.اون با وجود مشکلی که باهاش درگیر بود به خاطر احساسی که به من داشت دلش می خواست بهم نزدیک باشه.شاید اونم از این فاصله گرفتن ها ودوری کردن ها کلافه بود.
تحت تاثیر حرکاتش پلک هام شروع به تکان خوردن کردن واون متوجه بیدارشدنم شد وبا ترس دستشو عقب کشید.به همین راحتی با یه حرکت ناشیانه از طرف خودم باعث فاصله گرفتنش شدم.
دست سردشو رو بازوم گذاشت وتکانم داد.
_بهراد جان پاشو دیگه.باید بریم بیمارستان.
چشمامو به سختی باز کردم وسردرگم بهش خیره شدم.دستشو سریع برداشت.ویه قدم ازم دور شد.
_ساعت چنده؟
یه خمیازه ی مصلحتی کشیدم وتو جام نیم خیز شدم.
_چهار.
کلافه دستی به موهام کشیدم وگفتم:باشه برو آماده شو تا دیرمون نشده راه بیفتیم.
حرفی نزد ومطیع وسربه زیر از اتاق بیرون رفت. ومنو با رویای خامی که از این برخورد تو ذهنم داشتم تنها گذاشت.اینکه ترسید وخودشو کنار کشید به هیچ وجه باعث دلسردی وناراحتیم نشد.یه حسی بهم می گفت باید بهش زمان بدم تا بتونه با شرایط جدید کنار بیاد وبخواد که این فاصله رو از میون برداره.

با همه ی استرس وهیجانی که داشت بلاخره روز عمل رسیدو امیرو که دو روزی می شد بستری کرده بودن وممنوع الملاقات بود به اتاق عمل بردن.
گلاره واسه دیدنش بی تابی می کرد ودلش می خواست قبل از عمل باهاش حرف بزنه.با هماهنگی دکتر شهشهانی که همه جوره باهامون تو این مدت راه اومده بود تونستیم باهاش ملاقات کنیم.یه ملاقات ده دقیقه ای وکوتاه.
دیدنش تو لباس آبی روشن بیمارستان وبا اونهمه آرامش وحضور وقلب واقعا باعث غبطه ی هر کسی می شد و نا خود آگاه آدمو وادار می کرد باهاش با احترام برخورد کنه.واین به خاطر روح بزرگی بود که اون جوون داشت.دلم نمی خواست بهش بگم پسر بچه، چون اون واقعا مثل یه مرد تا الان رفتار کرده بود.
گلاره با دیدنش اشک ریخت ومیون گریه هاش خندید.دست امیرو گرفت ورو تک تک انگشتاش بوسه زد.دیدن این صحنه منقلبم کرد وبا اینکه سعی کردم گریه نکنم بغض گلوم چشمامو تار کرد.
_این چه وضعشه گلاره؟بازم که آبغوره گرفتی.
امیر به شوخی این حرفو زد ودست دراز کرد تا صورت خیس خواهرشو لمس کنه..گلاره خم شد وبا علاقه پیشونیشو بوسید.
_دست خودم نیست داداشی.من که نمی تونم مثل تو قوی باشم.
امیر با مهربونی سرتکان داد.
_تو همیشه قوی بودی وهستی...مگه نه آقا بهراد؟
واسه عوض شدن جو با شیطنت گفتم:والله هنوز با هاش دست وپنجه نرم نکردم تا بفهمم چقدر قویه...اما خب امیدوارم اونقدری نباشه که تو ازش تعریف کردی چون اینجوری وای به حالمه.
هردوشون ریز خندیدن وامیر مشت آرومی به بازوم زد.
_آبروی هرچی مرده بردی...آدم اینجوری گربه رو دم حجله می کشه؟
گلاره به شوخی ظاهر متعجبی به خودش گرفت.
_وایسا بینم.تو طرفدار منی یا بهراد؟
امیر بازم خندید ومیون خنده هاش دست منو گرفت وبه طرف خودش کشید.یه قدم نزدیک تر رفتم.از گلاره هم خواست کنار من بایسته.اونم تخت رو دور زد .به سمتم اومد.دست اونم گرفت .با جدیت تو چشمامون زل زد.
_می دونم این یه عمل جراحیه مطمئنه وخطر زیادی نداره.ولی آدم نمی تونه بعضی مسائل رو پیش بینی کنه.یکی از اونام مرگه.می خوام این قول رو بهم بدین که اگه من به هر دلیلی نتونستم برگردم...
گلاره اعتراض کرد.
_این حرفا چیه می زنی امیر؟بچه شدی؟
دستشو فشرد وبا محبت گفت:بذار حرفمو بزنم خانوم عجول...گفتم اگه این اتفاق افتاد...باید بهم قول بدین مواظب مامان وبابا باشین.
چشمای گلاره دوباره پر اشک شد وبا سرزنش نگاهش کرد.
_آخه عقل کل اینم قوله که از آدم می گیری؟معلومه که مواظبشونیم چه تو باشی جه...
نتونست جمله شو کامل کنه.امیر خیلی جدی بهش خیره شد.
_باید یه قول دیگه م بهم بدی.نمی خوام هیچ وقت...می فهمی گلاره هیچ وقت نسبت به من عذاب وجدان داشته باشی.چه تو این دنیا باشم چه نباشم،از اینکه بدونم تو داری در مورد این موضوع عذاب می کشی وخودتو سرزنش می کنی من بیشتر معذب می شم ورنج می برم.پس باید بهم قول بدی خودتو مقصر ندونی.من هرگز نمی تونم به خاطر اشتباهم وقتل یه انسان خودمو ببخشم اما از واکنش وحمایتم از تو در برابر اون راضیم.اگه هزار بار دیگه هم تو اون صحنه قرار می گرفتم بازم با همه ی وجود ازت دفاع می کردم.پس لازم نیست به خاطرش خودتو ناراحت کنی.
رو به من کرد وبا لبخند عمیقی نگام کرد.
_می دونم کار سختیه وبار سنگینی رو شونه هات میذاره اما جز تو به هیچ کس دیگه ای نمی تونم اعتماد کنم واطمینان داشته باشم...به جای من در حق مادر وپدرم پسری کن.نذار جای خالیمو حس کنن باشه؟
به سختی بغضمو فرو دادم وگفتم:خیلی بی ملاحظه شدی امیر.حالا دیگه وظایف خودتو رو شونه ی من میذاری؟نه من همچین قولی بهت نمیدم.به جای خودم حق پسریمو ادا می کنم.تو هم خیلی ناراحتی بهتره قول بدی سالم وسلامت برگردی وحقتو ادا کنی.
ابروهاش توهم گره خورد و اخم کرد.حالشو درک می کردم اما نمی خواستم بهش قولی بدم.اون نباید تموم بندهایی رو که به زندگی متصلش می کردن به همین راحتی پاره می کرد.
_فعلا بی خیال این قول وقرارها شو.در موردشون بعداً سرفرصت صحبت می کنیم.تو باید صحیح وسالم برگردی چون باهات کلی کار داریم.مثل اینکه فراموش کردی مراسم عروسیمون به برگشت جنابعالی موکول شده.تو که نمی خوای داداشت ناکام وحسرت به دل از دنیا بره.
با این حرفم به لبخند غمگین رو لبش اومد واخماش کم کم واشد.
دکتر شهشهانی به طرفمون اومد.
_وقت چندانی نمونده بهتره دیگه آقا امیرو تنها بذارین.
گلاره خم شد ودوباره صورت امیرو بوسید.منم دستمو رو شونه ش گذاشتم وبه آرومی فشردم.
_خیلی مردی امیر.
هیچی نگفت وبا اشکی که تو چشماش جمع شده بود بدرقه مون کرد.
جلوی در رو به دکتر گفتم:از لطفتون واقعا مممنونم.می دونم اینجور ملاقاتها غیر قانونی وخارج از برنامه ست.اما محبتتون مثل همیشه شامل حالمون شد.ای کاش میتونستم یه جوری از خجالتتون در بیام.
دکتر خیلی رک جواب داد.
_می تونی...به شرطی که کاری کنی کوروش کمی باهام راه بیاد.
با تردید واستفهام نگاش کردم.
_متوجه منظورتون نمی شم.
_موضوع مربوط به جمیله میشه...اون بازم مخالفه.در جریان که هستین؟
دهانم از تعجب باز موند.ته دلم اینهمه سرعت عمل وجسارت رو تحسین کردم.بابا این دیگه کی بود.
_جمیله خانوم چی؟اون راضیه؟
سریع گفت:اونم راضیه...یعنی مطمئنم اگه کوروش چیزی نگه راضی بشه.
سرتکان دادم.
_باشه من باهاش حرف می زنم.
دستشو رو شونه م گذاشت.
_ممنون میشم اگه اینکارو برام بکنی.
     
#57 | Posted: 13 Jan 2014 20:37

ابریشم و عشق 49
بلافاصله بعد امیر،علی رو هم به بخش جراحی منتقل کردن.وتیم پیوند که دکتر شهشهانی هم یکی از اونا بود،خودشونو واسه ی این عمل آماده کردن. پشت درهای بسته نشسته بودیم وسمیرا خانوم و گلاره داشتند زیر لب ذکر میگفتن.مرتضی بی قرار طول راهرو رو طی می کرد و هرچند دقیقه می ایستاد وسرشو به سمت بالا می گرفت وچیزی می گفت.حالشونو کاملا درک می کردم.حتی با وجود موفقیت آمیز بودن عمل،اگه بدن علی کلیه رو پس می زد تموم امید وآرزوهامون نقش بر آب می شد. مامان وجمیله خانوم هم یکساعتی می شد بهمون ملحق شده بودن وهمگی پشت اون در های بسته منتظر وچشم به راه بودیم. بابا ومامان صفورا هم از صبح چندباری تماس گرفته بودن.می دونستم دلشون اینجاست ونگرانن.من وگلاره تا اونجا که امکان داشت دلداریشون می دادیم ونمیذاشتیم به خاطر این فاصله و دوری بی قراری کنن. باز شدن در نگاه همه مون رو به اون سمت کشوند.امیرو بیهوش از ازاتاق عمل بیرون آوردن وبه بخش منتقل کردن.چون اجازه ی ملاقات نمی دادن مجبور شدیم دوباره پیش مرتضی وخانومش برگردیم.ساعات عذاب آوری رو واقعا پشت سر گذاشته بودیم.به عمرم همچین فشار روانی ای رو تحمل نکرده بودم. با خروج دکتر شهشهانی وهمکاراش همگی مون به سمتشون رفتیم ودکتر با لبخند اطمینان بخشی گفت:شکرخدا عمل موفقیت آمیز بود.فعلا تا چهل هشت ساعت باید تحت نظر نفرولوژیستش که خودم هستم بمونه و سطح پتاسیم خونش افزایش نداشته باشه.بعد این دوروز یه بار دیگه هم دیالیز میشه تا کم کم کلیه ش شروع به کار کردن کنه.تو این مدت هم بایدبا یه سری دارو سیستم ایمنی بدنشو سرکوب کنیم که بافت پیوندی رو پس نزنه.الانم می تونم فقط ازتون بخوام که براش دعا کنین. شونه های سمیرا خانوم شروع به لرزیدن کرد وبه آغوش گلاره پناه برد.کوروش دستی رو شونه ی مرتضی گذاشت و اون با ناراحتی سرتکان داد وچیزی نگفت. چهل وهشت ساعت جهنمی،که تازه می فهمیدم اون چندساعت پشت درهای بسته ی اتاق عمل دربرابرش هیچ بودن.همگی با اضطراب به گذر لحظه ها خیره بودیم.تو این مدت دوبار دمای بدن علی به شدت بالا رفت. چون سیستم ایمنی بدنش به نوعی از کار افتاده بود،احتمال دچار شدن به بیماری های زیادی تهدیدش می کرد. اما با رسیدن ساعات پایانی انتظار،کم کم وضعیتش ثبات پیدا کرد و دمای بدنش پایین اومد. همینم واسه ما خبر خوبی بود.امیر خیلی زودتر از علی به هوش اومد وخوشبختانه حالش مساعد به نظر می رسید.اما بازم ممنوع الملاقات بود. علی هنوزم تو بخش پیوند بستری بود و ما فقط از پشت شیشه می تونستیم ببینمش. پرستاری از بخش خارج شد و مرتضی رو صدا زد. _آقای مقدم پناه لطفا این داروها رو هرچه سریع تر تهیه کنین. نگاهمو از شیشه گرفتم وبا دهان باز به مرتضی چشم دوختم. _مقدم پناه؟!! مرتضی نسخه رو گرفت و چون متوجه سوالم نشده بود به سمت در خروجی رفت.سمیرا خانوم که از دور حواسش به نگاه بهت زده وگیج من بود،به حرف اومد. _فامیلی مرتضی هم مقدم پناهه. زیر لب زمزمه کردم. _با هم فامیلین؟! _نوه عموی پدرمه. پس چرا من هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بودم؟!چرا هرگز نخواستم نسبت به نام خانوادگی مرتضی کنجکاوی نشون بدم؟ دوباره به سمت شیشه چرخیدم ونگاه ماتمو به چهره ی لاغر وتکیده علی دوختم.کلی فکر توسرم بود وحسابی ذهنمو آشفته می کرد.گلاره اومد وکنارم ایستاد. _تعجب کردی؟ به سمتش چرخیدم.هنوزم بهت زده بودم. _می دونی این یعنی چی؟ _اون رضایت بده نیست.تو بهش قول داده بودی عماد رو برگردونی نه نوه شو. تو چشماش زل زدم وبا کمی مکث گفتم:من بهش قول داده بودم پسرشو برگردونم نه عماد رو. گلاره نگاهشو دوباره به شیشه دوخت. _اما علی پسرش نیست. یه لبخند پیروزمندانه رو لبم نشست. وبا اطمینان زمزمه کردم. _منظور منم علی نبود.

درست چهار روز بعد از عمل پیوند بود که حاجی مقدم پناه و همسرش خودشونو رسوندن.علی رو چند ساعتی می شد که به بخش منتقل کرده بودن وتو اتاقش در حال استراحت بود. من وگلاره کنار آقا مرتضی ایستاده بودیم و داشتیم حرف می زدیم.سمیرا خانوم هم تو اتاق بود.صدای سلام شخصی باعث شد نگاهمون به سمت عقب برگرده. _سلام مرتضی،حال علی... با دیدن ما باقی حرف تو دهانش ماسید.مطمئن بودم انتظار نداشت مارو اینجا ببینه.اونم وقتی که تا این حد صمیمی مشغول گفتگو با مرتضی باشیم.ابروهاش تو هم گره خورد وبا خشم گفت:به به چشم ودلم روشن.خوب حقمونو گذاشتی کف دستمون آقا مرتضی. مادر عماد نگاه بهت زده شو از من گرفت وبه گلاره دوخت.نمی دونم چرا تو نگاهش فقط شرمندگی وندامت دیده می شد.یعنی سمیرا خانوم همه چیزو بهش گفته بود؟ سرشو پایین انداخت وپرسید. _حال علی چطوره؟ مرتضی که هنوز جوابی به پدرزنش نداده بود زیر لب زمزمه کرد. _خدارو شکر بهتره.تو اتاقشه.می تونین برین وببینینش. حاجی نگاه دلخور وناراضیشو از اون گرفت و وارد اتاق شد.مادر عماد هم سربه زیر دنبالش رفت. _خیلی بد شد نه؟ اینو من پرسیدم.مرتضی نگاهشو از اونا گرفت وبه من دوخت. _بلاخره که چی؟اون می دونه من وسمیرا در این مورد نظرمون چیه. سمیرا خانوم از اتاق بیرون اومد وبا نگرانی به من وگلاره خیره شد. _بهتون که حرفی نزد؟ گلاره سرتکان داد. _نه هنوز. با ناامیدی نگاهشو به زمین دوخت. _مرغ بابا یه پا داره.محاله رضایت بده. گلاره حرفی نزد.می دونستم ته دلش با این حرف خالی شد.همه ی امیدش بعد اومدن حکم دادگاه تجدید نظر به تلاش های سمیرا بود وحالا اون با این حرفش آب پاکی رو یه جورایی رودستش ریخته بود. من اما دیگه ناامید نبودم.می دونستم چطوری می تونم اون مرد لجباز ویکدنده رو راضی کنم.واسه همین بلافاصله گفتم:رگ خواب پدرتون فقط دست منه.نگران نباشین سمیرا خانوم من می تونم ازش رضایت بگیرم. گلاره با تردید نگام کرد ولبخند غمگینی رو لباش نشست.گوشه ی چادرشو تو دستش مشت کرده بود وبه حالت عصبی می فشرد. حاجی از اتاق بیرون اومد.طلبکارانه به هر چهارنفرمون خیره شد. _خب؟ منتظر توضیح بود.مرتضی گفت:ببین حاجی، عماد واسه من وسمیرا هم عزیز بود.مرگش کم عذابمون نداد.اما ما نمی تونیم اون پسر و خونواده شو همه جوره مقصر بدونیم.اونم بعد از اینکه حقیقت ماجرا رو فهمیدیم. _اونوقت حقیقت ماجرا چیه؟به منم بگین تا بدونم. گلاره وحشت زده به دهان آقا مرتضی زل زد. وسمیرا خانوم دخالت کرد. _بعضی حرفا نگفتنیه بابا.اما اینو بدونین که عماد کم به این خونواده بدی نکرده. صدای حاجی بی اختیار بالا رفت. _اون چه بدی در حق اینا کرده که مستحق مرگ باشه؟ مادر عماد از اتاق بیرون اومد ورو به حاجی گفت:قسم خوردم چیزی نگم.اونم به شما حاجی...فقط اینو می خوام بدونی که خدا وقتی از سر تقصیرات جگرگوشه م میگذره که این دختر بگذره. دستاش می لرزید وصداش از شدت بغض دو رگه بود.سمیرا به طرف مادرش رفت وزیر بازوشو گرفت.زن بیچاره واقعا از لحاظ روحی منقلب شده بود. _رضایت بده حاجی..تورو به روح عماد قسمت می دم.رضایت بده. باورم نمی شد مادر عماد تا این حد تغییر رویه داده باشه.یعنی این همون زنی بود که حاجی ادعا می کرد حاضر نیست به هیچ وجه از خون پسرش بگذره؟ بابدبینی نگاهمو به حاجی مقدم پناه دوختم که کلافه وسردرگم نگاهشو از جمع متحد و مصممون می دزدید.پس همه ی اون ادعاها دروغ محض بود. سمیرا خانوم با گریه گفت:بابا تو که اینجوری نبودی...چرا نمی خوای دلتو از این کینه پاک کنی؟نمیگم اون پسر بی گناهه اما عمادم تو این قضیه کم مقصر نیست. حاجی بازم رو خواسته ش پافشاری کرد. _من این حرفا حالیم نیست.اون پسر باید تقاص پس بده ومیده. گلاره به حرف اومد. _هیچ پیش خودتون گفتین که چرا پسرتون نتونست جلو یه الف بچه قد علم کنه؟یعنی اینقدر بی دست وپا بود که نتونه از خودش دفاع کنه؟هیچ پرسیدین چرا این امیر باید باشه که عماد رو هل بده؟...نه شما فقط به انتقام فکر می کردین.به اینکه با داغدار کردن خونواده ی ما دلتون خنک شه. دلم می خواست واکنش نشون بدم.اما از برخورد گلاره مطمئن نبودم.اینبار هم اون باید خودش تصمیم می گرفت که بگه یا بازم سکوت کنه. _عماد از خودش دفاع نکرد.وقتی امیر با کتفش تو شکم اون کوبید سعی نکرد تعادلشو حفظ کنه.امیر نمی خواست اونو بکشه می خواست از من حمایت کنه. وچیزایی رو که پسرتون به ناحق ازم گرفته بود بهم برگردونه. یه لحظه هاله ای از شک وتردید تو نگاه حاجی نشست. _داری از چی حرف می زنی؟!عماد من چیکار کرده؟چرا باید میذاشت اون پسرکتکش بزنه؟ گلاره چشمای خیس از اشکشو دزدیدوبه من نگاه کرد.مطمئن بودم دنبال تایید وحمایت از خودش تو نگام می گشت.یه لبخند دلگرم کننده رو بی تعارف تقدیمش کردم وسرتکان دادم.هرچقدر واسه من شنیدن اعتراف دوباره ش سخت بود واسه اون گفتنش ده برابر عذاب آور بود.اما اون میخواست واسه امیری که زندگیشو پای آبروش معامله کرده بود کاری انجام بده. نگاهشو ازم گرفت وبه چشمای منتظر حاجی چشم دوخت.وقتی به حرف اومد حتی به اندازه ی یه اپسیلون صداش ارتعاش نداشت. _پسرت بهم تجاوز کرد. خون تو رگ های حاجی یخ بست.دستشو رو قلبش گذاشت وبا بهت زمزمه کرد. _ای این...این...این حقیقت نداره. گلاره با نفرت سرتکان داد. _چرا داره حاجی...پسرت قبل از مرگش همه ی زندگیمو ازم گرفت وباهام بی حساب شد.اینی که الآن جلو روت وایساده فقط یه مرده ی متحرکه. حاجی تلو تلو خورد ومرتضی بلافاصله زیر بازشو گرفت وکمک کرد رو یه صندلی بشینه. _حالتون خوبه؟ بی توجه به سوال مرتضی رو به گلاره گفت:این حرفا رو می زنی که رضایت بدم مگه نه؟ گلاره با پشت دست اشکاشو پس زد واز حاجی چند قدم فاصله گرفت.انگار که بخواد جلوی خودشو بگیره تا حرفی نزنه.اما نتونست. _مرگ اون یه اتفاق بود.امیر تقصیری نداشت.عصبانی بود اما نمی خواست اونو بکشه.عماد خودش مقاومت نکرد.خودش گذاشت امیر کتکش بزنه...اومده بود تا ازم بخواد ببخشمش...بهش فرصت بدم که جبران کنه.اما من نمی خواستم.من... دستشو رو گلوش گذاشت وفشرد.بازم نفس کم آورده بود وبغض گلوش مانع از حزف زدنش می شد. حاجی با ناباوری سر تکان داد. _اینا همش دروغه...پسرمن همیچین کاری نکرده.من نمی تونم باور کنم. _وقتی از خونه ت بیرونم کردی دیگه واسه م این رابطه تموم شده بود.من عماد رو نمی خواستم.گفتم بهش ازم بگذره...قبول نکرد.اومد محل کارم وداد وبیداد راه انداخت.با پسر حاجی شریفی گلاویز شد.ازش ترسیدم...برگشتم خونه اما اون...هرچی بهش التماس کردم...اون فقط می خواست هرطور شده این رابطه رو حفظ کنه...واسه ش من مهم نبودم.خواسته ش مهم بود...طاقت نه شنیدن نداشت...اینو هیچ وقت یاد نگرفته بود...شما بهش یاد ندادی حاجی. دیگه حرفاش بریده بریده وبی معنی شده بود.هق هق گریه ش سمیرا رو به سمتش کشوند وبغلش کرد. حاجی رو صندلیش سرخورد وسرشو بین دستاش گرفت. _پسرمو ازم گرفتین بس نبود می خواین با آبروی من بازی کنین؟فکر میکنی با شنیدن قصه ت می تونی نظرمو عوض کنی؟دیگه چی از جونم می خواین؟...دِ بگو لعنتی. مرتضی شونه شو فشرد. _حاجی آروم باش واسه قلبت خوب نیست. مشت محکمی به سمت چپ سینه ش کوبید وبا نفرت گفت:بذار این تیکه گوشتم از کار بیفته بلکه دست از سرم بردارن. مادر عماد دخالت کرد. _چرا از خرشیطون پایین نمی یای اکبر؟...اینهمه کینه ودشمنی بس نیست؟می خوای عماد تنش تو گور بلرزه؟ بهش با خشم توپید. _تو هم خام یه مشت دروغ اینا شدی.با چهارتا قطره اشک ویاوه گویی خوب سرتو شیره مالیدن.به همین زودی فراموش کردی تن رشید پسرتو زیر خاک کردن؟ _این لقمه ای بود که تو واسه ما گرفتی.عماد چوب تربیت غلط تورو خورد.وگرنه اینقدر راحت همه چیزو زیر پاش نمیذاشت وبه اون دختر امان می داد. حاجی مات چهره ی خشمگین وغیرقابل نفوذ همسرش شد.انگاری باور نداشت این همون همسر مطیعی باشه که سالها باهاش زندگی کرده. _دستت درد نکنه.حالا دیگه همه ی کاسه کوزه هارو سر من می شکنی؟...من باعث مرگ عماد شدم؟ _نقل این حرفا نیست حاجی.می خوام این قائله بی سرو صدا ختم به خیر شه.یکم بشین فکر کن ببین داری به کجا می رسی؟ یعنی تو اینقدر کینه ای بودی ومن نمی دونستم؟ به اتاق علی اشاره کرد. _به اون طفل معصوم یه نگاه بنداز.از این پس گردنی محکم تر می خوای بخوری که به خودت بیای؟ببین خدا هم جوابتو داد. بین اینهمه آدم باید کلیه ی اون پسر واسه علی ما مناسب باشه.وقتی خدا خودش می خواد که اون بخشیده شه.تو که بنده شی چرا مانع می شی؟ حاجی با تاسف سرتکان داد. _گفتم که گول یه مشت حرف نامربوط رو خوردین.وگرنه اینقدر راحت از گذشت وبه هدر رفتن خون پسرت حرف نمی زدی. سمیرا خانوم با بغض نالید. _کدوم پسر بابا؟...عماد رفت.تا کی می خوای این زخمو سر باز نگه داری وروش نمک بپاشی؟ _اونا نمی تونن منم مثل شما فریب بدن...من از حق خودم نمیگذرم...رضایت نمی دم...نمی بخشم. _باشه نبخش اما قبلش یه نگاه به دور وبرت بنداز جز ما که خونواده ت هستیم کی برات مونده که وجودت واسه ش مهم باشه؟می خوای مارو هم از دست بدی؟ مرتضی دستشو گرفت تا مانع از حرف زدنش بشه.خب یه جورایی در برابر پدرش زیاده روی کرده بود. _سمیرا؟! عصبی دست مرتضی رو پس زد. -ولم کن بذار حرفمو بزنم.مرگ عماد واسه ما هم سخت بوده.اما این داغ با انتقام گرفتن درمان نمی شه که هیچ با درد بیشتری به جونمون می افته.ما از اینهمه کینه متنفریم بابا.بذار بعد از مدتها یه نفس راحت بکشیم.فکر میکنی اینجوری عماد ازت راضیه؟اون اگه به مرگ راضی نبود...اگه جلوی پسربچه ای که ازش ده سال کوچیکتر بود وایمیستاد.شاید الان این ما بودیم که در به در گرفتن رضایت از خونواده ی رحیمی می شدیم. حاجی بی توجه به اعتراض سمیراخانوم یه پوزخند مشمئز کننده زد ورو به گلاره گفت:تو با این ادعات قبر خودتو کندی دختر...حالا دیگه کاری میکنم نتونی تو کاشان سرتو بالا بگیری. مادر عماد یه قدم به سمتش برداشت وبا انزجار تو چشماش زل زد. _از خشم خدا بترس اکبر...به ولای علی قسم اگه بخوای کار نامربوطی کنی باید واسه همیشه دور من وبچه هارو خط بکشی. حاجی فقط نگاش کرد وحرفی نزد.به نظرم اومد تهدیدش به اندازه ی کافی کارساز بوده. مرتضی واسه آروم کردن جو وکوتاه اومدن پدرزنش گفت:حاجی رضایت بده وازش بگذر...به خدا اینجوری تو چشم مردمی که یه عمر نگران حرفشون بودی واز ریخته شدن آبروت می ترسیدی،بزرگ وعزیز می شی. نگاهی به چهره ی ناامید گلاره انداختم که دلشکسته از حرفهای حاجی یه گوشه کز کرده بود ونگاش می کرد.دلم می خواست حاجی رو زیر دست وپام له کنم.اون حق نداشت اینجوری با مزخرفاتی که به زبون آورد گلاره رو عذاب بده. یه نفس عمیق کشیدم وجلوی خودمو گرفتم.حالا که حاجی به آخر خط رسیده بود باید آخرین ضربه رو هم می زدم . _تو مجبوری که رضایت بدی. جمله ی دستوریم که ازش بوی تهدید به مشام می رسید باعث جلب شدن توجه حاجی شد که تا همین چند دقیقه قبل داشت با افکار پریشونش دست وپنجه نرم می کرد.نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت .انگار دوباره با این حرف انرژی گرفته بود. _چرا؟ دستامو تو هم قلاب کردم وخیلی خونسرد گفتم:تو بهم قول دادی. _قول؟!...پس چرا من یادم نمی یاد؟ _شب عاشورا میون اونهمه جمعیت...تو که نمی خوای زیرش بزنی؟ با کمی مکث جواب داد. _نگو که به قولت وفا کردی؟ با تمسخر بهم زل زده بود ومنتظر جواب قانع کننده ای بود.بااعتماد به نفس کامل سرتکان دادم. _دقیقا منظورم همین بود. نفسشو با حرص فوت کرد. _کو پس؟چرا من نمی بینمش؟مگه قول ندادی عمادمو بهم برگردونی؟ _من قول دادم پسرتو بهت برگردونم. چشماش برق زد. _آهان حالا فهیمدم.نکنه منظورت علی هست. اگه خیال می کنی به واسطه ی دادن اون کلیه من رضایت می دم کورخوندی. نیشخندمو ازش پنهون نکردم. _نه عماد...نه علی...من پسر واقعیتو بهت برگردوندم. ابروهاش تو هم گره خورد. _منظورت از این حرف چیه؟ _مگه تو پسرتوازم نمی خواستی؟ _چرا. _خب یه نگاه بنداز من اونو دوباره بهت بخشیدم حاجی.پسر حقیقی تو عماد نبود،علی هم نیست.پسرت اسم ورسم خونوادگی وآبروییه که تو حاضری به خاطرش همه چیزتو فدا کنی.حتی انسانیتتو...یادته؟همه ی درد تو این بود که دیگه پشت نداری نه اینکه عماد نداری؟ما اونو بهت برگردوندیم. به اتاق علی اشاره کردم. _یه مقدم پناه که می تونه اسم رسمتو حفظ کنه.تازه فقط این نیست.ما آبروتم خریدیم.نذاشتیم پیش جماعتی که یه عمر جلوشون خودتو خوب جلوه دادی خراب شی...یه لحظه فکر کن اگه اونا بدونن حاجی شون که سنگ دست به خیر بودن ومهمون نوازیشو به سینه می زنن عروسشو از خونه بیرون کرده چه حالی میشن؟...بفهمن حاجی آدم اجیر کرده که یه پسر بچه رو تو زندان کتک بزنن وخبر سکته ی باباشو بهش بدن چی میگن؟...به گوششون برسه حاجی به دروغ، چو انداخته عروسش با پسر شریفی که کل بازار رو سرش قسم می خورن رو هم ریخته چی میشه؟ بوضوح مشخص بود یه جورایی رو دست خورده.انتظار نداشت اینجوری بدیهاشو به رخش بکشم. _داری منو تهدید می کنی؟ _نه دارم یادت می یارم که چه چیزایی رو می تونستی از دست بدی و ما اونو بهت دوباره برگردوندیم.حالا نوبت توئه که به قولت عمل کنی...امیرو به ما برگردون. سمیرا خانوم زمزمه وار گفت:بابا رضایت بده...تورو خدا. _اکبر آقا تمومش کن. _حاجی تورو جون علی قسمت می دم از قصاص بگذر. خواهش و التماس اطرافیانش انگار قد ارزن براش ارزش نداشت.اون هنوزم همونطور طلبکارانه در برابرمون سینه سپر کرده بود وکوتاه نمی اومد. گلاره با حالی خراب جلو اومد ورو به من گفت:بهتره بریم.موندنمون اینجا دیگه بی فایده ست. نگاه افسرده ش قلبمو آتیش می زد. نمی تونستم به همین راحتی کوتاه بیام.من قول داده بودم.به گلاره...به مامان وبابا...به امیر. رو به حاجی کردم و واسه آخرین بار گفتم:نمی دونم اینو می خوای جای تهدید بذاری یا هرچیز دیگه.فقط اینو می تونم بگم اگه رضایت ندی من همین پسرتم وسط بازار فرش فروش های کاشان میون یه عده که عمریه واسه حرف اونا زندگی کردی ازت می گیرم.این بازی برد نداره.دوسر باخته حاجی...تن بهش نده. دست گلاره رو گرفتم واز مقابل چشمای بهت زده ش گذشتم.اینم شد آخرین دلیلم واسه اینکه بهش ثابت کنم زندگی با همه ی تهدید ها وکارشکنی های اون هنوزم ادامه داره.می دونستم داره می سوزه که دلیل اینهمه نزدیکی من وگلاره رو بفهمه.از مرتضی ممنون بودم که وظیفه ی دادن این توضیح رو شونه هاش بود. با یه خداحافظی کوتاه از بقیه سوار آسانسور شدیم وگلاره که تا اون لحظه خیلی سعی کرده بود خودشو کنترل کنه از هم پاشید. وتو خودش مچاله شد.زیر دستاشو گرفتم وبا یه حرکت بغلش کردم.سرشو رو سینه م گذاشت واشک های داغش بلوزمو خیس کرد.به آرومی کمرشو نوازش کردم و اونو بیشتر به خودم فشردم.ای کاش واسه اینهمه غصه که رو دلش سنگینی می کرد راه چاره داشتم. تو تموم طول مسیر تا خونه حتی یک کلمه هم بینمون رد وبدل نشد.نه من حرفی برای گفتن داشتم نه اون حالی برای شنیدن. در حیاط رو که باز کردم و وارد شدیم.نگام به باغچه ی کنار دیوار افتاد.جز نهال بید مجنونی که بابا پارسال توش کاشته بود هیچ گل وگیاهی وجود نداشت. به سرم زد باغچه رو بعد از مدتها یه سر وسامونی بدم و یه دو هفته مونده به عید توش گل بکارم. گلاره بی توجه به من از کنارم گذشت و از پله ها بالا رفت.ترجیح دادم فعلا راحتش بذارم تا با این موضوع کنار بیاد.هرچند خودم یه جورایی به صحبتای آخرمون با حاجی امیدوار بودم. صدای تلفن همرام منو از فکر وخیال بیرون کشید.مرتضی بود. _الو سلام داداش خوبی؟ همش نیم ساعتی نبود که ازشون جدا شده بودیم. _ممنون...ببینم اتفاقی افتاده؟! با کمی مکث گفت:شما که رفتین سمیرا کلی با باباش جر وبحث کرد.حاج خانوم هم نه گذاشت ونه برداشت،گفت اگه اون بخواد علیه شما کاری کنه راهش از حاجی جداست. _قضیه ی مارو فهمید؟ _آره به محض رفتنتون بهش گفتم.کلی تعجب کرد. نفسمو با حرص فوت کردم. _شک اون از اولم به احسان شریفی بود.وگرنه اگه منو می شناخت الان کلی پشت سرمون تو کاشان حرف وحدیث بود. _چه حرفی آخه؟خلاف شرع که نکردین. رو پله ها نشستم وبه در بسته ی حیاط زل زدم. _چی بگم والله...حالا به نظرت رضایت می ده؟ _تهدیدات که بدجوری حالشو گرفت.به گمونم اینهمه سرسختی واصرار تو، با اون اتمام حجتی که کردی حسابی کرک وپر حاجی رو ریخته.نگاه به شاخ شونه کشیدن هاش نکن.از اون حاجی مقدم پناه خودرای وخودخواه گذشته هیچی نمونده.الانم که حاج خانوم وسمیرا تهدیدش کردن مثل بچه ها کز کرده یه گوشه وبا بغض وکینه نگاهشون می کنه.ولی به نظرم کوتاه بیاد.اون خودشم می دونه جز خونواده ش کسی خاطرشو نمی خواد.حاجی اونقدرام تو بازار محبوب نیست. _پس تورو جون علی قسمت می دم تلاشتو بکن بلکه راضی شه. _نگران نباش راضیش می کنم. با تشکر وقدردانی تماس رو قطع کردم واز پله ها بالا رفتم.خونه تو سکوت خفقان آوری فرو رفته بود. _مامان؟! گلاره از آشپزخونه بیرون اومد.یه بافت ظریف استخونی با شلوار خاکستری تنش بود.موهاشم مثل دختر بچه ها از دو طرف بافته بود که خیلی بهش می اومد. _مامان نیست. نگاهمو از پلک های سرخ ومتورمش گرفتم ورو اولین مبل تو تیررس نگاهم نشستم. _کجا رفته؟ _مثل همه ی پنج شنبه های دیگه...به احتمال زیاد بهشت زهرا. _خب چرا داشتیم می رفتیم بیرون، چیزی بهم نگفت؟ فوقش می رسوندیمش. در حالیکه به آشپزخونه بر میگشت گفت:ازش خواستم اما قبول نکرد.فکر کنم میخواست با بهناز بره.آخه گفت شبم می ره خونه ی اونا.گویا بهناز وآقا داریوش جایی دعوتن ونمی تونن بچه هارو با خودشون ببرن. ریموت تلویزیون رو برداشتم روشنش کردم. _خب می آوردشون اینجا. از تو آشپزخونه صداش می اومد. _فکر کنم مراعات حال من وتو رو کرد.در هرصورت اگه می آوردشون خوشحال می شدم.من بچه هارو دوست دارم. بی اختیار یاد روزی افتادم که گلاره جلو در خونه شون اونطور باعلاقه کیان رو تو بغلش گرفت وبوسید.اخمام تو هم رفت. یه لیوان کافی میکس داغ جلوم رو میز گذاشت.نگام به لیوان سرامیکی سفید تو دستش خیره موند.همون لیوان با طرح بانی خرگوشه.بی اراده اخمام باز شد ویه لبخند کوچیک رو لبم نشست.هنوزم خاطره ی اون صبحونه ی دونفره برام جذاب وشیرین بود. کنارم نشست وبه تلویزیون اشاره کرد. _داری چی نگاه می کنی؟ تازه به خودم اومدم ونگاه دقیقی به برنامه ای که در حال پخش بود انداختم.خیلی صادقانه گفت:نمی دونم. _مثل اینکه حواست اصلا اینجا نیست. ریموت رو از دستم بیرون کشید وکانال رو عوض کرد. چقدر این صحنه ی کنار هم نشستن و تلویزیون تماشا کردنمون برام آشنا بود.واسه یه لحظه غرق این خلوت دونفره شدم وبه رابطه ای که من واونو از همیشه به هم نزدیک تر می کرد فکر کردم...به رویای اون شب برفی که گلاره رو تو قالب همسرم تصور کرده بودم وحالا این رویا چقدر به واقعیت نزدیک بود
     
#58 | Posted: 13 Jan 2014 20:38
_بی مزه. چیزی نگفتم.گذاشتم این نزدیکی وصمیمیت بدون هیچ اصرار وپافشاری تو ذره ذره ی وجودش نفوذ کنه.اون باید با حضورم،با نقشم تو زندگیش وانتظارتی که ازش به عنوان همسرم داشتم کم کم کنار می اومد.با عقب نشینی وفاصله گرفتن نه تنها بهش کمکی نمی کردم بلکه بزرگترین ضربه رو هم بهش می زدم.گلاره با این کار هرگز منو نمی پذیرفت. دیگه از انقباض وسفتی اولیه ی بدنش خبری نبود.اون به این نزدیکی احتیاج داشت وچون هیچ واکنش غیر معمولی ازم ندید با این نزدیکی کنار اومد و خودشو بهم بیشتر چسبوند.انگار امنیت رو تو آغوش من بلاخره پیدا کرده بود. سرشو گذاشت رو شونه م ودر حالیکه به برنامه ی بی محتوای تلویزیون خیره بود زیر لب زمزمه کرد. _یعنی می شه یه روزی همه ی این کابوس ها تموم شه وما بتونیم یه نفس راحت بکشیم؟...می شه منم مثل همه ی آدمها یه زندگی عادی داشته باشم؟ اونو بیشتر به خودم فشردم. _چرا نشه؟مهم اینه که بخوایم. _اگه مشکل امیر حل می شد... با حسرت آه کشید وباقی حرفشو خورد. خیلی بی مقدمه گفتم:مرتضی تماس گرفته بود. از اون حالت خمیدگی خارج شد وصاف نشست. _خب؟! _میگفت حاجی بدجوری بهم ریخته وکم آورده...قضیه ی مارو هم فهمیده. با وحشت به بازوم چنگ انداخت. _نکنه بخواد سرلج بیفته و رضایت نده. _فکر نکنم.خونواده شم تهدیدش کردن دست از لجبازی برداره وگرنه طردش میکنن. _یعنی رضایت می ده؟ خم شدم لیوانمو از رو میز برداشتم. _به گمونم...من که خیلی امیدوارم. از سر راحتی خیال نفس عمیقی کشید و دوباره سرشو رو شونه م گذاشت.خم شدم وبا عشق موهاشو بوسیدم.دختر کوچولوم عجیب خواستنی شده بود. _فکر می کنم دیگه کم کم باید به زندگی خودمونم یه سر وسامونی بدیم. با کمی مکث سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد. _هیچ وقت فرصت نشد واسه خودمون زندگی کنیم.قضایای دادگاه،رضایت از حاجی وحالام مشکل من. لیوانمو رومیز گذاشتم و جفت دستاشو گفتم. _باید با یه روانشناس در مورد این مشکل صحبت کنیم.دست رو دست گذاشتن وبه گذر زمان محول کردن چیزیو درست نمی کنه. سرشو پایین انداخت. _دلم می خواد از این عذاب خلاص شم بهراد. سرمو خم کردم وتو نی نی چشماش خیره شدم. _با هم از دستش خلاص میشیم باشه؟ سرتکان داد وبا بغض گفت:وقتی می بینم اینقدر واسه خواسته م ارزش قائلی ودرکم می کنی از خودم بدم می یاد.از اینکه نمی تونم جوابی واسه محبتات داشته باشم.من دوست دارم بهراد.به خدا قسم که دلم می خواد از همیشه بهت نزدیک تر باشم اما...نمی تونم...نمیشه. دستاشو از تو دستام بیرون کشید وباهاش صورتشو پوشوند.بغلش کردم وبه آرومی تکونش دادم . زیر گوشش آهسته گفتم:دیگه بسه هرچی گریه کردی.دلم می خواد از این به بعد فقط بخندی باشه؟...بخند...آفرین دختر خوب. یه لبخند غمگین رو لباش اومد وهمینم کلی دلگرمم کرد.کافی میکسشو به دستش دادم وخودمم مشغول شدم. چند دقیقه بعد لیوان های خالی رو از رو میز برداشته به سمت آشپزخونه رفت.نگاهم بهش بود اما حواسم جای دیگه. کلی کار انجام نشده داشتم که باید یه سر وسامونی بهشون می دادم.قولی که به دکتر شهشهانی داده بودم واسه اینکه با کوروش صحبت کنم،ملاقات با یه روانشناس خوب تا بتونه مشکل گلاره رو حل کنه ومصاحبه ی شغلی ای که با سازمان هواشناسی داشتم. از جام بلند شدم و واسه فرار از این مشغله های فکری یه دوش آب گرم گرفتم.لباسمو که پوشیدم یه نگاه به ساعت انداختم.هفت عصر بود.به نظرم رسید شاید بد نباشه شام رو بیرون از خونه بخوریم.اینجوری حال و هوای هردومون هم عوض می شد. پیشنهادشو که به گلاره دادم،استقبال کرد ورفت که حاضر بشه.واسه اولین بار دست به دست هم وبا شادمانی از خونه بیرون اومدیم. _خب حالا کجا بریم؟ در حالیکه کمربندشو می بست گفت:نمی دونم...من که جایی رو نمی شناسم. _پس بهتر بود می پرسیدم چی دوست داری بخوریم؟فست فود،چلوکباب،غذای محلی یا... حرفمو قطع کرد. _فرقی نمی کنه.فقط دلم می خواد جای پر رفت وآمدی باشه.از رستوران های خلوت خوشم نمی یاد. با شگفتی پرسیدم. _شلوغی رو دوست داری؟! هیجان زده جواب داد. _اینکه ببینی یه عده تو یه جای کوچیک جمع شدن وفارغ از مشکلات ومسئولیت هاشون واسه یکی دوساعتی صمیمانه کنار هم غذا می خورن ، لذت بخشه. یکم فکر کردم وگفتم:پس بزن بریم یه پاتوق قدیمی که بدجوری هوس کوبیده هاشو کردم. فضای گرم ودلنشین اون رستوران سنتی با موسیقی اصیل ایرانی وجمعیت زیادی که آخر هفته شون رو تو همچین محیط آرامش بخشی می گذروندن باعث هیجان گلاره واومدن لبخند رو لباش شد. با شوق پرسیدم. _رو تخت بشینیم یا میز؟ سوالم باعث شد یه نگاه به دور وبرش بندازه . _همین میز دونفره خوبه. صندلی رو عقب کشیدم واون نشست.هنوز نگاش به در ودیوار اونجا بود.ترجیح دادم سکوت کنم تا با خیال راحت از دیدن چیز هایی که باب میلشه لذت ببره. واقعا یه شام دونفره ی خاطره انگیز بود.اینکه کنارکسی بشینی که تا چند ماه قبل فقط در حد یه آشنا به چشم می اومد.آشنایی که هیچ خاطره ی مشترکی باهاش نداشتی و حالا اون همه ی زندگیت بود. از رستوران که بیر.ون اومدیم گلاره شروع به لرزیدن کرد.دندون هاش بهم می خورد ودستاشو تند تند بهم می مالید.هوای گرم محیط اونجا وهوای سرد وزمستانی بیرون از رستوران باعث این لرز شده بود.چادرشو بیشتر به خودش پیچید.نگام به پالتوی قهوه ای که تنش بود افتاد.به نظر زیاد ضخیم وگرم نمی اومد. یه لحظه از اینکه چرا تو این مدت اینقدر نسبت بهش بی توجه شده بودم، از خودم بدم اومد.گلاره حق داشت که بگه هیچ وقت فرصت نشد واسه خودمون زندگی کنیم.اونقدر نجیب وخانوم بود که حتی این ندیدن ها ونادیده گرفتن هارو به زبون نمی آورد.به سرم زد تو اولین فرصت حتما جبران کنم. دستشو گرفتم.سرد بود. _یخ زدی دختر. در حالیکه می لرزید به سختی گفت:نه...چیزی...نیست. نگاهی به ماشینم که خیلی دورتر از رستوران پارکش کرده بودم انداختم ودستشو کشیدم. _بهتره سریع تر راه بیای.اینجوری مریض میشی. تو پیاده رو شروع به دویدن کردم و اونو هم به دنبال خودم کشیدم.باخنده التماس می کرد دستشو ول کنم. _تورو خدا بی خیال شو بهراد...زشته. دارن نگامون میکنن. فارغ ازنگاه مردمی که به این شیطنت کودکانه زل زده بودن به سمت ماشین می دویدم. _بدو بیا حرف نباشه.اینجوری هم گرم میشی هم اینکه زودتر به ماشین می رسیم. به اجبار همرام شد اما من هم قدم هامو بلند تر وسریع تر بر می داشتم و هم انرژیم بیشتر بود.همینم باعث می شد گلاره که به خاطر سرما به خودش می لرزید وضعیف تر بود،کم بیاره. کنار ماشین نفس نفس زنان توقف کردیم و اون با دلخوری نگام کرد.به طرفش خیز برداشتم وسرشو تو بغلم گرفتم. _اینجوری نگام نکن واسه ت مضره.یه وقت دیدی از راه به در شدماااا. داشت به سختی خودشو از آغوشم بیرون می کشید و همین تقلا کردنش باعث خنده م می شد. _بهراد ولم کن به خدا آبرومون رفت. حواسم به دور وبر بود.خوشبختانه کسی به ما نگاه نمی کرد.کمی دستامو شل کردم واون بلافاصله عقب کشید. _بچه شدی؟این اداها چیه داری در می یاری؟ _اگه می دونستی با اونجور نگاه کردن چقدر خواستنی میشی هرگز واینمیستادی واسه م چشم وابرو بیای. ترسی که از حرفام تو نگاش نشست باعث خنده ی بیشترم شد.خدای من این دختر چرا باید واسه من اینقدر عزیز باشه؟ _داری به چی می خندی؟ اون ترس با مزه محو شده بود و حالا داشت طلبکارانه نگام می کرد. _به اینکه تو، یه دختر کوچولوی بی احتیاطی.چون با وجود هشداری که بهت دادم بازم داری همونجور خواستنی نگام می کنی. روشو ازم گرفت. _تورو خدا از این حرفا نزن .این شیطنت هات آدمو می ترسونه بهراد. _پس بزن بریم تا کار دست هردومون نداده. فوری سوار ماشین شد و منو که خیلی تلاش می کردم جلو خنده مو بگیرم،ناکام گذاشت. سوار که شدم تازه به این رسیدم که نمیتونم حالا باهاش برگردم خونه.یه کشمکش سخت تو وجودم جریان داشت.هرکسی نمی تونست درکم کنه وحالمو بفهمه.من مردی بودم که همسرشو عاشقونه می خواست.واسه بودن کنارش ولمس همه ی وجودش از همیشه بی تاب تر بودم.وحالا اون خونه ی خالی،فاصله ی کم ومجوزی به اسم محرمیت. فقط خواهش جسم نبود.روحمم این نزدیکی رو می خواست.شاید اگروجدانمو می تونستم به راحتی زیر پا بذارم حالا تو مسیر خونه بودیم ومن داشتم به این فکر می کردم که چطور می تونم راضیش کنم تا به این رابطه تن بده. _داریم کجا می ریم؟ نگاهمو از شیشه ی جلو گرفتم وبهش دوختم. _گفتم یکم دور بزنیم بد نباشه.ببینم تو که خسته نیستی؟ با کمی مکث نگاهشو ازم دزدید وسر به زیر انداخت. _نه. مطمئن بودم اون تمنا رو تو نگام دیده ومی دونه دارم با خودم کلنجار می رم که به بعدش فکر نکنم. حوالی ساعت یازده بود که رسیدیم خونه.به محض ورودمون،گلاره چادرشو برداشت وبه طرفم چرخید.رو نوک پنجه ی پا بلند شد وگونه مو بوسید. _شب خوبی بود.ممنون. به معنی واقعی کلمه از اون بوسه سوختم.واسه اولین بار آرزو کردم ای کاش منو نمی بوسید. _گلاره؟! داشت به سمت اتاقش می رفت اما لحن ملتمسانه ولرزان صدام اونو سرجاش میخکوب کرد.با تردید به طرفم برگشت و توچشمام منتظر خیره شد.دستامو مشت کردم ودرحالیکه تلاش می کردم اراده مو نشکنم با یه لبخند مضحک که به لبام کش وقوس داده بود گفتم:شبت به خیر. انگاری با این حرفم یه دنیا آرامشو یه جا بهش دادم.چون اونو با یه لبخند سخاوتمندانه دوباره بهم برگردوند. _شب تو هم بخیر. وارد اتاقش شد ودرو پشت سرش بست.وبه همین راحتی ستون های استوار اراده و غرورم فرو ریخت و من با ناتوانی رو کاناپه نشستم.امتحان سختی بود اما بلاخره سربلند ازش بیرون اومدم.هرچند تاصبح مرتب تو جام،جابه جا شدم وچندین وچندبار تا پشت در اتاق گلاره رفتم. صبح کلافه تو موسسه و اتاق کارم نشسته بودم وداشتم با یه سری محاسبات مربوط به پروژه ی تخمین بازدهی استخر خورشیدی سرو کله می زدم.این یکی از مهم ترین تحقیقات موسسه بود وهمگی مون بهش امیدوار بودیم. کوروش در نزده وارد شد. _چطوری؟ نگاه پر غیظمو بهش دوختم وبا تشر گفتم:باز اینجارو با آخورت اشتباه گرفتی؟ دستشو رو هوا تکان داد و رو یه صندلی نشست. _بروبابا حوصله ندارم. واقعا مشخص بود که بی حوصله ست چون اگه کوروش همیشگی بود یه دو سه تا تیکه درست ودرمون حواله م می کرد. _باز چی شده؟ پوفی کرد ونگاه پرحرصشو به من دوخت. _هرچی می کشم از دست توئه. ابرویی بالا انداختم وبا تعجب پرسیدم. _من؟! _نه پس من.خب تو دیگه...اگه پای عموم رو به این ماجرا نمی کشیدی نمی شد؟ _اما دکتر که خیلی کمکمون کرد. _به شما که بله، اما به خودش بیشتر. با کنجکاوی به سمت جلو خم شدم. _چطور مگه؟ کلافه به صندلیش تکیه داد ودستاشو تو هم قلاب کرد. _خونواده ی پدریم از وقتی فهمیدن به خاطر موضوع امیر وعلی با عمو در ارتباطیم کلی خوشحالن. خیال کردن خبریه.تند تند مهمونی به پا میکنن و هی هرچی من می خوام این جمیله رو از اون بی چشم رو دور نگه دارم باز به هم نزدیک ترشون میکنن.تو همین مهمونی دیشب که دستپخت عمه افسرم بود همچین تنگ هم نشسته بودن وگل میگفتن وگل میشنفتن که نگو.اینارو که دیدم بدجوری آمپرم چسبید به سقف.یه بهونه جور کردم وزدم از مهمونی بیرون.اما همین جمیله خانوم چیکار کرد؟به روی مبارک خودش نیاورد که هیچ،شبم اون آقای زبل خان رسوندش خونه. سعی کردم جلو خنده مو بگیرم.مثل پسر بچه های تخس ولجباز داشت نگام می کرد. _بچه که نیستی داداش من.انتظار داشتی مادرت چیکار کنه؟بیفته دنبالت ونازتو بکشه؟ روشو ازم گرفت. _نه ولی می شد اینقدر مازیار خان رو تحویل نگیره که اعصابم خط خطی شه. با بدجنسی گفتم:شاید واقعا خبراییه وتو این میون بی خبری؟ بی اختیار سگرمه هاش تو هم رفت وفکش از حرص بهم فشرده شد. -مثل اینکه تو بیشتر از من تو جریانی آره؟ دستاشو مشت کرده بود وبا تهدید نگام می کرد...دیدم فرصت مناسبیه که باهاش در مورد دکتر حرف بزنم. _ای یه چیزایی می دونم...اما شوخی کردم اونقدرام جدی نیست.یعنی هنوز جدی نشده. _خب؟ داشت طلبکارانه نگام می کرد.فرصت این پا واون پا کردن نبود. _دکتر ازم خواسته باهات حرف بزنم و... دستشو جلو آورد وحرفمو قطع کرد. _وایسا وایسا.خودم بقیه شو تا ته خوندم.می خواد دوباره از جمیله خواستگاری کنه آره؟بعدشم ازت خواسته باهام حرف بزنی وراضیم کنی نه؟ _چی بگم آخه.تو که من نگفته از بری.اون بنده خداهم خوب می شناسدت که هنوز پا جلو نذاشته. صداش بی اختیار بالا رفت. _اون اگه منو خوب می شناسه باید اینم بدونه که امکان نداره رضایت بدم.من نمی خوام مادرم با این مردک ازدواج کنه. _چرا؟!! _واسه اینکه اون با این خواسته ی نا به جاش گند زده به هرچی عشق وعلاقه س.در واقع یه جورایی به بابام خیانت کرده. نگاه سرزنشگرمو ازش دریغ نکردم. _این چه حرفیه پسر؟چه خیانتی؟بابات الآن ده ساله که فوت کرده.با نفرت گفت:ولی اون بیست ساله که عاشق مادرمه.می فهمی؟ حسابی جا خوردم ومات نگاهش کردم.سرشو معذب انداخت پایین. __اون همه ی باورهای منو با این کارش زیر سوال برد.عموم بود.نمی تونم بگم جای پدر، ولی مثل یه داداش بزرگتر بهش علاقه داشتم.واسه م الگو بود.اما وقتی بعد فوت بابام از مامانم خواستگاری کرد.وقتی گفت خیلی وقته که دوستش داره... صورتشو بین دستاش پنهون کرد. _این اصلا مسئله ی قابل هضمی نیست. زیر لب اعتراف کردم. _باید با دکتر صحبت کنی.شاید اونم حرفی واسه گفتن داشته باشه. _چه حرفی؟اصلا چطور می تونه خودشو توجیه کنه؟ _باهاش تماس می گیرم باشه؟بذار اونم حرفاشو بزنه.یه طرفه به قاضی نرو. چیزی نگفت وهمین سکوت ترغیبم کرد با دکتر تماس بگیرم ویه قرار ملاقات باهاش بذارم. فردا عصر تو خونه ش دور هم نشسته بودیم ودکتر منتظر بود تا کوروش حرفی بزنه. _از مامانم بازم خواستگاری کردی؟ دکتر سرشو پایین انداخت وبا صدای گرفته ای گفت:هنوز نه. _خب؟ _دلم نمی خواد کاری کنم که باعث آزار تو باشه. _اما داری با این خواسته ت آزارم می دی. لحن حرف زدنش تند بود.با چشم وابرو بهش اشاره دادم آروم تر صحبت کنه. دکتر از جاش بلند شد وبه سمت آشپزخونه رفت.چند دقیقه بعد با سه تا فنجون قهوه برگشت ونا امیدانه نگاهی به دور وبرش انداخت. _بیست وپنج ساله که دارم تو این تنهایی دست وپا می زنم.اون پنج سال اول فکر می کردم بهش نیاز دارم اما حالا دیگه بیست ساله باورم شده محکوم به این تنهایی هستم.اونم به خاطر علاقه ای که نشد از دلم بیرونش کنم. سرشو بلند کرد وصاف تو چشمای کوروش خیره شد. _من به بابات خیانت نکردم.نمی دونستم چه بلایی داره سرم می یاد.نمی تونستم شادی وخوشبختی اون دوتارو ببینم...از این قضیه عذاب می کشیدم وجون علتشم نمی دونستم،کاری ازم جز اینکه برم ودور خونواده مو خط بکشم برنیومد.اما وقتی مادرم پیگیر ازدواجم شد.وقتی دیدم هردختری رو که بهم معرفی میکنه باجمیله مقایسه می کنم تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده...نه می تونستم خودمو ببخشم نه از این درد نجات پیدا کنم.همون بهتر که گورمو گم کردم ونذاشتم خونواده م این درد رو بفهمن.سالها با این زجر وعذاب زندگی کردم که دارم به برادرم خیانت می کنم. کنار اومدن باهش راحت نبود.مرگ بابات واقعا منو داغون کرد.دلم نمی خواست جمیله بیوه شه.خونواده ی کوچیکتون از هم بپاشه وتو... بغض گلوش مانع از صحبتش شد.کوروش سرشو پایین انداخته بود وبه نقش ونگاره های حاشیه ی فنجونش دست می کشید.سکوت بدی بینمون جریان داشت.منتظر بودم ببینم کدومشون پیش قدم میشن واسه شکستنش.اما دیدم نه انگاری از این عموو برادرزاده آبی گرم نمیشه. گلومو با تظاهر صاف کردم وگفتم:می دونین مشکلتون چیه؟اینه که فکر میکنین این مسئله فقط بین شما دوتاست.در صورتیکه اینطور نیست.شما جمیله خانوم رو این میون نادیده میگیرین.واصلا برای خواسته وجوابش ارزش قائل نیستین.دکتر فکر میکنه اگه تو راضی باشی اونم حرفی نداره وتو هم فکر میکنی مادرت هرگز تن به ازدواج با عموت نمی ده.پس قطعا جوابش همونیه که تو انتظار داری...من به گذشته ها کاری ندارم.قضاوت در موردشون رو به عهده ی خودتون میذارم.اما بذارین این جمیله خانوم باشه که واسه زندگیش تصمیم میگیره.چرا نمی خواین حرفای اونم بشنوین؟ کوروش با دلخوری نگام کرد. _یعنی می خوای بگی اون به این پیشنهاد راضیه؟ _من نمی دونم...اما حق داره که تو این یه مورد خودش تصمیم بگیره.جمیله خانوم یه دختر کوچولو نیست که توبخوای مثل پدر ازش حمایت کنی.جایگاهشو بهش برگردون.اون با همه ی اختلاف سنی کمی که باهات داره بازم مادرته.پس واسه خواسته ش ارزش قائل شو.می دونم قبول این وضعیت برات سخته اما اونم حق داره که از زندگیش لذت ببره. اینبار نگاهشو به عموش دوخت. _اگه خواسته ت رو یه بار دیگه مطرح کنی جوابش چی؟ دکتر مردد ونا باور بهش زل زد. _نمی...نمی دونم.اما فکر کنم راضی بشه. فوری سرشو انداخت پایین.دست رو شونه ی کوروش گذاشتم و اونو وادار کردم پا رو دلش بذاره ویه قدم دیگه واسه مادرش برداره. _باهاش حرف بزن.اگه مخالفتی نداشت اونوقت جدی تر در موردش تصمیم میگیریم.خب پیشنهادش زیادم بد نبود.همینم دکترو خوشحال کرد.از خونه ش که بیرون اومدیم کلی با کوروش صحبت کردم.می دونستم قلباً راضی نیست اما چون جمیله خانوم رو دوست داشت مطمئن بودم حاضر می شه به خاطر خواسته ی اون از خودش بگذره. با گذشتن دو هفته بلاخره علی از بیمارستان مرخص شد وسمیرا خانوم ومرتضی با بدرقه ی گرم وصمیمی ما راهی شدند.امیر هم یک هفته ای می شد که به زندان کاشان منتقل شده بود. واز لحاظ جسمی وروحی حالش مساعد به نظر می رسید. این روز ها باجدیت بیشتری دنبال کارهام بودم.مصاحبه م با سازمان هواشناسی خوب وراضی کننده بود.اما به نظرم می اومد اونا با استخدامم قصد ندارن منو به جای دیگه ای منتقل کنن.واحتمالا باید کارمو تو تهران ادامه میدادم.اونم به عنوان یه محقق. خب این منو راضی نمی کرد.چون تو موسسه ی خودمونم به همین کار مشغول بودم واحتمال می دادم با استعفایی که دادم موافقت نشه. چند روزی بود گلاره بابت دوری از کاشان وخونواده ش دلتنگی می کرد.منتها کارهای موسسه ومشکلاتی که برای ایستگاه سینوپتیک وابسته به موسسه تو دیزین بوجود اومده بود نمیذاشت واسه رفتن به کاشان همراهیش کنم. برام سخت بود اما بلاخره خودمو قانع کردم تا تنها بفرستمش.کلی از بابا ومامان صفورا به خاطر این کوتاهی عذرخواهی کردم اما اونا با بزرگواری حرفی نزدن وحتی گلاره رو ملامت کردن که منو تو منگنه ی رفتن به این سفر قرار داده. خلاصه اینکه قرار شد آخر هفته بفرستمش.اما قبلش باید می رفتیم خرید.واسه عقدمون جز حلقه های ساده وسفید ست،یه قواره چادر عقد،قرآن وآینه وشمعدون چیز دیگه ای نخریده بودیم. عصری راهی مجتمع تجاری ای که کوروش آدرسشو داده بود شدیم.تو ترافیک گیر کرده بودیم که گلاره بازم شروع کرد. _حالا واجب بود حتما قبل رفتن خرید کنم؟من که به اندازه ی کافی لباس دارم. با یه اخم ساختگی گفتم:ببینم تو نمی خوای بی خیال شی؟حتما باید تا برسیم اونجا مثل پیرزنا به جونم نق بزنی؟ ریز خندید وگوشمو کشید.سریع واکنش نشون دادم. _آی این کارا چیه داری میکنی؟گوشم درد گرفت. با شیطنت ابرویی بالا انداخت. _حقته. _اِ اینجوریاس؟با شه پس اینم حقته. لپشو محکم کشیدم. _آخ خ خ بهراد داغونم کردی. به طرفش چرخیدم. _ببینم چی شد؟ روشو ازم گرفت ودستشو رو لپش گذاشت. _حالا اگه قرمز بشه چی کار کنم؟اصلا من با این اوضاع نمی یام خرید. دستمو گذاشتم زیر چونه ش و سرشو به سمت خودم چرخوندم. _دستتو بردار ببینم چقدر قرمز شده؟ خودشو عقب کشید وبا دلخوری گفت:مثلا اگه بردارم ردش از بین میره؟ مچ دستشو گرفتم واز رو صورتش برداشتم.نه مثل اینکه بدجوری لپشو کشیده بود. _آخ... دستم بشکنه عجب کاری کردم. زیر لب بلافاصله گفت:خدا نکنه. هرکاری کردم نشد اون لبخند ضایع رو از رو لبام جمع کنم.کلی با این حرف خوش به حالم شده بود وداشتم با دم نداشتم گردو میشکوندم. سایه بان جلوشو پایین کشید و تو آینه ش یه نگاه به صورتش انداخت. _تورو خدا نگاه کن چقدر خنده دار شدم. بهش یه نگاه گذرا انداختم.واقعا هم دیدن چهره ش که یه طرفه سرخ بود با نمک وخنده دار به نظر می رسید.بی اختیار خم شدم و اون یکی گونه شم بوسیدم.وحشت زده عقب کشید وخون با سرعت بیشتری زیر گونه هاش دوید. _وای بهراد چیکار داری می کنی؟آبرومون رفت. صدای بوق ماشین ها پشت سریم وادارم کرد حرکت کنم.با خنده گفتم:داشتم مشکل رو حل می کردم.نگاه کن حالا تموم صورتت قرمزه. سریع به سمت آینه چرخید.وبا دیدن چهره ش از خجالت سرشو پایین انداخت وتا رسیدن به مقصد هرچقدر هم که سر به سرش گذاشتم وباهاش شوخی کردم عکس العمل نشون نداد. به نظرم رسید اولین چیزی که باید حتما براش می خریدم پالتو بود.نمی دونم من زیادی واله وشیداش شده بودم یا اون واقعا اینقدر خوش تیپ بود که هرچی می پوشید بهش می اومد.یه پالتوی خاکستری تیره که دور یقه ش خز مشکی نرمی قرار گرفته بود وکمربند چرم مشکی ای هم روش بسته می شد خریدیم.البته از اون پالتوی سورمه ای کوتاه که دکمه هاش از سمت چپ بسته می شد هم نگذشتیم.واقعا بهش می اومد. گلاره با تردید گفت:این زیادی کوتاه نیست؟ یه نگاه دقیق بهش انداختم وسر تکان دادم. _نه تو که در هر صورت چادر سرت میذاری.پس کوتاهیش مهم نیست. احساس کردم می خواد یه چیزی بپرسه اما مردده.لبخند دلگرم کننده ای زدم وگفتم:چی تو اون سر خوشگلت میگذره؟زود تند سریع بگو. ریز خندید وبا خجالت سرشو پایین انداخت. _بهراد؟! یه جوری با ناز صدام کرد که نشد خریدارش نباشم. _جانم؟ لبشو گاز گرفت وبا تردید گفت:تو با چادر گذاشتن من...یعنی می دونی خب میگم شاید دوست نداشته باشی اما من... نتونست حرفشو برسونه وبا کلافه گی نفسشو تو سینه حبس کرد. دستمو رو بازوش گذاشتم وبه آرومی فشردم. _باور کن تو هر جوری که باشی واسه م عزیزی گلاره.با قدر دانی نگام کرد وچیزی نگفت.انگار با همین یه جمله بار سنگینی رو از رو شونه هاش برداشته بودم .می دونستم که اعتقاداتش چقدر براش اهمیت داره.اغراق نبود اگه اعتراف می کردم واسه من حتی اعتقاداتشم عزیز بود.

ادامه دارد ...
     
#59 | Posted: 13 Jan 2014 20:39

ابریشم و عشق 50
بعد خرید پالتو سراغ یه مغازه ی کفش فروشی رفتیم.اولین چیزی که چشمشو گرفت یه چکمه ی پاشنه بلند مشکی بود.
_ازش خوشت اومده؟
یه لبخند محو رو لبش اومد.
_قشنگه.
_همین؟!
شونه بالا انداخت ونگاهشو ازم گرفت.
باتعجب پرسیدم.
_نمی خوای امتحانش کنی؟
خندید.
_نه..عادت به همچین چیزی ندارم.
از فروشنده خواستم یه جفت از اونو بیاره.
_سایز پاشون چنده؟
به طرف گلاره چرخیدم تا ازش بپرسم.خیلی جدی گفت:دوست ندارم امتحانش کنم.
_خب واسه ی چی؟
_اینجوری زیادی بلند میشم وبا چادر خوب دیده نمیشه...نمیخوام مثل چوب رختی به نظر بیام.
پقی زدم زیر خنده و همینم بدجور عصبانیش کرد.با بدجنسی گفت:اصلا می دونی چرا نمی خوام بپوشمش؟
سرتکان دادم.
_چرا؟
_واسه اینکه اگه بپوشم قدم ازت بلندتر می شه...دوست داری همه بگن خانومه از همسرش بلندتره؟
ابرویی بالا انداختم ویه قدم عقب رفتم.نه دیگه قضیه حیثیتی شده بود.
_کی میگه با اینا ازم بلند تر میشی؟
فروشنده که گوشش به حرفامون بود بی هوا مداخله کرد.
_فکر نکنم خانوم.
نگاش به قد وبالای گلاره بود.کارد میزدی خونم در نمی اومد،بس که عصبانی بودم.مردک هیز وچشم چرون به چه حقی داشت سرتاپای اونو دید می زد؟
نگاه تند وتیزم صاف چشمای هیزشو نشونه رفت وباعث شد خودشو جمع وجور کنه.
زیر لب با خشم زمزمه کردم.
_سایز پات چنده؟
هنوزم بدجوری کفری بودم.گلاره با ترس سرشو پایین انداخت.
_سی وهشت.
فروشنده سریع یه جفت رو پیشخون گذاشت.با کمی مکث چکمه ها رو برداشتم وبه طرف گلاره گرفتم.
رو یه صندلی نشست تا اونا رو بپوشه.بی صبرانه پرسیدم.
_اندازه ی پات هست؟
_آره اما...
دستشو گرفتم وبلندش کردم.
_خب پاشو یکم راه برو ببین چطوره.
سرشو بلند کرد وچشم تو چشم شدیم.قبول داشتم که قدشو این پاشنه ها بلند کرده اما هنوزم هفت،هشت سانتی ازش بلندتر بودم.
داشت همینطور نگام می کرد.
_راه برو دیگه.
دستامو محکم گرفته بود ول نمی کرد.
_نمی تونم.
چشمام از تعجب چهارتا شد.
_چی؟!!
با خجالت سرشو پایین انداخت.ونگاهشو ازم دزدید.
_نمی تونم باهاشو راه برم بهراد.
به نظرم اومد خیلی از این موضوع ناراحت شده.تو دلم به خاطر اینهمه اصرار بی جا به خودم کلی فحش وبد وبیراه دادم.طفلی گلاره نمی خواست اینارو بپوشه ها.منه کله شق وادارش کردم.
واسه اینکه از اون حال وهوا بیرونش بیارم به شوخی گفتم:ولی خودمونیم با اینام حتی ازم کوتاهتری.یادت باشه رفتیم خونه یه اسفند واسه این قد رشیدم دود کنی مبادا شوهر نازنینت چشم بخوره.
دیدم یه لبخند محو کنج لبش نشست.اما حرفی نزد.به آرومی وادارش کردم رو صندلی بشینه.
_زود درشون بیار که واقعا عینهو چوب رختی شدی.
اینبار هرکاری کرد نتونست جلو خنده شو بگیره.منم پا به پاش خندیدم .تا از این خرید خاطره ی بدی تو ذهنش نمونه.اون چکمه های پاشنه بلند رو نخریدیم.دلیلی هم نداشت بخریمش.گلاره هرگز اونا رو نمی پوشید اما یه کفش پاشنه بلند مجلسی وشیک به سلیقه ی خودش خریدیم.که به نظرم رسید به زودی لازمش میشه.البته اگه جمیله خانوم به آقای دکتر بله می داد.
بعد خرید یک جفت چکمه ی بدون پاشنه، رفتیم سراغ خورده ریزهایی که با کلی خواهش وتمنا واصرار وادارش کرده بودم بخره.
تو یه بوتیک لباس مشغول خرید بودیم که گوشی گلاره زنگ خورد.ساک های خریدی که دستش بود رو ازش گرفتم واون با خیال راحت مشغول صحبت شد.
_الو سلام مامان...ممنون خوبم.شما چطورین؟...اونم خوبه.اتفاقا الان باهم اومدیم خرید...چیزی شده؟...چی؟!!مطمئنی؟!
اشک تو چشماش حلقه زد ویه قدم عقب رفت.ته دلم با این حرکتش خالی شد.
_چیزی شده گلاره؟!!
با بغض نالید.
_راست میگی مامان؟!...کی آخه؟
قلبم بی امان به قفسه ی سینه م می کوبید.پس چرا جوابمو نمی داد؟دستشو گرفتم وتکان دادم.
_چی شده؟خب به منم بگو.
دستی که تلفن همراهشو بالا گرفته بود پایین افتاد.
_بهراد،امیر.
صدام بی اختیار بالا رفت.
_امیر چی؟
اشکاش صورتشو خیس کرده بود وچونه ش می لرزید.یه لبخند قشنگ رو لبش نشست.

_حاجی رضایت داد.
نفسم تو سینه حبس شد.با ناباوری نگاش کردم.میون هق هق گریه ش با لبخند سر تکان می داد.خودمم نفهمیدم چطور با دستهایی که پر از ساک خرید بود اونو تو آغوشم گرفتم وهمزمان با گریه های بی صداش بغض کردم.
_باورت می شه بهراد؟...امیرو دیگه اعدام نمی کنن.
همه ی توانمو یکجا جمع کردم وزیر لب گفتم:خدایا شکرت.
انگار طناب دار رو از دور گردن من برداشته بودن.بعد از مدتها می تونستم یه نفس راحت بکشم وبه این فکر کنم دیگه همه چی تموم شده.
به خونه که رسیدیم گلاره این خبرو با شادی به مامان داد.اونم پا به پاش کلی اشک ریخت وخوشحالی کرد.منم به بهناز وکوروش ودکتر خبر دادم.می دونستم دادن این خبر باعث شادی اونا هم میشه.
اونروز بعد از مدتها لبخندهای واقعی واز ته دل رو، رو لبای گلاره دیدم.والبته اون حس قدردانی وسپاس که تونگاش بود وازش بی نصیبم نگذاشت.
با مرتضی تماس گرفتم وپیگیر ماجرا شدم.اونم گفت:خود حاجی بی خبر اینکارو کرده.گویا بعد برگشتن از تهران حسابی تو لاک خودش فرو رفته بود وحتی حاج خانومم کاری به کارش نداشته.دیگه حجره هم نمی رفت.ما که اومدیم کلید حجره رو داد دستم وازم خواست به جاش اونجارو بگردونم.می گفت دیگه توانایی نداره...این آخری هاااا کارش شده بود مدام یا سرخاک عماد بره یا تو اتاق اون خودشو حبس کنه.بلاخره هم بدون اینکه به ما چیزی بگه پیگیر رضایت شد ودیروز ناغافل جمعمون کرد وگفت رضایت داده امیرو اعدام نکنن.بعدشم تو یه تور زیارتی واسه کربلا ثبت نام کرده وقراره به زودی با حاج خانوم برن زیارت.نمی دونی همه مون چقدر از شنیدنش خوشحال شدیم.خداروشکراز وقتی رضایت داده انگاردلش وخونه ش باهم روشن شده.باورت نمیشه بعد شش ماه بلاخره صدای خنده تو اون خونه شنیده شد.
واسه شون واقعا خوشحال بودم.از خدا می خواستم به حاجی وخانومش صبر بده.با اینکه حاجی کم عذابمون نداد،بازم رفتارش قابل درک بود.مردی که، در اوایل دهی شصت زندگیش درست زمانی که احساس می کرد باید با وجود،داشتن پسری به جسارت وسرسختی عماد دست از کار وزحمت چهل ساله بکشه وباقی سالهای عمرشو ازدیدن تلاش وتکاپوی پسرش لذت ببره،حالا اونو نداشت.واین نداشتن یعنی زیر پا له شدن تمام اون سالها تلاش،یعنی به باد رفتن سرمایه ای به اسم عمر.یعنی حاجی مقدم پناهی که دیگه با مرگش از زبان ها می افتاد.اسم ورسمی که سالها واسه حفظش از جون ودل مایه گذاشته بود.
با شنیدن این خبر خوش گلاره دیگه بی قرار تر از همیشه بود.مجبور شدم اواسط هفته بفرستمش وخدا می دونه که از همون ساعات اول رفتنش چقدر دلتنگش بودم.
وقتی اونجور خوشحال وخندون ازم جدا شد یه لحظه دلم گرفت.یعنی جدایی مون واسه اون اصلا سخت نبود؟
شب که برگشتم وچراغ اتاقشو خاموش دیدم اعصابم بهم ریخت.حتی محبت های بیش از حد مامان هم نتونست جای خالیشو برام پرکنه.خونه بدون اون انگار داشت منو می خورد.
مامان واسه شام صدام زد.با ناراحتی گفتم:اشتها ندارم.
تو اتاق گلاره نشسته وبه صفحه ی لپ تاپم خیره بودم.تو این چند روز آخر مدام ازش عکس میگرفتم واون کلی به کارم می خندید ومی گفت:بذار یه چند روز این قیافه ی سیاه سوخته ی منو نبینی دلت روشن شه.
ومن اخم کرده وبادلخوری گفته بودم.
_برو خودتو مسخره کن.حق نداری به خانوم من بگی بالا چشمت ابروئه.
واون کلی به خاطر این حرفم خندیده بود ومن تو اوج سرخوشی هاش یه عالم بوسه ی ریز وپنهانی از موهاش ودستاش وصورت ظریف وکوچولوش گرفته بودم.اما حالا از اون خاطره فقط یه بغض آب نشدنی رو گلوم مونده بود.
_باز که نشستی وغمبرک گرفتی.
سرمو بلند کردم وتو چشمای خندون مامان خیره موندم.دستای تپلیشو به سمتم دراز کرد.
_پاشو بیا واسه ت کوفته تبریزی درست کردم.نخوری از دستت رفته هاااا...نترس گلاره هم تا چشم بر هم بزنی بر می گرده.
پیش خودم فکر کردم پس این چشم برهم زدن چقدر طولانی شده وتازه وقتی به این رسیدم که همش چندساعتی هم نمیشه از رفتنش میگذره،حسابی داغ دلم تازه شد.

دیگه حتی لقمه به لقمه ی شامی که مامان باعشق پخته بود.بدون گلاره،واسه م گلوگیرتر می شد وبا لیوان لیوان آبی که سر می کشیدم هم پایین نمی رفت.
تصمیم گرفتم در نبودش به چند تا کار باقی مونده م برسم.تا اینجوری لااقل بتونم دوریشو دووم بیارم وبا این وضع کنار بیام.
متاسفانه با استعفام از موسسه موافقت نشده بود.پس استخدامم تو سازمان هواشناسی خود به خود منتفی می شد. مشکل ایستگاه دیزین هنوزم حل نشده وچون گردنه ش بهمن گیر شده بود حالا حالا ها نمی شد به اونجا سرزد.واسه همین رفتم سراغ روانشناسی که دکتر شهشهانی بهم معرفی کرده بود.خانوم دکتر میلانی فر،که از قضا همشهری مامان هم می شد.
وقتی درمورد شرایط گلاره صحبت کردم واون ازم خواست مشکلات وعواملی که باعث بروز این واکنش ها شده رو توضیح بدم،تازه به این رسیدم که چیز زیادی از اون مشکلات نمی دونم.
_گلاره به اصرار خونواده ش با عماد مراوده شو جدی تر کرد.نامزدیشون وصیغه ی محرمیت یک ماهه ش یه جورایی برخلاف میل گلاره بود.اما به خاطر پدر ومادرش کوتاه اومد وخواست به عماد فرصت بده...یه نامزدی نا موفق وبدون شناخت.دنیای اونها با توجه به نبود پیش زمینه ی عاطفی تو گلاره از همون روزای اولم براش متفاوت واشتراک ناپذیر بود.عماد می خواست هرطور شده خواسته هاشو به اون تحمیل کنه.حتی دوست داشتنشو.واین گلاره رو که با تردید شروع کرده بود بیشتر مردد می کرد.رفتار نامناسب پدر شوهرش که از همون اولشم با این ازدواج مخالف بود ،مزید بر علت شد.تا این نامزدی رو بهم بزنه.اما عماد مخالفت کرد ودرگیری شون حتی به محیط کار گلاره هم کشید ودر نهایت وقتی عماد فهمید همه چیزو یه جورایی از دست داده،بهش تجاوز کرد.چون میخواست هرطور شده گلاره رو حفظ کنه.
دستام رو زانوم مشد.دکتر با کمی مکث پرسید.
_گلاره با این اتفاق چطور کنار اومد؟
_نمی دونم اصلا کنار اومد یا نه.اونقدر اتفاقات ریز ودرشت بعد این ماجرا واسه ش پیش اومد که انگار به نوعی این درد رو گذاشت کنار تا بتونه سرپا بایسته و از خونواده ش حمایت کنه.آخه امیر برادر کوچیکش با فهمیدن این ماجرا یه دعوای خیلی بعد با عماد داشت ومتاسفانه تو اون دعوا عماد فوت کرد.بعدم امیر دستگیر ومحکوم شد.پدر گلاره سکته کرد وخیلی اتفاقای دیگه.
_و اون هیچ وقت از این مسئله حرفی نزد؟
_نه تا وقتی که من همه چیزو فهمیدم.حتی الآنم پدر ومادرش از این موضوع چیزی نمی دونن.در واقع ترس از ریخته شدن آبروی خانوادگی ومشکلاتی که باهاش دست وپنجه نرم می کرد این فرصت رو ازش گرفت.
_وحالا بازتاب سرکوب شدن احساساتش در قبال اون موضوع،تو زندگی مشترکتون تاثیر گذاشته.
_دقیقاً
دکتر عینکشو رو بینیش جا به جا کرد.
_ببینید من از حرفاتون اینطور برداشت کردم که اون در مورد تجربه ی احساسی ناگواری که داشته تا حالا صحبتی نکرده.درسته؟
سرتکان دادم.
_بله.اون حتی وقتی به این موضوع اشاره میکنه خیلی سربسته حرف میزنه.خب من ازش انتظار ندارم در مورد جزئیات اون خاطره ی نفرت انگیز حرف بزنه اما...
دکتر بلافاصله صحبتم رو قطع کرد.
_اما باید انتظار می داشتین آقای صدر.همسرتون باید در موردش حرف بزنه.
سرمو پایین انداختم وسکوت کردم.واون برای توضیح بیشتر گفت:البته این باید هایی که ازشون حرف زدم به همین آسونی امکان پذیر نبوده.می دونم که شرایط تحمیل شده به همسرتون ونگرانی هایی که بابت مشکل برادرش داشته وادارتون کرده به مسائلی در ظاهر مهم تر بپردازین.
_خب من وقتی باهاش روبرو شدم که چند ماهی از این قضیه می گذشت.اونموقع از نظر اون مشکل امیر در اولویت قرار داشت.
یه لبخند محو رو لبم نشست.
_خوشبختانه اون مشکلم حل شد.خونواده ی عماد رضایت دادن.
_وحالا شما میخواین مشکل فراموش شده ونادیده گرفته شده ی همسرتون برطرف شه درسته؟
فقط سرتکان دادم واون ازم خواست تو اولین فرصت با گلاره مجدداًبهش مراجعه کنیم.تا اون راهی برای حل این مشکل پیدا کنه.بعد صحبت با دکتر میلانی فر انرژی وروحیه بیشتری گرفتم.
حالا دیگه می دونستم برگشتن گلاره به زندگی عادیش به همین راحتی ها هم نیست.حتی خیلی خیلی سخت تر از رضایت گرفتن از حاجی مقدم پناهه.پس با راهنمایی دکتر وآگاهی بیشتر تصمیم گرفتم تو این راه پر فراز ونشیب قدم بردارم.باید اینو قبول می کردم که تو این راه سرخوردگی ها،شکست ها،بی اعتنایی ها وحتی دلسرد شدن های زیادی رو باید به چشم خودم ببینم.
با گلاره از وقتی که رفته بود جز تو دو سه بار تماس کوتاه ویکی دو دقیقه ای نتونستم صداشو بشنوم.دست خودمم نبود.نمی تونستم صداشو بشنوم ودلتنگ نشم.
تماس با احسان شریفی شد آخرین کاری که تا قبل از اومدن گلاره انجامش دادم. وازش به خاطر زحمات زیادی که تو این مدت کشیده بود تشکر کردم. مصرانه خواستم حق الوکاله ش رو پرداخت کنم.که این موضوع رو به بعد محول کرد.گویا اونم از شنیدن خبر رضایت حاجی خیلی خوشحال شده بود.
ازش در مورد وضعیت امیر بعد از این پرسیدم که گفت:فکر کنم باید محکومیت قضاییشو که بین پنج تا نه ساله بگذرونه وچون امیر به سن قانونی نرسیده و نوع قتل یه جورایی عمدی نبوده با عدم سوسابقه ای که داره ورفتار خوبش تو زندان همه وهمه میتونه عاملی بشه که حداقل مجازات، یعنی پنج سال رو واسه ش در نظر بگیرن.که البته منم همه ی تلاشمو میکنم اینجوری بشه.

ازش تشکر کردم وبه سالهای با ارزشی از عمر امیر فکر کردم که باید تو زندون بگذره وبعد این سوال ذهنمو درگیر خودش کرد که چرا باید اصلا حکم نوجوونی مثل اون اعدام باشه؟تا کارش به رضایت وبعد هم پنج سال ناقابل پشت میله های زندان بکشه.
بلاخره این دوری چند روزه به پایان رسید وگلاره برگشت.از شب قبل که بی خواب رسیدن این لحظه بودم تا الآن که با چمدونش جلوم ایستاده بود ودندونهاش بازم از سرما بهم می خورد وگوشه ی چادرشو تو مشت گرفته بود حتی یه لحظه به این تصمیم شک نکردم که دیگه نمیذارم اینجوری ازم دور بمونه.
اشک تو چشمای دوست داشتتنیش حلقه زده بود وتموم تنش از هیجان این دیدار دوباره والبته سرما می لرزید.چاره داشتم وسط سالن پایانه ی مسافربری وجلو چشم صدها نفری که شاید شاهد این برخورد بودن بغلش می کردم ودلتنگی هامو با به مشام کشیدن عطر تنش، وهیجان ولزرش اونو با گرمای دویده زیر پوستم می گرفتم.
اما به جاش دست چپشو که به سمتم دراز شده بود گرفتم وفقط تونستم بگم.
_دلم برات تنگ شده بود.
یه لبخند قشنگ رو لباش نشست.
_کاشانم واسه من بدون تو کاشان نبود.
همین حرفش به اندازه ی هزار بارابراز دلتنگی وعلاقه ارزش داشت.
به خونه که رسیدیم،مامان با اسفندی که دود کرده بود جلو اومد وکلی قربون صدقه ی گلاره رفت.اونم با خوش رویی ومحبت جوابشو داد.بعد از اونم نوبت بهناز وجمیله خانوم ودرسا ودنیا بود.دکتر وداریوش وکوروش هم به گلاره تبریک گفتن.
مامان به مناسبت حل شدن مشکل امیر یه جشن کوچیک گرفته بود.واز قرار معلوم با حضور دکتر،ما یه مراسم ازدواج جالب ودیدنی در پیش داشتیم.از برخورد صمیمانه ی کوروش با اون ونگاههای عاشقانه ی دکتر وجمیله خانوم به هم ،کاملا می شد این موضوع رو برداشت کرد.
گلاره سریع به اتاقش رفت تا لباسشو عوض کنه.حتم داشتم با دیدن وسایلم تو اتاقش حسابی جا بخوره.از این تصور یه لبخند شیطنت آمیز رولبم نقش بست.خب چیکار کنم دست خودم نبود.هیچ جا به اندازه ی اون اتاق عطر گلاره رو نمی داد.
از اونجاکه بیرون اومد نگاه شیفته م بهش دوخته شد.یه سارافون صورتی با شلوار کتان سفید تنش بود که مثل دختر بچه ها معصوم نشونش می داد.از زیرسارافون یه بلوز سفید پوشیده بود ویه شال توسی خیلی روشن هم گذاشته بود.
با اشاره ی مامان اومد وکنارم نشست.حضورش واین نزدیکی بی تابم می کرد اما باید به خاطر جمعی که به افتخار اون تو این مهمونی شرکت کرده بودن دندون رو جیگر میذاشتم ودم نمی زدم.و این اصلاًکار ساده ای نبود.
شام رو در میان خنده وشوخی دکتر وکوروش خوردیم.وقتی بلاخره ساعت یازده آخرین سری مهمون ها یعنی بهناز وداریوش و دوتا دختر خواب آلودشون رفتن،یه نفس آسوده کشیدم.مامان که زیر نظرم داشت لبخند زد ومشغول جمع وجور کردن خونه شد.هرچقدر هم به گلاره اصرا می کرد بی خیال شستن ظرفها بشه یا لااقل اونارو تو ماشین ظرفشویی قرار بده،قبول نمی کرد.
دیگه داشتم حسابی کفری می شدم که با دستایی خیس وچهره ای خسته از آشپزخونه بیرون اومد.
_چرا اینجا نشستی؟برو بخواب...منم رفتم.شبت به خیر.
در که پشت سرش بسته شدهنوزم مثل آدم های مات ومبهوت به جای خالیش خیره بودم.این کجا رفت؟
خنده های ریز مامان باعث پرت شدن حواسم شد.به سمتش برگشتم واون ابرویی بالا انداخت.
_بدجوری گذاشت تو کاسه ت نه؟
همونجور بهت زده نگاش کردم وحرفی نزدم.
با خنده گفت:چرا اونجا نشستی منو نگاه میکنی؟پاشو برو دیگه.
به اتاق گلاره اشاره کرد.

ادامه دارد ...
     
#60 | Posted: 13 Jan 2014 20:40

_مگه نمی خوای دلتنگی هاتو برطرف کنی مادر؟
_گفت می ره بخوابه.
با حرص نفسشو فوت کرد.
_آخه اون الآن خوابش میگیره؟
_به خدا خودش گفت.
چشمای مامان گردشد.
_تو هم که حرف گوش کن...پاشو پسر هنوز مونده تا به فوت وفن این ناز کردن ها شناخت پیدا کنی.
خب حق داشتم زیاد رو حرفای مامان حساب نکنم.اون گلاره بود.مگه می شد به همین راحتی حرفا وعکس العمل هاشو تعبیر کرد؟
از جام بلند شدم.مردد یه دو سه قدم به سمت اتاقش برداشتم اما وسط راه مکث کردم.همینم باعث شد مامان کلافه دستی تو هوا تکان بده وبه سمت اتاق خودش بره.
ضربه ای به در اتاق گلاره زدم.
_بله؟
بی اختیار لبخند زدم.پس هنوز نخوابیده بود.
_می تونم بیام تو؟
خودش درو باز کرد.نگام به موهای پریشونش که صورت ریزنقش وظریفشو قاب گرفته بود خیره موند.یه قدم عقب رفت تا وارد شم.
پشت به من کرد ومشغول جا به جایی وسایلش شد.در اتاق رو پشت سرم بستم.واسه یه لحظه مکث کرد اما باز بی توجه به این کارم دوباره مشغول شد.
_ اونجا حسابی یخبندون بود.تو این چند روز فقط دوبار از خونه بیرون رفتم.یه بار واسه خرید نون،چون می ترسیدم مامان بره وخدایی نکرده بیفته دست وپاش بشکنه.یه بارم واسه ملاقات امیر رفتم.داداشیم سرما خورده بود.
پالتوی سورمه ای شو آویزون کرد.
_برفی نباریده بود اما هوا سوز داشت.
یه قدم به سمتش برداشتم.داشت ساعت مچیشو از دستش باز می کرد.
_دلم این روزا همش اینجا بود.انگاری از خونه م دور شده بودم.باورت نمی شه شب تو اتاق خودم خوابم نمی برد.
تکه ای از موهاشو انداخت پشت گوشش ودست از کار کردن کشید.به پنجره وتاریکی شب زل زد.
_این دو روز آخری خیلی بی قرار بودم.حال پرنده ای رو داشتم که تو یه قفس تنگ اسیره.
دستمو رو شونه ش گذاشتم.نگاهش به تصویر بی تاب من تو قاب شیشه ایه پنجره بود.به سمتم چرخید وتو چشمام منتظر زل زد.
نگاهم رو از اون دوگوی درخشان به سختی گرفتم وتک تک اجزای صورتش رو از نظر گذروندم ورو لباش مکث کردم.همون لب های کوچولوی خوش فرمی که قشنگ ترین لبخند هارو بهم می بخشید.همونی که وقتی دلخور بود آویزون می شد واینجوری بیشتر به چشم می اومد.همونی که وقتی هیجان زده می شد تند تند تکان می خورد وگاهی حتی می لرزید.
_اما من همه ی این روزهارو بی قرار بودم...حال پرنده ای رو داشتم که داره جون می ده وآخرین نفسش به دیدن وبوسیدن جفتش بنده.

لبامو رو لباش قرار دادم وبهش مجال عکس العمل ندادم.با عطشی سیراب نشدنی می بوسیدمش وبه این فکر می کردم که واقعا بوسیدن اون برای من زندگی دوباره ست.


دستامو دور شونه ش حلقه کردم واونو به سمت خودم کشیدم.قلبم چکش وار و پر هیجان به قفسه ی سینه م کوبیده می شد و داشت از جاش در می اومد.با عجله وبدون مکث از لب های شیرینش بوسه می گرفتم.انگار که واقعا فرصتی نمونده واین نفس که بیاد وبره واسه همیشه می میرم.

به نظرم رسید نفس کم آورده.چون عضلاتش زیر دستم سفت ومنقبض شد.ودست کوچیکش که رو قفسه ی سینه م قرار داشت بهش فشار آورد.انگار که بخواد هلم بده.

دلم می خواست به این واکنشش بی توجه باشم وبا نرمش وحوصله به خرج دادن این سد مقامو که جلوی بروز احساساتشو گرفته بشکنم اما...

فشار دستاش بیشتر وتن نبدارش سرد شد.سرشو عقب کشید ومجبورم کرد لبامو به سختی از رو لباش بردارم.تند وعصبی نفس نفس میزد وبا چشمای به اشک نشسته بهم زل زده بود.ناباور وبهت زده بهش خیره شدم وحلقه ی دستام شل شد.با انزجار پسم زد ودر حالیکه به سمت بیرون از اتاق می دوید دستشو جلوی دهانش گرفت.یه لحظه مات این عکس العملش شدم اما با دیدن اون که به سمت دستشویی می دوید از اتاق بیرون اومدم.

درو پشت سرش بست وصدای عق زدنش مثل پتک رو سرم کوبیده شد.عرق سردی رو پیشونیم نشست.با بی حالی تکیه مو به دیوار پشت سرم دادم ورو زمین سر خوردم.

********
چشم های من

این جزیره ها که در تصرف غم است.

این جزیره ها که ازچهارسو محاصره ست،

در هوای گریه های نم نم است.

گرچه گریه های گاه گاه من،

آب میدهد درخت درد را.

برق آه بی گناه من،

ذوب می کند

سد صخره های سخت درد را.

فکر میکنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند

پایتخت درد را.

**********
فصل چهارم) گلاره


اشکامو با پشت دست پاک کردم وبه تصویر خراب وداغونم تو آینه زل زدم.حتی مشت مشت آبی هم که به صورتم پاشیدم افاقه نکرد.نبض دو طرف گیجگاهم به شدت می زد ولبام می سوخت.

اون تصویر سیاه همش جلو چشام می اومد.اولش فقط بهراد بود وحس دلتنگی ای که وادارم کرد بی قرار وسردرگم تو اتاقم منتظرش بمونم.

موهامو باز کردم ودورم ریختم.اینکارمم به خاطر اون بود.چون بهراد دوست داشت منو اینجوری ببینه.ضربه ای که به در خورد ناخودآگاه تپش قلبمو بالا برد.نمی دونستم چی در انتظارمه فقط دلم می خواست بعد این چند روز دوری عذاب آور،خودمو بهش نزدیک تر از همیشه حس کنم.

درو که به روش باز کردم واسه چندلحظه با شگفتی بهم زل زد.یه قدم عقب رفتم تا وارد اتاقم بشه.اما اون بلاتکلیف ومردد ایستاده بود وکاری نمی کرد.رومو ازش گرفتم وبه ظاهر خودمو مشغول جابه جایی لباسام نشون دادم.اون با کمی مکث درو پشت سرمون بست.یه لحظه از این حرکتش جا خوردم.شایدم ترسیدم اما مگه نه اینکه خودمم همچین چیزی رو می خواستم؟

واسه همین مشغول صحبت شدم.از چیزای بی ربطی که شاید هیچ دلیلی واسه عنوان شدن نداشتن حرف زدم.می خواستم با صحبت کردن این استرس وهیجان رو کم کنم.

احساس می کردم داره بهم نزدیک میشه.عطر سرد وخوشبویی که زده بود تو مشامم پیچید ولبخند رو بی اختیار به لبم آورد.با خودم فکر کردم حتی دلم واسه به مشام کشیدن این عطرم تنگ شده بود.

بعد چی شد؟...نگاهم از توشیشه به چشمای بی تابش خیره موند ودستش رو شونه م قرار گرفت.منو به طرف خودش چرخوند.توچشماش دنبال همون حس دلتنگی می گشتم که نگاهشو ازم گرفت وبا کمی مکث به لبهام دوخت.حالا دیگه می دونستم چی در انتظارمه.نخواستم مانعش بشم.جملات قشنگی که به زبون آورد تپش های قلبمو بی قرار کرد.

وبعد دیگه بهم فرصت فکر کردن نداد.لبهای داغشو رو لبام گذاشت وبا میلی مهار نشدنی شروع به بوسیدنم کرد.

اولش با اینکه همراهی نمی کردم این ابراز احساست رو پذیرفته بودم وحتی میخواستم .اما وقتی نفس کم آوردم...وقتی حس کردم داره دنیا جلو چشام سیاه میشه.دیگه این نزدیکی رو نمی خواستم.ذهنم بی اختیار خاطره ی تهوع آور چندماه قبل رو جلو چشام آورد.

اینبار از پس پرده ی اشکی که دیدمو تار کرده بود عماد داشت منوبا خشونت می بوسید و هرچی به سینه ش فشار می آوردم که ولم کنه دست بردار نبود.

اون میخواست بهم حمله کنه.می خواست موهامو تو چنگش بگیره.می خواست مانتومو به زور از تنم در بیاره...گوشم از فریادهای بلند عماد سوت می کشید وبزاق دهانم به شدت ترشح کرده بود.احساس می کردم دارم محتویات معده مو بالا می یارم.

سرمو با وحشت عقب کشیدم.اما کسی که جلوم وایساده بود وداشت نگران وبهت زده نگام می کرد بهراد بود.دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اونو کنار زدم وبه طرف دستشویی دویدم.
وبالا آوردم محتویات معده مو با خاطراتی که تصور لحظه به لحظه ش انگار نمک رو زخم جوش نخورده م می ریخت.
سه روز بعد، من تو مرکز مشاوره ای بودم که بهراد از قبل واسه م وقت گرفته بود.البته خودشم باهام اومد اما اومدنش تفاوتی با نیومدنش نداشت.درست مثل روزهای قبل باهام سرد وسر سنگین بود.

یاد اون شب وحس تقصیری که دیگه رهام نکرد مدام آزارم می داد.

وقتی بی حال از دستشویی بیرون اومدم،بهراد بهم نزدیک شد وسعی کرد دستمو بگیره.اما من خودمو عقب کشیدم.

_گلاره حالت خوبه؟!

نمی دونستم باید چه عکس العملی در برابرش نشون بدم.من همه چیزو خراب کرده بودم.اشک تو چشمام جمع شد وزانوهام از شدت ضعف تا خورد.

کنارم رو زمین نشست.

_منو ببخش.نمی خواستم اذیتت کنم...یعنی...یعنی دست خودم نبود.باور کن.

نگاه خجالت زده مو ازش دزدیدم.اون داشت ازم عذرخواهی می کرد در حالیکه مقصر اصلی من بودم.

بغض به گلوم فشار آورد واشک های داغم صورتمو خیس کرد.زیر لب زمزمه وار گفتم:ناامیدت کردم.مگه نه؟

دستشو به طرفم دراز کرد تا رو شونه هام بذاره اما میون راه منصرف شد.

با یه لبخند محو وغمگین گفت:تو هر رابطه ای ممکنه اینجور چیزا پیش بیاد.گاهی بعضی صمیمیت ها ونزدیک شدن ها نتیجه عکس می ده.

حرفشو رد کردم.

_نه اینطور نیست.من خرابش کردم.

مصرانه جواب داد.

_ولی این من بودم که زیادی تند رفتم.

با بغض نالیدم.

_بهت گفتم هیچ وقت خوب نمی شم...گفتم نمی تونم...

سرشو کمی خم کرد تا چشم تو چشم بشیم.

_باید با یه روانشناس صحبت کنیم.رو این مشکل با نمی تونم ونمی شه ،نباید سرپوش گذاشت.باشه؟

من فقط تونستم سرتکان بدم و از اون شب بهراد ناخواسته ازم فاصله گرفت واین فاصله گرفتن باعث سرد شدن رابطه ی دوستانه ی بینمون شد.چراشو نمی دونستم اما درک می کردم که می خواد ازم دورباشه تا جلوی هر برخورد ناراحت کننده ای رو بگیره.

_گلاره پاشو نوبت ماست.

با صدای بهراد به خودم اومدم وازجام بلند شدم.نگام به در بسته ی اتاق دکتر میلانی فر بود که منشیش با لبخند بازش کرد ودعوتمون کرد وارد شیم.

فضای اتاق چیزی برخلاف تصورم بود.اولش اینطور به نظر می رسید که باید با یه میز بزرگ که دکتر پشتش نشسته وچندتا صندلی ویه سری تابلوی عجیب،غریب روبرو شم اما به جاش یه اتاق نورگیر وروشن با یه دست مبل چوبی که رو کش سبز کاهویی داشت، دیدم.والبته یه تابلو که تصویری از یک دشت پر از گلهای بابونه بود.

دکتر میلانی فر با دیدنمون ازجاش بلند شد وتعارفمون کرد رو یه مبل دونفره بشینیم.خودشم با فاصله نشست وبا لبخند مهربونی ازمون استقبال کرد.

اولش کمی استرس داشتم.نمی دونستم قضیه از چه قراره.وقتی هم که دکتر خواست بهراد تنهامون بذاره این ترس وفشار روحی بیشتر شد.

دکتر باآرامشی که تو صداش موج می زد وبه نوعی دعوتم می کردبه اینکه آروم وقرار بگیرم،گفت:با همسرتون قبلا یه دیدار کوتاه داشتم.طبق گفته هاشون فکر می کنم حدود دو ماهی می شه که ازدواج کردین درسته؟

سرتکان دادم.

_تقریباً

_این لبخند رو لباتون بهم میگه از ازدواجتون راضی هستین.

بدون هیچ مکث وتردیدی اعتراف کردم.

_من همسرمو دوست دارم.

_پس به خاطر اونه که الآن اینجایین.

سریع واکنش نشون دادم.

_نه بیشتربه خاطر خودمه.واسه داشتن یه زندگی خوب کنار همسرمهربون وبا گذشتی مثل بهراد، باید اینجا باشم.

_می تونین دلیلشو برام توضیح بدین.

_مطمئنم همسرم در مورد مشکلی که دارم با شما صحبت کرده.اینکه اون اتفاق بد باعث شد اینطور ناخواسته حتی جلوی اون جبهه بگیرم...ازتون میخوام کمکم کنین.من نمی خوام به اون روزای بدی که پشت سر گذاشتم فکر کنم.نمی خوام وقتی بهراد بهم نزدیک میشه همش عماد جلوی چشام بیاد.دلم می خوادرابطه من وهمسرم از اینی که هست گرم تر وصمیمی تر باشه.اما نمی شه.اون خاطره ی بد رهام نمی کنه،عذابم میده،باعث فاصله گرفتن من از همسرم میشه.نمی تونم پاسخ گوی ابراز محبتاش باشم.

بغض بی اراده رو گلم سنگینی کرد.

_این خیلی سخته که بخوام اعتراف کنم اما انگار حس زن بودنم رو از دست دادم.

_وابراز احساسات همسرت عذابت میده.

_نباید عذابم بده اما میده.اونم وقتیکه درکنار علاقه ی زیادم،بهش احساس دین می کنم.واین احساس وادارم می کنه گاهی جلوش جبهه نگیرم وعقب نشینی کنم...دوست ندارم اینجوری باشه.دلم نمی خواد ابراز علاقه ش بهم تحمیل شه.

سرمو پایین انداختم وبه لزرش بی امان دستام که با مشت کردن جفتشون سعی در پنهون کردنش داشتم،زل زدم.

_خاطرات اون بعد از ظهر لعنتی دست از سرم بر نمی داره.انگار با هر واکنش احساسی بهراد،اون صحنه های مزخرف می یاد جلو چشام.

_در مورد این موضوع با همسرتون صحبت کردین؟

_خواستم بگم اما نشد.

_ولی شما برای حل شدن این مشکل باید درموردش حرف بزنین.اینکه بدونه دقیقا چه اتفاقی واسه تون افتاده کمک بزرگی به بهبود رابطه تون میکنه.لااقل اینجوری اون خط قرمزهارو میشناسه وسعی میکنه تا موقعی که از لحاظ روحی درمان نشدین اونارو رعایت کنه.

به نرمی اعتراض کردم.

_اینکه توچشماش زل بزنم و در مورد جزءبه جزء بلایی که نامزد سابقم به سرم آورد حرف بزنم.اصلا کار آسونی نیست.لااقل این از من بر نمی یاد.

با احتیاط پرسید.

_می تونین در موردش با من صحبت کنین؟!

با تردید بهش خیره شدم.اون قابل اعتماد بود ومن دلم می خواست حرف بزنم.اما بغض رو گلوم مانع می شد.
سکوت پنج دقیقه ایم دکترو وادار کرد باقی صحبتمون رو به جلسه ی بعد موکول کنه تا اینجوری حداقل منم آمادگی لازم رو واسه بیان حرفای ناگفته م پیدا کنم.
از مرکز مشاوره که بیرون اومدیم بارش برف شدید تر شده بود.اواسط بهمن ماه وهوا واقعا سرد بود.نگاهمو به آسمون خاکستری بالای سرم دوختم.دونه های سفید برف رو مژه هام نشست ودیدمو تار کرد.بی اراده چشمامو بستم وبی اعتنا به بغضی که هنوزم آب نشده بود لبخند زدم.مدتها می شد که نسبت به دنیای اطرافم بی تفاوت برخورد می کردم وحالا...

شاید بهتر بود به قول سهراب چشم هارو می شستم وجور دیگه ای می دیدم.

بهراد در ماشین رو واسه م باز کرد.

_سوارشو تا سرما نخوردی.

ادامه دارد ...
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ابریشم و عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites