تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#1 | Posted: 11 Jan 2014 18:03
درود بی پایان

درخواست ایجاد تایپیک در تالار : خاطرات و داستانهای ادبی رو دارم

نام رمان : برایم از عشق بگو


windows screen capture
نوشته:باران.ش

خلاصه رمان: داستان با به هم رسیدن ترنج و ارشیا آغاز میشود ولی کم کم ترنج و ارشیا به حاشیه می روند و ماکان به عنوان نقش اصلی داستان در مرکز توجه قرار می گیرد. ماکان شر و شیطان به دنبال نیمه گمشده اش همه جا سرک کشیده و تقریبا از پیدا کردن ان ناامید شده است که به صورت خیلی اتفاقی با دختری رو به رو میشود در حالی که نمی داند او قرار است بعدا به نیمه گمشده اش تبدیل شود. ولی ماکان برای رسیدن به او باید تغییر کند باید خودش را بسازد تا لایق ان دختر شود او تمام تلاشش را می کند ولی....

تعداد صفحات بیش از ۶ صفحه




بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#2 | Posted: 12 Jan 2014 05:50
فصل اول / از سری رمانهای عاشقانه

در که باز شد صدای دست و سوت سالن را پر کرد. ارشیا و ترنج به جمعیتی که توی سالن و پذیرایی جمع شده بودند با تعجب نگاه کردند.
ماکان کنار در دست به سینه ایستاده بود و با لبخند پهنی هر دو را برانداز می کرد. وقتی نگاه متعجب ان دو را دید با بدجنسی گفت:
چیه بابا. باز خوبه گفتم اینجا چه خبره.
ارشیا به جمع لبخندی زد و به ماکان گفت:
حسابت و می رسم این همه آدم و چه جوری جمع کردی تو این یک ساعت؟
ماکان با خنده گفت:
باید به روح گراهابل یه فاتحه ای نثار کنم. خوب اختراعی کرده.
ترنج خجالت زده به جمع سلام کرد. وضع ارشیا از او هم بدتر بود. با همه احوال پرسی کرد و گوشه ای نشست. مهرناز خانم با هیجان به طرف ترنج رفت و در حالی که گونه اش را می بوسید گفت:
قربون عروس گلم برم که این همه خجالتیه.
ترنج بیشتر سرش را پائین انداخت. مهرناز خانم دست ارشیا را که با چند مبل فاصله نسبت به ترنج نشسته بود گرفت و نشاند کنار ترنج و گفت:
چرا غریبی می کنین با هم.
بعد کمی عقب تر ایستاد و رو به سوری خانم گفت:
وای سوری جون ببین چقدر به هم میان.
سوری خانم هم قطره اشک مزاحمی که توی چشمش جمع شده بود را گرفت و با حرکت سر تائید کرد. می ترسید حرفی بزند و اشکش سرازیر شود.باورش نمی شد دختر کوچکش دارد عروس می شود. نفر بعد آتنا بود که به طرف ترنج رفت و گونه اش را بوسید و تبریک گفت:
بعد هم آقا مرتضی و مسعود. عماد هم خنده کنان کنار گوش ارشیا گفت:
منتظر تلافی تیکه هایی که به من انداختی باش.
ارشیا هم همانطور ارام گفت:
حواست باشه هنوز چند روزی تا عروسی مونده ها کار ی نکن به طرز ناگهانی به هم بخوره.
ترنج بلند شد که ارشیا آرام گفت:
کجا؟
می رم چادرم و عوض کنم.
ارشیا لبخند زد و گفت:
زود بیا.
ترنج هم لبخند زد. اگر هم می خواست دیگر نمی توانست از ارشیا دور باشد سه سال مگر کم بود که حالا هم بخواهد از او دوری کند. سریع به اتاقش رفت و لباس عوض کرد. بعد هم وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند خدا بالاخره مزد صبرش را داده بود. بی معرفتی بود یک تشکر کوچک از او نمی کرد. چادر سفیدش را سرش کرد و از پله پائین رفت. مهرناز خانم با دیدن او کل کشید و باعث شد ترنج رنگ صورتش ارغوانی شود. ارشیا به مادرش آرام گفت:
مامان بسه این کارا چیه؟
مهرناز خانم گفت:
بذار پدر بشی اونوقت می فهمی پسر داماد کردن چه حسی داره. قربون عروس نازم برم.
ترنج خیلی آرام و خانمانه وارد جمع شد. ماکان داشت از جمع پذیرائی می کرد. سبد میوه را گذاشت روی میز و نشست روی مبل و با لب و لوچه ای آویزان گفت:
آقا قبول نیست ما جا موندیم.
بعد رو به سوری خانم که داشت می خندید گفت:
مامان باید برا من همین فردا زن بگیری. من این حرفا حالیم نیست.
مسعود هم خنده کنان گفت:
چی شد؟ چی شد؟ تو که دیروز یه حرفای دیگه ای می زدی
ماکان با چشم های گرد شده گفت:
دیروز؟ من غلط بکنم بابا. حافظه تون خرابه ها. این حرفا مال پارسال بود. من چیم از این ارشیا کمتره که نباید زن بگیرم همون که گفتم.
بعد رو به مهرناز خانم کرد و گفت:
مهرناز خانم از اون دخترایی که برای ارشیا تو آب نمک خوابوندی هر کدوم و که شما بگین من همین امشب می گیرم.
مهرناز خانم در حالی که همراه جمع می خندید گفت:
چشم عزیزم همین فردا شب قرار می ذارم بریم خواستگاری.
عماد گفت:
ماکان اشتباه من و ارشیا رو تکرار نکن برادر من.
آتنا مشتی به بازوی عماد کوبید و حرصی ساختگی را توی صدایش ریخت :
کدوم اشتباده؟
ارشیا نگاه پر شوقی به ترنج انداخت و گفت:
من که اصلا پشیمون نیستم تازه سر عقل اومدم.

ماکان رو به عماد گفت:
خیلی بی معرفتی از این ارشیا یاد بگیر.
عماد بازویش را گرفت و گفت:
این هنوز داغه نمی فهمه چه بلایی سرش اومده دو روز دیگه می بینمش.
اتنا مشت دیگری به بازوی عماد زد و بعد رو به پدرش گفت:
بابا جون من پشیمون شدم. عروسی رو به هم بزنین.
جمع فقط می خندید. ارشیا به ترنج چشم دوخته بود که خنده هایش باعث میشد یک گونه اش چال بیافتد. خودش هم نمی دانست چرا دلش می خواهد روی آن چاله کوچک را ببوسد.
ماکان سرفه ای کرد و گفت:
بعضی ها مواظب باشن غرق نشن.
ارشیا نگاه خجالت زده اش را از ترنج گرفت و باعث خنده جمع شد. مسعود که دید این دو تا تازه به هم رسیده و هنوز حرف هایشان را نزده اند رو به ترنج گفت:
بابا جان بلند شو برو اتاقت با ارشیا حرفاتون و بزنین.
و مرتضی اضافه کرد:
تو رو خدا این بارم دیگه دعوا نکین یکی تون گریه زاری راه بندازه اونم قهر کنه بره.
ترنج و ارشیا هر دو به هم نگاه کردند و خندیدند. ترنج همانجور که سرش پائین بود گفت:
اون دفعه سوتفاهم شد.
خوب بابا جون پاشین برین دیگه.
ترنج بلند شد و ارشیا هم پشت سرش راه افتاد و از پله بالا رفتند. چقدر این بار کنار هم بودنشان فرق داشت. انگار با یک جهش از روی شکاف عمیقی که بینشان افتاده بود پریده بودند.
ترنج در اتاقش را باز کرد و به ارشیا گفت:
بفرما تو.
ارشیا نگاهش را توی اتاق چرخاند و بعد نگاه کردن به صندلی روی تخت نشست و گفت
از اون صندلی خاطره خوبی ندارم.
ترنج لبخند زد و کنار ارشیا با فاصله نشست.ارشیا ترنج را صدا کرد:
ترنج؟
ترنج نگاهش را چرخاند و ارشیا را نگاه کرد:
یک خواهش ازت داشتم نه نگو.
ترنچ پر سوال نگاهش کرد.
چی؟
ارشیا چهار زانو روی تخت نشست و به ترنج گفت:
بشین اینجا.
و به مقابل خودش اشاره کرد. ترنج با تردید نشست. ارشیا با لبخند نگاهش کرد گفت:
چیزی رو که می گم تکرار کن.
ترنج با خجالت گفت وارشیا آرام گفت:
قبلتَ
ارشیا نفس عمیقی کشید و دست دراز کرد و انگار که بخواهد به شی مقدمسی دست بزند دست ترنج را گرفت.
قلب ترنج به سرعت می تپید و انگار می خواست از سینه اش بیرون بپرد این احساس خوب را باور نداشت. ارشیا دست ترنج را نوازش کرد و گفت:
باور کنم تو مال خودم شدی.ترنج میشه نگام کنی؟
ترنج با شرم سرش را بالا آورد. ارشیا به چشمهای ترنج که از شرمی دخترانه پوشانده شده بود لبخند زد و گفت:
از این به بعد دیگه حق نداری نگام نکنی.
بعد دست ترنج را رها کرد و چادرش را روی شانه هایش انداخت. به شالش اشاره کرد و گفت:
اجازه میدی؟
ترنج چیزی نگفت و سرش را پائین انداخت. ارشیا دست زیر چانه ترنج گذاشت و صورتش را بالا آورد و گفت:
فکر نکنی بخاطر این محرمیت خوندم بین خودمون. دیگه نمی تونستم با شوق نگات نکنم می دونم که تو هم دوست نداری نامحرمی اینجوری نگات کنه. فقط برای همینه. وگر نه قول می دم تا زمان عروسی نه بهت دست بزنم نه تو حجابتو برداری.
ترنج لبخند زد و گفت:
هیچ وقت همچین فکری نکردم.
پس اجازه میدی؟
ترنج با کج کردن گردنش قبول کرد. ارشیا با ارامش شال سفید ترنج را از سرش باز کرد. ترنج موهای بلندش را با یک گل سر بالای سرش جمع کرده بود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#3 | Posted: 12 Jan 2014 05:50
ارشیا با خوشی نگاهش می کرد.نه با ترنجی که قبلا دیده بود فرق داشت. خیلی هم فرق داشت. نمی دانست چرا ولی ترنجی که او به یاد می اورد این همه زیبا نبود.نمی دانست شاید هم همان ترنج بود و او چون دوستش داشت به چشمش این همه زیبا می امد. چقدر این حالت مورب چشمانش را دوست داشت. و ان مردمک ها ی دو رنگ. ترنج دست برد و گل سرش را باز کرد. موهایش روی شانه اش ریخت و باعث شد ارشیا نفس عمیقی بکشد. موهای ترنج مثل سابق یک طرف پیشانی اش را پر کرده بود و کم کم داشتند روی چشمش سر می خوردند.ارشیا دست دراز کرد و موهای ترنج را از روی چشمش کنار زد و گفت:
پس هنوزم موهاتو این مدلی میزنی؟ بازم مامانت و حرص می دی پس.
ترنج خندید و روی یک گونه اش چال افتاد. ارشیا خودش هم نفهمید کی خم شد و گونه ترنج را بوسید. بعد به حالت شوخی شانه اش را بالا انداخت و خندید.ترنج هم خندید و ارشیا این بار او را در آغوش کشید.شاید نیم ساعت یا بیشتر گذشته بود که کسی به در اتاق ترنج زد:
حرفاتون تمام نشد؟
ماکان بود. ترنج شالش را روی سرش انداخت. هنوز از ماکان خجالت می کشید.
بیا تو داداش.
ارشیا و ترنج رو به روی هم روی تخت نشسته بودند. ماکان وارد اتاق شد و با لحن شوخی گفت:
اینقدر حرف می زنین بعدا حرف کم می یارین.
ارشیا ابروهایش را بالا برد و گفت:
شما نگران حرف زدن ما نباشین.
ماکان چانه اش را خاراند و گفت:
راست میگی تا این لیمو شیرین پر حرف هست کی حرف کم میارین؟
ترنج با اعتراض گفت:
من پر حرفم؟
ماکان امد جواب بدهد که ارشیا گفت:
آقا ماکان حواست باشه از این به بعد با خانم من درست صحبت کنی.
ماکان پخی زیر خنده زد و با همان حال گفت:
اوهوک کی میره این همه راهو.
ارشیا با وجود اینکه خنده اش گرفته بود سعی کرد قیافه جدی اش را حفظ کند:
من می رم تو هم به وقتش میری.
بعد رو به ترنج گفت:
ترنج عزیزم پاشو بریم پائین.
ماکان با دهان باز به ارشیا نگاه کرد و گفت:
می بیننم که خیلی زود جو گرفتت. سگ ادم و بگیره جو نگیره.
بعد هم رو به ترنج گفت:
عزیزش پاشو برو پائین من با ایشون کار دارم.
ترنج با خجالت از اتاق خارج شد. که ماکان بلند زیر خنده زد
وای ارشیا تریپ لاو اصلا بت نمی اد.
ارشیا بلند شد و خیلی جدی گفت:
توقع نداشتی که این حرفا رو به تو سبیل کلفت بزنم. من که مثل بعضی ها نیستم که این حرفارو برای هر کی رسیدم خرج کنم.
ماکان پرید و دهان ارشیا را گرفت
هی جون مادرت چه خبرته؟
ارشیا ابرویی بالا انداخت و دست ماکان را از جلوی دهانش کنار زد و گفت:
از این به بعد هر چی گفتم می گی چشم وگر نه لیست دوست دختراتو برای ترنج ردیف می کنم.
ماکان ارشیا را هل داد و گفت:
نامرد بذار لااقل خواهرمو عقد کنی بعد برا من قیافه بگیر.
ارشیا خیلی خونسرد رفت طرف در و گفت:
همینی که هست.
و از در اتاق خارج شد. وقتی از پله سرازیر شد با شوق به ترنج که درست روبروی او نشسته بود خیره شد. بهتر بود ماجرای محرمیت را مطرح می کرد تا هم خودش و هم ترنج راحت تر باشند. با ورودش به سالن مهرناز خانم دوباره کل کشید و این باعث شد تا ترنج دوباره شرم زده شود. ولی ارشیا این بار با سرخوشی خندید و کنار ترنج نشست.
همه پیشنهاد ارشیا را قبول کردند. چون چیزی به عروسی آتنا نمانده بود و فرصتی برای عقد نبود. قرار شد تا بعد از محرم که فرصتی پیش بیاید و مراسمی بگیرند فعلا یک محرمیت ساده بخوانند تا آنها راحت باشند.
روز شنبه بود و ترنج داشت می رفت دانشگاه با ارشیا قرار گذاشته بودند کسی از نامزدیشان با خبر نشود. صبح ارشیا تماس گرفته بود و به ترنج گفته بود صبر کند عصر می اید دنبالش.
سر ساعت ارشیا امد. ترنج وسایلش را روی صندلی عقب گذاشت و خودش جلو سوار شد:
سلام استاد.
ارشیا نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
روز بخیر خانم اقبال.
بعد با لحن بدجنسی گفت:
می گم خانم اقبال بد نشه سوار ماشین استادت شدی؟
ترنج خیلی خونسرد گفت:
من سر بلوار پیاده میشم با تاکسی میام.
چی؟ خل شدی؟
خوب ارشیا جان. اگه قراره کسی نفهمه ما نامزد کردیم خوب باید مواظب باشیم من جلوی در از ماشینت پیاده شم همه می فهمن یه خبری هست.
بعد هم ریز ریز خندید و گفت:
این بار می گن آقای مهرابی دو تا زن گرفته.
ارشیا با تعجب به ترنج نگاه کرد و گفت:
جریان چیه؟
آخه تو دانشکده شایعه شده تو با خانم منصوری نامزد کردی.
ارشیا محکم روی ترمز کوبید که اگر ترنج کمر بند نبسته بود حتما با سر توی شیشه رفته بود.
چی گفتی؟
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت
نگران نباش تو سومین نامزد خانم منصوری هستی. بدبخت شوهر نداره بچه ها هی براش شوهر دست و پا می کنن.
ارشیا سری تکان داد و گفت:
امان از دست شما دخترا. من اصلا نمی دونستم خانم منصوری مجرده.
ترنج در حالی که سعی میکرد لحنش بی تفاوت باشد گفت:
پس برای چی اون روز سوارش کردی؟
ارشیا که ازلحن پر حسادت ترنج که خیلی هم سعی می کرد بی خیال باشد خنده اش گرفته بود گفت:
بابا بنده خدا گفت منو تا سر بلوار می رسونی منم گفتم باشه. ولی بش نمی خوره مجرد باشه.
سی و خورده ای داره.
اوه تازه از منم بزرگتره؟
ترنج با اخم ساختگی گفت:
اگه کوچیک تر بود اونوقت چی؟
ارشیا دست ترنج را گرفت و بوسید و گفت:
هیچی بازم می اومدم التماس خودت می کردم زنم شی.
ترنج خندید و باز چال گونه اش معلوم شد. ارشیا با جدیت گفت:
سعی کن کمتر اینجوری بخندی چون من از کنترل خارج میشم امکان داره هر کار بکنم.
ترنج بیشتر خندید و ارشیا دستش را بوسید.
ای وای ارشیا همین جا نگه دار من پیاده میشم.
ارشیا نگه داشت و گفت:
ولی اینجوری نامردیه که. من با ماشین برم تو با تاکسی.
ای بابا نزدیک یک سال و نیمه دارم این راهو می رم. اشکال نداره.
و پیاده شد. وقتی داشت وسایلش را بر می داشت ارشیا گفت:
تا چند کلاس داری؟
من تا شیش.
با اتوبوس بیا سر اولین ایستگاه پیاده شو من خودم میام دنبالت.
ترنج نیم نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:
نه خودم می ام.
فدای ناز کردنت. نه وایسا خودم میام
باشه.
من منتظر میشم تو سوار شی پشت سرت میام.
ترنج با لبخند سر تکان داد و گفت:
خداحافظ
ترنج جلوی دانشکده از تاکسی پیاده شد و پشت سرش ارشیا رسید و با اخم هایی در هم کشیده وارد پارکینگ شد. ترنج کمی معطل کرد و وقتی ارشیا به او رسید با لبخندی بدجنس بلند سلام کرد:
سلام استاد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#4 | Posted: 12 Jan 2014 05:50
ارشیا در حالی که داشت لبخندش را کنترل می کرد با سر جوابش را داد و زود رفت.
ترنج دوید طرف کلاسش تا مهتاب را پیدا کند. مهتاب هنوز نیامده بود.شنبه ها صبح کلاس نداشتند. و مهتاب احتمالا هنوز نرسیده بود. چادرش را برداشت و تا زد همان موقع مهتاب وارد شد.
ترنج وسایلش را رها کرد و پرید و مهتاب را بغل کرد. مهتاب با تعجب گفت:
وای ترنج یعنی اینقدر دلت برام تنگ شده بود.
ترنج دست مهتاب را کشید و گفت:
یه خبر دست اول درباره مهرابی.
مهتاب با شنیدن نام مهرابی انگار که سری ترین پرونده های ناسا و سیا را قرار است بشنود چشمانش را گرد کرد و دنبال ترنج رفت. ترنج چندبار اطرافش را پائید تا اینکه حرص مهتاب را در اورد:
ترنج خفه ات می کنم میگی یا نه؟
خوب الان می گم....ارشیا ....یعنی ....آقای مهرابی نامزد کرده؟
مهتاب هیجان زده بالا و پائین پرید
دروغ میگی. با کی؟ وای زود بگو.
ولی بعد زیر زیرکی خندید و گفت:
خودمونیم بعضی ها بفهمن می ترکن.
ترنج جدی شد و پرسید:
کیا؟
مگه مهمه
بله که مهمه.
حالا بگو با کی نامزد کرده؟
با من. حالا بگو کیا از ارشیا خوششون میاد.
مهتاب که فکر کرده بود ترنج شوخی کرده گفت:
بی مزه. تانگی نمیگم.
چیو نگم خنگ گفتم دیگه با من.
چشمهای مهتاب از این گردتر نمی شد.
ترنج به جون مهتاب اذیتم نکن.
به خدا به جون مامانم راست می گم.
مهتاب پرید و ترنج را بغل کرد.
وای ترنج مبارکه.

بعد دوباره از او جدا شد و دوباره بغلش کرد.
چکار می کنی دیوونه می خوای همه بفهمن؟
مگه نمی خوای شیرینی بدی؟
نه بابا نمی خوام کسی بفهمه هنوز عقدم نکردیم که.
مهتاب پکر شد.
چرا آخه؟
خودت که بچه ها رو می شناسی حالا من هر نمره ای بگیرم می گن پارتی داشته.
مهتاب سری تکان دا د و گفت:
چقدر یهویی.
ترنج خندید و گفت:
خیلی هم یهویی نبود.
باید برام تعریف کنی زود باش.
اوه خیلی طولانیه بیا بریم که الان استاد میاد.
پس بگو چرا اینقدر بی خیال بودی. ای نامرد.
ترنج خندید و هر دو وارد کلاس شدند.
راستی نگفتی کیا چشمشون دنبال شوهر عزیز منه.
مهتاب ریز ریز خندید و گفت:
اصلا بت نمی اد غیرتی بازی در بیاری.
اسماشونو بگو تا ببینی چه به روزشون میارم.
اوه اوه خون ریزی توش نباشه.
نه بابا. زود بگو.
لیلا کاتب و هدیه محسنی.
ترنج لب هایش را جمع کرد و گفت:
دارم براشون.
کلاسش تازه تمام شده بود که برایش اس ام اس رسید:
چه خوش خیال است، فاصله را می گویم، به خیالش تو را از من دور کرده
نمی داند جای تو امن است ، اینجا در دل من
لب ترنج به لبخند عمیقی باز شد. دلش جوری شد. ولی هیچ اس ام اس عاشقانه ای نداشت که برای ارشیا بفرستند. دست به دامن مهتاب شد.
مهتاب یه دونه از اون عاشقانه ها بده زود باش ضایع شدم.
مهتاب هم که انگار هول شده بود گفت:
وای منم ندارم.
بعد یهو بلند شد و داد زد:
بچه ها یه مورد اورژانسی هر کی اس عاشقانه داره رو کنه.
ادمی بود که به طرف گوشی اش شیرجه می رفت از هر طرف داشت صدای خواندن می امد ترنج گیج شده بود.
مهتاب به همه می گفت بفرستین برای من زود زود.
به دقیقه نرسید که سیل اس ام اس به گوشی مهتاب جاری شد. حالا بچه ها کنجکاو شده بودند که مهتاب برای چه کسی می خواهد اس عاشقانه بفرستد.
مهتاب هم خیلی خونسرد گفت:
خوب خرا واسه دوست پسرم دیگه
و چشمکی به ترنج زد. دو تایی کله هایشان را تو موبایل مهتاب کرده بودندو داشتند پیام ها را می خواندند.
که ترنج گفت این خوبه بفرست وقت ندارم بنویسم.
مهتاب هم سریع فرستاد.ترنج هم فرواردش کرد:
هر چند تنهایی را دوست ندارم. اما دوست دارم در قلب تو تنهای تنها باشم.
زیرش هم توی پرانتز نوشت:
خانم منصوری کجاست؟
و ریز ریز خندید.ارشیا به ثانیه نکشید جواب داد:
همین الان دفتر گروه بودم. درخواست دادم اتاقم و عوض کنن.
کلاس که تمام شد داشتند وسایلشان را جمع می کردند که موبایل مهتاب زنگ خورد. مهتاب نگاهی اخم الود به شماره اش انداخت و به ترنج گفت:
وسایل منو هم می بری ؟
ترنج با سر جواب مثبت داد و گفت:
آره.
مهتاب با اخم هایی در هم کشیده موبایلش را جواب داد:
بله؟
و به سرعت از کلاس خارج شد. ترنج از عکس العمل مهتاب تعجب کرده بود. تا حالا اینقدر او را جدی ندیده بود. وسایل هر دو را برداشت و از کلاس خارج شد.


مهتاب انتهای راهرو داشت با تلفنش صحبت می کرد و از حرکات و رفتارش کاملا معلوم بود کلافه و عصبی است. ترنج دیگر نایستاد و رفت سمت کلاس بعدی.
استاد نزدیک بود بیاید که مهتاب با قیافه ای در هم وارد کلاس شد. ترنج یک لحظه نگران شد.
مهتاب چی شده؟
مهتاب موبایلش را چپاند توی جیب کیفش و در حالی که تکیه می داد آه کشید و گفت:
هیچی.
ترنج باز هم قانع نشد.
برای مامانت اتفاقی افتاده ؟
مهتاب به ترنج لبخند زد:
نه. ولی احتمالا برای من بیافته.
ترنج با تعجب خواست بپرسد یعنی چه؟ که استاد وارد کلاس شد و حرفش ناتمام ماند. تا آخر کلاس هم فرصتی پیش نیامد تا از مهتاب چیزی بپرسد. مهتاب همچنان توی فکر بود و معلوم بود اصلا حواسش به درس نیست.ترنج هم حسابی توی فکر رفته بود. مهتاب بهترین دوستش بود. نمی توانست در مورد رفتارش بی خیال باشد.کلاس که تمام شد ترنج وسایلش را جمع کرد و به مهتاب که داشت با سستی وسایلش را توی کیفش می گذاشت خیره شد. وقتی کارش تمام شد. دست مهتاب را گرفت و گفت:
مهتاب مگه من بهترین دوستت نیستم؟
مهتاب غمگین نگاهش کرد.
چرا.
پس چرا به من نمی گی چی شده.
مهتاب آهی کشید و کوله اش را انداخت و به طرف در رفت. ترنج هم به دنبالش راه افتاد. هر دو در سکوت و شانه به شانه از پله ها پائین رفتند که مهتاب گفت:
بت می گم ولی الان باید برم بیرون.
صبر کنم برات؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#5 | Posted: 12 Jan 2014 05:51
مهتاب لبخند زد:
نه جایی کار دارم باید تنها برم.
بعد هم آه غمگینی کشید و راهش را به طرف خوابگاه کج کرد. ترنج چند دقیقه ای رفتنش را نگاه کرد و او هم به طرف در اصلی رفت.
تا تمام شدن کلاس هایش ارشیا را اصلا ندیده بود و همان طور که قول داده بود سر اولین ایستگاه پیاده شد. ارشیا هنوز نیامده بود هوا داشت تاریک می شد.ترنج با نگرانی به اطراف نگاه کرد. ایستگاه اول جای خلوتی بود. که زیاد کسی پیاده و سوار نمی شد. ماشین ها با سرعت رد می شدند و بعضی هاشان برای ترنج بوق می زدند. وقتی خون ترنج به جوش آمد ارشیا رسید. ترنج با حرص وسایلش را گذاشت روی صندلی عقب و با اخم سوار شد. ارشیا دستش را گرفت جلوی جشمانش و گفت:
شرمنده می دونم دیر کردم.
ترنج نگاهش را چرخاند طرف خیابان و چیزی نگفت. ارشیا کوتاه نیامد دست دراز کرد و دست ترنج را گرفت.
ترنج خانم. گلم. خوب بذار بگم چی شده.
ترنج نگاهش را از خیابان گرفت و به رو به رو خیره شد. هنوز اخم هایش توی هم بود. صدایش ناراحت بود:
یه ربعه اینجا وایسادم از سرما یخ زدم. دلم اومد تو حلقم بس که هر ماشینی که رد شد بوق زد برام.
خدا ارشیا رو بکشه که ترنج خانم و اینقدر معطل کرده.
ترنج زیر لب گفت
خدا نکنه.
ارشیا لبخند زد و گفت:
ماجرای اتاق و که گفتم داشتم اتاق و عوض می کردم. می خوستم فردا تو اتاق جدید باشم. دیگه حواسم پرت شد یه کم دیر شد.
بعد رو به ترنج گفت:
حالا بخشیدی؟
ترنج با لبحند سر تکان داد. ارشیا هم دستش را بوسید و گفت:
حالا یه نگاه مهمونم کن تا بریم.
ترنج خندید و ارشیا را نگاه کرد. ارشیا هم با خنده انگشت اشاره اش را کرد توی چاله لپ ترنج و گفت:
مگه نگفتم هر جا رسیدی اینجوری نخند.
با این حرکت ارشیا خنده ترنج بیشتر شد و ارشیا ماشین را به راه انداخت.
برای عذر خواهی شام امشب مهمون من باش.
وای با این قیافه؟
ارشیا نیم نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
مگه چشه؟
وای نه مثل بچه دبیرستانی ها می شم.
ارشیا این بار بیشتر نگاهش کرد و گفت:
اصلا. خیلی هم خانمی.
ترنج با لب های آویزان ارشیا را نگاه کرد و گفت:
آره مخصوصا با این قد رشیدم.

ارشیا اخم کرد و گفت:
ترنج!
خوب راست می گم دیگه وقتی کنارت وامیستم قدم به زور به شونه ات می رسه.
ارشیا این بار خنده اش گرفت.
واقعا؟
ترنج ناراحت گفت:
مسخره می کنی؟
ارشیا خنده اش را جمع کرد و گفت:
نه به خدا داشتم به این می خندیدم که تو به چه چیزایی فکر می کنی.
یعنی اصلا برات مهم نیست من قدم اینقدر کوتاهه.
ترنجم. عزیزم. قدت اینقدرا هم که می گی کوتاه نیست. بعد از اون من چیزای دیگه ای برام مهمه نه قد.
یعنی از اینکه زنت قدش کوتاهه خجالت نمی کشی؟
ارشیا این بار تقریبا داد زد:
ترنج؟
وای چیه؟
این چه حرفایه که می زنی دختر. مگه قد ملاک خوب و بد بودنه.
بعد ماشین را زد کنار و به در تکیه داد و به ترنج که داشت به دست هایش نگاه می کرد خیره شد. چقدر دوستش داشت خدا می دانست و هر روز که از خواب بیدار می شد احساس می کرد دارد به میزان علاقه اش به ترنج اضافه می شود.
نفس پر صدایی کشید و گفت:
ترنج به من نگاه کن.
ترنج نگاهش را چرخاند روی چهره ارشیا که داشت گرم و نوازشگرانه نگاهش می کرد. ارشیا خم شد به طرف ترنج و گفت:
ترنج خانم من تو رو همین جور که هستی دوستت دارم. همین ترنج که اینجا جلوی من نشسته و داره با این نگاه معصومش منو نگاه می کنه. پس دیگه هیچ وقت این حرف و نزن.باشه؟
ترنج خیره ارشیا را نگاه کرد و گفت:
آخه تو ده سال از من بزرگتری همش احساس می کنم این باعث میشه خجالت بکشی. اگه یک کم قدم بلند تر بود شاید اینجوری فکر نمی کردم.
ارشیا دوباره تکیه داد و گفت:
آها منظورت اینه که من برای تو خیلی پیرم آره؟
ترنج با وحشت گفت:
وای نه به خدا ارشیا اصلا منظورم این نبود.
ارشیا که می خواست ترنج را از آن فکر قبلی دور کند اخم کرد و گفت:
نه راست میگی من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. وقتی من سی سالم بشه تو تازه بیست سالته. راست میگی من برات خیلی پیرم.
ترنج که مانده بود چطور حرفش را اصلاح کند من منی کرد و گفت:
ارشیا من اگه این چیزا برام مهم بود که سه سال برات صبر نمی کردم. ارشیا به خدا.......
و بغض کرد. دلش نمی خواست ارشیا همچین فکری بکند منظور او اصلا این نبود. ارشیا با حیرت برگشت و گفت:
ترنج چی شده؟
اشک ترنج جاری شد.
من اصلا منظورم این نبود.
ارشیا طاقت نیاورد و بدون توجه به ماشین هایی که از کنارشان می گذشتند سر ترنج را در آغوش گرفت:
ترنج به خدا من شوخی کردم.
ترنج نگاه اشک آلودش را به ارشیا دوخت.
ناراحت نشدی؟
نه عزیزم. من می خواستم تو دست از اون حرفات برداری. اگه تو احساس کنی برای من خیلی سنت کمه من نباید این احساس و داشته باشم که برای تو پیرم؟
ترنج خودش را از آغوش ارشیا بیرون کشید و نگاه خجالت زده ای به اطراف انداخت و گفت:
راست میگی.
پس دیگه از این حرفا نزن خوب؟
ترنج با سر تکان دادن حرف ارشیا را تائید کرد. ارشیا با خوشی گفت:
خوب پس حالا بریم شام؟
میشه اول بریم خونه من لباس عوض کنم؟
ارشیا خندید
بزن بریم.
ماکان داشت سوت زنان موهایش را جلوی آینه مرتب می کرد. که ترنج و ارشیا با هم وارد شدند. ماکان با خنده به آنها سلام کرد:
به سلام داماد عزیز. خوش اومدی.
ارشیا هم با خنده جواب داد:
باز کجا داری می ری اینقدر به سر و فکلت رسیدی؟
ماکان چشم غره ای به ارشیا رفت و گفت:
باز شروع کردی ارشیا.
ترنج پرسید:
مامان کجاست؟
نمی دونم رفته بیرون.
ارشیا همچنان به ارشیا زل زده بود. ماکان اعتراض کرد:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#6 | Posted: 12 Jan 2014 05:51
ارشیا همچنان به ارشیا زل زده بود. ماکان اعتراض کرد:
چی می گی بابا؟
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
هیچی.
ترنج به ماکان و ارشیا مشکوکانه نگاه کرد و گفت:
جریان چیه؟
ماکان موضوع را عوض کرد و گفت:
راستی شما دو تا کجا بودین؟
ارشیا گفت:
تصمیم داریم بریم توی کوچه علی چپ رستوران؟ شما احیانا اونجا که با کسی قرار ندارین؟
ماکان از کنار ارشیا رد و شد و تنه محکمی به او زد و گفت:
نخیر من با یکی از بچه ها یک قرار کاری دارم.
ارشیا دست به سینه ایستاد و گفت:
قرار کاری؟
ماکان دیگر نایستاد و گفت
دیرتون شد برین شامتون و بخورین چکار به من داری؟
و زود رفت. ارشیا خنده اش را جمع کرد و به ترنج گفت:
برو لباس بپوش بریم.
بعد وسایل ترنج را برداشت و گفت:
برو من اینا رو می آرم.
ترنج چادرش را برداشت و از پله بالا رفت. ارشیا هم به دنبالش.
**
ماکان سوار ماشین شد و دوباره به گوشیش نگاه کرد. هیچ فکر نمی کرد رابطه اش با مهسا به اینجا برسد. پوفی کرد و ماشین را روشن کرد.مهسا دوباره برایش از آن عاشقانه های داغ فرستاده بود. ولی ماکان داشت می رفت که همه چیز را تمام کند. از مهسا خسته شده بود. اوایل فکر می کرد کسی که می خواسته پیدا کرده ولی کم کم فهمید که مهسا هم با بقیه هیچ فرقی نداشته فقط کمی در برابر خواسته هایش مقاومت کرده تا دل ماکان را به دست بیاورد.ولی خیلی زود خودش را لو داد که او دنبال همان چیزهایی هست که بقیه بودند. ماکان ثروتمند بود و چهره خوبی هم داشت. برای آنها همین کافی بود.ماشینش را پارک کرد و حرفهایی که توی ذهنش آماده کرده بود برای خودش تکرار کرد:
ببین مهسا نه که تو دختر بدی باشی ولی خوب ما با هم جور نیستیم.
احمقانه بود ولی باید از شرش خلاص میشد. البته خودش هم می دانست که باید خیلی وقت ها پیش این کار را می کرد خودش هم نمی دانست برای چه تا حالا دست دست کرده. نگاهش را انداخت به ساعتش. تقریبا هفت بود. میز خالی پیدا کرد و نشست. جای مسخره ای را انتخاب کرده بود. البته مهسا با کلی نق و نوق قبول کرده بود. تا شش دانشگاه کلاس داشت و بعد هم می بایست کارهای فردایش را راست و ریست کند. برای همین ماکان اینجا را انتخاب کرده بود که به خوابگاه مهسا هم نزدیکتر باشد. مهسا هم که انگار اینقدر از علاقه ماکان به خودش مطمئن بود که دلیلی نمی دید هر وقت که ماکان قرار گذاشت مهسا هم با سر برود. ماکان با این فکر پوزخند زد و دوباره به ساعتش نگاه کرد. ده دقیقه از هفت گذشته بود. ماکان کلافه دستی توی موهایش کرد و با خودش گفت:
اینم یکی دیگه از اخلاقای گندش. همش عادت داره من و نیم ساعت بکاره. اگه نمی خواستم تموم کن عمرا منتظر می موندم.
برای اینکه وقتش را بگذراند نگاهش را روی مشتری ها چرخاند. یکی دوتا میز را چند تا دختر اشغال کرده بودند و گه گاه نیم نگاهی به ماکان می انداختند. ماکان نگاهش را از آنها گرفت. هیچ حوصله نداشت.نگاهش دور چرخید و ازشیشه سکوریت رد شد و افتاد توی پیاده رو. دختری داشت در را باز می کرد تا وارد شود. ماکان ناخودآگاه داشت نگاهش میکرد. قد بلند و سبزه ولی نه خیلی تند. شاید کمی هم اضافه وزن داشت. ولی لبهای قلوه ای اش قابل توجه بود. هیچ آرایشی نداشت و یک مانتوی ساده مشکی تنش بود. ماکان با خودش گفت:
بد نیست فقط یه کم تپله.
بعد هم سرش را چرخاند و دوباره ساعتش را نگاه کرد.نگاهش را که بالا آورد چشم هایش گرد شد. همان دختر درست مقابلش نشسته بود. نگاهش وحشت زده و نگران بود. ماکان نمی دانست چه بگوید که دختر به حرف امد.
به خدا ببخشید آقا مجبور شدم چند دقیقه می شینم می رم.

و از روی شانه اش به در نگاهی انداخت و سریع رویش را برگرداند. ماکان که انگار شب کسل کننده اش را اتفاق جذابی هیجان زده کرده بود با سرخوشی دستش را زیر چانه اش زد و از روی شانه دختر به در کافی شاپ نگاه کرد.پسر جوانی با اخم های در هم کشیده ایستاده و اطراف را نگاه می کرد. دختر با صدای لرزانی گفت:
هنوز اونجاست؟
ماکان با خونسردی گفت:
آره. داره میاد این طرف.
دختر دستش هایش را در هم قفل کرده و روی میز گذاشت و در حالی که سرزش را پائین می انداخت گفت:
خدایا کمک کن.
ماکان احساس می کرد باید کاری بکند. ولی چکار خودش هم نمی دانست. پسر داشت به میز آنها نزدیک میشد. ماکان در یک لحظه تصمیم گرفت و دست دراز کرد و دستهای دختر را گرفت.دختر با تعجب به ماکان چشم دوخته بود که داشت به او لبخند می زد. مغزش قفل کرده بود. پسری که داشت به آنها نزدیک میشد با دیدن این صحنه ایستاد. ماکان به پسر اخمی کرد و گفت:
مشکلی داری؟
پسر نگاه سردی به ماکان انداخت و رو برگرداند و بعد از اینکه نگاه دیگری دور کافی شاپ انداخت از آنجا دور شد.
ماکان با رفتن پسر دست های دختر را رها کرد و با شیطنت گفت:
ببخشید فکر دیگه ای به ذهنم نرسید.
دختر نفس عمیقی کشد و پرسید:
رفت؟
ماکان دوباره از روی شانه دختر نگاهی به پیاده رو انداخت سر تکان داد:
آره فکر کنم رفت.
دختر نفس راحتی کشید و دسته ای از موهایش که از روسری اش بیرون زده بود را توی روسری کرد و بلند شد. نگاهی به ماکان انداخت و فقط گفت:
ممنون.
و چرخید ولی مهسا که تازه وارد شده بود این صحنه را دید و با عصبانیت به طرف ماکان رفت. بدون اینکه بنشیند روی میز خم شد و گفت:
من کشوندی اینجا که این صحنه رو نشونم بدی.
دختر شنید نگاه حاکی از عذرخواهی به ماکان انداخت و سریع رفت طرف در.
ماکان با بی خیالی با نگاهش دختر را تعقیب کرد. دختر از کافی شاپ خارج شده بود. ماکان نگاهش را دوخت به مهسا و با جدیت گفت:
این اداها چیه در میاری؟
مهسا کوتاه نیامد.
اون دختره کی بود؟
مهسا بشین زشته.
تا نگی نمی شیم.
ماکان عصبی بلند شد و مثل مهسا به جلو خم شد و با حرص گفت:
دوست دختر جدیدم.
و بدون حرف دیگری به طرف در رفت. مهسا شوکه از این حرف ماکان برجا خشکش زده بود. بعد از چند لحظه به خودش آمد و دنبال ماکان دوید.
ماکان از در خارج شده بود و دست هایش را توی جیب پالتویش چپانده بود که مهسا از پشت بازویش را گرفت:
ماکان این حرفت یعنی چی؟
ماکان که دید این بهترین فرصت است با همان حالت عصبی بازویش را از دست مهسا آزاد کرد و گفت:
همین که شنیدی.
مهسا از حرص داشت می مرد دلش نمی خواست ماکان را از دست بدهد.
ماکان اذیت نکن. داری سربه سرم میذاری.
ماکان پوزخندی زد و گفت:
واقعا ناامیدم کردی فکر می کردم دختر باهوشی هستی.
مهسا به سختی سعی می کرد فریاد نزند.
ماکان مگه من چکار کردم؟
ماکان رویش را برگرداند و به طرف ماشینش رفت. و حالا که خونسردی اش را به دست آورده بود با لحن بی خیالی گفت:
دقیقا کاری که بقیه کردن. تو فقط یک کم تحملت بیشتر بود. تو هم مثل اونای دیگه ای.
مهسا بیشتر از ان نتوانست تحمل کند و داد زد:
فکر کردی خیلی تحفه ای. حالم ازت به هم می خوره.
ماکان با خونسردی توی ماشین نشست و گفت:
این احساس دو طرفه است عزیزم.
مهسا از حرص به جدول کنار خیابان لگدی زد و ماکان بدون توجه به او دور شد. نفسش را بیرون داد. برایش پیام امد از طرف مهسا بود.
دعا کن دیگه ریخت نحست و نبینم.
ماکان گوشی اش را خاموش کرد و روی صندلی کناری پرت کرد.
از این به بعد هر شب دعا می کنم.
و به دنبال این حرف شکلکی برای گوشی اش در آورد. همه چیز تمام شده بود. البته او دلش نمی خواست با دعوا و بحث ماجرا را تمام کند ولی خوب حالا که اتفاق افتاده بود مهم نبود.با خودش فکر کرد خدا آن دختر را فرستاده تا کار ماکان را راحت تر کند. بعد هم شانه ای بالا انداخت و مهسا و ان دختر را به فراموشی سپرد.

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#7 | Posted: 12 Jan 2014 05:53
فصل ۲

وقتی رسید خانه مادر و پدرش تنها بودند با دیدن ماکان سوری خانم گفت:
خوب شد اومدی تنهایی داشت دلمون می پوسید.
ماکان نگاه متعجبی به مادرش انداخت و گفت:
حرفای تازه می شنوم.
سوری خانم اه کشید و گفت:
باورم نمیشه ترنج می خواد بره. همین الان احساس دلتنگی میکنم براش.
مسعود دست همسرش را گرفت و گفت:
خواهش می کنم هنوز نرفته برای خودت غصه نتراش.
ماکان نایستاد تا دنباله حرفهای انها را بشنود. از پله سلانه سلانه بالا رفت و وارد اتاقش شد. انگار او هم چیزی گم کرده بود. دوست و خواهرش با هم بودند و او کسی را نداشت.روی تختش دراز کشید. احساس کرد زندگی اش کسل کننده و تکراری شده. به ترنج و ارشیا حسادت می کرد. چقدر عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.آهی کشید و به پنجره اتاقش خیره شد. ولی ماکان هیچ وقت این حس را تجربه نکرده بود. به هیچ کدام از دخترانی که دور و برش بودند تعلق خاطری نداشت.هر چقدر صبر کرده بود کسی که می خواست سر راهش قرار نگرفته بود. بهتر بود از همان روش سنتی پیش برود. با این وضع شاید تا ده سال دیگر هم زن دلخواهش را پیدا نمی کرد.روی تخت نشست و خودش هم نفهمید چرا برای یک لحظه به یاد ان دختر افتاد. تازه از خودش پرسید:
برای چی خودشو از اون پسره مخفی کرد؟
سعی کرد چهره دخترک را به یاد بیاورد. تصویر مبهمی توی ذهنش بود. تصویر مبهمی با لب های قلوه ای.شانه ای بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت و کنار در اتاق ترنج توقف کرد. آرام در را باز کرد و به اتاق سوت و کور ترنج نگاه کرد. یکی لحظه از دست ارشیا عصبانی شد.
غلط کردم بت اجازه دادم خواهرم و ببری. ترنج هنوز بچه اس.
هنوز به در اتاق ترنج تکیه داده بود که صدای ترنج و ارشیا را از پائین شنید که با مادر و پدرش احوال پرسی می کردند. با خوشحالی از پله پائین رفت و بلند سلام کرد.ارشیا که هنوز ایستاده بود با تعجب برگشت و به ماکان گفت:
برخلاف همیشه قرار کاریتون چقدر زود تمام شد.
ماکان گلویی صاف کرد و خیاری از ظرف میوه برداشت و در حالی که روی مبل ولو میشد گفت:
به توافق نرسیدیم.
ارشیا ابروهایش را بالا برد و گفت:
اهان.
ترنج با شک به ماکان و ارشیا نگاه کرد و گفت:
مشکوک می زنین.
ارشیا از خودش دفاع کرد و گفت:
من چیزی برای پنهان کردن ندارم من و قاطی نکن.
ماکان که انگار به هم خوردن رابطه اش مثل برادشته شدن باری از دوشش بود با همان لحن بی خیال گفت:
منم چیزی ندارم جناب استاد.
سوری خانم رو به ارشیا گفت:
بشین عزیزم چرا وایسادی؟
ارشیا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
نه دیگه برم.فردا صبح هم خودم کلاس دارم هم ترنج. ترنجم باید به کاراش برسه.
ترنج دست ارشیا را گرفت و گفت:
بیا من دو سه تا سوال دارم بعد برو.
ماکان پوزخندی زد و گفت:
خوبه ارشیا استادته وگر نه به چه بهونه ای می بردیش تو اتاقت.
ترنج با حرص گفت:
مامان یه چیزی بش بگو.
سوری خانم خندید و گفت:
مامان داداشت باهات شوخی میکنه.
ارشیا هم دست ترنج را گرفت و در حالی که ابرویی برای ماکان بالا می انداخت به طرف پله رفت. ماکان بلند شد و گفت:
منم می ام نا سلامتی منم رشته ام گرافیکه اصلا چرا از من نمی پرسی.
مسعود که تا آن موقع ساکت بود با خنده گفت:
ماکان بگیر بشین سر جات.
ماکان مثل بچه ها دست به سینه نشست و به ترنج و ارشیا که داشتند با خنده از پله بالا می رفتند نگاه کرد بعد هم رو به سوری خانم گفت:
دلم می خواد کله این ارشیا رو بکنم.
با این حرفش هم سوری خانم و مسعود خندیدند که ماکان با همان حالت گفت:
خوب مامان منم زن می خوام.
سوری خانم نگاه متعجبی به ماکان انداخت و گفت:
این و داری جدی می گی؟
ماکان با جدیت گفت:
خوب معلومه.

سوری خانم ولی با دست انگار که چیز مزاحمی را براند رو به ماکان گفت:
من که نمی فهمم تو کی جدی هستی کی شوخی میکنی.
مامان من الان کاملا جدی میگم. بابا جون من زن می خوام با چه زبونی بگم.
مسعود و سوری به هم نگاه کردند و سوری خانم گفت:
خوب من چند نفری مد نظرم هست هر وقت تو بخوای.
نیش ماکان با بنا گوش باز شد:
کی هستن حالا؟
**
ترنج در را باز کرد و به ارشیا گفت:
بیا تو.
ارشیا نگاهی به پله انداخت و گفت:
این ماکان خیلی داره موی دماغمون میشه.
ترنج چادرش را گذاشت روی چوب لباسی و در حالی که روسری اش را بر می داشت گفت:
خوب چکار کنه یه دوست داشت یه خواهر حالا هیچ کدومو نداره.
ارشیا نشست روی تخت و با لذت مشغول نگاه کردن ترنج شد که داشت دکمه های مانتویش را باز می کرد.
ترنج مانتویش را هم به چوب لباسی آویزان کرد و خم شد و آرشیوش را از زیر تخت بیرون کشید. ارشیا با تعجب گفت:
جدی سوال داشتی؟
ترنج در حالی که زیپ آرشیوش را باز می کرد با خنده گفت:
نه ولی یک سوال می کنم که دروغ نگفته باشم.
ارشیا دستش را کشید و ترنج توی بغلش افتاد.
بی خیال سوال.
ترنج در حالی که می خندید گفت:
نکن ارشیا.
ارشیا روی چال گونه اش را بوسید و گفت:
بت نگفتم اینجوری نخند.
خنده ترنج بیشترشد.
بذار بپرسم.
ارشیا هم خندید و درحالی که دوباره گونه اش را می بوسید گفت:
بپرس.
ماکان در حالی که دست هایش توی جیبش بود از مقابل در اتاق ترنج گذشت و برای در شکلکی در آورد. صدای خنده های ترنج و ارشیا را به وضوح می شنید.رفت توی اتاقش و درش را محکم به هم کویبد.
هرهر. خجالتم نمی کشه. بی حیا. شیطونه میگه بزنم شل و پلش کنم. دیگه نیاد بیخ گوش من با خواهرم هر و کر را بندازه.
بعد پرید روی تختش دراز کشید و دست هایش را زیر سرش قلاب کرد و به سقف خیره شد. واقعا احساس تنهایی می کرد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#8 | Posted: 12 Jan 2014 05:53
بعد پرید روی تختش دراز کشید و دست هایش را زیر سرش قلاب کرد و به سقف خیره شد. واقعا احساس تنهایی می کرد.
ارشیا بعد از چند دقیقه از اتاق ترنج خارج شد و و پشت در اتاق ماکان ایستاد و چند ضربه به در اتاق او زد. ماکان بی حال گفت:
بیا تو.
ارشیا در را باز کرد و نگاهی به ماکان که بی خیال روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود انداخت. همانجا به دیوار تکیه داد و دست به سینه به او خیره شد. ماکان اول چیزی نگفت ولی وقتی دید ارشیا از نگاه کردن به او دست نمیکشد طلب کار گفت:
منو با ترنج اشتباه نگرفتی احیانا؟
ارشیا ابرویی بالا داد و با بدجنسی گفت:
نبینم کسل باشی.
ماکان بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
حالا که می بینی هستم.
بعد هم به پهلو چرخید و به ارشیا که همانجا دست به سینه به او زل زده بود نگاه کرد:
واقعا خسته شدم از این وضع ارشیا. منم دلم می خواد یکی باشه که دوستم داشته باشه. باید حس خوبی باشه.
و آه پر افسوسی کشید و به جایی جلوی پای ارشیا خیره شد. ارشیا وفتی حال خراب ماکان را دید رفت و روی صندلی کنار تختش نشست و آرنج هایش را به زانو هایش تکیه داد و گفت:
حرفای تازه می شنوم.
ماکان روی تخت نشست و تمام وزنش را انداخت روی دست هایش که پشت سرش حائل شده بودند:
خودمم نمی دونم چه مرگمه. از این وضع خسته شدم. دیگه یک روز با این یک روز با اون برام چیز جالبی نداره.

ارشیا با دقت به او گوش داد و بعد با لبخند گفت:
فکر کنم سرت به جایی خورده.
ماکان پوفی کرد و با یک حرکت از جا بلند شد و رفت سمت کتاب خانه اش وخودش را مشغول یافتن کتابی کرد که خودش هم نمی دانست چی هست. ارشیا همچنان منتظر جواب بود. ولی ماکان انگار از گفتن طفره می رفت. ارشیا وقتی سکوت ماکان را دید گفت:
نگفتی!
ماکان برگشت و به کتابخانه اش تکیه داد و با اخم به جلوی پایش خیره شد:
همش تقصیر توه. اصلا به چه حقی اومدی خواستگاری ترنج.
ارشیا لپ هایش را باد کرد و سعی کرد چیزی نگوید تا به این دوست چندین ساله اش بربخورد و بعد از چند لحظه که آرام شد گفت:
مرد حسابی بعد از این همه وقت تازه به این فکر افتادی مخالفت کنی؟
ماکان دستی توی موهایش کشید و مجسمه سیاه پوستی که جلوی کتاب هایش بود را برداشت و در حالی که مثلا وارسی اش می کرد گفت:
نمی دونم چه مرگم شده. تا حالا هر لحظه که اراده می کردم با هم بودیم یا ترنج بود یا تو. ولی حالا هیچ کدوم. می دونی...
بعد مکث کرد و زیر چشمی به ارشیا نگاه کرد و حرفش را ادامه نداد.مجسمه را سر جایش برگرداند و دست هایش را به هم قلاب کرد.
اصلا بی خیال.
بعد لحن بی تفاوتی به خودش گرفت و گفت:
تو چرا هنوز نرفتی؟ ترنج می دونه هنوز اینجایی؟
ارشیا که دید ماکان خودش نمی خواهد بحث را ادامه بدهد اصرای نکرد. دوستش را خوب می شناخت. برخلاف ظاهر بی خیال و خندانش پسرک احساساتی بود که خودش را پشت نقاب بی خیالی پنهان کرده بود. برایش عجیب بود که تا حالا طعم عشق را نچشیده است. با روحیه ای که ماکان داشت ارشیا فکر می کرد خیلی زود تر از این ها باید به دام عشق افتاده باشد. از جا بلند شد و به طرف در رفت و در حالی که ان را باز می کرد رو به ماکان گفت:
الانم هر وقت اراده کنی من اینجام. یه داداش که تو دنیا بیشتر نداریم.
ماکان دست به جیب نگاهش می کرد توی نگاهش چیزی معلوم نیود. لبخند کجی فقط امد روی صورتش و رفت. ارشیا سعی کرد با لبخندی گرم حرفش را جدی تر کند و بعد هم با یک خداحافظی کوتاه رفت.ماکان برای چند لحظه به در بسته خیره شد و به حرف ارشیا فکر کرد بعد هم دستگاه پخشش را روشن کرد و بعد از خاموش کردن چراغ اتاقش روی تخت دراز کشید. ارشیا گرچه برایش مثل برادر بود ولی حالا همه چیز فرق کرده بود وقت و زندگی ارشیا حالا متعلق به ترنج بود. پوفی کرد و به با یک حرکت جهشی چراغ خوابش را خاموش کرد و موبایلش را بیرون کشید. داشت وسوسه می شد به مهسا زنگ بزند خودش هم می دانست کار تقریبا احمقانه ای است ولی در ان لحظه دلش می خواست با یکی حرف بزند. چند لحظه به شماره مهسا نگاه کرد و در یک حرکت دکمه اتصال را زد. موبایل مهسا خاموش بود.
ماکان عصبی موبایلش را روی میز کنار تختش پرت کرد و زیر لب غر زد:
به درک دختره مزخرف. فکر کرده کیه. موبایلشو برا من خاموش می کنه.
با کنترل دستگاه را خاموش کرد و سعی کرد بخوابد.
***
ترنج با تمام وسایلش از پله پائین امد. بعد از مدت ها میز صبحانه آن روز رونق داشت. مسعود و ماکان مشغول صرف صبحانه بودند. ترنج با سرخوشی به انها سلام کرد.
سلام بر آقایان اقبال.
مسعود با لبخند جواب ترنج را داد:
سلام بر دختر بابا.
ماکان ابرویی بالا انداخت و گفت:
رسیدین واسه هم یه دو تا نوشابه باز کنین.
ترنج لقمه ای که ماکان آماده کرده بود از دستش قاپید و گفت:
بابا من سون آپ دوست دارم چیز دیگه ای نباشه.
و بعد لقمه ماکان را بلعید. مسعود با خنده لقمه دیگری برای ترنج گرفت و در حالی که می خندید گفت:
منم که می دونی باواریا فقط.
ترنج لقمه اش را با هورتی از چای ماکان فرو داد و با سر حرف پدرش را تائید کرد که با این کار خنده مسعود بیشتر شد و ماکان چهره اش را در هم کشید و به لیوان چایش نگاه کرد:
ترنج صد بار نگفتم به ظرف من لب نزن.
ترنج هورت دیگری کشید و در حالی که برای خودش لقمه دیگری می گرفت رو به پدرش گفت:
اینقدر بدم میاد از این سوسول بازیا.
مسعود باز هم خندید و ماکان با حرص گفت:
پاشو واسه من یکی دیگه بریز.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
از همین بخور.
ماکان باز هم به لیوان نگاه کرد و گفت:
عمرا
و بعد هم بلند شد و برای خودش یک چای دیگر ریخت.
مسعود داشت میز را ترک می کرد که به ترنج گفت:
دیرت نشده می خوای برسونمت.
ترنج ته مانده چایش را سر کشید و در حالی که سعی می کرد نگاهش به ماکان و پدرش نیافتد گفت:
نه ارشیا میاد دنیالم.
ماکان نگاهی به ترنج انداخت و با بدجنسی گفت:
حالا چرا شبیه پرتقال خونی شدی؟
ترنج مثل فنر از جا پرید و رفت سمت در آشپزخانه و بدون اینکه به ماکان نگاه کند گفت:
وقتی میز و جمع کردی می فهمی.
مسعود هم رفت سمت ترنج و دستش را انداخت روی شانه او و در حالی که سر ترنج را می بوسید گفت:
خوبه مثل تو بی حیا باشه.
ماکان دستش توی هوا خشک شد. و با چشمانی گرد شده به پدرش خیره شد. و بعد با حالت مثلا دلخوری گفت:
بابا مطمئنی من بچه سر راهی نیستم؟
مسعود و ترنج هر دو خندیدند که گوشی ترنج زنگ خورد و قطع شد. ترنج دست پاچه شد:
وای ارشیاست.
بعد دوید طرف چادر و وسایلش که کنار در گذاشته بود. ماکان از توی آشپزخانه داد زد:
نترس در نمی ره. تا آخر عمر بیخ ریشته.
ترنج نگاهی به پدرش انداخت و گفت:
ببینین بابا.
مسعود رو به ماکان گفت:
اول صبحی دخترمو اذیت نکن.
ماکان با لحن خنده داری گفت:
به خدا اول صبحی اینقدر نوشابه نزنین واسه معده خوب نیست.
ترنج داشت می خندید که ماکان دوباره گفت:
زیادم به حرفم اطمینان نکن. اگه قرار باشه هر روز اینقدر حیرونش کنی قول نمی دم تا اخر عمر بیخ ریشت بمونه.
ترنج که انگار فراموش کرده بود ارشیا جلوی در منتظرش است دوباره دست پاچه شده و به سرعت از پدرش و ماکان خداحافظی کرد و دوید سمت در حیاط.
ارشیا توی ماشین منتظرش نشسته بود. با دیدن او لبخند پهنی روی صورتش شکل گرفت. اثر خنده چند لحظه پیش هنوز روی صورتش مانده بود. در را باز کرد و آرشیوش را گذاشت روی صندلی عقب بعد هم با سرعت روی صندلی جلو نشست و سلام کرد. ارشیا با لبخند چند لحظه ای نگاهش کرد و گفت:
اول صبحی حسابی سر حالی ها.
ترنج خنده آرامی کرد و گفت:
از دست این ماکان معرکه گرفته بود.
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
پس معرکه هم می گیره؟
ترنج با خنده شروع به تعریف آنچه موقع صبحانه اتفاق افتاده بود کرد و ارشیا هم ماشین را به راه انداخت و رفت سمت دانشگاه. با لذت به حرف زدن ترنج گوش داد و وقتی ترنج گفت:
منو همین جا پیاده کن.
به خودش امد و ماشین را نگه داشت. ترنج داشت پیاده می شد که ارشیا گفت:
ترنج اینجوری نمی شه باید یک فکر دیگه بکنیم. من خیلی ناراحتم تو باید بین راه پیاده بشی و با تاکسی بیای.
ترنج لبخندی زد و گفت:
بابا من عادت دارم مهم نیست.
ارشیا اخم ظریفی کرد و گفت:
خیلی هم مهمه. اون موقع من نبودم که تو تنها می امدی حالا که من هستم باید یه فکر دیگه بکنیم.
ترنج آرشیوش را برداشت و گفت:
اگه قراره کسی نفهمه چاره دیگه ای نداریم.
ارشیا فکری کرد و گفت:
اگر عقد محضری کرده بودیم مشکلی نداشت. ولی ما هنوز نامزدیم می دونی به منم یک کم گیر می دن اگه خیلی با دانشجو ها صمیمی بشم.
ترنج در را بست و از پنجره رو به ارشیا گفت:
می دونم صبر می کنیم بعد از عقد محضری به همه می گیم که خیال جفتمون راحت باشه خوبه؟
ارشیا ناچار سری تکان داد و گفت:
فعلا راه دیگه ای نداریم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#9 | Posted: 12 Jan 2014 05:53
فعلا راه دیگه ای نداریم.
ترنج با لبخند خداحافطی کرد و کمی از ماشین فاصله گرفت و در انتظار تاکسی ماند. بعد از اینکه سوار شد ارشیا پشت سرش به راه افتاد تا زمانی که جلوی دانشگاه از تاکسی پیاده شد.
ارشیا با خیال راحت وارد دانشکده شد. ترنج این بار بدون اینکه منتظرش بماند وارد دانشکده شد. وقتی رفت توی کلاس مهتاب را بر خلاف همیشه کسل و بی حال دید. چند روزی بود که مهتاب حال روز درست و حسابی نداشت. کنارش نششت و سلام کرد.
تو فکری!
مهتاب سر چرخاند و نگاهش کرد و بعد از آه کشیدن گفت:
قوز بالای قوز شنیدی؟
ترنج گیج به مهتاب نگاه کرد و گفت:
جریان چیه؟
مهتاب با حرص از روی مقنعه سرش را خاراند و گفت:
اگه از یکی متنفر باشی چه جوری حالیش می کنی؟
ترنج توی فکر رفت. تا حالا از کسی متنفر نبود. گاهی دلخوری های بود و رنجش هایی ولی تنفر نه. مهتاب منتظر نگاهش می کرد:
راستش من یکی پا رو دمم بذاره یک جوری اذیتش می کنم.
مهتاب باز به صندلی تکیه داد و با بی حالی دست به سینه نشست و زل زد به تخته وایت برد.
من مثل تو خلاق نیستم. اصلا جراتشو هم ندارم.
ترنج پرید وسط حرفش:
مهتاب درست بگو بدونم جریان چیه.
مهتاب به او نگاه کرد و گفت:
بعد از کلاس می ریم بیرون. پارکی جایی. برات می گم. ترنج سری تکان داد و مشغول تا زدن چادرش شد. مهتاب حسابی توی فکر بود. ترنج هم نگرانش بود.
کلاسشان که تمام شد به ارشیا اس داد و گفت:
من با مهتاب دارم می رم بیرون. بعد کلاس برو خونه.
ارشیا جواب داد:
کجا میرین؟
بعدا می گم.
ارشیا دیگر جواب نداد. ترنج و مهتاب از دانشکده خارج شدند و با هم سوار اتوبوس شدند. طول راه هر دو ساکت بودند. باز هم رفته بودند آزادی ترنج چقدر از این میدان شلوغ بدش می آمد ولی خوب در آن لحظه جای دیگری سراغ نداشتند که بروند.
با هم وارد یک کافی شاپ کوچک شدند که مشتری زیادی هم نداشت. توی شلوغی و زرق و برق میدان توی آن فرو رفتگی کوچه مانند گم شده بود. مهتاب چیزی نمی خورد. ترنج به زور برایش یک نسکافه سفارش داد و هر دو مشغول شدند. ترنج صبرش سر آمده بود.
مهتاب بالاخره می گی چی شده؟
مهتاب به بخار روی فنجان خیره شده بود و انگشت سبابه اش را از وسط بخار بالای لیوان عبور می داد.لب هایش را به هم فشرد و گفت:
سر یک دو راهی موندم.
ترنج گوش تیز کرد.
زندگی خواهرم شاید به کمک من راست و ریست شه.
بعد پوزخند زد و گفت:
گرچه شک دارم. اون تن لشی که من می شناسم بازم گند می زنه به زندگی خواهر بدبخت من.
ترنج دستهایش را دور فنجان حلقه کرده بود و هر از چند گاه یک جرعه کوچک از نسکافه اش می خورد. مهتاب هم فنجانش را به لب برد و نسکافه اش را مزه مزه کرد و گفت:
شوهر خواهرم یک فامیلی دوری با ما داره. پسر بدی نبود. خواهرم شونزده سالش بود ازدواج کرد. خیلی اهل درس و این چیزا نبود ولی خوب شوهرش اهل کار نیست نمی دونم چه دردی داره سر هیچ کاری بند نمی شه.
ترنج نمی فهمید این حرفها چه ربطی به مهتاب دارد. مگر او چه کمکی می تواند به خواهرش بکند.مهتاب بدون نگاه کردن به ترنج ادامه داد.
قرض بالا آورده اونم کلی.
مهتاب به اینجا که رسید سکوت کرد و به ترنج نگاه کرد پوزخند شرم زده ای زد و گفت:
اونی که بهش بدهکاره یک پسر داره نزدیک چهل سالشه. سی و هفت هشت سالشه. چند سالی اون ور بوده و من نمی دونم چرا تا حالا ازدواج نکرده. منو یک بار که رفته بودم خونه آبجیم دیده بوده. باباهه پیغام داده پسرم عاشق خواهر زنت شده اگه قبول کنن دیگه ازت پول نمی گیرم.
مهتاب فنجانش را توی دست می فشرد:
بقیه اشو فکر کنم بتونی حدس بزنی.
و به رومیزی که طرح های آفتاب گردان داشت خیره شد. ترنج باورش نمی شد. خانواده اش می خواستند دختر شان را به مردی بدهد که بیست سال از او بزرگتر بود با این کار زندگی دختر بزرگشان را نجات می دادند ولی تکلیف مهتاب چه می شد. ترنج آب دهانش را فرو داد و گفت:
بابات اینا موافقن؟
مهتاب آهی کشید و گفت:
موافق که نیستن. مخالفم نیستن. سهیل شوهر خواهرم اینقدر زیر گوششون از وضع مالی خوبش روضه خونده که اونام مردد شدن. ماهرخ هر روز میاد خونه مامان اینا و اه ناله می کنه. طرف قول داده خرج عمل مامان و هم تمام و کمال تو یک بیمارستان خصوصی بده. ولی بابا این یکی و قبول نکرده خدا رو شکر.
مهتاب از زدن این حرف ها شرم داشت. تا بحال از مشکلاتش برای کسی حرف نزده بود. ولی خوب ترنج بهترین و تنها دوستش بود. توی این یکی دو سالی که می شناختش همه جوره دوستی اش را به او ثابت کرده بود. ترنج سر به زیر داشت فکر میکرد.چه حرفی باید می زد تا کمکی کرده باشد. به مهتاب نگاه کرد که دستش را زیر چانه اش زده بود و با لبه رو میزی ور می رفت.
خودت چی فکر میکنی؟
مهتاب نگاهش را از طرح های آفتاب گردان گرفت و به ترنج نگاه کرد. لحظه ای مکث کرد و کمی حرفش را مزه مزه کرد و گفت:
فکر میکنی حس خوبیه که آدم بخواد با یکی که جای باباشه ازدواج کنه. طرف بیست سال از من بزرگتره. انکار نمی کنم که همیشه دلم می خواست یکی این جوری منو بخواد ولی نه یکی هم سن بابام. منم دلم می خواد مثل خیلی های دیگه طعم این چیزی که بهش می گن عشق و بچشم. نمی گم پول برام مهم نیست ولی دارم زندگی مامان و بابا رو هم می بینم که با وجود وض مالی نچندان خوب چقدر کنار هم خوشبختن. خنده از رو لباشون نمی ره. من یک زندگی گرم می خوام یه زندگی که خودم انتخابش کرده باشم.
بعد با چشمانی غم زده به ترنج نگاه کرد و گفت:
به نظرت این خواسته زیادیه؟
ترنج لبخند دل گرم کننده ای زد و گفت:
نه این حق هر انسانه.
مهتاب هم لبخند کم رنگی زد و گفت:
شاید این حرفم خیلی خودخواهانه بیاد. ولی خوب من چرا باید تاوان اشتباه دیگران و بدم؟ این فداکاری نیست این حماقته. منم حق زندگی و انتخاب دارم. ندارم ترنج؟
مهتاب بغض کرده بود. ترنج هم حالش بهتر از او نبود. ازدواج اجباری حتما باید خیلی تلخ باشد. مهتاب بغضش را فرو خورد و گفت:
یکی دوبارم مرده اومده منو ببینه من جا خالی دادم ولی از دور دیدمش. ترنج باورت میشه حتی اطراف موهاش سفید شده. اصلا قیافه اش به دلم ننشست شاید اگه مهرش به دلم افتاده بود قبول می کردم. ولی نمی دونم نگاهش یه جوری بود. من اصلا نمی دونم اون چند سالی که اون طرف بوده چکار کرده. نمی دونم ترنج قاطی ام کلا.
ترنج دست دراز کرد و دست مهتاب را گرفت:
من بهت حق میدم همه این حرفات درسته.امیدت به خدا باشه. درست میشه. تا خودت نخوایی کسی نمی تونه به زور مجبورت کنه.
مهتاب غم زده به ترنج نگاه کرد:
می دونم. ولی خوب منم ادمم بالاخره کم میارم. اینقدر این سهیل به پر و پای من و خانواده ام می پیچه که می ترسم اخرش کم بیارم.
مهتاب دیگر سکوت کرد و ترنج هم بقیه نسکافه اش را خورد که دیگر تقریبا سرد شده بود. بعد هم از کافی شاپ خارج شدند. مهتاب از او جدا شد و رفت سمت خوابگاه و ترنج هم رفت سمت خانه. توی تاکسی موبایلش را نگاه کرد ده تا میس کال داشت همه هم از ارشیا. موبالش را روی سایلت گذاشته بود که وسط صحبت او کسی مزاحمش نشود. فکر نمی کرد ارشیا زنگ بزند چون گفته بود کجا می رود.دلش ریخت کلا او را فراموش کرده بود. فوری موبایلش را گرفت. دو تا زنگ نخورده بود ارشیا بدون سلام کردن جواب داد.
صدایش عصبی و خش دار بود:
معلوم هست کجایی دختر؟
ترنج لبش را گزید. لحن ارشیا دلخورش کرده بود.
سلام.
صدای نفس پر حرص ارشیا را شنید:
کجا بودی؟
اس دادم که با مهتاب می رم بیرون.
همون بیرون منظورمه یعنی کجا؟
خوب اگه می دونستم که همون موقع می گفتم. قرار بود بریم بیرون ولی جای خاصی تو نظرمون نبود.
صدای ارشیا هنوز عصبانی بود:
موبایلتو چرا جواب ندادی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#10 | Posted: 12 Jan 2014 05:53
صدای ارشیا هنوز عصبانی بود:
موبایلتو چرا جواب ندادی؟
این روی ارشیا برای ترنج ناشناخته نبود. می دانست از کوره در می رود ان هم ناگهانی ولی باز هم نمی توانست دلخور نباشد او به خیال خودش به او خبر داره بود ولی حالا ارشیا داشت با این لحن سرد انگار از او بازجویی می کرد. سعی کرد بغض نکند. دلش نمی خواست ارشیا فکر کند دارد از محبت او نسبت به خودش سو استفاده می کند. صدای تند ارشیا او را به خودش اورد:
ترنج با توام؟
ترنج بغضش را قورت داد و سعی کرد لحنش قانع کننده باشد. دلش نمی خواست بحث کند:
رو سایلت بود. نشنیدم.
چه کار واجبی داشتی که گذاشتیش رو سایلت؟
ترنج دیگر نمی توانست خودش را نگه دارد. چرا ارشیا اینجوری می کرد. ولی با این حال باز هم سعی کرد صدایش عصبانی یا دلخور نباشد.
مهتاب می خواست باهام صحبت کنه. گفتم راحت باشه.
واقعا کار خیلی مهمی بوده.
اصلا چرا داشت سعی می کرد تقصیر کاری را که نکرده را به گردن بگیرد. همچین اتفاق وحشتناکی هم نیافتاده بود یک ساعت را با دوستش گذرانده بود و دلش می خواست کسی مزاحمش نشود حتی اگر ان یک نفر ارشیا بود ولی توی دلش به خودش گفت:
اگه می دونستم احتمال داره زنگ بزنه گوشیم و نمی ذاشتم رو سایلت.
بقیه اعضا خانواده اش همین که می دانستند او دیر می اید و با چه کسی بیرون رفته برایشان کافی بود. البته تا ان روز جای خاصی نرفته بود. حتی با دوستانش.
لحن ارشیا هیچ تغییری نکرده بود مثل همان اول سرد و عصبی بود.
دیگه منو اینجوری بی خبر نذار.
صدای ترنج توی گلویش شکست.
باشه.
خداحافظ.
ترنج بدون جواب دادن قطع کرد. ارشیا هنوز این اخلافش را ترک نکرده بود عصبانیت های ناگهانی که با سرعتی باور نکردی از نقطه صفر به صد می رسید و هیچی هم جلودارش نبود.اینقدر که اجازه هیچ توضیحی را به طرف مقابلش نمی داد. برای خودش پوزخند زد. تصویر ان روز توی پارک جلوی چشمش جان گرفت. یعنی واقعا ارشیا دوستش داشت؟
نفهمید کی صورتش خیس شد. راننده از آینه با تعجب نگاهش کرد. ترنج کرایه را حساب کرد و رفت سمت خانه. حسی ته دلش بود که می خواست وقتی به خانه می رسد ارشیا انجا باشد ولی ارشیا نبود. با دست اشک هایش را گرفت و سر به زیر وارد خانه شد. سوری خانم توی آشپزخانه بود.ترنج بی حال سلام داد و قبل از انکه مادرش بتواند چهره اش را ببیند رفت توی اتاقش.
در را قفل کرد و وسایلش را گذاشت روی میز. با همان مانتو و شلوار نشست روی تخت به موبایلش نگاه کرد. حال بدی داشت دلش می خواست با ارشیا حرف بزند. دلش نمی خواست از هم دلخور باشند. باید می گفت که حال مهتاب خوب نبود.
شماره ارشیا را آورد و نگاهش کرد. باید زنگ می زد؟ ته دلش می خواست ارشیا زنگ بزند و حالا نه عذر خواهی ولی جوری از دلش دربیاورد. توی همین فکر بود که موبایلش زد خورد. ارشیا بود. باورش نمی شد. با ذوق دکمه را زد ولی سعی کرد نشان ندهد ذوق زده شده:
سلام.
صدای سرد ارشیا تمام شوقش را گرفت:
من فردا نمی تونم بیام دنبالت.جایی کار دارم. خداحافظ
همین. تماس قطع شد. ترنج شوک زده به صفحه موبایلش خیره شده بود. گیج بود. رفتار ارشیا را درک نمی کرد. احساس حماقت می کرد. حالش هم بد بود. دلش برای ارشیا تنگ شده بود. نگرانی به جانش چنگ زد:
نکنه دیگه دوستم نداره.
با دستانی لرزان شماره ارشیا را گرفت. موبایلش خاموش بود. ترنج حال خودش را نمی فهمید. یعنی مستحق این تنبیه بود؟
موبایلش را با خشم به گوشه ای پرت کرد و مقنعه اش را از سرش کشید. فردا با ارشیا کلاس داشت. کاش می توانست نرود. نه باید می رفت و حالی اش می کرد که این رفتار هیچ درست نیست.اشک هایش نا خوداگاه روی صورتش می چکیدند.
از ارشیا خیلی چیزها را می دانست ولی ان شب فهمید خیلی چیزها را هم نمی داند. برای لحظه ای ترس برش داشت. آیا دانسته هایش برای زندگی با ارشیا کافی بود. برای دعوا و قهر خیلی زود نبود؟ تازه یک هفته بود که محرم شده بودند. فکرهای منفی را از سرش بیرون کرد. موبایلش را کنارش گذاشت تا مثل هر شب قبل از خواب ارشیا به او پیام بدهد.
سوری خانم صدایش زد:
ترنج مگه شام نمی خوای؟
نه. می خوام بخوابم.
حالت خوبه؟
توی دلش گفت نه ولی بلند داد زد آره. خسته ام می خوام بخوابم.
ساعت نه بود که داشت می خوابید.چکار میکرد اگر بیدار می ماند همه می فهمیدند بینشان اتفاقی افتاده. گوشی را روی متکایش گذاشت و به ان خیره شده. آن قدر نگاه کرد تا خوابش برد. ارشیا پیام نداد.
صبح که بیدار شد. اولین کاری که کرد این بود که به گوشی اش نگاه کرد. خبری نبود.
خسته و خرد از رختخواب بیرون امد. اصلا انگار نخوابیده بود. تمام دیشب را با همان کابوس تکراری گذرانده بود. همان کابوس پارک. ارشیا باز هم داشت او را از خودش می راند. توی آینه به خودش نگاه کرد. چشمهایش سرخ بودند. آبی به صورتش زد و رفت پائین. کسی نبود. توی اتاق مادرش هم سرک کشید.سوری خانم هم نبود.
وقتی رفت توی آشپزخانه یادداشت مادرش را روی در یخچال دید.
ترنج جان
با بچه ها رفتیم استخر نهارم بیرون می خورم. بابات و ماکان هم برای ظهر نمی ان . بدون نهار نری دانشگاه.
مامان سوری
یاداشت را انداخت روی میز و در یخچال را باز کرد. از نسکافه ای که دیشب با مهتاب خورده بود دیگر چیزی نخورده بود. با این حال اصلا اشتها نداشت. شیشه شیر کاکائو را برداشت ولی قبل از اینکه بتواند ذره ای بخورد. بویش حالش را به هم زد.
شیشه را برگرداند سر جایش و یک لیوان آب برای خودش ریخت و در حالی که جرعه جرعه می نوشیدش برگشت توی اتاقش. لیوان را روی میزش گذاشت. برای عصر باید کارش را تمام می کرد. با ارشیا کلاس داشت. ان هم پوستر.
سعی کرد به ارشیا فکر نکند. باید خودش را مشغول می کرد کار نیمه تمامش را از زیر تخت بیرون کشید و وسایلش را یک به یک آورد. لباس هایی را که برای این جور مواقع کنار گذاشته بود پوشید. یک شلوار لی رنگ و رو رفته با یک پارگی بزرگ روی زانوی راستش که وقتی می نشست تقریبا زانوی کوچک و لاغرش از توی ان بیرون می زد و یک پیراهن مردانه سورمه ای که قبلا مال ماکان بوده و جلوی آستینش زیر اتو کمی رنگ عوض کرده بود.ترنج تقریبا تویش گم میشد. لباس هایش پر بود از لکه های رنگی گواش و آب رنگ. موهایش را هم دسته کرد و پیچاند و با یک گیره بزرگ بالای سرش جمع کرد.دستگاه پخشش را روشن کرد و چند تا از اهنگهای مورد علاقه اش را گذاشت توی پلی لیست. در حالی که رنگهای گواش را با هم مخلوط می کرد سعی می کرد روی طرحش تمرکز کند. اگر می توانست، ارشیا هم از ذهنش می رفت. موضوع پوسترش جشنواره دستباف های عشایر بود. چقدر خودش این طرح گبه ای که زده بود را دوست داشت با ان خطوط سفید که جای تارهای قالی را می گرفت.
چقدر ارشیا سر اتود این طرح به جانش غر زده بود تا تائیدش کرده بود.لبخند زد و به کارش مشغول شد. طراحی حروف هم کار خودش بود. تمام حواسش را گذاشته بود روی کارش چقدر خوب بود که کارش را اینقدر دوست داشت که تمام مشکلاتش را هم فراموش می کرد.
خودش هم نفهمید چند ساعت سرش پائین بود و مشغول کشیدن طرحش بوده. ولی وقتی سرش را بالا آورد دردی توی گردنش پیچید. با دست کمی گردش را ماساژ داد و به ساعت نگاه کرد.ساعت دوازده بود و تا کلاس هنوز دو سه ساعتی وقت داشت.
کار تمام شده اش را گذاشت تا خوب خشک شود که برای بردنش مشکلی پیش نیاید. وسایلش را جمع کرد. دست هایش جا به جا رنگی شده بودند. کار با رنگ حس خوبی به او می داد. از غصه های صبح اثر کمتری در خودش می دید و سعی کرد همه چیز را فراموش کند.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites