تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#111 | Posted: 22 Jan 2014 18:59
چرا دیر کرده؟
لبش را گاز گرفت. ماکان دیر کرده بود. مهتاب دوباره به ساعتش نگاه کرد. عقربه هنوز خیلی هم از جایش تکان نخورده بود.پس چرا به نظر او این همه گذشته بود. خستگی این مدت وحالا این فشار های عصبی اینقدر به او فشار آورده بود که تمام سلول های بدنش درد می کرد. دلش یک خواب راحت می خواست. ولی با این همه فکر و خیال مگر خوابش هم می برد. با دست چشم های سرخش را مالید و دوباره به در نگاه کرد. خبری نبود. سرش روی گردنش سنگینی می کرد. ان را بین دست هایش گرفت و به میز خیره شد:
نکنه نیاد؟
چشم هایش را روی هم فشرد و وقتی باز کرد ماکان مقابلش نشسته بود و یک شاخه گل سرخ هم توی دستش بود. مهتاب به آرامی سرش را رها کرد و به او خیره شد. لبخند خسته ای زد. موهایش روی پیشانی اش ریخته بود و پالتویش تقریبا داشت از شانه اش می افتاد. گل را به سمت مهتاب گرفت و گفت:
سلام
مهتاب دستان لرزانش را جلو برد و گل را گرفت. و جواب سلامش را داد. ماکان با یک اه گل را رها کرد. و تمام اجزای چهره او را از نظر گذراند. خستگی و غم از تمام چهره اش می بارید. مهتاب نگاهش را به گل دوخت و سکوت کرد.ماکان بود که سکوت را شکست:
خوبی؟
مهتاب فقط سر تکان داد. صدای ملتمس ماکان را شنید:
مهتاب میشه نگام کنی؟
مهتاب با یک مکث نگاهش را از شاخه گل گرفت و به چشمان نگران ماکان نگاه کرد. قلبش با تمام قوا می تپید. دلش برای این نگاه تنگ شده بود. مگر از صبح چقدر گذشته بود که او این همه دلتنگ بود.
ماکان لبخند کم رنگی زد و او هم انگار حرف دل مهتاب را زد:
دلم تنگ شده بود برای نگاهت.
چانه مهتاب لرزید و دوباره نگاهش را از چشمان ماکان گرفت.
اگر حرف های شهرزاد راست بود چی؟ اگر ماکان پسری که او فکر می کرد نبود چی؟
ماکان دست شکسته اش را روی میز گذاشت و گفت:
باید از اولش بگم. قبل از اینکه شهرزاد و ببینم.
بعد نگاهش را دوخت روی میز و از خودش گفت. از اینکه با چند نفر دوست بوده از اینکه شهرزاد از کجا پیدا شده از اتفاق ان شب از قولش به ارشیا و از تاثیر مهتاب روی خودش. مهتاب در سکوت فقط گوش می داد. وقتی ماکان حرفش تمام شد به او نگاه کرد و گفت:
مهتاب اگر تو نبودی شاید من خیلی جلوتر رفته بودم. ولی تو منو نجات دادی. باور کن کششی که الان نسبت به تو دارم نسبت به هیچ دختری توی عمرم نداشتم.
حرفش را مزه مزه کرد و ادامه داد:
اینکه اینکه دست یکی و بگیری و اینقدر باهاش راحت باشی اصلا دلیل دوست داشتن نیست.
بعد کلافه دست سالمش را توی موهایش کشید و بدون اینکه به مهتاب نگاه کند گفت:
فکر می کنی دلم نمی خواد دستت و بگیرم؟ دلم لک زده برای لمس یک ثانیه تنت. وسوسه بوسیدنت دست از سرم بر نمی داره.
مهتاب از خجالت در حال مردن بود. ولی ماکان دلش می خواست مهتاب بداند که او برایش با همه دختران دنیا فرق می کند برای همین ادامه داد:
ولی حاضر نیستم هیچ کدوم از این کارارو بکنم. چون تو برام پاک ترینی دلم نمی خواد با یک اشتباه کوچیک این پاکی رو خدشه دار کنم. سخته خیلی هم سخته که این همه به کسی نزدیک باشی که همه زندگیته ولی حتی نتونی لمسش کنی.
بعد نگاهش را بالا اورد و دوباره او را صدا زد:
مهتاب!
مهتاب با گونه های سرخ شده سرش را بالا اورد.
تو که حرفام و باور کردی نه؟
مگر می توانست باور نکند. همین که ماکان اسمش را صدا می زد او همه دنیا را فراموش می کرد چه برسد با این همه حرف های قشنگ.
مهتاب لبخند کوچکی زد و گل را بو کرد:
باور کردم.
ماکان نفس راحتی کشید و رو به او گفت:
باید کمکم کنی از شر این دختر خلاص شم. شهرزاد اشتباه بزرگه منه دلم نمی خواد زندگی مو و عشقم و ازم بگیره. کمکم می کنی مهتاب؟
مهتاب خیره چشم های ماکان شد. و سر تکان داد:
کمکت می کنم.
ماکان هم لبخند زد. مهتاب دوباره دستش را به چشمانش که حالا از خستگی به سوزش افتاده بودند کشید و آرام گفت:
میشه منو برسونی خیلی خسته ام.
ماکان با لحنی خاص گفت:
ما که هنوز چیزی نخوردیم.
مهتاب کوله اش را انداخت و بلند شد و گفت:
الان فقط دلم می خواد بخوابم.
ماکان هم همراهش بلند شد و با دلخوری گفت:
بالاخره آرزو به دلم موند یه نسکافه با هم بخوریم.
مهتاب خنده آرامی کرد و گفت:
می خوریم. ولی من دو دقیقه دیگه اینجا بشینم خوابم برده.
ماکان در را برای او باز کرد و پشت سر مهتاب از انجا خارج شد و در حالی که پالتویش را روی شانه اش مرتب می کرد گفت:
حق داری این مدت همه کاری من ریخته بود سرت.
مهتاب نیم نگاهی به ماکان انداخت و با لحن غمگینی گفت:
دربرابر بلایی که شاهین سر تو آورد این کارای من اصلا به حساب نمی اد.
ماکان دزدگیر را زد و گفت:
مهتاب ازت یه خواهش داشتم.
مهتاب مقابل در ایستاد و منتظر به ماکان نگاه کرد. ماکان در را باز کرد و گفت:
بیا فراموش کنم شخصی به اسم شاهین و شهرزاد اصلا وجود داره.
بعد در را باز کرد و به مهتاب گفت:
بانو افتخار می دن؟
مهتاب خنده ای کرد و گفت:
باشه.
و سوار شد.
ماکان در را بست و با خوشحالی به سمت در راننده رفت. در را باز کرد و نشست. بعد رو به مهتاب گفت:
یه دستی یک کم سخته ممکنه یه خورده طول بکشه عیب نداره که؟
مهتاب نگاهش کرد و گفت:
اگه سختته خودم می رم؟
ماکان ماشین را روشن کرد و گفت:
داشتیم مهتاب خانم؟
مهتاب لبخند گرمی به او زد و گل را بو کرد و سرش را به صندلی تکیه داد. ماکان لحظه ای به نیم رخ زیبای او نگاه کرد و بعد هم ماشین را راه انداخت. ماکان دستگاه پخش را روشن کرد. موسیقی لایت انگلیسی در حال پخش بود. مهتاب نگاهش را به پیاده رو داد. تکان های ماشین و موسقی ملایم و خستگی همه دست به دست هم دادند و کم کم چشم هایش روی هم افتاد. ماکان نگاهش به جلویش بود در همان حال گفت:
اونجا که نذاشتی چیزی بخوریم لااقل بذار برات یه نسکافه بگیرم خستگیتم در میره.
بعد منتظر جواب مهتاب شد. وقتی جوابی نشنید. نیم نگاهی به او انداخت و دوباره گفت:
داریم می رسیم به همون نسکافه ای همیشگی بگیرم؟
باز هم سکوت.
مهتاب خانم وکیلم؟
وقتی باز هم جوابی نشنید با تعجب کاملا به سمت مهتاب چرخید و به او نگاه کرد. با دیدن چشم های بسته اش اهی کشید.
خوابه.
راهنما زد و ماشین را به سمت گوشه خیایان برد و توقف کرد. به در تکیه داد و به نیم رخ او خیره شد. لب های سرخش عجیب وسوسه اش می کردند.چند نفس عمیق کشید و نگاهش را از او گرفت.
همین الان داشتی چه زری می زدی براش تو پاک ترینی و از این چرندیات. به همین زودی یادت رفت.
دوباره نگاهش را به نیم رخ مهتاب دوخت. چقدر خسته بود که به این سرعت به خواب رفت. دوباره سر جایش نشست و ماشین را به راه انداخت. باید اجازه می داد بخوابد. اصلا متوجه نبود که این همه به خودش فشار اورده. تازه خودش هم امتحان داشت. چقدر این دختر صبور بود. چقدر به او آرامش میداد اگر آسمان هم به زمین می رسید باید مهتاب مال او میشد. به آرامی حرکت کرد و نیم نگاهی به مهتاب انداخت.واقعا مهتاب برایش پاک ترین بود.
**
مهتاب چشم هایش را باز کرد و خواست گردنش را تکان بدهد که دردی توی ان پیچید و اخش را در آورد. با پشت دست چشمانش را مالاند و به اطراف نگاه کرد. توی ماشین بود و تاریک شده بود. با یک حرکت صاف نشست و به سمت راننده نگاه کرد.
سر ماکان روی فرمان بود و انگار خواب بود. مهتاب مضطرب نگاهی به ساعتش انداخت. نزدیک شش بود. با دهان باز دوباره به ساعتش نگاه کرد. یعنی از ظهر خوابیده بود ان هم توی ماشین ماکان و درست کنارش. لبش را گاز گرفت و دوباره به ماکان نگاه کرد. نه ماکان قابل اعتماد بود. اگر هر کاری کرده بود او حتما می فهمید. خوابش اینقدر ها هم سنگین نبود. ولی با آن خستگی. دستی به پیشانی اش زد و دوباره به ماکان نگاه کرد. نیم رخش را می توانست ببیند چقدر توی خواب دوست داشتنی تر می شد.
با خیال راحت براندازش کرد. و با هر بار نگاه کردنش دل زیر و رو می شد. یعنی امکان داشت؟ یعنی میشد که او و ماکان برای همیشه مال هم باشند؟ نگاهش را از او گرفت و به بیرون دوخت. خیابان خلوتی بود. معلوم بود ماکان مخصوصا اینجا را انتخاب کرده تا او به راحتی بخوابد. دلش نمی امد حالا که او به خواب رفته بیدارش کند. نگاهی به اطراف انداخت دلش از گرسنگی مالش می رفت. از صبح چیزی نخورده بود. درواقع از دیشب چیزی نخورده بود. چون صبحانه یکی دو لقمه توی دهانش گذاشته بود و راهی شرکت شده بود.
چند دقیقه صبر کرد و وقتی دید ماکان بیدار بشو نیست کوله اش را برداشت و به آرامی در را باز کرد و پیاده شد.
به سمت انتهاب خیابان رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند. نگاهی به اطراف انداخت. و به سمت یکی از مغازه ها رفت.
ماکان با سختی چشم هایش را باز کرد و سرش را از روی فرمان برداشت. گردنش را در حالی که اخم کرده بود مالید و برای دیدن مهتاب نگاهش را چرخاند. از دیدن جای خالی او شوکه شد. با عجله در را باز کرد و پیاده شد:
کجا رفته اونم تنهایی؟
دستش سالمش را روی سقف ماشین گذاشت و نگران ابتدا و انتهای خیابان را نگاه کرد. خبری نبود.
کجا برم دنبالش حالا؟
در را بست و دزدگیر را زد. دوباره کلافه نگاهش را به انتهای خیابان انداخت که یاد موبایلش افتاد:
انگار مغزم هنوز خوابه.
دستش را برای پیدا کردن موبایلش توی جیبهایش کرد. ولی اثری از گوشی اش نبود.
لعنتی کجاست پس؟
با به یاد آوردن اضطراب و دست پاچگی ظهرش لگد محکمی نثار لاستیک ماشین کرد که پای خودش هم بیشتر درد گرفت.
حالا وقت جا گذاشتن گوشی بود؟
ظهر موبایلش را روی تختش پرت کرده بود و فراموش کرده بود برش دارد. نمی دانست باید منتظر بماند یا برود.
یعنی ممکن بود بدون اینکه به او خبر بدهد رفته باشد؟

کلافه دزدگیر را زد و دوباره توی ماشین نشست. چرا هر وقت می خواست با مهتاب باشد همه چیز قاطی میشد.
ماشین را روشن کرد و به سمت انتهای خیابان رفت. نگاه نگرانش داشت دنبال مهتاب می گشت که چشمش به او افتاد که با پاکتی توی دست توی خودش جمع شده بود با عجله راه می رفت. فورا ماشین را به کناری هدایت کرد و برای او بوق زد. نگاه مهتاب بالا امد و ماکان را دید. با عجله به سمت ماشین رفت و در را باز کرد و سوار شد:
سلام. وای چه سرده.
ماکان برای چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
کجا بودی؟ فکر کردم ول کردی و رفتی.
مهتاب پاکت را بالا اورد و گفت:
من داشتم از گشنگی می مردم. هر چی صبر کردم دیدم بیدار نمی شی دلم نمی امد بیدارت کنم.
بعد توی پاکت را جستجو کرد و گفت:
برات همبرگر مخصوص گرفتم دوست داری که؟ قارچم گفتم بذاره.
ماکان به حرکات او چشم دوخته بود که داشت از توی پاکت ساندویچ گردی که توی پوشش براق نقره ای پیچیده شده بود بیرون می کشید. دستش را به طرف ماکان دراز کرد و گفت:
بیا.
ماکان به دست مهتاب نگاه کرد. مهتاب کمی دستش را پس کشید و چند ثانیه ماکان را نگاه کرد و با تردید گفت:
چی شده؟
ماکان نفس عمیقی کشید و گفت:
هیچی. ترسیدی با من بیای شام بخوری؟
و ساندویچ را از دست او گرفت.
مهتاب برای چند لحظه نگاهش کرد و بعد دستی به مقنعه اش کشید و سرش را پائین انداخت.
نه به خدا گشنه ام بود. از دیشب چیزی نخوردم.
ماکان با تعجب برگشت و گفت:
از دیشب؟
مهتاب سر تکان داد. ماکان به در تکیه داد و گفت:
پس بگو چرا طاقت نیاوردی من بیدار شم.
مهتاب لبخند کم رنگی زد و چیزی نگفت. ماکان نمی خواست شام را زهر خودش و مهتاب کند. انگار قسمت ان دوتا این بود که این مدلی با هم باشند. ساندویچش را داد دست مهتاب و گفت:
بیا شروع کن.
و پاکت را از روی پای او برداشت. و تویش را نگاه کرد.
از کجا می دونستی من با قارچ دوست دارم.
مهتاب ساندویچش را بیرون کشید و نگاهی به ان انداخت و گفت:
نمی دونستم چون خودم دوست داشتم گرفتم.
بعد گاز آرامی از ساندویچش زد. ماکان ساندیچ خودش را بیرون کشید و گفت:
مارو باش که چه فکرائی کردیم.
دوباره توی پاکت نگاهی انداخت و گفت:
واسه خودت دوتا گرفتی؟
مهتاب پاکت را از روی پای ماکان برداشت و یک سس مایونز بیرون کشید و با دندانش بازش کرد و گفت:
نه برای تو. با یکی سیر نمی شی می شی؟
ماکان ساندویچش را به طرف او گرفت و گفت:
واسه منم سس بریز یه دستی نمی تونم.
بعد ادامه داد:
معلومه که سیر نمی شم.
مهتاب ساندویچش را روی پایش گذاشت و سس را سرتاسر ساندویچ ماکان خالی کرد.
اوی خیلی ریختی.
مهتاب سس دیگری از توی پاکت بیرون کشید و گفت:
من مایونز خیلی دوست دارم.
و به سختی سس را باز کرد و ادامه داد:
مامانم همیشه دعوام میکنه این همه سس می خورم.
ماکان گاز بزرگی از ساندویچش زد و سرش را تکان داد و با دوبار جویدن لقمه اش را پائین داد و گفت:
خوب راست میگه چربه زیاد خوب نیست.
مهتاب گاز کوچکی از ساندویچش زد وبه ماکان نگاه کرد و خنده آرامی کرد. ماکان گاز بزرگ دیگری از ساندویچش زد و با تعجب او را نگاه کرد. لقمه اش را فرو داد و گفت:
برا چی می خندی؟
مهتاب با انگشت به لب خودش اشاره کرد و گفت:
اینجات سسی شده.
ماکان دسش را به لبش کشید.
پاک شد؟
مهتاب درحالی که لقمه اش را می جوید با بالا انداختن ابرویش نشان داد که نه.
ماکان دوباره دستش به لبش کشید. مهتاب دوباره خندید و گفت:
نشد.
ای بابا کجاست؟
مهتاب دستش را به صورت ماکان نزدیک کرد و گفت:
اینجا کنار زخم لبت.
ناخودآگاه به زخم لب او خیره شد. چقدر دلش می خواست به ان زخم دست بکشد. نگاه ماکان هم توی چشم های مهتاب گیر کرده بود که هنوز داشت زخم لبش را نگاه میکرد.از همان فاصله هم می توانست گرمای دست مهتاب را حس کند. کافی بود یکی میلیمتر جلو تر برود تا سرانگشت او را ببوسد.
مهتاب هم نفس های گرم ماکان را روی دستش احساس می کرد ولی نمی توانست دستش را پس بکشد.
برای یک ثانیه چشمش بالا امد و نگاه مشتاق ماکان را به خودش دید. یاد حرفش توی کافی شاپ افتاد. گفته بود برای بوسیدن او همیشه وسوسه می شود و حالا او دقیقا با این کارش او را به این کار ترغیب می کرد. قبل از اینکه وسوسه این کار بر ماکان غلبه کند مهتاب دستش را پس کشید و صاف نشست و باعث شد ماکان نفس عمیقی بکشد. خوب بود که مهتاب این همه مراقب بود وگر نه ماکان زیاد هم به خودش اطمینان نداشت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#112 | Posted: 22 Jan 2014 18:59
مهتاب دستی به مقنعه اش کشید و ماکان سعی کرد جو به وجود امده را از بین ببرد. برای همین صدایش را صاف کرد و گفت:
دستمال داری؟
مهتاب ساندویچش را روی پایش گذاشت و کوله اش را برداشت و از توی جیبش یک بسته دستمال کاغذی جیبی بیرون کشید و بدون اینکه به او نگاه کند به سمتش گرفت.
ماکان لبخندی به چهره شرمگین مهتاب زد و ساندویچش را روی پایش گذاشت و دستمال را از دست او گرفت و گفت:
بازم برام سس می ریزی. با سس زیاد خوشمزه تر بود.
بعد دستمال را روی دهانش کشید و گفت:
حالا تمیز شد؟
مهتاب این بار فقط نیم نگاهی به لبش انداخت و گفت:
اره.
بعد از توی پاکت سس دیگری برداشت و به ساندویچ ماکان نگاه کرد که نصفه شده بود. ماکان دوباره ساندویچش را به سمت او گرفت و او هم سس را البته کمتر از قبل روی ساندویچش ریخت.مهتاب دوباره سر خوردن خودش برگشت. ماکان از گوشه چشم نگاهش کرد انگار هنوز خجالت زده بود. لبحندی برای خودش زد و گاز بزرگی از ساندویچش زد و به رو به رو خیره شد.لقمه اش را قورت داد و با ته خنده ای گفت:
حالا که فکرشو می کنم می بینم زیادم بد نیست کافی شاپ و رستوران و بیاریم تو ماشین. رسما که اتاق خواب هم شده امروز.
لقمه به گلوی مهتاب پرید و به سرفه افتاد. ماکان دستپاچه به مهتاب نگاه کرد. دستش را ناخوداگاه جلو برد تا به پشت او بزند ولی دستش وسط را گیر کرد چون به گردنش آویزان شده بود.مهتاب خودش در را باز کرد و پیاده شد. توی ان جای تنگ انگار هوا برای نفس کشیدن هم کم اورده بود. ماکان خودش را روی صندلی او پرت کرد و پاک را بیرون کشید و یک نوشابه از تویش برداشت.به سختی بازش کرد و خودش هم پیاده شد. و ماشین را دور زد. مهتاب اینقدر سرفه زده بود که از چشم هانش اشک می امد ماکان با نگاهی نادم نوشابه را به دست مهتاب داد.
مهتاب درحالی که هم خنده اش گرفته بود و هم خجالت کشیده بود نوشابه را از دست او گرفت و جرعه کوتاهی نوشید.
سرفه اش بهتر شده بود ماکان همانجور ایستاده بود و نگاهش می کرد. وقتی حال مهتاب جا امد ماکان لبخند شیطانی زد و گفت:
مثل اینکه اومدم ابروشو درست کنم زدم چشمشو هم کور کردم.
مهتاب سرش را پائین انداخت و سرفه ارامی کرد و بعد هم به ماشین تکیه داد و ناخودآگاه خندید. ماکان هم با فاصله به ماشین تکیه داد و به خنده او لبخند زد.مهتاب سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد. ماکان برق تازه ای توی نگاهش دید. برقی که تاحالا ندیده بود. ولی هر چه فکر می کرد نمی توانست معنی آن نگاه را بفهمد. مهتاب نگاهش را دزید و گفت:
سوار شو. سرده.
بعد خودش در را باز کرد و سوار شد.ماکان چند لحظه ای از شیشه جلو نگاهش کرد و بعد هم متفکر ماشین را دور زد و سر جایش نشست. مهتاب باقی مانده ساندویچش دستش بود. رو به ماکان گفت:
بذار ببینم آخرش این شام و به سلامتی تمام میکنیم یا نه.

ماکان ساندویچ دومش را بیرون کشید و بعد از اینکه از پوشش بیرونش کشید ان را به سمت مهتاب گرفت. مهتاب هم بدون حرف سس را روی ان ریخت.
بقیه شام تقریبا در سکوت خورده شد. مهتاب خودش نوشابه ماکان را هم باز کرد و به دستش داد.یعد هم پاکت ها و لفاف ساندویچ ها را توی پاک اصلی گذاشت و بعد از تکاندن مقنعه اش رو به ماکان گفت:
دیگه بهتره من و برسونی خیلی داره دیر میشه.
ماکان که هنوز نگاه مهتاب برایش سوال بود. سری تکان داد و به راه افتاد. مهتاب نگاهش را به بیرون دوخت و در سکوت به تماشای خیابان پرداخت. ماکان سکوت را شکست و گفت:
برای یه نسکافه جا داری؟
مهتاب خندید و گفت:
نه جا که ندارم ولی داشتم هم نمی خوردم اخه نمی دونم این بار قرار بود چه بلایی سرمون بیاد.ماکان هم خندید و با خنده سر تکان داد. کمی مانده به نگهبانی ماشین را نگه داشت تاریک هم بود و چیزی از این فاصله دیده نمی شد.
مهتاب کوله اش را برداشت و گفت:
ممنون شب خوبی بود.
ماکان هم نگاهش کرد و گفت:
شام به این خوشمزه گی تو عمرم نخورده بودم.
مهتاب لبخند زد و دوباره نگاهش همان رنگ را گرفت. ماکان دوباره گیج به نگاه او نگاه کرد و مهتاب زود خداحافظی کرد و پیاده شد.ماکان سریع گفت:
فردا شرکت که می آیی؟
جواب مهتاب یک آره و یک حرکت سر بود. و بعد هم در را بست و به سمت نگهبانی رفت. چند نفس عمیق کشد. دست خودش نبود.تا حالا این حس را نداشت. ولی امشب دوبار اینجور شده بود. دوبار بود که دلش خواسته بود بوسه ماکان را تجربه کند. سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
خدا جون ببخشید. غلط کردم. دیگه از این فکرا نمی کنم.
و برای اینکه هیجان ناشی از این فکر را تخلیه کند تا جلوی خوابگاه دوید.
**
تمام فرجه ها مهتاب صبح ها شرکت می امد و عصر ها به درس هایش می رسید. هر روز صبح توی اتاق ماکان کنارش می نشست و با راهنمایی ماکان کارهای نیمه تمام او را انجام می داد.ماکان هم از این فرصت استفاده کرد و کار با نرم افزار کورل را به او کامل یاد داد. هر چه کارها پیش می رفت صمیمیت بین ان ها هم بیشتر میشد. شاخه های گل هر روز توی اتاق ماکان انتظار مهتاب را می کشید. حالا نه تنها خانم دیبا که بقیه هم بو برده بودند که رابطه مهتاب و ماکان چیزی بالا تر از رئیس و کارمند است.مهتاب هم که کلا بی خیال همه این چیز ها شده بود.
پنجشبه روز آخر فرجه ها بود و مهتاب سعی داشت کارها را تمام کند تا توی مدتی که امتحان داشت کاری روی دست ماکان نماند.نزدیک ظهر بود و هر دو خسته بودند. ماکان به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
مهتاب برای امروز دیگه بسه.
مهتاب در حالی که با یک دست کنترل را نگه داشته بود و با دست دیگر موس را تکان می داد گفت:
نه این دوتا هم تمام شه دیگه کاری نمی مونه. تا دستت خوب شه سفارش قبول نکن خوب؟
و یک نیم نگاهی به ماکان انداخت که دست شکسته اش را روی میز گذاشته به او با لذت نگاه می کرد.
چشم امر دیگه؟
مهتاب دست از کار کشید و به او خیره نگاه کرد و گفت:
خوب وقتی اذیت می شی مگه مجبوری؟
ماکان آرنجش سالمش را روی دسته صندلی گذاشت و سرش را به او تکیه داد و گفت:
خوب قبول کردم دیگه حالا چرا جوش میاری؟
مهتاب فورا عقب نشست.
من کی جوش آوردم؟
دقیقا الان می خواستی منو و بزنی.
مهتاب با اعتراض گفت:
ماکان!
ماکان با خنده گفت:
بیا الانم که دیگه بدتر.
مهتاب چشم هایش را تنگ کرد و در حالی که سرش را تکان می داد دوباره مشغول کار شد.
**
شهرزاد با حرص پله های شرکت ماکان را بالا رفت. چقدر سعی کرده بود بی خیال ماکان شود ولی آخر هم نتوانسته بود. اگر ان حرف ها را ان روز از زبان کارمند های شرکتش نشنیده بود شاید بی خیال شده بود.
ولی حرف هایی که درباره کتک خوردن ماکان از سه مرد شنیده بود باعث شده بود نتواند کنجکاوی نکند. بالاخره اینقدر فضولی کرده بود تا فهمیده بود پای مهتاب هم وسط این ماجرا گیر است.همین بود که اذیتش می کرد. ان دخترک چه رابطه ای با ماکان داشت که او حاضر شده بود برایش کتک بخورد و این همه بلا سرش بیاید.
بدون توجه به خانم دیبا از جلوی میز او رد شد و به سمت اتاق ماکان رفت. خانم دیبا از جا پرید و گفت:
خانم کجا؟
ولی شهرزاد فقط به او پوزخند زد و در را باز کرد. ماکان همانجور به دسته صندلی تکیه داده بود و به مهتاب خیره شده بود که در باز شد و شهرزاد و پشت سرش هم خانم دیبا وارد شدند.ماکان اخم هایش را توی هم کشید و از جا بلند شد و با عصبانیت گفت:
این شرکت صاحب نداره که هر کی از راه می رسه سرش و می اندازه پائین و می اد تو.
شهرزاد بی توجه به داد و قال ماکان به میز او نزدیک شد و نگاه مشکوکی به مهتاب انداخت که پشت میز ماکان روی صندلی دیگری نشسته بود.
مهتاب کمی خودش را جمع جور کرد و نگاه خصمانه ای به او انداخت. اجازه نمی داد این دختر ماکان را از او بگیرد.
ماکان میز را دور زد و به سمت خانم دیبا رفت و گفت:
خانم دیبا معلوم هست شما اینجا چکار می کنین؟
خانم دیبا دست پاچه گفت:
به خدا ده بار بهشون گفتم. ولی هر بار که می ان اینجا سرشون می اندازن پائین و می ان تو.
شهرزاد با شنیدن این حرف چرخی زد و به رو به خانم دیبا گفت:
حرف دهنت و بفهم غربتی.
چشم های خانم دیبا گرد شد و بعد هم با ناراحتی اتاق را ترک کرد. ماکان چشم هایش را روی هم فشرد و گفت:
خدایا کی از دست این خلاص می شم.
بعد رو به شهرزاد گفت:
این شو های مسخره هفتگی تو کی قراره تمام شه؟
مهتاب هم از روی صندلی بلند شده بود و با اخم شهرزاد را نگاه می کرد. شهرزاد با اعتماد به نفس چرخی زد و گفت:
عزیزم میشه بیرون باشی من با ماکان کار دارم؟
مهتاب از پشت میز بیرون و امد به سمت در رفت. ماکان با نگرانی به مهتاب نگاه می کرد. ناله کرد:
خدایا دوباره نه.
مهتاب وقتی کنار در رسید چرخی زد و رو به شهرزاد و کنار ماکان ایستاد و رو به شهرزاد با لحن جدی گفت:
اولا من عزیز شما نیستم. دوم ماکان نه و آقای اقبال و سوم هر چی که به ایشون ربط داشته باشه به منم ربط داره.
شهرزاد یک لحظه از این لحن حق به جانب حرف زدن مهتاب جا خورد. حدسش داشت به یقین تبدیل میشد. ولی دوباره خودش را پیدا کرد و گفت:
تو فکر کردی کی هستی که برای من تعیین تکلیف می کنی تو می دونی من کی هستم..تو...
مهتاب یک قدم جلو آمد و گفت:
ببخشید...یک لحظه ترمز کن..
من کی هستم؟ تو کی هستی که از راه می رسی بدون اجازه وارد اتاق رئیس یه شرکت می شی و بعد هم چایی نخورده پسر خاله می شی؟
ماکان با شوق به مهتاب که داشت از او دفاع می کرد نگاه می کرد .گاهی بهتر بود زن ها را به زن ها واگذار کرد تا نتیجه دلخواه را به دست اورد.
صدای شهرزاد بخاطر حرص زیاد شبیه جیغ جیغ خروس شده بود:
دختره پاپتی تو چکاره ماکانی که به خودت اجازه می دی با من اینجوری حرف بزنی؟
مهتاب که از کلمه پاپتی حسابی به هم ریخته بود جوابی برای سوال او پیدا نمی کرد که ماکان با اعتماد به نفس گفت:
مهتاب نامزدمه مشکلی داری؟
مهتاب و شهرزاد هر دو جا خوردند. ولی مهتاب سرش را پائین انداخت تا شهرزاد حال خرابش را متوجه نشود. شهرزاد از شوک در امد و با دو گام به سمت ماکان امد و گفت:
اینه اونی که می گی دوستش داری؟ باخطر این من و رد کردی؟ بخاطر این؟
و با دست به مهتاب اشاره کرد و نگاه پر از اکراهی به او انداخت. بعد هم پوزخندی زد و گفت:
البته بهت حق می دم. لباش خیلی وسوسه کننده اس.
بعد رو کرد به مهتاب و گفت:
زیاد به حرفاش دل خوش نکن. به منم زیاد زده از این حرفها.
مهتاب مشت هایش را گره کرد. شهرزاد جوری می گفت این انگار که او یک حیوان یا یک شی بی ارزش بود. چقدر بی حیا بود این دختر. چه فکرایی که درباره انها نمی کرد.قبل از اینکه ماکان حرفی بزند خودش رو به شهرزاد گفت:
فکر کردی خودت کی هستی. به چیت می نازی؟ به پول بابات اگر فردا همین پول و ازت بگیرن چی داری برای خودت؟ ها چی داری؟ اون وقت می خوای سرت و بگیری بالا و بگی کی هستی؟ تو هیچی نیستی خانم شهرزاد معینی فقط یک دختر پولدار لوس و ننری که پشتت به پول بابات گرمه و فکر می کنی همه دنیا باید برات خم راست شن.

مهتاب داشت گریه اش می گرفت. ولی خیلی خودش را کنترل می کرد که این اتفاق نیافند. رنگ شهرزاد عین گچ سفید شده بود. مهتاب با همان لحنی که سعی می کرد محکم نگهش دارد تا نلرزد ادامه داد:
آره من پول ندارم ولی اینقدر شعور دارم که درباره آدما از روی لباسشون قضاوت نکنم خانم معینی.
و سرش را پائین انداخت.
شهرزاد داشت منفجر می شد ولی با تمام قوا سعی می کرد خونسردی خودش را حفظ کند.یک قدم به او نزدیک شد که باعث شد ماکان هم از جایش تکان بخورد و به مهتاب نزدیک تر شود. شهرزاد به حرکت ماکان پوزخندی زد و گفت:
میبنی کوچولو؟
مهتاب که انگار انرژی اش تمام شده بود با سستی سرش را بالا اودر و به او نگاه کرد. شهرزاد به او با پوزخند خیره شد و گفت:
آره منم یه بچه پولدار ننرم. ولی این شازده ای هم که کنارت واساده یکیه عین من.
بعد به ماکان اشاره کرد و گفت:
میبینی حتی جرئت نمی کنه به تو دست بزنه.
دوباره پوزخند زد. مهتاب داشت کم می اورد.
تو که این همه شعور داری باید بدونی وقتی دوران عشق و عاشقی این آقا تمام شد تازه می فهمه تو در شانش نیستی.
صدای فریاد ماکان حرف او را قطع کرد:
شهرزاد خفه شو از اینجا گم شو بیرون.
شهرزاد برگشت و ماکان را نگاه کرد که از خشم چشم هایش سرخ شده بود. مهتاب دوباره سرش را پائین انداخت. انگار صدای شکستن قلبش را هم شنیده بود. با تمام این حرفها حرف آخر شهرزاد برایش انگار یک زنگ خطر بود.
شهرزاد به ماکان هم پوزخندی زد و گفت:
حقیقت تلخه آقای عاشق.
و درحالی که در را باز می کرد گفت:
اومده بودم بگم اون بروشور آشغال رو هم نمی خوام. به جای دیگه سفارش دادم.
بعد به چشم های مهتاب که لایه ای از اشک ترشان کرده بود خیره شد وگفت:
نترس دست مزد تو رو می دم. می دونم خیلی روی پولش حساب باز کردی.
و در را باز کرد و قبل ازخارج شدن رو به ماکان گفت:
فکر نکن اون مزخرفی که درباره نامزدی گفتی باور کردم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#113 | Posted: 22 Jan 2014 19:00
و با یک حرکت از در خارج شد و در را به هم کوبید. مهتاب انگار همانجا تمام شد. زانو هایش لرزید و همانجا دوزانو روی زمین نشست.صورتش را توی دست هایش پنهان کرد و بلند زیر گریه زد.
هیچ وقت توی عمرش این همه تحقیر نشده بود. ماکان سراسیمه کنارش زانو زد:
مهتاب. مهتابم. تو رو خدا گریه نکن...مهتاب.
مهتاب فقط گریه می کرد یادش نمی امد آخرین بار کی اینجور اشک ریخته بود. چقدر این عشق دردناک بود. چقدر تلخی با خودش داشت.ماکان چنگی توی موهایش زد و گفت:
مهتاب همه این حرفا رو از دق دلش زد. مهتاب تو رو خدا نگام کن.
مهتاب بی توجه به صدای او فقط گریه می کرد. ماکان دلش می خواست شهرزاد را خفه کند. بلند شد و لگد محکمی به میز شیشه ای وسط اتاق شد. صدای خرد شدن شیشه مهتاب را از جا پراند. ماکان کلافه پشت به او ایستاه بود. مهتاب دست هایش را از جلوی صورتش برداشت و به او نگاه کرد که دست سالمش را مشت کرده بود و معلوم بود حسابی به هم ریخته است. از جا بلند شد و او را دور زد و مقابلش ایستاد و به چشم های نگران ماکان نگاه کرد. ماکان چند لحظه بی قرار به اشک های روی صورت او خیره شد و بعد آرام گفت:
مهتاب تو نباید بخاطر حرف های یک ادم احمق گریه کنی اون شکستن تو رو میخواد. مهتاب باید ثایت کنی ازش سر تری.
مهتاب به دهان ماکان خیره شده بود. همیشه حرف های ماکان باعث میشد همه چیز را فراموش کند. آب دهانش را قورت داد و آرام گفت:
ماکان
جانم؟
من...من در شان تو نیستم؟
ماکان اخم کرد:
مهتاب من تو رو جور دیگه ای شناختم این چه حرفیه.
بعد دست دراز کرد و گوشه استینش را گرفت. چقدر از این کار متنفر بود. تمام سلول های بدنش برای لمس یک لحظه او فریاد می زدند.مهتاب به سختی از جایش تکان خورد. صورتش هنوز از اشک خیس بود. ماکان به گرمی نگاهش کرد و گفت:
چرا اینجوری نگاه نمی کنی که من در شان تو و خانواده ات نیستم. شما کجا و من کجا.
جواب مهتاب فقط یک لبخند بود.ولی نگاهش هنوز رنگ غم داشت.ماکان او را روی مبل نشاند و به سمت در رفت. با باز کردن در خانم دیبا از جا پرید:
یک لیوان آب قند درست کنین بیارین اتاق من لطفا.
بعد هم برگشت و رو به روی مهتاب نشست که حالا داشت آرام آرام اشک می ریخت. ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و به او خیره شد.خانم دیبا با لیوان آب قند رسید و نیم نگاهی به میز شکسته انداخت و لیوان را به سمت ماکان گرفت او لیوان را گرفت و تشکر کرد:
بفرما ممنون.
مهتاب سرش را خم کرده بود تا خانم دیبا صورتش خیسش را نبیند. ماکان لیوان را به سمتش گرفت و گفت:
بیا بخور. رنگت پریده.
مهتاب حرکتی نکرد.
مهتاب بگریش لطفا.
مهتاب لیوان را از دستش گرفت و کمی از ان را مزه کرد. ماکان با یک اه بلند شد و جعبه دستمال کاغذی را که بخاطر شکستن میز به گوشه ای افتاده بود برداشت و به سمت او گرفت.مهتاب دوتا دستمال برداشت .
مهتاب بس کن. خواهش می کنم.
مهتاب اشکش را گرفت و به ماکان نگاه کرد. ماکان کلافه گفت:
اصلا تقصیر منه احمقه.
و پیشانی اش را به دستش تکیه داد:
نمی دونم چرا دست از سرم بر نمی داره.
مهتاب نفس عمیقی کشید و سعی کرد گریه اش را کنترل کند چون زجر ماکان را به چشم می دید. چند دقیقه ای توی سکوت گذشت مهتاب بالاخره موفق شد جلوی اشکش را بگیرد. ماکان نفس عمیقی کشید و برای عوض کردن جو گفت:
فردا شب یلداست باید بیای خونه ما.
مهتاب باقی مانده اشکش را هم گرفت و گفت:
نمی تونم دارم می رم خونه.خیلی وقته نرفتم.
ماکان با وحشت گفت:
مهتاب! پس من چی؟
مهتاب صورتش را هم با دستمال خشک کرد و با صدایی که بخاطر گریه تو دماغی شده بود گفت:
باید برم. امتحانات که شروع بشه دیگه نمی تونم برم خونه اونوقت تا اخر دی مامانم و نمی بینم.
ماکان پکر ساکت شد. مهتاب بدون اینکه نگاهش را از چشمان او بردارد گفت:
دو هفته اس دارم بهونه میارم نمی رم. دیگه بابام برا یلدا ازم قول گرفته.
ماکان چانه اش را به مشتش تکیه داد و گفت:
کی می ری؟
امروز عصر.
چی؟؟؟ چرا زودتر نگفتی؟
گفتم اینجوری بهتره.
ماکان بق کرده عقب نشست و به مبل تیکه داد.
من دلم تنگ میشه برات. حالا کی میای؟
سه شنبه امتحانام شروع میشه. دوشنبه میام.
ماکان ساکت شد و به او نگاه کرد. گریه نمی کرد ولی کاملا معلوم بود هنوز از حرف های شهرزاد ناراحت است.
مهتاب بلند شد و گفت:
بیا این دوتا کارم تمام کنیم که من با خیال راحت برم خونه.
و خودش پشت سیتسم نشست. ماکان هم بعد از یک اه کوتاه به سمت میزش رفت و بعد از سفارش دوتا نسکافه روی صندلی خودش نشست.
**
تا امتحانات تمام شود ماکان مرد و زنده شد. مهتاب را اصلا نتوانست ببیند. این قدر که سرش شلوغ بود فقط می رسیدند با هم کمی تلفنی صحبت کنند.ماکان دلش به دادن پیام های وقت و بی وقت خوش بود و برای مهتاب همان ها دنیایی ارزش داشت. تازه غصه بزرگتر این بود که بعد از امتحانات تعطیلات میان ترم شروع میشد و مهتاب برمی گشت خانه.
ماکان از حالا عزا گرفته بود و توی تمام پیام هایش به مهتاب مدام این را گوش زد میکرد که باید فکری بکنند.
مهتاب هم حیران مانده بود که چکار کند تا ماکان این همه بی قراری نکنند. روز به روز به هم بیشتر وابسته می شدند. به صورتی که حتما باید در روز یک بار صدای هم را می شنیدند. مهتاب کمی از عاقبت این رابطه می ترسید.
ولی هر بار که صدای گرم ماکان را می شنید همه چیز را فراموش می کرد و فکر کردن به این موضوع را به آینده موکول می کرد.
بالاخره روز آخر امتحانات رسید. ترنج و مهتاب جلوی سالن کنار هم ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند . ترنج با خنده به مهتاب گفت:
ماکان این چند وقته عین مرغ سر کنده شده اینقدر تابلو شده که مامان اینا هم مشکوک شدن بهش.
مهتاب سرش را از توی کتابش بیرون اورد نگاهی به ترنج انداخت و توی دلش گفت:
من از اون بدترم.

ولی به ترنج خیره نگاه کرد. ترنج چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
تو هیچ احسابی نسبت به این موضوع نداری؟
مهتاب لبش را گاز گرفت و به ترنج نگاه کرد. دوباره سرش را توی کتابش کرد که باعث شد ترنج محکم روی بازوی او کوبید.
با توام ها؟
مهتاب اخی گفت و دستش را به بازویش کشید و گفت:
چته دیوونه؟
نشنیدی بی احساس چی گفتم؟
مهتاب نفس عمیقی کشید و این بار زمزمه کرد:
فکر میکنی حال من خیلی خوبه؟
ترنج نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
می دونستم.
مهتاب نگاه طلب کاری به او انداخت و گفت:
پس مریض بودی این همه گیر دادی به من بگو بگو.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
مزه اش اینه که تو بگی منم برم به ماکان بگم مهتاب هلاک شده بود از ندیدنت.
مهتاب خنده زیر لبی کرد و این بار با بدجنسی تمام گفت:
حرفی هم که تو زدی اخه تکراری بود هر شب خودش بهم پیام میده میگه داره از دوری من هلاک میشه.
ترنج دوباره مشتی روی بازوی او کویبد و گفت:
هوی جنبه داشته باش.
مهتاب ترنج را هل داد و گفت:
چکار می کنی کبود شد دستم.
حقته.
مهتاب دوباره می خواست سرش را توی کتاب بکند که ترنج ان را از دستش کشید و گفت:
این پنج دقیقه چی می ره تو مخت آخه.
مهتاب با بی خیالی گفت:
هیچی.
پس چرا بی خودی می خونی؟
دست خودم نیست استرس دارم
ترنج خنده آرامی کرد و گفت:
اون از یه چیز دیگه اس.
بعد هر دوبا هم خندیدند و به سمت سالن رفتند.
ترنج زد به بازوی مهتاب و گفت:
قراره بعد از امتحانات بریم دنبال کارای آزمایش و این چیزا که صفر تمام شد عقد کنیم.
و هیجان زده به مهتاب نگاه کرد. مهتاب به خوشحالی او لبخند زد و گفت:
به سلامتی. نری یه وقتی مراسم بگیری ما نباشیم بیایم ها.
نه خیالت راحت. تازه شما خانوادگی دعوتین.
از طرف خودت می گی؟
ترنج مکثی کرد و گفت:
خوب آره چیه مگه.
هیچی. ولی فکر نکنم مامانم اینا بیان.
حالا ما دعوت می کنیم اومدین قدم رنجه کردین نیامدین هم که خوب هر جور راحتین.
مهتاب او را هل داد و گفت:
چه لفظ قلمم حرف می زنه.
خوب باید تمرین کنم ناسلامتی دارم عروس می شم.
مهتاب صورتش را توی هم کشید و گفت:
اه اه بی جنبه.
ترنج خندید و گفت:
صبر کن داداشم اقدام کنه انوقت تو رو هم می بینم چکار می کنی؟
مهتاب متعجب گفت:
داداشت اقدام کنه؟
ترنج عشوه ای امد و گفت:
بله یعنی خواست تو خل و چل و بگیره.
مهتاب چشم هایش گرد شد و داد زد:
ترنج!
و ترنج با خنده توی سالن دوید و خودش را گم و گور کرد.
**
مهتاب زودتر برگه اش را داده بود و داشت دوباره توی کتاب کنکاش می کرد. ترنج از پشت آویزان گردنش شد و گفت:
هورا تمام شد.
مهتاب دستش را پس زد و گفت:
خفه ام کردی دیوونه چکار می کنی؟
ترنج نگاهی به کتاب دست مهتاب انداخت و گفت:
باز داری تو این دنبال چی میگری؟
جواب سوال سه رو ننوشتم. هر چی فکر کردم یادم نیامد.
می فهممت.
مهتاب سرش را بالا آورد و گفت:
مگه تو هم ننوشتی؟
چرا. نوشتم.
چی چی زر الکی میزنی پس؟
از اون لحاظ که فکرت مشغوله گفتم.
مهتاب پشت چشمی نازک کرد و گفت:
باز می خوای چرت بگی؟
خوب مگه دورغ میگم داداشم عقل از سرت برده دیگه. قربونش برم الهی.
مهتاب خنده ای کرد و با خجالت او را هل داد و گفت:
گمشو.
ترنج کتاب را از دست او قاپید و گفت:
خوب به افتحار پایان امتحانات بیا بریم بیرون یه چیزی کوفت کنیم.
مهتاب کتابش را توی کوله اش برگرداند و گفت:
کوفت کردن و هستم.
ترنج چادرش را از کیفش بیرون کشید و گفت:
خوب کجا بریم؟
مهتاب کوله اش را انداخت و گفت:
من فالوده می خوام از اونایی که توی ارگ خوردیم.
ترنج چادرش را مرتب کرد و گفت:
حالا ارشیا به من میگه خل شدی. تو که بدتری.
مهتاب مقنعه اش را مرتب کرد و گفت:
من فردا دارم می رم خونه. بعدم این چند وقت بخاطر امتحانات داغ کردم.
ترنج پرید وسط حرفش و گفت:
البته داغ کردنت مال یه چیز دیگه اس.
ترنج می زدم تو مخت ها.
ترنج عقب عقب رفت و کمی از او فاصله گرفت و گفت:
همین که داغ می کنی یعنی راست می گم دیگه.
مهتاب خنده ای کرد و او هم به طرف ترنج رفت. ترنج موبایلش را بیرون کشید و مشغول پیام دادن شد.
مهتاب محکم هلش داد و گفت:
چیه ندید بدید دلت برای شوهر جونت تنگ شده؟
اهوم. دارم بش می گم دارم می رم بیرون.
ولی اصلا عادت خوبی نیست عین خبر گذاری هی بهش راپورت خودت و می دی.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
من که چیزی برای پنهون کردن ندارم بذار اونم خیالش راحت باشه. حالا بدونه من کجام چیزی از من کم میشه؟
خوب شاید یه بار بهت گفت حق نداری بری فلان جا.
نه بابا اینجوری نیست خیلی ماهه. باور کن الان بگم با مهتاب دارم می رم مریخ میگه خوش بگذره مواظب خودت باش کپسول هوا به اندازه کافی بردارین.
مهتاب زد زیر خنده و گفت:
واقعا؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#114 | Posted: 22 Jan 2014 19:00
ترنج هم با خنده گفت:
اره. فقط باید بدونه من کجام.
مهتاب سری تکان داد و گفت:
این استاد هم از موارد نادره ها.
درمورد آقای ما درست صحبت کنم.
باشه بابا بریم سراغ فالوده.


مهتاب خیلی دلش می خواست این فالوده را با ماکان می خورد ولی حالا که ترنج همراهش بود و ارشیا را هم نگفته بود بیاید او هم رویش نشد به ماکان خبر بدهد.تا آزادی به اتوبوس رفتند و بقیه اش را هم تاکسی گرفتند. اینقدر سرد بود که وسط راه داشتند پشیمان می شدند که بروند و فالوده بخوردند. آخر سر هم تصمیم گرفتند اگر دیدند خیلی سرد است از خیر فالوده بگذرند و یک چیز گرم بخورند.جلوی ارگ از تاکسی پیاده شدند و خودشان را به قهوه خانه سنتی رساندند. گرمای مطبوعی توی صورتشان خورد. ترنج درحالی که توی هم جمع شده بود گفت:
ای تو روحت مهتاب با این پیشنهادای خرکیت.
مهتاب بی خیال نگاهی به او انداخت و گفت:
روز آخر امتحانات این همه غر نزن. بذار با نیش باز بریم یه چیزی کوفت کنیم بعد هم بریم منزل.
ترنج تنه ای به او زد و زودتر وارد شد و گفت:
برای باز شدن نیش خودم یه پروژه در دست تهیه دارم.
مهتاب با خنده ترنج راه نگاه کرد و او هم وارد شد:
چی هست حالا؟
ترنج منتظرش جلوی راهرو ایستاده تا مهتاب برسد بعد لبخندی زد و گفت:
بریم رو تخت دیگه؟
مهتاب به نیش باز او نگاه کرد و گفت:
آره. حالا چرا نیشت بازه؟ پروژه ات این بود؟
ترنج شانه ای بالا انداخت و به تختی گوشه سالن اشاره کرد.
مهتاب با بی حالی برگشت و آنجا را نگاه کرد. چشم هایش از ذوق و شوک و هیجان عین درخشش ستاره ها برق زد.
ماکان و ارشیا روی یکی از تخت ها نشسته بودند و با لبخند آنها را نگاه می کردند. ترنج زد به شانه مهتاب و گفت:
نمیری حالا!
مهتاب خودش را جمع و جور کرد و سرش را پائین انداخت. جلوی ارشیا و ترنج خجالت می کشید با ماکان راحت باشد.ترنج به شانه او فشار آورد و گفت:
راه بیافت تا ماکان بلند نشده و نپریده بغلت نکرده.
مهتاب خنده اش را پنهان کرد و به سمت تخت رفت. انگار نفس کم آورده بود. خودش هم باورش نمی شد این همه دلش برای ماکان تنگ شده باشد.ترنج کنار گوشش گفت:
دیدی حالا ارشیا بدونه من کجام چه مزیت هایی داره.
بله دارم می بینم.
پس چی. ارشیا بدونه ماکان می دونه. ماکان هم بدونه شما دوتا کفتر عاشق همو می بینین.
مهتاب نیم نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
وای نه اینکه خودت سی ساله شوهر کردی. عقده ای تو که داشتی برا ارشیا جونت له له می زدی.
ترنج بدون اینکه جواب او را بدهد رو به ماکان و ارشیا کرد و با خوشحالی سلام کرد.
سلام سلام می بینم که مثل فشنگ خودتون و رسوندین.
مهتاب درحالی که سرش را با خجالت پائین انداخته بود سلام کرد. ارشیا در حالی که دست ترنج را گرفته بود و او را کنار خودش می نشاند گفت:
سلام مهتاب خانم خدا رو شکر که بالاخره امدین.
و در حالی که ابروهایش را بالا می انداخت به ماکان نگاه کرد. ماکان نگاه خجالت زده ای به مهتاب انداخت و گفت:
چرا وایسادی بیا بالا.
مهتاب کفش هایش را در اورد و کنار ماکان نشست. ماکان نگاهی به او انداخت و آرام گفت:
مردیم از دلتنگی که خانم.
مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد و در حالی که سرش پائین بود گفت:
جلوی استاد تو رو خدا چیزی نگو.
ارشیا سینه ای صاف کرد و گفت:
خوب چی می خورین؟
ترنج به مهتاب اشاره ای کرد و گفت:
ایشون که گفتن فالوده.
ماکان هم بالافاصله گفت:
منم فالوده.
ارشیا پخی زیر خنده زد و گفت:
نگفته معلوم بودی.
بعد رو به ترنج کرد و گفت:
خانم من چی می خوره؟
اگه فالوده باشه منم می خوام.
ارشیا سری تکان داد و گفت:
خوب پس چهارتا فالوده.
بعد بلند شد. ماکان هم خواست بلند شود که ارشیا گفت:
شما بشین. من می رم.
ترنج هم پشت سر او راه افتاد که ارشیا گفت:
تو دیگه کجا؟
می رم دستامو بشورم.
و چشمکی به ماکان زد. ماکان خندید و به رفتن ان دوتا نگاه کرد. بعد آرام مهتاب را صدا زد و گفت:
حالا سرتو بگیر بالا رفتن.
مهتاب سرش با بالا اورد و به ماکان نگاه کرد. ماکان با اشتیاق تمام اجزای صورت او را نگاه کرد و گفت:
دلمون ترکید بابا. من تو این همه سال تحصیل هیچ وقت این همه از اسم امتحان بدم نیامده بود.
مهتاب هم با دقت به ماکان نگاه کرد و لبخند زد.
مهتاب!
بله؟
حالا می خوای بری خونه تون؟
مهتاب نگاهش غمگین شد:
چاره ای ندارم.
پس من چی؟
مهتاب سعی کرد لبخند بزند:
همش ده روزه؟
یه جوری می گی ده روز انگار ده دقیقه اس.
بعد بق کرده عقب نشست و گفت:
یعنی دلت برا من تنگ نمی شه؟
مهتاب با سرعت گفت:
چرا به خدا ولی چکار کنم. هر کار تو می گی بکنم.
نمی شه بگی تو شرکت کار داری می مونی؟
خوب بعد شبا کجا بمونم؟
خوب خونه ما.
مهتاب با چشم های گرد شده گفت:
خونه شما؟
ماکان زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
خوب آره.
مهتاب دست به سینه نشست و گفت:
اونوقت به مامانت اینا چی می گی؟ می گی ایشون کی باشن؟
ماکان هم سعی کرد مثل او دست به سینه بنشیند که با ان دست گچ گرفته موفق نبود. بجایش ابرویی بالا انداخت و گفت:
می گم ایشون خانم بنده هستن.
حرف توی دهان مهتاب ماسید. سرش را پائین انداخت و سکوت کرد. ماکان خودش را به مهتاب نزدیک کرد و با نگرانی گفت:
مهتاب من کلی برای آینده ام با تو رویا پردازی کردم.
مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد. تصور در کنار ماکان بودن گرم و شرم زده اش کرده بود. ماکان به چهره سرخ او خیره شده و گفت:
بذار این لیمو شیرین و ردش کنیم بره بعد با مامان اینا صحبت می کنم.
مهتاب به پدرش فکر میکرد. اگر یک روز می فهمید که او بدون مشورت با آنها کسی را برای زندگی اش انتخاب کرده چه عکس العملی نشان می داد. ماکان که اسمش را صدا زد او را از فکر بیرون کشید:
مهتاب! توی این مدتی که تو رو ندیدم تازه فهمیدم بدون تو نمی تونم زندگی کنم. تو باید همش کنارم باشی. شاید فکر کنی برای این حرفا زود باشه ولی من تصمیمم و گرفتم.
مهتاب به ماکان که برای خودش می برید و می دوخت نگاه کرد. ماکان نگرانی را توی چشم های او دید:
نگران چی هستی دختر؟
مهتاب بدون مکث گفت:
بابام
ماکان لبخند زد و گفت:
نگران نباش خودم راضیشون می کنم. فکر نکن اگر بهم نه بگن من کوتاه میام.

ارشیا و ترنج داشتند برمی گشتند ماکان نگاهی به ان دوتا انداخت و گفت:
هر کار کردم این دوتا رو بییچونم خودم تنها بیام نشد. این ارشیا همش به ترنج چسبیده.
مهتاب هم برگشت و ان دوتا را که با لبخند با هم حرف می زدند و به سمت انها می امدند نگاه کرد که ماکان ادامه داد:
ارشیا هم که اصلا ملاحظه نداره. هی دست ترنج و می گیره جلو من نمی گه منم دلم می خواد.
و نگاه شیطانش را به مهتاب انداخت. مهتاب فرصت نکرد جواب او را بدهد چون ارشیا و ترنج رسیده بودند.
ارشیا روی تخت نشست و گفت:
خوب خوب امتحانات هم که تمام شد. دیگه نوبتی هم که باشه نوبت من و ترنجه که بریم تو فکر برنامه هامون.
ترنج از بازوی ارشیا اویزان شد و با لذت به او نگاه کرد:
کی می ریم برای آزمایش؟
من این هفته باید برای کاری برم تهران برگشتم می ریم.
خوب نمی شه اول بریم بعد بری تهران.
بذار خیالم راحت بشه دیگه.
ترنج سری تکان داد و ماکان با حسرت به آنها نگاه کرد. یعنی روزی می رسید که مهتاب و او این مکالمه را داشته باشند.فالوده ها رسید و بالاخره هر کدام مشغول خوردن شدند. مهتاب می خواست بعد از فالوده خوردن چرخی هم توی بازار بزند و برای خانواده اش کمی خرید کند.ماکان خودش به او گفت نگران نباشد خودش همراهیش می کند. مهتاب هم نیم نگاهی به ترنج و ارشیا که با یک لبخند پهن ان دوتا را نگاه می کردند انداخت و با شرمندگی سر تکان داد.
**
مهتاب ساک به دست کنار اتوبوس ایستاده بود و ماکان با بدبختی به او زل زده بود. مهتاب ساکش را دست به دست کرد و گفت:
من دیگه برم.
ماکان لگدی به یک شی خیالی زد و گفت:
دلم تنگ میشه.
مهتاب لبخند کم رنگی زد و ماند حرفش را چطور بزند.
ماکان!
جانم.
مهتاب ساکش را روی زمین گذاشت و مقنعه اش را مرتب کرد. ماکان بعد از این همه مدت فهمیده بود که مهتاب وقتی کمی معذب یا خجالت زده باشد مدام به مقنعه اش دست می کشد.
چی شده مهتاب!
مهتاب نگاهش را دوخت روی زمین و گفت:
خواهش می کنم ناراحت نشی ها؟باشه؟
ماکان قدمی به او نزدیک تر شد و گفت:
چی شده؟
ببین من دوستی غیر از ترنج ندارم که باهام تماس می گرفت یا گه گاه اس می داد.
مهتاب مکثی کرد و ماکان با کنجکاوی منتظر بقیه حرف مهتاب شد. مهتاب دوباره دستی به مقنعه اش کشید و با من من ادامه داد:
یعنی منظورم اینه موبایل من خیلی زنگ نمی خوره وقتی خونه ام.
ماکان داشت نگران می شد. مهتاب چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت:
برای همین اگر هر روز با من تماس بگیری یا مدام پیام بدی مامانم مشکوک میشه آخه مامانم خیلی تیزه تو این جور موارد.
و لبش را گاز گرفت و ساکت منتظر حرف او شد. ماکان گیج و دلخور به او نگاه کرد و گفت:
یعنی منظورت اینه که نمی بینمت زنگم نمی تونم بزنم آره؟
مهتاب نگاه شرمنده ای به او انداخت و سر تکان داد. ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:
مهتاب خیلی بی انصافی. اصلا می فهمی از من چی می خوای؟
مهتاب دلخور نگاهش را از او گرفت و ساکش را برداشت.
فکر...می کنی برای خودم سخت نیست...
بعد سرش را بالا آورد و ماکان را که انگار با او قهر کرده بود نگاه کرد:
نمی خوام خانواده ام فکر بدی درباره ام بکنن.
ماکان اخم کرده و سکوت کرده بود.مهتاب به مسافران که داشتند سوار می شدند نگاه کرد و گفت:
من دیگه دارم می رم. ماکان!
ماکان اینقدر ناراحت بود که نتوانست سرش را بالا بگیرد. مهتاب آه کوتاهی کشید و گفت:
فکر میکردم موقعیت منو درک کنی. خداحافظ
وقتی ماکان سرش را بالا آورد مهتاب رفته بود. چند دقیقه همانجا ایستاد و به اتوبوس خیره شد. زیر لب با پوزخند گفت:
چه خداحافظی گرمی!
مهتاب از شیشه اتوبوس نگاهش کرد و وقتی دید او با شانه های افتاده دور می شود چانه اش لرزید و چشمانش پر از اشک شد.
ماکان به ماشین نرسیده پشیمان شد. اگر نمی توانست با او صحبت کند چرا با دلخوری از او جدا شود. با سرعت برگشت چهره غمگین مهتاب موقع رفتن توی ذهنش امد و کلافه اش کرد.
ماکان گند زدی که پسر.
تا کنار اتوبوس را دوید ولی وقتی رسید اتوبوس رفته بود. ماکان به جای خالی ان با نگرانی نگاه کرد. با این کارش دل مهتاب را شکسته بود.
**
سه روز بود که مهتاب به خانه آمده بود ولی از ماکان خبری نبود. دل توی دلش نبود. مدام ته دلش می لرزید و فکر میکرد ماکان او را فراموش کرده. اینقدر گرفته بود که خانواده اش هم متوجه شده بودند که او مهتاب همیشگی نیست.احساس می کرد دلش در حال ترکیدن است. یعنی امکان داشت ماکان او را فراموش کرده باشد. او گفته بود تماس نگیرد نگفته بود که حتی یک پیام هم ندهد.
موهای بلندش را با یک گل سر جمع کرده بود و داشت نهار درست می کرد از وقتی به خانه برگشته بود اجازه نداده بود مادرش دست به سیاه و سفید بزند.دلش می خواست با کسی حرف بزند. روی مادر و پدرش که نمی توانست حساب کند. تنها امیدش ماهرخ بود. باید با او حرف میزد وگرنه می مرد. نهار را که گذاشت به سالن برگشت مادرش داشت می رفت مسجد. مهتاب لبخندی به او زد و گفت:
مامان این دختر بدتون و هم فراموش نکنین.
مادرش هم با لبخند گرم تری جوابش را داد و گفت:
کاش همه بچه های بد مثل تو بودن.
و از در خارج شد. مهتاب به سمت تلفن شیرجه زد. باید با ماهرخ تماس می گرفت. با دلهره شماره ماهرخ را گرفت. طبق معمول ستاره بود که جواب داد:
بله؟
سلام عسل خاله.
سلام.
خوبی؟
آره.
چکار می کردی خاله؟
داشتم نقاشی می کردم.
یکی هم باید برا من بکشی ها.
باشه.
مامان کجاست؟
نهار می پزه.
بدو صداش کن بگو خاله کارت داره.
صدای باشه تند ستاره را شنید و بعد هم فریادش را که می گفت:
مامان خاله مهتاب کارت داره.
مهتاب داشت پوست لبش را می کند و منتظر ماهرخ بود. بعد از چند دقیقه ماهرخ از راه رسید و نفس زنان گوشی را برداشت.
الو سلام.
سلام. خوبی؟
شکر خدا!
سهیل چطوره؟
ماهرخ آه کشید.
اونم بد نیست. ولی روبه راهم نیست. می دونی که زندگی مون رو هواست.
خودش هم نفهمید چرا پرسید:
چه خبر از شاهین؟
ماهرخ مکثی کرد و گفت:
خبری ندارم.
دیگه نیامده این ورا؟
اگرم اومده که سهیل به من چیزی نگفته.
چی شده سهیل از اصرار دست برداشته؟
ماهرخ بازم هم آه کشید و گفت:
نمی دونم یه روز آقا جون اومد اینجا و سهیل و برد تو اتاق و یک ساعت با هم حرف زدن. بعدم رفت. دیگه از اون روز سهیل چیزی نگفت از شاهین.
مهتاب لبش را گزید.
می گم ماهرخ عصری می تونی بیای اینجا؟
آره فکر کنم بتونم چی شده؟
مهتاب سیم را دور انگشتش پیچید و گفت:
می خوام باهات صحبت کنم.
ماهرخ مشکوک گفت:
درباره چی؟
حالا تو بیا.
ماهرخ دوباره آه کشید و گفت:
باشه نهار سهیل و می دم و میام.
پایان ۲۰

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#115 | Posted: 22 Jan 2014 19:04
فصل ۲۱

سه روز بود که مهتاب رفته بود. ماکان مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد دست و پا می زد. با کاری که موقع خداحافظی کرده بود حتی رویش نمی شد یک پیام خشک و خالی به مهتاب بدهد.خودش هم نمی دانست چرا منتظر یک اشاره از سمت اوست. انگار باخودش هم لج کرده بود.روی کاناپه مقابل تلویزیون ولو شده بود و پاهایش را کامل دراز کرده بود و هی کانال ها را بالا و پائین می کرد. در باز شد و سوری خانم با ساکت استخرش از در تو امد.
ماکان سلام آرامی کرد. و سوری خانم هم با لبخند جوابش را داد و رفت توی اتاقش. از همانجا بلند گفت:
ماکان هنوزم سر حرفت هستی زن می خوای؟
ماکان سرش را به کاناپه تکیه داده و به سقف خیره شد. چهره مهتاب جلوی چشمانش رنگ گرفت لبخندی زد و گفت:
معلومه که هستم.
سوری خانم درحالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد از اتاق خارج شد و با همان مانتو مقابل ماکان نشست و ماکان را خوب براندازد کرد.ماکان نگاهش را از سقف گرفت و رو به مادرش گفت:
خوب؟
سوری خانم خنده آرامی کرد و گفت:
یه مورد عالی برات پیدا کردم. شاید خودتم بشانسیش.
ماکان ابرویی بالا انداخت و گفت:
خوب از کجا پیدا کردین؟
سوری خانم با خنده گفت:
از تو استخر.
ماکان هم خنده ای کرد و گفت:
ماهی چیزیه؟
سوری خانم با لبخند خاصی گفت:
شاه ماهیه. باید ببینیش. خوش اندام خوشکل. تازه من با مایو دیدمش هیچ عیبی نداشت...
ترنج که داشت از پله پائین می آمد این قسمت حرف مادرش را شنید و با تعجب گفت:
مامان دارین چکار می کنین؟
سوری خانم رو به ترنج گفت:
هیچی دارم زن داداشتو توصیف می کنم.
ترنج اخمی کرد و گفت:
مامان شما که از این اخلاقا نداشتین جلوی ماکان دارین از دختره تعریف می کنین شاید اون خوشش نیاد.
ماکان نگاهی به ترنج و بعد هم به مادرش انداخت برای او که ان دختر مهم نبود. بعد توی ذهنش به خودش گفت:
باید مهتاب و همراه مامان بفرستم استخر.
و از این فکر خبیثانه خنده ای برای خودش کرد که ترنج با اخم گفت:
اینم چه خوشش اومده.
سوری خانم بی توجه به ترنج رو به ماکان گفت:
نظرت چیه؟
ماکان بی خیال گفت:
درباره چی؟
وا..یک ساعت دارم چی میگم.
ماکان شانه ای بالا انداخت و گفت:
نمی خوامش.
سوری خانم چند دقیقه با دقت او را نگاه کرد و گفت:
تو که هنوز ندیدش از کجا می گی نمی خوایش. اینقدر خانمه چند جلسه اس که می رم استختر اونم هست ایتقدر خوش صحبته.
ماکان با خنده گفت:
نکنه از این پیر دخترای ترشیده اس.
سوری خانم اعتراض کرد:
ماکان.
ماکان با همان خنده گفت:
وگر نه چرا با شما میاد گرم می گیره؟
سوری خانم یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
اون که گرم نمی گیره من خوشم امده ازش.
بعد با حالت خاصی ادامه داد:
چند هفته پیش تر برای اولین بار اونجا دیدمش. تنها بود و حسابی توی خودش. ولی هر چند دقیقه یک بار به من نگاه می کرد و لبخند می زد.ماکان پرید وسط حرفش و گفت:
چشمش و گرفتی ها سوری جون چشم دل مسعود خان روشن.
ترنج از این حرف ماکان خندید و سوری خانم هم با خنده گفت:
لوس نشو بذار بگم.
ماکان پاهایش را روی هم انداخت و گفت:
بله بفرما.
هیچی دفعه بعدش که رفتم دوباره دیدمش باز هم همون جور. فقط موقعی که اومدم بیرون از کنارم که رد شد خداحافظی کرد. هیچی من کنجکاو شده بودم برای چی این دختره این همه رو من زوم کرده. که دفعه بعد خودم رفتم کنارش و باهاش حرف زدم.
سوری خانم حرفش را نیمه تمام گذاشت و رو به ترنج گفت:
برو یه چایی بذار گلوم خشک شده.
و دوباره رو به ماکان گفت:
باهاش سلام علیک کردم اونم گفتم مادرش فوت کرده و من اونو یاد مادرش می اندازم خلاصه حرف پیش اومد که چند تا خواهر و بردار داری و اونم از من درباره بچه هام پرسید و...
که ترنج از توی آشپزخانه پرید وسط حرف مادرش و گفت:
شمام همه جیک و پوک مارو براش ریختی رو داریه اره سوری جون.
سوری خانم نگاه چپ چپی به ترنج کرد و گفت:
نخیر. بذار حرفم و بزنم. خلاصه تا اینکه رسیدم به شغل ماکان.
این بار ماکان با خنده گفت:
اوه تا کجا که پیش رفتین.
سوری خانم که دلش نمی خواست قسمت جذاب ماجرایش را خراب کند رو به هر دو گفت:
یه دقیقه ساکت شین.
و بعد با افتخار ادامه داد:
هیچی تا شغل تو رو گفتم اونم پرس و جو کرد درباره شرکتت و بعد معلوم شد خودش از مشتری هاتون بوده. برای همین گفتم شاید بشانسی.
چیزی توی سر ماکان زنگ زد. یک جای ماجرا می لنگید. صاف نشست و رو به مادرش گفت:
شاید بشناسم. اسمش چی بود؟
سوری خانم پا روی پایش انداخت و با خوشحالی گفت:
شهرزاد.
ترنج بود که از توی آشپزخانه داد زد:
معینی؟
سوری خانم با تعجب گفت:
آره.
ترنج نگاهی به چهره وا رفته ماکان انداخت. سوری خانم ولی داشت با خوشحالی به حرف هایش ادامه می داد:
فروشگاه صنایع چوب داره. آدرس گرفتم واسه سرویس خواب ترنج بریم اونجا.
رنگ ماکان هر لحظه سفید تر میشد و فقط ترنج مفهوم ان را می فهمید. ماکان از جا بلند شد سوری خانم بی توجه به حال ماکان گفت:
می خوای یه قرار بذاری ببینیش؟
ماکان با جدیت گفت:
نه!
و به سمت پله دوید. سوری خانم با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
این چش شد؟
ترنج برای دفاع کردن از ماکان گفت:
برای اینکه شما اون روی خانم معینی رو ندیدین. توی شرکت بخاطر یه مسئله کوچیک عین این لاتای خیابونی عربده می کشید.
سوری خانم ناباورانه گفت:
شهرزاد؟
بله. همون خانم مودب وقتی به هم بریزه مثل هیولا از دهنش آتیش در میاد.
سوری خانم متفکر راهی اتاقش شد. برایش سخت بود باور این حرف ها. آخر صدای شهرزاد اینقدر آرام بود که او به زور گاهی حرف هایش را می شنید. چطور ممکن بود داد و قال راه بیاندازد با آن صدا.
ترنج سری تکان داد و او هم از پله بالا رفت. پشت در اتاق ماکان ایستاد و در زد.
کیه؟
منم داداش.
بیا تو.
ترنج در را باز کرد وارد شد. ماکان بق کرده روی تخت نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. مهتاب با یک لبخند نیم بند به سمتش رفت و گفت:
چرا پکری؟
ماکان نگاهش را دوخت به ترنج و گفت:
به نظرت به مامان نگم مهتاب و می خوام. نمی دونم این دختره چه جوری مامان و پیدا کرده.
ترنج سرش را پائین انداخت و گفت:
تو قبلا باهاش رابطه ای داشتی؟
ماکان نگاهی به ترنج انداخت و آه کشید و گفت:
یکی دوبار رفتیم رستوران. بعدم یه مهمونی داشتن دعوتم کرد رفتم همین.
مهمانی آن شب را ترجیحا فاکتور گرفت.
ترنج سری تکان داد و چیزی نگفت.
ترنج به مامان بگم نه؟
ترنج سرش را بالا آورد و گفت:
به نظرم یه ندا بهشون بده. لااقل بگو خودت یکی و می خوای که مامان دوره نیافته برات زن پیدا کنه.
ماکان دستی توی موهایش کشید و گفت:
فکر میکنی مامان بفهمه من مهتاب و می خوام قبول میکنه؟
مگه مهتاب چشه؟
هیچی همه چی تمامه. ولی از نگاه مامان مطمئن نیستم.
ولی مامان از مهتاب خیلی خوشش آمده بود.
ماکان گونه اش را روی زانویش گذاشت و گفت:
ترنج!
بله؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#116 | Posted: 22 Jan 2014 19:04
ماکان گونه اش را روی زانویش گذاشت و گفت:
ترنج!
بله؟
سه روزه با مهتاب حرف نزدم.
چرا؟
خودش گفت زنگ نزنم.
خوب پیام بده.
ماکان با دست شکسته اش چروک های روی تخت را صاف کرد و گفت:
به نظرت منتظر نشم اون خبر بده.
تا حالا اول اون پیام داده؟
نه اول همش من دادم اون جواب داده.
بفرما چه توقعی داری حالا؟
ماکان به ترنج نگاه کرد و گفت:
موبایلم و بده.
ترنج موبایلش را به دستش داد و با لبخند از اتاق خارج شد. احساس کرد او هم دلش برای ارشیا تنگ شده. دو روز بود که رفته بود. وقتی بر می گشت قرار بود بروند دنبال کاری های عقد.
**
مهتاب گوشه اتاق نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود. ماهرخ روبرویش نشست و گفت:
از ظهر تا حالا از کجکاوی مردم. خوب نمی خوای بگی چی می خواستی بگی؟
مهتاب سرش را پائین انداخت و بعد دسته مویی که جلوی چشم هایش را گرفته بود پشت گوشش زد و لب هایش را تر کرد:
ماهرخ!
ماهرخ خیره مهتاب شد:
چیه چرا من من می کنی حرفت و بزن دیگه.
مهتاب دستی به پیشانی اش زد و گفت:
من..من یکی و دوست دارم.
بعد از این حرف سرش را روی زانویش گذاشت. انگار غصه های این سه روز ناگهانی به قلبش فشار آوردند و اشکش جاری شد. ماهرخ کمی جلوتر خزید و روی شانه مهتاب زد:
مهتاب برای چی گریه میکنی حالا. این که چیز بدی نیست.
مهتاب سرش را بالا اورد و با همان صدای لرزان و خش دار گفت:
چرا خیلی بده. من باهاش حرف می زنم. سوار ماشینش شدم. بدون اینکه مامان اینا بدونن.
ماهرخ لبش را جوید و گفت:
باهاش دوست شدی؟
مهتاب هم لبش را گاز گرفت و گفت:
نه. هر روز می بینمش چون رئیس شرکتمه.
ماهرخ با دهان باز گفت:
پسر آقای اقبال؟
مهتاب سر تکان داد:
ولی مهتاب اونا خیلی با ما فرق دارن.
می دونم ماهرخ همه چیو می دونم ولی دست خودم نیست.
ماهرخ دست او را فشرد و با نگرانی گفت:
اون چی؟
مهتاب اشکش را با انگشت گرفت و گفت:
من اول زیاد حواسم بهش نبود. ولی اون اینقدر دور و بر من اومد و رفت تا اینکه منم گرفتار شدم.
پس اون اول بهت گفت؟
مهتاب سر تکان داد.
خوب هدفش چیه از این کارا نکنه مهتاب یکی دو روز باهات باشه و بعد هم ولت کنه بره.
نگرانی تو چشم هایش برق می زد.
مهتاب گونه اش را روی زانویش گذاشت و گفت:
آخرین روزی که می امدم خودش گفت می خواد به مامانش اینا بگه..بگه..
نتوانست حرفش را ادامه بدهد کمی خجالت می کشید.ماهرخ با تردید جمله اش را تمام کرد:
می خواد بیاد خواستگاریت؟
مهتاب باز هم سر تکان داد. ماهرخ نفس عمیقی کشید و گفت:
پس خونواده اش هنوز چیزی نمی دونن؟
فقط خواهرش و شوهر خواهرش می دونن.
همون ترنج دوستت؟
آره.
می خوای من به مامان اینا بگم؟
مهتاب سریع از جا پرید:
نه اون هنوز که به خانواده اش نگفته باید اول نظر خانواده شو بفهمم تا مطمئن شم.
ماهرخ سکوت کرد و کمی فکر کرد و بعد هم گفت:
مهتاب ولی به این فکر کردی چقدر ما با هم اختلاف داریم. همین تفاوت سطح مالی خونواده ها بعدا مشکل ایجاد می کنه براتون ها. تازه فرهنگشون هم کلی با ما فرق داره. من از مامان شنیدم از خونه شون چقدر تعریف کرد. از تیپ مامانه. اصلا به ما نمی خورن.
مهتاب روی زمین را با انگشت خط خطی کرد و گفت:
فکر میکنی خودم به این چیزا فکر نکردم شاید ده بار. ولی ترنج هم دختر اوناست زمین تا آسمون با مامانش فرق داره. چادریه باورت میشه ولی مامانش بی حجابه.
ماهرخ دوباره لبش را گاز گرفت.
فکر میکنی مامان اینا قبولشون کنن؟
مهتاب چشم هایش را روی هم فشرد و گفت:
نمی دونم.
دوباره اشک مهمان چشمانش شد.
مهتاب چته دختر؟
دلم تنگ شده براش. گفتم بهش زنگ نزنه. گفتم دوست ندارم مجبور باشم یواشکی باهاش حرف بزنم. اونم نزده.
ماهرخ لبخند آرامی زد و گفت:
پس خیلی دوستت داره که این همه به حرفت گوش داده.
مهتاب زیر لب گفت:
کاش این بار گوش نمی داد.
ماهرخ دستش را کشید و گفت:
بسه بهتره بریم بیرون. مامان مشکوک میشه. می شناسیش که.
تو برو من میام.
نشینی اینجا گریه کنی مامان می فهمه نگرانت میشه.
باشه.
ماهرخ از اتاق بیرون رفت و مهتاب نفس عمیقی کشید. کمی آرام تر شده بود. لااقل ماهرخ از ماجرا خبر داشت و او خیلی هم عذاب وجدان این را نداشت که خانواده اش بی خبر هستند.
اشک ها را از روی صورتش پاک کرد و موهایش را باز کرد و دوباره بست. وقتی می خواست از اتاق خارج شود صدای زنگ پیامش بلند شد.ضربان قلبش بالا رفت.چیزی ته دلش می گفت فرستنده پیام ماکان است.
با دست هایی لرزان موبایلش را برداشت و کنار دیوار روی زمین آوار شد و با وسواس به گوشی اش نگاه کرد و انگار می خواهد به شد مقدسی دست بزند پیام را باز کرد. خودش بود. ماکان بود.

زمستان است و هوا پر شده از دوستت دارم هایی که به دست باد سپرده ام، کاش پنجره ات باز باشد.

مهتاب از شوق نمی دانست چکار کند. زانوهایش را بغل کرد و سفت فشرد تا از خوشحالی گریه نکند. پس بالاخره ماکان هم طاقت نیاورده بود. یکی دیگر آمد.

نمیه ی گمشده ام نیستی تا با نیمه دیگر به جستجویت برخیزم. تو تمام گمشده منی.
مهتاب دلش می خواست جواب بدهد. دل او هم تنگ بود و هوای نوشته هایش نشان می داد چقدر دلتنگ است.
ده بار هر کدام از پیام ها را خواند. آخر داستان آنها چه می شد. هنوز هم ترس ته دلش قلقل می جوشید. سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد:
ماکان!
دلش حتی با تکرار نام او لرزید. بغض کرده بود. کاش به او نگفته بود که زنگ نزند. حالا سخت بود که بخواهد خودش با او تماس بگیرد.چهره ماکان را تجسم کرد. چقدر ان زخم بالای لبش را دوست داشت.یعنی روزی می رسید که روی آن زخم را ببوسد. زخمی که بخاطر او به صورتش افتاده بود.
لبش را از این فکر گزید. قبل از اینکه حروف جلوی چشمش توی آب غرق شوند جواب ماکان را نوشت و فرستاد.
**
ماکان ناامید به گوشی اش نگاه کرد ده دقیقه ای بود که برای مهتاب پیام داده بود و هنوز جوابی نیامده بود. کلافه بلند شد و موبایلش را روی تخت پرت کرد.یعنی امکان داشت که مهتاب او را فراموش کرده باشد؟ باید از خانه بیرون می زد وگرنه اینجا با این همه فکر دیوانه می شد. به سمت لباس هایش رفت که زنگ پیامش بلند شد.
نفهمید خودش را چطور به آن رساند. مهتاب جوابش را داده بود.

دلتنگی های من به تو رفته اند، آرام می آیند در سینه می نشینند و دیگر نمی روند.

و پشت سرش یکی دیگر:

دوستت دارم رازیست که میان حنجره ام دق می کند وقتی که نیستی.

ماکان روی تخت نشست و با لبخند به پیام های زیبای مهتاب نگاه کرد و برایش نوشت:
من طاقتم تموم شده باید زود بیای مهتاب.
نمی تونم.
مهتاب بذار بهت زنگ بزنم دق کردم.
الان نه. شب خودم بهت خبر می دم.
تا شب من می میرم که.
ماکان خواهش می کنم. شب خودم زنگ می زنم.
ماکان آه کشید و فرستاد:
باشه. مواظب دل من باش.
و زیرش اضافه کرد:
از راه دور که می تونم ببوسمت؟
و با لبخند برایش فرستاد.
جوابی نیامد. حالش انگار بهتر شده بود. با خوشحالی از اتاق بیرون رفت. از پله سرازیر شد. سوری خانم توی آشپزخانه بود.
سوری خانم چطوره؟
سوری خانم نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
چیه شنگول شدی؟
ماکان یکی از صندلی های نهار خوری را بیرون کشید و رویش نشست و گفت:
من شنگول بودم.
سوری خانم دست به کمر نگاهش کرد و گفت:
دیدم عین چی رم کردی و رفتی
ماکان با دقت مادرش را نگاه کرد و گفت:
می خواستم یه چیزی بگم بهتون.
چی؟
درباره زن گرفتنه.
آها فکرات و درباره اون دختره کردی؟
ماکان دستش را تکان داد و گفت:
مامان میشه اونو فراموش کنین؟
سوری خانم سری تکان داد و گفت:
باشه خوب حرفت و بزن.
من خودم یکی و دوست دارم.
سوری خانم کارش را نیمه تمام رها کرد و به سمت او چرخید:
چی؟؟
ماکان با خونسردی گفت:
خودم زنم و انتخاب کردم. شما که مشکلی ندارین؟
سوری خانم کارش را کاملا رها کرد و مقابل او نشست و گفت:
کی هست؟
ماکان لبخندی زد و گفت:
به وقتش می گم.
سوری خانم چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
ماکان به ما می خوره. همه چیزو در نظر گرفتی؟
بله مامان جان خودم می دونم از نظر من که عالیه.
خوب الان بگو کیه.
نه الان بگم همه چی قاطی میشه بعدا می گم شما فعلا فکر اون دوتا باشین.
بعد هم بلند شد و رفت سمت پله.
آخرین لحظه برگشت و گفت:
فکر اون شاه ماهی رو هم از سرتون بیرون کنین. اون علف دریایی بیشتر نیست. شاه ماهی اونه که من انتخاب کردم.
و در مقابل چشم های بهت زده سوری خانم از پله بالا دوید.
**
مهتاب باورش نمی شد این مدت را بدون ندیدن ماکان سپری کرده باشد ده روز میان ترم تبدیل شده بود به دو هفته و چند روز چون بچه ها کلاس های هفته اول را دو در کرده بودند.مهتاب و ماکان از طریق پیام با هم اتباط داشتند و یکی دوباری هم که موقیعیتی پیش امد به ماکان زنگ زد. ولی این چند روز اخیر پیام های ماکان تقریبا قطع شده بود و مهتاب را کمی دلنگران کرده بود.مهتاب بالاخره برگشته بود و در اولین فرصت خودش را به شرکت رسانده بود. چیزی به ماکان نگفته بود که به اصطلاح سورپرایزش کند.با دیدن خانم دیبا باورش شد که واقعا برگشته شرکت. خانم دیبا لبخندی به او زد و او هم سلام کرد:
سلام خانم دیبا خسته نباشین.
ممنون عزیزم. تعطیلات خوش گذشت؟
مرسی عالی بود.
اینقدر هیجان داشت که دلش نمی خواست خودش را زیاد مقابل میز او معطل کند. به در اتاق ماکان اشاره کرد و گفت:
هستن؟
بله عزیزم.
مهتاب به سمت در اتاق ماکان رفت و در زد. صدای ماکان با همیشه فرق داشت. انگار گرفته و خش دار بود.
بفرمائید.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#117 | Posted: 22 Jan 2014 19:05
مهتاب نفس عمیقی کشید وبا دست هایی لرزان آرام در را باز کرد. ماکان نگاهش توی مانیتور بود. قبل اینکه سرش را بالا بیاورد سرفه ی خشکی کرد و بعد سرش را بالا آورد.نگاهش خسته و بود غم داشت و بیمار هم بود. با دیدن مهتاب یک لحظه چشم هایش چراغاتی شد و از جا بلند شد و همان صدای گرفته زمزمه کرد.
مهتاب!
مهتاب با لحنی نگران گفت:
سرما خوردی؟
ماکان با چهره ای به هم ریخته به سمت او رفت و مقابلش ایستاد.انگار با هر قدم که به او نزدیک می شود درد عظیمی را تحمل می کند.مهتاب دست هایش را توی هم چفت کرد.ماکان دوباره سرفه خشکی کرد و تمام اجزای چهره او را از نظر گذراند.نگاهش جوری بود انگار قرار نبود دوباره مهتاب را ببیند.
مهتاب چیزی توی چهره ماکان می دید که بیشتر از خستگی سرماخوردگی بود. توقع استقبال گرم تری از ماکان داشت.در حالی که نگاه نگرانش توی چشم های او در رفت و برگشت بود گفت:
ماکان چی شده؟
ماکان آه کشید و گفت:
بذار سیر ببینمت. بس که این مدت غصه خوردم دل ترکید.
مهتاب با وحشت گفت:
برای کسی اتفاقی افتاده؟
ماکان به مبل اشاره کرد و بدون اینکه از او چشم بردارد با همان صدای خش دار گفت:
بیا بشین.
مهتاب مقابل ماکان نشست. اضطراب به جانش افتاده بود. می فهمید اتفاقی افتاده. وقتی به چهره ماکان نگاه می کرد غم وحشتناکی را توی چشم هایش می دید. فراموش کرد که چه مدت است ماکان را ندیده است ذهنش داشت هزار راه می رفت.وقتی دید ماکان فقط به او خیره شده و حرفی نمی زد. کمی توی جایش تکان خورد و گفت:
ماکان تو رو خدا چی شده دارم می میرم.
ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و به مهتاب نگاه کرد. مهتاب بی تاب گفت:
برای خانواده ات اتفاقی افتاده؟ ترنج خوبه. مامانت اینا؟ استاد همه خوبن؟
مهتاب سوال های دیگری هم داشت درباره خودش و ماکان درباره موضوعی که قرار بود با خانواده اش درمیان بگذارد ولی با تمام وجود از آن سوال ها فاکتور گرفت.ماکان سر تکان داد و گفت:
جسمی خوبن. روحی همه داغون.
قلب مهتاب دیگر داشت توی گلویش می زد. ماکان یک آه دیگر کشید و گفت:
می دونستی ترنج و ارشیا قرار بود برن برا کارای عقد؟
مهتاب سریع سر تکان داد و به دهان ماکان چشم دوخت تا بقیه اش را بفهمد.
هفته پیش رفتن آزمایش. بعدم دویدن دنبال کارای عقد. چقدر ترنج خوشحال بود بعد از اون سال های شیطنتش دیگه این همه شر و شلوغ ندیده بودمش.
لبخند تلخی زد و مهتاب تکرار کرد:
خوشحال بود؟؟
ماکان بدون توجه به حرف مهتاب ادامه داد:
جوابش سه چهار روز پیش اومد.
نفس توی سینه مهتاب حبس شد. چیزی توی ذهنش زنگ زد ولی نمی خواست باورش کند. لب هایش را تر کرد با تردید پرسید:
مشکلی...دارن؟؟
ماکان دستش را روی گردنش گذاشت و مهتاب تازه دید که دستش را باز کرده. ولی خوشحالی بابت این را گذاشت برای بعد.
آره مشکل دارن.
مهتاب وا رفت. ناخوداگاه بغض گلویش را گرفت. باورش سخت بود. یعنی ترنج با ان همه عشق باید ارشیا را فراموش می کرد. ان هم بعد از ان همه مصیبتی که به سرشان امده بود.
ماکان با لحن گرفته ای ادامه داد:
ترنج داغون شده. حال ارشیا از اون خراب تره.
مهتاب با صدای لرزانی گفت:
یعنی هیچ راهی نیست؟
ماکان سر تکان داد و گفت:
چرا یه نوع تزریق هست که مشکل و تقریبا حل می کنه ولی باید برن تهران آزمایش ژنتیک هم بدن تا نتیجه اون معلوم نشه هیچی معلوم نیست.
مهتاب خودش هم نفهمید کی اشک روی صورتش سر خورد. دلش برای ترنج خون شده بود. ماکان با کلافگی سرش را بالا آورد و به مهتاب نگاه کرد با دیدن اشک های او با وحشت گفت:
مهتاب...چی شده؟
مهتاب صورتش را با دست پوشاند و گفت:
وای خدا اصلا فکرشم نمی تونم بکنم.
ماکان از روی مبل مقابل او بلند شد و کنارش نشست. صدای هق هق آرام مهتاب را به راحتی می شنید. از وقتی مهتاب را دیده بود انگار آتش به جانش افتاده بود. هنوز ماجرای بدتر را به او نگفته بود.با اینکه از درون می سوخت ولی باید او را آرام می کرد.
مهتاب؟ مهتاب خانم بسه.
مهتاب دست هایش را از روی صورتش برداشت و به ماکان که درست کنارش نشسته بود نگاه کرد و با همان صدای لرزان گفت:
ولی شما که نسبت فامیلی ندارین با هم.
ماکان سر تکان داد و گفت:
گاهی بین غریبه ها هم پیش میاد.
ترنج چطوره؟
خیلی بد. لب به غذا نمی زنه. ارشیا هم داره از غصه اون دق می کنه. ارشیا که همون اول گفت جواب آزمایش هر چی باشه او با ترنج عروسی می کنه. گفته بچه نمی خواد. ولی ترنج هیچی نمی گه.
مهتاب اشک هایی که تند تند روی صورتش سر می خوردند گرفت و گفت:
می تونم ببینمش؟
ماکان دستی به صورتش کشید و لبش را جوید. چطور باید به مهتاب می گفت که همه چیز به هم ریخته. فعلا دلش نمی خواست مهتاب چیزی بفهمد با دردی عظیم نگاهش کرد و گفت:
آره هر وقت خواستی بیا.
و توی دلش خدا خدا کرد برخورد مادرش خیلی هم بد نباشد. چرا توی مدتی که مهتاب نبود همه چیز به همه ریخته بود.مهتاب با ناراحتی از جا بلند شد موقع خارج شدن از اتاق برگشت و به ماکان نگاه کرد و گفت:
کی کارت تمام میشه با هم بریم؟
ماکان نگاهش را از او گرفت و گفت:
من جای دیگه کار دارم می تونی خودت بری؟
مهتاب به آرامی سر تکان داد و گفت:
آره. می رم.
بعد لبخند کوچکی زد و اتاق را ترک کرد. ماکان به در بسته خیره شد و موهایش را چنگ زد. فکر همه چیز را کرده بود غیر از اینجایش را. پیشانی اش را به دستش تکیه داد و گفت:
خدایا چکار کنم؟
مهتاب با بی حالی توی اتاقش رفت. حالش خیلی بد بود از خودش مدام می پرسید اگر این اتفاق برای او می افتاد چکار می کرد.چیزی ته دلش ریخت نکند چیزی هم باعث شود او وماکان از هم دور شوند. حتی تصورش هم برایش سخت بود.سعی کرد خودش را با کارش مشغول کند. اگر زودتر فهمیده بود حتما با ترنج تماس می گرفت.
کارش که تمام شد سیستمش را خاموش کرد و سلانه سلانه رفت سمت اتاق ماکان. امروز ماکان اصلا به دیدنش نیامده بود. خانم دیبا هم داشت وسایلش را جمع می کرد تا بروند.مهتاب پشت در اتاق ماکان ایستاد و در زد:
بفرمائید
مهتاب سرش را داخل اتاق برد. ماکان با چشم هایی سرخ سرش را از روی میز برداشت و او را نگاه کرد. مهتاب وارد اتاق شد و گفت:
چرا نمی ری خونه حالت اصلا خوب نیست.
ماکان راست نشست و به مهتاب خیره شد. نوع نگاهش با همیشه فرق داشت نوعی شرمندگی و اضظراب توی نگاهش بود. مهتاب دلش نمی خواست به چیزهای بد فکر کند. ولی دست خودش نبود نگاه ماکان او را می ترساند.
ماکان نگاهش را گرفت و انداخت روی میز و گفت:
نه جایی کار دارم. تو داری می ری؟
مهتاب کوله اش را کمی جابجا کرد و گفت:
آره می خوام یه سر به ترنج بزنم و بعد هم برم خوابگاه خیلی وقت ندارم.
ماکان سرفه خشکی کرد و درحالی که نگاهش هنوز روی میز بود گفت:
ببخشید که نمی تونم برسونمت.
مهتاب لبخند کوچکی زد و گفت:
این حرفا چیه. تا قبل از این چکار می کردم بعد از اون تو که تعهد نداری مدام من و ببری این ور و اون ور.
ماکان فقط سر تکان داد.
میشه یه لطف بکنی به مامانت خبر بدی من دارم می رم اونجا؟
ماکان دستی توی موهایش کشید و کلافه گفت:
باشه خبر می دم.
مهتاب اضظراب ماکان را می فهمید ولی تمام آنها را به اتفاقی که برای ترنج افتاده بود ربط می داد. کنار در ایستاد و گفت:
ماکان!
ماکان دلش با شندیدن نامش از زبان مهتاب آن هم به این نرمی و لطافت به درد آمد. با شیفتگی گفت:
جان ماکان!
مهتاب دستش رابه در گرفت و گفت:
امیدت به خدا باشه.
و او را به یک لبخند امید بخش مهمان کرد و با یک خداحافظ از اتاق خارج شد. ماکان زیر لب زمزمه کرد:
امیدت به خدا باشه.
آرنج هایش را روی میز گذاشت و پنجه هایش را توی هم چفت کرد. دهانش را به دستش تکیه داد و آه کشید. بعد هم با یک نفس عمیق تلفن را برداشت و شماره خانه را گرفت.
**
مهتاب زنگ را فشرد و منتظر پشت در ایستاد. باز شدن در خیلی به نظرش طولانی شد.
یعنی ماکان زنگ نزده؟
با تردید دوباره زنگ زد:
شاید صدای زنگ و نشنیدن.
این بار در با صدای کلیکی باز شد. و مهتاب با نگرانی وارد خانه شد. حیاط تاریک بود و کسی چراغ ورودی را نزد.
مهتاب از این چیزها احساس بدی پیدا کرد.
شاید مزاحم شدم.
برای برگشتن دیر شده بود. بالاخره جلوی ورودی رسید و با یک ضربه به در ان را باز کرد. کسی توی سالن نبود. مهتاب لبش را گزید. این چندباری که به خانه آقای اقبال امده بود هیچ وقت به این سردی از او استقبال نشده بود.
باز با خودش گفت:
شاید ماکان زنگ نزده اصلا. وای چه بد شد بی خبر اومدم.
کفش هایش را در آورد و وارد شد. بالاخره سر و کله سوری خانم از توی آشپزخانه پیدا شد. مهتاب با لبخند سلام کرد:
سلام سوری خانم.
سوری خانم داشت سعی می کرد لبخند بزند ولی زیاد هم موفق نبود.
سلام خوش اومدی.
لحنش هم مثل همیشه گرم نبود. مهتاب حسابی معذب شده بود.
ترنج هستش اومدم ببینمش.
بله تو اتاقشه.
می تونم برم بالا؟
بله بفرما. به ترنج گفتم که اومدی.
و با دست راه پله را به او نشان داد. مهتاب اگر می توانست راه آمده را برمی گشت. چقدر احساس بدی داشت. سوری خانم را هیچ وقت این همه سرد ندیده بود.سوری خانم گفت و برگشت توی آشپزخانه. و مهتاب سلانه سلانه از پله بالا رفت. پشت در اتاق ترنج ایستاد. اگر بخاطر ترنج و ماکان نبود یک ثانیه هم آنجا نمی ماند. در اتاق ترنج را زد.
بفرما.
مهتاب در را باز کرد و وارد شد. ترنج روی تختش نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود. با دیدن مهتاب برای چند لحظه نگاهش کرد. درماندگی و نگرانی از تمام هیکل ترنج می بارید. مهتاب کوله اش را روی زمین رها کرد و به سمت او رفت. ترنج هم از روی تختش بلند شد. مهتاب مقابلش ایستاد.
خودش هم انگار بغض کرده بود. ترنج چشم هایش از اشک خیس بود. مهتاب ناخودآگاه او را در آغوش گرفت و ترنج گریه را سر داد.
دیدی چی شد مهتاب دیدی؟
مهتاب درحالی که به سختی بغضش را فرو می داد دستش را توی کمر ترنج بالا و پائین کرد و با صدای لرزانی گفت:
نترس هیچی نمی شه. نگران نباش.
ترنج خودش را از مهتاب جدا کرد و با زاری گفت:
من بدون ارشیا می میرم.
مهتاب بازوهای او را گرفت و گفت:
ترنج قرارهم نیست تو بدون ارشیا باشی. تا خدا هست جای این حرفا نیست.
ترنج اشکش را با پشت دست گرفت و مهتاب را روی تخت نشاند.
از بس این چند روزه به خدا التماس کردم دیگه خودم خسته شدم.
مهتاب زد به بازوی او گفت:
مگر ارشیا نگفته بچه نمی خواد.
ترنج با سستی سر تکان داد.
خوب پس با ارشیا می مونی دیگه.
ترنج با همان چشمان خیس به مهتاب نگاه کرد و گفت:
اینجوری خیلی سخته.
شما اگر همو بخواین برای مشکل بچه هزار تا راه هست.
ترنج باز اشکش روی صورتش ریخت.
ولی شاید ما دوتا هیچ وقت نتونیم با هم بچه دار شیم.
هنوز که چیزی معلوم نیست. این حرفا مال بعد از جواب آزمایش ژنتیکه. کی قراره برین تهران؟
آخر همین هفته می ریم.
کلاساتو چکار می کنی؟
گور بابای دانشگاه.
مهتاب لبخند کوچکی زد و دست او را فشرد:
من دلم روشنه هیچی نمی شه غصه نخور.
ترنج نگاه امیدواری به مهتاب کرد و گفت:
راست میگی؟
مهتاب سر تکان داد و با لبخند گفت:
آره. شما دوتا مال همین هیچ نگران نباش. چند سال دیگه که بچه تو بغل کردی برای این روزا کلی می خندی.
نور امید و درخشش رویای آینده در چشم ترنج دیدنی بود. اشکش را گرفت و گفت:
بمیرم برا ارشیا نصف شده از غصه.
تو اگر غصه نخوری اونم نمی خوره. اون بیشتر غصه تورو می خوره.
ترنج دست هایش را به هم فشرد و گفت:
از روزی جواب آزمایش آمده همش یه ترسی تو دلمه. ارشیا که نیست فکر میکنم ولم می کنه و می ره.
و سرش را با یک آه پائین انداخت. مهتاب برای اینکه به او روحیه بدهد گفت:
اون استادی که من دیدم تا آخر عمر بیخ ریش خودته.
ترنج خنده آرامی کرد و برگشت و مهتاب را نگاه کرد:
مرسی مهتاب.
قابل نداشت اونوقت برای چی؟
ترنج دست او را فشرد و گفت:
حالا که با تو حرف زدم خیلی بهترم.
مهتاب نفس عمیقی کشید و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
من دیگه برم.
ترنج هم بلند شد و گفت:
تو که چیزی نخوردی؟
ممنون فقط اومده بودم خودت و ببینم.
و به سمت در راه افتاد.و ترنج هم به دنبالش .
تو دیگه کجا خودم راهو بلدم.
نه بذار بیام همراهت.
برو بشین دختر کجا میای.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#118 | Posted: 22 Jan 2014 19:06
ترنج داشت اصرار می کرد همراه مهتاب برود که موبایلش زنگ خورد.
بیا برو بشین حتما مجنونته.
و گونه ترنج را بوسید و در را باز کرد.ترنج به سمت گوشی اش شیرجه زد. ارشیا بود. مهتاب در را پشت سرش بست و به سمت پله رفت. ولی درست وسط پله که رسید صدای مکالمه ماکان و مادرش را شنید.
روی پله خشک شد داشتند درباره او صحبت می کردند. زانوهای مهتاب لرزید و روی پله نشست.
مامان یک کم آرومتر صدات میره بالا می شنوه.
صدای سوری خانم همراه حرص بود:
مگه نگفتم دیگه کاری به مهتاب نداشته باش.
ماکان با خشمی خفه شده اعتراض کرد:
مامان!
مامان و مرض دیگه می خوای او یارو چه بلایی سرت بیاره. ها؟ از کجا که این دفعه جنازه تو نندازه رو دست من.
مهتاب لبش را گاز گرفت پس ماکان همه چیز را به خانواده اش گفته بود حتی ماجرای شاهین را.
از صدای ماکان معلوم بود کلافه شده:
مامان اون بار من غافل گیر شدم. تازه قراره بریم ازش شکایت کنیم.
اگه بره یه عده رو دوباره اجیر کنه شکایت چه فایده داره.
صدای سوری خانم حالا می لرزید انگار که می خواهد گریه کند:
یه نگاه به صورتت بنداز. ببین چه به روزت آوردن. من دیگه طاقت ندارم ماکان. می فهمی. به خدا طاقت ندارم.
مهتاب به چهره زخم خورده ماکان فکر کرد. سوری خانم راست می گفت. ماکان بخاطر او توی درد سر افتاده بود. چه تضمینی بود که دوباره اتفاق بدتری نیافتد. مهتاب نمی دانست برود یا بماند. نمی تواست وسط مکالمه آنها خودش را وسط بیاندازد.
ماکان درحالی که صدایش خش داره شده بود گفت:
باشه مامان تو حرص نخور. باشه گریه نکن. الان ترنج حالش خرابه با این کارای تو بدترم میشه.
پس قول دادی ها. نری سر خود به دختر مردم قول بدی فهمیدی؟ من راضی نیستم از دستت.
مهتاب بغض کرد. خانواده اش راضی نبودند. اینقدر پاهایش می لرزید که نمی توانست از جایش برخیزد. یعنی همه چی تمام شده بود. یعنی دیگر هیچ اتفاقی نمی افتاد. لبش را گاز گرفت تا اشکش سرازیر نشود.
کاش به ماهرخ حرفی نزده بود. حالا چه افتضاحی می شد. صدای برخورد لیوان و پارچ و بعد هم جاری شدن آب به گوش رسید.
بیا مامان این آب بخور.
سکوت شد و بعد انگار که سوری خانم از ان حالت بغض درآمده باشد گفت:
گفتی شهرزاد نه. من گفتم باشه.
با شنیدن نام شهرزاد مهتاب تقریبا به حالت غش افتاد. سوری خانم شهرزاد را از کجا می شناخت. صدای سوری خانم دوباره افکارش را به هم ریخت.
من نمی گم شهرزاد ولی بهتر نیست کسی رو انتخاب کنی که لااقل هم سطح ما باشه. خونواده مهتاب اصلا به ما نمی خورن عزیزم.
ماکان باز هم اعتراض کرد:
مامان یعنی پول اینقدر مهمه برای شما.
نه عزیز دلم پول مهم نیست ولی شب عروسی بابای مهتاب وقتی کنار بابات وایسه مردم نگاه کنن این همه اختلاف و ببینن میشه خوراک یه عمرشون برای وراجی. بین ما و اونا دنیایی اختلافه.
مهتاب لبش را محکم گاز گرفت. شهرزاد هم حرف های مشابهی زده بود.
صدای ماکان این بار واقعا عصبی بود:
یعنی اگر مثل ما لخت و بی حجاب تو هم بلولن به ما می خورن. چون دین و ایمون درست و حسابی دارن میشن انگشت نما؟واقعا از شما توقع نداشتم مامان.
مهتاب خرد و داغان روی پله نشسته بود. دلش می خواست از آنجا فرار کند. ولی چطور از جلوی چشم های سوری خانم رد می شد. وای خدایا حالا چه می شد. مهتاب حیران مانده و فکر میکرد مکالمه انها هنوز ادامه دارد.
ولی ناگهان با دیدن ماکان که از پله بالا می دود احساس کرد از خجالت فشارش به صفر رسید. ماکان با اخم چند پله را بالا دوید و او هم با دیدن مهتاب که روی پله نشسته و با چشم هایی خیس زانوهایش را بغل کرده خشکش زد.
مثل ماهی که از آب دور مانده باشد. لب هایش تکان خورد و مهتاب از حرکت لبهایش اسم خودش را تشخیص داد.انگار که ماکان ناله کرده باشد:
مهتاب!
نگاهش را از چشمان ماکان گرفت. دستش را به نرده گرفت و به سختی بلند شد. ماکان هنوز روی پله خشکش زده بود. مهتاب اشکش را به سرعت خشک کرد مقنعه اش را مرتب کرد و به نرمی از کنار او گذشت. ماکان با تمام وجود رفتنش را نگاه کرد و با بدبختی به دیوار تکیه داد. مغزش قفل کرده بود. حرف هایشان را شنیده بود. مهتاب روی آخرین پله برگشت و به ماکان خیره شد. انگار که برای آخرین بار او را نگاه می کند. تمام اجزای صورتش را به دقت وارسی کرد و روی زخم لبش متوقف شد.
آروز به دلش می ماند که آن زخم را لمس کند. ماکان با چشم هایی خون بار نگاهش می کرد. نگاه مهتاب اینقدر دردناک بود که اگر یک ثانیه دیگر طول کشیده بود ماکان پله ها را پائین دویده بود و او را در آغوش گرفته بود.
مهتاب نگاهش را از ماکان که مشت هایش را توی هم گره کرده بود گرفت و زمزمه کزد:
خداحافظ.
پله های اخر را هم رد کرد و با چشم دنبال سوری خانم گشت. وقتی ندیدش صدایش را کمی بلند کرد و گفت:
سوری خانم با اجازه من دارم می رم.
سوری خانم از اتاق بیرون آمد و به مهتاب خیره شد. مهتاب نگاهش را از او گرفت و گفت:
ببخشید مزاحم شدم. ترنج در حق من خواهری کرده بود. وظیفه ام بود بیام ببینمش. تا امروز که آقای اقبال گفتن من خبر نداشتم. وگر نه حتما تماس می گرفتم.
ماکان در همان حالی که سرش را به دیوار تکیه داد بود جمله مهتاب را زیر لب با خودش گفت:
از کی تا حالا من شدم آقای اقبال؟
مهتاب نگاهش را بالا آورد و لبخند گرمی به سوری خانم زد و گفت:
بابام و مامانم سلام مخصوص رسوندن.
سوری خانم از این همه ادب مهتاب غرق لذت بود. ولی محبت مادرانه اش اجازه نمی داد که برای جان پسرش خطر کند. ناخودآگاه لبخندش گرم شد:
شما هم سلام برسون.
ممنون. با اجازه.
و به سمت در رفت و سریع خارج شد. با صدای بسته شدن در انگار که ماکان از شوک بیرون آمد پله ها را پائین دوید و به چهره متفکر مادرش نگاه کرد.
مامان تو رو خدا منو بفهم من غیر مهتاب هیچ کس و نمی خوام.
اخم های سور خانم توی هم رفت.
ماکان نه. من نمی خوام روی جون بچه ام ریسک کنم.
ماکان عصبانی داد زد:
مامان به خدا شهرزاد بزرگش کرده اون یارو مال این حرفا نیست.
سوری خانم به طرف اتاقش رفت و گفت:
همین که گفتم.
ماکان چنگی توی موهایش زد و از در بیرون رفت.
مهتاب دست هایش را توی جیب پالتویش کرده بود و طول کوچه را قدم زنان می رفت. ساعت از هفت گذشته و حسابی تاریک بود. زمین از باران چند روز قبل خیس بود و بخاطر سردی هوا یخ زده بود.
مهتاب احساس می کرد. تمام سلول های بدنش بی حس شده. به انتهای کوچه نگاه کرد. به نظرش از همیشه طولانی تر آمد. چرا این راه تمام نمی شد؟ بغض داشت. چیزی توی سینه اش انگار فشرده شده بود و دردی به جانش می ریخت. چقدر دلش می خواست بلند بلند گریه کند. خودش را جلوی ماکان و مادرش حسابی گرفته بود تا گریه نکند. صدای بوق ماشینی از جا پراندش.
به سمت صدا چرخید. ماکان کنارش توقف کرده بود. مهتاب از شیشه پنجره و توی نور کم جان کوچه به چهره نگران او خیره شد.ماکان خم شد و در جلو را باز کرد. صدایش پر از خواهش بود:
مهتاب میشه سوار شی؟
مهتاب نگاهش را به او دوخت. ماکان کلافه گفت:
خواهش می کنم باید صحبت کنیم. می دونم که حرفامونو شنیدی. باید یه چیزایی رو برات توضیح بدم.
مهتاب هنوز از جایش تکان نخورده بود. ماکان با سرعت پیاده شد و ماشین را دور زد و مقابل او ایستاد. درخشش اشک را توی چشم هایش دید و با آرام ترین لحنی که می توانست رو به مهتاب گفت:
اگر شده تا آخر عمر التماس مامانم کنم من از حرفم بر نمی گردم مهتاب.
لب های مهتاب لرزید. چشم هایش داشت پر اشک می شد. ولی قبل از اینکه روی صورتش سرازیر شوند یک نفس عمیق کشید. دلش نمی خواست الان مقابل ماکان گریه کند.نباید این همه ضعیف به نظر می رسید.
وقتی به خودش امد ماکان بند کوله اش را گرفته بود و او را به سمت ماشین می برد. کنار ماشین ایستاد و بند کوله اش را رها کرد دستش را روی در گذاشت و خیره چشم های او شد.
خواهش می کنم سوار شو.
مهتاب سرش را پائین انداخت و روی صندلی نشست. ماکان نفس آسوده ای کشید و در را بست و با سرعت ماشین را دور زد و خودش هم پشت فرمان نشست و ماشین با یک حرکت از جا کنده شد.سکوت توی ماشین را پر کرده بود و هیچ کدام قصد نداشتند آن را بشکنند. مهتاب متفکر به بیرون خیره شده و مدام از خودش می پرسید ماکان می خواهد چه چیز را توضیح دهد.
ماکان چند بار نفس عمیق کشید. نمی دانست از کجا شروع کند. باید از مادرش دفاع می کرد یا نه. توی این موقعیت وجهه مادرش مهم بود یا دل مهتاب.مهتاب حوصله اش سر رفته بود برگشت و به ماکان نگاه کرد و گفت:
می خواستی چیزی بگی مثل اینکه.
ماکان نیم نگاهی به او انداخت و دوباره حواسش را داد به رانندگی و گفت:
نمی دونم از کجا شروع کنم.
مهتاب با لحن آرامی گفت:
ماکان لازم نیست چیزی رو برای من توضیح بدی.
ماکان با حرص گفت:
چرا لازمه مهتاب لازمه.
مهتاب وقتی او را ناراحت دید سکوت کرد و بعد هم زمزمه کرد:
می شنوم.
ماکان نفس عمیقی کشید و گفت:
نمی دونم شهرزاد از کجا فهمیده مامان کدوم استخر می ره. برنامه ریخته رفته خودشو به مامان نزدیک کرده و بعد هم بحث کشیده شده به خانواده ها و این چیزا.وقتی مامان...
ماکان مکث کرد و فرمان را توی مشت فشرد وبعد ادامه داد:
مامان گفت یه دختر مناسب برام پیدا کرده و اسم شهرزاد و برد نزدیک بود سکته کنم. همون روز اول باهاش حرف زدم و گفتم خودم انتخاب مو کردم.
مهتاب به دست هایش خیره شده بود. از درون می لرزید ولی سعی می کرد ظاهرش چیزی را نشان ندهد. ماکان نیم نگاهی به نیم رخ او انداخت و گفت:
ولی اسمت و نبردم می خواستم سر فرصت همه چی و برای مامان بگم. تا اینکه مامان دوباره که رفته استخر شهرزاد دوباره بحث و کشیده وسط و از خودش یه قصه در آورده و به مامان گفته.
ماکان راهنما زد و ماشین را به گوشه ای هدایت کرد و متوقف شد. دست هایش را روی پاهایش گذاشت و با صدای خش داری ادامه داد:
به مامان گفته...نامزد تو من و به این روز انداخته. چند نفر و فرستاده که منو از تو دور کنن. چون من تو رو دوست دارم.
به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد. مهتاب بغض کرده بود. این دختر چه پدر کشتگی با او داشت که می خواست زندگی اش را خراب کند. انگار دهانش قفل شده بود.
چون نمی توانست حرف بزند. ماکان به در تکیه داد وبه چهره مضظرب او نگاه کرد. صدایش غم داشت.
مامان با داد و قال اومد خونه و کلی منو سین جیم کرد که راستشو بگم جریان اون حادثه چیه. منم مجبور شدم همه چیو درباره شما و شاهین به مامان بگم. مامان وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده اینقدر حالش بد شد که...که من مجبور شدم فعلا دربرابرش کوتاه بیام.
ماکان از سکوت مهتاب کلافه شده بود.
مهتاب تو رو خدا از دست من ناراحت نباش مامان الان بخاطر ترنج ناراحته من راضیش می کنم فقط مهلت بده.
مهتاب دلش می خواست گریه کند. چه زندگی برایش درست کرده بود شاهین. اینقدر دست هایش را توی فشرده بود که انگشتانش کف دستش فرو رفته بود. تمام انرژی اش را جمع کرد و قبل از اینکه صدایش از بغض بلرزد گفت:
میشه منو توی مسیری پیاده کنی می خوام برم خوابگاه.
ماکان چند لحظه ای خیره او را نگاه کرد و دوباره با عجز گفت:
مهتاب باور کن من راضیش می کنم. فقط دعا کن ماجرای ترنج و ارشیا ختم بخیر بشه.
مهتاب فکرش کار نمی کرد. حرف های سوری خانم و شهرزاد توی ذهنش مسابقه گذاشته بودند و اصلا صدای ماکان را نمی شنید. ماکان ماشین را راه انداخت و گفت:
خودم می رسونمت.
نه مهتاب اینقدر قاطع بود که ماکان چاره ای جز قبول کردن نداشت. مهتاب با یک خداحافظی سریع پیاده شد و به سمت ایستگاه اتوبوس رفت. ماکان درمانده به رفتنش نگاه کرد.
اینقدر سنگین راه می رفت که انگار کوهی از غم توی کوله اش داشت. ماکان لبش را جوید و روی فرمان کوبید:
مامان و راضی می کنم یا مهتاب یا تا اخر عمر زن نمی گیرم.
بعد دور زد و با حرص گاز داد و به سمت خانه رفت.
مهتاب سرش را به شیشه خنک اتوبوس تکیه داده بود و به مناظری که از جلوی چشمانش فرار می کردند نگاه می کرد. اگر سوری خانم راضی نمی شد چه؟ اگر ماکان خسته می شد و دست از تلاش می کشید چه؟
بالاخره سوری خانم مادرش بود. چه کسی مادرش را کنار می گذارد و طرف یک دختر غریبه را می گیرد. حالا هر چقدر هم که دوستش داشته باشد. حرف های شهرزاد هم از یک طرف دیگر به جانش نیش می زد.
گفته بود تو در شان ماکان نیستی سوری خانم هم تقریبا حرف های مشابهی زده بود. دستی به پیشانی اش کشید و زیر لب با حرص به خودش گفت:
کاش به ماهرخ نگفته بودم.
از اتوبوس که پیاده شد جای چیزی توی دلش خالی شده بود. فشارش افت کرده بود و به زور راه می رفت. احساس می کرد همه چیز را از توی مه می بیند.دستش را به دیوار گرفت تا روی زمین سقوط نکند. چرا این همه ضعیف شده بود او که دختر مقاومی بود. تا حالا توی عمرش از این غش و ضعف ها نکرده بود.توی دلش به خودش گفت:
آخه تا حالا عشق و تجربه نکرده بودم. نمی دونستم چه درد بی درمونیه.

مهتاب مثل ترم قبل خیلی تعطیلی نداشت. یک عصر دوشنبه بود و پنجشنبه ها که می توانست به شرکت برود. تماس هایش را با ماکان کم کرده بود.از هر دوتا پیامی که ماکان می داد یکی را جواب نمی داد. گاهی که زنگ می زد جواب نمی داد و بعد پیام می داد دستش بند بوده.وجودش در اتش عشق می سوخت ولی خودش را شکنجه می کرد تا ماکان را نبیند. ترس های ته دلش دوباره پررنگ شده بودند. اگر مادرش راضی نمی شد ارتباط او و ماکان دیگر معنی نداشت.
دوشنبه ها را هم فاکتور گرفت و شرکت نرفت. پیام های گله مند ماکان تمام نشدنی بود و مهتاب امتحان کاردانی به کارشناسی را بهانه کرده بود.ترم آخر بود و این بهانه خوبی بود. مدام از دیدن ماکان شانه خالی می کرد. ترنج هنوز دانشگاه نمی آمد. انگار حالش خراب تر از این چیزها بود که بخواهد بیاید دانشگاه.
برای اینکه به ماکان فکر نکند. به خواندن رو آورد. کتاب های مورد نیازش را دانه دانه پیدا کرد و شب ها و روز ها به مجرد اینکه بی کار می شد درس می خواند. درس می خواند توی همه صفحات کتاب چهره کم رنگ ماکان مقابلش بود.گاهی نصفه شب ها بیدار میشد و توی نماز خانه نماز می خواند و به حال خودش گریه می کرد ولی هر بار که می خواست برای خودش دعا کند یاد ترنج می افتاد و اول اسم او را می برد.
روحیه اش حسابی داغان بود.هم اتاقی هایش دوباره عوض شده بودند تا می امد با گروهی صمیمی شود اتاق ها تعویض می شد و روز از نو روزی از نو.
با هم اتاقی های تازه اش هیچ ارتباطی نداشت. تنها و گوشه گیر شده بود و به شدت کم حرف. کسانی که می شناختندش واقعا از این رفتار تازه اش شوکه بودند.اولین پنجشنبه ای که به شرکت رفت. مستقیم توی اتاقش رفت. از شاخه گل روی صفحه کلید خبری نبود. آه کشید. البته حق را به ماکان داد چون نگفته بود که پنج شنبه می رود.
پشت سیستم نشست و در حالی که سینه اش از غصه و دوری ماکان درد گرفته بود خودش را وادار به انجام کارش کرد. نزدیک ظهر کارها را به خانم دیبا تحویل داد. نگاهی به در اتاق ماکان انداخت و از شرکت بیرون زد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#119 | Posted: 22 Jan 2014 19:07
پاهایش انگار سست شده بود. می دانست اگر ماکان را می دید همه چیز خراب میشد. باید تا می توانست از او دوری می کرد.خانم دیبا فلش را به اتاق ماکان برد و روی میز گذاشت. ماکان با چهره ای خسته گفت:
این چیه؟
خانم سبحانی دادن.
ماکان از جا پرید:
کی اومد؟
خانم دیبا با تعجب گفت:
از صبح سر کارش بود الان هم رفت.
ماکان شوک زده به خانم دیبا نگاه کرد و گفت:
از صبح اینجا بود؟
خانم دیبا گیج جواب داد:
خوب بله.
ماکان چنگی توی موهایش زد و گفت:
کی رفت؟
ده دقیقه ای میشه.
ماکان روی صندلی وا رفت و با همان صدای خسته گفت:
بفرمائید.
خانم دیبا عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد. ماکان چشم هایش را بست و سرش را چندبار به پشتی صندلی کوبید و زیر لب گفت:
چرا مهتاب؟ چرا از من فرار می کنی دختر؟
بعد با یک حرکت سریع موبایلش را برداشت و شماره مهتاب را گرفت. خاموش بود.
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...the mobile set is off
با خشم دوباره شماره گرفت و وقتی دوباره همان پیام زجر آور را شنید با تمام قوا موبایلش را توی دیوار مقابل کوبید.
موبایل هزار تکه شد و ماکان با حالتی عصبی سرش را بین دست هایش گرفت. همه چیز توی خانه شان قاطی شده بود. ترنج و ارشیا قرار بود فردا برای آزمایش بروند تهران و ماکان هم قرار بود همراهی شان کند.
زیر لب دعا کرد:
خدایا مشکل این دو تا حل شه.
می دانست اگر مشکل ترنج و ارشیا جدی باشد مادرش روی مساله او حساس تر می شود. کاش می توانست بلایی سر شهرزاد بیاورد تا لااقل دلش خنک شود.کاش می توانست وجهه شهرزاد را پیش مادر خراب کند تا بفهمد حرف هایش هم زیاد قابل اعتماد نیست ولی چه جوری؟ شهرزاد بازیگر خوبی بود. فقط ماکان دو چهره او را دیده بود. توی دو مهمانی مختلف.ماکان را انگار برق گرفت:
مهمونی؟
بعد از جا پرید:
لعنتی چرا زودتر یادم نیومد.
پالتویش را از روی چوب لباسی چنگ زد. از میان خورده های موبایل سیم کارتش را بیرون کشید و از در حالی که پالتویش را می پوشید دوان دوان از شرکت خارج شد.
چرا گوشیتو داغون کردی احمق جون
حالا چه جوری با مهتاب تماس بگیرم.
لعنتی شماره شو که حفظ نیستم.
کلافه دستی توی موهایش کرد اول باید یک گوشی می خرید. بعد هم می رفت خانه و شماره مهتاب را از ترنج می گرفت. بعد توبت شهرزاد بود.
دارم برات خانم معینی. واقعا لقب خانم برات زیادیه.
دزدگیر را زد و سریع سوار شد و به سمت مغازه یکی از دوستانش که موبایل فروشی داشت به راه افتاد.
داشت با گوشی تازه اش ور می رفت که مادرش وارد شد. دوباره ساکت استخرش دستش بود.
سرما و گرما فرق نمی کرد هفته ای دوبار حتما استخر می رفت.هر اتفاقی هم که می افتاد برنامه اش به هم نمی خورد. واقعا گاهی به ترنج حق می داد که می گفت مادرشان اصلا به یک زن پنجاه ساله نمی خورد. ماکان با بی حالی سلام کرد و سوری خانم با لبخند جوابش را داد. و رفت طرف اتاقش.
تمام فکر و ذکر ماکان شده بود مادرش و شهرزاد هر وقت مادرش می رفت استخر با حرفی درباره شهرزاد بر می گشت. انگار هیچ موضوع تازه ای توی دنیا نبود که توجه مادرش را جلب کند. گاهی از این همه سادگی مادرش حیرت می کرد.
سوری خانم در حالی که موهایش را کمی تکان می داد از اتاق بیرون آمد و گفت:
این شهرزادم خیلی دختر با مزه ای ها.
ماکان چشم هایش را بست تا خودش را کنترل کند و صدایش بالا نرود رو به مادرش گفت:
مامان میشه یه چند دقیقه بیاین اینجا بشینین؟
سوری خانم با تعجب به طرف او رفت و گفت:
چی شده؟
می خوام درباره موضوعی با شما صحبت کنم.
سوری خانم روی مبل مقابل ماکان نشست و گفت:
چی شده مامان جان؟
ماکان موبایلش را روی میز مقابلش گذاشت و گفت:
من هر چی صبر کردم این دختره بکشه کنار ولی انگار پرو تر از این حرفاست.
وا کیو می گی؟
همون خانمی که به نظر شما خیلی بامزه است.
سوری خانم اخم کوچکی کرد و گفت:
مگه من چی گفتم؟
مامان خواهش می کنم قضیه رو سریع احساسی نکنین.
بیین...
ماکان وسط حرف مادرش پرید:
مامان یک لحظه به من اجازه بدین تا بگم جریان چیه.
خوب بگو.
این دختر خانمی که خیلی اتفاقی اومده تو استخر و شما رو دیده اولا اصلا هم اتفاقی نبوده دوما اونی که شما فکر می کنین نیست.
سوری خانم با شک به او نگاه کرد.
خوبه خودش گفته مشتری من بوده قبلا.
خوب که چی؟
مامان این دختره چند وقته داره به من نخ میده. ول کن نبود. ده بار اومده در شرکت خودشو آویزون من کرده منم ردش کردم.
وا شهرزاد؟
بله همین خانم. بیاین از کارمندا بپرسین.
سوری خانم با تردید گفت:
خوب...من که همون موقع گفتی نه قبول کردم دیگه.
نه می خوام بدونین این دختره کیه.اونشب که دو نفر منو با حال خراب آوردن یادتونه؟
سوری خانم اخم پررنگی کرد و گفت:
بله شاهکار شما یادم نمی ره.
اون دختره ای که منو رسوند همین خانم بود.
دهن سوری خانم از این بازتر نمی شد.
شهرزاد؟
ماکان سر تکان داد و گفت:
یادته خودت چی گفتی اون روز درباره شون.
سوری خانم حرفش یادش بود ولی اصلا چهره شهرزاد را به خوبی به یاد نمی آورد. ولی حالا که خوب فکر میکرد یادش بود که ماکان گفته بود با شهرزاد و ...یک پسر آره سهیل با این دو نفر سوار ماشین شده.

ماکان وسط فکر سوری خانم پرید و گفت:
من تعجب می کنم شما قیافه شهرزاد یادتون نیامده.
سوری خانم از صدایش که معلوم بود هنوز شوکه است گفت:
اون شب اینقدر نگران حال تو بودن اصلا دقت نکردم. فقط یادمه آرایش تندی داشت. لباش سرخ سرخ بود.
ماکان اضافه کرد:
رنگ لباسش هم سرخ بود اون شب.
بعد لحنش را با مهربان تر کرد و گفت:
حالا فهمیدی مامان جان. عزیز من ایشون چه دختری هستن؟ من نمی دونم از کجا فهمیده شما کجا استخر می رین.
سوری خانم از اینکه رو دست خورده بود حسابی پکر بود به مبل تکیه داد و به فکر فرو رفت. ماکان موقعیت را مناسب دید و با تردید گفت:
حالا نظرتون درباره مهتاب چیه؟
سوری خانم چشم هایش را بست و دست ظریفش را که اصلا به دست یک زن پنجاه ساله شباهت نداشت به پیشانی اش زد و از زیر آن به ماکان نگاه کرد و گفت:
این دو تا مساله رو با هم قاطی نکن. شهرزاد دختر مناسبی نیست قبول ولی این تغییری در نظر من در مورد مهتاب اینجاد نمی کنه شاهین به خاطر اون تو رو به این روز انداخته ماکان این و یادت نره.
ماکان با ناامیدی از جا بلند شد. از درون در حال سوختن بود. در حالی که شماره مهتاب را می گرفت از پله بالا رفت. باز هم خاموش بود.
دندان هایش را از خشم روی هم سایید و به طرف اتاقش رفت. بهتر بود قبل از رفتن به تهران کارش را با شهرزاد یک سره می کرد.لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. در بین راه چند بار دیگر هم شماره مهتاب را گرفت و هر بار خاموش بود. دلش می خواست سر همه دنیا داد بزند.
بیشتر از همه شهرزاد را مقصر می دانست اگر آن داستان مسخره را سر هم نکرده بود الان مهتاب از او فرار نمی کرد.مقابل فروشگاه صنایع چوب ایستاد و به ساعتش نگاه کرد. تا حالا حتما شهرزاد سر کارش رسیده بود. پیاده شد.
شلوار کتان سفیدش را پوشیده بود با یک پیراهن سفید با راه راه های طوسی روشن پالتوی مشکی اش را هم تنش کرده بود. در را باز کرد و با چهره ای که سعی می کرد عصبانیت را تویش نشان ندهد وارد فروشگاه شد. پسرک مو سیخی را در حال صحبت با مشتری دید.
پسرک چرخید و گفت:
بفرمائید؟
خانم معینی هستن؟
اگر مثل قبل بود حتما می گفت سرکار خانم معینی تشریف دارن ولی الان همین کلمه خانم را هم برایش زیادی می دید. پسرک مو سیخ یا همان مانی با دست به قسمت بالا اشاره کرد و گفت:
بالا هستن.
ماکان با گام های بلند خودش را به پله رساند و به حالت نیم دویدن از ان بالا رفت شهرزاد داشت با مشتری ها سر و کله می زد. با دیدن ماکان برای لحظه ای مشتری هایش را فراموش کرد و با تعجب به او نگاه کرد اصلا تصورش را نمی کرد ماکان آنجا می تواند چکار داشته باشد.ماکان بی توجه به او به تماشای سرویس های خواب پرداخت و آه کشید. تمام رویاهاش برای زندگی با مهتاب کم رنگ شده بود.
شهرزاد سریع مشتری هایش را رد کرد و به سمت ماکان رفت. خودش را پیدا کرده بود با غرور راه می رفت. مقابل ماکان که با حسرت به سرویس های خواب خیره شده بود ایستاد و با بدجنسی گفت:
تو فکری جناب اقبال؟
ماکان سرش را بالا آورد و با اخم و پوزخند به او نگاه کرد. اجزای چهره اش را با یک نگاه کاوید. دیگر به نظرش شهرزاد زیبا نبود. به نظرش کاملا معمولی می آمد.
تو این روزا زیادی فکر می کنی.
شهرزاد دست به سینه و با غرور گفت:
می بینی که موفق هم بودم.
ماکان با حرص دست هایش را مشت کرد و گفت:
امروز آخرین باری بود که رفتی سراغ مامانم. فهمیدی؟
من چکار به مامانت دارم. می رم استخر.
ماکان به سمت او خیز برداشت و گفت:
شهرزاد بسه دیگه تا کی می خوای خودتو کوچیک کنی.
چشم های شهرزاد برق زد. با لبخند پر غروری گفت:
فکر کردی کشته مرده توام؟ نخیر زیادی دور برداشتی اون ماجرا تمام شد.
ماکان گیج به او نگاه کرد. شهرزاد با همان حالت پیروزمندانه ادامه داد:
هدف من از این کار فقط این بود که تو به مهتاب جونت نرسی.
بعد با سرخوشی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
و می بینی که موفق شدم.
بعد با اکراه به ماکان نگاه کرد و گفت:
من برای تو دیگه تره هم خرد نمی کنم. کسی که انتخابش اون دختره غربتی باشه لیاقت منو نداره.
ماکان با شنیدن این حرف ها در حال انفجار بود از این همه خباثت شهرزاد در حال سکته بود. دست خودش نبود. با یک حرکت به سمت او خیز برداشت و شانه اش را هل داد و به کمد پشت سرش چسباندش.
شهرزاد غافل گیر شده بود. ماکان دست های او را مهار کرد و یک دستش را روی دهان او گذاشت و گفت:
متنفرم از اینکه زورم و به رخ یک زن بکشم ولی خودت مجبورم میکنی.
چشم های شهرزاد از ترس گشاد شده بود. ماکان با چشم های سرخ شده به او نگاه کرد و گفت:
از این به بعد حواست به خودت باشه چون اگر من و مهتاب به هم نرسیم کاری به روزت میارم که از زن بودنت پشیمون شی.
شهرزاد واقعا ترسیده بود. هرگز توی این موقعیت نبود. همه مردهای دور و برش با او مثل یک شی با ارزش برخورد کرده بودند همه منتش را می کشیدند.
ماکان چانه شهرزاد را با دست فشرد و گفت:
اگر باد به گوشم برسونه دور بر مامانم داری می پلکی و تو کار من موش می دوونی روزگارت و سیاه می کنم.
شهرزاد نفس کم اورده بود. مچ دست هایش توی دستهای پر قدرت ماکان درد گرفته بود احساس می کرد استخوان فکش در حال شکستن است. تا حالا این همه توی عمرش تحقیر نشده بود.
تمام سلول های بدنش با تمام وجود حقارت را احساس می کردند. ماکان دوباره توی چشم های او خیره شد و گفت:
منم کسایی رو می شناسم که بدشون نمی آد چند شبی را با یک دختر خوشکل بگذرونن.
بعد خنده بدجنسی کرد و گفت:
اصلا می دونی پسر دائی شاهین می شناسیش که همون که منو به این روز انداخت رفیق فابریک منه؟
استیصال توی چشم های شهرزاد بی داد می کرد.
تازه خیلی هم به من مدیونه. هر کار که بگم برام میکنه. هر کار خانم معینی.
چهره ماکان با آن زخم روی ابرو واقعا ترسناک شده بود. شهرزاد حتی می ترسید اشکش را رها کند. ماکان بالاخره او را رها کرد و عقب رفت. یقه پالتویش را مرتب کرد و با پوزخند گفت:
از امشب مواظب پنجره اتاقت باش خانم خوشکله.
و درحالی که به چهره بهت زده شهرزاد لبخند می زد چند قدم عقب عقب رفت و بعد هم در حالی که موهایش را مرتب می کرد با یک لبخند رضایت روی لب هایش از پله پائین دوید و از فروشگاه بیرون زد.
ارشیا امده بود دنبال ترنج تا با هم بروند فرودگاه ماکان هم درحالی که سامسونت مشکی اش دستش بود منتظر بود انها از اتاق خارج شوند. مهرناز خانم و سوری خانم با دلنگرانی حرف می زدند.
ترنج و ارشیا شانه به شانه هم از پله پائین آمدند. دست ترنج توی دست های ارشیا بود. چهره ارشیا مصمم بود. معلوم بود که جواب آزمایش هر چه که باشد انتخاب او ترنج بود.ولی ترنج کمی گرفته بود. سوری خانم با دیدن انها اشک توی چشم هایش جمع شد. مسعود خان به طرف همسرش رفت و آرام دستش را روی شانه او انداخت. سوری خانم سعی کرد گریه نکند.مهرناز خانم رو یه سوری خانم گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#120 | Posted: 22 Jan 2014 19:07
ترنج و ارشیا شانه به شانه هم از پله پائین آمدند. دست ترنج توی دست های ارشیا بود. چهره ارشیا مصمم بود. معلوم بود که جواب آزمایش هر چه که باشد انتخاب او ترنج بود.ولی ترنج کمی گرفته بود. سوری خانم با دیدن انها اشک توی چشم هایش جمع شد. مسعود خان به طرف همسرش رفت و آرام دستش را روی شانه او انداخت. سوری خانم سعی کرد گریه نکند.مهرناز خانم رو یه سوری خانم گفت:
میشه یه قران بیاری عزیزم.
سوری خانم به او نگاه کرد و رفت توی اتاق و با قران برگشت. مهرناز خانم به سمت در رفت و قرآن را مقابل در بالا نگه داشت و گفت:
برین به امید خدا ان شاا.. که با خبرای خوب بر می گردین.
ارشیا و ترنج دست به دست هم از زیر قرآن عبور کردند. ماکان هم پشت سرشان. انگار قوت قلب گرفته بود. قرآن را از دست مهرناز خانم گرفت و بوسید.
خدایا به امید خودت.
بعد به سمت در رفت. همه تا جلوی در بدرقه شان کردند. ماکان در آخرین لحظه برگشت و سوری خانم را در آغوش گرفت و کنار گوشش گفت:
مامان دیگه خیالم از جانب اون دختره که راحت باشه.
سوری خانم گیج از حرف بی موقعی که ماکان زده بود به او نگاه کرد. ماکان به چشمان مادرش نگاه کرد و گفت:
مامام خواهش می کنم.
باشه عزیزم خیالت راحت.
ماکان سر تکان داد و روی موهای مادرش را بوسید و گفت:
ممنون مامان.
ولی در مورد مهتاب نظر من همونه.
ماکان با بدبختی مادرش را نگاه کرد و فقط با تاسف سر تکان داد.ارشیا با حرص صدایش زد:
بیا دیگه ماکان ماشین منتظره.
ماکان با پدرش و آقای مهرابی دست داد و سریع سوار شد. مهرناز خانم زیر لب وان یکاد خواند و سوری خانم آب را پشت سر ماشین خالی کرد.ماکان نتوانسته بود با مهتاب ارتباط برقرار کند. تمام دیروز و امروز گوشی اش خاموش بود. دلیل این کارهای مهتاب را نمی فهمید. دلیل این پنهان شدن ها را این دوری کردن ها را.سرش را به صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد الان چاره ای نداشت جز صبر کردن.
دو روز بعد هر سه نفرشان برگشتند. حالا باید دو سه هفته ای برای گرفتن جواب صبر می کردند. سه هفته ای که توی اضطراب و نگرانی گذشت. اولین روزی که ترنج تصمیم گرفت به دانشگاه برود. ماکان جلویش را گرفت و گفت:
به این دوست بی معرفتت بگو موبایلش و روشن کنه.
ترنج با تعجب گفت:
ولی تهران که بودیم با من تماس گرفت. ماکان با تعجب گفت:
با کدوم شماره؟
با شماره خودش.
فهمید منم همراهتون هستم؟
آره فکر کردم بهش خبر دادی.
ماکان کلافه به دیوار تکیه داد و گفت:
نتونستم. شرکت نمی اد خیلی موبایلشم اغلب خاموشه.
ترنج با نگرانی گفت:
چیزی شده؟
ماکان به ترنج خیره شد. او از مخالفت مادرش خبر نداشت.
مامان مخالفت کرده. اون شب که مهتاب اومده بود تو رو ببینه حرفای مارو شنید.
بعد سرش را پائین انداخت. ترنج آهی کشید و فکر کرد. چقدر توی این مدت از ماکان و مهتاب دور بوده. اینقدر توی مشکل خودش فرو رفته بود که یادش نبود مهتاب و ماکان به هم علاقه دارند.به سمت ماکان رفت و بازویش را گرفت.
نگران نباش خودم باهاش صحبت می کنم.
ماکان نگاه نگرانش را بالا اورد و گفت:
نمی ذاره باهاش روبه رو بشم. ازم فرار می کنه.
حق داره ماکان اون ترسیده. تو بهش قول دادی ولی نتونستی به قولت عمل کنی.
ماکان از دیوار جدا شد:
ولی من مامان و راضی می کنم.
باشه. ولی به مهتاب حق بده.
ماکان سری تکان داد و گفت:
بهش حق می دم ناراحت باشه ولی چرا از من فرار می کنه. اصلا به فکر من نیست.
نگران نباش خودم باهاش صحبت می کنم.
راضیش کن به من زنگ بزنه.
سعی خودمو می کنم.
ماکان لبخند خسته ای به او زد و گفت:
برو کلاست دیر میشه.
ترنج روی پنجه پا بلند شد و گونه ماکان را بوسید و گفت:
غصه نخوری ها داداشی خودم کارت و درست می کنم.
ماکان هم پیشانی او را بوسید و گفت:
برو لیمو شیرین دیرت شد.
ترنج به سمت پله رفت و توی دلش دعا کرد مهتاب قبول کند با ماکان صحبت کند. ماکان واقعا از لحاظ روحی داغان بود. ترنج به آرامی از مادرش خداحافظی کرد و به سمت در رفت مثل همیشه ارشیا منتظرش بود.
لبخند عمیقی زد و سعی کرد نگرانی های رنگ و وارنگش را فراموش کند. اصلا تا زمانی که ارشیا را داشت نگرانی هم مگر می توانست باشد؟
ترنج وارد کلاس شد و با چشم دنبال مهتاب گشت. مهتاب گوشه کلاس نشسته و سرش توی یک کتاب تست بود و داشت تست می زد.ترنج به سمتش رفت و دست روی شانه اش گذاشت. مهتاب سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد. ترنج واقعا جا خورد.
نگاه شیشه ای مهتاب او را ترساند. انگار دو تکیه یخ به او زل زده بودند. زیر چشم هایش فرو رفته و رنگش پریده بود. چشم هایش سرخ بود و لب هایش ترک خورده بود.ترنج با وحشت و ناباوری کنار مهتاب نشست. چهره اش نشان می داد که از ماکان بدتر است. چرا این همه خودش و ماکان را زجر می داد.
آرام او را در آغوش گرفت:
مهتاب خوبی؟
مهتاب خودش را از او جدا کرد. سعی کرد لبخند بزند ولی موفق نبود. کتابش را بالا اورد و در حالی که با سر به ان اشاره می کرد گفت:
تو تصمیم نداری برای کنکور بخونی؟
ترنج به وضوح فرار کردن مهتاب از موضوعی که او می خواست مطرح کند را می دید. اخم کرد و گفت:
داری با خودت چکار میکنی مهتاب؟
مهتاب کتاب را بست و روی میزش گذاشت و به جلد ان خیره شد.
من خوبم.
ترنج ناخوداگاه پوزخند زد:
هه خوبی؟ یه نگاه به خودت کردی؟
مهتاب دلش نمی خواست گریه کند. بس که این مدت گریه کرده بود خسته شده بود.
ترنج خواهش می کنم..
خواهش می کنی چی؟ ماکان داره دق می کنه حقش این نیست.
صدای مهتاب حالت زمزمه داشت:
حالش خوبه؟
خوبه؟ داره عین مرغ سر کنده بال بال می زنه.
مهتاب با چهره ای گرفته برگشت و او را نگاه کرد:
توقع داری من چکار کنم؟ وقتی مامانت نمی خواد من عروسش باشم چکار از دست من بر میاد ها؟
ترنج به او نگاه کرد و گفت:
نباید ماکان و تنها بذاری مهتاب.
مهتاب نگاهش را از ترنج دزدید و گفت:
دلم نمی خواد...نمی خواد...
صدایش می لرزید:
دلم نمی خواد نقش دوست دختر ماکان و بازی کنم.
و چشم هایش را روی هم فشرد. بالاخره اشک هایش از اختیارش خارج شدند. ترنج با بهت به او خیره شده بود. مهتاب چه فکری درباره خودش و ماکان کرده بود.
مهتاب این چه حرفیه؟
مهتاب میان گریه گفت:
وقتی مامانت راضی نیست یعنی هیچ آینده ای در انتظار ما نیست پس ادامه دادن این رابطه درست نیست ترنج می فهمی.
بعد اشک هایش را با سرعت پاک کرد و سعی کرد اعتماد به نفس به صدایش بدهد:
دارم با خودم کنار می آم. می تونم فراموشش کنم. اونم....
آب دهانش را قورت داد تا دوباره اشکش سرازیر نشود.
اونم می تونه منو فراموش کنه شاید اولش سخت باشه ولی..ولی میشه.
خودش هم می دانست دارد دروغ می گوید.فراموش کردن ماکان غیر ممکن بود.
مهتاب یعنی نمی خوای باهاش حرف بزنی؟
نه. این هفته میام می گم دیگه شرکت نمی ام.
ترنج دست او را چنگ زد:
مهتاب. ماکان داغون میشه.
مهتاب لبش را گزید حال خودش بدتر بود.
**
ماکان هر چه انتظار کشید خبری از تماس مهتاب نشد. خودش با بی قراری شماره ترنج را گرفت. صدای گرفته ترنج توی گوشش پیچید:
سلام داداش.
ماکان یک راست رفت سر اصل مطلب.
مهتاب چی گفت؟
ترنج مکث کرد:
هر کار کردم قبول نکرد.
دست ماکان شل شد و موبایل را رها کرد. موهایش را چنگ زد و گفت:
چرا مهتاب؟ چرا؟
ترنج به گوشی اش خیره شد و به مهتاب نگاه کرد:
ماکان بود. مهتاب تند تند وسایلش را توی کوله اش گذاشت و گفت:
من باید برم. کلی تست هست که باید بزنم. از برنامه ام خیلی عقبم.
و به سمت در کلاس خیز برداشت. ترنج بازویش را گرفت و با لحن التماس مانندی گفت:
مهتاب خواهش می کنم باهاش حرف بزن.
مهتاب بازویش را از دست او بیرون کشید و گفت:
خداحافظ
و به سمت در کلاس دوید.
**
مهتاب نگاهی به سر در شرکت انداخت امروز آخرین روزی بود که داشت از این پله بالا می رفت. از هفته بعد هم کلاس ها تمام میشد و همه می رفتند خانه عید داشت می رسید.مهتاب با گام هایی لرزان پله های شرکت را بالا رفت. احساس کسی را داشت که دارد به طناب دارش نزدیک می شود. پله ها را دانه دانه شمرد تا جلوی در رسید.
چهار چوب را با دقت نگاه کرد. دیگر قرار نبود از این جا عبور کند. پاهایش انگار سنگین شده بود. به سختی پایش را داخل شرکت گذاشت.
همه چیز مثل قبل بود. خانم دیبا با همان لبخند همیگشی به او سلام کرد:
سلام خانم سبحانی.
مهتاب آرام جوابش را داد. به سمت اتاقش چرخید. قبل از رفتن توی اتاقش وارد آشپزخانه شد و همه جا را نگاه کرد. حتی لیوان همیشگی اش را هم از بین ظرف ها بیرون کشید و با لبخند تلخی به ان نگاه کرد.اه کشید و لیوان را سر جایش برگرداند. چای هم اماده بود. پس ماکان امده بود. چرخید و سلانه سلانه رفت سمت اتاقش.
کوله اش را برنداشت چراغ را هم روشن نکرد. چند لحظه به سیستم روی میز خیره شد از آنجا نمی توانست صفحه کلید را ببیند. قدمی جلوتر رفت. و سرک کشید. خبری از شاخه گل نبود. قلبش فشرده شد. دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس عمیقی کشید:
مهتاب تو می تونی. آروم باش.
آب دهانش را قورت داد و سریع از اتاق خارج شد. بدون اینکه به خانم دیبا نگاه کند به سمت اتاق ماکان رفت. پشت در ایستاد. خانم دیبا با لبخند گفت:
منتظرتون هستن.
مهتاب سرش را پائین انداخت و بدون در زدن وارد شد. ماکان روی مبل یک نفره مقابل در نشسته و منتظر مهتاب بود. ترنج حرفی به او از تصمیم مهتاب نزده بود.یعنی دلش راضی نشده بود که او را ناامید کند. بهتر دید با هم روبه رو شوند اینجوری امکانش بود که بتواند مهتاب را منصرف کند. ماکان دست هایش را توی هم چفت کرده بود و به میز روبه رویش خیره شده بود که در باز شدو مهتاب توی چهارچوب نمایان شد. نفس ماکان برای یک لحظه گرفت. نگاه مهتاب پائین بود.
ولی رنگ پریده و حال خرابش را نمی توانست با نگاه نکردن به او پنهان کند. ماکان با سستی از جا بلند شد و به چهره داغان او نگاه کرد. مهتاب چرخید و در را بست.لبش را گاز گرفت تا بتواند خودش را کنترل کند. ماکان هنوز خیره او بود. اولین چیزی که گفت دل مهتاب را از جا کند:
خیلی بی معرفتی مهتاب خانم.
صدایش دلخور بود و پر از غم.مهتاب دست هایش را مشت کرد و با قدم هایی لرزان به سمت ماکان رفت. پشت مبل ایستاد و دست هایش را روی پشتی ان گذاشت.
ببخشید یه حرفی داشتم باید بهتون می زدم.
دهان ماکان باز نشده بسته شد. مهتاب چرا این همه با او رسمی حرف می زد. آرام زمزمه کرد:
مهتاب!
قلب مهتاب توی گلویش می زد. هنوز به ماکان نگاه نمی کرد می دانست اگر نگاه کند اختیارش را از دست می دهد. حرف او را نشنیده گرفت و گفت:
من دیگه نمی تونم بیام شرکت امروز برای همین اومدم که بگم...
ماکان عصبی وسط حرفش پرید:
این چرندیات چیه داری می گی مهتاب؟ این اداها چیه؟
مهتاب لبه مبل را توی دست هایش فشرد. اینقدر که انگشت هایش درد گرفت. خودش را به کری زده بود دوباره حرفش را ادامه داد:
قرار بود پول سیستم و از حقوقم کم کنید فکر کنم نصفش مونده باشه هنوز.
بعد با دست هایی لرزان پاکت سفیدی را از کیفش بیرون کشید و آن را به سمت ماکان دراز کرد و گفت:
این بقیه پول سیستم.
ماکان کارد می زدی خونش در نمی آمد. به سمت مهتاب رفت. در حالی که دندان هایش را از خشم روی هم می سابید گفت:
بذارش تو کیفت تا دندونات و نریختم تو دهنت.
مهتاب جا خورد. تا حالا عصبانیت ماکان را ندیده بود. صدای ماکان از خشم می لرزید. ناخودآگاه دستش شل شد و پاکت را توی کیفش برگرداند.دستی به مقنعه اش کشید و با صدای لرزانی گفت:
من دیگه برم.
بعد خواست به سمت در بچرخد که ماکان دستش را جلو برد و خواست کوله اش را بگیرد که مهتاب خودش را عقب کشید و با غمی که توی صدایش بی داد می کرد گفت:
آقای اقبال خواهش می کنم.
ماکان واقعا داشت دیوانه می شد:
آقای اقبال؟ مهتاب تو رو خدا بس کن. به اندازه کافی اعصابم خورد هست.
مهتاب یک قدم به سمت در عقب رفت و گفت:
راه دیگه ای نیست.
مهتاب تو رو خدا صبر داشته باش من مامان و راضی می کنم.
می گفت ولی به حرفش اطمینان نداشت.
تازه نهایتش نشد خودم تنها میام با پدرت صحبت می کنم.
مهتاب وحشت زده به او نگاه کرد:
فکرشم از سرتون بیرون کینین. نمی خوام یک عمر نفرین یه مادر پشت سر زندگیم باشه.
ماکان چنگی توی موهایش زد و گفت:
مهتاب این راهش نیست.
مهتاب بند کوله اش را توی دستش فشرد و با بغض گفت:
خواهش می کنم بذارین من برم. خواهش می کنم من و ببخشین.
ماکان عصبی از فشار های این همه مدت فریاد زد:
ببخشمت؟ مهتاب بس کن. بگو ترسیدی بگو کم آوردی. آره ول کن برو تا اون شهرزاد عوضی و شاهین به ما دوتا بخندن. راست می گی چاره دیگه ای نیست.
تمام بدن مهتاب می لرزید فکر نمی کرد ماکان این همه عصبی شود. ولی ماکان هم دست خودش نبود. مشکل ترنج و ارشیا مخالفت های مادرش موش دواندن های شهرزاد و مهم تر از همه بی اعتنایی های مهتاب اینقدر به او فشار آورده بود که به مرز جنون رسیده بود.
به سمت در رفت و با خشونت در باز کرد و با دست بیرون اتاق را نشان داد و گفت:
آره برو من نمی تونم با یه آدم ترسو که اینقدر زود جا می زنه زندگی کنم. درباره تو اشتباه کردم مهتاب دختر مقاومی نیستی.
مهتاب بغض کرده بود. چانه اش می لرزید. ماکان راست می گفت. او می ترسید از اینکه سوری خانم هرگز رضایت ندهد می ترسید. دلش می خواست خودش تمامش کند. دلش نمی خواست منتظر روزی برسد که ماکان بگوید متاسف است مادرش آخر هم رضایت نداد.
مهتاب با گام هایی لرزان به سمت در رفت. درد بدی توی سینه اش پیچیده بود. چشم هایش را بست و از کنار ماکان رد شد. نفس های تند ماکان را می شنید. زیر لب زمزمه کرد:
خداحافظ
ماکان حرف نمی زد فقط به او که سر به زیر از کنارش رد شده بود خیره شد و تا زمانی که از در شرکت خارج شد نگاهش کرد. خانم دیبا ایستاده و با بهت به رفتن مهتاب نگاه کرد.ماکان با حرص در را به هم کوبید و توی اتاقش برگشت.
چرا؟ چرا همه چیز به هم ریخته بود. او بود که این حرف ها را به مهتاب زده بود. او را از شرکتش بیرون کرده بود. کنار میزش ایستاد و کشو را بیرون کشید. شاخه گلی که برای مهتاب گرفته بود هنوز انجا بود.
دلش می خواست بعد از مدت ها که او را می دید خودش گل را به او می داد ولی مهلت نشده بود. دستی به پیشانی اش زد و روی صندلی ولو شد.
مهتاب رفت.
اختیار اشک هایش دست خودش نبود. می دانست ماکان این حرف ها را از روی ناراحتی زده بود. اصلا از دست او دلخور نبود. راه آن دو از هم جدا بود. از همان اول هم چیزی ته دلش به او می گفت بین او و ماکان هیچ جمعی وجود ندارد.با بدبختی خودش را به خوابگاه رساند. کاش می توانست برود خانه. ولی نه با این حالش خانه رفتن بدتر بود. تازه هفته آینده قرار بود کلاس هارا تعطیل کنند و برود خانه پس بهتر بود این هفته می ماند.
کلا سیم کارتش را از گوشی اش خارج کرد. می خواست تمام راه های تماس با ماکان را ببندد. ترنج را چکار میکرد؟
در ان لحظه مغزش اصلا کار نمی کرد. لباسش را عوض کرد و توی تختش خزید و خودش را زیر پتویش مخفی کرد.
دلش به اندازه دنیایی برای ماکان تنگ شده بود. چطور می توانست تا آخر عمرش دوام بیاورد. کاش ماکان راست بگوید و بتواند سوری خانم را راضی کند.
**
ماکان خرد و خراب وارد خانه شد. کسی نبود. آرزو به دلش مانده بود یک بار وارد خانه شود و یکی به استقبالش بیاید. هر کسی سرش به کار خودش گرم بود و سوری خانم و پدرش هم اغلب خانه نبودند.
به طرف پله کش امد. صدای گفتگو از اتاق ترنج می امد. حتما ارشیا اینجا بود. یک لحظه به ارشیا حسادت کرد. کاش او و مهتاب هم همین مشکل را داشتند.در اتاق را زد و منتظر شد.
بفرما.
در را باز کرد و وارد شد. ترنج با لباس کارش جلوی وسایلش نشسته بود و دست هایش هم کمی رنگی بود. ارشیا هم کنارش زانو زده بود و داشت کار هایش را نگاه می کرد.ماکان به دیوار کنار در تکیه داد و سلام کرد:
سلام.
ترنج نیم نگاهی به ارشیا انداخت و با نگرانی جوابش را داد:
خوبی داداش؟
ماکان فقط سر تکان داد:
ارشیا میشه چند دقیقه بیای اتاق من؟
ترنج با چشم به او اشاره کرد برود. تمام ماجرا را به ارشیا گفته بود. ارشیا از جایش بلند شد و پشت سر ماکان از اتاق ترنج خارج شدند.ماکان چراغ را زد و کیفش را روی تختش پرت کرد و پالتویش را از تن خارج کرد. ارشیا در را بست و به سمت تخت ماکان رفت و رویش نشست.ماکان هم کنارش روی تخت آوار شد.
چی شده ماکان؟
ماکان آرنج هایش را روی زانو گذاشت وبه جلو خم شد. دست هایش راتوی هم قفل کرد و به زمین خیره شد.
مهتاب رفت.
ارشیا با تعجب گفت:
کجا؟
ماکان سر تکان داد لحنش دنیایی از غم داشت.:
تمومش کرد.... گفت...اینجوری بهتره.پایان فصل ۲۱

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites