تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 15 Jan 2014 02:48
بعد رفت سمت میز مهتاب خواست از پشت میز بیرون بیاید ولی ماکان تمام عرض بین میز و دیوار را اشغال کرده بود. یکی دوبار جلو عقب شد و بعد هم لپ هایش را با حرص باد کرد و برگشت و از پشت میز ترنج دور زد و بیرون آمد. کت ماکان هنوز دستش بود و مهتاب می ترسید چایی های ریخته روی میز کتش را لکه کند. برای همین جلو رفت و گفت:
کتتون و بدین به من .
ماکان بدون حرف کتش را به مهتاب داد. مهتاب کت را روی دستش انداخت و همانجا دست به سینه ایستاد کت ماکان درست زیر بینی اش قرار داشت و بوی ادکلن مرغوبش فضا را پر کرده بود. ولی برای مهتاب زیاد هم مهم نبود چون داشت به گندی که زده بود فکر می کرد برای همین اصلا متوجه نشد که ماکان برای گرفتن کتش دست دراز کرده. صدای بلند ماکان که گفت:
خانم سبحانی!
مهتاب را بالاخره از جا پراند. و گیج به او نگاه کرد:
گفتم کتم و بدین.
بله.
بعد کت را به طرف او دارز کرد. نگاه ماکان به دست سرخ شده او افتاد. روی شصتش از انتهای بند دوم تا روی دست یک لکه قرمز بزرگ دیده می شد. ماکان دستش به کت بود ولی نگاهش روی دست مهتاب:
دستتون چی شده؟
مهتاب سریع کت را ول کرد و دستش را پشتش قایم کرد.
هیچی؟ درست شد؟
ماکان کت را روی دستش انداخت و گفت:
آره. میز و یه کم جابجا کردم فعلا درست شد. ولی بازم کوتاست می گم حیدری یه کابل دیگه براتون بگیره.
دستتون درد نکنه.
ماکان بعد از گفتن این حرف اتاق را ترک کرد و لبخند پهنی صورتش را پوشانده بود. مهتاب بعد از اینکه مطمئن شد ماکان رفته توی آشپزخانه دوید و با یک دستمال برگشت. روی میز را خشک کرد و بعد تازه رفت سراغ دستش. دستش را زیر آب سرد گرفت تا بلکه از دردش کم شود. ولی زیاد هم فرق نکرد.
لیوان را شست و برای خودش یک چایی دیگر ریخت. پشت میزش که نشست سر و کله چند نفر دیگر هم پیدا شد. ساعت هشت و نیم بود. مهتاب از اینکه روز اول این همه خراب کاری کرده بود از دست خودش شاکی بود. به میز خالی ترنج نگاه کرد و به خودش گفت:
سالی که نکوست از بهارش پیداست مهتاب خانم روز اول و که خراب کردی خدا بقیه شو به خیر کنه.
بعد چایش را به دهان برد و وارد اینترنت شد.
حالا چرا این ترنج گور به گوری نیامده.
چایش را تمام کرد و بعد هم شروع به کار کرد. نفهمید چقدر گذشته که موبایلش زنگ خورد. ترنج بود:
سلام
سلام و مرض معلوم هست کجایی؟
مهتاب به خدا می خواستم بیام ولی نشد. یعنی امروز یک کار واجب تر داشتم هی امروز و فردا می کردم دیگه امروز رفتم دنبال اون کار.
حالا چی بود این کار مهمت؟
بعدا می گم.
باشه.
فعلا.
بای.
دوباره کله اش را توی مانیتور کرد.اصلا نفهمید کی ظهر شد. سه تا کارش را تمام کرده بود. سه تا کارت ویزیت بود که طرحشان را زده بود و آماده کرده بود. طرح را ریخت روی فلش و از جا بلند شد. اگر می خواست به کلاسش برسد باید حتما زودتر می رفت. صبحانه که نخورده بود مطمئنا به نهار دانشگاه هم نمی رسید. بعد با خودش فکر کرد:
بلکه این پنج شیش کیلو اضافه رو هم آب کنیم بره.
وسایلش را جمع کرد و کوله اش را انداخت. رفت سمت میز خانم دیبا و با لبخند دوباره سلام کرد:
سلام خسته نباشید.
سلام. ممنون.
من کارم تمام شد. باید به کی اینا رو تحویل بدم؟
خانم دیبا با تعجب گفت:
همه شو انجام دادی؟
مهتاب باز هم فکر کرد:
شاید نباید اینقدر زود تمام میشد یعنی اشتباهی کردم یا کارامو سر سری انجام دادم؟
با تردید نگاهی به خانم دیبا انداخت و گفت:
بله. نباید تمام میشد؟
خانم دیبا شانه ای بالا انداخت:
نمی دونم. بستگی به کارش داره.
باز مهتاب توی فکر رفت:
یعنی کاری که من انجام می داد در سطح پائین و پیش پا افتاده تریه.
بعد این فکر را از سرش دور کرد و با خودش گفت:
خوب توقع داری به توه دانشجوی کاردانی چی بدن روز اولی. برو خدا رو برای همینم شکر کن.
دوباره رو به خانم دیبا گفت:
خوب حالا اینارو به کی بدم؟
باید آقای اقبال تائید کنن.
مهتاب سری تکان داد و فلش را به طرف او گرفت. خانم دیبا بدون اینکه نگاهش را از توی منیتور بردارد گفت:
چرا می دی به من ببر بده به خودشون.
مهتاب به در بسته اتاق ماکان نگاه کرد و باز یاد خراب کاری صبحش افتاد.
الان برم؟
برو کسی تو اتاقشون نیست.
ترنج کوله اش را روی شانه مرتب کرد و پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشد و در زد:
صدای حرف زدن ماکان را می شنید ولی صداها گنگ بود. تعجب کرد برگشت و به خانم دیبا گفت:
مگه نگفتین کسی نیست تو اتاقشون؟
چرا.
پس با کی حرف می زنن؟
خانم دیبا نگاهی به تلفن انداخت و گفت:
شاید با موبایل دارن با کسی صحبت می کنن.
یعنی نرم تو؟
خانم دیبا کلافه گفت:
خوب در بزن بازم.
مهتاب پوفی کرد و دوباره در زد. ولی باز هم جوابی نیامد. نگاهی به ساعتش انداخت خیلی نمی توانست معطل شود. نمی دانست وقتی فلشش را تحویل داد باید بماند یا برود برای همین دلشوره گرفته بود که نکند دیر برسد. عصر با ارشیا کلاس داشت و اصلا دلش نمی خواست دیر برسد.چند دقیقه صبر کرد و وقتی باز هم جوابی نشنید این بار محکم تر در زد.بعد از چند ثانیه در به شدت باز شد. ماکان موبایل به دست پشت در ایستاده بود:
یک لحظه گوشی.
بعد به چشمان مهتاب خیره شد و با جدیت و اخم گفت:
وقتی جواب نمی دم یعنی مزاحم نشید یعنی کار دارم.
مهتاب نمی دانست چه بگوید. خانم دیبا هم که انگار نه انگار داشت همچنان به کارش ادامه می داد. ماکان با دیدن چشمان مهتاب که با ترس و تردید به او خیره شده بود گفت:
حالا چکار داری؟
مهتاب نگاهش را از او گرفت و گفت:
خانم دیبا گفتن باید کارامو شما تائید کنین.
ماکان ابروی بالا انداخت و گفت:
تمام شدن؟
مهتاب هم سر تکان داد و هم گفت:
بله و توی دلش پرسید چرا همه تعجب می کنند از اینکه او کارش را تمام کرده.
ماکان با دست به داخل اتاق اشاره کرد و دوباره موبایل را کنار گوشش گرفت:
عذر می خوام شهرزاد جان یکی از بچه هاست. بعدا خودم تماس می گیرم.
و زیر چشمی به مهتاب که کنار در ایستاده بود نگاه کرد. اصلا چه لزومی داشت که اسم شهرازد را به زبان بیاورد. حالا که گفته بود و مهتاب هم شنیده بود. ولی چهره بی تفاوت مهتاب نشان می داد که اصلا برایش مهم نیست مخاطب ماکان چه کسی می تواند باشد.ماکان روی صندلی اش ولو شد و موبایلش را روی میز انداخت و گفت:
کاراتون و ببینم.
مهتاب با دو سه قدم خودش را به میز رساند و فلش را به دست او داد. نگاهش برای چند لحظه روی سرخی دست مهتاب ثابت ماند. بعد نگاهش بالا آمد و به چشمان مهتاب که به میزش خیره شده بودند نیم نگاهی انداخت. با خودش گفت:
دستشو سوزونده. چه بی خیاله.
بعد سری تکان داد و فلش را به سیستم وصل کردو مشغول ارزیابی کار های مهتاب شد. مهتاب این بار واقعا دیرش شده بود. نمی توانست بیشتر بماند:
ببخشید من دو کلاس دارم اگه کاری با من ندارین برم؟
ماکان نگاهش را از مانیتور گرفت و به مهتاب خیره شد. باورش سخت بود که مهتاب اولین کارهایش را با این سرعت و تا این حد قابل قبول ارائه داده باشد. برای او که با نگرانی دوباره یه ساعتش نکاه کرد سری تکان داد و گفت:
می تونین برین من بعدا نتیجه کارو بهتون می گم.

مهتاب با اجازه ای گفت و سریع از اتاق خارج شد بعد هم با سرعت از خانم دیبا خداحافظی کرد و از پله پائین دوید. ماکان دست به جیب مقابل پنجره ایستاد و از بالا به دویدن مهتاب که سعی داشت خودش را به اتوبوس برساند نگاه کرد. اتوبوس رفت و مهتاب جا ماند.
ماکان همچنان داشت از بالا نگاهش می کرد. مهتاب دستی به پیشانی اش کشید و کیف پولش را در آورد. برای دربست گرفتن به اندازه کافی پول نداشت. ماکان از همان بالا هم می توانست ناامیدی اش را بفهمد. کیفش را دوباره توی کوله اش انداخت ولگد محکمی به چیزی توی هوا زد. تصمیم گرفت با عوض کردن تاکسی خودش را به کلاس برساند. ولی مطمئنا دیر می رسید.چاره ای نداشت. سمت خیابان رفت و برای یک ماشین دست تکان داد. ماکان با خودش گفت:
برم برسونمش؟
بعد به خودش جواب داد:
برای چی باید این کارو بکنم؟
بعد به ساعت اتاقش نگاه کرد:
حتما دیر می رسه. ارشیا راهش نمی ده.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 15 Jan 2014 02:49
بالاخره سوار شد. ماکان با بی خیالی برگشت پشت میزش و سعی کرد اصلا به مهتاب و دیر رسیدنش فکر نکند. خودش را برای مدتی سرگرم کرد ولی بعد به پشتی صندلی اش تکیه داد و به موبایلش خیره شد در یک تصمیم آنی موبایلش را برداشت و با ارشیا تماس گرفت:
الو؟
به برادر زن عزیز. کجایی کم پیدایی. قرارای کارت زیاد شده یادی از دوستای قدیمی نمی کنی.
مزه نریز.
حالا چی شده بنده رو مفتخر کردین؟
الان کجایی؟
دارم می رم دانشگاه.
ترنجم هست؟
آره.
ببین این دوست ترنج فکر کنم دیر برسه. تقصیر من شد گفت دو کلاس داره من یک معطلش کردم.
آها اینم جز قرارای کاری جدیده؟
ارشیا حرف مفت نزن.
آخه تو از این لطف ها به هر کسی نمی کنی.
ماکان توی دلش حرف ارشیا را تائید کرد. خودش هم نمی دانست چرا این کارها را می کند پوفی کرد و گفت:
بی خودی برای این بنده خدا حرف در نیار. تازه اصلا خودشم خبر نداره من زنگ زدم. چیزی نگی بهش.
باشه حواسم هست.
به ترنجم سلام برسون.
باشه یا علی
خداحافظ.
ماکان دوباره موبایل را روی میز پرت کرد و از خودش پرسید:
واقعا چرا این کار رو کردم؟
بعد به خودش جواب داد:
خوب بنده خدا دیر می رسید از درس و زندگی می افتاد. با هیمن حرف خودش را راضی کرد و سرش به کارش گرم شد.
**
قلب مهتاب داشت می امد توی حلقش. تمام مسیر تا کلاس را دویده بود. پشت در نفس زنان ایستاد. تمام امیدش به ترنج بود که جوری اجازه اش را از ارشیا بگیرد.
ارشیا درس را شروع کرده بود . مهتاب آرام به در ضربه زد. ارشیا به همراه بقیه کلاس رویش را برگرداند و اخمی به مهتاب کرد.
خانم سبحانی بیست دقیقه از کلاس گذشته.
مهتاب سر به زیر انداخت و منتظر شد که ارشیا بگوید بفرمائید بیرون. بچه ها هر کدام با چهره هایی مختلف داشتند نگاهش می کردند. خودش را آماده کرده بود که بچرخد و از کلاس خارج شود که صدای ارشیا را شنید:
بفرما بشیند.
مهتاب که با شنیدن بفرما می خواست بچرخد با شنیدن بقیه حرف ارشیا میخکوب شد. بعضی بچه ها با شوک به ارشیا نگاه کردند کسی را که دو دقیقه تاخیر داشت راه نداده بود چه برسد به بیست دقیقه.مهتاب با گیجی پرسید:
بیام تو کلاس؟
ارشیا خنده اش گرفته بود ولی برای اینکه نخندد اخم هایش را بیشتر توی هم کشید و گفت:
بله نشنیدید؟
مهتاب با عجله خودش را روی صندلی کنار ترنج پرت کرد و گفت:
چرا...چرا...
ارشیا به طرف تخته برگشت و اجازه داد لبخند پنهی توی صورتش شکل بگیرد زیر لب گفت:
ای تو روحت ماکان.
فکرش را متمرکز کرد و به ادامه درس مشغول شد. ترنج زیر لب پرسید:
کجا بودی؟
مهتاب که دلش نمی خواست بهانه دیگری دست استادش بدهد کتابش را بیرون کشید و آرام گفت:
بعد از کلاس می گم.
ارشیا با صدای بچه ها که مدام وسط حرفش خسته نباشید می پراندند دست از تدریس کشید و کلاس را تمام کرد. بچه ها دوباره او را دوره کرده بودند. ترنج با حرص به مهتاب گفت:
اگه من حال این دوتا رو نگیرم ترنج نیستم.
مهتاب خنده ای کرد و وسایلش را جمع کرد و گفت:
بی خیال بابا.

ترنج چشم غره ای به او رفت که باعث شد ناگهان زیر خنده بزند. ارشیا و دو سه تا از بچه ها به طرف انها برگشتند. مهتاب جلوی دهانش را گرفت و ارشیا به چهره اخم کرده ترنج و چهره سرخ شده از خنده مهتاب نگاه کردو از خودش پریسد مهتاب برای چه می خندد و ترنج برای چی اخم هایش توی هم است.
ترنج کیفش را برداشت و نگه خصمانه ای به هدیه و لیلا انداخت و در حالی که دست مهتاب را می کشید به طرف در کلاس رفت که ارشیا صدایش زد:
خانم اقبال؟
ترنج ایستاد و با کنجکاوی برگشت.
بله استاد؟
وقتی رفتم اتاقم چند لحظه بیاید اونجا کارتون دارم.
لبخند ترنج ناخودآگاه پهن شد روی صورتش. ارشیا هم ناخواسته به لبخندش پاسخ داد. لیلا موشکافانه چهره هر دو را بررسی کرد و احساس کرد از این لبخندی که بین این دو رد و بدل شده زیاد خوشش نیامده.ترنج سر خوش از کلاس بیرون رفت که مهتاب گفت:
چیه خر کیف شدی. شوهر ندیده.
ترنج محکم به ساق پای او کوبید. مهتاب آخی گفت و دستش را روی ساق پایش گذاشت ترنج شکلکی در آورد و گفت:
حسود.
ای چلاق شی. چرا لگد می پرونی.
تا تو باشی منو مسخره نکنی؟
حالا بگو ببینم چرا دیر کردی؟
ارشیا راجع به تلفن ماکان چیزی به ترنج نگفته بود. مهتاب در حالی که لنگ لنگان پشت سر او می رفت گفت:
تقصیر داداش جناب عالی کلی منو حیرون کرد. از اتوبوس که جا موندم. تازه کلی هم پول تاکسی سلفیدم. جیبم خالی شد. بعدم با اون قیافه که نمی تونستم بیام کلاس تا خوابگاه دویدم مقنعه مو سر کردم وبرگشتم. تا من باشم دیگه با روسری سر کار نرم.
بعد هر دو روی نیمکتی توی آفتاب ولو شدند و مهتاب پرسید:
جناب عالی کجا تشریف داشتین؟ حالا مجبور بودی روز اولی منو دور بزنی.
ترنج پاهایش را روی لبه سیمانی گلکار مقابلش گذاشت و گفت:
با ارشیا رفته بودیم دیدن مهربان. بعد از عملش خیلی ازش خبر نداشتم. رفتیم خونه اش. کلی ذوق کرد. نزدیک بود بزنه زیر گریه.
مهتاب هم تکیه داد و گفت:
نمی خوای بری پیش شوهرت.
ترنج از جا پرید و گفت وای دیدی یادم رفت. بعد میام تعریف کن چکار کردی؟
ترنج رفت و مهتاب به دست سوخته اش خیره شد و گفت:
چکار کردم؟ هیچی. گند زدم.
**
ترنج نفس زنان خودش را به اتاق ارشیا رساند سرکی کشد کسی غیر از ارشیا داخل نبود. چند ضربه به در زد و گفت:
اجازه هست.
ارشیا سرش را بالا آورد و آرام گفت:
اجازه مام دست شماست خانم اقبال.
ترنج خنده ملیحی کرد که چال گونه اش معلوم شد و دل ارشیا را برد. بعد رفت سمت میز ارشیا و گفت:
چکارم داشتی؟
ارشیا تکیه داد و گفت:
اخمات چرا تو هم بود بعد کلاس.
ترنج نگاهی به در اتاق انداخت و روی صندلی کنار میز ارشیا نشست و گفت:
یکی دو تا از بچه ها هستند...
حرفش را خورد لازم بود به ارشیا چیزی بگوید؟ شاید بیشتر حساس می شد. نه ارشیا اهل این جور چیزها نبود. ارشیا دست به سینه با لبخند او را نگاه می کرد:
خوب؟
ترنج مشغول بازی با دست هایش شد و گفت:
خوب...زیادی دور و بر تو می پلکن.
ارشیا از خوشی می خواست غش کند. فکر نمی کرد از این صفات زنانه بتواند توی ترنج پیدا کند ولی حالا. روی میز خم شد و دستش را زیر چانه اش زد و با خوشی به او خیره شد:
خوب من استادشونم.
ترنج سر بلندکرد و با چشمانی باریک شده او را نگاه کرد.
مثل اینکه خیلی هم بدت نمی آد ها.ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 15 Jan 2014 02:52
فصل ۷

ارشیا از چهره و لحن او خنده اش گرفت و بلند خندید و به صندلی اش تکیه داد. ترنج هم از خنده او خنده اش گرفت و آرام خندید. صدای در خنده هر دو را قطع کرد لیلا کنار در ایستاده بود و مشکوکانه ان دو را نگاه می کرد:
ببخشید استاد مزاحم شدم؟
ارشیا از این حرف لیلا که بوی کنایه هم بود اخم هایش را توی هم کشید و گفت:
بفرمائید کارتون؟
ترنج بلند شدو گفت:
استاد من با اجازه می رم.
حسابی هول کرده بود. می ترسید کسی در موردش فکر بد بکند. لیلا جلو آمد و نگاه پر کینه ای به او انداخت و جلوی میز ارشیا ایستاد. ارشیا با نگاه ترنج را دنبال کرد و توی ذهنش داشت دنبال دلیلی می گشت تا کارشان پیش این دانشجوی موی دماغ توجیح کند. دهان باز کرد که ترنج را صدا بزند:
ت.... خانم اقبال.
ترنج در حالی که لبش را به شدت می جوید به سمت او برگشت:
بله استاد؟
ارشیا سریع کاغذی از توی کشویش بیرون آورد و گفت:
اینو یادتون رفت.
بعد کاغذ را به طرف او دراز کرد و گفت:
مشخصات آثاری که برای فراخوان پذیرفته میشن اینجا هست. امیدورام کار خوبی تحویل بدین.
و با نگاه به ترنج گفت که ضایع نکند.
ترنج با همان توضیحات همه چیز دستش آمد. کاغذ را از دست ارشیا گرفت و بدون اینکه به چهره او نگاه کند گفت:
ممنون استاد
و سریع چرخید و از اتاق ارشیا خارج شد. ترنج نفس زنان خودش را به مهتاب رساند. و کنارش ولو شد:
من آخرش حال این لیلا کاتب و می گیرم.
باز چی شده؟
خیلی موی دماغ شده همش احساس می کنم داره منو ارشیا رو می پاد.
مهتاب زد به شانه ترنج و گفت:
برو بابا. از کجا ممکنه فهمیده باشه رابطه ای بین شماست. شما که توی دانشگاه عین برج زهر مارین .
نمی دونم ولی خیلی رو اعصابمه همش دارم واسش نقشه می کشم.
بعد رو به مهتاب گفت:
خوب بگو ببینم اولین روز کاری چطور بود؟
مهتاب بدون مکث جواب داد:
افتضاح.
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
مهتاب دستش را نشان داد و بعد هم کل ماجرا را تعریف کرد. ترنج کلی برایش خندید و حرص مهتاب را در آورد.
خوب فردا که دیگه میای؟
نه.
نهههههههههههههههه!!!
ا چرا داد می زنی؟ خوب فردا شب عروسی آتنا خواهر ارشیاست کلی کار دارم نمی تونم بیام دیگه.
مهتاب اخم هایش را توی هم کشید و گفت:
نامرد. ببین من و روزای اول تنها گذاشتی.
مهم اولین روز بود که تو...
نگاهی به قیافه گارد گرفته مهتاب انداخت و در حالی که بلند میشد گفت:
گند زدی بهش
پا به فرار گذاشت و باز هم داد مهتاب را در آورد.
ترنج می کشمت.
**
صبح پنجشنبه باز هم مهتاب زودتر از همه رسیده بود. امروز می توانست با خیال راحت تا عصر بماند و از سر صبر کارهایش را انجام دهد. مثل دیروز خانم دیبا قبل از همه آمده بود و خوشبختانه آقای حیدری هم به موقع رسیده بود و داشت چای را آماده می کرد. مهتاب به خانم دیبا سلام کرد و رفت سمت آشپزخانه:
سلام آقای حیدری.
سلام.
ببخشید میشه چایتون آماده شد یک لیوان برا من بیارین؟
لیوانش را با خجالت گفت. آقای حیدری لبخندی زد و گفت:
چشم بفرمائید من میارم براتون.مهتاب هم لبخند تشکر آمیزی زد و رفت توی اتاق. سیستمش را روشن کرد. نمی دانست آن روز باید چه کاری انجام بدهد. خانم دیبا حرفی نزده بود. یعنی امکان داشت آن روز هیچ کاری به او داده نشود؟ از این فکر کمی دمغ شد و برای اینکه خیال خودش را راحت کند از جا بلند شد و رفت سمت خانم دیبا.
خانم دیبا کاری برای من سفارش نگرفتین؟
خانم دیبا نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
چرا اتفاقا. دیروز یکی دوتا کار براتون گرفتم. صبر کن بینم کجا یاداشت کردم.
بعد مشغول زیر و رو کردن کاغذهایش شد. مهتاب دست به سینه مقابل میز او ایستاده بود که یکی دو نفر از طرح ها از راه رسیدند و بعد هم ماکان. خانم دیبا جلوی ماکان بلند شد و مهتاب هم دست هایش را توی هم قلاب کرد و بدون اینکه به ماکان نگاه کند سلام کرد.
ماکان جواب هر دو را داد و رفت توی اتاقش. بوی ادکلنش مثل خطی دنبالش راه افتاده بود و بعد از رفتنش هم از خودش ردی به جا گذاشته بود. مهتاب نفس عمیقس کشید و گفت:
چه عطر تندی می زنه آدم خفه میششه.
خانم دیبا بالاخره کاغذ مورد نظر را پیدا کرد و در حالی که نفس عمیقی می کشید کاغذ را به دست او داد.
بیا برات یادداشت کردم.
مهتاب هم کاغذ را گرفت و نگاهش کرد و با دیدن مشخصات کارت ویزیت هایی که می بایست طراحی کند زیر لب غر زد بازم کارت ویزیت.
طراحی کارت خیلی وقتش را نمی گرفت. دوتا کارت برای طراحی داشت. یکی برای یک مرکز روان پزشکی بود و دیگری هم یک فروشگاه لوازم التحریر.
پشت میز نشست و مشغول شد. چند دقیقه بعد آقای حیدری با چایی رسید و لیوان پری را مقابل مهتاب گذاشت. مهتاب خجالت زده تشکر کرد و آقای حیدری هم با لبخند اتاق را ترک کرد. مهتاب حوصله اش سر رفته بود. دلش کار جدی تری می خواشت کاری که کمی خلاقیت داشته باشد. جعبه بیسکوئیت کوچکی را از کیفش بیرون کشید و مشغول خوردن با چایش شد.
همیشه برای کارش از طرح های آماده و اینترنتی الهام می گرفت. ولی ان روز تصمیم گرفت کل کار را خودش طراحی کند و برای روی کارت ها خودش طرح بزند.
ماکان هنوزنیم ساعت نبود که پشت میزی نشسته بود که موبایلش زنگ خورد. سوری خانم بود.
سلام مامان. چی شده اول صبحی؟
ماکان باید بری طلا فروشی اقای موسوی دو تا سکه بگیری. من کلا از ذهنم رفت دیروز قرار بود برم بگیرم فراموش کردم.
ماکان بی حوصله به صندلی اش تکیه داد و گفت:
مامان الان می گی من کلی کار دارم امروز.
ماکان چاره ندارم به خدا نمی رسم. مامان قربونت بره یادت نره پسرم.
دیگر بیشتر از این در برابر مادرش نمی توانست مقاومت کند. نفسش را بیرون داد و گفت:
باشه. زنگ می زنم می گم شاگردش بیاره شرکت . چون خودم نمی رسم برم.
باشه تو فقط اینا رو برسون دست ما هر جور خودت راحتی.
چشم مامان جان خیالت راحت.
عصرم زود بیا نمی تونیم خیلی معطلت بشیم.
چشم. امر دیگه.
همین دیگه خداحافظ
خداحافط.
موبایلش را قطع کرد و از توی لیست شماره ها شماره مغازه طلا فروشی اقای موسوی را پیدا کرد. صاحب مغازه دوست صمیمی پدرشان بود که معمولا همه خرید هایشان را از ان می کردند. خود موسوی جواب داد و ماکان درخواستش را گفت و قرار شد تا یکی دو ساعت دیگر به دستش برسد.
هنوز تلفنش را نگذاشته بود که کسی به در زد زیر لب نالید لعنتی امروز از اول صبح مثل اینکه قراره برامون برسه. بی حوصله گفت:
بله؟
خام دیبا در اتاق را باز کرد و گفت:
ببخشید جناب اقبال خانم معینی اومدن. می تون بیان تو؟
ماکان زیر لب گفت:
شهرزاد؟ این اینجا چکار می کنه؟
بعد به خانم دیبا نگاه کرد و گفت:
بگو بیاد تو.
خانم دیبا در را بست و ماکان کمی روی میزش را مرتب کرد و به صندلی اش تکیه داد و به در خیره شده. شهرزاد با تقه کوچکی به در وارد اتاق شد و به گرمی سلام کرد. ماکان مثل یک اسکنر فوق پیش رفته سر تا پای او را با یک نگاه برانداز کرد. شهرزاد واقعا زیبا و خواستنی بود. ناخوداگاه لبخند قشنگی روی چهره اش امد.
اول صبحی چه سورپرایزی شدم. خوش اومدی.
شهرزاد یکی از آن خنده ای بی نظیرش را تحویل ماکان داد که باعث شد لبخند ماکان عریض تر شود. ماکان با دست به مبل اشاره کرد و گفت:
بفرما بشین.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 15 Jan 2014 02:53
شهرزاد مقابل ماکان نشست و به نرمی پای راستش را روی دیگری انداخت. پالتوی پائیزه مشکلی اش که روی کمر کاملا چسبیده بود اندامش را بهتز و بیشتر تشان می داد. شال ضخیم سفیدی هم سرش انداخته بود. موهایش از یک طرف کمی بیرون ریخته بود و مقداری از گردنش هم پیدا بود. آرایش ملیح و زیبایی هم چهره اش را پوشانده بود.
ماکان با لذت تابلوی مقابلش را براندازد کرد و البته شهرزاد سخاوتمندانه این اجازه را به ماکان داد. ماکان با همان لبخد گفت:
چی می خوری بگم بیارن.
شهرزاد دستش را با حالت زیبایی بالا آورد و گفت:
ممنون چیزی نمی خورم.
تعارف نکنی ها.
نه ماکان من که با تو تعارف ندارم.
ماکان توی دلش گفت:
معلومه خیلی زود پسر خاله شدی.
ولی بلند گفت:
می دونم.
شهرزاد نگاهی به ساعت بند طلای ظریفش انداخت و گفت:
گفتم قبل از رفتن سر کار بیام سفارشمو بدم و برم. فردا جمعه اس از شنبه هم دارم با بچه ها می ریم دوبی تو این فصل هواش عالیه یکی دو هفته ای نیستم. گفتم این کار و راه بندازم خیالم راحت بشه.
ماکان کمی روی صندلی اش تاب خورد و گفت:
باعث افتخاره.
شهرزاد باز هم لبخند زد و گفت:
می خوام یک بروشور بزنی برامون ویژه فروشگاه. تابلو تبلیغاتی تونم می خوام اجاره کنم برای یک ماه.
ماکان با سرخوشی به شهرزاد نگاه می کرد:
باشه. فقط تا دو ماه دیگه پره عیب نداره؟
شهرزاد دمق گفت:
دو ماه؟؟
ماکان سر تکان داد و گفت:
متاسفم قرار داد داریم باهاشون. تو نوبتن.
شهرزاد فکری کرد و گفت:
دیگه چاره ای نیست.
ماکان برای اینکه او را راضی کند گفت:
اتفاقا اونجوری بهتره.
شهرزاد چشمهایش را باریک کرد و گفت:
از چه لحاظ؟
ماکان بدون اینه لبخندش را جمع کند و یا نگاهش را از چشمان شهرزاد بگیرد گفت:
خوب دوماه دیگه تقریبا میشه دو ماه به عید. شما یک ماهم که رو تابلو باشین می شه نزدیکای عید معمولا نزدیک عید بیشتر تغییر مبلمان میدن.
شهرزاد از این حرف ماکان خوشش آمد و هومی کرد و گفت:
بدم نمی گی.
قابل نداشت.
شهرزاد دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
خوب من دیگه برم.
خواهش می کنم خوشحال شدم. در ضمن به خانم دیبا بگو برای رزرو تابلو اسم فروشگاهتون و بنویسه.
شهرزاد بلند شد و گفت:
اوکی.اونوقت بروشور چی؟
برای اونم باید چند تا عکس برامون از فروشگاه بیاری .
ما که عکسی نداریم.
عیب ندازه خودم یکی و می فرستم بگیره.
وای ماکان دستت درد نکنه. ولی من باید عکس ها رو ببینم. تا کی اماده میشه.
بستگی داره بخوای خاص باشه یا فرمش مثل اینایی که تو بازار ریخته باشه.
نه نه یک چیز تک بزن برامون.
ماکان از پشت میز بیرون امد و گفت:
باشه. عکس هارو برات میل میکنم ببین.
وای ماکان خیلی ماهی کلی کار منو جلو می اندازی با این کارت.
ماکان توی دلش خندید و گفت:
تو هم خیلی جیگری.
شهرزاد رفت سمت در و ماکان با یک چشمک گفت:
اونجا زیاد شیطونی نکن دختر خوبی باش.
شهرزاد خنده ملوسی کرد و از اتاق خارج شد. ماکان او را تا کنار میز خانم دیبا همراهی کرد و رو به خانم دیبا توضیحات لازم را داد. وقتی داشت شهرزاد را تا کنار در خروجی بدرقه می کرد مهتاب با یک لیوان چای از آشپزخانه بیرون امد. ناخودآگاه صدای صبحت آن دو باعث کنجکاوی اش شد و به ان سمت نگاه کرد. ماکان پشت به او ایستاده بود و شهرزاد رو به او. مهتاب چهره دختر را برانداز کرد و گفت:
چه نازه. بعد ان را کنار ماکان گذاشت و گفت:
به هم میان.
شهرزاد از روی شانه ماکان نگاه خصمانه ای به مهتاب انداخت و آرام به ماکان گفت:
این چرا به ما زل زده؟
ماکان برگشت و با این کار مهتاب حسابی دست پاچه شد.به سرعت سلام کرد:
سلام آقای اقبال.
ماکان نگاهی به لیوان چای دست مهتاب انداخت و با خودش گفت:
همه شو می خواد بخوره؟
مهتاب بدون اینکه منتظر جوابی از جانب ماکان باشد تقریبا توی اتاقش فرار کرد و خودش را به دیوار چسباند. شهرزاد پر کنایه گفت:
اینقدر چایی خورده که اینجوری غروب کرده.
ماکان متعجب برگشت سمت شهرزاد او هم ادامه داد:
همیجور ادامه بده شب میشه.
ماکان از شبیه شهرزاد واقعا خنده اش گرفت. شهرزاد خودش زیر خنده زد و ماکان هم ناخودآگاه خندید. مهتاب شنید و حسابی دلخور شد. از تعریفی که از شهرزاد کرده بود پشیمان شد. از این حرف زدنش معلوم بود از ان دختر های از خود متشکر لج در آر است.
نگاهی به لیوان دستش انداخت و گفت:
این بی جنبه چه هر هری راه انداخته. خجالت نمی کشه از خودش.
کمی از چایش را مزه مزه کرد:
یعنی اینقدر پوستم تیره اس؟
باز کمی از چایش را خورد. و رفت سمت میزش کیفش را برداشت و آینه اش را بیرون کشید و با دقت به خودش نگاه کرد:
خوب سبزه که هستم. ولی غروب و شب؟
آینه اش را توی کیفش برگرداند و پشت میزش نشست.
حالا نه که خود ماکان بلوره. خوب خودشم تقریبا سبزه اس حالا درسته از من روشن تره ولی خوب سبزه اس دیگه. حالا اون دختره خودش....خوب اره هم خوشکله هم خیلی سفیده....
با این فکر لگدی به میز زد و گفت:
حالا که چی؟ خوشکله به من چه. ولی بی ادبه. بله تازه شاعر میگه: ادب مرد به زد دولت اوست خوب که این چه ربطی به زنا داره.
بعد هم شانه ای بالا انداخت و لیوان چایش را برداشت و مشغول خوردنش شد. دلم می خواد شب باشم به کسی چه مربوطه.
مهتاب بعد از کلی غر غر کردن با خودش دوباره مشغول کارش شد. گرچه سعی کرده بود به خودش دلداری بدهد ولی باز هم از خنده ماکان و آن دختر ناراحت شده بود.
کار طراحی دو تا کارت تقریبا تمام شده بود که شاگرد آقای موسوی هم رسید و سکه ها را تحویل ماکان داد و رفت. مهتاب کار های تمام شده را برداشت و برد تحویل خانم دیبا داد و گفت:
من این دوتا رو تمام کردم. دیگه چکار کنم؟
خانم دیبا با تعجب گفت:
خانم سبحانی خیلی دستت تنده ها.
مهتاب با خودش گفت:
این خانم دیبا صد در صد چیزی از طراحی و گرافیک سرش نمی شه. وگر نه هر روز این سوال و نمی پرسید. فلش را روی میز گذاشت و گفت:
یه چیز دیگه.
خانم دیبا عینکش را بالا داد و نگاهش را از مانیتور گرفت و گفت:
چی؟
من می تونم ظهر توی شرکت بمونم؟
و نگاهش را گرداند روی خرت و پرت های روی میز خانم دیبا. خانم دیبا چند دقیقه دست از کار کشید و گفت:
برای چی بمونی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
خوب بخوام برم و بیام خسته کننده است. یک و نیم برم دوباره سه و نیم بیام.
فکر نمی کنم عیبی داشته باشه بمونی ولی کاش صبح گفته بودی که به خود آقای اقبال گفته بودم. چون همین چند دقیقه پیش رفتن و عصرم نمی ان شب عروسی دعوت دارن.
مهتاب برای مجاب کردن خانم دیبا گفت:
خوب در شرکت و که شما قفل می کنین غیر شما هم که کسی کلید نداره. پس مشکلی نیست.
خانم دیبا دوباره دست از کار کشید و به مهتاب نگاه کرد:
باشه عیب نداره بمون.
مهتاب خوشحال گفت:
مرسی.
خانم دیبا فلش را برگرداند و گفت:
اینم پیش خودت باشه آقای اقبال که نیست.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 15 Jan 2014 02:53
مهتاب فلش را برداشت و برگشت به اتاقش. بیکار بود و ترجیح داد کمی به درس خواندن بگذراند. به خودش گفت حتما شب به خانواده اش زنگ بزند و خبر بدهد که سر کار می رود. نمی دانست عکس العمل پدرش چه خواهد بود ولی خوب لازم نبود علت اصلی کارش را بگوید. باید یک کارت تلفن هم می خرید با موبایل زنگ زدن خرجش را بالا می برد و هی مجبور بود شارژ بخرد.
ساعت یک و نیم نشده کم کم همه عزم رفتن کردند. مهتاب هنوز خیلی با بقیه آشنا نشده بود. یعنی رویش نشده بود برود و خودش را یهو برای بقیه معرفی کند بقیه هم زیاد آمدن مهتاب برایشان مهم نبود. اینجا هر کس بر اساس میزان کاری که انجام می داد درصد می گرفت پس کسی جای دیگری را تنگ نمی کرد. خدا را شکر سفارشات هم اینقدر بالا بود که بقیه از قبول کار شانه خالی می کردند.امدن نیروی جدید به نفعشان هم بود. چون هر کس به میزان خاصی می توانست کار انجام دهد نه بیشتر.
خانم دیبا کیفش را روی شانه اش جابجا کرد و گفت:
چیزی لازم نداری؟
مهتاب لبخند زد وگفت:
نه ممنون.
نهار چکار می کنی؟
همرام آوردم.
باشه. پس من سه و نیم اینجام.
مهتاب سری تکان داد و خانم دیبا بعد از کلی این پا و ان پا کردن گفت:
به چیزی هم دست نزنی برای من مسئولیت داره.
مهتاب هم او را مطمئن کرد که کارش به هیچ چیز نیست. در واقع برای دیدن بقیه جاها هیچ کنجکاوی هم نداشت. قبلا همه جا را دیده بود.
خانم دیبا به سمت در رفت که مهتاب صدایش زد:
خانم دیبا؟
بله؟
قبله از کدوم سمته؟
خانم دیبا جهت قبله را نشان داد و مهتاب هم از او تشکر کرد. در که بسته شد به سمت اتاقش برگشت. ساندویچ کتلتی که برای خودش آماده کرده بود از کیفش بیرون آورد و آرام آرام خورد. توی ان تنهایی و سکوت نهار و ان ساندویچ یخ کرده اصلا نچسبید برای همین نصفش را بیشتر نخورد. با این وجود مدتی که گذشت خوابش گرفت.
سرش را روی میز گذاشت ولی به دقیقه نرسید گردنش درد گرفت با حرص بلند شد و گفت:
عجب غلطی کردم موندم ها.
برای اینکه خوابش را بپراند وضو گرفت و یکی از روزنامه های روی میز جلوی اتاق ماکان برداشت و توی اتاق پهن کرد مهر کوچکی از کیفش بیرون آورد و مشغول نمازش خواندن شد. بعد هم برای خودش چای دم کرد و خورد.تمام این کارها فقط نیم ساعت طول کشید و تازه خوابش هم نپریده بود.
کمی توی اتاق ها چرخید و بعد به میز ترنج خیره شد. ترنج لپ تاپ داشت و روی میزش خالی بود. مهتاب نگاهی به میز ترنج انداخت و به سمنش رفت.میز را کمی هل داد تا به میز خودش چسبید. کاغذها و وسایل اضافه را روی صندلی گذاشت. کیفش را روی میز خودش زیر سرش گذاشت و روی میز ترنج خوابید:
وای خدا خیلی خوبه داشتم از خواب می مردم. فقط کاش یک کم گرم تر بود. لعنتی چرا این اتاق شوفاژ نداره. حتما انباری چیزی بوده. تو رو خدا ترنجم رفته اتاق انتخاب کرده. خوب معلومه اتاق و تو تابستون برا خودش درست کرده اگر زمستون بود عمرا اینو بر نمی داشت.
دست دراز کرد و کتابش را برداشت:
جهت خواب رفتن سریع این کتاب خوندن آی جواب میده خصوصا اگه کتاب درسی باشه.
هنوز دو خط نخوانده بود همانجور که خودش گفته بود.چشم هایش بسته شد کتاب را کنار سرش روی میز گذاشت و به خواب رفت.
ماکان دزد گیر را زد و موبایلش را دست به دست کرد و گفت:
من نمی دونم چرا هر وقت من کار دارم همه چی قاطی می شه.
ارشیا از پشت گوشی خندید و گفت:
حالا مگه چی شده؟
از صبح دارم می دوم این ور و اون.
چرا؟
هیچی این مرتیکه هدایتی مسئول تابلو دو روزه برق تابلو قطع شده امروز به من خبر داده مرتیکه الاغ.
اوه بسه بابا.
ماکان موبایلش را با شانه نگه داشت و کلید را کرد توی در و چرخاند و غر زد:
چرا این کوفتی باز نمیشه.
ماکان کجایی تو؟
دارم می رم شرکت. یه چیزی جا گذاشتم ببین من بعدا زنگ می زنم بهت.
باشه برو.
ماکان گوشی را توی جیب کتش گذاشت و در را محکم جلو کشید بالاخره باز شد. ماکان با سرعت از پله بالا دوید در بالایی را هم باز کرد و وارد شد.
سکه ها را جا گذاشته بود. تا خانه رفته بود و دوباره برگشته بود. داشت از خستکی هلاک می شد. دلش می خواست یکی دو ساعتی بخوابد با این حال و روز مراسم شب کوفتش می شد. وارد اتاق شد. و از توی کشو سکه ها را برداشت و بیرون امد در را قفل کرد و رفت سمت در که احساس کرد. گاز توی آشپزخانه روشن مانده.
با عصبانیت سمت آشپزخانه رفت. بله گاز روشن بود. گرچه شعله اش خیلی کم بود ولی روشن بود و کتری و قوری چای هم رویش بود.
اینجا چه خبره؟ حیدری از این حواس پرتی ها نداشت.
گاز را خاموش کرد و برگشت تا از آنجا خارج شود که جلوی در خشک شد. مهتاب روی میز مچاله شده بود و به خواب رفته بود. ماکان گیج به سمت اتاق رفت:
این اینجا چکار می کنه؟
همان لباس های دیروز تنش بود با این تفاوت که جای روسری مقنعه سر کرده بود. ژاکت پرتقالی اش را به تنش فشرده بود:
معلومه سردشه.
ناخودآگاه به میز نزدیک شد. ساندویچ خانگی نیمه خورده توی پاکت پلاستیکی روی میز بود. کنارش یک لیوان چای و بعد هم کتاب چاپ ماشینی. ماکان با خودش فکر کرد چقدر این دختر همه چیزش ساده است. مهتاب تمام آنچه درباره دخترها می دانست را زیر سوال برده بود. دختر هایی که او دور و برش دیده بود خیلی کم پیش می آمد که یک لباس را دوبار مقابل یک نفر بپوشند. حالا مهتاب یک لباس را دو روز پشت سر هم پوشیده بود آن هم توی محل کارش.
شاید ترنج تنها دختر ساده ای بود که می شناخت تازه سادگی ترنج از توع دیگری بود.وگر نه اوهم تنوع لباس را بیشتر مواقع رعایت می کرد. بعد از آن مطمئن بود هیچ کدام از آنها حاضر نیستند روی میز شرکت شان بخوابند و نهار ساندویچ خانگی بخورند.
ماکان نگاهش را از وسایل روی میز گرفت و به صورت مهتاب نگاه کرد. مهتاب مژه های بلندی داشت و حالا که خوابیده بود. طرح مژه های بلندش روی گونه با آن لب های سرخ قلوه ای تصویر زیبایی ایجاد کرده بود. دسته ای از موهایش از مقنعه بیرون زده بود و روی گونه اش افتاده بود.
چقدر چهره اش کودکانه و معصوم بود. دست ماکان تا نزدیکی لب های مهتاب رفت و بعد انگار که به خودش امده باشد ناگهان پس کشید:
خل شدی پسر؟ الان دقیقا داری چه غلطی می کنی؟
یک قدم به عقب برداشت مهتاب کتانی هایش را پائین میز کنده بود و جوراب های عروسکی بامزه ای پایش بود که دو تا کله خرس عروسکی در طرفینش داشت.ماکان به جوراب های او لبخند زد:
واقعا که کوچولویی جوراباشو نگا عین بچه پیش دبستانیا.
دوباره عقب رفت که پایش به روزنامه پهن شده گوشه اتاق گرفت و خش خشی توی اتاق پیچید. ماکان وحشت زده به زیر پایش نگاه کرد:
لعنتی این اینجا چکار میکنه؟
ولی با دیدن مهر کوچکی روی روزنامه همه چیز را فهمید. دوباره نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
انوقت تو بی شعور می خواستی چه غلطی بکنی. الاغ.
با این فکر عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد. سریع به طرف در رفت و از شرکت خارج شد. باد سردی که به تنش خورد تازه فهمید چقدر عرق کرده. دزدگیر را زد و توی ماشین پرید و با سرعت از آنجا دور شد.
از دست خودش کلافه بود. مگر این دختر ساده شهرستانی با چهره معمولی چه داشت که فکر او را به خود مشغول کرده بود. برای فراموش کردن چیزی که دیده بود موبایلش را برداشت و با شهرزاد تماس گرفت. مهتاب اصلا تیکه او نبود. اصلا هیچ ارتباطی به دنیای ماکان نداشت.
تنها نقطه اشتراکشان همان رشته درسی شان بود و تمام. اصلا مهتاب از یک قماش دیگر بود. در عوض شهرزداد تمام ملاک هایی که ماکان توی ذهنش داشت بدون کم و کاست دارا بود. تازه خیلی هم زیباتر بود. در این که شکی نبود. با چه قدرتی یک شعبه از فروشگاه را مدریت می کرد که در واقع هر سه را او مدریت می کرد. دختر متقدر و خودساخته ای بود. از ان دسته زن ها که آدم می تواند به همه با افتخار پز بدهد که زنش چه کار ها که بلند نیست.
موبایل شهرزاد در دسترس نبود. ماکان پکر شد و گوشی را روی صندلی پرت کرد. بعد حواسش را داد سمت عروسی شب و سعی کرد فکرش را فعلا به چیزی مشغول نکند. برای خودش برنامه ریخت که به خانه که رسید اول نهار بخورد و بعد هم یکی دو ساعت تخت بخوابد. بعد هم مثل یک شاهزاده اماده شود و برود عروسی تا دل هر چی دختر توی فامیل مهرابی هست ببرد.
از این فکر خنده موذیانه ای کرد و پدال گاز را بیشتر فشرد.
**
ترنج به در اتاق زد و گفت:
ماکان من برم؟ ارشیا اومده دنبالم.
ماکان در حالی که داشت با کراواتش کلنجار می رفت در را باز کرد:
این لعنتی درست نمی شه.
ترنج وارد اتاق شد و چادرش را روی کاناپه گذاشت و رفت سمت ماکان:
بده ببینم.
ارشیا که از امدن ترنج ناامید شده بود از پله بالا دوید. در اتاق ماکان باز بود ارشیا توی اتاق سرک کشید ترنج داشت کراوات ماکان را درست می کرد. ارشیا لبش را جوید و رفت تو:
ترنج چرا نمی آی؟
ترنج بدون اینکه رویش را برگرداند گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 15 Jan 2014 02:54
نمی بینی. دارم کروات این و می بنیدم ولش کنین تا دو ساعت دیگه لنگه اینه.
ماکان برای ارشیا که کمی اخم کرده بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
چیه حسود.آبجی خودمه.
ارشیا یک وری به دیوار تکیه داد و گفت:
من فلسفه این کراوات و آخرشم نفهیدم.
ماکان برای ارشیا دهن کجی کرد و گفت:
برو بینیم بابا. تو ول کن نیستی. من نمی دونم کی از رو می ری.
ارشیا پوزخندی زد و گفت:
راست می گی به من چه.
و کلافه به ساعتش نگاه کرد.
ترنج زود باش دیگه.
بیا تمام شد.
بعد سریع چادرش رابرداشت و گفت:
بریم ارشیا که خیلی دیر شد.
و دست ارشیا را گرفت و گفت:
خیر سرم عروس خانواده ام ها دارم این همه دیر می رم.
ارشیا دنبال ترنج راه افتاد و کنار گوشش گفت:
ترنج دلم قیلی ولی رفت. ای من فدای این عروس خانواده.
ترنج خندید و جلوی آینه چادرش را سر کرد. و از توی آینه نگاهی به ارشیا انداخت که کت و شلوار سورمه ای طرح ساده خوش دوختی تنش کرده بود. پیراهنش سفید بود و دکمه یقه اش را باز گذاشته بود. دستش توی چبیش بود و داشت ترنج را نگاه می کرد.
ترنج بعد از مرتب کردن چادرش برگشت و یک نیم نگاه سریعی به پله انداخت و بوسه کوچکی به لب های ارشیا زد و بعد هم دست او را گرفت و کشید:
بدو دیر شد.
ارشیا که غافل گیر شده بود خندید وگفت:
وای من و این همه خوشبختی؟
ترنج در حالی که همچنان دست او را توی دست داشت و به طرف در می کشید کمی شوخی کمی جدی گفت:
امشب باید خیلی مواظبت باشم. زیادی خوش تیپ کردی.
ارشیا از شوق خنده بلندی کرد اگر احتمال رسیدن ماکان نبود همانجا ترنج را بغل می کرد و اینقدر می بوسید تا دلش خنک شود.
وقتی توی ماشین نشستند. تازه حرص خوردن های ترنج شروع شد:
وای ارشیا تند برو. خیلی بد شد. دیر می رسیم ما باید قبل از عروس خونه باشیم.
ارشیا که از ذوق و خوشی حالش را نمی فهمید گفت:
بی خیال خودمون و عشق است.
ارشیا به خدا اذیت نکن من به مامانت گفتم زود میام.
ارشیا یا خنده سری تکان داد و بالاخره ماشین را راه انداخت. دنبال سر انها هم ماکان دوان دوان از پله پائین آمد و باز یادش امد ادکلن نزده دوباره پله ها را با حرص بالا دوید و برگشت. تا در خانه را باز کرد ارشیا و ترنج رفته بودند. سریع سوار ماشین شد و به طرف خانه آقای مهرابی حرکت کرد.
چیزی نمانده بود برسد که موبایلش زنگ خورد. شهرزاد بود.
سلام شهرزاد خانم.
سلام خوبی؟
ممنون.
می خواستم ببینمت.
ماکان با تعجب گفت:
الان؟
آره دیگه. فردا کلی کار دارم نمی رسم ازت خداحافظی کنم. گفتم الان بیای ببینمت.
ماکان نگاهی به ساعتش انداخت می توانست یک ساعتی را با شهرزاد بگذاراند خیلی هم واجب نبود که سر وقت برسد عروسی مگر او چکاره بود که اول از همه توی مجلس باشد؟
کجایی؟
با چند تا از دوستام اومدیم بیرون.
من خیلی نمی تونم بمونم.
ا ماکان خسیس بازی در نیار. یه شبه دیگه.
بابا جایی دعوتم.
شهرزاد دلخور گفت:
کجا؟
عروسی یکی از اقوم.
خیلی خوب بیا هر وقت خواستی برو.
باشه کجا بیام.
رستوران....
اومدم.
ماکان موبایلش را توی جیبش برگرداند و در حالی که توی آینه نگاه می کرد راهنما زد و دور زد. همان رستوران دفعه قبل بود. از در وارد نشده شهرزاد را کمی دور تر دید که برایش دست تکان می دهد. با خودش گفت:
چقدر از دفعه قبل تا حالا با هم صمیمی شدیم.
لبخند همیشگی اش را به لب آورد و رفت طرف میز شهرزاد. شهرزاد باز هم غوغا کرده بود. مانتویش سرخ بود و شالش سفید شلوار تنگ سفیدی هم پایش بود. چقدر قرمز به او می آمد. آرایشش کمی بیشتر از همیشه بود و لبهایش را هم سرخ کرده بود. ماکان باز هم با لذت سرتاپای او را برانداز کرد و خدا را شکر کرد که داشت می رفت عروسی و حسابی به خودش رسیده بود.
کت و شلوارش نوک مدادی بود پیراهن مشکی و کراوتش یکی دو درجه از کتش تیره تر بود. رنگی بین پیراهن و کتش. شهرزاد هم با لذات سرتا پای ماکان را برانداز کرد و از اینکه مردی به جذابی ماکان در کنارش بود از خوشی نزدیک به ذوق مرگ شدن بود.
پنج شش نفر دیگر هم دور میز حضور داشتند. همه سرها به طرف ماکان برگشت. شهرزاد با عشوه ظریفی که جزئی از حرکاتش بود به سمت ماکان رفت و گفت:
چقدر دیر کردی؟
ببخشید خیابونا شلوغ بود. یک مدتم داشتم دنبال جای پارک می گشتم.
و لبخندش را به چهره او پاشید.شهرزاد بدون هیچ حرف دیگری دست انداخت و زیر بازوی ماکان را گرفت و برد سمت میز. ابروهای ماکان فنری بالا پرید.
این چه ریلکس شد یهو.
شهرزاد رو به بقیه گفت:
اینم ماکان عزیز من!
ماکان توی دلش تکرار کرد:
ماکان عزیز من؟؟؟؟ از کی تا حالا اونوقت؟ چرا که نه.کی بدش مال همچین پری رویی باشه.
ژستش را به هم نزد. خیلی مودبانه به چهار دختر و دو پسری که اطراف میز را اشغال کرده بودند سلام کرد و با همه دست داد. بعد هم صندلی را برای شهرزاد نگه داشت تا بنشیدند. چشم ها مثل دستگاه های اسنکن در حال تخمین زدن سر تاپای ماکان بودند. یکی از دخترها رو به شهرزاد گفت:
شهرزاد رو نکرده بودی؟
بقیه هم با سر تائید کردند. شهرزاد که از خوشی در حال مردن بود خانه خراب کن ترین نگاهی که داشت را به ماکان انداخت و گفت:
خوب دیگه همه چیز و که همه جا رو نمی کنن.
ماکان دست به سینه و با لبخند داشت مکالمه آنها را گوش می داد. یکی دیگر از جمع گفت:
نمی خوای ما رو معرفی کنی شهرزاد جان.
شهرزاد که از حضور ماکان واقعا خوشحال بود. دوباره بازوی او را گرفت و خودش را آویزان ماکان کرد و گفت:
ماکان دوستای من.
سمیرا. نسترن. روژان. سحر. و آقایون. امیر و هادی.
ماکان سری برای بقیه تکان داد و اظهار خوشبختی کرد. جمع صمیمی و راحتی بودند و خیلی زود با امیر و هادی گرم گرفت و زمان از دستش در رفت. در طول صحبت هایشان هم شهرزاد مدام از او پذیرائی می کرد.شهرزاد شام را هم سفارش داده بود. میز از چند مدل غذا و سالاد پر شده بود.ماکان اگر تلفنش زنگ نخورده بود. کلا عروسی را به فراموشی می سپرد.
ترنج بود.
ناخودآگاه گفت:
اوخ.
شهرزاد مشکوک نگاهش کرد:
کیه؟
ماکان فقط گفت:
ترنج!
و بعد توی گوشی با لحن آرامی گفت:
جانم؟
صدای گله مند ترنج توی گوشش پیچید:
داداش. هیچ معلوم هست کجایی؟
ماکان نگاهی به جمع انداخت و گفت:
حالا چرا اینقدر حرص می خوری؟
مامان نزدیکه سکته کنه. مدام غر می زنه چرا ماکان نمی اد.
ماکان بلند شد و کمی از میز فاصله گرفت ولی همه به وضوح صدایش را می شنیدند کسی هم اصلا تظاهر نمی کرد که به حرف های او گوش نمی دهد.
دیگه دارم میام.
جیغ ترنج هوا رفت:
هنوز دااااااری می ای؟ ماکان تا نیم ساعت دیگه می خوان شام و بیارن.
صدای ترنج حسابی دلخور بود:
ارشیا از دستت کلی ناراحته.
ماکان دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
خیلی خوب تو حرص نخور من اومدم.
باشه. زود اومدی ها.
ترنج می خواست خداحافظی کند که ماکان گفت:
ترنج!
جانم؟
خودت یه جوری درستش کن این سوری جون امشب بی خیال من بشه.
ای خدا از دست تو. من نمی تونم دروغ بگم.
من کی گفتم دروغ بگو.بپیچونش دیگه.
باشه ولی جواب ارشیا رو خودت باید بدی.
باشه. دنگم نرم منتشو می کشم خوبه؟ حالا تو هم صداتو اینجوری نکن دل آدم می گیره.
باشه زبون بریز من که تو رو می بینم بالاخره.
حاضرم شرط ببندم الان عین پرتقال خونی شدی.
ترنج دیگر نتوانست نخندد و ماکان هم پیروزمندانه خندید و گفت:
اومدم.
خداحافظ.به طرف میز که برگشت چهره ها همه پر از سوال کنجکاوی و فضولی بود. ماکان لبخند بدجنسی زد و گفت:
شرمنده احضار شدم. من به شهرزاد جان گفتم امشب جایی دعوتم ولی خوب دلم هم نیومد دلش و بشکنم.
نیش شهرزاد باز شد ولی نمی توانست اسم هایی مونثd که از زبان ماکان شنیده بود فراموش کند ان هم با ان لحن حرف زدنش. ماکان با اینکه دلش می خواست کمی بقیه را اذیت کند ولی در آخر تصمیم گرفت موضوع را روشن کند:
امشب عروسی خواهر شوهر آبجی کوچیکه اس برای همین زنگ زده منو ترور کرده.
جمع خنده کوتاهی کرد و ماکان ادامه داد:
بد بختانه شوهرشم رفیق گرمابه و گلستان بنده اس که اونم کلی تهدید کرده.
سحر که انگار داشت فیلم مهیجی را تماشا می کرد گفت:
پس سوری کیه؟
هادی دوستش با آرنج به پهلوی او زد که یعنی به تو چه ولی ماکان با خنده گفت:
خوب می بینم اصلا به خودتون زحمت ندادین گوش ندین. نمایش رادیویی بود. نه؟
باز جمع خندید و ماکان گفت:
سوری خانم تاج سر بنده هستند و نگاهی به شهرزاد که یکی دو درجه رنگش تیره شد بود انداخت و با لبخند و چشمکی گفت:
سوری خانم مامانمه.
رنگ شهرزاد به حالت طبیعی برگشت و یکی از آن لبخند های اغوا کننده اش را به ماکان جایزه داد. ماکان با خنده از همه خداحافظی کرد. شهرزاد دست او را گرفت و تا کنار ماشینش همراهی اش کرد.
چیزی نمی خوای از اون ور بیارم برات؟
نه مرسی.
تعارف نکنی با من ها.
ماکان جمله شهرزاد را به خودش تحویل داد.
من که با تو تعارف ندارم.
بعد سمت ماشین رفت و گفت:
خوب من دیگه برم که امشب خونم حلال شده.
شهرزاد مثل بچه ها لب برچید و گفت:
نمی خوای از من خداحافظی کنی؟
ماکان سریع برگشت طرف شهرزاد و دستش را به طرف او دراز کرد:
ا یادم رفت. کاری نداری؟
شهرزاد دستی به کمر زد و با آن یکی دستش به دست ماکان اشاره کرد و گفت:
اینجوری؟
ماکان گیج به دستش نگاه کرد و با خودش گفت:
پس چه جوری؟
ولی قبل از اینکه سرش را بالا بیارود. گرمی لب های نرم شهرزاد را روی گونه اش احساس کرد. و بعد هم تماس بدنش با او. برای یک لحظه برق از کله اش پرید:
این دیوونه داره چکار میکنه.
درست که با دخترهای زیادی مراوده داشت ولی از یک حدی جلوتر نرفته بود. دست شان را می گرفت کنارشان می نشست و در همین حد. نه خودش پا را از حدش فراتر گذاشته بود و نه انها چنین اجازه ای به او داده بودند. ولی مثل اینکه شهرزاد با همه آنها فرق داشت.
شهرزاد عقب کشید و موذیانه نگاهش کرد.
اینجوری خداحافظی می کنند عزیزم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 15 Jan 2014 02:55
شهرزاد عقب کشید و موذیانه نگاهش کرد.
اینجوری خداحافظی می کنند عزیزم.
ماکان دست و پایش را جمع کرد. نمی فهمید چرا ضربان قلبش بالا رفته. شهرزاد بی توجه به حال او دستی برایش تکان داد و دور شد. ماکان مثل مجسمه ای به اندام شهرزاد که پیچ و تاب خوران از او دور می شد نگاه کرد و با حرص سوار ماشینش شد.
ماشین به سرعت از جا کنده شدو از آنجا دور شد و شهرزاد با لبخندی پیروزمندانه وارد رستوران شد.
مهتاب مثل جنازه وارد خوابگاه شد. ساعت از هشت گذشته بود که رسید. اگرچند دقیقه دیگر تاخیر داشت راهش نمی داند. خوابگاه توی این فصل هشت و نیم بسته می شد. و بعد از عید میشد نه و نیم. روی تخت ولو شد. اینقدر خسته بود که دلش می خواست فقط بخوابد ولی باید به خانه زنگ می زد.
هم اتاقی هایش شامشان را خورده بودند. دانشگاه فقط نهار می داد و شام و صبحانه با خودشان بود. لباسش را در اورد یک شلوار راحتی و یک تی شرت پوشید ژاکتش را برداشت و رفت سمت تلفن کارتی.
سرش را به دیوار تکیه داد و شماره گرفت:
توی ذهنش بوق ها را می شمرد....یک....دو....سه.....
الو؟
سلام مامان جون خودم.
سلام عزیزم خوبی مامان؟
با اینکه خسته بود ولی ته مانده انرژی اش را ریخت توی صدایش و گفت:
من عالی توپ.
چرا نیامدی این هفته. منتظرت بودیم.
نشد. کار داشتم. تازه امتحاناتمم نزدیکه کلی کار باید تحویل بدم بیام خونه به هیچ کارم نمی رسم. صرفم نمی کنه این همه وسیله رو بکشم بیارم اونجا.
باشه مامان جان تو راحت باشی هر جا می خوای باش.
نمی خواست مکالمه را طولانی کند. اینجوری کارتش زود به زود تمام میشد.
بابا هست ؟
آره.
گوشی رو میدین بهش.
بله عزیزم
به ماهرخ سلام برشون لپ جیگر خاله رو هم ببوس.
چشم عزیزم از من خداحافط
الو؟
سلام بر سبحانی بزرگ
پدر مهتاب با خنده جواب داد:
سلام بابا. خوبی؟
ممنون. شکر خدا.بابا؟
جان بابا.
راستش یه چیزی هست باید بهتون بگم. البته ببخشید که قبلش نگفتم یهو شد.
صدای پدرش کمی نگران شد.
چی شده بابا؟
من بدون اجازه شما یک کاری کردم.
پدرش سکوت کرده بود و مهتاب ترجیح داد تند تند ماجرا را بگوید. البته نه تمام واقعیت را.
یکی از دوستام داداشش شرکت تبلیغاتی داره. خودشم اونجا کار می کنه. از وقتی اونجا کار می کنه درساشم بهتر شده. منم گفتم ببینم می تونه برای منم کار جور کنه. چون برای آینده ام خوبه کلی می تونم تجربه کسب کنم. اونم بابا دادشش صحبت کرده اونم قبول کرده. حالا من به عنوان طراح نیمه وقت می رم اونجا. از نظر شما اشکالی نداره؟
پدرش نفس عمیقی کشد و گفت:
حالا که دیگه کارتو کردی اجازه می گیری که فایده نداره
نه به خدا اگه بگین نرو دیگه نمی رم.
هر دو می دانستند که واقعیت را می گوید اگر پدرش می گفت نرود بدون و چون و چرا می پذیرفت.
نه بابا نمی گم نری. فقط مطمئن هستی از جاش.
مهتاب ذوق زده گفت:
آره بابا گفتم دوستمم هست. خیلی خانمه اگه ببینیش چادری هم هست.
مطمئن بود این آخری کارش را راه می اندازد. پدرش همیشه دلش می خواست او هم مثل مادر و خواهرش چادر سر کند. ولی مهتاب خودش این را دوست نداشت. حجابش همیشه کامل و معقول بود ولی خودش نمی دانست چرا لج کرده بود حاضر نبود این را بپذیرد.
باشه حرفت برای من سنده.
مهتاب لبخندی زد و با خوش فکر کرد.کاش پدرش کنار بود وخودش را توی آغوشش می انداخت.
کاری نداری بابا جان؟
نه مواظب مامان گل منم باش.
چشم امر دیگه.
دیگه فدای شما. راستی بابا من پیگر بیمارستان مامان هم هستم. دکتره اومد سریع خبرتون می کنم.
باشه بابا. فعلا که خدا رو شکر وضع مامانت ثابت شده.
مهتاب آهی کشید و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت.
راه افتاد سمت آشپزخانه و از توی یخچال دو تا تخم مرغ برداشت.
بازم باید تنهایی شام بخورم. اه
ماهیتابه رابرداشت و رفت سمت اتاق.
بچه ها بفرما.
مرسی ما خوردیم.
مهتاب شامش را خورد و نمازش را خواند ساعت ده نشده بود که بی هوش شد.
**
ترنج با حرص در ورودی را می پائید. عرق تا روی گردنش کش امده بود توی آن شال داشت خفه می شد. سالن بزرگ خانه از جمعیت در حال انفجار بود. ترنج کمی خودش را باد زد و گفت:
مجبور بودن تا هفتاد پشتشون و دعوت کنن. اه.
دست ارشیا به بازویش خورد:
ترنج خوبی؟
نه دارم از گرما می میرم. حالم هم داره بد میشه. این ماکانم که اعصاب برام نذاشته.
چرا زودتر نگفتی.
بعد دست او را گرفت و دنبالش کشید.
بیا بریم اتاق من.
نه زشته.
ارشیا جدی گفت:
اصلانم زشت نیست. بعد از اون تو لازم نیست حرص اون داداش بی فکر مسخره الاغ بی شعورت و بخوری.
دلخوری ارشیا از توی صدایش معلوم بود. و ترنج به خوبی آن را از الفاظی که پشت هم ردیف می کرد می فهمید. حتی حال نداشت لبخند بزند. تمام طول شب را مجبور شده بود نگاه های پرکنایه اطرافیانش را تحمل کند. همه کسانی که توقع داشتند ارشیا دختر یکی از انها را انتخاب کند.
از جوان تر ها فقط او حجاب داشت و بقیه اگر حجاب داشتند مادربزرگ و زن های مسن بودند. ترنج نگاه پر از پوزخند بقیه را تحمل کرده بود گرچه مهرناز خانم همه جا مثل شیر پشتش بود و ارشیا هم یک دقیقه او را تنها نگذاشته بود ولی باز هم کم گوشه و کنایه نشنیده بود.
با این حال سکوت کرده بود و حرفی نمی زد دلش نمی خواست ارشیا را دلخور کند. چند تا از حرف های مهمانان خیلی اذیتش کرده بود:
این بچه زن ارشیاست.
ارشیا خیلی سر تره.
من نمی دونم رو چه حسابی اینو گرفته.
ترنج اصلا پیش بینی نکرده بود که قرار است از این دست حرفها بشنود. همه تعجب می کردند سوری خانم مادر ترنج بود. و تفاوت مادر و دختر برای بقیه قابل درک نبود. دخترهای جوان فکر می کردند که ترنج برای به دست آوردن دل او خودش را همر نگ ارشیا کرده است کاری که هیچ کدام حاضر نبودند انجام بدهند.
بعضی مادرها به دختر هایشان نق می زدند:
نگفتم. می مردی تو دو تا مهمونی یه چیزی می انداختی سرت بعد که همه چی تمام میشد اونوقت هر غلطی دلت می خواست می کردی.
ارشیا ترنج را توی اتاقش برد و خودش شالش را باز کرد:
اینو در بیار یه کم خنک شی.
ترنج بی حال روی تخت ارشیا نشست. ارشیا پاهای او بلند کرد و روی تخت گذاشت و گفت:
دراز بکش.
ترنج با اینکه سر گیجه داشت گفت:
وای نه یکی میاد زشته.
هیچ کس این بالا نمی اد خیالت راحت.
ترنج رنگش کمی پریده بود و صورتش عرق کرده بود. آرایش خیلی زیادی نداشت که با عرق کردن به هم بریزد. ارشیا به چهره رنگ پریده او نگاه کرد و گفت:
من می رم پائین تو با خیال راحت و بدون استرس دراز بکش. خودم برای شام صدات می کنم.
بعد بوسه ای به پیشانی او زد و رفت سمت در که ترنج صدایش کرد:
ارشیا!
جانم؟
ماکان اومد منو خبر کن.
باشه عزیزم تو استراحت کن.
بعد کلید اتاقش را برداشت و کلید ها را از هم جدا کرد و یکیش را گذاشت روی میز کنار ترنج و گفت:
من در و قفل می کنم که خیالت راحت باشه کسی نمی اد. اینم کلیدش. یک کلیدم برا خودم می برم هر وقت خواستم می ام تو.
مرسی.
ارشیا که بیرون رفت ترنج نفس راحتی کشد. موهایش را که به پیشانی اش چسبیده بود کنار زد و تازه احساس لرز کرد. پتو را کنار زد و زیرش رفت. بوی ارشیا توی بینی اش پیچید و کم کم چشم هایش بسته شد.ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 15 Jan 2014 02:55
فصل ۸

ارشیا از پله پائین امد کتش را در اورد و کلید را توی جیب شلوارش انداخت. دکمه بعدی پیراهنش را هم باز کرد. تعداد زیاد جمعیت باعث شده بود هوا حسابی گرم و خفه باشد. بوی ادکلن و سیگار و پیپ فضا را پر کرده بود. موسیقی تند و بلند برای لحظه ای قطع نمی شد. حالا که ترنج نبود انگار چیزی راگم کرده باشد کلافه بود. داشت دور خودش می چرخید که مهر ناز خانم به طرفش آمد:
ترنج کو؟
ارشیا با سر به پله اشاره کرد و گفت:
بالاست. حالش خوب نیود.
مهرناز خانم با لحن دلسوزانه ای گفت:
دیدم رنگش پریده حق داره. کم نشنید امشب از این و اون.
ارشیا با چشم های گرد شده پرسید:
چی نشنید؟
مهرناز خانم زیر چشمی به چهره اخم کرده ارشیا نگاه کرد و گفت:
چیزی بهت نگفت نه؟ بس که نجیبه این دختر.
مامان درست بگین چی شده؟
چی بگم همین حرفهای خاله زنکی که همه موقعی که یکی عروس میاره می گن دیگه.
ارشیا اخم هایش توی هم رفت:
ترنج مگه عیبی هم داره که بخوان حرف مفت بزنن. به این سنیگنی و خانمی.
مهرناز خانم پوزخندی زد و گفت:
همه فکر می کنن این کار و کرده که دل تو رو به دست بیاره خرش که از پل رد شد میشه مثل بقیه.
ارشیا کلافه دستی توی موهایش کشید:
همه اینو گفتن
همه نه ولی اونایی که من توقع نداشتم.
خاله؟
اره. به خدا کلی دلخور شدم ازش. باورم نمیشد اینو بگه.
ارشیا عصبی روی زمین ضرب گرفته بود. نگاهی به جمع نیمه برهنه مقابلش که توی هم می لولیدند انداخت و فکر کرد:
چرا هیچ احساس نزدیکی با این جمع نمی کند. چرا هیچ وقت به کارهایشان عادت نمی کند. هیچ کدام از این جمع و از این چیز ها را نمی خواست. فقط ترنج خودش را می خواست. با همان چهره کودکانه با همان چشمان مورب و خواستنی با همان لب های کوچک شیرین. با ان نگاه گرم و عاشقانه.
یک لحظه دلش برای ترنج تنگ شد. اصلا حضورش لازم بود؟ نه کسی به او کاری نداشت. کسی هم فکر او نبود که بخواهد کاری هم به او داشته باشد. به طرف پله چرخید ولی همان موقع در باز شد و ماکان وارد شد. ارشیا دلش می خواست کله او را بکند. چقدر ترنج از دستش حرص خورده بود.
معلوم نیست باز کدوم گوری بوده.
بی اعتنا به سمت پله رفت که ماکان صدایش زد:
ارشیا.
از چهره اش معلوم بود که حسابی دلخور است. ارشیا به صدای او اعتنایی نکرد و به راهش ادامه داد:
با توام پسر.
ارشیا عصبی برگشت و گفت:
بفرما.
ارشیا از چیزی که ماکان فکر می کرد عصبی تر بود.
چته تو؟
ارشیا یقه کت ماکان را گرفت و بالای پله کشید:
معلوم هست کدوم گوری هستنی؟
ماکان که می دانست ارشیا حق دارد عصبی باشد یقه اش را به آرامی از دست او بیرون کشید و گفت:
خوب حالا. یه جایی گیر کردم.
ارشیا پشتش را به او کرد و گفت:
مرده شورت و ببرن.
و از پله بالا دوید. ماکان هم دنبال سرش رفت و گفت:
ارشیا بی خیال شو دیگه.
ارشیا کلید را از جیبش در اورد و با حرص به سمت ماکان برگشت:
اینقدر الاغی که فکر میکنی برای خودم می گم. احمق ترنج اینقدر حرص خورده که حالش بد شد.
رنگ نگاه ماکان عوض شد.
چی شده؟
ارشیا کلید را توی در چرخاند و در را آرام باز کرد و زمزمه وار گفت:
شب خوبی نداشته.
ماکان همانجور نگران پشت سر ارشیا وارد اتاق شد. ترنج خواب بود و به وضوح پریدگی رنگش معلوم بود. ماکان گره کراواتش را کمی شل کرد و به خودش فحش داد:
عوضی. ببین چه غلطی کردی.
ارشیا روی صندلی کنار تخت نشست و کلافه به ترنج خیره شد. ماکان هم روی مبل یک نفره توی اتاق نشست و آرام پرسید:
چش شده؟
ارشیا آرنج هایش را روی زانویش گذاشت و سرش را میان دست هایش پنهان کرد بعد دست ها را روی موهایش سر داد و پشت گردنش نگه داشت و با همان لحن آرام گفت:
نمی دونم انگار خیلی...خیلی...یعنی چه می دونم زنا رو که می شناسی.
ماکان لب کلام را گفت:
خیلی حرف مفت شنیده.
ارشیا همانجور پاسخ داد:
آره. لعنتی ها . چی از جون من می خوان.
ماکان باز خودش را لعنت کرد که چرا زودتر نیامده اگر اینجا بود نمی گذاشت هیچ کدام از این اتفاق ها بیافتد. ترنج مثل همیشه که خوابش سبک بود از مکالمه انها چشمانش را باز کرد. حالش بهتر بود. با دیدن ماکان اول لبخند زد و بعد هم اخمی کرد و گفت:
هیچ معلوم هست کجایی؟
بعد خودش را بالا کشید. ارشیا دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
فعلا بخواب
حالم خوبه
باشه ولی الان دراز بکش تا برای شام بریم پائین.
ترنج متکا را کمی بالا داد و به تاج تخت تکیه داد و رو به ماکان گفت:
کجا بودی؟
ماکان با شرمندگی سرش را پائین انداخت و گفت:
یکی از بچه ها داشت می رفت دبی گفت برم ببینمش واسه خداحافظی دیگه صحبتمون گرم شد وقت از دستم در رفت.
ارشیا مشکوک پرسید:
کدوم؟
ماکان خیلی ریلکس جواب داد:
تو نمی شناسیش.
ارشیا فقط گفت:
آهان.
و رو به ترنج گفت:
چیزی می خوای برات بیارم؟
ترنج به روی او لبخند زد و گفت:
نه.و چهره اش را کاوید. دکمه بالای پیراهنش باز بود و قسمتی از گردن و سینه اش مشخص شده بود موهایش هم که بخاطر گرما عرق کرده بود توی پیشانی اش ریخته بودند. نگاهش رنگ عشق و تحسین گرفت. ماکان به نگاه او لبخند زد و برای اینکه راحت باشند بلند شد و گفت:
من برم پیش سوری جون حاضری مو بزنم که کلی هم باید منت اونو بکشم.
بعد رو به آینه کراواتش را مرتب کرد و در حالی که چشمکی برای ترنج می زد گفت:
بریم ببینم اون پائین چه خبره. فکر کنم دیر رسیدم خوباشو بردن.
ترنج لبخند زد و ارشیا ساعت رو میزش را برداشت وگارد پرتاب کردن گرفت که ماکان از اتاق فرار کرد و در را بست.
بهتری؟
ترنج سرتکان داد. ارشیا دست او را گرفت و گفت:
چرا به من چیزی نگفتی؟
ترنج نگاهش به طرح گل سرخی که روی رو تختی ارشیا بود خیره مانده بود سرش را بلند کرد و گفت:
چیو؟
اینکه دیگران چی گفتن.
ترنج لبش را گاز گرفت نفس عمیقی کشید و گفت:
چه فرقی می کرد؟
ارشیا با اخم گفت:
فرقش این بود که حال اولی رو می گرفتم تا بقیه هم دهنشون و باز نکنن.
بی خیال می خواستی تو عروسی خواهرت دعوا راه بندازی؟
چقدر ارام می شد وقتی کنار ترنج بود چه خاصیتی داشت این بودن که اینقدر او را آرام می کرد. از روی صندلی بلند شد و کنار ترنج نشست. ترنج کمی جابجا شد تا او هم روی تخت جا شود. ارشیا ترنج را در آغوش گرفت. دست هایش را که توی هم قلاب شده بود باز کرد و یکی از دست هایش را گرفت و درحالی که با انگشت های او بازی می کرد گفت:
اگه همه دنیا رو هم می گشتم خانمی مثل تو پیدا نمی کردم.
ترنج نفس عمیقی کشید و لبخند زد. ارشیا موهای خوش عطرش را بوسید و بعد هم هر دو سکوت کردند. شاید سکوت در آن لحظه بهترین کار بود.
صدای ماکان خلوتشان را به هم زد. ماکان به در زد و گفت:
بچه ها بیاین شام.
ارشیا رو به ترنج گفت:
این ماکان شعورش بالا رفته ها. سرش و ننداخت پائین بیاد تو.
ترنج خنده ریزی کرد و گفت:
به خودشم میگی.
ارشیا با لحن بی خیالی گفت:
هزار بار.
هر دو داشتند می خندید که ماکان دوباره به در زد:
زنده این.
ارشیا در همان حالت گفت:
بیا تو بابا.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 15 Jan 2014 02:56
ارشیا در همان حالت گفت:
بیا تو بابا.
ترنج خواست از ارشیا فاصله بگیرد که ارشیا نگذاشت. ماکان با احتیاط وارد اتاق شد و با دیدن ان دو که روی تخت نشسته بودند و ترنج در آغوش ارشیا لبخند پر حرصی زد و گفت:
بد نگذره؟
ارشیا خیلی پرو گفت:
نه اتفاقا داشت خیلی خوش می گذشت که یک خروس بی محل گند زد به خوشیمون.
ماکان به در تکیه داد و گفت:
مزاحمم برم؟

ترنج از خجالت بنفش شده بود. سعی کرد دستش را از دست ارشیا در بیاورد که او باز هم نگذاشت . سرش را پائین انداخته بود که نگاهش به نگاه ماکان نیافتد. ارشیا با همان خونسردی در حالی که با انگشت شصتش روی دست ترنج را نوازش می کرد گفت:
مزاحم که هستی ولی مگه نگفتی بریم شام.
چرا. کلا می خواین راحت باشین می گم شامتون و بیارن بالا
و نگاهی به ترنج انداخت که چیزی تا مرز مردن نداشت. رو به ارشیا گفت:
خوب ولش کن دیگه بچه از خجالت آب شد.
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
زنمه دلم نمی خواد. خیلی ناراحتی برو بیرون.
ماکان زیر لب گفت:
نامرد بچه پرو
و از اتاق خارج شد. و در حالی که از پله پائین می رفت به چهره خجالت زده ترنج خندید اگر مثل قبل بود حسابی سر به سرش می گذاشت ولی با این موضوع نمی توانست شوخی کند. مطمئنا ترنج از خجالت سکته می کرد.
ارشیا بعد از رفتن ماکان خندید و دوباره سر ترنج را بوسید و گفت:
پاشو بریم شام.
ترنج بلند شد و گفت:
وای ارشیا دیگه این کار و نکن مردم به خدا.
چیه مگه.
خوب من رو م نمیشه.
مگه چکار کردیم نشسته بودیم دیگه.
ترنج شالش را برداشت و گفت:
نه پس می خواستی خوابیده باشیم؟
ارشیا به طرفش رفت و از پشت بغلش کرد و گفت:
ا دلت می خواست خوابیده باشیم.
ترنج با ارنج به شکم او زد و گفت:
مودب باش.
اون مال یه چیز دیگه اس.زن و شوهر باید بی ادب باشن با هم.
ترنج خنده اش گرفته بود.
برو کنار دیگه. به قول ماکان بچه پرو.
ارشیا خم شد و لپ ترنج را بوسید و گفت:
با این شال خیلی ماه میشی.
من ماه بودم عزیزم.
ارشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
ا. اینجوریاس
بعد با سرعت او را چرخاند و لب هایش را بوسید.
ترنج کمی هلش داد و گفت:
به خدا خیلی دیونه ای در بازه ها نمیگی یکی می بینه.
ارشیا با سرخوشی دست دور کمر او انداخت و گفت:
حالا که کسی نیامد بزن بریم.
کتش را پوشید ولی وقتی خواست دکمه بالای پیراهنش را ببند ترنج گفت:
بذار باز باشه بیشتر بهت میاد.
ارشیا دستش را انداخت و گفت:
هرچه بانو بگه.
بعد به طرف پله راه افتادند و ارشیا گفت:
بذار تلافی هر حرفی رو که زدن در بیاریم.
ارشیا به خدا بحث راه نندازی عروسی رو به همه زهر کنی.
خیالت راحت باشه. دعوایی در کار نیست.
بعد همان بازویش را به طرف ترنج گرفت و گفت:
بگیر مثل شاهزاده ها بریم پائین.
ترنج خنید و سرتکان داد. دست انداخت و بازوی ارشیا را گرفت و از پله پائین رفتند. تمام طول جشن. ارشیا در کنارش بود ولی هردو موقر و متین در کنار هم ایستاده بودند. نه ارشیا از این لوس بازی ها مقابل جمع خوشش می امد و نه ترنج. حتی موقعی که رقص های درهم خانم ها و آقایان شروع شده بود آن دو توی حیاط در کنار هم قدم زده بودند. ارشیا به زور کتش را روی شانه ترنج انداخته بودو وقتی خودش از سرما در حال یخ زدن بود به زور ترنج به داخل برگشته بودند.
ولی حالا خود ارشیا پیشنهاد داده بود در برابر بقیه کمی صمیمی تر باشند تا به قول مهتاب دهان بقیه را آسفالت کند. با پائین آمدن از پله مهرناز خانم با سرعت به سمتشان رفت و کمی بلند تر از معمول گفت:
الهی فدات شم عروس خوشکلم. خوبی؟
ارشیا ابرویی بالا انداخت و به ترنج که داشت سعی می کرد نخندد نگاه کرد.
خوبم مامان. مرسی.
خدا رو شکر دیدم یک کم رنگت پریده بود.
نه چیزی نبود. یک کم سالن گرم بود.
آره. بیا عزیزم بریم شام.
بعد رو به ارشیا گفت:
مامان جان برو برای خودتون شام بکش.برین عزیزم. الهی فداتون شم. کی باشه عروسی شما دوتا.
و به جمعی که با لبخند های کج و کوله آنها را برانداز می کردند لبخند زد و گفت:
می بینین چه به هم میان.
و چشمکی به ارشیا و ترنج زد. ارشیا کنار گوش ترنج گفت:
این مامان من در چزوندن آدما استعداد بی نظیری داره.
و او را همراه خودش به سمت میز برد. برای خودشان غذا کشید و پشت یکی از میزهای خالی نشستند. سوری خانم بشقاب به دست به آنها نزدیک شد و گفت:
ترنج مامان خوبی. مهرناز گفت رفتی بالا استراحت کنی.
چیزی نیست مامان گرمم شده بود.
سوری خانم نگاهی به شال ترنج کرد و فقط سری تکان داد. ترنج هم به روی خودش نیاورد و سوری خانم ادامه داد:
الان خوبی؟
آره مامان گفتم چیزی نیست.
باشه.
ماکان از پشت سر سوری خانم خم شد و مادرش را بوسید و گفت:
برو عشقت داره دنبالت می گرده.
سوری خانم زد به بازوی ماکان و گفت:
نکن زشته.
ماکان یکی از صندلی ها را بیرون کشید و کنار ترنج نشست و گفت:
اها اگه الان مسعود خان بود که کلی هم حال کرده بودی.
سوری خانم با اخم یک پس گردنی به ماکان زد و گفت:
یک کم از این دوتا یاد بگیر. قدر سر سوزن شرم و حیا سرت نمی شه.
ماکان دست گذاشت پشت سرش و گفت:
تنبیه بچه توی جمع باعث نابودی اعتماد به نفسش میشه.
سوری خانم این بار خندید و گفت:
قربون قد وبالا ی این بچه برم که اصلا اعتماد به نفس نداره
ماکان خندید و گفت:
اخیش توجه خونم اومده بود پائین.
سوری خانم با خنده دور شد و ماکان در حالی که مشغول می شد به ارشیا که طلب کارانه نگاهش می کرد گفت:
بفرما چرا تعارف می کنین؟
و خیلی خونسرد مشغول خوردن شد. ارشیا به ترنج گفت:
حرفم و پس می گیرم این همون بی شعوری هست که بود.
ترنج جرعه ای از نوشابه اش را خورد و خندید که ماکان اعتراض کنان گفت:
ارشیا ادم باش جلو خواهر من.
خوب بابا این همه میز برو یه جای دیگه شام بخور.
نچ می خوام کنار آبجیم باشم.
ارشیا قاشق را با حرص برداشت و گفت:
کنه. سیریش.
بعد از شام ارشیا در حالی که دستش را دور کمر ترنج حلقه کرده بود دم در با مهمانان خداحافظی می کرد. خاله اش در حالی که به او نزدیک میشد گفت:
خاله جون می ترسی در بره این جوری چسبیدیش؟
ارشیا ترنج را که داشت از خجالت رنگ به رنگ می شد به خودش بیشتر نزدیک کرد و گفت:
نه خاله جون. اصولا چیزایی قیمتی و کم یاب و باید چهار چشمی مواظبت کرد. من می دونم ترنج چه جواهریه. اگه بقیه نمی فهمن خودشون می دونن ولی من که می دونم باید حواسم باشه.
خاله ارشیا کفش برید و زبانش بسته شد. چند نفری هم که دور و اطراف حرف او را شنیدند دیگر ساکت شدند. خانه تقریبا خالی شده بود. و به جز اقوام درجه یک که قرار بود عروس و داماد را تا خانه شان همراهی کنند کسی نمانده بود.
ترنج ارشیا را برد تا از اتنا خداحافظی کند:
بیا بریم من همین جا مفصل خداحافظی کنم.
بعد آتنا را در آغوش گرفت و با تمام وجود برای خوشبختی اش دعا کرد. بالاخره آن شب هم تمام شد و ترنج همراه خانواده اش به خانه برگشت. ارشیا هر چه اصرار کرد ترنج اجازه نداد او هم تا دم خانه شان بیاید خستگی از تمام چهره اش می بارید. همانجا مقابل خانه عماد خداحافظی کردند و به خانه رفتند. ارشیا در حالی که کتش را روی یک دوشش انداخته بود از پله بالا رفت.
در اتاقش را که بست بوی عطر ترنج شامه اش را پر کرد. کتش را روی صندلی انداخت و شلوار راحتی پوشید. و پیراهنش را در آورد. بدون اینکه چیزی بپوشد. توی تختش رفت. تختش بیشتر بوی ترنج را می داد. از اینکه جایی دراز کشیده بود که ترنج یک ساعت قبل خوابیده بود. ته دلش ضف می رفت. پتویش را رویش کشید و با رویای ترنج به خواب رفت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 15 Jan 2014 02:57
مهتاب شنبه صبح با بی حالی بلند شد. تمام روز جمعه رامشغول تمام کردن کارهای نیمه تمامش بود و تا ساعت سه بیدار مانده بود. ولی باید می رفت شرکت. هنوز تاریک بود که بلند شد. نمازش را خواند و لباس پوشید.
هوا حسابی گرفته بود و معلوم بود بارش در راه است. چتر نداشت و مجبور شد دل به دریا بزند و از خوابگاه برود بیرون. بارانی در کار نبود. با اینکه ساعت شش و نیم هم رد کرده بود ولی هوا نیمه تاریک بود. سوار اتوبوس که شد نم باران هم شروع شد.
وای شانس آوردم ها اگه بارون زودتر شروع شده بود. حتما خیس شده بودم.
دست های یخ زده اش را توی جیب های سویی شرتش کرد. شدت باران هر لحظه بیشتر می شد.ضخیم ترین مانتویش را با سوئی شرت سورمه اش پوشیده بود. مهتاب زیر لب خدا را شکر کرد. ان سال بارش کم بود و توی این شهر کویری هر قطره باران ارزش طلا داشت. با سرخوشی به قطره های باران خیره شده بود. از کسالت و خستگی صبح خبری نبود. اتوبوس آن وقت صبح و توی آن هوا خلوت تر بود. با این تاریکی باورش سخت بود که ساعت از هفت گذشته باشد.
اتوبوس توی ایستگاه متوقف شد و مهتاب سریع به سمت اتوبوس بعدی دوید. اتوبوس تقریبا پر بود و می خواست حرکت کند که مهتاب خودش را روی پله انداخت و به خانم کناری اش تنه زد ولی انگار باران صبحگاهی همه را سر حال آورده بود چون همان خانم با خنده گفت:
حالا که خودتو پرت کردی بالا بپا لای در نمونی.
مهتاب هم به حرف او خندید و گفت:
واقعا ببخشید اگه به این اتوبوس نمی رسیدم دیرم میشد. این شد که بهتون تنه زدم.
خواهش می کنم توی این اتوبوس های شلوغ این چیزا عادیه.
دستش را به میله محافظ گرفت و از سردی آن تا مغز استخوانش لرزید. باران همراه بادی که می آمد حسابی دمای هوا را پائین آورده بود:
وای خدا کی می رسیم یخ زدم. رسیدم می رم سیستم و می زنم زیر بغلم می رم توی سالن می شینم کنار سوفاژ چون فکر کنم اتاق ما که مثل فیریز باشه الان.
نگاهی به ساعتش انداخت. هفت و نیم بود.
به موقع می رسیم. وای خدا کنه آقای حیدری چایی رو دم کرده باشه. چه مزه ای می ده تو این هوا.
از شیشه به بیرون خیره شد. دلش هوای خانه را کرده بود. اغلب آخر هفته ها خانه بود. برای همین احساس دلتنگی نمی کرد. ولی این بار نتوانسته بود برود. دعا کرد توی شهر خشکیده آنها هم همینجور باران بیاید.
بعد با یاد مادرش برای خودش لبخند زد. زمستان ها توی هوای برفی و بارانی مادرش زودتر بلند میشد و صبحانه گرمی برای آنها درست می کرد. وای خوردن آش گرم یا عدسی توی آن هوا کنار بخاری چه مزه ای میداد. دلش از یادآوری آش های مادرش به قار و قور افتاد.
توی مسیر چند بار مجبور شد هی پیاده و دوباره سوار شود تا کسانی که می خواستند توی ایستگاه های بین راه پیاده شود و این کار باعث شد کمی خیس شود. آخر به مقصد خودش رسید و پیاده شد. باران عجیب شدت گرفته بود. مهتاب در حالی که می خندید با خودش فکر کرد:
خدام نشسته اون بالا ببینه من کی پیاده میشم شیر و بیشتر باز کنه
و بعد عرض خیابان را با سرعت دوید و یک راست سمت در شرکت رفت تمام بدنش به لرزه افتاده بود. خودش را به در رساند و از صحنه ای که دید برای چند ثانیه خشکش زد. در بسته بود.
چرا بسته اس؟ خدایا یخ زدم.
برای اینکه بیشتر خیس نشود. خودش را زیر آفتاب گیر یکی از مغازه ها انداخت. دست هایش را توی جیبش کرد و شروع کرد در جا زدن.
مهتاب خانم مردی رفت. مامان خداحافظ. بابا خداحافظ. ای ترنج بی معرفت خداحافظ نمی تونستی به من یک زنگ بزنی بگی تعطیله.
دست هایش را مقابل دهانش گرفت و ها کرد:
اصلا برای چی باید تعطیل باشه. شنبه اس نا سلامتی. ای خدا چه گیری افتادم چرا اینا اینقدر بی نظمن. چطوری پول در میارن. وای خدا یخ زدم. مرفه این بی درد.
نگاهی به ساعتش انداخت هشت و ده دقیقه بود. این دو روز خانم دیبا قبل از او آمده و در را باز کرده بود.
اگه تا پنج دقیقه دیگه نرسید زنگ می زنم به ترنج.
دست هایش را زیر بغلش کرد و به دیوار تکیه داد. دیوار هم نم داشت ولی واقعا دیگر نمی توانست سر پا بیاستد.
حالا مهتاب خانم این وسط غش نکنی. فکر کن. این وسط ولو شم بعد عین تو این فیلما مردم رد شن فکر کنن مردم برام پول بریزن.
از این فکر خنده اش گرفت و در حالی که همانجور کمی ول می خورد تا گرم تر شود خندید.
ای خدا از سرما خلم شدم. خانم دیبا جون مادرت بیا.
مغازه کنار هم از شانسش هنوز بسته بود. انگار مردم ترجیح می دادند توی این هوا خانه باشند و کنار بخاری.
صبر کن از روش تلقین استفاده می کنم.
وای چقدر گرمه. خدایا پختم. ای سوختم. گرمه.
بعد دوباره خندید و گفت:
غلط کردی. وای یخ زدم.ماااااماااان
**
برف پاک کن ماشین ماکان با نهایت سرعت کار می کرد.
ای خدا چه بارونی. ای چه شلوغه خیابون این وقت صبح.
بعد خمیازه ای کشد و گفت:
ای خدا بگم چکارت کنه ارشیا این وقت صبح عین خروس بی محل بلند شده اومده خونه ما. کله پاچه بخوره با زنش. اصلا خجالت نکش کلا بیا شب بمون. نخیر چی چی و شب بمون غلط می کنی شب بمونی. مرتیکه بی حیا.
بالاخره رسید. ساعت هشت و بیست دقیقه بود. ماشین را پارک کرد.چترش را برداشت و پیاده شد. پالتوی اش را به خودش فشرد و سریع رفت سمت شرکت.
در چرا بسته اس؟
همان موقع نگاهش به دختری افتاد که زیر آفتاب گیر کناری توی خودش مچاله شده بود. مانتو مشکی و سوئی شرت سورمه ای تنش بود. کتانی های سفید و یک کولی مشکی هم روی شانه هایش بود. کلاه پسرانه قرمزی هم روی مقنعه اش سر کرده بود که لبه سفید داشت و علامت نایک قرمز رنگی روی لبه سفیدش خود نمایی می کرد.
سرش را که بالا اورد. چشم های ماکان گرد شد:
این که مهتابه.
مهتاب با دیدن ماکان اینقدر خوشحال شد و ناخودآگاه به سمت او دوید. از شدت باران کمتر شده بود. ولی همچنان می بارید.
سلام آقای اقبال.
ماکان به سر تاپای مهتاب نگاه کرد. تقریبا خیس شده بود. یک قدم به او نزدیک شد و کمی چتر بزرگش را به سمت او گرفت:
سلام. حسابی خیس شدین.
مهتاب مثل جوجه های زیر باران مانده به او نگاه کرد و گفت:
در بسته بود. فکر کردم شرکت تعطیله.
لب هایش هم از سرما می لرزید.ماکان نپاهش روی چهره کودکانه او میخکوب شده بود.
از کی اینجاین؟
مهتاب لبش را گاز گرفت تا صدایش کم تر بلرزدک
یک ربع ساعتی میشه.
ماکان به سختی نگاهش را از او گرفت و به طرف در رفت و مهتاب هم همراهی اش کرد. به نیم پالتوی مشکی ماکان نگاهی انداخت و با خودش گفت:
وای چه خوشکله. حتما توش هم کلی گرمه.
بعد انگار که کسی فکرش را خوانده باشد به خودش گفت:
نخیر منظورم اون نبود. منظورم این بود که ادم وقتی این و بپوشه اصلا سردش نمی شه.
ماکان چترش را به طرف او گرفت و گفت:
این و نگه دارین یک لحظه.
مهتاب با تردید نگاهی به دست ماکان که چتر را به او تعارف کرده بود انداخت.
ای بابا حالا از پالتوش تعریف کردم. جو گیر شد. ای خنگ اون که نشنید. آها راس می گی.
ماکان که تردید او را دید گفت:
می خوام در و باز کنم.مهتاب قانع شد و در حالی که سر تکان می داد چتر را از دست ماکان گرفت. ولی سعی می کرد جوری ان را نگه دارد که بیشتر روی سر ماکان باشد. ماکان که داشت با در کلنجار می رفت گفت:
چرا چیز گرم تری نپوشیدی؟
و برگشت و به مهتاب نگاه کرد. مهتاب مانده بود چه جوابی بدهد. با کلافگی به ماکان نگاه کرد و ماکان از همان نگاه هم فهمید چه حرف مزخرفی زده. با خودش گفت:
خوب احمق اگه داشت خوب می پوشید دیگه.
تازه آن موقع متوجه این حرکت مهتاب شده بود با تعجب گفت:
چرا نمی گری رو سرت خیسیدی که دختر؟
مهتاب در حالی که به دست ماکان که داشت سعی می کرد در را باز کند نگاه می کرد خیلی خونسرد گفت:
پالتوتون خراب میشه زیر بارون.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites