تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 15 Jan 2014 03:57
در با یک هول باز شد و ماکان در حالی که روی سرش هم علامت سوال و هم تعجب داشت برق می زد وارد راهرو شد. مهتاب هم وارد شد و چتر را بست و وقتی چرخید و تا ان را به ماکان بدهد تازه یاد ترنج افتاد. برگشت و نگاهی توی خیابان انداخت:
ببخشید ترنج کو؟
ماکان چتر را از دست مهتاب گرفت و پر سوال به مهتاب نگاه کرد.
خودش داره خیس میشه نگران پالتوه منه.
آقای اقبال پرسیدم ترنج کو؟
صدای مهتاب او را از فکر بیرون آورد و نگاهش را که روی گونه های سرخ شده از سرمای مهتاب جا خوش کرده بود پر داد. به آرامی گفت:
با ارشیا میاد.
و برگشت از پله بالا رفت. رفتار مهتاب گیجش کرده بود. چند پله که بالا رفت متوجه شد که مهتاب همانجا ایستاده. برگشت و گفت:
چرا نمیای بالا؟
نمی فهمید چرا دارد مهتاب را اینقدر خودمانی صدا میزد.
مهتاب نگاهش را از خیابان گرفت و خیلی رک گفت:
خوب من نمی تونم تنها با شما اون بالا بمونم.
چشم های ماکان برای یک لحظه ته سرش چسبید.بعد اخم کوچکی صورتش را پوشاند و چند پله بالا رفته را با سرعت برگشت و گفت:
فکر کردی من چه جور آدمی هستم؟
مهتاب که از این عکس العمل ماکان جا خورده بود یک قدم عقب رفت و این باعث شد که آرنجش محکم به در بخورد. ماکان از این گیج تر نمی شد. احساس می کرد دارد خل می شود.مهتاب را اصلا نمی فهمید. چه چیزی از او دیده بو که اینقدر از او می ترسید. با لحن آرام تری گفت:
من کاریت ندارم داری یخ می زنی. بیا برو بالا.
مهتاب شرم زده آرنج دردناکش را گرفت و در حالی که سرش را پائین می انداخت گفت:
ببخشد قصد توهین به شما رو نداشتم. ولی...ولی.. مگه ما مسلمون نیستیم. اسلام هم گفته زن و مرد نامحرم نباید یک جا با هم تنها باشن.
فک ماکان تقریبا به سینه اش چسبیده بود. این دختر از کدام سیاره آمده بود که ماکان را اینقدر متعجب میکرد. مهتاب لبش را گاز گرفت و گفت:
بحث شما نیست. اگر کس دیگه ای هم غیر از شما بود من بالا نمی آمدم. ببخشید.
ماکان احساس کرد اگر آنجا بماند امکان داد از دست این دختر بچه کله اش را به دیوار بکوبد بنابراین به سردی گفت:
هر طور راحتی و از پله بالا دوید.
مهتاب به بالای پله نگاه کرد و همانجا به در تکیه داد. واقعا داشت یخ می زد ولی اگر می مرد هم بالا نمی رفت. البته فکر نمی کرد ماکان این حرف را یک توهین به خودش بداند. آهی کشید و شانه اش را بالا انداخت. حرفی بود که زده بود. خدا را شکر انتظارش خیلی طول نکشید خانم دیبا هراسان رسید. او هم به قدر کافی خیس شده بود.
مهتاب با دیدن او سلام کرد:
سلام.
سلام. وای آقای اقبال در و باز کردن؟
آره.
تو چرا نمی ری بالا؟
دارم می رم دیگه.
و به سمت پله رفت. خانم دیبا به سرعت از کنار او گذشت و در را باز کرد و وارد شد. گرمای شرکت یک لحظه به صورت مهتاب خورد و تازه فهمید چقدر سردش بوده. او هم پشت سر خانم دیبا وارد شد. ماکان توی سالن ایستاده بود نیم پالتو مشکی اش تنش نبود. یک دستش توی جیب شلوارش بود و در حالی که به نقطه ای روی زمین خیره شده بود داشت به حرفهای خانم دیبا گوش می داد که مدام دست هایش را توی هوا تکان می داد و به سرعت برایش توضیح می داد:
بارون همه برنامه هامو به هم ریخت. توی خیابون تصادف شده بود. ترافیک شده بود. دیگه تا راه باز شد کلی طول کشید. ببخشید به خدا همیشه سر ساعت اینجام. امروز دیگه دیر شد.
مهتاب زیر چشمی به ماکان نگاه کرد و یک راست سمت آشپزخانه رفت. تنها جمله ماکان را شنید:
مشکلی نیست.
این طور که معلوم بود نمی توانست از شوفاژ انجا استفاده کند. کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت. کلاهش را برداشت و همراه کوله اش روی میز انداخت و دست هایش را در دو طرف کتری گرفت تا کمی گرم شود. با حرارت شعله زیر کتری کم کم گرم میشد.
دلش یک چای داغ می خواست. توی بدنش احساس کوفتگی می کرد و دلش می خواست الان توی تختش بود و می خوابید. یکی از نزدیک ترین صندلی ها به گاز را انتخاب کرد و رویش نشست. خمیازه ای کشید و سرش را روی میز گذاشت. عادت به این همه بی خوابی و خستگی نداشت. حالا که زیر باران ماندن هم به آن اضافه شده بود.
ماکان از توی سالن زیر چشمی نگاهی به او انداخت که سرش را روی میز گذاشته بود. آهی کشید و رفت توی اتاقش.
چشم های مهتاب داشت کم کم روی هم می آمد که صدای ترنج از جا پراندش.
مهتاب. خوابیدی؟
مهتاب بی حال سرش را از روی میز برداشت و گفت:
داشتم می خوابیدم ولی صدای تو نذاشت.
ترنج خنده کنان وارد آشپزخانه شد وگفت:
چرا اینجا نشستی؟
مهتاب کش و قوسی به خودش داد و گفت:
چکار کنم. اینجا مثل عصر حجر باید خودتو با آتیش گرم کنی اتاق که وسایل گرم کننده نداره.
ترنج یک وری روی میز نشست و گفت:
چرا خیسی؟
مهتاب باز خمیازه ای کشید و پشت در ماندنش را برای ترنج تعریف کرد. حتی حرفی که به ماکان زده بود را هم گفت و باعث شد ترنج حسابی بخندد.
مهتاب بلند شد و گفت:
واقعا داداشت همچین چیزی به گوشش نخورده تا حالا؟
ترنج با لبخند سری تکان داد و گفت:
فکر نکنم. تو این فازا نیست.
مهتاب در حالی که چای دم می کرد گفت:
واقعا تعجب می کنم از شما دو تا خواهر و برادر هیچ شباهتی ندارین با هم. بعد یاد آن دختر توی کافی شاپ افتاد و بعد هم دختر زیبا و بی ادبی که پنجشنبه دیده بود.
ترنج در حالی که با انگشت روی میز خط می کشید و گفت:
منم قبلا مثل ماکان و مامانم اینا بودم. یعنی می دونی اصلا هیچ وقت برام سوال پیش نیامده بود که چرا ما حجاب نداریم یا با نامحرم دست می دیم. چون از وقتی چشم باز کردم همه اطرافیانم همیجوری بودن.
مهتاب شگفت زده به سمت ترنج برگشت حرفهای او برایش تازگی داشت. ترنجی که او می شناخت یک دختر محجبه مقید بود. از زمانی که وارد دانشگاه شده بود با هم دوست بودند و هرگز چیزی دیگری از او ندیده بود. ترنج به قیافه بهت زده او لبخند زد و گفت:
منم یهو متحول شدم.
و خودش را تکان داد. مهتاب برای خودش یک لیوان از همان چای نیمه دم کشیده ریخت و گفت:
نمی تونم جور دیگه ای غیر از اینی که الان هستی تصورت کنم. باید برام تعریف کنی.
باشه می گم. حالا هم بیا بریم سر کارمون.
مهتاب که حالا گرم شده بود کوله اش را روی یک شانه اش انداخت و در حالی که در کنار ترنج از آشپز خانه خارج میشد گفت:
واقعا خجالت نمی کشی صبح تا شب چسبیدی به این شوهرت. شوهر ندیده.
و هم زمان با این حرف از آشپزخانه خارج شدند.
ماکان و ارشیا درست نزدیک آشپزخانه ایستاده بودند و جمله آخر مهتاب را شنیدند. ماکان خیلی حق بجانب رو به ارشیا گفت:
دیدی. غیر از منم یک نفر دیگه به این نکته پی برده.
رنگ مهتاب از خجالت کبود شده بود به آرامی سلام کرد:
سلام استاد!
ارشیا دست در جیب رو به او ایستاد و گفت:
سلام خانم سبحانی.
مهتاب دو دستی لیوان چایی را گرفته بود و در آن لحظه دلش می خواست همانجا دم در یخ زده بود و هرگز پایش را توی این شرکت نگذاشته بود.هم بابت لیوان چایش که او را به یاد حرف ان دختر می انداخت و هم بابت حرفی که به ماکان زده بود و این یکی که دیگر نهایت گندی بود که می توانست بزند. ترنج زد به بازوی مهتاب و باعث شد او سرش را بالا بیاورد و به او نگاه کند:
بی خیال بابا.
ماکان توی دلش داشت به قیافه مهتاب خصوصا با ان لیوان پر چایی که معلوم بود هنوز دم نکشیده می خندید. صورتش هنوز قرمز بود ولی دست هایش به حالت عادی برگشته بود.صدای ارشیا باعث شد از برانداز کردن مهتاب دست بکشد. رو به او گفت:
آقا ماکان نوبت شما هم می رسه. ببنیم چه جوری عین سریش به طرف می چسبی.
ماکان از این تصور خنده سر خوشی کرد ولی برخلاف حالش گفت:
من؟ عمرا. تو رو خدا دیگه هم کله سحر ترنج و با کله پاچه سورپرایز نکن.
ترنج در حالی که به حرف ماکان می خندید به مهتاب گفت:
ای خدا منم اون روز و ببینم که تو چسبیدی به شوهرت و من هر هر بهت بخندم.
مهتاب بدون اینکه سرش را بالا بیاورد آهسته گفت:
آره واقعا اون بابابزرگ چه تیکه ای هم هست که من صبح تا شب بهش بچسبم. وای نگو دلم ضف رفت.
ترنج پخی زیر خنده زد و مهتاب خیلی بی خیال با اجازه ای گفت و رفت توی اتاق مشترکشان. بعد آنجا زیر خنده زد و روی صندلی اش ولو شد.
ماکان و ارشیا با تعجب به ترنج که داشت می خندید نگاه کردند و ارشیا گفت:
ترنج برا خودت جک می گی؟
ترنج خنده اش را کنترل کرد و گفت:
نه بابا این مهتاب...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#42 | Posted: 15 Jan 2014 03:58
و باز خنده اش گرفت. ماکان کنجکاو شده بود بداند مهتاب چه گفته که او اینقدر می خندد. فکر میکرد درباره او حرفی زده ولی ترنج هر چه آنها نگاهش کردند حرفی نزد و همانطور که می خندید وارد اتاق شد.
ارشیا هم سری تکان داد و گفت:
بریم تو بابا. از این چیزی در نمی اد.
ماکان هم سری تکان داد و با یاد لیوانی که توی دست های مهتاب دیده بود باز یاد حرف شهرزاد افتاد و لبخند عریضی روی لب هایش آمد.
آن روز بالاخره ترنج مهتاب را به بقیه معرفی کرد و مهتاب فهمید علاوه بر او و ترنج شش طراح دیگر هم توی شرکت کار می کنند. چهار تا مرد و دو تا خانم. همه انها لیسانش گرافیک بودند و مهتاب آرزو می کرد او هم بتواند بعد از کاردانی کارشناسی اش را هم قبول شود.
اگر این جورمیشد حتما می توانست توی هنرستان شهرشان تدریس کند. چون معلم های خودشان اکثرا فوق دیپلم بودند و با مدرک لیسانس حتما خیلی راحت تر کار برای او پیدا میشد. چون از همکلاسی های هنرستانش فقط دو نفر دانشگاه قبول شده بودند.
یکی شان که ازدواج کرده بود و می ماند مهتاب و ان یکی اگر مهتاب می توانست لیسانسش را بگیرد شانسش خیلی بالا می رفت.
بعد از آشنایی و معرفی برگشتند سر کارشان.ترنج در حالی که لپ تاپش را از کبف مخصوصش بیرون می کشید به مهتاب گفت:
اون لباس خیس و در بیار.
خوب سردم میشه.
دیوونه با اون که بیشتر یخ می کنی.
خوب چکار کنم.
بده من بندازمش رو شوفاژ سالن
نه بابا شرکته ها. می خوای سالن و بکنی بند رخت.
ترنج با خنده به طرف او رفت و گفت:
درش بیار بده به من. شوفاژ کنار میز خانم دیباست معلوم نمیشه. تو این تا ظهر سینه پهلو می کنی.
مهتاب کوتاه امد و سوئی شرت خیسش را درآورد و به ترنج داد.ترنج هم ان را روی شوفاژ سالن پهن کرد و برگشت. مهتاب در حالی که منتظر بود سیستمش بالا بیاد. دومین چایش را هم مزه مزه کرد وگفت:
جریان کله پاچه چی بود؟
ترنج لپ تاپش را باز کرد و گفت:
ارشیا صبح زود دیده هوا بارونیه رفته بود کله پاچه خریده بود آورد خوردیم. نگذاشت ماکان بخوابه به زور بیدارش کرد. اونم مجبور شد بیاد شرکت.
مهتاب توی دلش گفت:
خدا رحم کرد به من. دم استاد مهرابی گرم.
بعد بسته بیسکوئیتی از کیفش در آورد و به ترنج هم تعارف کرد:
بردار.
به جان خودت جا ندارم.
مهتاب گازی از ساقه طلایی اش زد و گفت:
منم کله پاچه خورده بودم جا نداشتم.
ولی من خیلی دوست ندارم
مهتاب با چشم های گرد شده گفت:
دروغ میگی؟
به جان تو. یک کم می خورم ولی نه مثل ماکان و ارشیا و بابا. باید می دیدی چه لقمه ای می زدن.
مهتاب یک کم از چایش را هورت کشید و گفت:
بی سلیقه. من عاشقشم.
بی مزه.
به جون تو. مخصوصا کله پاچه هایی که مامانم خودش می پزه. باید یک بار بخوری به جون مهتاب مشتری میشی.
اوه این سوری جون ما از بیست کیلومتری قصابی هم رد نمی شه. چه برسه به کله پزی. صبحی هم مامان خواب بود اون سه تا به خودشون رسیدن.
مهتاب گاز دیگری از بیسکوئیتش زد و گفت:
دوباره می خوام از تلقین استفاده کنم.
به بیسکوئیتش نگاه کرد و گفت:
این الان یک لقمه گنده مغزه.
و یک گاز بزرگ از ان زد:
وای مامان خیلی خوشمزه اس. اینم یه چشم عسلی گنده.
ترنج دماغش را چین داد و به مهتاب نگاه کرد:
ای من فقط زبونشو می خورم. دیگه هیچی.
مهتاب با همان فیگور گفت:
ساکت بی سلیقه نپر وسط صبحانه شاهانه من.
و هر دو از این حرف زیر خنده زدند.
تا ظهر به خنده و مسخره بازی گذشت. نزدیک ظهرهم ارشیا سراغ ترنج رفت و برای نهار او را همراهش برد. ترنج بخاطر مهتاب می خواست بماند ولی مهتاب به زور او را راهی کرد.
عصر کلاس داشتند و باز هم باید زودتر می رفت. از زور خستگی دیگر نای روی پا ایستادن را نداشت.
داشت فکر می کرد کاش هفته های قبل این کلاس لعنتی را دو در نکرده بود که حالا از ترس حذف واحد مجبور باشد مثل جنازه برود سر کلاس.طرح های کار شده اش را روی فلش ریخت و از اتاق بیرون آمد. سوئی شرتش را از روی شوفاژ برداشت و پوشید و رفت سمت میز خانم دیبا.
ماکان روی صندلی نشسته بود و داشت به آسمان و منظره بیرون نگاه می کرد. هوا گرچه سرد بود ولی طراوت فوق العادای داشت. صدای زنگ موبایلش او را از خلسه باران بیرون آورد. شهرزاد بود.
جانم؟
سلام ماکان خوبی عزیزم.
ماکان لبخندی زد و گفت:
ممنون. کجایی؟
داریم می ریم فرودگاه گفتم یه خداحافظی تلفنی هم بکنم.
ماکان خواست جواب بدهد که کسی در زد. بی خیال در شد و گفت:
لطف کردی. تو این هوا پروازتون کنسل نشده؟
نه بابا یه بارونه دیگه. تازه خبرشو گرفتم اونجا آفتابی و گرمه.
دوباره کسی در زد. ولی ماکان بی توجه به در خودش را روی صندلی تاب داد و گفت:
یه جوری میگی اونجا آفتابیه که انگار آفتاب ندیدی. خوبه اینجا همیشه سال آفتابیه ها.
صدای خنده ملوس شهرزاد را شنید و که گفت:
بامزه بود.
ولی ماکان توی دلش گفت:
حقیقت بود.
خوب دیگه عزیزم کاری نداری؟
نه قربونت خوش بگذره.
شهرزاد با لحن پر عشوه ای گفت:
تنهایی خوش نمی گذره.
ماکان با کمال بدجنسی گفت:
غصه نخور دفعه بعد با هم می ریم.
صدای خونسرد شهرزاد را شنید که گفت:
چرا که نه. یک مسافرت دو نفره.
ماکان توی دلش گفت:
بابا تو دیگه کی هستی.
بعد اضافه کرد:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#43 | Posted: 15 Jan 2014 03:58
شنیدم اونجاها زمستونای خوش آب و هوایی داره.
اوهوم. درست شنیدی.
پس سفر بعدی تو زمستون.
شهرزاد باز هم خندید و گفت:
باشه. می برمت. عزیزم من دیگه باید برم.
به سلامت.
صدای بوسه ای پشت تلفن شنید و بعد صدای شهرزاد.
بای.
نگاهی به تلفنش کرد و ان را روی میز گذاشت. توی این هوا تنهایی خیلی کسل کننده بود. خانه هم که کسی نبود. نهار را کجا می رفت؟ توی لیست شماره هایش دنبال شماره دوست و آشنایی گشت. کسی نبود. دخترها همه پاک شده بودند. از پسرها با محسن و رامین که فعلا شکر آب بود. ارشیا هم که....
لعنتی با خواهرمن رفته نهار و من و تنها گذاشته.
لگدی به پایه میزش زد و ان موقع تازه یاد در زدن اتاقش افتاد. گوشی را برداشت:
خانم دیبا کی با من کار داشت؟
خانم سبحانی بودن.
خوب بگو بیاد تو.
رفتن.
رفتن؟
بله.
چرا نیامد تو.
من بهشون گفتم. خودشون گفتن اون بار شما گفتین وقتی جواب نمی دیدین یعنی کسی نیاد تو.
ماکان دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
حالا چکار داشت؟
می خواست کاراشو تحویل بده.عصر کلاس داشت. فلشش اینجاست.
باشه برام بیارشون.
بعد تلفن را گذاشت و بی حال پشت پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد. خودش هم نمی دانست دنبال چه می گردد شاید دنبال دختری که کلاه قرمز پسرانه سرش باشد. تا آنجا که دید داشت خیابان را نگاه کرد.
چترم نداشت. دوباره خیس میشه.
توی آخرین مسیر نگاهش احساس کرد نقطه قرمزی را می بیند که در حال دور شدن است. خانم دیبا وارد اتاق شد.
فلش خانم سبحانی.
ماکان یک لحظه برگشت سمت خانم دیبا و وقتی دوباره به سمت پنجره برگشت. نقطه قرمز رفته بود. با یک حرکت پالتو و چترش را برداشت و به خانم دیبا که شوک زده او را نگاه می کرد گفت:
بذار رو میزم.
و در حالی که پالتویش را می پوشید از پله پائین دوید. کجا داشت می رفت؟ آن هم با این عجله. بالاخره از تنهایی توی شرکت که بهتر بود. شهرزاد هم که الان حتما پریده بود. می توانست لااقل مهتاب را برساند. یا شاید به بهانه ای نهار را به هم بخورند. مهتاب حتما خوشحال هم میشد که نهار را با رئیسش بخورد.
چترش را باز نکرد. چون اینقدر تند خودش را به ماشین رساند که احتیاجی به چتر نداشت. قطره های باران روی پالتویش سر می خوردند. به مهتاب نگفته بود که پالتویش زد آب است. اصلا گفتن هم نداشت. می گفت که چه بشود. بعد یاد حرف خودش افتاد:
لباس گرم تری نداشتی بپوشی.
پیشانی اش را خاراند و ماشین را روشن کرد.نگاهش توی پیاه رو بود. هیچ کلاه قرمزی نمی دید. لبش را جوید و دوباره توی پیاده رو نگاه کرد. خیابان تمام شده بود ولی مهتاب را ندیده بود. خواست دور بزند و دوباره خیابان را نگاه کند که پشیمان شد:
احمقانه اس. چرا دارم دنبالش می گردم. این همه آدم بدون چتر تو این شهر دارن می رن. من باید به فکرشون باشم؟
جهت راهنما را عوض کرد و پیچید توی خیابان بعدی:
حالا گیرم پیداش می کردی. کسی که حاضره بمیره از سرما و نیاد بالا سوار ماشین تو میشه.
از کنار تاکسی های خطی گذشت. یک کلاه قرمز دید که خم شده و با راننده صحبت می کند. خودش بود. سر شانه هایش خیس شده بود و آب روی کوله اش راه افتاده بود. دست هایش توی جیب سوئی شرتش بود. ماکان جلوتر ایستاد. از توی آینه نگاه کرد.
انگار داشت سر کرایه چانه می زد. ماکان دست دست کرد. در آخر دستگیره را گرفت ولی قبل از باز کردن در مهتاب سوار شده بود. تا پیاده شود. تاکسی از کنارش گذشته بود. لگدی به لاستیک ماشینش زد و سوار شد.
کمی دنبال تاکسی رفت و بعد هم تغییر مسیرداد. وقتی به خودش آدم.جلوی آپارتمان محسن بود.
ماشین را خاموش کرد و فرمان را توی مشت فشرد.
چرا حالا اومدم اینجا؟
لبش را جوید و به رو به رو خیره شد. کوچه خلوت بود و سکوت همه جا پیچیده بود. جز صدای تیک و تیک قطرهای باران که با ریتم منظمی به شیشه مقابل می خورند صدایی شنیده نمی شد.
ماکان زل زده بود به شیشه مقابلش که باران نقظه چینش کرده بود. یاد قولی که به خودش داده بود افتاد. در را باز کرد و چترش را برداشت. پشت در آپارتمان محسن ایستاد و زنگ زد. با زنگ دوم بالاخره یک نفر جواب داد:
کیه؟
نمی بینی؟
ا ماکان تویی.نشناختمت.
جون خودت باز کن درو دیگه یخ زدم.
بیا بالا.
اگه باز کنی حتما میام.
در با صدای تیکی باز شد و ماکان پله ها را بالا دوید و در همان حال چترش را بست. هنوز زنگ را نزده بود محسن جلوی در ظاهر شد.
به به پارسال دوست امسال آشنا. خط قرمز و رد کردی مهندس.
ماکان او را به کناری هل داد و گفت:
مزه نریز برو کنار ببینم.
بعد وارد شد و مشکوکانه توی خانه را نگاه کرد. کفشهایش را کنار در درآورد و وارد شد. بوی مشکوکی هم نمی امد. همانطور که اطراف را می پائین پالتویش را هم در آورد.
محسن سوتی کشید و گفت:
پسر چه پالتو تمیزی. از کجا گیر آرودیش.
بعد پالتو را از دست او گرفت و پوشید و مقابل آینه جلوی در ایستاد. بعد خنده اش گرفت و گفت:
چه گنده ای تو پسر به من نمیخوره.
ماکان روی مبل ولو شد و گفت:
نه جون داداش برش دار می دی خیاط واست درش میاره.
محسن پالتو را توی صورت ماکان پرت کرد و گفت:
نخواستیم بابا.
بعد رفت سمت آشپزخانه و گفت:
چی میخوری؟
یه چیز گرم.
گرم داخلی یا خارجی.
محسن دفعه قبلم گفتم دیگه نمی خورم.
باشه بابا. چرا جوش می اری.
صدای پر شدن کتری به گوش رسید و بعد هم محسن با یک بشقاب و یک جعبه شیرینی از آشپزخانه بیرون آمد. جعبه را روی میز گذاشت و بشقاب را داد دست ماکان:
بیا تا چایی آماده میشه شیرینی بزن.
ماکان نگاهی به جعبه انداخت و گفت:
تو ادم بشو نیستی نه؟ خوب بزمجه اینا رو بذار تو یه ظرف این چیه آخه.
و با انگشت به جعبه ضربه زد.
بخور بابا. شیرینی شو می خوای بخوری جعبه شو که نمی خوای بخوری.
ماکان یکی برای خودش برداشت و توی بشقاب گذاشت:
چه خبر از رامین؟
محسن یک شیرینی توی دهانش گذاشت وبا همان دهان پر گفت:
از اون شب یک بار اومد اینجا باز می خواست بساط راه بندازه منم بیرونش کردم.
احسنت. بگو هلش دادم تو گنداب دیگه.
محسن یک شیرینی دیگر توی دهانش گذاشت و گفت:
توقع داشتی چکار کنم. اینجا رو با شیره کش خونه عوضی گرفته بود. هی راه به راه این گند کاریشو برمی داشت می آورد اینجا.
ماکان کمی با شیرینی اش ور رفت و گفت:
نمی دونی از کجا میاره اینارو.
نه.ولی از هر جا میاره جنسش خوبه.ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#44 | Posted: 15 Jan 2014 04:03
فصل ۹

برای اینکه چشمش به چشم ماکان نیافتاد رفت سمت آشپزخانه و در حالی که خودش را مشغول چای دم کردن نشان می داد گفت:
حقیقتش بابای من اهلش هست ولی به من گفته اگه بفهمه طرف این چیزا رفتم گردنمو میشکنه خونه رو هم ازم می گیره. زیاد دیدم دست بابا. برای همین می گم جنسش خوبه. از بوش و رنگش معلومه.
ماکان از حرف های تازه ای که می شنید توی شوک بود. باورش نمی شد ان برج ساز شیک و تر و تمیزی که ماکان دیده اهل منقل و بساط باشد. چیزی به روی محسن نیاورد و در عوض گفت:
این بخواد اینطوری ادامه بده بدبخت میشه. این دفعه اومد اینجا منو خبر کن.
باشه.
حالا خودت بگو این رفیقای عجیب غریب و از کجا آوردی.
محسن برگشت پیش ماکان و گفت:
بی خیال بابا.
نه جون من. اخه اینا اصلا به تو نمی خورن.
محسن دست هایش را روی لبه مبل گذاشت و گفت:
تو یکی از این مهمونایی بچه ها با هم آشنا شدیم.
ماکان بقیه شیرینی اش را توی دهانش گذاشت و گفت:
خدایا شانس ما رو باش که گیر کیا افتادیم. اون از رفیق بی معرفتومون اینم از این دوتا.
محسن با بدجنسی گفت:
رفیقت چکار کرده که اینقدر دلخوری؟
ماکان هم تکیه داد و گفت:
حالا. بماند.
چه لزومی داشت جار بزند که ارشیا با خواهرش نامزد شده.
کنترل را برداشت و تلویزیون فلت بزرگی را که مقابل کاناپه بود روشن کرد و گفت:
بازی جدید چی داری.
محسن به سمت کنسول شیرجه زد و گفت:
این و هفته قبل که رفته بودم تهرون آوردم توپه.
ماکان دسته پلی استیشن را برداشت و گفت بذار ببینم این دفعه چی اوردی؟
آخرشه جون ماکان.
خودش هم کنار ماکان روی کاناپه ولو شد و دسته بعدی را برداشت. با آغاز بازی اهنگ تندی توی فضا پیچید. بازی شروع شد و هر دو رامین و بقیه مسائل را به فراموشی سپردند.
شب کشان کشان خودش را رساند خانه. ابرها رفته بودند و حالا باد سردی که می آمد باعث شده بود. همه جا تقریبا یخ بزند. تا ماشین را توی پارکینگ آورد و رسید دم در ورودی انگار قندیل بسته بود حتی با وجود آن پالتوی کت و کلفت ضد آبش.
با سرعت خودش را پرت کرد توی سالن.
وای خدا. امشب از اون شبای یخ بندونه. سوری خانم کنار شومینه نشسته بود و کتاب می خواند. مسعود هم سرش توی روزنامه اش بود. وقتی دید کسی به او توجه نکرد بلند تر گفت:
نه واقعا لازم نبود اینقدر تحویل بگیرین.
مسعود سرش را بالا آورد و گفت:
اینقدر سر و صدا نکن بچه نمی بینی داریم مطالعه می کنیم؟
جاااااان؟ خوبی مسعود خان. به قول ترنج بابایی منم ها ماکان.
سوری خانم سر بلند کرد و نگاهی به ساعتش انداخت و بعد عینک مطالعه اش را برداشت و گفت:
آقا کجا تشریف داشتند تا حالا؟
ماکان پالتویش را مرتب روی مبل گذاشت و رفت سمت شومینه و کنارش نشست. بعد پاهایش را به شعله های شومینه نزدیک کرد و گفت:
آها این بی اعتنایی برای اینه که دیر اومدم.
بعد برگشت و نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
ساعت که تازه یازدهه
سوری خانم کتابشش را هم بست و گفت:
پسرم توی پائیز ساعت پنج غروب میشه. الان شیش ساعت از شب گذشته. پس دیره.
مامان واقعا که شما که اهل شب نشینی هستین دیگه چرا؟
مسعود هم روزنامه اش را کنار گذاشت و گفت:
شما هم تشریف بیارین با ما بریم شب نشینی. اون شب نشینی هایی که ما می ریم هیچ مشکلی نداره ولی تو خدا می دونه کجا می ری.
بابا!!!؟؟؟
چیه؟فکر نکن نمی دونم چکارا می کنی.
ماکان آب دهانش را قورت داد و گفت:
یا علی! مسعود خان نگو اینطوری یکی ندونه فکر میکنه ما اهل چه فرقه ای هستیم حالا.
خلاصه گفتم بدونی.
سوری خانم نگران نگاهی به همسرش انداخت و گفت:
مسعود به من نگفته بودی.
ماکان دستی روی سرش گذاشت و از جا بلند شد:
خدایا ما بریم تا ترور نشدیم.
پالتویش را برداشت و رفت سمت پله بعد چرخید و گفت:
بد نیست یکی دو بار در هفته اون شناسنامه منو چک کنین متوجه می شین من داره بیست و نه سالم میشه. بچه دبیرستانی نیستم
مسعود خیلی جدی گفت:
بس کن ماکان.

سوری خانم دوباره چشم هایش اشکی شده بود. ماکان دست به کمر ایستاد و به پدرش گفت:
بفرما تحویل بگیر همین و می خواستی آقای اقبال.
سوری خانم با انگشت اشکش را گرفت و گفت:
مسعود باید به منم بگی کجا می ره.
مسعود با دیدن حال همسرش روزنامه را کنار گذاشت و بلند شد و رفت سمت سوری خانم و او را از روی صندلی بلند کرد و کنار گوشش گفت:
عزیزم میگم بهت. تازه چیز بدی نیست.
ماکان با ابرو هایی بالا رفته مادر و پدرش را نگاه می کرد.مسعود دستش را دور کمر سوری خانم حلقه کرد و گفت:
اصلا بریم بخوابیم. از بس حرص این تحفه رو خوردی خسته شدی.
وقتی از کنار ماکان رد می شدند ماکان با پروئی تمام گفت:
لااقل یه بهونه بهتری جور کنین واسه رفتن.
مسعود کمر سوری خانم را ول کرد و به طرف ماکان حرکت کرد و او هم که دید اوضاع خراب است از پله بالا دوید. صدای پدرش را شنید که گفت:
بی شعور بی حیا.
ماکان از بالای پله داد زد.
واقعیت تلخه پدر عزیزم.
مسعود پا روی پله گذاشت و سوری خانم گفت:
مگه ترنج خواب نیست دیوانه اش کردین.
مسعود برگشت و گفت:
چشم عزیزم بیا بریم. پسره چشم سفید.
ماکان زیر لب گفت:
به خدا اگه زنا این کارا رو بلد نبودن چکار می کردن. با دو تا قطره اشک نریخته باباهه رو خرش کرد.
بعد زیر لب خندید و سرکی توی اتاق ترنج کشید.
چراغ خاموش بود. ولی صدای زمزمه ترنج می آمد. ماکان متعجب وارد اتاق شد. ترنج خواب که نبود هیچ خیلی هم بیدار و سرحال بود و داشت با موبایلش حرف می زد. اصلا انگار توی این دنیا نبود. متوجه ورود ماکان به اتاقش نشد.
لازم نبود حدس بزد کاملا معلوم بود که پشت تلفن کی هست. ناگهان چراغ را روشن کرد که ترنج از جا پرید و گفت:
وای.
ارشیا از آن طرف خط گفت:
چی شده ترنج.
ترنج نگاه پر غضبی به ماکان انداخت که دست به سینه وبا ابروهای بالا رفته یک وری به کف بند تکیه داده بود و پالتویش را هم در آغوش گرفته بود. ترنج با حرص گفت:
یکی پریده تو اتاقم چراغم روشن کرده.الانم عین آدم خورا به من زل زده.
ماکان بی شعور.
خودشه.
بعد رو به ماکان گفت:
واقعا چه فکری می کنی یهو می آی تو اتاق من. اصلا تو به چه اجازه ای تو اتاق منو نگاه میکنی شاید من تو شرایط خوبی نباشم.
ارشیا از آن طرف خط داشت حرص می خورد. خوب ترنج راست می گفت واقعا که این ماکان بی شعور بود. برادر و خواهر تا یک حدی به هم نزدیک هستند وگر نه انها هم باید حریمی را رعایت کنند.
ماکان خیلی پرو گفت:
رفیق ما پشت خط مرد. جواب اونو بده.
ارشیا همانطور عصبی گفت:
ترنج گوشی رو بده به ماکان.
ترنج گوشی را به طرفش گرفت و گفت:
ارشیا باهات کار داره.
اوخ صاحبش اومد.
بعد با خنده گوشی را از دست او گرفت و گفت:
به مخلص داش ارشیا.
ببر. مسخره تو اتاق زن من چه غلطی می کنی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#45 | Posted: 15 Jan 2014 04:03
ببر. مسخره تو اتاق زن من چه غلطی می کنی؟
ماکان قدم زنان رفت سمت تخت ترنج و کنارش نشست و گفت:
زن جناب عالی قبل از اینکه زن تو الدنگ باشه لیمو شیرین خودم بوده.
ماکان اصلا خوشم نمی اد با ترنجم اینجوی حرف بزنی.
اوهو. نچایی ترنجت؟؟؟؟ بعدم آبجیمه دلم خواسته. به تو چه.
بعد دستش را انداخت روی شانه ترنج و به ترنج چشمک زد و گفت:
خوبی آبجی کوچولو.
و پیشانی ترنج را بوسید. صدای ارشیا از آن طرف پر حرص توی گوشش پیچید:
ماکان به خدا می کشمت. داری چه غلطی می کنی.
ماکان به جای جواب دادن به ارشیا رو به ترنج گفت:
چه شوهر فضولی داری من خوشم نمی اد هی تو مسائل خواهر برادری ما دخالت می کنه.
ترنج خندید و گفت:
ماکان اذیتش نکن.
ارشیا که با شنیدن این حرف خوش خوشانش شده بود گفت:
خر فهم شدی حالا پاشو برو لا لا کن. تو مسائل زن و شوهری ما هم دخالت نکن.
اتفاقا امشب می خوام تو اتاق ترنج بخوابم. به یاد قدیما.
ترنج آرام می خندید می دانست ارشیا ممکن است ناراحت شود.
تو غلط کردی مرتیکه. برو گمشو تو اتاقت.
نچ نمی خوام دلم برا آبجی کوچولم تنگ شده می خوام امشب تو اتاقش بخوابم کلی با هم یاد بچگی هامون کنیم بخندیم مخصوصا اون بلاهایی که سر تو می آورد.
ارشیا که خنده اش گرفته بود گفت:
ماکان کاری نکن همین الان پاشم بیام اونجا.
ماکان نیم خیز و شد و گفت:
نامرده هر کی نیاد.
آقا نامرده هر کی نیاد.
پس اومدی دیگه.
پس چی فکر کردی قپی اومدم.
باشه منتظریم.
گوشی رو بده به ترنج.
به جون من می خوای بیای؟
مرگ تو میام.
بابا بی خیال.
نه دیگه خودت حیصیتیش کردی.
آقا من رات نمیدم به چه حقی می خوای بیای اینجا.
ترنج با نگرانی به ماکان نگاه کرد و گوشی را از دستش گرفت:
ارشیا راس راسی می خوای بیای؟
ماکان با دقت به ترنج زل زده بود. حرفهای ارشیا را نمی شنید.
این وقت شب؟
.....
به مامان اینا چی بگم؟
.....
ارشیا!
....
باشه.
....
خداحافظ

ترنج گوشی را قطع کرد و گفت:
مریضی مجبورش کردی این وقت شب تو این هوا الکی این همه راهو بیاد اینجا و برگرده.
برگرده؟
خوب نمی تونه اینجا بمونه که.
بعد کلافه گفت:
ببین حالا چکار کردی.
بی خیال بابا نمی اد. الکی گفته.
ترنج با تردید به ماکان نگاه کرد وگفت:
فکر نکنم.
ماکان بی خیال بلند شد و رفت سمت اتاقش. توی دلش خندید.
دلم خنک شد. باشه پای این مدت که اینقدر منو چزونده.
پالتویش را مرتب به چوب رختی توی کمد آویزان کرد. بعد هم کت و شلوارش را توی کاورش برگرداند و توی کمد آویزان کرد. لباس راحتی پوشید یک شلوار گرم کن مشکی که چهار نوار سفید در طرفینش داشت با یک تی شرت سفید. مسواک زد و توی تختش خزید ولی هنوز چراغ خوابش را خاموش نکرده بود ترنج با شدت در اتاق را باز کرد:
که نمی آد؟ ها؟
موبایلش توی دستش بود.
ماکان از روی تخت بلند شد و گفت:
اومد؟
آره زنگ زد پشت دره.
ماکان با خنده از روی تخت بلند شد و گفت:
چیه ناراحتی مردونگی شوهرت ثابت شد؟
ترنج دلش می خواست موبایلش را توی سر ماکان خرد کند. ماکان گرمکنش را از روی چوب لباسی کنار اتاق برداشت و گفت:
خوب حالا مثل زامبی ها به من نگاه نکن.
ترنج محکم ترین مشتی که می توانست حواله ماکان کرد که برای او در حد یک نوازش محکم بود.ماکان با خنده دست روی شانه او انداخت و گفت:
برو درشو باز کن می خوای مجسمه یخی شوهرتو تحویل بگیری؟
ترنج دست ماکان را از روی شانه اش پائین انداخت و دوان دوان از پله پائین رفت.
وای اگه مامان اینا بفهمن چه آبرو ریزی میشه.
ارشیا پشت در ایستاده بود. ترنج آیفون را برداشت و به چهره ارشیا نگاه کرد:
بیا تو یخ زدی. فقط آروم.
در باز شد و ارشیا وارد شد. ماکان آستین های گرمکنش را تا نیمه ساعد بالا زده بود و روی اولین پله دست به سینه به نرده ها تکیه داده بود.
ارشیا به آرامی در را باز کرد و وارد شد. ترنج پشت در ایستاده بود. ارشیا با دیدنش لبخند زد و سلام کرد:
سلام.
ترنج دستش را روی بینی اش گذاشت و دست او را گرفت و کشید و به سمت پله برد. ماکان با ابروهای بالا رفته آرام گفت:
کجا؟
ترنج بدون اینکه حرفی بزند دست آزادش را روی سرش گذاشت و بعد در اتاق مادر و پدرش اشاره کرد. ارشیا آرام می خندید و خنده پشت لب های ماکان در حال بیرون پریدن بود. ترنج دست ارشیا را کشید و با خودش بالا برد. ماکان هم به دنبالشان از پله بالا رفت.
انگار فقط ترنج بود که داشت حرص می خورد. اول ارشیا را توی اتاق هل داد بعد هم ماکان را و خوش وارد اتاق شد و در را بست.تازه توانست ارشیا را خوب ببیند. شلوار پارچه ای سفید راسته با یک پالتو خاکستری با چهار خانه های ریز تنش بود. زیر پالتو فقط یک تی شرت مشکی یقه گرد تنش بود. موهایش توی پیشانی اش ریخته بود انگار که دوش گرفته باشد و موهایش همانطور خشک شده باشد. معلوم بود که می خواسته بخوابد ولی با این خل بازی ماکان بلند شده امده آنجا.دستی به پیشانی اش زد و گفت:
شما دو تا خل شدین نصفه شبی؟
ماکان خودش را انداخت روی تخت و گفت:
به من چه این بی حیا نصف شبی پا شده اومده اینجا.
بعد آستین دست چپش را که پائین خزیده بود دوباره بالا کشید و دستهایش را پشت سرش قرار داد و تمام وزنش را انداخت روی دست هایش و گفت:
ولی نه خوشم اومد مردونگی تو ثابت کردی.
ارشیا پالتویش را در آورد و روی صندلی ترنج انداخت و کنار او نشست و گفت:
زر نزن خودتم می دونستی میام.
خیلی سعی میکرد به ترنج زل نزد که جلویش ایستاده بود ان هم با یک تاپ دخترانه رکابی مشکی چسبان که رویش می شد عکس دوتا قلب نقره ای که توی هم تاب خورده بودند را دید و یک شلوار سفید گشاد موهایش را با یک گیره بزرگ پشت سرش جمع کرده بود ولی دسته ای از موهای جلویش که کوتاهتر بودند از یک طرف صورتش سر خورده بودند و تقریبا کمی از چمشش را هم پوشانده بودند.
ترنج بی توجه به لباسی که جلوی ارشیا پوشیده با اخم رو به آنها گفت:
اخه نمی گین اگه مامان اینا بیدار بشن چقدر بد میشه.
ارشیا بالاخره نگاه خیره اش را به او دوخت. البته سعی می کرد خیلی هم خیره نباشد.
چرا حرص می خوری. اونا که خوابن بعدم من الان می رم.
ترنج همانجور دست به کمر و طلب کار ایستاده بود. دست دیگرش را به پیشانی اش زد و بعد هم موهایش را که روی صورتش ریخته بود. بالای سرش برد و وقتی رهایشان کرد دوباره سر جایشان برگشتند.
ارشیا به این حرکت او لبخند زد و گفت:
بیا یه دقیقه بشین من الان می رم. خودتو کشتی.
ماکان با سر خوشی به ان دوتا نگاه می کرد. از دهنش پرید:
لباستو با ترنج ست کردی؟
تازه ان موقع بود که ترنج به لباسش نگاه کرد.آهی از سر خجالت کشید و لبش را گزید. تا حالا ارشیا او را با تاپ ندیده بود که ان هم به لطف ماکان دیده بود. ارشیا بلند شد و به سمت ترنج رفت و دستش را دور شانه برهنه او انداخت. با اینکه ارشیا از بیرون آمده بود ولی دست هایش گرم گرم بود. در عوض بدن ترنج یخ کرده بود و با این حرکت ارشیا به وضوح لرزید. ارشیا لرزش او را حس کرد و کمی بیشتر او را به خود فشرد و گفت:
این اوج همفکری و هم دلی مارو می رسونه.
ماکان با لب و لوچه ای آویزان داشت این صحنه را نگاه می کرد. از جا بلند شد و دست ارشیا را گرفت و پالتویش را توی دستش گذاشت:
خوب شب بخیر برو خونتون.
ارشیا نگاه مظلومی به ترنج انداخت و گفت:
ساعت یک و نیمه ها. دلت می اد.
ماکان او را به طرف در هل داد و گفت:
با کمال میل و فراغ بال می اندازمت بیرون.
ترنج به بازوی ماکان زد و گفت:
یواش به خدا بیدارشون می کنی.چرا عربده می کشی.
ماکان دست ارشیا را رها کرد و گفت:
یعنی منظورت اینه این امشب اینجا بمونه.
ترنج به چشمان ارشیا که داشتند التماس می کردند جوابش مثبت باشد نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد و گفت:
دیگه صبح شد کجا بره.
ماکان با اعتراض گفت:
ترنج واقعا بمونه؟
ترنج دست پاچه و خجالت زده شده بود. از اینکه ماکان و ارشیا چه تصوری درباره حرف او ممکن است داشته باشند می خواست سکته کند برای درست کردن اوضاع سریع گفت:
من که نگفتم پیش من بخوابه.بیاد اتاق تو.
با گفتن این حرف سریع جلوی دهانش را گرفت. تازه فهمید باز چه گندی زده. در واقع می خواست بگوید منظورش این نیست که توی اتاق من بخوابد ولی خودش هم نفهمید چرا گفت پیش من.
دو دستش را جلوی صورتش گرفت و رویش را از آنها برگرداند. چه آبرو ریزی کزده بود. خدایا می خواست از خجالت بمیرد.
دهان ماکان باز شد و با دست به بیرون اشاره کرد و گفت:
من می رم بخوابم
و به سمت در رفت و به ارشیا گفت:
پنج دقیقه دیگه اتاق منی. از الان شروع شد.
و در اتاق را بست. اشک های خجالت ترنج روی گونه هایش جاری شده بود. ارشیا به طرف او رفت. ترنج را آرام به سمت خودش برگرداند.
ترنج. دختر دیوونه شدی؟ گریه برا چی می کنی؟
بعد او را نرم در آغوش گرفت.
اگه ناراحتی می رم.
ترنج خیلی سریع تر از چیزی که فکر می کرد گفت:
نرو.
ارشیا با لبخند او را به خود فشرد و گفت:
پنج دقیقه بیشتر وقت ندارم ها. می خوای همشو گریه کنی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#46 | Posted: 15 Jan 2014 04:04
ارشیا با لبخند او را به خود فشرد و گفت:
پنج دقیقه بیشتر وقت ندارم ها. می خوای همشو گریه کنی؟
ترنج بینی اش را بالاکشید و چشم های اشک آلودش را به ارشیا دوخت.
خیلی بد گفتم؟ نه؟
ارشیا با بدجنسی خندید و گفت:
من که یک لحظه نزدیک بود از خوشی بمیرم.
ترنج به سینه او کوبید و گفت:
لوس.
ارشیا خندید و گفت:
پنج دقیقه ام تمام شد. تا ماکان نپریده وسط اتاق برم.
بعد هم دسته موهای ترنج را که روی چشمش افتاده بود را کنار زد و روی چشمش را بوسید و گفت:
حالا آخرش برای چی گریه می کردی؟
خوب از ماکان خجالت کشیدم.
ارشیا باز خندید و گفت:
ولی خوب به نفع من شد. هم ماکان و پر دادی و هم من امشب اینجا می مونم.
ترنج از آغوش او بیرون امد و گفت:
بیا یک شلوار راحتی برات از ماکان بگیرم.
خودم می گیرم.
نه من میام باهات.
ارشیا مثلا با تعجب گفت:
کجا میای؟
ا ارشیا اذیت نکن دیگه. منظورم اینه که...اینه که...اصلا من نمی ام.
ارشیا به شدت او را در آغوش گرفت و گفت:
شوخی کردم عزیزم بیا.
و دست او را گرفت و از اتاق بیرون رفتند. ماکان توی اتاقش یک رختخواب برای ارشیا پهن کرده بود. وقتی ان دو تا را دید نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
دو ثانیه دیگه دیر کرده بودی خودم اومده بودم کت بسته اورده بودمت.
ترنج که بازوی ارشیا توی دستش بود به ماکان گفت:
یک شلوار راحتی بده ارشیا بپوشه.
ای شلوار نیاوردی؟
ارشیا شکلکی در آورد و گفت:
نه نمکدون قرارم نبود بمونم. وگر حتما می آوردم. ان شاا... شب های آینده.
ماکان روی تختش نشست و گفت:
بفرما می گن رو بدی آسترم می خوان همین جاست آبجی خانم. از فردا چترشو باز می کنه اینجا.
ترنج به ماکان اخم کرد و گفت:
ماکان به خدا ول کن نصفه شبی من صبح هشت کلاس دارم. ساعت دو شد من هنوز بیدارم.
ارشیا دستش را گرفت و گفت:
غصه نخور خودم می رسونمت.
مرسی. حالا بخوابین دیگه.
بعد رفت طرف در و درحالی که ان را می بست گفت:
پسرای خوبی باشین. دعوا نکنین زودم بخوابین شب بخیر.
ماکان و ارشیا خندیدند و در بسته شد.
ماکان از کمدش یک شلوار گرم کن سورمه ای داد به ارشیا و گفت:
بیا داداش راحت کن.
اینجا.
برو بابا. فکر کرده چه لعبتی هست من نگاش کنم. بعد روی تخت دراز کشید و ساعدش را روی چشمهایش گذاشت. ارشیا مشغول تعویض لباسش شد و با خنده به ماکان گفت:
زیر چشمی نگاه نکنی.
گمشو ارشیا بیا بکپ. نصفه شبی خواب به سرمون کردی.
ارشیا شلوارش را زد سر چوب رختی. چراغ را خاموش کرد و توی رختخوابش دراز کشید و گفت:
تقصیر خودته. گفتم حیصیتیش نکن.
بعد توی رختخوابش دراز کشید و هر دو دست را زیر سرش گذاشت. ماکان در حالی که ساعدش روی چشمش بود گفت:
ارشیا؟
هوم؟
حس خوبیه نه؟
چی؟
اینکه یکی و اینقدر دوست داشته باشی.
ارشیا نفس عمیقی کشید و با یاد اوری ترنج گفت:
اصلا نمی شه گفت چه جوریه. ولی ادم احساس بودن می کنه. اینکه یکی تو این دنیا هست که تمام و کمال مال خودته. اصلا انگار تا قبل از این زندگی نمی کردی. نمی دونم همه چیز یه جور دیگه میشه.
ماکان اه کشید و ارشیا که انگار گوش شنوایی پیدا کرده بود ادامه داد:
می دونی آدم از خواهر و مادرشم حمایت می کنه ولی واقعا تحت حمایت گرفتن کسی که تمام هستیت به او بستگی داره یه جور دیگه اس . اصلا همش دلت می خواد مواظبش باشی که طوریش نشه.دلت نمی خواد یک خار به پای طرف بره. سخته گفتنش سخته باید خودت تجریه کنی تا بفهمی.
ارشیا سکوت کرد و ماکان توی فکر فرو رفت. در واقع هیچ کدام از این حس ها را به هیچ کدام از دخترهایی که دیده بود نداشت. این حس حمایت و علاقه. یعنی او تا حالا عاشق نشده بود. اخه مگر ممکن بود. اطرافش پر بود از پسرانی که تا حالا ده بار عاشق شده بودند و او حتی یک بار هم این حس را تجربه نکرده بود.
بی انصافی بود. یعنی توی این دنیای بزرگ کسی نبود که از او حمایت کند که این حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کند. به همه زوج های اطرافش حسادت می کرد. پدر و مادرش. ترنج و ارشیا. اتنا و عماد حتی مهرناز خانم و مرتضی خان هم نگاهشان به هم رنگ خاصی داشت.
به پهلو چرخید و چشم هایش را بست. حتما کسی بوده که ماکان از او حمایت کند. یکی که او هم ماکان را مثل ترنج دوست داشته باشد. اینقدر به این موضوع فکر کرد تا کم کم به خواب رفت. داشت خواب می دید. یک خواب متفاوت.
با صدای نماز خواندن ارشیا از خواب بیدار شد. صدای حمد و توحیدش به بلندی شنیده می شد. برای چند لحظه خوابش را فراموش کرد. یعنی خودش را مجبور کرد که ان تصاویر را فراموش کند. الان نمی خواست به ان خواب فکر کند. به صدای نماز خواندن ارشیا گوش داد تا به خوابش فکر نکند. تا حالا دقت نکرده بود. صدای ارشیا موقع نماز خواندن گرم بود.
ارشیا به قنوت رفت و ماکان زیر لب ناخودآگاه او را همراه ذکر قنوتش همراهی می کرد.
ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و.....
روی تخت نیم خیز شد و به او که حالا داشت سجده می کرد نگاه کرد. آخرین باری که نماز خوانده بود یادش نمی امد کی بود. ارشیا موقع خواندن تشهد و سلام سرش پائین بود. انگار در برابر کسی از شرم سرت را پائین بیاندازی.
ماکان به این حالت ارشیا هم حسادت کرد. چرا او نباید یک پدربزرگ مثل مال ارشیا داشته باشد که او را جور دیگری پرورش بدهد که حالا مجبور نباشد این همه سختی به خودش بدهد برای کاری که از نوجوانی عادت به انجامش نداشته.
ارشیا بعد از نماز به سجده رفت. این بار ماکان صدایش را نمی شنید. ذکر می گفت یا دعا می کرد نمی دانست. فقط صدای زمزمه وارش را می شنید. دست هایش را دور زانو هایش حلقه کرد و به او خیره شد. سر از سجده که برداشت ماکان به آرامی گفت:
قبول باشه.
ارشیا مهر را بوسید و گفت:
قبول حق.
مهر از کجا آوردی؟
ارشیا رختخوابش را جمع کرد و گفت:
از خانمم گرفتم.
بعد اضافه کرد:
غیر اون مگه کسی نمازم می خونه تو این خونه.
ماکان به ارشیا خیره شد حالا که چیزی نبود که به آن فکر کند دوباره تصاویر خوابش جلوی چشمش آمد. درست بود. خوابش درست بود. خودش بود.
چرا بعد از این همه مدت. حالا باید بفهمد. این خواب را چرا درست همین شب دیده بود که حرفهای ارشیا را شنیده بود. این خواب از ضمیر ناخودآگاهش امده بود یا واقعا به این معنی بود که او به کمک و حمایت نیاز دارد.
شاید بهتر بود آن روز به خودش زحمت می داد و نمازش را می خواند. از جا بلند شد. هوا روشن شده بود ولی می شد نماز خواند. از جلوی ارشیا رد شد و به طرف دستشوئی رفت. وضو گرفت. خوب بود که این چیز ها یادیش نرفته بود.
مهری که ارشیا کنار میز گذاشته بود برداشت ارشیا نبود. لابد رفته بود پیش ترنج. در اتاق را بست و قامت بست. دلش نمی خواست توی نمازش به خوابی که دیده بود فکر کند ولی تا زمانی که سلام نماز را داد تصاویر توی ذهنش مثل روشن شدن یک اتاق تاریک با یک فلاش ناگهانی برق می زدند.

اولین تصویر یک میز خالی بود. خودش پشتش نشسته بود. یک جایی مثل یک اتاق شیشه ای.
تصویر بعدی ناگهان ظاهر شد. دختری مقابلش نشسته بود. دست های دختر توی دست ماکان بود. چهره اش را نمی دید فقط لباهای قلوه ای معلوم بود. سرخ و خواستنی.
تصویر بعدی. مردی که اخم کرده بود و دنبال چیزی می گشت.
آخرین تصویر واضح بود خیلی واضح.
دختری با کلاه قرمز در حالی که سرشانه های سوئی شرت سورمه ای اش از باران خیس شده بود. مقابلش نشسته بود. دست هایش توی دست ماکان بود و نگاهش نگران. ماکان خم شده بود که ان لب های خواستنی را ببوسد که ناگهان فضا عوض شده بود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#47 | Posted: 15 Jan 2014 04:04
صدای نماز خواندن امد خودش را دید که روی روزنامه ای توی اتاق ترنج توی شرکت نماز می خواند. صدای حمد و سوره را بلند می شنید. ولی صدا صدای خودش نبود.همان موقع چشم باز کرد و نماز خواندن ارشیا را دید صدایی که توی خواب شنیده بود صدای نماز خواندن ارشیا بود.
ماکان به مهرش خیره شد. دستی توی موهایش کشید.حالا مطمئن بود. مهتاب همان دختر بود. همان که شبی که با مهسا به هم زد توی کافی شاپ جلویش نشست و ماکان دست هایش را گرفت.
هنوز هم سفت شدن دستهایش را زیر دست خودش احساس می کرد. کلافه بود. این چه بازی مسخره ای بود. این دختر چرا سر راه او قرار گرفته بود. به مهتاب فکر کرد. فکر کردن به مهتاب فقط گیج ترش می کرد.
مهرش را برداشت و از اتاق خارج شد. در اتاق ترنج باز بود و ارشیا و ترنج روی تخت کنار هم نشسته بودند. ماکان برایش مهم نبود. رو به ترنج پرسید.
امرزو تا کی کلاس داری؟
تا عصر. برای چی؟
هیچی.
چرخید و برگشت توی اتاقش. ان روز مهتاب نمی آمد.
لعنتی چه مرگم شده؟
سه روز بعد هم مهتاب نیامد. کلاس داشت. تمام ان سه روز ماکان با خودش کلنجار می رفت و توی درک خودش و احساسش گیج بود. اصلا با مهتاب برخورد خاصی نداشت که بخواهد فکرش را مشغول کند.
با اینکه ان یکی دو روزی که مهتاب توی شرکت بود برخورد زیادی با هم نداشتند ولی خودش هم نمی فهمید چرا حالا نبودنش را اینقدر احساس می کند.
بالاخره چهارشنبه شد و باز هم مهتاب آمد. معلوم بود حسابی هم خسته است. ساعت های بی کاری اش را حالا می امد شرکت و در عوض مجبور بود شب ها تا دیر وقت بیدار بماند و کارهای دانشگاهش را راه بیاندازد امتحانات پایان ترم هم نزدیک بود. ولی مهتاب تصمیم نداشت برای فرجه ها به خانه برگردد. تصمیم داشت بماند و صبح ها بیاید شرکت و عصر ها به کارهایش بپردازد. اغلب اینقدر کار برای تحویل داشتند و تازه ژوژمان آخر ترمشان هم بود که دیگر خانه رفتن معنی پیدا نمی کرد.
نگاهی به پله انداخت و غر زد:
چرا همه شرکت ها پله دارن؟ اه.
و سلانه سلانه از پله بالا رفت. همان لباس های اول هفته تنش بود. کلا تیپش را هفتگی عوض می کرد نه روزانه. دست هایش توی جیبش بود. وارد که شد طبق معمول خانم دیبا پشت میزش بود. سلام کرد:
سلام خانم دیبا.
سلام. صبحت بخیر.
ممنون.
رفت سمت اتاقش و نگاهی توی آشپزخانه انداخت.
وای باز آقای حیدری چای دم نکرده که؟
خانم دیبا با لبخند گفت:
اینجا معمولا نه و نه و نیم چای میاره آقای حیدری. خود رئیس هم گاهی نسکافه می خوره.
مهتاب همان جور دست به جیب گفت:
پس فقط من این موقع صبح چایی می خورم؟
آره.
مهتاب سری تکان داد و جای رفتن به آشپزخانه رفت توی اتاقش. یک لحظه از کارش خجالت کشید.
فکر کردی اینجا خونه خاله است سر تو انداختی پائین رفتی واسه خودت چایی درست کردی.
چقدر بد شد. حالا نگن چه پروه. تازم اونم لیوانی. یعنی اونی که من دم می کنم می ریزین دور دوباره دم می دن.
کوله اش را زد سر چوب رختی و ولو شد روی صندلی اش. خسته که بود کسل هم شد. احساس می کرد کار بچه گانه و احمقانه ای انجام داده.
سیستم را روشن کرد و سعی کرد سرش را با کارش گرم کند. ولی نگاهش را به مانیتور که می دوخت ناخودآگاه خوابش می گرفت.
وای خدا نه. کار دارم. نباید بخوابم. مهتاب تو نباید بخوابی. نخواب نخواب خواهش مبکنم
ولی با این حال سرش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست.
بعد صدایش را حالت ناله کرد و گفت:
نمی تونم نخوابم بفهمم. درکم کن خوابم میاد.
و بعد با لبخندی که به خودش زد چشم هایش را بست. خیلی دلش می خواست بداند کی حقوقش را می گیرد. شدیدا دچار کمبود پول شده بود. دلش هم نمی خواست از پدرش بگیرد. مگر به خودش قول نداده بود. پدرش این همه سال خرج کرده بود بدون هیچ حرفی و چشم داشتی. وقتش بود که جبران که نه باری از روی دوشش بردارد.
برای پراندن خوابش کیف پولش را برداشت و نگاهی داخلش انداخت. اسکناسهای رنگارنگ را بیرون کشید و شمرد. چهارده هزار و هفصد تومن از پولش باقی مانده بود. تازه برای شام هم چیزی برای خوردن نداشت . چهار تا تخم مرغ هم که می خرید کلی پولش می شد.
زیر لب غر زد:
دلمون به تخم مرغ خوش بود که اینم شد هم قیمت طلا.
پول ها را برگرداند توی کیفش. باید سرفه جویی می کرد. صبحانه که سه روزی که شرکت بود نمی خورد. فعلا شام را هم می توانست یک شب درمیان بخورد. معلوم نبود کی حقوقش را می گیرد. تازه دو هفته بود داشت کار می کرد. بعد فکر کرد:
یعنی دو هفته دیگه باید با این چهارده هزار و هفتصد تومن بگذره. یعنی میشه؟ خدا کنه وسیله جدید برای کارام نخوام که بیچاره میشم. باید اصلا تاکسی سوار نشم. فقط اتوبوس. آره میشه . اوه چهار هزار تومن کلی پوله. تازه با هفتصد شم می شه دو تا و نصفی نون خرید که خودش میشه نون یک هفته من.
از این حرف خودش خندید.
خل شدم. آره بابا بی خیال خدا بزرگه. درست خرج کنم کم نمی اد.
کیفش را برگرداند توی کوله اش و ابن بار با دقت و با حوصله مشغول کارش شد:
پول به این راحتی به دست نمی اد خانم محترم. باید زحمت بکشی. توقع داری مثل قبل بخوابی و بخوری اونوقت یه پول قلنبه هم بیافته تو کاسه ات؟ نچ از قدیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت. تو یه تکونی بخور خدا می رسونه.
داشت همین جور برای خودش حرف می زد که ترنج هم رسید.
سلام بر خانم اقبال.
سلام. مهتاب تو کی میای که اینقدر زود می رسی؟
ساعت خواب. بعد دو هفته می پرسی.
ترنج کیف لپ تاپش را گذاشت روی میزش و چادرش را برداشت و گفت:
آخه اون روز فکر کردم اتفاقی شده.
مهتاب بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بگیرد گفت:
نه برای اینکه به موقع برسم باید با اتوبوس شیش و نیم بیام اگه با هفت بیام هشت و نیم این طورا می رسم. دیر میشه دیگه.
ترنج نشست پشت میزش و روی میز مهتاب را کاوید و با خنده گفت:
لیوان چایت کو؟
مهتاب نیم نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
گفتم صبر کنم خود آقای حیدری بیاد دم بده. چیه من هی عین قاشق نشسته می پرم وسط کار و زندگیش.
ترنج خنده ای کرد و او هم مشغول کارش شد.
ساعت نزدیک ده بود ولی از چای خبری نبود. تازه مهتاب هم حسابی گرسنه اش بود. دیشب نان تمام کرده بود و در حد دو سه لقمه شام خورده بود. حالا هم منتظر چای مانده بود تا با بیسکوئیتش بخورد. ولی خبری نشد. بالاخره مجبور شد بدون چایی بخورد.
با خنده توی دلش گفت:
خدا رو شکر یه قدری ذخیره دارم که فورا غش و ضعف نکنم. بیا اینم از محاسن اضافه وزن.
بسته بیسکوئیت نیم خورده ای از کیفش بیرون آورد. چهارتا تویش بود. دوتا روی میز ترنج گذاشت و دوتا برای خودش برداشت:
ترنج با دیدن بیسکوئیت ها با ذوق گفت:
ای دستت درد نکنه. من از اینا خیلی دوست دارم.
خواهش بزن صفا کن. اینا الان حلیمه تلقین کن و بخور.
ترنج یکی از بیسکوئیت ها را برداشت و گفت:
کلا چیزای چرب دوست داری نه؟
ایییی نه.
حلیم چربه ها.
می دونم. ولی من از این حلیمای بیرونی هیچ خودشم نمی اد. چیه این. یه مایع سفید کش دار. نه مزه داره نه هیچی. تازه اون چیز شیرین چیه می ریزن روش می خورن. اه اه اه.
درست صحبت کن.
خوب راست می گم. یه بار بیا حلیم های خونگی که عموی بابام شب تولد امام حسین می پزه بخور تازه می فهمی حلیم یعنی چی. در ضمن ما به حلیم نمک و فلفل می زنیم نه شکر.
می دونم. اینجاها هم بعضیا دیدم می زنن.
وای دلم حلیم خواست. الان فصل حلیم پذونه تو محل ما. سرد که میشه مردم می پذن می دن در خونه ها. آی حال میده صبح سرد حلیم گرم. کنار بخاری. بیرون داره برف میاد. بارون میاد. تو نشستی تو اون گرما داری حلیم داغ می خوری و به ریش سرما می خندی.
ترنج خندید و گفت:
همین چیزا رو خوردی دیگه که اینجوری قلمبه شدی.
مهتاب به سرعت از جا پرید نگاهی به خودش انداخت و گفت:
وای راست می گی؟ خیلی تابلوه؟
ترنج از خنده مرده بود.
مرض مسخره می کنی؟
نگران نباش همش رفته تو لپات.
مهتاب روی صندلی اش ولو شد و گفت:
بی مزه.
ترنج همچنان می خندید.
بردار حلیم تو بخور از دهن افتاد.
مهتاب بیسکوئیتش را برداشت و گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#48 | Posted: 15 Jan 2014 04:04
مهتاب بیسکوئیتش را برداشت و گفت:
خدا رو چه دیدی شاید در آینده حلیم به صورت بسته بندی خشک ارائه شد. وقتی کنسرو کله پاچه هم اومده بعید نیست حلیم بیسکوئییتی هم بسازن.
بعد گازی از بسکوئیتش زد و به آرامی مشغول خوردن شد. درحالی که با دست راست موس را حرکت می داد با دست چپ هم بیسکوئیتش را می خورد.
نه واقعا این شیوه تلقین جواب میده. آخرش مزه حلیم داد.
ای بمیری مهتاب به خدا بسه همش دارم می خندم دو تا خط نکشیدم.
مهتاب بی خیال گفت خوب نخند مجبوری.
تو چرت نگو من نمی خندم.
من کی چرت گفتم. باشه من اصلا دیگه حرف نمی زنم.
بعد دوباره نگاهی به ساعت انداخت نخیر خبری از چایی نبود.
چکار کنم می رم خوابگاه می خورم.
نزدیک ظهر دوباره ارشیا سراغ ترنج آمد. موقع رفتن مهتاب ترنج را صدا زدو فلشش را گرفت و قول داد تا فردا پسش بدهد.
وقتی انها رفتند مهتاب حساب کرد اگر بخواهد به نهار دانشگاه برسد و تا عصر از گرسنگی واقعا نمیرد الان باید برود.
سریع کارهایش را تمام کرد و بلند شد. از طرح هایش یکی هنوز مانده بود که تمام نشده بود. کار نیمه تمام را ریخت روی فلش ترنج و طرح های تمام شده را ریخت روی مال خودش. کوله اش را برداشت و رفت سمت میز خانم دیبا.
خانم دیبا من دارم می رم.
کاراتون تمام شد؟
نه یکی دیگه مونده. فردا تحویل میدم.
باشه عیب نداره.
لازم نیست که خودم ببرم بدم؟
نه عزیزم بذار باشه خودم بهشون میدم.
ممنون خداحافظ.
و از پله پائین دوید. شماره هم اتاقی اش را گرفت:
الو مینا.
سلام
علیک سلام.
قربونت برم من برا من چای دم کن تا برسم دیگه وقت ندارم می خوام بخورم برم کلاس.
باشه.
مرسی قربون دستت.
موبایل را توی جیب کیفش گذاشت و دوید سمت اتوبوس از روی جدول پرید و باز بقیه راه را دوید. خدا را شکر به موقع رسید. اتوبوس با سوار شدن او حرکت کرد. دیگر واقعا احساس ضعف می کرد.
مهتاب خانم زیاد نگران نباش نهار خوشمزه دانشگاه در انتظارته. خدایا فقط امروز قیمه نباشه از فردا دیگه همش قیمه باشه. جون مهتاب. خوب گشنمه.
**
خانم دیبا پشت در اتاق ماکان ایستاده بود. ماکان از صبح احساس کلافگی می کرد چند بار خواست که برود و به بهانه ای به مهتاب و ترنج سر بزند ولی نرفت. یعنی تا ان روز اصلا این اتفاق نیافتاده بود که حالا بخواهد دوباره تکرارش کند.
چیزی که مدام توی ذهنش وول می خورد این بود که آیا مهتاب هم او را شناخته بود. رفتار این روز هایش که چیزی نشان نمی داد اصلا آشنایی نداده بود از همان برخورد اول.
ولی وقت رفتاری های روز اولش را توی ذهنش مرور می کرد. احساس می کرد مهتاب از همان اول او را شناخته. نگاه نگرانش اضطرابش و اینکه از او دوری می کرد. تمام این ها را که کنار هم می گذاشت تنها به یک نتیجه می رسید. مهتاب او را شناخته بود.
حالا می خواست مطمئن شود. ولی چه جوری اش را نمی دانست. تا ظهر خودش را سرگرم کرد.
ظهر که بالاخره می امد کارش را تحویل بدهد. خوب وقتی می امد چه باید می گفت. دستی به صورتش کشید و فکر کرد:
حالا چه اصراری دارم بگم من بودم. اگه اون منو شناخته باشه که خودش فهمیده. بعدم که چی...اه لعنتی اصلا ولش کن.
صدای در اتاقش بلند شد.
مهتابه.
ناخودآگاه دستش سمت موهایش رفت.
من الان دقیقا دارم چه غلطی می کنم؟
صدایش را صاف کرد و گفت:
بفرمائید.
با تمام وجود به در چشم دوخته بود که در باز شد و خانم دیبا امد تو.
ماکان مثل بادکنکی بادش خالی شود وا رفت.
خانم دیبا؟
ببخشید خانم سبحانی کاراشو تحویل داد.
چرا خودش نیامد؟
خانم دیبا به اخم ماکان نگاه کرد و گفت:
می خواست بیاد من گفتم لازم نیست.
نخیر خیلی هم لازمه. دفعه بعد بگین خودشون بیان.
چشم.
کی رفتن؟
همین الان.
خیلی خوب بفرما.

خانم دیبا فلش را روی میز گذاشت و رفت.در را که بست ماکان با سرعت خودش را به پنجره رساند. مهتاب را دید. از جدول پرید و دوید سمت اتوبوس. ماکان دلش می خواست اتوبوس حرکت کند و مهتاب نرسد. شاید بهانه ای میشد که بتواند او را برساند.
برو دیگه. اه رسید. گندت بزنن.
مهتاب توی اتوبوس پرید و بعد راه افتاد.
لعنتی.
برگشت پشت میزش و فلش را زد به سیستم. کارهای مهتاب واقعا پیش رفت خیلی خوبی داشت احساس می کرد این دختر آینده روشنی دارد.
کارهایش را وارسی کرد. سوال های بعدی داشتند توی ذهنش بالا و پائین می پریدند.
اون پسره کی بود اون شب؟
نمی تونست فقط یک مزاحم باشه. اون سهیل کیه. اونشب از چی داشت در می رفت؟ خواهرش با کی هم دستی کرده بود. بابا بزرگ کی بود که مهتاب چند بار اسمش را برده بود؟ این همه سوال از کجا توی ذهنش آمده بودند اصلا؟؟
طرح ها را زیر و رو کرد و یک لحظه فکری به ذهنش رسید. تلفن را برداشت.
خانم دیبا!
بله؟
شماره خانم سبحانی رو دارید.
بله فکر کنم.
برای من بیارید.
مشکلی پیش اومده؟
ماکان طلب کار گفت:
برای همین گفتم خودشون کارارو تحویل بدن.
بله. الان میارم.
خانم دیبا شماره مهتاب را داد به ماکان و او سیوش کرد.به اسم مهتاب نه خانم سبحانی.
مهتاب که رسید به دانشگاه دیگر تقریبا مرده بود. یک راست رفت سمت سلف.
خدایا قیمه نباشه. قیمه نباشه.
از نزدیکی سلف شروع کرد به بو کشیدن. نه هر چه بود قیمه نبود. با امیدواری در را باز کرد.
خدایا دمت گرم قرمه سبزیه.
دوید توی صف و کلاهش را برداشت. درست توی ساعت شلوغی رسیده بود. شاید پنجاه نفری توی صف بودند. به نرده ها تکیه داد و گفت:
خدا کنه برسم چایی بخورم. وای مامان چایی. وای قرمه سبزی.
مدام نگاهش را به ته صف می انداخت که انگار از جایش تکان نمی خورد. لگدی به میله محافظ زد و گفت:
زود باشین دیگه.
بالاخره بعد از ربع ساعت نوبتش شد. برعکس بویش ظاهرش اصلا اشتها برانگیز نبود ولی مهتاب دوباره از همان شیوه تلقین استفاده کرد و فکر کرد دارد قرمه سبزی های مادرش را می خورد.
هنوز قاشق سوم را نخورده بود که موبایلش زنگ زد.شماره های ناآشنا را جواب نمی داد.ولی این شماره هم آشنا بود و هم غریبه. یادش می امد یک بار این شماره را دیده بود چون چهار رقم آخرش خیلی رند بود.
دو رقم دو طرف پنج بود و دو رقم وسط دو. همچین شماره رندی را آدم دیر فراموش می کرد. ولی نمی فهمید کی این شماره به او زنگ زده . برای همین جواب داد. لقمه اش را فرو داد و جواب داد:
بله؟
توی شلوغی سلف و برخورد قاشق و چنگال ها به سینی های غذا مهتاب به سختی صدای طرف دیگر را شنید:
خانم سبحانی؟
مهتاب داشت دنبال صاحب صدا توی آشناها و اطرافیان می گشت ولی کسی را پیدا نمی کرد. اصلا صدا را درست نمی شنید که بخواهد بشناسد.
بله خودم هستم.
شناختین؟
نه تنها نشناخته بود که اصلا صدای طرف را هم نمی شنید. کیفش را روی شانه اش انداخت نگاهش را به سینی غذایش انداخت به کناریش گفت من الان میام. دختر سری تکان داد و مشغول حرف زدن با بغل دستی اش شد. مهتاب از سلف بیرون آمد و همان دم در ایستاد:
ببخشید صداتون نمی آد.
اقبال هستم.
مغز مهتاب برای چند لحظه ایست کرد و بعد دوباره فعال شد. دوتا اقبال بیشتر نمی شناخت یکی ترنج بود که او نمی توانست باشد چون صدا مردانه بود و آن یکی هم برادرش بود.ماکان. پس گزینه دوم درست بود. آب دهنش را قورت داد و آرام پرسید:
آقا ماکان؟
ماکان ته دلش ضف رفت. چقدر قشنگ اسمش را گفته بود. تا حالا دقت نکرده بود که مهتاب چه صدای گرم و آرامی دارد خصوصا از پشت تلفن. انگار با شرمی دخترانه هم مخلوط شده بود.
بله خودم هستم.
مهتاب به پیشانی اش زد و با خودش گفت:
خنگ غیر برادر ترنج مگه دیگه اقبال تو می شناسی بز غاله.
لبش را گزید و ادامه داد:
بله. حالتون خوبه؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#49 | Posted: 15 Jan 2014 04:06
فصل ۱۰

حالا تازه هول شده بود. ماکان برای چی به او زنگ زده بود. وای کارهایی که تحویل داده بود. نکنه جایی خراب کاری کرده. ماکان خنده اش گرفته بود. اصلا هیچ کاری نداشت حالا مانده بود چه بهانه ای برای زنگ زدنش بتراشد. مهتاب که سکوت ماکان را دید با تردید گفت:
کارا مشکلی داشتن؟
ماکان که انگار بهانه دستش امده بود گفت:
مشکل که نه اگر خودتون مونده بودین مستقیم صحبت می کردیم.
ببخشید من کلاس داشتم. فکر کردم در جریان هستید.
بعد توی دلش گفت:
آخه از کجا باید در جریان کلاس های تو باشه ابله.
بله خانم دیبا گفتن.
پس کارام مشکلی ندارن؟
نه. فردا حضوری صحبت می کنیم. میان که؟
بله حتما.
ببخشید مزاحم شدم.
نه خواهش میکنم.
خداحافظ
خداحافظ
مهتاب گوشی را قطع کرد و به آن زل زد. مدام از خودش می پرسید ماکان کی به او زنگ زده بود. مطمئن بود با این شماره یک کسی به او زنگ زده.
فهمیدنش خیلی ساده بود. موبایلش زیاد زنگ نمی خورد. خانواده اش گاهی هم ترنج. لیست تماس های اخیر را آورد. آخرین شماره ها را چک کرد. موبایلش یک سامسونگ مدل پائین بود. کلا با سیم کارتش چهل تومن برایش تمام شده بود. مثل موبایل ترنج نبود که تماس های صد سال پیش را هم سیوکند.
مال او ده تماس اخیر را ثبت می کرد و نه بیشتر. لیست تماسش را پائین آورد. گوشی اش فقط تاریخ را ثبت می کرد و ساعت تماس را نشان نمی داد.
چمشش روی اسامی می چرخید. همه شان شماره های سیو شده بودند که نامشان نمایش داده می شد. اگر شماره بود به وضوح توی چشم بود. مهتاب لیست را دوباره پائین آورد. خودش بود. نهمین شماره توی لیستش. بعد از تماس ماهرخ.
به تاریخ نگاه کرد. کوله اش را روی زمین گذاشت و دنبال تقویم جیبی اش گشت.
هنگ کرده بود. ماکان به او زنگ زده بود همین روز های اخیر هم زنگ زده بود. تاریخ تماسش با مال ماهرخ یکی بود. ماهرخ کی به او زنگ زده بود. انها که با هم مثلا قهر بودند.
دستش خشک شد.
او با ماهرخ قهر بود. درست از همان شب که آن ملاقات را به هم دستی سهیل و ان مردک برایش ترتیب داده بودند. از همان شب دیگر تماس نگرفته بود. لازم به تقویم نبود. روی پله دم در سلف نشست.
حوادث ان شب را مرور کرد. به آدرسی که ماهرخ داده بود رفته بود. گفته بود توی یک کافی شاپ هستند. بعد رفته بود و آن را پیدا کرده بود. ولی انجا با سهیل رو به رو شده بود.آن بار ولی نتوانسته بود مثل دفعه اول فرار کند.
بعد چه شده بود. مهتاب فکر کرد. آن مردک داشت حرف می زد و او....
داشتم به ترنج اس می دادم.
سریع باکس پیام هایش را باز کرد. ترنج گفته بود با برادرش شام بیرون هستند.
درسته با برادرش شام رفته بیرون. برادرش کیه؟ ماکان. بعد من چی گفتم؟
چرت و پرت هایی که درباره برادر ترنج که تا ان روز اصلا ندیده بودش را یادش آمد. درست بعد از همان پیام ها یکی زنگ زده بود و حرف نزده بود. همان که باعث شد به بهانه اش از کافی شاپ جیم بزند.
مهتاب دستی به پیشانی اش کشید. هر خنگی هم می توانست بفهمد که ماکان چرندیاتی را که به ترنج گفته خوانده برای همین زنگ زده.
خدا لعنتت کنه دختر ببین خودتو توی چه هچلی انداختی.
سرش را روی زانوهایش گذاشت و سعی کرد حوادث را توی ذهنش مرتب کند. به هیچ نتیجه ای نمی رسید جز ترس و تردیدی که نسبت به ماکان توی دلش ایجاد شده بود. ماکان شماره مهتاب را از گوشی ترنج برداشته بود. شک نداشت که ترنج هرگز شماره اش را به او نمی دهد. چنین کسی نمی تواند زیاد هم قابل اعتماد باشد.
حتما دخترای زیادی هم توی زندگیش بوده. باید از این به بعد حواسش را بیشتر جمع می کرد. درست که ماکان برادر ترنج بود ولی انها زمین تا اسمان با هم فرق داشتند.
با صدای قار و قور شکمش به خودش امد.
وای نهارم.
سریع برگشت توی سلف. تمام حسرتش را با یک اه خالی کرد. ظرف غذایش نبود. معلوم بود دیر کرده و مسئول جمع اوری ظروف آن را برده. حتما چقدر هم بد و بی راه نثارش کرده که ظرفش را تحویل نداده. بی حال از سلف بیرون رفت. باید چیزی می خورد ولی وقت نداشت تا بوفه برود کلاسش داشت شروع می شد. وقت چای خوردن هم نداشت:
لعنتی با تلفنش همه برنامه ها مو به هم ریخت.
دوان دوان خودش را به کلاس رساند. ترنج نیامده بود. می دانست حالا دیگر پیداش می شود. توی کیفش دنبال خوردنی گشت. جز یک آبنبات چیزی پیدا نکرد. همان هم بد نبود. بالاخره قند خونش را بالا نگه می داشت. سرش را به صندلی تکیه داد تمام سلول های بدنش فریاد خواب می زدند.
دست ترنج که به شانه اش خورد چشمانش را باز کزد:
مهتاب تازگی ها خیلی خواب آلود شدی.
نهار خوش گذشت.
نهار که همیشه نهاره با ارشیا بودنش باعث میشه فرق کنه.
مهتاب همان طور خواب آلود گفت:
ای شوهر ذلیل ندید بدید.
ترنج خندید و بعد از چند ثانیه ارشیا وارد کلاس شد. ترنج در حالی که همراه بقیه به احترام استاد بلند میشد کنار گوش مهتاب گفت:
به خدا نگاش کن آدم حض می کنه.
مهتاب چشم غره ای به او رفت که باعث شد ریز ریز بخندد و سرش را پائین بیاندازد.
وقتی کلاس تمام شد. معده مهتاب توی حلقش بود. تازه بس که ترنج لیلا و هدیه را پائیده بو د غر زده بود و برایشان نقشه کشیده بود مخ مهتاب هم توی دهانش بود.
جلوی در ورودی از ترنج خداحافظی کرد و رفت سمت خوابگاه. می دانست الان ترنج سوار اتوبوس می شود و توی اولین ایستگاه پیاده می شود و بعد هم ارشیا می اید و سوارش می کند. توی دلش گفت:
اینام خلن ها. بابا برین به همه بگین خیال خودتون و راحت کنین این اداها چشه در میارن.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:
اصلا به تو چه.
بچه ها همه امده بودند. کلاس های عصر تمام شده بود. حالا شام چی می خورد. نان هم که نداشت.
بچه ها شما شام چی می خورین؟
مینا در حالی که نصفش زیر تختش بود و داشت دنبال چیزی می گشت از همان زیر گفت:
مثل همیشه تخم مرغ.
مهتاب کلاه و کوله اش را انداخت روی تختش و کنار وسایلش ولو شد.
مینا بالاخره از زیر تخت بیرون آمد و گفت:
چرا ظهر نیامدی چایی بخوری؟
مهتاب مقنعه اش را از سرش کشید و گفت:
دیر رسیدم نشد.
در اتاقشان ناگهان باز شد و سر یکی از بچه ها امد تو.
بچه ها نون دارین به ما قرض بدین؟
پروانه که تاحالا ساکت بود با صدایی که معلوم بود دارد حرص می خورد گفت:
نه عزیزم یه دونه داریم می خوایم شام بخوریم می بینی که خودمون چهار نفریم.
در به سرعت بسته شد. پروانه کتابش را پرت کرد روی تختش و گفت:
چقدر این اتاق 208 پروان. تا حالا ده بار از ما نون گرفتن. به خدا مام خوشمون نمی اد بریم تو صف نون وایی وایسیم تازه اینجا که همه یه جوری نگاه می کنن انگار اومدیم دزدی.
مهتاب لبش را گاز گرفت. سه هفته بود که نوبت نان گرفتنش را گردن این و آن می انداخت. حالا رویش می شد با بقیه بشیند سر سفره و شام بخورد. تازه تخم مرغش هم که تمام شده بود. امشب باید سر کیسه را شل می کرد چون تقریبا یک روز کامل بود که چیزی نخورده بود.
مقنعه اش را سرش کرد و از اتاق بیرون زد. از محوطه خوابگاه خارج شد و سلانه سلانه رفت سمت سوپری ان طرف خیابان. هوا سرد و خیابان سوت و کور بود. صدای پارس و زوزه چند سگ از جایی دور تر می آمد. ترسناک بود.
مهتاب توی تاریکی انتهاب خیابان انجا که بلوار تمام میشد نگاه کرد و قدم هایش را تند تر کرد. و خودش را توی سوپری انداخت. یک بسته نان لواش و دو تا تخم مرغ خرید. برای شام امشب کافی بود. بقیه نان را هم می توانست نگه دارد برای صبحانه فردا. پنیر داشت.
راه رفته را برگشت. به اتاق که رسید یخ زده بود. چقدر خوابش می امد ولی باید کار نمیه تمام شرکت را هم تمام می کرد. مجبور بود باز هم لپ تاپ نوشین را قرض بگیرد. گرچه نوشین از این کار ناراحت نمی شد ولی خود مهتاب خجالت می کشید.
تا رسید بچه ها تخم مرغ هایشان را پخته بودند. پرستو که بسته نان را دست مهتاب دید گفت:
فکر نکن با این بسته کوچولو نوبت نون وایی رفتنت تمام میشه ها.
و بسته را از دست او چنگ زد. مهتاب مثل بدبخت ها به بسته نانش که حالا فهمیده بود تا بعد شام چیزی تهش نمی ماند نگاه کرد و گفت:
فردا می گیرم.
بعد لباسش را با بی حالی عوض کرد و تخم مرغ هایش را برد آشپزخانه تا بپزد. وقتی برگشت شام بقیه نصفه شده بود. سر سفره نشست و بدون حرف مشغول شامش شد. همانجور که پیش بینی کرده بود. نان تمام شد. خدا رو شکر شستن ظرف نوبت نوشین بود.
نوشین ظرف ها را جمع کرد و وقتی می خواست از در خارج شود مهتاب گفت:
لپ تاپ تو بردارم؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#50 | Posted: 15 Jan 2014 04:07
بردار.
انگار پروانه بیشتر ناراحت می شد تا نوشین. کلا قرض گرفتن هر چیزی را بد می دانست. مهتاب سعی کرد به او نگاه نکند لپ تاپ نوشین را برداشت و نشست روی تختش. فلش را زد و مشغول کار شد. یک ساعتی رویش کار کرد تا تمام شد. دیگر واقعا خسته بود.
وضو گرفت و نمازش را خواند. می دانست بچه ها حالا حالا ها بیدارند پس سر خاموش کردن چراغ هم زیاد غر نزد. قانون قانون بود. زودتر از یازده چراغ خاموش نمی شد. و بعد از یازده هم کسی نباید چراغ را روشن می گذاشت. البته به استثنای شب های امتحان که کلا چراغ روشن بودند.
سرش را زیر پتو کرد و سه تا سوره توحیدش را خواند و بی خیال کارهای نیمه تمام و دانشگاه شد و خوابید.
**
ماکان وقتی رسید اول نگاهی به اتاق مهتاب و ترنج انداخت چراغش روشن بود. لبخند زد مهتاب امده بود. سلام خانم دیبا باعث شد لبخندش را جمع کند. با سر جواب سلامش را داد و رفت توی اتاقش.
پالتویش را زد به چوب لباسی و نشست پشت میز. سیستمش را روشن کرد و داشت فکر می کرد وقتی مهتاب امد بگوید با او چکار داشته که می خواسته حضوری صحبت کند. هر چه به ذهنش فشار آورد نتوانست یک دروغ درست و حسابی سر هم کند.
از دست خودش شاکی بود که نمی توانست یک چیزی سر هم کند. قبلا اصلا با این موضوع مشکل نداشت راحت همه را می پیچاند ولی از دیروز انگار مغزش قفل کرده بود.
هنوز با خودش درگیر بود که در زدند.
بله؟
مهتاب آرام در را باز کرد و وارد اتاق شد.

سلام صبح بخیر.
مهتاب در را نیمه باز گذاشت و ماکان بخاطر این حرکتش نزدیک بود سرش را به میز بکوبد.
کارد می زدی خونش در نمی امد. این ادها دیگر چی بود که این در می اورد مگر می خواست توی این اتاق چه اتفاقی برای او بیافتد. تازه چرا دفعات قبل این کار احمقانه را نمی کرد؟
مهتاب کاملا متوجه عصبانیت ماکان شد. می دانست دارد به چه چیزی فکر میکند. عکس العملش را دفعه قبل دیده بود. ولی برایش مهم نبود. اگر او هم جای مهتاب بود همین کار را می کرد. اعتماد مهتاب به ماکان دچار تزلزل شده بود.
اگر او هم یک دختر هیجده ساله تنها بود توی یک شهر غریب که هیچ پشتیبانی نداشت شاید همین کار را می کرد.
تازه اگر می دانست همین اقا شماره اش را از گوشی خواهرش کش رفته و مزاحم دوست خواهرش شده عمرا دیگر با طرف حرف می زد.
توی ذهن مهتاب این چیز ها نمی گنجید. ماکان با آن نیم پالتوی خوشکل مشکی اش و موهایی که به یک طرف شانه شده بود در نظر مهتاب یک مرد متشخص بود که از این اداها و کارها دور بود. ولی ماجرای تلفن و ان دختر ها را هم نمی توانست فراموش کند.
مهتاب جلو تر امد و مقابل میز ایستاد. به ماکان نگاه نمی کرد. یعنی عادت نداشت به مردها مستقیم نگاه کند. گاهی نیم نگاهی می انداخت و بعد دوباره نگاهش را به جای دیگری سوق میداد.
ولی ماکان با حرص به چهره مهتاب چشم دوخته بود و دلش می خواست با یک لگد از اتاق بیرونش کند.
مهتاب فلش ترنج را گذاشت روی میز ماکان و گفت:
اینم کار نیمه تموم دیروز.
ماکان ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:
چه زود تمام کردین.
مهتاب لبخند زد و گفت:
دیشب تو خوابگاه تمامش کردم.
دست ماکان که رفته بود فلش را بردارد توی هوا خشک شد.
کجا؟
مهتاب از لحن تند ماکان که بیشتر شبیه فریاد بود کمی جا خورد نگاهش را بالا اورد و با نگرانی به ماکان نگاه کرد:
بردم خوابگاه.
ماکان لبش را جوید و با همان لحن تند گفت:
کی به شما اجازه داد کار شرکت و از اینجا ببرین بیرون؟
لب های مهتاب به هم خورد. و چشم هایش از خجالت روی میز فرود امد.
نمی دونستم نباید ببرم.
ماکان خیلی بی ادبانه گفت:
حتی نباید یک سوال می کردی خانم سبحانی؟
مهتاب خیلی صریح و راحت عذر خواهی کرد:
معذرت می خوام. دیگه تکرار نمی شه.
خشم نصف و نیمه ی ماکان در یک ثانیه فروکش کرد. مهتاب به همین راحتی عذر خواهی کرده بود. دیگر چه جای داد و بی داد. اگر هم داد و بی داد می کرد خودش را سبک کرده بود. ماکان در مقابل این دختر بچه خلع سلاح شده بود.
مهتاب دوباره به حرف امد:
دیده بودم ترنج کارهاشو می بره خونه. فکر کردم عیبی نداره.
چهره مهتاب شرم زده و معصومانه عمدی نبودش کارش را بیشتر تائید می کرد.ماکان آهی کشید و گفت:
به اینم توجه کردین اون خواهر رئیسه؟
مهتاب لبخند نیم بندی زد و گفت:
نه اشتباهم همین جا بود. حالا می تونم برم؟
ماکان به صورت شرم زده مهتاب چند ثانیه ای خیره شد و بعد در حالی که دستی کلافه به صورتش می کشید گفت:
بفرمائید.
برایش عجیب بود. مهتاب بیشتر شرم زده بود تا ناراحت. یعنی اصلا از داد زدن او ناراحت نشده بود.مهتاب جلوی در ایستاد و گفت:
فلشم مال ترنجه.
باشه.
و در با صدای تقی بسته شد.
ماکان چنگی توی موهایش زد. این دختر اخر دیوانه اش می کرد.
مهتاب نفس عمیقی کشید و رفت سمت اتاقش. توی فکر بود:
خوب راست می گه دختر این چه کاریه کردی همینجوری برداشتی هر کار دلت خواست کردی. تازه خیلی مردونگی کرد ننداختت بیرون.
سری تکان داد و رفت توی اتاقش. ترنج هنوز نیامده بود. مهتاب زیر لب غر زد:
آره دیگه خانم هر وقت خواست میاد هر وقت خواست میره. شرکت داداش جونشه. شیطونه می گه بزنم لهش کنم. می دونم عین کنه چسبیده به استاد مهرابی.
کله اش را کرد توی مانیتور و گفت:
فکر کنم امروز باید رو رو بذارم کنار و به آقای حیدری بگم برا من چایی دم کنه. چرا اینا چایی نمی خورن. رئیسم که کلاسش بالاست و نسکافه می زنه. مااااماااان من چایی.
ماکان کار تازه مهتاب را هم باز کرد. واقعا کارش عالی بود. با دیدن کار تازه اش فهمید که به او چه بگوید. خوشحال تلنگری به مانیتور زد و گوشی تلفن را برداشت که موبایلش زد خورد:
شهرزاد؟ یعنی برگشته؟
بعد دکمه سبز را زد و گفت:
جانم؟
سلام عزیزم.
ماکان با شنیدن صدای سرحال شهرزاد همه چیز یادش رفت و با سرخوشی به صندلی اش تکیه داد و گفت:
به به شهرزاد خانم. کجایی؟
خونه.
ا مگه دوبی نبودی؟
چرا دیشب برگشتم.
مگه نگفتی دو هفته می مونی.
صدای شهرزاد دلخور به گوش رسید و گفت:
تقصیر باباست.پیر شده دیگه فکرش یاریش نمی کنه همش من باید مواظب باشم خراب کاری نکنه. تا من دو روز نیستم یه گندی می زنه.
ماکان تقریبا دهنش باز مانده بود. شهرزاد داشت درباره پدرش اینجور حرف می زد؟
آب دهانش را قورت داد و گفت:
مگه بابات چند سالشه.
پنجاه و هشت.
ماکان کپ کرده بود. فکر کرد الان شهرزاد می گوید. هشتاد. بهتر دید موضوع را عوض کند. رابطه او و پدرش به خودش ربط داشت.
حالا مشکل حل شد؟
آره تقریبا. دارم از شعبه دو می رم سه. ببینم اونجا همه چی مرتبه گفتم یک زنگم به تو بزنم بگم اومدم.
مرسی عزیزم لطف کردی.
امشب وقت داری؟
اره چرا که نه.
عالیه. یکی از بچه ها خیلی وقته گفته بود امشب مهمونی داره من گفته بودم نیستم حالا که اومدم زنگ زدم گفتم میام. گفته باید همراه داشته باشم. می تونی بیای؟ جایی که نباید بری؟
نه می ام.
خوبه. پس من میام شرکت با هم بریم.
ولی من باید برم خونه لباس بپوشم.
خوب با هم می ریم.
شهرزاد اجازه نداد ماکان مخالفت کند.
پس من شیش و نیم اونجام. کاری نداری؟
یک نه از دهان ماکان بیرون پرید و شهرزاد سریع قطع کرد.
ماکان نگاه متعجبی به گوشی اش انداخت و گفت:
می خواد با من بیاد خونه من لباس عوض کنم؟ می خواد سوری جون رسما پوستم و بکنه.
موبایل را روی میزش پرت و کرد و فکرش رفت سمت مهمانی شب. کاملا حدس می زد از چه نوع مهمانی هایی می تواند باشد. قبلا هم رفته بود از این دست مهمانی ها. ولی هیچ وقت کسی او را همراهی نکرده بود. حالا یک بار هم این یک مورد را تجربه کند.
تازه موردی مثل شهرزاد که واقعا زیبایی اش انکار کردنی نبود.
**
ساعت ده بود که ترنج هم رسید. مهتاب نگاه طلب کاری به او انداخت و گفت:
عزیزم حالام نمی اومدی. فکر کنم هر وقت خسته میشی می ای اینجا خستگی در کنی نه؟
ترنج شکلکی برای او در آورد و پشت میزش نشست و گفت:
من که مثل تو یک مجرد الاف نیستم بالاخره مسئولیت های زندگی متاهلی هم هست.
مهتاب دست به سینه نشست و گفت:
اها یادم رفته بود. شش تا بچه داری باید از صبح تا شب بشور و بسابی و بپذی.
ترنج در حالی که لپ تاپش را باز می کرد می خندید.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites