تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 15 Jan 2014 03:27
ماکان در را باز کرد و ارشیا وارد شد. ماکان پشت سرش در را بست و بدون اینکه به چشم های او نگاه کند گفت:
بریم بالا؟
ارشیا حال خراب ماکان را می فهمید دیگر بعد از این همه مدت او را می شناخت. ولی چه چیزی ماکان همیشه شوخ و سر زنده را اینجوری به هم یخته بود.ماکان جلوتر رفت و ارشیا هم پشت سرش وارد اتاق ماکان شد. با دست به او اشاره کرد و گفت:
بشین.
ارشیا تمام مدت چهره او را زیر نظر داشت به وضوح میدید که ماکان نگاهش را از او می دزد. بالاخره سکوت را شکست:
چیزی شده ماکان؟
ماکان مقابل ارشیا نشست آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و تمام وزنش را روی دست هایش انداخت سرش پائین بود.
من قولی که به تو داده بودم و شکستم.
اخم های ارشیا برای یک ثانیه توی هم رفت. ولی باز هم حرفی نزد.
نمی دونم چم شده بود.ولی همش از آشنایی با شهرزاد شروع شد.
بعد کلافه دستی توی موهایش کشید و ادامه داد:
این دختر یه قدرتی داره که من و بی اراده می کنه. من واقعا دارم ازش می ترسم. دیشب با اون توی یک مهمونی بودم. بعد نمی دونم چی شد که نصفه شب تقریبا نعشمو تحویل خونه دادن.
ارشیا که داشت لبش را می جوید فقط یک جمله پرسید:
ترنجم دیدت اونجوری؟
از گفته ان کلمه هم ابا داشت. ماکان سری به نشان نه تکان داد و گفت:
نه. فقط مامان و بابا.
صدای ماکان خش داشت.
بابا بهم گفت ازم ناامید شده ارشیا.
همچنان به زمین چشم دوخته بود. از ارشیا هم خجالت می کشید.
باید ببینیش ارشیا من دختر به این بی خیالی ندیدم. خیلی راحت ارتباط برقرار می کنه. خیلی راحت به من نزدیک میشه....
دیگر نتوانست توضیح دهد.البته ارشیا هم خودش تا ته ماجرا را خوانده بود. وقتی سکوت ماکان را دید پرسید:
می خوای باهاش چکار کنی؟
ماکان کلافه گفت:
فعلا که دارم ازش فرار می کنم. از صبح هر چی زنگ زده جوابشو ندادم. الانم که به تو زنگ زدم پائین بود. حقیقتش ....
حقیقتش می ترسیدم برم بیرون دوباره....یه کاری بکنم که بعدا پشیمون شم.
ارشیا اهی کشید و گفت:
پس اون دختره اون شب تو ماشینت همون بود؟
ماکان با تعجب نگاهش کرد:
از کجا دیدیش؟
همون شب که ترنج اومده بود لباس عوض کنه.

ماکان اه پر حسرتی کشید و با تردید پرسید:
ترنجم دیدش؟
ارشیا فقط سر تکان داد.
چیزی نگفت:
چرا پرسید کیه منم گفتم بعدا از خودت بپرسه.
ماکان با وحشت به او نگاه کرد که ارشیا ادامه داد:
ولی اخر شب بهش گفتم حرفی بهت نزنه. بهش گفتم به ماکان اعتماد کن. گفتم برادرت کاری نمی کنه که تو نگران شی. بهش گفتم به روی خودش نیاره.
تمام مدت به چشم های ماکان زل زده بود.ماکان کلافه بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرفی برای گفتن نداشت. ارشیا درست پشت سرش ایستاد و گفت:
ماکان او فقط یک دختره مثل بقیه. من واقعا از تو توقع نداشتم اینجوری وا بدی.
ماکان توی دلش گفت شهرزاد مثل بقیه نیست اگر بود او الان عین ترسوها توی شرکتش پنهان نشده بود.
ببین ماکان تا زمانی که ازش فرار کنی اون می فهمه که روی تو تسلط داره برای اینکه هم به اون هم خودت ثابت کنی می تونی در برابرش مقاومت کنی باید باهاش رو به رو بشی.
ماکان پیشانی اش را به شیشه خنک چسباند و گفت:
اگه دوباره وا دادم چی؟
ارشیا صدایش را کمی بالا برد و گفت:
دوباره ای وجود نداره ماکان می فهمی. نذار اون دختر با خودت و آینده ات بازی کنه. می دونی تا همین الانشم خیلی جلو رفتی.
ماکان چیزی نمی گفت. احتیاج داشت که کسی ارامش کند کسی مثل ارشیا که پشتش به جاهای خوبی گرم بود. به خدا و به زنی مثل ترنج.کاش او هم دختری مثل ترنج توی زندگی اش بود. ولی ترنج خیلی تک بود. از کجا می توانست یکی مثل او پیدا کند. همین را به زبان آورد.
ارشیا تو اینقدر راحت حرف می زنی چون یکی مثل ترنج تو زندگیته. دیگه احتیاج به این چیزا نداری.
خوب تو هم می تونی داشته باشی. فقط کافیه درست انتخاب کنی. ولی تو دست روی دخترایی می زاری که اگه نقطه مقابل ترنج نباشن خیلی باهاش فرق دارن.
ماکان باز هم اه کشید. ارشیا با لحن آرام تری ادامه داد:
برای مقابله با نفس باید سلاح قوی داشت ماکان. تو بدون سلاح می خوای بری به مبارزه. باید با خدا آشتنی کنی ماکان.
ارشیا با خودش فکر می کرد. این همان فرصتی است که این همه وقت منتظرش بوده. حالا ماکان درمانده و پشیمان است احتیاج به تکیه گاه و پشتیبان دارد حالا وقتش است تا او را از بی خبری بیرون بکشد.
آرام صدایش زد:
ماکان!
ماکان برگشت و پشت به پنجره ایستاد. سردرگمی و کلافگی توی نگاهش موج می زد.
اگر می خوای دختری مثل ترنج تو زندگیت راه پیدا کنه باید خودتو جوری بسازی که لایق اون دختر باشی. می فهمی چی می گم؟
ماکان به زمین خیره شده بود و ارشیا دلش نمی خواست نصحیت کند فقط دلش می خواست او را به سمت بهتری هل بدهد. جایی که هم آرامش داشت و هم پشتیبان.ارشیا دست ماکان را گرفت و گفت:
بهتره بریم خونه شما منم دلم برای ترنج تنگ شده امروز اصلا ندیدمش.
ماکان به چشمان ارشیا که از خنده برق می زدند نگاه کرد و لبخند نصفه و نیمه ای زد و سر تکان داد.
بریم.
کیفش را برداشت و هر دو از شرکت بیرون آمدند. با کمال تعجب شهرزاد هنوز آنجا بود. ماکان با دیدن او اخم هایش را توی هم کشید. ارشیا او را به سمت شهرزاد هل داد و گفت:
معطل چی هستی برو ردش کن بره. من تو ماشین منتظرتم.
ماکان نگاه پر تردیدی به چهره اخم آلود ارشیا انداخت.
ولش کن ما که رفتیم اونم می ره.
ارشیا ارام فشاری به کمرش آرود و گفت:
ماکان برو بهش ثابت کن لیاقت تو اینجور دختری نیست. برو پسر.
ماکان نفس عمیقی کشید و به سمت شهرزاد که به ماشین زیبایش تکیه داده بود رفت. سعی می کرد به چشمان و چهره او نگاه نکند.
سلام دیگه می ری خودتو از من قایم می کنی پسر بد.
دست دراز کرد که دست ماکان را بگیرد. ولی ماکان خودش هم نفهمید چطور شد عقب کشید.
هی ماکان چته تو؟ منم شهرزاد.
ماکان سعی کرد چیزی توی ذهنش پیدا کند تا از او متنفر باشد. توی جمله ها و حرف های دیگران درباره شهرزاد به دنبال حرفی گشت. پیدا کرد.
عشق جدید شهرزاد. پس او قبلا عاشق خیلی های دیگر هم بوده. پس به خیلی های دیگر هم این حرف را زده. دست آویز مطمئنی نبود ولی در ان لحظه از هیچی بهتر بود.
عطر شهرزاد بینی اش را پر کرده بود. شهرزاد دوباره سعی کرد دستش را بگیرد که ماکان بلند گفت:
به من دست نزن شهرزاد.
شهرزاد عقب نشست.
ماکان؟
ماکان عرق کرده بود برای ان شب بس بود. چون دیگر نمی توانست بماند. آب دهانش را فرو داد و گفت:
دیگه این دور و بر پیدات نشه اینجا محل کار منه می فهمی؟
و با یک حرکت سریع چرخید و از او دور شد. شهرزاد که از شوک خارج شده بود با صدای بلندی گفت:
هر جا بری باز برمیگردی پیش خودم جناب اقبال.
ماکان دست هایش را مشت کرد. عمرا. نمی گذاشت دختری مثل شهرزاد با زندگی اش بازی کند و او را مسخره خودش کند. او ماکان بود ماکان اقبال.با گام های بلند به سمت ماشین ارشیا رفت و سریع در جلو را باز کرد و سوار شد. نفسش را بیرون داد و گفت:
این به این زودی از رو نمی ره.
ولی من که یادم میاد تو به این راحتی ها از رو نمی رفتی.
ماکان بالاخره خندید. چقدر خوب بود که ارشیا را داشت. چقدر خوب بود کسی را داشته باشی که اینقدر هوایت را داشته باشد. و چقدر خوب که ترنج قرار بود در کنار این مرد زندگی کند.واقعا ارشیا کسی بود که لیاقت ترنج را داشت. او هم باید لایق میشد بعد عاشق.


ماکان و ارشیا با هم وارد خانه شدند. سوری خانم و مسعود خان هر دو خانه بودند. نگاه سوری خانم دوباره مهربان شده بود. بالاخره تفاوت مادر با بقیه همین جور مواقع مشخص می شود. سوری خانم به استقبال داماد و پسرش رفت.
سلام ارشیا جان خوبی پسرم؟ یکی دو روزه به ما سر نزدی دلمون تنگ شده.
ماکان درحالی که مادرش را می بوسید گفت:
چطوری عشقم؟
مسعود خان هم که به استقابل ارشیا امده بود نگاه عاقل اندر سفیهی به ماکان انداخت که باعث شد ماکان تند بگوید:
ما غلط کردیم مسعود خان تمام و کمال مال خودت.
سوری خانم خنده خجالت زده ای کرد و گفت:
ماکان زشته جلو ارشیا جان.
مسعود هم در حالی که با ارشیا دست می داد و احوال پرسی می کرد گفت:
این مگه حیا سرش میشه.
ماکان عقب کشید و در حالی که نمایشی اه می کشید گفت:
هیچ کی منو دوست نداره.
و با شانه هایی افتاده رفت سمت پله. همه داشتند می خندید که ترنج از پله پائین آمد و گفت:
کی داداشی منو اذیت کرده؟
ماکان نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
وای داشتم می مردم از بی توجهی.
و دست ترنج را گرفت واو را به سمت خودش کشید و دستش را روی شانه او انداخت. ترنج با خنده به ارشیا سلام کرد. ارشیا نگاهی به دست ماکان که روی شانه ترنج بود انداخت و گفت:
سلام خانم . تحویل نمی گیری ترنج خانم؟
ترنج با لبخند به ارشیا نگاه کرد و گفت:
شما سه نفر داداش منو دوره کردین دارین اذیتش می کنین توقع دارین منم تشویقتون کنم.
ماکان خنده سرخوشی کرد و گفت:
ای قربون لیمو شیرین خودم برم.
ترنج با خنده دست ماکان را از روی شانه اش برداشت و در حالی که به طرف ارشیا می رفت آرام به ماکان گفت:
الانه که بچه مون غیرتی بشه بزنه له و لورده ات کنه.
ماکان باز هم خندید و به ترنج چشمکی زد و از پله بالا رفت. ترنج هم به سمت ارشیا رفت و گفت:
آقا ارشیا از این طرفا راه گم کردین.
ارشیا برای ترنج سری تکان که یعنی بعدا حسابتو می رسم و با لبخند گفت:
داشتم از اینجا رد می شدم گفتم یه سرم به شما بزنم.
مسعود با لذت به ان دوتا نگاه کرد و رو به ترنج گفت:
بابا جان برین تو اتاقت راحت باشین.
ترنج با خجالت سری تکان داد و به ارشیا گفت:
بریم بالا.
وقتی به پله رسیدن سوری خانم ارشیا را صدا زد و گفت:
ارشیا جان شام پیش مایی ها.
بجای ارشیا ترنج جواب داد:
آره مامان. مگه من می ذارم بره.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#62 | Posted: 15 Jan 2014 03:27
بعد دست او را گرفت و از پله بالا رفتند. ماکان لباس عوض کرده بود و داشت بر می گشت پائین که انها را دید. دست به سینه گفت:
تو رو خدا من و نپیچونین برین تو اتاق من تنهایی حوصله ام سر می ره.
ارشیا ان شب استثنا قائل شد و قبول کرد ماکان هم با انها باشد دلش نمی خواست ان شب تنهایش بگذارد البته ته دلش کمی هم عذاب وجدان داشت. تا قبل از اینکه با ترنج نامزد کند انها همیشه و هر وقت که می خواستند پیش هم بودند. ولی بعد از آن ارشیا از ماکان فاصله گرفته بود.
شاید همین فاصله گرفتن باعث شده بود که ماکان به شهرزاد خودش را نزدیک کند. بالاخره تنهایی و بی هم زبانی آن هم توی سن ماکان می توانست آزار دهنده باشد.
ماکان مثل بچه ها ذوق کرد و همراه انها توی اتاق ترنج رفت. وسایل کار ترنج همانجور وسط اتاق پهن بود. رنگ ها و کاغذ هایش.
ترنج رفت سمت وسایلش و گفت:
خوب شما دوتا مشغول صحبت باشین منم به کارم می رسم.
ماکان کنار ارشیا روی تخت نشست و گفت:
یعنی اینکه ارشیا مزاحمت شده آره؟
ترنج درحالی که همان پیراهن ماکان را که موقع کار با رنگ تنش می کرد روی تی شرتش می پوشید گفت:
ارشیا هیچ وقت مزاحم من نیست.
ارشیا با دست محکم به کمر ماکان کوبید و گفت:
خوردی؟
ترنج موهایش را جمع کرد و با گیره بالای سرش ثابت کرد و گفت:
با هم دوست باشین. چرا شما عین این بچه ها دارین همش به هم می پرین.
ماکان با دست به ارشیا اشاره کرد و گفت:
همش تقصیر اینه.
ارشیا با اعتراض گفت:
ای پرو.
ترنج دوباره گفت:
بچه ها من یک فیلم عالی از استادم گرفتم. زیرنویس فارسی هم داره. بشینین تماشا کنین. بذارین منم کارمو بکنم.
ارشیا رو به ماکان گفت:
ببین کاری می کنی عین بچه ها برامون سی دی بذاره سرگرم شیم.
ماکان خندید و گفت:
حقمونه
ترنج سی دی را از کشوی میزی بیرون کشید و گفت:
برین تو اتاق خودت تماشا کنین.
بیرونمون می کنی؟
من اینجا جلوی استادم و داداش گرافیستم نمی تونم کار کنم هول می شم.
بعد هر دو را بلند کرد و از اتاق بیرون کرد.
ماکان در حالی که بیرون می رفت گفت:
در روانشناسی به این سیستم می گن هندونه ایسم.
ترنج او را به بیرون هل داد و در را بست. گاهی فکر می کرد با تو تا پسر بچه شیطان و حسود سر کار دارد. برگشت سراغ کارش. با خیال راحت شلوار لی کهنه اش را هم پوشید و مشغول کار شد.ماکان و ارشیا وارد اتاق شدند و جلوی سیستم ماکان نشستند. ماکان فیلم را گذاشت و کنار ارشیا نشست.احساس خیلی بهتری داشت.
تیتراژ فیلم شروع شد. ماکان در حالی که به اسامی و نوشته های انگلیسی که روی صفحه در کنار تصاویر مختلف ظاهر می شدند نگاه می کرد گفت:
دستت درد نکنه حالم خیلی بهتره. امروز از صبح داشتم می مردم.
ارشیا هم بدون اینکه نگاهش را از صفحه مانیتور بردارد گفت:
ماکان باید فکر اساسی بکنی بابت این دختره.
فعلا باید یه مدت نبینمش تا فکرم و جمع و جور کنم.
ماکان اگه می خوای بهش فکر نکنی باید ذهنت و مشغول چیزی کنی که از این دختره برات بیشتر ارزش داشته باشه.
ماکان سر تکان داد و به زیر نویس فیلم که مدتی بود که شروع شده بود نگاه کرد. هیچی از فیلم و از زیر نویس ها نمی فهمید.تمام فکرش متوجه شهرزاد و مهمانی ان شب بود. فیلم داشت تمام میشد که ترنج وارد اتاق شد. لباس هایش را عوض کرده بود.
سلام. فیلمش چطوره؟
ارشیا دست دراز کرد و او را کنار خودش نشاند و گفت:
بد نیست؟
ماکان که چیزی از فیلم نفهمیده بود گفت:
من که سر در نیاوردم چی به چیه؟
ترنج کمی به جلو خم شد تا ماکان را بهتر ببیند که زانوهایش را ضربه دری جلوی هم گذاشته بود و دست هایش را جلوی انها قلاب کرده بود.
معلمومه تو هپروت بودی. والا این فیلم هم خیلی باحاله هم زیر نویس فارسی داره.
ماکان شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. بقیه فیلم را در سکوت تماشا کردند تا سر و کله سوری خانم پیدا شد و آنها را برای شام صدا زد:
ارشیا بلند شد و نگاهی به گوشی ماکان که روی میز بود انداخت و برش داشت. ماکان از دم در صدایش زد:
چرا نمی آی؟
ارشیا موبایل ماکان را کنار تختش گذاشت و دنبال او از اتاق خارج شد.
**
صدای مداوم آلارم گوشی اش اعصابش را به هم ریخته بود. توی تاریکی اتاقش به دنبال صدا رفت و موبایلش را پیدا کرد و نگاهی به ساعت انداخت. هنوز پنج نشده بود.یادش نمی آمد کی موبایلش را برای این ساعت تنظیم کرده بود.
با بی حالی زنگ را قطع کرد و دوباره توی تختش برگشت. ولی هنوز پتو را رویش نکشیده بود صدای اذان صبح از دور شنیده شد. ماکان پتویش را رویش کشید و به صدای اذان گوش داد. چرا ساعتش درست این ساعت زنگ زده بود. آن هم اتفاقی؟
نه خیلی هم اتفاقی نبود. دیشب اخرین لحظه گوشی اش را دست ارشیا دیده بود. لبخند نیم بندی روی صورتش آمد. ارشیا همیشه غیر مستقیم هوایش را داشت. توی این همه سال رفاقت هرگز مسنقیم به او نگفته بود چرا نماز نمی خواند.هر وقت با هم جایی بودند ماکان بخاطر همراهی ارشیا نمازش را خوانده و هر وقت هم که نبود بی خیالش شده بود. حالا این کار ارشیا برایش خیلی معنی داشت.
جمله ارشیا توی ذهنش پر رنگ شد:
وقتشه با خدا آشتی کنی.
اذان تمام شده بود. ماکان خیره به سقف داشت نگاه می کرد. او که همه راه ها را امتحان کرده بود چرا این یکی را هم امتحان نکند؟ بعد به آرامش و اطمینانی که توی چهره ترنچ و ارشیا دیده بود فکر کرد. اگر واقعا آدم به این چیزا می رسید چرا که نه.
بلند شد و وضو گرفت. توی اتاق خودش مهر نداشت. آرام در اتاق ترنج را باز کرد. ترنج توی تختش جمع شده بود. پتویش کنار رفته بود و او از سرما توی خودش جمع شده بود.اول می خواست او را هم صدا بزند برای نماز ولی بعد با خودش گفت:
ای وای یادم نبود کوبیده براش خوب نیست.
درحالی که زیر لبی می خندید پتویش را رویش کشید و به سمت جانماز ترنج رفت. اول می خواست همانجا نماز بخواهد بعد فکر کرد ممکن است از نماز خواندنش ترنج از خواب بیدار شود.جا نمازش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
**
مهتاب اینقدر هیجان داشت که صبح بعد از نماز دیگر نتوانست بخوابد. کارهای نیمه تماش را تمام کرد و بعد خودش را آماده کرد و رفت کلاس. تا قبل از اینکه ترنج را ببیند اصلا به این فکر نکرده بود که چرا ماکان دوربین را نداده ترنج بیاورد. از خنگی خودش شاکی بود. یعنی فکرش را هم نمی کرد که ماکان خودش به این موضوع فکر نکرده باشد.
ترنج مثل همیشه که وقت بیکاری به دست می آرود مشغول کتاب خواندن بود. مهتاب دستی روی شانه اش زد و گفت:
چطوری تو؟
ترنج نیم متر به هوا پرید:
مرض درای مهتاب دیوونه قلبم اومد تو حلقم.
مهتاب با خنده کنار ترنج نشست داشت فکر می کرد حرفی از دوربین و ماکان بزند یا نه. نمی دانست عکس العمل ترنج چی خواهد بود ولی آخر دلش را به دریا زد و به ترنج گفت:
داداشت چیزی نداد برای من بیاری؟
ترنج با چشم های گرد شده به مهتاب نگاه کرد و گفت:
ماکان؟
مهتاب قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:
مگه غیر اونم داداش داری؟
لوس نشو. مگه چی قرار بود بده من بیارم.
مهتاب که احساس کرد ترنج دارد دچار سو تفاهم می شود به صندلی اش تکیه داد و گفت:
درباره همون بروشوره قرار بود خودم برم عکس بگیرم. گفته بودن دوربین می رسونه به دستم.
ترنج کتابش را بست و گفت:
نه چیزی به من نگفت. شاید یادش رفته باشه.
نه فکر نکنم. حالا بی خیال بالاخره می رسه.
رویش نشد بگوید قرار است خودش از ماکان دوربین را بگیرد. در طول کلاس مدام عذاب وجدان داشت که این قسمت حرفش را نگفته. دلش می خواست ترنج در جریان باشد دوست نداشت این یک ملاقات پنهانی باشد. تازه از اینکه ماکان دوربین را توسط ترنج به او نرسانده بود کمی مشکوک شده بود.بعد از کلاس ترنج از او خداحافظی کرد و از کلاس بیرون رفت. مهتاب باید با همان اتوبوس می رفت. حیران مانده بود چکار کند که فکری به ذهنش رسید.
دوان دوان از کلاس بیرون رفت و خودش را به اتوبوس که چیزی نمانده بود حرکت کند رساند. ترنج هم او را دید. مهتاب با لبخند از وسط بچه ها گذشت و کنار ترنج ایستاد:
تو اینجا چکار می کنی؟
داداشت زنگ زد گفت می تونم برم آزادی دوربین و ازش بگیرم. منم گفتم اونجا دوره. قرار شد بین راه تو جمهوری پیاده شم.
ترنج سری تکان داد و مهتاب برای اینکه ترنج خیلی هم به این موضوع فکر نکند گفت:
پیشنهادی برا بروشور نداری من با فراغ بال می پذیرم.
ترنج فکری کرد و گفت:
من همون یک بار تابلو شو طراحی کردم برا هفتاد پشتم بسه.
مهتاب با لب های آیزوان گفت:
خیلی ایراد می گیره؟
ایراد که نمی شه گفت دلش می خواد همه چیز به سلیقه خودش باشه.
وا خوب اگه اینجوریه چرا اومده پیش طراح خودش می رفت نقاشی می کرد.
ترنج با این حرف مهتاب خندید و گفت:
همین و بگو.
تو ایستگاه اول پیاده میشی؟
آره مثل همیشه.
ای خدا یک ممدی جعفری تقی چیزی هم برا ما بفرست دیگه اینقدر این برا ما کلاس نذاره با این شوهرش.
ترنج مهتاب را به کناری هل داد و گفت:
گمشو کنار حسود. تازه بابا بزرگ یادت رفته.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#63 | Posted: 15 Jan 2014 03:28
مهتاب زد به صورتش و گفت:
خاک عالم شاهین جونم که تکه.
ا اسمش شاهینه؟
آره. تو رو خدا اسم و نگاه کن ادم احساس خرگوش بهش دست میده که داره شکار میشه.
مهتاب این حرف را به شوخی گفت ولی غمی که موقع گفتن این حرف توی چشمانش بود باعث شد هیچ کدام نخندند.چند دقیقه بعد هم به اولین ایستگاه رسیدند. ترنج گونه مهتاب را بوسید و پیاده شد.
مهتاب آهی کشید و از پنجره به ترنج که هر لحظه کوچک تر میشد نگاه کرد و آهی کشید. قبل از اینکه به محل مورد نظر برسد و پیاده شود شماره ماکان را گرفت. کمی اضطراب داشت تا حالا با پسر غریبه ای اینجور در تماس و ارتباط نبود.
بعد از دو بوق ماکان جواب داد طبق عادت همیشگی:
جانم؟
مهتاب یک لحظه سکوت کرد.
سلام.
سلام مهتاب خانم خوبین؟
ممنون.
کجاین شما؟
من تو اتوبوسم تا چند دقیقه دیگه می رسم. من قبل از دانشکاه فنی پیاده میشم.
باشه من الان آزادی رو رد کردم.
باشه. پس منتظرتون هستم.
تماس که قطع شد. احساس کرد کمی دست هایش می لرزد. دست هایش را مشت کرد. تا حالا این حالت های اضطرابی را تجربه نکرده بود. ماکان را این همه دیده بود پس چرا حالا اینقدر اضطراب داشت.
توی ایستگاه مورد نظر پیاده شد. هنوز عرض خیابان را طی نکرده بود که ماشینی بوق زنان از کنارش رد شد. ترنج را به راحتی دیده بود.
با لبخند به ماشین ارشیا که دور میشد نگاه کرد و بعد هم با احتیاط از خیابان رد شد. دو ایستگاه تا دانشکده فنی راه مانده بود که او پیاده شده بود. توی ایستگاه نشست و منتظر ماکان شد. به خیابان نگاه می کرد و دنبال یک پارس سفید می گشت.
نگاهش توی خیابان بود که موبایلش زد خورد. ماکان بود:
بله سلام.
من از فنی رد شدم کجاین شما؟
من تو ایستگاه اتوبوسم.
بعد بلند شد و کنار خیابان ایستاد و به ماشین هایی که از کنارش رد می شدند نگاه کرد.
ماکان نگاهش کنار خیابان بود و به دنبال دختری با کلاه قرمز می گشت که احساس کرد. کسی برایش دست تکان می دهد. کلاهش قرمز نبود. خاکستری بود.
کلاه خاکستری سرتونه؟
بله.
ماکان درست جلوی مهتاب روی ترمز زد. تیپ جدید مهتاب دلنشین بود. خصوصا با ان کلاه و شال طوسی رنگ عین بچه های کوچک شده بود.
ماکان پنجره را پائین داد و مهتاب خم شد و سلام کرد.
سلام
سلام. بیاین بالا.
مهتاب با تردید گفت:
سوار شم؟
ماکان با تعجب گفت:
وسط خیابون که نمی تونیم وایسیم.
مهتاب راست ایستاد و بعد از ثانیه ای فکر کردن در جلو را باز کرد و سوار شد. حسابی استرس داشت خودش هم نمی دانست چه مرگش شده. مگر این ماکان همان رئیسش نبود. برادر ترنج که با هم رستوران نهار خوردند و بعد هم با هم برگشتند شرکت.
خوبین خانم؟
ممنون.
صدایش کمی می لرزید.
ماکان چرخید تا دوربین را از عقب بردازد که مهتاب ناخودآگاه خودش را کنار کشید. ماکان از این حرکت مهتاب جا خورد ولی حرفی نزد. دوربین را از کاورش بیرون کشید و به مهتاب گفت:
کار با این دوربین و بلدین؟
مهتاب نگاهی به دوربین دست ماکان انداخت. به کل استرسش را فراموش کرده بود بی هوا دست دراز کرد و دوربین را از دست ماکان گرفت.
کنون 5d این آخر دوربینه.
بعد دوربین را مقابل چشمش گرفت و لنز را چرخاند. با هیجان گفت:
وای لنزشم ترکیبیه.
ماکان به در تکیه داده بود و به حرکات هیجان زده مهتاب لبخند می زد.
پس کار باهاشو بلدین؟
مهتاب تازه به خودش امد و کمی دست و پایش را جمع کرد و گفت:
با این مدل کار نکردم تا حالا. ولی فکر نمی کنم زیاد فرق داشته باشه با مدل های پائین تر.
و توی دلش گفت:
اولین باره که اصلا دستم به همچین دوربینی می خوره.
ماکان دست دراز کرد و دوربین را از دست او گرفت و روشنش کرد. بعد برای اینکه مهتاب بهتر صفحه آن را ببیند به سمت او خم شد. مهتاب با رعایت فاصله از ماکان به دوربین نگاه کرد.
ماکان هم بدون معطلی شروع به توضیح دادن کرد. مهتاب با دقت گوش می داد و یک دو بار هم سوال کرد و ماکان جوابش را داد. وقتی توضیحش که شاید پنج دقیقه هم طول نکشیده بود تمام شد به سمت مهتاب چرخید و گفت:
متوجه شدین؟
نگاه مهتاب هنوز روی صفحه بود. ولی ناخودآگاه برای دیدن بهتر بیشتر به سمت ماکان خم شده بود شاید فاصله شانه هایشان ده سانتی متر بود. کافی بود ماکان یک تکان کوچک به خودش بدهد تا با شانه او برخورد کند.
نگاه ماکان بالا امد و روی نیم رخ مهتاب ثابت ماند که با اخم کوچکی به صفحه دوربین زل زده بود. ماکان در یک ثانیه می توانست به راحتی گوشه لبهای خوش فرم مهتاب را بوسد.
چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشدی واز مهتاب فاصله گرفت.
سرش را تکان داد چرا با دیدن هر باره مهتاب به این نکته فکر می کند. به لب های خوش فرمش. عطر ملایمی که از مهتاب به مشامش می رسید هم به نظرش خاص و دوست داشتنی بود. دوربین را به دست او داد و گفت:
خوب حالا یک عکس بگیر ببینم کارت چطوره.
و خودش دوباره به در تکیه داد و به مهتاب نگاه کرد. مهتاب دوربین را مقابل چشمش گرفت و به سمت ماکان چرخید و دوربین را روی چهره او تنظیم کرد و عکس گرفت.
بعد به صفحه دوربین نگاهی انداخت و گفت:
به این می گن کیفیت.
ماکان با بدجنسی گفت:
اون که مال سوژه عکسه نه دوربین.
مهتاب خنده آرامی کرد و ماکان به خنده او لبخند زد. در ان لحظه به نظرش واقعا خواستنی شده بود.مهتاب دوربین را توی کاور برگرداند و گفت:
ببخشید که اینقدر به زحمت افتادین.
خواهش می کنم. می تونستم بدم ترنج براتون بیاره ولی حقیقتش خواستم خودم بیارم که هم کار باهاشو بهتون یاد بدم هم بابت بدقولیم عذر خواهی کنم. من ادم بد قولی نیستم اون روز هم...دیگه مشکل پیش اومد.
مهتاب من منی کرد و گفت:
راستش من به ترنج گفتم میام دوربین و از شما می گیرم.
بعد حرفهایی که بینشان رد و بدل شده بود به ماکان گفت و با ناراحتی اضافه کرد:
من نگفتم شما دیشب زنگ زدین یا امروز ولی جوری که گفتم ترنج فکر کرد امروز تماس گرفتین.
ماکان با دقت به مهتاب نگاه کرد. چرا می خواست حتما ترنج در جریان باشد؟ این هم مثل یک قرار کاری بود. گاهی درک این دختر برای ماکان خیلی سخت بود.


مهتاب دست برد تا در را باز کند که ماکان گفت:
وقت دارین یه چیزی با هم بخوریم؟
مهتاب بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ممنون باید برم دیگه خیلی مزاحم شدم.
ماکان دل را یک دل کرد و گفت:
اون بار توی کافی شاپ که نشد چیزی مهمونتون کنم حالا چی حالا هم نمی شه؟
دست مهتاب ناخودآگاه مشت شد و خوش هم انگار خشکش زد. لبش را به شدت گاز گرفت و با صدای لرزانی گفت:
پس شما منو شناختین؟
اون روز نه. همین چند روز پیش بود که یادم اومد. ولی شما فکر کنم. منو همون برخورد اول یادتون اومد.
مهتاب سر تکان داد. توی دلش خدا خدا می کرد که ماکان چیزی درباره ان شب نپرسد. ولی ماکان داشت می مرد که بفهمد ان شب چرا از دست ان مرد که معلوم بود مزاحم هم نیست فرار می کند.مهتاب به طرف ماکان برگشت و با نگرانی پرسید:
این موضوع پیش خودمون می مونه؟
ماکان بدون مکث جواب داد:
حتما.
مهتاب به لحن محکم او لبخند ناخودآگاهی زد.
ممنون. هم بابت قولتون هم بابت دوربین.
ماکان باز توی آن جریان گرم چشم ها داشت غرق میشد. دلش نمی خواست مهتاب برود. می خواست بماند و با این نگاه گرم و مهربان او را آرام کند.
مهتاب خانم اگه خواهش کنم چی؟ بازم قبول نمی کنین؟
مهتاب دلش نمی خواست با ماکان به کافی شاپ برود اصلا لزومی نمی دید. ماکان یک پسر غریبه بود. حالا رئیسش هم بود. دلیلی نداشت که بی مقدمه و بی دلیل با هم جایی بروند.
ببخشید که خواهشتون و رد می کنم. ولی نمی تونم قبول کنم. به نظرم کار درستی نیست.
ماکان لبش را با حرص گاز گرفت.چرا؟ چرا این دختر این همه دوری می کرد.هر کس دیگری که بود خیلی راحت قبول می کرد. مگر یک قهوه خوردن چه ایرادی می توانست داشته باشد.مهتاب دوربین را به شانه اش انداخت و گفت:
آدرس و هم لطف می کنید؟
ماکان کارت فروشگاه را از توی جیبش بیرون کشید و به طرف او دراز کرد. مهتاب تشکرد و کرد و در را باز کرد و گفت:
خداحافظ.
ماکان به آرامی جوابش را داد و مهتاب به سمت نیکمت رفت و روی آن نشست. ماکان از دور نگاهش کرد و به راه افتاد. مهتاب ماشین ماکان را تا زمانی که دور شد با چشم تعقیب کرد. بعد از رفتن ماکان دوربین را از کاورش درآورد و بلند شد و به اطراف نگاه کرد. سوژه ای برای عکاسی پیدا نمی کرد.
بالاخره اینقدر روی درخت ها و زمین و آسمان چشم چرخاند تا بالاخره چند تا عکس گرفت.
داشت از هیجان می مرد که زودتر برود و عکس هایش را بگیرد. دلش نمی خواست صاحب فروشگاه از او راضی باشد بیشتر دلش می خواست خودش را به ماکان ثابت کند.حیف که عصر با ارشیا کلاس داشت وگر نه کلاس را دو در می کرد و می رفت دنبال عکاسی.
بی خیال بعد کلاس می رم. تا شب کلی وقته.
بالاخره اتوبوس آمد و سوار شد.
**
ترنج با حرص گفت:
من امروز دیگه حال اینو می گیرم.
مهتاب در حالی که به سرعت رنگ های توی پالتش را با هم مخلوط می کرد گفت:
بی خیال شو بابا.
نمی تونم. هر چی به خودم می گم ول میکنه می بینم نه.
مهتاب باز زیر چشمی به لیلا نگاه کرد که تقریبا توی بغل ارشیا بود. ارشیا هم تا توانسته بود خودش را کنار کشیده بود ولی لیلا ول کن نبود. ترنج پالتش را برداشت رنگهای توی پالت را با آب کمی رقیق تر کرد و رفت سمت لیلا. ترنج شیطان که بلا بر سر دیگران نازل می کرد داشت توی وجودش بالا و پائین می پرید.
می ریم که داشته باشیم. مانتوی کرم لیلا خانم تا چند دقیقه دیگه گل گلی میشه.
لبش را گزید که نخندد. از کنار لیلا رد شد و مثلا ادای زمین خوردن از خودش در آورد و پالت را روی لباس لیلا ول کرد.
صدای ای وای بلند لیلا با آخ نمایشی ترنج کلاس را به هم ریخت. لیلا عصبی گفت:
مگه کوری اقبال؟
ترنج که داشت از خنده می ترکید رو به لیلا حالت ناراحتی به خودش گرفت و گفت:
وای ببخشید. خیلی ناجورشد.
بعد دستمال رنگی اش را که برای خشک کردن قلمو هایش استفاده می کرد. برداشت و رو به لیلا گفت:
بذار ببینم پاک میشه؟
و ان را روی رنگها کشید و بیشتر مانتو را به گند کشید.
چکار می کنی ولش کن.
ترنج عقب نشست و گفت:
اوپس افتضاح شد.
نگاهش که بالا آمد چهره اخم کرده ارشیا را دید. خنده اش جمع شد و لبش را گاز گرفت. ارشیا رو به لیلا گفت:
خانم کاتب صداتون و بیارین پائین اینجا کلاسه.
لیلا ولومش در ان واحد چند درجه پائین آمد.
استاد مانتومو داغون کرد.
و نگاه کینه توزانه ای به ترنج انداخت. ارشیا با همان اخم به ترنج نگاه کرد و گفت:
خانم اقبال بفرمائید سر کارتون.
ترنج از برخورد ارشیا ناراحت شد ولی با خودش فکر کرد سر کلاس مجبور بوده با او هم مثل لیلا برخورد کند. به سمت مهتاب برگشت مهتاب سری تکان داد و گفت:
الان دلت خنک شد؟
ترنج دوباره مشغول درست کردن رنگ شد و گفت:
خیلی.
تا آخر کلاس اخم ارشیا باز نشد به صورتی که بقیه کلاس هم جیکشان در نیامد. جز لیلای پرو که دست از کارش نکشید و دوباره ترنج را حرص داد.بعد از رفتن ارشیا لیلا وسایلش را جمع کرد و وقتی از کنار ترنج رد می شد به سر تا پای او نگاه کرد و گفت:
فکر نکن نمی دونم چی تو کله ات می گذره. خیلی برا خودت با استاد مهرابی رویا پردازی کردی نه؟
ترنج هم به او براق شد و گفت:
حالا که فهمیدی پاتو از کفش من بکش بیرون کاتب. وگرنه از این به بعد چشمه های قشنگ تری واست دارم.ادامه دارد ۱۲

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#64 | Posted: 15 Jan 2014 19:25
فصل ۱۳

لیلا پوزخندی زد و گفت:
تو پاتو کردی تو کفش من. اولا که اومده بود. محل سگم بهش نمی دادی. چی شده حالا واست عزیز شده؟
و با لحنی که تا ته دل ترنج را سوزاند گفت:
یا برعکس اون محل سگت نمی داد تو هم واسش کلاس گذاشتی.
اگر مهتاب ترنج را نگرفته بود به سمت او حمله کرده بود. اینقدر عصبانی بود که دلش می خواست کله این دختر را بکند. دیگر تحمل نداشت اصلا چرا نباید به بقیه می گفت او نامزد ارشیاست.هیچ کس حق نداشت ارشیای او را ازش بگیرد.ترنج روی صندلی ولو شد و مهتاب کنارش نشست.
ترنج این چه کاری بود کردی؟
ترنج بغض کرده بود.
نشنیدی چی گفت. ارشیا مال منه. فقط خودم. دلم نمی خواد هیچ کس به غیر از من بهش فکر کنه.
مهتاب دستی پشتش کشید و گفت:
ترنج ارشیا نامزده توه. این حرفا چیه می زنی. فکر میکنی با این اداها تو رو ول میکنه.
اشک توی چشم های ترنج جمع شده بود.
دست خودم نیست. وقتی می بینیم اینجوری دور و بر ارشیا می پلکه نفسم می گیره.
مهتاب به او لبخند زد و گفت:
پاشو بریم. منم باید بیام آزادی کار دارم. پاشو ارشیا جون تو که ببینی دوتا ماچ ازت بکنه دلت وا میشه.
ترنج یکی کوبید روی دست مهتاب و گفت:
گمشو بی شعور
و اشکش را با انگشت گرفت. و همراه مهتاب از کلاس خارج شد. در طول راه هر دو ساکت بودند. ترنج واقعا قلبش از حرف لیلا تیر کشیده بود. ایستگاه اول با یک خداحافظی از مهتاب پیاده شد. هوا از همیشه سردتر بود و ارشیا بدون معطلی رسید. ترنج در را باز کرد و سریع سوار شد. نیم نگاهی به چهره ارشیا کرد و سلام کرد. پاسخ ارشیا کمی سرد بود. ترنج طاقت نداشت که ارشیا هم بخواهد با او دعوا کند. جلوی خودش را گرفته بود که گریه نکند. اگر حتی ارشیا یک کلمه می گفت اشکش جاری می شد. ارشیا همچنان ساکت بود و ترنج هر لحظه ببیشتر حالش بد می شد. هر کار می کرد نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد. بالاخره هم اشک هایش از کنترلش خارج شدند. سرش را پائین انداخته بود و بی صدا اشک هایش را پاک می کرد که صدای متعجب ارشیا را شنید:
ترنج؟ داری گریه می کنی؟
با این حرف ارشیا شدت گریه اش بیشتر شد و دستش را جلوی صورتش گرفت. ارشیا با تعجب ماشین را نگه داشت و گفت:
ترنج برای چی گریه می کنی؟
ترنج از وسط گریه گفت:
باهام قهر کردی؟
ارشیا خنده اش گرفت.
من کی قهر کردم؟
ترنج دستش را از جلوی صورتش برداشت و گفت:
پس چرا هیچی نمی گی؟ جواب سلامم به زور دادی.
ارشیا با لبخند او را نگاه کرد و گفت:
برای اینکه ناراحت بودم. توقع نداشتم خاننم سر کلاس من اون کار بچه گونه رو انجام بده.
ترنج دوباره اشکش راه افتاد.
ولی...ولی...اصلا می دونی همون خانم به من جلوی بچه ها چی گفت؟
از یادآروی حرفهای لیلا دوباره جریان اشکش شدت گرفت.
به من میگه پا کردم تو کفشش. میگه دست از سر تو بردارم.
ارشیا با چشم های گرد شده به ترنج خیره شد.
ترنج اینا رو اون گفت؟
بله فکر کردی واسه چی مانتوشو خراب کردم. چون همش یا داره دور و برت می پلکه یا پشت سرت قربون صدقه ات می ره. خوب منم نمی تونم ببینم.
ارشیا واقعا نمی توانست این حرف ها را باور کند. برایش خنده دار بود. دستمالی برداشت و خودش اشک های ترنج را پاک کرد. دست های او را گرفت و گفت:
ترنج خانم. هر کی هر چی بگه مگه واقعیت داره؟
ترنج فین فینی کرد و سر تکان داد که یعنی نه. ارشیا داشت دلش ضف می رفت که او را که اینجور مظلوم و خواستنی شده بود بغل کند و اینقدر به خودش بفشارد که دیگر ترنج هرگز هیچ نگرانی نداشته باشد.
پس چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی خانمم؟
ترنج چشم های اشکی اش را بالا آورد و به ارشیا گفت:
یعنی دعوام نمی کنی باهام قهر نمیکنی؟
ارشیا دیگر نتوانست مقاومت کند. ترنج را به سمت خودش کشید و او را سفت در آغوش کشید و گفت:
اگه قهر کنم خودم زودتر پشیمون میشم. من فقط چون ناراحت بودم نخواستم حرفی بزنم. چون ترسیدم عصبانی بشم و قولم و زیر پا بذارم.
بعد آرام گونه او را بوسید. ترنج خنده اش گرفت و ارشیا هم با خنده گفت:
نمی دونستم اینقدر سریع جواب میده.
ترنج سر جایش نشست و در حالی که باقی مانده اشکش را پاک می کرد. حر ف های مهتاب را تکرار کرد ارشیا هم خندید و گفت:
این دوستت هم خوب تو رو شناخته.
بعد هم ماشین را راه انداخت.
مهتاب از اتوبوس پیاده شد و به آدرس روی کارت نگاه کرد. امشب نمی رسید که برود و از همه شعبه ها عکس بگیرد. موبایلش را برداشت و برای ماکان پیام داد:
سلام. من الان توی شعبه یک هستم.
فقط می خواست ماکان را در جریان بگذارد. فروشگاه بزرگی بود. به صورت دوبلکس و با نور پردازی فوق العاده. نگاهی به سرتاسر فروشگاه انداخت و دنبال کسی گشت تا خودش را معرفی کند.داشت با دقت مبلمان و میز های نهار خوری را نگاه می کرد که صدایی از پشت سرش او را ترساند.
می تونم کمکتون کنم؟
پسر جوانی درست پشت سرش ایستاده بود. یک لی و یک پیراهن سفید کوتاه تنش بود که تا روی کمر بندش را پوشانده بود. موهایش را بالا داده بود و با دقت داشت مهتاب را نگاه می کرد. مهتاب قیافه محکمی به خودش گرفت و گفت:
سلام. سبحانی هستم. از شرکت تبلیغاتی آریا گرافیک خدمتتون رسیدم.
ابروهای پسرک بالا رفت و با تعجب و کمی تمسخر گفت:
آها اونوقت برای چه کاری؟
مهتاب بدون اینکه خودش را ببازد گفت:
اصولا شرکت تبلیغاتی کارش چی هست؟
پسرک که داشت تفریح می کرد دستی به چانه اش کشید و گفت:
من نمی دونم شما بگید؟
مهتاب واقعا توقع همچین برخوردی نداشت. اصلا فکر نمی کرد مورد تمسخر قرار بگیرد. اخم کرد و خیلی جدی گفت:
سرکار خانم معینی تشریف ندارند؟
پسر که تا حالا مهتاب را با ان سن و سال کمش جدی نگرفته بود با شنیدن نام شهرزاد کمی کوتاه آمد.
ولی ایشون با من هماهنگ نکردن.
مهتاب نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
من فقط نیم ساعت وقت دارم. اگر بروشور و می خواین برای قبل از عید تحویل بگیرید لطفا با خانم معینی تماس بگیرید هماهنگ کنید. وگر نه من می رم و نمی دونم کی وقت داشته باشم. سه تا شعبه هم هست کارم طول میکشه.
پسرک که جدیدت مهتاب را دید خودش را جمع و جور کرد و گفت:
خواهش می کنم بفرما بشینید تا من با خانم معینی تماس بگیرم.
مهتاب چرخید و در حالی که دوباره به تماشای مغازه می پرداخت گفت:
ممنون راحتم.
پسرک به طرف تلفن رفت و شماره شهرزاد را گرفت و در حالی که با چشم مهتاب را تعقیب می کرد منتظر جواب شد:
سلام شهرزاد.
سلام باز چه گندی زدی مانی؟
هیچی بابا. یکی اومده میگه از طرف شرکت آریا گرافیک اومده.
شهرزاد جیغ زد:
الان اونجاست؟
آره. گفت نیم ساعت هم بیشتر وقت نداره.
معطلش کن تا من بیام.
تا قبل از اینکه مانی بتواند دهنش را باز کند و اسم خانم سبحانی را ببرد شهرزاد قطع کرده بود.
مانی قدم زنان به مهتاب که داشت دنبال زاویه مناسب برای عکس می گشت نزدیک شد و گفت:
چیزی می خورین براتون بیارم؟
مهتاب نیم نگاهی به مانی انداخت و در حالی که دوربینش را از کاورش بیرون می کشید خیلی خشک و رسمی گفت:
ممنون. چیزی نمی خورم.
از توی دوربین چند زاوبه را نگاه کرد و بعد هم به دید زدنش ادامه داد. مانی در حالی که دست هایش را پشت کمرش قفل کرده بود به حرکات او نگاه می کرد. مهتاب دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
چی شد هماهنگ کردین؟
بله تماس گرفتم. گفتن تشریف داشته باشین تا خودشون بیان.
مهتاب دوباره سری تکان داد و نگران به ساعتش نگاه کرد. اگر می خواست به موقع به خوابگاه برسد باید زودتر کارش را شروع می کرد. رو به مانی که همانجور او را نگاه می کرد گفت:
مانعی نداره تا می رسن من چند تا عکس بگیرم؟
مهتاب اینقدر محکم و رسمی صحبت می کرد که اجازه مخالفت به مانی را نداد.
خواهش می کنم فکر نمی کنم ایرادی داشته باشه.
مهتاب سری به نشانه تشکر تکان داد. دوربین را روی یکی از میز ها گذاشت و کلاه و شالش را برداشت و روی کیفش گذاشت. داشت به اطراف نگاه می کرد که کیفش را کجا بگذارد که مانی با سرعت به او نزدیک شد و گفت:
بدین به من.
مهتاب با تردید به مانی نگاه کرد و کیف را به دستش داد.
ممنون.
بعد مقنعه اش را مرتب کرد و دوربینش را برداشت و مشغول شد. ده تایی عکس گرفته بود که در باز شد و شهرزاد وارد شد. مهتاب داشت عکس هایش را چک می کرد که صدای شهرزاد را شنید:
مانی!
مانی خودش را به او رساند و سلام کرد:
سلام.
کجاست؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#65 | Posted: 15 Jan 2014 19:33
اوناهاش.
و با دست مهتاب را نشان داد که سرش توی دوربینش بود. شهرزاد با دیدن مهتاب وا رفت.
این از شرکت تبلیغاتی اومده؟
مانی یک نگاه به مهتاب و یک نگاه به شهرزاد انداخت و گفت:
آره خوب.
شهرزاد کفری نگاهی به مانی انداخت و گفت:
لال بودی پشت تلفن بگی من فکر کردم ماکان خودش اومده.
مانی از همه جا بی خبر مانده بود چه بگوید. شهرزاد چانه اش را بالا داد و به سمت مهتاب رفت مهتاب با دیدن او توی دلش گفت:
این جوری که این داره میاد این طرف انگار می خواد فک منو بیاره پائین.
ناخوداگاه لبخند زد. شهرزاد مقابلش ایستاد و مهتاب سلام کرد:
سلام خانم معینی سبحانی هستم.
و دستش را دراز کرد.شهرزاد فقط سر انگشتان مهتاب را لمس کرد. چهره او را به یاد می اورد مخصوصا با ان لیوان چایی بزرگ.

فکر نمی کردم ماکان شما رو بفرسته.
مهتاب از لحن خودمانی که شهرزاد برای خطاب قرار دادن ماکان استفاده کرد اصلا تعجب نکرد.
شما کسی مد نظرتون بود.
شهرزاد با غرور گفت:
بله خودش.
مهتاب خیلی سعی کرد از گرد شدن چشم هایش جلو گیری کند ولی نتوانست. این دختر زیادی پر رو بود. مهتاب نگاهش را توی دوربینش دوخت و گفت:
ولی تا اونجایی که من می دونم اینشون رئیس شرکت هستند و برای کارهایی مثل این هیچ وقت خودشون اقدام نمی کنن.
شهرزاد که هیچ از این حرفها خوشش نیامده بود سر تاپای مهتاب را نگاه کرد و گفت:
برای هر کس دیگه شاید ولی نه برای من.
مهتاب که داشت حسابی دیرش می شد گفت:
می تونم کارم و ادامه بدم؟
شهرزاد با دست به او اشاره کرد که ادامه بدهد. مهتاب رویش را بر گرداند و در حالی که پشتش به شهرزاد بود شکلکی برای او در آورد و توی دلش گفت:
دختره ی از خود راضی.
یک میز نهار خوری شش نفره عجیب چشمش را گرفته بود. صندلی ها تمام از چوب و تکیه گاه صندلی ها تراش خورده و صاف بود ولی در انتها یک موج کوچک خورده و به عقب رفته بود. دو سه تا عکس از ان گرفت تا حتما از آن استفاده کند.
شهرزاد به بالا اشاره کرد و گفت:
سرویس های خوابم بالاست.
مهتاب سری تکان داد و از پله بالا رفت. از سرویس های خوابی که می دید شگفت زده شده بود. شهرزاد با دقت مهتاب را برانداز می کرد از نوع پوشش کاملا می توانست حدس بزند از نظر مالی در سطح پائینی است.
مهتاب وقتی عکس گرفتنش تمام شد از پله پائین امد. شهرزاد که سوالی مدام داشت آزارش می داد بالاخره نتوانست ان را توی دلش نگه دارد و گفت:
لباتو پروتز کردی؟
مهتاب با تعجب به شهرزاد نگاه کرد و گفت:
نخیر.
جواب شهرزاد یک اهان بود و بس.
توی دلش هم گفت:
آخه این با این سر و قیافه اش پروتز لب می دونه چیه؟
ولی عجیب به طرح لب های او حسادت می کرد . یکی دو بار هم ناخوداگاه توی آینه به لباهای خودش نگاه کرد و زیر چشمی با مهتاب مقایسه کرد ولی هر بار اعتراف می کرد لبهای مهتاب زیباتر است و این عصبی اش می کرد.
مهتاب داشت دوربینش را توی کاور می گذاشت که شهرزاد گفت:
من باید عکسارو ببینم و تائید کنم.
مهتاب زیپ کاور را بست و گفت:
وقتی کار اماده شد می تونین ببینین.
من الان می خوام ببینم سیستم هم که داریم.
مهتاب خیلی خونسرد کلاهش را برداشت و سرش کرد و گفت:
متاسفم نمی تونم مموری دوربین و به هر سیستمی وصل کنم. ممکنه براش مشکل پیش بیاد.
شهرزاد از این همه پروییی مهتاب داشت خفه میشد. سعی داشت باز هم برتری خودش و البته نزدیکی اش را به ماکان به رخ مهتاب بکشد:
ولی من به خود ماکان هم گفتم که قبل از کار باید عکسارو من انتخاب کنم.
مهتاب شالش را دور گردنش گرده زد و با همان خونسردی گفت:
می تونم عکس ها رو براتون میل کنم. ولی در نهایت انتخاب عکس ها بامنه. چون آقای اقبال تمام و کمال کار رو به من سپردن. شما هم با من طرف هستین نه ایشون.
بعد نگاهش را دوخت به شهرزاد ادامه داد:
بهتره هر کس توی تخصص خودش نظر بده. اینطور نیست؟
رنگ شهرزاد از حرص و عصبانیت به قهوه ای بیشتر شباهت داشت. مانی داشت خودش را کنترل می کرد که نخندد هیچ کس تا حالا با شهرزاد اینجوری حرف نزده بود.
مهتاب کوله اش را هم روی شانه هایش انداخت و گفت:
آدرس ایمیل که دارین؟
و این را رو به مانی پرسید:
مانی به طرف میز خیز برداشت و یک کارت از جا کارتی شیشه ای بیرون کشید و به طرف مهتاب گرفت.
همه چیز اونجا هست.
خوبه.
بعد رو به شهرزاد گفت:
شما متن تبیلغاتی تون و برای من بیارین تا من سریعتر کارمو شروع کنم. احتمال زیاد فردا عصر می رم سراغ اون دو تا شعبه که عکس بگیرم. لطفا همین امشب هماهنگ کنین من مثل امشب معطل نشم.
شهرزاد واقعا کم اورده بود. این دختر با این لباس های مسخره و ان کلاه مسخره ترش ایستاده بود مقابل او به رئیس سه شعبه فروشگاه صنایع چوبی دستور می داد.
مهتاب دوربینش راهم برداشت و رو به شهرزاد گفت:
شماره شرکت و که دارین اگر کاری بود با من تماس بگیرید. بگید سبحانی.
شهرزاد مثلا می خواست حال مهتاب را بگیرد:
من شماره ماکان و دارم عزیزم مستقیم به خودش زنگ می زنم.
مهتاب یکی از آن لبخندهایی که شهرزاد را تا مرز دیوانه شدن می برد زد و گفت:
به ایشون هم زنگ بزنین باز ارجاعتون می دن به من پس وقت ایشون و بی خودی نگیرین.
شهرزاد خشک شده بود.مهتاب رو به مانی گفت:
ممنون آقا خداحافظ.
مانی مهتاب را تا کنار در همراهی کرد و با چاپلوسی گفت:
اگر وسیله ندارین ماشین هست.
مهتاب نگاهی به مانی کرد که مشتاق به او زل زده بود. پوزخندی زد و گفت:
ممنون. وسایل نقلیه عمومی رو ترجیح میدم.
و دهان مانی را هم بست و از فروشگاه خارج شد.
مهتاب نه شهرزاد را می شناخت و نه می دانست چه موقعیتی دارد. ثروت و چهره اش هم برای او ملاکی نبود تا خودش را در مقابل او کوچک کند. مهتاب با شهرزاد مثل هر کس دیگر رفتار کرده بود.نه قصد توهین داشت و نه قصد کوچک کردن او را. مهتاب ان شب فقط خودش بود. ساده و آرام و البته محکم. مانی او را که داشت عرض پیاده رو طی می کرد با چشم دنبال کرد و گفت:
عجب دختری بود.
شهرزاد نشسته بود روی صندلی گردانش و با حرص خودش را تاب می داد.
دختره غربتی. صبر کن ماکان حالت و می گیرم.
گوشی اش را برداشت و شماره ماکان را گرفت. ولی گوشی هر چه زنگ خورد کسی جواب نداد.مانی که حال خراب او را دید دم پرش نرفت و خودش را گوشه ای سرگرم کرد. از اینکه کسی پیدا شده بود و حال این دختر دائی مغرورش را گرفته بود راضی هم بود.
مهتاب به ساعتش نگاه کرد. ساعت نزدیک هشت بود. باید تا هشت و نیم خودش را به خوابگاه می رساند وگر نه کارش زار بود. قدم هایش را تند کرد تا خودش را به ایستگاه اتوبوس برساند. از پولش حالا کمتز از ده تومن باقی مانده بود اگر می خواست خودش را با تاکسی به خوابگاه برساند چیزی تهش نمی ماند.
داشت با عجله راه می رفت که صدای بوق ممتد ماشینی را شنید زیر لب غر زد:
من نمی فهمم اینا رو چه حسابی برا امثال من بوق می زنن.
ماشین به بوق زدنش ادامه داد. مهتاب با خودش گفت:
اینقدر بوق بزن تا بمیری.
ولی با شنیدن نامش با تعجب به سمت خیابان برگشت.
مهتاب خانم.
این که ماکانه. این اینجا چکار می کنه؟
در حالی که هر دو شصتش را زیر بند های کوله اش کرده بود از جدول پرید و رفت سمت ماشین ماکان. پنجره باز بود. خم شد و سلام کرد:
سلام.
سوار شین.
این بار تعلل نکرد و سوار شد.
ماکان ماشین را به راه انداخت و گفت:
بیرون منتظرتون بودم یک لحظه حواسم پرت شد دیدم رفتین.
مهتاب با تعجب گفت:
منتظر من بودین؟
ماکان فقط جلویش را نگاه می کرد.
بله. می خواستم ببینم مشکلی پیش نیامده براتون.
نه چه مشکلی مثلا؟
آخه شهر...یعنی خانم معینی یک کم یعنی چه جوری بگم
زیر چشمی به مهتاب نگاه کرد. چهره اش چیزی را نشان نمی داد. حرف مهتاب ماکان را شوکه کرد:
می دونم. دوستتون هستن.
ماکان شوک زده به او نگاه کرد و گفت:
من کی همچین حرفی زدم.
مهتاب خجالت زده گفت:
شما نگفتین من از روی حرف های خانم معینی حدس زدم.
ماکان اخمی کرد و بعد با تردید و نگرانی گفت:
چیه گفته مگه؟
مهتاب درباره حرفهایشان به او توضیح داد. ماکان نزدیک بود از خنده بترکد. واقعا باورش نمی شد که مهتاب با شهرزاد اینجور حرف زده باشد. دلش می خواست الان قیافه شهرزاد را می دید.
مهتاب همانجور خجالت زده گفت:
حرف بدی زدم؟
نه کاملا درست گفتین. ایشون توقعشون بالا هست و خیلی سریع هم با دیگران صمیمی می شن. والا من تازه دو هفته اس که با این خانم اشنا شدم.
داشت خودش را جلوی مهتاب توجیه می کرد. دلش نمی خواست تصویر بدی از خودش توی ذهن او به جا بگذارد. موبایلش که زنگ خورد باعث شد از فکر بیرون بیاید. باز هم شهرزاد بود. ابرویی بالا انداخت حالا وقتش بود که جوابش را بدهد:
بله؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#66 | Posted: 15 Jan 2014 19:34
صدای طلب کار شهرزاد توی گوشش پیچید:
چرا جواب نمی دی هر چی زنگ می زنم؟
حتما نمی خوام جواب بدم.
مکث شهرزاد یعنی شوکه شدن. ولی سعی کرد حرف او را نشنیده بگیرد:
این دختره کی بود فرستادی اینجا...دختره ی ...
ماکان با عصبانیت وسط حرف او پرید:
یک کلمه بی احترامی کنی اون فروشگاه رو روی سرت خراب می کنم فهمیدی؟
حرف توی دهان شهرزاد ماسید. باورش نمی شد این همان ماکان شوخ و جنتلمن باشد. با لحنی مثلا بغض دار گفت:
من اصلا دیگه نمی خوام با تو کار کنم.
ماکان خیلی راحت و سریع جواب داد:
بسیار خوب. تشریف بیارین شرکت قرارداد و فسخ کنین. خسارت ما رو هم بدین و تشریف ببرین.
شهرزاد که دید اوضاع خراب تر شد. سعی کرد ملایم تر برخورد کند:
عزیزم من توقع داشتم خودت بیای.
خانم معینی مثل اینکه متوجه نیستید من رئیس اون شرکت هستم پس کار من با اون چیزی که شما توقع دارید هیچ سنخیتی نداره. روشنه؟
شهرزاد حسابی خودش را باخته بود امشب دوبار ضربه خورده بود. هر چه فکر می کرد باز هم به ان دختر با آن لب های خوش فرم می رسید. ولی نمی توانست رابطه ای بین ماکان و او متصور باشد. اصلا مهتاب را در حد ماکان نمی دید.
بهتر دید فعلا کوتاه بیاید:
من هنوز سفارشم و می خوام.
ماکان لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
بسیار خوب با خانم سبحانی در تماس باشین.
خداحافظ.
تماس قطع شد. ماکان باورش نمی شد بتواند با شهرزاد با این لحن صحبت کند. نگاه گذرائی به مهتاب انداخت. عامل این انرژی می توانست چیزی جز این دختر باشد؟
مهتاب وقتی دید مکالمه او تمام شده گفت:
من و کنار یک ایستگاه اتوبوس پیاده کنید دیگه دیرم میشه هشت و نیم باید خوابگاه باشم.
ماکان به راهش ادامه داد و گفت:
چرا با تاکسی نمی رین. راحت تره که.
مهتاب ارام جواب داد:
با اتوبوس راحت ترم.
ماکان فکر کرد شاید توی اتوبوس احساس امنیت بیشتری می کند برای همین گفت:
پس می رسونمتون.
مهتاب به طرف او برگشت و گفت:
نه نه این همه راه. خیلی ممنون خودم می رم.
گفتم می رسونمتون این موقع شب تا اتوبوس بیاد دیرتون میشه.
خواهش می کنم زحمت نکشید.
ماکان به چهره معذب مهتاب نگاه کرد و گفت:
اگر بخاطر زحمتش می گین که من که نمی برم ماشین می بره اگر هم بحث اعتماده فکر کنین من راننده آژانسم.
مهتاب با شنیدن این حرف لبش را گاز گرفت و گفت:
وای نه خدایا این چه حرفیه. فقط نمی خواستم این همه راه و بیاین.
شما بخاطر کار شرکت اومدین پس می رسونمتون.
مهتاب بالاخره پذیرفت.
ممنون.
ماکان احساس شوق عجیبی توی دلش می کرد. بالاخره مهتاب را با خودش همراه کرده بود. بعد از چند دقیقه راهنما زد و ماشین را نگه داشت و گفت:
چند لحظه الان میام.
مهتاب او را دید که دوان دوان به سمت مغازه ای کنار خیابان رفت و بعد از چند دقیقه با دو تا لیوان برگشت.
به مهتاب اشاره کرد که در را باز کند. مهتاب در را برایش باز کرد و ماکان نشست. یکی از لیوان ها را به طرف او گرفت و گفت:
کافی شاپ که همراهم نیامدین. من کافی شاپ و اوردم اینجا.
مهتاب خنده آرامی کرد و لیوان مقوایی کرم رنگ که کلمه انگلیسی کافی رویش خودنمایی می کرد را از دست او گرفت و تشکر کرد:
ممنون.
بعد لیوان را به لب برد. نسکافه گرم و خوشمزه ای بود. ماکان خودش هم کمی از لیوانش خورد و به نیم رخ پر از آرامش او نگاه کرد وگفت:
بدین عکس ها رو ببینم چکار کردین.
مهتاب دوربین را برداشت با لیوان نسکافه نمی توانست کاور را باز کند. ماکان گفت:
لیوان تون و بدین به من.مهتاب لبه لیوان را گرفت و دستش را کمی بالا گرفت تا ماکان زیر لیوان را بگیرد و دست هایشان با هم تماس نگیرد.ماکان این بار از این حرکت مهتاب حرصش نگرفت. داشت او را با این رفتارش قبول می کرد. مهتاب شهرزاد نبود. مهسا نبود. حتی ترنج هم نبود. مهتاب مهتاب بود.دوربین را در آورد و روشن کرد و به طرف ماکان گرفت. ولی نگاهش به دست های او که افتاد خنده اش گرفت.دوربین را بین دو صندلی گذاشت و گفت:
حالا اینا رو بدین به من.
ماکان هم مثل مهتاب بالای لیوان ها را نگه داشت تا او بتواند راحت بدنه شان را بگیرد.مهتاب نگاهی به هر دو لیوان انداخت و گفت:
کدوم مال من بود حالا؟
ماکان دوربین را برداشت و بعد خم شد و توی لیوان ها را نگاه کرد.
اون بیشتره مال شماست.
مهتاب لیوانش را به لب برد و به چهره ماکان که داشت عکس ها را نگاه می کرد خیره شد. هر چه صبر کرد ماکان حرفی نزد. بالاخره صبرش تمام شد:
چطورن؟
ماکان نگاهش را بالا اورد و به چشمان نگران مهتاب نگاه کرد و با لبخند گفت:
عالی فکر نمی کردم کارتون این قدر خوب باشه.
مهتاب نفس راحتی کشید و دوباره جرعه ای از نسکافه اش را نوشید. ماکان دوربین را به سمت مهتاب گرفت و گفت:
از این میز نهار خوری خیلی عکس گرفتی حدس می زنم چشمت و گرفته نه؟
مهتاب لبخند خجالت زده ای زد و گفت:
آره خیلی قشنگ بود. برای همین از تمام زاویه ها ازش عکس گرفتم.
ماکان دوربین را خاموش کرد و توی کاورش گذاشت. دوربین را روی پای مهتاب گذاشت و به لیوان ها نگاه کرد:
حالا کدوم مال من بود؟
مهتاب توی هر دو لیوان را نگاه کرد. هر دو مساوی بودند. اینقدر حواسش به جواب ماکان بود که نفهمید از هر دو خورده یا نه.ولی به نظرش می رسید لیوانی که فکر میکرد مال ماکان بوده از نسکافه اش کم شده .
وای فکر کنم از لیوان شمام خوردم.
مهتاب لیوان ها را به طرف ماکان گرفت و او هم تویشان را نگاه کرد:
اینا که هر دو تا مساویه.
می دونم ولی فکر کنم این دست چپی مال شماست.
نه موقعی که دادم دستتون اون یکی مال من بود.
مهتاب خودش هم شک داشت.
فکر نکنم.
چرا همون بود.
ولی من فکر کنم از این یکی هم خوردم.
ماکان داشت حسابی تفریح می کرد به چهره مهتاب نگاه کرد انگار که می خواهد مهمترین مسئله عالم را حل کند. لبش را گاز گرفت تا نخندد.
لیوان دست راستی را از او گرفت و گفت:
این مال من بود. و لیوان را به لب برد.
مهتاب که دید ماکان راحت از لیوان خورد بی خیال شد و او هم بقیه نسکافه اش را خورد.
آقا ماکان نمی ریم دیرم میشه.
ماکان با سرعت استارت زد و گفت:
چرا رفتیم.
چند دقیقه بعد جلوی خوابگاه بودند از هشت و نیم پنج دقیقه گذشته بود. مهتاب تشکر کرد و گفت:
ممنون. واقعا زحمت شد. ببخشید.
ماکان به تعارفات و عذرخواهی های مهتاب گوش داد و بعد با لبخند گفت:
ممنون که اجازه دادی برسونمت. نسکافه خوبی بود.
مهتاب فقط گفت:
خواهش می کنم.
و سریع پیاده شد و به سمت در اصلی رفت نگهبان با دیدن او گفت:
خانم دیر کردین؟ ایشون کی بودن؟
مهتاب به این جمله اعتقاد عجیبی داشت. نجات در راستی است.
رئیس شرکتی که من توش کار می کنم رفته بودم جایی برای عکاسی برای شرکت دیر شد منو رسوندن.
نگهبان در راستی حرف های او شک نکرد. چون منتظر بود بگوید از اقوام است یا تاکسی یا آژانس.
بفرما. ولی دیگه دیر نیا.
چشم ممنون.
ماکان وقتی مطمئن شد مهتاب وارد دانشگاه شده حرکت کرد و دور زد و از انجا دور شد. نگاهی به لیوان نسکافه اش انداخت و به خودش لبخند زد.لیوانی که او خورده بود مال مهتاب بود. از تصور اینکه لب هایش جایی را لمس کرده که لب های مهتاب توی دلش غوغایی بود.
مهتاب خودش هم نمی دانست چرا اینقدر انرژی گرفته. از اینکه پشت تلفن از او حمایت کرده بود خوشحال بود از اینکه عکس هایش را تائید کرده بود خوشحال بود و تا حدی این انرژی اش را به نسکافه بی موقعی که خورده بود هم ربط می داد.با لبخندی روی لب وارد اتاق شد.
سلام به همگی.
بچه ها هر کدام مشغول کارشان بودند. نوشین در حالی که کله اش تو لپ تاپش بود سر تکان داد وان دو تا هم سلام زیر لبی کردند و به کارشان ادامه دادند.مهتاب کوله اش را روی تختش انداخت و خودش هم بدون اینکه لباسش را در بیاورد روی تخت ولو شد. ناخودآگاه یاد صحنه لیوان ها افتاد و خنده اش گرفت. یک لیوان نسکافه را با چه مکافاتی خورده بود.ولی معنی حرف ماکان را از اینکه از او تشکر که اجازه داده او را برساند را نفهمید. به نظرش خودش باید از او تشکر می کرد نه ماکان از او. توی خیال خودش غرق بود که یکی از بچه ها در را باز کرد و گفت:
بچه ها اگه می اید اعلام کردن اتوبوس تا نیم ساعت دیگه می ره.
مهتاب روی تخت نشست و گفت:
کجا؟
پرستو نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
خسته نباشی. خوب برای عزا داری دیگه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#67 | Posted: 15 Jan 2014 19:51
مهتاب یک هو از جا پرید. کمی خسته بود. برای فردا هم کار داشت ولی دلش می خواست برود. اگر خانه بود. الان سه تایی با مادر و پدرش تا مسجد محل پیاده می رفتند و چقدر هم عزاداری به تنش می چسبید.
رو به دختری که این حرف را زده بود گفت:
منم می خوام بیام.
و رو به هم اتاقی هایش پرسید:
شما مگه نمی آین؟
نوشین سرش را از توی لپ تاپش بیرون آورد و گفت:
من که نمی ام.
پرستو هم کتابش را نشان داد و گفت:
من فردا کنفرانس دارم.
مینا هم انگار مردد بود. مهتاب وقتی دید او چیزی نمی گوید گفت:
تو چی مینا. می ای؟
نه ولش کن. حالشو ندارم. خدا می دونه کی برگردیم خسته میشم.
مهتاب سری تکان داد و مقنعه و مانتویش را در اورد و رفت سمت دستشوئی. نمازش را نخوانده بود و وقت کمی داشت. زود وضو گرفت و برگشت توی اتاق وسط راه بچه هایی که اماده شده بودند را دید و گفت:
من نماز می خونم میام. اگه خواست بره نذارین ها. من اومدم.
و دوید توی اتاقش و سریع مشغول خواندن نماز شد. تا نمازش را بخواند پنج دقیقه بیشتر وقت نداشت. مانتو مشکی و مقنعه اش را سر کرد. از توی ساکش چادر مشکی اش را بیرون کشید و دوربین ماکان را برداشت و داد دست پرستو:
پرستو چمدونت قفل داره این بذار توش قربون دستت امانت شرکته.من ساکم زیپیه می ترسم خدایی نکرده اتفاقی بیافته اونوقت من از کجا اوردم دو میلیون بدم دوربین بخرم.
بچه ها با دقت به دوربین نگاه کردند و مینا گفت:
مگه چیه که دو تومن قیمتشه.
مهتاب چادرش را سر کرد و گفت:
دوربین عکاسی حرفه ای عزیزم.
پرستو انگار که محافظت از گاوصندوق بانک مرکزی را به او داده باشند نگاه نگرانی به دوربین انداخت و سریع بلند شد و آن را توی چمدانش گذاشت و قفلش کرد و رمزش را هم تغییر داد.
مهتاب با یک خداحافظی از بچه ها از اتاق بیرون زد و به طرف در اصلی رفت. اتوبوس هنوز به انتظار ایستاده بود. مهتاب هم با خوشحالی سوار شد.
بالاخره عزاداری هر جا که بود همان بود. امام حسین برای همه امام حسین بود.
**
ساعت دوازده بود که برگشتند. چشم هایش از شدت گریه باز نمی شد. تمام مدت برای شفای مریض ها دعا کرده بود و از خدا خواسته بود مادرش هم سلامتی اش را به دست بیاورد.
شام هم همانجا داده بودند که به همه نرسیده بود و او غذایش را با یکی از بچه ها تقسیم کرده بود تا او هم از این تبرکی خورده باشد.وقتی در اتاق را باز کرد بچه ها خواب بودند. بدون سر و صدا لباس هایش را عوض کرد و کتاب هایش را برداشت و رفت نماز خانه.تا ساعت دو مشغول خواندن بود خیلی از درس هایش عقب افتاده بود. دلش نمی خواست خصوصا استاد مهرابی در درس هایش مشکلی ببیند چون حتما ان را به کار کردن بیرون ربط می داد.
وقتی چشم هایش از شدت سوزش دیگر باز نمی شدند بالاخره کوتاه امد و برگشت به اتاق. فردا هشت تا دوازده کلاس داشت و یکی هم عصر ساعت دو تا چهار سه شنبه ها از همه شلوغ تر بود.بعد از کلاس عصرش هم می خواست برود برای عکاسی. سرش هنوز به متکا نرسیده بود که خواب رفت.

ماکان ماشین را که مقابل خانه نگه داشت با دیدن ماشین ارشیا خندید و گفت:
این که باز اینجاست.
در را باز کرد و با سر خوشی وارد خانه شد. با ورودش ترنج و ارشیا هم از پله پائین آمدند. ترنج لباس پوشیده و چادرش هم دستش بود. ماکان با دیدن انها با تعجب گفت:
کجا به سلامتی؟
ارشیا به طرف او رفت و گفت:
علیک سلام پسر گل.
ترنج هم با لبخند سلام کرد.
سلام داداش.
سلام لیمو شیرین کجا؟
ارشیا زد به شانه ماکان و گفت:
دیگه حق نداری خانم منو غیر ترنج هیچی صدا کنی فهمیدی؟
برو بینیم بابا. فلانی رو تو ده را نمی دادن سراغ کدخدا رو می گرفت. ببین من اصلا تو رو به دامادی قبول دارم که حالا واسم تعین تکلیف می کنین.
ترنج آستین ارشیا را گرفت و به طرف در برد و گفت:
باز شما دوتا رسیدین به هم. از بچه ها بدترین به خدا.
ماکان کتش را در آورد و روی دستش انداخت و به انها که مشغول پوشیدن کفش هایشان بودند گفت:
بالاخره می گین کجا؟
ترنج چادرش را جلوی آینه درست کرد و گفت:
شبای محرم کجا می رن داداشی؟ ما داریم می ریم همون جا.
ماکان نگاهی به خانه انداخت و گفت:
مامان اینا کجان؟
بابا که نیامده هنوز مامانم خونه یکی از دوستاشه.
ماکان پوفی کرد و گفت:
من چکار کنم حالا؟
ارشیا نگاهی به ترنج و بعد هم به ماکان انداخت و گفت:
اگه می خوای آویزون ما بشی عیب نداره. اینجایی که ما داریم می ریم ورود برای همه آزاده ما که صاحب خونه نیستیم.
ماکان سرش را خاراند و گفت:
مثل اینکه چاره ای نیست. پس صبر کنین من اومدم.
ترنج رو به ارشیا گفت:
تا این حاضر شه مراسم شام غریبان شده.
ارشیا خندید و دست روی شانه ترنج انداخت و گفت:
باشه. عوضش ارزش داره.
ترنج فقط لبخند زد. شاید ده دقیقه هم نشد که ماکان از پله پائین امد. پیراهنش را با یک پیراهن سورمه ای آستین کوتاه عوض کرده بود شلوار راسته مشکی پوشیده بود و نیم پالتو مشکی اش هم توی دستش بود. مثل همیشه هم موهایش را به یک طرف بالا داده بود.
ترنج نگاهی به ساعت و ماکان انداخت و چند بار این کار را تکرار کرد.
ماکان امشب باید توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه به جون خودم.
ماکان کفشش را پوشید و گفت:
من اگه بخوام دو ثانیه ای حاضر میشم.
آها دیدم.
ارشیا دست ترنج را گرفت و گفت:
بریم دیگه.
و هر سه از خانه خارج شدند.
**
مهتاب داشت تند تند عکس هایی که از شعبه های فروشگاه گرفته بود با فوتوشاپ تنظیم می کرد وروی بعضی هم کارهایی انجام می داد. دیروز کار عکاسی از آن دو شبعه را هم تمام کرده بود و خدا را شکر سر و کله شهرزاد انجا پیدا نشد.در عوض با پدر شهرزاد ملاقات کرده بود که مرد خیلی محترمی به نظر می رسید و با مهتاب با احترام برخورد کرد.ترنج هم داشت توی سکوت به کارش می رسید. برای یک لحظه سرش را بلند کرد و گفت:
راستی مهتاب با بیمارستان تماس گرفتی؟
مهتاب بدون اینکه نگاهش را از توی مانیتور بردارد گفت:
نه ولی امروز تماس می گیرم اون دفعه گفت تا اخر هفته میاد.
بعد از دست از کار کشید و گفت:
خدا کنه دیگه بیاد. دلم برا مامانم حسابی شور می زنه.
امید به خدا شایدم امروز اومده باشه.
خداکنه.
ترنج لپ تاپش را چرخاند به سمت مهتاب و گفت:
نظرت چیه؟
مهتاب به بنری که ترنج طراحی کرده بود نگاه کرد و گفت:
خوبه.
بنر را یکی از ادارات دولتی به مناسبت عاشورا سفارش داده بود تا مقابل در ورودی نصب کنند. البته بیشتر کارهای اخیرشان چه بنر چه تبلیعات بوی محرم می داد.
این عکس و از کجا آوردی زدی اون گوشه؟
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
اینترنت.
مهتاب سری تکان داد و گفت:
الان می ری نگاه می کنی روی تبلیغات و بنر ا نصف بیشترشون عکسای تکراری اینترنتی هست.
ترنج دوباره مشغول کارش شد و گفت:
منم اولا حرص می خوردم. ولی بعد دیدم خود سفارش دهنده ها ترجیح می دن از عکس های موجود استفاده کنن تا یک نفر براشون طرح بزنه. خوب اینجوری ارزون تر در میاد
چی بگم والا.
عکس ها را ریخت روی فلش و گفت:
من برم اینا رو نشون آقای اقبال بدم. فکر کنم باید برای خانم معینی ایمیل کنم.
ترنج دوباره مشغول کارش شد و گفت:
دیدیش؟
مهتاب بلند شد و مانتویش را مرتب کرد و گفت:
آره. خوشکله.
ترنج نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت:
ظاهر بین.
مهتاب خندید و گفت:
خوب یک کم هم اخلاقش هیولایی بود.
ترنج پخی زیر خنده زد و گفت:
این و دیگه از کجا در آوردی.
مهتاب رفت سمت میز ترنج و با خنده گفت:
اینم از اصطلاحات دختر خواهرمه. یه جیگریه باید ببینیش. دلم براش یه ریزه شده. سه هفته اس خونه نرفتم. شاید فردا نیام برم خونه.
بعد فلشش را داد دست ترنج و گفت:
دیروز دوربین داداشت دستم بود با بچه ها چند تا عکس گرفتیم. خودم اینجا کامپیوتر ندارم باید ببرم خونه. ولی چون فلشم و می دم دست آقای اقبال اگه میشه عکس ها رو برام نگه دار.
ترنج فلش را گرفت و گفت:
باشه.
فولدر و کلا کاتش کن.
باشه.
یکی دو دقیقه کار انتقال عکس ها طول کشید و بعد مهتاب از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاق ماکان رو به خانم دیبا گفت:
می تونم برم داخل؟
بله بفرما.
مهتاب در زد و با صدای بفرمائید ماکان وارد شد و سلام کرد:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#68 | Posted: 15 Jan 2014 19:51
سلام.
ارشیا هم انجا بود.
سلام استاد.
سلام خانم سبحانی خوبین؟
ممنون.
رو به ماکان نیم نگاهی انداخت و گفت:
عکس های فروشگاه و اماده کردم آوردم ببینین.
بعد فلش را روی میز ماکان گذاشت و مقابل میر ایستاد و دست هایش را توی هم قلاب کرد ونگاهش را روی میز دوخت.ماکان فلش را برداشت و به بررسی عکس ها پرداخت. ارشیا با کنجکاوی گفت:
منم می تونم ببینم.
مهتاب رو به او جواب داد:
خواهش می کنم استاد.
ارشیا بلند شد و کنار ماکان ایستاد و به تماشای عکس ها پرداخت:
کارتون عالیته.
مهتاب با لبخند سرش را پائین انداخت و گفت:
با اون دوربین خواه و ناخواه همه چیز عالی میشه.
و یاد عکس هایی افتاد که گرفته بود. دیشب به خودش جرئت داده بود دوربین ماکان را همراهش برده بود عزاداری و آنجا هم یک دل سیر عکس گرفته بود. دلش می خواست از عکس های خودش توی کارهایش استفاده کند.
با فتوشاپ راحت می توانست انها را برای روی بنرها و تبلیغات ویژه محرم اماده کند.
ماکان نگاهش را از مهتاب گرفت و گفت:
خوب انتخابتم کردی؟
بله. ولی خانم معینی قرار شد اول عکس هارو ببینن.
خوب ببینه ربطی به کار شما نداره.
باید ایمیل کنیم براشون.
ماکان از جایش بلند شد و گفت:
بیا از همین جا برو تو میل باکس شرکت و براش سند کن.
مهتاب با تردید گفت:
از اینجا.
آره دیگه. بیا این ور.
مهتاب میز را دور زد و جای ماکان قرار گرفت. ولی روی صندلی ننشست.
بشین راحت باش.
ممنون. راحتم.
ماکان نگاه مرددی به او انداخت و گفت:
باشه.
مهتاب وارد شد و عکس را ضمیمه ایمیل کرد و همانجور ایستاده منتظر شد تا عکس ها ضمیمه نامه شود و به آدرس فروشگاه سند کرد.
تمام شد.
ماکان سر جایش برگشت و از خودش پرسید. چرا ننشست؟
موس را برداشت. هنوز ار گرمای دست مهتاب گرم بود.مهتاب با اجازه ای گفت و از اتاق خارج شد. ماکان بانگاهش او را تعقیب کرد و حتی چند ثانیه ای به در بسته هم خیره شد که ارشیا موشکافانه او را نگاه کرد و گفت:
تو چه فکری؟
ماکان بدون پرده پوشی گفت:
گاهی بعضی از رفتارای این دخترو درک نمی کنم.
ارشیا دست به سینه گفت:
مثلا؟
ماکان تکیه داد و گفت:
مثلا همین الان. چرا ننشست رو صندلی و ایستاده و اینقدر ناراحت کارشو انجام داد. ارشیا لبخندی زد و گفت:
خیلی هم عجیب نبود.
ماکان خیلی گیج گفت:
چی؟
ارشیا کاملا به سمت ماکان چرخید و گفت:
ماکان تو آدمایی نمونه این مهتاب خانم تا حالا تو زندگیت ندیدی برای همین برات عجیبن. مهتاب اینجور که من دارم می بینم دختر خیلی معتقدیه.
ماکان هنوز گیج بود:
خوب مگه من گفتم بیا بغل دست من بشین. من بلند شده بودم که.
آره ولی صندلی هنوز از گرمای بدن تو گرم بود. و اون نمی خواست با این گرما تماس بگیره.
اخم های ماکان توی هم رفت. با حرص پایش را به زمین کوبید و گفت:
این دیگه شورش و در اورده. خوبه نگفتم بیا بغل من عکس ها رو بریز.

ارشیا خندید و گفت:
حالا چرا جوش آوردی؟
آخه لجم می گیره. یعنی چی این حرکات. مثلا حالا چی میشه آدم گرمای بدن یکی دیگه رو احساس کنه اونم غیر مستقیم یعنی اینقدر از خود بی خود میشه.
ماکان چرا حرف بی خود می زنی. بابا اعتقادش اینجوریه. دوست نداره. بحث سر این چیزا نیست. بعد تکیه داد و گفت:
منم همین کار و می کنم. اگر جایی خانمی نشسته و بلند شه بلافاصله نمی شینم.
ماکان دستی به پیشانی اش کوبید و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
به خدا آدم از دست شماها دیوانه میشه.
ارشیا شانه ای بالا انداخت و گفت:
تو می تونی هر جور خواستی باشی. نمی تونی دیگران و زور کنی مثل تو فکر کنن. همین کاری که من می کنم تو این مدت که با هم بودیم من هیچ وقت افکارمو به تو تحمیل کردم؟
نه ماکان اعتراف می کرد که ارشیا با تمام تفاوت هایشان هیچ وقت چیزی را به او تحمیل نکرده بود اگر هم ماکان حرف او را پذیرفته بود واقعا توجیه شده بود.
مهتاب برگشت توی اتاق و موبایلش را برداشت و با سلام و صلوات شماره بیمارستان را گرفت. خیلی شارژ نداشت و ممکن بود موبایلش هر لحظه خاموش شود.
بعد از سه چهار بوق بالاخره یک نفر جواب داد:
سلام خسته نباشید.
ممنون.
ببخشید می خواستم ببینم دکتر عزتی از مرخصی تشریف آرودن.
بله از امروز هستن.
مهتاب نزدیک بود سکته کند. قبل از اینکه جواب بدهد و تشکر کند. موبایلش خاموش شد. شارژ تمام کرده بود. هول شده بود. باید به خانه خبر می داد.
ترنج با تعجب به مهتاب که داشت دور خودش می چرخید گفت:
مهتاب چکار داری می کنی؟
مهتاب یک بند داشت می گفت:
باید به خونه خبر بدم خبر بدم.
بعد انگار مغزش فعال شد پرید و کوله اش را چنگ زد رو به ترنج گفت:
دکتر عزتی برگشته.
و دوید سمت در اتاق.
ارشیا در اتاق را باز کرده بود که برود داشت با ماکان که او را همراهی کرد ه بود خداحافظی می کرد که مهتاب از اتاق بیرون دوید و بدون هیچ وقفه ای از پله پائین دوید. ماکان و ارشیا به صحنه ای که دیده بودند با دهان باز نگاه کردند.
ماکان با عجله از کنار ارشیا رد شد و به سمت اتاق ترنج رفت. ترنچ داشت وسایلش را با عجله جمع می کرد.
ترنج مهتاب چش بود؟
ترنج زیپ کیفش لپ تاپش را با یک حرکت بست و گفت:
دکتر عزتی اومده. فقط نمی دونم این با این سرعت کجا داشت می رفت. برم دنبالش تنهایی الان یک کاری دست خودش می ده.
و از پشت میز بیرون امد.
ماکان دست کرد توی جیبش و سوئیچ ماشینش را داد دست ترنج و گفت:
هرجا خواست ببرش.
مرسی داداشی.
ارشیا تازه رسیده بود که از ترنج پرسید جریان چیه؟
ترنج دستش را کشید و گفت:
بیا تو راه بت می گم.
و با عجله به سمت پله رفت. ماکان دستی توی موهایش کشید و نگران برگشت توی اتاقش.
مهتاب از شرکت بیرون دوید و توی خیابان دنبال تلفن کارتی گشت. کمی دورتر آن طرف خیابان یکی دید. بدون نگاه کردن به خیابان دوید توی خیابان صدای بوق و ترمز یکی دو ماشین باعث شد ماکان هم از پشت میز بپرد. از پنجره نگاه کرد.
ترنج و ارشیا را دید که به طرف خیابان دویدند. بدون اینکه منتظر بماند در اتاق را باز کرد و بیرون دوید.
جمعیت که معلوم نبود یک هو از کجا سبز شده بودند دور صحنه تصادف را پر کرده بودند. ماکان دوان دوان رسید. نگران از وسط جمعیت رد شد و به دنبال مهتاب گشت. مهتاب روی لبه جدول نشسته بود و سعی می کرد دردی که توی پایش پیچیده بود را بی خیال شود و به ترنج توضیح بدهد که خوب است.
بابا ترنج هیچیم نشده خوبم.
راننده با چهره ای کبود داشت برای ارشیا توضیح می داد که مهتاب ناگهان وسط خیابان پریده شانس اورده بود که ماشین تازه از کوچه بیرون آمده بود و سرعتی نداشت و فقط ضربه کوچکی به پایش خورده بود.
ماکان با دیدنش که روی جدول نشسته بود. برای لحظه ای خیالش راحت شد. ترنج هم عصبی داشت با او حرف می زد.
ماکان کنار انها ایستاد و گفت:
خوبی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#69 | Posted: 15 Jan 2014 19:52
مهتاب سرش را بالا اورد و بعد سعی کرد به سختی از جا بلند شود.
به خدا خوبم. حواسم نبود. می خواستم برم اون ور خیابون اینجوری شد. ولی هیچیم نشد این بنده خدا رو بذارین بره. راهم بی خودی بند آوردیم.
بعد لنگ لنگان رفت سمت راننده و گفت:
آقا ببخشید تقصیر من بود. بفرمائید معذرت می خوام.
مرد که عصبانیتش کم شده بود به چهره مهتاب که معلوم بود دارد درد را تحمل می کند نگاه کرد و گفت:
دخترم به خدا مردم و زنده شدم. اخه این چه کاری بود کردی.
مهتاب لبش را گاز گرفت تا ناله نکند.
شرمنده من عجله داشتم.
آخ تازه یادش آمد برای چی وسط خیابان دویده. رو به ارشیا گفت:
استاد بذارین برن.
خود راننده گفت:
نمی خوای بری بیمارستان
نه خوبم. ممنون. بفرما.
و بفرما را با حالت ناله گفت. دیگر نایستاد. از وسط جمعیت رد شد. ترنج که دید مهتاب باز راه افتاده او هم دنبالش رفت. ماکان داشت با ارشیا و راننده صحبت می کرد که باز مهتاب وسط جمعیت گم شد.
مردم کم کم متفرق شدند و مهتاب عرض خیابان را رد کرد. ترنج روی گلکار وسط خیابان مانده بود و منتظر بود بتواند رد شود. ارشیا از بالا جمعیت نگاه نگرانی به ترنج انداخت و به ماکان گفت:
برو دنبال این دوتا تا یه کاری دستمون ندادن. برو الان ترنج خودشو پرت می کنه جلو ماشین. تا من اینا رو رد کنم برن.
مهتاب لنگ لنگان خودش را به کیوسک تلفن رساند. از درد طاقتش تمام شده بود. اشک هایش بی صدا می ریخت. کارت تلفنش را بیرون کشید و شماره خانه را گرفت.
ماکان خودش را به ترنج رساند و دستش را گرفت و با حرص گفت:
این دوستت معلوم هست چشه.
و با یک حرکت سریع او را از خیابان رد کرد.
کجا رفت؟
ترنج با دست کیوسک تلفن را نشان داد.
اونجاست.
ماکان بدون اینکه دست ترنج را رها کند به طرف مهتاب رفت.
مهتاب تمام وزنش را روی ان یکی پایش انداخته بود. و سعی می کرد صدایش خیلی نلرزد. پدرش بعد از دو بوق جواب داد:
سلام بابا.
مهتاب تویی بابا؟
آره. دکتر اومده. من امروز زنگ زدم.
مکث کرد و لبش را گاز گرفت تا موج درد را رد کند و ناله نکند. صدای پدرش پر از خوشحالی شد:
خدا رو شکر. کی می تونیم مامانت و بیاریم.
من همین الان می رم بیمارستان. شما گوش به زنگ باشین.
باشه دخترم. تو خودت خوبی.
آره بابا الان عالیم.
مواظب خودت باش بابا جون.
چشم. سلام به مامان برسون.
چشم عزیزم.
خداحافظ.
گوشی را که گذاشت. شدت اشکش بیشتر شد ماکان و ترنج هم زمان رسیدند. مهتاب نگاهی به ترنج انداخت و گفت:
دکتر عزتی اومده ترنج.
ترنج که صورت اشک آلود او را دید جلو رفت و بغلش کرد. مهتاب صورتش را توی چادر ترنج پنهان کرد. ماکان داشت لبش را می جوید که حرف نامربوطی نزد از یک طرف هم دلش با دیدن اشک مهتاب داشت زیر و رو میشد. دلش می خواست در آن لحظه به جای ترنج بود.
ترنج در حالی که پشت کمر او رابه ارامی نوازش می کرد گفت:
این کارا چیه می کنی مهتاب.
مهتاب خودش را از ترنج جدا کرد و نیم نگاه خجالت زده ای به ماکان انداخت و گفت:
شارژ موبایلم تمام شده می خواستم به بابا خبر بدم دکتر برگشته.
کوله اش را که روی زمین افتاده بود. برداشت و موقع راست شدن ناخوداگاه از درد ناله کرد و دستش را به کیوسک تلفن گرفت. ترنج با جدیت برگشت و به ماکان گفت:
برو ماشین تو بیار و سوئیچ را به دستش داد. مهتاب به سرعت گفت:
نه باید برم بیمارستان
ترنج دست او را گرفت و گفت:
ما هم داریم می ریم بیمارستان.
نه باید برم شفا. برای کارای مامانم.
ترنج دست مهتاب را با حرص رها کرد و گفت:
مهتاب به خدا دیوونه شدی. شاید پات طوری شده باشه. باید بری عکس بگیری.
ولی مهتاب نمی فهمید باید همان روز می رفت و دکتر را می دید. باید می رفت حتی اگر شده سینه خیز.
در حالی که اشک هایش دانه دانه روی صورت سر می خورد با همان صدای لرزان گفت:
بعدا می رم. اول مامانم.
اول پات مهتاب با من بحث نکن.
ماکان مانده بود چکار کند. چشم از چهره مهتاب بر نمی داشت. صورت مهتاب از اشک خیس بود و ماکان فقط به ان زل زده بود. ارشیا هم رسید و گفت:
چرا اینجا جمع شدین.
ترنج جوابش را داد. ماکان می ترسید دهانش را باز کند و صدایش بلرزد.
مهتاب باید بره بیمارستان پاش درد میکنه.
ماکان پس چرا دست دست می کنی برو ماشینت و بیار.
ماکان که انگار منتظر همین حرف بود. به سمت خیابان رفت و با یک جهش از جدول پرید و عرض خیابان را هم با سرعت دوید و خودش را رساند جلوی شرکت و ماشین را روشن کرد و خودش را به انها رساند.
هر چهار نفر سوار شدند. مهتاب آهسته به ترنج گفت:
بگو بره شفا.
باشه. می ریم اونجا هم عکس از پات بگیر هم برای مامانت سوال می کنیم.
مرسی. به خدا ببخشید. تو دردسر انداختمتون.
ترنج سرمهتاب را روی شانه اش گذاشت و گفت:
بگیر بخواب فکر کنم مخت ضربه خورده.
مهتاب چشم هایش را بست و آرام گفت:
ترنج خیلی خانمی.
ماکان نگاه نگرانی از آینه به مهتاب انداخت و از ترنج پرسید:
خوابید؟
مهتاب خودش آرام زمزمه کرد:
بیدارم.
ترنج لبخند زد و گفت:
می شناسمت چه کله شقی هستی.

ادامه دارد ۱۳

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#70 | Posted: 15 Jan 2014 20:03
فصل ۱۴

مهتاب نای خندیدن نداشت تمام انرژی اش را برای ناله نکردن صرف کرده بود. احساس می کرد. پایش به سنگینی یک کوه شده. دردش هر لحظه بیشتر می شد. تکانش که می داد هم که بیشتر. دست به دامن خدا شده بود:
خدایا پام طوری نشده باشه. باید مراقب مامان باشم. باید بیمارستان پیشش باشم. خدایا خواهش می کنم.
ترنج زمزمه آرام مهتاب را می شنید سرش را کمی خم کرد. صورت مهتاب دوباره از اشک پر شده بود.
درد داری مهتاب جان؟
مهتاب لبش را گاز گرفت. ارشیا به عقب برگشت و گفت:
درد داره؟
آره فکر کنم.
بعد رو به ماکان گفت:
چرا اینقدر دور کری راهو بیمارستان نزدیک ترم که بود.ترنج جواب داد:
می خواد برای عمل مامانش هم سوال کنه.
ماکان تمام توجهش را داده بود به رانندگی و سعی می کرد زودتر برسد. به غیر از ترنج و مادرش تا حالا گریه زن یا دختری منقلبش نکرده بود. حالا چه اتفاقی برایش افتاده بود که گریه مهتاب هم این همه بی قرارش کرده بود.
ماشین را جلوی اورژانس نگه داشت و ترنج به مهتاب کمک کرد تا پیاده شود. با بدبختی و درد خودش را به بخش رساند. ماکان کلافه از این حرکت دلش می خواست مهتاب را بغل کند و سریع به بخش برساند ولی می دانست مهتابی که از برخورد انگشتانش با او خودداری می کند حتما از این کار حسابی دلخور می شود.
وقتی می خواستند مهتاب را برای عکس گرفتن ببرند. مهتاب آرام به ترنج گفت:
من پول زیاد همرام نیست.
ترنج خودش هم می دانست مهتاب رویش نشده که بگوید به اندازه کافی پول ندارد. فقط هفت تومن برایش مانده بود. ترنج اخمی کرد و گفت:
یعنی این داداش و شوهر لند هور من به اندازه یه پای چلاق پول تو جیبشون ندارن؟
مهتاب سعی کرد لبخند بزند که زیاد هم موفق نبود.
مهتاب را برای گرفتن عکس بردند و ان سه نفر همانجا در سکوت منتظر ماندند تا اینکه ترنج گفت:
یکی تون بره سوال کنه ببینین دکتر عزتی کی اومده سوال کنین برای عمل کی وقت میده چه می دونم از این حرفها.
بعد کمی از وضعیت مادر مهتاب را توضیح داد و گفت:
بگین اورژانسیه. مدارکش هم پیش مهتابه فردا می یاریم.
ماکان خودش داوطلب شد تا برود و سوال کند. مهتاب برگشت و دکتر عکسش را دید و تشخیص کوفتگی داد ولی به علت درد زیادی که داشت یک مسکن به او تزریق کردند. ترنج کنار تخت مهتاب نشست و گفت:
خدا رو شکر مشکلی نیست. فقط کوفتگیه
مهتاب در حالی که مسکن کم کم داشت اثر می کرد و باعث شده بود که صدایش کش دار شود گفت:
دم خدا گرم رومو زمین ننداخت.
و چشم هایش بسته شد. ترنج با لبخند به چهره رنگ پریده مهتاب نگاه کرد و توی دلش اعتراف کرد اگر خواهری داشت غیر ممکن بود که اندازه مهتاب دوستش داشته باشد.
ارشیا از کنار در او را آرام صدا زد. ترنج نگاهی به مهتاب انداخت و سمت در رفت:
چیه ارشیا جان؟
کلاس عصر و چکار می کنی؟
من که نمی تونم مهتاب و تنها بذارم. اونم که فکر نمیکنم بتونه بیاد.
ارشیا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
پس من باید برم خودمو برسونم به کلاس.
باشه.
کاری با من نداری؟
نه فقط ارشیا...
جانم؟
سرکلاس به این لیلا اینقدر رو نده. امروز منم نیستم دست از پا خطا نکنی ها.
ارشیا خندید و گفت:
ترنجی دیگه.
بعد او را توی اتاق مهتاب هل داد و در را نیمه بسته گذاشت و بوسه ای روی لب های او کاشت و گفت:
این برای اینکه یادت نره دل من پیش کیه.
ترنج خنده بی صدایی کرد و روی پنجه پا بلند شد و گونه ارشیا را بوسید:
خیلی آقایی.
شک نکن.
ترنج او را به سمت در هل داد و گفت:
برو دیگه.
ارشیا آرام خندید و گفت:
چشم چرا می زنی.
و از در خارج شد.
ماکان چند دقیقه بعد رسید. توی اتاق سرک کشید. مهتاب خوابیده بود و مژه های بلندش دوباره روی چهره اش سایه انداخته بود. چقدر وقتی می خوابید خواستنی و معصوم می شد.
ماکان آرام به ترنج گفت:
خوابه؟
آره.رفتی پیش دکتر عزتی؟
آره. گفت مدارکشو بیارین برای پذیرش.
خدا رو شکر. مهتاب خیلی نگران مامانشه.
ماکان احتیاجی به توضیح نمی دید. عملا دیده بود که او بخاطر مادرش داشت خودش را به کشتن می داد. کنار ترنج نشست.
داداش برو خونه. من پیشش هستم.
نمی خوای من بمونم تو بری به کلاست برسی؟
نه داداش مهتاب پیش تو معذبه. من پیشش باشم بهتره. تو نه می تونی کمکش نه چیزی. پاشو یه زنگ به مامان بزن بگو دیر میام نگران نشه.
بعد که بیدار شد کجا می بریش؟
ترنج بدون معطلی گفت:
خونه خودمون.
می اد؟
باید بیاد. تو خوابگاه هیچ کس حواسش به این نیست هر کی به هر کیه. نمی تونم تنهاش بذارم.
ماکان سر تکان داد و بلند شد تا با مادرش تماس بگیرد. حالا چطوری به سوری خانم نازک نارنجی می گفت که پس نیافتد. تصمیم گرفت حرفی از تصادف و مشکل نزند. به مادرش تنها گفت که دیر می ایند و ترنج هم با اوست.
توی اتاق که برگشت مهتاب بیدار شده بود. کمی دردش بهتر شده بود ولی هنوز درد داشت. با دیدن ترنج و ماکان خجالت زده گفت:
شرمنده امروز از کار و زندگی انداختمتون.
ماکان که دست به سینه کنار در ایستاده بود گفت:
مهتاب خانم شما خیلی تعارفی هستین ها.
ترنج هم گفت:
چی چی و مارو از کار و زندگی انداختی تازه باعث شدی بدون عذاب وجدان کلاس استاد مهرابی رو بپیچونیم.
مهتاب خنده آرامی کرد و گفت:
خدا از دلت خبر بده. راستی من تا کی اینجام؟
دیگه می تونیم بریم. مشکلی نداری.
مهتاب روی تخت نیم خیز شد و گفت:
پس من برم پیش دکتر عزتی.
ترنج در بلند شدن به او کمک کرد و گفت:
نمی خواد ماکان رفته. باید فردا مدارک مامانت و بیاری و کاراشو بکنی برای پذیرش.
مهتاب ناگهان روی پا ایستاد و آخش به هوا رفت. ماکان ناخواسته یک قدم به طرف او برداشت ولی وسط راه خودش را کنترل کرد. ترنج غر زد:
می خوای خودتو به کشتن بدی عزیزم بگو خودم راحتت کنم.
مهتاب دستش را به تخت گرفت و بی توجه به حرف ترنج مستقیم به ماکان زل زد و گفت:
دکتر چیز دیگه ای نگفت؟
نه گفت تا مدارکشو نبینه نمی تونه چیزی بگه.
مهتاب با کمک ترنج راه افتاد و گفت:
باید برم خوابگاه همین الان مدارکشو بیارم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites