تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

برایم از عشق بگو

صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین »  
#81 | Posted: 22 Jan 2014 18:23
ماکان از فکر گرمای صندلی بیرون امد و گفت:
سعی کنید بیشتر از کلیدای میان بر استفاده کنید سرعت کارتون هم می ره بالا.
بعد خودش چند حرکت سریع را انجام داد و گفت:
به نظرم اینجوری بهتره. دیگه همین و ادامه بدین عالیه.
بعد نگاهش را از مانیتور گرفت و گفت:
شما چندتا نرم افزار بلدین؟
من فقط فتو شاپ بلدم.
ماکان بلند شد و گفت:
بهتره کار با بقیه نرم افرار ها رو هم یاد بگیرین. خیلی بعدا به دردتون می خوره.
مهتاب سریع گفت:
البته کورل هم یه خورده بلدم.
ماکان از پشت میز بیرون امد و گفت:
خیلی خوبه. کورل برنامه فوق العاده ای من به ترنج هم گفتم هر چی بیشتر نرم افزار بلد باشین هم سرعت کارتون بالا می ره هم کیفیت. اینجوری حرفه ای ترم می شید.
ممنون. ولی خوب من خودم هر چقدر باهاش کلنجار می رم چیز زیادی نمی تونم یاد بگیرم. فوت وفن هاشو باید کسی که بلده به آدم یاد بده.
ماکان تا پشت دندان هایش امد که بگوید من می تونم یادت بدم ولی پشیمان شد. بجایش گفت:
شما کار کنید هر جا مشکل داشتین از من بپرسین.
چشم های مهتاب از شوق برق زد:
واقعا می تونم؟
ماکان لبخند زد:
خوب بله که می تونید.
مهتاب اگر می توانست دوباره بالا و پائین می پرید. هنوز توی اوج هیجان بود که موبایلش زنگ خورد.
با عجله دوید به سمت موبایلش و گفت:
وای باباست.
الو بابا. سلام کجاین؟
ما نزدیکم.
میان آزادی دیگه؟
آره راننده گفت تا آزادی می رسونه مارو.

مهتاب همانطور که با پدرش صحبت می کرد بدون نشستن روی صندلی تند تند فایل و پوشه های باز را می بست و برنامه های باز را سیو می کرد.
الان کجاین؟
اول جاده تهران.
شما همون سمت که پیاده شید یه رستوران سنتی هست وایسین می ام.
باشه بابا.
کاری ندارین؟
نه من اومدم.
ماکان از جایش تکان نخورده بود و به حرکات شتاب زده مهتاب نگاه می کرد. مهتاب سیستم را خاموش کرد و کوله اش را برداشت و به ماکان که مثل مجسمه همانجا ایستاده بو گفت:
من باید برم دنبال مامان اینا.
ماکان بالاخره از جایش تکان خورد:
مگه نمی ان خونه ما؟
مهتاب در حالی که کوله اش را روی دوتا شانه اش می انداخت گفت:
چرا می ان.
خوب من باهاتون میام از اونجا ببریمشون خونه.
مهتاب نگاهی به ماکان که داشت به سمت او امد و گفت:
اخه...
ماکان در یک قدمی مهتاب ایستاد:
چی شده؟
آخه من با شما بیام. تنهایی ممکنه بابام ناراحت بشه. بخشید ها.
بعد لبش را گاز گرفت. ماکان حسابی بهش برخورده بود. مهتاب همیشه او را جوری ضایع می کرد.بعد از این همه مدت با هم بودن هنوز مثل یک غریبه غیر قابل اطمینان با او رفتار می کرد. دست هایش را توی جیب شلوارش کرد و گفت:
می خواستم شما راحت باشین. والا....
حرفش را خورد و بعد آرام از کنار مهتاب رد شد و بیرون رفت. مهتاب انگشت های شسصتش را زیر بند کوله هایش انداخت و برای چند لحظه به چهارچوب خالی در خیره شد.چکار باید می کرد. چرا ماکان ناراحت شد. دست هایش را رها کرد و سرش را پائین انداخت و آرام از اتاق بیرون آمد. حق داشت ناراحت شود. انها قرار بود خانه آقای اقبال بمانند پس این برخورد درست نبود.
فکر نکنم بابا هم ناراحت بشه. بالاخره می دونست که من تو شرکت پسرشون کار می کنم. وقتی هم قراره ظهر بریم اونجا دیگه بد نیست. جلوی در اصلی ایستاد و برگشت و به در اتاق ماکان نگاه کرد.
شک داشت برود یا نه. چند بار لبش را گاز گرفت و برگشت توی اتاقش. موبایلش را برداشت و شماره پدرش را گرفت:
سلام بابا.
سلام دخترم چی شده؟
بابا من الان شرکتم. آقای اقبال تعارف کردن بیان دنبالتون. اشکال نداره؟
مزاحمشون می شیم که بابا.
من گفتم خودشون گفتن ظهر که قراره بریم خونه اونا خودش بیاد شما رو بیاره.
تو هم همراهش می ای؟
مهتاب لبش را گاز گرفت و گفت:
بیام؟
پدرش هم مکثی کرد و گفت:
بیا. این جوری که زشته بنده خدا راننده ما که نیست بفرستی دنبالمون خودتم نیای.
مهتاب خوشحال شد و گفت:
چشم. پس ما اومدیم.
مهتاب تلفن را قطع کرد و حالا مانده بود چطور به ماکان بگوید. از اتاق خارج شد و از خانم دیبا پرسید:
می تونم برم اتاق آقای اقبال؟
بله کسی نیست.
مهتاب پشت در ایستاد و نفس عمیقی کشید. و در زد:
بفرمائید.
مهتاب آرام در را باز کرد و اول سرش را داخل برد و بعد هم خودش وارد شد و دوباره سلام کرد. خودش هم می دانست الان اصلا جای سلام نبود. ولی دست خودش نبود باید حرف را یک جوری شروع می کرد.
مهتاب وقتی دید ماکان هیچ عکس العملی نشان نداد. کامل وارد شد و آرام در را بست و به سمت میز ماکان رفت. ماکان روی صندلی اش نشسته بود و به عقب تقریبا لم داده بود نگاهی به در بسته انداخت و سعی کرد لبخند نزند:
بفرما خانم سبحانی.
صدایش جدی بود.
مهتاب لبش را گاز گرفت و گفت:
میشه بریم دنبال مامانم اینا؟
بعد سرش را پائین انداخت و منتظر ماند.
ماکان بدون هیچ حرفی اهی کشد و بلند شد و کتش را برداشت و پوشید. پالتویش را روی دستش انداخت و به سمت در رفت. در را باز کرد و به مهتاب که داشت با نگاهش حرکات او را تعقیب می کرد گفت:
بفرمائید.
و با دست به در اشاره کرد. مهتاب سریع برگشت و از اتاق بیرون رفت. و ماکان هم پشت سرش. مهتاب رو به خانم دیبا گفت:
خداحافظ
و رفت سمت در ماکان مقابل میز خانم دیبا توقف کرد ولی مهتاب یک سره پائین رفت. نگاهی به ساعتش انداخت و به در شرکت نگاه کرد. ماکان در حالی که پالتویش را تنش می کرد از پله پائین می امد. مهتاب نگاهش کرد. چهره اش هنوز جدی بود.مهتاب از این اتفاق ناراحت بود دلش نمی خواست ماکان از او دلخور باشد. البته زیاد درک نمی کرد چرا باید ماکان ناراحت شود.ماکان به سمت ماشین رفت و وقتی دید مهتاب از جایش تکان نمی خورد گفت:
نمی آین؟
مهتاب کلاهش را برداشت و کرد توی کیفش و به سمت ماشین ماکان رفت. مهتاب منظوری از حرفش نداشت یعنی قصد نداشت به ماکان توهین کند. عقاید پدرش جوری بود که ممکن بود از اینکه او با ماکان تنها دنبالشان رفته باشد ناراحت شود.مهتاب در جلو را باز کرد و نشست. ماکان نیم نگاهی به او انداخت و بعد بدون هیچ حرف دیگری ماشین را به راه انداخت.مهتاب از گوشه چشم نگاهی به ماکان انداخت و وقتی دید هنوز چهره اش در هم و ناراحت است آهی کشید و به خیابان چشم دوخت. خوب برایش سخت بود. تا حالا با هیچ پسری اینقدر از نزدیک رابطه نداشت که بخواهد با او حرف بزند. ولی هر کار می کرد نمی توانست بی تفاوت باشد.بالاخره دلش را به دریا زد و گفت:
شما از حرف من ناراحت شدین؟
ماکان برگشت و به مهتاب که انگشت هایش را توی هم قلاب کرده بود و با ناراحتی به او نگاه می کرد چند ثانیه ای نگاه کرد و فقط گفت:
نه.
مهتاب اخم هایش توی هم رفت.این برخوردش کاملا نشان می داد که ناراحت شده وگر نه ماکانی که او شناخته بود کسی نبود که همین جا ساکت و بق کرده بنشیدند و حرفی نزد.دست به سینه نشست و با همان اخم های در هم به بیرون نگاه کرد. برای خود مهتاب هم عجیب بود که چرا دلش می خواهد هر جور شده کارش را توجیه کند. دلیل منطقی این حسش را نمی فهمید.همانجور دست به سینه به بیرون خیره شده بود.باز هم مهتاب بود که سکوت را شکست. بدون اینکه نگاهش را از بیرون بگیرد گفت:
این نه شما از صد تا آره بدتر بود.
ماکان فقط اه کشید و باز هم چیزی نگفت. مهتاب دلش می خواست کله ماکان را بگیرد و محکم روی فرمان بکوبد.
پسره پرو فکر کرده کیه. خوب دلم نمی خواد باهات بیام مگه زوره.
قطره های باران آهسته به شیشه خورد. مهتاب به قطره ها که هر لحظه درشت تر می شدند نگاه کرد و با به یاد آوردن پدر ومادرش موبایلش را از کیفش بیرون کشید و شماره پدرش را گرفت:
سلام بابا.
سلام
کجاین شما؟
ما فکر کنم رسیدیم. بذار بپرسم.
بعد صدای ضعیف پدرش را شنید:
آقا تا آزادی خیلی مونده؟
...
ممنون.
میگه حداکثر پنج دقیقه دیگه اونجایم.
بارون میاد اخه چکار می کنین؟
بعد رو به ماکان گفت:
راننده گفته پنج دقیقه دیگه می رسن. ما خیلی دیگه می رسیم؟
ماکان راهنما زد و پیچید و گفت:
بگو سعی میکنم تا ده دقیقه دیگه خودمون و برسونیم.
هنوز لحنش سرد و خشک بود.
بابا آقای اقبال می گن تا ده دقیقه دیگه ما می رسیم. شما چکار می کنین؟
نگران نباش یه کاری می کنیم.

مهتاب به وضوح سرعت گرفتن ماشین را احساس کرد.به ماکان نگاهی انداخت که تمام حواسش به رانندگی بود.
باشه. مواظب باشین مامان قبل عمل سرما بخوره همه برنامه هامون به هم می خوره.
نگران نباش بابا چیزی نمشه.
باشه.پس مواظبین دیگه.
ترمز ناگهانی مهتاب را کمی به جلو پرت کرد ولی خودش را نگه داشت. صدای اعتراض پدرش را شنید.
مهتاب!
بله باشه
ما می ریم توی همون رستورانی که گفتی به راننده می گم جلوی همون مارو پیاده کنه.
باشه خوبه. خداحافظ.
موبایلش را توی کیفش برگرداند.ماکان پایش را روی گاز گذاشته بود. مهتاب سعی می کرد به جلو نگاه نکند. ترمز بعدی شدیدتر بود و باز مهتاب به جلو پرت شد و این بار هم خودش را گرفت. ماکان بی توجه به او دوباره گاز داد.
مهتاب دست بلند کرد تا کمربندش را ببندد که ماشین بی هوا از روی یک دست انداز پرید و صورت مهتاب محکم به شیشه خورد. و ناخودآگاه اخ آرامی گفت.
دستش را به گونه اش کشید و با سرعت کمربندش را بست. استخوان گونه اش درست زیر چشمش کمی درد می کرد. سکوت ماشین را فقط صدای لک و لک برف پاکن می شکست.بالاخره رسیدند. مهتاب بدون هیچ حرفی پیاده شد و در لحظه اخر برگشت و در حالی که قطره های شدید باران باعث شده بود کمی چشم هایش را تنگ کند به صورتش اشاره کرد و با لبحند گفت:
فکر کنم بی حساب شدیم.
بعد دوید سمت رستورانی که به پدرش گفته بود.ماکان با چشم هایی نگران مهتاب را که توی پیاده رو به طرف رستوران می دوید دنبال کردو ماشین را جلوتر برد و درست جلوی رستوران نگه داشت.
مهتاب وارد شد و پدر و مادرش راهمانجا دید که تازه داشتند وارد سالن اصلی می شدند. صدایشان زد:
بابا!
پدرش برگشت. مهتاب اینقدر ذوق داشت که نفهمید خودش را چطور به انها رساند و خودش را توی بغل پدرش انداخت.
کی رسیدین؟
ما همین الان.
مهتاب مادرش را هم در آغوش گرفت و سعی کرد دلتنگی سه هفته گذشته را در همان لحظه برطرف کند.
وای مامان دلم براتون یه ریزه شده بود.
خوبی عزیزم.
الان از این عالی تر نمی شم. همه خوب بودن. ماهرخ ستاره.
صدای سلام ماکان باعث شد خودش را از مادرش جدا کند. ماکان به چهره پدر و مادر مهتاب نگاه کرد. پدرش مرد قد بلند و لاغری بود که صورت کشیده و موهای جو گندمی داشت. ریشش و سبیل نه بلند نه کوتاهی داشت و توی آنها هم موهای سفید و خاکستری پیدا می شد.
چشم هایش شباهت زیادی به چشم های مهتاب داشت. در کل چهره گرمی داشت.یک دست کت و شلوار طوسی و به همراه یک پیراهن سفید تنش بود.
مادرش هم قدی متوسطی داشت. صورت گرد و گونه های برجسته ای داشت. به وضوخ شباهت بین چهره مهتاب و مادرش مشخص بود. با این تفاوت که چشم های مادرش زیبا تر بود. لب ها همان لب ها و گونه ها و بینی به همان شکل.
چادر مشکی سرش بود و روی چانه اش را با ان گرفته بود.
مهتاب مقنعه اش را که زیر باران کمی هم خیس شده بود مرتب کرد و بدون اینکه به ماکان نگاه کند با دست او اشاره کرد و رو به پدرش گفت:
آقا ماکان رئیس شرکتم پسر آقای اقبال.
ماکان دست دراز کرد و خیلی محترمانه با پدر مهتاب دست داد.
خیلی خوش آمدین. تو راه که اذیت نشدین؟
ممنون. نه راننده اش هم بنده خدا خیلی محتاط بود.
بعد رو به مادر مهتاب گفت:
خیلی خوش آمدین خانم. اگر اینجا کاری ندارین تشریف بیارین ماشین دم دره.
زحمتت شد پسرم.
خواهش می کنم این حرفا چیه. بفرما.
پدر مهتاب خواست چمدانشان را بردارد که ماکان نگذاشت و خودش ان را برداشت. مهتاب دست مادرش را گرفت و او را به طرف ماشین برد. ماکان زودتر دزدگیر را زد و مهتاب در عقب را باز کرد و اجازه داد مادرش اول سوار شود.
بعد هم خودش کنار مادرش نشست. پدرش هم جلو کنار ماکان نشست و ماکان بعد از قرار دادن چمدان در صندوق عقب پشت فرمان نشست و حرکت کرد.مادر مهتاب هم داشت ماکان را ارزیابی می کرد. به نظرش پسر معقول و محترمی آمد.ماکان ماشین را به راه انداخت و از توی آینه نیم نگاهی به گونه راست مهتاب کرد. تغییر رنگی دیده نمی شد. البته بعید بود به این سرعت کبود شود. نگاهش را از آینه با یک اه کوتاه گرفت و به جلو دوخت بهتر دید جلوی پدر و مادرش از نگاه کردن بیش از حد به او دست بردارد. گرچه هنوز هم از دستش دلخور بود ولی از تلاش مهتاب برای عذرخواهی کمی دلش گرم شده بود.مهتاب دست مادرش را گرفته بود و از حضور گرمش خودش را مطمئن می کرد. یکی دوبار هم از توی آینه به چهره جدی ماکان نگاه مرد. هنوز انگار دلخور بود.مهتاب نگاهش را به بیرون دوخت و فکر کرد چه جوری برای او توضیح بدهد دیلیل کارش فقط احترامی بود که به عقیده پدرش می گذاشت نه بی اعتمادی به ماکان و گرنه تمام این مدت مهتاب کم با ماکان به این طرف و آن طرف نرفته بود. یکی دو بار هم که با او همراه شده بود و تنهایی او را رسانده بود. پس ماکان نباید فکر می کرد به او بی احترامی کرده.نگاهش را از بیرون گرفت و کلافه با خودش فکر کرد:
حالا چرا اینقدر این آقا مهم شده. منکه منظوری نداشتم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#82 | Posted: 22 Jan 2014 18:25
بعد یاد گونه اش افتاد و ارام با دست چپش گونه اش را لمس کرد. کمی درد می کرد ولی نه آنقدر که آزار دهنده باشد. ماکان این حرکت مهتاب را دید و لبش را جوید.ماکان جلوی در خانه ترمز دستی را کشید و گفت:
اجازه بدین برم چتر بیارم تا برسین داخل ممکنه خیس بشین.
ماکان پیاده شد. این بهترین فرصت برای مهتاب بود. تا با ماکان حرف بزند بعد از ان با وجود خانواده ها این امکان نبود.
مهتاب بلافاصله گونه مادرش را بوسید و گفت:
بشینین من الان خودم چترو میارم.
خودت خیس میشی که.
فدای سرتون. تازه زیر باران باید رفت.
بعد چشمکی به مادرش زد و سریع پیاده شد.ماکان در را باز کرد و با دیدن مهتاب گفت:
شما دیگه چرا پیاده شدین.
اینجا می خواین حرف بزنیم؟
ماکان سری تکان داد و با دست در را به او نشان داد:
خانما مقدم ترن.
مهتاب بدون تعارف داخل شد بیشتر می ماند خیس می شد. ماکان هم پشت سرش وارد خانه شد و مهتاب سعی کرد قدم هایش را با او همراه کند:
آقا ماکان؟
ماکان از روی شانه به او که داشت تند تند همراهش می آمد نگاه کرد و گفت:
بله؟
من قصد توهین به شما رو نداشتم. می خواستم بابام از دستم دلخور نشه. می دونین اونا عقاید خودشون و دارن وگرنه من که همه جا با شما امدم حتی دوبار هم تنها بودم.
پشت در سالن رسیده بودند.مهتاب نگاهش را بالا اورد و به ماکان نگاه کرد. ماکان با ان موهای خیس چقدر معصوم و به نظرش رسید. مهتاب ناخودآگاه گفت:
هنوزم دلخورین؟
ماکان لبخند زد:
صورتت چطوره؟
و با دست به گونه او اشاره کرد. مهتاب دستش را روی جای دردناک کشید و با لبخند گفت:
چیزی مهمی نیست. گاهی یک تنبیه کوچولو لازمه برای آدم.
ماکان درحالی که به آرامی می خندید در را باز کرد و وارد شد. ترنج و سوری خانم وسط سالن ایستاده بودند با دیدن انها سوری خانم به طرفشان رفت و گفت:
سلام. پس مامان اینا کو؟
ماکان جواب داد:
تو ماشین. اومدم چتر ببرم.
مهتاب گفت:
بدین خودم می برم شما به اندازه کافی خیس شدین.
ماکان با خنده به طرف پله رفت و گفت:
یه نگاه به خودتون بندازین.
و از پله بالا دوید. ترنج هم با خنده اضافه کرد:
راست میگه خیلی خیس شدی. بیا بریم یه چیزی بدم لباستو عوض کن.
نه بذار مامان اینا رو بیارم داخل.
سوری خانم بخاطر غرغر های ترنج حاضر شده بود شالی روی موهایش بیاندازد به احترام پدر مهتاب. ترنج از صبح مدام غر زده بود که مادرش نباید جلوی خانواده مهتاب بی حجاب بیاید. سوری خانم اول نمی خواست قبول کند ولی اینقدر ترنج اصرر کرد و دیگر وقتی داشت اشکش در می امد بالاخره سوری خانم کوتاه آمد.ترنج خودش لباس های مادرش را هم انتخاب کرده بود. یک بلوز دامن بلند کرم قهوه ای و یک شال کرم. با اینکه مقداری از موهایش از جلو معلوم بود ولی ترنج به همین هم راضی بود. یک جفت جوراب شیشه ای بدنی هم پایش کرده بود که برای ترنج همان از ناخن های لاک زده خیلی بهتر بود.
ماکان با چتر خودش از پله پائین امد و رو به ترنج گفت:
برو چتر بابا رو بیار اون بزرگتره.
ترنج هم دوید توی اتاق و با چتر برگشت. مهتاب و ماکان هر دو با یک چتر از سالن بیرون زدند و مقابل در اصلی ماکان به مهتاب گفت:
شما برین من با فاصله پشت سرتون میام.
مهتاب نگاه قدرشانسی به ماکان انداخت و از اینکه اینقدر شعورش بالا بود توی دلش به او احسنت گفت. مهتاب از در بیرون رفت و بعد از چند لحظه ماکان هم امد. مهتاب در را باز کرد و به مادرش گفت:
مامان بیاین پائین.
و چتر را بالای در گرفت که حتی یک قطره روی مادرش نریزد. مادر مهتاب با نگرانی گفت:
خیس شدی که مامان جان
عیب نداره شما بیاین زیر چتر.
مادرش پیاده شد و دست او را گرفت و زیر چتر کشید:
بیا دختر خیس شدی.
از ان طرف هم ماکان چتر را به آقای سبحانی داده بود و خودش داست چمدان را از توی صندوق بر می داشت. مهتاب به مادرش کمک کرد تا وارد شود .آقای سبحانی به انتظار او ایستاد و قتی ماکان دزدگیر را زد چتر را روی سر او گرفت و گفت:
شمام حسابی خیس شدین.
ماکان خندید و گفت:
مشکلی نیست بفرما.
مهتاب نیمی از بدنش از چتر بیرون بود. و هر چه مادرش اصرار می کرد قبول نکرد برود زیر چتر. سلامتی مادرش قبل از عمل مهم ترین چیز بود.
وقتی به در سالن رسیدند از سر موهای ماکان تقریبا آب می چکید. مقنعه مهتاب هم کاملا به سرش چسبیده بود. سوری خانم جلوی در چوبی به انتظار ایستاده بود. مادر مهتاب چند قدم مانده به در از دور سلام کرد:
سلام خانم اقبال.
سلام خیلی خوش امدین.
باعث زحمت.
خواهش می کنم منزل خودتونه
و از جلوی در کنار رفت و همانجور به تعارف کردنش ادامه داد:
بفرما خوش آمدین.
پدر مهتاب هم رسید و سوری خانم بعد از سلام و علیک با او در را بست و همگی وارد شدند. ترنج کنار در ورودی ایستاده بود. با دیدن مادر مهتاب جلو رفت و سلام کرد:
سلام خانم سبحانی.
مهتاب گفت:
مامان ترنج دوستم.
پوران خانم مادر مهتاب جلو رفت و با لبخند ترنج را بوسید و گفت:
ماشاا...هزار ماشا... واقعا تعریفی هستی. مهتاب آب و نون از دهنش می افته ترنج نمی افته.
ترنچ خجالت زده گفت:
خیلی ممنون لطف دارین.
سوری خانم به طرف پذیرائی اشاره کرد و گفت:
بفرما دم در که خوب نیست.
پوران خانم با دیدن سر خیس ماکان گفت:
پسرم الان مریض میشی به خدا شرمنده برو موهات و خشک کن تا مریض نشدی.
نه مشکلی نیست الان می رم.
سوری خانم هم به مهتاب گفت:
تو هم عزیزم خیلی خیس شدی.
بعد رو به ترنج گفت:
مامان ببرش اتاق خودت لباسشو عوض کنه سرما می خوره.
و دوباره پوران خانم و محمد آقا پدر مهتاب را به طرف پذیرائی برد. پدر مهتاب بود که پرسید:
آقای اقبال نیستن؟
میان حالا دیگه. شرمنده کارشون گیر بود.
نه خواهش می کنم به خدا راضی نیستیم بخاطر ما از کارشون بزنن.
نه خواهش می کنم ظهر میاد خونه همیشه.
ترنج مهتاب را به طرف پله برد و گفت:
بیا بریم که الان سینه پهلو می کنی.
ماکان هم همراه انها رفت سمت پله و گفت:
خیلی هم سرد نیست.
ترنج به پالتو و کت او اشاره کرد و گفت:
با این لباس اگه سردت بشه جای تعجب داره.
ماکان نگاهی به لباس های خودش و بعد مهتاب انداخت و بدون هیچ حرفی از پله بالا رفت. ترنج هم دست مهتاب را که کاملا یخ کرده بود گرفت و به سمت اتاق خودش برد.
در را بست و گفت:
می خوای بری یه دوش آب گرم بگیری؟
مهتاب با چشم های گرد شده نگاهش کرد و گفت:
نه بابا. اینجا؟
خوب آره مگه چیه؟
دستت درد نکنه. اول اینکه لباس ندارم دوم اینکه روم نمیشه. سوم هم ولش کن دیگه نمی خوام.
خوب پس دربیار اونا رو که خیس خوردی حسابی.
باور کن تا ته خیسه.
و نگاه شیطانی به ترنج انداخت و دکمه های ژاکتش را باز کرد. ترنج یکی زد پس کله اش و گفت:
بی ادب.
مگه من چی گفتم؟ خودت بد برداشت کردی.
ترنج ژاکت او را گرفت و روی رادیاتور اتاق انداخت و گفت:
مقنعه و مانتوت رو هم دربیار دیگه.
مهتاب مقنعه اش را برداشت و گفت:
اون وقت لخت بگردم؟
ترنج دوباره کوبید روی شانه او گفت:
امروز بی تربیت شدی ها.
خوب راست می گم چی بپوشم.
با این لباسای خیسم که نمی تونی بشینی مریض میشی.
مهتاب مانتویش راهم در آورد. بلوزی که زیر مانتویش هم تنش بود کمی خیس شده بود. ترنج رفت سمت کمدش و نگاهی به مهتاب کرد و گفت:
بدبختی هم قدت از من بلندتره هم از من پر تری. لباسام بهت نمی خوره.
مهتاب بلوزش را هم در آورد و گفت:
نگاه من می گم تا ته خیسیده می گی بی تربیت.
بعد اشاره ای به تی شرت تنگی که زیر بلوزش تنش بود کرد و گفت:
اینم نم داره.
ترنج صندلی اش را کشید کنار رادیاتور و مانتو او بلوز او را رویش پهن کرد و گفت:
الان سرما می خوری که.بذار از ماکان یک لباس گرم برات بگیرم.
و به طرف در رفت. مهتاب دستش را کشید و گفت:
هوی کجا؟
می رم لباس بگیرم برات.
مهتاب حق بجانب گفت:
از داداشت؟
خوب اگه نمی خوای از مامانم می گیرم؟
مهتاب دستی به پیشانی اش زد و گفت:
نخیر لازم نکرده برو به مامانم بگو. لباساش به من می خوره.
ترنج شانه ای بالا انداخت و گفت:
باشه هر جور راحتی.
ترنج سشوار نداری؟
ترنج نگاهی توی وسایلش انداخت و گفت:
ا نیست. بذار فکر کنم ماکان برش داشته. الان می ارم.
مهتاب سردش شده بود. با ان تی شرت نم دار داشت یخ می زد. ترنج از اتاق خارج شد و مهتاب هم رفت و کنار رادیاتو به دیوار تکیه داد و زانوهایش را جمع کرد و دست هایش را دور زانوهایش حلقه کرد.
ترنج رفت سمت اتاق ماکان. صدای سشوار به وضوح می امد. بدون در زدن وارد شد. می دانست در هم بزند توی آن سر و صدا ماکان نمی شنود.
ماکان دوش گرفته بود و جلوی آینه ایستاده بود و مشغول خشک کردن موهایش بود. ترنج به سمتش رفت و گفت:
خیلی دیگه مونده؟
نه تمومه.
سشوار و می خوام مهتاب می خواد موهاشو خشک کنه.
ماکان سریع ان را خاموش کرد و به دست ترنج داد و گفت:
لباس چکار کرده با اونا که مریض میشه.
می خواد از مامانش بگیره. من گفتم ژاکتی چیزی از تو بگیرم ولی مهتاب گفت نه.پایان فصل ۱۵/ ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#83 | Posted: 22 Jan 2014 18:26
فصل ۱۶

ماکان فکر کرد دختری که در اتاقی که با او تنهاست نمی بندد و روی صندلی او که نشسته بود نمی نشیدند عمرا لباس او را بپوشد. اگر قبول می کرد که مهتاب نبود.سشوار را داد به دست ترنج و شانه اش را برداشت و رو به آینه مشغول شانه زدن موهایش شد.داشت به تفاوت ادم ها فکر می کرد که تا چند وقت پیش اینجور آدما در نظرش ادم های عجیب و سخت گیری بودند که نه تنها زندگی را برای خودشان جهنم می کردند که برای دیگران هم مشکل ایجاد می کردند.ولی حالا مهتاب با همه همان خصوصیات که گاهی برای ماکان اعصاب خورد کن هم بود نمونه ای بود که تمام تفکراتش را نسبت به این جور آدما به همه ریخته بود.موهایش را مرتب کرد و از اتاق بیرون امد. ترنج هم داشت از اتاقش خارج می شد با دیدن ماکان گفت:
فکر کنم یه سرمای حسابی بخوره. برم از مامانش لباس بگیرم براش.و از پله پائین رفت. ماکان نگاه نگرانی به در اتاق انداخت و پشت سر ترنج پائین رفت.ترنج وارد پذیرائی شد و کنار پوران خانم نشست و آرام گفت:ببخشید پوران خانم مهتاب میگه اگر لباس دارین بهش بدین لباسش خیسه.پوران خانم سریع بلند شد و رو به ماکان که تازه داشت وارد پذیرائی می شد گفت:آقا ماکان چمدون ما رو کجا گذاشتین؟سوری خانم با ظرف میوه از آشپزخانه بیرون امد و گفت:پوران خانم من گفتم بذاره تو اون اتاق.و به در اتاق کنار پله اشاره کرد و گفت:اتاق و آماده کردیم برا شما.پوران خانم در حالی که به طرف اتاق می رفت گفت:به خدا اسباب شرمندگی.پوران خانم به خدا راحت باشین به جان ترنج خیلی خوشحال شدم با شما آشنا شدم من اینقدر مهر این مهتاب خانم شما به دلم افتاده که نگو اینقدر خانم، کدبانو دلم می خواست به مادری که همچین دختری تربیت کرده احسنت بگم.لطف دارین شما خودتون همچین دسته گلایی دارین دیگه کم لطفی می کنین به خودتون.بعد هم رفت سمت اتاق و وارد شد. ترنج پشت در اتاق منتظر ماند. سوری خانم یکی از لباس های گرم خودش را برداشت و به همراه بسته کادو کرده ای از اتاق خارج شد. لباس را به دست ترنج داد و با نگرانی گفت:بهش بگو زود بیاد یه چای گرم بخوره سرما می خوره.چشم الان می رم.بعد رفت سمت پله پوران خانم هم رفت توی پذیرائی و بسته را روی میز گذاشت و رو به سوری خانم گفت:شرمنده چیز قابل داری نیست. ببخشید مزاحمت ما رو که جبران نمی کنه.سوری خانم با دیدن کادوی روی میز گفت:پوران خانم این کارا چیه؟ به خدا راضی نبودم زحمت بکشین.این بار محمد آقا به حرف آمد و گفت:چه زحمتی خانم. وظیفه بود. شما محبت کردین.ماکان بشقاب های میوه را برداشت و چید و با خودش فکر کرد:الحق که مهتاب نسخه دوم مامانشه.ترنج با لباس وارد اتاق شد. مهتاب کنار رادیاتور چمباتمه زده بود وتوی خودش جمع شده بود. ترنج لباس را به دستش دادو گفت:خوبی؟مهتاب لباس را با سرعت پوشید و گفت:آره. نترس من یه پوست کلفتی هستم که دومی نداره.و دوباره به دیوار تکیه داد.پاشو موهاتو خشک کن.بذار یک کم گرم شم.ترنج شسوار را به برق زد و گفت:یک کم بچرخ خودم برات خشک می کنم.مهتاب پشتس را به ترنج کرد و گل سرش را باز کرد. موهای قهوه ای بلند و لختش روی شانه هایش سر خورد و تمام پشتش را پر کرد.ترنج دستی به موهای پر پشت او زدو گفت:نامرد چه موهایی داری؟مهتاب خندید و گفت:تقدیم با عشق. کجاشون خوبه. هر وقت خواستم بهشون مدل بدم جون به سر شدم اخرشم نشد که نشد.عین موی گربه نرم و بی حالت به چه درد می خوره. مو باید چین و شکنی یه جعدی چیزی داشته باشه. چیه صاف. ترنج با برس یکی آرام پس سرش کوبید و گفت:بی سلیقه بی شعور من حاضرم موهامو با تو عوض کنم.نه عزیزم ما حوصله افتادن نداریم. من و با استاد مهرابی در نندازد.خیلی خلی به خدا.چاکریم.ترنج سشوار را روشن کرد و مشغول خشک کردن موهای مهتاب شد. وقتی کارش تمام شد انگار حجم موها دو برابر شده بود. ترنج با حسرت به موهای مهتاب که تمام دورش را پر کرده بود نگاه کرد و گفت:خیلی خری به خدا که می گی موهات قشنگ نیست.مهتاب موهایش را دسته کرد تا با گل سرش ببندد که ترنج گفت:بذار یه عکس از موهات بگیرم به مامانم نشون بدم.مهتاب بدون توجه به حرف او که داشت دنبال موبایلش می گشت به کارش ادامه داد و موهایش را پشت سرش جمع کرد. ترنج با دیدن او گفت:چرا نمی ذاری ازت عکس بگیرم.مهتاب دست به سینه نگاهش کرد و ترسید حرفی بزند و باعث رنجش ترنج شود. نمی خواست اتفاق صبح تکرار شود. لبش را جوید و گفت:خوب اخه می گم شاید کسی ببینه.مثلا کی؟خوب یک بار خودت نباشی استاد یا داداشت مثلا گوشیت و جواب بدن. خوب باز چه ربطی داره؟ توی گوشی من و که نمی گردن.مهتاب کلافه نگاهی به ترنج انداخت دلش نمی خواست اتفاقی که سر ان پیام ها افتاده بود و بعد هم زنگ زدن ماکان را برای او تعریف کند برای همین باز بند کرد به ارشیا.خوب شاید نامزدت یه نگاه تو گوشیت انداخت اون که خبر نداره تو چی داری. گوشی نامزدش هم هست این حق و به خودش می ده.ترنج کمی نگاهش کرد و گفت:باشه هر جور راحتی.مهتاب با نگرانی گفت:ناراحت که نشدی؟نه بابا خوب حق داری برای چی ناراحت بشم.مهتاب نفس راحتی کشید و گفت:حالا یک چادر به من بده که بپوشم بریم پائین. مانتو که ندارم بلوز شلوارم که نمی تونم بیام.باشه.ترنج چادر نماز سفید گلدارش به او داد و بعد همراه هم از در خارج شدند.مسعود خان تازه رسیده بود و داشت با محمد آقا حال و احوال می کرد. ماکان هم داشت بشقاب های میوه رابر می گرداند توی آشپزخانه که ترنج ومهتاب از پله پائین آمدند.نگاه ماکان روی چهره مهتاب برای لحظه ای خیره ماند. چقدر توی آن چادر سفید زیبا و خواستنی شده بود. ترنج به سمت ماکان رفت و گفت:کمک نمی خوای داداش؟ماکان نگاهش را از مهتاب گرفت و گفت:فعلا که کاری نیست. مگه اینکه مامان کاری داشته باشه.ترنج به مهتاب گفت:تو برو پیش مامانت اینا منم میام الان.مهتاب سری تکان داد و رفت سمت پذیرائی. با مسعود سلام و علیک کرد و کنار مادرش نشست.خوبی مامان گلم؟من خوبم ولی امرزو خودتو سرما دادی. آخه اگر سرما بخوری کسی نیست ازت مراقبت کنه.مهتاب دست مادرش را گرفت و گفت:مامان تو رو خدا حرص نخور برات خوب نیست. خودت که می دونی من چیزیم نمیشه من اینقدرام سوسول نیستم که با یک بارون سرما بخورم.پوران خانم دست مهتاب را فشرد و گفت:چکار می کنی اینجا تنها؟ این سه هفته که نیامدی خونه مثل قبرستون شده بود. ماهرخم که هر بار می امد همش اه و ناله و شکایت سهیل.مهتاب برای اینکه مادرش عصبی و ناراحت نشود گفت:حالا این رو بی خیال. ماهرخ از بچگی شاکی بود من که یادم نمی آد چیزی راضیش کرده باشه.پوران خانم خنده آرامی کرد و گفت:از دست تو.خوب راست می گم دیگه.پوران خانم به سمت آشپزخانه نگاه کرد وگفت:مامان جون پاشو برو ببین کمکی چیزی نمی خوان من که نمی تونم تو کمک بده لااقل من خجالت نکشم.وای مامان کی از شما توقع داره. خودم نوکرتم هستم جای تو و خودم و بابا کمک می دم.چکار کنم خجالت می کشم مزاحم مردم شدیم.مهتاب لبش را گاز گرفت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#84 | Posted: 22 Jan 2014 18:28
از اینکه انجا بود راضی بود یعنی خیلی بهتر از رفتن به خانه اقوام دشمن بود.ترنج می خواست میز را بچیند که مهتاب هم به کمکش رفت. سوری خانم توی آشپزخانه مشغول کشیدن غذا بود. بدین من کمک بدم.نه عزیزم شما به ترنج کمک کن.مامان عذر خواهی کرد که نمی تونه کمکی بکنه.وای خدا مرگم این حرفا چیه. مهتاب لبخندی زد و دنباله چادرش را روی شانه اش انداخت تا دستش آزاد شود و بتواند در چیدن میز کمک کند. دسته بشقاب ها را برداشت و به سمت میز رفت. ترنج سبدهای نان و سبزی را گذاشته بود توی سفر و داشت بر می گشت سمت آشپزخانه با دیدن مهتاب گفت:امروز به افتخار مامانت اینا یک سالاد مخصوص درست کردم.اوه دستت درد نکنه مفتخر کردی.ترنج لیوان قاشق و چنگال را برداشت و به سمت مهتاب رفت که ماکان سر راهش را گرفت. بده من می چینم.خوب تو برو یه چیز دیگه بیار.ماکان لیوان را از دست او کشید و گفت:برو دیگه همش نق می زنه.و برگشت سمت میز.مهتاب داشت بشقاب ها را می چید و ماکان هم شروع کرد در کنار او به گذاشتن قاشق و چنگال. ترنج با ظرف های سالاد رسید و نگاهی به این صحنه کرد. این صحنه برایش آشنا بود. برای خودش و ارشیا هم اتفاق افتاده بود.یک لحظه با خودش تصور کرد:یعنی ممکنه ماکان و مهتاب....؟و دوباره به چهره ان دو نفر در کنار هم نگاه کرد. قد مهتاب بلند بود و در کنار ماکان که می ایستاد به هم می امدند. چهره اش با نمک بود با ان لب های اناری.لبش را گاز گرفت و دوباره به ان دوتا نگاه کرد. ظرف های سالاد را گذاشت روی میز و برگشت. سعی می کرد انها را غافل گیر کند. ولی تا تمام شدن کار هیچ کدام حرفی نزدند. ترنج لب و لوچه اش آویزان شد و از اینکه تصوراتش غلط از آب در امده حسابی پکر شد.مسعود خانواده سبحانی را سر میز فراخواند و خودش هم کنار محمد آقا نشست. مهتاب کنار مادرش و درست روبه روی ماکان بود. ترنج موقع نهار هم هر چه ان دو تا را دید زد هیچی نصیبش نشد. در طول مدت نهار ماکان حتی نگاه کوچکی هم به مهتاب نیانداخت.بعد از نهار سوری خانم مهتاب و ترنج را وادار کرد برود و کمی استراحت کنند تا به کلاس عصرشان برسند. مهتاب با اینکه دلش نمی خواست برود ولی مجبور بود. چون نمی توانست این کلاسش را غیبت کند. قبلا از غیبت هایش استفاده کرده بود.قرار شد عصر خود آقای اقبال انها را به بیمارستان برساند تا کارهای بستری شدن پوران خانم انجام شود. وقتی میز جمع شد. مهتاب مادرش را به اتاق برد و بعد از اینکه کمی کنارش نشست صورتش را بوسید و بعد رفت تا برود و به کلاسش برسد.قرار بود ارشیا دنبالشان بیاید و انها را برساند. خوشبختانه لباس های مهتاب هم خشک شده بود و توانست به راحتی به دانشگاهش برسد. ارشیا سر ساعت امد و ترنج و مهتاب را همراهش برد. بعد از رفتتن آنها ماکان هم به شرکت برگشت.ارشیا طبق معمول همیشه ترنج و مهتاب را کمی مانده به دانشگاه پیاده کرد و خودش رفت. مهتاب و ترنج هم با تاکسی خودشان به به دانشگاه رساندند. ولی هنوز از در اصلی وارد نشده بودند که یکی از همکلاسی هایشان به طرف او دوید و گفت:ترنج اسم تو زدن تو برد.ترنج و مهتاب راهشان را به طرف برد کج کردند و ترنج پرسید:کدوم؟با دست برد را نشان داد و با حالت خاصی گفت:باید بری حراست.مهتاب و ترنج هر دو خشکشان زد. ترنج حیرت زده گفت:حراست؟آره. تو برد زده.ترنج و مهتاب دوان دوان خودشان را به برد رساندند. بله درست بود.ترنج اقبال دانشجوی رشته گرافیک در اسرع وقت خودش را به حراست معرفی کند.مهتاب دست ترنج را کشید و گفت:جریان چیه؟ترنج که حسابی هول کرده بود گفت:به خدا نمی دونم.مهتاب فکری کرد و گفت:آخه تو که کاری نکردی.ترنج داشت انگشتش را می جوید.حالا چکار کنم؟خوب باید بری نمیشه که نری. تو که کاری نکردی اصلا شاید جریان یک چیز دیگه باشه.ترنج نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:الان برم؟خوب آره دیرتر بری که خودت بیشتر اذیت میشی. بیا بریم من خودم همراهت میام.ترنج امیدوارنه به مهتاب نگاه کرد و همراه او به راه افتاد. چند نفر از بچه ها کمی دور ایستاده بودند و داشتند پچ پچ می کردند با نزدیک شدن ترنج همه سکوت کردند و یکی دو نفرشان برگشتند و او را نگاه کردند.مهتاب دست ترنج را فشرد و گفت:بی خیال.با رد شدن انها دوباره صدای پچ پچ بچه ها بلند شد. توی دانشکده کوچک آنها خبری مثل این خیلی زود می پیچید. معرفی به حراست اتفاقی بود که خیلی نمی افتاد چون دانشجویان همه دختر بودند. مهتاب و ترنج پشت در ایستادند و مهتاب دوباره دست او را گرفت و گفت:چرا اینقدر یخ کردی تو که از خودت مطمئنی پس راحت باش.ترنج دست خودش نبود. اسم چیزهایی مثل حراست و کمیته انضباطی برای همه ترس آور بود حتی اگر از خودت مطمئن باشی از دیگران نمی توانی مطمئن باشی که خبری را از روی حقیقت به گوش این افراد برسانند. مهتاب فشار آرامی به کمر او آورد و گفت:من همین جا وایسادم برو. منتظر می مونم تا بیای.ترنج بسم ا..ی زیر لب گفت و در زد.صدای خشک مردی که گفت بفرما برای یک لحظه قدم های او را سست کرد. مهتاب خودش در را برای او باز کرد و کنار دیوار ایستاد و گفت:برو ترنج چیزی نیست.ترنج آرام در را باز کرد و وارد شد. یک مرد و دو زن توی اتاق نشسته بودند. هر سه نفر به سمت او برگشتند. ترنج در حالی که سعی می کرد صدایش نلرزد سلام کرد:سلام.مرد نگاهی به ترنج انداخت و گفت:بفرمائید؟به نظر ترنج صدایش کمی نرم تر شده بود.اسمم و زده بودن توی برد.خانم؟ترنج اقبال.مرد نگاه متعجبی به او انداخت و گفت:خانم اقبال شما هستین؟ترنج سری تکان داد و مرد با دست به او اشاره کرد که بنشیدند. ترنج از خدا خواسته روی صندلی نشست و به او چشم دوخت.مرد صدایش را صاف کرد و گفت:خانم اقبال البته این حرف هایی که می زنم حتما نمی تونه صحت داشته باشه. شما اینجا هستند که به ما توضیح بدین که این حرف هایی که به گوش ما رسیده درست هست یا خیر. ترنج آب دهانش را فرو داد و گفت:چه حرفهایی؟یکی از زن ها به مرد نگاه کرد و گفت:البته از ظاهر شما میشه حدس زد که ممکنه این حرف ها غلط باشه ولی خوب ما نمی تونیم فقط از روی ظاهر قضاوت کنیم.ترنج هر لحظه گیج تر میشد دلش می خواست داد بزند:برین سر اصل مطلب. قلبش با تمام قدرت می زد. هر چه کار ها و رفت و آمدش را مرور می کرد کار یا اتفاق خارج از عرفی نمی دید که باعث شده باشد پایش به اینجا کشیده شود.مرد دوباره به حرف امد و گفت:به ما اطلاع دادن شما با یکی از اساتید رفت و امدهای مشکوکی دارید یکی دوبار هم توی اتاقشون دیده شدید که خیلی بیش از حد یک استاد و دانشجو با صممیت صحبت می کنید. چه توضیحی دارید.زبان ترنج بند امده بود. کاملا معلوم بود این حرف ها از کجا آب می خورد. فکر نمیکرد کسی این نامردی را در حقش بکند. مطمئن بوداین مزخرفات کار لیلاست. حالا که فهمیده بود مشکل کجاست. اعتماد به نفسش را به دست اورده بود. نفس عمیقی کشید و برای مطمئن شدن پرسید:کدوم یکی از اساتید؟آقای مهرابی.واضح بود. ترنج نگاهی به انها انداخت و یک لحظه مردد ماند حرفی از رابطه اش با ارشیا بزند یا نه. برای همین گفت:میشه بگید خود آقای مهرابی هم تشریف بیارن.با ایشون هم صحبت می کنیم ولی اول شما باید جواب گو باشید.ترنج پنهان کاری را در این شرایط اصلا صلاح ندید.دست هایش را توی هم قلاب کرد و گفت:ایشون نامزد بنده هستن. ولی چون هنوز عقد محضری رسمی نکردیم قرار بر این بود که فعلا کسی خبر نداشته باشه.هر سه نفر از حرفهایی که می شنیدند شوکه شده بودند. مرد با حالت مرددی پرسید:خانواده هم در جریان هستند؟

ترنج هر چه فحش توی دلش بلد بود نثار باعث و بانی این جریان کرد که این آش را برایش پخته بود.جناب مهرابی از دوستان برادر من هستند. الان حدود ده سالی هست که ما رفت و آمد خانوداگی داریم. مرد چیزی توی کاغذش یادداشت کرد و گفت:لطفا بیرون باشید.ترنج با دل نگرانی از جا بلند شد و در را باز کرد. مهتاب طبق قولی که داده بود هنوز انجا ایستاده بود. با دیدن ترنج گفت:چی شد؟ترنج به دیوار تکیه داد و گفت:یکی سوسه اومده. گفته من با ارشیا رابطه دارم. یعنی اگر بدونم کیه خفش می کنم.بالاخره چی شد؟هچی گفتم نامزدیم.خوب پس حله دیگه؟نه گفت بیرون باشم.همان موقع ارشیا از ته راهرو با چهره ای نگران نمایان شد با دیدن ترنج قدم هایش را تند کرد و قبل از رسیدن به ترنج در باز شد و همان مرد به ارشیا گفت:بفرما تو جناب مهرابی.ترنج نگاه نگرانی به ارشیا کرد و او هم که نگاهش پر از سوال بود وارد اتاق شد. وقتی در بسته شد. ترنج دستی به سرش کشید و گفت:وای حالا چی میشه؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#85 | Posted: 22 Jan 2014 18:28
مهتاب خیلی جدی گفت:ترنج این کارا چیه استاد نامزدته. محرم هم که هستین. دیگه این اداها یعنی چی؟می دونم به خدا وای اعصابم خورده که چرا باید اینجوری بشه.خوب تقصیرخودتونه چرا پنهون کردین.خوب ارشیا گفت تو محیط دانشگاه بهتره اینجوری. من اگر می دونستم اینجوری میشه خودم همه جا جار زده بودم. اول از همه هم دماغ این لیلای بی شعور می سوخت.هر دو نشسته بودند و منتظر بودند تا خبری از داخل اتاق بشود. بعد از چند دقیقه در باز شد و یکی از خانم ها ترنج را صدا زد و او هم با هول و ولا وارد شد.اخم های ارشیا حسابی توی هم بود. ترنج ناخودآگاه کنار او نشست. مرد نگاهی به ترنج انداخت و گفت:جناب مهرابی هم حرف های شما رو زدن. اینجور که پیداست سو تفاهم بوده.ارشیا دلش می خواست گردن مرد را بشکند. در حالی که سعی می کرد صدایش خیلی بالا نرود گفت:عذر می خوام شما نباید اول درباره افراد یک تحقیق بکنید بعد اینجوری با آبروشون بازی کنید؟مرد اخم کرد و گفت:جناب مهرابی وظیفه ما حفظ حریم دانشگاه هست.با بردن آبروی دانشجو و استاد؟ما مجبوریم هر چیزی که بهمون گزارش میشه رو بررسی کینم.ارشیا دیگر حرفی نزد. هر چه می گفت بی فایده بود. مرد در حالی که چیزی توی دفترش یادداشت می کرد گفت:شما بهتره که سریع تر عقد محضری کیند. ارشیا دست ترنج را گرفت و همراهش بلند شد و گفت:اگر دقت کنید محرمه. والا خودمون هم به این وضع راضی نبودیم.بله صحیح می فرمائید ولی.....عذر می خوام اگر کار دیگه ای نیست ما به کلاسمون برسیم.مرد که حسابی کنف شده بود به در اشاره ای کرد و گفت:بفرما.ترنج و ارشیا با هم از در بیرون رفتند. مهتاب جلو امد و سلام کرد:سلام استاد چی شد؟سلام هیچی حل شد.ترنج با حرص گفت:می دونم کار لیلای عوضیه.ارشیا زد به شانه او گفت:هوی ترنج خانم. این چه طرز صحبته.ببخشید.در ضمن بی خودی تهمت نزن.ترنج لجبازانه گفت:غیر اون هیچ کس رابطه من تو براش مهم نیست.ارشیا فکری کرد و گفت:به هر حال بهتره نامزدی مون و علنی کنیم تا ماجرای دیگه ای درست نشده.ترنج اهی کشید و گفت:از همون اول می بایست همین کارو بکنیم.خیلی خوب برید کلاستون دیر شد منم اگر الان نرم دانشجو ها جیم می شن.و با خنده از انها دور شد. مهتاب و ترنج هم به سرعت به طرف کلاسشان رفتند. استاد با اخم تخم اجازه داد که وارد شوند. لیلا با وارد شدن انها برگشت و نگاهی به ترنج انداخت. لبخندی که زد باعث شد ترنج و مهتاب مطمئن شوند که کار کار خودش است. خون خون ترنج را می خورد منتظر بود کلاس تمام شود تا حال لیلا را بگیرد. مهتاب هم کم از ترنج نداشت. کنار گوش ترنج گفت:بعد کلاس پایه ای یه جا گیرش بیاریم تا می خوره بزنیمش.ترنج ته خودکارش را جوید و گفت:نه همین که بفهمه ارشیا خیلی وقته که پریده قیافه اش دیدنی میشه. ای من حال می کنم.مهتاب خنده بدجنسی کرد و گفت:چه صحنه ای بشه دختر.تا آخر کلاس ترنج مدام به ساعتش نگاه می کرد دلش می خواست زودتر حال لیلا را بگیرد. چون در طول کلاس هم لیلا چند باری به او پوزخند زده بود. بالاخره استاد کلاس را تمام کرد. بچه ها وسایلشان را جمع می کردند انگار لیلا تصمیم داشت زودتر برود تا با ترنج همکلام نشود. وسایلش را برداشت و خواست از کلاس خارج شود که مهتاب دست به سینه جلویش ایستاد:به لیلا خانم. از این ورا.برو اون ور سبحانی خودتو لوس نکن.ترنج از پشت سر زد سر شانه اش و گفت:کجا در میری کاری کردی پاش وایسا.بچه ها کنجکاو به ان دو خیره شده بودند. لیلا برگشت و گفت:من کاری کردم یا جناب عالی گند زدی؟ترنج به او نزدیک شد و مستقیم توی چشم های لیلا نگاه کرد و گفت:من گند زدم؟ خبر چین آنتن.هوی درست حرف بزن.بچه ها دورشان جمع شده بودند و مدام می گفتند:چی شده؟مهتاب هنوز راه را سد کرده بود و نمی گذاشت کسی رد شود. لیلا پوزخند زد و گفت:حتما یک کاری کردی اسمتو زدن تو برد دیگه.بعضی داشتند لیلا را تائید می کردند. مهتاب پوزخندی زد و گفت:لیلا خانم تر زدی.بعد رو به جمع بچه ها گفت:البته با عرض پوزش از دوستان.بعد دست هایش را بالا برد و با حالت نمایشی گفت:خانم ها آقایون. اِ ببخشید آقایون نداریم. خانم ها معرفی می کنم.یکی از بچه ها پرید وسط حرف مهتاب و گفت:مامور مخصوص حاکم بزرگمهتاب زد پس گردنش و گفت نپر وسط معرفی من.لیلا رفت سمت مهتاب و گفت:برو کنار می خوام برم.نه دیگه باید اول یکی و معرفی کنم.با دست به ترنج اشاره کرد:ترنج اقبال نامزد استاد ارشیا مهرابی بزن دست قشنگه رو.و خودش شروع به دست زدن کرد. بچه ها چند لحظه ترنج را نگاه کردند تا ببیند حرف مهتاب را انکار می کند یا نه که او هم با لبخند پیروزمندانه ای به لیلا زل زده بود.لیلا مثل مجسمه همانجا چسبیده بود. ترنج به طرفش رفت و گفت:دفعه دیگه خواستی انتن بازی در بیاری خوب تحقیق کن.بچه ها به سر ترنج ریخته بودند و مدام می گفتن؟راس میگه؟ راسته؟ مهتاب چاخان کرده نه؟ترنج به همه با خنده می گفت راسته بابا.مهتاب کوله اش را انداخت و به لیلا که همانجور مبهوت مانده بود گفت:حالا فهمیدی ترنج چرا مانتوتو اونجوری کرد چون چشم به نامزدش داشتی خانم کاتب.ترنج وسایلش را برداشت و با سرخوشی گفت:هر کی باور نداره می تونه بیاد بینه من با کی میرم.
مهتاب خودش را انداخت وسط و گفت:البته منم باهاشون می رم ولی فکر بد نکنین درباره من.بچه ها عین جوجه اردک دنبال مهتاب و ترنج قطار شده بودند تا ببیند واقعا ترنج با استاد مهرابی می رود یا نه.ترنج با افتخار از محوطه خارج شد و کنار ماشین ارشیا توقف کرد. بچه ها داشتند خودشان را خفه میکردند بعضی می گفتند خالی بسته و بعضی هم می گفتند تا استاد بیاد در میره.خلاصه ارشیا آمد و وقتی ده بیست دانشجو را دید که کنار ورودی پارکینگ جمع شده بودند با تعجب به انها نگاه کرد بعضی که جرئت بیشتری داشتند از وسط جمعیت پراندند:استاد تبریک. شیرینی یادتون نره.ارشیا سعی کرد لبخند نزد.سری تکان داد و از کنار آنها رد شد. با دیدن ترنج کنار ماشینش لبخند زد وگفت:همه جا رو پر کردی دیگه.مهتاب به جای او گفت:استاد دیگه وقتش بود بعضیا از توی رویا بیان بیرون.ترنج دستی برای بچه ها تکان و انگار که بر مرکب پادشاهی سوار است در جلو را باز کرد و سوار شد. بچه ها دیگر باورشان شده بود. ارشیا از کنارشان که رد شد یک بوق برایشان زد که باعث شد همه بخندندو برای ماشین او دست تکان بدهند.**ماکان قبل از باز کردن در خانه زنگ زد. بعد هم در را باز کرد وارد خانه شد. قدم زنان تا در ورودی رفت و بعد آرام در باز کرد و وارد شد. خانه تقریبا ساکت بود. ماکان نگاهی به اطراف انداخت و مادرش را صدا کرد:مامان!سوری خانم از اتاق بیرون آمد و ماکان با دیدن او سلام کرد و در حالی که پالتویش را در می آورد گفت:پس خانواده سبحانی کجان؟سوری خانم نشست روی مبل و گفت:رفتن بیمارستان. پوران خانم قراره بستری بشه.با کی رفتن؟بابات بردشون.ماکان رفت سمت پله و گفت:ترنج نیست خونه خیلی سوت و کوره؟نه هنوز نیامده.ماکان نگاهی به ساعت انداخت و گفت:دیر نکرده؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#86 | Posted: 22 Jan 2014 18:29
نه قرار شده مهتاب و ببرن بیمارستان.برای چی؟خوب می خواد شب پیش مامانش باشه.ماکان برای چند لحظه مادرش را نگاه کرد و از پله بالا رفت. هنوز به در اتاقش نرسیده بود که موبایلش زنگ خورد. با دیدن اسم شهرزاد پوفی کرد و بعد از یک مکث موبایلش را جواب داد:بله؟سلام عزیزم خوبی؟ماکان در اتاقش را باز کرد و پالتویش را زد سر چوب لباسی و گفت:سلام خانم معینی. خوبین شما؟مکث شهرزاد یعنی دلخور شده. ماکان یک آستین کتش را در آورد و موبایلش را دست به دست کرد و گفت:کاری داشتین؟شهرزاد با لحنی که سعی می کرد آرام باشد گفت:می خواستم ببینمت.متاسفم نمی تونم. کار دارم.ولی الان باید ببینمت.ماکان کتش را روی تخت گذاشت. دکمه های استینش را باز کرد وکتش را برداشت و سمت کمد رفت و با بی خیالی گفت:منم گفتم نمی تونم.من الان پشت در خونه تون هستم.ماکان که داشت یک دستی با کتش کنجار می رفت تا ان را به چوب رختی آویزان کند لحظه ای دستش از حرکت ایستاد و گفت:کجایی؟لحن خونسرد شهرزاد حرصش را در آورد:پشت در خونه تون.ماکان زیر لب نالید:لعنتی!بعد در حالی که کتش را روی تخت پرت می کرد با عصبانیت گفت:کی بهت گفت بیای اینجا.خودم.شهرزاد ادا نیار. باور کن من پشت درم می خوای زنگ بزنم.ماکان با سرعت گفت:نخیر لازم نکرده.باشه.ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و طول و عرض اتاق را با خشم طی کرد و بعد در حالی که سعی می کرد خیلی لحنش عصبی نباشد گفت:همین الان راهتو می کشی می ری.شهرزاد هومی کرد و گفت:این خواهرت ترنج اصلا به نامزدش نمی خوره ها.چرا چرت می گی. می گم پشت در خونه ما جا خوش نکن. نمی فهمی؟شهرزاد بی اعتنا به ماکان باز گفت:نگاش کن کنار هم ایستادن قد خواهرت تا سر شونه شوهرشه.ماکان دستی به پیشانی اش زد. ترنج و ارشیا رسیده بودند خانه. ماکان از بین دندان های کلید شده اش گفت:شهرزاد برو. بعد میام دیدینت.کجا برم می خوام با خواهرت از نزدیک آشنا بشم. دارم می رم جلو.ماکان داد زد:شهرزاد!شهرزاد هم با لحن خونسری گفت:بیا جلو در همین الان.ماکان دلش می خواست موبایلش را توی دیوار خورد کند. بدون اینکه کتش را بردارد از اتاق بیرون زد و پله ها را دوید. اصلا دلش نمی خواست ترنج چیزی از رابطه او و شهرزاد بفهمد.وقتی جلوی در ورودی رسید ترنج هم به تنهایی وارد شد با دیدن ماکان گفت:سلام داداش.سلام.ماکان بدون حرف از کنار او گذشت و تا دم در دوید. باید حال شهرزاد را می گرفت. در را با عصبانیت باز کرد. و به اطراف نگاه کرد. ماشینی از چند متر جلوتر به او چراغ داد. ماکان موبایلش را توی دست فشرد و رفت به سمت ماشین.شهرزاد توی ماشین نشسته بود. با دیدن ماکان لبخند زد و شیشه را پائین کشید.شوار شو.برو پی کارت شهرزاد.دیگر زیاد هم تحت تائیر زیبایی او نبود. حالا اصلا زیبایی شهرزاد برایش مهم نبود.ماکان عزیزم سوار شو.من عزیزت نیستم سوار هم نمی شم.شهرزاد با خونسردی اعصاب خورد کنی گفت:باشه پس من میام خونه شما.ماکان از این همه پرویی دهنش باز مانده بود. در را باز کرد و سوار شد و با تمام حرص در را به هم کوبید.چی می خوای شهرزاد. این چه مسخره بازی که در اوردی؟شهرزاد به او لبخند زد و ماشین را روشن کرد. ماکان با حرص گفت:کجا می ری؟شهرزاد حرکت کرد. با توام؟می خوام باهات حرف بزنم.همین جا بگو.نه نمی شه. مفصله. یعنی اینجا نمیشه.ماکان کلافه گفت:نگاه کن من اصلا لباس مناسب هم تنم نیست. با پیراهن اومدم.شهرزاد نگاهی به او انداخت و گفت:به نظر من که مثل همیشه عالی هستی.ماکان دستی به پیشانی اش کشید و سکوت کرد. رویش را به سمت خیابان چرخاند و سعی کرد به نیم رخ زیبای شهرزاد نگاه نکند. شهرزاد مقابل یک کافی شاپ نگه داشت. و به ماکان گفت:پیاده شو. ماکان بی حوصله از ماشین پیاده شد. سردی هوا را تازه احساس کرد و لرز به تنش افتاد. به یاد نداشت که بدون کت و شلوار تازگی ها جایی رفته باشد. پیراهن طوسی پرنگی تنش بود که راه های خیلی ریز سفید داشت. دکمه های سر آستین و یقه اش باز بود. سری برای خودش تکان داد و در حالی که دست هایش را توی جیب کرده بود دنبال شهرزاد وارد کافی شاپ شد. شهرزاد میزی را به او نشان داد و خودش اول نشست ماکان نگاه کلافه ای به او انداخت و مقابل شهرزاد نشست.**مهتاب بعد از کلی تشکر و عذرخواهی از ترنج و ارشیا از ماشین پیاده شد و به طرف بیمارستان رفت پدرش جلوی بیمارستان منتظرش بود. کمی نگران به طرف او رفت و سلام کرد.سلام بابا.سلام دخترم.مامان چی شد؟بردنش برای یک سری آزمایشات.محمدآقا نگران بود. مهتاب این را از چهره پدرش تشخیص می داد. بابا مامان خوب میشه. نگران نباش.محمدآقا لبخندی زد و گفت:می دونم بابا.پس چرا اینقدر ناراحتین؟محمد آقا مردد به مهتاب نگاه کرد و بعد از یک مکث طولانی گفت:من باید برگردم مهتاب.مهتاب با چشم های گرد شده گفت:کجا؟خونه. یه مشکلی پیش اومده.بابا هیچی مهم تر از مامان نیست الان.محمد آقا او را به طرف نیمکتی توی محوطه برد و گفت:برای سهیل مشکلی پیش اومده.مهتاب ناباورانه گفت:بازم سهیل؟محمدآقا آهی کشید و گفت:بله.حالا چکار کرده که اینقدر فوریه رفتنتون؟با سرکارگرش تو کارخونه گلاویز شده و کتک کاری کردن اونم رفته شکایت کرده. الان بازداشته.خدا بگم چکارت کنه سهیل.محمد آقا دستی روی شانه او زد و گفت:مهتاب جان مشکل ماهرخ مشکل تو هم هست عزیزم.مهتاب لبش را با حرص گاز گرفت و توی دلش گفت:کاش این مشکل ماهرخ بود.محمد آقا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:من به مامانت چیزی نمی گم که دارم می رم. میگم امشب تو پیشش هستی فردا که قراره عملش کنن یه فکری می کنم. بهش چیزی نگی ها.نه بابا مگه عقلم کم شده. بعد رو به پدرش گفت:ماهرخ و ستاره الان کجان؟خونه مادر شوهرش.چه آبرو ریزی راه انداخته این سهیل احمق.بابا جان درباره شوهر خواهرت درست صحبت کن.مهتاب از حرص دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد. سهیل را درست امرزو عصر بازداشت کرده بودند. درست امروز.چرا وقتی آدم فکر می کند همه چیز دارد خوب پیش می رود یک آدم احمق این وسط پیدا می شود و تمام برنامه های آدم را به هم می ریزد.پدرش نگاهی به ساعت انداخت و گفت:من دیگه برم. می رم از مامانت خداحافظی می کنم می گم دارم می رم دنبال مسافر خونه.مسافر خونه؟آره عصری به آقای اقبال هم گفتم اینجوری راحت تریم. قرار نبود که خونه مردم بمونیم. امروزم بخاطر تعارفشون رفتیم.مهتاب بی حوصله بلند شد و باشه ای زیر لب گفت. من می رم از مامانت خداحافظی کنم و رفت و مهتاب را همانجا تنها گذاشت.چه جوری می ره ترمینال حالا؟ خدایا این سهیل یعنی اینقدر بی شعوره؟ دستش را به پیشانی اش زد و با بی حالی فکر کرد تمام امیدش به پدرش بود که او هم باید می رفت. یک ربعی طول کشید تا پدرش برگشت.مهتاب بلند شد و چند قدمی به استقبالش رفت.دارین می رین؟آره دیگه. مهتاب جان مواظب مامانت باش.اخه من اینجا تنهایی چکار کنم بابا؟محمدآقا دست او را گرفت و کنار خودش نشاند و گفت:بذار یه چیزی رو بهت بگم که تا حالا هیچ وقت نگفته بودم. مهتاب کنجکاو به پدرش نگاه کرد. پدرش تمام زوایای چهره او را از نظر گذراند و با یک لبخند گفت:وقتی خدا بهم دو تا دختر داد ته دلم می خواستم لااقل یکی تون پسر میشد. شاید اینجوری عصای دستم می شد.مهتاب گیج به پدرش گوش می کرد. محمد آقا دوباره مهتاب را برانداز کرد و گفت:ولی هر چی تو بزرگتر شدی خواسته منم کم رنگ تر شد. رفتار تو جوری بود که بعد از یک مدت دیگه کلا اون خواسته رو فراموش کردم. با اینکه ماهرخ دختر بزرگم بود ولی من همیشه روی تو حساب بیشتری باز می کردم.از اینکه توی این شهر یزرگ تنهایی زندگی کردی و گلیم خودتو از آب کشیدی به من ثابت کردی که درباره ات اشتباه نکردم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#87 | Posted: 22 Jan 2014 18:35
مهتاب شوق و نیروی عجیبی توی دلش احساس می کرد. پدرش را خیلی دوست داشت. حدش معلوم نبود ولی شنیدن این حرف ها از زبان او برایش معنای دیگری داشت.من اینقدر به تو ایمان دارم دخترم که می دونم حتی اگر منم نباشم می تونی از پس خودت و زندگیت بر بیای.مهتاب احساس می کرد حالا می تواند یک کوه را هم به تنهایی جا به جا کند. محمد آقا بلند شد. مهتاب دلش می خواست جوری این محبت و مهربانی پدرش را جبران کند.می خواین زنگ بزنم آقای اقبال بیاد دنبالتون.نه مزاحمشون نشو خودم می رم.فکر می کنم الان دیگه خونه باشه.مهتاب خودش هم از پرویی خودش تعجب می کرد چه اصراری داشت به ماکان زنگ بزند. ولی انگار دلش راضی نمی شد پدرش را تنها توی این شهر غریب رها کند.دلیلش جز این چیزی دیگری نمی توانست باشد.خوب زنگ می زنم اگر کار داشتن می گم نیاد.محمد آقا قبول کرد.مهتاب موبایلش را برداشت و شماره ماکان را گرفت. در اخرین لحظه پشمان شد می خواست قطع کند ولی دیر شده بود. موبایل ماکان داشت زنگ می خورد.**شهرزاد به او لبخند زد. ماکان احساس کرد لبخندش هیچ تاثیری روی او ندارد و از این حالت چقدر خوشحال شد. صدای شهرزاد وسط فکرش پرید:چی می خوری؟ماکان نگاهش را از چهره او گرفت و موبایلش را توی دست چرخاند و نگاهی به ان انداخت و گفت:هیچی. مگه نیامدیم حرف بزنی. خوب می شنوم.برای یک لحظه چهره شهرزاد غمگین شد. ماکان سعی کرد به غم نگاهش زیاد توجه نکند. دوبار با موبایلش ور رفت و منتظر ماند. شهرزاد دست هایش را روی میز توی هم قلاب کرد و گفت:من هیچ وقت تا حالا این حرف و به یک پسر نزدم. تو برام خیلی خاصی که دارم بهت این چیزارو می گم. خودم نمی دونم به چه دلیل دارم این کار و می کنم ولی دست خودم نیست.ماکان بدون هیچ احساسی به رو میزی زل زده بود و فقط گوش می کرد. شهرزاد ولی نگاهش مستقیم روی چهره ماکان بود.ماکان من دوستت دارم.نگاه ماکان متعجب از میز رها شد و روی چهره شهرزاد ثابت ماند. شهرزاد که نگاه خیره او را دید باز هم لبخند زد و گفت:من واقعا دوستت دارم. حسی که به تو دارم به هیچ کس تا حالا نداشتم. این حس اینقدر قویه که باعث شده بیام و جلوت بشینم و بهت اعتراف کنم.ماکان هنوز شوک زده بود.این دختر درباره چی داشت صحبت می کرد.اون قبلیا همه شون بالاخره یک اشکال داشتن. ولی تو...مکث کرد و تو ی چشم های ماکان نگاه کرد:ولی تو همه معیارهایی که من می خوام و داری و گذشته از اون حسی که به تو دارم برام تازگی داره. یه حس جدیده نمی دونم چطوری بگم که متوجه بشی.ماکان بالاخره از شوک بیرون امد و نفس صدا داری کشید. باید چیزی می گفت این سکوت اصلا معنای خوبی نمی داد:ببین شهرزاد.شهرزاد ملتمسانه به او گفت:خواهش می کنم ماکان تو که زیاد با من نبودی. به من فرصت بده تا ثابت کنم واقعا چقدر دوستت دارم.ماکان به چشم های شهرزاد نگاه کرد که لایه ای از اشک آنها را پوشانده بود. باورش سخت بود که این دختر شهرزاد باشد. دختری که فقط غرور و سرکشی توی نگاهش بود حالا با این چهره درمانده مقابل او نشسته و به عشق اعتراف می کرد.لب هایش را تر کرد. ته دلش نمی خواست شهرزاد را از خودش برنجاند در صورتی که ابراز علاقه او هیچ تغییری در ماکان ایجاد نکرده بود و همین برای خودش عجیب بود.شهرزاد ممنونم که به من اینقدر لطف داری...ولی...ماکان..صبر کن شهرزاد حرفم تمام شه.موبایل ماکان زنگ خورد و قبل از اینکه بتواند ان را بردارد. شهرزاد با سرعت برش داشت و گفت:خواهش می کنم این یک ساعتی که با من هستی جواب نده.موبایل همچنان زنگ می خورد. ماکان عصبی دستش را به طرف او دارز کرد و گفت:لطفا موبایلم و پس بده.شهرزاد هر چه احساس داشت توی صدایش ریخت. ماکان را همه جوره آزمایش کرده بود. تازگی ها متوجه شده بود که در برابر او نیرویی ندارد جاذبه های ظاهریش دیگر به چشم ماکان نمی امد و او دنبال راه دیگری می گشت تا او را به خود نزدیک کند.ماکان خواهش می کنم.ماکان کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:به حرفات گوش می دم ولی لطفا گوشی مو پس بده شاید کسی کار مهمی داشته باشه.صدای زنگ قطع شد و شهرزاد پیروز مندانه گفت:هر کی بود پشیمون شد. و سریع موبایل ماکان راخاموش کرد. و بعد ان را به طرف ماکان گرفت.ماکان گوشی را گرفت و گفت:داشتم چی می گفتم؟شهرزاد با هیجان ادامه داد:تو که داشتی ناز می کردی. ولی من داشتم می گفتم به من و خودت یک فرصت بده.لحن شهرزاد دیگر حالت خواهش نداشت. بیشتر دستوری بود. ماکان داشت فکر می کرد کی به او زنگ زده شاید سوری خانم نگران شده. اگر دوباره زنگ بزند و موبایلش خاموش باشد حتما سکه می کند.بی اعتنا به حرف های شهرزاد که داشت از رویای با هم بودنشان می گفت موبایلش را روشن کرد. و آخرین تماس بی پاسخش را چک کرد.نام مهتاب مثل شوک ناشی از برق فشار قوی او را از جا پراند. حرف توی دهان شهرزاد خشک شد:چی شده ماکان؟ماکان چند لحظه ای به نام مهتاب خیره شد. لبخند بزرگی روی لب هایش آمد. سرش را بالا گرفت و به شهرزاد که نگاهش پر از سوال بود خیره شد. لب هایش را تر کرد و گفت:متاسفم خانم معینی. نمی تونم قبول کنم چون من خودم یک نفر دیگه رو دوست دارم.بعد با سرخوشی صندلی را کنار زد و در حالی که شماره مهتاب را می گرفت به چهره بهت زده شهرزاد نیم نگاهی انداخت و گفت:شب بخیر.با هر بار بوق خوردن که ماکان جواب نمی داد. مهتاب مطمئن تر میشد که کارش درست نبوده. رسیدن به ترمینال زیاد هم کار سختی نبود. فقط کافی بود که پدرش از راننده تاکسی مسیر بعدی را سوال کند. یا اصلا با یک دربستی مشکلش را حل کند حالا گرچه پولش زیاد می شد ولی برای خودش راه حلی بود.وقتی بعد از شش بار زنگ خوردن کسی جواب نداد. قطع کرد و رو به پدرش گفت:جواب نداد فکر کنم. دستش جایی بند باشه.من که گفتم زنگ نزن. خودم میرم.بعد به سمت در اصلی به راه افتاد و گفت:خوب دیگه من برم. مهتاب حیران بود چطور درباره وضع خراب جیبش صحبت کند. حالا که قرار بود پدرش هم پیشش نماند اوضاع خراب تر میشد.محمد آقا در آخرین لحظه دست توی جیبش کرد و کارت بانکش را از جیبش خارج کرد و به طرف مهتاب گرفت و گفت:این پیشت باشه. اگر من تا پس فردا نیامدم خودت هر جا لازم بود حساب کن.مهتاب در حال سکته کردن بود. پدرش کارتی را که ان همه پول به حسابش بود به دست او می داد؟ دهانش انگار خشک شده بود.بابا...محمدآقا لبخند زد.توقع نداری که تو رو اینجا بدون پول تنها بذارم دخترم.مهتاب دلش می خواست پدرش را بغل کند و زار زار گریه کند. لبش را گاز گرفت تا اشک هایی که توی چشمش جمع شده بودند پائین نریزد:مرسی بابا.محمد آقا خم شد و پیشانی دخترش را بوسید و گفت:در اولین فرصت هم برو برای خودت لباس گرم بخر. این لباس ها برای زمستون مناسب نیست.مهتاب با انگشت قطره اشک مزاحمی که داشت روی صورتش سر می خورد گرفت و گفت:چشم بابا.دیگه برگرد پیش مامانت گفتم اومدی.چشم. رسیدین ترمینال به من خبر بدین.باشه. مهتاب چرخید تا برود که پدرش گفت:مهتاب جان؟مهتاب سریع برگشت و گفت:بله بابا؟رسیدی یه زنگ به ماهرخ بزن. اون الان تنهاست اونجا کسی رو نداره.چشم بابا. نگران نباشین.خداحافظ.خدا پشت و پناهتون.مهتاب این بار ایستاد تا پدرش سوار تاکسی شد و رفت. مهتاب هم موبایلش را در اورد تا طبق قولی که به پدرش داده بود به ماهرخ زنگ بزند.**

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#88 | Posted: 22 Jan 2014 18:35
ماکان از در کافی شاپ که بیرون زد دوباره شماره مهتاب را گرفت. ولی هنوز مشغول بود. سرما تمام بدنش را لرزاند. با یک پیراهن توی ان هوای ناجور ایستاده بود. باید تا یخ نزده بود خودش را به خانه می رساند.هنوز عزم نکرده بود که از خیابان عبور کند سر و کله شهرزاد پیدا شد. حسابی عصبی و به هم ریخته بود.ماکان وایسا سر جات کارت دارمماکان سردش بود و فکرش را تماس مهتاب مشغول کرده بود و اصلا حوصله شهرزاد را نداشت. با بی حوصلگی برگشت و گفت:فکر کردم حرفامون تمام شده.شهرزاد طلب کار مقابلش ایستاد و گفت:یعنی چی حرف می زنی و بعدشم پا میشی می ری.ماکان موبایلش را گذاشت توی جیبش و هر دو دستش را توی جیبش کرد تا بلکه از سرمایی که هر لحظه آزار دهنده تر می شد جلو گیری کند. به چشم های شهرزاد نگاه کرد و گفت:یعنی چی؟ یعنی تو نفهمدی؟ من فکر می کنم بدون هیچ کنایه و پرده پوشی و به صورت کاملا مستقیم بهت گفتم به یک نفر دیگه علاقه دارم. الان واضحه؟شهرزاد ناباورنه به جمله ای که در عرض این مدت کوتاه دوبار شنیده بود فکر کرد و با همان حرص و عصبانیت گفت:ماکان برای اینکه منو رد کنی حرف مزخرف نزن.ماکان به سمت او براق شد.حرف مزخرف من می زنم یا تو دختره آویزون؟شهرزاد وحشت زده عقب نشست:من آویزونم؟ماکان برایش مهم نبود که شهرزاد تا حالا کی بوده برای اون الان شهرزاد با مهسا و پارمیدا و هر دختری که تا حالا دیده بود یکی بود. بله تو آویزیونی. وقتی نمی فهمی نمی خوام ببینمت وقتی نمی فهمی هیچ علاقه ای از طرف من وجود نداره. وقتی بدون دلیل بلند میشی میای در خونه ما و مثل دخترای لوس و ننر منو تهدید می کنی می شی آویزون خانم شهرزاد معینی فهمیدی؟ و منم از دخترای آویزون متنفرم. مثل تو زیاد بوده تو زندگیم. حالا هم راهت و بگیر و برو.شهرزاد با خشونت به سمت ماکان رفت:تو می دونی من کی هستم؟ می دونی با کی داری حرف می زنی؟ فکر کردی خیلی نوبری؟ تو هم مثل بقیه آشغالی. می فهمی آقای اقبال آشغال ولی فکر نکن ولت می کنم کاری می کنم از دنیا اومدنت پشیمون بشی. تا حالا کسی دست رد به سینه شهرزاد معینی نزده بود ولی تو لیاقت منو نداشتی می فهمی؟ لیاقت نداشتی.ماکان پوزخند زد و گفت:تا نیم ساعت پیش که یه چیزای دیگه ای می گفتی. عین یه گربه ملوس نشسته بودی جلوی منو به عشقت اعتراف می کردی.شهرزاد احساس کرد در حال ترکیدن است. اصلا این برخورد را از ماکان پیش بینی نکرده بود تا حالا هیچ کس با این چنین رفتاری از خودش نشان نداده بود. تا حالا همه آروز داشتند او گوشه چشمی به انها بیاندازد. او برای خودش کسی بود.باورش سخت بود اینطور توسط ماکان تحقیر شود ان هم پسری که درست خودش مدیر یک شرکت بود ولی باز هم ثروت پدرش به پای ثروت انها نمی رسید.شهرزاد خشمگین دستش را بالا برد تا به صورت ماکان سیلی بزند که ماکان دستش را توی هوا گرفت و در حالی که مچ دستش را محکم می فشرد گفت:خانم خوشکله. اگر تو شهرزاد معینی هستی منم ماکان اقبالم. پس دفعه آخرت باشه که دست روی من بلند می کنی.فشار دستش روی مچ شهرزاد بیشتر شده بود و شهرزاد فکر میکرد تا حد نهایت تخقیر شده. چشم های ماکان از خشم سرخ شده بود. دست شهرزاد را با یک حرکت رها کرد و گفت:خودت خواستی والا من متنفرم از مردایی که زور بازوشون و به رخ زن می کشونن. ولی خودت باعث شدی این کارو بکنم.شهرزاد یک قدم عقب رفت. نه این مردی که او می دید ماکانی نبود که با یک لبخند او خودش را می باخت و از نزدیکی او حالش عوض می شد. برای او اتفاقی افتاده بود که اینطور بی پروا در مقابل او ایستادگی می کرد.چیزی مثل یک شعله آتش درونش روشن شده بود. ان دختر چه کسی بود که ماکان بخاطر او را شهرزاد معینی را رد کرده بود.شهرزاد عقب عقب رفت و بعد هم با سرعت از ماکان دور شد. ماکان کلافه به مسیری که او رفته بود نگاه کرد و بعد خیابان را برای گرفتن تاکسی رد کرد و تازه آن موقع متوجه سردی هوا شد. وقتی به خانه رسید تمام تنش یخ زده بود. کلید نداشت. با بی حالی زنگ را زد. تقریبا دندان هایش به هم می خورد. سوری خانم با دیدن او در را باز کرد و ماکان تا جلوی در اصلی دوید.سوری خانم با دیدن حال او گفت:خدا مرگم بده کجا بودی بدون لباس؟ماکان بی توجه به حرف مادرش از پله بالا دوید می خواست خودش را هر چه سریعتر به حمام برساند. ترنج از صدای مادرش از اتاق خارج شد و با چهره کبود شده از سرمای ماکان روبه رو شد.وای ماکان چه بلایی سرت اومده؟هیچی خوبم.و وارد اتاقش شد و حوله اش را برداشت و خودش را توی حمام انداخت. دوش آب داغ حالش را کمی بهتر کرد از حمام که بیرون امد. ترنج و مادرش نگران منتظرش بودند. سوری خانم ول کن نبود.ماکان با توام میگم کجا رفته بودی با این حال و روزت؟هیچ جا یکی اومد دم در کارم داشت رفتم پائین حواسم نبود لباس تنم نیست.سوری خانم غر غر کنان از پله پائین رفت تا یک نوشیدنی گرم برای او بیاورد. ترنج همچنان دست به سینه کنار در ورودی اتاق او ایستاده بود و نگاهش می کرد که داشت موهایش را خشک می کرد.ماکان با تعجب گفت:چیه؟ چرا اینجوری بهم زل زدی؟ترنج از آن حالت خارج شد و گفت:هیچی.بعد خواست برگردد و به طرف اتاقش برود که انگار منصرف شد و دوباره برگشت. ماکان هنوز داشت حوله را روی موهایش عقب و جلو می کرد با دیدن ترنج گفت:جای اینکه اونجا وایسادی به من زل زدی برو شسوراتو بیار.ترنج رفت سمت اتاقش و بلند گفت:چرا نمی ری مال خودتو تعمییر کنی؟ماکان هم از اتاق خودش داد زد:نمی ارزه. باید یکی دیگه بخرم.ترنج سشوار را از کشوی دراورش بیرون کشید و متفکر به سمت اتاق ماکان رفت. ماکان حوله را روی رادیاتور اتاقش پهن کرد و به ترنج لبخندی زد و گفت:ای دستت درد نکنه.ترنج سشوار را به او داد و با همان حالت متفکر گفت:داداش ماکان!؟ماکان سشوار را به پریز زد و با خنده گفت:چیه آبجی ترنج؟ترنج ولی بدون اینکه بخندد گفت:اگه یه روز از یه دختری خوشت بیاد به من می گی؟ماکان خنده اش آرام شد و به چشمان ترنج که به دقت به او زل زده بود نگاه کوتاهی انداخت و بعد رویش را برگرداند و گفت:نمی دونم. بهش فکر نکردم.و سشوار را روشن کرد و مشغول خشک کردن موهایش شد. ترنج چند لحظه ای خیره نگاهش کرد. ماکان سنگینی نگاه ترنج را از پشت سرش احساس می کرد. با خودش گفت:یعنی ترنج فهمیده که من مهتاب و دوست دارم؟یک لحظه از این فکر دستش توی هوا خشک شد. چه گفته بود؟ اینقدر واضح؟ هرگز به خودش اعتراف نکرده بود. سشوار را خاموش کرد و برگشت.ترنج رفته بود. ولی قلب ماکان از این فکر به شدت می زد. به شهرزاد هم گفته بود کسی را دوست دارد. گفته بود کسی. و ان را درست بعد از دیدن نام مهتاب روی صفحه موبایلش به شهرزاد گفته بود.آرام به سمت تختش رفت. موبایلش را برداشت. مهتاب دیگر با او تماس نگرفته بود. موهای ماکان هنوز خیس بود و سردی هوا توی تنش مانده بود.موبایلش را برداشت و روی شماره مهتاب توقف کرد. قلبش می کوبید. برای اولین بار توی زندگی اش با فکر کردن به دختری قلبش اینطور محکم می کوبید. یعنی اتفاق افتاده بود؟ماکان گیج از خودش پرسید:عشق یعنی همین؟دستش بالاخره روی دکمه سبز فشار آورد. مهتاب به او زنگ زده بود. مهتابی که اینقدر سخت گیر و فراری بود به او زنگ زده بود در حالی که هیچ کاری با هم نمی توانستند داشته باشند.یک بار....دوبار....سه بار....با هر باز زنگ خوردن اضطراب ماکان هم بیشتر می شد. نمی فهمید چه اتفاقی برایش افتاده. او واقعا همان ماکان بی خیال بود که حالا برای حرف زدن با مهتاب...مهتابی که تا دیروز برایش فقط کمی با بقیه فرق داشت اینجور مضطرب شود.این وسط یک اتقاقی افتاده بود. قبل از زنگ پنجم مهتاب جواب داد:بفرمائید؟صدایش برای ماکان از همیشه نرمتر و لطیف تر بود. صدایش را صاف کرد و گفت:سلام...مهتاب خانم.آقا ماکان چی شده ؟چقدر از اینکه مهتاب او را به اسم صدا می زد خوشحال بود. این را مدیون آشنایی اش با ترنج بود.شما به من زنگ زده بودین؟مهتاب آرام گفت:ببخشید یه چند لحظه گوشی من تو اتاق مامان هستم. برم بیرون بتونم راحت صحبت کنم.بله چشم.برای چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد دوباره صدای مهتاب توی گوشش پیچید:آقا ماکان؟از زبان ماکان پرید:جانم؟چشم هایش را روی هم فشرد. همین اول کار خراب کرده بود. مهتاب با بقیه فرق داشت. نباید با او اینجور حرف می زد. نباید او را به خودش بی اعتماد می کرد. مهتاب سکوت را شکست.ببخشید مزاحم شدم.نه خواهش می کنم . من اون بار نتونستم جواب بدم. وقتی شماره شما رو دیدم یک لحظه نگرانتون شدم.با خودش فکر کرد نه خیلی رک نه خیلی دو پهلو. مهتاب می توانست این جمله را نگرانی برای خانواده اش معنی کند و خودش نگرانی برای مهتاب.کاری خاصی نبود. بابا مجبور شدن برگردن من تماس گرفتم مزاحم شما بشم که برسونینشون ترمینال.ماکان از جا بلند شد:مشکلی پیش اومده؟مهتاب دستش را به دیوار زده بود و پیشانی اش را به ان تکیه داده بود. لب هایش را تر کرد و آب دهانش را فرو داد و گفت:برای شوهر خواهرم یه مشکل پیش اومده بابا مجبور شد بره.ماکان می فهمید که مهتاب نمی خواهد درباره مشکلش صحبت کند.برای همین این قسمت را ندید گرفت و گفت:پس الان تنها هستین؟بله.چیزی لازم ندارین براتون بیارم.مهتاب جخالت زده گفت:نه ممنون

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#89 | Posted: 22 Jan 2014 18:36
به اندازه کافی زحمت دادیم.ماکان توی اتاق راه می رفت. ذهنش دنبال جمله ها می دوید تا مکالمه را طولانی کند. چه حسی توی صدای این دختر بود که اینقدر او را آرام می کرد.چه زحمتی مهتاب خانم. راستی مامان کی عمل دارن؟فردا صبح ساعت نه.من فردا یه سر میام بیمارستان.زحمت میشه. خودتون کلی کار دارین.نه عیب نداره. بالاخره باباتون که رفتن یه مرد کنارتون باشه.ماکان وسط اتاق توقف کرد و لبش را آرام جوید و منتظر جواب مهتاب شد. از خودش پرسید:زیادی تند رفتم؟مهتاب نفس عمیقی کشید و گفت:من باید برم مامان ممکنه بیدار شه. نگران میشه.ماکان سریع فهمید که مهتاب دیگر نمی خواهد به این مکالمه ادامه بدهد. برای همین در حالی که سعی می کرد صدایش خیلی هم ناامیدانه نباشد گفت:بله خواهش می کنم ببخشید مزاحم شدم.وای نه این چه حرفیه. ممنون که اینقدر به فکر هستین.ماکان توی دلش گفت:به فکر خودمم نه تو.مهتاب آرام خداحافظی کرد و تماس قطع شد. ماکان احساس آرامش می کرد ولی در طرف دیگر قلب مهتاب بود که با تمام قدرت می زد.ماکان با لبخند به موبایلش خیره شده بود. انگار آنجا داشت تصویر واضحی از مهتاب را می دید. موبایلش را به دهان برد و ناگهان به سمت کمدش رفت. جعبه بالای ان برداشت و به دنبال رنگ ها و وسایل نقاشی اش گشت.رنگ ها را یکی یکی باز کرد و انهایی که هنوز قابل استفاده بودند جدا کرد. با سرعت همه چیز را آماده می کرد می ترسید تصویری که توی ذهنش ساخته فرار کند. رنگ ها، قلم مو، پالت، آب.لعنتی مقوا نداشت. بلند شد و با سرعت به سمت اتاق ترنج رفت. بدون در زدن وارد شد. ترنج روی تخت دراز کشیده بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد با دیدن ماکان با تعجب از جا بلند شد:چی شده داداش؟ارشیا از ان طرف خط گفت:چی شده؟هیچی یک لحظه گوشی.ماکان به سمت او رفت و گفت:مقوای بافت دار داری؟ هر چی باشه. کانسون، فابریانو فقط اِشتن باخ نباشه.ترنج موبالش را روی تخت گذاشت و گفت:فکر کنم داشته باشم.بعد روی زمین خم شد و آرشیو کهنه اش را از زیر تخت بیرون کشید. ماکان با وسواس به دست ترنج خیره شده بود. ترنج بین کاغذ هایش گشت و گفت:یه فابریانو کرم دارم. خوبه؟ماکان با سرعت گفت:آره خوبه بده.ترنج مقوا را از بین کاغذ های توی آرشیوش را بیرون کشید و به دست ماکان داد. او هم بدون هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد. ترنج با تعجب به کار های ماکان نگاه کرد و بعد گوشی اش را برداشت و گفت:دوباره سلام.چی می خواست؟مقوا بافت دار.واسه چی؟نگفت. یهو اومد تو بعدم عین این منگا رفت. یه دستت درد نکنه خشک و خالی هم نگفت.عیب نداره حتما باز یه چیزی به سرش زده می خواد بکشه می ترسه حرف بزنه بپره.بعد هم خندید.ترنج باز روی تخت ولو شد و گفت:واقعا؟ نمی دونستم.ارشیا هم با خنده گفت:ماکان و ولش کن ارشیا رو بچسب. ترنج هم با خنده گفت:حسود.ماکان وارد اتاقش شد و سریع یک کاغد کوچک از روی میزش برداشت و رویش نوشت:مزاحم نشوید لطفا.و آن را روی در اتاق چسباند. بعد در اتاق را قفل کرد و سریع روی زمین پهن شد. با جدیت مشغول کارش شد. تصویر توی ذهنش داشت واضح میشد. روی کاغد کوچکی اتودش را زد. حالا تصویر را توی قاب کاغذ زندانی کرده بود و می توانست با خیال راحت رنگ هایش را بسازد. روی زمین یک زانو نشسته بود و تند تند رنگ ها را با هم مخلوط می کرد. رنگ سرخی که می خواست باید همانی می شد که توی دهنش بود.مقوا را جلو کشید. رنگ کرمش به او کمک می کرد تا رنگ پوست را طبیعی تر در بیاورد. قلم زد و رنگ ساخت. خودش هم نفهمید چقدر طول کشید ولی وقتی سرش را بالا اورد گردنش تقریبا خشک شده بود.به طرحی که زده بود با رضایت نگاه کرد بالاخره تصویر آن لب ها را روی کاغذ پیاده کرده بود.مقوا را به دیوار رو به رو تکیه داد و خودش مقابل تختش روی زمین نشست.به تخت تکیه داد و دست هایش را دور زانوهایش حلقه کرد و از دور به طرحش خیره شد. تصویر سه رخی از دختری بود که خوابیده. اجزای صورت خیلی پررنگ نبود. جز لب ها و مژه های بلند که روی صورتش افتاده بود. در بلندی مژه ها اغراق کرده بود و در سرخی و پهنی لب ها هم.دسته ای موهای قهوه ای تیره هم روی گونه اش ریخته بود. ماکان دوباره تصویر ان روز توی ذهنش آمد. همان روزی که مهتاب روی میز توی شرکت به خواب رفته بود.این نقاشی را از تصویر آن روز کش رفته بود. خودش هم نفهمید چقدر طول کشید تا بالاخره از تصویر دل کندو نگاهی به ساعت انداخت.باورش نمی شد. ساعت چهار صبح بود. از هشت شب تا چهار صبح داشت روی طرحش کار می کرد. اینقدر غرق کارش بود که نفهمید این همه مدت مشغول بوده.بلند شد و به بدنش کش و قوسی داد. دوباره نگاهی به لب های سرخ تابلویش انداخت و از اتاق خارج شد. تازه احساس گرسنگی می کرد. آرام از پله پائین رفت و وارد آشپرخانه شد. در یخچال را باز کرد تا چیزی برای خوردن پیدا کند.توی همان تاریکی نشست و شامی را که مادرش برایش کنار گذاشته بود خورد. با خودش فکر کرد. فردا باید حتمابه دیدن مهتاب برود.تا شام که نه سحری اش را بخورد صدای اذان هم بلند شد. ماکان اهسته به سمت دستشوئی رفت و وضو گرفت. تابلو نقاشی اش را از مقابل قبله برداشت و گذاشت پشت سرش. صدای اذان که تمام شد به نماز ایستاد.**مهتاب توی نماز خانه بیمارستان نشسته بود و به دیوار سفیدی که حالا پر از لکه ها و خطوط رنگا رنگ بود خیره شده بود. از سر شب تمام فکرش را تماس ماکان پر کرده بود.مدتی بودکه نمازش را خوانده بود. ولی هنوز همانجا نشسته بود. هوا هنوز تاریک بود و رفت و امد توی راهروهای بیمارستان خیلی کم دیده مشید.مهر را سر جایش گذاشت و آرام کفش هایش را پوشید و به سمت اتاق مادرش رفت. مهتاب غرق محبت خانواده اش بود. از محبت سیر آب بود. اگر چه از نظر مالی در سطح پائینی بودند ولی از نظر عاطفه و احساس خانواده ثروتمندی بودند.به آرامی روی صندلی نشست و به چهره رنگ پریده مادرش نگاه کرد. دل می خواست روی تمام آن چروک ها دست بکشد. مادرش پیر نبود ولی رنج بیماری پیرش کرده بود.اهی کشید و سرش را روی تخت مادرش گذاشت.خودش می دانست از محبت چیزی کم ندارد. ولی او همه نوع محبتی را چشیده بود. پدارنه مادرنه خواهرانه. ولی محبتی که توی صدای ماکان بود از یک جنس خاص بود جنسی که تا حالا نچشیده بود. چشم هایش را بست ولی تا ذهنش خالی شد دوباره صدای ماکان توی ذهنش بلند شد. چقدر نگران و با احساس گفته بود باید یک مرد کنارش باشد.این یعنی چقدر با فکر بود این پسر. هنوز لحنی که او را جانم خطاب کرده بود دلش را هوری پائین می ریخت. مهتاب دلش نمی خواست به این چیز ها فکر کند او داشت درباره برادر دوستش که هیچ تناسبی هم با او نداشت برای خودش خیال پردازی می کرد.تصویر ماکان در کنار شهرزاد به او نیشخند می زد. شهرزاد برای ماکان خیلی برازنده تر بود تا او. مهتاب یک دختر ساده کجا و ماکان کجا. چشم هایش را به هم فشرد. نباید به او فکر می کرد. نباید به احساس دست نخورده اش اجازه می داد برای خودش تاخت و تاز کند.ماکان تکه او نبود. مهتاب ناامیدانه فکر کرد:من فقط باعث سرافکندگیش می شم.ولی ذهنش که دست خودش نبود. برای خودش حلاجی می کرد و نتیجه می گرفت. بعد از رفتن پدرش احساس ناامنی می کرد ولی حالا با این حرف ماکان حس خوبی داشت اینکه کسی هست که اگر مشکلی داشت به او تکیه کند.لبخند زد. تا همین حد هم کافی بود. همین که کسی به یادت باشد. چشم هایش کم کم گرم شد و با تکرار هزار باره واژه های ماکان توی ذهنش به خواب رفت.از صدای صحبت پرستار با مادرش چشم باز کرد. پرستار داشت توضیح می داد که کم کم باید برای عمل آماده شود. فورا روی صندلی اش نشست.چقدر خوابیده بود. مادرش بادیدن او لبخند زد و گفت:سلام. حسابی خستت کردم ها.وای مامان چرا صدام نکردین؟کاری نبود.مهتاب چشم هایش را با دست مالید به ساعتش نگاه کرد. خیلی هم البته نخوابیده بود. ساعت هنوز هفت بود. شاید دو ساعت خوابیده بود.از جا بلند شد و بدن خشک شده اش را کش و قوسی داد و رو به مادرش گفت:من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم.باشه برو.مهتاب از اتاق خارج شد و بعد از شستن دست و صورتش به سمت ایستگاه پرستاری رفت و گفت:ببخشید دکتر عزتی کی میان؟پرستار که دادشت تند تند پروندها را نگاه می کرد بدون نگاه کردن به او گفت:هشت و نیم.بعد هم یکی را برداشت و از ایستگاه خارج شد. مهتاب برای پرستار دهن کجی کرد و ارام گفت:زورش میاد جواب بده.بعد دست هایش را توی جیب مانتویش کرد و سلانه سلانه به اتاق برگشت. مادرش ساعت ده عمل داشت و او از شدت اضطراب به حالت تهوع افتاده بود. چقدر بد بود که کسی را در کنارش نداشت ان توی هم این لحظه های بد و بحرانی.مهتاب کنار تخت مادرش ایستاد و در حالی که دست مادرش را توی دست می فشرد سعی کرد خیلی نگرانی اش را نشان ندهد.حال مامان خانم خودم چطوره؟پوران خانم باز هم لبخند زد و گفت:خوبم. ولی نمازم امروز قضا شد.من می خواستم اخر وقت صداتون کنم ولی خودم خوابم برد.عیب نداره. عمری باشه قضاشو می خونم.مهتاب اخمی کرد و گفت:از این حرفا نداشتیم ها.پوران خانم آهی کشید و گفت:مرگ حقه عزیزم.بعد رویش را به سمت پنجره چرخاند و ادامه داد:نه فقیر می شناسه نه غنی. برای همه هست.مهتاب دلش نمی خواست مادرش قبل از عمل اینقدر ناامید باشد با نهایت شادی که می توانست توی صدایش تزریق کند گفت:راستی شما که نباید صبحانه بخورین؟مادرش برگشت و گفت:نه. ولی تو چکار میکنی؟مهتاب دستی به شکمش کشید و گفت:وای مامان من شامم نخوردم. فک کن.پوران خانم با چشم غره گفت:خوب بس که تنبلی می رفتی یه چیزی می گرفتی دیگه.مهتاب روی صندلی ولو شد و گفت:بابا که رفت دیگه اشتهام کور شد.پوران خانم انگار تازه یادش افتاده بود که از مهتاب پرسید:راستی بابات نگفت کی میاد. ساعت نزدیکه هفت و نیمه که.مهتاب ناخنش را به دهان برد و در حالی که سعی می کرد جوابی برای مادرش پیدا کند ان را تند تند گاز گرفت و گفت:نمی دونم به من چیزی نگفت.پاشو یه زنگ بزن ببین کجاست.حتما خوابیده دیگه.پوران خانم حق به جانب گفت:آره همون بابای تو هم چقدر اهل خواب دم صبح هست. خودتم که می دونی بعد از نماز دیگه نمی خوابه.مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:آره. ما رو هم کچل کرده با این اخلاقش نمی ذاره یه ذره راحت صبحا بخوابیم.پوران خانم خنده ای کرد و گفت:تو که مدتیه اینجا داری راحت می خوابی که.مهتاب آرنجش را روی لبه تخت گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد و در حالی که با دست دیگرش چروک ها ی ملافه تخت را صاف می کرد گفت:چه فایده از یه زمانی به اون ور که دیگه خوابم نمی بره. مجبورم بیدار شم. این همه سال تعلیمات سخت بابا به این راحتی که نمی ره. دیگه نهایتش هشت ونیمه.پوران خانم دستی به سر مهتاب کشید و گفت:اونایی که صبح زود پا میشن از همه دنیا جلو ترن.مهتاب توی دلش گفت:پس چرا بابا اینقدر وضعش ناجوره. اون که همیشه بعد نماز بیداره.پوران خانم انگار که ذهن او را خوانده باشد گفت:اینش دیگه حکمت خداست.مهتاب لبخندی به مادرش زد و باز هم سکوت کرد. پرستار وارد اتاق شد و گفت:کم کم باید بریم.مهتاب نگران بلند شد. ساعت هشت بود و او تنهایی می بایست اضطراب تمام شدن عمل را به دوش بکشد.پوران خانم نگران به مهتاب گفت:می خوام با محمد صحبت کنم. شماره شو بگیر ببینم چرا دیر کرده.مهتاب نگاهی به پرستار انداخت و اوهم با سر اجازه داد و گفت:ده دقیقه دیگه میام.مهتاب در حالی که شماره پدرش را می گرفت تشکر کرد. بعد از دو بار زنگ خوردن پدرش جواب داد:سلام بابا.سلام مهتاب جان خوبی بابا؟خوبم؟مامان چطوره؟اونم خوبه می خواد باهاتون صحبت کنه. نگران شده که چرا دیر کردین.چیزی که بهش نگفتی؟نه.مهتاب جان بابا مشکلی که پیش نیامده؟نه بابا همه چی مرتبه خیالتون راحت.می دونم تنهایی سخته ولی چاره چیه. امیدت به خدا باشه. هر اتفاقی هم افتاد من و خبر کن.چشم بابا.خوب گوشی رو بده به مامانت.از من خداحافظ.خدا پشت و پناهت.مهتاب گوشی را به طرف مادرش گرفت و خودش روی صندلی نشست. نمی توانست چیزی درباره سهیل بپرسد. البته اعصاب این را هم نداشت که قبل از عمل بخواهد درباره خراب کاری های سهیل هم فکر کند.کلاس های امروزش را که از دست می داد. دعا کرد پدرش فردا بیاید تا بتواند لااقل به کلاس های فردایش برسد.پوران خانم گوشی را به مهتاب برگرداند. مهتاب اصلا نفهمید مادرش چه گفت و چه شنید. البته ترجیح داد سوالی هم نکند چون ممکن بود نتواند ماجرا را جمع و جور کند.پرستار بعد از ده دقیقه امد و پوران خانم را برد. مهتاب کوله اش را روی یک دوشش انداخت و دنبال انها تا پشت در اتاق عمل رفت و بعد درست رو به روی تابلوی عبور ممنوع روی در متوقف شد که با عبور هر پرستار به دو نصف تقسیم می شد و دوباره بعد از تاب خوردن سرجایش بر می گشت.ساعت تازه نه بود. مهتاب سلانه سلانه به سمت نیکمت توی راهرو رفت و همانجا نشست. اول یک آیه الکرسی خواند بعد هم و ان یکاد بعد هم شروع کرد به صلوات فرستادن.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#90 | Posted: 22 Jan 2014 18:37
مهتاب سلانه سلانه به سمت نیکمت توی راهرو رفت و همانجا نشست. اول یک آیه الکرسی خواند بعد هم و ان یکاد بعد هم شروع کرد به صلوات فرستادن. هنوز سرش پائین بود که دکتر عزتی از دور امد. مهتاب بلند شد و با قدم های تند به طرف او رفت و سلام کرد:سلام دکترسلام دخترم.آقای دکتر مشکلی که پیش نمی اد؟دکتر نگاهی به دور و بر انداخت و گفت:پدرت کجاست؟مهتاب کلافه گفت:نیستن یک کار فوری پیش امد مجبور شدن برن.دکتر همانجور که به طرف در اتاق عمل می رفت با تعجب گفت:تنهایی اینجا؟بله.دکتر سری تکان داد و گفت:نگران نباش. همه چیز خوبه. ان شاا... که مشکلی پیش نمی اد.چقدر طول میشکه.حداکثر دوساعت.و بعد پشت علامت ورد ممنوع ناپدید شد. مهتاب کلافه با نگرانی برگشت و روی صندلش اش نشست. نگاهش را هر چند دقیقه یک بار روی ساعت می انداخت تازه نه و ربع بود. چرا زمان کش آمده بود. مهتاب کلافه پایش را به زمین کوبید و بلند شد. کمی قدم زد. ولی از اضطرابش چیزی کم نشد. دلش از گرسنگی و اضطراب مالش می رفت.بعد از اینکه از قدم زدن هم خسته شد کنار دیوار ایستاد و دست هایش را پشتش قلاب کرد و همانجور به دیوار تکیه داد و یک پاش را هم روی ان یکی انداخت و به کتانی های سفیدش خیره شد. چقدر انتظار چیز مزخرفی بود. هیچ کاری هم نمی توانست بکند. درس خواندن توی این شرایط که واقعا ابله انه بود. موسیقی هم که نه امکانش را داشت و نه وقتش بود. ناسلامتی محرم بود. نگاهش را اطراف چرخاند و با خودش گفت:کاش لااقل یه مجله ای روزنامه ای چیزی بود می خوندم. مغزم داره میاد تو حلقم.پوفی کرد و از دیوار جدا شد و رفت سمت کوله اش.دلش راضی نمی شد برود و برای خودش چیزی بگیرد حتی دلش نمی خواست یک ثانیه از در اتاق عمل دور باشد.باز هم نتوانست بنشیدند و دوباره بلند شد و به قدم زدن مشغول شد.**ماکان با سختی از سد نگهبان گذشت و خودش را به ایستگاه پرستاری رساند. سراغ مادر مهتاب را گرفت و سرگردان راهرو ها و تابلو ها شد تا بالاخره راه را پیدا کرد.از دور مهتاب را دید که کنار دیوار چمباتمه زده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و دست هایش را پشت سرش قلاب کرده بود. او را از روی همان ژاکت پرتقالی اش شناخت.ماکان قدم هایش را اهسته کرد. از دیشب چشم از آن تابلو نقاشی بر نداشته بود.تابلویی که حالا صاحب حقیقی اش مقابلش ایستاده بود. دلش از تنهایی مهتاب گرفت که آنجور پشت در اتاق عمل توی خودش جمع شده بود.چند قدم بعدی را کمی تند تر رفت هر چه به او نزدیک نر میشد ضربان قلبش هم بالاتر می رفت. درست بالای سر او ایستاد و آرام صدایش کرد:مهتاب خانم.مهتاب سریع سرش را بلند کرد و با دیدن ماکان یک لحظه شوکه شد و بعد هم فورا راست ایستاد و مقنعه اش را مرتب کرد و آرام سلام کرد.سلام.و نگاهش را دزدید. ماکان غرق چهره خسته مهتاب شده بود. دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و تمام خستگی اش را توی خودش حل کند. به زحمت لب هایش را تکان داد:خوبین؟مهتاب تازه احساس های بدش داشتند سرکشی می کردند تا حالا تمام انها را توی خودش ریخته بود چون کسی نبود که بخواهد با او حرف بزند. مهتاب با صدای لرزانی گفت:از نگرانی حالت تهوع گرفتم.نگاه ماکان رنگ ناراحتی گرفت.ان لحظه احساس کرد کاش مهتاب این همه مقید نبود تا همانجا او را در آغوش بگیرد و آرامش کند. خیلی جلوی خودش را گرفت. دست هایش را توی جیب پالتویش کرد که بدون اجازه او کاری نکنند.با سر به سمت نیمکت اشاره کرد و گفت:بیاین بشینین.مهتاب مطیعانه به دنبال ماکان رفت. در ان لحظه برایش مهم نبود که با چه کسی حرف می زد. مهم این بود که با کسی حرف بزند و درد و دل کند وگر نه از شدت تنهایی و اضطراب حتما سکته می کرد.مهتاب به دست هایش خیره شد و گفت:ممنون که اومدین. داشتم از تنهایی دق می کردم.ماکان از شوق شنیدن این حرف نزدیک بود خم شود و گونه های برجسته او را ببوسد. نگاه مهتاب پائین بود و ماکان به نیم رخ او خیره شده بود که مژه های بلندش روی گونه اش افتاده بود.چقدر این تصویر به تابلویی که خودش کشیده بود شباهت داشت. ماکان باز از خودش پرسید. واقعا عشق یعنی همین. همین که تا دیروز چهره مهتاب برایش عادی و معمولی بود ولی الان همراه با ضرب آهنگ تپش های قلبش هر جز این چهره برایش خواستنی ترین و زیبا ترین بود.نگاه خسته مهتاب نگاهش را غافل گیر کرد. ماکان به او لبخند زد. لبخندش ناخودآگاه بود. پاکی و سادگی نگاه مهتاب او را در خودش ذوب می کرد. باید حرفی می زد و او را از فکر های بد و خیالاتش بیرون می کشید:از چهره اتون معلومه از صبح چیزی نخوردین؟مهتاب باز به دست هایش خیره شد و گفت:جرئت نکردم مامان و تنها بذارم.ماکان تازه یادش آمد که او از دیشب اینجا تنها بوده. با تردید پرسید:شام چی؟مهتاب لبخند کم رنگی زد:نخوردم.ماکان دستی به پیشانی اش کشید و گفت:اونوقت اینجوری می خوای از مامانت پرستاری کنی؟خودش را نسبت به مهتاب محق می دانست برای همین لحنش طلب کار و خودمانی شده بود. بلند شو بریم یه چیزی بخور. اینجوری تا مامانت بیاد تو رو باید بستری کنن.مهتاب به این حرف ماکان هم لبخند زد. نگاهش را بالا آورد و دوباره به او خیره شد. دلش می خواست از درد هایش با کسی حرف بزند.همیشه فکر می کردم دیگه مامان و پیشمون نمی تونیم داشته باشیم.ماکان به مهتاب خیره شد. مهتاب داشت با او درد ودل می کرد. این یعنی او را پذیرفته بود؟از صبح همش دارم فکر میکنم مامان از توی اون اتاق لعنتی بیرون نمی اد.صدایش لرزید و اشک روی گونه هایش جاری شد. ماکان دست هایش را توی هم می فشرد و به آنها التماس می کرد که سر جایشان بمانند. ولی دست هایش داشتند تقلا می کرد که دانه های اشک کش امده روز صورت مهتاب را بگیرند و جایش بوسه بکارند.اصلا نمی تونم زندگی رو بدون مامان تصور کنم. می دونین آقا ماکان مامان مثل چسب می مونه برای زندگی ما. اونه که داره همه مارو به هم وصل می کنه وقتی نباشه....مهتاب مکث کرد. ماکان با نهایت زجر و بدبختی به او خیره شده بود. مهتاب اشکش را گرفت و ادامه داد:مدام از خودم می پرسم اصلا مگه میشه مامان نباشه. اولین نفری که می میره منم. مطمئنم.قطره های اشک بعدی با قدرت بیشتری روی گونه هایش سر خورد. مثل همیشه گریه اش آرام و بی صدا بود. مژه هایش بخاطر اشک هایش خیس شده و به هم چسبیده بودند.مهتاب تمام این مدت خیلی زجر کشیده بود. ماجرای مادرش با بی پولی پدر و غصه های ماهرخ و خواستگاری شاهین و کارهای شرکت و زحمت برای به دست آوردن پول. مگر او چقدر قدرت داشت مهتاب فقط هجده سالش بود. این غصه ها برای او زیادی بود.ماکان باید کاری می کرد نمی توانست عین مجسمه انجا بنشیند و اشک ریختن مهتاب را نگاه کند. دستی توی موهایش کشید و گفت:پاشو بریم بیرون. مهتاب با سرعت نگاهش را بالا آورد و به او خیره شد:وای نه آقا ماکان. من نمی تونم. باید بمونم. ممکنه خبری بشه اتفاقی بیافته بابام رو من حساب کرده که رفته. نمی تونم.ماکان کمی به سمت مهتاب خم شد و توی چشم های نیمه خیسش نگاه کرد و به آرامی گفت:باید یک کم هم به فکر خودت باشی. اینجوری از پا می افتی مهتاب.این جمله ماکان انگار مهتاب را از شوک ناشی از تنهایی خارج کرد و باعث شد تازه به خودش بیاید.سرش را پائین انداخت و با دست اشکش راگرفت و مقنعه اش را مرتب کرد با خودش گفت:مهتاب می فهمی داری چکار میکنی نشستی با ماکان داری درد و دل می کنی. خدایا خل شدم.با تمام این حرف ها نمی توانست آرامشی که به جانش در حضور او تزریق می شد را انکار کند.دست هایش را توی هم گره کرد و میان زانوهایش گرفت.تازه لرزش دست هایش شروع شده بود.چه مرگش شده بود. به خودش دستور داد:مهتاب بابا بهت اعتماد کرده. ازت توقع نداره که بشینی با یک مرد غریبه درد و دل کنی.نفس عمیقی کشید و چشم هایش را روی هم گذاشت. این لحن حرف زدن ماکان برایش تازگی داشت. تا حالا اینقدر صمیمی و نزدیک با او حرف نزده بود. ولی امروز نه تنها با مهربانی به درد و دلش گوش داده بود که او را به نام کوچکش هم صدا زده بود. بدون هیچ پسوند و پیشوندی. مهتاب.مهتاب لب هایش را تر کردو همانجور که سرش پائین بود گفت:آقا ماکان ممنون که اومدین ولی دیگه زحمت نکشین. می دونم خیلی کار دارین.ماکان عقب نشست. چقدر دلش شکسته بود. مهتاب داشت او را از خودش می راند. ولی او فقط می خواست کمکش کند. فقط می خواست پناهش باشد. می خواست مهتاب مجبور نباشد تنهایی بار این همه غصه را به دوش بکشد. می خواست به او بفهماند چقدر برایش مهم است. می خواست بفهمد که چقدر دوستش دارد.دلخور سرش را پائین انداخت. چرا مهتاب او را رد می کرد؟ او که مرزها را رعایت می کرد. اگر هر کس دیگری جای مهتاب بود ماکان به راحتی دستش را گرفته بود و دلداری اش داده بود ولی حتی فاصله نشستن با مهتاب راهم رعایت کرده بود.این حقش نبود. این برخوردمهتاب حقش نبود.با همان حالت دلخور از جا بلند شد.باشه اگر اینجوری راحت ترین من می رم.مهتاب با دیدن چهره ماکان از جا پرید. دوباره مثل ان روز توی شرکت شده بود. وای خدایا دوباره ماکان را ناراحت کرده بود. مهتاب لبش را گزید و دنبال راه چاره گشت. باید اول خودش را راضی می کرد. مگر پدرش اجازه نداده بود که او توی شرکت ماکان کار کند مگر او را به دست خانواده اقبال نسپرده بود اصلا مگر قرار نبود مدتی توی خانه انها بمانند. اینها یعنی اعتماد به ماکان و خانواده اش. یعنی پدرش او را تائید کرده.رفتارش هم نشان می داد که حد و مرزها را می شانسد. لااقل درباره او تا به حال مرزی را رد نکرده بود. قلبش با تمام قدرت می زد. بعد از همه این فکر می دانست که اینها بهانه است. دلش می خواست کسی مثل ماکان در بدترین شرایط عمرش کنارش باشد.دلش می خواست با او حرف بزند. از تنهایی پشت در این اتاق لعنتی بیزار بود.ماکان با او مهربان بود. به او گفته بود مهتاب. ماکان از مقابلش عبور کرد و مهتاب بالاخره خودش را راضی کرد یک قدم پشت سرش رفت و صدایش زد:آقا ماکان.ماکان توقف کرد و ایستاد.مهتاب لب هایش را تر کرد و آرام گفت:میشه نرین؟ماکان برنگشت ولی ناخودآگاه لبخند زد. دلش می خواست عکس العمل بعدی مهتاب را ببیند. مهتاب که دید ماکان حرفی نمی زند یکی قدم دیگر به او نزدیک شد و گفت:نگفتم که برین نمی خواستم بی خودی وقتتون تلف شه. والا من که اینجا کسی و ندارم غیر شما.ماکان نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند پر رنگش را پنهان کند. به آرامی برگشت و به چشم های مهتاب خیره شد. مهتاب دست هایش را توی هم قلاب کرده بود و با نگرانی به ماکان خیره شده بود.ماکان به نگاه نگرانش لبخند زد. یعنی این نگرانی توی چشم های مهتاب مال او بود. نگران از رفتنش بود. دلش می خواست ماکان کنارش باشد. این خوشبینانه بود ولی ماکان دلش می خواست اینطوری فکر کند.مهتاب که لبخند ماکان را دید کمی آرام تر شد. ولی تا او حرفی نمی زد مطمئن نمی شد که دوباره دلخوریش طولانی نمی شود. در حالی که دست هایش را توی هم می پیچید با لحن خجالت زده ای گفت:ازم که دلخور نشدین؟و نگاهش را به دکمه پالتوی ماکان دوخت. ماکان چند قدم فاصله بینشان را طی کرد و گفت:نه.جواب کوتاهش مهتاب را قانع نکرد. دست هایش را از هم باز کرد و این بار پائین ژاکتش را توی دست گرفت و مشغول بازی با آن شد در همان حال هم گفت:این نه مثل نه اون روزتون بود. ماکان ته دلش غنج می رفت از اینکه مهتاب می خواست مطمئن شود او دلخور نیست. این را هم نشانه دل پاکی و سادگی اش می دانست.نه باور کن دلخور نیستم. البته اگر شرطم و قبول کنی.مهتاب نگران سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد.شرط؟ کدام شرط. مهتاب این بار مستقیم به چشم های او نگاه کرد. کاری که تا حالا خیلی به ندرت و شاید برای چند صدم ثانیه انجام داده بود. نگاه ماکان زلال بود.از نگاهش نمی ترسید. مثل چشم های شاهین نبود. ماکان داشت دوباره توی ان موج گرما غرق میشد که مهتاب خودش نگاهش را دزدید. نه ماکان قابل اعتماد بود. ماکان غریبه نبود. مهتاب مدتی بود که با او کار کرده بود. برادر ترنج بود. نان و نمکشان را خورده بود. ماکان نمی توانست یک غریبه باشد ماکان الان یک آشنا بود. کسی که در لحظات تنهایی به کمک او امده بود. دنباله ژاکتش را توی دستش مچاله کرد و گفت:چه شرطی؟ماکان سعی کرد لبخند پیروزمندانه ای که روی لب هایش شکل گرفته بود از دید او پنهان کند.اینکه بریم با هم صبحانه بخوریم.مهتاب کلمه با هم را توی ذهنش تکرار کرد. باهم؟ یعنی او و ماکان با هم بروند و صبحانه بخورند.برگشت و به علامت ورود ممنوع پشت سرش نگاه کرد مادرش پشت آن در داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و او باید می رفت و با ماکان صبحانه می خورد.کلافه و گیج نگاهش را از در اتاق عمل گرفت. ژاکتش را رها کرد و در حالی سعی می کرد با مرتب کردن مقنعه اش جواب ماکان را به تاخیر بیاندازد گفت:میشه من یک خواهشی بکنم؟ماکان اخم کوچکی کرد و گفت:احیانا نمی خوای بگی که صبحانه نمی خوای.مهتاب موهایی که اصلا از مقنعه اش بیرون نبود را دوباره با دست مثلا داخل مقنعه اش برگرداند و گفت:نه می خوام.از نگاه کردن به ماکان طفره می رفت.ولی میشه....یعنی...میشه شما زحمت بکشین یه چیزی بگیرین همین جا بخورم؟ الان یازده هم گذشته همون باشه نهارم.احساس می کرد داغ شده. مگر گفتن این حرف چقدر زحمت داشت که حرارتش این همه بالا زده بود.ماکان با همان اخم و جدیت گفت یعنی می خوای همین جا نهار بخوری؟مهتاب آرام سرتکان داد که یعنی بله. ماکان دستی توی موهایش کشید و چند لحظه به او که با سر پائین مقابلش ایستاده بود نگاه کرد و گفت:باشه اگه اینجوری راحتی من حرفی ندارم.مهتاب سرش را بالا آورد.نگاه ماکان روی لبهای مهتاب برای چند لحظه قفل شد. چهره اش مثل دختر بچه ای شده بود که درخواست نامعقولی از پدرش دارد و با چهره ای نگران منتظر اعلام رای اوست. برای اینکه کاری دست خودش یا مهتاب ندهد با سرعت چرخید و رفت.مهتاب از این حرکت ماکان کمی جا خورد و با نگرانی به رفتن او خیره شد.بعد سلانه سلانه برگشت سمت نیمکت و با ضعف و بی حالی روی نیمکت نشست. نگاهی به ساعتش انداخت. چقدر زمان زود گذشته بود.چشم هایش را بست و لبخند زد. ولی قبل از اینکه ذهنش بخواهد به تحلیل این لبخند بپردازد در اتاق عمل باز شد. مهتاب وحشت زده از جا پرید. دکتر عزتی در حالی که هنوز لباس های سبز اتاق عمل تنش بود از میان تابلو عبور ممنوع گذشت.مهتاب با یکی دو قدم خودش را به دکتر رساند و بانگرانی پرسید:دکتر مامانم چطوره؟دکتر عزتی لبخندی زد و گفت:نگران نباش همه چی مرتبه.یعنی خوب میشه؟تا اینجاش که همه چیز خوب و عالی بوده. از این به بعد هم امیدوارم همین طور باشه.یعنی دیگه خطری نداره براشون؟ان شاا...که نه.مهتاب در حالی که نمی دانست از خوشحالی بخندد یا گریه کند گفت:خیلی ممنون. دستتون درد نکنه. کی می تونم مامانم و ببینم؟فعلا که بردنش ریکاوری بعدش می ره سی سی یو فردا ولی می ره بخش می تونی ببینیش.یعنی الان نمی شه؟فعلا نه.بعد هم رفت و مهتاب را همانجا تنها گذاشت. مهتاب به انتهای راهرو نگاه کرد خبری از ماکان نبود. لبش را گاز گرفت:نکنه دیگه نیاد؟کلافه نگاهش را به راهرو دراز و خالی دوخته بود که موبایلش زنگ خورد. پدرش بود. وای کلا فراموش کرده بود به او زنگ بزند. با عجله جواب داد:سلام بابا.سلام دخترم. چه خبر؟ همه چی مرتبه؟مهتاب با شوق گفت:بله بابا الان عمل تمام شد. مامان خوبه.صدای الهی شکر پدرش توی گوشی پیچید.بابا کی میاین؟نمی دونم اینجا همه چی قاطی شده. شاکیش رضایت نمی ده. سندم نداریم که بیاریمش بیرون از دیروز دارم دنبال سند می دوم ولی نتونستم جور کنم.
پایان فصل ۱۶

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / برایم از عشق بگو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites