تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Tarlan | ترلان

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 12 Jan 2014 06:41




با سلام و خسته نباشید

درخواست ایجاد تاپیکی با عنوان


ترلان


در تالار خاطرات و داستان های ادبی داشتم


نویسنده : خانم فریبا وفی


تعداد صفحات : ۶ صفحه


کلمات کلیدی : ترلان / فریبا وفی / رمان / رمان ایرانی



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 12 Jan 2014 18:08 | Edited By: nazi220






فریبا وفی


در بهمن سال ۱۳۴۱ در تبریز به دنیا آمد. از نوجوانی به داستان‌نویسی علاقه‌مند بود و چند داستان کوتاه‌اش در گاه‌نامه‌های ادبی، آدینه، دنیای سخن، چیستا، مجله زنان منتشر شد.

اولین داستان جدی خود را با نام «راحت شدی پدر» در سال ۱۳۶۷ در مجله آدینه چاپ کرد. به گفته خود وی، هنوز جرئت نکرده بود نام کامل خود را در پای داستانش بنویسد. وفی این داستان را خودجوش‌ترین داستانش می‌داند.

فریبا وفی استادان تأثیرگذار بر کارش را در گفتگویی با نشریه فصل نو شامل احمد پوری، رحیم رئیس‌نیا، زنده‌یاد واعظ، غلامحسین فرنود، کاظم فیروزمند و آقای میرصادقی برمی‌شمارد.

نخستین مجموعه داستان‌های کوتاه او به نام «در عمق صحنه» در سال ۱۳۷۵ منتشر شد و دومین مجموعه، با نام «حتی وقتی می‌خندیم» در سال ۱۳۷۸ چاپ شد.

نخستین رمان او «پرنده من» در سال ۱۳۸۱ منتشر شد که مورد استقبال منتقدین قرار گرفت. این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شده است و از سوی بنیاد جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر واقع گشته است.

رمان سوم او «رویای تبت» که در سال ۱۳۸۴ منتشر شد و چندین جایزه از جمله جایزه بهترین رمان هوشنگ گلشیری و مهرگان ادب را دریافت کرد و تا سال ۱۳۸۶ به چاپ چهارم رسید. وفی هم‌اکنون با همسر و دختر و پسرش در تهران زندگی می‌کند.

از فريبا وفی همچنين رمان «ماه كامل می‌شود» و مجموعه داستان «همه‌ی افق» در نشر مركز منتشر شده است. «در راه ويلا» عنوان كتاب ديگری از وفی است كه سومين مجموعه داستان او محسوب می‌شود كه در نشر چشمه منتشر شده است.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 12 Jan 2014 18:15




حس هاي زبون كننده ي زنانه!

نگاهي به داستان «ترلان» نوشته ي فريباوفـي

مجید قنبری



داستان ترلان از زبان راوي سوم شخص محدودبه نگاه ترلان روايت مي شود.ترلان ورعنا دودوست هم مدرسه اي هستندكه تصميم مي گيرندپاسبان شوند.به تهران مي آيند و پس ازگذرندان يك دوره ي آموزشي پرملال كه براي خواننده كتاب هم به همان اندازه ملال آوروكسل كننده است،سرانجام پاسبان مي شوند.البته درپايان دوره ترلان علاوه برپاسبان،نويسنده هم مي شود.پس كتاب مي تواندبراي مشتاقان امرنويسندگي وداستان نويسي هم جالب باشدوحكم يك خودآموزراداشته باشد.حالاكه ديگرخانم وفـي يك نويسنده ي شش دانگ وتمام عيارشده است خوب است فوت وفن اين حرفه رابه ديگران نيزبياموزد.سپاس ازاين همه سخاوتمندي.كل ماجرا همين است،نويسندگي وديگرهيچ.مابقي حشووزوائدودكوراسيوني است درخدمت خانم نويسنده.كليشه ي ايرج: برادرآزادانديش ووارسته وتاحدودي آنارشيستِ ترلان كه اوج افتخاراتش اين است كه دركوران مبارزات سياسي«عضوهيچ گروهي نشده است»ص 28 (اين هم يكي ازارزش هاي جديدِنويسندگان امروز)سازمي زند،خطاط وسفالگراست،گاهي هم نجاري مي كند.خلاصه همه كاره وهيچ كاره است.كليشه ي رضا: معشوق وراهنماي مبارزوحراف وسيبيلوي رعنا.بااعتقادات فرموله شده ي استالينيستي كه انگارهنوزدرسال هاي 58و59مانده وسنگ شده است.رضااعتقادات كهنه ومنسوخي دارد!!مثلا اينكه اول بايدزندگي كردوبعدنوشت.يا اين كه نويسنده بايدجهان بيني داشته باشدوازهمه بدتراين كه بايدبراي نوشتن به ميان مردم رفت وازدردهاي مردم نوشت.ودرآخرهم كليشه ي سابقه ي سياسي ومبارزاتي رعناوترلان دردوران دانش آموزي كه بادورشدن ازآن وحتي باگام برداشتن درجهت مخالف آن تمام مشكلات رعناوترلان ورضاوخانم وفـي به يك باره حل مي شود.داشتن سابقه ي سياسي ومبارزاتي براي شخصيت هاي داستان هاي امروزي حتي اگربـي ربط وزائدباشدضروري است.مدروزاست.حتي اگرشخصيت شمابيست وسه سال داشت(مثل ترلان ورعنا)وهنگام انقلاب 57 (ببخشيدكلمه ي انقلاب ازدهانم پريدمنظورم همان«ماجراي بزرگ ملت»بود.ص 5 )دوساله بوده باشدحتما مي بايست درتظاهرات ضدرژيم شاه شركت كند،بعدكمونيست شودو«ايده ي عدالت هيجان زده اش كند»،ودرسال شصت ودرپنج سالگي(مثل ترلان ورعنا) تحت تعقيب قراربگيرد،مدتي هم اگرپادادحبس بكشدوازهمه مهمتراينكه دستِ آخرحتما حتماسرخورده شود.بعدش ديگرمهم نيست وربطي به اين همه كه گفتيم ندارد.قهرمان تان مي تواندباخيال آسوده برودپاسبان شود،جاسوس شود،شكنجه گرشود، ماموراعدام شودويا نويسنده اي موفق شود.دربهترين حالت مي تواندهمه ي اين ها باهم باشد.امامشخصات ترلان: بلندقداست.هميشه شلوارمي پوشد.«مثل مردهامحكم دست مي دهد».نسبت به زن بودن خودبي اعتناست و«بالباس مردانه درسنگرجنگيدن»راترجيح مي دهد اما«درخانه كتك خوربرادرهاوپدراست».محافظه كاروموذي است،رعناچرچيل صدايش مي كندودرخانه لقبش مارمولك است.سلطه طلب است وبه ديگران به چشم تحقيرمي نگرد.ازنظرديگران«براي خودش يك پا مرد است».ازدختران معمولي وازتصويرزن سنتي ودخترهايي كه گلدوزي مي كنند وگل چيني مي سازندودرخانه به انتظارخواستگارمي نشينند،بيزاراست.ازدخترهاي مبتذل كه حرف هاي خاله زنكي مي زنندوبي دليل هرهرمي خندندوبه طوركلي از«حس هاي زبون كننده ي زنانه»نفرت دارد.«ازيخ هاي قطبي هم سردتراست.» فاقد احساسات وخصوصيات زنانه است،بدون عشق چه ازنوع افلاطوني وچه ازنوع زميني آن.حتي نمي داندبوسه چيست.هنگامي كه براي نخستين بارسواربراتوبوس زادگاهش راترك مي كند، خالي خاليست،بي هيچ حسي،نه اندوهي ونه هيجاني.شخصيت ترلان بااين خصوصيات(البته اگرآن قسمت عدالت طلبي اش رادرنظرنگيريم كه خداييش بايك من سريش هم به ترلان خانم نمي چسبد.)كاملاپرداخت شده است وپيوستن اورابه نيروي پليس باورپذيرمي سازدوبراي اجتماع نويدظهوريك پليس زن خوب وكارآمد رامي دهد. فقط كافيست كه چندلحظه چشمان تان راروي هم بگذاريدووظايف يك پليس زن رادرجامعه ي ماودرسطح خيابان هاي شهردرنظرآوريدتابفهميدكه ترلان چقدرلايق پوتين به پاكردن است.اما همين ترلان خانم ازلحظه اي كه پابه پادگان مي گذاردبه يك باره صاحب چنان احساسات رقيق وافكارظريفي مي گردندكه دل آدم كباب مي شود.اين هم حتماازخصوصيات پادگان است.من درهمين جابه تمام افرادقصي القلب وبي احساس يك دوره پادگان درماني راتوصيه مي كنم.اماازحق نبايدگذشت كه ترلان درعين بي حسي وسردي،به گواهي خانم وفـي يك حس راهميشه داشته وحفظ كرده است:«حس نويسندگي».كه من ترجيح مي دهم آن راآرزوي نويسندگي بناممم.پليس شدن براي ترلان«يك وسيله است،يك سكوي پرش»براي نويسنده شدن(ص 60) وتعريف ترلان ياخانم وفـي ازنويسندگي چنين است:نويسندگي يعني ارتباط داشتن باتمام كلمات دنيا«پاسباني هم فقط يك كلمه است[!!!!!]كلمه اي كه مي تواندنوشته شوديانشود»(ص 27) وبعدبلافاصله باژستي متفرعنانه اززبان عاقله زن نويسنده كه بسيارمستقل ومتكي به نفس است چون«چهارشانه است وصدايـي مردانه دارد»مي نويسد:«نوشتن مسئوليت دارد.»اماچرا؟اگرنويسندگي فقط بازي باكلماتي است كه هيچ مابه ازاي خارجي ندارند، اگرپاسبان فقط يك كلمه است،اگرشكنجه گرفقط يك كلمه است،اگرظلم فقط يك كلمه است وموجوديت وحيات شان آن هم فقط دردنياي كلمات بستگي به اين داردكه نوشته شونديانشوند،پس صحبت ازمسئوليت كردن فقط حرافـي است.مسئوليت درقبال كي؟درقبال يك مشت كلمه كه دال هايـي بدون مدلولند؟(چه پست مدرن!)زن هاي خانم وفـي يا زن هايـي عادي هستندكه به كل مبتذل وخاله زنك اند.وياهيكل وصدا واداواطوارمردانه دارندكه آن وقت قوي،مستقل،متكي به نفس وصدالبته روشنفكرند.ظاهرا خصوصيات فيزيكي وويژگي هاي مردانه!درجهان بيني ايشان حرف اول رامي زند،اماهمين مطلب نشان مي دهدكه ايشان نه تنهانگاه درستي به زن وزنانگي ندارندبلكه ازمردي ومردانگي هم دركي سطحي وظاهري دارند.ترلان كه به نوعي ازابتذال زنانه ي خواهرودخترخاله هاودختردايـي هافراركرده است،باهمان ابتذال درپادگان بسيارخوب كنارمي آيد.درابتدادرخوابگاه احساس نگراني مي كندو«توده ي بـي شكل ومضطربِ»دخترهانگرانش مي كند.وبعدبايك تداعي نابمي نويسد:«اين حس ناامني رابارهادر تظاهرات ودرمقابل جمع بزرگ وغيرقابل فهم تجربه كرده است.»(ص 19) اگرخانم وفـي فقط يك باردرتظاهرات شركت كرده بود،هرگزاين جمله رانمي نوشت.باشركت درتظاهرات«درمقابل جمع» قرارنمي گيريم بلكه برعكس هرچندسطحي ياموقت ياكاذب هم كه باشدبراي لحظاتي درميان جمع وهمراه جمع خواهيم بودوازحسي اطمينان بخش برخوردارخواهيم شد.ودرآخررهنمودهاي خانم وفـي براي نويسندگان تازه كاراست كه درمقابل توصيه هاي گمراه كننده ي امثال رضاارائه مي گردند:«آن زمان گذشت كه فقروبدبختي . . .بستري براي نوشتن بود . . .روزگارگوركي سپري شده است.»«توبراي نوشتن به يك اتاق تميزوپاكيزه ويك ميزكارويك محيط فرهنگي احتياج داري.»ص 135(نه به ارتباط بامردم ويابه جهان بيني) «دراين دوران براي نويسنده شدن بايددوره هاي نويسندگي خلاق راگذراند.»ص 136 اماخانم وفـي،براي انسان شدن چه دوره هايـي رابايدگذراند؟مساله ي اصلي اين است.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 12 Jan 2014 18:18




نگاه ضد چپ درترلان نوشته‌ی فریبا وفی

نوشین شاهرخی


رمان "ترلان" با آغاز پاسبان شدن ترلان آغاز می‌شود. دختری اهل تبریز و بلندقد که رفتار و ظاهری مردانه دارد و "به ‌خاطر بی‌اعتنایی‌اش به ‌زن بودن تشویق شده بود" (ص4) و حال نیز با انتخاب شغلی مردانه تعجبی برای کسی به‌ ارمغان ندارد. ترلان دوست داشته معلم یا بازیگر بشود و بیش از همه نویسنده، اما هیچکدام نشده است و با اینکه در مدرسه با دوستش رعنا هوادار چریک‌ها بوده، حال با رعنا روانه‌ی تهران است تا پلیس شود.

راوی سوم شخص دانای کل بیشتر داستان را از زاویه‌ی نگاه ترلان بازگو می‌کند. ترلان در خانواده‌ای بزرگ شده که پدر و برادرها نه‌تنها حرف آخر را می‌زنند که هیچگاه حتی تا زمان مرگ پدر کسی نظر مادر را نخواسته است. ترلان "در مدرسه سر به زیر و درس‌خوان بود و در خانه پادو و کتک‌خور برادرها و پدر". (ص5) تصویری که از خانواده‌ی دختر داده می‌شود، پدری خسیس است و خانواده‌ای بی‌تفاوت به ترلان. تا جایی که اگر بخاطر یادگرفتن ماشین‌نویسی اعتصاب غذا هم می‌کند، ککشان هم نمی‌گزد و با بی‌تفاوتی اعتصاب غذای ترلان را تماشا می‌کنند تا ترلان از درد بی‌تفاوتی اعتصابش را بشکند. پدر اما مستبد نیز هست و از آنجا که در خانه از قدرت تام برخوردار است، اگر مادر به همسایه‌ها چیزی تعارف کند، پیش از آنکه شوهرش او را به زیرزمین برای تنبیه بفرستد، خودش به زیرزمین می‌رود و "آنقدر آنجا می‌ماند تا صدایش بزنند." (ص21)

رعنا هم دائم از پدرش کتک می‌خورد و پیشترها می‌خواسته که در کوبا و آمریکای لاتین پارتیزان شود، ترلان اما در همان هنگام نیز موافق ماندن، مبارزه و بالا بردن آگاهی طبقاتی مردم است. چنین ترلانی که به فکر مقاومت است حال آمده تا پلیس بشود! ترلانی که کتاب‌خوان و عمیق است و علاقمند به ادبیات. پلیسی که باید خودش را از نو بسازد، آن هم از چه نوع آن؟! پدر ارتشی رعنا با چند تلفن موفق می‌شود تا "شلوغ‌کاری‌های زمان تحصیل دخترها نادیده گرفته شود." (ص8) و آن دو در آموزشگاه پاسبانی پذیرفته شوند.

با شروع دوره‌ی یک‌ساله‌ی پاسبانی در تهران، ترلان و رعنا به محیط خشن و زندان‌مانندی وارد می‌شوند که به سیاه‌چال می‌ماند. زندانی که خودشان انتخاب کرده‌اند و قرار است که پس از گذراندن دوره، خودشان زندانبان شوند، یعنی همانند همان پلیس‌های ارشدی که برای آنان نقش زندانبان را بازی می‌کنند. رویاهای انقلابی سال‌ها پیش آنان که در بولیوی و کوبا و الجزایر سیر می‌کرد در آموزشگاه پاسبانی فرود آمده است، در محیطی "خشن و خالی از رؤیا." (ص32) و جالب اینکه ترلان خاطره‌ی بدی از دختری پاسبان دارد که هر مخالفی را دشمن قلمداد می‌کرد و حال چرا باید خودش این شغل را انتخاب کند؟ شاید چون می‌داند که بیکار است و بزودی باید شوهر کند؟ چرا انتخاب این دو دختر کتاب‌خوان و تا حدودی روشن که سابقه‌ی فعالیت‌های چپ نیز داشته‌اند به کنکاش گرفته نمی‌شود؟ این‌جا و آن‌جا با جملات انقلابی خاطرات تشکیلاتی سال‌های پیش با جملات فرماندهان پادگان مقایسه می‌شود و روح خشن دوسویه را به نمایش می‌گذارد. اما روح خشن این دختران انقلابی، که حال می خواهند پلیس بشوند، آنگاه که آنان جدا از محیط خود سیر می‌کنند، به کنکاش کشیده نمی‌شود. اما این یادها و برخوردهای تشکیلاتی با محیط پلیسی رژیمی به شدت سرکوبگر قابل مقایسه است؟ چرا سازمانی چپ با یک مرکز پلیسی رژیم مقایسه می‌شود؟ آیا نویسنده می‌خواهد نتیجه بگیرد که هر دو آنها شبیه هم هستند؟ و یا تشکیلات و مبارزه تنها در هیبت عشق به مردی جلوه می‌کند که برای رعنا ماهیت عوض کرده و 180 درجه تغییر یافته است؟ و حال مبارزه‌ی چریکی در دروه‌ی پلیسی استحاله می‌شود و مرد چریک نیز در انتخاب همسر ماهیت خود را نمایان می‌سازد؟

چرا نویسنده بی‌هیچ دلیل ملموسی جریان‌های چپ را با نشان دادن چند فرد و چند مثال با سیستم پلیسی چنین رژیم خشن و سرکوبگری همسنگ می‌کند؟ چراهایی که برای خواننده بی‌پاسخ می‌مانند، مگر یک حس که شاید نویسنده می‌خواسته در هیبت یک رمان، چپی را که به زعم او جز شعار و حرف‌های قشنگ و عمل متقابل با شعارهایش نداشته، از دَم تیغ بگذراند. خواننده نه‌تنها ارتباطی دینامیک میان یادهای تشکیلاتی چپ با جو پلیسی آموزشگاه نمی‌یابد، بلکه دلیل چنین انتخابی نیز از سوی دو دختر پرداخت نمی‌شود و تنها حس‌هایی پراکنده برجای می‌مانند که شخصیت‌های رمان را تکه‌پاره می‌کنند.

داستان به شخصیت‌های دختران دیگر آموزشگاه که با آن‌دو هم‌سالن هستند نیز می‌پردازد. دوره‌ای که همچون زندانی برای همه‌ی آنهاست و برای آنان تعیین می‌کنند که کی بخورند، کی بخوابند و حتی به چه چیزهایی بیاندیشند و یا نیاندیشند. پادگانی که دختران باید در کنار یکدیگر زندگی کنند و هیچکدام خلوت تنهایی و زندگی خصوصی ندارند و ارتباطشان با دنیای بیرون بریده است. باز هم در سالن دختران اسم دارند و یا به نام شهرشان نامیده می‌شوند، اما در میدان تیر آنان تنها شماره‌ای بیش نیستند.

به نظر می‌رسد که آنان این دوره را همچون مدت حکم یک زندانی تحمل می‌کنند، بی‌آنکه خشونت محیط نه‌تنها آرزوی فرار، بلکه جوانب این خشونت را بر روح دخترانی که قرار است پلیس شوند، به تصویر کشد. چه تفاوتی بین این دوره با دوره‌های آموزشی دیگر است؟ آیا تنها محیط زندان‌گونه‌ی پادگان آن را از دیگر محیط‌ها جدا می‌سازد؟ آیا نباید از آنان پلیس ساخته شود، آنهم در جامعه‌ای پلیسی؟ داستان به آموزندگان خصیصه‌های انسانی می‌دهد، اما فرماندهان خشن به زندانبان می‌مانند و رابطان این فرماندهان با آموزندگان نیز به جاسوسان و خبرچینان. تفاوت فاحشی بین آنان در داستان به تصویر کشیده می‌شود و انگار نه انگار که این آموزندگان امروز ـ که در رمان انسان‌هایی معمولی‌اند ـ همان فرماندهان خشن و ناانسان فردایند!
رمان ترلان چنان در ساختار و زبان یک‌سونگر است که از رمان "پرنده من"، نخستین رمان فریبا وفی، که از ساختاری محکم‌تر و زبانی زیباتر برخورددار است، فاصله می‌گیرد. نویسنده نه‌تنها شخصیت‌هایی چندلایه و چندبعدی ارائه نمی‌دهد، بلکه نتوانسته شخصیت‌ها را در سیر وقایع بپروراند و تغییرات صدوهشتاد درجه‌ای آنان را در سیر اندیشه و عملشان به تصویر کشد، بلکه تنها به مثال‌ها و برخوردهای سطحی بسنده کرده است. شمارگان داده شده در متن از رمان ترلان، فریبا وفی، نشر مرکز، تهران 1382 می‌باشند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 12 Jan 2014 18:23




فصل اول

روزی که فرم استخدام پاسبانی را پر کردند از خودشان نپرسیدند پاسبان چه چیزی می خواهند بشوند.سوال
دیگری هم نکردند.شانس استخدام نداشتند.از مدت ها پیش، این شانس از آن ها برگشته بود.فرم را پر کردند و درباره ی یک عالم فرم چاپ شده در دنیا حرف زدند که مشخصات آدم ها را می گرفت و در عوض چیزی به آن ها نمی داد.
قد بلندشان بود که این بار در جایی غیر از آشپزخانه و برداشتن اشیا از ارتفاعات منزل، به کار آمد و آن ها را به طرف زندگی تازه ای کشاند.ترلان با یک متر و هفتاد و سه سانت قد نفر سوم شد و رعنا با یک سانت کمتر نفر چهارم.بعد یه دو آدم درختی بی بار و بر جلوتر از خودشان لبخند زدند.
قدکوتاه ها با شکست در اولین آزمون خداحافظی کردند و رفتند تا شاید فرمی را در جای دیگری پر کنند، و قد بلندها پشت در اتاقی صف کشیدند تا پزشک معاینه شان کند.
ارتباط پاسبانی و بکارت را بعدها هم نفهمیدند و به این ترتیب، آزمون های بعدی را هم پشت سر گذاشتند، نه با نشاط حاصل از موفقیت که با اضطراب ناشی از گرفتار شدن در چنبره ی سازمانی که از آن هیچ نمی دانستند.
روزی که ترلان به اطرافیانش گفت می خواهد پاسبان شود، همه اشکارا خندیدند ولی در خفا حساب کردند که پاسبان شدن بهتر از خیلی چیزها نشدن است.ترلان می خواست معلم بشود، نشده بود.دوست داشت بازیگر بشود، نشده بود.بیشتر از همه دلش می خواست نویسنده بشود، نشده بود.پاسبان شدن بهتر از این نشدن ها بود.از همه مهمتر این که در این بحران بی کاری، یک کار رسمی به حساب می آمد و با خودش پول می آورد.نظر نهایی باید از سوی ایرج می آمد که آمد.
«ترلان خودش می تواند تصمیم بگیرد.»
هر روز صدها جمله به زندگی آدم وارد می شود ولی فقط یکی از آن ها مهم است.ترلان همان لحظه ارزش آن را درک کرد.پیام برادر خاصیت هدیه هایش را داشت، حساب نشده و پیش بینی ناپذیر بود و لذت داشت، انگار نه از راه معمول زمینی که یکراست از آسمان می آمد.با تأیید ضمنی ایرج، دیگران موقعیت پیش آمده را سریع تر پذیرفتند.مادر استخاره کرد و خوب آمد.تورج کمد کوچک او را صاحب شد.دایی در ساده سازی دنیا مهارت بیشتری داشت؛ سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و با انشالله و ماشالله خبر جدید را ساده و پیش پا افتاده کرد.
ترلان می توانست دست از پاسبان پاسبان گفتن بردارد و به عوض آن از کلمه ی پلیس استفاده کند، کاری که دوستان دیگرش کردند.پلیس شیک تر بود و تصاد کمتری با جنسیت اش داشت.ترلان کامه ها را تکرار کرد، اما کلمه ی پاسبان کهنه نشد.به شکل کلمه ای آشنا و معمولی درنیامد.تا مدت ها، برایش غریب و تازه ماند.اما عنوان پاسبانی در نظر بقیه خیلی راحت، مثل کلاهی که اندازه ی سر ترلان باشد، به او چسبید.می گفتند ترلان برای خودش یک پا مرد است.

همیشه شلوار می پوشید.مثل مردها محکم دست می داد.عکس هیچ خواننده و هنرپیشه ای را توی کیفش نمی گذاشت.

اگر در آیینه نگاه می کرد، قصد تماشای چهره اش را نداشت، در پی پیدا کردن نشانه های پنهان سرنوشتی دیگر بود.در خیال گاهی یار ستارخان می شد و با لباس های مردانه در سنگر می جنگید و زمانی همراه ماکسیم گورکی در زیرزمین های آلوده به فقر می گشت و در بهترین رویاهایش مانند مریدی به سراغ چخوف می رفت.شاهکار نانوشته اش را برای او می خواند و با فروتنی آماده ی شنیدن سخنانش می شد.معمولاً چخوف از روی صندلی اش بلند می شد، قدم زنان چیزهایی می گفت، گاهی روبه او می ایستاد و از بالای عینک پنسی نگاهش می کرد.
تا جایی که یادش می آمد، همیشه به خاطر بی اعتنایی اش به زن بودن تشویق شده بود و حالا داشتن شغلی مردانه کسی را متعجب نکرده بود.موقعیت جدید، او را به گونه ای از دیگرانی که مایه ی عذابش بودند متفاوت می کرد.مدام با خودش می گفت از این به بعد من یک پاسبانم.
جملات قصار و چکیده ی تجربه ی نویسنده ها را در دفترچه اش یادداشت کرده بود" اول برو زندگی کن بعد بنویس."
ترلان در زندگی ماجرا کم داشت.باید به دنبالش می رفت.زندگی روزمره اش مردابی بود که حادثه ای نظم یکنواخت آن را بر هم نمی زد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 13 Jan 2014 16:44




در خانواده ی متوسطی به دنیا آمده بود.پدری معمولی داشت و مادری از او هم معمولی تر.تولدش نه شادی خاصی به خانه آورده بود، نه نگرانی بزرگی.دختر بود ولی سالم بود و عیب و ایرادی نداشت.مثل بچه های دیگر بزرگ شد و به مدرسه رفت.در مدرسه بچه ای سر به زیر و درس خوان بود و در خانه پادو و کتک خور برادرها و پدر.
ماجرای بزرگ ملت به کمکش آمد.دگرگونش کرد.ایده ی عدالت هیجان زده اش می کرد.پنهان از چشم پدر که روز رفتن شاه توی حیاط چمباتمه زد و گریه کرد، به تظاهرات رفت و خیلی زود به شورشی جوان خانواده تبدیل شد.
یک بار اعتصاب غذا کرد.احساس شعف و قدرت می کرد.رنج ها و دلخوری های ریز و درشتش، مثل پشه های وزوزوی مزاحم، یکباره با این کلمه آزاد شدند.به زیرزمین رفت و در اتاقک انتهای آن نشست.بیل و پارو و کلنگ و شلنگ را کنار زد.تکه پازچه ای پیدا کرد، کف زمین انداخت و منتظر شد.کسی متوجه غیبت او نشد.نزدیک غروب، مادر پایین آمد.
«این جا دنبال چه می گردی؟»
ترلان گفت که دنبال چیزی نمی گردد ولی دیگر چیزی نخواهد خورد.
مادر گفت« پس چراغ را خاموش کن.»
ترلان با این تصور که مادر حرف او را نشنیده است بار دیگر گفت که چیزی نخواهد خورد.
مادر پشتش را به او کرد.
« چراغ را خاموش کن.اگر پدرت ببیند، دادش در می آید.»
و از پله ها بالا رفت.
ایرج بیشتر از بقیه از دنیای بیرون خبر داشت؛ رفتار او را شناخت.
« احوال خانم بابی ساندز؟»
اما ترلان نمی خواست بابی ساندز باشد و از گرسنگی تلف شود.فقط می خواست اجازه بدهند به آموزشگاه ماشین نویسی برود، همین.
ایرج به حرف های او گوش کرد، مثل مدیر پرمشغله ای که دم در به حرف های کارمندش گوش می کند.توی دستش به جای کیف، ارّه ی دسته چوبی زنگ زده ای بود و با انگشتانش دندانه های آن را لمس می کرد.ترلان گفت آنقدر به اعتصابش ادامه می دهد تا پدر راضی شود.
صدای قهقهه ی ایرج توی زیرزمین پیچید.خنده های بلندش با شتاب و بی خبر می آمد، غافلگیر می کرد و اخم صورتش را، مثل چند خط کاذب، از صورتش پاک می کرد.
« این نسخه های کتابی را بینداز دور.تو اگر نخوری، طرف مقابل خوشحال می شود.»
باز هم خندید و سر ارّه را به طرف بالا گرفت.
« از شانس تو، دشمن یک کنس تمام عیار است.خودت را جای او بگذار و فکرش را بخوان "خب نخورد، یک نان خور کمتر" » و باز هم خندید.
ترلان شب از مخفی گاهش بیرون آمد و روی تخت گوشه ی زیرزمین دراز کشید.نمی شد در آن اتاقک تاریک پر از سوسک و عقرب خوابید.صدای دیگران را از سوراخ های کثیف شیشه ای، که بیخودی اسمشان را پنجره گذاشته بودند، می شنید.صدای پدر را هم می شنید.
« چه مرگش است؟ چراغ را که روشن نکرده؟»
مادر آخر شب آمد پایین و طناز پشتسرش.گفت بیاید بالا و مثل بچه ی آدم سر جایش بخوابد.طناز خواب آلود نگاهش کرد.
« لابد این هم نمایش جدید است.»
نمایش جدید دلش را زد و از پله ها بالا رفت.
« از این دلقک هر چه بگویی بر می آید.»
ترلان صبح زود با دهان تلخ به مخفی گاهش برگشت.مادر شبانه پتویی رویش انداخته بود.پتو را کنار زد.ای کاش کتابی با خودش آورده بود.از شادی و شعف روز قبل خبری نبود.دلش ضعف می رفت، اما مهم نبود.مهم تر از آن اتفاقی بود که نیفتاده بود.هیچ چیز عوض نشده بود.نظم هیچ چیز به هم نخورده بود الّا نظم دستگاه گوارش او.
دلش به حال خودش سوخت.حتی اگر از گرسنگی می مرد، کسی نان خشک هم تعارفش نمی کرد.پدر می گفت آدم گرسنه سنگ هم می خورد و دیگران همیشه آماده بودند که وقت قهر بشقاب غذایش را صاحب شوند.
از دستشویی زیرزمین استفاده کرد، از شیر پایین آب خورد و در زیرزمین به جستجو پرداخت.شاید تکه نانی پیدا می کرد فقط به خاطر این که بتواند به مبارزه ادامه بدهد.ولی در این خانه نان خشک هم ارزش داشت.مادر آن ها را به سبزی فروش می داد و در عوض سبزی می گرفت.


بعدازظهر تورج آمد.روی تخت نشست.ترلان گوش تیز کرد.تورج ظاهرا کاری به کار او نداشت.نه حامل پیامی از بالا بود و نه از او می خواست به اعتصابش پایان بدهد.از شب پیش، اعتصاب کار دخترانه ای شده بود و در ***** مردانه ی او نمی گنجید.روی تخت نشست و شروع کرد به شکستن استخوان های کتف و گردنش؛ شرق شرق.بلند شد و به سوراخ سنبه های زیرزمین سر کشید.ترلان در موقعیتی نبود که بپرسد دنبال چه می گردد.تورج حلب ها را کنار کشید.شیشه های آبغوره را عقب و جلو برد.صندوقچه ی زهوار در رفته ی مادر را تکان داد و پشت آن را نگاه کرد.بعد دو زانو نشست و با تخت سینه صندوقچه را هل داد سر جایش.دست هایش را به هم مالید.یک گوشش را محکم کشید و لگد محکمی به تخت زد و دست خالی بیرون رفت.
ترلان همان شب رفت بالا.رنجیده از بی اعتنایی دنیا، بی سر و صدا رختخوابش را پهن کرد و دراز کشید.تا آن روز، دنیا در نظرش دایره ی شکیل و چرخانی بود و می توانست عوض شود؛ بخندد، غمگین باشد، مثل یک انسان حالت های مختلف داشته باشد؛ اما امشب فقط دایره ی خاکی سخت و فشرده ای بود که با بی اعتنایی در سکوت بی رحمانه ای می چرخید و می چرخید.
روزی که در مدرسه پشت بلندگو ایستاد و برای تمام شاگردهای مدرسه شعری از ناظم حکمت را خواند، حس تازه ای را تجربه کرد.سکوت عمیقی را در پیرامونش حس کرد که همهمه های مبهم ناشنیدنی داشت.سکوت عمیقی که فقط با صدای او می شکست.
انعکاس صدای لرزان و امیدوار خودش را شنید که از روی همه موج برداشت و تا نزدیک شیرهای آب آن سوی حیاط اوج گرفت.فکر کرد ماجرا همین است؛ یعنی ایستادن روی بلندی و از آنجا به دیگران نگاه کردن.این ماجرا آدم را یک هوا بالاتر می برد تا از آنجا زندگی یکنواخت دیگران را که حالا کوچک تر هم شده اند، ببیند و احساس کند متفاوت است.
حسی بود که به جستجوی درباره اش می ارزید.اگرچه دیگر نه هدف عالی بود نه وسیله.هیچ چیز، هیچ چیز را توجیه نمی کرد.همه نابود شده بودند.نه بلندگویی بود که پشتش بایستد، نه میتینگی که در آن روزنامه بفروشد.اما باز هم یک بلندی بود که می توانست بالای آن در ماجراهای احمقانه ی طناز و دخترخاله ها شریک نشود.زورگویی ها و قلدربازی های مردهای خانه را به چیزی نگیرد و شبیه مادرش نباشد که راضی به رضای خدا بود

رعنا بیشتر از او به رفتن تشویق شد.پدر ارتشی اش به چند نفر تلفن کرد آیا می توانند کاری کنن که شلوغ کاری های زمان تحصیل دخترها نادیده گرفته شود.با یک دست کاری کوچک در نتایج تحقیقات محلی، آن دو آخرین مرحله را نیز پشت سر گذاشتند.
در پایان دخترهایی بودند که می توانستند لقب های نه چندان شایسته ی قبلی شان- دراز بی مصرف و نردبان- را دور بیاندازند و با احساس قدردانی از قد و اندازه شان، شانه ها را برای درجه ای که قرار بود سال بعد روی آن ها زده شود، صاف نگه دارند.
به آن ها ابلاغ شد که خودشان را جهت معرفی به ساختمان مرکزی در تهران آماده سازند.واژه ی ابلاغ از همان روز به فرهنگ لغاتشان پیوست.
ترلان شب آخری که در خانه و در رختخواب خودش خوابید تمام اطمینانش را از دست داد.داشت چه کار می کرد؟
خواب و اضطراب به سرعت، در فاصله ی پلک زدنی جایشان را با هم عوض کردند.در قلبش هم انگار چیزی جا به جا شد.تپش قلبش او را ترساند.ترس جسمانی اش را با احتیاط ردیابی کرد و به ترس بزرگ تری رسید.نکند واقعا پاسبان شود؛یک مامور، شاید هم جاسوس، مراقب.
شاید برای همیشه نویسنده شدن را فراموش کند.شاید هم تمام چیزهای خوبی را که با آن ها زندگی می کرد ذره ذره از دست بدهد.نکند روزی مثل اوحدی بشود، دختری خشن، وحشی و سلطه جو که هر مخالفتی را به دشمنی تبدیل می کرد.باعث اخراج چندین نفر از مدرسه شده بود.دختر شرّی بود که همیشه در همه جا حضور داشت.گزارش می نوشت.فریاد می زد.تهدید می کرد.دخترها را دم در بازرسی می کرد.مدام بین اداره و مدرسه در رفت و آمد بود.دهان گشاد و صدایی گرفته داشت و همیشه یک بازویش مثل چماقی در هوا بود.پیشاپیش دسته ی هفت هشت نفری در سالن های مدرسه راه می رفت، شعارهای روی دیوارها را پاک می کرد و به درها مشت می کوبید.
ترلان بی وقفه از خودش می پرسید چرا می رود؟از تمام ارواح درونش برای جواب دادن به این سوال کمک گرفت.سعی کرد واقع بین باشد.می رفت چون کار قبلی اش را از دست داده و بی کار بود.می رفت چون از گلدوزی و خمیرچینی و عروسک سازی بیزار بود.می رفت چون اگر نمی رفت باید انتظار می کشید؛ انتظاری که خصوصی و رازآلود نبود، به همه مربوط می شد و عمومی بود.همه با هم منتظر مرد غریبه ای می شدند که در خانه شان را می زد و از او خواستگاری می کرد.
بهتر بود بساطش را جمع کند و مثل وقتی که بچه بود فقط انگشتان اشاره اش را از فاصله ی دور به هم نزدیک کند.یا بد و خوب کند.فکر رفتن و نرفتن خسته اش کرد.یک دفعه به خودش اعلام کرد که تصمیمش را گرفته، نمی رود؛ و با این کلمات اضطراب تردید را از خودش دور کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 16 Jan 2014 06:27




خمیازه ای کشید و به تمام فکرهایی که از هر طرف مغزش هجوم می آوردند، پشت کرد.با پشت کردن به آن ها بود که در واقع طرف دیگر بدنش را، که اصطلاحا به آن آغوش می گویند از نو به روی پنهانی ترین و سمج ترین خواست خود باز کرد؛ خواست رفتن.میا پشت سر گذاشتن.شادی تجربه کردن و هیجان ماجرا داشتن.
ترلان حس مسافری را دارد که چمدانی خالی را با خود حمل می کند.توی چمدان نه بریده ی مویی است، نه عکسی، نه نوشته ای به رسم یادگار.از این که می بیند توی دلش هم همین قدر خالی است، کمی تعجب می کند.اما ترلان جدایی را می شناسد.
مادر گفت به بیمارستان نمی رود.می خواهد به غده ی توی شکمش بمیرد، در خانه ی خودش.طناز زار زد.پدر گفت استغفرالله و دست هایش را به هم مالید.دست ها جادو نکردند و پدر دوباره گفت استغفرالله.تورج رفت به دایی خبر بدهد.خانه شلوغ شد.
ترلان به زیرزمین رفت.صدای همسایه ها می آمد.مادر آن بالا بود.ترلان چیزهایی درباره ی مرگ شنیده بود و می دانست مادر هنوز نمرده است.احساس کرد آرام آرام چیزی جسمش را ترک می کند؛ شاید توانایی فکر کردن بود، اراده بود یا میل به زندگی.جسمش آنجا گوشه ی تخت کز کرده بود و تکان نمی خورد.مغزش فرمان نمی داد.
ترلان نمی دانست مادر رفته است یا نه.برای شنیدن صدای زاری اش تلاشی نکرد.گوش هایش پیامی را برای شنیدن نمی گرفت.دست هایشکلنجار رفت . عجله داشت .
-بیا کمک کن .
سست و کم جان در دو طرف بدنش اویزان بودند . اعضای بدنش همه بودند ، اما یکدیگر را نمی شناختند . مثل غریبه ها توی کیسه ی لباس اش جمع شده بودند .
ایرج به زیرزمین امد . با در صندوقچه
ترلان تکان نخورد . ایرج چند لحظه به او خیره شد . بعد در صندوقچه را باز کرد .
-انها نمی دانند چه کار بکنند . مادر هم نمی داند . ولی من می دانم .
صدایش ارام و مطمدن بود .
ورق نازک زنگ زده ای از در صندوقچه کنده شد . اریج ان را با پا هل داد . شناسنامه ی مادر را با چند ورقه ی دیگر بیرون اورد و بقچه ی گلدوزی شده ای کنار گذاشت . ورقه ها را جلو نور ضعیفی گرفت که از پنجره می امد .
ترلان لرزش انگشت های او را دید . چیزی ار فرق سرش به سرعت پایین امد . از چشم هایش بیرون زد . گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت . این شکل طبیعی چیزی بود که بعدها فهمید غصه است و با صدای غصه دار ایرج قوی تر شد و او را تکان داد .
نیمرخ ایرج توی تاریکی دیده نمی شد .
-الان ماشین می اید دم در . مادر را یکراست می بریم بیمارستان و چند روز دیگر دوباره بر می گردد پیش ما .

اتوبوس هنوز از شهر خارج نشده است . ترلان از پشت شیشه ی ان با دقت به خیابان های شهر نگاه می کند . منتظر هیجانی است که فکر می کند باید ته دلش بجوشد ولی خبری نیست . تبریز را پشت سر می گذارند و موفق نمی شود اندوه را در دلش بیدار کند ، اندوه کسی را که برای اولین بار زادگاهش را ترک می کند . دستمالی را که برای این کار بیرون اورده ، اهسته توی کیفش می گذارد .

گریه رعنا را می بیند و از حسی پر می شود که به گناه معروف است و خیلی زود جایش را به حس دیگری می دهد . شبیه حسادت است . به پلیس راه می دهند . از اسم گذاشتن روی حس هایش ، که توی هم می روند ، محو می شوند و از نو کتولد می شوند ، دست بر می دارد .
به رعنا تخمه تعارف می کند و خودش به صدای چرق چرق شکستن ان ها گوش می دهد . نزدیک بستان اباد گریه و تخمه با هم ته می کشد .

-اگر رضا به ترمینال می امد ، الان خیلی خوشبخت بودم .

صندلی اش را به عقب فشار می دهد و از ترلان می خواهد او هم این کار را بکند .

اگر مثل ادم خداحافظی کنی ، غصه می خوری ولی خیالت راحت است . اما جدایی بدون خداحافظی بد است ، خیلی بد . یک دیدار نا تمام است . ذهن ناچار می شود هی به عقب برگردد و درست یک ذره مانده به اخر متوقف بشود . انگار بروی به سینما و اخر فیلم را ندیده برق برود یا گوشه ای از انجا اتش بگیرد ، یا هزار و یک اتفاق دیگر بیفتد و اتفاق اصلی ، که همان اخر فیلم یا خداحافظی است ، نیفتد. حالا به نظر تو چرا رضا نیامد ؟

کسی نمی داند چرا رضا نیامد . گردنه ی شبلی نمی داند . کوه های قره چمن و تونل های میانه هم نمی دانند . در عوض بیوک خانم امده بود ، زن بابای رعنا . عوض همه ی غایب ها . انتظار را در چشم های رعان دیده بود و براورده نشدنش را تا اخرین لحظه شاهد بود .


ترلان اسوده تر از رعناست . چیزی جا نگذاشته است . تنها ماجرای کوچکش نه خیال انگیز بود و نه راز و هیجانی داشت .

یک روز دندانپزشک جوان ، به جای ساکشنی که در دهان او می گذاشت، لبهایش را نزدیک اورد . ترلان از فاصله ی کم او با خودش غافلگیر شد . تا ان روز ، صورت هیچ کس ان قدر به صورت او نزدیک نشده بود . پره های لرزان بینی مرد را دید و نفس گرم او را روی صورتش حس کرد . به فکرش نرسید که این جور خم شدن می تواند ژستی برای بوسیدن باشد . بی حرکت ماند . دندانپزشک وحشت را در چشم های کاملا گرد شده ی او دید و به سرعت عقب رفت . هر دو بی حرکت ماندند . دندانپزشک سکوت را شسکت . عذرخواهی کرد و ترلان تازه مطمئن شد . به خودش گفت پس این بوسه بود ، یک بوسه ی نیمه کاره .

فردای ان روز ، از پله های مطب بالا رفت و در اتاق را زد . کار دندانش نیمه تمام مانده بود . این منطقی ترین و ضعیف ترین دلیلش بود . ولی ترلان توانست با دلیل بعدی خودش را متقاعد کند که برود . حالت دستپاچه و شرم زده ی دندانپزشک خیالش را اسوده کرد بود . دندانپزشک خطرناک نبود . برعکس ، ترلان خطری برای او محسوب می شد . برای اولین بار ، به خودش با جنسیت مشخص فکر کرد . دندانپزشک همان روز با او حرف زد ، بیشتر با ادب تا با خجالت . گفت که بد شروع کرده است . می تواند رفتارش را اصلاح کند و اگر او مایل باشد همان فردا خانواده اش را می فرستد در خانه شان . ترلان با خودش گفت پس فریبی در کار نیست .

ولی فریبی در کار بود ؛ نه از جانب دندانپزشک ، از جانب خودش . نمی توانست با مردی مثل دندانپزشک زندگی کند . مردی بدون ایده و ارمان و کوتاه تر از خودش . با این حال همچنان به مطب دندانپزشک می رفت .

دندانپزشک حالا بیشتر حرف می شد و حتی شعر می گفت . در فاصله ی دوری از ترلان می ایستاد و به حرفهایش گوش می داد .

می گفت : تو انگار یک راست از توی کتاب ها امده ای اینجا ، منظورم را که می فهمی ؟ یک جوری ساده و خیالاتی هستی . من هم مثل تو بودم . فکر می کردم دکتر می شوم و تمام دندان های خراب ادمهای فقیر را مفت و مجانی درست می کنم . کاری می کنم که همه بتوانند بخندند بدون ان که نگران دندانهای خرابشان باشند . منظورم را که می فهمی ؟

یک لبخند قشنگ به همه هدیه می کردم .

لبهای کلفتش از دو طرف کناررفت خنده نبود .نمایش دندانهاس بی نقصش بود .

-ولی بعد دیدم اگر بتوانم کار همین چند تا مریض را راه بیندازم هنر کرده ام .

روزها و شب ها به دندانپزشک فکر می کرد ولی خیالش از حد لبه ایی که تا رمز بوسیدن به هم نزدیک می شدند فراتر نرفت . روزی که دندانپزشک انتظارش را می کشید از پای پله ها ی مطب برگشت و دیگر هیچ وقت پایش را انجا نگذاشت .

رعنا چشمهایش را می بندد .

اگر مادر مرده شور برده ی خودم بود ، مثل بیوک زود در نمی رفت . انقدر صبر می کرد تا اتوبوس را بیفتد . مثل ان های دیگر که دود اگزوز ماشین خفه شان می کند ولی نمی روند . تا اخرین لحظه می ایستند و دست تکان می دهند .

مادر ترلان اول او و بعد تورج را بیدار کرد . بعد دعا کرد و قران اورد . هر دو با خجالت و با عجله یکدیگر را بوسیدند و مادر پشت سرش اب ریخت .

تورج با چشم ها ی خواب الود او را تا ایستگاه اتوبوس رساند . در فاصله ی خانه تا ایستگاه یک کلمه هم حرف نزدند . خواب از سر تورج پریده بود و اهنگی را با سوت می زد . سوت نشانه ی ان بود که خجالت می کشد . مثل وقتی که توی فیلم مردی زنی را می بوسید ، یا وقتی دوست های ترلان و طناز می امدند و تورج نمی توانست بلافاصله از اتاق برود بیرون . تورج برگشت . ترلان سوار اتوبوس شد و کمی دستپاچه از تنها بودنش در صندلی های عقب به ترمینال رفت .

ترمینال شلوغ بود . بوی دود و تخمه و سیگار و نا اشنایی سرگیجه اور بود . گوشه ای ایستاد و ساکش را چسبیده به ساقش زمین گذاشت . لابد همه می دانستند کجا می روند ، اما او از جایی که می رفت تصوری نداشت . کجا می رفت ؟ صبح به ان زودی ، در میان ان همه مرد که فریاد می زدند ،با عجله می رفتند و با کنجکاوی نگاهش می کردند ، چه می کرد ؟ همه می توانستند ببینند که تنهاست . لابد ترس را هم می توانستند در اخم پیشانی اش ببینند . تردیدش را هم همین طور .

در رستوران بین راه ، در فاصله ی دوری از مسافرهای اتوبوس ، سرمیزی می نشینند و چای می خورند . وقت زیاد دارند . جلو مغازه ی چاقو فروشی می ایستند و به صدها چاقوی پشت شیشه نگاه می کنند . چاقوها دسته های جورواجوری دارند و تیغه هایشان زیر نوری که از شیشه می تابد ، برق می زند . رعنا می گوید :

اقاجان یک چاقوی قدیمی دارد که با ان هم ناخنهایش را می گیرد و هم میوه پوست می کند . تراشه ی مزاحمی اگر باشد ، می کند و چوبی را می تراشد . جانش به این چاقو بسته است .

بعد می گوید که با همین چاقو مادرش را از خانه بیرون کرده است ،بیست سال پیش .

-سه سالم تمام نشده بود . گویا خیلی ترسیده بودم و جیغ می کشیدم . مادرم با صدای گریه ی من برنگشت . خودش می گوید برگشتم . دروغ هم نمی گوید ، چهار سال بعد امد .

می رود توی فکر و اه می کشد .

-خلاص شدیم .

عبارتی است که در لحظه ی به دنیا امدن توی هوا می میرد . حتی نم ان روی صورت رعنا نمی نشیند . ترلان فکر می کند خلاص شدن هم باید دوره داشته باشد، عین پاسبان شدن یا هزار تا شدن دیگر

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 16 Jan 2014 06:29 | Edited By: nazi220




در نماز خانه به دیوار تکیه می دهند و پاهایشان را دراز می کنند . زن جوانی پرده را کنار می زند و با بچه ی گریانش می اید تو . بچه را روی موکت می گذارد و کهنه اش را باز می کند . بخار ادرار از ران های سرخ شده اش بلند می شود . بچه ارام می گیرد . زن کهنه را توی پاکت پلاستیکی می گذارد . با تکان دستش ، جرینگ جرینگ النگوهایش بلند می شود . بوی کهنه ی خیس توی نمازخانه می پیچد .

-بچه هلاک شد از بس گفتیم خو خو امد خو خو رفت ، لولو امد لولو رفت .

و رو به انها می خندد .

-شوهرم گفت کاری کن صدایش در نیاید . ته اتوبوس هم چند نفر داشتند غر می زدند . این بچه هم که فقط گریه می کرد . شوهرم می گفت خفه اش کن . دهانش را چسبانده بودم به سینه ام . کم مانده بود واقعا خفه شود .

رعنا بلند می شود .

-راحت می شد طفلی .

زن انگار نمی شنود . می پرسد :

-شماها معلم اید ؟

از نمازخانه می زنند بیرون .

ان ها را مثل بار درهمی در خانه ی درباری بزرگی تخلیه می کنند . باید تا انتقال به ساختمان مرکزی ، همان جا مستقر شوند .

اسم ساختمان مرکزی که می اید ، همه سکوت می کنند . انگار از سلاخ خانه یا اردوگاه کار اجباری حرف می زنند ، نه از اموزشگاهی که باید در ان اموزش رسمی ببینند .

در هر سالن ، هفت هشت تخت اهنی گذاشته اند . سقف خیلی بلند است و لامپی را با سیمی کوتاه از جایی اویخته اند که زمانی لوستر و چلچراغ اویزان بوده . هر روز دسته ی تازه ای از شهرهای مختلف می ایند . جا برای همه نیست . باید جفت جفت بخوابند .

ترلان در یک تقسیم بندی سرسری با دختری کرمانی هم تخت می شود . هر دو مقل میمون های ساکت روی تخت می نشینند و دخترهای غریبه را تماشا می کنند . از رعنا خبری نیست . معلوم نیست در کدام قسمت این خانه ی درندشت است .

روز اول ، به هر کدام یک جفت پوتین سیاه و یک شلوار سربازی می دهند . دخترها چادر و مقنعه دارند و پوتین سیاه پوشیده اند . همه غریبه اند و سیاه پوش . ترلان کلمات ان ها را نمی فهمد ، تند و خشن ادا می کنند ، انگار دخترها نه به فارسی که به المانی یا چینی حرف می زنند . جمع خشن و ناارام دخترها ، ترلان را می ترساند . مقل کارگرها یی هستند که شب ها با سر و صدای زیاد یا نامفهوم جاده ای را مسدود می کنند .


اولین بار نیست که توده ی بی شکل و مضطرب این جور نگرانش می کند . این حس ناامنی را بارها در تظاهرات و در مقابل جمع بزرگ و غیرقابل فهم تجربه کرده است . از شیمی تبدیل ان به تک تک ادم های زنده چیزهایی می داند . باید صبر کند ، ذره ذره نفوذ کند ، بفهمد ، بعد مسلط شود . راه را می شناسد اما تجربه ی کافی ندارد . حرف های دیگران او را به وحشت می اندازد . کسانی هستند که از دوره های قبلی خبر دارند . می گویند انضباط اینجا وحشتناک است .

ارتباط همه با بیرون قطع است . کسی از دنیایی که پشت سر گذاشته خبر ندارد . و دنیا ، وقتی ادم از ان خبر ندارد ، به سرعت عوض می شود . اتفاقات زیادی ممکن است در غیاب او بیفتد . ممکن است غده ی دیگری توی شکم مادر دربیاید . ممکن است قانونی در شهر عوض بشود . ممکن است از اسمان بمب بر سر مردم بریزد یا رنگ تاکسی ها عوض بشود .

اولین باری که ایرج از تبریز برگشت ، ترلان و طناز کنار هم ایستادند تا ایرج نگاهشان کند و با تعجب بگوید چقدر بزرگ شده اید . به پشت تورج بزند ، مرد شده ای . یا به مادر بگوید اینقدر از خودت کار نکش. اما ایرج چیزی نگفت . چند ساعتی در شهر گشت و روی تخت گوشه ی حیاط ولو شد .


-همه چیز مثل سابق است .


مادر بالشی زیر سرش گذاشت .


-حالا که امده ای بمان .


ایرج انگار برای بار دوم تصمیم گرفت برود .


-هیچ چیز عوض نشده ، مادر .


تقسیم غذا را اعلام می کنند و دخترها به طرف دیگ های بزرگ هجوم می برند . مسئول دیگ می گوید غذا برای همه هست ، صف بایستید . چند نفر ملاقه های پر از لوبیا را به سرعت توی سینی ها خالی می کنند . مایع قرمز رنگی از کناره های ان چکه می کند و روی سرامیک ها می ریزد .


یکی که با بالها ارتباط دارد همه را به نظم دعوت می کند . تهدید می کند ، فریاد می کشد . کسی از بالاهایی چیزی نمی داند . ولی ان ها همه چیز را درباره ی پایینی ها می دانند . این چیزی است که رابط بالاهایی و پایینی ها می گوید . صحبت از تشکیل کمیته های انضباطی است . می گویند این فقط پیش در امد انتقال به ساختمان مرکزی است .


ترلان فکر می کند ساختمان مرکزی باید جای خوفناکی باشد . شاید هیچ روزنه ای به بیرون نداشته باشد . لابد شبیه زندان است یا شبیه اتاقک زیر زمین خانه شان .


ادم های خسیس جایی مثل زیرزمین دارند تا چیزی را دور نریزند . زیر زمین خانه ی انها هم یک زباله دانی بزرگ بود که با یک گوشه ی خالی برای فرد خطا کار .


بزرگ ترین گناه از نظر پدر اسراف بود و قابل ستایش ترین فضیلت ، قناعت . مجازات ، ماندن در ان گوشه ی خالی زیر زمین بود . مادر اگر شکر اضافی توی چای بچه ها می ریخت ، می دانست که بعد از ان باید سری به ان گوشه بزند .


صابون و پدر رختشویی تجملاتی بودند که پدر چشم دیدنشان را نداشت . خنده دارترین خاطره ی مادر مربوط به روزی بود که توی حمام عمومی وسوسه شده بود ته ماده ی صابونی را کش برود و گند کار در امده بود . بعضی وقت ها که مادر به در و همسایه چیزی تعارف می کرد خودش به زیر زمین می رفت . به بهانه ی جمع و جور کردن انقدر انجا می ماند تا صدایش بزنند .


اولین کسی که رنج و عصبانیتش را نشان داد ، ایرج بود . بزرگ ترین انتقام از نطر ایرج ریخت و پاش بود و موثرترین اعتراض ، بی نظمی و هرج و مرج . اگر می دید مادر جوراب او را وصله می کند ، سرخ می شد و فریاد می کشید .


با اولین پولی که گیر اورد ، چند جفت جوراب برای خودش و چند جفت دیگر برای مادر خرید . جوراب های کهنه را کنار هم چید و منتظر ماند . مادر وردی خواند و به دوروبرش فوت کرد . دخترها هر کدام به گوشه ای رفتند . پدر امد و مراسم با شتابی غیر معمول اجرا شد . ایرج جوراب های کهنه را مثل موشهای مرده برداشت . ان ها را نمایشی دور گرداند و از ارتفاع زیاد توی ظرف اشغال انداخت . از دماغ پدر صدای خر خر بیرون امد اما چیزی نگفت .


اول شب ، چراغ ها را خاموش می کنند و ابعاد ساختمان مرکزی باز هم عوض می شود . بدتر از زندان زنان می شود . سیاه چالی که زندانی نمی تواند در ان دست و پایش را تکان بدهد . همین حالا هم دست و پای ترلان خواب رفته است . خوابش نمی برد . از قسمت های تاریک سالن صدای گیره می اید. چشم هایضش به نوز مثلثی لای در ، مثل مکانی امن و روشن ، پناه می برد . بغل دستی اش خروپف می کند . هم تختی کرمانی اش ، خوشا به سعادتش ، نمی خوابد . می میرد . ترلان می ترسد از تخت بیاید بیرون . کرمانی تیو خواب با یک غلت غیر عمدی جایش را اشغال می کند . شب قبل که از دست شویی برگشت ، جایش غصب شده بود . تا وقت بیدار باش ، کنار تخت نشست .


تجربه چیز خوبی است . کمک می کند قدر این یک جای باریک را بداند و از ان مراقبت کند . درازکش ، چسبیده به تخت و رو به سقف است . فقط می تواند فکش را بجنباند و غنیمتی اش را توی دهانش بچرخاند . ادامس را تورج سر راه ترمینال به او داده بود .


ان را با زبانش کش می اورد و بادکنک کوچکی درست می کند . بعد بی صدا ان را جمع می کند تا بادکنک بزرگ تری بسازد . به لبه ی دندان هایش تکه های چسبیده به لب هایش را جدا می کند . فکرش را هم نمی کرد که روزی زمان هم مثل این ادامس ورم کند . یک سالی که قرار است اینجا بماند به اندازه ی یک قرن باد کرده است . ممکن است تا دوزاده قرن هم کش بیاید . ترلان هیکل بزرگ دلتنگی را حس می کند ، توده ی قلنبه ای که بی خبر و بی تعارف امده و روی قلبش نشسته است . سنگینی اش راه نفس اش را بند می اورد . شاید از درز پنجره با هوای سرد امده ، یا از گوشه ی تاریک در ، انجا که نگهبانی نیست ، داخل شده است .


مادر به او اعتماد داشت ، همه به او اعتماد داشتند. ولی اعتماد همیشه نشانه ی عشق نیست . پوششی است برای پنهان کردن بی اعتنایی . مادر می گفت ترلان می تواند گلیم خودش را از اب بیرون بکشد . ترلان از اعتماد او به خود نمی بالید . گاهی اوقات از ان بیزار هم بود . حسرت مراقبت های سختگیرانه و دلسوزانه ی مادر را می خورد که همیشه نثار طناز می شد . ان ها توانسته بودند او را به اینجا بفرستند ، به این جای تاریک و نا اشنا ، بی انکه نگرانش باشند .


و او باید یک سال اینجا زندگی کند . یک زندگی عمومی و همگانی .


همیشه ارزو می کرد صاحب اتاق و کتابخانه ی بزرگی باشد . حالا می فهمید تنهایی را بدون احساس تنهایی دوست داشته است . احساسش با خودش فرق دارد. وقتی میاد که ادم تنها نیست ، پیش صد نفر دیگر خوابیده است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 16 Jan 2014 23:10 | Edited By: nazi220




این حس مزه تلخی دارد؛می تواند شیرین آدامس را بگیرد و ته چشم های آدم را بسوزاند.بادکنک بزرگتر از قبل می شود وهم زمان با ضربه ای که به در می خورد پَخ روی دماغ و صورت خیس ترلان می ترکد.
بعد از نهار ترلان را صدا می زنند.مأموری که فقط صورتش از میان چادر و مقنعه سیاهش پیداست،او را بیرون از سالن هدایت می کند.می ترسد.چرا او؟به خطاهایش فکر می کند.برای چه او را خواسته اند.دیروز پیش دختر کرمانی از اطاعت کورکورانه حرف زد و امروز ادای فرمانده را در آورد.
از پله های مارپیچ پایین می رود.مامور در خروجی را باز می کند و بیرون می روند.ترلان بعد از چند روز طولانی،اولین بار است که آسمان را بی واسطه شیشه می بیند.با ولع زیاد به دور ور برش نگاه می کند.حیاط وسیع و متروکه است و گل هایی مراقبت نشده دارد.درخت های بلند،استخر را دوره کرده و به کف آن خیره مانده اند.هوا ابری است و سکوت در چند قدمی آن همه سر و صدا غیر عادی به نظر می رسد.بیشتر از چند قدم جلو نمی رود.مردی دارد به طرف او می آید.پشت سرش موتورسیکلتی پارک شده است.
خوشحالی دیدن ایرج را قبل از اینکه ذهنش درک کند گلویش حس می کند؛کیپ و سفت می شود.ایرج از دور دستش را تکان می دهد.
«نمی گذاشتند بیایم تو.مثل دژ می ماند.چه خبر است مگر؟»
عادت دارد صدای شاد وبلندش را مثل درشکه چند اسبه ای جلوتر از خودش رها کند.ترلان قیافه آدمی را به خود می گیرد که به پیشواز مهمان شادی می رود.اما خنده،کامل نشده از هم می پشد.ترلان به جبرانش سرفه می کند،پی در پی.
ایرج کمی عقب تر می رود و به ساختمان و پنجره هایش نگاه می کند.پیراهن آبی تمیز و اتو خورده ای پوشیده است و بوی خوبی ازش می آید.وقت حرف زدن بازوهایش را بغل می کند.طناز حق دارد که می گوید برادر ما تمام ژست های دنیا را بلد است.
«من که نمی فهمم شاید نویسندگی و پاسبانی یک ربط هایی با هم داشته باشند.»
ترلان می خواهد بگوید از وقتی به اینجا امده یک عالمه ربط از دست داده است.ربط خودش را با اینجا،ربط خودش را با این پوشش،با این نظم و با این آدم ها.ولی به جای آن می گوید که می خواهد که به خانه برگردد. ایرج یک نگاه به موتورش می کند و یک نگاه به مأموری که آن دور ایستاده است.
«ولی زیاد هم بد نیست این هم یک جور تجربه است.»
دست هایش را به هم می مالد.
«خیلی دلم می خواهد بدانم پشت این دیوار چه خبر است؟»
ترلان سرش را پایین می اندازد و نوک تیز پوتینش را به درخت بید می زند.نمی خواهد بداند پشت دیوارها چه خبر است.حالا که این طرف دیوار است کنجکاوی ایرج در نظرش فضولی پیش پا افتاده ای می آید.
«هیچی خبری نیست.»
صداش از یخهای قطبی هم سردتر است.
ایرج یک دستش را به درخت می گیرد و با خنده های نیمه کاره،حالت شادش را حفظ می کند.
«می توانی اینجا را ول کنی.توی همین تهران یک فکری برایت می کنیم.»
ترلان فکرهای ایرج را می شناسد.در یک چشم بهم زدن مغازه لوازم التحریری باز می کند و در چند ثانیه آنرا از جنس پر می کند.شرکتی را به ثبت می رساند . کارمند و منشی استخدام می کند.
«با یک کتابفروشی چطوری؟»
می توانند کتاب از ناشرین به امانت بگیرند و مغازه کوچکی نزدیک دانشگاه اجاره کنند.می توانند در گوشه ای از آن لوازم نقاشی بفروشند.
«چند تابلو به دیوارش می زنیم.بوی رنگ و چرم و کاغذ و چوب از توی مغازه می آید.جوان ها می آیند و مغازه پر از مشتری می شود.»
از نظر پدر،مشتری های ایرج رفیق بودند و رفیق در فرهنگ لغت پدر یک معنی داشت،آدم بیکار.
مأمور به ساعتش اشاره می کند.ایرج با سر به او حالی می کند که می رود.
«خوب فکرهایت را بکن .هزار امکان آن بیرون هست.»
بیرونی که ایرج از آن حرف می زند باید این شهر بزرگ و شلوغ و ناآشنا باشد و بیرون خودش به اندازه سالها از او فاصله گرفته است؛پستوی دنج و همیشگی اش،مادرش،کتاب هایش و حتی هدف های متعالیش.
به ساختمان برمی گردد و فکر می کند حتی داخل غریبتر از بیرون است.گچ بری ستون های بزرگ پر از نوشته های ریز است.از قسمت باریک پله های مارپیچ بالا می رود و به هزار امکانی که ایرج گفت،فکر می کن.فکر فرار مثل فکر مرگ تسکین می دهد.در تمام شب های گذشته با فکر آن به خودش دلداری داده بود.ولی حالا ایرج کمک کرده بود تا هزار امکان خیالی دیگر برای خودش تصور کند.با این حال یک امکان واقعی تر از همه بود؛همانی که الان داشت.
روی تختش می رود و احساس راحتی می کند.این یک ذره جا را دارد و از تمام ربط هایی که از دست داده،هنوز یکی را دارد.باید به ایرج می گفت نویسندگی می تواند با همه چیز ارتباط داشته باشد با تمام کلمه های دنیا.پاسبانی هم فقط یک کلمه است،کلمه ای که می تواند نوشته شود یا نوشته نشود.
اولین باری که داستانی از او در یک مجله محلی چاپ شد دوستانش او را پیش زنی بردند چهار شانه و متکی به نفس.عاقله زن با او دست داد و تبریک گفت.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 16 Jan 2014 23:20




«ما ملت حرّافی هستیم.حاضریم ساعت ها حرف بزنیم ولی یک خط ننویسیم.چون نوشتن مسئولیت دارد.»
از سرخوشی این فکرهاست که به دختر کرمانی نزدیک می شود و با غرور یک زندانی قدیمی می گوید:
«ملاقاتی ،برادرم بود.»
ایرج بچه ژیگولی خانه بود و خیلی زود در دسته آدمهایی جای گرفت که ثروتی ندارند اما همیشه ثروتمند به نظر می آیند.بخشش چندانی نمی کنند اما مردم آنها را آدم سخاوتمندی می دانند.از پول کلان حرف می زنند و لنگ پول خرد هستند.می توانند کتی بسیار خوش دوخت به تن کنند بدون آنکه نگران خالی بودن جیب هایشان باشند.
پدر خیلی زود از او نا امید شد.
«این پسر کون نشستن ندارد.»
می آمد و میرفت و هیج جا بند نبود.بلند و خوش ترکیب بود.کاکلی بور و روشن داشت.چشمانش نزدیک بین بود و نگاهش فرّار.زمانی درگیر کار چوب شد و زمانی دیگر به دنبال سفال رفت.در کنار اینها ساز یاد گرفت و خط خوشش را در اختیار تبلیغات سیاسی قرار داد.اما عضو هیچ گروهی نشد.اولین پیغام عاشقانه را از طرف دختر خاله دریافت کرد و پیغام بعدی را دوستش برایش آورد.دختر ها را هم مثل شغل هایش تند و تند عوض کرد و در نهایت نخواست سر و سامان بگیرد و دلبسته مادر ماند.
خانه خیلی زود از چشمش افتاد.بعد دوستانش،بعد محله و آخر سر هم شهر به چشمش کوچک و بد قواره آمد.به تهران رفت به جستجوی موقعیت بهتر.می گفت اگر کلمه جست جو ر وحذف کنی روزها می آیند و می روند و آدم مثل جناب گاو زندگی می کند.
نام حیوانات از پر استفاده ترین کلمات در خانه آنها بود.توله سگ؛لقب ایرج بود.تورج برعکس،قاطر بود لجباز و سرکش.طناز افتخار یابو بودن را داشت و ترلان مارمولک و عقرب هر دو باهم بود.
ایرج دیپلمش را که گرفت لقب حیوانی اش آزاد شد.رهایی از طبقه اجتماعی اش مرحله بعدی بود.نمی خواست مثل پدر کفاش شود و نشد.پدر داد و فریاد کرد،تهدید کرد،لعنت کرد و روزهای آخر از اهل خانه قهر کرد.ایرج بدون خداحافظی از او رفت با این سفارش که مادر اجازه ندهد پدرش دق و دلی اش را سر او خالی کند.در تهران کارگاه کوچکی ترتیب داد و بلافاصله برای مادر پول فرستاد.
«آن گرگ پیر بو نَبرد به صلاح است.»
گرگ پیر فرصت استفاده از شامه اش را پیدا نکردچند روز بعد سکته کرد.ایرج به تبریز برگشت و بنا به وظیفه پسر ارشد،جنازه پدر را به نحو آبرومندانه ای از روی زمین برداشت و به خاک سپرد.شیون و زاری و ختم و عزا که تمام شد همه در اتاق جمع شدند.ایرج اصرار داشت همه باشند.اولین جمع مشورتی بعد از دیکتاتوری پدر بود.
ایرج بی مقدمه سر اصل مطلب رفت.این که بعد از این چه باید بکنیم.از مادر خواست حرف بزند.تا به آن روز کسی نظر مادر را نخواسته بود.عادت نداشت.دستپاچه شد.بلافاصله گریه بلندی سر داد.
«تو فاغیمیز داغیلدی بالا.»
اولاد سنگدل صدا به صدای او ندادند.منتظر شدن تا گریه مادر تمام شد.ایرج این بار رویش را به تورج کرد که باید آدم می شد و بیخودی به دختر ها نمی پرید و دختر ها آنقدر از پدر نمی ترسیدند که حالا از دست پسر می کشیدند.تورج قبول کرد که مغازه را بچرخاند و گوشه زد مگر کسی غیر از او هست.
طناز خواستگار فراوان داشت.روتختی دوخته شده از ساتن و روبالشی های گلدوزی شده اش را مادر از چشم پدر پنهان کرده بود.طناز حلقه نگین دار گرانبهایی را در یک طلافروشی پسندیده بود و از حالا اسم بچه هایش را می دانست.فقط باید فکری به حال جهیزیه اش می کردند که ناقص بود.این را مادر یادآور شد.
ترلان نگرانی نداشت.در یک شرکت کار می کرد و گلیم خودش را یک جوری از آب بیرون می کشید.ایرج باید می رفت.نمی توانست کارش را ول کند و بماند.مهم تر از همه اینها مادر نباید نگران چیزی باشد.به خانه دست زده نمی شود.خانه با تمام چیزهایش مال مادر است.سر مادر را با دو دست گرفت و فرقش را بوسید و از اتاق بیرون رفت.
ترلان در راهروهای پیچ در پیچی که کاشی کاری هایش او را یاد مرده شور خانه می اندازد،راه می رود،برادر،برادر،برادر.تا آن روز ایرج توی این کلمه نمی گنجید.کلمه بزرگتر بود.ترلان این گرفتاری را با بیشتر کلمات تعریف شده داشت.شخص،روی نامی که به او داده بودند قرار نمی گرفت.همیشه هاله اش،از خودش فاصله داشت.انگار این ساختمان درندشت نیمه کاره لازم بود که همهمه صداها زیر سقف بلندش بپیچد و ایرج با یک حرکت مواج و جادویی درست در قالب نامش قرار بگیرد.با خودش می گوید برادر یعنی مرد پر انرژی و گریزانی که با موتورش می آید،او را در چنین جایی پیدا می کند با مهربانی و نگرانی به او لبخند می زند و حتی پیشنهاد فرار می دهد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Tarlan | ترلان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites