تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 18 Jan 2014 03:18
..اینبار خانوم سیامکی جوابشو داد...ـ خوب آقای حمیدی بقیه هم مثل شما...بالاخره یکی بهشون اجازه دو ساعت خاموش بودن گوشی رو نمیده...مظاهر سرشو تکون داد و خندید...صدای گوشی مهرا بلند شد....نگاه سریعی به ساعت انداختم...1.10 دقیقه بود!....این موقع شب کیه که بهش زنگ زده...؟!ناخودآگاه تمام حواسم رفت به مکالمش با اون ور خط...ناخودآگاه تمام حواسم رفت به مکالمش با اون ور خط...ـ سلام...ـ........نمیدونم چی شنید که کلا صورتش از حالت اخمویی دراومد و خندون شد...ـ بله..چشم امر دیگه ای؟خیلی دوست داشتم بدونم کیه.....اونقدر غرق حرفای فرد پشت خط بود که کلا فراموش کرده بود توی ماشین نشسته و چون نفرم کنارشن....!ـ ای بابا..چشم..من مگه میتونم رو حرفای شما حرف بزنم؟...ـ......ـ بله...قول میدم...به آرین و زنعمو سلام برسون...اونجا قراره یه سیمکارت جدید بگیرم. به محض گرفتن بهتون زنگ میزنم. در ضمن به اون خواهر زاده ی عتیقتون هم بگین دست از این بچه بازیا برداره..این زنم گرفت ولی آدم نشد.....ـ....یهو زد زیر خنده...قرمز شده بود.....چقدر خواستنی میخندید....!ـ باشه باشه.....خوشم میاد میشناسینش....خوب کاری ندارین عمو جونم؟پس عموش بود....انگار خیلی باهاش صمیمیه....بعد از قطع کردن گوشی خانم سیامکی بهش نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت. اونم دوباره خندید....تا خود فرودگاه توی سکوت روندم....عادت نداشتم در حضور کسی توی ماشینم آهنگ بزارم البته به جز دختری که پشت سرم نشسته بود...کلا این دختر همیشه استثنا بود....****بعد از چک کردن بلیط ها و گذر نامه ها از قسمت انتظار رد شدیم...با وارد شدن داخل هواپیما به دنبال صندلیم گشتم...مظاهر دوتا بلیط رو با فاصله ی زمانی از بقیه ی بلیط ها گرفته بود........بقیه ی بلیطها پشت سرهم بود به غیر از اون دوتا...بالاخره صندلی رو پیدا کردیم ونشستیم یه نفس عمیق کشدیم تا چشمامو باز کردم از فردی که روبروم اخمو استاده بود متعجب شدم...حتی یک درصدم احتمال نمیدادم که مظاهر بلیط دوم رو به نام مهرا گرفته باشه...چی بهتر از این که در کنارم میخواد باشه....یه لبخند خبیث توی دلم براش زدم.....بی هیچ حرفی اومد نشست کنارم...یه نگاه به پنجره ی کنارش انداخت....با یه لحن خیلی بی تفاوت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:ـ اگه کنار پنجره اذیت میشی میتونم جامو باهات عوض کنم....سریع به طرفم برگشت و گفت:ـ نخیر راحتم....تخس!....حالیت میکنم.....!بعد از دو دقیقه مظاهر اومد و روبه مهرا گفت:ـ مهرا خانوم راحتین؟ اگه بخواین میتونین جاتون رو با من که کنار خانوم سیامکی هست عوض کنین؟برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم.....مطمئن بودم که قبول میکنه....کورخوندی خانوم کوچولو.... حالا حالاها باهات کار دارم سرتق ...سریع پیش دستی کردمو رو به مظاهر خیلی جدی و سرد گفتم:ـ لازم نیست مظاهر...بهشون گفتم...ظاهرا راحتن..میتونی بری....مظاهرم دمش گرم اصلا یه نگاه به مهرا که قیافش الان شده بود عین لبو سرخ و عصبی نینداختو بی هیچ حرفی رفت و سر جاش نشست....نگاهش کردم....حاضر بودم هر کاری کنم که توی همون حالت بمونه....از حرص و خودخوریه زیاد گونه هاش سرخ شده بود...چشماش از حالت تعجب گرد شده بود و لبهاشم نیمه باز بودن....یه ابرومو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:ـ مشکلی پیش اومده که این جوری زل زدین به من؟مطمئن بودم اگه فقط به اندازه ی یه درصد پررو و وقیح بود الان مو روی سرم نبود و با مشتاش صورتمو مزین میکرد...با همون حالت حرصی و عصبانیت ولی آروم گفت:ـ......با همون حالت حرصی و عصبانیت ولی آروم گفت:ـ مشکلم شمایید...از کی تاحالا وکیل وصی مردم شدین جناب رییس؟ـ لزومی به وکیل وصی نیست...اینقدر زبون دراز هستی که از پس همه بربیای...دیگه کارد میزدی خونش درنمیومد.....دستاش روی پاش مشت شد و کمی به سمتم خم شد و گفت:ـ پس چرا نذاشتین خودِ زبون درازم اعلام حضور کنم؟بی تفاوت تر از قبل پامو روی پای دیگم انداختم و در حالیکه به سمت جلو نگاهمو تغییر دادم گفتم:ـ منم جواب خود زبون درازت رو تحویل مظاهر دادم...همون جوابی که بابت ناراحتی از جات ازت پرسیدم...دیگه بهش نگاه نکردم اما سنگینی نگاش رو روی خودم کاملا حس میکردم...باید یاد بگیری پطور رفتار کنی؟ زیادی بچه ای؟وقتی مهمان دار گفت که هواپیما داره اوج میگیره ناگهان یه چیز سرد رو روی دستم احساس کردم...برگشتم.....مهرا دستشو روی دستم گذاشته بودو با تمام وجود فشار میداد...رنگش کمی پریده بود و چشماش رو با فشار زیادی روی هم گذاشته بود...معلوم بود که حالش اصلا خوب نیست.....دست دیگم رو ری دستش گذاشتم و آروم صداش زدمـ مهرا، دختر ؟حالت خوب نیست؟بدون اینکه چشماشو باز کنه سرشو تکن دادو گفت: ـ همیشه این موقع این حالت رو دارم....ببخشید نمیتونم زیاد حرف بزنم...سریع لبهاشو به هم فشار داد...مهماندارو صدا زدم و ازش خواستم یه لیمو ترش ، به همراه یه شربت آب انار با یه تیکه کیک برام بیاره....بعد از چنددقیقه مهماندار با چیزهایی که خواسته بودم کنارم ایستاد...ازش گرفتم و با جمله ی " اگه کمکی از دستم برمیاد در خدمتم" مرخصش کردم...برگشتم سمت مهرا...ـ چشماتو باز کن...سرشو به شدت تکون داد....کلافه نفسمو بیرون دادم گفتم:ـ مهرا باز کن چشماتو...اوج گرفتن هواپیما تموم شد...باز کن...آروم چشماشو باز کرد...حلقه ی اشک توی چشماش جمع شده بود...این دختر چقدر معصوم و سادس....لیوان شربتو به طرفش گرفتم و با اشاره به لیوان گفتم:ـ بخورش...حالتو بهتر میکنه....بعد از چند ثانیه دست از زل زدن بهم برداشتو لیوان رو از دستم گرفت و جرعه ای ازش خورد..بعد از خوردن شربت با دستی که زیر دستش اسیر بود، لیوان رو گرفتم اما تا دستمو دید با لیوان به دست میخ دستم شد....(این همون جملس!)چش شده باز؟.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#92 | Posted: 18 Jan 2014 03:18
دستمو دراز کردم تا لیوان رو خودم ازش بگیرم اما ناگهان اون با دست دیگش پشت دستمو گرفت....خشک شدم.........دستمو دراز کردم تا لیوان رو خودم ازش بگیرم اما ناگهان اون با دست دیگش پشت دستمو گرفت....خشک شدم....این کار از مهرا بعید بود! با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم.....در کمال تعجب من میخ پشت دست من شده بود....یه قطره اشک از چشماش چکید....دیگه به مرز جنون رسیده بودم....آروم صداش زدم:ـ مهرا؟سرشو بالا آورد و به صورتم نگاه کرد....مطمئن بودم اسم این حالتی رو که در درونم رخنه کرده بود ؛ خالی شدن قلبم بود..دوباره احساس ضعف کردم....ـ چته لعنتی؟....خفه گفت:ـ من.....من....بخدا منظوری نداشتم...گیج و کلافه گفتم:ـ معلوم هست چته؟ واضح تر بگو بفهمم ؟سرشو انداخت پایین و در حالیکه اشکاش پشت سرهم میریختن گفت:ـ دستتون....نگاهی به دستم انداختم....یه خراش سطحی و رد ناخن های مهرا روی پشت دستم افتاده بود...دختره ی احمق!...چنان اشک میریزه که انگار .....با عصبانیت و لی با تن آروم بهش توپیدم..ـ دیوونه ای..به خاطر این داری این جوری اشک میریزی؟ نگام کن ...سریع سرشو بالا آرود و خواست حرفی بزنه که..دوباره ادامه دادم...ـ کارت از عمد نبود...اونقدر حالت بد بود که اصلا متوجه نشدی دستم زیر دستته...پس دیگه ادامه نده...بلافاصله سرشو انداخت پایین و گفت:ـ بازم معذرت میخوام من...ـ گفتم ادامه نده....تیکه ی کیکو جلوی صورتش گرفتم و یه اشاره بهش کردم...اونم بی حرف ازم گرفتتش و تا ته خورد...نذاشتم حرف اضافه ای بزنه....سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم...خودم زدم به خواب...این جوری کمتر عذاب میکشید...دختره ی دیوونه....آدم چقدر میتونه دل نازک باشه؟1...با وجود این همه نزدیکی بهش اما هنوز برام به اندازه ی معما ناشناخته و غریبه....ترجیح دادم تا فرود چشمامو بسته نگه دارم....بعد از اینکه مهماندار گفت هواپیما در حال فرودِ احساس کردم که مهرا تکون خورد....حتما دوباره حالش بد میشه....بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو روی دستش که رو پاش بد گذاشتم...سنگینی نگاهش برام لذت بخش بود....بعد از نشستن هواپیما و باز شدن درهای هواپیما چشمامو باز کردم دستمو از روی دست مهرا برداشتم....یه نگاه سریعی بهش انداختم و گفتم:ـ بهتری؟اینبار نه خبری از حرص بود و نه از عصبانیت....سرخی گونه هاش از خجالت و شرم بود...سرشو تکون دادو بلند شد....***بعد از خروج از فرودگاه استامبول دیگه باهاش هم کلام نشدم....در واقع از همون داخل هواپیما که فهمیدم خوبه دیگه حرفی نزدم....خستگی رو میشد از تک تک صورت بچه ها دید...احمد دوست دورگه ایرانی _ترک منو مظاهر بود....همه ی کارامون رو تقریبا احمد انجام داده بود...پسر با معرفتی بود...سه تا ماشین لوکس اجاره کرده بود برای بردن ما به هتل...هتلی که احمد برامون درنظر گرفته بود یکی از بهترین هتل های استامبول بود...پنج ستاره و مدرن...**با گرفتن کارت کلید اتاق به سمت آسانسور رفتیم...اتاق من و مظاهر کنار هم بود وبقیه ی بچه ها هم توی طبقه ی ما بودن اما اتاقاشون با اتاقای ما فاصله داشت...ـ حسان فردا صبح توبی لابی هتل میبینمت...خداحافظ داداش...خسته خندید و رفت وارد اتاقش شد..حال منم دست کمی از اون نداشت بعد از یه دوش سبک روی تخت افتادم....."مهرا"اونقدر از کاری که بی اراده انجام داده بودم شرمزده بودم که حتی روی دیدن دوباره ی حسان رو نداشتم...نمیدونم چرا وقتی دستشو به اون وضع دیدم دلم ریش شد....دوست داشتم خودم،خودمو حلق آویز کنم...طاقت نداشتم و اشکام سرزیر شد....نمیدونم اون پیش خودش اشکامو پای چی گذاشت...اما اشکای من از سر عشقم بهش بود...از سر عاشقی....اشکام برای زخم هایی بود که خودم روی دستش جا گذاشتم....از اشکام گذشت...مثل همه ی اون اشکایی دیگم.....بایدم بگذره...چه میدونه از حال من...از دل من.....تا موقع فرود چشماش بسته بود . اما مطمئن بودم بیداره..نمیدونم چرا توی این مدت چشماشو بسته بود؟...شایدم داشت به پروژه فکر میکرد...اما مطمئنا خواب نبود چون حواسش جمع بود و موقع فرود دستای مردونش رو به دستای لرزون من هدیه داد....دیگه نه حرفی زد و نه نگاهی بهم کرد....سرد شدو به دنبالش ازم دور شد...خستگی توی صورتش بیداد میکرداما هنوز با تحکم و استوار قدم بر میداشت....دلم لبریز بود از تمنای بودن در کنارش....اونقدر خسته بودم که بدون هیچ تعللی روی تخت خواب افتادم و به خواب رفتم...با ضربه به در اتاق مجبوری چشمام باز کردم....بدنم خیلی درد میکرد...دوست داشتم یکی منو با کیسه بوکس اشتباه بگیره تا میتونه مشت و لگد بهم بزنه تا حالم جا بیاد....با بی میلی از روی تخت بلند شدمو درو باز کردم...زهره بود...ـ سلام خانوم خوشخواب...ولت کنن میخوای تا لنگ ظهر بخوابی نه؟با بی حالی برگشتم توی اتاق و گفتم:ـ سلام...نه به جون خودم...ولی اینقدر بی حال و کسلم که ی اراده خوابم میاد...زهره خندید و گفت:ـ با یه دوش ساده اینا همش حله....زود باش بپر تو حموم و آماده شو بریم...نیم ساعت دیگه قراره همه صبحونه رو باهم بخوریم....ـ میمونی با هم ببریم پایین؟زهره تکیشو از دیوار برداشت و رفت روی مبل نشست و گفت:ـ آره دختر تنبل...نگا هنوز چمدوناتو که باز نکردی؟نشستم روی زمین و چمدونو به سمت خودم کشیدم...بازش کردم و مشغول جمع کردن وسایل حموم و لباسایی که قرار بود بپوشم ، شدم...ـ نه بابا....خسته بودم دیگه...باشه بعد از صبحونه میام درستش میکنم...بعد از یه ربع دل از حموم کندم...اومدم بیرون...زهره مشغول بالا و پایین کردن کانالعلی تلویزیون بود...با حوله نشستم روبروی میز آرایشی....از توی آیینه زهره نگام کرد و خندید...ـ نگاش کن...چطوری لبو؟یه اخم شدید فرستادم روی ابروهامو گفتم:ـ عمه جان شما چطورن؟ خوبن الحمدالله؟پوکید از خنده....موهامو سشوار کردمو بعد با کش مو محکم بالای سرم بستم...خیلی ناز شده بودم...موهامو سشوار کردمو بعد با کش مو محکم بالای سرم بستم...بلند شدمو یه شلوار جین سفید جذب پوشیدم با یه تونیک توری که از زیر تور آستر میخورد و تمام بدنمو میپوشوند....طرح روی پارچه ی توری گلای ریز صورتی و نارنجی بود...لبه ی آستین و بالای یقه ی سه سانتی کش دوزی شده بود...بلندیشم خوب بود و تمام باسنم رو میپوشوند...آزاد بودم اما خوب لباس زیاد بازم نمی پوشیدم و دوست نداشتم...در آخر هم گردنبند رو روی لباسم انداختم....یکبار پنهونش کرده بودم واسه هفت پشتم بس بود....اصلا وقتی عاشق حسان شدم..چرا نباید مهریه ای رو که خودش بهم داده رو ازش پنهون کنم؟یه ریمل و یه رژ لب صورتی هم زدم و بعد دوش عطر گرفتم...!صندل های سفید فلتم رو هم پام کردم و به سمت زهره چرخیدم و فیگور مدلینگ گرفتم و گفتم:ـ خب چند چندم لیدی؟زهره ایستاد و گفت:ـ دختر تو گونی بپوشی میشی بیست حالا حساب کن با این تیپ باید بهت چند داد؟ چقدر دلبری شدی مهرا....یه چشمک بهش زدم و گفتم:ـ ای بابا قابل تو رو ندارم...با خنده به سمتم اومد...منم با برداشتن کیف کوچیک دستی سفیدم از اتاق بیرون اومدیم...به محض ورود به راهرو...مظاهر و حسان هم از اتاقاشون بیرون اومدن...برای یه لحظه محوش شدم....یه شلوار خاکستری جذب کتان با یه پیراهن جذب سفید که یه جلیقه ی همرنگ شلوارش روش میومد، تن کرده بود...کمی از موهاش رو شلخته روی پیشونیه بلندش ریخته بود...اونقدر جذاب شده بودکه حتی اگه میخواستم چشم ازش بردارم بازم نمیشد...اب دهنم رو بزور قورت دادم...به ما رسیدن...تازه مظاهرو دیدم!...یه شلوار مشکی با یه بلوز چهار خونه ی سبز آبی...بهش میومد...به هر بدبختی بود تونستم خودمو کنترل کنمو چشماموبفرستم کف راهروتا دید نزنن...حالا روبروم بود...با صدای زهره سرمو بالا گرقتم..ـ سلام آقای فرداد....سلام آقای حمیدی... صبح بخیر...یه نفس عمیق کشیدم سریع پشت سر زهره گفتم:ـ سلام صبحتون بخیر...جالب بود که با صدای من حسان سرشو بالا آورد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#93 | Posted: 18 Jan 2014 03:19
تمام این مدت اصلا متوجه ی حضور ما توی راهرو نشده بود و سرش پایین بود...حتی با صدای زهره هم سرشو بالا نیاورد...بعد میگه خودپرست نیستم.....!توی چشمام مستقیم نگاه کرد....همزمان که مظاهر جواب زهره رو میداد یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت و نگاش روی گردنبند ثابت موند...اما نگاهش زیاد طولانی نشد چون به محض تموم شدن احوالپرسی مظاهر با زهره ، صبح بخیر خشک و جدی گفت...مظاهر رو به من گفت:ـ صبح شما هم بخیر مهرا خانوم...سرحالید یا نه؟یه لبخند زدمو گفتم:ـ سرحال و قبراق که نه ولی به محض خوردن صبحونه مطمئنم میشم...مظاهر خندید ...اما حسان بی هیچ حرفی به سمت آسانسور ته راهرو حرکت کرد..ما هم به دنبال اون...تا وارد آسانسور شدیم من بدون اینکه به راهرو نگاهی بندازم دستمو بردم تا دکمه ی هم کف رو بزنم که با صدای یه زن که گفت " وایسین" نگاهم به راهرو کشیده شد...دستم همونجور توی هوا موند...مطمئنم نه تنها من بلکه زهره و مظاهرم حال منو داشتن...ساناز بود...اما چه سانازی؟...تمام موهای صورتیشو فر ریز کرده بودو یه تل بچگونه ی صورتی که روش پاپیون بود به سرش زده بود...تیپشم که بهتر بود چیزی نمی پوشید... یه شلوارک خیلی خیلی کوتاهآبی با یه تاپ دوبند صورتی با کفشای ده سانت که نه شاید 15 سانتی صورتی..آرایش صورتشو که نگم خیلی بهتره...وارد آسانسور شدو یه سلام کش دار به همه گفت..من هنوز تو حالت هنگی به سر میبردم که صدای حسان رو نزدیکم شنیدم...نزدیکم شده بود و دکمه ی هم کف رو فشار داد و رو به من گفت:ـ من زدم...با اخم و حالت جدی گفت....فهمیدم منظورش از این حالت چیه؟! این یعنی اگه بخندی با من سروکار داری...خندمو که تا پشت لبام اومده بود رو برگردوندم عقبو خودمو کنار زهره و ساناز جا دادم....یه نگاه به مظاهر انداختم با اخم سرش پایین بود...حسانم با اخم مشغول گوشیش بود...زیر چشمی به زهره نگاه کردم تیپش ساده بود اما خوب یه ذره لباسش باز بود...یه پشت گردنی سبز رنگ بلند با یه صندل فلت سبز رنگ....موهاشم که فر خدایی بود رو باز گذاشته بود...با صدای سانازنگاهم رفت سمتش...در حالیکه داشت سعی میکرد موهاش رو بفرسته پشت گوشش گفت:ـ آقای حمیدی راستی منم سیم کارت میخوام...لطف کنین برای منم بگیرین...مظاهر بدون اینکه نگاهش کنه خیلی سرد و جدی گفت:ـ بله خانم...تا ظهر به دستتون میرسه.با اون اخم و لحن سرد مظاهر من که من بودم حساب کار دستم اومد که نباید دیگه حرف بزنم اما این ساناز از رو نرفت که نرفت...یه نگاه به من و زهره کرد و بعد سریع یه حرفی زد که برای دو ثانیه زبونم قفل شد برای جواب دادنش...ـ وای مهرا جون چه گردنبند نازی داری...چقدر خوشگله..میشه چند لحظه بهم قرض بدی امتحانش کنم؟چشمام دیگه گرد تر از این نمیشد...چه قدر وقیح و بی شرم بود...چقدر پررو بود این بشر...جملش نه تنها به من شوک وارد نکرد همزمان مظاهرو حسان هردوشون سراشون رو بالا آوردن و به ما نگاه کردن...زهره با دهن باز و باروهای بالا پریده به منو ساناز خیره مونده بود...دست ساناز اومد جلو تا گردنبند رو لمس کنه...نمیدونم چرا اما ناخودآگاه نگام به سمت حسان رفت...جا خوردم....صورتش به قرمزی میزد و اخمش شدیدتر شده بود....نگام به دستاش کشیده شد.مشت شده بودن اونقدر محکم که رنگ دستش به سفیدی میزد...همه ی این دید زدن ها به 5 ثانیه هم نشد...مغزم فعال شد و سریع خودمو کشیدم عقب....ساناز با تعجب نگام کرد و گفت:ـ مهرا جون فقط خواستم از نزدیک ببینمش...از پررویی این دختر جدا دهنم باز مونده بود.. صاف توی چشمام زل زدو گفت:ـمیشه امتحانش کنم؟من از ترس قیافه ی حسان نمیتونستم نفس بکشم اون وقت این دختره...یه لبخند مصنوعی زدمو گفتم:ـ امم...ساناز جون راستش ناراحت نشو ولی من این گردنبندو از زمانی که گردنم کردم دیگه درش نیاوردم...ببخشید نمیتونم.....حتی نذاشت جملم رو تموم کنم. یه کم اومد جلو و گفت:ـ ای بابا چند ثانیه که به جایی بر نمیخوره...دیگه واقعا کم آورده بودمتا دهنمو باز کردم یه چیزی بگم که حسان با صدای عصبانیش گفت:ـ....تا دهنمو باز کردم یه چیزی بگم که حسان با صدای عصبانیش گفت:ـ خانوم افخمی...بهتره دست از این کارهای ناشایست بردارین....ساناز برگشت تا جواب حسان رو بده با دیدن قیافش فهمید اوضاع از چه قراره...بی حرف کشید کنار و سرش رو انداخت پایین....مطمئنم اگه مظاهر و زهره نبودن حداقل یه سیلی از حسان میخورد...بالاخره از اون آسانسور لعنتی اومدیم بیرون...دور میز صبحونه که برای ما چیده بودن همگی نشسته بودیم...اخمای حسان هنوز جمع بود...با صدای مظاهر همه حواساشون رو جمع کردن...ـ بچه ها امروز رو خوب استراحت کنین تا شب....قراره امشب به مناسبت اولین دیدارمون با طرف قرارداد، یه مهمونی از طرف آقای تابور بیگ صاحب این پروژه است.که توی همین هتل گرفته میشه.برگزار بشه..پس تا شب میتونین خستگی که توی تنتون مونده رو از بین ببرین...آقای صالحی با خنده رو به مظاهر گفت:ـ آقای حمیدی این آقای تابور بیگ ماشاالله خدا عمرش بده برای معارفه جشن میگیره..چه آدم سرخوشیه..همه خندیدیم..آقای نوروزی در جواب آقای صالحی در حالیکه لقمه ی پنیر و گردو میگرفت گفت:ـ ای بابا...جماعت سرخوش مگه شاخ و دم دارن.طرف پول از سرو روش میباره میخواد برای معارفش جشن به پا کنه...مظاهر در حالیکه چاییشو میخورد گفت:ـ بابا چقدر سرخوش سرخوش میبندین به ریش این بابا...بیچاره اگه فکر میکرد با مهمونی امشب سرخوش عالم معرفی میشد به روح خاندانش میخندید....یه ذره کلاس داشته باشین...از لحن خندون مظاهر همه به خنده افتادن....زهره رو به مظاهر کرد و گفت:ـ آقای حمیدی حالا میشه یه آماری از این آدم که سرخوشش کردیم رفت به به ما بدین...؟مظاهر به خنده گفت:ـ اوه...اوه...خانوم سیامکی بهتون نمیخوره بخواین اهل آمار گیری باشین...زهره قرمز شد.....مظاهر به شوخی گفت....منم برای اینکه از زهره طرفداری کنم گفتم:ـ ذهن شما منحرفه جناب حمیدی...واگرنه یه آمارگیری ساده که حق ماست...بالاخره باید یه چیزهایی از طرف قراردادمون بودنیم یا نه؟مظاهر دستاشو آورد بالا و گفت:ـ آقا ما تسلیم...چشم حق با شماست...خانوم سیامکی من معذرت میخوام من باب شوخی و خنده عرض کردم...زهره خندید و گفت:ـ خواهش میکنم...مظاهر رو به احمد که توی این مدت ساکت نشسته بود و کرد و گفت:ـ خوب احمد آقا شما شروع کن...احمد صداشو صاف کردو گفت:ـ آقای تابور بیگ یکی از غولهای تجاریو اقتصادیه ترکیه به شمار میره...ثروتش زبان زده..هوش سرشاری در زمینه ی تجارت داره...بیشتر سرمایه گذاری های بزرگ خصوصی و دولتی با مشورت اون انجام میشه...خلاصه بگم یه آدم که به استثنا ظاهر جذاب و جنتلمنی که داره ؛ خونگرم و منصف و منطقی هست....خوی ایرانی بودن درش بیشتر از ترک بودن نشان میده...با حرفاش بیشتر کنجکاو شدم این آقای تابور بیگ رو ببینیم.جالب بود همش منتظر بودم که احمد آقا بگه تابور بیگ شخصیت جدی و خشن و مغروری داره ما اون از خونگرمی و خوش اخلاق بودنش حرف زد...شایدچون پیش زمینه ای داشتم که هرچی آدم موفق تر و پولدار تر خشک تر و مغرورترِ ...به خاطر همین منتظر چنین حرفایی بودم....بعد از صبحونه همگی دوباره برگشتیم به اتاقامون...قرار بود یه نیم ساعت استراحت کنیم...با اصرار ساناز منو زهره تصمیم گرفتیم که از فروشگاه های اطراف هتل دیدن کنیم شاید بتونیم لباسی برای مهمونی امشب بگیریم..با اینکه از برخورد ساناز توی آسانسور ناراحت بودم اما خوب نمیخواستم همین روز اول رابطم رو باهاش خراب کنم....زهره هم بدش نمی اومد یکیم گردش کنه...توی نیم ساعتی که توی اتاق بودم سعی کردم تمام لباسام و وسایلم رو جابه جا کنم...لباسایی رو که تنم بود با یه ساپورت مشکی نیمه ضخیم و یه پیراهن راسته ی تنگ که بلندیش تا روی زانوهام بود عوض کردم....بالاتنه ی پیراهن کمی گشاد بود و آستین هاش تقریبا سه ربع بود....موهامو باز کردم و همرو به سمت راست شونه زدم و یه بافت کلفت و شل زدم و با یه رمان سفید تزیینی انتها شو بستم...رژم که پاک شده بود رو با یه رژ مایع گلبهی کمرنگ تجدید کردم...با مداد مشکی چشمامو سیاه کردم...با یه کیف دستی تقریبا بزرگ مشکی و کفشای ورنی مشکی فلت تیپم تشکیل شد...از اتاق بیرون اومدم تا به اتاق زهره برم اما به محض رد شدن از اتاق 202 در اتاق باز شد...سریع سرمو انداختم پایین و رد شدم اما صدای حسان از پشت سرم منو مجبور به ایستادن کرد...ـ جایی میخواین تشریف ببرین؟برگشتم...اونم لباساشو عوض کرده بود....یه شلوار لی که فیت پاش بود و به همراه یه بلوز کرم رنگ یقه هفت بازی داشت و سینه ی مردونش رو نشون میداد پوشیده بود...همه ی آنالیزم چند ثانیه هم نشد..آروم گفتم:ـ بله...قراره با زهره و ساناز بریم فروشگاه های اطراف رو ببینینم...دیدم صدایی از ش در نمیاد...نگاهش کردم...خیره به من زل زده بود....از اخم صبح هم خبری نبود...در اتاق رو بست و یه قدم بهم نزدیک شد...با نزدیک شدنش سرم کمی بالاتر رفت تا بتونم صورتش کامل ببینم...ضربان قلبم واسه خودشون بندری میزدن...دستش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت:ـ خوبه....اما بهتر نبود میموندین و استراحت میکردین؟باز من یه ذره در مقابلش آروم شدم این پررو شد...باز شد بابابزرگ و واسه ی خودش امر و نهی کرد...سریع البته با ناز همین طور که یه قدم به عقب برمیداشتم گفتم:ـ نخیرم...نه من نه بقیه اونقدر خسته نیستیم که بخوایم استراحت کنیم اما اگه شما خسته اید میتونید برید توی اتاقتون و استراحت کنین بابابزرگ....یه اروشو انداخت بالا و شیطون نگاهم کردو آروم گت:ـ بابابزرگ؟سرمو تکون دادم و گفتم:بله...بابابزرگ با اجازه....برگشتم و دیدم زهره و ساناز باهم دارن به سمتم میان..هنوز منو ندیده بودن...صدای آروم حسان رو از پشت و کنار گوشم شنیدمـ بهت نشون میدم سرتق کوچولو...یه لحظه لبخند روی لبهام اومد...آخ که چقدر این تهدید کردناش رو دوست دارم....زهره و ساناز بهم رسیدن و باهام سلام علیک کردن...برگشتم که دیدم حسان رفته...بچه پررو....مغرور!....ادامه دارد۱۶

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#94 | Posted: 18 Jan 2014 03:22
فصل ۱۷

ساناز تقریبا همه جارو بلد بود...مادرش اها ترکیه بود و خودش ده سالی رواینجا زندگی کرده بود...هم زبونش هم مردومش رو خوب میشناخت...یه مجتمع خرید چشمم رو گرفت...ـ ساناز؟ـ بله مهرا جونـ این مجتمع خرید چقدر شیکِ...ـ بله..این مجتمع تو کل ترکیه فقط دوتا شعبه بیشتر نداره یکی اینجا یکی هم انتالیا...همه ی وسایلش مارک دار و از برندهای معروفیه...یعنی محاله بری داخلش و یکی از افراد مشهور و معروف رو در حال خرید نبینی...زهره با تعجب چرخید سمت ساناز و گفت:ـ واقعا/؟ پس چرا اینجا وایستادیم..بریم داخلش دیگه...الحق جای شیک و با کلاسی بود...توی عمرم همچین مجتم خریدی ندیده بودم....هر طبقه مختص یه چیزی بود...یه طبقه مخصوص وسایل خونه...یه طبقه مخصوص بچه و خانمها ...یه طبقه مخصوص /اقایون...عالی بود...همه جنس هایمارک دار و زیبا بودن....قیمت هاشون خیلی بالا بود ولی می ارزید...اونقدر غرق دیدن اجناس شده بودم که از زهره و ساناز فراموشم شده بود...از یه غرفه که پر بود از عروسک های باربی رد شدم از بچگیم عاشق عروسک بودم...همیشه بابت این دوست داشتنممورد تمسخر صدرا قرار میگرفتم..حتی الانم با وجود23 سال سن تا یه عروسک خوشگل میدیم بی اختیار سمتش کشیده میشدم...رفتم سمت غرفه و محو عروسکای نازش که با دکور زیبایی توی ویترین چیده شدن، شدم..توی حال خودم بودم که دستم کشیده شد...یه دختر بچه ی خیلی ناز داشت دستمو میکشید..وای خدا این دختر چقدر خوشگل بود...یه لحظه از واقعی بودنش شک کردم...موهای بلند طلایی که تا روی کمرش میرسیدو بازشون گذاشته بود...جلوی موهاشو چتری زده بود...پوست سفید مثل برف و چشمای درشت آبی....از صورتش معلوم بود که دختر شرو تخسیه....نمیدونم چقدر توی کفش بودم که یهو دستمو ول کردو با اخم دست به سینه نگام کرد و یه چیزی به ترکی گفت.وای خدا چقدر شیرین بود...اخماشو دوست داشتم بخورم...چقدر جذبه دار اخم میکرد...خم شدم و روی دو زانو روی پا نشستم جلوش...یه ذره ترکی هم بلد نیستم تا باهاش دو کلمه حرف بزنم...دختر خشگل داشت همین جور نگام میکرد...یهو بلند گفتم :ـ اخی خشگله با این اخمکه دلمو بردی...یهو اخماش باز شدو با تعجب گفت:ـ تو فارسی بلدی حرف بزنی؟چشمام اندازه ی توپ تنیس شد...یه لحظه شک کردم به چیزی که شنیدم..دوباره به حرف اومد:ـ تو به من گفتی خشگله؟دیگه مطمئن شدم درست شنیدم...با نیش باز گفتم:ـ آره...تو ایرانی هستی؟خندید...دلم ضعف رفت برای این همه زیبایی...ـ بله ...اما نصفم..با تعجب گفتم:ـ نصفت؟ یعنی چی؟اونم دستشو توی هوا چرخوند و با مزه گفت:ـ آخه میدونی آنِم ترک بود...بعنی مامانم ترک بود...بابام هم نصفش ترکِ..خوب بچه ها نصفشون برای بابا هاست و نصفشونم از مامانا...دیگه تحمل نداشتم...محکم کشیدمش توی بغلم و یه بوس محکم روی لپش گذاشتم....ـخدا تو چقدر شیرینی خانوم کوچولو...یهو با اخم از بغلم اومد بیرونو گفت:ـ من خانوم کوچولو نیستم..با خنده گفتم:ـ بله...ببخشید خانوم...حالا با من دوست میشی؟اخماش باز شد..دستشو آورد جلو و گفت:ـ سولمازم..7 سالمه..اصلا بهش نمیخورد 7 ساله باشه...خیلی شیرین زبون بود...دستمو گذاشتم توی دستای ظریف و کوچولوش گفتم:ـ مهرا.23 سالمه...یهو چشماش از تعجب باز شدن و گفت:ـ اوه...23 سال؟ چرا اینقدر بزرگی؟از لحنش خندم گرفت:ـ زیاد بزرگم نیستم..با حالت بامزه ای گفت:ـ نخیر..بزرگی...هم سنت ..هم خودت...اومدی اینجا برای دخترت عروسک بگیری؟جمله ی اخرش رو با یه بغض عجیبی گفت...دلم یه جوری شد...دستشو گرفتم و گفتم:ـ نه من دختر ندارم...اومدم برای خودم عروسک بگیرم..آخه میدونی من عاشق عروسکم...با خنده ی آرومی گفت:ـ علی به من میگه بزرگ شدیو باید دست از عروسک بازی برداری. باید بیاد به این بگه نه به من!با تعجب گفتم:ـ علی کیه؟ـ بابام..همش غر میزنه..کلمو کچل کرده هی میگه بزرگ شدی .نباید عروسک بازی کنی...هی بهش میگم علی من بچم..عروسک میخوام اما به قول بانو جون این حرف بزرگه توی گوشش جا نمیشه...دیگه نتونستم از خنده رو پا بند شم...بلند زدم یر خنده...این دختر اعجوبه ای بود...لپشو کشیدم و گفتم:ـ ولماز عزیزم توی گوشش جا نمیشخ نه باید بگی توی گوشش فرو نمیره..بعدشم علی باباته نباید این جوری در موردش حرف بزنی عسلم...یهو چشماش برق زد....اومد جلو دوباره با بغض گفت:ـ من عسل توام؟توی چشماش یه دریا غم بود...آبی چشماش طوفانی شده بود.... با لبخند کشیدمش توی بغلم و سرشو بوسیدم...ـ شما عسل منی...تاج سرمی...یهودیدم اشکاش جاری شد....چونشو گرفتم و سرشو به صورتم نزدیک کردم و گفتم:ـ الهی فدات شم عزیزم...چرا گریه میکنی خشگل من؟با همون چشمای نازش نگام کردو گفت:ـ تو...تومنو دوست داری؟ـ معلومه..کیه که دختری مثه تو رو دوست نداشته باشه...ـ آنِم...دوباره روی سرشو بوسیدمـ کی؟ـ مامانم...دوستم نداره...ـ چرا؟ همچین حرفی رو میزنی؟ همه ی مامانا دختراشو دوست دارن...ـ اگه دوسم داشت منو تنها نمیذاشت....ـ اگه دوسم داشت منو تنها نمیذاشت...یه بوسه ی دیگه از روی موها ی طلاییش زدم و گفتم:ـ قربونت برم عزیزم.بس کن..گریه نکن دیگه....ایستادو اشکاشو پاک کرد.گونمو بوسید و گفت:ـ مهرا جون تو منو چقدر دوست داری؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#95 | Posted: 18 Jan 2014 03:24
خیلی زیاد...ـ مثل دخترت؟خیلی ناز حرف میزد...اما این جمله رو با یه دنیا بغض گفت....با یه دنیا غم....خدایا این دختر چی کشیده که اینجوری بغض و غم داره..؟دستاشو گرفتم و روشون رو بوسه زدم.ـ من دختر ندارم سولماز اما آرزومه یه دختر مثل تو داشته باشم...یه دختر خوب و خوشگل و خانوم...پرید بغلم و دستاشو دور گردنم انداخت و شروع کرد به بوسیدنم..ـ مهرا جون منم دوست دارم....خیلی دوست دارم...میخوای من بشم دخترت و تو بشی مامانم؟از حرفی که زد جا خوردم....این دختر فقط هفت سالش بود اما حرفایی که میزد بیشتر از سنش بود عکس العمل هایی هم که نشون میداد غیر عادی بود....نمیدونستم چی باید بگم؟ انگار فهمید دو دلم...یهم یه قدم با ترس به عقب برداشت و گفت:ـ دوست نداری مامان من شی؟ نمیتونستم این همه بی پناهی رو اینهمه التماس و تحمل کنم....اون یه قدم رو پر کردم و محکم کشیدمش توی بغلم.ـ دوست دارم سولماز....خیلی دوست دارم....حتی از مامانا هم بیشتر...خندید و خوشحال شد....دستشو بالا آورد و گفت:ـ قول بده...دستمو بالا آوردم توی دستش گذاشتم.ـ قول...فقط تو هم قول بده جلوی کسی نگی که من مثه مامانا دوست دارم...باشه؟سرشو تکون داد و گفت:ـ قبول مامانی حونم...بین خودمون باشه...از لحن حرف زدنش تمام وجودم پر از شادی شد...ـ خوب بریم داخل و هروسک بخریم...یهوو جیغ کشید وگفت:ـ وااااای مهرا جونم...من عاشقتم بریم..بلند شدمو و دستامو توی دستای ظریفو کوچیکش گرفتم اما تا خواستیم بریم داخل صدای یه مرد از پشت سرم اومد.ـ سولماز....سولماز برگشت و یهو تو صورتش زد و گفت:ـ وای علی.....از حالتش خندم گرفته بود...برگشتم سمت مرد....یه لحظه جا خوردم...یه مرد حدودا 37 یا 38 ساله....قد بلند و چهار شونه...کت و شلوار خیلی شیک و گرونقیمتی تنش بود...موهای کوتاه شده و مرتب....صورتی کاملا اصلاح شده...همون مرد همون علی نگاهش به سولماز بود و بهش گفت:ـ قبل از اومدن یه قولایی بهم داده بودی.یادت که نرفته...سولماز بدون اینکه دستموول کنه سمت علی رفت و منو مجبور کرد باهاش برم...ـوای علی جونم ببخشید....خوب چیکار کنم اینجا اینقدر عروسکاش قشنگه که خشک شدم...علی یه نگاه به دستای قفل شده من و سولماز انداخت و بعدشم نگاهش به سمتم اومد...برای چند ثانیه محو من شد...طاقت نگاه نافذ و گرمش رو نداشتم...سریع سرمو پایین انداختمو گفتم:ـ سلام...به محض سلام کردنم علی اومد جلوم دقیقا...ـ ایرانی هستید؟سرمو بالا گرفتم و توی چشماش برق خاصی بود...خیلی مهربون نگام میکرد....ناخودآگاه خندیدم وگفتم:ـ بلهدستشو آورد جلو و گفت:ـ خوشبختم بانو...بهش دست دادم...چه دستای بزرگ و مردونه داره؟دستمو از دستش درآوردم.اما تا خواستم حرف بزنم سولماز یه سرفه ی الکی کردو گفتـ بله...علی آقا ماهم تحویل بگیر....به محض شنیدن این جمله همزمان با علی گفتم:ـ سولماز...بعد نگاهم با نگاه علی یکی شد...با یه لبخند مهربون داشت نگاهم میکرد...بعد از چند ثانیه سه تایی با هم زدیم زیر خنده....سولماز به علی گفت:ـ علی جونم...میبینی چه دوست خوشگلی پیدا کردم....اسمش مهراست...علی جونم مهرا هم مثه من عاشق عروسکِ...علی خم شدو روی زانوهاش نشست و یه بوسه از پیشونی سولماز گرفت...ـ بله خانوم من...بهت حسودیم شد...میشه منم مثل شما با دوستت دوست بشم...یهو تمام بدنم گر گرفت ازگرما....سولماز یه نگاه به من که مطمئن بودم مثل لبو سرخ شدم انداخت و بعد با خنده به علی:ـ حسود نبودی علی جونم...ولی باشه...به شرطی که دوستمو ازم نگیری...تازه بیشتر از منم دوستش نداشته باشی...دیگه کم مونده بود ار خجالت آب بشم...دستش رویه ذره فشار دادم.نگام کرد و با اخم گفتم ـ بسه...زشته علی غش غش خندید و بلند شد و یه تعظیم کوتاهی کرد و گفت:ـ چشم خانوم خوشگل من...بعد یه نگاهی به من انداخت...خندش عمیق شد و گفت:ـ دوست سولماز با من دوست میشی؟از حالت بیانش خندم گرفت....محو خندم شد...سرمو تکون دادم و گفتم: بله...سولماز دستمو کشید داخل مغازه و گفت:ـ علی بیا دیگه. حالا که اجازه دادم با مهرا دوست شی بیا بریم یه عروسک برام بخر..داخل مغازه شدیم...سولماز دستم ول کرد رو به من گفت:ـ مهرا جونم ن برم اونطرف عروسکاشو ببینم تو هم اینطرف رو ببین...باشه...با خنده گفتم ـ باشه برو ...سولماز رفت و برام یه بوسه توی هوا فرستاد...از پشت صدای علی اومد.....از پشت صدای علی اومد.....ـ مهرا خانوم چیکار کردی که دل این کوچولوی زبون دراز رو به این زودی بردی؟برگشتم...خیلی مردونه و پرجذبه و با یه لبخند مهربون نگام میکرد...یه جورایی باهاش احساس راحتی میکردم...با خنده گفتم:ـ کاری نکردم این دختر دوست داشتنی و مهربون شماست که تودل برو....خوش به حال شما که یه دختری مثه سولماز دارین...یه قدم بهم نزدیک شدو گرم ومهربون توی چشمام زل زدو گفت:ـ مرسی بابت تعریفت...اما باید بگم واقعا خوش به حال سولماز نه به خاطر پدرش بلکه دوست زیبا و مهربونی که به تازگی پیدا کرده...نامحسوس و زیرکانه ازم تعریف کرد...ولی نمیدونم همین تعریف نامحسوس بود یا از نگاه گرم و مشتاقش که روم بود گرم شدم و سرم به زیر رفت...بعد از چند ثانیه دوباره صداش اومد...ـ خوب مهرا خانوم بریم یه عروسک بگیریم تا سولماز نیومده مغازه رو روی سرمون خراب کنه...موافقید؟خوب بود که از اون جو بیرون اومدیم.با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:ـ بله موافقم...خیلی مردانه عقب گرد کردو وبا دستش به سمت قفسه های پر از عروسک اشاره کرد...عروسکای نازی بود...همشون محشر بودن....انقدر که دوست داشتم همشون رو یه جا بخرم...با صدای علی بهش نگاه کردم...ـ مثل اینکه خیلی به عروسک علاقه داری؟ فکر نمیکنی برای عروسک بازی کمی بزرگ شدی؟لحنش فوق العاده صمیمی بود...باعث شد با خنده و آرامش جوابشو بدم..ـ علاقه که نه باید بگم عاشقشونم...راستش با اینکه به قول شما بزرگ شدم اما تا چشمم به عروسکا میوفته ته دلم یه جوری از خوشی و لذت ضعف میره....ظاهرم شاید بزرگ شده بود اما هنوز در حد یه دختر بچه ی 6یا7 ساله نیستم..مردونه خندید....یه لحظه محو خندش شدم....سریع نگامو ازش دزدیدمو به سمت عروسکا نگاه کردمـ مهرا؟...یه لحظه فقط شاید برای یه لحظه دلم لرزید....حس کردم یه چیزی درون قلبم فرو ریخت...نگاش کردم...با چشمانی مشتاق و گرم گقت:ـ

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#96 | Posted: 18 Jan 2014 03:26
میتونم مهرا صدات کنم؟ بدون هیچ پیشوند یا پس وندی؟ میشه باهات راحت باشم دوست سولماز.؟نمیدونم اما منم دوست داشتم....راضی بودم...با خنده سرموتکون دادم....تا خواست چیزی بگه که با صدای سولماز هردومون به سمتش برگشتیم...ـ مهرا جون....علی بیاین دو تا عروسک انتخاب کردم...یکی مال من...یکی مال مهرا...عروسکایی که انتخاب کرده بود تقریبا شبیه هم بودن تنها فرقشون رنگ لباساشون بود...رفتم سمش روی زمین و دو زانو نشستم...با خنده به سولماز که دوتا عروسکو به زور توی بغلش جا داده بود نگاه کردم....خیلی خواستنی و خوشگل شده بود...ـ خوب سولماز خانوم کدومش برای منه؟سولماز عروسکی که لباس آبی داشت به سمتم گرفت و گفت:ـ این مال تو...این دختر لباس سبزم برای من...خوشت میاد..؟با خنده یک بوسه روی لپ سفیدش زدم ـ معلومه..مگه میشه خوشم نیاد...سولماز با یه آخ جون بلند پرید تو بغلم..انگار دنیارو بهش دادن...صدای علی اومد..ـ سولماز دوستتو خفه کردی..بابایی فهمید که چقدر عاشقشی...سولماز با یه اخم از بغلم اومد بیرونـ علی....حسودیت شد؟ مهرا خفه نمیشه..من کوچولویم زورم نمیرسه که خفش کنم...بهانه ی دوروغی نیار...وای خدا دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم...کشیدمش توی بغلم و محکم لپشو بوسیدمـ وای دختر تو چقدر شیرینی..این شیرینی خوب نیستا میخورمت...ناز خندیدو مثلا با ادای من جوابمو دادـ وای مهرا جونم توهم شیرینی...اونقدر شیرین که میام میخورمت...صدای خنده ی علی به هوا رفت...من و سولماز برگشتیم و بهش نگاه کردیم...اونقدر زیبا و از ته دل میخندید که ناخودآگاه ماروهم وادار به خنده میکرد..ـ الحق خدا درو تخته رو برای هم جور میکنه...سولماز یکی میخواست مثل خودش...مهرا شدی دوست یکی مثه خودت شیطون و دوست داشتنی...از روی زمین بلند شدم و با یکی از دستای آزادم دست سولمازو گرفتمو گفتم:ـ خوش به حال هر دوتا مون...به قول سولماز جونم حسودیت اومد علی؟نمیدونم چرا اینقدر زود احساس راحتی باهاش کردم...اما خوب حس خوبی نسبت بهش داشتم...با گفتن آخرین جملم برق جدیدی توی چشماش درخشید و خندش قطع شدنگاهش با نگاه های قبلی فرق داشت...هنوز گرم و پراشتیاق بود اما یه چیز دیگه یه برق جدید اضافه شده بود...اومد نزدیکمو سولماز وبا یه حرکت از روی زمین بلند کرد و بغلش گرفت و یه بوسه از گونش گرفت.. بعد بهم عمیق و نافذ نگاه کردو گفت:بعد بهم عمیق و نافذ نگاه کردو گفت:ـ چرا نباید حسودیم شه؟ دخترم یه دوست خواستنی و زیبا پیدا کرده...خوب منم میخوام این دختر خواستنی و زیبا رو دوست داشته باشم...یه آن نفسم بند اومد...حس کردم دست و پام سرد شده....یه لبخند مصلحتی زدم و سرمو پایین انداختم.....علی بعد از چند لحظه به حرکت دراومد..جلوی صندوق خواستم پول عروسکو حساب کنم که باز علی با شوخی و خنده مانع شد...چیزی که جالب بود این بود که هم صندوق دار و هم صاحب مفازه هردو به احترام علی از جاشون بلندش شدن...ترکی حرف میزدن..نمیفهمیدم چی میگن ولی مطمئن شدم شدم این علی آقا شخص مهمی و شاید معروفی باید باشه...ولی یه چیز عجیب دیگه نگاههایی که بیشتر متعجب زده بود تا معمولی روی من بود...یه جورایی احساس کردم وجودم کنار این پدر و دختر براشون تعجب آوره...از مغازه اومدیم بیرون...نمیدونم ولی نگران بودم شاید ساناز و زهره دنبالم میگردن...بنابرای برگشتم سمت علی و سولماز و با لبخند گفتم:ـ ببخشید امروز شما رو به زحمت انداختم...از کادوتون هم نهایت تشکر رو دارم...علی با خنده گفت:ـ این چه حرفیه؟ تعارف نکن با ما راحت باش...ـ به هر حال ممنونتا خواست علی جوابمو بده از پشت سرش زهره و ساناز رو دیدم که توی سالن عمومی با فاصله ی دوری از ما قدم میزدن..علی جهت نگاهم رو گرفت و دوباره بهم نگاه کرد و گفت:ـ اینجا تنها نیومدین درسته؟بهش نگاه کردمو گفتم:ـ بله..درسته..راستش من اینجا کلا غریبم.یعنی دیشب تازه از ایران اومدم ترکیه...یه مدت برای کار بر روی یه پروژه اینجام بعد برمیگردم..علی با تعجب گفت:ـ واقعا ؟ جالبه! الان کجا اقامت داری؟علی با تعجب گفت:ـ واقعا ؟ جالبه! الان کجا اقامت داری؟گفتم:ـ هتلی که همین نزدیکیه این مجتمع خریده...هتل....درواقع با تیم مهندسی همه توی اون هتل اقامت داریم...من هم با دوتا از همکارام اومدم اینجا که ازشون جدا افتادم و با سولماز آشنا شدم...سولماز که تا اون لحظه ساکت بود و با حالت غمگینی و ترسیده ای گفت:ـ یعنی میری؟ یعنی دیگه نمیبینمت؟من که از تغییر حالت خیلی سریعش متعجب شدم و نتونستم حرفی بزنم اما علی با خونسردی شروع کرد به نوازش موهای سولماز و در حالیکه به من چشم دوخته بود به سولماز گفت:ـ نه عزیزم....مهرا قول میده که توی این مدت که اینجاست پیشت بیاد..مگه نه مهرا؟مطمئن بودم که دیگه سولماز یه مشکل جدی شایدم یه بیماری داره به خاطر همین سریع سرمو تکون دادم و گفتم:ـ آره عزیزم...مگه دوستا همو تنها میزارن؟سولماز آرومتر شده بود اما ترس هنوز توی نگاهش موج میزد...ـ قول بده مهرا جونم که میای؟ـ قولِ قول...ترس توی چشماش به کل از بین رفتعلی رو به من گفت:ـ خوبه..پس حالا که فهمیدم محل اقامتت کجاست میتونم راحت پیدات کنم و سولماز رو بندازم به جونت!سولماز یه مشت کم جون به بازوی علی زد و گفت:ـ خیلی بدی علی....من رو چرا میخوای بندازی؟ اگه دست و پام بشکنه چی؟علی سر سولماز رو بوسید و گفت:ـ غلط بکنم بندازم که دست و پات بشکنه...منظور من ازانداختن یه چیز دیگه بود...مگه نه مهرا؟.بعد یه چشمک به من زد...خندم گرفت و سرمو تکون دادم....ـ خوب منم خوشحال میشم که سولمازو زود به زود ببینم.قول بدین بیارینش...علی جواب داد:ـ

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#97 | Posted: 18 Jan 2014 03:27
علی جواب داد:ـ باشه..حتما..حالا اگه فضولی نباشه میشه بپرسم برای چه پروژه ای اومدین ترکیه؟ـ خواهش میکنم...یه پروژه ی معماری که قراره برای یه آقای ایرانی ترک تبار بسازیم..یعنی کارهای معماری مربوط به مجتمع اون آقا رو شرکتی که من توش کار میکنم قبول کرده...ظاهرا اون آقا غولیه برای خودش...با جمله ی آخرم باز چشمای علی شیطون شدو گفت:ـ پس این آقا غوله دیدن داره! حالا اخلاقش غوله یا هیکلش؟خندیدم...ـ نمیدونم راستش منم ایشون رو ندیدم...امشب توی همون هتلی که ما مستقر هستیم قراره جشنی به مناسبت آشنایی طرفین از همدیگه برگزار کنن..ولی منظورم از غول ، غوب اقتصادی بود..اما به نظر من یه سرخوش پولدار بنظر میاد تا یه غول اقتصادی!...علی بلند خندید و گفت:ـ اینم نظریه!...سولماز رو گذاشت روی زمین و از توی کتش یه برگه سفید کوچیک در آورد و با یه خودنویس مارکش چیزی روی برگه نوشت بعد به سمتم گرفتـ.این شماره ی شخصی منه...خوشحال میشم که باهات در تماس باشم...البته هم اینکه بتونم برای آوردن سولماز پیشت اجازه بگیرم و زمانهایی که خسته نیستی و به کارت لطمه ای وارد نمیشه بفرستمش..برگه رو گرفتم و با خنده گفتم:ـ بله..فقط من هنوز سیم کارت ترکیه رو رو ندارم قراره زمانی که برگشتم به دستم برسه..به محض گرفتن سیم کارت باهاتون تماس میگیرم...در ضمن بابت سولمازم باید بگم که این دختر گل هیچ وقت مزاحم من نمیشه..هر موقع دوست داشت میتونه بیاد پیشم...سولماز به طرفم اومد.خم شدم تا بتونه منو ببوسه...سولماز بوسیدم و دو گوشم آروم طوری که علی نشنوه گفت..: خیلی دوست دارم مهرا جونم...قد مامانم بیشتر...تمام تنم یخ زد..از جمله که نه از کلمه و لقبی که منو باهاش مقایسه کرد...یه لحظه پشیمون شدم از حرفی که بهش زده بودم..یه لبخند زورکی و مصنوعی بوسه ای رو ی سرش زدم..ـ مراقب خودت باش سولماز..چشماشو با حالت بامزه ای روی هم گذاشت و چشم خوشگلی بهم هدیه داد..علی دستشو به سمتم گرفت و گفت:ـ خیلی خیلی دوست دارم زودتر صداتو بشنوم..در ضمن برات آرزوی موفقیت میکنم...امیدوارم کارای شرکتت مورد قبول جناب غول اقتصاد یا به قول شما سرخوش پولدار قرار بگیره..دستمو محکم توی دستش گرفته بود برق توی چشماش درخشانتر شده بود....دستمو محکم توی دستش گرفته بود برق توی چشماش درخشانتر شده بود...نتونستم در مقابل نگاه خریدارانه و مورد تحسینش طاقت بیارمو دستامو از توی دستش آروم کشیدم بیرون..با لبخند نگام کرد و گفت:ـ خدانگهدار بانوی زیبا...گرم شدم از لحن مهربونش...خندیدم و دستمو به سمتشون بالا بردم برای سولماز یه بوس فرستادم اونم همین کارو کرد..کم کم از نظرم دور شدن...*ـ مهرا واقعا چطور روت شد رفتی توی مغازه و این عروسکو خریدی؟خجالت نکشیدی با این هیکل اخه؟با خنده به زهره گفتم:ـ نه خجالت واسه چی؟ عاشق عروسکم خوب!..ـ یعنی عاشقتم دختر...ما کل این مجتمع رو با این عتیقه( با چشم به ساناز اشاره کرد) زیرو رو کردیم تا یه دست لباس واسه امشب گیر بیاریم بعد جنابعالی رفتی دنبال عروسک...تازه یادم اومد قراره واسه امشب یه لباس بگیرم یهو گفتم:ـ وای زهره اصلا یادم رفته بود...حالا چی شد تونستید یه جای خوب گیر بیارین؟زهره خندید و دستمو گرفت و گقت:ـ خسته نباشی دختر..آره اما این ساناز میگفت ضایع اس دوبار بریم داخل ..افت کلاسداره...ما هم اومدیم دنبال تو که باهم بریم ..ـ آها ..خوب بریم دیگه..ساناز و زهره یه مغازه مارک رو نشون دادن بهم...ظاهرش تک بود..مطمئنا لباساشم همین طور ه...داخل رفتیم..برای چند ثانیه توی جام خشک شدم...چه لباسایی؟!نمیخواستم لباسم زیاد باز باشه..پیراهناش حرف نداشت اما زیادی باز بودن..همین جور که لباسارو دید میزدم چشمم روی یک لباس موند..خیلی شیک و خوشگل بود..تا خواستم دست دراز کنم و لمسش کنم صدای زهره مانعم شد...ـ مهرا یه دقیقه بیا ببین این لباس چطوره؟نگاهم رو با زور از اون لباس گرفتم و سمت زهره رفتم..یه لباس زرد قناری که پشت گردنی میخورد.....مدلش ساده بود اما طرح های پراکنده ای که روی پارچه لباس وجود داشت جذابش میکرد...با لبخند مهر تایید بهش زدم..لباس رو گرفت و به سمت اتاق پرو حرکت کرد...به محض ورودش به اتاق پرو برگشتم تا ساناز رو پیدا کنم...از یکی از اتاق اومد بیرون و یه لباس که توی کاور گذاشته بود و چیزی ازش معلوم نبود ، دستش بود...ـ هنوز لباستو انتخاب نکردی؟ـ نه هنوز..تو چی؟ـ من انتخاب کردم..به کاور لباسی که توی دستش بود اشاره کرد و گفت:ـ پس من میرم لباسمو حساب کنم بعد میرم سمت غرفه ی ست کیف و کفش. زهره جاشو بلده...اونجا میبینمتون...رفت...!.....خوشم میاد معنی باهم خرید کردنو خوب به جا آورده بود!...دوباره رفتم سمت همون لباسی که چشمم رو گفته بود...خیلی زیبا و درخشان بود..یه لباس به رنگ سرخ...یه قرمز منحصر به فرد و خیره کننده...یقه ی لباس گرد بود اما گردیش کمی باز بود و به سرشونه هاش میرسید...روی یقه یه نوار نسبتا کلفت از سنگ های دایره ای شکل قرمز و جیگری و نگین های کوچکتر الماسی شکل که دور سنگها رو قاب گرفته بودن، کار شده بود...آستینهای تقریبا پنج سانتی داشت که پارچشون به صورت چروک شده بود و این خط های چروک از آستین و سر شونه ها شروع میشد و به روی کمر به صورت کج ادامه پیدا میکرد...روی کمر هم دقیقا یک نوار مثه روی یقه قرار گرفته بود...پارچه ی دامن هم از زیر نوار بصورت راسته روی زمین افتاده بود...اما تنها پارچه ی قرمز رنگ نبود یه حریر قرمزی هم روی پارچه ی دامن طوی که فقط پشت دامن رو میپوشوند قرار داشت که دامن رو خیلی زیبا و حجیم تر نشون میداد...خیلی زیبا بود...مسحور کننده...به انگیلیسی از فروشنده خواستم تا پیراهن رو برام بیاره...زمانی که منتظر بودم صدای زهره رو شنیدمرفتم پیشش....عالی شده بود...دختر جذابی بود و این لباس هم جذابیتش رو چند برابر میکرد....ـ چطوره؟ـ عالیه زهره...مطمئنم چشم خیلی هارو امشب دنبال خودت میکشونی..ـ ایول..پس همین رو برمیدارم...توچی؟ـ یه لباس انتخاب کردم..الان میخوام پروش کنم..ـ خوبه..پس تا من اینو در میارم توبرو...لباس رو گرفتم و وی اتاق پرو پوشیدم...نمیدونم چقدر محو خودم توی آیینه شدم که با در زدن زهره از فکر شوت شدم بیرون...درو بی هوا باز کردم...زهره دستش رو بالا آورده بود تا دوباره به در بزنه اما تا منو دید همونجوری موند...از حالتش خندم گرفت. یه بشکن جلوی صورتش زدم...ـ الو ..هستی؟ـ دختر...عین کسایی که تازه از عهد قجر اومده بودن تو این دوران نگام میکرد...یه دونه به بازوش زدم و گفتم:ـ اینقدر تابلو نباش...بابا یه لباس مثه بقیه لباساست...از بهت دراومد...ـ مهرا به جان خودم امشب با این لباس یه کاری دست خودت میدی حالا ببین؟ـاینو بزارم پای تعریف یا تهدید...ـ هردوش...بابا هلو..گفته باشم از کنارم جم بخوری من میدونم و تو...خندم گرفت..ـ چشم شوهر جان...ـ زهره مارو شوخر جان... بدو درش بیار ببینم...لباسو از تنم در آوردم و توی کاورش گذاشتم...قیمت بالایی داشت اما می ارزید...بالاخره به قول زهره پولی که باباتش داریم خودمون رو هلاک میکنیم باید یه هم چین جاهایی خرج شه واگرنه ارزش نداره....به طرف مغاز ه ای که ساناز گفته بود رفتیم...من یه ست کیف و کفش قرمز مشکی برداشتم..خیلی جذاب بود..زهره هم یه ست زرد کیف و کفش انتخاب کرد...سانازم ست مشکی با رگه های بنفش...تقریبا سه ساعت دیگه توی همون مجتمع گشتیم و بقیه چیزهایی رو که لازم داشتیم گرفتیم...یه جفت گوشواره ی بزرگ که تمامش نگین های ریز بود و فقط یه سنگ الماس گونه در وسطش خودنمایی میکرد با یه رژ قرمز مایع که واقعا خیره کننده بود؛ خریدم...ساعت 4 رسیدیم هتل...ساناز به محض رسیدن به هتل ازمون خداحافظی کرد و گفت قراره بره آرایشگاه.حتی ازمون دعوت کرد تا همراش بریم اما نه من نه زهره دوست نداشتیم بریم...قرار شد بعداز اینکه هر دومون یه استراحت کوتاهی کردیم و بعد از یه دوش با همدیگه آماده شیم..بعد از دوساعت خواب کلا خستگی از بدنم بیرون رفت...رفتم حموم و یه دوش نیم ساعته گرفتم...حوصله ی پوشیدن لباس رو نداشتم حوله رو دور خودم پیچیدم و آب موهامو کامل گرفتم و همونجوری پشتم ریختم و اومدم بیرون....کیف و کفش رو از توی جعبه هاشو در آوردم روی تخت گذاشتم....در به صدا دراومد...یه نگاه به ساعت کردم 6.40 دقیقه بود...حتما زهره اس....رفتم سمت در..خواستم یه ذره سر به سرش بزارم...آروم درو باز کردم و پشتش قایم شدم تا وقتی که پا میزاره توی اتاق از پشت بترسونمش...با این کار حکم مرگمو صادر میکردم ولی به کیفی که میداد می ارزید...درو آروم باز کردم و منتظر شدم تا بیاد داخل...بعد از چند ثانیه دیدم کسی نیومد داخل...فهمیدم که فهمیده چه نقشه ای براش کشیدم...عین لاستیک پنچر شده از پشت در اومدم بیرون..ـ اَه..میمردی نزنی تو..عین لاستیک پنچر شده از پشت در اومدم بیرون..ـ اَه..میمردی نزنی توزمان ایستاد...متوقف شد...برای من از بین رفت...حسان روبروی من ایستاده بود....ـ مثل اینکه عادتت شده بدون دونستن، درو باز کنی ؟حتی توان قورت دادن آب دهنم رو نداشتم ......چقدر سخته نفس کشیدن...چقدر سخته این اکسیژنی رو که به اندازه ی یک میکرومتر هم نیست ببلعی....فهمید حالمو ...نگاهش گره خورد به نگاه ناباور من....تیز و نافذ...قدمی به سمتم برداشت و روبروم قرار گرفت...خفه شدن در این فضای پر از اکسیژن وصف حالم بود...دستش روی گردن و بعد گردنبندم نشست.....هوز گره ی سختی که بین نگاه هامون زده شده بود بر قرار بود...کشیده شدن گردنبند به سمت خوش رو حس کردم...چقدر بیزارم از این سکوت...از این نگاه های پر فریاد در لباس سکوت....!نمیدونم چقدر...چند ثانیه..چند دقیقه...اما تا به خودم اومدم حسان نبود....رفته بود...اما نگاهم همچنان گره بود به همان نقطه....همونجا روی زمین نشستم...انگار راه تنفسم باز شده بود...پر شدم از اکسیژن..از این مولکول کوچک حیات بخش....بلعیدم تا مغزم حلاجی کنه تصویرهای واقعی یا رویاهای کذایی لحظه های پیش رو...باز هم زمان از دستم در رفت...صدای در منو از خلسه ای که نه طعم شیرینی میداد نه تلخی در آورد....ـ مهرا نیستی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#98 | Posted: 18 Jan 2014 03:27
مهرا نیستی؟! مهرا؟....با بدبختی فرمان ایستادن رو به بدنم دادم...دستام شد ستون برای ایستادن روی پاهام...یه نفس عمیق ...درو باز کردم...زهره که خندون بود با دیدن قیافه ی وسر وضع من خنده رو لبش خشکید...ـ مهرا خوبی؟اومد تو..فکر کنم هنوز توی بهت لحظه های در مقابل حسان بودنم....!هنوز زبونم فرمانبردار نشده بود....کمکم کرد تا روی مبل بشینم...بعد از چند دقیقه با یه لیوان آب قند جلوم ظاهر شد...نمیدونستم شیرینی آب قند بود یا جریان پیدا کردن زمان که حالمو بهتر کرد...ـ بهتری؟کلمات و جملات ....همه و همه به مغزم هجوم آوردن...پر شدم از حسای مختلف...ـ بله...ببخش تر سوندمت....ـ چی شدی؟ـ هیچی....فقط...فقط یه ذره حمومم طول کشید.فکر کنم همون کار خودشو کرد...زهره خیالش راحت شد و بی خیالِ خیال نا آروم و طوفانی من....بلند شدمو یه بار که نه سه بار صورت گرگرفتمو با اب سرد شستم...نگاهی به ساعت انداختم7.30 بود!وقت زیادی رو از دست دادم....زهره اماده بود...ـ بیا دختر ...بیا بشین که دیگه وقتی برامون نمونده....سعی کردم بهتر شم...بهترین کار بود....تمام ذهنمو مشغول آماده شدن و مراسم امشب کردم...تمام ذهنمو مشغول آماده شدن و مراسم امشب کردم...تمام موهامو با کمک زهره با اتو شلاقی صاف کردم.بعد بالای سرم به صورت گوجه ای محکم فیکس کردم...طره ای از موهامو زهره جلوی صورتم فر درشت زد و آزادانه رها کرد.تمام صورتم رو با کرم پودر یه درجه روشنتر از پوستم یکدست کردم...زهره چشمامو با سایه ی سیاه غلیظی آرایش کرد...بعد از گذاشتن مژه ی مصنوعی ریمل رو برام زد...رژ گونه ی گوجه ای رنگ رو روی گونه هام طوری زدم که برجستیگشونو بیشتر نشون بده.....یه رژ خشک قرمز رو روی لبهام کشیدم و در آخرم رژ مایعی که خریده بودم رو زدم...لبهام حسابی تو چشم بودن...با کمک زهره لباسمو پوشیدم...فکر نمیکردم که همه ی این کارها رو توی کمتر از یک ساعت انجام شده...زهره همین جور کنار آیینه قدی ایستاده بود..حتی پلکم نمیزد...ـ چیه ؟ بابا خوردیم تموم شدم..ـ بمیری دختر! آخه کی دیگه امشب به منو دخترای دیگه نگاه میکنه...خندم شدید تر شد...یه نگاه به ساعت انداختم مراسم شروع شده بود...ـ بریم زهره جون که تو هم دست کمی از من نداری!به سمت آسانسور رفتیم..خیلی دوست داشتم حسان رو ببینم..بی شک اون امشب بهترین بود...همیشه خیره کننده بود...یادم اومد با چه وضعی منو دیده بود...من آدم بشو نیستم...فکر کنم دفعه ی دیگه یه سیلی بخوابونه توی گوشم...دفعه ی دیگه؟ چه خوشم اومده؟ـ مهرا؟از فکر اومدم بیرونـ بله.ـ استرس دارم..ـ واسه چی؟ـ نمیدونم اما احساس میکنم این یارو چی بود تایماز ...نه تابوربیگ آدم درستی نباشه و بهمون سخت بگیره...ـ دیوونه شدی؟ ما هنوز اونو یه بارم ندیدیم..تازه احمد آقا میگفت آدم مهربونیه..پس لازم نیست اینقدر نگران باشیـ خدا کنه..راستی لباس ساناز رو دیدی؟ـ نه...تو چی؟ـ نه بابا...فک کن امشب دیگه میخواد با چه تیپی ظاهر شه؟ خدایی یه همچین مجلسی یه دلقک کم داره که اونم به لطف ساناز حله...هردو زدیم زیر خنده...توی طبقه ای که قرار بود جشن در اون برگزار بشه..آسانسور ایستاد...من و زهره هردو با هم نفس عمیق کشیدیم و بیرون رفتیم...یه سالن بزرگ که پر بود از میزهای بزرگ که با ساتن سفید پوشیده شده بود....گوشه ی سالن که حالت دایره واری داشت دسته گل های طبیعی زیبایی قرار داده شده بود...یه قسمت از سالن بار وجود داشت و یه بار تمام شیشه ای...تقریبا سالن شلوغ بود...فکر نمیکردم برای معارفه یه همچین جایی رو اجاره کرده باشه و همچین جمعیتی رو دعوت کرده باشه...واقعا سرخوشه چولداره...ـ اوه..چه خبره...فک کنم کل سران ترکیه رو دعوت کرده امشب این تابور خان؟!ـ چی میگی زهره؟ باز رفتی تو جو؟ـ آره بابا....یه نگاه بنداز ...راحت 400 نفری میشن..این که یکی بدتر از حسان فرداد خودمونه که...با شنیدن اسمش پر کشیدم به سمتش ...تمام حواسم رو جمع کردم تا ببینم کجاس..ـ مهرا بیا بریم..ـ کجا بریم؟..من که هیچ کدوم از بچه هارو نمیبینم..ـ بیا من پیداشون کردم...با زهره هم قدم شدم....لی با هر قدم درونم به لرزه درمیومد...لرزه هایی که از حد ریشتر هم فراتر رفته بودن...کنار مظاهر ایستاده بود...کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و براق...یه پاپیون مشکی زده بود که وسطش یه نگین خودنمایی میکرد...نفس بُر بود... نه برای من...برای هرکسی که میدیدتش...یکه تاز مراسم امشب بود..روبه روش ایستادم..چقدر خواهانش بودم...چقدر بی قرارش ...برق توی نگاهش مطمئنم کرد...مطمئنم کرد که برای اولین بار به چشمش اومدم...چون نگاهش تحسین آمیز بود... پر شدم از خوشی... از لذت...اونقدر خوشحال شدم که میخواستم از فرط خوشحالی یه سره جیغ بکشم... برق توی نگاهش مطمئنم کرد...مطمئنم کرد که برای اولین بار به چشمش اومدم...چون نگاهش تحسین آمیز بود... پر شدم از خوشی... از لذت...اونقدر خوشحال شدم که میخواستم از فرط خوشحالی یه سره جیغ بکشم...اثرات این خوشحالی لبخندی بود بر روی لبهام...ـ سلام...به ظاهر برای همه بود اما از ته قلبم برای مرد مغرور روبروم بود که مات من بود هنوز!چند ثانیه شاید دوثانیه گذشت و تونست به حال خودش برگرده..غیر از این بود باید به حسان بودنش شک میکرد...!نگاه نافذش رو دوخت توی چشمام...بی حرف....انگار قصد داشت با نگاه جوابمو بده...ـ سلام مهرا خانوم...خوش اومدین...سرمو برگردوندم تا مظاهرو ببینم...ست کت و شلوار سورمه ای با پیراهن سفید مجلسی میمود..خنده ای کردم و گفتم:ـ شما هم خوش اومدین...فعلا که میزبان نیست که بخواد خوشامد گویی کنه...مظاهر خندید و گفت:ـ بله حرف حق جواب نداره...بفرمایید بشینید...با زهره هم سلام و احوال پرسی کرد...هردونشستیم درو میز 14 نفره ی که تمام تیممون حضور داشتن..زهره کنار من و خوشبختانه حسان هم در طرف دیگم جا گرفت...بهترین اتفاقی که میتونست امشب برام بیوفته همین حضورش در کنارم بود...اونقدر خوشحال بودم که سر از پا نمیشناختم...سرد بود و جدی...مثل همیشه اما همین که بود برام به اندازه ی دنیا ارزش داشت..ـ یاعلی ....این دیگه کیه.با صدای آروم زهره به طرفش برگشتم..ـ چی میگی؟زهره هنوز به جایی که خیره شده بود مونده بود...آروم نزدیک گوشش گفتم:ـ زهره..سریع نگاهشو به من داد و گفت:ـ مهرا فک کنم این یارو تابور خان تشریف فرما شدن...ـ جدا؟ کو؟تا اومدم سرمو سمت جاییکه زهره نگاه میکرد برگردونم صدای ساناز متوقفم کرد...ـ سلام...ببخشید دیر رسیدم..به اجبار برگشتم و ساناز رو دیدم..برگشتن همانا و میخکوب شدن همانا...ساناز بود اما.....لباسش یه پیراهن براق بنفش که تا سر زانوهاش بود اما دکلته و از پشت تا روی کمر لخت بود... رگه های هایلات بنفش داخل موهای صورتیش توی ذوق میزد..اما آرایشی که کرده بود بهش میومد...خدارو شکر مثل همیشه غلیظ نبود...اومد طرفم و بعد کنارم نشست...تازه متوجه ی نبود حسان شدم...یه آهِ حسرت بار کشیدم...باز زهره صداش اومد..ـ ساناز .مهرا بلند شید فکر کنم معارفه شروع شد...ساناز با عجله بلند شد و بدون اینکه به ما اصلا نیم نگاهی بندازه رفت...منو زهره آروم و باوقار بلند شدیم و رفتیم...ـ ایول...بابا خدا دمت گرم چی آفریدی؟ـ زهره داری از پشت چی رو دقیقا تحسین میکنی؟ـ خوب این پشتش اینه معلومه جلوش چه خبره دیگه!از جملش خندم گرفت....خودشم خندش گرفته بود...برای اینکه ضایع نباشه سریع سرمو انداختم پایین و تا جلوی اونا سرمو بالا نیاوردم...بالاخره رسیدیم اما من هنوز با خودم درگیر بودم که خنده ی مسخرمو قورت بدم..کم کم اعصابم داشت بهم میریخت...با صدای حسان سعی کردم تلاش بیشتری بکنم...ـ ایشون خانم سیامکی از معماران برجسته ی تیم من...یعنی هرچی فحش بالای 18 سال بود به خودم دادم...دختر اینقدر کم جنبه!...سعی کردم نفس عمیقی بکشم البته بدون جلب توجه...صدای احوالپرسی زهره با تابور بیگ رو شنیدم..وای خدا الان آبرو ریزی میشه..لبامو محکم به هم فشار دادم و مدام توی دلم صلوات میفرستادم....ـ ایشون هم خانوم عظیمی معمار جوان تیم ...سرمو بالا گرفتم....اما....

ادامه دارد ۱۷

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#99 | Posted: 18 Jan 2014 04:17
فصل ۱۸

سرمو بالا گرفتم....اما....کسی که روبروم ایستاده بود رو باور نمیکردم....این قدر توی شوک بودم که حتی برای چند ثانیه صداهای اطرافم رو نمی شنیدم...امکان نداشت...چند بار چشمامو بستم تا مطمئن شم درست میبینم....شاید خطای دید باشه اما نه واقعی بود...ـ سلام بر بانوی زیبا...دستش همزمان جلو اومد....با صداش ،با حرکت دستش مطمئن شدم واقعیه...خودش بود...علی بود...! دستمو بردم جلو توی دستاش گذاشتم اما اینقدر شوک زده بودم که قادر به حرف زدن نبودم...علی حالمو فهمید...خندید و با همون نگاه مهربون و گرمش که به محض دیدنم پر شده بود از برق تحسین گفت:ـ چطوری دوست سولماز؟....بیشتر از این سکوت جایز نبود...یه لبخند زدمو سرمو تکون دادم و گفتم:ـ خوبم...راستش فکر نمیکردم شما رو...یعنی...سرخوشانه خندید...دستی رو که توی دستش بود کمی فشار داد و خیره توی صورتم گفت:ـ که باشم کسی که در موردش نظریه دادی؟...وااااای....یعنی خاک تو سرم ....آبروم رفت....از خجالت سرم پایین رفت...خواستم دستمو از دستش درارم که نذاشت...سرم بالا اومد...نگاهش خریدارانه روم بود...معذبم میکرد...بد نبود...هیز نبود...اما معذبم میکرد...به محض دیدن صورتم یه لبخند زد و دستمو با بی میلی رها کرد...یه نگاه به اطرافم انداختم....قیافه هایآدمهای اطرافم خیلی جالب بود!...زهره و ساناز با دهن باز نگام میکردن...مظاهر با تعجب و بهت و حسان...به محض دیدنش هر چی خوشی بود برام رنگ باخت....اخم وحشتناکش...چشمای خروشانش... دست مشت شدش...همه ی خوشیم رو زهر کرد...چشم ازش گرفتم...مظاهر به حرف اومد...ـ چه حالب...فکر نمیکردیم که تابور بیگ با یکی از مهندسین ما آشنا در بیان..علی با لبخند نگام کرد و گفت:ـ آشنا که نه...بهتره بگیم دوست ...خیلی خوشحالم که دوست من دراین پروژه همراهیم میکنه...حرفاش گرم بود اما دیگه نه برای من...نه برای منی که از نگاه مرد مغرورش داره میلرزه ....با لبخند مصنوعی مهر تایید به حرفاش زدم...با زهره و ساناز ازشون جدا شدیم و رفتیم سر میز...ـ تو با تابور بیگ دوستی؟صدای بهت زده ی ساناز بود... ای خدا اینو کجای دلم بزارم ؟برگشتم سمتش ...زهره کنارش هَنگ اُور بود ...سانازم دست کمی از زهره نداشت....بدون اینکه دست خودم باشه زدم زیر خنده...اونقدر خندیدم که کم کم اشکام نزدیک بود بریزن...ـ زهره مار...آبرومون رو بردی دختر..چته؟ کمدی میبینی؟ـ زهره جون آخه قیافتون در حد لالیگا دیدن داشت....ناراحت نشین اما خوب نتونستم خودموکنترل کنم......ببخشید...ساناز با یه اخم با حالت لوسی گفت:ـ وا یه سوال که اینهمه خنده نداشت...بیچاره حق داشت...باید یه آیینه جلوشون میگرفتم تا قیافه هاشون رو میدیدن...ـ راستی عل...یعنی تابور بیگ رو امروز توی مجتمع خرید جلوی غرفه ی عروسک فروشی دیدم...زهره و ساناز باهم گفتن:ـ عروسک فروشی؟زهره و ساناز باهم گفتن:ـ عروسک فروشی؟ـ هیش...چه خبرتونه؟...آر اوده بود برای دخترش عروسک بخره...هر دو تاشون با خیال راحت یه نفس عمیق کشیدن...زهره گفت:ـ پس چرا نگفته بودی؟یه نگاه عاقل اندر سفیهانه بهش کردم ..ـ ببخشید از کجا باید میدونستم که این اونه؟نرسید جوابمو بده...صدای موزیک سالن رو پر کرد...نگاهی انداختم به درو تا دور سالن...دیدمشون...هر دو شون در کنار هم....علی و حسان...هردوشون منحصربفرد بودن...علی کت شلوار مشکب با یه پیراهن مشکی و یه کروات قرمز...قرمز! یه نگاه به لباسم انداختم...تازه فهمیدم با لباس علی ست شدم....خنده روی لبم اومد....گل بود نیز به سبزه آراسته گشت....!دوباره یه نگاه بهشون کردم...اخم جز جدا نشدنی صورت حسان بود...ولی علی بود و لبخندهاش!...هردو با دوحالت صورت و لی پر ابهت...علی مثل حسان قد بلند وچهار شونه بود...هم قد بودن..اما علی مردونه تر به نظر میرسید اونم برای اینکه بزرگتر از حسان بود و جاافتاده تر...رسیدم به حسان...یه جام شراب دستش بود آروم باهاش بازی میکرد...جدی به حرفایی که مظاهر به علی میزد گوش میداد...اتفاقی سرشو بلند کرد و به طرف ما نگاه کرد...نگاه سردش با نگاه گرم و پر از خواستنم یکی شد....فاصلمون میشد گفت زیاد بود اما رنگ ملتهب نگاهش از همون فاصله برام دردآور بود...نگاشو ازم گرفت و مشغول صحبت شد...دلگیر شدم...یه چیزی که شاید بشه اسمشو گذاشت بغض توی گلوم راه نفسمو بست...نه نمیخوام امشب خراب بشه...بی خودو بی جهت خرابش کنم...یه شربت خنک پرتغال رو سر کشیدم تا شاید بغض گردو شدم بره پایین....آهنگای زیبایی در حال پخش بود...زهره دم گوشم گفت:ـ نکنه غریبگی میکنی؟ نمیری بترکونی؟برگشتم و با حالت شیطونی اشت نگام میکرد...ذهنم پرواز کرد به شب مهمونی حسان ...حسان ...حسان.... چه شبی بود ...چه مهمونی بود....! چه رقصی بود؟..یه لبخند ژیگوند تحویلش دادم و گفتم:ـ پایه ای؟زهره هم از خدا خواسته با نیش باز گفت:ـ چرا که نه؟سانازم که تا اون موقع خودشو با لیوان های رنگارنگ مشروب سرگرم کرده بود مواقفت کرد...آروم به زهره گفتم:ـ کسی که باید نگرانش باشی تا بلایی سرش نیاد اینه( با چشم به ساناز اشاره کردم) نه من!زهره خندید و یه چشم غره بهم رفت و گفت:ـ بچه پررو ...بدو ببینم...با خنده وسط سالن رفتیم...با اهنگ شاد ترکی که درحال پخش بود حسابی از خجالت خودمون در اومدیم....بعد از تموم شدن آهنگ دوست داشتم برم پیش حسان.....نمیدونم اما احساس میکردم از من دلخوره...باید یه بهونه ای جور میکردم و بدون اینکه مشکوک بزنم برم پیششون...ـ زهره میای بریم سراغ آقای حمیدی یه ذره فضولی کنیم؟...زهره چرخید سمتم و گفت:ـ برو بابا حال و حوصله ی اخمای وحشتناک جناب فرداد رو ندارم..خودت برو بعدا بیا گزارش بده...چی از این بهتر؟!...از خدا خواسته یه لبخند زدم و باشه ای گفتم و سمت مظاهر اینا حرکت کردم...علی نبود...مظاهرو حسان تنها روی یکی از مبل های راحتی که در کنار پنجره های شیشه ای قرار داشت نشسته بودن...پاهام لرزون بود اما قلبم لرزون تر ....یه نفس عمیق همیشه برای من معجزه میکرد...همین جور که بهشون نزدیک میشدم توی ذهنم دنبال جمله ای میگشتم تا اومدنم رو پیششون موجه جلوه بده!...بالای سرشون ایستادم...مثل همیشه حسان سرش پایین بود

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#100 | Posted: 18 Jan 2014 04:18
مثل همیشه حسان سرش پایین بود و مشغول چشیدن از لیوان مشروبش و مظاهر مشغول نگاه کردن به اطراف بود...ـ مزاحم نیستم جناب مظاهر خان حمیدی؟سر مظاهر به سمتم اومد.با دیدنم خندید و بلند شد...ـ نه مهرا خانوم...مراحمید...امشب خوب مارو سوپرایز کردینا.؟بعد با دست اشاره کرد که بشینم... مبل رو درو زدم و روش نشستم...حسان با فاصله ی تقریبا کمی ازم نشسته بود...نگاش کردم..خبری از اخم نبود...اما جدی بود و داشت نگام میکرد...نگاش کردم..خبری از اخم نبود...اما جدی بود و داشت نگام میکرد...به طرف مظاهر برگشتم که روبروم نشسته بود...قیافم رو متعجب نشون دادم و مثلا بی خبر از همه جا گفتم:ـ سوپرایز؟!....مظاهر خندید و گفت:ـ بله سوپرایز....بعد کمی خم شدو دستشو روی زانوهاش گذاشت و مثلا با حالت مشکوکی گفت:ـ سوپرایز آشناییتون با جناب تابور بیگ...زیر چشمی نگاهی به حسان انداختم...فشار زیادی به لیوان توی دستش آورد...باید یه جوری به حسان بفهمونم که فقط یه دوستی سادس...بی منظوره....با خنده و با لحنی که مختص خودم .پر از آرامش طوری که نگاهم به مظاهر باشه ولی طرف صحبتم کاملا با حسان ، گفتم:ـ باور کنید چیز خاصی نیست...یه دوستیه خیلی ساده...همین....حواسم هم زیر چشمی به حسان بود...انگار آروم شده بود...مظاهر گفت:ـ پس به فال نیک بگیریم این دوستی رو؟..با خنده ای گفتم:ـ بله...با صدای احمد به سمتش برگشتمـ مظاهر بیا ؛ باید با یکی آشنا شی...مظاهر با یه ببخشید از روی مبل بلند شدو رفت...به حسان نگاه کردم..بدون حتی یه نیم نگاه به من..جرعه جرعه از مشروبش میخورد....آروم بود و توی فکر....شاید ده ثانیه گذشت...باز بدون حتی نیم نگاهی زمزمه وار گفت:ـ یه دوستیه ساده؟!نمیدونم چرا...چرا با وجود لحن سردی که استفاده کرد...با وجود بی محلی آشکاری که به من کرد اما من پر شدم از لذت...لذت اینکه شاید به فرض محال شاید براش مهم باشه....با لبخند و با تمام جود بهش دوختم و گفتم:ـ خیلی ساده...حتی عمر این دوستی به یک روزم نمیرسه...برگشت و نگام کرد...صداقت میخواست...تایید میخواست برای حرفایی که شنیده بود...ـ یک روزه؟سرمو به تایید تکون دادم.اما اون بیشتر از تکون دادن سر میخواست .حرفی نزد.نبایدم میزد....یه خودپرست مغرور که پیش قدم نمیشه....می پرستمت حسان....!ـ امروز صبح برای خرید به مجتمع معروفی رفتیم...جلوی....یه مکث کوتاه....آره مطمئنم هر چیزی جز صداقت به آدم ضربه میزنهنگاهمو دوختم به اون جفت گوی مشکی نفوذ ناپذیر و ادامه دادمـ جلوی یک عروسک فروشی ایستادم..وقفم باعث شد از بقیه جدا بشم و با یه دختر شیرین زبون به اسم سولماز آشنا شم....بعداز سولماز با پدرش یعنی تابور بیگ آشنا شدم البته اون موقع نمیدونستم تابور بیگ هستن...به عنوان علی بابای سولماز برام شناخته شدن...همین......نه اخمی روی صورتش بود....نه عصبانیتی.....نه اخمی روی صورتش بود....نه عصبانیتی.....آروم تکیشو به مبل داد و گفت:ـ پس خانوم کوچولو هوس خرید عروسک به سرش زده بوده ؟!بعد از مکثی گفت:ـ جالبه؟!خیلی دوست داشتم سربه سرش بزارم...یه ابرومو بالا دادم و با حالتی که مطمئن بودم شیطنت از سرو روش میباره گفتم:ـ میشه بپرسم کجاش جالبه؟ مگه یه خانوم کوچولو حق خریدن عروسک نداره؟ همه ی خانمهای کوچولو عاشق عروسکن...توی نگاهی که الان گرم و خواستنی غرق شدم...دلم خوشو به در ودیوار سینم میکوبید...لیوان مشروبو آورد بالا و خیره توی نگاهم یه سره رفت بالا...منتظر بودم چیزی بگه و اون از این انتظار لذت میبرد...ـاجاره هست حسان خان؟!هردو به سمت صدا برگشتیم...علی بود...حسان بلند شد و منم به تبع حسان ایستام...حسان دستش رو دراز کرد و گفت:ـ بفرمایید آقای تابور بیگ...علی با خنده رو به حسان جواب داد:ـ علی...فقط علی..این جوری راحترم..حسان با همون ظاهر خشک و سرد مخصوص به خودش با سر تاییدی کرد..علی با لبخند رو به من نشست و حسان هم در کنار من...اینبار نزدیکتر از قبل!....ـ حسان خان باید بهت تبریک بگم از وجود همچین خانمی در تیم مهندسیت...مطمئنم هم اندازه ی اخلاق خوب و ظاهر دوست داشتنی ، در زمینه کاری هم حرفه ای هستن...علی خیلی خوب بلد بود با کلمات بازی کنه...بلد بود چطور مودبانه از یه خانم تعریف کنه...با تعریفش خنده روی لبهام اومد و سرمو به طرف حسان چرخوندم تا تاییدشو با جون و دل بشنوم..حسان نیم نگاهی بهم انداخت و رو به علی گفت:ـ همه ی افراد تیم مهندسی من حرفه ای هستن..خودخواهِ خودپرست...!قد و لجباز و تخس!...انگار جونشو میگرفتن گفته ی علی رو تایید میکرد...علی خندید ...اونم پی به مغرور بودن این بشر برد....علی خندید ...اونم پی به مغرور بودن این بشر برد....خدمتکار ی با سینی پر از لیوان های مشروب رو به علی خم شد.علی شات تکیلا رو برداشت و رو به حسان گفت:ـ میخوام به سلامتیه یه دوست امشب بخورم...هستین؟حسان بهم نگاه کرد و فهمید دوست علی همون دختریه که کنارش نشسته...بلند شد و ایستاد.علی هم ایستاد و بعد از گرفتن شات تکیلا خدمتکار سینی رو به طرف من گرفت ...دو دل بودم برای گرفتن...ـ اهل مشروب نیستی..؟علی بود....نگاهش کردم و گفتم:ـ راستش فقط شراب دست ساز پدرم رو میخوردم...غمِ تو چشمام رو حسان خوندو فهمید....ـ خوب پس سلامتیه من امشب ناقص میشه...نمیخواستم ناراحت شه...هرچند از شخصیتی که تا الان برام شناخته شده بود بعیدِ اما به هر حال زشت بود....ـ نه....همیشه اولین باری هم هست...شات تکیلا رو برداشتم...میدونستم خیلی قویه...ولی با یه شات چیزیم نمیشه...حسان کلافه نگاهم میکرد...با خنده جوابش رو داد اما کلافگیش کم نشد...ـ خوشحالم بابت پیدا کردن این دوست و امیدوارم عمر دوستیه ما پایدار باشه و بادوام...شات رو بالا گرفت..حسان ومن هم همین کارو کردیم...بعد از مزه کردن نمک شات ر یه سره خوردیم...تلخ بود اما نه برای من...حسان به سلامتیه من خورده بود..این شیرینی به تلخیه تکیلا میارزید...بعد از اون شات ، یه شات دیگه هم خوردن اما من دیگه لب نزدم...دور تا دور سالن جمعیتی منظم نشسته بودن و تعدادی هم اون وسط عرض اندام میکردن...ساناز رو دیدم که خیلی راحت با یکی مشغول رقصیدن بود..!چشم ازش گرفتم و به دنبال زهره گشتم ..با مظاهر و آقای صالحی و زربافت مشغول صحبت بود..ـ خوب خانوم کی خدمت برسیم برای انداختن جنس بنجولمون ؟!با صدای علی به طرفش برگشتم...با جام مشروبی که توی دستش بود روبروم ایستاده بود...اول متوجه ی منظورش نشدم اما بعد از چند ثانیه گرفتم منظورش چیه...با خنده جواب دادمـ هرموقع که دوست داشتید...در ضمن حواستون باشه قبل از دوستی با شما با سولماز پیمان دوستی بستم.پس اگه دفعه ی دیگه بهش چیزی ببندین با خودش طرف میشید..گفته باشم!..علی سرخوشانه و با لذت خندید...جام رو کمی بالا آورد و ازش مزه کرد..ـ اوه خواهشا منو با سولماز درننداز...بعد با نگاه جدی ولی خندون توی چشمام خیره شد و گفت:ـ خوشحالم که دوست به این خوبی پیدا کردم...و یشتر خوشحالم که توی پروژه هستی..نگاهش ذوب کننده بود...توان بَر...سرم به زیر رفت تا بیشتر از این توانم به تاراج نره....حضور حسان رو کنارم حس کردم...با اطمینان قلب سرم بالا رفت...ـ خوب بانوی زیبا امشب به من افتخار یه دور رقص رو میدید؟...درخواست بی مقدمه ی علی منو توی شوک و بهت برد...غیر قابل پیش بینی ترین اتفاق امشب!...اون قدر به دور از تصور بود که چهره ی حسان هم به وضوح و آشکارا متععجب زده شد...نگاه منتظرعلی روم سنگینی میکرد...اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...مغزم خالی از هر نوع جواب بود....ـ مهرا با من میرقصی؟ به عنوان دوست نه چیز دیگه....لحن گرم و خواستنیش...صمیمی و سادش .....منو لرزوند اما نه اون لرزشی که بشه گذاشت پای احساسم...لرزیدنم از ترس بود.....بیچاره و سردرگم بودم...بدترین صحنه ی زندگیم روبروم در حال اجرا بود...نگاه مشتاق و گرم و پر از انتظار علی و نگاه سرد و عصبی حسان....اگه به علی جواب رد میدادم خیلی زشت و زننده بود...توی اولین دیدار . توی جشن معارفه ، جواب رد به درخواست رقص سرمایه گزار پروژه ؛ افتضاح ترین کار ممکن بود...از طرفی هم علی درخواست رو به عنوان دوست مطرح کرد نه به عنوان میزبان مهمانی و سرمایه گزار پروژه ....همه ی اینها به کنار با مرد سنگیه روبروم چه کنم؟...فکری که در موردم شاید بکنه رو کجای دلم بزارم....مطمئنم همین جوریشم به رابطه ی یک روزه ی من و علی مشکوکه..حالا با این رقص دیگه نمیشد جمعش کرد...ای کاش حسان چیزی بگه؟کاری انجام بده؟...این بار صدای علی ناقوس خطر برام شد....ای کاش علی نبود...ای کاش امرز علی رو نمیدیدم...ـ مهرا؟...نمیدونم اما باید جوابی میدادم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!....نه حسان و نه علی از دستم ناراحت شن....بی فکر سریع به اولین جمله ای که بعد از فکرم به ذهنم رسید رو بیان کردم...بدون اینکه از عواقبش با خبر بشم....ـ خیلی دوست داشتم که باهاتون میرقصیدم اما قول همراه بودن رو به کس دیگه ای دادم...علی کمی تعجب کرد و اما نه از خندش کم شد نه از گرمای صداش...ـ خیلی خوبه...اینکه تنها نیستی عالیه....پس دور اول رقص رو همراه اون فرد خوش سعادت باش. اما دور دوم رو بدون هیچ بهانه ای با من همراه میشی؟ قبول؟از زری که همین جوری زدم مثل چیز پشیمون شدم...حالا اون همراه رو از کجام در بیارم؟...حالا همراه رو ولش دور دوم رقص رو با علی چیکار کنم؟..یه لبخند مسخره به جای تایید روی لبهام اومد....علی ادامه داد...ـ خیلی دوست دارم بدونم اون فرد کیه؟دیگه رسما از درون سنگ کوب کردم...حالا چه غلطی بکنم؟ یکی نیست بزنه پس سرم و بگه دِ اخه همراه، آبنبات چوبیه که همین جوری از کیفت دربیاری و نشون بدی؟!...یکی نیست بزنه پس سرم و بگه دِ اخه همراه، آبنبات چوبیه که همین جوری از کیفت دربیاری و نشون بدی؟!...مطمئنم ظاهرم هنوز همون دختریه که در حالت عادیه و داره به حرفای طرف مقابلش گوش میده، هست اما از درون مثل بید داشتم میلرزیدم و به خودم بد و بیراه میگفتم.شاید چند ثانیه هم از حرف علی نگذشته بود اما برای من چند قرن بود..صدای حسان آب شد روی آتشفشان درونم...ـ آقای تابور بیگ....علی چرخید سمت حسان...حسان با سردترین و جدی ترین و مغرورانه ترین و البته بی تفاوت ترین حالت ممکن حرفی به علی زد که برای من حکم نفس بُر رو داشت...ـ ایشون همراه من هستن...اینبار علی بود که از لحن سرد و جدی حسان یکه خورد و به شدت میشد از تغییر حالت صورتش فهمید...یه نگاه به من کرد و رو به حسان گفت:ـ واقعا؟...بعد از یه مکث نسبتا طولانی دوباره ادامه دادـ

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites