تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 15 Jan 2014 04:21
دوس داشتم همین الان تا جا داره زیر مشت و لگدام له لورش کنم.آخه جناب عوضی!. فکر کردی من کیم؟12 سـاعت؟وای خـدای من!دیگه آمپر چسبوندم. بدون فکر دهنمو باز کردمـ ببخشید فکر کنم جنابعالی قراره برای کار دریک شرکت آزمون بگیرید نه برای فستیوال انتخاب بهترین معمار. فکر نمیکنین سطح آزمونتون بیشتر از سطح نرمال باشه؟ طراحی همچین چیزی 12 ساعت وقت نیاز داره؟ببخشید اما فکر میکنم شما نیازی به معمار ندارید .البته بهتون نمیخوره بخواین اینقدر مفتضحانه کسی رو از سرتون باز کنین.. بهتون میاد رک تز این حرفا باشید.....در تمام این مدت اصلا به من نگاه نمیکرد و نگاهش رو به استاد محتشم بود و این منو عصبانی تر میکرد و دست آخر هم نتونستم طاقت بیارم و گفتم:ـ و یه چیز دیگه ادب ایجاب میکنه در حین گوش دادن به حرفهای طرف مقابلتون بهش توجه کنین و نگاهش کنین. چون درغیر اینصورت مکنه طرز فکر دیگران نسبت بهتون عوض شه و شخصیت اجتماعیتون زیر سوال بره.با این حرفم سرشو به طرفم گرفت و چند ثانیه به چشمام زل زد.با این کارش رسما خفه شدم .حتی نفسم هم بریده شد. اخمش کمی غلیظتر شده یود اما صورتش حالت خاصی رو نشون نمیداد. دست آخر یه پوزخند مسخره بهم زد و بلند شد و رو به استاد گفت:ادامه دارد...............رو به استاد ایستاد وقیحانه گفت:ـ خوب استاد.! فکر کنم قبلا هم گفته بودم از آدمهای سست ، ترسو و بی اراده متنفرم و این افراد در گروه من جایی ندارن. اگرچه این آزمون سطحش از معمولی کمی بالاتر بود اما میتونست جرات و جسارت و همینطور لیاقت یک معمار رو نشون بده که خوشبختانه به جای اینکه 12ساعت منتظر بمونم در عرض چند دقیقه همه ی چیزهایی رو که مد نظرم بود عایدم شد. میخواستم سرمو به دیوار بکوبم. یعنی با این حرفش شدم یه بی ارداه ترسو ی بی لیاقت که نفس کشیدنش هم زیادیه.سرمو آوردم بالا تا خواستم دهم باز کنم که استاد محتشم پیش دستی کرد و گفت:ـ بله فرداد. میشناسمت .اما آزمونی که درنظر گرفتی قبول کن سخته و این از اونچه که خانوم عظیمی انتظار داشت فراتر هستش.لیاقت و اراده ی خانوم عظیمی در طرحهاش به نمایش گذاشته شده و نیاز به اثبات دوباره نیست. اما میخوام این فرصتو بهش بدی تا دوباره بهت اثبات شه.من که دهنم از تعجب باز مونده بود. خواستم چیزی بگم که استاد سریع رو به من نگاهی کرد و ادامه داد:ـ دخترم شاید این آزمون از اون چیزی که نصورش رو میکردی فراتره. اما مطمئنم که از پسش برمیای. فقط کافیه تمام انرژی و فکرتو روش متمرکز کنی. این آزمون برات تجربه ی خوبی میشه. یک معمار باید درحالی خلاقیت رو تجربه کنه که در کنارش مهارت سرعت عمل و دقت و ظرافت رو هم یاد بگیره و در کاراش استفاده کنه. سخته اما غیرممکن نیست ومن هم این جربزه رو در تو مبینم. خودتو امتحان کن. فکر نکم چیزی از دست بدی.با حرفهای استاد کمی آروم شدم. راست میگفت چیزی رو از دست نمیدادم.برعکس اگه قبول نمیکردم برچسب ترسو بودن بهم میخورد پس بدون اینکه فردادو رو آدم حساب کنم رو به استاد موافقتم رو اعلام کردم. نمیخواستم حتی ریختشو ببینم. اما صداش منو میخکوب کرد. ـ هرچند دیگه فرقی نمیکنه ولی میخوام 12 ساعتم رو هدر برم و ببینم آیا چیزی عایدم میشه؟احساس کرد پاهام بی حس شدن. توان حرکت نداشتم.آدم چقدر میتونه پست باشه. خودخواه باشه . هه میگه 12ساعتمو هدر میدم.یعنی من ارزشش رو ندارم.من مهرا عظیمیم. هنوز خیلی مونده که منو خرد کنی . ظرفیتم خیلی بالاس. سرمو آودم بالا .دیدم برای اولین بار خیلی راحت زل زده و نگام میکنه. تمام توانمو جمع کردم و بلند شدم و روبروش ایستادم و زل زدم به چشمهایی که ازش سرما و تمسخر میبارید. گفتم:ـ منم حاضرم 12 ساعت از وقتمو بزارم تا چیزی رو که هستم و نیاز به اثبات نداره رو بهتون اثبات کنم. هرچند لزومی به تایید جنابعالی نیست.چیزی نگفت ولی رنگ اون چشمها داشت منوخرد میکردچشمهای مغرورش زمستان رو بهم هدیه میداد.............هیچ ..... خالی بودن............به سمت میزش حرکت کرد .و به منشی مخصوصش زنگ زد . بعد از چند ثانیه منشیش که حالا فامیلیش رو میدونستم ، سماواتی ،اومد داخل و با اجازه فرداد منو به اتاقی راهنمایی کرد که کارمو شروع کنم. منم بی صدا از اتاق اومدم بیرون و دنبال آفای سماواتی راه افتادم.وارد اتاق شدیم .برای چند ثانیه مات و مبهوت ایستادم. یک اتاق کار بسیار مجهزکه همه ی وسایلش از بهترینها بود. به نظرم آرزوی هر معماری که همچین اتاق کاری داشته باشه.از عالم پروت اومدم بیرون .نباید وقتمو الکی هدر بدم.. باید به اون خودپرست نشون بدم من کیم؟سخته شاید هم محال اما نه برای مهرا.مهرایی که سخت ترین آزمونهای زندگی رو پشت سر گذاشته. میدونم که میتونم از پسش بربیام. ساعت نگاه کردم 9.30 بود. خیلی خوب تا 9.30 شب وقت داشتم. پس باید بجنبم.شروع کردم به فکر کردن. لب تاپمو باز کردم باید به چند تا سایت سر بزنم و چند تا مقاله هم دانلود کنم. باید طراحی بروز باشه.باید نکته به نکته ی اصول معماری روش پیاده کنم .مشغول بودم و از همه جا بی خبر. با باز شدن در اتاق سرمو از لب تاپ بیرون آوردم. دیدم آقای سماواتی با یه سینی که توش غذا بود جلوی در ایستاده ومنتطر اجازس. با لبخند از جام بلند شدم..تا بلند شدم احساس کردم کمرو گردنم از وسط نصف شدند. صورتم از درد جمع شد . نگاهم به ساعت توی اتاق افتاد 4بعدازظهر بود. یعنی من 8 ساعت به همین حالت نشستم. معلومه ستون فقرات برا م نمیمونه. یکم خودمو جمع و جور کردم. آقای سماواتی وارد شدو سینی غذا رو کنار برگه های A3 گذاشت و ازم خواست تا نهار بخورم. و گفت چند بار از ظهر اومده و برای ناهار صدام زده. اما من اصلا حواسم نبوده تا الان خودش برام غذا رو آورده.خیلی خوشحال شدم.هرچه قدر اون رییسش عوضی و خودپرست و سرده ولی در عوضش منشیش آدم گل و با فرهنگ و باحالیه. ازش تشکر کردم. و اون هم رفت تا من بتونم سریع به کارم برسم.....دیگه کارای اصلی رو انجام داده بودم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#12 | Posted: 15 Jan 2014 04:21
فقط مونده بود طرح اصلی رو روی برگه بزنم. و با نرم افزار سه بعدیشو تکمیل کنم. .تا 9.30 هم وقت زیاد داشتم. پس با خیال راحت نهارمو خوردم.وای باورم نمیشد بالاخره تموم شد. بالاخره تونستم تمومش کنم.نگاه به ساعت کردم 9 بود.یعنی نیم ساعت زودتر از اونچه که قرار بوده تموم شده.تمام وجودم لذت شد. ..........لذت وصف نشدنی ..............دیگه برام حرفهای اون خود پرست مهم نبود. مهم نبود که نتیجش چی میشه. مهم این بود که تونستم اونم زودتر از قرار. سریع لب تاپمو و برگها رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.تا آقای سماواتی منو دید بلند شد و با لبخند بهم خسته نباشید گفت.منم با لبخند ازش تشکر کردم. و ازش خواستم به اون خودپرست خبر بده که کارم تموم شده. اولش با تعجب نگام کرد ولی بعد لبخند قشنگی تحویلم داد و گوشی رو گرفت تا بهش خبر بده.قبل از وارد شدن به اتاقش نقسم رو با صدای بلند بیرون دادم و چند ثانیه پشت درش ایستادم. (مهرا اگه این یارو خودپرست و مغروره و گستاخ و عوضیه اما کارت بهش گیره. الان که رفتی داخل ، سعی کن بزنی به بی خیالی . بی توجه به تیکه هاش . فکرتو فقط روی ارائه ی طرحت بزار . تو به این کار نیاز داری . به خاطر پروانه ، به خاطر عزیز جون . پــــــــــــس لطفا خفــــــــه..........!!!!!!!!!!!!!!!!.. ..........)با گفتن این حرفها به خودم آرامتر شدم. چند ضربه به در زدم و وارد شدم. پشت میزش نشسته بود و سرش توی لب تاپش بود. با سلام من سرشو بالا آورد .بعد خودشو به پشت صندلی یه جورایی انداخت و دست به سینه منو نگاه کرد .هول شدم اما سریع خودمو جمع کردم. با صدایی سردتر و خشک تر از همیشه و با یه پوزخند مسخره رو به من گفت:ـ هنوز نیم ساعت از زمانت مونده . حداقل میتونستی این نیم ساعت رو هم فکر کنی شاید توی این دقیقه های آخر تونستی یه طرح ابتدایی ارایه بدی. یازده و نیم ساعت از وقت باارزشم رو هدر دادم ، میتونم نیم ساعت دیگه هم تحمل کنم. با این حرفش حرصم دراومد.مردک عوضی پیش خودش چی فکر کرده. حتی عرضه ندارم ایده ی یه طرح بدم؟ صبر کن حالیت میکنم..............منم با یه پوزخند مثله خودش روی لبم آوردم و آروم به میزش نزدیک شدم. دستامو روی میزش گداشتم و کمی به سمتش مایل شدم. خیلی ریلکس گفتم:ـ نمیخواستم بیشتر از این وقت گرانبهامو برای این آزمون مسخره حروم کنم. در ضمن بیشتر از یه ایده به ذهنم رسید. اگر لطف کنین نزول اجلال بفرمایید میتونید ببینید. جناب مهندس !روی کلمه ی مهندس تاکید کردم.با تموم شدن حرفم یه ابروشو بالا انداخت و رنگ نگاهش حالت تمسخر بیشتری گرفت و خیلی آروم اما پرابهت از صندلیش جدا شد و به طرف مبلمان وسط اتاقش رفت و نشست روی مبل یه نفره و مغرورانه پاشو روی پای دیگش قرار داد. منم توی این فاصله مدام نفس های عمیق میکشیدم تا بتونم این بشرو تحمل کنم. روبروش روی مبل نشستم و کاغذ A3 رو روی میز باز کردم. بدون نگاه کردن بهش شروع به توضیح کردم. میدونستم اگه به اندازه ی یه ثانیه نگاهم با نگاهش یکی بشه دیگه این چشما نمیذارن کارمو انجام بدم. بنابراین تمام حواسمو دادم به برگه .وسطای توضیح دادن بودم که اعصابم شدید بهم ریخت. فاصله ی میز از مبلی که من نشسته بودم یه کم زیاد بود بنابراین من هردفعه باید کلی خودمو خم میکردم تا دستم به برگه برسه . بتونم کامل طرحو نشون بدم. بنابراین از جام بلند شدم و سمت میز مبل رفتم .زیر میز مبل یک قالیجه ی زیبا پهن بود . بیشتر قالیچه از زیر میز بیرون اومده بود. . فضای کافی برای نشستن یک نفر بود. پس میتونستم اونجا بشیتم. بدون هیچ حرفی روی زانوهام نشستم و خواستم ادامه توضیحاتم رو بدم که نگاهم به نگاه متعجبش گره خورد . به محض اینکه متوجه نگاه من روی خودش شد سریع حالت تعجبش از بین رفت وفقط نگاهم کرد.احساس کردم باید براش توضیح بدم پس راحت گفتم:ـ توضیح دادن از اون فاصله برام سخت بود . نمیتونستم روی طرح مسلط باشم. اینجا راحتترم.و دوباره نگاهمو به برگم دادم و شروع کردم به توضیح دادن. تقریبا یک ساعتو نیم زمان برد .به محض تموم شدن حرفهام سرمو بالا آوردم تا ببینم الان در چه حاله.هیچ چیزی توی صورتش نبود.نه حالت تعجب نه تمسخر و نه حتی عصبانیت . خالی از هر نوع احساسی......................آروم از روی مبل بلند شد و سمت میز کارش رفت .توی همین فاصله بلند شدمو وسایلمو جمع کردم ، آماده ی رفتن شدم که صداش باعث شد بهش نگاه کنم. ـ بیشتر از اونچه که فکر میکردم خلاقیت در طراحی داری و ایدت در حدی قابل قبوله .با این حرفش ناخودآگاه پوزخندی روی لبم نشست .گفتم: ـ بله خوشحالم که بهتون ثابت شد و وقتتون رو که اینقدر براش نگران بودید هدر نرفت و دست خالی نموندید.از پشت میزش بلند شد و روبروی من با یک فاصله ی کم ایستاد.قدش از من بلندتر بود و باید برای نگاه کردن به صورتش سرمو کمی بالا میگرفتم و زل زدم به چشمهاش و اون دستاشو گذاشت توی جیب شلوارش .خیره نگاهم کرد وگفت:ـ درسته.خوشحالم. البته نه تنها خلاقیت ولیاقتت رو بهم ثابت کردی بلکه چیزهای دیگه هم هم برام اثیات کردی.حالتم رو حفظ کردم و خیره توی چشمهاش گفتم: مثلا چه چیزهایی؟کمی سرشو به سمتم خم کرد و آرومتر گفت:ـ اینکه یه دختر کوچولوی سرتق و لجباز و زبون درازی که عاشق کل کل کردنه. اما خانوم کوچولو حواست به زبون تند و تیزت باشه که اگه این طور پیش بری و جواب بزرگترتو بدی چوبشو میخوری...پوزخندی که روی لبهام بود تبدیل شد به لبخند ملیح و با حالتی که کمی توش شیطنت موج میزد گفتم:ـ اینکه یه دختر کوچولوی سرتق و لجبازو زبون درازم، درست . ولی متاسفم این امر ذاتیه و نمیشه ذات کسی رو عوض کرد.با کمی شیطنت بیشتر ادامه دادم:ـ پس اینجا استخدامم که قراره بعدا چوب زبون درازیهای آیندمو بخورم.؟ درسته جناب مهندس؟با این حرفم چشمهاش فقط برای چند لحظه خندید و دوباره بی روح شد . این بشر کلا نادر و کمیابه. زل زد بهم و گفت:ـ خانم مهرا عظیمی . از فردا میتونی بیای . تمام کارها و مسئولیت هات رو آقای سماواتی بهت میگه.اینو بدون من توی کارم جدی هستم . هیچ چیز و هیچ کس برام اهمیت نداره پس خوب حواستو جمع کن که دست من آتو ندی واگرنه اتفاقای ناخوشایندی در انتظارت خواهد بود. فهمیدی؟ـ بله جناب رییس.!.. من آدم منظبط و مسئولیت پذیری هستم و آدمی نیستم که به این راحتی آتو دست کسی بدم. روز خوش .....آرام برگشتم سمت در و همزمان زیر لب گفتم: بابابزرگ خودپرست..........به در که رسیدم صداشو از پشت سرم شنیدم که میگفت:ـ کوچلوی سرتق .! با من در نیوفت که بد میشونمت سر جات . ! بهتره حرفی رو که به زبون میاری قبلش حسابی مزه مزه کنی .بعد از تموم شدن حرفش دستشو از کنارم آورد جلو و درو باز کرد و آرومتر کنار گوشم گفت:ـ روز خوش سرتق کوچولو ..............با تمام عصبانیت برگشتم سمتش تا دهنمو باز کنم که پشتشو بهم کرد و رفت سمت میزش.واااااااااااااااااااااااا اااای خدا این بشر چرا اینقدر عوضیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/مهرا نیستم اینو آدم نکنم! خودپرست .................از آقای سماواتی خداحافظی کردم و مثه برق از شرکت زدم بیرون.وای احساس خوشحالی تموم وجودمو گرفته بود . هرچند میدونستم که با وجود اون بابابزرگ خوپرست کم مشکل نخواهم داشت ولی میارزه. من کــــــــــــــــــــار پیدا کردم. هوراااااااااااااااااااااا اااااااا.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#13 | Posted: 15 Jan 2014 04:22
.سریع به پروانه زنگ زدم.ـ الو پروانه، سلام. کجایی؟ـ هوی بابا خفه نشی ،ریلکس ریلکس ریلکس تر ! من خونم . گنجشکت طوطی میخونه.ـ گمشو .میخوای ضرب المثل بزنی مثه آدم بزن . بلد نیستی؟ـ چرا عزیزم بلدم. ولی آخه خوشحالیت خیلی زیاده. مطمئنا از کبک و خروس بالاتر زده. ـ بمیری دختر.حالا ولش. کار پیدا کردم.یعنی تو شرکت فرداد خودپرست قبول شدم.ـ نــــــــــه! بگو مرگ من؟! جون من راست میگی؟ اون مغرور چطوری قبولت کرد؟ـ قضیه اش مفصله. حالا برات تعریف میکنم. کاری نداری فعلا.؟ـ نه بدو بیا .منتظرتمرفتم خونه عزیز جون. تا رسیدم 12.30 شب بود. سریع با سرعت نور همزمان که شام میخوردیم قضیه رو تعریف میکردم.پروانه که دهنش باز مونده بود نگام کرد و یهو زد زیر خنده.ـ هوی .ببند غار علی صدرو. چته؟ـ یعنی واقعا توی 12 ساعت ازت خواست طرح بزنی؟ـ آره بابا. این بشر اصلا تعادل روحی روانی نداره. ـ ایول مهرا جون. زدی تو پرش .چه کنفی شد .آخی بچم؟!!!!!!!!!!!!!!!ـ پس چی فکر کردی؟ من چغندر نیستم . مهرا عظیمیم.ـ بله بله خانم چغندر...امم ....ببخشید خانم مهرا عظیمی بفرما بکپ که فردا بایدبری پیش اون دراکولا صبح 6.30 با بدبختی بیدار شدم .این پروانه تا 2.30فک زد.بالاخره با توپ و تشر من خوابید. صورتمو شستم و همون لباسای دیروز رو پوشیدم. با یه رژ صورتی کمرنگ سرو ته آرایشمو هم آوردم و حرکت کردم و سمت شرکت حرکت کردمهشت رسیدم. دقیقا به موقع!...بدون اینکه با کسی حرف بزنم مستقیما به سمت آسانسور رفتم و طبقه چهارم پیاده شدم.(!)آقای سماواتی با دیدنم از جاش بلند شد و به سمتم اومد ـ سلام بر خانم عظمیه شاخ غول شکن>!از جملش چشمام شد اندازه ی بشقاب پلوخوری دونفره!!! این چقدر زودپسر خاله شد.؟به من گفت شاخ غول شکن؟؟؟؟؟؟؟؟ جـــــــــــــــــــــــا ن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با دیدن قیافم یهو زد زیر خنده. من که عصبانی شدم سریع خودشو جم و جور کرد .اخمهام بد رفته بود توی هم . با دیدن اخمهام سریع همون یه ذره لبخندشم از لبش رفت کنار و گفت:ـ ببخشید خانوم عظیمی . اگر جسارتی کردم عذر میخوام. من ایجا با همه راحتم .از رسمی بودن خوشم نمیاد .ببخشید که اونطوری صداتون زدم.آخه دیروز خوب جلوی آقا غوله وایستادید.با این حرفش اخمام کم کم باز شد و گفتم:ـ حتما. این آقا غولی که من دیدم عمرا اگه بزاره کسی بهش نزدیک شه چه برسه به اینکه بخواد شاخشو بشکنه. کار دیروز منم در حد پر مرغی بود که خورد به بینی ایشون. با این حرفم سماواتی به معنای واقعی کلمه پوکیـــــــــــد. صورتش از خنده ی زیاد سرخ شده بود. هر آن فکر میکردم بیچاره الاناس که از زور خنده ی زیاد به دیار باقی بشتابد.توی همین موقعیت ، در اتاق آقا غوله ببخشید فرداد باز شد و اومد داخل سالن . به محض دیدینش تمام بدنم سرد شد . لامصب چه تیپی زده بود . یه کت نیمه اسپرت خاکی رنگ با شلوار جین ستش کرده یود و زیر کتش یه پیراهن قهوه ای روشن خوشرنگ پوشیده بود .یعنی هیکلش درسته توی حلقم........!( خاک بر سرت مهرا با این حرف زدنت....)سریع چشم ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم سلام کردم. بیشعور بی فرهنگ خوانوادش بهش یاد ندادن که جواب سلام واجبه................؟فقط سرشو تکون داد و با اخم وحشتناکی که من رسما همون جا سنگ کوب کردم به هردومون غرید:ـ این جا رو با سیرک اشتباه گرفتید؟ آقای سماواتی بهتره این دلقک کوچولو رو ببریو اتاقشو نشون بدی . اونجا راحتتر میتونه به کارش برسه.بدون اینکه مزاحم دیگران بشه.و عقب گرد کرد و رفت هنوز به در اتاقش نرسیده بود که صداش زدم:ـ آقای فرداد. محیط کار علاوه بر رسمی بودن نیاز به شادی هم داره. شاد بودن باعث میشه آدم پرانرژی تر از قبل کارشو انجام بده . من شخصا با این کار روحیه میگیرم. البته به قول شما دلقک بودن!، بهتر از اینه که یک چوب خشک و بی احساس باشیم و صد البته عصا قورت داده. ...هرکسی به یه نحوی انرژی میگیره. یکی مثل من دلقک بازی در میاره تا خودشو اطرافیانشو بخندونه و شاد باشه یکی هم مثه ........مثه بعضی ها عصاقورت داده و خشک که حتی با عسل هم زهر مارن و نمیشه تحملشون کرد. دنیا تناسب و تناقض داره.....با هر حرفی که میزدم قیافه ی فرداد سرخ سرختر میشد و با تموم شدن حرفهام نگاهم به چشمهای به خون نشسته و صورت قرمز فرداد افتاد. برای لحظه ای از تمام حرفهایی که زده بودم مثل سگ پشیمون شدم. دوس داشتم همین الان دممو بزارم روی کولمو د دررو . ولی نمیدونم چرا پاهام چسبیده بودن به زمین و نگاهم خیره به این بابابزرگ خود پرست ......من زنده بمونم باید خدارو شکر کنم. ...................بعد از چند ثانیه با سرعت باد مسدر رفترو دوباره برگشت و روبروی من ایستاد .بی اختیار یه قدم به عقب برداشتم. از این همه نزدیکی حتما نفسم قطع میشد. رنگ نگاهش اصلا خوب نبود. خشن و عصبانی و سرد و همه ی اینها باعث شد دست و پام بشن هم دمای قطب جنوب.آب دهنمو به زور قورت دادم.این فقط منو نگاه کرده اینطوری شدم وای به حال اینکه دهنشو باز کنه.خدایا بهم رحم کن. ـ که اینطور.!... پس قراره در کنار طراحی شغل دوم هم داشته باشی ،اتفاقا بهت میاد.به قیافتم میخوره. یک دلقک کوچولویی که میخواد همرو بخندونه و انرژی بگیره .میخوای مضحکه باشی ؟ باشه واسه جلب توجه هم که شده باید یه کاری کرد .بعضی ها با برو رو ،بعضی ها با عشوه و ناز و بعضی ها هم مثله تو با دلقک بازی . بالاخره راه زیاده ، تنوع هم زیاده....احساس کردم یه سطل آب یخ ریختن روم. این عوضی داشت بهم میگفت دارم واسه دیده شدن این کارو میکنم. پستِ بی شرم....چقدر دوست داشتم هر چی فحش بلد بودم نثارش کنم ولی از ترس صدام توی گلوم خفه شده بود.نمی دونم .... نمیدونم چرا ؟چرا خفه شدم؟چرا بهش اجازه میدم هرچی از دهنش خارج میشه بهم بگه؟عوضی .............آشغال............نفسام به شماره افتاده بود.احساس کردم چیزی توی گلوم سنگینی میکنه و هر آن ممکنه نفسم بند بیاد.تا تمام قدرتم رو جمع کردم تا جوابش بدم. با یه پوزخند عمیق برگشت رفت سمت اتاقشو درو محکم کوبید.از صدای کوبیده شدن در احساس کردم قلبم هم خرد شد. این بشر چیزی به نام شرم نمی شناسه. توی خودم بودم که دستی لیوان آب رو جلوم نگه داشت. آقای سماواتی با حالتی گرفته لیوان رو به سنتم گرفته بود. گفت:ـ خانم عظیمی بفرمایید آبو بخورید. من واقعا شرمندم. باعث شدم شما این حرفاو بشنوید. واقعا متاسفم. با صدایی که به زور ازم در اومد گفتم:ـ اینطور نیست. مهم نیست اصلا. نباید جلوی این آقا غوله ابراز وجود میکردم. .فک کم از پر مرغ فراتر رفتم درسته؟قیافه درهم سماواتی به آنی عوض شد و یه لبخند عریض توی صورتش نمایان شد.گفت:ـ دختر تو دیگه کی هستی ؟ من گفتم با این حرفا دمتو میذاری روی کولتو و خداحافظ.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#14 | Posted: 15 Jan 2014 04:22
.تو چیزی به نام ترس تو وجودت نداری؟ من جای تو سکته رو زدم. خیلی خودشو نگه داشت در مقابلت.ـ نه بابا. من پر روتر از این حرفام. تا شاخ این آقا غوله رو نشکنم هیج جا نمیرم. خیالت تخت. در ضمن این کنترل شدش این ریختی بود؟ـ آره دختر خوب. اگه مرد بودی الان باید جنازتو از اینجا بیرون میردم. ـ اوه پس خدا رو شکر که من مرد نیستم. نامرد بودنم بعضی جاها بدرد میخوره. نه؟سماواتی رسما قهقه میزد .یهو سرشو سمت اتاق فرداد برگردوند و با ترس به من نگاه کرد.ـ پاشو ،پاشو .. فک کنم کمر به قتل من بستی امروز. بلند شو تا نیومده ایندفعه هر دوتامون رو سر ببره. بلندشو زبون نریز. با این حرفش خندم گرفت. راست می گفت اگه این دفعه میومد حتما سر روی تنم نمیموند. همراهش رفتم تا با کل ساختمونو و همکارا آشنا شم. در طبقه اول یا همکف ایستگاه منشی های عمومی و سالن غذاخوری و آشپزخونه قرار داشت . در طبقه دوم سالن کنفرانس و پذیرایی از مهمانان و اتاق بایگانی و قسمت اداری مالی شرکت قرار داشت. طبقه سوم مخصوص مهندسین معماربود . که همه معمارا باید کاراشون رو در اونجا انجام بدن. در طبقه ی چهارم هم که اتاق رییس شرکت یا همون فرداد خودپرست و اتاق معاونش که آقایی به نام مظاهر حمیدی بود و الان هم مسافرت کاری بود و همچنین سالنی برای ارایه طرحها برای مشتریهای شرکت قرار داشت و یه اتاق که مخصوص وکلای شرکت بود. هر طبقه منشی مخصوص خودشو داشت که به کارهای اون طبقه و کارمنداش رسیدگی میکرد.همه افرادی که توی شرکت کار میکردند فرم لباس داشتند. فرم هاشونم خیلی جالب بود. منشی ها مانتو شلوار مشکی که البته باید بگم کت شلوار مشکی چون بیشتر به کت میخورد تا مانتو. با شال آبی نفتی وکارمندهای آقا به جز منشی مخصوص فرداد همگی کت شلوار مشکی با پیراهن آبی آسمانی و خانم ها هم مانتو شلوار مشکی با شال آبی آسمانی.فرماشون با تمام فرمهای لباسی که قبلا دیده بودم فرق داشت یه جورایی شیک و گرون قیمت بودند. اصلا نمی شد اسمشون رو فرم گذاشت.......بعد از آشنایی با ساختمون دوباره به طبقه ی سوم رفتیم تا با همکارام آشنا بشم. در کل 13 نفر معمار توی شرکت کار میکردند که فقط 4 تاشون البته با خودم خانوم بودند. مسن ترین خانوم؛ خانومی 55 ساله بود که همه اونو به نام حوری جون صدا میزدند.خانم خونگرمی به نظر میرسید. خانم بعدی حدودا40 ساله بود به نام شادان و آخرین خانم که 33 ساله بود ؛ خانم سیامکی بود. همشون گرم و صمیمی بودن اما من با زهره (خانم سیامکی ) بیشتر احساس راحتی می کردم. آقایون هم تقریبا همه سناشون بالا بود . غیر از آقای سمیعی و راد که 50 سالشون بود بقیه رنج سنی بین 35 تا 45 داشتند. به نامهای آقای صالحی ؛ ساعدی ؛مجد؛ نوروزی ؛ زربافت ؛اقدم و شادان که برادر خانم شادان بود. بعد از معرفی همشون بهم تبریک گفتن و در آخر هم آقای سماواتی بهم گفت ساعت 8.30 صبح تا 8.30 شب ساعت کاری شرکت هستش کسایی که بخوان اضافه کاری بمونن تا ساعت 11 شب میتونن توی شرکت بمونن. ساعت 10-11 وقت صبحانه ،ساعت 2-3 وقت ناهار و ساعت 5-6 وقت عصرونه است که در سالن غذا خوری سرو میشه. بعد از گفتن همه ای حرفها ازم خداحافظی کردو منو به دست حوری جون سپرد.حوری جون بعد از رفتن سماواتی کنارم نشست و چند ثانیه بهم زل زد .در همین حال زهره هم بهش اضافه شد جوری نگام میکردند که خودم شک کردم عیب و ایرادی توی صورتم هست یا نه .نگاهاشون با بهت و تعجب بود. بالاخره زهره به حرف اومد. ـ خیلی جوونی ، چند سالته؟ـ 22سالمه. ببخشید اما چرا یه جوری نگاهم میکنین.؟حوری جون خندید و دستمو گرفت و گفت:ـ نه عزیزم. چون خیلی خوشگلی به خاطر همین اینطوری نگات میکردیم. نگران نشو .من با تعجب بهشون نگاه میکردم. گفتم:ـ آخه شما که از من خوشگل ترید .تازه این قدر توی این شرکت خوشگلتر از من هست که من به چشم نمیام. .من که کاری نکردم . حوری جون بی هوا پیشونیمو بوسید . از کارش نزدیک بود شاخ در بیارم که زهره گفت:ـ دختر خوب اشتباه نکن. خوشگلیه تو فرق داره. می دونی از چی متعجبم؟ از اینکه تو با وجود 22 سال سن ولی روی صورتت هیچ آرایشی نداری ، موهات پوش داده و رنگ شده یا فر نیست . حتی حاضرم شرط ببندم که صورتتو یکبارم اصلاح نکردی .ولی با این وجود زیباییت دست نخورده و بکره و خیره کننده اس .چشمهای خیلی قشنگی داری و صورتی صاف و بی نقص. اینهایی که تو میگی خوشگلن می دونی چقدر بلا روی صورتاشون آوردند؟ جرات دارن بدون آرایش بیان.بعد زد زیر خنده.و رو به حوری جون گفت:ـ فکر کن یه درصد این دختره ی جلف ساناز بدون آرایش بیاد. با این حرفش حوری جون از خنده سرخ شد و منم ناخودآگاه از حرف اونها خندم گرفت.در کل محیط و همکارای خوبی داشتم. همه با هم خوب و صمیمی بودند اما به محض اینکه فرداد پاشو توی طبقه ی ما میذاشت ناخودآگاه مه سرد و رسمی می شدند. البته حقم داشتند این بشر که نمیفهمه خنده و شادی چیه؟ مردک عوضـــــــــــــی.سه هفته از اومدن من گذشته بود.و توی این مدت روزهایی رو که دانشگاه امتحان داشتم رو هماهنگ کرده بودم مشکلی نداشتم. و شبها هم به محض رسیدن به خونه به درسهام میرسدم. سخت بود ولی اینقدر توی شرکت همکارا هوامو داشتند که اصلا خستگی رو حس نمیکردم. توی این هفته اصلا درست و درمون پروانه رو ندیدم ولی باهاش تلفنی زیاد حرف میزدم. اونم دنبال کارای عزیز جون بود. باید توی اولین فرصت برم دنبال وام خونه. اما خوب واقعا وقت نداشتم ، باید یه روز مرخصی بگیرم تا بتونم کارامو انجام بدم. امروز باید مرخصی رو بگیرم. توی این مدت فردادو خیلی کم دیدم. در واقع برای ارایه طرحها فقط میومد و اینقدر خشک و سرد بود که کسی جرات نطق کشیدن نداشت. جالب اینجا بود که هر دفعه منو می دید چنان اخمی میکرد که تا فرصت گیر میاوردم فلنگو می بستم تا پرش به پرم نخوره.و بلا ملا سرم نیاره......ساعت 9 صبح رفتم طبقه بالا پیش آقای سماوتی .توی این مدت کوتاه با همه راحت شده بودم . تقریبا کوچکترین فرد توی شرکت بودند همه باهام صمیمی رفتار میگردند البته منشی های فیس و افاده ای شرکتو از لیست فاکتور گرفتم. تقریبا همه منو به اسم کوچیک صدا میزدند. و منم همین کارو می کردم.امیر (آقای سماواتی) تا منو دید بلند شدو گفت:ـ بــــــــــــه خانووم! چطور شد اینورا تشریف آوردین؟تو که گفتی کلامم بیافته اینورا از خیرش می گذرم و میرم یه کلاه خشگلتر میخرم!ـ وا امیر داداش یه نفس بگیر کبود شدی! اینقدر اینجا تک تنها موندی و کنار این غول خودپرست بودی خل و چل شدی!ـ دست شما درد نکنه مهرا خانوم .دیگه چی ؟ تعارف نکن بگو راحت باش.جانم!ـامیـــــــــــــــــر . سر به سرم نذار. این آقا غوله هست؟ کارش دارم. امروز مثه ادمِ؟ـ دونه دونه دختر جان. هست . چی کارش داری؟ این کی مثله آدم بوده که امروز باشه؟ـ

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#15 | Posted: 15 Jan 2014 04:23
ها.....آره راست میگی. غولا که ادم نمیشن. حالا میشه برم پیشش؟ـآره وایستا تا هماهنگ کنم بعد برو ولی جان امیر آتیشیش نکن. امروز این پوریا شادان واسه وام میخواد ازش تقاضا کنه . جان من نذار دق و دلیه ی تورو سر اون بیچاره خالی کنهـ.وا من چی کارش دارم؟ اصلا به من میاد؟ـ نه به تو که اصلا نمیادولی جان امیر اون زبون خیرتو به کام بگیر و مودبانه مثه یه خانم با شخصیت باهاش حرف برن. خوب؟ـ باشه بابا. به خاطر و و اون شادان. حالا خبر میدی یا نه؟گوشی رو برداشت و خبر وردمو بهش داد.سمت اتاقش رفتم. قلبم توی سینم بازیش گرفنه بود و بالا و پایین میپرید .دستام عرق کرده بود. بالاخره درو زدم و وارد شدم.روی مبل مثل همیشه پاشو روی پای دیگش با غرور تمام انداخته بود و فنجون قهوه رو به لبش نزدیک کرد. با سر بهم فهموند که بشینم. این بشر اصلا زورش میاد حرف بزنه.من میگم آدم نیس می گی چرا ؟روبروش نشستم . چه تیپ دختر کشی هم زده کصافط..!!!یه کت و شلوار شیری رنگ پوشیده بود با پیراهن آبی آسمونی .موهاش مثه همیشه نبود کمی کوتاه شده بودن و مثه همیشه صورتش ته ریش داشت که ابهتشو به اوج میبرد. !(بسه مهرا ! بمیری تو .اومدی دید بزنی ؟ کارتو بگو)صدامو صاف کردم و گفتم:ـ ببخشید جناب فرداد میخواستم امروز رو مرخصی بگیرم.میشه موافقت کنید؟بعد از چند ثانیه زل زدن به من ،فنجونشو آروم گذاشت روی میز و با حالت تمسخر و یه پوزخند که روی لبش اومد گفت:ـ به به دلقک خانوم! اصلا بهت نمیاد محترمانه حرف بزنی . پس به خودت فشار نیار .من که از تعجب دهنم باز مونده بود. از پررویی این بشر مونده بودم چی بگم ولی کم نیاوردم. .........نه ........نباید کم بیارم............ سعی کردم آروم باشم و مثه خودش .گفتم:ـ اینکه تقاضامو مودبانه ابراز کردم فشاری بهم نیومد. با احترام برخورد کردنم هم مختص کساییه که با احترام باهام برخورد میکنند. رفتار من مقابل دیگران آیینه ی رفتارهای خودشونه.(عوضیه آشغال .... چرا هر دفعه باید با تیکه هاش آتیشم بزنه........)پاشو که روی پای دیگش بود برداشت و کمی به سمتم خم شد و دستاشو توی هم فقل کرد و گفت:ـ پس اگه سرخی گونه هات از فشار نیست از چیه؟ نکنه خجالت میکشی؟ یا شایدم از رژگونت زیاد استفاده کردی؟(این چی داره بلغور میکنه؟...................... گستاخی تا چه حد؟.................دیگه داره دور برمیداره................)با صدایی که توش حرصو عصبانیتم مو ج میزد و لی با تن آروم گفتم:ـآقای رییس! فکر نمی کنم سرخ بودن گونه هام به شما مربوط باشه. .شما فرض کن رژگونمو زیاد زدم. ماشاالله توی این زمینه حرفه ای هستی و صاحب تشخیص... حالا که درست حدس زدین بهم مرخصی میدین؟دستاشو از هم باز کردو لم داد به مبل . دستاشو گذاشت روی لبه های مبل .انگار داره فیلم میبینه . نگاهشو بهم دوخت. با این کارش آتیش گرفتم. اما نباید بفهمه درونم چه خبره. زدم به بی خیالی اما نمیدونم موفق شدم یا نه ؟صداش اومد:ـ نه فکر نکنم تو تا حالا رژگونه به دست گرفته باشی چه برسه به اینکه بخوای ازش استفاده کنی. اهل این یه قلم نیستی ...... دلقک کوچولو....البته یکم به خودت برسی بد نیس شاید از ماست بودن دربیای اونوقت شاید درصد شانست بالاتر بره!................دلقک بودن تنها کافی نیست..........................آتیش گرفتم. هی میخوام دهن واموندمو باز نکنم. بزنم به در بیخیالی .ولی این کنایه هاش ؛ این نیش زدنهاش نمیذاره.اگه جوابشو ندم خودمو همین جا در میزنم. باحرص از سر جام بلند شدم باصدای بلندی بهش گفتم:ـاینکه وسایل آرایشی به دست گرفتم یا نه به خودم مربوطه! اینکه طرز استفادشو بلدم یا نه بازم به خودم ربط داره!شما نگران من نباشین. به قول خودتون دلقک بودن برای من کافیه.البته از نظر شانس که باید بگم برای کار خوش شانس نبوم که خوردم به پست یه آدم از خود راضی و خودپرست که فقط نظر خودشو نظر میدونه و نظر بقیه قاق.....! و دیگران اصلا براش اهمیتی ندارن.در ضمن من بی رنگ و رو بودنو ترجیح میدم و درسته به قول شما دلقکم اما زبونم و کارام شبیه دلقکاست که باعث میشه خنده و شادی روی لب اطرافیانم ببینم نه ظاهرم که هر روز باید برای پوشوندن چیزی که هستم نقاب پر رنگ و لعاب بزنم. نه آقا من مثه دخترای اطراف جنابعالی نیستم که با رنگ و لعاب الکی و عملهای جور واجور صورت ،شانسمو امتحان کنم. من با عرضه تر از اونام لااقل به خاطر وجودم و درونم که به قول شما مثه دلقکه جلب توجه میکنم. و شانسمو امتحان میکنم. نه با هزار قلم آرایشو کوفت و زهر مار دیگه.............الانم فقط اومدم که ازتون مرخصی بگیرم . لطف کنین زودتر کار منو راه بندازین تا بیشتر از این مجبور نباشین یه دختر بی رنگ و رو رو تحمل کنین.دیگه نفس کم آوردم که باعث شد ساکت شم. قیافش شده بود گلوله ی آتیش .خون ازش میزد بیرون. مثل فواره های آتشفشان. ....................راحت شدم حرصشو درآوردم . مردک چی فکرکرده...........هر چی گفت و زد مبه بی خیالی بسه.......................والا............. ............ یکی بگه ده تا نوش جان میکنه.چند ثانیه زل زد بهم و هیچی نگفت. دستاش مشت شده بود .اونقدر فشار روی دستاش زیاد بود که رنگشون به سفیدی میزد. پشیمون شدم...........از مرخصی گرفتن......... از حرفام............ از اومدنم پشیمونم...................بدون هیچ حرفی برگشتم . میخواستم از اونجا برم. الان دلم می خواست نفس بکشم.تند رفته بودم.............باید برم..................هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که با شدت به عقب بر گشتم. دستشو روی بازوم محکم فشار داد و محکم کوبوندم به دیوار کنار در. سرشو نزدیکتر آورد و از لای دندوناییکه از فرط عصبانیت به هم چسبیده بود ،به هم غرید:ـ کجا کوچولو؟ نمیشه هر حرفی از دهنت بیرون میاد و بزنی و راهتو بگیری بری. مگه مرخصی نمی خواستی؟پس چرا داری در میری؟نمیدونم با چه جراتی جوابشو دادم:ـ من در نمیرم.فشار روی بازوم دو برابر شد .اونقدردرد گرفت که چشمهام از درد بسته شدند و صورتم جمع شد.ـ آی بازومو ول کن.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#16 | Posted: 15 Jan 2014 04:24
دیوونه...........ـ هه... دیوونه........... هنوز دیوونه بازیامو ندیدی دلقک جون..ـ بازومو ول کن. خردش کردی........ـ آره خردش میکنم تا بهت بفهمونم باید جلوی زبونتوبگیری تا هر چی که تو ذهنته رو به زبونت نیاری .به چه جراتی اون حرفارو بهم زدی؟ تو کی هستی که با من اینطور صحبت میکنی؟ کی هستی که صداتو برای من بالا میری؟تمام این مدت بازوم توی دستای محکم و مردونش اسیر بود و اون فشارش میداد. واقعا احساس کردم میخواد استخون بازومو خرد کنه.با دستم به سینه ی پهن و عضله ایش فشار آوردم و به عقب هولش دادم اما دریغ از یه سانت............ـ ولم کن....من فقط جواب حرفای خودتونو به خودتون پس دادم. هر طوری که باهام رفتار کردین باهاتون رفتار کردم. بهم توهین کردین منم مقابله به مثل کردم............... ولم کن.دستشو از روی بازوم برداشت و یک قدم به عقب رفت و نفس عمیقی کشید. با این کارش تونستم یه نفس عمیق بکشم تمامش پر شد از ادکلن سردو تلخی که به خودش زده بود.....هنوز نفسم کامل به ریه هام نرسیده بود که با شدت به سمتم اومد با دستاش محکم شونه هامو گرفت و چسبوندم به دیوار...... این دیوانه بود به خدا.................ـ چیکار میکنی؟ تو یه دیوانه ی روانی هستی ...........ولم کن...ـ هه ولت کنم؟ باشه..اما اینو بدون اگر یکبار دیگه ..فقط یکبار دیگه زبون درازی کنی .زبونتو از حلقومت می کشم بیرون. زبونتو کوتاه میکنم. تو هنوز منو نشناختی . حسان فرداد آدمی نیست که به یه جوجه ببازه. آدمت میکنم... باید یاد بگیری چطوری حرف بزنی... جنس تو رو خوب میشناسم.. همتون آشغالید. همتون با هر رنگ و رو و سروشکلی که باشین عوضی هستین... همیشه طلبکار.............. اما من تو یکی رو آدمت میکنم. حالا صبر کن...خیلی باهات کار دارم جوجه سرتق.........بعد ولم کرد.رفت سمت میزش و نشست پشتش و سرشو توی دستاش گرفت و محکم فشار داد.از حرفاش ماتم برده بود. خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم عکس العمل نشون داده بود.این یه طوریش بود.................چرا رفت سمت میزش؟چرا من مثه سیب زمینی ایستادم اینجا؟چرا جواب حرفاشو نمیدم؟منم شدم یه دیوونه مثه این؟...........سرشو بالا آورد واقعا ترسناک شده بودو با فریاد گفت:ـ چته ؟ چه مرگته؟گمشو بیرون. مرخصی بی مرخصی .برو بیرون تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم. نمیدونم چی شد ولی تا به خودم اومدم دیدم از اتاق زدم بیرون و پشت دراتاق ایستادم. امید هاج و واج ایستاده بود و منو نگاه میکرد. هر دوتامون با صدای شکستن چیزی از اتاق فرداد از بهت در اومدیم. طرف پله ها دویدم. ............دیگه طاقتم طاق شده بود...............دیگه بسه هر چی بارم کرد........نمی تونم........دیگه نمیتونم تحمل کنم...................سریع وسایلمو جمع کردم و از اونجا ، از اون شرکت لعنتی زدم بیرون. تا شب فقط میروندم. مهم نبود مقصدم کجاست....توخیابونا فقط می چرخیدم.ساعت یازده شب وارد خونه شدم. گوشیمو از همون صبح خاموش کرده بودم.حال و حوصله ی کسی رو نداشتم. یه حمام الان منو حسابی سر حال میاورد.صبح با زنگ تلفن خونه از خواب بیدار شدم. ساعتو نگاه کردم11.30بود .شماره ناشناس بود نمیخواستم جواب بدم. ولی یه حسی می گفت جواب بدم. توی همین فکر بودم که قطع شد. پا شدم از روی تخت اومدم پایین.خواستم از اتاق بیام بیرون که چشمم خورد به آیینه ی قدی . یه لحظه از سرو شکل خودم مات موندم..................اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چی پوشیدم. یک شلوارک خیلی خیلی کوتاه و اسپرت به رنگ مشکی که پارچش براق بود بایه تاپ که از پشت ریشه ریشه بریده شده بود و جلوش هم یقه ی هقت بازی داشت.خیلی باز بودن اما مهم نبود من که تو خونه تنهام ، لختم بگردم موردی نداره.موهامو که از حموم در اومده بدم با کش مو بسته بودم رو باز کردم .تمام موهام حالت فر به خودشون گرفته بودن دوباره همرو بالای سرم با کش جمع کردم.از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه. صدای زنگ در بلند شد.اوفــــــــــــــــــــــ ــــ.حتما این پروانه ی خل باز به گوشیم زنگ زده دیده خاموشه پاشده اومده اینجا..... این دختر هم خله هاااااااااااااااااااا. ...........تا میبینه گوشی خاموشه زرت پا میشه میاد در خونه....زنگ درو از سوزوند از بس زد .............سریع درو باز کردم و رفتم سمت آشپزخونه.ـ آخه دختر بیکار ..من به تو چی بگم... تو قرارداد داری هر موقع گوشیم خاموش بود پاشی بیای اینجا پشت در هی بری روی مخ من..... بابا نگران من نباش .خوبم سالمم...... البته اگه اون غول خودپرست عوضی بزاره. من حالشو نگیرم هیچ مرگیم نمیزنه.. مردک دیروز نزدیک بود بازومو بشکنه......... اونقدر فشار داد که جاش به کبودی میزنه.........معلوم نیس کی گذاشتتش توی خماری که اینجور پاچه منو گرفت. وای پروانه اگه اینجا بود همین الان مثه وحشیا می پریدم تمام موهاشو میکندم. حیف که این جزو محالاته... ده چرا ساکتی تو ؟ زنده ای پر...........همینطور که داشتم با پروانه حرف میزدم لیوان شیردستم بود از آشپرخونه اومدم بیرون.یــــــــــــــا خـــــــــــــــــــدا......عین مجسمه ی ابوالهل اون وسط سیخ وایستادم.......................خوابه.......... نه.................. من که بیدار شدم.......ولی.این یه خوابه............... خدا کنه خواب باشه........................دهنم باز مونده بود. امد جلوی روم دقیقا ایستاد روبه روم لیوان شیرو ازم گرفت و خیره نگاهم کرد و گفت:ـ صبح بخیر دلقک کوچولو. زود باش شیرتو بخور که جون بگیری بتونی موهامو از ریشه بکنی...رسما لال شده بودم. با حالت لکنت گفتم:ـ ت....تو ...این..جا چیکار میکنی؟لیوان شیرو گذاشت روی اپن آشپزخونه و به سمت من برگشت و خیره به چشمهام نگاه کرد. اما نه مثه چند ثانیه پیش ..........رفت توی حالت اصلی حسان فرداد............ خشک و سردو مغرور...........ـ کی به تو اجازه داد دیروز محل کارتو ترک کنی؟ ها؟ چه کسی بهت اجازه ی مرخصی داد؟ـ..........................ـبا توام. زبونت رو کجا جا گذاشتی ؟ دلقک کوچولو........ـ.......به معنای واقعی کلمه هنگ شده بودم. هنوز از دیدنش توی شوک بودم . زبونم به سقف دهنم چسبیده بود و فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که زل بزنم بهش....ـچی شده ؟یعنی اینقدر از دیدنم خوشحال و هیجان زده ای که لال مونی گرفتی؟ دبنال دیگه..؟چرا صدات در نمیاد؟............به خوردم اومدم.تند تند کلمه جور میکردم بزارم پشت سر هم و بفرستمش بیرون. حسابی ترسیده بودم.ـاز خونم برو بیرون.من دیگه پامو توی شرکت لعنتیت نمیذارم. برو بیرون از خونم..........ـ چی فکر کردی؟ با اجازت نیومدم که الان بخوام با اجازت برم. خوب گوشاتو باز کن کوچولو، مثه یه دختر خوب پا میشی میای شرکت و کاراتو انجام میدی و طرحاتو تموم میکنی . فهمیدی؟ یا جور دیگه ای حالت کنم؟اینهمه جسارتو اونموقع از کجا آوردم واقعا نمیدونم.............ـ بابا کوتاه بیا.این همه سرعت برات خوب نیس پیری ..من هر کاری که بخوام میکنم. مغز خر نخوردم پاشم بیام توی اون شرکت که رییسش یه آدم روانی به تمام معناست. یه آدم مغرور و عصبی که تعادل روحی روانیش زیر خط فقره... الانم اگه گورتو گم نکنی جیغ میزنم.ـ هه ترسیدم جوجه. جیغ بزن ببینم. در ضمن فک کردی به همین راحتیاس دیگه هروقت عشقت کشید از شرکت میای بیرون. نه خانوم کوچولو قرارداد دستم داری.میفهمی یعنی چی؟ یعنی تا پایان زمان قرارداد مجبوری بمونی. واگرنه باید خسارت طرحهای نیمه کاره ای که دستت داری بدی. میدونی برای جبران خسارت طرحهای شرکت من چقدر باید بسلفی؟ پس راتو بکش برو آماده شو.ـ اولا من اسم دارم. بهتون اجازه نمیدم هر چی دلتون میخواد صدام کنین. جوجو و کوچولو و هر لقب کوفتیه دیگه رو به دخترای لوس و ننر اطرافتون بدین نه به من...بعدشم......بعدشم ......موندم چی بگم .راست میگفت دستش قرار داد داشتم و توش نوشته بود در صورت هر گونه کناره گیری باید خسارتو متحمل شم.مطمئنا از پس خسارت بر نمیومدم. الان باید لامونی بگیرم......جلوش باید خفه شم..................اَه.............ـ چی شد خانومی ؟ کلمه کم آوردی میخوای کمکت کنم جملتو تموم کنی؟بعد عقبگرد کردو رفت روی مبل نشست من همونجا سیخ ایستاده بودم.و تمام حرصمو توی نگاهم ریختم. تمام تنفرمو................اما دیدم. رنگ نگاهش عوض شد و یه لبخند محو روی لبش اومد.چشمام داشت از حدقه بیرون میزد. این خود پرست داره می خنده. جل الخالق!!!!!!!!!!! به حق چیزهای ندیده ...

ادامه دارد ۲

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#17 | Posted: 15 Jan 2014 19:57
فصل ۳

همونطور که توی همون حالت ،چشماش از روی صورتم کشیده شد پایین و دوباره از پایین تا صورتم بالا اومد.این چرا این جوری منو نگاه میکنه؟ چرا.......هـی وای ........... خاک عالم تو سرت مهرا. ........احمق بیشعو با این لباسا جلوش ایستادی خو ب معلومه کیفش کوک میشه.............یهو با تمام سرعت به جای اینکه بپرم توی اتاق و لباسامو عوض کنم مثه خنگا دوییدم سمتشو محکم دستشو گرفتم کشیدم. اول با تعجب نگام کرد و بعد با حالت جدی اما چشماش میخندید گفت:ـ هوی چته دختر؟ چرا رم کردی؟ بابا اونقدرها هم جذاب و خواستنی نیستی که اینجوری گرخیدی؟با این حرفش در جا میخکوب شدم. یعنی خاک تو سرت مهرا که این غول بی شاخ و دم داره اینجوری بارت میکنه. نفس کشیدن برات حرومه...........با تمام عصبانیت سرش داد زدم:ـ خیلی وقیحی. بی شرم. یرو از خونم بیرون. بـــــــــــــرو بیـــــــــــرون.دیدم وایستاده داره نگام میکنه.. داقعا داشتم آب میشدم و با سرعت برگشتم سمت اتاقم که دستمو محکم کشید و رسما افتادم توی بغلش . دوتا دستاشو محکم روی کمرم گذاشت و منو به خودش چسبوند. از شدت هیجان تند تند نفس میکشیدم. قفسه سینم به تندی بالا و پایین میرفت. احساس کردم توی کوره ی آتیش افتادم . داغ داغ ......نفسهاش توی صورتم میخورد و خیره نگاهم میکرد. دستامو بالا آوردم با تمام توانم به عقب هلش دادم اما تکون نمیخورد.داشتم میمردم از خجالت.............. از این همه نزدیکی............از نفسهایی که به صورتم میخورد و آتیشم میزد....آروم سرشو آورد جلو با این کارش سرمو کمی عقب کشیدم. لبخند هنوز روی لبهاش بود و من از این لبخند بیشتر وحشت میکردم. با حالت التماس بهش گفتم:ـ خواهش میکنم ولم کن. باشه..... باشه الان آماده میشم فقط بزار برم.ـ فکر نمی کردم دلقک کوچولوی سرتق همچین اندامی داشته باشه؟ ترسو بودن بهت نمیاد.دیگه رسما داشتم سکته میزدم. خدایا غلط کردم. خدایا خودموبه خودت میسپارم. فقط از دست این خودپرست نجاتم بده.............ـولم کن بهت نمیاد اینقدر سست باشی و الان از خود بی خود شده باشی؟ ولم کن دیگه...دیگه باید تقلا میکردم.شروع کردم به دست و پا زدن. دستاش شل شد منم مثه فشنگ از آغوشش پریدم بیرون. برگشتم...........یهو دستاش دور شکمم محصور شد و منو به خودش چسبوند. حلقه ی اشک توی چشمام جمع شد .آروم لبهاشو به گوشم چسبوند و گفت:ـ خانم مهندس .جمله ی آخرتو نشنیده میگیرم.الان هم بدو برو آماده شو . پایین توی پارکینگ منتظرتم.دستاشو از روی شکمم برداشت و از کنارم به سرعت رد شد. منم که داشتم خفه میشدم سریع پریدم توی اتاق. حسابی به خودم فحش دادم. آماده شدم. از ترس ...از هیجان ..از شوک بزرگی که بهم وارد کرده بود اصلا نفهمیدم چی پوشیدم و چطوری رفتم توی پارکینگ.دنبالش تا شرکت حرکت کردم..به محض رسیدن به پارکینگ شرکت منتظر نموندم با سرعت باد رفتم توی ساختمون.ـمهرا دختر چته؟ خوبی؟چرا مثه لبو سرخ شدی؟ـ هیچی حوری جون. فقط یه کم فشارم پایین اومده.میشه به عمو هاشم (آبدارچی)بگی برام یه لیوان شربت بیاره.ـ باشه عزیزم. اگه خوب نیستی نمیومدی؟بهتری بری پیش اقای فرداد و امروزو مرخصی بگیری...چی ؟چشم حتما .همینم مونده ! دیروز برای مرخصی رفت برای عفتادو هفت پشتم بس بود.ـ نه....نه.... خوبم. گفتم که چیز مهمی نیس. ـ باشه.راستی تا نیم ساعت دیگه همه ی مهندسا ی شرکت توی سالن کنفرانس باید جمع شن.انگار برنامه ی کاری جدید قراره بدن.اونروز به بدترین صورت ممکن گذشت. مزخرف ترین روز زندگیم بود. گندترین و افتضاح ترین روز...خدایا این خودپرست نزده اینطوری می رقصید حالا که آتو دادم دستش که دیگه بندری کمتر رضایت بده نیس....جلسه ی اونروز دو سه ساعت طول کشید و من تمام این مدت سرم توی گردنم فرو رفته بود..برای اولین بار در عمرم واقعا خجالت کشیدم توی چشماش نگاه کنم.وضع لباسم صبح افتضاح بود و من در کمال پررویی جلوش با اون وضع رژه رفته بودم. برای اولین بار معاون شرکت مظاهر حمیدی رو دیدم. واقعا پسر خوش تیپی بود و خوش اخلاق. برعکس این گنده اخلاق. از نظر تیپی با فرداد تقریبا توی یه رده بود.اما جذبه و ابهتی که توی صورت فرداد موج میزد و اون غرور و خودشیفتگی اش هم باعث شده بود متمایز باشه.توی اون جلسه هم درباره ی پروژه جدیدی گفته شد که قراره در یکی از شهرهای ترکیه به دست ما سپرده بشه. که مالک اون یک یک ایرانی ترک تباره و میخواد که پروژه رو یکی از شرکتهای معتبر ایرانی انجام بده و قراره تا دو سه ماه آینده یک تیم مهندسی که سرپرستش خود فرداده به ترکیه فرستاده شه .دو سه روز از اون اتفاق مزخرف گذشته بود و کمی حالم بهتر شده بود. مشغول کارهام بودم که دیدم یکی از طرح های رو توی ماشینم جا گذشتم. .رفم توی پارکینگ که طرحمو بیارم همزمان گوشیم زنگ خورد. پروانه بودو توی این مدت که استخدام شرکت شده بودم از همه کس غافل شده بودم. هم از پروانه و عزیز جون هم از خونواده بابا و مامانم. حتی برای مراسم چهلم باباحاجیم هم نتونستم برم. فقط یه زنگ به عمو زددم .همین..........البته با پروانه تقریبا هر روز حرف میزدم ولی خیلی کم میدیمش. ـ خاک بر اون سر ندید بدید کم جنبت ! من اگه میدونستم با سر کار رفتن می ری گم و گور میشی به جد و آبادم می خندیدم این جوری بزارم توی کاست........ـ گمشو بابا.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#18 | Posted: 15 Jan 2014 19:58
زر مفت کمتر بزن. ولی خدایی هر چی بگی من دهنم گل گرفتس. در مقابلت خلع سلاحم به طور کامل. خوبی؟همین جمله ی آخر کبریتی بود که پروانه ی مثل باروتو منفجر کرد.ـ هه. خوبه میدونی یک ماه همو ندیدیم. نمی گی توی این یک ماه پروانه چه غلطی کرده؟ چه غلطی میخواد در آینده بکنه؟ مهرا داغدنم. داغون. ...........با این حرفش رسما خفه شدم. هیچی نتونستم بگم. حق داشت من به خاطر اونا رفته بودم سر کار. حالا اصلی کاری رو به کل فراموش کرده بودم. ـ پروانه ،مرگ مهرا ببخش. غلط کردم. به خدا....... الهی قربونت برم. کوتاهی کردم به خدا...پروانه آرومتر شده بود. ولی طلبکارانه گفت:ـ باشه به شرطی که بیای منو عزیزو ببری بیمارستان.واااااااااااااااااااااااا ی .این. دیگه کجای دلم بزارم؟ حالا چطوری مرخصی از اون خودپرست بگیرم؟ـ الو...........الو مهرا ؟ مردی/؟ نمی تونی بیای؟ـ نه.نه.. چیزه... نه میام....میام... فقط ساعت چند ؟ـ نه مثه اینکه اصلا حالت خوب نیس. تو هر ماه خودت میومدی مارومیبردی بیمارستان. اما الان حتی ساعت رفتنمونم یادت نیس. معلومه حسابی مشغولی... منم مزاحم نمیشم.واااااای قطع کرد.خوب معلومه قطع میکنه... راست میگه دختره ی خل و چل چه سوالی بود پرسیدی ؟شمارشو دوباره گرفتم.ـ پروانه جونم توروخدا قهر نکن. به خدا حواسم نبود. به خاک مامانیم دارم قسم میخورم. من فراموش نکردم یعنی ...فراموش کردم نه با منظور......یعنی ...ـ باشه بابا.حالا چرا گریه میکنی ؟ میخواستم یه کم حالتو بگیرم.ـ گمشو .کصافط.باشه حالا یک حالی من از تو بگیرم. صبر کن فقط...ـ حالا تا نیم ساعت دیگه میای؟ـ نیم ساعت دیگه؟ جان من پروانه.!؟ من چطوری روی مخ این آقا غوله برم که بهم مرخصی بده؟ اصلا کی جرات میکنه بره پیشش با اون گندی که من زدم........ـ چی میگی مهرا؟ کدوم گند؟ باز چه غلطی کردی؟اوه اوه .پروانه خبر نداشت. وای چه سوتی بدی دادم. بهتره زود قطع کنم.ـ اِااااا. هیچی..... ببین من خبرشو بهت میدم. تو با عزیز آماده باشین قول میدم به موقع بیام. خدافظگوشی رو قطع کردم. با خوم آروم شروع به حرف زدن کردم.ه گندت بزنن دختر..... حالا چه غلظی بکنم. هه فکر کن برم دوباره پیشاون آقا غوله بگم مرخصی بده.... بعد اونم خوشمزه بازی دربیاره و بره روی اعصابم.من بزنمم به سیم آخر و از شرکتش بزنم بیرونو برم خو.........ـ تا نرسیدی خونه فیلمو بزن عقب. جای رفتن به اتاق آقا غوله بگو توی پارکینگ دیدیش.60مترپریدم هوا... برگشتم در حالیکه دستم روی قلبم بود .وای خاک بر سرم این از کی اینجا بوده....ـ .........شمایید؟............ـ فک کردی قل حسان فردادم؟ـ نه............یعنی ... از کی اینجایید؟ـ خیلی خب سنگ کوب نکنی یه وقت؟ حرفاتو شنیدم. مرخصی لازم داری.چند ساعت؟ واسه چه کاری؟بدبخت شدم رفت .همه ی حرفامو شنیده. این واسه همه اینقدر فضوله یا واسه منه بیچاره کارگاه بازیش گل میکنه؟ـببینید جناب فرداد.فکر نمی کنم باید لازم باشه دلیل مرخصیم رو بدونین.شما از همهاینجوری بازپرسی میکنین؟وای خدا این چرا دوزخی شد یهو؟مهرا بمیری تو ..... چرا جلوی زبونتو نمیگیری؟ آخر سرتو بالای همین زبون دو مثقالی به باد میدی!ـ خانم مهندس عظیمی. یادتون باشه که من کی هستم. من از هر کسی ،هرچیزی بخوام می پرسم و باید جواب هم بشنوم.تحمل زبون درازی هم ندارم.پس مثه یه دختر خوب جواب سوالی که ازت پرسیده شده رو بده ،خیلی سخته؟وای خدا .من چه گناهی به درگاهت کردم که گیر این خود پرست افتادم....با حالت مسخره ای گفتم:ـ چــــــــــشم! میشه به من تا غروب مرخصی بدین.ممنون میشم. می خوام عزیز جونو ..... امم ... یعنی مادربزرگ دوستمو برای چکاب ببرم بیمارستان. حالا فهمیدید آقای مهندس؟اومد نزدیکم. وااااااای جان من نیا. من همینطوری که میینمت نزدیکه پس بیافتم چه برسه که بیای کنارم. رسما فاتحم خوندس نیــــــا.............دقیقا روبروم ایستاد. خیلی راحت زل زد به چشمام. طاقت این نگاه نافذو سرد رو نداشتم. این نگاه سرما به تنم می انداخت. تو ترجمه این چشمها مونده بودم.سرمو پایین انداختم و با سوییچ ماشین بازی میکردم.ـ سرتوبگیر بالا و نگام کن. جان منو توروخدا....نکن اینکاروبامن... بابا من به کی بگم نمیتونم خدا.... با لحن آرومتری ولی همچنان سردو جدی گفت:ـ مشکل شنوایی داری؟ گفتم سرتو بگیر بالا و نگام کن. با بدبختی سرمو بالا گرفتم. اما جرات مستقیم نگاه کردنشو نداشتم. نگاهم بین صورتش و سینه ی عضلانیش می چرخید. با کلافگی گفتم:ـ بهم مرخصی میدید؟ خواهش میکنم باید تا نیم ساعت دیگه برم دنبالشون. بیشتر بهم نزدیک شد.صورتش به اندازه ی یه وجب باهام فاصله داشت. این همه نزدیکی کلافم کرده بود........اونقدر توی شوک بودم که نمی تونستم حتی یه قدم به عقب بردارم. ...........آرومتر از قبل شروع کرد به حرف زدن. ........دیگه داشتم پس می افتادم.ـ احیانا با دهقان فداکار نسبتی داری.؟ آفرین هر چقدر میگذره شخصیتت برام جالب تر میشه. چه کارای دیگه ایی بلدی.؟آب دهنمو به زور قورت دادم. دهنم خشک شده بود. به صورتش نگاه کردم.ـ من دهقان فداکار نیستم. واسه هر کسی هم فداکاری نمی کنم..عزیز جون به اندازه ی یه دنیا برام ارزش داره. خیلی به گردنم حق داره. این کارایی که براش می کنم حتی یه ارزن هم از محبتاش هم نمی تونه جبران شه..من .....من....دیگه نفسم بالا نمیومد.اگه تا چند دقیقه ی دیگه از این وضع خلاص نمیشدم گریم میگرقت.همینطور که بهم نگاه میکرد ،گفت:ـجالب شد.! پس دیدار اولمون هم به خاطر عزیز جون شما اتفاق افتاده بود؟چشمام به اندازه ی یه توپ گلف شدن.. بی شرف خوب یادشه.....ـ فکر نمی کردم یادتون باشه. بهرحال من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم. بابت اون روز !در حالیکه دستاشو میبرد توی جیب شلوارش آروم سرشو آورد جلو و کنار گوشم گفت:ـ فقط یه معذرت خواهی؟رسما نفسم بند اومد.........این داره باهام چیکار میکنه؟ قصدش از این کارا چیه؟ـآقای فرداد.میشه خواهش کنم. بهم اجازه ی بدین برم. دیر میشه.ـرنگ زن خوبی نیست.! میخوای بحثو عوض کنی که از معذرت خواهی کردن در بری؟وااااای خدا میخوام سرمو بکوبم به دیوار. ................ـ ببخشید .معذرت میخوام.متاسفم ...........اما...............فقط برای برخورد توی بیمارستان که به خاطر عجله ی زیادم اتفاق افتاد. فکر نمیکنم کار بدی کرده باشم که معذرت خواهی لازم باشه؟ـ خیلی پر رویی .تا حالا هیچ دختری جلوم من اینقدر حاضر جواب نبوده. تو اولین دختری هستی که اینقدر بی پرا جلوم من زبون درازی میکنی . ترسو از چشمات میخونم اما توی کلامت بی پروایی و این خیلی بده میدونستی؟ـ آقای فرداد .من نمیدونم چه کار اشتباهی ازم سر زده که اینطور ی دارین باهام برخورد میکنین. شاید تا حالا هیچ دختری نبوده که جوابتون رو بده اما این مشکل من نیست . من طاقت حرف زور رو ندارم. نه جلوی شما ؛هرکس دیگه ای هم بود همین کارومیکردم. فقط توی چشمام خیره شد.توی نگاهش یه چیز ی بود....... دیگه بی احساس نبود .... یه جورایی...........یه جور برق خاصی اشت. اما نمیدونم چی بود؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#19 | Posted: 15 Jan 2014 19:58
........ نمیدونم...... بعد از چند دقیقه دوباره به همون حالت همیشگیش برگشت و سریع ازم دور شد و به طرف ساختمون حرکت کرد.وا اینچرا اینحوری کرد؟....................................سریع به سمتش دویدم و صداش زدم.ـ آقای فرداد....آقای فرداد... لطفا صبر کنید.جلوش ایستادم.قدمهاشو سریع و تند برداشته بود به همین خاطر تا بهش برسم به نفس نفس افتاده بودم.باهمون حال گفتم:ـ من ....چی... کار ...کنم؟ بهم .....مرخصی ..میدین؟ من ...قول دادم..... خواهش میکنم..خیلی سرد ؛ سردتر از همیشه فقط گفت: ـ بله تا هشت شب مرخصی دارین و بعدش برگردین شرکتو کاراتونو کامل انجام بدین.و با سرعت رفت سمت ساختمون. یعنی حاضرم روی تمام زندگیم شرط ببندم که این بشر دیوانس.....با سرعت تمام رفتم وسایلامو جمع کردم.پریدم توی ماشینو رفتم سمت خونه عزیز پروانه.....از بیمارستان اومدیم بیرون هنوز یه سه ساعتی از مرخصیم مونده بود. بنابراین عزیزو بردیم خونه گذاشتیم بعد با پروانه رفتیم یه گشتی بزنیم...ـوای پروانه ببخشید توی این مدت اصلا حواسم بهت نبود .شرمنده آبجی جونم...ـشرمنده من خیلی وقته که آدم شدم...ـ گمشو. اصلا منو بگو چرا از توی عتیقه دارم معذرت خواهی میکنم. لیاقت نداری ..ـ باشه اگه لیاقت به قبول معذرت خواهیه تو باشه ؛آقا ما بی لیاقت..ـ بی شرف.خیلی بدی .بابا عشقم .ببخشیدـ خیله خوب بابا. از جلد آدم بودن دراومدم.قبول...بخشیدم..ـ آخ قربونت بشم من.. حالا بریم یه بستنی خوشمزه بهت بده...ـ ایول من عاشق خر کردناتم.ـ اِ..اِ...پروانه..ـ بلییییییییییییی.....با هم وارد کافیشاپ شدیم.بیشتر مواقع این جا میایم. جای دنج و خلوتیه.توی این سه ساعت خیلی با پروانه حال کردم..تقریبا همه ی اتفاقاتی که توی این مدت برام افتاده بود و براش گفتم الا اون گندی که توی خونه زده بودم....ـمهرا جونم.ببخشید که به خاطر من و عزیز توی این دردسر افتادی و مجبوری این خودپرستو تحمل کنی .به خدا از شرمندگی نمیدونم چی بگم؟ـ برو بابا دیووونه..! چرا شرو وِر می گی ؟ اولا خودم دوست داشتم بعدشم خودت می دونی تو و عزیز جون چقدر برام عزیزید.من آدم نمک نشناسی نیستم پروانه توی این یکسال این مهربونیای تو و حرف های عزیز جون بود که منو به زندگی برگردوند و امیدوارمیکرد. من زندگی الانم رو به شما مدیونم.....اگه شماها نبودین مطمئنا از زور تنهایی میشدم همون مهرای سه ساله پیش..افسرده و داغون....... تو برای من مثله خواهرم مهراوه ای و عزیز برام حکم مامان حاجیمو داره که از جونم بیشتر دوسش دارم. شاید هیچ نسبت خونی با هم نداریم اما به خاک همون عزیزایی که باهاشون نسبت خونی دارم و همه ی دنیامنو الان زیر خروارها خاک خوابیدند ؛ به اندازه همونا برام با ارزشید.. پروانه حاضرم زندگیمو ، هر چی که دارم بدم ولی تو عزیز و از دست نم... می فهمی چی میگم؟توی تمام این مدت که حرف میزدم پروانه آروم آروم اشک میریخت .به محض تموم شدن حرفام متوجه ریختن اشکای خودم هم شدم...!که سر میخوردنو روی گونهام میومدن پایین..... همه ی این حرفها حقیقت بود ....حقیقت محض..... من توی این دنیا ی بزرگ تنها بودم. درسته خانواده ی پرد و مادریمو داشتم اما هیچ کدوم به نزدیکی پروانه و عزیز جون نبودن.احساس میکنم الان خانواده دارم... مثله قبل..... ـ الهی قربونت برم مهرا که دلت به اندازه ی اقیانوسه. منم توی این دنیا کسی رو ندارم همه کسم ، همه ی زندگیم عزیز جون و اما تو.... خواهر گلمی وخواهر خل و دیوونه که حاضره برای ما از همه ی زندگیش بگذره... حالا تو میفهمی من چی میگم ؟...از حرفش خندم گرفت.....ـ مهرا از شوخی گذشته... حال عزیز جون اصلا خوب نیس ..روز به روز بدتر میشه خیلی نگرانشم..ـآها راستی داشت یادم میرفت. یه زحمت دارم برات. من که اصلا نمی تونم از اون شرکت بیام بیرون..... شدم یه زندانی....ولی سند خونه رو بهت میدم تو خودت دوندگیاشو واسه وام انجام بده . اگه وکالت خواستی بهت میدم تا به مشکل بر نخوری...ـ الهی فدا....خیلی خانومی. باشه.. ولی فکر نکنم نیازی به وکالت باشه چون شوهر یکی از همسایه ها کارمند بانکه راجب به این قضیه باهاش حرف زدم و اون قبول کرد تا کارارو توی بانک انجام بده. حالا ببینیم بانک بهم وامو میده یا نه؟ـ خدا بزرگه . نگران نشو .... تو هم کم کم به فکر کارای بیمارستان عزیز باش . همه ی مدارک وامم که جوره فکر نکنم مشکلی باشه..ـ باشه خدا کنه... میسی داش!ـ چاکریم........................بالاخره بعد از یه گپ طولانی با پروانه ازش جدا شدم. به طرف شرکت رفتم. ساعت ده دقیقه به هشت بود .تقریبا به موقع رسیدم. وارد شرکت شدم بیشتر کارمندا رفته بودند و بقیه هم در شرف رفتن بودند. مستقیم رفتم طبقه ی خودمون و بعد ولو شدم روی میز کارم و مشغول شدم. با صدای امید سرمو بالا آوردم... به خانوم . چه عجب.... بابا سنگین شدی پیدات نمی کنیم...و دیروز با اون حالی که تو رفتی و با اون قیافه ی برزخی آقا غوله شخصا داشتم به مراسم ترحیمت فکر میکردم. چه کردی که نزدیک بود کل شرکتو از پای بست ویران کنه....ـ برو بابا. من تا شاخ این آقا غولرو نشکنم اجازه ی نزدیک شدن اعزراییلو به یک کیلومتریم نمیدم.ـ بعله بر منکرش لعنت. یه چشمشو دیروز مشاهدت نمودیم...ـ پیش باد..ـ .واقعا کم نمیاری. همیشه یه چیزی توی اون آستینات داری زبون دراز...ـ کو ...کوجاس پس.....این آستینای بدبخت من اینقدر تنگن که دستای خودم به زور توش جا میشنـ کمتر نمک بریز و بپاش نمکدون.. بزار یه کم بادتو خالی کنم بعد ببینم بازم میریزی میپاشی یا نه؟ـ اوف باز چیشده؟ـ هیچی .آقا غوله دستور دادن به محض تشریف فرماییتون خدمتتون برسم و بگم که نقشه های مربوط به پاساژ صدف تا فردا صبح روی میزشون باشهـ چــــــــــــــــــــی؟ جک میگی؟بگو جان امیر ... مرگ امیر....راست میگی؟ـ چته بابا؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#20 | Posted: 15 Jan 2014 19:59
گوشام کر شد. به مرگ تو به جون تو دروغم چیه؟ـ خدا ... آخه من از دست این رییس تو به کدامین بیابان سر بگذارم؟آخه مگه نقاشیه که تا فردا صبح آماده شه .بزارم روی میزش..اه ...بخوام تموم کنم باید کل شبو تا صبح بمونم اینحا...ـ دقیقا به نکته ی خوبی اشاره کردی! منظور رییس بنده هم دقیقا همین بود.ـ ها ؟چی میگی ؟ یه مدلی حرف بزن تا بفهمم!ـبابا فارسی دارم حرف میزنم دیگه. میگم منظور ریسم هم همین بود . یعنی شما باید تا فردا صبح بمونید شرکت و روی طرح ها کار کنید. مفهومه؟ـ یعنی چی؟ این چرا خود درگیری داره. خودش بهم مرخصی داده حالا این کارش چه معنی داره..؟ مگه من جونمو از سر راه آوردم؟ بعدشم تنها توی این شرکت درندشت تا صبح به جای کار کردن روی طرح که دق مرگ میشم از ترس...ـ دیگه اینو من نمیدونم. فقط پیام آور بودم. ولی جان من دیوونه بازی در نیار بمون کاری رو که ازت خواسته رو انجام بده. از این سگ نرش نکن. این آقا غوله بدکینه ایه. بدجور میزنه تو پرتا! اگه الان هیچی نمیگه مطمئن باش بعدا چنان تلافی میکنه که پشیمون میشی.ـ هه. آره جون خودش. الان هیچی بهم نمیگه. فقط نزدیکه بیاد سرمو از تنم جدا کنه.ـ جهار ساله توی این شرکت منشی مخصوصش بودم. اگه بخواد تلافی کنه به بدترین وجه ممکن تلافیشو سر طرف در میاره.. در ضمن نمیخواد بترسی ....اینجا امنه..... . عمو هاشم هم توی این شرکت زندگی می کنه. البته توی سوییت پشت ساختمون شبا زیاد نمیتونه بخوابه بهش میسپرم که هواتو داشته باشه...ـ خدا یعنی میشه یه روزی از دست این آقا غوله خلاص شم. آخه نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم که اینقدر داره عذابم میده. در ضمن منم همینجوری واینمیایستم بِرو بِر نگاش کنم تا تلافیشو به قول تو به بدترین شکل ممکن سرم دراره..ـ خودانی....من دیگه باید برم. مواظب خودت باشـ باشه. ولی امید ، جون من به عمو هاشم بسپر حداقل دو ساعت یکبار بهم زنگ بزنه و تنهایی اینجا میترسم. خوب؟ـ باشه. میگم اصلا هر یه ساعت یکبار بهت زنگ بزنه. خوبه؟ـ اهوم.. مرسی .شب خوشـ مال تو هم خوش .هر چند از الان به بعد کاملا زهر مارت میشهـ آی گفتی . این جملتو باید با آب طلا بنویسم....خدافظ....خدایا خودت کمک کن از دست این بشر دیوونه نشم. پسره ی عوضی داره تلافی مرخصیه امروز سرم در میاره. وایستا حسان خان منم دارم برات. ...............چهار ساعتی میشد که روی طرح کار میکردم. بنده خدا عمو هاشم هر یک ساعت بهم زنگ میزد و خبرمو میگرفت. یکی دوساعت اول می ترسیدم اما دیگه برام عادی شد چون مشغول بودم اصلا ترسم یادم رفت.ساعت حدود 1.30 بود .خیلی خسته شده بودم تازه هیچی هم نخورده بودم حسابی گرسنم بود ولی حیف که اینجا چیزی پیدا نمیشه..از پشت میز بلند شدمو و رفتم سمت فلاسک و یه چایی دبش برای خودم ریختم و وقت استراحتم شده بود یه نیم ساعت به خودم استراحت دادم. تازه متوجه شدم با مانتو و مقنعه داشتم کار میکردم. بگو چرا احساس خفگی میکردما..............حالاکه کسی اینجا نیست .عمو هاشمم که این دور بر نمیاد چرا مانتوم تنم باشه؟بنا براین مانتو مقنعمو در آوردم . زیر مانتوم یه تاپ که پشتش فقط با دو بند به صورت ضربدری پوشونده بود و رسما پشتم لخت بود جلوشم که با گیپور تقریبا نازکی بدنمو مثلا پوشونده بود . تاپ در کل هیچی نداشت . من رسما بالا تنم لخت بود. البته برای تو خونه از این لباسا زیا داستمو مپوشیدم ولی الان توی شرکت بودم.ای خدا بگم این حسان فرداد چیکارش کنه. صبح اینقدر ترسیده بودم که نفهمیدم چطوری حاضر شدم. چی پوشیدم....از یاد آوری اتفاقات صبح هم خندم گرفته بود هم حرصی شدم.موهامو باز کردمو دورم ریختم تا یکم هوا بهشون بخوره. بعد از خوردن چایی میخواستم یکم راه برم. پاهام خسته شده بود . اما جرات نکردم برم توی حیاط . بنابراین رفتم طبقه ی هم کف و مشغول دید زدن شدم. هندزفیمو گذاشتم توی گوشم و تا آخر زیادش کردم میخواستم فقط صدای خوانند رو بشنوم.داشتم تابلوهایی که روی دیوار نصب شده بود رو میدیدم و توی حال و هوای خودم بودم که احساس کردم کسی پشتمه داره بهم نزدیکتر میشه. اولش زیاد جدی نگرفتم اما هرم نفسهایی که روی شونه ی لختم می خورد مو به تنم سیخ کرد.یعنی یه آدم پشت سرمه؟............از ترس داشتم سنگکوب میکردم....................حالا چیکار کنم؟..........جرات برگشتن نداشتم.......قشنگ احساس کردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون............توی این فکر بودم که گرمای دستی رو روی شونم حس کردم...................کف دستش خیلی داغ بود و من از این همه شوک دیگه داشتم پس می افتادم.....................با تماس دستش تمام بدنم بی حس شد ..............................احساس کردم دیگه پاهام توانایی ایستادن ندارن. ...........اونقدر بی حسو بی توان شدم که احساس کردم دیگه نمیتونم بایستم . منتظر بودم که با سر برم توی پارکتای سالن.... اما ....... نه. کله پا نشدم.!...... چرا؟............دو تا دست از پشت روی شکمم محکم حلقه شد و منو نگه داشت.لالِ لال شدم.هر وقت می ترسیدم لال میشدم ، هیچ صدایی ازم درنمیومد.. .حلقه ی اشک توی چشمام دیدمو تار میکرد...........برگردونده شدم............و دومین شوک بهم زده شد... اون...... اون اینجا چیکار میکرد.... ناخودآگاه قطره های درشت اشک روی گونه هام جاری شد....و........... چشمام بسته شد
تنها چیزی که فهمیدم این بود که منو بلند کرد و توی آغوشش گرفت و محکم به خودش چسبوندم و من پر شدم از عطر تنش.............
از زبون حسان فرداد....لعنتی..... این مدت اصلا حواسم رو نمیتونم متمرکز کنم و باعث میشه هر دفعه سر این حواس پرتی مشکلی برام پیش بیاد ...کلید ای کمدو روی میز کارم جا گذاشته بودم.باید امشب قرارد های کاریه پروژه ی جدید رو تنطیم می کردم. اَه... باید برم شرکت .... نگاهی به ساعت انداختم. 12 رو نشون میداد...سریع آماده شدم. خیلی وقته به این موقع بیرون رفتن عادت داشتم. 14 ساله که کارم شده شبگردی توی خیابونای بی دورگیکر تهران......سوویچ رو برداشتم از خونه زدم بیرون...به سمت شرکت می روندم. حوصله ی ایستادن پشت چراغ قرمز رو نداشتم . برام مفهومی نداشتن... من تمام چراغ قرمزای زندگیمو رد کردم . اینا برام مسخره بودن... بی تفاوت از همشون گذشتم.این هم یکیش...........!به چراغ قرمز دوم که رسیدم به اجبار ایستادم چون خیابون خلوت نبود.چشمم به دختر بچه ای که داشت یه جعبه ای رو حمل میکرد افتاد. یه لحظه فقط نگاهش با من یکی شد و تمام تنم از این نگاه گرم شد. اما با دیدن چشماش تمام حواسم به سمت اون دلقک کوچولوی سرتق رفت. ذخنری که توی کارش مونده بودم.... همه ی کاراش برام علامت سوال بود...اخلاقش...رفتاراش.. حتی حرف زدنش... همه چیزش با بقیه ی دخترای و زنایه دیگه فرق داشت...یه چیزی متفاوتی درش بود ....... نگاه عجیبی داشت و چشمهایی که هر لحظه حرف تازه ای برای گفتن داشتن ..........برای من سخت بود . سخت تر از اون چزی که فکرشو میکردم.. یک دنده و لجباز ! ترس رو توی تک تک رفتاراش حس میشد اما بی پروایی میکرد. و من به اینهمه بی پروایی از طرف یه دختر عادت نداشتم..........عادت نداشتم که بهم گستاخی شه.. عادت نداشتم سوالی رو دوباره تکرا کنم....عادت نداشتم با جنس زن آروم برخورد کنم..................تنفرم بهشون باعث شده بود که بشم سنگ. تمام احساسم رو به خطر جنس این دختر در خودم کشته بودم.درسته 14 ساله که سنگ شدم .

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites