تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#31 | Posted: 15 Jan 2014 20:08
رگمو میزنم.... می شنوی ؟دیگه تاب و تحمل پروانه رو نداشتم...دیگه لبریز شدم..نه ... حرفهای چروانه برام سنگین بود.. بوسیدمش ..پیشونیشو.. گونشو... سرشو محکم توی دستام گرفتم. پیشونیمو روی پیشونیش گذاشتم آروم شروع کردم به حرف زدن...تصمیم گرفتم.....اشتباهِ.....میدونم. ..............بدترین اشتباهِ زندگیم. اما من تصمیم گرفتم. نه ... نمی تونم پروانه رو اینطور ببینم... من به این دختر و به اون پیر زن مدیونم. من مدیونم... این جوری هم عزیز جونو از دست میدم هم پروانه رو...مطمئنم اونقدر دیوونس که حتما خودشو میکشه..ـ هیششش. آروم... قول دادم بهت.. آروم باش . الان میخوام برم پول رو بیارم... حله دختر... پول آمادس... فقط بایذ برم بگیرمش... عزیز جون پیشت میمونه.. پاشو... پاشو نباید وقتو تلف کنیم. بلند شو برو به دکترش بگو اتاق عملو اماده کنه.منم برم پولو بگیرمو بیام.. قول دادم .روی قولم هستم... بلند شو تو بی کسو کار نمیشی.. تو همه ی زندگیتو از دست نمیدی... بهت قول میدم... برق خوشحالی توی چشمای پروانه به اندازه ای زیاد بود که از دورترین فاصله می شد دید. محکم توی آغوشم گرفت. بوسیدتم. اشک میریخت اما این دفعه از خوشحالی...بلند خدارو صدا میزد و شکر میکرد.......اشکام روی گونم می ریخت.. اگر تا الان شک داشتم اما با دیدن این صحنه ها دیگه مطمئن شدم. تمام توانمو جمع کردم و از بیمارستان زدم بیرون... هنوز بارون میارید...شاید به حال من.. گریه میکرد.. شاید برای بدبختی های من اشک میریزه...خدایا.. چرا صدات میزنم؟مثل اینکه قرار نیس جوابمو بدی؟ چرا؟ چرا واسه ی بنده های دیگت جوابگویی اما برای من نه؟....باشه ... باشه خداجون... صدامو نشنو اما مطمئن باش اگه قراره اشتباه کنم ولی بازم حواسم به توهِ اشتباهمو با گناه انجام نمیدم..به امید زنگ زدمو آدرس خونه ی حسان فرداد گرفتم.جلوی خونش ایستادم.. یه خونه ی ویلایی بزرگ و شیک... زنگ درو زدم. آیفون تصویری بود. بعد از چند لحظه در باز شد . پس منو دیده بود که بدون هیچ حرفی درو باز کرد..درو باز کردم و اولین قدمو توی خونش گذاشتم.. خونه ای که قراره دختر بودنم رو برای همیشه درش جا بزارم... خونه ای که قراره زندگی رو به دونفر هدیه بده و زندگی یه نفرو ازش بگیره...خونه ای که قراره حسان فرداد از انتقام خالی شه.. وارد شدمو از سنگ فرش ها گذشتم.. ساختمون دوطبقه ی خیلی شیکی با یه معماری خاص و زیبا جلوی روم بود... حتما طراحیه ساختمون کار خودشه.. همیشه تک. ...همیشه یگانه... درست مثل خودش...جلوی درب وردوی ایستاده بود... این دفعه با دیدنم تعجبشو پنهون نکرد. روبروش ایستادم. چرا می ترسم.. چرا ازش نمی ترسم... با وجود اینکه میدونم قراره چه اتفاقی برام بیافته.. چرا از این چشمها دیگه ترسی ندارم...زل زدم توی چشمهاش.. طاقت نداشتم که حرفامو رو در رو بهش بزنم...نتونستم...سرمو پایین انداختم.شروع کردم به حرف زدن که همزمان اشکام جاری شدن...ـ حال عزیز جون خوب نیست. باید امشب عمل شه...هنوز.....هنوزم اون چکو...دستشو روی بازوم حس کردم. چشمام ناخودآگاه بسته شد. هق هقام سر باز کرد. دیگه تحمل این بغض لعنتی رو نداشتم. محکم منو کشید توی بغلش... گریه کردم... زار زدم... ساکت بود...فقط محکم منو توی آغوشش گرفته بود...نمی دونم اما آروم شدم... خالی شدم...سرمو از روی سینش برداشتم ولی اون حلقه ی دستاشو باز نکرد.. همونجور منو سفت به خودش چسبونده بود...توی چشماش خیره شدم...نگاهش گرم بود.. دلم لرزید... برای اولین بار این چشمها دلم رو لرزوند.از آغوشش بیرن اومدم اما دستمو محکم توی دستش گرفته بود و داخل خونه شد...هیچ احساس ترسی نداشتم.. این برام عجیب بود.. ترسی از این خونه و این مرد مغرور نداشتم. برعکس آروم بودم.. تمام جودم اروم بود..فقط نگران پروانه و عزیز جون بودم...روی مبل نشوندم و رفت طبقه ی بالا.اونقدر فکرم درگیر بود که اصلا نگاهم به اطراف نچرخید. بعد از چند دقیقه با لباس بیرون اومد پیشم و جلوم ایستاد...سرمو آوردم بالاو نگاهش کردم... بی هیچ حرفی.. بی هیچ صدایی. ...سکوت..... باز هم سکوت....دستمو توی دستای قوی و مردونش گرفتو منو بلند کردو از خونه اومدیم بیرون.سوار ماشینش شدیم.راه افتاد....توی تمام این مدت دستم توی دستش بود... سرمو روی شیشه ی پنجره گذاشتم. چشمام قطره های بارونو که با شدت خودشون به شیشه می کوبوندن میدید...با فشار دستش سرمو به طرفش گرفتم.آروم گفت:ـ کدوم بیمارستان..؟فقط تونستم اسم بیمارستان رو بگم...تا خود بیمارستان هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد.تا به ورودی بیمارستان رسیدیم...دستمو از دستش کشیدم بیرون... به طرفم برگشت..گفتم:ـپروانه احتمالا توی محوطه ی بیمارستانه... نمی خوام هیچ کس از این اتفاق با خبر شه... فقط یه راز بین منو ..... تو ..باشه؟بهم نگاه کرد و آروم اومد جلو. حرکتی نکردم. اصلا توان حرکت نداشتم..آروم پیشونیمو بوسید.. به محض تماس لبهاش به پیشونیم تمام بدنم تغییر دما داد. تا چند ثانیه پیش خنک سرد بودم اما حالا..مثل تنور آتیش شده بود.. داغِ داغ....چند ثانیه به همون حالت موند.آروم خودشو ازم جدا کرد و گفت: من توی قسمت حسابداری منتظر مدارک هستم.. بیارشونرفت..............از کنارم گذشت و من همچنان داشتم توی تنور آتیش می شوختم... به سمت بخش عزیز جون رفتم.. پروانه داشت با دکتر عزیز صحبت میکرد.. حتی از اون فاصله هم می تونستم شادی و امید رو از صورتش ببینم...بهش رسیدم تامنو دید چند ثانیه وایستاد و نگاهم میکرد... انگار منتظر بود... انگار توی صورتم دنبال یه چیزی میگشت و من میدونستم دنبال چیه؟لبخند زدم.. یه لبخند تلخ... تلخ تر از هر تلخی که توی تمام عمرم چشیده بودم.. ولی برای پروانه شیرین ترین لبخند عمرش معنی داد... دوید .. با تمام سرعتش به سمتم دوید... خودشو پرت کرد توی بغلم و گریه کنان همرا با شادی که توی صداش پر شده بود گفت:ـ قربون آبحیه گلم برم. فدات شم. میدونستم قولت قوله... هرچی باشه مهرا عظیمی هستی نه برگ چغندر...و باز هم خنده ی تلخ مهمون لبهام شد...ـ پروانه مدارک رو بده تا برم حسابداری. خودم میبرم. احتیاجی به تو نیست. فقط بمون اینجا پیش عزیز. باشه؟پروانه اینقدر خوشحال بود که برخلاف همیشه از صدام میخوند چه مرگمه. اما حالا اصلا نشنید من چی گفتم... سریع پرونده رو داد دستمو صورتمو بوسید و رفت سمت اتاق عزیز....رفتم طرف حسابداری... دیدمش. به ستون تکیه زده بود و دستاشو توی پالتوی مشکیش فرو برده بود.سرشو پایین گرفته بود . انگار توی فکر بود....رفتم جلوش صداش زدم. اما نشنید..بلند تر صداش زدم اما بازم نشنید.دستم ناخودآگاه سمت بازوش رفت. تکونش دادم... سرشو بلند کرد نگاهی به صورتم انداخت و لی سریع نگاهشو ازم گرفت و روی بازوش ثابت موند... دستم روی بازوش خشک شد... حتی توان برداشتنش رو نداشتم... زمزمه وار گفتم:ـصدات زدم اما نشنیدی. مدارک رو....نذاشت حرفم تموم شه. تکیه شو از ستون برداشت مدارک رو از دستم کشید بیرون و رفت سمت صندوق... نیم ساعتی طول کشید..بعد از تموم شدن برگشت سمتمو فیش واریز رو به طرفم گرفت تا به پروانه بدم. و بدون هیچ حرفی پشتشو به من کردو و رفت اما دو قدم بیشتر بر نداشته بود که برگشت سمتم و گفت:ـتوی ماشین منتظرتم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 15 Jan 2014 20:09
.همین....یه چیزی توی قلبم فرو ریخت.. اما بازم آروم بودم... بازم بی هیچ هراس و دلهر ه ا ی.سریع رفتم پیش پروانه. دکتر عزیز هم اونجا بود... خوشبختانه همه چیز برای عمل آماده بود...پروانه انگار دنیارو بهش داده بودند. از خوشحالی زیاد نمی تونست کاری انجام بده...بازوشو گرفتم آروم دم گوشش گفتم.:ـ بیا دختر خوب اینم از فیش واریز پول بیمارستان. دیگه همه چیز تموم شد. فقط امیدوارم عمل عالی باشه..بغلم کردو گفت: اینارو به تو مدیونم مهرا... مرسی خواهر جونم..ازش جدا شدم و گفتم:ـ من باید امشب برم شاهرود. یه مشکلی پیش اومده تا دوسه روز دیگه برمیگردم.. ببخش که پیشت نیستم...اونقدر خوشحال بود که از دورغی که گفتم تعجب نکرد.. اصلا نپرسید چطور این پول جور شده؟با قدمهایی به سنگینی کوه به طرف در خروجی رفت بیمارستان رفتم..چقدر فضای اینجا سنگینِ.. چقدر خَفَس..یعنی امشب همه چیز تمومه؟امشب باارزش ترین چیز زندگیمو ازدست میدم؟بسه.. دیگه نمی خوام بیشتر از این فکر کنم.. این چراها هیچ وقت جواب داده نمیشن...دیگه نمیخوام با این چراها خودمو عذاب بدم...چشم چرخوندم. ماشینش رو دیدم.. رفتم نزدیکتر ... سرش روی فرمان ماشن گذاشته بود. آروم در باز کردم و روی صندلی نشستم. سرشو بالا آورد بهم نگاه کرد .نگاهش روم ثابت موند. حس کردم با تمام وجودم....اما برنگشتم سمتش... نگاهش نکردم... بعد از چند دقیقه به خودش اومد. دست برد سوییچ رو چرخودو دنده رو جا انداخت. هنوز دستش روی دنده بود که دستمو روی دستش گذاشتم.بهم خیره شد اما من مثل قبل نگاهم به روبرو بود.. با صدایی که سعی کردم آروم باشه گفتم:ـ..........آروم و سرد گفتم:ـ پای حرفم هستم. شرطتو قبول می کنم. میدونم اشتباهِ. اشتباه محض.اما قول دادم. مدیون بودم. پس دیگه حرفی توش نیست. اما نمیخوام از چاله ای که شاید یه روزی ازش دربیام ، بیافتم توی چاهی که عمقش معلوم نیست و دراومدن ازش مثل رویا و خوابه. می خوام اشتباه کنم اما نه با گناه. درسته مذهبی نیستم. درسته اونی که بالای سرمه منو فراموش کرده اما دلیل نمی شه منم فراموشش کنم. نمیتونم بدترین اشتباه زندگیم رو با بدترین گناه نابخشودگی انجام بدم. میخوام بهم محرم بشیم. این جوری کمتر عذاب میکشم. خواهش میکنم. میشه؟************************************************** *"حسان"وقتی تصویرش از پشت آیفون دیدم خشکم زد. باور کردنی نبود این موقع شب؟ اون جلوی خونه ی من؟ باز کردم و خودمو سریع به در ورودی رسوندم اما جلوتر نرفتم. قدمهاش خسته بود. نا امید بود.. بی حال بود... اما اومده بود.. چرا؟رسید جلوم. با دیدنش دوباره اون حس ناشناخته سراغم اومد. سرش پایین بود و زمزمه وار حرف میزد...انگار داره به زور حرف میزنه...انگار بغض شدیدی داره خفش می کنه... نمی خواستم با این حال ببنمش. اشکاش می ریخت... توی قلبم درد عجیبی حس کردم... من نمی خواستم زار بودنشو ببینم.نمی خواستم حال خرابشو ببینم...چرا اینجوری شدم؟ چرا در مقابل این دختر حالم داغون میشه؟دیگه نتونستم خودمو نگه دارم... دلم میخواست با تمام وجود توی بغلم بگیرمش... دیگه چیزی مهم نبود...الان فقط می خواستم محکم توی بغلم بگیرمش.. دوس دارم داشته باشمش می خوام این دختر الان برای من باشه... دستمو روی بازوش گذاشتم و محکم کشیدمش توی بغلم.مانعم نشد....پس اونم حالش مثه منه... گریه کرد. هق هق کرد...بدون هیچ حرفی ... سکوت کامل...چشمامو بستم می خواستم با تمام وجودم حسش کنم.. چرا اینقدر آرومم... سرشو بالا آورد خواست خودشو ازم جدا کنه اما نذاشتم. دستامو محکم دور کمرش نگه داشتم.. خیره شد توی چشمام...و من غرق شدم توی اون چشمای خیس و شیشه ای...از آغوشم آوردمش بیرون و دستشو محکم گرفتم...دوست نداشتم الان ازش جدا شم... رفتیم داخل.. سریع لباسامو پوشیدم. و با هم به طرف بمارستان حرکت کردیم...تمام این مدت دستش توی دستم بود.و اون ساکت و آروم کنارم نشسته بود...توی بیمارستان گفت که نمیخواد کسی از این ماجرا چیزی بدونه....یه راز بین منو خودش...با این جملش گرم شدم. دلم میخواست محکم بگیرمش توی اغوشم. نزدیکتر شدم بهش و پیشونیشو بوسیدم....دلم نمیخواست ازش جدا شم...با زحمت کنار کشیدم و بهش گفتم توی حسابداری منتظرش هستم..بعد از چند دقیقه اومد. مدارک دستش بود... توی فکر بودم بدجوری ذهنم مشغول بود با حس دستی رو ی بازوم به خودم اومدم... برام شیرین بود که دستش روی بازوم بود اما چرا....بی حرف مدارک و ازش گرفتمو کارا رو انجام دادم.... بعد از تموم شدن فیش واریز رو به دستش دادم..بهش گفتم که توی ماشین منتظرشم..سرمو گذاشتم روی فرمان ماشین... امشب قراره جی بشه... به کجا می رسیم؟.....امشب انتقاممو قراره از کی بگیرم..؟.... از دختری که پا گذاشته توی حریم من....از دختری که قراره تاوان همه ی بدبختیهای منو یه جا بده....ای کاش اینقدر انتقام جو نبودم... ای کاش ی تونستم بگذم....از همه چیز.. از همه این حس های مبهم و ناشناخته.... حتی از خود این دختر...با صدای در به خودم اومدم.. اروم کنارم نشست... می خواستم ساعتها بشینم و نگاهش کنم اما اون نگاهم نمیکرد... نگاهش به روبرو بود... بعد از چند دقیقه دل کندم.... به سختی... ماشین رو روشن کردم. دستم روی دنده بود که حس کردم دستم آتیش گرفت... دستش روی دستم گذاشته بود... چقدر داغ بود... چقدر محتاج این دستها بودم...وقتی بهم گفت که میخواد اشتباه کنه اما نه با گناه فهمیدم دارم یه فرشته رو عذاب میدم... یه دختر پاک و معصوم قراره به آتیش انتقام من بسوزه... از خودم بدم اومد.. از سردیم... از بیرحمیم...حتی از این انتقام لعنتی بدم اومد...وقتی حرفاش تموم شد ساکت منو نگاه کردودستش از روی دستم برداشت و منتظر من شد.. نمی دونستم چی بگم... چی باید می گفتم؟ این موقع شب چطوری بهم محرم شیم؟کدوم محضری تا الان بازه؟ یاد مظاهر افتادم رو به مهرا کردمو گفتم:ـ باشه. قبوله....یکی رو پیدا میکنم تا صیغه رو بخونه...گوشیموبرداشتم و از ماشین بیرون اودم.به مظاهر زنگ زدم.ـ الو مظاهر. خوبی؟ـ به داداش اخموی خودم. تو چطوری جناب آقای خٌنک؟ـمزه پرونیت تموم شد؟کارت دارمـ باشه بابا . جون به جونت کنن همون یخچالی بودی که هستی...ـ مظــــــــــاهر..!ـ خیلی خوب. بابا چرا فازو نول قاطی می کنی....؟ حالا کارت چیه که این موقع شب زنگ زدی؟ـ مظاهر خونه ای؟ پدرت هم هست؟ـ چه ربطی به سوال من داشت...ـ بگو. بهت میگم..ـ آره خونم. حاج بابا هم هست.. حالا بگو ببینم قضیه چیه؟ـ پدرت میتونه صیغه ی محرمیت بخونه...؟ـ چـــــــــی؟ چی بخونه؟ـ چرا داد میزنی؟ مگه کری؟ میگم می تونه بین دو نفر صیغه ی محرمیت بخونه؟ـ حسان خوبی؟ صیغه ی محرمیت واسه چی؟ کی می خواد صیغه کنه؟ تو چه کار میخوای بکنی؟ـ یکی یکی بپرس. فقط یک کلمه. آره یا نه....ـ آره. اما تا ندونم داری چه غلطی میکنی . صیغه بی صیغه. تو اهل این کثافت بازیا نبودی...ـ الانم نیستم. فقط میخوام یک شب......ببین خودت منو خوب می شناسی که اهل این چیزها نیستم.. اما الان قضیه فرق داره... می خوام برای یک شب یه دخترو صیغه کنم..ـ حسان داری چی میگی؟ یه دخترو میخوای صیغه کنی؟ یه دخترو؟ می فهمی داری چی کار میکنی؟ـ مظار من وقت ندارم. خیالت راحت باشه.. حالا گوشی رو میدی تا پدرت صیغه رو بخونه؟...ـ حسان. نمی دونم میخوای چیکار کنی؟ اما هر چی هست اصلا خوب نیست.کارت اشتباهِـ می دونم اشتباهِ. اما میخوام این اشتباه رو بکنم.. دیگه با من بحث نکن.گوشی رو میدی یا بدون صیغه کارمو انجام بدم...مظاهر اینبار سرم دادکشید..........برای اولین بار....ـ خیلی عوض شدی حسان.. نمی شناسمت.. حسانی که من میشناختم برای هم کلام نشدن با یه زن حاضر بود از تمام سود شرکتش بگذره..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 15 Jan 2014 20:09
اما اینی که الان دارم باهاش صحبت میکنم تهدیدم میکنه که اگه صیغه نباشه بدون صیغه کارشو انجام میده... فرق کردی... حسان چه بلایی سرت اومده؟سرش داد زدم.. تمام اغده های این مدت رو سرش خالی کردمـ آره .. بگو...... راحت باش... بگو شدی یه عوضی .....یه پستی کثافت که هوس کرده یک شب رو خوش بگذرونه.. بگو شده با صیغه یا بی صیغه میخواد کارش انجام میده...آره عوض شدم. باید عوض میشدم.. باید برای انتقامم عوض میشدم.. انتقامی که 14 ساله دارم تحملش میکنم... آره شدم یه عوضی...اما اینو بدون زود قضاوت کردی..گوشی رو قطع کردم. می خواستم گوشیرو پرت کنم تا تیکه تیکه شه اما نه. باید یکی رو پیدا کنم که مارو بهم محرم کنه.. حالا وقت خالی کردن عصبانیتم نیست... اوف...کی امشب تموم میشه؟حرفهای مظاهر مدام توی گوشم تکرا میشد..من عوض شدم..آره عوض شدم اما عوضی نشدم..من هر چی که شدم پست و کثافت نشدم... من همون حسانم. اما با یه احساس جدیدو ناشناخته.و...مبهم...گوشیم زنگ خورد.. مظاهر بود.نفسم رو با حالت عصبی بیرون دادم... گوشی رو جواب دادم...گوشی رو برداشتم.ـ الو حسان. گوشیرو میدم حاج بابا تا صیغه رو بخونه....صداش سرد بود. غریبه بود..مظاهر برای من از برادر نداشتم عزیز تر بود. ولی حالا خیلی غریبه شده بود. نباید بزارم طرز فکرش راجبم عوض شه. نباید بزارم اون فکرای لعنتی رو دربارم بکنه...ـمظاهر گوش کن. می دونم نگرانمی. می دونم میترسی گند بزنم به زندگیم. اما اینو بدون من حسانم. به قول خودت با زن جماعت هم کلام نمیشم. پس خیالت تخت. عوض شدم اما عوضی نه... ان صیغه باید خونده بشه. نخواه که چیزی بگم چون خودم هم نمیدونم قراره چه اتفاقاتی بیافته.. اما بدون حسان آدم پست و رذلی نیست که بخواد شبش رو با هرزگی به صبح برسونه..لحن مظاهر برگشت. مثل همیشه اما با تردید....ـ باشه میشناسمت. اما نگرانتم . حالا که اینقدر محکم حرف میزنی باشه. دخالت نمی کنم. حالا گوشی رو میدم حاج بابا.همینطور که با حاج بابا صحبت میکردم رفتم سمت ماشین. نشستم.. مهرا سرش رو به شیشه تکیه داده بود. گوشی رو روی بلند گو گذاشتم..صدای حاج بابا توی ماشین پیچید..ـ پسرم میخوای برای چند وقت صیغه خونده شه..؟یه نگاه به مهرا کردم هنوز سرشو تکیه به شیشه داده بود. گفتم: یه روز.با این حرفم سریع سرشو به سمتم گرفتو بهم نگاه کرد. دستمو روی دستش گذاشتم یه فشار خفیفی بهش دادم.دوباره حاج بابا گفت:ـ مهریه چی؟پسرم مهریه صیغه واجبهمی خواستم جوابشو بدم که مهرا سریع گفت: من مهریه نمیخوام.با صدای مهرا حاج بابا چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:ـ نمیشه دخترم. باید یه چیزی باشه. هر چنر کم.نذشتم مهرا ادامه بده سریع گفتم:ـ باشه حاج آقا . چشم. مهریه اشو میدم. اما الان نمیتونم بگم ولی حتما میدم..ـ باشه پسرم.شروع کرد به خوندن صیغه. بعد از قبول کردن ما بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کرد.و .................من موندم و دختری که شده بود حلال من و یک شب که قراره تا صبح پر بشه از شعله های انتقام 14 ساله...ماشین رو روشن کردم. نمیدونستم به کجا میرسیم... اما الان باید بریم...باید تا تهش بریم...هر دومون مجبوریم....پس دیگه نباید فکر بکنیم... دستم رفت سمت پخش ماشین .روشنش کردم..آهنگی پخش شد که شاید مناسب حال و هوا من بود امشب....دلم تنگه مثه ابرای تیرهتوی حسی مثه زندون اسیره.تو از احساس من چیزی نمیدونیکه داری اینجوری منو میرنجونییه امشب جای من باش. جای اونی که چشماشبه در خشک شد ولی عشقش نیومد.یه امشب همسفرباش مثه من دربدر باشجای اونی که به دنیا پشت پا زدمهرا برگشت و نگاهم کرد.چشماش هوای بیرون داشت.......... نمدار و خیس...........باید کاری کنی آروم بگیرمباید یک لحظه دستاتو بگیرم.دیگه نتونستم تحمل کنم.دستاشو گرفتم. مانعم نشد. نگاهش از صورتم به پایین کشیده شد و ثابت موند.باید برگردی امشب باز به این خونهباید این لحظه ها یادت بمونهاشک ریخت. اونم مثل من بی طاقت شد.. مثل من بیتاب شد...این آهنگ حرفای دلم بود...یه امشب مال من باشمال مردی که دستاشبه غیر دست تو همراهی نداره..دستاشو محکم گرفتم. نوازش نکردم. فقط پنجهامو لای انگشتاش فرو بردم. میخواستم دستاش توی دستام گم شن. همین.......بزار یادت بیارمچجوری بیقرارم.دل من غیر تو راهی نداره..چشمای بارونیش دوباره بهم خیره شد. نتونستم از سنگینی نگاهش بگذرم. منم بهش خیره شدم... من از تو یاد گرفتم تمام زندگیموحالا با کی بگم این قصه ی وابستگیموباید کاری کنی تا که باز مثه قدیمابه هم خیره بشن چشمای خیس و اشکیه ماهمین امشب که تنهام باید برگردی اینجاباید کاری کنی آروم بگیرمباید یک لحظه دستاتو بگیرم.باید برگردی امشب باز به این خونهباید این لحظه ها یادت بمونهیه امشب مال من باش مال مردی که دستاشبه جز دست تو همراهی ندارهبزار یادت بیارم چجوری بیقرارم دل من غیر تو راهی ندارهتمام این مدت فقط نگاهش به من بود. اشک میریخت...و من با هر قطره ای که از چشماش می چکیدذوب میشدم..آب میشدم...کم میشدم...دیگه نمی خواستم ببینم. پخش رو خاموش کردمو تا خونه توی سکوت انندگی مردم. بالاخره رسیدیم.ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم. و پیاده شدیم"مهرا"بالاخره رسیدیم.....برگشتیم به این خونه......خوانه ای که قراره با مردی که الان محرم من شده بگذرونم.می ترسم ....اما ترسم از حسان فرداد نیست. ....از این خونه نیست..... از اتفاقیه که قراره برام بیافته مثل تمام دخترای دیگه ترسیدم.....بهش نگاه کردم .اومد جلو و دستمو گرفت و به سمت خونه رفت. دستاش گرم بود برعکس دستای من. ...دلم میخواست گریه کنم ..... خالی شم... دلم نمیخواست با بغض شبم به صبح برسه. می خوام خودمو خالی کنم....دلم دوباره آغوش این مردو میخواست. ....مرد مغرور و سردو میخواستم.. نمی دونم چرا... اما برای لحظه ای همه چیز همه چیز از یادم رفت. دلیل بودنم در اینجا. اتفاقاتی که از صبح افتاده و قراره امشب برام بیافته. همه چیزو رو فراموش کردم... میخواستم برای چند دقیقه بدون هیچ فکری توی آغوش این مرد که الان محرمم بود برم.و با تمام وجود گریه کنم..دلم میخواست الان مثل یه تکیه گاه بهش پناه ببرم...دستمو محکم از دستش کشیدم. برگشت و نگاهم کرد.....چند قدم رفتم عقب....و اون ایستاده بود نگاهم میکرد...اما طاقت نیاوردم با سرعت خودمو توی آغوشش انداختم. دستامو بردم پشتش و پالتوشو محکم چنگ زدم. سرمو توی سینش فرو کردم.زار زدم. با تمام وجودم گریه کردم.....ناله زدم.....دستاش محکم دور کمرم حلقه شد. سرشو روی شونم گذاشت.دستشو بالا آورد و روی سرم گذاشت.نوازشم نکرد فقط دستش روی سرم بود.از این مرد سردِ بی احساس بیشتر از اینم نمیشه توقع داشت.....اما فهمید..فهمید چقدر تنهام ..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 15 Jan 2014 20:10
.اما فهمید..فهمید چقدر تنهام ....فهمید الان شده تکیه گاهم ......فهمید محتاج این آغوشم. ..روی سرمو بوسید. گذاشت توی بغلش بمونم. بی صدا .... با این کارش آرامش رو بهم هدیه داد. اونقدر موندم تا تمام بغضی که توی دلم سنگینی میکرد خالی شد. راحت شدم و برای بار دوم توی آغوش این مرد پر شدم از آرامش..."حسان"وقتی دستشو محکم از دستم درآورد تمام وجودم از ترس پر شد...ترس از رفتنش..ترس از نموندنش...پاپس کشیدنش... ناباورانه خالی بودن جای ستاشو توی دستامو حس کردم...برگشتم سمتش چند قدم به عقب برداشت...نفسم قطع شد داشت میرفت.. داشت میزد زیر قولش... تعجب کردم از حالی که دارم!...چرا اینطوری شدم؟ چرا...سوالی که رسیدم فقط چراشو توی ذهنم بیارم... به سمتم دوید و خودشو انداخت توی آغوشم. باور نمی کردم... از حرکتش مونده بودم.. اما خوشحال شدم... بند بند وجودم لذت شد.. لذت در آغوش داشتنش...محکم در آغوشم نگهش داشتم.. گریه میکرد. بلند.. بدون ذره ای خجالت...آزاد و رها...از پشت پالتومو محکم توی مشتش گرقته بود..دستامو روی پهلوهاش گذاشتمو به سمت خودم کشیدمش.. بیشتر بیشتر می خواستم بهش بچسبم... دوست داشتم یکی شم باهاش... سرمو روی شونش گذاشتم و اون بیشتر توی آغوشم فرو رفت...حق داشت . دنبال یه تکیه گاه بود. دنبال یه سرپناه... و من سراسر لذت و خوشی توی وجودم قلیان میکرد چرا که منو تکیه گاهش برای آروم شدن فرض کرده بود...بعد از چند دقیقه ساکت شد. انگار خودشو از بغض خالی کرده بود... سرشو بوسه ای زدمو پر شدم از به حس گرم. عجیب...دستاشو گرفتم و کشیدمش داخل خونه. روی مبل نزدیک شومینه نشوندمش.توی این هوا مخصوصا با این وضعیت بیرون گردی این دختر یه فنجون قهوه داغ بهش می چسبید..بعد از چند دقیقه معطلی برای جوش اومدن آب ،قهوه ای فوری درست کردم و براش بردم. البته با چند برش کیک که توی یخچال بود.. خیلی ضعیف شده بود. امروز حسابی انرژی از دست داده بود. باید جون میگرفت.....!فنجون قهوشو با سه تا تیکه ی بزرگ کیک خورد. ازم خواست تا سرویس بهداشتیو بهش نشون بدم.تا صورتش بشوره..توی همین فاصله چشمامو بستم.. حالا باید چیکار کنم؟ کاری که میخوام انجام بدم درسته؟با این کا انتقاممو میگیرم؟ چرا دیگه حس شدید انتقامو توی خودم نمی بینم.؟چرا کمرنگ شده/؟با صدای در سرویس چشمام باز شد. آروم روبروم ایستاد. چشم تو چشم شدیم.توی چشماش انتظار موج میزد....تردید و ترس .....واسه ی همه ی اونها حق داشت.. قراره امشب چیزی رو از دست بده که باارزشترین چیزه براش... برای هر دختری. ترس از دست دانش کم نیست... ایستادم. نگاهش کردم.. ای کاش بتونه همه ی انکارا برای خاموش شدن آتیش لعنتی انتقامیه که 14 ساله دارم توش میسوزم.. فقط با این کار دلم آروم میگیره... آتیشش تبدیل به خاکستر میشه...دستمو بردم بالا و طره ی از موهاشو که به پیشونیش چسبیده بود رو کنار زدم. شالشو آروم از سرش درآوردم. اون فقط نگاهم میکرد. هیچ عکس العملی نشون نمی داد. شاید فهمید که وقتش رسیده.. ...گیره مویی که به موهاش زده بود رو باز کردم. ..موهاش آبشاری ریخت روی شونش و تحت تاثیر این تصویر لرزه به اندامم افتاد.دکمه های مانتوش رو باز کردم .آروم از تنش درآردم....با دیدن بدن نیمه برهنش توی اون تاپ سبز نفسام به شمارش افتاد..مانتوش از دستم افتاد روی زمین... دیگه از میزان تحملم فراتر رفته بود... امشب از تنها چراغ قرمز عمرم باید رد شم..سرمو بردم زیر گلوش رو بوسیدم. نرم .....آروم اما مداوم... به لاله ی گوشش رسیدم.. بوسه ی کوچیکی روی لاله ی گوشش زدم. لرزید...ناخودآگاه دستاشو روی بازوهام گذاشت و فشار داد.سرمو بلند کردم. چشماشو بسته بود.رد قطره اشکی روی گونش پیدا بود..پس گریه کرده بود...!روی چشماشو بوسه زدم.. چشماشو بازکرد به محض باز شدن قطرات اشک امون ندادن و سرازیر شدن.انگار مسابقه گذاشته بودن....سرشو انداخت پایین . گونه هاش سرخ شدن بودن. ...شاید چون اونطوری بوسیده بودمش یا شاید به خاطر لباسی که تنش بود...دستمو زیر چونش بردم. نگاهش کردم.وقتی نگاهمو دید لب پایینش رو به دندون گرفت و باعث شد از خود بی خود شم. سریع سرمو بردم جلو و لبهامو گذاشتم روی لبهاش...هیچ کاری نکردم فقط لبهام روی لبهاش بود..اما به محض لمس کردن لباش به یکباره تمام آتش انتقام درونم خاموش شد.با تمام وجود احساس کردم تنفر در وجودم بیداد نمی کنه..سریع لبهامو ازش جدا کردم. چند قدم رفتم عقب...چشماشو باز کرد. هنوز خیس بودن.. با تعجب به حرکت من نگاه کرد.توی شوک بودم نه از بوسیدنش.. از حال خودم.. از اون انتقامی که 14 ساله هر ثانیه ؛ هر دقیقه؛ هر ساعت همه جا باهام بود..از دیدن یک زن گرماش بیشتر میشد.. اما الان از وقعی که این دخترو دیدم شعله اش کم و کمتر میشه تا الان که با بوسیدن لبهاش از بین رفت.. به کل نابود شد..دیگه از اون انتقام خبری نبود.. امایه حس جدید...یه حس قویتر و شیرینتر از اون به جاش تمام وجودمو پر کرده... امشب قراره چه جیزهایی رو تجربه کنم؟ این حال و هوای من قراره امشب چه بلایی سرش بیاد...کلافه شدم...از یه طرف این حس نو تازه متولد شده از یه طرف کشش زیادم به این دختر ... دستمو پشت گردنم کشیدم می خواستم نفس بکشم.. عمیق از ته دلم... شاید دیگه لازم نباشه این کارو بکنم.... برگشتم سمت درخروجی اما قدمهام یاریم نکردند. بی فکر برگشتم سمت مهرا اونو به شدت تو بغلم گرقتمش. سرمو توی موهای خوش حالت و خوشبوش فرو کردم... تا تونستم نفس عمیق کشیدم.. بهترین نفسهای زندگیم بودن... دیگه تاب و تحمل نداشتم... یه حس قویتر از انتقام به جونم افتاده بود... هوس نیست.. مطمئنم. اما انتقامم نیست...دستشو کشیدم و به حالت دو از پله ها گذشتیم..ادامه دارد....آوردمش توی اتاقم.....اتاقی که مهرا اولین دختری بود که توش قدم میگذاشت...روی تخت نشوندمش ... تختی که جز تن خودم، تن هیچ کسی رو مهمون خواب نکرده بود....خوابوندمش روی تخت. رنگش به وضوح پریده بود...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 15 Jan 2014 20:11
به وضوح پریده بود....نفس نفس میزد.. ..معلوم بود حسابی ترسیده. ..با رفتارای عجیب غریب منم ترسش بیشتر شده بود.... باید آرومش کنم.. کنارش خوابیدم.. دستمو لای موهاش بردم شانه زدم.. بدون هیچ حرفی ... هیچ صدایی.. فقط با نگاهم می تونستم آرومش کنم... هیچ کلمه ای به ذهنم نمی رسید... خالی بودم ...سرشو بوسیدم.... پیشونیشو... روی گونه های سرخ از شرمشو بوسیدم... با هر بوسه ای که میزدم. درونم به آتیش کشیده میشد...و حس شوق بیشتر به وجودم تزریق میشد...لبهاش رو بوسیدم.. اینبار واقعا بوسیدم... از ته دل... همکاری نمی کرد. اما من با ولع تمام میبوسیدم...از صمیم قلب... شیرین ترین مزه ی دنیارو داشت... اونقدر که حتی حاضر نبودم یم لحظه ازشون جدا شم....نفس کم آوردم. اونم همینطور... دستشو محکم روی بازوم فشار داد.. ازش جدا شدم.عمیق نفس می کشید... بلند شدم و روی تخت نشستم... داغ کرده بودم... تیشرتمو یه ضرب درآوردم و روش خیمه زدم... هنوز ترس رو توی چشماش میدیدم.... دستاشو روی سینه لختم گذاشت... کف دستاش سرد بود.. یخ.... بر عکس بدن من که مثل کوره ی آتیش داغ بود و گر گرفته...صورتمو نزدیک صورتش بردم .کنار گوشش طوری که لبهام به پوست گوشش میخورد . گفتم:ـ نترس... خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو کنی تموم میشه...میخواستم تحریکش کنم... می خواستم بدون عذاب همراهم باشه...اما کارم بر عکس جواب داد....آروم شروع کرد به گریه کردن...اشکای درشتش از گوشه ی چشمش می ریخت و گونه منو که چسبیده به صورتش بود خیس میکرد...عصبی شدم.. چشمامو بستم.. نفسمو محکم به بیرون فوت کردم...نمی تونستم جا بزنم... نباید...من حسانم.. اگه الان جا بزنم ......اگه الان عقب بکشم.. غرورم خرد میشه.. خدشه دار میشه... نه .... نمیشه.... من به غرورم زنده ام.. من با غرورم نفس میکشم... حتی انتقامم هم اینقدر برام مهم نیود...به اندازه ی غرورم برام ارزش نداشت...باید بی رحم باشم...سرمو بالا آوردمو به چشماش زل زدم.. خواهش و تمنا و التماس توش موج میزد... برام دردناک بود.. اما نمیشد از حرفم برگردم... حالم از حسان مغرور بهم میخوره... از غروری که شده تمام زندگیم...لبهاشو بوسیدم.. محکم ..بی رحم... فقط می بوسیدم... با لذت و لع...شروع کردم به بوسیدن تمامو صورتش... گردنش .. لاله ی گوشش.. گرم شدم...گرم شد... چشماشو بسته بود.....فهمید که نمیشه..تاپشو درآوردم خودمو خودشو به تقدیری که معلوم نبود تهش به کجا میرسه سپردم...تقدیری که مطمئنم توش قراره بابت کار امشبم بدجوری تاوان بدم...تقدیری که توش قراره یه روزی به دست این دختر جزای کار الانمو ببینم....تمام بدنم گرم بود. فضای اتاق پر شده بود از هرم نفسهای من و مهرا...بالشت زیر سرش خیس بود... خیس از اشکهایی که از سر غصه و بعد از سر درد ریخته بود... بالاخره کاری رو که نباید میکردم؛ کردم. تموم شد... کنارش خوابیدم.. هنوز چشماش بسته بود.. اما خیلی بی حال بد.. دستمو به سمت صورتش بردم و به طرف خودم برگردندوم. صداش زدم:ـ مهرا....چشماشو باز کرد.. بی حال بود..ـ درد داری؟حتی نای جواب دادن به سوالم رو نداشت.. آروم سرشو تکون داد..بلند شدم. شلواری که کنار تخنک اقتاده بودو پوشیدم. به طرف حمام داخل اتاقم رفتم.. وان رو پر از آب گرم کردم.بعد رفتم پایین توی آشپزخونه و یه لیوان بزرگ شربت زعفران درست کردم بردم بالا...وارد اتاق شدم. بالای سرش رفتم..لیوانوگذاشتم کنار پاتختی. روشو به طرفم گردوندـ میتونی بلند شی؟ وان رو پر آب گرم کردم.. حالتوبهتر میکنه..به محض نیم خیز شدنش جیغ بلندی کشید و دستشو زیر شکمش گذاشت.سریع بلند شدمو رفتم روی تخت. بغلش کردم و سرشو بوسیدم.. دستمو روی شونم گذاشتم .دست دیگمو از زیر پاهاش رد کردمو بلندش کردم.. بردمش سمت حمام. آروم توی وان گذاشتمش.. صورتش از درد جمع شد اما جیغ نکشید..لیوان شربتو که زیاد شیرین کرده بودم از روی میز برداشتمو بردم توی حموم به دستش دادم.. وقتی لیوانو ازم گرفت و شربتو مزه مزه کرد دستمو بردم توی آب و با کف دستم کمرشو ماساژ دادم.از خوردن دست کشید. بهم نگاه کرد بدون هیچ حرفی... مثل همهی این چند ساعت فقط با نگاه با هم حرف میزدیم... تحمل نگاهمو نداشت سرشو انداخت پایین.جدی بهش گفتم که باید شربتشو تا آخر بخوره.. اونم همین کارو کرد...تمام این مدت کمرشو ماساژ میدادم. از ته دلم راضی به این کار بودم.. نه به خاطر عذاب وجدانی که با تازگی درونم ولوله به پا کرده بود...به خاطر لذتی که برام داشت... حس زیبایی که درونم بوجود می یومد..و من و سرشار از شادی میکرد...نیم ساعت تمام به کارم ادامه دادمو تمام ابن مدت سر مهرا پایین بود و خودشو با شربت سرگرم میکرد... با گذاشتن دستش روی دستم و با نگاهش بهم فهموند که دیگه از درد خبری نیست و حالش بهتر شده...بلند شدمو حوله ی مخصوص خودمو از توی کمد درآوردم و کنار وان گذاشتم و اومدم بیرون..نگاهم روی تخت ثابت موند. ...........لکه های خون رو ی ملحفه ی سفید رنگ خودنمایی میکرد.. سریع ملحفه رو جمع کردم...یه ملحفه ی تمیز پهن کردم.. با دیدن اون ملحفه توی دستام باورم شد که واقعا چه چیز با ارزشی رو از این دختر گرفتم.دختر بودنشو در حالیکه شناسنامش سفیده... باصدای باز شدن در حموم سریع ملحفه رو زیر تخت انداختم.. نمی خواستم متوجه شه... نگاهم بهش موند..حوله رو دور خودش پیچیده بود.. قد حوله کوتاه بد.. از بالا تا روی سینه هاشو پوشونده بود از پایین هم که....پست سفیدش درخشانتر شده بود.. موهای خیسش روی شون هاب لختش ریخته بود ...قطره های آب از شون می چکید...خیره به من ایستاده بود... رفتم طرفش و دستشو گرفتم و سمت میز کنسول بردم... توی راه نگاهش به تخت افتاد.. ایستاد.. برگشتم و نگاهشو دنبال کردم.فهمیدم داره به چی فکر میکنه.دستشو با شذت کشیدمو نشوندمش رو ی صندلی . سشوار رو از میز درآوردم و شروع کردم به خشک کردن موهاش...همه ی این کارا برام یه لذت وصف نشدنی همراه داشت... تا به حال هیچ کدوم از این کارارو حتی توی خوابم هم انجام نداده بودم اما حالا توی بیداری اونم با لذت دارم انجام میدم... از توی آیینه بهم زل زده بود.. صورتش از تعجب حالت با مزه ای گرفته بود.من بی توجه به ان کارمو انجام میدادم. تمام موهاشو خشک کردم..سشوار رو خاموش کردم. از توی آیینه بهش نگاه کردم.. ادامه دارد ۵

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 15 Jan 2014 20:15
فصل ۶

هنوز حالت بامزه ی متعجب بودنش رو داشت و من برای اولین بار از ته دل خندیدم....از ته دلم قهقه زدم..............و اون حالا از تعجب دهنش باز مونده بود........واقعا تعجب داشت خودم هم تعجب کردم. ..........14سالِ که حتی یه لبخند مهمون لبهام نشده. اما حالا دارم از ته دلم قهقه میزنم.. این خنده رو به مهرا مدیونم.. به این دختر پاک و معصوم..خندمو قطع کردم. و اون همینطور داشت منو با تعجب نگاه میکردو رفتم سمت گاو صندوقم.گاوصندوقی که 14 ساله با ارزشترین شی زندگیمو درش نگه داشته..شی که شبها با دیدنش آرامش میگیرم.....حالا نوبت من بود که از با ارزشترین چیز زندگیم بگذرم.....درشو باز کردم و گردنبند رو بیرون کشیدم.روبروی آیینه پشت مهرا ایستادم.قفل گردنبند باز کردم و بردم جلوی صورت مهرا...دستام لرزید......ترس برم داشت.....من داشتم چی کار میکردم؟.........از تنها ترین یادگار مادرم می گذشتم...؟از باارزشترین شی زندگیم ....از تنها ترین یادگار موجودی که با عشق و محبت از من دفاع کرد تا لحظه ی آخر.. اما اون عوضیا حتی به جدشم رحم نکردن... تمام چیزهایی که من از مادرم داشتم همین یه گردنبد بود که همیشه توی گردنش بود و هیچ وقت یادم نمیاد درآورده باشتش... حتی از وجود قبرشم محروم بودم...ناخودآگاه صورتم از عصبانیت سرخ شد. چشمام طوفانی شدن.............اما تا نگاهم به نگاه وحشت زده ی مهرا گره خورد خودمو کنترل کردم..کمی خم شدمو بهش گفتم:ـ موهاتو بده بالا تا گردنبندو برات ببندم..با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:ـ چرا اینو بهم میدی؟توی چشماش زل زدم نه از توی آیینه .رفتم کنارش و به طرفم برش گردنودنم.صاف و مستقیم توی چشماش نگاه کردمو گفتم:ـ......ادامه دارد........صاف و مستقیم توی چشماش نگاه کردمو گفتم:ـ14 سال پیش تمام زندگیمو از دست دادم. به ظاهر همه چیز داشتم اما از دورن داغون شدم.. بی کس و تنها. در حقم نامردی شد.. به بدترین شکل ممکن. عزیز ترین کس زندگیم رو به وحشیانه ترین وضع ازم گرفتن و من پر شدم ازانتقام که این همه سال در خودم پرورشش دادم.. تنفر از کسایی که منو به این روز انداختن... داستان من داستان رودست خوردن و نمکدون شکستنِ.. بی معرفتی تا به اوجه...قابل تعریف نیست.. اما اینو بدون که این گردنبند تنها چیزی که از بهترین روزهای زندگیم ، از بهترین موجود زندگیم.یادگار برام مونده. این گردنبند منو تا الان روی پا نگه داشته. این بارزشترین چیزیه که دارم..حالا میدمش به تو به خاطر مهریه ات. این مهریه توهِ. شاید در مقابل چیزی که امشب از دست دادی کم باشه اما بدون این گردنبد برای من حکم زندگی رو داره.. پس الان زندگی من مهریه اتِخواهش میکنم هیچ وقت از خودت جداش نکن. همیشه گردنت باشه. حتی اگه ازش خوشت نیومد.. حتی اگه ازش متنفر شدی اما از خوت جداش نکن... تمام این مدت داشت با تعجب به من نگاه میکرد. شاید حق داشت. حرفهایی که از دهن من شنیده بود حرفهای عادی نبود... رنگ صورتم از عصبانیت به سرخی میزد اما آروم بودم. نگاهش آرومم میکرد..********************************"مهرا"هنوز برام باورش سخته..هنوز نمی تونم باور کنم که امشب دختر بودنمو رو برای همیشه از دست دادم.. ای کاش زمان به عقب برگرده... ای کاش هیچ وقت پامو توی شرکتش نمیذاشتم...امشب حسان با همیشه فرق داشت.. شاید هر دختر دیگه ای جای من بود تا سر حد مرگ ازش متنفرمیشد...اما نمیدونم چرا هر کاری می کنم درونم خالی از این حسه... حسان از ول شب ساکت بود همه ی اتفاقات در سکوت افتاد... کاراش از روی هوس نبود..حالت نگاهش هرزه و کثیف نبود...آروم بود....وقتی چهره ی نگرانشو موقعی که روی تخت نیم خیز شدمو از درد جیغ کشیدم رو دیدم سراسر وجودم یه شادی نامحسوس پر شد.وقتی بلندم کرد بردتم توی وان و برام شربت آورد... وقتی که نیم ساعت مدام کمرمو ماساژ میداد.. توی تمام این وقت ها من از درون خوشحال بودم...شایدم نمیشه اسمشو گذاشت خوشحالی .. یه حسی که برام تازه بود...این مرد خیلی مرموزه.. چرا این کارا رو کرد؟ یعنی براش مهمم؟ یا فقط برای کم کردن عذاب وجدانش داره انجام میده؟وقتی از حموم دراومدم کنار تخت ایستاده بود و نگاهش بهم افتاد. حوله ای که بهم داده بود خیلی کوتاه بود. بیشتر بدنم در ممعرض تماشا بود و این منو عصبی میکرد. اما به محض اینکه یادم افتاد امشب چه اتفاقی برام افتاده دیگه بی خیال شدم..اومد طرفمو دستمو گرفت .برد سمت میز کنسول. اتفاقی نگاهم به تخت خوابش افتاد. ایستادم... ملحفه ی تخت عوض شده بود. یعنی خودش عوض کرده بود... تمام وجودم از شرم پر شد.. بغضی گلوم رو چگ انداخت اما حسان نذاشت بیشتر توی فکر فرو برم. دستمو با شدت کشیدو روی صندلی نشوندم.از این کاراش تعجب کردم. وقتی سشوار و دستش گرفت و شروع کرد به خشک کردن موهام قشنگ احساس کردم چشمام داره از قالب در میاد.با نرمش همرا با خشونت خاصی دستشو وتی موهام فرو کرد. با این کارش احساس شیرینی بهم دست داد. اما قیافم هنوز متعجب بود.قیافه ی حسان مثل همیشه بود اما کاراش نه... توی کاراش یه کم خشن بود اما همیشه مراقب بود و این برای من جای تعجب داشت. حتی تصورشم نمی کردم روزی حسان فرداد.این موجود که الهه ی غرور وخودپرستیه بخواد این کارا رو انجام بده.. هر چقدر هم به خودم نهیب زدم که وظیفشه.این بلارو اون سرم آورده باید هم این کارارو انجام بده اما داشتم خودمو گول میزدم... داشتم هر کاری میکردم که به دروغ ازش متنفر شم..خوب میدونستم که هردومون مجبور بوریم.هر دو راه دیگه ای نداشتیم... همه ی این فکرا رو توی همون حالت متعجبم می کردم. بعد از خشک شدن موهام. نگاه حسان به صورتم افتاد. قیافم از تعجب دیدنی شده بود ولی نه اوقدر که این مرد مغرور سرد اینجور به خنده بندازه.. بلند قهقه میزد و من دیگه این یکی رو نمیتونستم هضم کنم.. حسان ازته دل می خندید. اونقدر زیبا که دلم ضعف رفت. اونقدر شیرین... احساس میکردم توی خوابم و همه ی اینها یه رویاست یا یه کابوسه..فقط حقیقت نداره چون غیر قابل باور بودن...یهو ساکت شد.رفت سمت گاوصندوقی که گوشه اتاقش بود. چیزی رو از توش درآورد. پشت من ایستاد. دستاشو جلو صورتم آرورد. یک گردنبند دستش بود.. یک گردنبند زیبا.. واقعا خیره کننده بود....زنجیر طلایی تقریبا پهن و کلفتی که طرح جالبی داشت با یه پلاک که حالت قلب داشت و روی اون رو سنگهای ریز بلریان کامل پوشونده بود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 15 Jan 2014 20:16
با تعحب بهش نکاه کردم صورتش از عصبانیت سرخ شده بود...چرا یهو اینجوری شد؟بهم گفت موهامو جمع کنم تا گردنبندو بندازه کردنم. با همون حالت از ش پرسیدم چرا؟بعد از چند ثانیه با همون صورت سرخ از عصبانیت شروع به حرف زدن کرد..تمام جملاتش از روی حرص بود. انگار خیلی زجر کشیده بود که با یادآوریش این طور بهم ریخته.هر جملش که تموم میشد من مبهوت تر از قبل بهش نگاه میکردم.یعنی چی ؟14 سال پیش چه اتفاقی براش افتاده؟چی باعث شده اینجوری شه؟عزیز ترین کسش کیه؟از دردی که توی صداش بود.. از حرصی که توی بیانش بود.. از عصبانیتی که توی صورتش موج میزد از نگاهش که روی گردنبند میخ بود.. از همه ی اینها فهمیدم احساس منو داره.. احساس کسی که قراره با ارزشترین چیز زندگیشو از دست بده...اون گردنبند واقعا براش مهم بود.وقتی گفت که این گردنبند زندگیشه و الان زندگیش مهریمه.نمیدونم چرا احساس گرمای شدیدی درونم حس کردم..یه حس گرم و دوست داشتنی... امشب حس ها نامفهوم رو زیاد تجربه کرده بودم.. نمی تونم هیچ کدوم رو بفهممهمه ی اینها به کنار ، زمانیکه ازم خواهش کرد ، کم مونده بود سرممو به میز بکویم. حسان فرداد به خاطر یه گردنبند از من..از یه دختر خواهش کرد....... پس واقعا زندگیشه...گردنبند رو به گردنم انداخت و سریع از اتاق زد بیرون.حالش اصلا خوب نبود... معلوم بود که فشار زیادی رو تحمل کرده...دلم گرفت... این مرد غم عجیبی توی چشماش داشت...غم سنگینی توی دلش داشت...چه به سرش اومده که تبدیل شده به سنگ ...یه سنگ سرد و مغرور.؟نگاهم روی گردنبندی که حالا توی گردنم بود افتاد.............دستمو بالا گرفتم و آروم روی پلاک کشیدم...حرفاش یادم اومد........(این گردنبند زندگی منه.......)یعنی به خاطر عذاب وجدانش حاضر شد از باارزشترین چیز زندگیش بگذره؟(خواهش میکنم از خودت جداش نکن. حتی اگه ازش متنفر شدی...)چرا این کارو کرد؟........من که نخواستم...چی شد که ازم خواهش کرد؟.....اینقدر براش گردنبند مهم بود که از غرورش کم کردو خواهش کرد...؟دیگه مغزم به طور کامل اِرور میداد......بلند شدمو رفتم روی تخت دراز کشیدم. تختی که دنیای دخترونم رو ازم گرفت...چشمامو بستم..با حس چیزی که روی کمرم نشست چشمامو باز کردم...باورم نمی شد....من توی بغل حسان بودم.......!سرم روی سینه ی لخت و عضلانیش بود. اما من که دیشب تنها روی تخت خوابیدم...این کی اومد؟چرا من نفهمیدم؟دستش روی کمرم بود. سرمو از روی سینش برداشتم و توی صورتش نگاه کردم.حتی توی خواب هم اون اخم همیشگیش رو داشت.. ......جدیِ جدی....سرمو برگردوندم.هوا روشن شده بود. نگاهم به ساعت روی میز کنار تخت افتاد. 8 صبح بود..آروم طوری که بیدار نشه از آغوشش اومدم بیرون.............لباسهامو که فکر میکردم باید از روی زمین جمع میکردم مرتب روی مبل دیدم....کار خودش بود......این مرد زندگیمو چنان تغییر داد که حتی از یه ساعت دیگه هم ترس دارم... ترس از اتفاقاق پیش بینی نشده.......می ترسم یه بلای دیگه سرم بیاد....این همه اتفاق برام غیر قابل هضمِ. مخصوصا اتفاق دیشب....من مهرا عظیمی دختر پاک و ساده ی مهرداد عظیمی.....هِه.. پاک؟.... نه دیگه نیستم.. دست خورده ام.....اشتباه کردم. خطا رفتم...اما گناه نکردم.. خدایا گناه نکردم.... مجبور شدم... از راهم لغزیدم اما گناه نکردم...فراموشت نکردم....چشمام بارونی شد.. قطره های اشک بی اجازه از چشمام ریختن . ......تازه فهمیدم چه غلطی کردم..... تازه فهمیدم که شناسنام سفیده اما دیگه من دختر نیستم...تازه.......نفسم داشت بند میومد....با سرعت ولی بی صدا لباسامو پوشیدم. کمرم هنوز درد میکرد.. این درد بدبختیمو مدام یادآوری میکرد... از توی کیفم دفتر چه یادداشتو با خودکاردرآوردم و ری برگه نوشتم:" باید برم.. باید تنها بمونم... شاید دو روز ..شاید یه هفته .... اما خیالتون راحت بر میگردم... من ترسو نیستم.. تا آخر مهلت قراردادم میمونم... بهتره فراموش کنیم.. هر چی که دیشب اتفاق افتاد و فراموش کن... این جوری برای هر دومون بهتره....برگه رو گذاشتم روی میز کنار تخت آروم از اتاق بعد از خونه زدم بیرون.. ....به محض رسیدن به خونه حتی نفس هم به زور میکشیدم....وقتی در خونه رو باز کردم و رفتم داخل... همه ی وسایلای خونه حتی درو دیوار خونه مثل آوار ریخت روی سرم.. میخواستم جیغ بزنم... این جا هم هوا نبود...این جا هم برام فضاش خفقان آور بود...سریع رفتم توی اتاقم و ساکمو برداشتم. ....چند دست لباس انداختم توش و به حالت دو از خونه زدم بیرون...به سمت ماشین رفتم.. فقط دلم میخواست از این شهر برم...از مردمش... از خونه هاش.... حتی از هواش هم حالم بهم میخورد....می خواستم فرار کنم.... دلم یه کسی رو میخواست که آرومم کنه... نوازشم کنه....یا شایدم حتی بزنتم... تنبیهم کنه...توی جاده افتادم... جاده ای که انتهاش منو به خانوادم میرسوند...خانواده ای که زیر خروارها خاک خوابیده بودند.. راحت و آسوده...ای کاش منم خوابیده بودم.. مثل اونا.....دیگه طاقت نیاوردم. ماشین رو کنار جاده نگه داشتم. اومدم بیرون و کنار ماشین زانو زدم... سرمو به طرف آسمون گرفتم جیغ زدم... از ته دل... صداش زدم...ازش گله داشتم... شکایت داشتم.... دلم پر بود... غم روی شونه هام سنگینی میکرد... صداش زدم. بلند....ـ بسمه.....می شنوی؟....... می خوای چیرو بهم ثابت کنی؟این که تنهام؟محکومم به تنهایی.............اینکه ضعیفم...............خدایا میشنوی؟ دیشب تنها چیز با ارزشی هم که برام توی این دنیا مونده بود از دست دادم...می شنوی چی می گم؟....از دست دادم... اما نه با گناه... نه با حرومی... حلالِ حلال....خدایا می بینی حالمو؟میبینی؟ چرا...... قبول دارم بنده ی خوبی برات نبودم اما بدم نبودم.....خدایا چرا بی کس و کارم کردی؟......چرا جوابمو نمی دی؟ نکنه تو هم فکر میکنی لیاقت مدارم.... لیاقت جواب دادن ندارم.... خسته شدم از این زندگی ...... به بزرگیت قسم فقط می خواستم پروانه مثل من بی کس نشه...نمی خواستم مثل من بی پناه شه... سخته...از دلم خبر نداری نه؟..............خدایا ......تو دیگه تنهام نزار....دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم...تنهام نزار.... صدام دیگه درنمیومد... بی حال سوار ماشین شدم و تخت گاز تا خود شاهرود روندم... مستقیم رفتم سر خاک خانوادم.... فقط نشستم روبروشون... بدون هیچ حرفی....فقط نگاهم به سنگ قبراشون ثابت موند... خجالت کشیدم... از قبراشون خجالت کشیدم.... احساس کردم تن بابامو توی قبر لرزوندم... حس کردم مامنم از دستم ناراحته....باباحاجیم عصبانیه ازم...نالیدم...هق هق کردم... مجبور شدم.....سرمو از روی قبر مامانم برداشتم.. هوا تاریک بود... از قبرستون زدم بیرون...رفتم خونه ی عمو نادر . دلم آغوش گرمشو میخواست....دلم دستای مردونش رو میخواست که روی سرم نوازش گونه میکشید ...... زنگ در خونه رو زدم...با صدای عمو نادر فهمیدم خونس... بیچاره عمونادر به محض شنیدن باورش نمی شد.. حتی درو هم باز نکرد.... به یک دقیقه نکشید خودش اومد دروباز کرد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 15 Jan 2014 20:16
.چند ثانیه بهت زده نگاهم کرد...ـ مهرا... عمویی... تو اینجا چیک....نذاشتم حرفش تموم شه... دیگه صبرم تموم شده.. پریدم توی بغلش..از ته دل گریه کردم.... نالیدم.... خودمو توی آغوشش محکم چسبوندم... دستامو دور کمرش گذاشتم... بهش نیاز دارم...از همه ی دنیا می ترسیدم... تنها آغوش این مرد محافظ من بود.... عموی بیچارم کپ کرده بود...از ترس صورتش سرخِ سرخ بود.. حقم داشت یه کاره ، بی خبر از تهران بلند شدم اومدم خودموانداختم توی بغلش دارم زار میزنم... سکته نکرده خوبه... جای شکر داره....سرمو از روی سینش برداشت و خیلی جدی و عصبانی پرسید:ـ چته دختر... چرا رنگت مثه میت شده؟ چرا بی خبر؟ مهرا چه مرگت شده که اینطوری زار میزنی؟ این موقع شب ... اینجا.....فقط نگاهش کردم.. قطره های اشک بهم اجازه نمی داد تا خوب صورتش رو ببینم.چی میگفتم؟ چی داشتم بگم؟ بگم به خاطر بی کس شدن یه دوست از دختر بودنم گذشتم؟... به خاطر سی میلیون پول با یه مرد خوابیدم.. من خوابیدم؟لبمو به دندون گرفتم سرمو انداختم پایین....عمو عصبانی تر شد... کارد میزنی خونش در نمی اومد... دستمو کشید برد توی حیاط... همینطور دستم توی دستش بود... منو کشید داخل خونه... زنعمو به محض دیدنم بیچاره دهنش از تعجب با مونده بود...عمو این بار از عصبانیت سرخ شده بود... یهو سرم داد کشید....یهو سرم داد کشید...ـ دختره ی نفهم.. چه غلطی کردی ؟ ها؟ چته که این طور ناله میزنی؟ چی شده که بی خبر از اون شهر کوفتی بلند شدی اومدی اینجا..... مهرا حرف بزن...نتونستم ............پاهام قدرت نگه داشتن بدنمو نداشتن. به زانو افتادم...شرمم میشد بهش نگاه کنم..چی بگم....چی بهش بگم..... دلم می خواست نگفته بفهمه....نگفته تنبیهم کنه.... بزنه توی گوشم....با هق هق و ناله گفتم:ـ عموبیا ..... بیا بزنم.... بیا بزن توی گوشم.... دیگه تحمل ندارم....این بی کسی و بی پناهی رو نمیخوام.... بیا بزنتم...توروخدا بیابزن... بزار تمام اغده هام بازدنت خالی شن... بیا بزن... خواهش میکنم...با دستام محکم روی پاهام می کوبیدم... احساس درد نداشتم.. پاهام بی حس بودن..دیگه بس بود...هرچی توی خودم ریخته بودم... حالا وقت خالی کردن بود... وقت خالی شدن غصه های تلنبار شده....عمو اومد جلوم دستامو محکم گرفت.دیوانه بار داد میزدم... جیغ می کشیدم... التماسش می کردم تا بزنتم.... عذاب وجدان داشت دیوونم میکرد...دلم میخواست عمو با زدنش یه کم از عذابم کم کنه.. ول کن نبودم...عمو دید واقعا حالم خرابه..دستامو بی هوا ول کردو یکی محکم خوابوند زیر گوشم...اونقدر محکم که نه تنها صورتم بلکه کل هیکلم افتاد روی زمین....انقدر محکم زد که شوری خونو توی دهنم حس کردم...زنعمو که توی این مدت مثل مجسمه خشکش زده بود با سرعت اومد کنارم با جیغ سر عمو تشر زد:ـ نادر..... چیکار کردی؟ نادر چرا دست روی مهرا بلند کردی؟این بود امانت داریت..این بود رو چشم گذاشتنت.. نادر بی دلیل روی گل مهرداد دست بلند کردی...حرفهای زنعمو آتیشم زد. بنزینی شد روی آتیش دلم..نشستم و جیغ زدم...ـ چرا امانت داری نکردی؟ چرا گذاشتی برم تهران.... چرا عمو..... چرا اون موقع نزدی توی دهنم...چرا...چرا به تنهایی محکومم......عمو به شدت بغلم کرد. شروع کرد به بوسیدنم.. سرمو......... روی صورتمو.... چشمامو....اشک ریخت بامن....با دل من یکی شد... با چشمام همراه شد... هیچی نگفت.. فقط بوسیدم...نوازشم کرد.... کم کم چشمام بسته شد.. دیگه نفهمیدم چی شد.........."حسان"چشمامو باز کردم.دوست نداشتم بیدار بشم.اما جای خالیش خواب و از سرم پروند.مثل فنر پریدم و توی جام نشستم. ................نبود.... لباساشم نبود...از تخت اومدم پایین... اتاقو یه بار دیگه دید زدم...رفته بود...بیصدا....آروم.... چشمم به کاغذ روی میز افتاد....با سرعت سمتش هجوم بردم....از خوندنش یه چیزی توی دلم فرو ریخت.....کنار تخت روی زمین نشستم....چی شد....؟چرا من؟.......... چرا قبول کرد؟.......چرا این کارو کردم....؟اما با یادآوری دیشب ته دلم ضعف رفت.من سست عنصر نبودم.... اما در مقابل این دختر.....یه چیزی توی وجود این دختر منو بی ارده میکرد...دیشب بعد از 14 سال یه خواب پر از آرامش داشتم....بعد از 14 سال بالذت خوابیدم....راه دیگه ای نداشتم...راه دیگه ای نبود...مجبور بودیم... هر دو..... هم من.... هم اون..... من از غرورم نتونستم بگذرم...چرا میخوام الان داشته باشمش.؟.چرا میخوام الان اینجا باشه.....؟کی قراره بیاد...؟چند روز/؟کجا میره...؟نکنه بلایی.......با این فکر مثل جت بلند شدم و دویدم بیرون..سمت ماشینم دویدم و سوار شدم... رفتم در خونه ی مهرا..زنگ زدم.جواب نداد...گوشیش هم خاموش بود.....کلافه عصبی شدم... من چیکار کرده بودم؟... من چه غلطی کردم؟.... برای انتقام، چی از این دختر گرفتم؟داشتم از درون میسوختم....آتیش گرفته بودم......نگهبان ساختمون منو دید و ازم پرسید با کی کار دارم...وقتی فهمید با مهرا کار دارم گفت ظاهرا چند روزی رفته مسافرت چون دستش ساک مسافرتی بود...با بدبختی خودمو به ماشین رسوندم...توان هیچ کاری رو نداشتم....این چه حسی بود که گریبانم رو گرفته بود...عذاب وجدانِ یا؟ یا هوس داشتنش؟ نمی دونم...نمیدونم..اما نوشته بود فراموش کنیم...آره بهتره این کارو بکنیم...اما من می تونم فراموش کنم؟می تونم گرمای تنشو فراموش کنم؟ طعم لبهای سرخشو.... لطافت موهاشو.....دیگه کم آوردم.باید یه جوری خودمو خالی کنم...پامو روی پدال گاز فشار آوردم....باید برم جاییکه بتونم این همه فشارو خالی کنم...امیدوارم تموم شه...این روزها بگذره...این حسای ناشناخه و مبهم که درون منو پر کرده خاموش شه...گم شه....رفتم خونه....توی اتاقم .بایدیه کاری کنم مثل همیشه .وقتی داغونم...وقتی اعصابم ریخته بود بهم...باید چیزی رومیشکوندم...رفتم سمت مجسمه ای که روی میز کارم بود با شدت کوبوندمش به دیوار... هزار تیکه شد...ولی من آروم نشدم...بدتر عصبی تر شدم...نا آروم تر... چرا مثل همیشه خالی نشدم...آرام نشدم... اینبار گلدون رو پرت کردم..نه... ناآرومم... بی قرارم... بی تاب اما چرا....برای چی..... برای کی......یعنی دلیل این حالم نبود مهراست...؟مهرا........مهرا...نه.......نه.......امکان نداره...این حالتها گذراست.... از بین میره.... آره از بین میره....از ذهنم میره بیرون....رفتم سمت کمد. درش باز کردم. شیشه ی شرابوکشیدم بیرون... توی جام ریختم.و رفتم سرغ سراف دستگاه پخش رو روشنش کردم...الان شراب و آهنگ حالمو بهتر می کرد....جام اول رو یه سره بالا کشیدم .. دوباره پرش کردم... صدای خواننده بر خلاف همیشه بی تاب ترم کرد.." من نمی دونم چطور شدمن چجوری دل سپردممن فقط دیدم که چشماشپر بارونه و خواهشبه یاد چشماش افتادم.هم بارونی بود.. هم پر از خواهش ...یعنی فقط به این خاطر چشماش از یادم نمیره....عاشقونه منو بردهتا ته حس نوازشبه یاد پوست نرمش ....موهای لطیفش که مدام از توی دستام فرار میکردن.. نوازشهای بی صدام...چم شده... امکان نداره... حسان از عشق فراریه...حسان تنهاست.. حسان قسم خورده تنها بمونه.. تنها هم میمونه...حسان نمیتونی.. بفهم پسر...من نمیدونم چطور شدمن چجوری دل سپردممن فقط دیدم که چشماشپر بارونه و خواهش..جام سوم هم رفتم بالا... نمی دونم چرا به جای بهتر شدن حالم بدتر شد...عصبی از سر جام بلند شدم....نه شراب نه آهنگ هیچ کدوم دیگه برام کارایی نداشتن.. با پرتاب شیشه شراب سمت پخش ...با شکستن دستگاه صدای موزیک قطع شد..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 15 Jan 2014 20:17
با لباس رفتم زیر دوش آب سرد..شاید اب خنک بتونه از گرمای درونم کم کنه...از غوغای به پا شده توی دلم کم کنه... کی تموم میشه.. ........کی.....؟"مهرا"چشماموآروم باز کردم. احساس کردم تمام تنم خرد و خاکشیر شده. وزن بدنم به یک تن رسیده..احساس کردم دستم توی دست کسیه...سرمو به زحمت تکون دادم. با تکون خوردن های من مردی که سرش روی تخت گذاشته بود سریع بیدار شد..باورم نمیشد..این عمو بود... چقدر داغون شده بود...چرا زیر چشماش اینقدر گود افتاده... ؟چرا چشماش اینقدر قرمز شده....؟چرا... ؟وایستا ببینم تا جایی که یادمه صورتش صاف بود اما حالا این ته ریش های نا منظم چیه.... اصلا من چم شده و کجام....توی همین فکرا بودم که یه طرف صورتم سوخت و هم زمان صدای زنعمو و عمه ناهید به گوشم خورد که عمو نادرو با وحشت صدا زدن...الان دقیقا چی شد؟...........عمو منو زد؟.....سرمو به سمت عمو نادر بردم...عصبانی بود... خیلی عصبانی...ـ می دونی چی به سرم آوردی دختر؟ می دونی تو این سه روز چی کشیدم؟ می دونی چقدر دلم میخواد بزنم سیاه و کبودت کنم؟ دآخه لامصب نگفتی که دل بی صاب من چه به روزش مبیاد...نگفتی که این عموت با دیدن حالت دیوونه میشه... با زار زدنت... ناله زدنت... از دنیا سیر میشه.... ؟دختر ه چه به روزت اومده.... چی کار کردی با خودت...3 روز مثله میت افتادی روی این تخت... شوک عصبی بهت دست داده بود... مهرا به ولای علی اگه زبون باز نکنی و نگی چته چشمامو میبندم تا جایی که جا داشته باشی میزنمت...توی شوک حرفهای عمو بودم.. من سه روز بی هوش شدم...یعنی سه روز توی بیمارستان بودم... این یعنی حالم خیلی خرابه... خیلی داغونِ... آب دهنمو قورت دادم. عمو بدجور بهم ریخته بود... بی فکریهای من اونو به این روز انداخنه بود...الان باید چی بگم... باید وقت بخرم.. باید یه چیزی بگم که فعلا آروم شه... با یه لبخند نیمه جون شروع کردم به حرف زدن:ـ عمو الهی قربونت برم.. ببخش.. میدونم با کارام زجرت دادم... عصبیت کردم.. اما دست خودم نبود.. خسته شدم. دیگه تحمل نداشتم...دلم یکی رو میخواست که مثل بابام باشه.. مثل مامان مهربون باشه...همه ی بغض و دق و دلیمو سر شما خالی کردم... عمو بهم فرصت بده.. میگم همه چیزو میگم... فقط الان نه.... عمو به خدا قصدم ناراحتیت نبود....حالا به جای اون لبخند که اول روی صورتم بود اشکام جاشو پر کرده بود....چشمای عمو حلقه زده بود.. معلوم بود داره خیلی خودشو کنترال میکنه تا گریش نگیره...بلند شدو روی سرمو بوسیدو گفت:ـ مهرای مهرداد روی چشمام جا داره... این که دلت یکی رو می خواست مثل بابات باشه بعد اومدی پیش من.. یعنی دلت منو مثه بابات میدونه... توهم مهرای مهردادی هم مهرای نادر...پس مهرای نادر استراحت کن تا به وقتش....سرشو بلند کرد. قطره ی لجباز بالاخره از چشماش چکید اما نذاشت ادامه پیدا کنه سریع پاکشون کردو از اتاق رفت بیرون.... با چشمام همراهش شدم...عمه ناهید زنعمو اومدن پیشم. اصلا حوصله ی صحبت کردن باهاشون رو نداشتم..دلم سکوت میخواست....میخواستم ببینم چی باید می گفتم... دلم میخواست بدونم چه دلیلی بیارم تا عمو قبول کنه و دلیل ین رفتارا موجه باشه...دو ساعتی میشد که از به هوش اومدنم میگذشت... توی این دوساعت بابازرگ و خاله هام و دایی. خلاصه همه ی فک و فامیل نزدیکم پیشم اومدنو خبرم رو گرفتند...جالب بود که ساعت ملاقات هم نبود اما همشون خیلی راحت می اومدن داخل...!فقط تو این بین صدرا نبود... دلم میخواست پیشم باشه.بالاخره عموم بعد از خداحافطی همه اومد پیشم...ـ عمو ، صدرا کجاست؟ نیومد پیشم.ـ دختره خوب. بنده خدا توی این سه روز پا به پای من اینجا بود.. چنذ بار فقط با پرستار به خاطر طرز رسیدگیشون به تو درگیر شد...دفعه ی آخرم هم با نگهبانی درگیر شد که باعث شد دیگه بهش اجازه ی ورود به بیمارستانو ندن...ـ نه.. چرا؟ ای بابا این پسر هم نمی تونه مثل ادمیزاد رفتار کنه؟ـ بله .به هخاطر جنابعالی شد دیگه. حالا ولش کن. قراره بهت زنگ بزنه.. فک کنم از خستگی مثل جنازه افتادهـآخی .... البته وظیفش بوده.. یه دونه مهرا که بیشتر توی دنیا نیست..ـ شک نکن. یه دختر که بی همتاست... یه دختر که دلش مثل یه دریاست... بزرگ.. صاف.. یه دختر پاک و معصوم که پاکیش رو می تونی از چشماش بخونی... یه مهرا که توی دنیا تکه...جمله های عمو مثل پتک به سرم میخورد...فکر میکرد که پاکم.... معصومم...... چشمام اشکی شد. یعنی اشکای لعنتی منتظر فرصت بودن تا خودی نشون بدن....عمو اومد بالای سرم رو بوسید و گفت:ـ دختر گل من... نمیخوای شروع کنب بگی؟ دل عمو دیگه طاقت نداره این همه غمو توی چشمات ببینه..ـ عمو تنهام.. خیلی تنهام... این مدت فقط داشتم خودمو گول میزدم... خودمو الکی امیدوار میکردم... عمو جون تنهایی بهم فشار آورده.. اینکه بی کسم و کسی رو ندارم... اینکه تکیه گاهی ندارم که بهش تکیه کنم.. اینکه حرفام توی دلم مونده ... حتی یه هم صحبت برای دردو دلای شبونم ندارم... عمو جونم توی این مدت همه ی اینها رو توی دلم تلنبار کرده بودم..همه ی دردام.. بی کسی هام.. همه ی حسرتام... اما دیگه به مرز انفجار رسیدم....دیگه نتونستم.....سه سال و نیم بغض و حسرت و بی کسی و تنهایی رو تنونستم تحمل کنم... اینجوری شد که الان می بینین... منو ببخش که دل نگرونت کردم...ـ دخترم حق داری زندگی باهات بد تا کرد... اما اینو بدون.. تو هیچ وقت تنها نیستسی..حتی اگه جایی باشی که همه برات غربیه ان بازم یه آشنا همرات هست. یه آشنا که میتونی بهش تکیه کنی .چون به اندازه کوه محکم و استواره... یکی که اکه همه ی شبهاتو براش دردو دل کنی بازم اونقدر صبوره که متنظر شنیدن حرفات باشه... یکی که تنهای مطلقِ اما هیچ کسیرو تنها نمی ذاره... عزیزم خدا باهاته.. همیشه همه جا... شاید یه وقتایی جوابتو نده.. ساکت بمونه.. اما به این معنی نیست که فراموشش شدی.. ساکتهِ اما نگاهش به توِ.............دختر گلم می دونم چه قدر زجر کشیدی. اما باید قوی باشی... باید زندگی کنی.... اگه زندگی قلم پاهاتو شکوند روی زانوهات راه برو..اگه زانوهاتو ازت گرفت با دستات حرکت کن.. باید ادامه بدی.. باید حرکت کنی...فهمیدی... ؟الانم بعد از مرخصی از بیمارستان دور تهران و کارو دانشگاه و همه چیزهای رو که به اون شهر ربط داره خط میکشی تا یه مدت فقط خوش میگذرونیم... چنان حالگیری کردی که شاید اگه هرشب یه عروسی راه بندازم بتونم اثراتشو از بین ببرم...حرفاش پر بود از آرامش ....پر بود از امنیت... دلم قرص شد.... گرم شد... و من این گرمارو مدیون حرفای زیبا و حقیقیه عموم بودم...لبخند زدم.. باید زندگی کنم...باید دوباره بشم مهرا... مهرای قوی... مهرای شادی که همه از دست شیطنتاش عاصی بودند.. آره من یکبار تونستم... تونستم بلند شم.... حالا هم می تونم فقط باید یه ذره زمان بگذره....فردا صبح از بیمارستان مرخص شدم... بیچاره صدرا دم در بیمارستان منتظر بود. حتی نمیذاشتن بیاد داخل محوطه ی بیمارستان..... با اصراهای من رفتیم خونه ی مامان حاجیم.....البته با اجازه گرفتن از بابابزرگم که اومده بود بیمارستان... کلا رابطم بیشتر با خانواده ی پدریم گرم تر بود... به محض رسیدن به خونه، مامان حاجیم منو محکم چسبوند به خودش . حتی نمیذاشت از کنارش جم بخورم... این صدرای خل و چل هم با بچه های عمه راحله همش ور میرفت. انگار نه انگار سن و سالش به اونا نمیخره...ـ هوی صدرا... بابا دو دقیقه اون فکو پلمب کن. به جان جدت به هیچ کس بر نمیخوره...صدرا که با شایان مثلا داشت کشتی می گرفت البته بیشتر به دلقک بازی شبیه بود تا کشتی.. توی همون حالت گفت:ـ هوی تو کلات... بعدشم مثلا رفتی تهران داری زندگی میکنی خیر سرت.. این جه طرز حرف زدنه.. بابا یه ذره نازو عشوه ای........ ادب و نذاکتی...خاک بر اون سرت که عرضه نداشتی از دختر تهرونیا این چیزا رو یاد بگیری.... در ضمن تو گوشاتو بگیر جقله خانوم...ـ ببند بابا.. همینم مونده عشوه خرکیهای اونارو یاد بگیرم( ببخشید بلا نسبت دخترا خوب و گل تهرونی)..... بعدشم عشوه و نازو مثلا برای تو بیام که چی بشه... همین لحنم اضافیته....صدرا که سر شایان تو دستش بود و ول کرد و بلند شد اومد روبروم دست به کمر ایستادو گفت:ـ پیاده شو باهم بریم... که این لحنم اضافیمه.... بدبخت دخترا دارن خودشونو دار میزنن تا با هزار عشوه و ناز یه نیم نگاه بهشون بندازم... لیاقت نداری که... همه تو کف منن...همه داشتتن از کل کل منو صدرا لذت میبردند...همیشه همینجور بودیم... آدم نمیشیم که...سوت بلندی کشیدمو گفتم:ـ کی میره این همه راهو صدرا خان.... بابا برد پیت... خوش تیپ...جذاب... دختر کش.... آمار دوست دختراتو دارم... ماشالله شاهرودو آباد کردی...بعدشم اونا لیاقتشون بیشتر از تو نیس

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 15 Jan 2014 20:18
واسشونم اضافه ای.. آخه تو چیت خواستنیه که دخترا این جوری برات می ترکونن؟( می دونستم که دارم رسما زر میزنم.. صدرا اهل این کارا نبود... ولی خدایی تیپو هیکلش عالی بود ... به چشمم حسرت خوردنای دخترا رو میدیدم..حتی صدرا زحمت نگاه کردنم بهشون نمیداد.. ولی خوب کرمم داره دیگه... عمرا جلوش تاییدش کنم...)صدرا که حسابی از دستم شکار شده بود خیز برداشت سمتم که با صدای پر از خنده ی عمه ناهید خشکش زدـصدرا خان خوب رفتی تو کار عمران و آباد سازی شاهرود... مهرا عمه بعدا آمار بده ببینم سلیقه ی گل پسر چطوریاس... شاید از توشون بشه براش یه لقمه براش گرفت...صدرا با چشم داشت خفم میکرد... البته منم که اصلا انگار نه انگار با دیواره... رو به عمه با آبو تاب بیشتر گفتم:ـ اوه. عمه جونی خبر نداری.. با همه نوع دختری هست . ماشاالله اشتهاشم بالاست .. از محجبه بگیر برو تا برسی به سانتال مانتالاش و عملیاش...البته سو تفاهم نشه منظورم از عملی سو صورتو بینی و این چیزاست نو اونچیزای بد بد که ش.....صدرا نذاشت دیگه حرف بزنم. سریع دستشو گذاشت روی دهنم و از کنار مامان حاجیم بلندم کرد..دست دیگشو محکم دور گردنم انداخت منم همش دستو پا میزدم.. داشتم خفه میشدم...عمو نادر که از خنده سرخ شده بود رو به صدرا با حالت مثلا جدی گقت:ـصدرا خان دخترمو خفه کردی... زورت به اون رسیده...چیه نکنه چون داره پتتو میریزه رو آب میخوای سرشو زیر آب کنی؟ولش کن .....ـ دایی جان خیالت تخت.. این جقله مگه میزاره من به این راحتی سرشو زیر آب کنم.. فقط زیادی زبونش کار میکنه.. براش خوب نیست.تازه از بیمارستان مرخص شده...منو کشون کشون برد توی حیاط... واقعا داشتم خفه میشدم.. دستشو برداشت شروع کردم به نفس عمیق کشیدن...ـ اوف خدا خیرت بده پسر... چه زوری داری... بابا نمی گی خفه شم بمیرم... خونم بیافته گردنت... بیچاره اون دوست دخترات هموشو اینطوری بغل میگیری....صدرا یکی زد توی سرمو گفت:ـ اولا پس فکر کردی این هیکل با باد هوا این ریختی شده.. نخیر جقله خانوم. 8 سال بدنسازی این ریختیش کرده.. دوما تو به این آسونیا که جون نمیدی. تا منو نکشی نمیمیری... سوما الان باید بدتر از اینا سرت بیاد. اون چه شرو وری بود که توی هال جلوی همه به مامان من گفتی؟ـ اِ. مگه دروغ گفتم.. خوب برادر من کمتر آباد کن. تا کمتر دردسر بکشی..ـ گمشو ببینم.اگه اینا منو نمیشناخن که با حرفایی که تو زدی فکر میکردن یه پسر هرزه و پستمیهم از دهنم پرید:ـ نیستی؟وای..... خاک تو سرم... چه زری زدم...صدرا چنان چشم غره ای بهم رفت که از ترس لال شدم... سریع دستمو گردنش انداختم و لپشو بوسیدم.گفتم:ـ ببین یه جمله ی معروفی هست که در مواقعه پشیمانی و خر کردن طرف مقابل استفاده میشه و منم الان باید این جملرو بگم... داداش صدرا غلط کردم... ببخش... ما چاکریم...دستمو از گردنش برداشت و بلند شد ایستاد..ای لال بمیرم من که دو دقیقه نمی تونم مثه آدم حرف بزنم... آخه دختر به کجای صدرا هرزه میخوره...معلومه خیلی ناراحت شده...بلند شدمو دستمو دور بازوش انداختم و با لحن التماسانه ای گفتم:ـ صدرایی... داداشی..... عزیزم.... جقرم.... اوشلم... اقشم..ـاَه.. بابا بشه.. حالمو بهم زدی با این طرز حرف زدنت... مثل آدم حرف بزن.. اَه..اَه.. چندش..ـ اِ..دیوونه... عمه ی من بود تا چند دقیقه پیش می گفت چرا با عشو و ناز حرف نمیزنی.... بیا حالا که اینطوری مثل دختر تهرونیا حرف میزنم بازم عصبانی میشه... حالت خوش نیستا...ـرسما بگم غلط کردم راضی میشی.... دیگه هم اینطوری حرف نزنیا..که اگه بشنوم خونت حلاله...ـ اوهو... باشه بابا... چرا جوش میاری.... حالا بنده رو میبخشید والا حضرت........صدرا خندید و بینیمو کشیدو گفت:مگه میشه تو رو نبخشید جقله خانوم..بعد ساکت شدو خیره نگاهم کرد... توی صورتش ، توی چشماش نگرانی موج میزد... میدونستم نگرانمه. نه تنها اون همه ی اطرافیانم.. از توی چشماشون میخوندم که نگران مننـ هوی بسه تموم شدم..صدرا سریع سرشو انداخت پایین و یه نفس عمیق کشید. دوباره بهم چشم دوخت و اینبار با لحن جدی و بدون شوخی پرسید:ـ مهرا خوبی؟جملش به ظاهر دو کلمه بود. اما در باطنش یه دنیا حرف بود..لبخندی زدمو دستشو گرفتم و گفتم:ـ صدرایی هوس بیرون گردی بد زده به سرم... منو میبری دَردَر؟صدرا خنده ی مردونه ای کردو گفت:ـ همیشه همینجوری بودی.. واسه اینکه دردو دل کنی باید تو از دیگران رشوه بگییری...خندیمو بلند شدم رفتم توی هال...بعد از شنیدن غرای عمه ناهیدو زنعمو و التماس های من بالاخره عمو اجازه داد که برم....منم از خدا خواسته پریدم توی اتاقم.اول باید یه دوش می گرفتم.............سریع رفتم داخل حموم . لباسامو درآوردم. آبو باز کردم. سرمو زیر دوش آب ولرم بردم... سبک شدم...چشمامو بستم....بیشتر بهم آرامش تزریق شد...به محض باز کردن پشام نگاهم به آیینه ی روبروم که به دیوار زده بود افتاد... گردنبندی که حسان بهم داده بود چنان برق میزد که حتی برقش از توی آیینه ی بخار گرفته حموم هم دیده میشد... دستام رفت روی گردنبند و چشمام دوباره بسته شد...پرواز کردم به اون شب..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites