تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین »  
#41 | Posted: 15 Jan 2014 19:19
..اون شب که در سکوت به ظاهر پر شده بود اما سراسر فریاد بود...اشکام همراه قطره های آب سرو صورتم می چکید... دستم که گرنبند توش بود مشت شد خواستم با تمام وجود اونو از گردنم بکشم بیرون... متنفر شدم ازش.. اما صدای حسان مانع این کارم شد"خواهش میکنم هیچوقت از خودش جداش نکن...حتی اگه ازش متنفر شدی"مشتم باز شد دستم کنار بدنم قرار گرفت... روی زانوهام نشستم سرمو به دیوار حمام تکیه دادم... چشماش مدام جلوم بود...نگاه سرد و یخیش... نگاه خشک و مغرورش... کاراش تک به تک به یادم اومد... کارایی که از مرد مغروری مثل اون بعید بود انجام بده....4 روز از اون اتفاق گذشته... الان داره چیکار میکنه؟ برگه رو خونده؟میتونیم فراموش کنیم؟...احساس گرما میکردم... خیلی زیاد... شیر آب سردو باز کردم.. آب سردروی بدنم ریخت...میخواستم کوره ای که درونم به وجود اومده بود رو با آب سرد خاموش کنم.. اما فایده ای نداشت...همه این گرما از فکر کردن به اون مرد مغرور بوجود اومده بود... اما چرا؟..........شیرو بستم و از حموم بیرون اومدم. موهامو خشک کردم.اماده شدم تا با صدرا بریم بیرون... نگاهم به کیفم افتاد ناخودآگاه به یاد پروانه افتادم... یکی محکم زدم توی سرم...ازشون بی خبر بودم..چهار روزه از پروانه و عزیز بی خبر بودم...سریع موبایلو از توی کیفم پیدا کردم. خاموش بود. روشنش کردم...به محض روشن شدن.smsپشت سر هم میومد .بعد از هفت؛هشت دقیقه سیل عظیم sms به گوشیم قطع شد.. باورم نمیشد. 250 تا sms داشتم!95درصدشون از پروانه بود.. حوصله ی خوندنشون رو نداشتم.. سریع یهش زنگ زدم...به بوق دوم نرسید که صداش به گوشم خورد ...البته صدا که نه جیغاش....ـ کثافتِ عوضیِ آشغال... کدوم گوری پاشدی رفتی؟ 4 روزه ازت خبری نیست. آخه نمی گی من اینجا دق مرگ میشم.... چرا این لامصبو خاموش کرده بودی...؟به خدااگه دستم بهت برسه زندت نمی ذارم.... بالاخره از اون خراب شده میای اینجا دیگه...اگه وسط حرفش نمی پریدم تا خود شب یه سره میرفتـ هوی بابا بسه... مردی...کبود شدی.... نفس بگیر...ـ زهر مار... درد... کوفت... یرقان... مهرا الهی خبرت بیاد که منو تو بی خبری گذاشته بودی..ـ آها. الان دقیقا نگرانم شده بودی؟ـ مهرا. منو سگ نکن... پس چی؟ زنگ زدم برات جک تعریف کنم؟ـ اِ..؟خوب بگو.. جدیده؟ـ مــــــــــــهرا...ـ بــله... باشه بابا... هاپو نشو... اینقدر این چهار روزه مشغول بودم که گوشیم که سهله خودمم یادم رفته بود...ـ زهر مار... یعنی اینقدر که حتی نمیتونستی یه خبر از عزیز جون بگیری...با اسم عزیز جون تمام بدنم سرد شد.. یعنی اتفاقی براش افتاده؟با استرس گفتم:ـ پروانه... عزیز جون خوبه؟ عملش....ـ نگرا نشو... عملش خوب بود خدارو شکر.. الانم خوبِ خوب. کنارم نشسته ولی تا چند روز نباید حرف بزنه... کلا فعالیت زیاد ممنوعه واسش... منم خوبم .. سالمم... فقط خستم چون یه ذره شبا نمی تونم درست بخوابم..ـ کی حالا خواست از خودت بگی...ـ بمیری تو... یه ذره منو تحویل بگیری آسمون به زمین دوخته نمیشه ها..ـ باشه بابا. حرص نخور...ـ مرض.ـ پروانه شرکتو چیکار کردی..معلوم بود که نمیخواد جلوی عزیز جون از کارش حرف بزنه...الکی با یه بهانه از اتاق ا.ومد بیرون..ـ اوف.. مهرا نمی توستم جلوی عزیز حرف بزنم... هیچی مرخصی گرفتم با یه بدبختی... یعنی دهنم سرویس شد تا از اون رییس عوضیمون مرخصی بگیرم....ـ خوب خدارو شکر که بازم مرخصی داد.ـ آره بابا.. هر چقدر هم که عوضی و دختر باز باشه ولی وقتی تا قضیه ی عزیز فهمید دیگه چیزی نگفت. ده روز برام مرخصی رد کرد.. منم خر کیف شدم .ـ خاک تو اون سرت.. بنده خدا خوبه برات مرخصی رد کرده که اینجوری پشت سرش میگی اگه نمیداد چیکار میکردی؟ـ خوب راست میگم دیگه.. همه ی کارمنداش می شناسنش.. همه میدونن در حد لالیگا دختر بازه و لی نه با هر دختری... یه ذره عوضی هم که خوب هست دیگه چیکار کنم..ـ خوب بابا.. باشه.ببین بازم ببخش که دیر زنگ زدم.. خیلی خوشحالم که عزیز حالش خوبهـ بله و من عزیز جون به تو مدیونیم.. اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.. از تو ممنونم... هم از تو هم از اون رییس شرکتت ..جناب آقای سنگ قلب مغرور معروف!نفسم تو سینم موند... الان پروانه چی گفت ؟... اون از کجا میدونست؟...خدایا یعنی حسان...ـرییس شرکتم؟ـ آره دیگه.. حسان فردادو میگم... اگه قبول نمیکرد بهت وام بده که من الان بدبخت بودم...هِ...وام......بغض بزرگی توی گلوم نشست.. دوباره یاد اون شب افتادم...راست میگه اگه اون شب شرط فردادو قبول نمی کردم الان عزیز جون جای دیگه بود...لبمو به دندون گرفتم تا گریم نگیره..ـ پروانه باید برم... دوباره بهت زنگ میزنم.ـ باشه عزیزم. فقط کی برمیگردی..؟ـ نمیدونم.اما فکر کنم یه هفته ی دیگه بمونم...فعلا اینو میدونم که عمو نادرم اجازه ی خروج بهم نمیده..ـ باشه.بهت خوش بگذره.. سلام برسون.. جان من گوشیتم روشن بزار.ـ باشه بابا. عاشقم دختره.. فعلاـ بی خود کردی که عاشقمی... هیز ایکبیری. خداحافظـ دیوونهـ خودتیـ اِ پروانه.. بایـ بایتلفنو قطع کردم.قطره اشکی که بال بال میزد تا پایین بیاد ریختو پشت سرش بقیه هم ریختن...قراره چی بشه؟........آیندم به کجا کشیده میشه؟.....خدایا کی فکرشو میکرد که این اتفاقا برای من بیافته؟خدایا خودت عاقبتم رو بخیر کن........سریع صورتمو با آب سرد شستم و بدو بدو رفتم توی هال تا با صدرا بریم. باید چند روز رو الکی نقش بازی کنم...خیلی دوست داشتم تا ده روز اینجا بمونم اما نمیدونم چرا از موقعی که توی حموم یاد حسان فرداد افتادم دوست دارم زودتر برم...با صدرا بیرون رفتیم..اول یه ذره توی پاساژا گشتیم و یه کم خرید کردم البته به حساب جیب صدرا..بعد رفتیم ناهارتوی یه رستوران که تازه تاسیس شده بود.غذاش بد نبود..بعد از اون رفتیم خونه باغ باباحاجیه مرحومم که از شاهرود بیرون بود.. توی یکی از روستاهای اطراف بود که نیم ساعتی با شاهرود فاصله داشت...خونه باغ رو خیلی دوست داشتم... از بچگی عاشق اینجا بودم...همیشه یه آرامش عجیبی اونجا بود... یه زمین بزرگ چند ده هزار متری که پر بود از درختای زردآلو و گیلاس و آلو طلای و انارو انگورو بادوم...یه خونه ی تقریبا بزرگ قدیمی که همش از کاهگل درست شده بود وسط حیاط بود... باباحاجیه خدابیامرزم خودش وقتی جوون بوده این زمین رو پدرش بهش داد تا توش کار کنه. اونم این خونه رو خودش اونجا ساخته بود...یه طرف حیاط درختای انگوربود . مابین درختای انگور چوبهایی قرارداشت که شاخه های بلند درخت انگور روی اونا قرار میگرفت یه جوری که از زیر شاخه ها که رد میشدی بالای سرت سقفی از برگه های انگور بود. و خوشهای انگور هم به زیبایی آویزون بودند از شون...منظره ی زیبایی به وجود اومده بود..مخصوصا این موقعها که انگورارسیده بودن.انگورهای سبز و زمردی بزرگ و انگور های سیاه و یاقوتی درشت...از فاصله ی دور هم خودنمایی میکردند... تقریبا هر چهار پنج روز یه بار خونواده ی پدریم اینجا جمع بودند..با دیدن تالارهای انگور سر ذوق اومدم..دویدم سمتشون شروع کردم به کندن دونه ای درشت انگور از خوشه... خوشمزه ترین میوه ی دنیا...آبدار و خوشمزه...صدرا از پشت سرم اومد و دستمو کشید. همینطور که به طرف خونه باغ منو میبرد غرم میزدـ دختر وایسا برسی بعد شروع کن به غارت کردن درختا..ـ صدرا... حسود بزار برم انگور بخورم دیگه... خیلی خوشگلن نمی تونم ازشون بگذرمـ باشه وقت داری برای خالی کردن تالار... الان بیا بریم که چایی آتیشی میچسبه..راست میگفت تقریباغروب بود..هوا کمی سرد شده بود...الان هیچی مثه چایی آتیشی به آدم نمی چسبید...صدرا از هیزم های گوشه حیاط چند تا آورد اومدوسط حیاط گذاشت..آتیش درست کرد...منم رفتم کتری رو پراب کردم آروم گذاشتم روی آتیشا... بعد از چند دقیقه آب جوش اومدچایی رو ریختم توی کتری و دو تا لیوان آورد م با یه کاسه بزرگ از برگه های خشک شده زردآلو و سیب ترش...صدرا برام چایی ریخت بعد نشست روی زمین کنار آتیش. منم از خدا خواسته بدو رفتم پیشش و کنارش نشستم...عاشق غروب اینجا بودم... عاشق شعله های آتیش و چایی آتیشی اینجا...بعد از چد دقیقه سکوت ، صدرا این سکوت شیرین رو شکست.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#42 | Posted: 15 Jan 2014 19:21
خوب خانوم خانوما... نمی خوای دردو دل کنی؟عاشق رک بودن صدرام.. بی مقدمه... ساده و بی شیله پیله میره سراغ موضوع اصلی... بی رودر بایسی باهات صحبت میکنه....همیشه وقتی باهاش صحبت میکردم آروم میشدم اما الان.......اما دردو دل الانم با درددلای قبلیم کلی فرق داشت... چیزی که الان رو دلم سنگینی میکرد غیر قابل گفتن بود... حداقل نه به صدرا... نه به عمو نادر...توی فکر بودم دست صدرا روی شونم نشست. به صورتش نگاه کردم... همیشه مثه یه برادر پیشم بود....از بچگیم از موقعی که حتی خودمم زیاد یادم نمیاد صدرا رو کنارم دیدم... همیشه حمایتم میکره... از بچگی به همه میگفت من داداش بزرگه ی مهرام... چپ به مهرا نگاه کنین با من طرفین...یه برادر واقعی... یه حامی.... یه تکیه گاه...اشک تو چشمام جمع شد..بازم باید نقش بازی کنم...............ـآ بجی گل من نمیخواد حرف بزنه؟ بابا دل من طاقت چشمای بارونیتو نداره...ـ صدرا خیلی دلم گرفته... خیلی داغونم... خیلی خستم... از این زندگی خستم... ای کاش الان پیش بابام اینا بودم...صدرا روی سرمو بوسیدو گفت:ـ هوی جقله خانوم. این حرفارو نداشتیم... زلزله از کی تا حالا از زندگی خسته شده؟اهل پا پس کشیدن نبودی؟ـ صدرا یه سوال بپرسم؟ـ آره عزیزم. بپرسـ اگه به خاطر جون یه نفر از باارزش ترین چیز زندگیت بگذری اشتباه کردی؟صدرا زل زد توی چشمام. شاید انتظار یه همچین سوال بی موقعی رو ازم نداشت... حس کردم میخواد تا ته قضیه رو از چشام بفهمه..سرمو انداختم پایین.. دستشو گذاشت روی دستم....ـ بستگی داره اون کس کی باشه؟ ارزش داره به خاطرش از باارزش ترین چیز زندگیت بگذری یا نه؟ـحالا اشتباهِ یا نه؟ـ نه.. برعکس...کار درستیه... اگه اون فرد اونقدر مهم و با ارزش باشه باید براش همه کار بکنی... از همه چیزت بگذری... باید نشون بدی که برات مهم و باارزشه... باید براش حتی از جونتم مایه بزاری..و این درست ترین کار دنیاست.حرفهای صدرا عذابی که چند روزه گریبانم رو گرفته بود کمرنگ کرد.. صدرا راست می گفت باید نشون میدادم که عزیز جون از همه چیر برام با ارزش تره...ـ خوب مثه اینکه هم چینم دلت نمیخواد دردو دل کنی؟ مثل همیشه راحت حرفتو نمیزنی؟صدرا فهمید که حرف زدن برام راحت نیس...همیشه از چشمام حالم رو میفهمید... خندیدم باید یه جوری بحث و عوض میکردم...این طوری بهتره... فراموشی...ـ بلی. بلی ... حق با شماست... قَرَض فقط خالی کردن جیب جنابعالی و گردش بود که دلیلش شد دردو دل..ـ ای زلزله.. باشه حالا که جیب بنده رو خالی کردی و گردشاتم که تموم شده و چای آتیشیم که خوردی پس پاشو بریم که بنده الان دو تا گوش دراز روی سرم ظاهر شده...صدرا فهمید که قشنگ پیچوندمش ... اینکه نمیخوام مثل همیشه دردو دل کنم..دوسه روز دیگه هم گذشت. هر روز عمه ناهیدو و عمه راحله خونه مامان حاجی بودندو سهیلا ترم تابستونه برداشته بود امتحاناش شروع شده بود برای همین زیاد نمی دیدمش...ولی صدرا به جاش همیشه خونه مامان حاجی پلاس بود...صدرا و شایان و شهروز شده بودند گروه دلقکا...مدام تو سرو کله ی هم میزدند... شاید فکر میکردن با این کاراشون میتونن منو از این حال و هوا درم بیارن.. اما نمی دونستند از درونم خبر نداشتن... دردی که داشتم با این چیزا خوب نمیشد...دو سه روز دیگه هم گذشتو من اون روزا رو پیش خونوده ی مادریم گذروندم...اونجا هم خیلی بهم میرسیدند...با امروز ده روزه که شاهرودم...ده روزه که از اون اتفاق..از اون شب گذشته... اما حالِ خراب ِ من خرابتر و داغونتر شده... از حسان خبری ندارم... اون چطوره؟تونسته فراموش کنه؟ یا مثل منِ؟ ................فقط تظاهر میکنه که فراموش کرده...توی این مدت حال پروانه و عزیز جون مدام میگرفتم.بدن عزیز جون به پیوند جواب مثبت داده بود و هروز بهتر میشد...پروانه که از خوشحالی نمی دونست باید چیکار کنه...از همه ی دنیا غافل بود فقط عزیز جونو میدید...حقم داشت هر کسی جای اون بود همین حالو داشت...ـ گل دختر ماحسابی تو فکره.. عمو بپا غرق نشی..صدای عمواز پشت سرم میومد... خیلی توی این ده روز زحمتمو کشیده بود... ممنونشم حسابی....برگشتم صورتشو بوسیدم.دستموگرفت توی دستش. پیشونیمو بوسیدـ نگفتی؟ کجا بودی که از عالم و آدم بی خبر بودی؟ـ هیچی عمو جون... همین دوروبر بودم. فقط یه کم بی کاری خستم کرده.. حوصلم سر رفتهـآها فهمیدم... دلت تنگ تنهایی و تهران شده درسته؟ میخوای بری؟توی چشماش نگاه کردم.. خیلی تیز بود... حرف دل آدمو از چشماش حتی از توی صداش میخوند . بگو این صدرام به کی رفته ...حلال زاده به دایی میره خوب...لبخند زدمو..گفتم:ـ شما احیانا طالع بینی و کف بینی یا جادوگری چیزی نیستی؟ خوب فکر آدمو میخونی عمو؟!این حمله رو با حالت مسخره ای گفتم که باعث شد عمو قهقه بزنه..ـ از دست تو زلزله... این صدرای بدبخت میگه هیچ کسی حریف این نیم مثقال زبون تو نمیشه. من باور نمی کردم...ـ عمووووو... اون خل و چل خودش کم زبون درازی نمیکنه ها....فقط اسم منه بیچاره بد در رفته..ـ حالا چرا زود بهت بر میخوره؟ خب اونم با تو نشسته دیگه... مگه نشنیدی که میگین کمال همنشین در من اثر کرد...ـ دست شما درد نکنه عمو جون.... عاشق این پشت گرمیاتونم..ـ خواهش میکنم... بالاخره ماییم و یه مهرا دیگه..بعد زد زیر خنده..... اصولا اینا از حرص درآوردن من دلشاد میشن...زنعمو با سینی چایی وارد حیاط شد. بعد از تعارف کردن به مامان حاجی و عمو نادر اومد کنارم نشست..ـ آقا نادر. مهرای منو تک وتنها گیر آوردی تخت گاز میری.. حواست باشه..ـ بله زنعمو جونم.. مگه شما از عروست طرفداری کنی.. از این پدر شوهر که آبی برام گرم نمیشه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#43 | Posted: 15 Jan 2014 19:21
.با این حرفم هر سه تاشون زدن زیر خندهعمو نادر با خنده گفت:ـ خوب بسته دیگه! یا پدر شوهر باید هواتو داشته باشه یا مادر شوهر ..که خیلی نادره مادر شوهر از عروس طرفداری کنه ، الحمدالله واسه تو جور شده... برو خداتو شکر کن...زنعمو جواب عمو رو دادـ آقا نادر.. گفته باشم با عروسم دربیوفتی انگار با منو پسرت در افتادی..عمو نادر دستاشو برد بالا به حالت تسلیم گفت:ـ اوه...اوه.. خدا نکنه روزی عروس و مادر شوهر پشت هم دربیان... همون بهتر که سایه ی همو با تیر بزنن... مهرا عمویی بیا خودم چاکرتم... نمیخواد با مادر شوهرت خوب باشی...منم بلند شدمو و رفتم آرین رو از کنار مامان حاجیم گرفتم و گفتم:ـ نخیرم.. اصلا به پشتی هیچ کدومتون نیازی ندارم... شوهرم مثله شیر پشتمِ. مگه نه آرین جونی؟عمو نادر آرین رو از بغلم گرفتو بینیمو کشید و گفت:ـ بله دخترم... اونکه صدالبته.. اما نه آرینِ من.. ایشالله یه مرد کامل و بالغ پشتت مثل یه کوه بمونه..نمیدونم چرا با این جملش ذهنم پر شد از حسان .. حسان فرداد... شاید... نه ...نه....ته فکرم شد یه اه حسرت بار...رو به عمو کردم و گفتم:ـ ایشالله ولی هنوز خدا اون مردو نیافریده... یه ذره طول میکشه...عمو گفت:ـ آره شاید. ولی عمو جون سوخت و سوز نداره.. مطمئن باش.بازم همه خندیدن... جو خوبی بود تا منم بتونم رفتنم رو به عمو بگم.ـ عمو.....ـ جانم... این عمو گفتنت یعنی یه خبرایی هست؟ نه؟ـ بله... چیزه.... میگم حالا که بهتر شدم. یعنی حالم خیلی خیلی بهتره .اجازه ی مرخصی بهم میدین؟زنعمو سریع روشو به سمتم گرفت و گفت:ـ کجا مهرا؟ هنوز ده روز نیست که اومدی؟. دانشگاهت که تعطیله... سر کارتم که میگی مشکلی برای مرخصی نداری... پس چرا اینقدر زود..؟با حالت التماس به عمو نگاه کردم...فقط اون میتونست حرفامو از چشمام بفهمه..عمو چند ثانیه بهم خیره شدو بعد یه لبخند مردونه زدو سرشو تکون داد و گفت:ـ این چشمها مگه میذاره دهن من به اعتراض و نه باز شه... الحمدالله حالت خوبه.اونقدر که به فکر برگشتن به زندگی روزمرت افتادی... پس دلیلی برای مخالفت نیست... برو دخترم..بلند شدم و پریدم بغل عمو بوسیدمش ...تا تونستم بوسیدمش از ته قلبم... صدای زنعو اومد..ـ مهرا خانوم... شوهرم تموم شد...چه خبره؟ـ سمیه جون حسودیت شد؟...خب کاری نداره شب عمو جونو دریاب..با این حرفم زنعمو شد لبو... سرخِ سرخ.مامان حاجی به خنده افتاد و عمو که داشت عشق میکرد این صحنه رو میدید... عمو رو به زنعموم گفت:ـ سمیه راست میگه ولی اگه تا شب نمی تونی .میخوای بریم وی اتاق و....با صدای جیغ زنعمو . حرف عمو نصفه موند...زنعمو بلند شد ما هم با اون بلند شدیم...افتاد دنبال من و عمو.. مدام داد میزد..ـ اگه دستم بهتون نرسه... نادر به خدا مو رو سرت نمی مونه... بی حیا... مهرا دختره ی چشم سفید.. بهت نشون میدم وایسا ببینم...منو و عمو که همونجور میدویدیم دور حوض از خنده غش کرده بودیم... قیافه ی زنعمو واقعا خنده دار شده بود...بالاخره بعد از ده دقیقه دویی که توی حیاط داشتیم زنعمو رضایت داد ولمون کنه. البته با خط و نشونایی که برای عموی بیچاره کشیده بود...منم رفتم کم کم وسایلامو آماده کنم...بعد از ظهر راه افتادم سمت تهران... تهرانی که با ارزشترین چیز زندگیمو درش از دست دادم....."حسان"الان ده روزه که رفته.... ده روز از اون شب گذشته....شبی که هر دو با ارزشترین چیزهای زندگیمونو از دست دادیم.... ده روزه که مثل دیوونه های زنجیری خودمو به درودیوار میزنم...نمیدونم چم شده....فقط اینو میدونم از نبودنش اینطور شدم... نبودنش این بلارو سرم آورده....دو،سه روز اول خودمو توی خونه حبس کردم... تمام نگاهم و حواسم روی تخت خوابم بود... تخت خوابی که توش بهترین لذت زندگیم رو تجربه کردم...ملافه ی بالشت زیر سرش هنوز هم عطر موهاشو داره... هرشب سرمو روی اون میذارم تا با بوی موهاش به حروم شدن خوابم پایان بدم...مظاهر دو سه روز اول خواست بهم نزدیک شه اما من از همه ، حتی خودم هم فراری بودم... از اون روز سعی کردم فراموش کنم.... همون چیزی که مهرا ازم خواسته بود... همون چیزی که برای هر دومون لازمِ.... فراموشی.... شاید بهترین کار باشه...مظاهر توی این ده روز مدام پاپیم میشد تا قضیه صیغه رو بفهمه اما من یک کلمه هم بروز ندادم... این یه راز بود بین من و مهرا....آخ...... دختر با من چه کردی؟....با منِ داغون و بی احساس چیکار کردی که این طور از نبودنت قلبم توی سینم داره بالا و پایین میپره.....چیکار کردی که فقط چشمات توان آروم کردن دل رسوام رو داره....من عشق رو قبول ندارم.... دوست داشتن رو قبول ندارم....قبول ندارم که عاشقت شدم.. اینکه دوستت دارم... حسان اهل عشق و عاشقی نیست.....میدونم اینا هم میگذره ..... این حسا گذراست... فقط دردش زمانِ...باید برگردم به اون چیزی که بودم... مثل قبل... سرد...مغرور..... سنگ.... مثل قبل بشم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#44 | Posted: 15 Jan 2014 19:22
..یه روزه دیگه هم گذشت و شد یازده روز... اما من دیگه سر پا شدم... تونستم خودمو پیدا کنم....تقریبا بشم همونی که بودم... همون حسان سابق.... امروز تا ظهر با مظاهر دنبال کارای پروژه ی جدیدی بودم که اگر جور میشد سود زیادی برامون داشت. درواقع مارو به اوج میبرد.. هرچند الانم در اوج بودیم اما این پروژه هم از نظر مالی و هم از نظر اعتباری برامون یک مورد آس بود...طرفای ساعت 12 رسیدیم شرکت... مثل همیشه... اگر قرار بود پروژه ای برای من باشه اونو مال خودم میکردمش... فقط اراده ی محکم میخواست و تلاش بسیار که هر دوتا رو در وجودم داشتم.... الان هم مثه همیشه پروژه نصیب من شد...و این بهترین پروژه ی من در طول این سالهاست و من سرشار از خوشی و لذت بودم.... مظاهر هم حالش مثه من بود....وارد طبقه ی چهارم شدم.به محض باز شدن در آسانسور و برداشتن اولین قدم توی سالن در جا میخکوب شدم.... تمام وجودم گر گرفت...آتیش گرفتم.... قطرات عرق روی پیشونیم و گردنو کمرم رو قشنگ حس میکردم....حتی توان نفس کشیدن هم نداشتم..اون برگشته....مهرا بعد از یازده روز برگشته بود.... پشتش به ما بود، داشت با امیر حرف میزد... تن صداش آروم بود برعکس همیشه... اینبار از شادی خبری نبود...آروم حرف میزد...احساس کردم قلبم داره با سرعت نور میتپه...اونقدر که حتی می تونستم شدتش رو از روی لباسم حس کنم..چشام ناخودآگاه شروع کرد به سرتاپاشو دید زدن...یه شلوار آبی چسبان با یه مانتوی بلند نخی که آستیناش سه ربع بود . با یه شال آبی پررنگ پوشیده بود.... فرم نپوشیده بود..!احساس کردم لاغر شده.....حسان داری با خودت چی میگی؟کارت به کجا رسیده؟ داری یه دخترو آنالیز میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!باصدای مظاهر از فکر امدم بیرون. کنارش ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد. باید خودمو جمع و جور کنم... باید نشون بدم که فراموش کردم...آره حتما فراموش کردم..!.. لعنت به من....قدم برداشتم....هرچند که هر قدم برام به سنگینیه یه کوه بود...اما ظاهر سازیم خوب بود...مثل همیشه محکم و استوار... حتی مغرورتر از گذشته...بیرحم تر از قبل...دسته ی کیفمو محکم توی دستام فشار دادم. شاید از سنگینی فشاری که روم بود کمتر شه...پشتش ایستادم...متوجه ی من شد... برگشت.....هر دو به هم خیره شدیم....طوفانی توی چشماش پیدا شد....طوفانی که به دلم نفوذ کرد و طوفانیش کرد.... نفس هاش تند تر شده بود... هیچ کدوم حاضر نبودیم چشم از هم برداریم....حتی حاضر نبودیم سکوت بینمون رو بشکنیم.... من میخ چشماش شدم... تمام اون قول و قرار هایی که توی اون ده روز با خودم بستم با خیره شدن به چشماش به با داده شد... بی تاب شدم... بی قرارم کرد...عصبی شدم از این همه فشار... دلم هوایی شد... اینبار دل خودم قوانین خودمو نقض کرده بود.... سرپیچی کرده بود.. و من توان این افسار گریختگی رو نداشتم...سریع چشمامو بستم و سرمو فقط برای چند لحظه پایین گرفتم..نباید اینطوری شه... باید تموم شه... یعنی تموم شده... باید تموم شده باقی بمونه....سرمو بالا گرفتم....سخت بود...سخت بود که بخوام درمقابلش سرد باشم...بی روح باشم .....اما من حسانم... هیچ چیز برای من سخت نیست...با لحن سردو خشکی فقط به زور گفتم: روز بخیر خانوم عظیمی....همین..و تمام....!برگشتم سمت اتاقم واردش شدمو درو بستم.....به محض بستن در، پاهام سست شدن.برای اولین بار توان ایستادن رو نداشم... سر خردم روی زمین....دستمو روی زانوم گذاشتم..محکم مشتش کردم...لعنتی.... چرا اینطوری شدم.... مگه قرار نبود همه چیز فراموش بشه...قرار نبود که دیگه به یادش نباشم....چرا اینقدر زود باختم....چرا اینقدر زود جا زدم....چشمامو بستم. پشت سرهم نفسای عمیق کشیدم...اما هر چه بیشتر نفس می کشیدم احساس خفگی بیشتری بهم دست میداد..........

ادامه دارد۶

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#45 | Posted: 17 Jan 2014 05:05
فصل ۷

"مهرا"صبح گوشیم زنگ خورد...پروانه بود... دیشب وقت رسیدن بهش خبر دادم. بلند شدم. اما حوصله ی پوشیدن فرم لباس رو نداشتم. ترجیح دادم بدون فرم برم... تمام دستو پام یخ کرده بود حتی فکر اینکه بخوام پامو توی اون شرکت بزارم و بدتر از اون بخوام با حسان روبرو شم داشت دیوونم میکرد..یه شلوار لی آبی با مانتوی نخی بلند آبی و شال آبی پرنگ پوشیدم... بی آرایش مثل همیشه...توی این مدت با اینکه ظاهرا بهم خوش گذشته بود اما لاغر شده بودم. ظاهرم خندون بود اما از درون یه خرابه ی تمام عیار بودم..سر ساعت رسیدم. اول یه سر طبقه ی خودمون زدم... حوری جون و زهره به محض دیدنم شروع کردم به احوالپرسی. ولم نمیکردن. بالاخره بعد از یک ساعت و نیم گپ و گفت با همکارام رفتم به سمت طبقه ی چهارم...خدا خدا میکردم که نباشه...وارد طبقه شدم امیر با دیدنم انگار دنیا رو بهش داده بودن....چنان از پشت میز پرید بیرون و اومد به سمتم دوید که یه لحظه ترسیدم... تا به روبروم رسید مثل دیوونه ها چند ثانیه بهم خیره شد..ـ هوی آقای امیر سماواتی.. چشماتو لطفا . اگه مکان داره...درویش کن که در غیر صورت از قالب درشون میارم...درسته کلماتم شوخی بود اما من دیگه مهرای سابق نبودم که شوخی کنم...عوض شده بودم... حس و حال نداشتم... فقط سعی می کردم آروم بگم و یه لبخند روی لبام حین گفتن باشه...همینـ دختر. خودتی...کدوم گوری یهو غیبت زد.. بابا یازده روزه نیستی ..جدی جدی فکر کردم که این آقا غوله بلا ملا سرتت بیاره...هه...درست حدس زدی ...زدی توی خال...بلا که سرم آورده هیچ...نیست و نابودم هم کرده...و باز هم ادای شوخ بودن و با یه لبخند مسخره ی دیگه...ـ نخیرم... بنده مرخصی تشریف داشتم... درضمن گنده تر از آقا غوله شما از پس من بر نیومده.. دیگه ایشون جای خود دارند..آره....زر میزنم فقط...همینطور که داشتم با امیر صحبت میکردم و به طرف میزش رفتیم...ـ امیر خوشتیپ شدی؟ کلا این چند روز که من نبودم خیلی بهت ساخته...ـ پس جی فکر کردی؟ یه زلزله نبود که اینجارو بهم بریزه.. من هم در کمال آرامش زندگی میکردم... حالا ایشالله از این به بعد...حتما.... اون مهرا حالا حالاها گیر نمیاد.....فعلا که این داغون رو باید تحمل کنی....ـ باشه. خودت خواستی دیگه... ممنون بابت یادآوریت...همین جوری که با امیر صحبت میکردم حضور یک نفر رو کنارم حس کردم...قلبم از تپش ایستاد اما دلو زدم به دریاو برگشتم.... وای خداروشکر...مظاهر حمیدی بود...اول با تعجب نگام کرد بعد با همون لهجه ی شادش سلام و احوال پرسی کرد...ـ چطورین خانم عظیمی... بابا رفتین حاجی حاجی مکه.... چه خبره یازده روز بی خبر رفتین مرخصی؟ بابا به فکر کارمندای شرکت هم باشین..از لحنش خندم گرفت. چقدر شاد بود این بشر...ـ بله ...بله ...خوبم... ای بابا همچین می گین انگار تنهاکارمندی که مرخصی گرفته من بودم.. بابا بنده هم مثل کارمندای دیگه حق استفاده داشتم.. بعدشم بنده مگه وسیله ی تفریح کارمندای اینجا بودم که هر کس بهم میرسه گلایه میکنه؟....ـ بله بودین دیگه... به قول بعضی ها دلقک این شرکت تشریف داشتین...مسئول روحیه دهی به کارمندا....با این حرفش هم امید هم خودش زدن زیر خنده و من از دورن سوختم....تا خواستم جواب بدم که عطر سردی به مشامم خورد...لال شدم...چشمامو بستم و دوباره نفس کشیدم...خودش بود... همون بوی سرد... چشمامو باز کردم . جرات برگشتن و دیدنش رو نداشتم...اما....نه.....مگه قرار نبود فراموش کنیم... ؟بی مهابا برگشتم و غرق شدم توی چشمای سرد و بی روحش...چقدر دلم برای این چشمها تنگ شده بود...چقدر دلم....اَه لعنت به من... لعنت به من که قرار بود ازش بگذرم...نگاهش کردم .مثل همیشه بود...سرد و خشک....جدی...برعکس من...معلومِ فراموش کرده... تونسته بگذره...اما چطور؟ چطور تونسته؟چشماش مثل همیشه سردِسردِ... بی حس... باز تمام تنم از سرمای چشماش لرزید... خدایا بهم قدرت بده منم مثه اون فراموش کنم... بگذرم... لعنتی..... لعنت بهت حسان فرداد... آخه تو چیزی به نام احساس داری؟ اَه ...اگه داشت که بهش سنگ نمی گقتند...آره..منم باید بشم سنگ...باید اون شب رو بفرستم به دورترین نقطه ی ذهنم...آره..همینه....آدم باش دختر...هول نکن..ببین چقدر مغرور و سرد جلوت ایستاده...پس آروم باشهمینجوری توی چشمای هم خیره شدیم که یهو سرشو برای چند لحظه برد پایین و نفس عمیقی کشیدو مثل همیشه خیلی سرد و خشک گفت: روز بخیر خانوم عظیمی..و بعد سریع به سمت اتاقش رفت..همین.....؟بعد از یازده روز فقط همین سه کلمه؟...خیلی نامردی... بی معرفت...نمی دونم چه مرگم شد...یه بغض خیلی بزرگ توی گلوم به محض رقتنش نشست...چرا توقع داشتم یه ذره...فقط یه ذره باهام...چی؟..چی دارم میگم؟...اصلا چرا باید باهام گرم بگیره؟.مگه براش ننوشتم تمام چیزهایی رو که اتفاق افتاده باید فراموش شه؟..ای دل لامصب...چرا اینقدر بیقرارو بیتاب شدی؟ اون حسی که که داری ممنوعِ...میفهمی...غیر ممکنِ..سریع از امید و آقای مظاهری خداحافظی کردم. رفتم سمت آسانسور به محض بسته شدن در آسانسور اشکام ریختن....یه زمانی می مردم هم نمیذاشتم اشکام غیر از روی بالشت تختم جایی بریزن..اما حالا....سرمو تکیه دادم به دیواره ی آسانسور...دستمو بردم سمت گلوم .

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#46 | Posted: 17 Jan 2014 05:05
.گردنبندی رو که یازده روزه همرامه ؛ پیشمه و شده همدردِ من رو دستم گرفتم....نمی دونم چرا ولی وقتی توی دستام میگرفتم آروم میشدم...یه حس خوب و سراسر زیبا تمام وجودمو پر میکرد..چشمامو باز کردم و به دختر توی آیینه ی آسانسور چشم دوختم.... به دستی که گردنبند دور گردنم رو محکم چسبیده...یه لبخند روی لبهام نشست... من میتونم فراموش کنم فقط زمان میبره..."حسان"سه روز از اولین دیدارمون توی دفتر گذشته...سه روز از اون حال خراب و داغونِ من گذشت...توی این مدت ندیدمش.... شاید اینجوری بهتره...زیاد همدیگرو نبینیم..شاید سریعتر بتونیم به حالت اولمون برگردیم...توی فکر بودم که صدای در منو از فکر درآورد...مظاهر بود ..تنها کسی که بدون هماهنگی امیر میومد توی اتاقم..ـ بیا تو مظاهر...ـ سلام. خوبی؟بازم مثه همیشه بی توجه به سلامش گفتم:ـ آره. یکم سردرد دارم که اونم عادیه..ـ بله..اگه از اون شب گردیهای شبونت کم کنی .دیگه روزا با این سر درد سروکله نمی زنی..ـ اون شبگردی هایی که میگی جزوی از زندگیه منه...نمیشه کاریش کرد.دستامو بردم روی چشمام و کمی مالیدمشون...دیشب علاوه بر شبگردی مشروب هم خورده بودم... به خاطر همین سردردم تشدید شده بود..ـ جناب فرداد خان.... کی قراره خبر پروژه رو به بچه ها بدی؟ خشک قبول نیستا.. باید یه مجلس توپ بگیری یا به قول اونوریا یه میتینگ خفن ترتیب بدی و توش خبرو بگی..از لحنش خندم گرفت اما بدون هیچ لبخندی روی صورتم...مثل همیشه فقط خنده ای که توی دلم به وجود میومد ,توی دلم هم تموم میشد..از روی صندلی بلند شدمو ورفتم روبروش روی مبل نشستم..ـ باشه. جناب مظاهر خان... ولی غرب زده شدی.مظاهر از لحن بی تفاوت من همیشه لجش میگرفت. کلمات رو از روی حرص بیان میکرد..ـ دِ اخه من چی بهت بگم؟ به قطب جنوب و شمال گفتی برین آب شین من هستم دمای زمینو سرد نگه میدارم...بابا یه ذره آدم باش... ببینم توی این دنیا چیزی هست که تو رو بخندونه...اصلا تا حالا خندیدی.... نه جان من از ته دل خندیدی؟من که ده ساله باهاتم. ندیدم یه لبخند ملیح و کوچیک محض رضای دل ما روی لبات بیاد چه برسه به قهقه.............با این حرفاش ذهنم دوباره پر کشید به اون شب...به قیافه ی پر تعجب مهرا...که چقدر با مزه و شیرین به سشوار کشیدن من نگاه میکرد...بیچاره از تعجب چشماش تا نهایتشون باز شده بودند و دهنش باز مونده بود...آره اون شب بعد از 14سال از صمیم قلبم خندیدم..از ته دلم قهقه زدم...ـ جل الخالق!!!!!!!!!!!!!....حسان خودتی...از توی فکرش دراومدم... یکی از ابروهامو بالا دادمو با همون حالت خشک و جدیم گفتم:ـ چته پسر....چرا هاج و واج موندی؟ـ حسان داداش الان دقیقا داشتی به چی فکر میکردی؟ جان مظاهر بگو..جدیتر شدم اخمی روی پیشونیم نشست..ـ به تو ربطی نداره...چته تو...چرا عین عقب مونده ها داری نگام میکنی؟ـ آخه الان ..نه یعنی اون وقتی که توی فکر بودی..لبخند زدی... بابا با لبخند چقدر عوض میشی...چــــــــــی؟........................ ...من لبخند زدم... !؟همینم مونده که جلوی مظاهر دستم رو شه...بلند شدمو و جدی گفتم... ـ لابد اشتباه دیدی.. یا شایدم حالت صورتم خطای دید ایجاد کرده... در ضمن درباره ی میتینگ هم باشه... باید فکر کنم...مظاهر هم با من بلند شد. اما هنوز متعجب بود ولی سریع خودشو جم و جور کرد و گفت:ـ شاید همینطوره... البته شاید نه حتما همین طوره... وی حسان این پروزه خیلی برای شرکت مهمِ... هم سود خوبی توی جیبمون میره هم اسم شرکت معتبرتر میشه... بابا قراره سود چند میلیاردی بکنی... خسیس بازی درنیار... قبلا لارج تر بودی حسان خان...پشتمو کردم بهش... رفتم سمت میزم..ـ باشه... حق باتو.. منم نگفتم مهمونی نمی گیرم.. فقط نمیخوام عجله کنم... باید مهمونیه این پروژه تک باشه... ویژه باشه...درخور من و شرکت باشه...پس مطمئنا چند روزی کاراش وقت میبره...ـ اونکه بله...حسان حالا جو مهمونیت چطوریه؟ با خانواده بیایم یا اصلا نیایم؟این جملشو با خنده گفت. منظورشو گرفتم...مظاهر توی خانواده ی مذهبی بزرگ شده بود الان هم با اینکه 32 سالش بود و مجرد ولی با خانوادش زندگی میکرد...یعنی درست بر خلاف من....مهمونیام همیشه مختلظ و باز بود.... مشروب هم سرو میشد...مظاهر میدونست من آدم مذهبی نیستم...اصلا این چیزها برام اهمیتی نداشت...برگشتم سمتش و گفتم:ـ نخیر. جنابعالی مثل همیشه تنها تشریف میاری.البته اگه جدیدا دوست دختر پیدا کردی میتونی همراهت بیاریش...مظاهر به بازوم مشتی حواله کردو گفت:ـ چشم همینم مونده... با یه دختر دست تو دست بیام تو مجلس پر فسق و فجور تو...میخوای حاج بابام سرمو بیخ تا بیخ ببره بزاره روی سینم...؟سرمو به طرف راست و چپ بردمو گفتم:ـ بهتره یه نگاه به شناسنامت بندازی.... 32 رو رد کردی نه؟ـ چکار کنم؟ من مثه خودت اهل زن و زندگی زناشویی نیستم.. تا الان هم به همه چیز که فکرشونو میکردم ،توی زندگیم رسیدم الا این یه مورد... شاید یه روزی... یه روزی خر شم ولی تا اون موقع نمیخوام دختری وارد زندگیم شه...ـ ببینم به حاج باباتم همین هارو گفتی که راضی شده تا الان عذب بمونی؟خنده ای کردو رفت سمت در...ـ به خود حاج بابا بله.. تک تک همین کلمه هارو گفتم ولی به حاج خانم نچ.... یعنی جرات ابراز کردنشو نداشتم... الانم روزی راحت 2 سه تا دخترو برام زیر نظر میگیره... هر شبم هم امار اون بیچاره هارو میذاره کف دستم... منم مثه همیشه خودمو میزنم به کوچه که نه اتوبان علی چپ.....فعلا..رفت و پشت سرش درم بست...خودمو انداختم روی صندلی...به سقف اتاق خیره شدم... من و مظاهر ، دو نقطه ی مقابل هم بودیم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#47 | Posted: 17 Jan 2014 05:06
دو خط موازی که عقایدشون هیچ وقت به هم نمی رسه...اون با خانواده ی مذهبی......ومن بی خانواده و آزاد...اما یه چیزایی بینمون مشترک بود... یه چیزهایی که مارو ده سال کنار هم نگه داشت....اراده ی قوی...پشتکار زیاد...دوری از جنس زن...توی همه ی مهمونیام شرکت میکرد... درسته اهل چیزی نبود...یعنی شاید جو مختلط و مشروب براش غیر قابل تحمل بود اما هیچ وقت تنهام نمیذاشت.... اونم عادت کرده بود...البته خانوادش منو میشناختن اما نه کامل.....رفت و آمد داشتم باهاشون....فقط در مورد این جور مسایل چیزی نمی دونستن...باید بهترین مهمونی رو ترتیب بدم.... یه مهمونی که شایسته منو شرکتم باشه...باید از الان دنبال کارا بیافتم تا برای آخر هفته بشه برگزارش کرد...ادامه دارد....."مهرا"الان ده روزه که از برگشتنم میگذره. کلی کار عقب مونده روی سرم ریخته شده. اونقدر سرم شلوغ بود که حتی فرصت نمی کردم برای خوردن غذا برم سالن غذا خوری...حوری جون یا زهره برام غذا میاوردن...شب هم تا میرسیدم خونه اونقدر خسته بودم که عین جنازه روی تخت میافتادم...************با صدای ساناز منشی مخصوص طبقه ی خودمون سرم بالا رفت.....ـ خانوما ؛ آقایون چند لحظه گوش کنین... باید بهتون خبری رو اطلاع بدم.با این حرفش همه ی همکارا دست از کار کشیدن و سرتا پا گوش شدن تا ببینن این خانوم پر ادا چی میخواد بگه...ـ باید به اطلاعتون برسونم که آخر این هفته قراره آقای فرداد میتینگی رو در منزل شخصیشون برگزار کنن و همه ی کارمنداشون دعوت هستن. البته کارت دعوت رو تا آخر وقت امروز به دستتون میرسونم و نکته ی پایانی اینکه تم میتینگ رسمی هستش..و با ناز و ادا از سالن بیرون رفت....به محض بیرون رفتن ساناز پچ پچ ها شروع شد .همه شروع کردن به حرف زدن...من هنوز تو بهت حرفای ساناز بودم... مهمونی به چه دلیل؟ اونم آخر هفته؟ امروز سه شنبه اس ...امم. یعنی پس فردا شب...؟ـ مهرا..کجایی دختر؟صدای زهره بود...ـ زهره.... این دختره ی میگفت؟ـ وا...... داشت مثلا باکلاس فارسی صحبت میکرد؟ میتینگ!...کلمه ی آخرو با ادای ساناز گفت....ـ جدی گفتم...آخه تا حالا ندیدم یا نشنیدم که آقای فرداد اهل پارتی و مهمونی و این حرفا باشه..ـ والا حتما یه خبر توپی داره که میخواد مهونی بده... من الان 4 ساله اینجام..فقط توی این 4 سال یکبار به قول ساناز میتینگ داده.. اونم چه میتینگی! هنوز که هنوزه یادم نرفتهـ خوب دلیلش چی بود؟ـ یه پروژه ی عالی رو گرفته بود. شرکت سود خیلی زیادی کرد... احتمالا این مهمونی هم برای یه پروژه ی توپه...ـ ایول ... اینکه خوبه.... وقتی شرکت سود کنه...کارمنداش هم مستقیما سود میکنن..با این حرفم هر دو زدیم زیر خنده...حوری جون که با خانم شادان و آقای امجد صحبت میکرد برگشتو به نگاه کرد..بلند شد اومد سمت ما..ـ چیه...مثل اینکه پارتی رییس شرکت به وجدتون آورده...زهره جواب داد:ـ پس چی؟ بابا کم کسی نیستا... مهمون جناب آقای حسان فردادیم...من که از لحن زهره مرده بودم از حنده... به زور خندمو کنترل کردم و رو به حوری جون گفتم:ـ حوری جون شما هم رفتین مهمونیای ایشون.... ظاهرا زبان زد عام و خاص هستند...ـ پس چی دختر جون....کم کسی نیست... بهترین معمار ایران با وضع عالی توپ و یه شرکت اسم و رسم دار معروف باید مهمونیاش در حد خودشو شرکتش باشه...خانم شادان که تا الان داشت به حرفای ما گوش میداد. گفت:ـ آره حوری جون... ولی ایکاش یه ذره هم به عقیده ی کارمنداش اهمییت میداد...من با حالت تعجب گفتم:ـ یعنی چی؟حوری جون با لبخند ملیحی که روی لب داشت گفت:ـ خانم شادان سخت نگیرید... آقای فرداد جوون هستند و طرز فکرشون هم طبعا باید مثه جوونای الان باشه... البته فرهنگ خانوادگی هم درش دخیله....بهر حال هرکسی مختاره عقاید و نظر خودشو داشته باشه... ایشون صاحب مهمونی هستن پس طبیعیه که مهمونی به نظر و عقیده ی ایشون باشه..به محض تموم شدن حرفای حوری جون خانم شادان با حالت قهر پا شد و رفت...من که هاج واج مونده بودم وسطشون... از حرفاشون سر در نمی آوردم...مگه چطور مهمونیه...؟زهره رو به حوری جون گفت:ـ البته بنده خدا حق داره.... خوب آدم خیلی معتقدیه....سخته بخواد توی این جور مراسم شرکت کنه..حوری جون لبخندش عمیق شد و جواب داد:ـ درسته زهره جان... ولی باید به نظر صاحب مهمونی هم احترام گذاشت...مگه نه..؟تا زهره میخواست جواب بده من وسط حرفشون پریدم و گفتم:ـ ای بابا.... یه جوری بگین منم بفهمم دیگه... مگه چطور مهمونیه که اینقدر دارین سرش بحث میکنین؟ حوری جون با خنده گفت:ـ هیچی خانوم خانوما... مهمونیه..چیز خاصی نیست... مثل تمام مهمونیای دیگه...سریع جواب دادم:ـ آره معلومه مثل تمام مهمونیای دیگس... برای همینم هست که دو ساعته دارین با خانوم شادان بحث میکنین...زهر این دفعه جواب دادـ بابا مهمونیش آزاده... مختلطه.... چه میدونم مثه مهمونیای خارجی.....شراب سرو میشه رقص دو نفره و .... از اینجور چیزا دیگه...آزاده آزاد... از هفت دولتاز لحنش خندم گرفتـ بابا همچین با خانم شادان بحث میکردین که من الان گفتم قراره چی بشنوم از این مهمونی!الان همه ی مهمونیاو مراسم عروسیا مختطه.... تازه مشروب هم که به زور به مهمون نمیدن بخواد خودش میخوره نخوادم نمیخوره.حوری جون گفت: همینو بگو... الان دیگه همه مهمونیا مختلط شده... همه کم اهمیت شدن... زیاد سخت نباید گرفت..بعد بلند شد رفت سر میزش و مشغول شد. زهره هم بعد از تایید رفت سر کارش...من موندم و یه ذهن آشفته... حالا مهمونی رو چیکار کنم؟برم....نرم.... اگه نرم که ضایعس... ولی مهمونی تو خونشه...خونش.... دوباره باید برم اونجا؟... خونه ی حسان.؟.از روی صندلی بلند شدمو رفتم طرف سرویس بهداشتی. صورتمو با آب سرد شستم. شاید حالم بهتر شه....تا ساعت 8.30 شب سخت مشغول بودیم.هم به من؛هم به حوری جون و زهره کارت دعوت داده شد.ساناز برامون آورده بود..حوری جون با خانواده و منو زهره تنها دعوت شدیم...کارت های جالبی بود... طرحاشون تک بود... مطمئنم طراحیش کار خودش بود...بالاخره کارا تموم شد. با زهره و حوری جون از شرکت اومدیم بیرون...ـ مهرا..باید فردا یه دو سه ساعتی مرخصی بگیریم بریم خرید لباس...حوری جون حرف زهره رو تایید کرد...ـ آره... باید یه لباس شیک بگیریم... نمیشه هر لباسی رو پوشید... احتمالا غیر از کارمندای شرکت ، مهمون های دیگه ای هم هستند. حتی ممکنه از شرکت های رقیبش هم دعوت کرده باشه....ـ پس اگه اینجوریه زهره جون..حوری جون... می تونید در عرض سه ساعت مرخصی لباس بگیرین؟ والا من یه نفر یه روز کامل مرخصی لازمم...حوری جون خندیدو گفت:ـ ای شیطون. تو گونی هم بپوشی تکی....ـ اِ...دست شما درد نکنه حوری جون... واقعا که.. مگه چند تا فرصت اینطوری گیر یه دختر میاد... بالاخره باید یه جوری شوهر پیدا کنم دیگه...با این حرفم هر دوتا شون زدن زیر خنده... حالا نخند؛ کی بخند... ای بابا حرفم همچین خنده دارم نبودا...قیافه ی حوری جون سرخ شده بود... زهره هم اشکش در اومده بود...ـ ای بابا.. مگه من چی گفتم.... بابا خوب منم آرزو دارم دیگه...بالاخره از یه جا باید شوهر گیر بیارم دیگه... بس کنید ..رسما دو تاشون کف خیابون پهن شدند....زهره که قشنگ هم گریه میکرد هم می خندید.حوری جون هم دستشو گذاشته بود روی صندوق عقب ماشینمو خم شده بود میخندید...خوب شوخی کرده بودم .ولی شوخیم هم در این حد نبود که اینا اینجوری ریسه برن...ـ مهرا خانوم به ماهم بگین تا یه دل سیر بخندیم..خستگی مون در بره...صدای آقای حمیدی بود که توش خنده رو میشد حس کرد..همینطور که بر میگشتم گفتم:ـ نمیدونم . واقعا به این نتیجه رسیدم که دلقکم . هر چی که میگم با....دیگه لال شدم.. لالِ لال...حسان کنار مظاهر ایستاده بود. یک دستش توی جیب شلوارش بود و دست دیگش کیفش رو نگه داشته بود...یه ابروشو بالا انداخته بود و با حالت متفکرانه ای داشت نگاه میکرد...حوری جون با دیدن اونا سریع خودشو کنترل کردو در حالیکه صورتش از خنده زیاد سرخ شده بود گفت:ـ نه دخترم... آخه حرفات شیرینه...به دل میشینه..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#48 | Posted: 17 Jan 2014 05:07
وقتی هم که با لبخند و لحن بامزت میگی که حسابی تو دل برو میشه...با حرفاش آب شدم از خجالت...سرمو انداختم پایین و لبمو به دندون گفتم... روی نگاه کردن به حسان و آقا مظاهرو نداشتم... ای خدا اینا از کجا پیداشون شد...آقا مظاهر گفت:ـ بله. درست میگین. مهرا خانوم اینقدر پر انرژی و شاد هستن که ناخودآگاه این انرژی رو به بقیه هم انتقال میدن... خوش بحال همکارای معمار که هر روز با وجود ایشون خستگی از تنشون در میره...زهره هم پرید وسط حرفشون...آخه یکی نیست بگه موضوع بهتر از من سراغ نداشتین وسط خیابون اونم 9 شب دربارش حرف بزنین...وای اونم جلوی این خودپرست...خدایا بخیر بگذرون...ـ آقای حمیدی.نمیدونین واقعا یه اعجوبس... یعنی حرفای به ظاهر معمولیش هم به آدم انرژی میده.. مثلا الان سر لباس مهمونی و مرخصی برای خرید..... اوخ.....چنان محکم با پام کوبوندم به پاش . بدبخت زهره اینبار از درد اشکش دراومد...حقش بود... دختره ی دهن لق... همین یه ذره آبرویی رو که داریم میخواد به باد بده....ـ چیشد خانوم...حالتون خوبه.؟زهره با صدای آقا مظاهر سرشو بالا آورد.در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:ـ بله...خوبمحوی جون دید اوضاع داره کم کم خراب میشه سریع رفت جلو و رو به اونها گفت:ـ خوب دیگه.. با اجازتون ما رفع زحمت کنیم... شما هم دیرتون میشه.آقای مظاهر هم تایید کردو از حوری جون و زهره و بعد از حسان خداحافظی کردو رفت...حوری جونم با زهره بعد از خداحافظی با منو حسان رفتن....ومن موندم و حسان.............جرات سربلند کردن نداشتم....تمام این مدت ساکت بود....منم اصلا نگاهش نکردم...آروم گفتم:ـ خداحافظسریع برگشتم که با صداش درجا میخکوب شدم........ـ خوبه که هنوز روحی ی شادتو داری...دلقک کوچولو...آب دهنمو قورت دادم... لبمو به دندون گرفتم...مثل همیشه..همون لحن... جوری حرف میزد که انگار اتفاقی نیافتاده....سرد ومغرور .............. درست مثل قبل...سکوت کردم. اصلا چیزی به ذهنم نمیرسید... درمقابل این مرد دیگه خلع سلاح شدم.نمی تونستم مثل قبل باهاش رفتار کنم...هرچقدرم فراموش کنم بازم نمی تونم مثل قبل برخورد کنم...قدم اول رو برداشتم...اینبار صداش بلند تر از اول شد....ـ زبونتو خوردی الان؟ یادمه یه زمانی دختری که روبروم ایستاده بهم گفت بی شخصیتیه اگه حین حرف زدن به طرفت توجه نکنی..... یادت میاد خانم کوچولو....چشمامو محکم روی هم گذاشتم.... نه نباید گریه کنم...الان وقتش نیست........باید آروم باشم...برگشتم طرفش و مستقیم توی چشماش زل زدم...با زبونم لبمو تر کردم و گفتم:ـبی ادبی منو ببخشید...دستش که توی این مدت توی جیبش بود و درآورد...کلافه وار توی موهاش فرو کرد... دلم ضعف رفت.....خدایا این چه حالیه که من دارم...... خدایا بهم نیرو بده تا طاقت بیارم..ـ به همین آسونیا کسی رو نمی بخشم...دیگه توان نگاه کردن بهش رو نداشتم... سرمو انداختم پایین...دوست دشتم نفسای عمیق بکشم تا عطر سردشو استشمام کنم...ـ عمدی نبود... یعنی....ای خدایا... چرا الا باید لال شم....این کلمه ها ی لعنتی چرا یهو از ذهنم پاک شدن... خدایا کمکم کن... خواهش میکنم...به سمتم اومد...نزدیکتر... درواقع فاصلمون رو پر کرد...درست روبروم ایستاد...نفسم قطع شد.......تا اومدم سرمو بالا ببرم یهو به سمتش کشیده شدم....................تا اومدم سرمو بالا بگیرم که یهو به سمتش کشیده شدم. پشتم به ماشین کناریم بود ..بهش چسبیدم..کیفش روی زمین افتاد با دستاش محکم منو بین بازوهاش قرار داد.از حرکتش شوکه شدم..همزمان با این اتفاق ویراژ شدید و رد شدن سریع یک موتوری رو از کنارمون متوجه شدم...سرش به سمتی که موتور سوار رفت بود...و با نگاه داشت دنبالش میکرد....اخم غلیظی روی پیشونیش بود.. ومن....از ترس و هیجان به نفس نفس افتاده بودم.....جفت دستاش محکم روی بازوهام بود... دستای منم روی سینش .....صورتشو سمتم برگردوند وخیره شد بهم....توان هیچ کاری رو نداشتم...فلج شده بودم...احساس کردم تنها کاری که میتون بکنم اینکه تند تند نفس بکشم...همین................همینطور بهم خیره بودیم...بی حرف...بیصدا.....باز هم میخواستیم با چشمامون حرف بزنیم...حتی توی اون تاریکی کوچه برق چشماش رو میشد دید....دستاش محکمتر روز بازوم قرار گرفت...درواقع خودشو بیشتر بهم چسبوند...و من از اینهمه نزدیکی سرشار از لذت شدم...حس ناشناخته و عجیبی بود...دلیلشو نمیدونستم اما لذت میبردم...دلم میخواست تاصبح تو آغوشش بمونم....لبهام که زیاد از حد خشک شده بود رو باز کردم.نگاهش از روی چشام پایین اومدو روی لبهام ثابت موند..ـ آقای فرداد.مشکلی پیش اومده؟...با صدای ساناز سریع خودشو ازم جدا کرد.اما فاصله نگرفت...تقریبا جلوم ایستاده بود... صداشو صا ف کردو خیلی جدی بهش گفت:ـ نه...میتونید بریدو ساناز هم رفت..من که رسما داشتم از حال میرفتم...احساس میکردم هر آن ممکنه غش کنم...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که دستمو روی شونه ی حسان بزارمو صداش بزنم:ـ حسان...........دیگه چیزی نفهمیدم..."حسان"عصبی شدم. ..... حتی سرشو نمیگیره بالا تا لااقل صورتشو ببینم...کلافه دستمو توی جیبم مشت میکنم...چقدر دوست داشتم الان یکی بخوابونم زیر گوشش.....با این کاراش قصد دیوونه کردن منو داره...دوست داشتم تنها باشیم تا یه حال اساسی ازش بگیرم.....بالاخره مظاهر و خانم ها راضی شدن از بحث سر این سرتق خانم دست بکشنو برن...من موندم و اون....دوست داشتم مثل قبلنا سر به سرش بزارم...انگار دلم برای سرتق بازیاش ، زبون درازیاش تنگ شده بود...اما اون بدون اینکه حتی سرشو بالا بگیره زیر لبی خداحافظی کرد و روشو برگردوند..هنوز قدم اول رو برنداشته بود...با این حرکتش حسابی منو بهم ریخت....کلافه اما جدی گفتم:ـ خوبه که هنوز روحیه ی شادتو داری....دلقک کوچولو...دلقک کوچولو رو به عمد گفتم....اصلا همه ی جمله از قصد بود...میخواستم حرصی شدنشو ببینم....اما نه....انگار صدامو نشنید..بی تفاوت یه قدم دیگه برداشت....عصبی تر .بلندتر گفتم:ـ زبونتو خوردی الان؟....حرفی رو که روز اول دیدارمون بهم زده بود و به خودش تحویل دادم که باعث شد برگرده طرفم....رخ به رخ........چشم تو چشم شدیم....و من پر شدم از آرامش اون چشمها...بی تابی های چند وقتم همه از بین رفتن...بالاخره به حرف اومد...ـ بی ادبی منو ببخشید......آخ که چقدر این صحنه ها برام لذت بخش بود...مثل همیشه نبود.. اما بازم همون مهرا ...همون دختری که به ثانیه منو آتیش میزنه و به ثانیه ای مثل آب خنک خاموشم میکنه..نفس عمیقی کشیدم..میخوستم عکس العملشو ببینم..بیشتر باهاش بمونم...دستمو توی موهام فرو کردم... دنبال جمله ای می شتم تا بشه باهاش زبون این دختر مثل قبل کار بندازم....بنابراین گفتم:ـ به همین آسونیا کسی رو نمیبخشم..سرشو پایین انداخت و من از این شرم و حیاش غرق خوشی شدم..هیچ کدوم از این حسا دست خودم نبود...الان دیگه هیجی برام اهمیت نداشت.........اهمیت نداشت که دو هفته است به خودم قول دادم که راحت فراموش کنم...یه امشبو میخوام به این دل وامونده فرصت آروم شدن بدم...فقط همین امشب........صدای آرومش خواستنی ترش میکرد.....توی دلم یه لبخند بزرگ مهمون بود...اما صورتم همون حالت سرد و ی روح رو داشت....رفتم نزدیکش..خیلی نزدیک......درست روبروش ایستادم..تا خواستم چیزی بگم که نگام به پشت سرش افتاد. یه موتور سوار که انگار برای ما کمین کرده بود. سریع موتور روشن کرد و با سرعت به طرف ما اومد...مغزم فرمان داد که با تمام توانم مهرا رو به آغوشم بکشمو ازش محافظت کنم....سریع دستامو روی بازوهاش گذاشتمو به خودم چسبوندمش...دستشو روی سینم گذاشت....صدای ویراژ شدید موتور که از کنارمون رد شد رفت روی اعصابم...با نگاهم دنبالش کردم تا بتونم پلاکش رو بخونم اما شب بود و تاریکی کوچه باعث شد موفق نشم... به طرف مهرا برگشتم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#49 | Posted: 17 Jan 2014 05:08
حالا توی آغوش من بود و داشت با تعجب به من نگاه میکرد.... دوتا از انگشتای دستش که رو سینم بود از لای پیراهنم رد شده بود روی سینم قرار گرفت..اما اون متوجه نشده بود....پوست سر انگشتاش سینمو سوزوند....میخ نگاه شدم... چقدر محتاج این نگاه بودم...ناخودآگاه فشار دستامو دور بازوش بیشتر کردم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم.... لبهاش که از خشکی بهم چسبیده بود رو باز کرد و من نگاهم به سمت لبهاش کشیده شد.... تمام وجودم پر شد از طعم لبهاش که اونشب چشیده بودم...چقدر خوشمزه بود.....همه چیز این دختر برای من خواستنی بود....برق نگاهش...ناز نگاهش...لبخند روی لبهاش...با صدای پر عشوه و مذخرف یکی از منشی های شرکت خودمو ازش جدا شدم.....دوست داشتم اون دختر عوضی رو زیر مشت و لگدام بگیرم که عین اجل معلق سر رسید.....پشتم به مهرا بود نمی خواستم دیده شه...صدامو صاف کردمو خیلی سرد ردش کردم بره...آشغال عوضی...از این دخترای جلف و آویزون تا سر حد مرگ متنفر بودم...با چشمام داشتم براش خط و نشون میکشیدم که چطور ضدحال امشبشو سرش تلافی کنم که دست مهرا روی شونم نشست. همزمان با صدای تحلیل رفته ای اسممو صدا زد.سریع برگشتم طرفش .چشماش بسته شد خواست بیافته که سریع تو آغوشم گرفتمش...چرا حالش بد شد؟ هول شدم..سریع سوویچ ماشینشو از وی دستاش کشیدم بیرون و بغلش کردم و گذاشتمش روی صندلی عقب ماشین...کیفم که روی زمین افتاده بود برداشتم...کتمو آروم روش انداختم...سریع نشستم توی ماشینو گازشو گرفتم..نزدیکترین درمانگاه رفتم...بغلش کردمو رفتم داخل درمانگاه... بعد از معاینه...دکتر گفت چیز مهمی نیست فقط ا ترس یا هیجان زیاد اینطوری شده....دچار افت فشار شده . بعد بهش یه سرم زدن...کلافه روی صندلی کنار تختش نشستمهمه تنم چشم شد و خیره نگاهش کرد....یعنی اونقدر ازم میترسه که به این حال و روز افتاده....؟آره خوب کم بلایی سرش نیاوردم... !چشمامو محکم بستم... برای چند ثانیه فقط نفس عمیق میکشیدم..از روی صندلی بلند شدمورفتم روی تخت نشستم...دستش که سرم بهش وصل بود رو توی دستام گرفتم...تک تک انگشتاش رو با تمام وجود لمس کردم...نگاهم به صورتش رفت...مقنعه سرش بود اما موهاش از زیر مقنعه بیرن ریخته بود بیرون....روش خم شدم و مقنعه رو از سرش درآوردم..گیره ی موش رو رو از سرش بازکردم.بعد مقنعه رو آزاد روی سرش انداختم...موهاشو جمع کردم و همه رو زیر مقنعه جا دادم.....چشمم به زیر گلوش ثابت موند....نمی دونم چرا ولی دوست داشتم ببینم گردنبندم گردنش هست یا نه....دستامو آروم سمت یقه ی مانتوش بردم.اولین دکمه رو که باز کردم برق زنجیر یه لبخند روی لبام آورد....زنجیرو کشیدم بیرون و نگاهش کردم...چقدر دلم براش تنگ شده بود....دوباره به صورت مهرا که حالا معصومتر از قبل بود نگاه کردم.. رفتم جلو و پیشونیشو بوسیدم...این بوسه از روی هوس نبود....از روی دلتنگی و بی قراری این چند وقت نبود...فقط یه تشکر بودبرای نگه داشتن گردنبندم.... بعد آروم لبهامو از پیشونیش جدا کردمو روی پلاگ رو بوسیدم...امشب بهترین شبم توی این دوهفته بود...یه شب که چر بود از عطر تن مهرا....یه شب که پر بود از آرامش و راحتی برای من... و همه ی اینها رو با وجود این دختر برام مهیا شده بود...ای کاش این شب هرگز به صبح نرسه....دوباره روی صندلی نشستم... دستای مهرا رو توی دستام گرفتم..انگشتامو لای تک تک انگشتاش فرو کردم... سرانگشتاشو با تمام وجود بوسه زدم... تک به تک...با آرمش...با لذت...چند دقیقه توی همون حالت بودم که تکون خفیفی خورد...آروم دستامو از دستاش جدا کردمبلد شدم...سرمش تقریبا تموم شده بود...رفتم به پرستار خبر بدم تا سرم رو از دستش دربیاره...به محض بستن در اتاقش.. دوباره شدم همون حسان قبل....هر چیزی رو که امشب اتفاق افتاد باید پشت همین در میموند....تموم میشد...اون از این حسهای مبهم من خبر نداره....حتی خودمم هنوز این حس شیرین و ناشناخته رو باور ندارم...پس باید هنوز درونم زندونی بمونه...به پرستار خبر دادم..پرستار رفت ومن بیرون کنار اتاق روی صندلی نشستم...."مهرا"چشمام سنگین بودن. نمیتونستم بازشون کنم...تکون خفیفی خوردم....احساس کردم دستم اسیرهِ.....اما اصلا توان نداشتم که پلکامو از هم باز کنم و نگاه کنم.... فقط صدای دور شدن قدم های کسی رو شنیدم و بسته شدن در....بی هوا نفس عمیقی روبه ریه هام فرستادم که پر بود از اون بوی سرد و خواستنی.... اما نه امکان نداره.....با زحمت تونستم چشمامو باز کنم....پرستاری داشت سرمو از دستم درمیاورد...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#50 | Posted: 17 Jan 2014 05:08
بروم لبخند زدـ من کجام؟...چم شده؟ـ چیزی نیست خانومی...یه کم افت فشار داشتی ...همین...ـ میدونین کی منو...با صدای باز شدن در و وارد شدن حسان جملم رو نیمه رها کردم...چون جوابمو گرفتم...پس اون منو آورده بود...چشمامو بستم...آره...حالا یادم اومد...خودم صداش زدم...اّه...لعنتی...الان چه فکری میکنه...حتما میگه دختره معلوم نیست چشه که راه براه توی بغل من غش میکنه...خدا لعنتت کنه مهرا...الهی بمیری که باعث و بانیه تمام بدبختیاییـ اگه حالت بهتر شده. سوویچ ماشین رو کنار میزتخت گذاشتم برو خونه... اگرم نمی تونی بهتره ماشینو توی پارکینگ درمانگاه بزاری با آژانس بری... لازمم نیست فردا بیای شرکت..هیچی نداشتم بگم...خفه خون گرفتم....لحنش یه ذره یه کوچولو هم گرم نبود...سردِسرد.... چطور میتونه اینقدر راحت حرف بزنه ........رفتار کنه....خدایا بهم قدرت بده....ـ ممنونم...امشب به خاطر من توی دردسر افتادین...ـ مشکلی نسیت .توی عمل انجام شده قرار گرفتم..و ممکنه برای هرکسی پیش بیاد....عوضــــــــــــــــی.مثلش قبلشِ....باید با زبونش حتما طرفشو بسوزونه...با حالت اخم و کنایه گفتم:ـ بله... از اینکه به وظیفه ی انسان دوستیتون عمل کردین..ممنونم..نگاهم کرد...چیزی نگفت...اما نگاهش خیلی حرفا داشتـ خدانگهدار خانم عظیمی...عقب گرد کردو رفت...........بی حال از روی تخت بلند شدم. حالم اصلا خوب نبود... اما حوصله ی اینکه با آژانس برمو هم نداشتم...رفتم سمت ماشین اما فکرم همش توی دو ساعت پیش سیر میکرد...سوار ماشین شدم...عطر سردش هنوز تو ماشین مونده بود...دلم میخواست یه نفس پر از عطر سرد و تلخش توی ریه هام بفرستم...چشمامو بستم و با تمام وجودم...با لذت نفس کشیدم....چند ثانیه توی همون حالت موندم...دلم هوایی شد...هرچی که توی این مدت زور زدم از یادم بره امشب همش فراموش شد....ای کاش یه کم از سردی اون در منم بود...ای کاش مثل اون میتونستم راحت بگذرم....اشک توی چشمام جمع شد.ماشین رو روشن کدم. دلم پر بود...پر از بغض...پر از گلایه....پر از سنگینی سکوت... ظبطو روشن کردم و روی توی پوشه "دلم" رفتم. این پوشه سه سال و نیم با آهنگای توش وجودمو آروم میکنه....آهنگی اومد که دقیقا لازم داشتم..گریه کن ، گریه قشنگه...گریه سهم دل تنگه.گریه کن، گریه غرورهمرهم این راه دوره....همه دردام دوباره یادم اومد....به اشکام اجازه دادم بریزن...اجازه ی سبک شدن به خودمو دلمو دادم...سر بده آواز هق هقخالی کن دلی که تنگهگریه کن ، گریه قشنگه..گریه سهم دل تنگه...آره...دل من امشب بدجوری تنگ بود...گریه کن ، گریه قشنگهبزار پروانه احساس دلتو بغل بگیرهبغض کهنه رو رها کنتا دلت نفس بگیرهآره...دلم سنگین بود...سنگین از بی کسی...سنگین از تنهایی. سنگین از دردری که نمیتونه فراموش کنه...آخ دلکم... دل بیتابم...اونقدر از بغض پر شدی؟! خالی کن...نغس بگیر..نکنه تنها بمونیدل به غصه ها بدوزی..تو بشی مثل ستارهتو دل شبا بسوزیآه...خدایا تنهام نزار...به دلم نگاه کن... سنگینی بارشو ببین...گریه کن، گریه قشنگهگریه سهم دل تنگهگریه کن، گریه غرورهگریه سهم راه دورهمرحم این راه دورهسر بده آواز هق هقخالی کن دلی که تنگهگریه کن، گریه قشنگهدست بردمو ظبطو خاموش کردم...اگه ادامه میدادم حتما به خونه نرسیده بلایی سرم میومد...تا خونه توی سکوت رانندگی کردم... به محض رسیدن خودمو انداختم توی حموم...بدجور بهش نیاز داشتم.....

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites