تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 18 Jan 2014 02:35
فصل ۱۰

اما توی حال و هوای خودم بود که دستی محکم از بغلم رد شد و روی شکمم قرار گرفت.محکم منو به سمت خودش کشید....نفسم از ترس توی سینم حبس شد...باز هم از ترس لال شدم...تکون خوردم تا شاید ولم کنه اما بدتر شد...از پشت کاملا بهش جسبیده بودم...دستاش مردونه بود....عطرش سردو تلخ بود...عطری که برام آشنا بود..آشناتر از هر آشنایی....نمیدونم چرا و واسه چی اما حلقه ی اشک توی چشمام بسته شد....صدای هرم نفسهاش به کنار گوشم میخورد...حس میکردم ...داغ بود....حرارتش گوشمو آتیش زد...و خواننده همون لحظه شروع کرد به خوندن...کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا كه غصه داري دست رو موهات كي ميكشه ، وقتي منو نداريیکی از دستاش اومد بالا و دسته ای از موهامو گرفت...نفس کم آوردم...شونه ي كي مرهم هق هقت ميشه دوبارهاز كي بهونه ميگيري ، شباي بي ستاره برگ ريزوناي پاييز كي چشم برات نشستهاز جلوپات جمع ميكنه برگاي زرد وخستهكي منتظر ميمونه ، حتي شباي يلداتا خنده رولبات بياد ، شب برسه به فردالبمو محکم گزیدم...نه...نباید ادامه پیدا کنه....دستمو گذاشتم روی دستی که روی شکمم بود...تقلا کردم تا برش دارم اما اون با یه حرکت جای دستامونو عوض کرد....انگشتاشو لای انگشتای دستم فرو برد و محکم تر از قل گذاشت روی شکمم..كي از سرود بارون قصه برات ميسازهاز عاشقي ميخونه وقتي كه راه درازهكي از ستاره بارون ، چشماشو هم ميذاره نكنه ستاره اي بياد و ياد تورونیاره تا اومدنم دوباره تقلا کنم...سریع برم گردوند...چشم تو چشم شدیم...دیگه نمی تونستم اشکامو توی قاب چشمام نگه دارم....ریختن...بی مهابا....هق هقم بلند شد...چشماش از عصبانیت سرخ بود اما حالت صورتش نه....هنوز دکمه ی ابلای پیراهنش باز بود...کرواتش باز روی گردنش افتاده بود.....به چشماش خیره شدم.....اونم به من خیره شد...دستاشو توی جفت دستام قفل کرد منو به ستون کنارم چسبوند....خودشو بهم چسبوند....چشمای من بارونی تر از قبل شروع به ریختن اشک کردن....کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا كه غصه داري نگاهش روی اشکایی بود که از چشمام میریختن پایین.....دست رو موهات كي ميكشه ، وقتي منو ندارينگاهش چرخید روی موهام.....شونه ي كي مرهم هق هقت ميشه دوبارهاز كي بهونه ميگيري ، شباي بي ستاره دیگه نمی تونستم تحمل کنم....سرم انداختم پایین.....ای کاش زودتر از اینجا خلاص شم...ای کاش این مهمونی لعنتی زودتر تموم شه....برگ ريزوناي پاييز كي چشم برات نشستهاز جلوپات جمع ميكنه برگاي زرد وخستهكي منتظر ميمونه ، حتي شباي يلداتا خنده رولبات بياد ، شب برسه به فرداای خدا.....این چه کاریه که داره با من میکنه؟...این کاراش چه معنی میده؟....چرا از عذاب دادن من لذت میبره....همه ی توانمو جمع کردم...نباید بزارم امشبو زهرم کنه....خواستم دهنموباز کنم که صداش کنار گوشم منو از تک و تا انداخت.ـ مگه بهت نگفتم به نفعته که حرف گوش کن باشی؟ مگه نگفتم مثه یه دختر خوب بتمرگ سر جات.....مثلا خواستی چیو ثابت کنی؟ لذت بردی؟...از نگاه هرزه ی مردای امشب لذت بردی؟ آره.....توی صداش سراسر حرص و عصبانیت موج میزد.....همه ی جملاتش رو ترسناک بیان میکرد...وحشتناک شده بود....از ترس تند تند نفس میکشیدم....معلومِ که خیلی زیاده روی کردم...وقتی سکوت منو دید محکم برم گردوند و به ستون چسبوندم...ـ لال شدی؟....تا چند دقیقه ی پیش که زبونت مثل فرفره می چرخید...لعنتی مگه بهت نگفتم که بتمرگ سر جات....اونوقت میای وسط طنازی میکنی؟ خیلی خوشت میاد که همه با چشماشون هرزه وار قورتت بدن..شده بودم مثل آدمی که از شدت سرما داره میلرزه....با سکوتم عصبی ترش کرده بودم...اما دست خودم نبود....از ترس صدام توی گلوم خفه شده بود....واقعا نمی تونستم چیزی بگم....ـ دلعنتی با توام..چرا خفه خون گرفتی؟ امشبو یادت بمونه...میخوام بلایی سرت بیارم که تا عمر داری فراموشت نشه...انگار بهت خیلی خوش گذشته نه؟از هرزه بازی لذت بردی؟این.....این دیگه خارج از توانم بود...دیگه بیشتر از حدم بود...تحمل اینکه بهم انگ هرزه بودن بزننن رو نداشتم...من هرزه نبودم..من....دهنمو باز کردم..مثل خودش از خشم صورتم قرمز شده بود...مثل خودش می خواستم حالگیری کنم...بی فکر..بدون اینکه بدونم عاقبت این حرفام و کارام به کجا کشیده میشه دهنمو باز کردم...میدونستم با این حرفام بدتر به توهیناش دامن میزنم اما حالا که منو عذاب میده .منم میخوام تلافی کنم...آره دیوونم...یه دیوونه که میخواد به هر قیمتی شده مرد مغرور و خودپرست روبروش رو به آتیش بکشونه...ـ نه به تو و نه به هیچ کس دیگه ای ربطی نداره..میدونی چیه؟ آره تازه خوشم اومده.تازه فهمیدم که مرکز توجه بودن چه لذتی داره..!محکم هولش دادم..از حرفام تعجب کرده بود...خودم هم از حرفام تعجب کرده بودم...من همچین دختری نبودم...اما لازم بود..لازم بود این خودپرست حدشو بدونه...سریع از کنارش رد شدم...زده بودم به سیم آخر ..برام مهم نبود دیگه چی پیش میاد...رسیدم به وسط سالن .اشکامو سریع پاک کردم و پشت سرهم نفس عمیق میکشیدم...حالم کمی بهتر شده بود...هنوز وس سالن بودم که روشنایی سالن کمی بیشتر شد و آهنگ خارجی که مخصوص رقص دونفره بود پخش شد...توی حال خودم بودم که کسی رو جلوم حس کردم...سرمو بلند کردم...حمید سعیدی بود.همون که از نگاهش هیچ خوشم نمیومد....یه لبخند مزحک و مسخره روی لباش بود...در حالیکه دستشو جلوی من گرفت و با همون ژست گفت:ـ این بانوی زیبا اجازه ی همراهی با این آهنگ رو به من میدن؟نه اینکه ازش خوشم نمیومد نه...ولی خوب زیادم حسم بهش خوب نبود...درسته شنیده بدم عوضی و زنبازه ولی رفتارش تا الان برام تقریبا متین بود...غیر از نگاه هایی که معذبم میکرد هیچی ازش ندیدم....میخواستم محترمانه ردش کنم...اما حضور کسی رو پشت سرم احساس کردم...برگشتم...هنوز چشماش سرخ بود...اما اونقدر خشمگین به من و حمید سعیدی زل زده بود که دوباره ترس برم داشت....رگ روی پیشونیش متورم شد...صدای حمید سعیدی از پشت سرم اومد:ـ اجازه دارم بانوی زیبا؟...همینطور که نگاهم به حسان بود ساکت بودم...انگار منتظر یه حرکت ازش بودم...اخم شدیدی روی پیشونیش افتاد...با لحن عصبی و حرص واری گفت:ـ فکر کنم بانوهای زیبا تر از این خانم توی مهمونی حضور داشته باشن و میتونن با کمال میل در خدمتت باشن آقای سعیدی...حرصم گرفت...میدونستم با این حرفاش میخواد خردم کنه..میخواد عذابم بده...اما منم دست روی دست نمیزارم حسان...همه ی حرفاش که چند دقیقه ی پیش بهم زده بود رو فراموش کردم...حالت شیطنتی به صدام دادم و خیره توی چشمای خشم آلود حسان فردادگفتم:ـ البته شاید همینطور که بگید باشه... شاید زیباتر از من هم در مهمونی حضور داشته باشن اما هیچ کدوم نظر آقای سعیدی رو جلب نکردهبرگشتم و با یه لبخند مکشی به آقای سعیدی نگاه کردم...برق پیروزی و خوشحالی رو میتونستم توی چشماش ببینم..من از این مرد زیاد خوشم نمیومد..ولی الان بهترین گزینه برای انتقام گرفتن از حسان برای حرفاش بود..لبخندش پر رنگ تر شد و اومد جلو دستامو به آرومی گرفت و به دهنش نزدیک و بوسید...چندشم شد...اصلا خوشم نیومد....دارم چیکار میکنم؟ از کی اینقدر وقیح شدم؟ همش به خاطر اینکه سوز حسان رو دربیارم؟ آخه چرا؟چشمامو بستم...سریع به سمت آغوش سعیدی کشیده شدم..اما خودمو کنترل کردم..ازش با فاصله رقصیدم...جرات اینکه برگردمو به پشت سرم نگاه کنم رو نداشتم...حالتی که داشتم عذاب آور بود...برق نگاه سعیدی معذبم میکرد...سرمو انداختم پایین...باز میخواستم به بی خیالی بزنم....بعد از دوسه دقیقه احساس کردم به کمرم فشار اومد سرمو بلند کردم...آقای سعیدی مشتاقانه یه من نگاه میکرد تا خواست دهنشو باز کنه...ـ هیییییییییییییییییییییین!! !! وای نه....."حسان"از شوک حرفاش بیرون اومدم..لعنتی...این دختر امشب اگه منو سالم بزاره کارِ...باید بهش بفهمونم با این طنازیاش امشب کار دست خودش میده....لعنت بهت حسان....آخه چرا باید برات مهم باشه...چرا میخوای؟سرمو بالا گرفتم اما شوک دوم بهم وارد شد.....امشب همینو کم داشتم...بزمم کامل شد...فقط رقصیدن با اون رذل بی همه چیز مونده که اونم حالا جور شد....میدونستم اگه دختره بفهمه نمیخوام با اون بی شرف برقصه کله شقی میکنه و از لج من میره سراغش اما هر کاری کردم تا بی تفاوت باشم.نمی شد.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#62 | Posted: 18 Jan 2014 02:35
از دهنم پرید و حرفی رو که نباید میزدم ،زدم...اون هم کاری رو کرد که من از انجام دادنش میترسیدم....برق شهوت و هوس رو از چشمای اون حمیدی بی همه چیز خوندم...نمیزارم آشغال...آرزوی رقصیدن با مهرا رو به دلت میزارم....سریع از سالن خارج شدم....رفتم توی آشپزخونه...باید کاری میکردم...نمی تونستم جلوی نگاه ها و درخواست های هوس آلود مردای مهمونی رو بگیرم ولی میتونم اون جوجه سرتقو از مهمونی خارج کنم....آخ...فقط منتظرم این مهمونی تموم شه...ببین چی کارت کنم جوجه....به خدمتکار دستور دادم که سینی پر از لیوان های مشروب رو ببره توی سالن و طوری که نشون بده حواسش نبوده همه رو روی لباس مهرا بریزه....جوری که از بالا و پایین لباسش مشروبی شه...خدمتکار جا خورده بود....حقم داشت با این کارم از کیفیت مهمونی کم میشد اما هیچ چیز دیگه برام اهمییت نداشت...فقط میخواستم مهرا یه ثانیه هم توی آغوش اون کثافت نمونه...با دادی که سر مستخدم زدم تقریبا خودمو خالی کردم....سریع خودمو رسوندم به سالن...دیدمش...کاملا معلوم بود که خودشم از این وضع ناراحته....صورت سرخش....با فاصله رقصیدنش...آخه کله شقی تا چقدر....فقط برای لج بازی با من این طوری حاضره خودشو عذاب بده....مظاهر کنارم اومد...حالش دست کمی از حال من نداشت...ـ آشغال...کثافت...من نمیدونم چرا مهرا خانم درخواست این بی شرمو قبول کرد....آه آدم واسه رقصیدن قحط بود.؟...مظاهر نمی دونست دقیقا تنها کسی که می تونست برای تلافی امشب به مهرا کمک کنه همین بی شرف بود....بعد از چند ثانیه همون اتفاقی افتاد که منتظرش بودم...به محض ریختن شرابا روی لباس مهرا جیغ کشید....عصبی شد...کارد میزدی خونش درنمیومد...از این صحنه یه لبخند محو روی لبهام اومد.....سعی نکردم مخفیش کنم...دلم خنک شد.... به یکباره تمام اون عصبانیت فروکش کرد....با صدای مظاهر به خودم اومدم..ـ وای....چه گندی زد این مستخدمِ....حسان ببین چه بلای سر لباس مهرا خانم آورد..اّه...با مظاهر رفتیم سمتشون...حمید سر مستخدم بیچاره تقریبا داد میزد...مهرا ساکت بود و با حسرت به لباسش چشم دوخته بود... و من از درون سرخوشِ سرخوش بودم...با حالت جدی و خشک همیشگیم رو به اون نامرد گفتم:ـ آقای سعیدی لازم نیست شما به حنجرت فشار بیاری...خودم مسئله رو حل میکنم...با این حرفم مهرا سریع نگاهشو از لباسش گرفت و با خشم به من چشم دوخت.چند ثانیه خیره موند روم و بعد اومد جلوم و با دستش به لباسش اشاره کرد و گفت:ـ جدا..؟....خدمتکارتون این گند رو کشید به لباسم اونوقت حق داد زدن سرشو نداریم....میخواین مسئله حل کنین؟ میشه بپرسم چجوری؟سرد و مغرور بهش نگاه کردم...حالا حوری خانم و سام و زهره و چند تا از همکارای شرکت هم به جمعمون اضافه شدن....حوری خانم کنار مهرا رفت و دستشو گرفت.میخواست مثلا آرومش کنه....نمی دونست که الان عصبانیت این دختر چقدر برام لذت بخشه...دوباره صداش رو انداخت توی گلوش و بلند تر از قبل و عصبانی تر از گفت:ـ آقی فرداد چی شد؟ نکنه دارین به حل کردن مسئله فکر میکنین؟اخم شدیدی کردم...بهش نزدیک شدم...رخ به رخش ایسادم و گفتم:ـ مسئله ی مهمی نبود که بخوام برای حلش وقت بزارم.... این یه مسئله ی پیش و پا افتادس....نذاشتم حرصی که از حرفم گرفته بود و خالی کنه....مستخدم زن رو صدا زدم و ازش خواستم مهرا ببره به اتاقم تا بتونه اونجا لباسشو تمیز کنه....هرچند اون لباس به این آسونیا تمیز بشو نبود...حرص و عصبانیت رو توی چشماش ریخت و بهم خیره شد...از جلوم که رد شد طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:ـ خودتو ناراحت نکن سرتق کوچولو...وقت برای رقصیدن و مرکز توجه بودن زیاد هست...ایستادو بهم خیره موند....توی دلم از این همه عصبانیت که به جونش انداخته بودم خوشحال بودم...یه جوری آروم شدم...حرفی نزد اما مطمئن بودم که اگه تنها بودیم حتما زبونش و به کار میانداخت... "مهرا"مطمئنم کار خودِ خودپرستش بود.... اون طرز نگاه کردناش...آرامشی که تا چند دقیقه ی پیش باهاش غریبه بود و حالا سراسر وجودشو پر کرده بود..نمی تونست همین جوری بوجود اومده باشه.....بازم کارمو بی تلافی نذاشت.....آخ که چقدر دوست دارم همین جا جلوی همه یکی بخوابونم زیر گوشش و هر چی از دهنم درمیاد بهش بگم...اما حیف که.....با خدمتکار خانم رفتیم به سمت پله ها...مستقیم جلوی اتاق خواب حسان ایستاد...برگشت بهم گفت:ـ بفرمایید خانم...میتونید اینجا لباستون رو تعویض کنین...تقریبا یک ساعت وقت بدین دوباره لباس مثل روز اولش خدمتتون میرسه..نمی تونستم حرف بزنم....نگاهم هنوز روی در اتاق مونده بود.....اتاقی که قبلا یکبار توش پا گذاشته بودم...اتاقی که تا آخر عمر یاد آور از دست دادن دخترونگیم بود...یه قدم به عقب برداشتم...تعجب رو از صورت خدمتکار میدیدم اما اهمیت ندادم...دوباره یه قدم دیگه...نفسم توی سینم حبس شده بود و خیال بیرون اومدن نداشت...جرات اینکه دوباره پامو توی اون اتاق بزارم رو نداشتم...خدمتکار دید حالم خیلی خرابه اومد جلو و با حالت نگرانی پرسید:ـ خانم حالتون خوبه؟ لطفا نگرا ن نباشین....باور کنید یک ساعتم طول نمیشکه تا لباستون ترو تمیز بدستتون برسه...با همون حال نزار رو بهش گقتم:ـ میخوام توی اتاق دیگه لباسمو دربیارم...بعد سمت اتاقای دیگه حرکت کردم..اما اون راهمو بست و گفت:ـ خانم توروخدا...آقا فقط اجازه ی ورود به این اتاق رو دادن...شما نمی تونید برید برای من مسئولیت داره....تمام دق و دلیمو از آقاش ریختم سرشـ مگه من دزدم که میترسی و اینجوری میگی؟ این گندیه که خود آقات بالا آورده...پس بیخود نگرانی...کنارش زدم ...تا خواستم برم که با حالت التماس گفت:ـ خانم توروخدا....به خدا منظورم این نبود...خانم باور کنین اجازه ندارم....اگه برین توی غیر اتاقی که گفته شده منو به شدت توبیخ میکننن..از کارم بیکار میشماز حالتش حالم بدتر شد...ای لعنت بهن حسان فرداد که هر چی بدبختی سرم میاد مسوبش تویی.....نفسمو به شدت بیرون دادم...سریع و با شدت در اتاقشو باز کردم وارد شدم..نذاشتم که اون زن وارد شه محکم در اتاقو کوبوندم بهم...انگار درو دیوار این خونه باید جبران کارا ی صاحبشونو بکنن....همونجا ایستادم....چشمام اطراف رو از نظر گذروند...چشمامو بستم و نفس کشیدم...پر بود از عطر سرد و تلخ...مثل صاحبش....دوباره چشمامو باز کردم...روی تخت نگاهم ثابت موند...گریم گرفت...این بار بدون اینکه نگا آرایشم باشم یا چیز دیگه گذاشتم اشکام بیان....یاد اون شب برام زنده شد...یه قدم به سمت تخت برداشتم...یه نفس عمیق کشیدم...دوباره یه قدم دیگه....قدم دیگه...به تخت رسیدم...زانو زدم ..دستمو روی روتختی کشیدم..تمام اونشب لحظه به لحظه جلوی پشمام رژه رفت....به سختی نگاهمو از تخت گرفتم...به میز کنسول خیره شدم...خنده های اونشب حسان...حرفاش...توی اوج گریه مثل دیوونه ها خندم گرفت....بلند شدمو روی تخت نشستم....دوباره در فکری که توی ذهنم بود غرق شدم...امشب غلطای زیادی کرده بودم....به خاطر لجبازی از حدو حدودم فراتر رفته بودم...آخه چرا باید حرفهای این مرد تا مغز استخونمو بسوزونه؟در اتاق باز شد...اَه...این زن خدمتکارم مثل کنه میمونه...دآخه بی عقل من لباسمو دربیارم بدم به تو چی تنم کنم...با همون حالت یعنی با صورت خیس از اشک و البته عصبانی بدون اینکه نگاهش کنم بهش غریدمـ خانم لطفا دست از سرم بردار...اصلا نمیخوام لباسمو تمیز کنم...خدا بگم اون آقای خودپرست و مغرورتون رو چیکار کنه که همی این آتیشا زیر سر اون بلند میشه...بعد آرومتر انگار که دارم با خودم حرف میزنم گفتم:ـ آخه لباس از کجا بیارم بپوشم تا اینو دربیارم بدم بهت...ای خدا امشب چرا اینجوری شد...اَه..اَه..اَه....این اَه آخرو تقریبا بلند گفتم...این زنه انگار اومده سینما...همینجور که صورتمو به طرفش برگردوندم گفتم:ـ به چی ز....بقیه ی حرفم یادم رفت....حسان روبروم ایستاده بود...چرا نفهمیدم که این اومده داخل اتاق....ـ واسه خاطر لباست اینجوری اشک میریزی؟اوپس....همینو کم داشتم که بدونه برای چی گریه کردم... نباید چیزی بفهمه...ـ امم. ...چیزه....آره..آره...به گند کشیده شدم....نباید به خاطرش اشک بریزم...ـ چرا لباستو درنیاوردی؟آخ که چقدر دلم میخواست سرشو بکوبم به دیوار....آخه یکی نیست بهش بگه عقل کل لباسشو دربیاره کت شلوار تورو بپوشه؟ با حرص روبروش ایستادم و گفتم:ـ ببخشید اما نمیدونستم قراره امشب لباسم به این ریخت دربیاد و اگرنه حتما چند دست لباس اضافی همرام میاوردم...فکر میکردم الان مثه بقیه ی زمانهای دیگه با همون حالت غرورش دوبار یه چیزی میگه و جیگرمو میسوزونه اما در کمال تعجب و بهت من یه لبخند خیلی محو روی صورتش نشست...چشمام اتوماتیک وار از تعجب گشاد شدن...با همون حالت و بهتی که توی صدام بود گفتم:ـ کجای حرفم خنده دار بود..؟یه قدم اومد جلوم ...دقیقا روبروم ایستاد..هنوز لبخندش روی لبش بود..سریع عقب گرد کرد و رفت سمت کمد لباسش...این بشر اصلا تعادل روحی نداره...!کمد لباسش رو باز کرد و یک پیراهن مردونه آبی آسمونی رنگ آورد بیرون. دوباره اومد سمتم و پیراهن و روبروم گرفت.منتظر نگاهش کردم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#63 | Posted: 18 Jan 2014 02:43
.خوب الان چیکار کنم؟...چرا پیرهنشو سمتم گرفته؟بهش خیره شدم...ـ بگیر اینو بپوش...لباستو دربیار تا زودتر تمیزش کنن.جـان؟......حتما ! ...................همینم مونده کهه پیراهن توو بپوشم...چه خوش خیال..!با حالت طلب کارانه ای گفتم:ـ ببخشیدا...اما همینجوری راحتم...یه پوزخند اعصاب خورد کن زد و گفت:ـواقعا؟ پس چرا ا الان لباس تنته؟ اگه لخت راحتی چرا تا الان منتظر موندی؟وااای...به درک...با همین لباس هم میشه تا اخر شب سر کرد....اصلا بی خیال مهمونی..از اول شب به من مهمونی نیومد... همین طوری که میخواستم از کنارش رد شم گفتم:ـ اشتباه فکر کردین جناب فرداد...منتظر بودم از صاحب مهمونی امشب خداحافظی کنم...میخوام برم خونه...راضی نمیشم که مستخدمتون زحمت تمیزکردن لباسمو بکشه...از کنارش میخواستم رد شم که بازومو گرفت..محکم بازومو از دستش کشیدم بیرون و یه قدم به عقب رفتمـ به من دست نزن....عصبی شد...مثل چند دقیقه ی پیش....فاصلمون رو پر کردو گفت:ـ اِ...چطور ؟ ناراحتتون کردم ؟ معذب میشین لیدی؟حالیت میکنم آقا پسر....ـ آره...اما نه معذب...بدتر از اون..حالم بهم میخوره ..چندشم میشه....بازم تند رفتم...صورتش از عصبانیت قرمز شد...جفت بازوهامو توی دستاش گرفت و سمت خودش کشید و گفت:ـ جالبه...چطور تا دو دقیقه ی چیش که توی بغل یه لش آشغال میرقصیدی ککت نمیگزید...چطور جلوی چشمای هرزه ی هزار تا مرد لاشی با طنازی میرقصیدی بی خیال بودی...اما تا دست من بهت خورد چندشت شد...اشکام روی گونه هام ریختن....درسته حرفاش جیگر سوز بود اما خدای همش حقیقت بود...تنها کسی که از تماس باهاش احساس بدی نداشتم خود این مرد بود...لبمو گزیدم و سرمو پایین آوردم...حرف حق بود...من لال شدم...بعد از چند ثانیه محم منو روی تخت هل داد...افتادم روی تخت...دیگه هق هقام بلند شده بود...و اون عصبی پشتش رو بهم کرده بود...با همون حالت هق هق گفتم:ـ اره....درست ..میگی... اما همش تقصیر توه...تو باعث شدی من اون کارارو بکنم.. اگه با حرفات منو نسوزونده بودی...اگه بهم تهمت هرزگی نمیزدی.....منم مجبور نبودم این طوری تلافی کنم...من....دیگه نتونستن بلند شدمو خودمو با سرعت بهش رسوندم... برگشته بود سمتم...هجوم بردم سمتش و با مشتام محکم کوبوندم روی سینش...اشک میریختم و میکوبیدم..ـ لعنتی..مگه من چیکار کردم..تقصیر من چیه که نگاه همه ی مردا روم بود...تو دیدی دلبری کنم...دیدی به کسی نخ بدم....امشب میخواستم خوش باشم... یه امشبو میخواستم برای دل خودم شاد باشم.... می خواستم همه ی شبو برقصم و به چیزی فکر نکنم...مگه من تنها زن مهمونیت بودم...مگه من فقط اومدم وسطو رقصیدم....همه ی این کارام فقط به خاطر در آوردن لج تو بود...توی خودپرست که فقط خودتو میبینی...اصلا به تو چه؟ به تو چه ربطی داره؟ چیکاره ی منی؟دستاش بالا اومد و دستامو گرفت...محکم روی سینش نگه داشت...چشمای خیس از اشکمو بهش دوختم...طوفانی بود...مثل من...اما ظاهرش آروم بود...باصدایی که سعی میکرد بدون هیچ عصبانیتی باشه گفت:ـ بسه...قرار نیست برای لجبازی با من دست به هر کاری بزنی...هزار تا راه غیر از راهی که انتخاب کردی وجود داشت تا بتونی حرصتو سرم خالی کنی..خیلی بچه ای ...یه زبون دراز سرتق کوچولو....دستامو از زیر فقل دستاش بیرون کشیدم و روی زمین تکیه به تخت نشستم..اومد کنارمو پیراهنو روی پام گذاشت و خیلی سرد و جدی گفت:ـ بپوشش...چند دقیقه ی دیگه خانمی میاد تا لباستو بگیره..بلند شدو از اتاق رفت بیرون... "حسان"درو که بستم...نفسم رو با حالت عصبی بیرون دادم..چقدر سخت بود...همه ی چند دقیقه ی پیش برام عذاب آور بود...عذابی دیوانه کننده...چقدر خودمو کنترل کردم تا بغلش نگیرم...تا سرمو توی موهاش فرو نبرم...این چه حس عصبی بود که اینطوری باعث شد اون بلاهارو سرش بیارم......راست میگفت اگه من بهش گیر نداده بودم شاید این اتفاقا نمی افتاد..چقدر بچس....چشمامو بستم...دستم روی سینم گذاشتم..جایی که چند دقیقه ی پیش مشتای ظریف مهرا رو پذیرایی میکرد...حتی دردی که از زدن مشتاش به سینم بوجود اومده بود برام لذت بخش بود....ـ آقا..چشمامو باز کردم...زن خدمتکار روبروم ایستاده بود...سرد گفتم:ـ چند دقیقه صبر کن بعد برو لباس خانم رو بگیر...قبل از رفتن به اتاق یه لیوان شربت خنک با یه تیکه کیک براشون ببر...وبدون اینکه منتظر جوابش باشم به سمت سالن حرکت کردم...یکساعتی میشد که از اومدنم به سالن میگذشت...توی این مدت نگاه منتظر اون پست بی شرم و روی در سالن میدیدم...انگار منتظر اومدن مهرا بود...حالیت میکنم....به مظاهر سپردم که زودتر خدمتکارا رو باخبر کنه تا شام رو آماده کنن...بعد به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم...زن خدمتکار پشت در ایستاده بود..تا منو دید به حرف اومد..ـ ببخشید آقا..ـ مشکلی پیش اومده؟ـ خیر...یعنی خانم از خواستن تا اینجا بمونم تا وقتی که لباسشونو بپوشن. برای بستن دکمه های لباسشون صدام بزنن..سرد و جدی گفتم:ـ مرخصید...نگاه زن روم بود. گفت:ـ اما..با نگاه سرد و مغرور من صداش دیگه در نیومد..راهشو گرفت و به سمت پله ها رفت...پشت در اتاقم ایستادم...چشمامو بستم...تصویر اونشب وقتی که از حموم دراومده بود و با حوله ی کوتاه جلوم ایستاده بود توی ذهنم اومد...چقدر خواستنی بود....صداش از توی اتاق اومد..ـ ببخشید خانم میشه بیاین داخل...در اتاقو باز کردم...پشت به من کنار تخت ایستاده بود و مشغول صاف کردن جلوی لباسش بود..پیراهنمو روی تخت انداخته بود...سرش پایین بود..نگاهم رفت روی پشتش تا کمر لباسش باز بود...قوسی کمرش کامل دیده میشد...بدنم لرزید..رفتم جلوتر...از پایین ترین دکمه که روی کمرش بود شروع به بستن کردم... به سومین دکمه که رسیدم احساس کردم که دیگه توان بستنشون رو ندارم...چشمامو بستم...حسان...!محکم باش....چشمام باز کردم و سریع بقیه ی دکمه هارو بستم...تا رسیدم به آخرین دکمه لباس که بالا روی گردنش بعد از یه چاک چند سانتی روی لباسش خورده بود...تا خواستم ببندمش نگاهم روی زنجیر طلایی مادرم که توی گردن سفید رنگ مهرا خودنمایی میکرد ثابت موند...تمام دلم پر شد از ارامش اون ...آرامشی که هر شب با به دست گرفتنش در من ایجاد میشد...چند ثانیه خیره بهش نگاه کردم...مهرا تکون خوردـ خانم ببخشید که توی زحمت افتادین..حرفی نزدم. اما مدام گرنبند بهم چشمک میزد..خیلی دوست داشتم گردنبندو توی دستام بگیرم..خیلی دوست داشتم پلاکش رو بوسه باران کنم...دلم برای گردنبند مادرم تنگ شده بود..توی حال خودم بودم که مهرا برگشت سمتم....با دیدن من ترسید و یه قدم رفت عقب. اما پاش به میز پاتختیه پشت شرس گیر کردو خواست بیافته......دستمو دور کمرش گذاشتم و کشیدمش طرف خودم...دستاشو روی سینم گذاشت...ترسیده بود...با همون حالت ترس گفت:ـ شما...من نمیدونستم...نذاشتم ادامه بدهـ هیس....مهم نیست..دوست داشتم توی همون حالت بمونیم..اما به خودش اومد..خودشو از بغلم کشید بیرون و روی تخت نشست...سرشو برگردوند و خیره توی صورتم نگاه کرد...نگاهش کردم اما تا نگاه منو به خودش دید سریع سرشو انداخت پایین...دستاشو توی هم قفل کرد...حالت بامزه ای به خودش گرفته بود...یادم اومد که دکمه ی آخر لباسشو نبستم. به سمتش خم شدم و دستامو از زیر موهاش به سمت پشت گردنش بردم...ترسید و بی هوا دستاشو روی دستام گذاشت...آروم و بدون هیچ عصبانیتی بهش گفتم:ـ دکمه ی آخرو نبستم....دستاش رو از رو ی دستام برداشت....بیشتر خودمو بهش نزدیک شدم دکمه ی آخرو بستم ولی عقب نکشیدم..بدون اینکه متوجه شه یه نفس عمیق کشیدم و چشماشو بستم...بهترین بویی که توی عمرم استشمام کردم...عقب کشیدم و بلند شدم....باید یه جوری از از دلش در بیارم....باید اتفاقای بد امشبو یه جوری از ذهنش دور کنم...صدای ضعیف موزیک از طبقه ی پایین میمد..اهنگ بی کلام...پس معلومه دارن برای سرو شام آماده میشن...رفتم سمت پخش خودم و روشنش کردم...آهنگی رو که میخواستم رو گذاشتم...برگشتم طرفش...رفتم سمتش و دستمو دراز کردم....کاری که میخواستم بکنم یه اولینِ دیگه بود....اولین رقص دونفره ی زندگیم....شاید خوشحال بودم که این اولین رو با دختر لجباز وکوچولوی ی روبروم تجربه میکنم....از تعجب صورتش بامزه شده بود....یه لبخند مهمون لبهام شد...آرومِ آروم بودم...ـ پاشو...مگه نمی خواستی امشب شاد باشی؟..مگه نمیخواستی بدون اینکه به چیزی فکر کنی فقط برقصی..؟ساکت منونگاه کرد....رفتم جلوتر و دستشو گرفتمو بلندش کردم...خواست مانع شه که یکی از دستامو دور کمرش و یکی دیگه رو توی دستش گذاشتم...ـ فقط برقص....بدون اینکه بخوای به چیزی فکر کنی.....بدون اینکه حتی فکر کنی داری با کی میرقصی...باشه؟نگام کرد....توی چشماش غم بود...یه غم که فبلا خبری ازش نبود...همه ی حرفامو از روی آرامش میزدم....واقعا میخواستم امشب اونطوری باشه که میخواسته...بعد از چند ثانیه باهام همراه شد..آهنگ رو پلی کردم...وآروم باهاش رقصیدم...یه امشب اخماتو وا کنتو قلبت عشقمو جا کنتو با لبخند شیرینتجهان رو غرق رویا کنچشماش آیینه ی چشمای من بود...آروم و بی صدا در آغوش من میرقصید...حس لذت و شیرینی رو توی بند بند وجودم احساس کردم...منو با بوسه خوابم کن تو آغوشت که دنیامهکه امشب از همه دنیافقط آغوش تو جامهحلقه ی اشکی توی چشماش بسته شد.....حلقه ی اشکی که باعث شد چشماش درخشانتر از قبل بشه...منو از گریه دورم کن که گریه قلبو لغزوندهبه آینده امیدی نیستهمین امشب فقط موندهاشکاش آروم آروم از گوشه ی چشمش میریخت....هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی این ثانیه ها بودن در کتارش برام با ارزش نبود...دستمو از روی کمرش برداشتم...آروم آوردم بالا...نمی خواستم به چیزی غیر از رقص امشب فکر نکنه....اشکاشو با سر انگشتام پاک کردم....بعد دستشو گرفتم و مجبورش کردم یه دور بچرخه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#64 | Posted: 18 Jan 2014 02:44
یه امشب اخماتو وا کن تو قلبت عشقمو جا کنتو با لبخند شیرینت جهان رو غرق رویا کنسرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم:ـ فقط به رقصیدن الانت فکر کن.....فکر کن که الان اون پایین وسط سالن داری میرقصی.....همین....ازش دور شدم....بهم نگاه کرد و یه لبخند ملیح روی لبش اومد...چقدر زیبا تر میشد....سرشو آروم به علامت تایید تکون داد..تموم لحظه هامونو غرور تو اگر پر کردسکوتو از میون بر دار یه امشب به خودت برگردبا دستم فشار خفیفی بهش دادم تا بیشتر بهم بچسبه....سرشو روی سینم گذاشتیه امشب عاشقشم باشکه یه عمریه دوست دارمواسه امشب که اینجایی تموم سالو بیدارمیه امشب بغضمو نشکنبذار با تو دلم واشهبذار تو این شب دلگیرصدات آرامشم باشهچشمامو بستم...با تمام وجودم مهرا رو بیشتر به خودم چسبوندم...انگشتامو لای انگشتای دستش فرو بردم....شاید هر دو به این لحظه ها ....به این آغوش....به این بودن در کنار هم نیاز داشتیم.....حسای به وجود اومده در درونم رو هنوز قبول نداشتم...هنوز با خودم در جنگم ....میترسم از این طوفانی بودن لحظه های نبودنش....ازپر شدن آرامش در کنارش....من با این حساهنوز غریبه ام....فقط یه امشب رو باید پیش هم باشیم....هر دوتند رفتیم...بچگانه عمل کردیم آهنگ تموم شد....سکوت زیبایی فضای اتاق رو پر کرده بود....انگار حس الانمو برای هم مشترک بود....هر دو نمیخواستیم از آغوش هم بیایم بیرون....اون آروم سرشو روی سینم گذاشته بود...ومن از آروم شدنش...از در آغوش بودنش آروم شدم....بعد از دو دقیقه...به خودم اومدم.فقط قرار بود برقصیم.نباید اجازه ی پیشروی بیشتر به دلم بدم...آروم تکون خوردم...سرشو بالا آورد و نگاهم کرد....خواستم خشک و جدی باشم اما نه....دیگه نه...نمی خوام باز بچه بازی در بیاره...با لحن آرومتری گفتم:ـ فکر کنم که هر چقدر لازم بود رقصیدی...پس دیگه لازم نیست پایین هم برقصی...بعد از چند لحظه مکث ادامه دادم..ـ درسته؟ دلقک کوچولوی لجباز...خندش گرفت...نمی دونست دل بی قرار م با دیدن خندهاش بیقرار تر میشه....جوابمو با همون لحن شاد داد.ـ بله...رییس خودپرست زور گو....از حرفاش خندم گرفت....دوباره با کاراش لبهای مهرو موم منو به خنده واداشت...ـ به خودپرست بودن و زور گوییم هیچ وقت شک نکن...حالا هم بهتره بریم وقت سرو شامِ..ازم جدا شد و خندیدو سرشو تکون داد....به سمت در رفتیم...از اتاق اومدیم بیرون...به راهرو که رسیدیم دستاشو گرفتم. برگشتو بهم نگاه کرد...مطمئن نبودم از حرفایی که میخواستم بزنم ولی هر کاری کردم نتونستم پا بزارم روی دلمو سکوت کنم...ـ بعد از شام دوباره قراره به سالن برگردیم و...هر کاری کردم نتونستم ادامه ی جمله رو بگم...هر چقدر هم با خودم کلنجار رفت اما غرورم اجازه نمیداد که بگم...نگاهش کردم....دستش هنوز توی دستام بود...سرشو پایین انداخت....فهمید چی میخوام...صداش زمزمه دار به گوشم رسید..ـ به اندازه ی کافی رقصیدم....دلم یه رقص دونفره میخواست که اونم با شما...سرشو بالا آورد.....گونه هاش سرخِ سرخ بودن....دوباره خندیدم....این دختر خیلی نجیب و خواستنی بود....با خنده ی من اونم خندش گرفت و گفت:ـ دیگه آتیش نمی سوزونم.....خندم بیشتر شد....فکر کنم این جوری بهتره....به جای فراموشی باید باهاش کنار بیایم....بهتر می تونیم درک کنیم...باید قبول کنیم اتفاقی که در گذشته افتاده تقصیر هیچ کدوممون نبود...اما دیگه گذشته...شاید نشه مثل قبل رفتار کنیم اما سعی که میشه کرد...حرفی بینمون ردو بدل نشد....دستاشو از دستام جدا کردم...هر دو به طرف سالن رفتیم.بعد از رسیدن ازم جدا شد و رفت سمت میز همکاراش...منم سمت مظاهر رفتم..تقریبا همه چیز برای شام آماده بود...اما قبل از اون باید خبرو به همه میدادم...با مظاهر رفتی سمت دی جی...بعد از قطع کردن موزیک ، سکوت سالن رو فرا گرفت...میکروفون ر دستم گرفتم و با همون جدیت وخشکی شروع به حرف زدن کردم..ـ از همه ی کسایی که پا به این جشن گذاشتن تشکر میکنم...شاید کمابیش از دلیل این مهمونی باخبر باشید...اما می خوام به طور رسمی این خبرو اعلام کنم....باز هم با شایستگی تمام تونستیم یکی از بهترین موردهای کاری رو از آن خودمون بکنیم...پروژه ی بزرگ صدف با افتخار به شرکت مهندسی بردیس تعلق گرفت...با تموم شدن جملم چند ثانیه سکوت سالن رو پر کرد.اما بعد با صدای دست زدن تک به تک افراد سالن سکوت شکسته شد...کارمندام خیلی خوشحال بودند...نگاهی به ادم های اطرافم انداختم....به غیر از کارمندام و چند استاد دانشگاهیم میتونستم برق حسرت و حسادت رو توی تک تک رقیبام وهمونام ببینم.. همیشه همین طور بود...پیروز ی های من به مذاق خیلی ها خوش نمیومد....مظاهر بعد از تبریک به من و جمع. همه رو به صرف شام دعوت کرد...به سمت حیاط رفتیم...شام در حیاط سرو میشد...چشم چرخوندم....دیدمش...با حوری خانم و دخترش به سمت میزی که سالادها درش قرار داشت میرفت...سرش پایین بود و بی توجه به اطرافیانش قدم برمیداشت..نه ناراحت بود نه بی حال....خوشحال بودم که امشب بالاخره تقریبا تونستیم باهم کنار بیایم...."مهرا"حتی برای ثانیه ای هم فکر نمی کردم که یک درصد قراره امشب چه اتفاقاتی برام بیافته...حتی فکر نمی کردم که حسان بخواد امشب اینطور باهام رفتار کنه...رفتار اول شبش با الان زمین تا آسمون فرق داشت....فرقی که شاید اول دلیلش رو نمی دونستم اما به مرور وقتی توی آغوش گرم و محکم حسان توی اتاقش می رقصیدم فهمیدم...وقتی با ملایمت ولی جدی و خشک بهم فهموند که باید باهاش و اتفاقاتی که افتاده کنار بیام..همش فکر میکردم که وقتی دوباره بعد از دعوای توی سالن و توی اتاق همو ببینیم دوباره تا مغز استخونم رو میسوزونه...اما نشد...نسوزوندم...با آرامش غیر عادی که داشت منم آروم کرد...با آرامش باهام حرف میزد...با آرامش کارای منو اشتباه خوند....سرزنشم کرد...برای اولین بار خواستم بدون لجبازی باهاش ، حرفاشو گوش کنم...خواستم دیگه بیشتر از این بچگی نکنم....باهاش کنار بیام...وقتی خبر پروژه ی صدف رو داد...شادی و خوشحالی بچه هارو میتونستم احساس کنم....بعد از اون همه رو به صرف شام توی حیاط دعوت کرد...به همراه حوری جون و زهره و سام و تینا به طرف میزهای غذا رفتیم...پذیرایی عالی بود...چند مدل غذا_پیش غذا_سالاد و ترشی و انواع دسرها...واقعا مهمونیش تک بود...مخصوص و شایسته ی خودش و شرکتش بود...کنار تینا و سام وایستاده بودم و داشتم تو بشقابم زیتون میزاشتم که صدای تینا باعث شد دست از ادامه بردارم...ـ میگم مهرا جون من اگه جای تو بودم و اون خدمتکار بی دست و پا همچین بلایی سر لباسم آورده بود شخصا از زندگی ساقطش میکردم ولی تو ساکت فقط نگاهش میکردی....خندم گرفت....ـ میدونی اونقدر توی شوک کارش بودم که زبونم قفل شده بود..سام که کنار ما ایستاده بود رو به من و تینا گفت:ـ بابا خانما موضوع بهتر پیدا نکردین که دربارش حرف بزنین...ببینیداین همه موضوع خوشمزه هست برای حرف زدنو یکی از اینهارو انتخاب کنین لطفا..تینا یه مشت آروم به بازوی سام زدو گفت:ـ بله...شما درست میگین...میشه یکی از این موضوع های خوشمزه رو ه ما معرفی کنی تا دربارش حرف بزنیم...بعد شیطنت بار به دخترایی که کمی دورتر از ما ایستاده بودند اشاره ای کرد یه چشمک به سام زد...سام که اول متوجه ی منظور تینا نشده بود خندید...اما با خنده ی و سرخ شدن من مشکوک به تینا نگاه کرد و در حالی که یکی از ابروهاش داد بالاگفت:ـ ببینم شیطون خانم...منظورت از معرفی چی بود؟تینا خودشو زد به بیخیالی و یه حلقه ی خیار شور رو توی دهنش گذاشت و گفت:ـ امم.....منظور خاصی نداشتم...گفتی موضوع خوشمزه این جا زیاده .منم گفتم معرفی کن..انگاری مزشون رو چشیدی که اینطوری میگی....بعد سرشو سمت دخترا گرفت و سامم متوجه ی اونا کرد....یعنی سام بدبخت که از خجالت شده بود عینهو سطل رنگ قرمز.....من که از خنده و هم از خجالت داشتم میمردم...سریع بشقابمو پر کردمو با یه با اجازه زودی از اونجا جیم شدم...با چشمام دنبال یه آشنا میگشتم...یهو چشمم به مظاهر افتاد...بشقاب به دست داشت سمت میز میرفت...از جلوم که رد میشد ..وایستاد و گفت:ـ چطورید خانم؟لباستون تمیز شد الحمدالله..ـ بله . اگه تمیز نمیشد که الان مهمونی در کار نبود..مظاهر خندش گرفت ....ـ بله...کاملا مطمئنم مهمونی وجود نداشت.....البته تنها به اونجا ختم نمیشد احتمالا بلایی هم سر صاحب مجلس میومد..درسته؟اینبار منم خندیدم و سرمو به نشونه ی تاییید تکون دادم...مظاهر گفت:ـ اگه دوست داشته باشین شام رو در کنار ما سخت بگذرونید...خندیدم...ـ نه سخت که نمی گذره...اما شما مطمئنید می خواید در کنار من شام بخورید؟مظاهر با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:ـ بله...چطور مگه....خندم عمیق تر شد...ـ آخه نمیترسین بلایی سرتون بیارم یا دق ودلی دوستتون رو سر شما خالی کنم...مظاهر بلند خندید...جوری که چند نفر کنار ما نگاهشون به سمتمون کشیده شد...ـ بابا دختر...فک کنم اگه فرصت مناسب گیر بیاری جون این دوست مارو بگیری...نه؟یه کم بهش نزدیک شدمو با حالت بامزه ای گفتم:ـ شک نکنین....سرشو تکون داد و گفت:ـ امان از دست شما مهرا خانم....بفرمایین تا نقشه ی قتل منم نکشیدید..بفرمایید بشینید سر میزو شامتون رو میل کنین....خندم گرفت. کنار هم نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم...بعد از چند لحظه کسی بدون اجازه نشست سر میزمون...سرمو بلند کردم...حمید سعیدی بود....یه نگاه زیر زیرکی به مظاهر انداختم...اوه...اوه... با یه من عسلم نمیشد خوردش...بدجوری اخم کرده بود.... با وجود حسان و حرفایی که بهم زده بود...حساب کار دستم اومده بود......حالا با این اخم مظاهرم که قشنگ حساب کار دستم اومد... سرمو سریع انداختم پایین و بدون توجه بهش مشغول خوردن غذام شدم...اما صداش اومد..ـ خوشحالم که دوباره باستون مثل روز اولش شد...راستش نگرا ن بودم که یه وقت با اونهمه مشروب که ریخته روش نشه کاریکرد...بدون اینکه سرمو بالا بیارم جوابشو دادم....دست مشت شده ی مظاهر که روی پاش بودو دیدم...دروغ چرا باز ترسیدم...ترسیدم یه اتفاق دیگه بیافته..ـ بله ..خوشبختانه تمیز شد....ـ خوبه...خوشحالم..پس میتونید بعد از شام رقص نصفمون رو کامل کنیم...چنان با سرعت سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم که تریق تریق مهره های گردنمو به وضوح شنیدم...تا خواستم دهنمو از کنم دیدم......بــــــلـــه...مهرا اگه تو شانس داشتی که جات اینجا نبود....آقا حسان مغرور یه هاپویی شده که نگو....دهنم کلا بسته شد...یه نگاه به مظاهر انداختم..اینم دست کمی از رفیقش نداشت...خدایا آخه منه بیچاره چه غلطی کردم که امشب اینجوری میزاری توی کاسم...حسان با همون اخم وحشتناک اومد سر میز...دقیقا سمت چپ من نشست...به به گل بود به سبزه آراسته گشت...سمت راستم مظاهر خان حمیدی...سمت چپم هم این حسان خودپست...روبروم هم که این آقای حمید سعیدی نشسته....واقعا از موقعیتم ترسیدم...انگاری حمید سعیدی زیادی منتطر مونده بود..دوباره گفت:ـ این سکوت به معنی موافقتِ بانوی زیبا....ای بانوی زیبا کوفت...درد...حناق بگیری...خوب با این طرز حرف زدنت که بنده زنده نمی مونم که بیام خیر سرم باهات برقصم...ای خدا...موقعیت بدتر از این هم توی دنیا هست؟! آره هست؟!توی همون سکوت لعنتی و کشمکش با خودم بودم که صدای عصبی حسان منو کلا از هر چی که فکر میکردم شوت کرد بیرون...ـ بهتون نمیخوره که بی زبون باشین خانم عظیمی....نمی خواین جوابشونو بدین؟به حسان نگاه کردممطمئنم اگه چاره داشت الان حمید سعیدی سالم اینجا ننشسته بود...آب دهنمو قورت دادم...و با ترس به حمید سعیدی چشم ئوختم...حالا چی زر بزنم....؟صدامو صاف کردم...سعی کردم یه لبخند مسخره رو لبام بیارمو همون حالت عادی رو داشته باشم..عمرا اگه همچین چیزی شد...ـ امم...راستش میدونید بعد از شام دیگه نمی تونم برقصم..آخه یه ذره زیادی میخورم..به خاطر همین....یعنی چیزه...اوف....بمیرم ایشالله...آخه چه زری میزنی دختر ....مگه مثل گاو میخوای بخوری که سنگین شی نتونی برقصی...کم آوردم...دستمو ناخودآگاه زیر میز مشت کردم..ولباسمو چنگ انداختم....بد موقعیتی بود...یه آن حس گرمای شدید کردم...نگاهم کشیده شد به سمت دست مشت شدم...زیر میز اصلا دید نداشت...حسان دستشو محکم روی دستم گذاشته بود و مشتمو باز کرد...سریع نگاهش کردم اما انگار نه انگار دست اونه که الان محکم توی دستم من فقل شده و اجازه ی جدا شدن نمیده....این بشر چقدر خشک و قدِ....حمید سعیدی رو به من گفت البته با یه لبخند خیلی جلف:ـ نترسین....فکر نمی کنم اونقدر زیاد بخورین که از پس یه رقص دونفره ی رمانتیک برنیاین...آخ...دستم...حسان چنان انگشتاشو لای انگشتام فرو برد و بهم فشارشون داد که احساس کردم تمام استخوانام خرد شدن...حلقه ی اشک توی چشمام جمع شد...اما نذاشتم کسی متوجه شه....سریع سرمو انداختم پایین.....به درک... بی خیال شخصیت و کلاس ...گفتم:ـ آقای سعیدی.بی ادبی منو ببخشید اما متاسفانه نمی تونم دعوتتون و قبول کنم...فشار دستای حسان کمتر شد....یه نفس عمیق کشیدم..صدای دوباره ی حمید سعیدی اومد..ـ بله.خواهش می کنم...فقط یه سوال ...احیانا رد دعوت من از جانب شما ربطی به رییس شرکتتون که الان کنارتون نشسته نداره؟ای تو اون روحت سعیدی...چقدر تیزه بی شرف...مظاهر که تا الان ساکت نشسته بود به حرف اومد....با غیظ و عصبانیت کاملا آشکارا ..ـ آقای حمیدی...فکرای بیهوده زیاد میکنین...شاید چون خودتون اینطوری هستین فکر میکنین بقیه هم مثل خودتون هستن.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#65 | Posted: 18 Jan 2014 02:48
اما از این خبرا نیست...حمید سعیدی یه پوزخند مسخره زد و تکیه شو خیلی راحت به صندلی داد...اینا انگار میخواستم با تیکه هاشون یه دوئل حسابی راه بندازن..فقط منتظر یه بهونه بودن که وجود منِ بیچاره بهونشون رو جور کرد...حمید رو به مظاهر گفت:ـ شاید....نمیدونم....اما اگه من اینجوری باشم خوب کسی بهم شک نمی کنه چون ازم این کار بعید نیست...ولی رییس شما....پوزخندش عمیق تر شد...منظورشون چیه؟ چرا سعیدی بهش برنخورد...مظاهر خیلی راحت بهش توهین کرد...اونم قبول کرد...اینجا چه خبره... نگاهم رفت سمت حسان....قیافش از عصبانیت سرخ شده بود...جام شراب توی دستاش رو مدام فشار میداد...هر آن ممکن بود جام توی دستاش هزار تیکه شه...بالاخره به حرف اومد..ـ بهتره حد خودتو بدونی....امشب به عنوان مهمون وارد خونم شدی...نمی خوام به مهمون خونم بی احترامی بشه..پس سعی کن ارزشتو زیر سوال نبری....حمید سعیدی از خشم و حرص حسان لذت میبرد...کاملا از صورتش پیدا بود...بدون هیچ مخفی کاری... پوزخندش تبدیل به لبخند شد در حین بلند شدن گفت:ـ بله میدونم...خوب میشناسمت رفیق دیروز...رقیب امروز...میدونم مهمون توی خونت چقدر برات عزیزه...خانوادتا مهمون دوست هشتید...از هیچ چیز برای راضی نگه داشتنشون دریغ نمیکنین...وبا یه لبخند رفت.یا خدا...این حسانِ؟...مظاهر با دیدن قیافه ی خیس از عرق و سرخ از عصبانیت حسان واقعا ترسید.....سریع بلند شدو رفت تا براش یه لیوان آب بیاره....خیلی ترسیده بودم...حتی عصبانیت توی سالن یا حتی توی اتاق هم به اندازه ی الان نبود...تند تند نفس میکشید...بلند شدو به طرف سالن دوید...با بلند شدنش منم مجبور شدم بایستم...هنوز دستام توی دستاش قفل بود..ـ آقای فرداد....آقای فرداد ...دستم...انگار کر شده بود...با سرعت باد یه سمت سالن و بعد طبقه ی بالا دوید..اونقدر سریع این کارو کرد که مطمئنم کسی متوجه نشد...دوید سمت اتاقش...منم باهاش کشیده میشدم..غیر قابل باور بود...خیلی وضعش خراب بود...مجبور شدم صداش کنم..ـ حسان...توروخدا....چت شد یهو........حسان وایسا...تا به اتاقش رسید درو محکم بهم کوبید...از شدت صدا ترسیدم...برگشتم .مطمئن بودم که با اون صدا دری دیگه توی درگاه سالم نمیبینم....دستمو ول کرد...اصلا توی حال خودش نبود...مثل دیوونها سمت میز کارش رفتو.....اصلا توی حال خودش نبود...مثل دیوونها سمت میز کارش رفت اونو با یه حرکت به زمین انداخت. رفت سمت میز کنسول و با پرتاب ادکلنش آیینه ی کنسول رو هزار تیکه کرد...از ترس زبونم بند اومده بود...خدایا....تاحالا این روی حسانو ندیده بودم...اگه ولش میکردی همه چیزو خورد میکرد..بی اختیار سمتش دویدم. بازوشو گرفتم و محکم برش گردوندم...صورتش خیس از عرق بود...انگار سرشو زیر شیر آب گرفته بود..ـ حسان....توروخدا...چت شد یهو...آروم باش ...خواهش میکنم...بازوشو از دستم کشید...رفت طرف میز پاتختی اتاقش....با یه حرکت پرتش کرد وسط اتاق...خدایا دیوونه شده....وقتی کمدو پرت کرد گوشه ی تیز کمد به دستش گیر کرد....گوشه ی تیز کمد از آرنجش تا مچ دستشو گرفته بود...خیلی بد برید...خون از دستش میچکید...این امشب یه بلایی سر خودش نیاره ول کن نیست....دویدم سمتش...اینبار با دوتا دستام صورتشو گرفتم و گریم گرفته بود...اشکام میریخت...ـ حسان..نکن....نکن با خودت اینطوری...مگه چی گفت که این ریختی شدی؟ آروم باش...دستت..داره خون ازش میره....هیچی نمی گفت...لالِ لال....صورتشو از دستم درآورد..مهلت ندادم تا کار دیگه ای بکنه...پریدم بغلش...دستامو محکم دور کمرش گرفتم...تنها کاری که میشد کردتا آروم بگیره....فقط الان برام مهم بود که دست از دیوونه بازیاش برداره...ـ حسان...جان مهرا...مرگ مهرا...میدونم برات اهمیتی ندارم ولی جان من نکن...آروم بگیر...حسان مرگ من...مرگ مهرا خواهش میکنم....ایستاد.....بی حرکت شد....ترسیدم ولش کنم....چرا مظاهر نمیاد......چرا هیچ کس نمیاد توی اتاق....نمی دونم چه مرگم شده.....دستشو روی بازوم حس کردم....سرمو از روی سینش برداشتم و نگاهش کردم...ساکت بود و منو نگاه میکرد....چشماش اونقدر سرخ شده بود که از سفیدیش چیزی معلوم نمی شد....خودشو ازم جدا کرد...تقلا کردم اما زورم بهش نرسید....خواستم دوباره این کارو انجام بدم که دیدم رفت و کنار تخت روی زمین نشست...خیلی از دستش خون میومد......رفتم کنارش....اوضاع دستش داغون بود....بلند شدم تا برم مظاهر و پیدا کنم.....معلوم نیست کجا مونده ....خوبه حالشو دید...تا خواستم از کنارش بلند شم...دستمو گرفت کشید سمت خودش....افتادم توی بغلش...با دست سالمش سرمو روی سینش گذاشت....دستمو بالا آوردم و روی بازوش گذاشتمـ حسان...ـ هیس...چیزی نگو....فقط اینجا بمون.....صدای ضربان قلبش به گوش میرسید...خیلی تند میزد...خیلی خیلی تند.... بعد از چند دقیقه سرمو آروم بلند کردم....ریتم قلبش منظم شده بود.....به صورتش نگاه کردم....چشماشو بسته بود....از سرخی صورتش کم شده بود اما اخماش هنوز سر جاش بود....آروم کنارش نشستم...خواب نبود فقط چشماشو بسته بود...دستش که بریده بود کنار بدنش قرار داده بود....اونقدر شدید بریده بود وخون ازش اومده بود که تمام دستش حتی روی زمین پر خون شده بود...سریع بلند شدم که دستمو گرفت....ـ حسان...دستت بدجوری داره ازش خون میره...توروخدا بزار لااقل ببندمش.....همین جام...جایی نمیرم...دستشو آروم برداشت....بلند شدم...سریع رفتم سمت کمدش ...به اولین پیراهنی که دستم رسید برداشتم و پارش کردم....بعد سمت سرویس بهداشتی رفتم...یک تیکه از پیراهنو خیس کردم و تیکه ی خشک هم برداشتم و از سرویس زدم بیرون...همون لحظه مظاهر با شدت در اتاق رو باز کرد و اومد داخل...یه لحظه از وضع اتاق خشکش زد...تا دیدمش دوباره اشکام سرازیر شد...سریع دویدم سمتش...دست خودم نبود...این حالم اصلا دست خودم نبود....ـ مظاهر ...توروخدا بیا....کجا رفتی؟ بیا ببین این دیوونه په بلایی سر خودش آورده...با مظاهر رفتیم پیش حسان.....مظاهر صداش زد...آروم چشماشو باز کرد....رنگش پریده بود....اما بازهم سرحال بود.....همه چیزش نادره.....ـ حسان ...داداش چت شد یهو.....پسر باجنبه تر از این حرفا بودی....بلند شو ببینم...میخواستی دکوراسیون اتاقتو عوض کنی راه حل بهتری هم بودا....ببین چی کار کردی که این دختر بیچاره با دیوونه بازیات تا مرز سکته رفته....حسان نگاهشو بهم دوخت...نمی دونم چم شده....اما نمیخواستم این ریختی ببینمش....از درون داشتم می سوختم...چشماش بدتر آتیشم میزد....همه ی نگرانیمو ریختم توی چشمام...دید....فهمید....از برق نگاهش فهمیدم...اما سریع نگاهشو ازم گرفت و رو به مظاهر کرد و گفت:ـ بهتره ایشون رو ببری بیرون...حالشون زیاد خوب نیست...منم خوبم...تا چند دقیقه ی دیگه میام پایین...از دستش عصبی شدم....بلندو با تحکم گفتم:ـ نه...نمیرم...اینجوری ولتون کنم که میمیرین...تا مظاهر خواست حرفی بزنه حسان جدی رو به من با تحکم بیشتری گفت:ـ من چیزیم نمیشه....بهتری برید...بسه هر چی زور گفت...روبه مظاهر گفتم:ـ ببخشید میشه جعبه ی کمک های اولیه رو برام بیارین...از دستشون خون زیادی رفته...باید زودتر ببندمش....مظاهر یه لبخند زد و بلند شد و گفت: ـ خوشم میاد جفتتون لجبازید و سرتق....هیچکدوم حاضر نیستین کم بیارین....باشه الان میارم...مگه اینکه شما حریف این رفیق ما بشی والله کار هیچ بنی بشری نیست راضی کردنش....رفت و پشت سرش درو بست.....بدون اینکه نگاهش کنم رفتم سمت دست زخمیش...ـ کتتو دربیار....باید خونای روی دستتو پاک کنم....و بی اهمیت به اون شروع کردم ه تمیز کردن خونایی که روی انگشتای دستش و زمین ریخته بود....بعد از چند دقیقه دیدم حرکتی نمیکنه...سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم...میخ من شده بود....جدی گفتم:ـ با شما بودم..کتتو دربیا...ـ لزومی نداره...گفتم پاشو برو بیرون...حرصم گرفت...دستمو بردم تا یقه ی کتشو بگیرمو از تنش دربیارم..دستش بالا آورد و مچ دستمو محکم گرفت...دردم اومد ولی بروز ندادم...ـ چیکار میکنی؟ـ وقتی حرف حالیت نمیشه خودم عملیش میکنم...ـ برو...نذاشتم حرفشو بزنه...پریدم وسط حرفشو جدی و سرد دقیقا مثل خودش گفتم:ـ وقتی آدمو به زور با خودت همراه میکنی توقع نداشته باش وسط دیوونه بازیات بزاره بره....حالا هم مثل یه پسر خوب و حرف گوش کن کتتو در بیار و اگرنه...اینبار اون پرید وسط حرفمـ واگرنه چی؟ تهدیدم میکنی؟نگاهش کردم...ـ چرا اینقدر لجبازی؟.....باشه فهمیدم قدی...یه دنده ای...از هیچ کسم کم نمیاری...حالا کتتو دربیار..خواهش میکنم....وقتی زور به کارم نمیاد باید با یه لحن آرومتر کارمو چیش ببرم...انگار نرم شد ...آروم شروع کرد به درآوردن کتش....مظاهر هم رسید...ـ بفرما مهرا خانم..اینم از جعبه ی کمک های اولیه...کار دیگه ای از دستم بر میاد؟حسان رو به مظاهر گفت: مظاهرمهمونا...مظاهر نذاشت حسان ادامه بده...لبخندی زد ...این بشر در همه حال این لبخندش روی لباشه....چقدر بی خیال و خونسردِ....ـ داداش نگران نباش....هیچ کس چیزی نفهمید جز اون عوضی...الانم به شکل کاملا نامحسوس غیبتتو موجه کردم...نگران نباش دیگه نا آخر مراسم هم نیای هیچ مشکلی نیست...لبخند زنان از اتاق رفت بیرون..حسان دوباره چشماشو بست و سرشو به لبه ی تخت تکیه داد...منم جدی شروع کردم به تمییز کردن دستش....هر کاری کردم اما نشد...با پیرهنش مشکل داشتم.....خیلی جذب بدنش بود...اما روی اینکه بهش بگم پیرهنشو دربیاره رو نداشتم...اما خوب این جوری هم نمیشه.....ـ بیدارین؟حرفی نزد...اما دست سالمشو روی پیشونیش گذاشت...این یعنی بیداره...با خجالت گفتم:ـ پیرهنتون...امم..میشه درش بیارین..نمیتونم درست زخمتون رو ببندم..چشماش باز کرد و بهم نگاه کرد....سرخ شدم....سرمو انداختم پایین و با باندی که توی دستم بود بازی کردم....بعد از چند ثانیه با دست سالمش شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش...با یه دست نمی تونست درست پیراهنشو دربیاره....با خودش درگیر بود...بزور به خودم جرات دادمو سرمو بالا گرفتم...اما تا نگاهم ه سینه ی لخت و عضلانیش افتاد...نفسم بند اومد....خدایا چه غلظی کردم گفتم پیراهنت دربیار....گل بگیرن دهنمو....نفسمو با حرص بیرون دادم..دیگه کاریش نمیشه کرد...دستمو بالا آوردم همزمان گفتم:ـ میشه بزارین کمکتون کنم؟نگاهم کرد...اما من سرم همچنان پایین بود...جرات بالا آوردن سرمو نداشتم...ـ چجوری؟ با سری که پایینه میتونی؟لعنتی...راست میگه خوب...سرمو بالا آوردمو نگاهش کردم...آرامش چشماشو پر کرده بود...این اصلا آدم نیست...انگار نه انگار تا چند دقیقه ی پیش از عصبانیت داشت زمین و زمان رو بهم میریخت...ـ داری به چی فکر میکنی؟ پشیمون شدی؟با گیجی سرمو تکون دادم....خودمو محکم نشون دادم ولی خدا میدونست درونم چه خبره؟..دکمه ی آخر لباسش هنوز بسته بود دست بردم و دکمه رو باز کردم...کمکش کردم تا از آستینش دست سالمشو دربیاره...دست زخمیشم هم آروم آروم بیرون اوردم....بدن لختش کامل تودیدم بود...از درون داغ شده بودم...اما باید عادی باشم...مشغول شدم...زخمش عمیق نبود اما خون زیادی ازش رفته بود....بعد از ضدعفونی با بتادین گازاستریلو روی بریدگیش گذاشتم و باندارو دور دستش بستم...یک ربع کارم طول کشید...توی این مدت سعی کردم که نه به صورتش و نه به بدن برهنش نگاه کنم....در عوض اون تمام این مدت خیره به من بود....سنگینی نگاهش اعصاب خورد کنی بود...ولی اصلا بروم نیاوردم.

ادامه دارد۱۰

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#66 | Posted: 18 Jan 2014 02:51
فصل ۱۱

بعد از تموم شدن کارم آشغالا و پیراهن خونی رو توی یه پلاستشک بزرگ انداختم...بعد از رفتن مظاهر مستخدمی یک لیوان شربت و با یه تیکه کیک برای حسان آورد...البته توی اتاق نیومد.از دم در گرفتمش....با خوردن شیرینی و شربت حالش بهتر شد....با هم بلند شدیم...روبروی من ایستاد و به دست پانسمان شدش نگاه میکرد...ـ ممنون.....ایول....واقعا این حسان بود...چقدر تخس تشکر کرد...تخسِ دیگه....از لحن تشکرش خندم گرفتم....بی منظور ولی با همو لحن شاد گفتم:ـ خواهش....یهو سرشو آورد بالا...تا نگاهش به چهره ی خندونم افتاد دوباره روم قفل شد...ای تو روحم...خوب چه وقت خنده و شوخیه الان....اونم خیلی اعصاب این کارا رو داره...سعی کردم خندمو قورت بدم....سریع برای عوض کردن جو گفتم:ـ بهتره لباس پوشین...از کنارش رد شدم تا پلاستیک آشغالا رو ببرم بندازم توی سطل زباله ی کنار میز کنسول...هنوز نزدیک میز نشده بودم که دستم از پشت کشیده شد....برگشتم....پیراهنی که داده بود من تنم کنم توی دستش بود...گرفت سمتم بی حرف...وا یعنی چی؟چون یه بار تنم کرده بودم میخود بندازتش دور؟.......مگه من جذامیم که این کارو میکنه؟...حیف این همه خوبی که در حقت کردم...تو همون آدم خودپرست و مغروری...با غیظ و حرص تمام پیرهنو ازدستش کشیدم بیرون و همزمان میبردم تا توی پلاستیک بندازمش گفتم:ـ بیماری مسری نداشتم که نگران باشین ازم بگیرین...خرجش.....پیراهنو از دستم کشید و پرید وسط حرفم با عصبانیت گفت:ـ چی کار میکنی؟با اخم سرمو بالا گرفتم و گفتم:ـ مگه نمی خواستین پیراهنو بندازین دور؟دارم همون کارو براتون انجام میدم...یه وقت بیماری پوستی نگیرین...چند ثانیه توی چشمام نگاه کردو بعد زد زیر خنده...مثل اون شب...از ته دلش می خندید...به خدا این مرد دیوانه اس....خواتم از جلوش رد شم اما نذاشت....خواستم از کنارش رد شم دوباره نذاشت...هنوزم میخندید...عصبی شدم...منو مسخره کرده خودپرست...نمیدونم چی شد یهو کف دستمو گذاشتم روی سینش تا هولش بدم...خندش قطع شد...نگاهمو از روی سینش کشیدم بالا و توی چشماش نگاه کردم...برق خاصی داشت...برقی که یکبار دیگه هم دیده بودم...توی همین اناق....خواستم دستمو بردارم که دستشو روی دستم گذاشت...سرمو انداختم پایین...کیسه ی زباله ر از دستم گرفت و یه گوشه پرت کرد و یه قدم بهم زدیک شد....من مات و مبهوت مثل مجسمه فقط ایستاده بودم...پیراهنو از دستم کشید بیرونو...پیراهنو از دستم کشید بیرون و روی بروی صورتم آورد .آروم گفت:ـ خیلی بچه ای...پیراهنو ندادم که بندازی دور..دادم تا کمکم کنی بپوشمش...سریع سرمو بالا اوردم....این چی گفت الان؟پیراهنی که تن من بود رو میخواست بپوشه؟!انگار جمله ی آخرو با صدای بلند گفتم که یه لبخند روی لبهاش اومد و سرشو نزدیک تر کرد و با لبه ی پیراهن آروم زد روی بینیم و گفت:ـ اشکال داره؟ نکنه بیماری پوستی داری؟باز حرصم گرفت...گفتم:ـ نخیرم...تازه باید افتخار کنی که تن من توی پیراهنت بوده...خاک تو سرم که یه دقیقه نمی تونم جلوی خودمو نگه دارم...یه هین بلند گفتم و لبمو به دندون گرفتم...سرموانداختم پایین....ای خدا دستمو ول نمیکنه لااقل جلوی دهنم واموندموبگیرم...صورتشو نزدیکتر کرد...اینم همین حالا باید شیطونیش گل کنه؟...ـ بله...همینطوه...باعث اتخاره خانوم...حالا اجازه میدین؟رسما آب شدم از خجالت.....دوست داشتم زمین دهن باز کنه و من با هیکل برم توش...آروم اما با صدایی که یه ذره میلرزید گفتم:ـ بله...یعنی میشه دستمو ول کنین...باشه هر جور راحتین..یه تک خنده ی بلندی کرد و دستشو از روی دستم برداشت..پیرهنو همین طور روبروم گرفته بود..نگاهش کردم:ـ خب ...پبوشین دیگه....ـ نچ....نمیشه کار خودته...ای بر اون ذاتت...حالا وقت تخس بازی در اوردنه آخه...خواستم رد شم که باز اومد جلوم...پیراهنو انداخت توی بغلم...پیراهنو اجباری گرفتم...خیلی بهم نزدیک شد...دستام داشت می لرزید....خدایا چم شده...چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم، بدون اینکه ترسی از دیدن حسان داشته باشم....حالم بهتر شد...پیراهنو باز کردم...حسان دست پانسمان شدشو آورد جلو...آستین پبراهن آروم جلو بردم بعد از یقه ی پیراهن گرفتم به سمت شونش کشیدم بالا...هر کاری میکردم نمیتونستم به صورتش نگاه نکنم...دست سالمشو آورد بالا و پیراهنو کامل تنش کرد...سریع یه قدم رفتم عقب....اما اون فاصله رو پر کرد....خدایا واقعا چی کار کردم که مستحق همچین عذابایی هستم..چرا باید همین الان تخس بازیش گل کنه....چرا الان باید بازیش بگبره؟باز یه قدم دیگه عقب رفتم...اما اون انگار واقعا میخواست بازی کنه...قدم منو جبران کرد...اینقدر این کارو تکرار کردم که رسیدم به دیوار...پشتم به دیوار خورد...به به .................دیگه بهتر از این نمی شد...دقیقا روبروم ایستاد...بدون ذره ای فاصله....دیگه نمیتونستم ...سرمو بالا آوردم...یه لبخند روی لبش بود...خوشش اومده...ـ بازیتون گرفته؟ـ آره...از رک بودنش حسابی جا خوردم....الان باید چی میگفتم.؟...با چشمایی که پر شده بود از شیطنت نگاهم میکرد...امشب چه حالتهای که از این بشر من ندیدم...ـ نمیخوای کارتو تموم کنی؟با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:ـ کار؟ـ آره دیگه...پیرهنم هنوز کامل تنم نیست....دکمه هاش مونده...یعنی من چی بگم بهت بشر؟....پررویی تا چه حد؟دستمو بالا آوردم....شروع کردم به بستن دکمه هاش...به دومین دکمه که رسیدم دستش کنار صورتم روی دیوار نشست...سرشو کمی به سمتم مایل کرد...دستم خشک شد...میخ نگاهش شدم....هیچ کدوم توان گرفتن نگاه از همدیگه رو نداشتیم...سرش بیشتر بهم نزدیک شد...ترسیده بودم....صورتش بیشتر از چند سانت با صورتم فاصله نداشت...صورتش بیشتر از چند سانت با صورتم فاصله نداشت...همون موقع صدای در اومد...هردوتامون به خودمون اومدیم.....یه نفس راحتی کشیدم...آخیش....خدایا مرسی....ازم فاصله گرفت و اجازه ی ورود داد....مظاهر بود....ـ بهتر شدی حسان خان؟....حسان مشغول بستن دکمه های پیراهنش شد..و جواب مظاهروداد....ـآره.بهترم...مظاهر مثل همیشه لبخند به لب رو به من کرد ولی لبخندش محو شد.با نگرانی قدمی به سمتم برداشت..ـمهرا خانم...خوبی؟ پرا رنگت پریده؟...بابا دختر خوب تموم شد...ببین حسانم حالش خوب شده!...با حرفای مظاهر حسان بهم نگاه کرد...رنگ نگاهش عوض شد...دیگه از شیطنت توی نگاهش خبری نبود....این بار نگران نگاهم کرد...سریع خدمتکارو صدا زد ازش خواست یه شربت شیرین بیاره...اومد نزدیکم ناخواسته خودمو سمت مظاهر کشیدم....مظاهر متوجه نشد اما حسان فهمید...ایستاد...خشکش زد...نمیدونم...اما اصلا حالم خوب نبود...نمیخواستم نزدیکم باشه....به یه دقیقه نکشید که مستخدم با عجله وارد شدو شربتو به سمت من آورد...شربتو برداشتم...دستام می لرزید...اونقدر که هر لحظه ممکن بود لیوان از دستم بیافته...دستی روی دستم نشست....مثل همیشه حسان بود....لیوانو از دستم کشید بیرون..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#67 | Posted: 18 Jan 2014 02:51
حلقه ی اشک توی چشمام بسته شد...به خدا هیچ کدوم از این کارام دست خودم نبود...نمی دونستم چرا اینجوری شدم...این کارام دلیلش چیه؟مظاهر هم بهم نزدیک شد..ـ مهرا دختر چت شد یهو؟ تو....حسان آروم ولی پر تحکم پرید وسط حرفش..ـ مظاهر...میشه تنهامون بزاری...مظاهر نگران نگاهشو ازم گرفت . سمت حسان چرخید...دستشو روی شونه ی حسان گذاشتـ باشه...حالش که بهتر شد بیاین پایین...حسان سرشو تکون داد...مظاهر رفت...دوست نداشتم الان با حسان تنها باشم...نمیدونم چا الان اینجوری شدم..منکه تا دودقیقه پیش باهاش تنها بودم حالا چرا اینجوری شدم....؟ نمیدونم چه مرگم شده...فقط میدونستم که نباید الان باهاش تنها باشم...تکیه مو از دیوار برداشتم...رفتم طرف در اتاق...اما حسان دستمو گرفت و کشید سمت تخت...ادامه دارد....اما حسان دستمو گرفت و کشید سمت تخت و مجبورم کرد بشینم.....بغض بدی توی گلوم گیر کرده بود....اونقدر که راه تنفسم رو بسته بود....شربتو به دهنم نزدیک کرد.....به زور دو قلوپ خوردم...خیلی شیرین بود....کنارم نشسته بود....بی حرف....ناگهان دستشو زیر چونم آورد و صورتمو به صورتش نزدیک کرد....نگاهش غمگین بود...ـ ازم میترسی مهرا؟لحنش خیلی غریب بود...خیلی ...نمی دونم چی شد که اشکام ریختن.....مستقیم روی دستاش....من از حسان نمی ترسیدم ولی نمی دونم این حسم جیه؟بلندو شدو با سرعت رفت طرف در اتاق...نمی خواستم اشتباه برداشت کنه...نمی خواستم فکر کنه که ازش می ترسم درحالیکه همچین حسی رو بهش نداشتم....صداش زدم...ـ حسان...ایستاد اما روشو برنگردوند....بلند شدم رفتم پیشش...اشکامو با دستام پاک کردم...اون هنوزم به سمتم برنگشته بود...ایستاد اما روشو برنگردوند....بلند شدم رفتم پیشش...اشکامو با دستام پاک کردم...اون هنوزم به سمتم برنگشته بود...ـ حسان....من ازت متنفر نیستم....یعنی نمیدونم....یه حسی دارم اما مطمئنم ترس نیست...برگشت سمتم...توی چشمام نگاه کرد...ـ مطمئنی؟....سرمو تکون دادم....یه خنده هم مهمون لبام کردم تا واقعا مطئنش کنم...آروم گرفت...ـ باشه...بهتره بریم پایین...رفتیم...توی سالن ازش جدا شدم و کت و شالمو از مستخدم گرفتم و پوشیدم...حوری جون و سام وتینا هم آماده بودند....زهره تا منو دید اومد دم گوشم گفت:ـ تو کجا غیبت زد یهو؟خندیدم و گفتم:ـ غیبم نزد....تو سرت شلوغ بود منو ندیدی خانوم....سام و تینا هم اومدن نزدیکم...سام کنارم ایستاد و گفت:ـ خوب خانم عزیز امشب به من در کنار شما خیلی خوش گذشت...هرچند که باعث شد شغل شریف بادیگاردی رو هم امتحان کنم...بابت امشب و تجربه ی خوبی که داشتم ازتون ممنونم..در ظاهر خیلی جدی حرف میزد اما چشماش پر بود از برق شیطنت وخنده.... دستمو به سمتش بردم و باهاش دست دادم وگفتم:ـ بله منم خیلی خوشحالم ...هم بابت آشنایی با شما و هم بابت اینکه تجربه ی خوبی رو براتون رقم زدم...تینا که مرده بود از خنده....سریع سام رو هل داد و باهام دست داد.ـ اوه چه های کلاس باهم برخورد میکنن....بابا بی خیال....فهمیدیم با کلاساتون میخواین دانشگاه بزنین....مهرا جون خیلی خوشحالم امشب باهات آشنا شدم...دوست دارم بیشتر ببینمت.....میشه؟دستشو فشار دادم و گفتم:ـ چرا که نه خانمی؟ منم خیلی خوشحال میشم...بالاخره بعد از حرف زدن و ابراز خوشحالی هممون رفتیم سمت در خروجی...نگاهم به مظاهر و حسان که جلوی در ورودی ایستاده بودند ، افتاد...بهشون رسیدیم...آقای جهانگیری و حوری جون اول خداحافظی کردند...بعد سام وتینا و در آخر من و زهره...*زهره اول شروع کرد به حرف زدن...ـ آقای فرداد بابت زحمتاتون ممنون...امشب یکی از بهترین مهمونی های تمام عمرم بود...امیدوارم که همیشه در کار و هم چنین در زندگیتون موفق باشین...حسان خیلی سرد و جدی جوابشو با یه تشکر کوتاه داد....بعد زهره رو کرد به مظاهر و همین هارو گفت و خداحافظی کرد و رفت...بدون اینکه منتظر من بمونه....یعنی همراهِ..اساسی!....رفتم جلو..دیگه حس بدی نداشتم...به قول معروف یخم باز شده بود...با خنده به حسان گفتم:ـ ممنونم..مهمونیتون حرف نداشت...امیدوارم همیشه موفق باشید؟تا حسان خواست دهنشو باز کنه مظاهر شیطنت بار پرید وسط و گفت:ـ واقعا؟ هر کسی این جمله رو امشب می گفت میذاشتم پای تعارف اما تونه...دقیقا بگو کجای مهمونی حرف نداشت؟...پذیرایی مستخدمینش یا صحنه های اکشن تو اتاق خواب ؟...از لحن حرف زدنش خندم گرفت....به حسان نگاه کردم همونطور جدی ایستاده بود...من داشتم از خنده غش می کردم ولی اون دریغ از یه لبخند...بی احساس....اما چشماش فرق داشت.....یه چیزی توی چشماش موج میزد و من عاجز از فهمیدنش بودم... به خودم اومدم و جوابمو با لبخند به مظاهر گفتم:ـ اممم......فکر کنم هر دو...ولی امیدوارم مهمونی بعدی دیگه از این خبرا نباشه....مظاهر زد زیر خنده....حسان دستشو توی جیب شلوارش کردو با لحن آرومی گفت:ـ منم امیدوارم...هر اتفاقی که امشب افتاد دیگه تکرار نشه..با لحن خاصی جملشو بیان کرد....فهمیدم منظورش کارای من بود....یه لبخند ملیح زدمو روبروش ایستادم و خیره توی چشماش گفتم:ـ بله حتما همینطوره...مطمئن باشید...بعد از چند ثانیه مکث دوباره گفتمـ شبتون بخیر...از مظاهرهم با خنده خداحافظی کردمو همون موقع یکی صداش زدو رفت...برگشتم سمت حیاط به راه افتادم. بعد از چند قدم که برداشتم صدای حسان رو که از کنار گوشم میومد، شنیدم...بعد از چند قدم که برداشتم صدای حسان رو که از کنار گوشم میومد، شنیدم:ـ جملمو باید تصیحش کنم...امیدوارم بعضی از اتفاقات امشب دیگه تکرار نشه....ایستادم...اونم کنارم ایستاد....دستش هنوز توی جیب شلوارش بود...مثل همیشه کرمم گرفت(!)....شیطونیم گل کرد...گفتم:ـ مثلا کدوم اتفاقات قراره دوباره تکرار بشه؟یه لبخند ملیح زد..این بشر نامتعادلِ....زمانی که آدم های اطرافش دارن از خنده میپوکن حتی یه لبخند کوچیکم روی لباش نیست...سرد و خشکه...ولی جدیدا تا من یه جمله میگم که ده درصدم خنده دار نیست براش میشه جک....جواب داد...ـ خوب دیگه....قرار نیست از همه چی سر دربیاری کوچولو.....حرصم گرفت....این ادم بشو نیست...ـ اگه قرار نیست سر در بیارم پس چرا میگین ...خیلی دوست دارین آدمارو بزارین توی خماری...؟لبخندش پررنگ تر شد..سرشو نزدیک صورتم کردو گفت:ـ همه ی آدمارو نه...فقط تورو میخوام بزارم تو خماری...درضمن جواب سوالتو خودت میدونی....سریع جوب دادمـ نخیر نمیدونم...اگه میدونستم زحمت نمیدادم از شما بپرسم.....سرشو عقب برد و خیلی رسمی جلوم ایستاد و گفت:ـ بهتر از هر کس دیگه ای جوابشو میدونی.....زحمتش برات یه ذره فکر کردنه...بابت امشب ازت ممنونم...هرچند سرتق بازی درآوردی اما بابت کمک کردن بهم تشکر لازمی....چشمام تا آخرین حد شون باز شدن...منو این همه خوشبختی محاله......تیکشو اصلا نشنیدم فقط تشکر کردنش به گوشم خورد....یه لبخند زدمو همینطور که به طرف در راه افتادم گفتم:ـ خواهش میشه جناب آقای حسان فرداد...رییس شرکت معماری بردیس..من اگه میدونستم با این مدل کمک کردن شما ازم تشکر میکنین بیشتر از اینا سرتق میشدم و کمکتون میکردم...حالا هم با اجازه...جمله ی آخرو با سرعت گفتم دویدم سمت در...صداش از پشت سرم اومد.ـ وقتی میگم سرتقی بهت برنخوره دلقک کوچولو...پریدم توی ماشین و یه سره تا خونه روندم....رسیدم خونه...باهمون وضع لباس و آرایش پریدم روی تختم....چشمامو به سقف اتاقم دوختم...امشب اتفاقای زیادی برام افتاده بود....اتفاقایی که هر کدوم برام یه پیام، یه نصیحت، یا شایدم یه تجربه به همراه داشت...امشب فهمیدم که برای لجبازی نباید دت به هر کاری بزنم....فهمیدم آدمها اون چیزی که نون میدن نیستن.....مثل حسان...هیچ وقت فکر نمی کردم این آدم اینقدر شکننده باشه...فقط غرور و سرد بودنش سر زبونا افتاده بود......اما امشب من روی دیگه ی اون ادم مغرور و سردو دیدم....نمی دونم دلیل کاراش..کارهای که مثله دیوونه ها انجامشون میداد چی بود؟ اما هرچی بود خیلی براش سنگین بود

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#68 | Posted: 18 Jan 2014 02:57
براش غیر قابل تحمل بود...من امشب مردی رو دیدم که برای هضم حرفای به ظاهر ساده از نظر من دیوانه بار خودشو به در و دیوار میکوبید....امشب فهمدم که همه ی آدمها از همه نوعی که باشن در درون خودشون غمی رو دارند که هیچ وقت از پس هضم کردن و کنار اومدنش بر نمیان....همیشه براشون سنگینی میکنه....همیشه تازه گوشه ی دلشون می مونه...نفس راحتی کشیدم...من امشب تونستم با اتفاقای گذشتم یه جورایی راحت کنار بیام...تونستم به خودم بقبولونم که هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده رو باید از گذشت...فراموشش نکرد فقط آروم از کنارش رد شم و به آینده فکر کنم...بلند شدمو سریع لباسامو در آوردم و پریدم توی حموم.....نیم ساعت بعد روی تختم با خیال راحت و ذهنی آسوده خوابیدم..."حسان"امشب با همه ی اتفاقات خوب و شیرینش مثل عسل و بدو تلخش مثل زهر مار گذشت و شد یه خاطره مثه تموم خاطرات دیگه....اما با یه تفاوت مهم...تفاوتی که با وجود یه دختر رقم خورد....یه نگاهی به بانداژ دستم انداختم و یه لبخند مهمون لبهام شد....امشب یه دختر در همه حال باهام همراه بود....از خشمی که خودش به جونم انداخته بود تا خشمی که یه نامرد پست به جونم انداخت.....خشمیکه دیوانه وار منو توی خودش غرق کرد....خشمی که هیچ کس نمی تونست مانع و جلودارش باشه جز این دختر....این دختر تونست با آغوش گرمش هرچند از روی ترس منو آروم کنه....تونست با قسم به جون خودش منو از ادامه ی اون دیوونه بازی ها منصرف کنه...امشب این دختر آرامش رو بهم هدیه داد...چشمامو بستم و چهرشو دوباره توی ذهنم مجسم کردم..و یه لبخند دیگه مهمون لبهام شد....شاید این حسی که نسبت بهش دارم به خاطر همین آرامشیه که در کنارش توی وجودم بوجود میاد....نمی تونم این حس رو دوست داشتن بزارم...مطمئنم من با این حس غریبم...ازم خیلی دوره....شاید بشه به عنوان یه منبع آرامش به حساب بیارم...مثل مظاهر...چشمامو باز کردم و رو به اتاق سرمو برگردوندم...حسابی به هم ریخته و داغون بود...از اتاق بیرون اومدم ، خدمتکارا مشغول تمیز کردن سالن بودندرحیمی عکاس و فیلمبرداری مهمونی هنوز مونده بود...داشت فایل عکسایی رو که گرفته بود رو چک میکرد....از مهمونی هام همیشه فیلم و عکس میگرفتم ...میخواستم بهترین کارام به یادگار بمونه....بعد از اینکه به چند تا از مستخدمین گفتم برن اتاقمو تمییز کنم به سمت رحیمی رفتم....با دیدنم بلند شد..ـ راحت باش...ـ ممنونم آقا....راستش امشب عکسهای زیادی گرفتم ار مهموناتون هم حالتهی نادری رو شکار کردم.مثل همیشه آماده اند تا شما انتخابشن کنین...سرمو تکون دادم....لب تاپو به طرفم کرفت و بلند شدو خداحافظی کردو رفت....قرار شد فردا بیاد عکسهای انتخابی رو برای چاپ ببره...روی مبل نشستمو مشغول دیدن عکسا شدم...رحیمی کارش حرف نداشت...میدونست سلیقم چیه و چی میخوام....عکسای خوبی رو هم گرفته بود....تقربا از همه ی مهمونی و مهمونام عکس داشتم...همین جورمشغول دید زدن بودم که یکباره انگشتم روی هوا موند و به دکمه ی روی کیبورد نرسید...میخ تصویر روی لب تاپ شدم....چقدر زیبا و خواستنی بود...عکسی از مهرا......از حالت عکس و صورتش معلوم بود اصلا متوجه ی گرفتن عکس از خودش نشده...یه عکس شکاره شده.....!طوری ایستاده بود که کمی از بدنش به سمت عقب چرخیده بود...نگاهش طوری بود که انگار واقعا داره به دوربین نگاه میکنه....یه لبخند زیبا روی لب هاش ا جا خوش کرده بود...واقعا عکس زیبایی بود....این دختر چی داشت که منو این طور محو خودش میکرد؟....سوالی که هیچ وقت جوابی براش پیدا نمیشه.....با تکون خوردن شونم چشم از صفحه ی لب تاپ برداشتم....یکی از مستخدمشن کنارم ایستاده بود...نگاهش کردم خیلی ترسیده به نظر میرسید...ـ ببخشید آقا...هرچه قدر صداتون زدم جواب ندادین مجبور شدم..نذاشتم ادامه بدهـ کارتو بگو...ـ خواستم اطلاع بدم که کارهای تمییز کاری تموم شد...امر دیگه ای ندارین آقا؟تعجب کردم....من چقدر توی حال خودم بودم که اصلا متوجه ی گذر زمان نشدم....به ساعت ممچیم نکاهی انداختم....باورم نمیشد3.30 صبح بود...!سرمو تکون دادم..ـ باشه...اتاقم چطور؟ـ اونم تمیز شده آقا...فقط مجبور شدیم میز و پاتختی و کنسول رو از اتاقتون خارج کنیم تا صبح برای رسیدن وسیله های نو سفارش بدیم...ـ باشه.مرخصید...تعظیم کوتاهی مردو رفت.....چشم چرخوندم سمت لب تاپ...با بلوتوث عکس رو به گوشیم فرستادم و از توی لب تاپ پاکش کردم...نمی دونم چرا نمیخواستم عکسش توی لبتاپ بمونه....بلند شدم و رفتم سمت اتاقم...خودمو تقریبا پت کردم روی تخت...همونجور خوابیده شروع کردم به باز کردن دکمه هام. پیراهنو از تنم درآوردم میخواستم پرتش کنم که یاد چیزی افتادم...این پیراهن تن مهرا بوده...پیراهن من تن مهرا بوده!....پیراهن توی دستم مشت شد....به سمت پهلوم خوابیدم و پیراهنو نزدیک صورتم آوردم...باز ذهنم پر کشید سمت چند ساعت پیش....چشمامو بستم و با ذهنی پر از خاطرات یه دخنر سرتقو لجباز به خواب پر آرامش رفتم..."مهرا"جمعه فقط خوابیدم....یه خواب راحت که بعدش پر بودم از آرامش و حس زیبایی سبکی...مثل پر قو...آزاد و رها مثل بابادک هایی که زمان بچگیم به آسمون میبردم....شنبه صبح سرحال و قبراق به شرکت رفتم....امروز زمان انتخاب واحد دانشگام برای ترم جدید پاییز بود...تلفنی از امید خواستم که اجازه ی مرخصی چند ساعته رو از حسان برام بگیره تا بتونم برم دانشگاه....دیگه اون حس بد یا شاید یه چیزی شبیه به اون رو درباره حسان نداشتم...اونو به عنوان شاید یه دوست قبول کردم...بعد از چند دقیقه موافقت رو امید بهم داد.....یه خوشحالی زیر پوستی رو درونم حس کردم...خوب اینا هم نتیجه ی آدم رفتار کردن خودمه دیگه.....با عجله وسایلمو جمع کردم سمت آسانسور و بعدش تا پارکینگ شرکت دویدم....به ماشین که رسیدم صدای شاد و سرزنده ی مظاهر شنیدم..ـ چه خبرته دختر؟ کجا با این عجله...خیر باشه...برگشتم...تنها نبود...حسان هم کنارش ایستاده بود...این بار نترسیدم...عرق نکردم...حالم بد نشد بر عکس پر انرژی و خوشحال تر شدم...ـ سلامتی آقای حمیدی...دام میرم برای انتخاب واحد دانشگام...نمیشه گفت خیرِ ولی خوب دیگه ما خیرش می کنیم...مظاهر به خنده افتاد و گفت:ـ بله بله...از شما بعید نیست...به سلامت فقط با اون سرعتی که از آسانسور امدی بیرون ، نرو دانشگاه که وسط راه یا پلیس میگیرتت یا خدایی نکرده عزراییل...خندم بیشتر شد و یه تایید نظامی کردم و گفتم:ـ چشم جناب معاون....فقط اگه با سرعت لاک پشتی برم تا غروب هم نمیتونم بیام اونوقت جواب رییس بداخلاق و زورگوی من روخودتون میدین؟مظاهر از خنده غش کرده بود و منم همینطور با خنده زل زدم به حسان...چشماش برق میزد...اما لبهاش بازم خالی از هر نشونی از خنده....مظاهر گفت:ـ نخیر...بنده بیجا کنم همچین غلطی بکنم...شما با سرعت نور برو اصلا...منو با ریسس بداخلاق و زورگوتون طرف نکن....کیفمو بی قید و بند انداختم روی دوشمو و به سمتشون رفتمـ چشم. من که داشتم میرفتم شما جلومو گرفتین...مظاهر سرشو تکون دادو گفت:ـ

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#69 | Posted: 18 Jan 2014 02:57
از دست تو دختر که.....جملش با صدای گوشیش نصفه میموند با یه ببخشید ازمون دور شد و با دست باهام خداحافظی کرد...داشتم دور شدنشو میدیدم که با صدای حسان به سمتش برگشتم..ـ خب...که از پس جواب دادن به رییس بداخلاق و زورگوی شرکت بر نمیای نه؟لحنش یه ذره شیطون بود...دوست داشتم یه ذره سربه سرش بزارم....یه ابرومو دادم بالا و گفتم:ـ بله...آخه شما نمیدونید چه ادمیه که....زورگو...خودپرست...لجباز و قد تازه با همه ی اینها به من که میرسه منو لجباز و یه دنده و سرتق میخونه....می بینید تو رو خدا از رییس شرکتم شانس نیاوردم...این بار یه لبخند مهمون لبهاش شد و یه قدم به طرفم اومد و گفت:ـ پس اینطور...این جور که معلومه زیادی آبتون توی یه جوب نمیره نه؟ـ امم........ درست حدس زدین...اصلا نمی تونیم یه جا باشیم همش میزنیم توی سرو کله ی هم...یه ذره به طرفم مایل شد و خیره توی صورتم شد و گفت:ـ پس من اگه جای تو باشم زیاد سر به سرش نمیذارم...بالاخره رییس و کارمندی گفتن...تو هم دختر خوبی باش و سر به سرش نزار چون میدونی که عاقبتش چیه؟ـ بله آقا.. به روی چشم...با اجازه...با خنده یه قدم به عقب برداشتم که صداش دوباره اومد...ـ در ضمن نگران دیر کردن و دیر رسیدن به شرکت نباش...جواب رییس شرکت هم با من...خنده ی بلدی کردم و یه دستم رو روی سینم گذاشتم کمی خم شدم. به معنای تعظیم و گفتم:ـ بله...چشم...ممنون که منو از دست جواب پس دادن به آقا غول.......هین...دستمو محکم روی دهنم گذاشتم...خاک تو اون سرم...یه ذره باهام خوب رفتار کرد ... بی جنبه شدم..یه ابروشو داد بالا و گفت:ـ خوب دیگه چه لقبایی به رییس شرکتت دادی؟ خانم....دستمو برداشتم و لبمو گاز گرفتم و سریع گقتم:ـ امم چیزه.....من برم دیر شد...با اجازه...سریع دویدم سمت ماشین و گازشو گرفتم و دبرو که رفتی......دم دانشگاه پروانه رو دیدم...ماشین رو نزدیک در دانشگاه پارک کردم و رفتم پیشش.از پشت نزدیکش شدم و بدون اینکه بفهمه کنار گوشش بلند داد زدم:ـ میگ میگ....چنان جیغی از ترس کشید که جفت گوشام کر شدن....برگشت تا منو دید وحشی شد..افتاد دنبالم منم شروع کردم به دویدن..ـ دختره ی خل و چل..وایسا ببینم..دیوانه نزدیک بود از ترس سکته کنم..وایسا میگمهمین طور که می دویدم برگشتم و براش یه شکلک با مزه درآوردم...ـ مردی وایسا..با خنده گفتم:ـ نامردمو در میرم.......عرضه داری بگیر منو...دسته ی کولمو کشید نزدیک با مخ برم توی آسفالت...بازومو نگه داشت تا نیافتم...بعد چنان محکم زد پس سرم که براق سه فاز ازم پریدـ آی...روانی...دردم گرفت...ـ اِ نازت نکردم که ...زدم تا آدم شی...ـ اوه نه بابا قربون تو برم که ادم شدی...یدونه محکم زد به بازوم..ـ پروانه خانم کیسه بوکس گیر نیاوردیا..ـ برعکس جونم...کیسه بوکس گیر آوردم در حد لالیگا...خندم گرفت...بعد از چند دقیقه که از نفس نفس زدنامون کم شد مثل یه دانشجوی محترم کارشناسی ارشد وارد دانشگاه شدیم و انتخاب واحدمون رو انجام دادیم...سه روز در هفته کلاس داشتم...*ـ میگم چه خبر از مهمونی...بابا مثل توپ همه جا پیچیده...با تعجب به پروانه نگاه کردم گفتم....ـنه بابا...بابا زدن رو دست خر گزاری bbc و cnn...حالا چیا گفتن؟...پروانه ادامو درآورد و گفت:ـ مسخره...منو دست میندازی؟ـ نه به جون تو...جدی می گم...چه خبری شنیدی؟ـ هیچی بابا...میگن مهمونی توپی راه انداخته بوده...همه انگشت به دهن مونده بودن..تازه امروز صبح هم پس لرزهاش گریبان گیر شرکتمون شد....با تعجب نگاهش کردم و گفتم:ـ یعنی چی؟ـ یعنی اینکه یه بلایی سر این رییس من آورد که رسما بنده خدا سکته رو زد...ـ چه بلای؟ چی میگی اصلا...درست مثل ادم نمی تونی بگی؟ـ امروز خبر رسید که رییس شرکت جنابعالی...جناب آقای حسان فرداد علاوه بر پروژه میلیاردی صدف 3 پروژه ی بزرگه دیگه هم دست گرفته....یعنی رسما شرکت های دیگه تا حداقل شش ماه دیگه به حالت تعطیلی در میان....چشمام نزدیک بود بیافته جلوی پام....ـ نه...چطوری؟ـ آره....چطوری نداره...همه ی اتفاقات توی همون مهمونی اونشب افتاده...خدا حسابی برای این مغرور ریخته...بی انصاف همه ی پروژه های توپ رو برداشت....مهرا حمید سعیدی رو کارد میزدی خونش در نمیومد....باورت نمیشه سر بیست دقیقه اتاقشو چنان داغون کرد که اصلا نمیشد چیزی رو تشخیص داد...خیلی عصبی بود...البته حقم داشت من که کارمند جزئم حرصم گرفت اون دیگه جای خود داره....خندم گرفت...این بشر واقعا سنگ قلب مغروره....بببین چه بلایی سر حمید سعیدی بیچاره آورده...واقعا اگه بخواد بلایی سر کسی بیاره تا با خاک یکسان کردنش پیش میره... از دست تو حسان فرداد.... ـ هوی چته؟ روانی......چرا میخندی؟ البته حقم داری...توی بهترین شرکت داری کار میکنی....بهترن پروژه های ایران دستتونه...چرا که نه...الان با دمت باید گردو که سهله نارگیل بشکنی........هی خدا موقع تقسیم شانس من کجا بودم؟!خندیدم و گفتم:ـ هیجا...مثل همیشه عقب موندی تموم شد...عقب مونده....بازم دیوونه بازی کردیم...دلم برای درس و دانشگاه تنگ شده بود...دلم برای دیوونه بازیایی که با پروانه در میاوردم تنگ شده بود....

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#70 | Posted: 18 Jan 2014 03:09
فصل ۱۲

خلاصه بعد از رسوندن پروانه رفتم شرکت تا شب مشغول بود.....دوماه گذشته و من غرق شدم توی درس و دانشگاه....سه روز کامل نبودم و بقیه ی روزها هم فقط حضور فیزیکی داشتم....بیشتر کارام رو دوش حوری جونو زهره افتاده بود....حسابی شرمندشون شده بودم...توی این دوماه زیاد حسان و مظاهر رو نمی دیدم. به خاطر پروژه های سنگینی که برداشته بودن اصلا وقتی برای سر خاروندن نداشتن...اواسط آذر ماه بود .هوا رو به سردی رفته بود.....همیشه از فصل پاییز و زمستون خوشم میاومد...یه جورایی عاشق این فصلها بودم به خصوص زمستون....درسام به نسبت سنگین تر شده بود...امتحانام هم کتر از دوماه دیگه شروع میشد.....مشغول کشیدن نقشه ای بودم که سه روز وقتمو گرفته بود...خیلی سخت و پیچیده بود...به همین خاطر وقت زیادی برده بود...با صدای زهره سرمو از روی نقشه برداشتم..ـ جانم زهره جان...ـ خسته نباش.هنوز تموم نشده؟ـ نه بابا.....کم کم داره میره روی اعصابم....ـ حرص نخور....بلاند شو باید بریم سالن کنفرانسـ چه خبره؟ـ جلسه اسـ باشهبا زهره رفتیم سالن....همه ی مهندسای معماری اونجا حضور داشتن...حسان بعد از جمع شدن همه شروع کرد به حرف زدنـ همین طور که میدونید چند ماه قبل پروژه ای در ترکیه رو به دست گرفتیم.. که کارهای مقدماتی اون انجام شده....الان هم باید برای یه سر ی از کارها دوهفته با آقای حمیدی به ترکیه سفر کنیم....امیدوارم توی این سفر تمامی کارها از روی نقشه ی برنامه ریزی شده پیش بره ......الان هم از همه ی شما انتظار دارم که تمامی کارها رو مثل قبل این دوهفتهبه نحو احسن انجام بدین....تقریبا یکساعتی جلسه طول کشید بعد از سخنرانی ؛مظاهر تک به تک کارهای اجرایی که دست مهندسان ارشد بود رو بررسی کرد و برنامه ی دو هفته رو چک کرد...بعد از اتمام جلسه همه ی مهندسین در حال خارج شدن از سالن شدن...رفتم سمت مظاهر.....حسان با چهره ی جدی و صد الته اخموش با یه عینک طبی که خیلی چهرشو جذاب تر میکرد ؛بدجوری حواسش روی لب تابش بود...اصلا متوجه ی من که کنارش استادم نشد...رو به مظاهر گفتم:ـ جناب رییس بدجوری تو فکره...همه ی کاراشو این قدر دقیق و با فکر انجام میده...مظاهر خندید و یه ذره بهم نزدیک شد و با صدای آرومتر از خودم گفت:ـ پس چی؟ الکی که این شازده نشده بهترین معمار ایران ....ـ بله جناب حمیدی درست میفرمایید....بهرحال آقا ترکیه رفتین جای مارو هم خالی کنین و خوش بگذرونین...میگن سواحل آنتالیا خیلی جای خوبیه...مظاهر سعی کرد خندشو بروز نده ...خواست جدی باشه...بعد با صدای بلندی که مثلا عصبی شده گفت:ـ خانوم ما واسه کار میریم نه تفریح...من که میدونستم داره شوخی میکنه خندیدم....اما حسان چنان با اخم برگشت سمتم که یه لحظه نفسم توی سینم حبس شد...ـ چیشده ظاهر؟ چرا داد زدی؟من سریع به جای مظاهر جواب دادمـ هیچی...فقط...با جدیت تمام پرید وسط حرفم و گفت:ـ از شما نپرسیدم خانم...لطف کنین تو کاری که به شما مربوط نیست دخالت نکنین....خیلی بهم برخورد....من کاری نکرده بودم...یه چشم زورکی گفتم و سریع به طرف در خروجی دویدم....صدای مهرا مهرا گفتن های مظاهرم نتونست منو نگه داره....اشک توی چشمام جمع شد...جدیدا زودی گریم میگرفت....اشکم دم مشکم بود....اصلا جدیدا اخلاق و رفتار جدیدی پیدا کرده بودم....رفتم بیرون ساختمون....در واقع پشت ساختمون....چند وقته جای دنجی اون قسمت حیاط پیدا کرده بودم....کسی اینجا نمیومد جز عمو رحیم...اونم تا ساعت کاری این طرفا پیداش نمی شد....کنار یه درخت قدیمی قطور ، روی یه تنه ی شکسته ی درخت نشستم....به خاطر دویدن زیاد گرمم شده بود... شالمو در آوردم و گیره ی سرمو باز کردم....شروع کردم به باد زدن خودم با شال....اشکام هنوز در حال ریختم بودن....از این گریه کردن هام خندم گرفته بود...معلوم نبود چه مرگمه....شال رو روی پام انداختم و دو دستمو به پشت روی تنه ، ستون بدنم کردم و بهش تکیه دادم...به درختای روبروم که باد شاخه هاشونو به رقص در آورده بود نگاه کردم.....مگه من چیکار کردم که این قدر زود از دستم عصبانی شد...؟اصلا من با مظاهر شوخی کردم به اون چه ربطی داشت...؟می دونستم حرفام چرت و پرتِ......الکی بی بهانه دارم بهانه گیری میکنم....اما چرا؟چشماموبستم......سرمو سمت آسمون گرفتم....خدایا این حالیه که دارم.....!چرا دلم میخواد گریه کنم؟ اونم بی هیچ دلیلی....چرا احساس میکنم دلم توی سینم بی قراره....چرا......چرا....چرا.....باد تقریبا شدیدی وزدید.......باعث شد تموم موهام اطراف صورتم شلخته وار پخش شن.....حتی حوصله ی مرتب کردنشونم نداشتم....هنوز چشمام بسته بود ...که.....هنوز چشمام بسته بود که احساس کردم یکی کنام نشست.......چشمامو باز کردم...خودش بود....پر ابهت و پر جذبه..... عینکش رو درآورده بود....اما از کجا فهمید که اینجام؟....اصلا چرا اومده ؟سریع اشکامو از روی صورتم پاک کردم...ازتنه ی درخت پایین اومدم...گیره و شالم دستم بود....تا خواستم قدم اول رو بردارم صداش به گوشم خورد...ـ فکر نمی کنی برای قهر کردن زیادی بزرگ شدی؟لحنش جدی بود...اما تن صداش آروم بود... نمیدونم چرا ولی دوست داشتم کلافگی از این بی بهونگیامو سرش خالی کنم...برگشتم طرفشو گفتمـ نخیرم...تا دیروز که کوچولو بودم....چطر یه روزه بزرگ شدم؟از تنه ی درخت بلند شدو روبروم ایستاد....به چشمام خیره شد...نمی تونستم به راحتی بهش زل بزنم....سرمو انداختم پایین ....دوباره اشکم در اومد....انگار یه چیزی می خواستم اما نمی دونم چی؟ دلم آشوب بود اما برای چی؟با دستش چونمو گرفت و بالا آورد..ـ به چشمام نگاه کن...نگاهش کردمـ باور نمی کنم به خاطر حرفی که بهت زدم این طوری بخوای اشک بریزی؟باز هم سکوت کردم.....جوابی نداشتم بهش بدم...ـ نمیخوای باهام حرف بزنی خانوم کوچولو؟خندم گرفت اما سعیکردم خودمو کنترل کنم.......یه قدم رفتم عقب و سرمو دوباره پایین انداختم....ـ نمیخوای جواب بدی خانوم کوچولو؟با یه لحن جالبی می گفت واقعا دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم....جالب بود اشکام میریختن اما خندم هم گرفته بود....تا خندمو دید فاصله رو پر کردو روبروم ایستاد....سرمو بالا آوردم...به ثانیه نکشید کشیده شدم توی آغوشش...چشمامو بستم...سرم روی سینش بود...دستاش محکم دور کمرم قرار داشت....باورم نمیشد....هم از کار حسان هم از حال درونم...آروم شدم...اونقدر که از دل آشوبی چد دقیقه ی قبل خبری نیود....نا خودآگاه دستام بالا اومد گذاشتم روی سینه پهنو مردونش... حلقه ی دستاش تنگ تر شد...آروم زیر گوشم گفت:ـ خانوم کوچولو....میخوای کار رییس بداخلاق و زورگوتو جبران کنی و یه تلافی درست و حسابی سرش بیاری؟خندم گرفت...اما دوست نداشتم جوابشو بدم....یه حس درونم منو مجبور به سکوت میکرد....خودمو جمع کردمو بیشتر توی آغوشش فرو رفتم...الان فقط آغوش این مرد رو میخواستم...میدونم کارم اشتباهِ...من صنمی با این مرد نداشتم اما.....اما خوب.... حال خرابمو آغوش این مرد خوب میکرد....ـ داری با سکوتت تلافی میکنی؟ باشه....تنبیه خوبیه برای یه مرد خودپرست و زورگو...چشمامو بستم....صدای ضربان قلبش برام یه آهنگ دلنشین بود.....یه آهنگ خاص که نظیرش توی دنیا نیست....بعد از چند دقیقه به خودم اومدم....از حالتی که توش بودم حسابی شرمنده بودم.....سرمو از روی سینش برداشتم و خواستم ازش جدا شم که چشمم به پیراهنش افتاد....خاک بر سرم..ریملی که زده بودم با گریه هام پخش شده بود و جلوی پیراهن حسان حسابی لکه دار شده بود...یهم بی هوا گفتم:ـ وای.....حسان تکون خورد و ازم فاصله گرفت....نگران نگام کرد و گفت:ـ چی شده؟خجالت زده بهش نگاه کردمو دستمو بالا آوردم و به پیراهنش اشاره کردمـ پیرهنتون.......جلوش پر از لکه های مشکی شدهدوباره به نزدیک شدو با حالت آرامش بخشی گفت:ـ خوب اینم میزارم پای تلافیت سرتق خانوم...سرمو انداختم پایین و لبمو به دندون گرفتمـ نکن اون کارو....متعجب نگاهش کردم....دستشو بالا آوردو روی لبم گذاشت...ماتم برد...ـ دق ودلیتو سر لبات خالی نکن....به چشماش خیره شدم...جدی بود....سرمو تکون دادمـ هنوزم میخوای با سکوتت تلافی کنی؟ـ نه.....ببخشید...دستشو پایین آورد...یه لبخند زد و گفت:ـ فکر کنم حالت بهتر شده؟ـ بله ....ممنونمیه ابروشو بالا انداخت و به حالت شیطنت گفت:ـ خواهش میکنم...آغوش من بروت همیشه بازه.....خاک تو سرت مهرا....دختره ی بیحیا.....تا اومدم لبمو به دندون بگیرم که صداش در اومد...ـ به دندون نگیر لبتو...سرمو انداختم پایین..حس کردم که تمام صورتم از گرما آتیش گرفته...لال شدم...پاک آبروم جلوش رفت...الان با خودت چی فکر نمیکنه؟ـ لازم نیست اینقدر به خودت سخت بگیری......اتفاق خاصی نیافتاده...گاهی وقتها برای آروم شدن نیاز داری به یه آغوش....به یه تکیه گاه....شده برای چند ثانیه....برای تو باشه...مهم نیست اون آغوش برای کی باشه...مهم اینه که تو الان بهش نیاز داری...پس دیگه فکر بیخود نکن....تمام حرفاش رو با لحن جدی میزد یه غم توی صداش موج میزد.......نمی دونستم چرا ولی مطمئنم اونم حالی شبیه من داره....ادامه دارد....سرمو بالا گرفتم....این بار بدون خجالت....یه لبخند به روش زدم و دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites