تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سنگ قلب مغرور

صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#81 | Posted: 18 Jan 2014 02:57
فصل ۱۴

پروانه خیلی خوبِ...خیلی خیلی خوب....من عاشق این مهربونیاشم...عاشق این دعاهای ناب و قشنگشم......پروانه لیاقت مظاهرو داره...بعد از خداحافظی با پروانه یه سره تا خونه توی سکوت روندم....امشب خیلی خسته شدم......امشب چیزهای زیادی شنیدم و کارهایی انجام دادم که حتی به عمرم هم فکرشونو نکرده بودم...******بیشتر از سه هفته از تولد پروانه گذشته...توی این مدت سعی کردم که از حسان دور باشم....یه چیزی توی وجودم بود ....یه حس که از اول به حسان داشتم و با هر حرف ِ حسان قوی و قویتر میشد....اما اون شب این حس چنان قوت گرفت و توی دلم ریشه زد که ترسیدم.....از عاقبتش ترسیدم....سعی کردم سرد باشم....سعی کردم هرچقدر هم که میتونم این فاصله ی زیاد ر زیادتر کنم...بعد از ناهار به سمت طبقه ی خودمون رفتم...این روزا بدجوری همه مشغولیم...توی این مدت پروانه و مظاهر چند باری باهم رفتن بیرون البته هم عزیز جون خبر داشت هم خانواده ی مظاهر.....خیلی کم وقت میشد تا پروانه رو ببینم اما به لطف اس ام اس از حالش باخبر بودم...امروز باید یه زنگ به عمو نادرشون بزنم ....بنده خداها همیشه اونان که خبرمو میگیرن...با چند تا بوق خوردن دیگه ناامید داشتم قظع میکردم که صدای عمو نادر از پشت خط شنیدم...ـ سلام بر عشق عمو....خنده روی لبم اومد...ـ سلام به عمویی خودم...خوبید؟ـ آره گلم....مگه میشه صدای شما رو بشنوم و خوب نباشم..ـ بله...بله میدونم...زنعمو خوبه؟ عشق من چطوره؟عمو خندید و گفت:ـ اونم خوبه...عشق توهم که داره باهات الان حرف میزنه...با خنده گفتم:ـ عمویی عزیزم زیاد خودتو تحویل نگیر...شما عشق سمیه جونی نه من...آرینو میگم...راه افتاده با نه؟ـ ای بابا یه دفعه خواستیم جو گیر شیم ببین گذاشتی؟ بفرما ناهار...خندمو قورت دادم و گفتم:ـ مرسی نوش جان...در ضمن جو گیر شدن بهتون نمیاد...کجایین چرا اینقدر سرو صداس؟ـ خونه ی مامان حاجی...جات خالی همه اینجان.....ـ ایول خوش به حالتون...سلام به همه برسون...صدرا هم اونجاست...؟ درچه حاله؟عمو با این حرفم زد زیر خنده و با یه صدای بلند گفت:ـ ای بابا.....پدر عاشقی بسوزه..بابا این بچه دیگه از دست رفت...بَست نشسته دست به دعا شده...گناه داره نفرینت میکنه تا آخر عمرت ترشیده میمونی عموجون...ـ غلط کرده...چه آتیش تندی داره این خواهرزاده تون....حالا یکی ندونه فکر میکن که مجنونِ..بابا یه ماه که دیگه این حرفارو نداره...اونجوری بهتره...بابا قدر همو بیشتر میدونن مگه نه؟.عمو از بس خندیده بود که نمی تونست حرف بزنه....صدای صدرا توی گوشی پیچید...ـ پس اینطور زلزله خانوم!....حال میکنی منو داری این جوری عذاب میدی نه؟ باشه برات دارم خانوم خانومااا...........بعد با صدای بلندیگفت:ـ ای خدا میشه روزی رو ببینم که مثل اسفند روی آتیش برای عشقت بالا و پایین بپری.....روزی رو ببینم که باتمام وجود عاشق بشی اما از عشقت یه دنیا فاصله داشته باشی....ای خدا...ـ هو بابا بسه...چه دل پری داری تو؟....نفریناتم خریدارم داداشی..... بگو خودتو سبک کن...اما بدون همچین یه دنیا هم فاصله بینتون نیستا فوق فوقش پیاده ده دقیقه از خونتون دورتره.....آدم باش مجنون....صدای اعتراض صدرا بلند شدو باز با یه لحن مسخره گفت:ـ ای الهی جیز جیگر شی مهرا...الهی اون زبون هفتاد متریت کوتاه شه....الهی یه شوهر گند اخلاق و پاچه گیر گیرت بیاد و زبونتو کوتاه کنه....دختره ی ورپریده....صدرا همین جوری ناله و نفرین میکردو من پشت خط از خنده ریسه میرفتم...تقریبا نیم ساعتی با عمو و زنعمو و مامان حاجی و هر کی که اونجا بو حرف زدم...یه انرژی مثبت گرفته بودم...اونقدر سرحال شده بودم که اثری از خستگی موقع خوردن نهارم نبود....قرار شه بود صدرا و زهرا( نامزد صدر) تا عید باهم بیرون برن و بیشتر باهم آشنا بشن...خیلی خوشحال بودم...هم برای صدرا و هم برای پروانه...هر دوتاشون برام عزیز بودن...صدرا برادر نازنیم بود و پروانه خواهر عزیزم....کدوم خواهریه که آرزوی خوشبختیه خواهر و برادرشو نخواد...صدرا و پروانه برای من مثل متین و مهرنوش بودن........با شروع شدم امتحانا رسما از شرکت اومدم بیرون...این ترم درسام فوق العاده سنگین بود. با وجود سنگین بودن کارای شرکت اما مرخصی گرفتم و در کمال ناباوری با مرخصیم موافقت شد....این یک ماه امتحانات رو با پروانه مدام میخوندیمو میخوندیم......توی این مدت از همه چی و همه کس بی خبر بودم....تمام فکر و ذهنم درگیر امتحانام بودپروانه هم همینطور............بیچاره مظاهر مثل خدا التماسش میکرد ولی مگه راضی میشد تا ببینتش....ـ گمشو بی احساس خوب گناه داره...چرا اینجوری میکنی؟ـ مهرا جون من بی خیال شو..من ببینمش هوایی میشم بزار همین دوتا امتحان آخری رو بدیم .بعد هر روز بیاد ببینتم...ـ خاک تو اون سرت ...بی جنبه...دیوانه این کارا رو نکن...پشیمون میشه ها....پروانه یدونه محکم زد توی سرم و گفت:ـ بیجا کرده...سر روی تنش نمی مونه...غلطای اضافی...یه سوت براش کشیدم و گفتم:ـ پس بیا برو..بی انصاف داره برات بال بال میزنه...داره مثه خدا التماست میکنه...بعد از کلی مخ زدن پروانه بالاخره راضیش کرده بااون مظاهر بدبخت بره بیرون....وقتی پروانه بهش خبر داد بیچاره باورش نمیشد بعدبا چنان ذوقی قربون صدقه ی پروانه رفت که یه آن حسودیم شد.....پروانه خونه من بود و از همین جا هم حاضر شد و مظاهر اومد دنبالش...خیلی اصرار رد که باهاشون برم اما من دیگه حوصله نداشتم...خیلی وقت بود که حوصله نداشتم....راستش یه جورایی دلتنگ بودم....دلتنگ حسان بودم...دلتنگ تنها مرد مغرور زندگیم....ای کاش میشد ببینمش...کنار پنجره توی پذیرایی ایستادم...بیرون رو نگاه کردم...هوای بهمن ماه بدجوری لرزه میانداخت به جون.....باد بدجوری یکه تازی میکرد... پنجره رو کامل باز کرد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#82 | Posted: 18 Jan 2014 02:57
هوای سرد هم که بهم خورد نتونست آتیش درونم رو کم کنه...دلم بدجوری بی تابی میکرد....چراشو نمی دونستم...شاید میدونستم اما ازش فرار میکرد...حسی که به حسان داشتمو میدونستم چیه اما نمیخواستم باور کنم.....از این حس می ترسیدم...نمی خوام باور کنم اما نمیشه... برگشتم و از توی گوشیم یه آهنگ که مناسب حال روز الانم بود گذاشتم...به پنجره تکیه دادم و اجازه دادم تا قطره های اشکم امشب همراه با قطره های بارون پایین بریزن...دلم پر بود از این حس زیبا...حس قشنگ اما دست نیافتنی...فهمیدم اسم چیه....فهمیدم اسم این حس که ازش فراریم چیه....عشق...من عاشق شدم...عاشق حسان فرداد....عاشق مرد مغرور....عاشق قلب سنگ مغرور.....!عاشق مردی که با عشق و احساس غریبس......پرم از درده دلتنگی ، واسم راهی نمیمونهتو که خوب و خوشی بی من ، بدونه تو دلم خونهدلم خونه ، دلم خونهوجودم بی تو داغونه ، دلم خونهنمیدونه ، نمیدونهکسی حالمو جز خدا، نمیدونهروی زانوهام افتادم...توان ایستادن رو نداشتم...من مهرا عظیمی...برای بار دوم شکستم...برای بار دوم در مقابل یه مرد مغرور شکستم....به عشق یه مرد باختم...خبر از دلم نداری....من عاشق چی تو شدم؟ من دیوونه ی چیه تو شدم که این طور بی قرارتم....؟دلت قرصه که من هستم ، که دنیامو به تو بستمکه هروقت مشکلی باشه ، برای تو دمه دستمولی من چی، کیو دارم؟! که مثله خوده من باشهکه هروقت عشقو کم دارم، مثله معجزه پیداشهدلم خونه ، دلم خونهوجودم بی تو داغونه ، دلم خونهنمیدونه ، نمیدونهکسی حالمو جز خدا، نمیدونهبه هق هق افتادم....آزاد و رها گریه کردم.... امشب به خودم و جلوی خدای خودم اعتراف کردم.....تار و پود وجودم به عشق حسان گره خورده...خدایا عاشق چی اون شدم من؟....عاشق سردیش؟عاشق غرورش؟عاشق بی احساسش؟ یا عاشق تکیه گاه بودنو محکم بودنش؟....عاشق آرامشی که در کنارش دارم/؟ یا عاشق آغوش مردونش که موقع تنهاییام به دادم میرسهخدایا من عاشق شدم....دیوانه وار....اما عشقم غلطه...اشتباه ِ..تو که نیستی ، پریشونم ....دلم خونههراسونم و حیرونم و دیوونهدلم خونه ، دلم خونهوجودم بی تو داغونه ، دلم خونهنمیدونه ، نمیدونهکسی حالمو جز خدا، نمیدونهامتحاناتم تموم شد و مثل همیشه با نمره های خوب و مورد انتظارم درسام پاس شد..این ترم؛ ترم اخرم بود و ازدانشگاه و درس خلاص میشدم...از شبی که به خودم و خدای خودم اعتراف کردم ، همونجا قول دادم و قسم خوردم که این عشقو توی سینم نگه دارم و هیچ وقت به زبون نیارم...عشق من به حسان غلطه......من و اون دوتا خط موازی هستیم که هیچ وقت به هم نمی رسیم مگه اینکه یکی بشکنه...نه اون آدم شکستن بود و نه من توان و تحمل شکستن رو داشتم...عاشقش می مونم اما به زبونم مهر سکوت میزنم...عاشق مردی می مونم که برای من با وجود اون غرورش و سردیش...با وجود اون همه بی رحمیش و سنگ دلیش برای من خواستنیه....خواستنی ترین موجود دنیام....عاشقت میمونم اگرچه میدونم بهت نمیرسم...اگرچه فاصله ی من تا تو از یه دنیاهم بیشتره....میدونم بر عکس همه ی چیزهای تلخ و شیرین دنیا که با گذشت زمان کمرنگ میشن اماحسم به تو پر رنگ تر و قویتر میشه...نمیتونم به دستت بیارم....نمی تونم ازت بگذرم....اما برای خودم توی دلم مالک همیشگی و جاودانگی من و روحمو قلبم هستی...مثل جسمم که مالکش شدی....دوستت دارم قلب سنگ مغرور من.......!******* این ترم پایان ناممو باید ارائه بدم...دفاعیه از پایان نامه ارشد خیلی سخت و وقت گیره...کلاس نداشتم...هم اینکه تا عید چیزی نمونده بود....دانشگاه نیمه تعطیل بود....برای رفتم و دیدن خانوادم بی تاب و بی قرار بودم....دلم برای تک تکشون پر می کشید...پروانه و مظاهر خیلی به هم وابسته شدن...هر روز عشقشون بیشتر از گذشته پیدا میشد...غروب چهارشنبه سوری بود و تلفنای عمو نادر کم کم روی اعصابم میرفت...حالا که میخواستم برم اونا اصرا میکردن که نرم...!بالاخره بعد از کلی حرف زدن با عموم تونست متقاعدم کنه شب چهارشنبه سوری حرکت نکنم...با اوضاع آتیش بازی و ترقه میترسیدن بلایی سرم بیاد....تازه بعد از منصرف کردن کلی سفارشو نصیحتم کرد مراقب خودم باشم....چقدر هم من مراقب بودم....!بعد از قطع کردن گوشی خونه....آیفون به صدا در اومد....پروانه بود اما نه تنها.....مظاهرم باهاش بود....بعد از باز کردن در رفتم تا یه لباس مناسب بپوشم... یه شلوار جین آبی آسمونی با یه بلوز سه سانتی سفید پوشیدم.....از روی بلوزم هم یه بافت ضخیم آبی نفتی که یقش از روی سرشونه هام شروع میشد پوشیدم...یه شال آبی نفتی هم روی سرم انداختم....گردنبندمو که یار همیشگیه تنهاییام بود و همه چیزم ، روی بافت انداختم....برق طلایی روی بافت آبی نفتی کاملا توی چشم میاومد...صدای پروانه از پذیرایی اومد....ـ صاحب خونه.....به به ..عجب استقبالی...بابا من عادت دارم به این خوشامد گویی اما بقیه نه...با خنده از اتاقم اومدم بیرون و گفتم:ـ حالا چه بقیرو تحویل میگیره بابا شوهر.........حرف توی دهنم ماسید....پاهام روی زمین قفل شدن...نفسم توی سینم حبس شد...دمای دست و پام با دمای بیرون مسابقه گذاشته بودن....مقابلم غیر از پروانه ی خندون و مظاهر شاد و سرحال حسان هم ایستاده بود....با همون جذبه و مردونگیش....با همون غرور و سردیش....چند وقته که اینقدر بی پروا بهش نگاه نکرده بودم؟....پروانه اومد جلو و گفت:ـ علیک سلام....بابا خواهشا جدی جدی باورت شه من دارم شوهر میکنم..الانم همراه همسر آیندم و دوستشون اومدیم امشبو در خدمت شما باشیم...نگاهم هنوز میخ مرد روبروم بود... مردی که جز سردی چشماش چیزی نصیبم نشده بود...ـ مهرا خانوم...الو کجایی؟به سختی نگاهمو ازش گرفتم و به پروانه ی منتظر چشم دوختم و با یه لبخند که مصنوعی بودنشو از اعماق قلبم حس میکردم گفتم:ـ این چه حرفیه فقط یه ذره جا خوردم...انتظار نداشتم..اشکال نداره بلدم چجوری تلافیه این کارتو سرت در بیارم پروانه خانوم.........از پروانه که حالا نیشش باز بود گذشتم و با قدمهای لرزون و قلبی که ریتم های مرتبش مدام نامنظم تر میشد به مظاهر و حسان نزدیک شدم..ـ خوش اومدین....ببخشید نمیدونستم که همراه پروانه هستین..واگرنه اینقدر هم بی ملاحظه نیستم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#83 | Posted: 18 Jan 2014 02:58
پوزخند کمرنگ حسان به دلم چنگ انداخت...معنی شو فهمیدم...پوزخندش رو بی دلیل نزد...حق داشت بهم پوزخند بزنه...یکبار دیگه هم به خونم پا گذاشته بود و من بدون اینکه برم استقبالش درو بروش باز کردم...اما پوزخند روی لبهاش با نگاهش که روی گردنم کشیده شد از لبش رفت.....کمی سرمو پایین آوردم...به خودم لعنت فرستادم که چرا گردنبندوروی لباسم گذاشتم...سرمو بالا گرفتم...نگاه سردش گرم شده بود و دلتنگ خیره به گردنبند توی گردنم....با صدای مظاهر نگاهم به طرفش رفت....ـ خواهش میکنم مهرا خانوم....شما باید ببخشید که مهمون ناخونده شدیم....راستش از پس زبون دوستتون کسی بر نمیاد ..امر امر ایشونه....به سختی آب دهنمو قورت دادم....ـ بفرمایید بشینید...مزاحم نیستین....بفرمایید...حسان به سختی دل از گردنبند کندو با یه آخم شدید رفت روی یکی از مبل ها ی تک نفره نشست....مظاهرو پروانه هم هردوشون روی مبل دونفره کنار هم نشستن.....دلم داشت از دهنم بیرون میزد....چرا اینطوری شدم...؟رفتم توی آشپزخونه......کتری رو پر آب کردمو روی گاز گذاشتم...از توی یخچال دیس شیرینی و ظرف میوه رو برداشتم رو ی اپن آشپزخونه گذاشتم.....پروانه اومد توی آشپزخونه....ـ چطوری دختره؟....آروم و خونسرد طوری که از غوغای درونم خبر دار نشه گفتم:ـ زهره مار...دفعه ی آخرت بود که بی هماهنگی من ورمیداری سر خود مهمون با خودت میاری....پروانه اومد کنارم و گونمو بوسید...گفت:ـ قربونت برم مگه کیان؟ مظاهر که نوزمده بندس باید مثل خودم باهاش راحت باشی...اون یکی هم که جناب فردادِ که دوست صمیمی مظاهر و رییس شماست...تا جایی هم که من خبر دارم باهاش راحتی...یه چشم غره بهش رفتم و یه بچه پررو نثارش کردم...منتطر جوش اومدن کتری شدم....پروانه دیس شیرینی و ظرف میوه رو برد توی پذیراییبعد از چند دقیقه آب جوش اومد و چایی رو دم کردم...با یه نفس عمیق رفتم توی پذیرایی...اماقبلش گردنبندو فرستادم زیر بلوزم....ـ خوش اومدین...مظاهر با خنده گفت:ـ بابا چرا این قدر تعارفی شدین مهرا خانوم؟ راحت باشین...بهتون نمیاد..گفتم:ـ چشم...ولی من با نامزد شما بعدا کار دارم...مظاهر رو به پروانه کرد و گفت:ـ اوه...اوه...نامزد جان به خدا میسپارمت....اگه از زیر دستای مهرا خانوم زنده بیرون اومدی برای عروسی اقدام میکنم....پروانه یه چشم غره ی اساسی به مظاهر رفت و گفت:ـ شما از همین الان برو تو کار اقدام...من و مهرا از این کارا زیاد با هم داشتیم......تنها کسایی که توی جمعمون شاد و سرحال بودن مظاهر و پروانه بودن.....یه جوراییی مهمونی امشب همش توی دستاشون بود....حسان که توی این مدت مثل مجسمه ها نشسته بود گاهی به مظاهر و گاهی هم به خونه نگاهیی می اناخت...یه اخم ظریف هم روی پیشونیش نشسته بود....بلند شدم تا چایی رو بیارم...توی آشپزخونه بدم کهبا صدای پروانه به سمتش برگشتم...ـ الان نریز...یعنی فقط یه دونه بریز برای آقای فرداد ...اگه خودتم میخوری برای خودتم بریز....با تعجب گفتم:ـ مگه شما نمی خورین...؟پروانه خندید و گفت:ـ چرا ولی الان نه...مظاهر رفت وضو بگیره تا نماز بخونه ومنم میخوام نماز بخونم...تا نمازامون تموم شه چایی هم سرد میشه...ـ آها باشه..پس خودت آقا مظاهرو راهنمایی کن...میدونی جای مهرونمازا کجاست دیگه؟......ـ آره خانوم....میدونم ولی تو ی فلسفش موندم...تو که نماز خون نیستی پس چرا مهر و چادر نمازت همیشه تمیز و مرتب توی جانمازین؟یه خنده ی تلخ زدمو رومو برگردوندم و مشغول ریختن چایی توی فنجون شدم و گفتم:ـ من نماز خون نیستم اما خدانشناسم نیستم...اونارو برای یکی مثه تو گذاشتم که نمازشو میخواد توی خونم بخونه....پروانه خندید و رفت...صدای باز شدن در اتاق اومد.....فنجونای چایی رو توی سینی گذاشتم و رفتم توی سالن....حسان تنها روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود...ـ بفرمایید....سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد اما خیلی سریع نگاهش روی گردنم ثابت موند...اخمش شدیدتر شد....بدون اینکه نگاهمکنه گفت:ـ چرا درش آوردی؟...........حسان تنها روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود...ـ بفرمایید....سرشو بالا آورد و بهم نگاه کرد اما خیلی سریع نگاهش روی گردنم ثابت موند...اخمش شدیدتر شد....بدون اینکه نگاهمکنه گفت:ـ چرا درش آوردی؟...........از سوالش یکه خوردم....خیلی صریح و رک حرفشو زد....خیلی واضح و بی پرده از یادگاری اونشب و مهریه ی من حرف میزد....نگاهش بالا کشید شد به من...منی که به طرفش خم شده بودم و با یه سینی چای جلوش مستاصل بودم....ـ سوالم جواب نداشت نه؟حتی قدرت صاف ایستادنم نداشتم....فقط تونستم با صدایی که به زور از گلوم خارج شد بگمـ درش نیاوردم...قلبم مثل گنجشک توی بند خودشو به درو دیوار سینم میکوبوند.....نفسام به شماره افتاده بود...هم داغ بودم هم سرد....دستش اومد بالا .....سینی رو جلوتر بردم تا بتونه فنجونو برداره اما دستای اون مقصد دیگه ای داشتن....دستش رو روی گردنم گذاشت...بی حرکت موندم...حتی نفسم هم توی سینم محبوس شد...دستش رو از زیر گلوم توی یقم فرو برد و زنجیر گردنبند رو به شدت کشید بیرون....تماس دستش با پوست گردنم داشت دیوونم میکرد....کم اوردم...نگاهم کرد...خیره........بی پروا.....رک و صریح.....بی ذره ای شرم و خجالت...گفت:ـ هیچ وقت پنهونش نکن....دیگه خارج از توانم بود....بی حرف ایستادم...لب خشکیدم رو با زبونم خیس کردم....لب باز کردم تا شاید کلمه ای ازش خارج شه....اما.................ـ مهرا خانوم در جریانید دیگه قراره امشب شما یه شام پروپیمون به ما بدین در عوض ما هم یه مراسم چهارشنبه سوری مَشت در خدمت شماییم...کلمه هایی که قرار بود از دهنم بیرون بیاد بازم رونده شدن به اعماق قلبم.....نگاهم رواز چشمایی خیره بهم گرفتم و برگشتم سمت صدای مظاهر که کنار پروانه ایستاده بود...با یه لبخند کم جون گفتم:ـ بله...خوبه...پروانه اومد جلو و یه ذره مشکوک نگاهم کرد ....سینی چایی رو که الان برام یه بار صد تنی شده بود سمت پروانه گرفتم و گفتم:ـ زحمتشو میکشی؟پروانه گفت:ـ خوبی؟ رنگت چرا پریده؟سریع یه لبخند عریض تحویلش دادم و گفتم:ـ خوبم..ازشام شب رنگم پرید...بیشعور دارم برات...نگرانی توی چشماش به آنی گم شدو جاش پر شد از شادی.....ـ گمشو...برو بابا یه نیمرو که این حرفارو نداره.....من فکر کردم چی شده؟سینی رو از دستم گرفت .....به محض آزاد شدن دستام به طرف دستشویی پرواز کردم...چند مشت آب سرد روی سر و صورتم ریختم...توی آیینه به خودم نگاه کردمزمزمه وار گفتم:ـ آروم باش....نذار دست دلت رو شه دختر...آروم باش....چند تا نفس عمیق کشیدم تا شاید سنگینی فشاری که روم هست رو کم کنم...اما حیف که هیچ فایده ای نداشت....آروم از دست شویی اومدم بیرون....صدای حرف زدن مظاهر که داشت یکی از خاطرات قدیمیشو تعریف میکرد به گوش میرسید..وارد پذیرایی شدم...پروانه برای همه چایی ریخته بود و شش دونگ حواسش جمع مظاهر بود...به محض نشستن روی مبل نگاهم با نگاه حسان یکی شد...قفل شد نگاه بی قرار من با نگاه بی احساس حسان....سریع ازش چشم گرفتم خودمو مثلا مشغول گوش دادن به حرفای مظاهر نشون دادم...بعد نیم ساعتی از خاطرات گویی مظاهر که فقط بازو بسته شدن لبهاش عایدم شده بود پروانه رضایت داد تا باهم شام درست کنیم...تا بلند شدم مظاهر به شوخی رو به من گفت:ـ مهرا خانوم زیاد تو زحمت نیوفتین..ما به چلو خورشتو بریونی هم راضی هستیم...با اینکه درونم غوغا بود از بودن مردی که فراری بودم ازش....با اینکه بی قرار بودم برای لحظه ای دیدن اون دو گوی سیاه...با اینکه حالم خراب بود و پر بودم از نیاز نوازشش....... اما همه ی اینهارو به خودم حرام کردم....سرکوب کردممثل همیشه خودمو ،ذهنمو فکرمو پرت کردم به سمت کوچه ی همیشه چپ خاندان علی آقا...با یه لبخند و یه ذره شیطنتی که خیلی وقته توی وجودم خوابیده بود...رو به مظاهر گفتم:ـ نه بابا زحمت چیه...من بهتر از این غذاهارو براتون در نظر گرفتم...توی این هوا یه املت مَشت با نون وسبزی و ماست در حد لالیگا میچسبه...به محض تموم شدن حرفام مظاهر و پروانه از خنده غش کردن...اما برای من فقط عکس العمل مرد یخی رو بروم مهم بود که حتی نگاه کردن بهش رو برای خودم ممنوع کرده بودم....چرخیدم به سمت آشپزخونه....پروانه هم پشت سر من اومدـ بابا یه ذره آبرو برای من نذاشتی...الحق که باید بهت بگم شاهرودیه خسیس()!خب میمردی زبونی می گفتی چشم به روی چشمم ....باز رفتم تو جلد شر و شیطون خودم و گفتم:ـ نچ.... آدم اصلشو نباید فراموش کنه...افتخارم اینه که شاهرودیم()!...البته تو میگی خسیس ولی من میگم حسابگر...اهل چابلوسی و شیرین زبونی هم نیستم...اونی که باید بگه چشم روی چشمم جنابعالی هستی نه من....یه چشم غره اساسی بهم رفت و در فریزرو باز کرد و گفت:ـ حالا خانوم حسابگر چی توی فریزرت پیدا میشه تا من برای شوهرم و دوستش غذا بپزم؟پشتش ایستادم و در فریزرو از دستاش جدا کردم و گفتم:ـ شما برو بشین نیازی نیست کمک کنی...همین که کنار شوهرت باشی برای من بسه....تورو ببینه از اشتها میوفته اونوقت منم کمتر غذا درست میکنم...به این میگن حسابگری از نوع شاهرودی....!پروانه به بازوم زدو گفت:ـ پرروی زبون دراز...باشه...حالا که این جوریاس .خودت جونت درآدو شامو تنهایی درست کن...عقب گرد کردو رفت توی پذیرایی...ای بی شرف....دنبال یه بهانه میگشت تا دربره....منم از خدا خواسته منتظر بودم تا از پذیرایی و آدمهایی که توش بودن جدا شم.....یه نگاهی به ساعت انداختم...7.30 بود...اما هوای بیرون کاملا تاریک بود....خوبه تقریبا دو ساعتی وقت داشتم تا شام رو آماده کنم...اول برنجو خیس کردم تا نیم ساعتی توی آب بمونه و قد بکشه....مرغایی رو که قبل فیله ای کرده بودم رو از فریزر با یه بسته گوشت چرخ شده درآوردم....سیب زمینی هارو پوست گرفتم و خلالشون کردم...همرو داخل سرخ کن ریختم ...یخ فیله ها آب شده بود...اونارو با پدر سوخاری پوشوندم و توی روغن سرخ کردم..آب برنجی رو که خیس کرده بودم رو توی سینک ظرفشویی خالی کردم و برنجارو توی پلوپز ریختم و زمانشو برای یک ساعت دیگه تنظیم کردم....پروانه اومد داخل آشپزخونه و همین جور که به اپن آشپزخونه لم میداد گفت:ـ به به..... چه دختر کاری؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#84 | Posted: 18 Jan 2014 03:02
آورین مادر...خوبه...همین جوری ادامه بده تا شاید خدا کریمه بخت تو هم باز بشه...دستی که داشت فیله رو توی روغن میبرد همونجا خشک شد.....پروانه اومد داخل آشپزخونه و همین جور که به اپن آشپزخونه لم میداد گفت:ـ به به..... چه دختر کاری؟ آورین مادر...خوبه...همین جوری ادامه بده تا شاید خدا کریمه بخت تو هم باز بشه...دستی که داشت فیله رو توی روغن میبرد همونجا خشک شد.....پروانه اومد کنارمو آروم دم گوشم گفت:ـ درسته این رییستون گند اخلاق و خدای غرور َ ولی خدایی تیکه ای ها.....خره برو تو کارش دیگه.....بدبخت میشی ولی به جاش خدایی یه شوهر تک توی دنیا گیرت میاد.....هر چند این آدم گروه خونیش عمرابه این حرفا بخوره.....دیگه داره زیادی شر و ور میگه....فیله رو توی روغن داغ انداختم و جدی گفتم:ـ پروانه جان از گرسنگی زیاد داری چرت و پرت تحویل من میدی...تا یکساعت دیگه تحمل کن غذا آماده میشه....در ضمن خودت که میدونی چقدر خدمت این آقا غوله ارادت دارم....تو دیگه چرا؟........پروانه یکی آروم زد روی پیشونیمو گفت:ـ اوه...اوه راست میگی یادم نبود روی تام و جری رو شما سفید کردین...برای اینکه زیادی کشش نده گفتم:ـ اگه دوست داری میتونی یه دستی بزنیا؟ البته اگه عشقت اجازه میده ...با خنده گونمو بوسید و گفت:ـ شما امر کن....عشق من در مقابل شما جرات نطق کشیدن نداره چه برسه به اجازه...ـ حالا نه تا اون حد.....بیا برو سالادو درست کن...راستی چیزی کم و کسر نیست توی پذیرایی...ـ نچ...ولی مهرا خدایی این حسان فرداد همیشه اینجوریه؟باز حسان.....باز حسان فرداد....چرا مدام باید توی گوشم اسمت خونده شه؟....چشمامو محکم روی هم گذاشتمو و گفتم:ـ چه جوریه مگه؟ـ تازه میگی چه جوریه؟ خوب همین الان دوساعت اومدیم اینجا ولی دریغ از یه حرف و خنده...یا با مظاهر حرف میزنه یا کلا سکوته... الحمدالله با خنده هم هفت پشت غریبس...با کلی اخم روی پیشونیش مثل مجسمه نشسته...انگار از عالم و آدم طلبکارِ....شنیده بودم اینجوریه ولی از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن....برگشتم طرفش....ـ پروانه ...چرا داری چرت و پرت میگی؟ خوبه که میشناسیش این حرفارو میزنی؟ هنوز حرفایی رو که برای بار اول در موردش بهم زدی توی گوشمه...این آدم همون آدمِ...همون حسان فردادِ مغرور...که از زن جماعت نفرت داره...همون که همه بهش لقب سنگ قلب مغرور دادن...توقع نداری که الان چون شدی نامزد بهترین دوست صمیمیش بلند شه برات برقصه و جک تعریف کنه....به نفس نفس زدن افتاده بودم....پروانه اومد جلوم و جدی گفت:ـ چته دختر؟ تو چرا بهت برخورد؟؟ تو چرا زود گارد گرفتی؟دلت از کجا پره که اینجوری داری خالیش میکنی؟رومو برگردوندم طرف سرخ کن...چکش کردم...بی حرف رفتم سمت گوشت چرخ شده و به صورت همبرگر درستش کردم....پروانه فهمید زیاده روی کرده....یا شایدم فهمید یه مرگم هست که اینجوری میپرم بهش...بی حرف رفت سمت وسایلای سالادو شرع کرد به درست کردن سالاد....همه چیز آماده بود...پروانه باهام سر سنگین شده بود...خیلی بد بود که امشب برای اولین بار بامظاهر اومده بود خونم و من این جوری باهاش تا کردم و زدم توی پرش....رفتم توی سالن....با صدای مظاهر هم پروانه و هم حسان به من نگاه کردن...رفتم توی سالن....با صدای مظاهر هم پروانه و هم حسان به من نگاه کردن...ـ خسته نباشید واقعا...این خانوم بنده که امشب حسابی به خودشون استراحت دادن...پروانه هنوز از دستم دلخور بود....فهمیدم چون نه حرفی زد و نه حتی لبخندی...رفتم طرفش روی دسته ی مبل کنارش نشستم.....خم شدنمو گونشو بوسیدم و گفتم:ـ ما مخلص خانوم شما خیلی خیلی هستیم....ایشون هر چی عشقش بکشه میتونه استراحت کنه...پروانه آروم گفت:ـ مهرا نکن که خر بشو نیستما......نمیخواستم ناراحت ببینمش...با خنده گفتم:ـ حالا نمیشه یه امشبو به خاطر من خر شی؟مظاهر از خنده سرخ شده بود اما جرات نداشت بروز بده...سرشو انداخت پایین و دستشو جلوی دهنش برد...پروانه عصبانی برگشت به سمت مظاهرو گفت:ـ چیه؟ خفه نشی؟سریع گفتم:ـ خب پروانه جان اینجوری که تو پریدی بهش بنده خدا خفه هم شه جرات نمیکنه کاری کنه...یه ذره کمتر هاپو بشو....ـ مهرا خودتو کشته فرض کن....بلند شد و به طرفم هجوم آورد...از روی دسته ی مبل پریدم پایین...شروع کردم به دویدن..ـ وایسا ..پررو شدی...به من میگی سگ...آدمت میکنم..ـ اِ...چرا حرف میزاری تو دهن من؟ من غلط بکنم اسم اون حیوون بدبختو بزارم روت...گناه داره..پروانه اسممو جیغ زد...شده بودیم مثل قبلنا...همون اوایل دوستیمون...دوتا خل و دیوونه...انگار که مظاههرو حسان اونجا وجود نداشتن....به سمت آشپزخونه دویدم اما نمیدونم چی شد که پادریه جلوی آشپزخونه از زیر پام سر خورد و من با سر رفتم زمین....لبه ی پله ی آشپزخونه بالای سرمو ، قسمت چپ پیشونیمو گرفت...درد بدی توی سرم پیچید...گرمیه خون رو توی موهام و جاری شدنش رو روی پیشونیم حس کردم..پروانه جیغ بلندی کشید.....اما تا اومدم از روی زمین خودمو بلند کنم که از روی زمین کنده شدم....خیلی بی حال بودم...صداهارو میشنیدم اما هر کاری میکردم چشمام رو باز کنم نمیتونستم...پروانه با گریه اسممو صدا میزد....سعی کردم به هر زوری شده چشمامو باز کنم...بالاخره بازشون کردم اولین چیزی که دیدم اینکه توی بغل حسان بودم....به درگاه خروجی رسیده بود....دستمو بی جون بالا آوردم و لبه ی کت چرمشو گرفتم...از حرکت ایستاد...نگران وعصبی نگاهم کرد..تا خواست حرف بزنه بی حال اسمشو صدا زدم...ـ حسان ..خوبم...ب....چنان میرغضبانه نگاهم کرد که حرفمو خوردم...جالب بود به جای استفاده از آسانشو از پله ها اومد پایین......فکر کنم چیزی از کمرش سالم نموند....منو روی صندلی جلوی ماشینش گذاشت و درو بست...نگاهم بین در آسانسور و راه پله میچرخید...اما از پروانه و مظاهر خبری نبود....کم کم چشمام بسته شدو چیزی نفهمیدم....کم کم چشمام بسته شدو چیزی نفهمیدم....با احساس سوزشی شدید چشمامو باز کردم.....پرستار زن داشت سرم رو از توی دستم خارج میکرد...یه مرد سفید پوش هم که بهش میخورد دکتر باشه کنار حسان ایستاده بود...حسان هم مثله همیشه اخمو و جدی زل زده بود به من...ـ خب خانوم شیطون شما نگاهی به شناسنامت انداختی ببینی چند سالت شده؟فکر نمیکنی برای بازی گرگم به هوا زیادی بزرگ شدی؟با صدایی دکتر بهش چشم دوختم...با صدای آرومی جواب دادم:ـ من...اصلا نفهمیدم چی شد؟ زیر پایی زیر پام لیز خورد.....دکتر سرشو تکونی داد و گفت:ـ دخترم بهتره بیشتر مراقب خودت باشی...اگه فقط دو سه سانت پایین تر این ضربه خورده بود ممکن بود خدایی نکرد الان اینجا نباشی...شرمزده نگاهش کردم....بلند شدمو و شروع کردم آستینای بلوزمو پایین کشیدن...دکتر از منو حسان خداحافظی کرد و رفت بیرون....از روی تخت آویزون شدم...کفشامو توی همون حالت پوشیدم اما تا از روی تخت اومدم پایین سرم گیج رفت و با دست به تخت تکیه دادم...دست محکم و مردونه ی حسان درو بازوم مثل پیچک پیچیده شد...نگاهش کردم...هنوز عصبی بود...سرم رو انداختم پایین و بی حرف به سمت بیرون کشیده شدم....توی ماشین که نشست از کاراش ؛ از رفتاراش فهمیدم که کلاف و عصبانیه....زمزمه وار گفتم:ـ ببخشید که توی...چنان دادی سرم زد که وحشت زده به طرفش برگشتم...ـ کی میخوای بزرگ شی؟کی میخوای دست از بچه بازیات برداری؟ چه بهت رسید که پاشدی مثل کولیا توی خونه دویدی؟حتما باید مغزت متلاشی میشد تا بفهمی که باید مراقب باشی؟ اصلا چرا باید حرفی بزنی که مجبور بشی بعدش اینجور پا به فرار بزاری؟ چرا عوض نمیشی؟ چرا بزرک نمیشی؟...........دو جمله ی آخرشو با تمام توانش داد کشید.....بدون اینکه بخوام اشکام روی گونه هام ریختن... دیدن اشکام انگار بنزینی شد روی آتیش.....عصبانی ار از همیشه فریاد کشید:ـ بسه لعنتی...چرا به جای فهمیدن شرایطت ...فهمیدن اشتباهت اشک میریزی؟ بس کن....برگشت و چنان محکم کوبوند روی فرمون ماشین که برای یه لحظه دلم برای دستاش کباب شد...لب باز کردم..ـ من...من...برگشت طرفم......ـ تو چی؟ چی هان؟...باز بی فکر حرف زدی؟ باز بی منظور چیزی گفتی؟ آره؟خیلی عصبی بود....اشکامو پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم....سرم از درد داشت منفجر میشد...داد و فریادهای حسانم بدترش کرده بود...آروم بهش نگاه کردم و گفتم:ـ من و پروانه خیلی باهم از این شوخیا میکنیم...تقصیر هیچ کدوممون نبود...پادری از زیر پام..ـ بسه...عادت داری مثل طوطی هر حرفی رو چند بار برات تکرا کنن...نمی خوای بفهمی...حرف حساب تو گوشت فرو نمیره....خیلی بهم برخورد...خیلی خیلی بد بهم برخورد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#85 | Posted: 18 Jan 2014 03:03
باز شدم همون مهرا ی کله شق...واقعا به حرفاش ایمان داشتم...ایمان داشتم که آدم بشو نیستم اما الان تمام حرصایی که این مدت از دستش خورده بودم رو باید سرش خالی میکردم..چه بهانه ای بهتر از این...باصدای بلند به طرفش کامل برگشتم و گفتم:ـ آره...اصلا حرفای شما درست و متین...اما چیکار کنم؟ من همینم...علاقه ای به بزرگ شدن ندارم...میخوام کوچیک بمونم.....شا لازم نیست اینقدر حرص بخوری ..........به قول قدیمیا نرود میخ آهنین در سنگ.....اصلا بزرگ شم که چی بشه...بشم یکی مثل شما...یکی که از احساس تعطیله..خشکِ...عنقِ...گند اخلاقه..نمیخوام...شر و شیطونیه الانم رو خیلی دوست دارم...هر بلایی هم سرم بیاد بازم به جون میخرمش...نه به شما و نه به کس دیگه ای ربط نداره...دستگیره ی در ماشین رو کشیدم و درو باز کردم...اما تا خواستم پیاده شم دستای مردونش روی دستم اومد و محکم به سمت خودش کشوند....اما تا خواستم پیاده شم دستای مردونش روی دستم اومد و محکم به سمت خودش کشوند....حرکتی نکردمو همونجور پشت بهش بودم...ـ لازم نیست مثل من سنگ و سرد باشی..هرکی که بزرگ میشه مثل من نمیشه....خودت باش اما عاقل تر....با این کارات به تنها کسی که ضربه میزنی خودته...به دستم فشار بیشتری آورد و کشیدتم به سمت خودش...با این حرکتش برگشتم سمتش...پاشو محکم روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد...درماشین بی هوا محکم خورد به درگاه....تا خونه توی سکوت رانندگی کرد...توی آسانشور یه نگاه به خودم انداختم...دور سرم به بانداژ سفید بسته شده بود...رنگم هم پریده بود....دستمو بالا آوردم روی بانداژ رو لمس کردم...از توی آیینه به پشتم نگاه کردم..حسان خیره بهم چشم دوخته بود....شاید روی هم ده ثانیه هم نشد اما نگاهش پر بود از آرامش برام....برای منی که مثل مرغ سرکنده برای بودن در کنارش بال بال میزنم همه چیز بود...عشقم هر روز بهش بیشتر میشه...از توی آیینه همچنان خیره نگاهش میکردم...تکیشو از دیوار برداشت و درست پشت سرم ایستاد..دستشو بالا اورد و پشت گردنم گذاشت.....مسخ نگاهش شدم...دل و دینم رو خیلی وقت پیش به این مرد باخته بودم...دستش جلو اومد.....پلاک گردنبندم پشتم افتاده بود...برام جلو آوردتشدستش روی پلاک بود جلوی سینه ی من.....!نفسام عمیق شدتا عطر سردش با تمام وجودم ببلعم....قلبم داشت خودشو به آب و آتیش میزد...هوش از سرم برده بود این مرد...سرشو از کنار گوشم آورد جلو ، آروم روی بانداز رو بوسید...چشمام بسته شد....قطره اشکی که همه ی دلتنگی هام و بی قرار یهام توش جا شده بود از چشمم چکید...دست از پلاک برداشت.قطره اشکمو با سرانگشتش گرفت و کنار گوشم زمزمه وار گفت:ـ بیشتر مراقب خودت باش خانوم کوچولو...چقدر دلم برای کوچولو گفتنش تنگ شده بود....سرم به سمت پایین خم شد...ـ هیچ وقت از هیچ کس نه خجالت بکش نه شرمزده باش...دستشو زیر چونم گرفت و سرمو بالا آورد...چشمام بسته بود...نکن با من مرد مغرور ....تو با دلی که سنگه داری با این کارات من ِ جنس لطیف رو از پا درمیاری....من مثل تو سرد نیستم...ـ باز نمیکنی اون چشمای شیطون رو که هر چی به سرت میاد زیر سر اوناست؟پشمام ناخودآگاه باز شدن...سرش کنار صورتم بود....فقط یک سانت بین گونه های من و گونه های اون فاصله بود... خیره توی آیینه به هم زل زدیم...تا صدای رسیدن به طبقمون رو شنیدیم...جدی گفت:ـ سعی کن بزرگ شی ولی نه مثه من.....ازم فاصله گرفت..به محض باز شدن در آسانسور از آسانسور رفت بیرون...مظاهر و پروانه نگران جلوی در ورودیه خونه منتظر ما بودن...پروانه به محض باز شدن در آسانسور و بیرون رفتن حسان پرید و محکم منو به آغوشش کشید...ـ مردمو زنده شدم مهرا....خواهری به خدا نمیخواستم این جوری شه...به هق هق افتاده بود....سفت و محکم منو چسبیده گریه میکرد....مظاهر نگران از پشت پروانه نگاهم میکرد...سعی کرد لبخند بزنم...دستای پروانه رو از گردم باز کردم و گفتم:ـ جمع کن خودتو...خرس گنده ببین چه اشکیم میریزه...بابا نگران نباش من تا شام عروسیه تو رو نخورم هیچ قبرستونی نمی رم....توی گریش خندید و یه دونه محکم زد روی شونم...ـ خیلی بیشعور...مردم و زده شدم...ـ اِ...نه بابا...فکر نمیکردم اینقدر مهم باشم....چقدر خوب...یادم باشه هر از چند گاهی از این بلاها سر خودم بیارم...یهو چشمم افتاد به پشت سر پروانه....یه آن از گفته ی خودم مثه چیز پشیمون شدم..حسان چنان غضبناک نگاهم کرد که پیش خودم گفتم اگه تنها بودیم حتما یه بلایی سرم میاورد...خوبه همین دودقیقه پیش گفت حرف دهنمو بفهمم...!سرم رو پایین انداختم و از آسانسور با پروانه بیرون اومدم...پروانه با مظاهر جلو رفت و من آروم طوری که اونا نشنون با حالت شرمندگی و صد البته شیطنت گفتم:ـ ببخشید....یه نگاه پر حرص بهم انداخت و گفت:ـ تو زبون آدمیزاد سرت نمیشه...آرومتر از قبل البته با نیشی که تا بنا گوش باز شده بود گفتم:ـ نه.....چون فرشتم و زبون شما آدمیزاد هارو بلد نیستم...ایستاد و زل زد بهم....برای اولین بار زیر نگاهش آب شدم....درونم از خوشحالی غوغا بود...عاشقتم حسان...من عاشق زورگویی هاتم......عاشق عصبانیتاتم.....سرمو پایین انداختم و با آخرین سرعت از جلوش رد شدم و وارد خونه شدم....سریع لباسمو عوض کردم و بساط شام رو مهیا کردم...امشب شاید اولش خیلی مذخرف شروع شد و وسطش به گند کشده شد اما اخرش این من بودم و یه حس قشنگ و ناب...یه حس پر از لذت با حسان بودن...اخ وقتی به لحظه ای که توی آغوشش بودم فکر میکنم انگار کارخونه ی قند و شکر باهم توی دلم شعبه زدن....چشمامو بستم و توی دلم برای عشقی که الان خوش قلبم بود دعا کردم...دعا کردم که حسان از سنگ بودنش در بیاد...دستامو بالا بردمو جایی رو که حسان بوسیده بود رو لمس کردم....حتی یه درصدم هم فکر نمیکنم که بوسش از روی دوست داشتن بوده باشه....شاید ترحم...شاید وظیفه...هرچیزی بود اما نه از روی علاقه...فکر کنم تنها جکی که براش بامزه باشه اینه که جلوش از عشق حرف بزنی....نفسمو محکم بیرون دادم بیرون و به پهلو خوابیدم...چشمامو دوباره بستم گردنبند عشقمو توی دستم گرفتم روی پلاکو بوسه زدم...خالی شدم از هر حس بدی......پر شدم از عشق...پر شدم از دوست داشتن....حسان ِ من ...مرد مغرور من دوستت دارم....صبح سرحال و قبراق بلند شدم...جلوی آیینه یه نگاه به خودم انداختم...رنگ به صورتم برگشته بود....بانداژ رو از سرم باز کردم ....نمیخواستم عمو اینارو بیخود نگران کنم....ساکمو که دیشب بسته بودم رو دم در خونه گذاشتم...سریع آماده شدم و با یه ساندویچ پنیر و گردو از خونه زدم بیرون.....از امروز تا هشت روز دیگه آزاد بودم....بی مشغله...بی هیچ نگرانی ....قرار بود برای هفته ی دوم عید من به همراه تیم مهندسی که حسان خودش ریاستشو بر عهده داره به ترکیه بریم...دیشب سر شام مظهر و حسان راجب به این موضوع داشتن صحبت میکردن....خیلی خوشحال شدم که قراره با حسان توی این پروژه کار کنم...اونم ترکیه....به مدت سه هفته!....تمام بدنم از شوق مورمور میشد....نزدیکای غروب رسیدم شاهرود....اولین کاری که کردم رفتم سر مزار باباحاجی و خانوادم...پنج شنبه بودو عطر گلاب و صدای بلند قرآن توی قبرستون پیچیده بود...عمو نادرو عمه شهلا رو هم اونجا دیدم...بی حرف نشستم و یه فاتحه برای باباحاجیم خوندم و بعد بلند شدم و رفتم سمت قبرای خوانوادم...........چهار قبر ردیفی کنار هم.....ایستادم بالای سرشون....گلای رز قرمزی رو که سر راه خریده بودم روی قبرا گذاشتم و شیشه های گلاب ناب محمدی رو روی گلا خالی کردم....فردا عید بود....سال جدید....سال جدید بدون بابام...بدون مامانم...بدون مهرنوش و متین....4 تا عید گذشت...چقدر زود...عمرا چقدر کوتاهن...انگار همین دیروز بود....نشستم روی دو زانوم و خم شدم و قبر بابامو بوسیدم....پیشونیمو روی سنگ سرد قبرگذاشتم و چشمامو بستم.....ـ سلام بابا....اون جا راحتی؟ بابا باورم نمیشه 4 ساله از پیشم رفتین... بابا خیلی ذلم براتون تنگ شده....دلم برای نگاهتون...صداتون...حرف ها و خندهاتون پر میکشه....بلند شدم و کنار قبر مامان نشستم....باز هم پیشونیم مهمون سنگ سرد قبر شد...ـ سلام مامان خوشگل خودم...خوبی؟ مامان چقدر جات اینجا خالیه...مامان نیستی ببینی دخترت....دخترت عاشق شده...دخترت همه چیزشو به عشق یه مرد باخته...با لذت...ای کاش بودیو دخترتو راهنمایی میکردی....راهنمام میشدی برای بدست آوردن دل سنگ عشقم....باز بلندشدم.....چقدر تکرار این حرکت برام سخت بود....چقدر با تکرار این حرکت تنهاییم توی سرم کوبونده میشد....دوباره سنگ سرد...دوباره بوسه به سنگ قبر...اما اینبار خواهر قشنگم...مهرنوش نازنینم... خواهری که دست منو توی شیطونی از پشت بسته بود....و دوباره حرکت عذاب آور و تکراری....ـ سلام به برادر نازم....متیت شر و شیطونم...چطوری؟...به دعاهات احتیج دارم داداشی... دلت پاکه...صافه.... برای خواهرت دعا کن...محتاج دعاهاتم پسر خوب... من پیش اون بالایی بی ارج و قرب شدم تو برام دعا کن...تو واسطم باش...باهام قهره متین...خدایی که همیشه سر اینکه کجاست با من بحث میکردی و آخرش قهر میشدی باهام روشو ازم برگردونده....هر دو باهم قهریم....تو واسطم باش که منو ببینه...دعا کن بهش برگردم...دعا کن داداشیه خوبم...ـ مهرا...دخترم بلند شو عزیزم...بسه دیگه...بلند شو...صدای عمه شهلا بود...سرمو از روی سنگ قبر برداشتم....عمو نادرو زنعمو سمیه و صدرا و مامان حاجی با عمه شهلا و عمه راحله دوروبرم نشسته بودن....چشمای همشون بارونی و خیس بود...عمو نادر بلند شد و کنارم نشست...پیشونیمو بوسید و گفت: ـ چطوری عمو؟ رسیدن بخیر...یه لبخند تلخ مهمون لبهام شد...اونقدر تلخ که مزه اش هم توی دهنم حس کردم...سرمو روی سنگ قبر برگردوندم...می دونستن که هر موقع اینجام چیزی جز سکوت نصبیشون نمیشه...میدونستن مهرایی که اینجا نشسته فرقی با یه مرده نداره که فقط نفس میکشه...میدونستن این دونستن ها دمار از روزگار من در آورده....عمو نادر بی حرف بلند شدو به همه گفت که دورمو خلوت کنن...همه رفتن و باز حامی و برادر همیشگیم کنارم موند...ادامه دارد ۱۴

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#86 | Posted: 18 Jan 2014 03:11
فصل ۱۵

همه رفتن و باز حامی و برادر همیشگیم کنارم موند....صدرا کنارم نشست و یه دونه خرما به سمت دهنم آورد....نگاهم به صورتش کشیده شد...دهنمو باز کردم و خرما رو توی دهنم گذاشت و پیشونیمو بوسید...آروم خزیدم توی بغلش....دستای مردونش نوازش گر روی سرم بود....میدونست بابا مهردادم هم همین کارو با من میکرد...میدونست با این کار پر میشم از آرامش.....آرام آرام اشک ریختم....ـ مهرا آبجیه گلم...نمی خوای سبک کنی خودتو....بریز بیرون...نزار تلمبار بشه توی دلت....نزار بمونه از داخل تیشه بشه برای زدن به ریشه ی وجودت...سرمو روی سینه ی مردونش گذاشتم و چشمامو بستم...تحمل نداشتم...جیغ کشیدم.... صدرا روی سرمو می بوسید و نوازش میکرد...من جیغ میکشیدم....سرمو توی سینش پنهون کرم و خفه جیغ میکشیدم....اون قدر این کارو ادامه دادم که نایی برام نمونده بود....صدرا وقتی دید ساکت شدم سرمو از روی سینش برداشت .....بهم خیره شد و یه لبخند به روی صورتش نشست...ـ خوب زلزله خانوم...این بار زیادی جیغ جیغ کردی.... مثل اینکه دلت بیش از حد پر بود...بلند شو عزیزم...حتی نای صحبت کردنم نداشتم....صدرا کمکم کرد و منو توی ماشین نشوند...بعد از رسیدن به خونه ی مامان حاجی بدون اینکه با کسی حرف بزنم رفتم سمت اتاق خواب و مثل یه جنازه افتادم.....**********با سرو صدای شهرام از خواب بیدار شدم....تا چشم باز کردم آرین رو کنار خودم با چشمای باز و لب خندون دیدم....وای این بچه چقدر ناز و هلوِ...سریع بلند شدمو دو تا بوس آبدار از لپای خوشگلش گرفتم...عشق کردو غش غش خندید.....شروع کردم به ناز کردنش....اونقدر غرق آرین بودم که متوجه ی زمان نشدم...ـ به زلزله خانوم بزار برسی بعد ستون های خونه رو با اون صدات به لرزه دربیار...سرمو بالا گرفتم...صدرا و سهیلا کنارهم تو درگاه در ایستاده بودن...از روی رخت خواب بلند شدمو آرینو بغل کردم و رفتم سمتشون...ـ صبح شما هم بخیر....بابا قدیما می گفتن آدم عاشق هوش از سرش میپره اما برای من سوال شده که یکی مثل جنابعالی که هوش درست و درمونی هم نداری چی از سرت پریده؟با این حرفم سهیلا بلند یه دمت گرم گفت و دستشو به سمتم گرفتمنم محکم کوبوندم روی کف دستش...صدرا آرین رو از بغلم در آورد و گفت: صدرا آرین رو از بغلم در آورد و گفت:ـ صبح ِ عیده گناه داری گریت بندازم....اشکال نداره هر چیزی بگی قبوله....دلم نمیاد دلتو بشکنم بچه....یه برو بابا بهش گفتم...با سهیلا مشغول جمع کردن رخت خوابایی که کف اتاق پهن بود شدیم...بعد از آماده شدن رفتیم توی آشپزخونه همه بودن....امسال اولین عیدی بود که باباحاجیم پیش ما نیست...به خاطر همین امروز همه برای سر سلامتی میان پیش مامان حاجی....تحویل سال 2.30 بعد از ظهر بود....تا اون موقع همه مشغول بودیم...من با سمیه جون حلواه رو درست می کردیم...اونقدر سر گرم حلواها شده بودم که که متوجه گذر زمان نشدم...*******ـ وای مهرا بجنب دیگه...یه ربع دیگه سال تحویل میشه....با صدای سهیلا سرمو بلند کردم و گفتم:ـ بابا من که آماده ام منتهی این ساپورتمو پیدا نمی کنم...نمیدونم کجا گذاشتمش....مطمئنم برش داشتم اما الا هر چی میگردم پیداش نمی کنم....سهیلا اومد و چمدونمو کشید جلوش....یه نگاه به من و یه نگاه به چمدون کردو بعد بی هوا چمدون رو سرو ته کرد .....من با دهن باز نگاش کردم و گفتم:ـ دیوونه چیکار کردی؟سهیلا شونشو انداخت بالا و با بی خیالی گفت:ـ بابا خودتو دو ساعت معطل کردی ...بهو بریز و قشنگ بگرد...بعد شروع کرد به گشتن....ساپورتمو پیدا کرد و جلوم آویزون گرفت و گفت:ـ بیا...خفه کردی خودتو ...ساپورتو از ش گرفتم و گفتم:ـ ...این دیوونه گیات به کی رفته؟...تو دست منو از پشت بستی که...سهیلا خندید و گفت:ـ خو خدایی نکرده منم دختر عمتم دیگه....یه ذره از دیوونگیه تو و یه ذره از صدرا بهم برسه دیگه تکلیفم معلومه....باخنده مشغول پوشیدن ساپورتم شدم....یه تونیک بنفش سیر پوشیدم...مامان حاجی امر کرده بود که لحظه ی تحویل سال هیچ کدوم از بچه ها و نوه ها حق پوشیدن لباس سیاه رو ندارن....مامان حاجی بود و ابهتش...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#87 | Posted: 18 Jan 2014 03:13
سهیلا هم مثه من تونیک پوشیده بود ولی رنگ لباسش یاسی بود.....همه دور سفره ی هفت سین جمع شدیم....یادش بخیر هر سال باباحاجی همین موقع شروع به خوندن دعای تحویل سال میکرد....با صدای خوندن دعای تحویل سال از زبون عمو نادر اشک توی چشمام جمع شد....هنوز نمی تونستم به خودم بقبولونم که باباحاجی بینمون نیست...با صدای مجری تلویزیون که عید رو سال نو رو تبریک می گفت سرمو بالا گرفتم....به نگاه های خیس از اشک با لبخند هایی که روی لب ها مهمون بود ؛نگاه کردمهمه با هم روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم...هنوز پنج دقیقه هم از تحویل سال نگذشته بود که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد....هر کی بود یا خیلی بیکار بود یا خیلی تنها که این موقع اس ام اس داده....
بازش کردم....
هنوز پنج دقیقه هم از تحویل سال نگذشته بود که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد....هر کی بود یا خیلی بیکار بود یا خیلی تنها که این موقع اس ام اس داده....بازش کردم..همزمان دو شوک بزرک بهم وارد شد....شوک اول با دیدن فرستنده و شوک دوم با دیدن متنی که برام فرستاده بود...حسان بود....!" یادت باشد.تو یادگار آن روزهایی هستی که نه فراموش میشوند و نه تکرار"همین.....!؟حتی عید رو هم تبریک نگفته بود...دوباره متن رو از اول خوندم...دست و پام یخ کرده بود ام درونم مثل کوره داغ بود...چرا این جوری دو پهلو حرف میزد.....یعنی منظورش از این پیام چی بود...؟چرا نمیشه تکرار شن؟ ....چرا نمیشه فراموش شن؟....قلبم ریتمیک میزد.....نمی دونستم چی باید جوابشو بدم......می خواستم یه چزی بفرستم که نه ضایع باشه و نه بی ربط....سریع جعبه ی پیغامامو باز کردم...شروع کردم به گشتن...تا اینکه این sms به چشمم خورد ...بی ربط بود ......شایدم یه ذره خنده دار اما حرف دلم بود..حرفی که از ته دل به ان راضی بودم....براش فرستادم..." ارادت ما به شما مثل ستاره هاست.ممکنه بعضی وقتها دیده نشه اما همیشگیه....در ضمن سال نو مبارک جناب رییس"به محض زدن دکمه ی send نفسمو حبس شدمو آزاد بیرون فرستادم....صدای صدرا باعث شد چشم از گوشی بردارم...ـ الو....کدوم خری الان وقت گیر آورده بهت اس بده؟یه ذره اخمام توی هم رفت....به حسان من میگه خر!.....بیشعور.....ـ آقای ادمیزاد....تو که آدمی درست صحبت کن...در ضمن هر کسی هم باشه تبریک سال نو گفت...نشونه ی بافرهنگیشه جناب...صدرا یه پسته توی دهنش گذاشت و با یه لحن متفکرانه و صد البته با تمسخر گفت:ـ بله...متوجه ام مادام...خدا بده شانس...چه عزیزم هست....تا خواستم جوابشو بدم گوشیم زنگ خورد...خشکم زد....حسان بود...!صدرا گفت:ـ بیا.....لابد از با فرهنگیه زیادشه که الان زنگ زده تا زنده بهت تبریک بگه....من فقط به صفحه ی گوشیم زل زدم....سهیلا که کنارم نشسته بود با فضولی کمی خودشو به سمتم کشید و گفت:ـ بابا خودشو کشت....سریع به خودم اومدم و مثل فنر از جام پریدم....با یه ببخشید به سمت حیاط دویدم...توی تراس حیاط نوار سبز رنگ رو لمس کردم....توی تراس حیاط نوار سبز رنگ رو لمس کردم....نفسی که توی سینم حبس شده بود رو هزمان با جواب دادن بیرون فرستادم....گوشی رو به گوشم چسبوندم....شاید این نزدیکی دل بی قرارمو آروم کنه...صدایی از پشت خط نمی اومد....فکر کردم قطع کرده....گوشی رو جلوی چشمام آوردم.......قطع نکرده بود!....پس چرا چیزی نمیگه؟.....دوباره گوشی رو به گوشم چسبوندم و این بار شش دونگ حواسم سمت صداهایی که از پشت خط میومد.،جمع شد.صدای نفس های آرومش توی گوشم باعث شد پر بشم از آرامش....پر بشم از حس لذت....ساکت بود...انگار منتظر بود تا من حرف بزنم...الحق که لقب خودپرستی برازندته!...ـ اگه تا شب هم حرف نمی زدم...شما قصد شکوندن سکوتتون رو نداشتین جناب آقای رییس؟!باز هم سکوت ولی صدای نفس های عمیقش رو شنیدم...می خواستم صداشو بشنوم...هر طور که شده...یه ذره شیطون شدم....ـ چی شده که رییس شرکت بنده زبونشون رو فرستادن مرخصی؟لابد زبونتون هم الان در تعطیلات نوروزی به سر می برن؟ بله؟این بار صداش بود که مهمون گوشام و صد البته وجودم شد...ـ لقب سرتق و سرکش بودن برات کمه دلقک کوچولو...صداش آروم بود و پر از آرامش...چشمامو بستم و با تموم وجودم این آرامش رو به خودم هدیه دادم...چقدر دوست داشتم ساکت بمونم تا اون حرف بزنه...ـ چی شده؟ زبونت رفت تعطیلات؟خندم گرفت...حرف خودمو به خودم بر میگردوند...بی هوا گفتم:ـ عیدتون مبارک.....از خدا می خوام سال خوب و پر از موفقیت داشته باشین...ـ ممنون...همین ؟! بی ذوق و بی احساس..............نه دیگه یه ذره پررو باشم هم بد نیست...ـ همین؟! بابا چند دقیقه هم از تحویل سال نمیگذره لااقل یه تبریک خشک و خالی می تونین بگین...ـ با تبریک گفتنم چیزی برات تغییر می کنه؟صداش سرد نبود اما خوب یه جوری بود...یه ذره غمگین و گرفته بود...مهم بود...؟مهلت نداد که به فکرم ادامه بدم...ـ داری فکر میکنی که تغییر می کنه یا نه؟سریع گفتم: نه...ـ پس؟....ـ راستش خوب معمولا همه بعد از تحویل سال به هم تبریک می گن ، عیدی میدن.....یه نفس عمیق کشید وگفت:ـ خیلی خب...پس سال نوت مبارک خانوم کوچولو...یه لبخند زیبا روی لبام نشست...با شوق زیاد گفتم:ـ مرسی.....باز هم سکوت بینمون حکم فرما شد...آخ خیلی دوست داشتم داد بزنم بگم بابا حرف بزن....نشنیدن صدات داره دیوونم میکنه....باز این من بودم که سکوت رو میشکستم....دوست داشتم این بغضی که توی صداش بود رو از بین ببرم...بدم نمی اومد یه ذره شیطنت بکنم..با همون حال گفتم:ـ جناب رییس عیدی منو یادتون نره لطفا....من از اون کارمندای سریشم که تا عیدی نگیرم دست از سرتون بر نمی دارم.....به محض تموم شدن جملم صدای تک خندش توی گوشی پیچید...آروم گفت:ـ پس عیدی هم میخوای؟بلند و کش دار گفتم:ـ بـــــــــــلـه...چند ثانیه سکوت کرد....سکوتش کم کم زیاد شد....آروم گفتم:ـ هستین؟....چند ثانیه سکوت کرد....سکوتش کم کم زیاد شد....آروم گفتم:ـ هستین؟....صدای پیانو توی گوشم پیچید...نت به نت.....زیروبم.....قلبم از حرکت ایستاد...توان ایستادن روی پاهام برای بار هزارم در برابر این مرد از دست رفت...لعنت به این دل.....لعنت به این زبون....آرام تکیمو به ستون وسط تراس دادم و کشیده شدم پایین....نشستم تا نت به نت آهنگش رج بخوره به تارو پود من...با خوندنش بسته شد چشمای پر از انتظار من....پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باشمن رسیدم رو به اخر، تو بیا شروع من باشچشمام بسته بود اما جوشش اشکو توشون حس میکردم....با هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد اتیشی به وجودم میزد...خوندنشم مردونه و با ابهت بود...!خودمو سپردم به صداش...نوای سازش...به کلمه به کلمهای که با تمام حس بیان میکرد...خدایا این دل بی قرارم دریاب....شبو از قصه جدا کن ، چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های اخر من ....اسمتو ببخش به لبهام، بی تو خالیه نفسهامخط بکش رو باور من زیر سایبون دستهامچشمام باز شدن و قطره های اشک مثل دونه های تسبیحی که از نخ پاره می شن ریختن پایین....نگاهم رسید به سقف آسمون...نفس های لرزونم با لرزش دست و پام یکی شدن...چقدر دورم ازت...چقدر دوری ازم....با این اهنگ....با این خوندنت چیزی از روحم در اختیاره خودم نذاشتی...همشو تصاحب کردی...همشو....خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باشخسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی بااشپس از ان غروب رفتن ، اولین طلوع من باشمن رسیدم رو به اخر تو بیا شروع من باششبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور منخط بکش رو جای پای گریه های اخر مننتونستم.....دیگه خارج از توانم بود....اینکه سکوت کنم...اینکه دم نزنم...صدای هق هق من با صدای پیانوش آمیخته شده بود...دستی که آزاد بود روی سینم مشت شد...مشتی که روی قلبم بود و درونش مهریه ام از این مرد....لبمو به دندون گرفتم تا صدای هق هقم بالاتر نره....تارسوا نشه دل بی قرار و نا ارومم...برای بار هزارم لعنت فرستادم به زبونی که بی قرار از دل بی ملاحظم به جای مغزم فرمان گرفت.....من پر از حرف سکوتم خالی ام رو به سقوطم بی تو و ابیه عشقت تشنه ام کویر لوتمنمیخوام اشفته باشم، ارزوی خفته باشمتو نذار اخر قصه حرفمو نگفته باشمزمان و مکان برام بی اهمییت شده بود...از خودم فراموش شدم.....پر شدم از نیاز... پر شدم از ناز......پر شدم از خواهش و تمنا...این عشق.....این حس زیبا منو به این روز انداخته....حسان.....اخ حسان...... با این ترانه داغونم کردی....تو که اساسی بهم نداری چرا با من این کارو میکنی؟من مثل تو نیستم.... می شکنم بفهم....پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باشمن رسیدم رو به اخر ،تو بیا شروع من باششب و از قصه جدا کن ،چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های اخر منتموم شد و جای اون نتهای پیانو حالا نت های سکوت نواخته میشد..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#88 | Posted: 18 Jan 2014 03:14
با صدایی که از پشت خط شنیدم فهمیدم گوشی رو توی دستش گرفته....یه نفس عمیق کشیدم تا شاید بشه آبی روی آتیش دلم...تا خواستم حرفی بزنم.....یه نفس عمیق کشیدم تا شاید آبی بشه روی آتیش دلم...تا خواستم حرفی بزنم که صدای عمو نادر از پشت سرم اومد.....سریع اشکای روی صورتمو پاک کردم و یه نفس عمیق دیگه به ریه هام هدیه دادم...سرمو به طرف عمو نادر برگردوندم و با یه لبخند گفتم:ـ جانم عمو جان؟عمو نادر برای چند لحظه خیره نگاهم کرد...اگه همین جور ادامه میداد دست دلم براش رو میشد....دوباره گفتم : کاری دارین عمو نادر؟به خودش اومد و با یه لبخند مهربون گفت:ـ مثل اینکه امسال برای گرفتن عیدی عجله ای نداری؟با لبخند جواب دادم:ـ چرا ندارم؟ اگه اجازه بدین تا چند دقیقه ی دیگه میایم.عمو سرشو تکون داد و گفت:ـ باشه عزیزم...فقط زودتر که اگه دیر بجنبی از دستت رفته....خندیدم...عمو رفت و من دوباره به حالت اولم در اومدم....صدامو صاف کردم تا چیزی بگم اما حسان پیش دستی کرد...ـ پس اولین عیدی امسالت از طرف رییس زورگوت بوده نه؟لبمو به دندون گرفتم تا صدای خندمو نشنوه...ـ بله...و آرومتر از قبل ادامه دادم...ـ اولین و بهترین عیدی عمرم...فکر کنم شنید چون سکوت کرد....بعد از چند لحظه سکوت کرد...دوباره گفت:ـ بهتره بری تا بتونی به بقیه ی عیدیهات برسی..می خواستم بگم نه....نمیخوام....تو برام بهترین عیدی هستی....همین که مال من باشی برام بسه...اما حیف که به جز سکوت چیزی نصیب مرد پشت خط نشد...آروم و جدی و پر تحکم گفت:ـ مراقب خودت باش...چشمامو بستم و از عمق وودم گفتم:ـ چشم....زبونم نچرخید بگم تو هم مراقب خودت باش.....انگار هر دو دنبال کلمه یا جمله ای بودیم تا این مکالمه رو تموم نکینم اما حیف وقی که دنبال بهانه هستی همه ی بهانه های دنیا بی بهانه گم میشن....ـ......امم......خب خداحافظ...آروم گفت:ـ عادت به خداحافظی گفتن ندارم....میبینمت....وگوشی قطع شد.....قطع شد و منو با یه عالمه دلتنگی و حسرت توی دنیای خودم تنها گذاشت....سرمو بالا گرفتم و رو به اسمون.....یاد شعری که همیشه مامانم برای بابام میخوند افتادم..همیشه عاشق شعرای مشیری بود....همشون رو از حفظ بود برای ما میخوند...اما این شعر رو برای بابام عاشقانه میخوند....بی اراده زمزمه کردم.....ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریمبا او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک منهر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاستراهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان ، به سوز دل من گواه باشکز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من ز من بستانید بی درنگ یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیم که کنم رو به هر دریاو نیز مایل است به عهدی وفا کند اما . اگر خدا بدهد - عمر دیگری ...با دستی که روی شونم نشست حواسم جمع اطرافم شد.....صدرا کنارم نشسته بود و با چشمانی پر از اشک نگاهم میکرد....ـ یاد زندایی کردی مشیری میخونی؟لبخند تلخ مهمون شد . سرم رو از اسمون آبی به زمین خاکی کشیده شد...صدرا دستمو گرفت و فشاری به دستم آورد...سرمو بالا گرفتم و اون بی درنگ شروع به خوندن کرد..ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼبعد پیشونیمو بوسید و دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت:ـ این بود جواب دایی مهراداد به زندایی ؟یه لبخند غمگین زدم....مامام و بابا اونقدر عاشق هم بودن که همه ی اطرافیان نزدیکم از احساسشون نسبت به همدیگه خبر داشتن....بعد از چند دقیقه با دلداری های صدرا حالم بهتر شد....ظاهرا بهتر شد...برگشتیم داخل و عیدیهامو گرفتم...قرار بود توی این چند روز اول سال مراسم نامزدیه صدرا با زهرا گرفته شه که اینم یکی از اوامر مامان حاجی بود...چون هنوز سال باباحاجی نرسیده بود ههمون حتی خود صدرا مخالف هر جشنی بود اما مثل همیشه هیچ کس رو حرف مامان حاجی نتونست حرف بیاره....."حسان"بالاخره بعد از قطع کردن گوشی فهمیدم نفس کشیدن چه لذتی داره....یه لحظه با بستن پشمام همه ی چند دقیق ی پیش رو دوباره مرور کردم...چی شد که بهش پیام دادم.....و چه قدر پیامی که داد من رو پر از لذت کرد.....اولین عیدیه امسالش رو از من گرفت ...به قول خودش اولین و بهترین عیدی ....از مردی که همه چیزشو ، دخترونگیش رو ازش گرفته بود....دوباره نفس عمیق....حسم فراتر از یه دوسته ساده بود...فراتر از تصوری که داشتم....فراتر از فراتر های ذهنم...کلافه بلند شدم...دستام مهمون موهای سرم شد تا شاید فشاری که الان توی سرمه با کشیدن موهام کمتر شه....نگاهی به پیانو کردم....چرا اون اهنگ رو براش زدم.....؟چرا برای اون زدم؟لعنت به خودم....لعنت به منی که معلوم نیست چه مرگمه؟...لیوان پر از مشروب خورد شد تا ضرباهنگ ریز شدنش ریتمی بشه برای منظم شدن افکارم...از سالن بیرون اومدم و به طرف اتاقم رفتم...به محض باز شدن در اتاق آرامشی که الان محتاجش بودم از سر و روم سرازیر شد...این دختر.....عکسش که یکی از دیواره های اتاقم رو تصاحب کرده بود منبع آرامشم توی این خونه بود...نه توی این دنیا بود....!جلوتر رفتم....دستامو بالا بردم و روی چشماش کشیدم....روی لبهاش....لبهایی که پر بود از خنده.....روی گردنش......مشت شد دستم.....فعلا اون تنها منبع آرامشم محسوب میشد...همین و همین.....نه بیشتر..!نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم....امروز بهترین روز مذخرف زندگیم بود...!....صدای پیامی که به گوشیم فرستاده شد منو از فکر بیرون کشید....مظاهر بود ...سال نو رو تبریک گفته بود.....گوشی رو بی حوصله یه گوشه پرت کردم....بلند شدمو از کمد یه بطری مشروب کشیدم بیرون....جام رو پر کردم وروبروی عکس مهرا روی تخت نشستم.....سال نو......عید.....تحویل سال.....جز کلمه برای من چیز دیگه ای نبودن...برای منی که همه ی روزهام تکراری و مذخرفن اینا ناشناخته بودن....یک قلوب از مشروبم رو خوردم و به تصویر چشمای دختر روبروم نگاه کردم....هفت سین هر سالم با سکوت شروع میشد....سکوت و سکوت...سکوت و تنهاییسکوت و عذاب...سکوت و انتقام....نه!یه سین از هفت سین امسالم از بین رفته...دیگه انتقام نیست...دیگه بهشم فکر نمی کنم....خیلی وقته که همچین حسی رو درونم ندارم....یه حس جدید.....یه سین جدید....سکوت و ....اون حس فعلا اسم نداره...ولی زیباست...به همه ی هفت سین هام میارزه....یه جرعه ی دیگه از مشروب.....مطمئن نیستم....از خودم....هنوز از اون حس هم مطمئن نیستم....شاید هنوز باید با تنهایی سر کنم....فعلا تنهایی به دردم میخوره......همه ی این حرفا رو عقل و منطقم میگفت اما دلم مدام بعد از هر کلمه فریاد میزد: نـــــــــــه.....دلم خواهان هر چه زودتر دیدن مهرا بود...مهرا............مهرا.................یه دختر کله شق ......یه دختر دیوونه و لجباز و صد البته بچه............ای کاش این هشت روز لعنتی و مذخرف بگذره........بالا خره تموم شد...............روزای لعنتی و تکراری بای من تموم شد....تمام اون هشت روز رو توی خونه بودم...حتی از درو دیوار خونه هم حالم بهم میخورد...تنها یه قسمت از خونه میتونست آرومم کنه...میتونست تنهاییمو پر کنه.........با صدای گوشیم از روی تخت بلند شدم...ساعت 7.30 بود...مظاهر بود.....جواب دادم...ـ سلام بر حسان خان صحبت بخیر برادر....ـ صبح بخیر....چی شده از اول صببح این قدر سرحالی....صدای خندش به گوشم خورد...........ای بیخیال و فارغ از دنیای تیره....ـ بده...خوبه عنق مثل تو جواب بدم؟....ـ بس کن....ـ چشم...هشت و نیم تمام کسایی که قراره باهامون بیان توی شرکت منتظرت هستن...تمام بیلط هارو تقریبا رزو کردم که تا ظهر به دستم میرسه....پرواز هم امشب ساعت 2.30 نیمه شبه...فک نکنم بتونی تا اون موقع دوباره برگردی خونه...پس همین حالا چمدوناتو ببند و با خودت بیار.....به طرف سرویس رفتم و گفتم: باشه...پس تا یکساعت دیگه اونجام...میبینمت...گوشیرو قطع کردم...بعد از یه دوش سبک لباس پوشیدم.... جلوی آیینه ایستادم....امروز میدیدمش... بالاخره بعد از این همه بی قراری این حس امروز آروم میگرفت...پیرهنم رو تنم کردم...همون پیرهنی که شب مهمونی تنش بود....هنوز هم بوی تنش رو میتونستم احساس کنم....چمدونا و توی صدنوق عقب ماشین گذاشتم و به طرف شرکت حرکت کردم...راس ساعت 8.30 رسیدم...به محض پیاده شدنم مظاهرو دیدم که داره به سمتم میاد...تنها کسی که بعد از تحویل سال پا به خونم گذاشت...تنها کسی که بعد از مهرا عید رو بهم تبریک گفت...ـ چطوری؟ـ خوبم...حاضری؟ـ بله حسان خان.....بریم که ان شالله این پروژه هم با موفقیت تموم بشه....به سمت سالن کنفرانس رفتیم....نمیدونم چرا با هر قدم تپش قلبم بیشتر میشد...احساس خنکی رو توی کف دستام حس میکردم....یه کلافگی که از ندونستن دلیلش سردرگم شده بودم....وارد سالن شدم..8 نفر جلوی روم ایستادن...اما من به دنبال یک نفر میگشتم...دیدمش...آروم شدم...آرومم کرد....با لبخند همیشگیش بهم نگاه میکرد...به طرف صندلی که در اول میز قرار داشت رفتم و نشستم...نه از کلافگی خبری نبود نه از سردرگمی خنکایی که تا چند ثانیه ی پیش نزدیک بود لرزه بندازه به تنم حالا جاشو به گرمای مطبوعی داده بود...میدونم همش زیر سر اون یه جفت چشم شیطون و لبخند دختر سرتق روبروم بود...!با توضیحات مظاهر راجب به سفر و شرایطی که اونجا داریم جلسه شروع شد...همه ی کارای این سفر رو مظاهر به عهده داشت....یه جورایی تقسیم وظایف کرده بودیم...پروژه ی صدف و سه تا پروژه داخل ایران با من بود و پروژه ی ترکیه دست مظاهر ...شاید کارم به شدت سنگین شده بود اما پروژه ی ترکیه تقریبا یه پروژه ی بین المللی برام به حساب میومد و نمیتونستم روش ریسک کنم...بهتر بود به مظاهر تمام وقت حواسش رورو اون متمرکز کنه...8نفری که قرار بود باهام همراه شن بهترین های شرکت بودن...6نفر مهندس و 2 نفر هم از منشی های شرکت که برای ترجمه و کارهای مربوط به شرکت به اونها نیاز داشتم....با صدای مظاهر به خودم اومدم...مثل اینکه نوبت من بود که حرف بزنم...به تک تکشون نگاه کردمو شروع کردم به حرف زدم...جدی و محکم...ـ به همتون سال جدید رو تبریک میگم....و آرزوی موفقیت براتون دارم....میدونید که این پروژه چقدر برای ما مهم و پر اهمیت ِ...شاید از نظر مادی به پروژه های داخلی که در دست داریم نرسه اما برای من اعتبار بین المللی به همراه داره.پس میخوام تمام سعیتون رو برای هرچه بهتر شدن کار پروژه انجام بدین...آقای آراد مسئول همه ی مهندسین هستن....بعد از من ایشون به کار شما مستقیم نظارت دارن...آقای صالحی و خانم سیامکی و خانم عظیمی روز نقشه های داخلیه ساختمان و آقای زربافت و آقای نوروزی روی نقشه های داخلی ساختمان...خانوم افخمی آقای سماوات هم به عنوان مترجم برای زبان ترکی و آقای سماوات بعنوان منشی همراهمون خواهند بود.....هر کدوم از شما در اونجا دو مهندس زیر دستتون دارید که برای آسونتر شدن کارها ازشون میتونید استفاده کنید....حجم کاری زیادی بر دوش شماست پس باید حواستون رو حسابی جمع کنید...به مدت سه هفته در اونجا اقامت داریم که باید طبق برنامه جلو بریمامیدوارم که در کارتون موفق باشید....خسته نباشید...بعد از من مظاهر ساعت پرواز رو به همه اطلاع داد و همه مشغول ترک سالن شدن ،تا شب بتونن نقشه هایی رو که آماده کردن و چک کنن...خودمو مشغول نشون دادم...از این همه دوری در عین حال نزدیکی حالم بهم میخورد....ای کاش مثل همیشه اون میومد جلو....چشمام رو بستم تا نبودنو نیومدنش رو نبینم....اما...


بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#89 | Posted: 18 Jan 2014 03:15
فصل ۱۶

چشمام رو بستم تا نبودنو نیومدنش رو نبینم....اما مثل همیشه بر خلاف چیزی که فکر میکنم اون عمل میکنه....ـ سلام آقا مظاهر....چشمام باز شد و ناخودآگاه به سمت صدا سرم برگشت....با دیدنم به من هم سلام کرد....مظاهر با خوشرویی باهاش احوالپرسی کرد....ـ به سلام به مهرا خانوم.....حال و احوال به عیدتون مبارک...سال خوبی داشته باشین....خنده ی قشنگی روی لبهاش اومد......برای یک لحظه تمام وجودم پر شد از حسادت....حسادتی که چرا من جای مظاهر نیستم.....جواب داد:ـ خوبم....عید شما هم مبارک...برای شما هم سال خوبی باشه.....مظاهر بی درنگ با همون لحن خنده دار گفت:ـ ای بابا....برای من از خوبی گذشته....عال عالیه....میدونید که؟.....باز هم از ته دل خندید......ای کاش میشد بگم نخنده....این طور نخنده....!ـ بله ...میدونم...امیدوارم برای عروس خانومتون هم سال عالی باشه....مظاهر تا خواست جواب بده امیر (آقای سماوات منشی مخصوص حسان) صداش زد و اون رفت....اون لحظه میخواستم سر تا پای امیر رو طلا بگیرم...به طرفم برگشت و نگام کرد....یه نگاه خواستنی و گرم....ـ خوبید؟...یه کلمه بود!....اما برای من یه دنیا حرف معنی شد....بلند شدم و روبروش ایتادم و گفتم:ـ عالیم...توهم اینطور که نشون میده سرحالی؟چشماشو بست و سرشو تکون داد....شده بود یه دختربچه ی 3 ساله...نمیدونم اما حس کردم که از درون احساس ضعف میکنم....اما چرا؟..ـ بله...چون میخوام به عنوان مهندس پاشم برم ممکلت خارجه....قیافش خیلی بامزه شده بود و با اون لحن حرف زدنش بامزه تر شده بود...دوست داشتم محکم میکشیدمش توی بغلم....یه لبخند ملیح روی لبهام اومد....تا اومدم حرفی بزنم صدای منشی شرکت رو شنیدم....از این دختر متنفر بودم...حیف اگه به خاطر ترک بودنش نبود حاضر نبودم که همراه تیم ببرمش ترکیه..ـ ببخشید جناب فرداد میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم...؟ناخودآگاه اخمام توی هم گروه خورد...از صدای نکرش حالم بهم خورد.....اما تا چشمام به صورت مهرا افتاد با تعجب یه ابرومو بالا دادم...گونه هاش قرمز شده بود و چشماش ریز شده بود....انگار خیلی خودشو کنترل کرده بود تا نخنده اما چرا..؟برگشتم سمت منشی....برای شاید 5 ثانیه شوک زده نگاهش کردم..این دختر واقعا فکر کرده سر و صورتش بوم نقاشیه؟......برای شاید 5 ثانیه شوک زده نگاهش کردم..این دختر واقعا فکر کرده سر و صورتش بوم نقاشیه؟......موهایی که صورتی رنگ شده بود و با دست و دلبازی بیرون ریخته بود....صورتـــی؟!آرایشم صورتش هم صورتی جیغ!...مانتوی صورتی جیغ...!دوست داشتم بالا بیارم......چقدر خوشحال بودم که یکی از بندهای استخدامی توی قرارداد های کارمندا داشتن فرم لباس یکدست بود واگرنه با این وضع مطمئن نبودم که بلایی سرش نیارم...با حالت جدی و صدالبته خشمگین گفتم:ـ کارتو بگو...؟یه ذره جا خورد ولی خودشو نباخت شروع کرد به حرف زدن....تمام حرفایی که میزد مذخرف و بی ارزش بودن....من نمیدونم چرا فکر میکرد الان باید اطلاعاتی درباره ی مردم و کشور ترکیه به من بده؟...بعد از ده دقیقه یه بند حرف زدن بی هوا توی حرفش اومدمو گفتم:ـ بهتره ادامش برای بعد بمونه....قیافش سرخ شد ..اما برام اهمیتی نداشت....راهشو گرفت و از سالن خارج شد...برگشتم...مظاهر و مهرا هردو سرخ شده بودن....میدونستم چرا به این حالت دراومدن....به محض رفتن اون دختره ی جلف و بسته شدن در هردوشون زدن زیر خند....مهرا اونقدر خندید که اشک از چشماش میریخت...هرکاری کردم نتونستم در مقابلش همونجور سرد و خشک باشم....جلو رفتم و با اخمی که سعی داشتم حفظش کنم رو به هردوتاشون گفتم:ـ چه خبرتونه؟ چی دیدین که اینجوری زدین زیر خنده؟....مظاهر که حتی نای حرف زدن نداشت و یه لیوان آب برای خودش ریختو و شروع کرد به خوردنش....مهرا با همون حالت دلنشین بهم گفت:ـ آخه دیدین با پلنگ صورتی مو نمیزد....فک کنم نسبتی باهاش داشت.....خواهری ؟ فک و فامیلی؟...مظاهر بلند شدو همونجور سعی میکرد به خودش مسلط باشه به مهرا گفت:ـ بلند شو دختر....بلند شو که حسابی امروز رو برامون مفرح کردی!بعد رو به من کرد و گفت:ـ پسر لااقل میذاشتی بنده خدا حرفش تموم شه بعد میزدی تو پرش... بعد کمی مکث باز گفت:ـ من باید برم دنبال بلیطا...تا ظهر معطل اونام...خداحافظ...از هردومون خداحافظی کرد و رفت...مهرا هم از روی صندلیش بلند شد اومد طرفم تا خداحافظی کنه....اما دلم نمی خواست از پیشم بره...زودتر از اون گفتم:ـ خندیدن به دیگران و مسخره کردنشون کار خوبی نیست خانوم کوچولو؟برای لحظهای جا خورد اما کم نیاورد و گفت:ـ به من چه...مگه دست خودم بود....دختره سرتا پاشو صورتی کرده ،خوب لابد خودش دوست داره دیگران بهش بخندن دیگه...این دختر از چیزهای کوچیک هم میتونه برام بهترین لحظات رو بیافرینه....در حالیکه یکی از دستامو توی جیبم فرو میکردم بهش خیره شدم و گفت:ـ هر جوری هم که خودشو درست کنه آزاده....نباید مسخرش کرد...کلافه یه قدم اومد جلو و گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#90 | Posted: 18 Jan 2014 03:17
شما هم همیشه از من ایراد بگیرید؟..خوب خندار خنداه دارِ دیگه....تازه ببینین چقدر وضعیتش داغون بود که مظاهرم از خنده داشت منفجر میشد....از کلافگیش....از حاضر جوابیش لذت میبردم....یه لذت وصف ناشدنی....زیبا و منحصر بفرد......یه ابرومو بالا انداختم و با حالت تحکم ولی آروم گفتم:ـ ایراد میگیرم تا یاد بگیری چطوری رفتار کنی....شاید خنده دار بود ولی نه اینقدر که اینجوری بخوای از خنده ریسه بری و اشک بریزی...مظاهرم مثل تو....وسط حرفم پرید و گفت:ـ بله..چشم...حرف شما متین و درست...اجاز میدین من مرخص شم؟...با اینکه دوست داشتم بیشتر بمونه اما پا روی خواسته ی دلم گذاشتم و شیطنت بار گفتم:ـ مرخصید....یه چشم غره بهم رفت و راهش کج کردو سمت در خورجی قدم برداشت.....حالتش خیلی با مزه بود....خنده دار و خواستنی....چقدر دلم میخواست با تمام تخسیش محکم توی بغلم بکشمش تا جیغش دربیاد......از این فکر خندم گرفت..... خوشم میاد آزارش بدم...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از این فکرا بیرون بیام.....تا غروب حسابی سرم مشغول بود.... نقشه هارو با دقت بررسی میکردم تا یه وقت مشکلی اونجا پیش نیاد....ساعت 12 شب بود که همه تقریبا آماده توی سالن ورودی منتظر بودن تا به سمت فرودگاه حرکت کنیم....جلوی در شرکت همه ایستاده بودیم مظاهر با صدای بلند رو به آقای صالحی گفت:ـ آقای صالحی جان...بی زحمت شما باید یه سری از بچه هارو تا فرودگاه ببرین. مشکلی که نداره؟...آقای صالحی همین جور که با ریموت در ماشینشو باز میکرد گفت:ـ نه جناب حمیدی جان. چه زحمتی ؟ در خدمتم قربان....سر برگردوندم تا مهرا رو پیدا کنم ..کنار خانم سیامکی ایستاده بود مثل همیشه لبخند به لب داشت باهاش حرف میزد و اصلا حواسش به اطرافش نبود...مظاهر اومد نزدیکم و گفت:ـ حسان من ماشین نیاوردم....تو با ماشین میای فرودگاه دیگه؟..بهش نگاه کردم و گفتم: آره...یه نگاهی به بچه ها انداخت و ادامه داد...ـ خوب پس اگه میشه چند تا از بچه ها همراه خودمون ببریم...به محض تموم شدنش با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم: ـ معلوم هست چی داری میگی؟ کی کارمندای شرکتم رو سوار ماشینم کردم که این بار دومش باشه؟...دست خودم نبود عکس العملی که نشون دادم....مظاهر با یه ابروی بالا پریده گفت:ـ خوب برادر جان چرا میزنی؟ خواستم دیگه به آزانس زنگ نرنم...با تندی جوابشو دادم...ـ بهترین کار زنگ زدن به آژانسِ....مظاهر رو به آقای صالحی کرد و گفت:ـ خوب کیا با شما میان؟آقای صالحی یه نگاهی به ماشینش انداخت و گفت:ـ راستش آقای سماوات و زربافت و نوروزی فعلا نشسن...مظاهر یه نگاهی به خانم ها که بیرون ایستاده بودن کرد و گفت:ـ خب خانم ها فکر کنم با یه ماشین دیگه مسئله حله....گوشیمو سریع از جیبم درآوردم و به مهرا اس زدم..." بیا همراه مظاهر توی ماشین من بشین"زود فرستادمش....بعد از چند ثانیه sms بهش رسید...بازش کرد و بعد از خوندنش یه نگاه بهم انداخت و سریع بهم جواب داد.."ممنون.من با خانوم سیامکی و افخمی میام...در ضمن نمیتونید مودبانه تر درخواست کنین..باورتون شده زورگویید؟"دختره سرتق و لجباز!....حالا که خودت میخوای باشه......بزور میارمت...رفتم طرفشون......دختره سرتق و لجباز!....حالا که خودت میخوای باشه......بزور میارمت...رفتم طرفشون، مظاهر داشت به سمت اونها میرفت...صداش زدم...به سمتم برگشتو گفت:ـ چیه؟با بی تفاوتی که مختص خودم بود گفتم:ـ اگه برای آژانس متنظر بمونیم ممکنه دیر برسیم....با اینکه از این وضع به هیچ وجه خوشم نمیاد ولی اون دختره ی جلف رو با صالحی بفرست بره....مهرا و خانوم سیامکی با ماشین من...ادامه ندادم ..خوش فهمید....خندید و یه دستش رو به نشانه ی تایید نظامی رو سرش گذاشت و گفت:ـ امر، امر شماست والا حضرت....برگشت و رفت سمت اونها...منم راهمو کج کردم و سمت ماشینم رفتم....به محض نشستن توی ماشین یه لبخند خبیثانه زدم...یه sms به مهرا زدم..." اونی که باید باور کنه من زورگو هستم من نیستم..متوجهی که خانوم کوچولو؟" میتونستم دقیقا قیافشو مجسم کنم که از حرص گونه هاش سرخ شدن....در ماشین باز شد...مظاهر بود...ـ داداش صندوق عقبو باز کن...صندوق رو باز کردم..مظاهر چمدون مهرا و خانوم سیامکی رو گذاشت و درشو بست....درای پشت باز شدن...مهرا با اخم و خانوم سیامکی با نیش باز توی ماشین نشستن...دقیقا همونجور که میخواستم مهرا پشت سرم نشسته بود....آیینه ی جلو رو قبلا طوری تنظیم کرده بودم که بتونم صورتشو کامل ببینم....اخماش حسابی توهم بود...تا نشست نگاهش از توی آیینه با نگاهم یکی شد؛ با همون اخم و حالت تخسی که به خودش گرفته بود لب زنی کرد و گفت: زورگو.....به محض دیدن اون قیافش و حرکت لب زنیش حسابی خندم گرفت...سریع ازش چشم برداشتم و ماشین رو روشن کردم...لبهام رو محکم روی هم فشار میاوردم تا مبادا خندم نمایان شه..از درون شده بودم منبع لذت و خوشی....یه جورایی با حرص خوردنش وجودم پر از لذت میشد....دوباره نگاهی بهش انداختم....هنوزم اخم داشت....توی دلم به این حالت بچگونش خندیدم....با صدای مظاهر به طرفش برگشتم و نگاه سریعی بهش انداختم...ـ حسان با احمد توی ترکیه هماهنگ کردم...قراره اونجا که رسیدیم بیاد دنبالمون...ـ خوبه...صدای خانم سیامکی از پشت نظرو جلب کرد...ـ آقای حمیدی، این احمد آقا میتونه اونجا برای ما سیم کارتم بگیره..؟مظاهر عقب برگشت و گفت:ـ بله. چطور؟خانم سیامکی گفت:ـ اگه بتونه من و چند تا از همکارای دیگه میخوایم سیمکارت بگیریم...مهرا که تا اون لحظه ساکت نشسته بود به حرف اومد...شش دونگ حواسم رفت پیشش...!ـمنم میخوام....فکر کنم هزینش خیلی کمتر از استفاده از سیم کارتای خودمون باشه..مظاهر خندید باز رفت توی فاز شوخ بودنش...ـ بابا سه هفته نمی تونید بدون گوشی دووم بیارین؟ این قدر سخته دوری؟مهرا که حالا اخماش باز شده بود سریع جواب دادـ اِ......اینطوریاس؟ بعد اونوقت شما هم قراره سه هفته گوشیتون خاموش باشه دیگه؟مظاهر با حالت خنده گفت:ـ نخیر..بنده اجازه ی دو ساعت خاموش کردنم ندارم چه برسه به سه هفته!....بعدشم شرایط بنده با بقیه فرق میکنه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سنگ قلب مغرور بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites