تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در راه ويلا

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 17 Jan 2014 12:22 | Edited By: nazi220






در راه ویلا


نویسنده : خانم فریبا وفی


تعداد صفحات : ۶ صفحه


کلمات کلیدی : داستان / داستان ایرانی / فریبا وفی / در راه ویلا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 17 Jan 2014 12:56 | Edited By: nazi220




نقدی بر کتاب
در راه ویلا
تلاش برای یافتن هویت!
رها فتاحی



دومین مجموعه داستان فریبا وفی پس از یک مجموعه داستان و سه رمان، تحت عنوان «در راه ویلا» در زمستان 87 با تیراژ مناسب 2000 نسخه روانه بازار شد.
با نگاهی به چهار کتاب قبلی فریبا وفی انتظار می‌رفت که مجموعه داستان جدید او نیز با کمترین درگیری با تکنیک و بازی‌های زبانی و فرمی به ساده‌ترین شکل به برخوردی نزدیک با زندگی «زنِ ایرانی» بپردازد. اتفاقی که در سه رمان او «پرنده‌ی من»، «ترلان» و «رویای تبت» و مجموعه داستان «در عمق صحنه» نیز رخ داده بود.
فریبا وفی نویسنده‌ی آذری زبانیست که


زبان نوشتار فارسی را به خوبی می‌شناسد و این شناخت و در اختیار داشتن دایره‌ی واژگانی مناسب سبب شده است که داستان‌هایش را با استفاده از ساده‌ترین زبان ممکن به مخاطب ارائه دهد و شاید این یکی از عمده‌ترین دلایلی باشد که مخاطبان کتاب‌های او تنها مخاطبان حرفه‌ای داستان نیستند.
در راه ویلا، مجموعه داستانی است متشکل از 9 داستان کوتاه که در تمامی آن‌ها داستان حول محور زندگی «زنِ ایرانی» چرخ می‌زند. زنی که تنهاست، زنی که می‌خواهد زندگیِ بهتری را تجربه کند، زنی که خاطره‌ای را برای شوهرش نقل می‌کند، زنی که با مادرش سفر می‌کند، زنی که زیر سایه‌ی عروس بودن ناپدید می‌شود و زنی که ... و تمام آنچه در تمام این داستان‌ها وجه اشتراک است زن بودن است. چیزی که بی‌شک با پسوند ایرانی بودن خود مشکلی می‌شود که وفی از بیان آن ترسی ندارد.
زن‌های داستان‌های وفی همواره می‌خواهند بهترزندگی کردن را تجربه کنند و این گاه به فروپاشی زندگی‌شان نزدیک می‌شود و گاه مجبورند تسلیم شرایط شده و خود را با آن وفق دهند. اتفاقاتی که برای زنان جامعه‌ی ایرانی کاملن قابل لمس است. کافی‌ست زن باشی و یا زنان را دیده باشی تا بتوانی با واقعیت داستان‌های وفی ارتباط برقرار کنی.
از زن اولین داستان مجموعه، «در راه ویلا» که در سفری بدون همسرش مجبور می‌شود مادر راتحمل کند، تا زنی که مجبور می‌شود هویتش را از دست بدهد و تنها «عروس» باشد، تا زنی که در داستان «دهن کجی» برای بهتر زندگی کردن مجبور می‌شود برخلاف آنچه همیشه می‌خواسته عمل کند و در ظاهر پیروز می‌شود اما در اصل زندگی را باخته است، تا زنی که در «حلوای زعفرانی» مرگ را به نظاره نشسته است، تا زنی که ناخواسته در گروه مادران قرار می‌گیرد، تا زنی که دوست دارد احساس‌ش را از یادآوری خاطره‌ای با مردی غریبه با شوهرش در میان بگذارد اما واکنشی متفاوت و خشن می‌گیرد، تا زنی که شب قبل از دادگاهش باید در میان جمعی قرار بگیرد که قرار است برایش تکلیف روشن کنند و حتی تا زنی که شوهر داشت، همه و همه یک وجه اشتراک بیشتر ندارند و آن زن بودن است. چیزی که در جامعه‌ی مرد سالار ایران همواره نفی می‌شود و گاهی همین حق کوچک «بودن» را نیز از دست می‌دهد.
فریبا وفی نویسنده‌ی زنِ ایرانی، به سادگی این رسالت را بر دوش گرفته است که بجای برداشت‌های انتزاعی و ذهنی از دنیای پیرامونش، تنها به برداشت‌هایی عمیق از اتفاقات و زندگی‌هایی که می‌بیند و از نزدیک لمسشان می‌کند بپردازد. او در تمام این سال‌ها که در ادبیات داستان حضور دارد تنها به نشان دادن زندگی زنِ ایرانی پرداخته است و هرگز سعی نکرده است تکنیک‌ها و فرم‌های گوناگون را بیاموزد و یا وارد مباحث تئوریک داستان شود.
در این مجوعه از کنار داستان پرمایه‌ی «هزارها عروس» نمی‌توان به سادگی گذشت. داستانی که با طنزی که در موقعیتش موجود است شیرین می‌شود و با درون‌مایه‌ی وسیعش عمیق. داستانی که شاید چکیده‌ای از محتوا و درونمایه‌ی کلیِ مجموعه داستان است. همان انکار هویت زنِ ایرانی در جامعه‌ی مرد سالار ایران. جامعه‌ای که شاید امروز روز به صورت عینی وعملی به ندرت شاهد مردسالاری باشد اما متاثراز حافظه‌ی تاریخی‌اش کلیتی مرد سالار دارد که بستر زندگی برابر را برای زن فراهم نمی‌کند و به عنوان مثال زنی که ازدواج می‌کند هویتِ مستقل‌اش به یک اسم عام تبدیل می‌شود:
اولین تلنگر را مادر شوهرش زد؛ وقتی اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد:
« عروس، بیا پایین.»
روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هرچه بود عروس بود و یک روز فهمید عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. (در راه ویلا، ص 25)
پروسه داستان کوتاه نویسی او را اگر معطوف به دو مجموعه داستانش کنیم باید این واقعیت را بپذیریم که او به معنای واقعی کلمه در این 11 سال فاصله پیشرفت کرده است و اگر او را رمان نویس خوبی بدانیم می‌توان بعد از مطالعه‌ی دومین مجموعه داستانش او را داستان کوتاه نویسِ خوبی نیز نامید حتی اگر داستان‌هایش شاخص نباشند اما سالم‌اند و به قول گلشیری از میان داستان‌های سالم است که داستانی شاخص بیرون می‌آید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 17 Jan 2014 13:00 | Edited By: nazi220




فرازهایی از کتاب


مامان پیر بود، ولی پیری بر او حکومت نمی کرد. پیری زیر دستش بود. مثل مرد مزاحمی بود که مامان بلد بود خرش کند. بعضی وقت ها با دلبری و بعضی وقت ها با دندان تیز کردن. بدبختی کم نداشت، ولی جنگجوی خوبی بود. همیشه جنگیده بود اما این باعث نشده بود خودش را فراموش کند. مظلوم نشده بود. حتا در مقابل مشکلات قیافه گرفته بود و از بس به قیافه گرفتن عادت کرده بود، مراقبت از آن جزیی از طبیعتش شده بود


******


. فکر کردم میترا به نیاز جواب نمی داد، ولی به درخواست چرا



******


فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم.


******



خواهر شوهر درشت هیکلش می توانست به تمام مخمصه های زندگی بخندد، منتها وقتی مال دیگران بود.


******


اولین تلنگر را مادر شوهرش زد، وقتی که اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد: «عروس، بیا پایین.» روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هر چه بود عروس بود و یک روز فهمید که عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود. به صدها عروس پیش از او مربوط می شود. فهمید که هر کاری می کند، سایه ای از خاطره و رفتار و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد. طول کشید تا بفهمد که بیرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است، نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است. مثل تمام عروس ها نیست. آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه این که تعریف قبل از خودش را یدک بکشد. همه ی رفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد، با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش.


فرازهایی از کتاب


گاهی وقت ها عروس در همهمه ی خنده ها و فریادها فراموش می شد. این جور وقت ها کسی متوجه غیبتش نمی شد. آرام از پله ها می رفت بالا و در سکوت و تنهایی اتاقش می نشست. چراغ را روشن نمی کرد تا مبادا از حضورش در طبقه ی بالا خبردار بشوند. توی تاریکی زانوهایش را بغل می کرد و زل می زد به دیوارهای بلند حیاط که در تسخیر سایه های پایینی ها بود. نیاز غریبی حس می کرد که به چیزی غیر از آن ها فکر کند، ولی نمی شد. در تنهایی هم با او بودند و گاهی حتا بی اجازه وارد خواب هایش می شدند. اما او حتا برای خارج شدن از دنیای خودش اجازه لازم داشت، چه برسد به این که بخواهد وارد یک دنیای دیگر بشود.


******


روزی که رفتیم تئاتر، بچه ی اول مان را داشتیم، ولی با خودمان نبرده بودیم. یادم می آید که چه قدر این موضوع برایم جذاب بود. این که به جایی بروی که فقط برای لذت روحی تو باشد و اجازه داشته باشی بچه را نبری و این طبیعی ترین کار دنیا باشد. بعدها این اتفاق کمتر افتاد. بچه ها رفته رفته زندگی مان را اشغال کردند. بدون آن ها هیچ چیز معنا نداشت.


******


شوهرم زمزمه کرد: «فربهی صفت خوکان است.» این را مجنون گفته بود.


******


در دعواهای سال ها بعد از رو نرفتم. گفتم که دنیا پر از لاغران خوک صفت است. شوهرم پنج برادر داشت که یکی از یکی لاغرتر بودند. گاهی وقت ها از لجم می گفتم: «نی های کدام مزرعه اید؟»


*******


حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانه ترین کار دنیا است.

وقتی آدم از شروع خودش سر دربیاورد، از پایانش هم نمی تواند دلخور باشد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 17 Jan 2014 13:07 | Edited By: nazi220




فرازهایی از کتاب


از کلمات قصار خودش تقلب کردم. «دستی که نمی توانی قطع کنی ببوس.» به خاطر استفاده ناشیانه ام از کلمات قصار اخم کرد و تلخ و نیش دار گفت: «ولی من اگر نتوانم قطع کنم، مجبور هم نیستم ببوسم.»

یک روز نصیحتم کرد. «این قدر وقت صرف بچه ها نکن. یک کمی هم کتاب بخوان.» گفتم: «این بچه ها هر کدام یک کتاب هستند.»

.همه اش که کتاب خواندن نیست. گفتم مهم این است که خواندن و زندگی کردنت یکی باشد، نه این که یک جور فکر کنی و جور دیگر زندگی کنی


*******


تنهایی این جا با مال آن جا فرق دارد. آدم آن جا مثل ماهی بیرون مانده از دریاست... می اندازنت توی دریاچه های مصنوعی خیلی خوشگل و بی نقص. آکواریوم. خلاصه توی آب هستی و حتا بهتر شنا می کنی، ولی فکرت جای دیگر است


دو سال پیش که آقا جان مرد، مادر رضایت داد خانه ی قدیمی را بفروشد و با چند تکه اثاثیه آمد طبقه ی بالای خانه ی داداش. از همان روزها شروع کرد به حرف زدن از مرگ. شاید خاطره ی مرگ پدر بود که او را می ترساند، یا اصلا ترس نبود و فقط تنهایی وادارش می کرد از همه چیز حرف بزند و جوری از مرگ خودش بگوید که انگار مرگ هم یک جور تغییر روش و منش است نه نیستی.


******


مرد وقت بالا رفتن از کوه با انرژی و وراج بود. برای کندن گیاه کوچکی و لمس کردن سنگ شکیلی می ایستاد. به صدای رودخانه ای در دوردست گوش می داد. در وصف کوه شعر می خواند و از پهناوری آسمان به وجد می آمد. زن هنگام برگشتن از کوه انرژی بیشتری داشت. انگار بخش ناراحت کننده و مزاحم وجودش را آن بالا جا می گذاشت و سبکبال و آسوده، مثل کسی که دیگر وظیفه ی مهمی ندارد، برمی گشت. تازه کوه برایش معنا پیدا می کرد.


فرازهایی از کتاب


این خاصیت آدم های عاشق است که سهمی از درون شان را به دیگران نیز می بخشند.


توریست گفته بود در جاهایی که گرگ ها زندگی می کنند روح شان به روح آدم های آن جا نفوذ می کند.


******


توریست گفته بود گرگ همیشه او را به یاد قدرت و تنهایی می اندازد.


زنی که شوهر داشت، خانه ای داشت که همیشه شلوغ بود و باید مثل ماشین کار می کرد تا اشیا حرکت نکنند. خانه فقط چند لحظه تمیز می ماند. بچه ها و شوهرش که از در وارد می شدند، خرابی شروع میشد. بعضی وقت ها دلش می خواست آن ها را هم مثل اشیای خانه بی حرکت کند تا زندگی به همان شکلی بماند که برایش زحمت کشیده بود و ساخته بود. ولی دریغ از ذره ای سکوت و آرامش

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 17 Jan 2014 14:45




در راه ویلا


جوان بودم این حقش نبود این قدر دلم بگیرد. دلم م یخواست چند روز بگردم و تفریح کنم و بی خیال باشم . . چند روز از غرو لندهای مامان دور باشم و کمی زحمت فرساینده ی مراقبت از بچه ها از دوشم برداشته شود . همین بود که دعوت ساده ی میترارا از خودش جدی تر گرفتم و با صدای بلند اعلام کردم :
می رویم ویلای میترا .
پویا بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد . مامان بخش تدارکاتی اش را که مدتها پیش از کار افتاده بود فعال کرد.
باید لباس گرم بر داریم . شب های شمال سرد است .
میترا درباره ی بردن مامان چیزی نگفته بود فقط از من خواسته بود بچه هایم را بر دارم و چند روزی بروم پیشش.
عباس را می فرستم ترمینال دنبالتان .
در تلفن های بعدی از جزئیات سفر حرف زدیم ولی میترا اشاره ایی به مامان نکرد . حتا ته دلم فکر کردم این هم یک جور باج دادن است در مقابل زندگی با مامان . زندگی با او چیزی نبود که میترا بیشتر از یک هفته بتواند تحمل کند به بهانه ی خارج رفتن و مشغول بودن می فرستادش پیش من .
شوهرت نیست و تنها نمی مانید .
و با ان همه ثروت و امکاات حالا طبیعی بود گاهی هم عذاب وجدان به سراغش بیاید و از من بخواهد چند روزی در ویلایش استراحت کنم خبر داشت افسرده ام و دارو می خورم .مامان به او رسانده بود که بعضی وقتها جواب سوال هایش را نمی دهم .خیلی هنر می کردم به جای جنباندن زبان چند گرمی ام . سر سنگینم را تکان می دادم . میترا می دانست این روزها حوصله ی هیچ کاری را ندارم .

گاهی وقتها ربط بچه هارا با خودم فراموش می کردم . این ها چه وقت و چراامده بودند . فقط می دانستم در قبالشان مسوولیت دارم . با دقت به خواب و خوراک شان می رسیدم . حتا می شد با هاشان بازی کنم . ولی هیچ کدام این کارها لذتی نداشت . دلم می خواست چند روزی از وظیفه ی مادری مرخصی بگیرم و فراموش کنم که مادرم .
فراموش کنم که حتی دختر مادری هستم که به مصاحبت با من احتیاج دارد. این روزها مامان که هیچ خودم را هم به سختی تحمل می کردم .
فکر کردم غیبت من فرصت خوبی هم برای مامان است خانه از حضورسنگین من خالی می شود و مامان چند روزی قیافه ی عنق مرا نمی بیند. می تواند هر همسایه ای را که دوست دارد به خانه دعوت کند و دور از ونگ ونگ و سرو صدای بچه ها اسوده بخوابد .
تو که پا نداری .
مامان مصمم بود .
پیاده که نمی رویم تازه میترا عباس را می فرستد دنبال مان .

ساکت شدم . چطور می توانستم به مامان بگویم نیاید . بگویم حوصله اش را ندارم ومی خواهم تنها باشم . دلم می خواست ازان مادر هایی بود که م یتوانستم بچه ها را چند روز ی پیشش بگذارم وگم و گور شوم . ولی نبود .

من بچه داری ام را کرده ام . حالا نوبت خودتان است .
یادش می انداختم که با بچه های میترا این طور نبود .
ان موقع جوان تر بودم حوصله داشتم .
یک بار که پویا ار گذاشتم پیشش اخم کرد .
زود برگرد گرسنه اش بشود نمی دانم چه کارش کنم .
فقط بهش شیر بده .
چندپیمانه بدهم ؟ من این چیزها رابلدنیستم . یک موقع دیدی اشتباهی دادم. زمان ما شیر خشک نبود .
میترا تلفن کرد . گفت چه روزی بلیت بگیریم و چه تاریخی و چه ساعتی حرکت کنیم . عاشق تشریفات است . انگار می خواستیم به تگزاس امریکا برویم نه به یکی از دهات امل . گفت کدام گوشه ی ترمینال بایستیم که عباس گم مان نکند . همه می دانستیم عباس اقا زحمت گشتن به خودش را نمی دهد . چرخی می زند و سریع بر می گردد خانه خیلی راحت می گوید : نبودند .
مامان بلند شد امد نزدیک تلفن
بگو جلو رستوران ترمینال می ایستیم . این جوری گم مان نمی کند .
سیم تلفن را پیچاندم دور انگشتم .
حالا معلوم نیست بیاییم یا نه .
این را از لجم گفتم . در واقع داشتم به مامانم می گفتم . کنایه ی مرا می فهمید . از احساسات من خبر داشت
ولی حاضر نبود از سفر صرف نظر بکند


هیچ وقت نکرده بود . هرجا پای خوشی و تفریح در میان بود یکباره جوان و قبراق می شد و جلوتر همه راه می افتاد . طبع خوش گذرانی داشت که ذره ای از انرا به من وا گذار نکرده بود . گاهی وقت ها حتا شک می کردم دختر زنی مثل او هستم .
عباس اقا برای چی می اید دیگر ؟خودم می ایم تنها که نیستم مامان هم هست .
مامان دستش را دراز کرده بود و می خواست گوشی را بگیرد . میترا کمی مکث کرد.
با اینحال عباس اقا را می فرستم دنبالتان .
گوشی را دادم دست مامان . مثل همیشه خیلی سریع به تفاهم رسیدند .میترا به روی خودش نیاورد که مامان را دعوت نکرده و مامان هم جوری وانمود کرد که انگار میترا اول از همه اورا دعوت کرده است .
خودمان می اییم میترا جان .
بعد لابد میترا چیز خنده داری گفت که مامان هفتاد ساله ی من مثل یک دختر جوان خندید. خنده ای بلند جوان رها . شاید هم عشق سفر ووعده های شیرینش بود که اورااین جور خنداند .
داشتم به سپهر شیر می دادم و عکس خودم را توی شیشه ی میز تلویزیون می دیدم . این من بودم . که در بیست ونه سالگی هفتاد سال داشتم ونمی تواستم مثل او بخندم . سپهر خوابش گرفت اهسته سینه ام را از او دور کردم و به پشت خوابیدم تا خوابش عمیق شد .
مامان از روی مبل بلند شد النگو هایش صدا کرد . بعد بویش امد . بوی پشم خیس می داد . لنگ لنگان رفت طرف دستشویی . وقتی برگشت هنوز از جایم بلند نشده بودم .
بلندشو این بچه را بینداز سر جایش .
پویا را می گفت که گوشه ی مبل خوابش برده بود . بلند شدم بغلش کردم و ذاشتمش توی رختخواب .
یک لیوان اب بده این قرص را بخورم .
لیوان اب را گرفت و گفت قرصی که می خورد درست است یا اشتباهی دارد می خورد .
ممکن است بمیرم فردا صبح بلند نشو م.
همیشه این را می گفت . تعارفی بود که با مرگ می کرد. شاید هم می خواستمرا با خودش مهربان کند .مسواک زدم و چراغ را خاموش کردم .
پرده ها را کنار بزن .
پرده ها را کنار زدم . نور زرد و کهنه ای از پنجره تابید و تاریکی اتاق را بهم زد
چراغ خواب یادت رفت . مثل قبر است اینجا .
چراغ خواب را به برق زدم .پروانه ایی بود که هر دو بالش می سوخت .
مامان بیدار بود . همیشه تا سرش را روی بالش می گذاشت خرو پفش بلند می شد اما این بار نمی توانست بخوابد
می دانستم از شوق سفر بیدار است . به پهلو خوابیده بود و بازویش را زیر سرش گذاشته بود و پاهایش را نرم به هم می مالید .
حرکت پاهایش نشان می داد که به رویایی لذت بخش فکر می کند . سالها پیش این حرکت را برای خودم معنا کردم .از ان بدم امد . ان روزها حرکت پاها بهنظرم شوق یک لذت ممنوع بود و مرا به یاد اتفاق های مبهم و نامفهوم خانه می انداخت . اتفاق هایی که کسی کمکم نکرد درست بفهم و برای همیشه در ذهنم اغراق امیز و معیوب مانده بودند .حلا پاها پیر بودند .وصدای مالیده شدنشان مثل ساییده شدن سمباده روی تخته ی ناصاف بود . این صدا عصبی ام می کرد. در واقع میل شدید و حریصانه ی او به زندگی بود که عصبانی ام می کرد . همین زندگی هیچ میلی در من بیدار نمی کرد . هیجان راز هایش دلم را گرم نمی کرد و خالی تر از همیشه به نظر می رسید .
یک شب توی ایوان با صفایش بخوابی حالت جا می اید . هوایش خوب است .
خودم را به خواب می زنم نخواستم پیام دوستی اش راکه در تاریکی برایم می فرستاد بگیرم . باور نمیکردم به فکر من باشد . مطمئن بودم از تصور روزهای اینده حظ می کند . ایوان بزرگ با گلیم و پوست گوسفند فرش شده . اسمان صاف و پرستاره است و هوا شفاف و عطر اگین . عباس اقا دارد قلیان چاق می کند . مامان به متکا های گنده میترا لم می دهد و یاد بهشت می افتد . نسیم خنک می وزد و شاخه های درخت های باغ در تاریکی تکان می خورند صدای باغ با صدای رودخانه می امیزدو همه چیز راز الود می شود . لابد از نشئگی خیال ان منظره بود که صدایش این قدر جوان شده بود .چه قدر او و میترا به هم می امدند . میترا هم به او رفته بود . میترا هم عاشق زندگی بود . عاشق طبیعت و استفاده از مواهب طبیعت .
کجایش عیب داشت ؟ این سوال را ان شب بارها از خودم کردم و هر بار به خودم جواب دادم که او هممثل هر ادمی حق دارد خوش بگذراند . می خواهداز بقیه ی عمرش لذت ببرد ولی جواب به جای اینکه قانعم کند بیشتر عصبانی ام می کرد .
مامان پیر بود، ولی پیری بر او حکومت نمی کرد. پیری زیر دستش بود. مثل مرد مزاحمی بود که مامان بلد بود خرش کند. بعضی وقت ها با دلبری و بعضی وقت ها با دندان تیز کردن. بدبختی کم نداشت، ولی جنگجوی خوبی بود. همیشه جنگیده بود اما این باعث نشده بود خودش را فراموش کند. مظلوم نشده بود. حتا در مقابل مشکلات قیافه گرفته بود و از بس به قیافه گرفتن عادت کرده بود، مراقبت از آن جزیی از طبیعتش شده بود.
موهای پر پشتی داشت و دندان های باقی مانده اش محکم بود . قلبش را سالها پیش عمل کرده بود . قبل از عمل تنها چیزی را که خواست کرم صورتش بود و عطری که بهتر بود دم دستش باشد تا بوی بیمارستان نگیرد .
مامان هفتاد ساله بود. ازان هفتاد ساله های قشنگ که بدن چاق و جا افتاده ایی دارند و در مهمانی ها چادر نازک خوشگلی سرشان می کنند و بلدند چه طور رفتار کنند تا شیک و اراسته به نظر برسند .
همین است که میترا دوست دارد مامان را به مهمان هایش معرفی کند . اورا با خودش به مهمانی ببرد و با کلی عشوه اورا مادر من صدا می کند . خودش می شود دختری که عاشق مادرش است و مامان می شود زن بی نظیری که حتا نفس خشک و خالی اش نعمت است . ماماناین قدر از این نقشش خوشش می اید که بعداز تمام شدن مهمانی هم دوست ندارد از حال در بیاید .
ولی تنها که می شوند میترا ایراد می گیرد . مامان فراموشکار است . توی خواب دهانش کج می شود . بیشتر وقتها وارفته است و باید خودش را جمع کند ومیترا از هر چیزی که او را به یاد زوال عقل ادم بیندازد نفرت دارد .
روزهای بعد همچنان امیدوار بودم مامان پشیمان بشود . یک روز گفتم بلیط اتوبوس گیر نمی اید و روز دیگر خبر دادم که در شمال یک عالم باران باریده و شاید سیل بیاید . مامان خونسرد تحمل می کر د. یک روز به رفتن مانده گفت :
اگر ناراحتی من نمی ایم .
روز مناسبی انتخاب کرده بود . می دانست که اگر بعداز ان همه حرف و حدیث در خانه بماند عملا سفر را به من کوفت کرده است .
ساکت ماندم . گفت ادم بایدخیلی بدبخت باشدکه سر بار بچه های نا سپاسش باشد دو تا دختر توی دنیا دارد کههیچ کدام تحملش را ندارند . دختر بزرگش دم به دقیقه می رود خارج و دختر کوچکش هم هر وقت شوهرش از ماموریت می اید ادم باید گورش را گم کند . اگر سالم بود وکمی همپول داشت می رفت المان پیش پسرش .منتش را هم داشتند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 17 Jan 2014 20:35 | Edited By: nazi220




تسلیم شدم فکر کردم زیادی سخت گرفته ام دلم از جای دیگر پر بود و سر مامان خالی می کردم . از بچه داری خسته بودم . از ماموریت های دورودراز شوهرم شوهرم خسته بودم مامان تقصیری نداشت که من ان قدر تلخ بودم .
از لحظه ای که رضایت دادم مامان بیاید فکر کردم شاید زیادهم بد نباشد . تنها کسی بود که م یتوانست دو کلام با عباس اقا حرف بزند . عباس اقا کارش دنبال پول دویدن بود . سرعتش انقدر زیاد بود که نمی توانست از نتیجه ی دوندگی هایش لذت ببرد . مامان حتی برای میترا همصحبت خوبی بود . میترا گزارشگرتمام عالم بودو یک ریز حرف میزد . چه کارها که موقع حرف زدن نمی کردند . میترا صورت مامان را بند می انداخت و موهایش را رنگ م یکرد . در عوض مامان هم نخو سوزن دستش می گرفت و گوشه ی لحاف یااستر تشکی را که پاره بود می دوخت شاید مامان راضی می شد بچه ها را نگه دارد ومن م یتوانستم تا پای ابشار بروم ودوباره با طبیعت اشتی کنم .
صدای مامان از توی تاریکی امد .
سن توکه بودم هم بچه داری می کردم همخانه داری صدتا کار در یک چشم بهم زدن می کردم و عینخیالم نبود . اتیش پاره بودم . ولی توانگار مرده ای . همیشه خسته ای .اما عیبی ندارد می رویم سفر و حسابی کیف می کنیم . ظهر ها ماهی تازه و صبح ها پنیر وگردوی تازه می خوریم از میوه های باغ چند شیشه مربا درست می کنیم . بچه های تو هم یک خرده جان میگیرند . برگشتنی می بینی چه قدر پوستت فرق کرده .
بعداز هشت ساعت اتوبوس سواری تهران بودیم و شب به ترمینال امل رسیدیم . عباس اقارا از دور دیدم . چشم هایش دو دومی زد و سوئیچ ماشین را توی دستش می چرخاند و هول هولکی این طرف و ان طرف می رفت . مثل موشی که برای پیا کردن سوراخی صد تا راه را یک ثانیه ای ازمایش کند .می رفت و بر می گشت . اشاره کردم نزدیک شد . مثل همیشه عجله داشت . انگار باید سر امضای قرار داد مهمی می رسید .
ماشین را جای دوری پارک کرده ام .
چند ساعت طول کشیده بود به امل برسیم و حالا نیم ساعت دیگر هم راه بود تا به ویلا برسیم . مامان به زحمت قدم بر میداشت . پویا گریه می کرد . می خواست بغلش کنم .
نمی توانم پویا جان .
سپهر روی شانه ام خوابش برده بود . عباس اقا ساکم را سبک و سنگین کرد بعدبرداشت مثل تیر رفت یکبار برگشت نگاه کرد که ما پشت سرش لخ لخ کنان ی رفتیم .
عجله منید . ماشین را جای بدی پارک کرده ام .
دست پویا را گرفتم و به دنبالم کشیدم . مامان ساکش را خودش برداشت و زیر لب چیزی گفت . فکر کردم باید فحشی باشد به عباس اقا که ادم را هول می کرد .
هوا تاریک شده بود محوطه ی بیرون ترمینال پر بوداز تیر اهن و خاک وسیمان . یادم امد میترا گفته بود تر مینال جدید ی به جای قدیمی می سازند. مردی سوت زنان از کنارم گذشت . رسیدیم به جایی که به زحمت جلوی پایمان را می دیدیم . با روشنایی های دنیا از هر طرف فاصله داشتیم .باران می بارید و نمی بارید قطره ی سر گردانی از جایی از اسمان بر روی بینی ام چکید . پویا دیگر گریه نمی کرد سفت دستم را گرفته بود و راه می امد .
مامان به زحمت خودش را می کشید . چادر از سرش لیز خورده بود وگوشه اش را به دندان گرفته بود . ایستادم تا نفسی تازه کنم .عرق کرده بودم و بازویم زیر سنگینی سپهر بی حس شده بود . مامان خیلی مانده بود به من برسد
بدن چاقش جلو نمی امد . به چپ وراست کج می شد و راه نمی امد. لابدپاهایش بعداز ان همه تو اتوبوس نشستن باد کرده بود . نگاهش کردم و توی دلم گفتم می ماندی خانه بهتر نبود ؟
دیدم دلم برای مامان نمی سوزد . زن پیر لنگ لنگان می امد که به ویلا برود و در ایوان با صفایش دراز بکشد . پاهایش را بهم بمالد و رویا ببافد . این ها عصبانی ام م یکرد . عصبانیت کوری بود که نمی دانستم از کجا میامدو چه طور می امد . هر چه بود مثل اسفنجی تمام حس و خونم را به خودمی کشید .
راهافتادیم و به پویا گفتم کمی جلوتر برود . هیکل عباس اقا داشت در تاریکی گم می شد . ریزه و قبراق بود و عجله داشت ساک کهنه ام را مثل محموله ای با رازش به ماشین بر ساند .
چشم از عمو بر ندار.
به پشت سرم نگاه کردم مامان داشت بلند بلند چیزی می گفت . اعتنا نکردم . این تاوانی بود که باید می داد . حتا پا سست نکردم تا خودش را برساند . یک چشمم به جلو پایم بود و یک چشمم به عباس اقا . پویا از تاریک و سکوت ترسیده بود ومحکم چسبیده بود به من . عباس اقا از دور مثل نگهبان دوزخ با دست علامت می داد عجله کنیم .
نفس نفس زدم .خسته شده بودم . ناامید فکر کردم با دو بچه ی کوچک و یک زن پیر و این همه بار راه افتاده بودم کجا ؟ویلای مرده شور برده ی میترا . میترایی کههی کدام از لحظه های سخت مرا نداشت . داشتم از دستش عصبانی می شدم . هرگز مشکلی از ما حل نمی کرد . حالا هم دعوتی کرده بود لطفش چیزی از عذاب و زحمت داشت . من هیچ ولی می توانست برای مامان بلیت هوا پیما بخرد .
فکر کردم میترا به نیاز جواب نمی داد ولی به در خواست چرا . ما هم چنین در خواستی از او نکرده بودیم . اگر از بیماریت با خبر می شد . سریع دست به کار می شد .با چند تلفن و توصیه بهداشتی و مشاوره و وقت دکتر گرفتن و پول اژانس دادن به کمکت می امد ولی هیچ وقت نمی پرسید چه مرگت است چون ممکن بود بخواهی مفصل به این سوال جواب بدهی و او حوصله اش را نداشت . احساس کردم تمام کسالت های زندگی ام را بار کرده ام و مثل حمالی ان را به مکان دیگری می برم .
با صدای جیغ کوتاه مامان برگشتم . با صورت نقش زمین شده بود . ساکش روی ارماتور های کنار افتاده بود . چادرش جمع شده بود روی کمرش . نمی دانم خشم بود یا بیر حمی یا ترس که میخکوبم کرد . قدم از قدم بر نداشتم . حاضر بودم به جای مامان به زمین می خوردم واین موقعیت قرار نمی گرفتم . چیزی مانع شد به طرفش بروم چیزی که اسم نداشت ولی قلبم را سوراخ می کرد

رویم را بر گرداندم و را ه افتادم .داشتم پاهایم را می کشیدم . عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم . بعد صدایی شنیدم . صدا خفه و نااشنا بود مثل حیوانی که توی تله گیر افتاده . از گلوی من می امد . نمی توانستم برگردم . فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه ان بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم .و حتا نتوانم مثل ادم گریه کنم . چند بار دهانم را باز کردم و بستم و امد و رفت هوارارا توی دهان خشکم حس کردم .
بعدازان بود که اشک امد .پویا به من چسبیده بود .
الان گرگ می اید وما را می خورد .
می توانستم برگردم دست مامان را بگیرم و بلندش کنم ولی مثل ادم بی سر رو به جلو رفتم . چیزی نمی دیدم . راه رفتن تنها کاری بود که می توانستم بکنم . صدای مامان را از پشت سر شنیدم .
.
مرتیکه شاش دارد این جور می دود؟
دیر وقت به ویلا رسیدیم میترا با سرو صدا به استقبالمان امد . زیر انداز پشمی را از گوشه ایوان در اورد و زیر مامان انداخت ومتکای گنده ای پشتش گذاشت . ایوان روشن بود و پر نور و صدای سیر سیرک و صدای رود خانه میامد . بوی باران در هوا بود . پشه ها دور چراغ تور زده بودند .
میترا بچه هارا روی تشک های نرم خواباند و برای ما چای و یک ظرف پر از میوه اورد . عباس اقا باتوتون قلیانش ور می رفت . میترا رفت غذایی گرم کند . پاهایم را دراز کردم . چشم هایم را بستم و احساس کردم در این هوای خوب دیگر خسته نیستم . فکر کردم همه چیز را پشت سر گذاشته ام . سرم از هر فکر خالی بود .
چشم هایم را که باز کردم تازه مامان را دیدم . بدن چاقش را کشانده بود نزدیک نرده های ایوان . رویش را برگردانده بود طرف باغ و چشم دوخته بود به تاریکی چایش سرد شده بود و بهمیوه هایی که میترا توی بشقابش گذاشته بود دست نزده بود . یک دستش را دور نرده حلقه کرده بود و دست دیگرش را همان که انگار پیرتر بود وکمی لرزش داشت روی دامنش گذاشته بود .
به بهانهی برداشتن نمک دان نزدیکش رفتم .
ببینم زانویت را .
انگار چیزی توی گلویش رفته باشد غبغبش نا محسوس لرزید . دستش رااهسته برد گوشه ی چشمش و اورد پایین . رویش را از تاریکی بر نگرداند . دلم می خواست بغلش کنم ولی به جایش توی کیفم دنبال پماد گشتم . پیدا نمی شد ازبس خرت و پرت بود . صدای مامان ضعیف و قهر الود بود .
نمی خواهم .
پماد را پیدا کردم . درش را باز کردم . کرم سفید زد بیرون .
این پماد خوب می کند رد پایت را .
خوشم نمی امد صدایم ان جور بلرزد . ساکت شدم و دستم را با پماد بالا گرفتم و همان طور ماندم . پماد بهانه ای
بود که مراببخشد . هر دو این را می دانستیم . پایش را بفهمی نفهمی جلو اورد . جوراب کلفتش را پایین کشیدم . زانویش بد جور خراشیده بود . نگاهم نکرد .
فایده دارد اخر ؟
سرم را روی زانویش خم کردم .
اره فایده دارد .

پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 18 Jan 2014 22:24 | Edited By: nazi220




هزار ها عروس


عروس خجول رفته بود توی دستشویی بیرون نمی امد . همیشه این طور بود .دیر بیرونم یامد . قبل از رفتن پرسه ای توی اتاق می زد پیش خودش حساب می کرد چه کسی به دستشویی رفته و چه کسی قرارست برود و بعد مطمئن از حساب هایی که کرده بود می رفت تو و حالا حلا ها بیرون نمی امد . عادت عروس خیلی وقت ها مایه ی شوخی و مسخره ی اهل خانه می شد . عروس با عصبانیت فکر می کرد شوهرش اجازه ی این کار را به بقیه دادهاست . خنده ی انها از روزی شروع شد که شوهرش با دهان پر از توی اتقا داد زد :
تخمه نمی خواهی ؟

عروس صدای خنده ی برادر شوهرش و کمی بعد صدای خنده اقای نیستانی را شنید . ولی خنده هیچ کس به اندازه قاه قاه بلند گوهر ازارش نداد . خواهر شوهر درشت هیکلش می توانست به تمام مخمصه های زندگی بخندد منتها وقتی مال دیگران بود . عروس بدش نمی امد خود اورا را در این جور وضعیت ها ی ناجور ببیند .

یک بار به قول خودش اقای نیستانی دستش را توی حنا گذاشت ان هم بعداز سه پسرولی او همه چیز را راست و ریست کرد .اگر با پسرها مشکلی پیدا می کرد توفانی به راه می انداخت که غبارش چشم همه را کور می کرد . مشکلش را مثل اش نذری به سرعت بین تمام دور و بری ها قسمت می کرد .
ولی عروس نمی توانست هیچ کدام از درد هایش را با کسی قسمت کند . این طور بار امده بود باشرمی که هیچ جور نمی توانست پنهانش کند زودتر از معمول از دستشویی بیرون امد . در دستشویی را که همیشه صدا می داد
ارام بست و چسبیده به دیوار انگار که می شد جلو دیده شدنش ا بگیرد به تاریکی هال سرید و پاور چین پاورچین از پله ها بالا رفت . برای شام هم پایین نیامد .

فردای ان روز گوهر طبق عادت هر روز به خانه ی مادرش سر زد . نان تازه خریده بود و تکه ی بزرگی ازان را توی راه خورده بود . چشمش که به عروس افتاد چیزی یادش امد .
ناشتا یک لیوان اب بخور خوب می شوی .
عروس به سرعت سر تکان داد به این امدی که گوهر هم به همین سرعت حرف را تمام کند . حتا با حالت فراموشی لبخندی زد که یعنی چیزی یادش نیست . ولی گوهر داشت در باره ی مشکل او حرف می زد و با دست هم علامت داد سفره را بیاورد .
ولرم باشد بهتر است روده ها را نرم میکند .

از نظر عروس توصیه گوهر دوستانه نبودو از خوش جنسی نبود . اگر بود که نباید اینطور بلند بلند می گفت . پدر شوهرش حرف دخترش رااز ان طرف حیاط تایید کرد و عروس از شرم ناخنش را توی گوشت پایش فرو کرد و خیره شد به نان سنگک که هنوز مثل پارچه روی دست گوهر بود . نان را گرفت وتوی سفره گذاشت و برای رفع و رجوع سرخی صورتش مصمم و با دقت سنگ چسبیده به نان سنگک را جدا کرد .
با فاصله جوری نگاهش کرد که انگار دارد الماسی را معاینه می کند .
گوهر به این تمرکز غیر عادی او توجهی نکرد و برگشت سر موضوع اصلی .
اگر دیدی افاقه نکرد گلابی بخور .

ول کن نبود انگار عمد داشت چنین چیز بی اهمیتی را جار بزند . ان قدر گفت وگفت که مادر شوهر چند پله از زیر زمین امد بالا و چشم هایش را زیر نور افتاب تنگ کرد .
هیچ چیز مثل انجیر خیس کرده خوب نیست .
عروس در ظاهر ممنون از راهنمایی ان ها و در باطن پر از خشم و دلخوری به اتاقش برگشت و برای هزارمین بار ارزو کرد ودتر از خانه بروند . از این زندگی دسته جمعی که همه از خصوصی ترین مسئله اش خبر دارمی شدند به تنگ امده بود . ز مستراح قدیمی وناراحت وپرا زا عنکبوت که اب شیرش زمستان و تابستان یخ بود متنفر بود . از هال مشترک و حیاط مشترک ومستراح مشترک وهر چیز مشترک دیگر بیزار بود . با خشم فکر کرد تا برای روده هایش هم تصمیم می گیرند .وقت رفتن به دستشویی هم زیر نظر بود .

پدر شوهر بی ازار بود قط وقتی به او توجه می کرد که در خواستی داشت . از رفتار نرم و گربه وار عروس راضی بود .این دختر مزاحم نبود . فضولو وراج هم نبود و همین بس بود .مادر شوهر هم کاری با او نداشت . تنها شکایتش این بود که عروس بعد از چند سال زندگی در طبقه ی بالی خانه هنوز هم میهمان بود . برای برداشتن تخم مرغ از یخچال پایین اجازه می گرفت . اگر می خواستی حبه قند برایت پرت کند بلند می شد و قندان را دو دستی تقدیمت می کرد . جا و بی جا از هر کاری که می کرد معذرت می خواست .



کم مانده بود از در دیوار و از پله ها هم عذ ر خواهی کند . جوری با احتیاط و بی صدا را ه می رفت که انگارزیر فرش را مین گذاری کرده اند . گوهر از پشت سربه راه رفتنش خیره می شد و غر می زد

این دختر با زمین خدا هم رودر بایستی دارد .

گوهر با همه چیز او کار داشت . ادب سرد و سمج عروس حوصله اش را سر می برد . از او می خواست راحت باشد ولی عروس هنوز تکلف روزهای اول را داشت و با هیچ کس خودمانی نمی شد .

خانهی گوهر نزدیک خانه ی انها بود و روزی چند بار به پدر و مادر ش سر می زد . بعضی وقتها تا عصر می ماند و اقای نیستانی و پسرها یکی یکی پیدایشان می شد . شام می خوردند و گپ می زدند و می رفتند . عروس اهسته از پله ها پایین می امد . سلام کوتاهی می کرد و تا می خواست برگردد گوهر امرانه صدایش می کرد کجا می روی ؟اصلا چه کار داری تنهایی ؟ حوصله ات سر نمی رود ؟ بیا بنشین چایی بخوریم با هم .

خودش چای پشت چای می خورد حرف می زد و اورا به حرف می کشید .و عروس حرف دلش را بروز نمی داد . نه پا به پای ان ها غیبت می کرد . نه از خنده ی انها می خندید . اکتفا می کرد به لبخند بی خاصیتی که نه تشویقی در ان بود و نه تاییدی . همین حرص گوهر را در می اورد . یک بار از ز عروس خواست رک و صریح باشد .

از موذی بازی خوشم نمی اید .

عروس سرخ و سفید شد ولی ساکت ماند . سکوتش از جنس بی خیالی زن های بی عار نبود . حتا صبوریش شبیه زن های جا افتاده نبود . گوهر جنبو جوش اعصابش را می دیدو دلیل این همه تو داری و پنهان کار را نمی فهمید


ته دلش بدش نمی امد عروس کمی خشم نشان بدهد یا هرچه توی دل داشت . اما عروس صدایش در نمی امد . به خودش می پیچید ولی تاب می اورد وکلمه ای نمی گفت . اهل دعوا ونیش وکنایه و حتا شوخی نبود ظریف و نحیف بود و همیشه معذب . مثل جوان های امروزی در بندارایش و لباس و مد روز ظبط نوار نبود ولی دیروزی هم نبود . نهاهل دوخت دو بود نه از درست کردن مربا وترشی لذت می برد . اگر پیش می امد لباس نویی را پرو کند . چد در را به روی خودش می بست تا چشم کسی به تنش نیفتد . گوهر با کنجکاوی نگاهش می کرد .

تو مگر زن نیستی ؟

زن بود ولی از نظر گوهر صمیمیت زنها را نداشت . از ماتیک گوهر به لب هایش نمی زد . م یگفت درست نیست .گوهر قاه قاه می خندید .

پس چی درست است ؟

عروس غریبی می کرد . گوهر دلیلش را نمی دانست . ولی عروس می دانست . همان چند ماه اول که به این خانه امده بود فهمیده بود که هرگز بااین زن دوست نخواهد شد . چیزی مانع بود .مدت ها طول کشیدتا مانع را بفهمد اولی تلنگر را مادر شوهرش زد وقتی اسم کوچکش را فراموش کرد صدا زد :

عروس بیا پایین

روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت . هرچه بود عروس بود و یک روز فهمید عروس یک نفر نیست . صدها و هزارها عروس دیگر است . رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود . به صدها عروس پیش از او مربوط می شود .فهمید که هر کاری بکند سایه ای از خاطره و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد . طول کشید تا بفهمد که بیرون امدن از ان قالب حاضر و اماده سخت است . نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است .مثل تمام عروس ها نیست . ادمی است که باید از این به بعد تعریف شود نه اینکه تعریف قبل از خودش را یدک بکشد . همه یرفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد . با عروس بودنش داوری می شد . نه خود خودش.


در همان چند ماه اول ناامید شد و دست از تلاش برداشت فکر کرد همان بهتر که عروس بماند کدام عروس با خواهر شوهرش یک روح در دوقالب می شد . گوهر مگر چه کسی بود غیر از خواهر شوهر ؟ چه کسی دوستی پایدار عروس و خواهر شوهر رادیده بود ؟ چه تضمینی بود که وقت بحران و داوری بین او و برادرش کنار او باشد ؟ حتا وقتی وانمود می کردند حق با اوست دروغ می گفتند . همیشه پنهان و اشکار حق با پسرشان یا برادرشان بود . فهمید ارتباط خونی بسیار قوی تر از هر ارتباط دیگر است و او از خون انها نبود.

حامله که شد پنهان تر شد پایینی ها می شنیدند که چطور مخفیانه عق می زند . بچه دار هم که شد برای دور کردن از ان ها بهانه داشت .می گفت باید بالا برود به بچه برسد ولی گوهر م یگفت بچه را بیاورد پایین . گاهی عروس موفق می شد در اتاق بالا بماند ولی چه فایده .

گوشش رابه در می چسباند و می شنید که گوهر دارد بالا می اید تا زندگی اورا سوراخ کند تا تنهایی او را خراب کند . لابد باز حوصله اش سر رفته بود یادلش برای بچه تنگ شده بود . عروس برمی گشت توی اتاق و اب جوش از ایت استکان به ان یکی م یریخت و وانمود می کرد برای بچه قند داغ درست می کند . گوهر بلند بلند حرف می زد بدون در زدنمی امد تو . دور تا دوراتاق قدم م یزد به اشپزخانه ی نقلی عروس . به روکش های گلدوزی وسایل برقی سرسری دست می زد
در قابلمه ی روی گاز را بر می داشت و غذای توی قابلمه را دوباره توی غذا فرومی کرد . بعضی وقتها قابلمهای روی اجاق نبود .

خیال داری گرسنگی بکشی ؟

عروس برای نپختن غذا دلیل داشت . شوهرش فقط برای شام به خانه می امد . گوهر پتو بچه را کنار می زد .

این قدر بچه را نپوشان .

بچه را بغل می کرد و قربان صدقه اش می رفت . می گفت کاش خودشم هم یک دختر داشت .

تو باید یکی دیگر بزایی . این مال من است .

گوهر بود که فکر بچه ی دوم را سرزبانها انداخت و مادر شوهرم هم یواش یواش هوس نوه ی دیگری کرد . همیشه همین طور بود . گوهر فکری را به خانه می اورد و به اسانی نمی شد از ان خلاص شد . مادر شوهر گفت خانواده ی انها پسر زا هستن و بچه ی دوم حتما پسر خواهد بود . مثل قبل نمی گفت بچه کمش خوب است و همین قدر که سالم باشد کافی است . وقتی هم گوهر نبود دیگران بودند که حرف هایش را مثل طوطی تکرار کنند . عروس با خود عهد بست دست کم تا وقتی در این خانهزندگی می کند . بچه ی دوم را نیاورد . در این خانه بچه را متعلق به خودش نمی دانست . بچه مال او نبود . مال تمام قبیله بود .

بعضی شبها واقعا قبیله بودند . اتاق های پایین پر می شد از نوه و خواهر زاده و دایی و عمع . عروس صدای حرف زدنشان را می شنید . مثل داد و فریاد جمعیتی بود که در بند شنونده نبودند . سفره بزرگی پهن می شد . همیشه مجبور بودند سفره ی کوچکتری به ان بچسبانند. عروس سرپا بود وکار می کرد .این جوری کمتر در معرض توجه بود
ولی گوهر در هر حال متوجه بود.



بعضی وقتها لجش می گرفت از این که عروس غذا خورده و نخورده قاشق و بشقابها را از سفره جمع می کند و عجله دارد وظایفش راانجام بدهد و در برود . اگر کسی چایش را می خورد بلند می شد استکانش را به اشپزخانه برد . در نظم و انظباط و رفتار دقیق و وسواس امیز عروس چیزی بود که به ادم بر می خورد . انگار شلختگی و لختی و تنبلی را به دیگران یاد اوری می کرد . حالت معذبش ارامش را از گوهر می گرفت . همین بود که بیشتر از سربه سر عروس می گذاشت . باهزار حیله مانع از فرارش می شد عروس از فرمان های همراه خنده وشوخی او اطاعت می کردو دم بر نمی اورد ولی گوهر راضی نبود بدتر جری تر می شد . و متلک می پراند . پسرها و اقای نیستانی با صدای بلند به مسخرگی هایش می خندید ند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 20 Jan 2014 18:40




گاهی وقتها عروس در همهمه ی خنده ها و فریاد ها فراموش می شد . این جور وقت ها کسی متوجه غیبت او نمی شد . ارام از پله ها بالا می رفت و در سکوت و تنهایی اتاق ش م ینشست . چراغ را روشن نمی کرد تا مبادا از حضورش در طبقه ی بالا خبر دار بشوند . توی تاریکی زانو هایش را بغل می کردو زل می زد به دیوارهای بلند حیاط که در تسخیر سایه های پایینی ها بود. نیاز غریبی حس می کرد که به چیزی غیر از ان ها فکر کند ولی نمی شد . در تنهایی هم بااو بودند و گاهی حتا بی اجازه وارد خواب هایش می شدند . امااو برای خارج شدن از دنیای خودش اجازه لازم داشت چه برسد به این که بخواهد وارد یک دنیای دیگر بشود .

چانه اش را روی زانویش گذاشت و برای هزار مین بار از خودش سوال کرد چرا نمی تواند قاطی دنیای انها بشود . چرا نمی تواند با انها ورق بازی کند و با خنده و شوخی محکم بزند به ران شان همانطور که شوهرش وقتی سرگرم بازی و شوخی بود این کار را می کرد . چرا نمی تواند ازادانه راه برود ومثل خودشان غش غش بخندد سربه سرشان بگذارد
جواب متلک هایشان را بدهد بعد بدون هیچ کینه و عذابی سرش را روی بالش بگذارد و بخوابد و صبح روز بعد هممثل یک همسایه ی فراموشکار و سهل انگار بدون چرااین زن هیچ رنجشی به همه لبخند بزند ؟

صدای شوهرش را تشخیص داد فکر کرد او هم یکی از انهاست پایین بود هیچ فرقی باانها نداشت . چرا فکر کرده بود فرق دارد . تمام امیدش این بود که او را از ان ها جدا کند . شاید وقتی تنها می شدند جنم دیگر شوهرش اشکار می شدهمان که زمانی عاشقش شده بود .

دلش می خواست از ان خانه بروند و او دیگر گوهر را نبیند این زن با ان چشم های ریز و گونه های درشت و جوان روی همه سلطه داشت . حتا اشیا خانه . حالا دیگر کلمات اورا لا به لای حرف های شوهرش تشخیص می داد . گوهر همه جا بود و کوچکترین حرکتش را زیر نظر داشت .

یک بار موضوع را با شوهرش در میان گذاشت . یک ساعت تمام صغری کبری چید تا بلکه به نرمترین و قابل فهم ترین شکل ناراحتی اش را نشان بدهد . شوهرش با تعجب نگاهش کرد . سر در نمی اورد .

تو هنوز گوهر را خوب نشناخته ای . گوهر به گردن همهی ما حق دارد . شیر زن است و خیر خواه .

با سو ظن به زنش نگاه کرد .

ببینم گوهر چه هیزم تری به تو فروخته ؟ او که اهمه اش تعریف تو را پیش در و همسایه می کند .
بعد رویش را کرد به طرف گوهر خیالی رو به رویش .
ای خواهر ساده دل من ! تو چه می کنی این چه فکر می کند !

عروس جواب نداد جوابی هم نداشت . خودش هم شک کرد . این همه کینه از کجا می امد؟ چرا این زن که به هر کار اقای نیستانی ایراد می گرفت و کله ی فرفری پسر گنده اش را روی زانویش نوازش می کرد این قدر مایه ی رنج او بود ؟

شوهرش حق داشت . گوهر دلسوز بود . بااین که بخاطر نخوردن قرص فشار خون سر مادرش داد می زد و به خاطر صابون عطری که به موقع بهش تعارف نشده بود بغض می کرد و با فریاد های شکوه امیزش اشک پیرزن را د رمی اورد ولی موکت های کهنه مادرش رابا سرو صدا توی حیاط می شست چربی دیوارهای اشپزخانه را باسیم می سابید
و هیچ خوراکی خوشمزه ایی هم بدون قسمت کردن با ان ها از گلویش پایین نمی رفت . از مربای کدویی که می پخت به عروس تعارف می کردو وادارش می کرد چند قاشق بخورد از امتناع عروس که به . این زن با تمام نظرش فقط غرور و افاده بود کینه به دل می گرفت و خیلی زودتلافی می کرد ین زن با تمام مهربانی ها یش مایه ترس و اضطراب بود

عصر خنک یک روز پاییزی عروس برگ های زرد و نارنجی توی حیاط را جارو کرد و بی سرو صدا رفت دستشویی.
خوشحال بود که کسی نیست بیاید پشت در و قدم رو برود . امیدواربود از دردی که که از چند دقیقه پیش در روده هایش می پیچید خلاص بشود . حیاط از نور غروب درخشش زردی داشت و قسمت بالی در الو مینیومی دستشویی یک تکه از نورش را گرفته بود و ان را مثل ایینه می تاباند . تکه نور محو شد ولی عروس بیرون نیامد . صدای گوهر توی حیاط پیچید که بلند بلند حرف می زد . دا شت از زالزالک های درشتی که در میوه فروشی دیده بود می گفت

گوهر صدایش زد عروس جواب نداد دوباره صدایش کرد فکر کرد این هم از ان ادا های عروس باادبشان است که حرف زدن از توی دستشویی را زشت می خوانند . چادرش را به شاخه درخت اویزان کرد و تقی زد به دستشویی وخندید
لابد بااشاره ی مادرشوهرش فهمیده بود که خیلی وقت است عروس توی دستشویی است .

بازکه مستراح رااجاره کرده ایی. یک فکری برای ماتحتت بکن بابا !


کمی بعد صدای برادر شوهرش امد بعد هم صدای بچه که از خواب بیدار شده بود و یکی از اسباب بازی هایش را برایش تکان می داد همه توی حیاط بودند و به نظر عروس نگاهشانبه در دستشویی بود این را از جهت صدایشان می شد حدس زد . اهسته گفتند لابد باز روزنامه نیاز دارد یا شاید تخمه می خواهد عروس باز جواب نداد . دلش می خواست می توانست ان ها را از انجا دور کند . نیاز فوری داشت که بیاید بیرون راه برود نرمش کند بدود تاشاید بتواند خودش را از این گرفتگی خلاص کند گوهر به در نزدیک شد وصدای گریه اش را شنید محکم به در زد .

چرا گریه می کنی ؟

و ان قدر بلند گفت که همه شنیدند و از یکدیگر پرسیدند چرا گریه می کند بعد صدای اقای نیستانی امد که داشت می خندید .

جای بهتری هم برای گریه هست

گوهر از در دستشویی دور نمی شد حالا دیگر صدای گریه را واضح ترمی شنید . اصرار کرد عروس در را باز کند . عروس سر پاایستاده بود از ترس داد و بیداد گوهر ای در را باز کرد بهشکم خم شده بود و چشم و بینی اش سرخ شده بود . دستپاچه افتابه را پر کرد گوهر با تعجب نگاه کرد .همه ی کارهای این دختر عجیب بود .
گوهر با صدای بلند گفت :

چرا صبح ها اب نمیخوری اخر ؟

داشت بلند بلند حرفهای دیگری هم میزد . عروس با التماس نگاهش کرد هیچ برق غروری در چشم هایش نبود فقط شرم بود و دلخوری داشت به صورتش چنگ می زد کهیعنی گوهر این قدر بلند بلند نگوید رهایش کند برود اینحرکت اشنا این نشانهی شناخته شده خنده دلسوزانه ای به لب گوهر اورد . صدایش در انی مهربان شد .

این که خجالت ندارددختر .

صورت عروس از درد منقبض شد رویش را بر گرداند و به شکم خم شد و در را به روی گوهر بست .تو حیاط همه صدای گریه ی خفه و درد ناک عروس را شنیدند کسی در زد و بعد صدای سلام سلام امد روس صدای شوهرش را شناخت و بعد قدم هایش را شنید که داشت به دستشویی نزدیک م یشد و ماجرا را هم شنید به در زد .

این چه وضعی است راه انداخته ای ؟
عروس فریاد خفه ای زد که همه شنیدند . مادر شوهرش گفت صابون بده بهش .

یکی خندید ولی کسی به خنده اش جواب نداد . صدای گریه ی بچه امد . گوهر امد پشت در

اقلا چراغ روشن کن .

عروس کلید چراغ را زد و لامپ گوچک با نور کم جانش گوشه های سیمانی مستراح را روشن کرد . عروس حالا دیگر با صدای بلند گریه می کرد در قسمت پایین بدنش چیزی اورا به ستوه اورده بود . باور نمی کرد روزی این بلا به سرش بیاید . با خودش گفت ای کاش دستش می شکست یا پایش ضرب میدید ولی این درد ناشناخته نا جور این قدر بی شرمانه غافلگیرش نمی کرد . شیر راباز کرد و افتابه را پر وخالی کرد و به خودش پیچید . صدای پدر شوهرش امد.

من می دانم چه می کشد یک بار سر من امده .

گوهر دستور پشت سر دستور داد . عروس هول شده بود و هرچه را می شنید اجرا می کرد ولی خلاصی نداشت .مثل زندانی طاقتاز دست داده ایی خودش را به در و دیوار دستشویی تنگ می کوبید و خواهش می کرد راحتش بگذارند .

مادر شوهر مایوسانه اه کشید .

دختر بیچاره الان روده هایش می ترکد .

صدای شوهرش امد که بلند دادمی زد

بیا بیرون لباس بپوس برویم در مانگاه .

صدای گوهر مدتی قطع شد . بعدکه امد عروس تمام زورش را زده بود همه بی حوصله .گوهر چیزی از دارو خانهخرید ه بود و داشت دستور العملش را به عروس یاد می داد . عروی دستپاچه وخیس عرق پمپی را که میله ای به ان وصل بود گرفت و نگاهش کرد . گوهر جدی شد .

می دانم مثل زاییدن بچه می ماند لامصب .

بازهم خبری نشد .گوهر اصرار کرد عروس در را باز کند . عروس لای در را باز کرد . چشمانش گشاد شده بود گریه دهانش رابه طرز رنج اوری جمع کرده بود . گوهر استینش را زد بالا و بی اعتنا به خواهش های عروس تقریبا به زور رفت توی دستشویی و در را از تو بست .دیگران صدای ان دورا شنیدند یک صدای ضعیف و شرمگین و یک صدای قلدرانه و امرانه .

ان ها سال بعد از ان خانه رفتند . عروس عروس ماند ولی گوهر دیگر برای عروس خواهر شوهر نبود . گوهر بود .


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 24 Jan 2014 09:26




دهن کجی


سالها پیش یک روز با شوهرم رفتیم تئاتر. فکر کنم اسم نمایش لیلی ومجنوت بود . درست یادم نیست . مال خیلی وقت پیش بود . یادم می اید در سالن انتظار حس خوبی داشتیم حس خوبی که زیاد ربطی به خود نمایش نداشت .مربوط می شد به جایی که در ان بودیم ان سالن با ان سقف بلند و زیبا ان درهای چوبی کنده کاری شده صندلی ها مهمتر از همه پرده ها . البته ادم ها هم بودند . کمی متفاوت با ادم هایی که هر روز باهاشون سرو کار داشتیم . ان روزها رفتن به تئاتر ان هم در یک شهر کوچک با رفتن به جاهای دیگر فرق داشت اصلا با کل کارهای روز مره ی ما متفاوت بود و همین یک جوری راضیمان می کرد .

در سالن ضمن حرف زدن با یکدیگر چشم مان دنبال اشنا می گشت . این احساس خوب را موقع بیرون امدن از تئاتر و حتا تا چند روز بعد از ان هم ذاشتیم .

حالا دیگر ان احساس کمتر به سراغمان می اید . چون دیگر به تئاتر نمی رویم . گرچه در شهر سال تئاتر دیگری هم ساخته اند . برای شنیدنموسقی هم به کنسرت نمی رویم . شوهرم سخت کار می کند و همیشه دیر به خانه می اید . من هم دلم نمی اید پولی را که با چنان مشقتی به دست می اورد . یک شبه خرج رفتن تئاتر بکنم .خریدن گوشت و رساندن پرو تئین به بدن بچه ها مهم تر از غذای روح شده است .

روزی که رفتیم تئاتر بچه ی اولمان را داشتیم ولی با خودمان نبرده بودیم . یادممی اید که چقدر این موضوع برایم جذاب بود . این که به جایی بروی که فقط برای لذت روحی تو باشد و اجازه داشته باشی بچه را نبری و این طبیعی ترین کار دنیا باشد . بعدها این اتفاق کمتر افتاد . بچه ها کم کم زندگی مان را اشغال کردند . بدون ان ها هیچ چیز معنا نداشت .

وقتی همرا ه جمعیت از سالن انتظار بیرون امدیم به شب برخوردیم خیابان خیس و خلوت بود و هوا نمناک و سبک . از شاخه های لرزان و درخت های کنار خیابان قطره های باران می چکید . تصمیم گرفتیم پیاده به خانه بر گردیم . بازوی شوهرم را گرفتم . خوشم می امد به صدای قدم های مان گوش بدهم . یادم می اید نگران هیچ چیز نبودم . در حقیقت ان روز از فارغ ترین روزهای زندگی ام بود و به ان اگاه بودم . دلم میخواست راه رفتن در ان شب هرگز به پایا ن نرسد . شوهرم زمزمه کرد :

فربهی صفت خوکان است .

این را مجنون گفته بود . ذهن شوهرم کلکسیونی از جملات قصار بود . عشق این جملات را داشت . جمله را چند بار تکرار و برای همیشه به حافظه عالی اش می سپرد و از ان ها نهایت استفاده را می کرد .

گاهی اگر لازم می شدروی کاغذی یادداشت می کرد و توی جیب پیراهنش می گذاشت . هربار که لباس می شستم دقتمی کردم توی جیب هایش کاغذی نمانده باشد. شعر ها و جملات قصار را که زیر هم نوشته شده بود می خواندم به نظرم کلماتی جداافتاده و بیهویت بودند و به هیچ کاری نمی امدند.

اما شوهرم استعدا د غریبی در چسباندن این کلمات پرت وبی ربط به کل زندگی داشت .

ان شب این جمله به زندگی ما وارد شد هنوز که هنوز است بیرون نرفته است . اولش مثل شئی زینتی بود مثل خیلی از جمله ها که تجمل ذهن شوهرم بودند . چلچراغ هایی که از سقف ذهنش اویزان میکرد تا گوشه های تاریکش را همیشه روشن نگه دارد .

من برعکس او بودم اگر کتابی می خواندم نمی توانستم زیاد از ان حرف بزنم . اگر یکی می پرسید تئاتر چطور بود می گفتم خوب بود همین . بعد هم دیگر یادم می رفت ولی شوهرم خیلی چیزها یادش می امد .میتوانست بیشتر از خود نمایش در باره اش حرف بزندو حتا سالها بعد با چنان جزیئاتی تعریفش کند که انگارهمین تازگی دیده است .

یادم می اید ان شب شوهرم چند بار ان جمله را تکرار کرد . انرا مثل ادامسی که هنوز شیرینی اش مانده باشد توی دهانش می گرداند .

همان لحظه چیزی دلم را خراش داد ولی اهمیت ندادم . جرئت مخالفت نداشتم هم برای اینکه ان روزها هرچه از دهان اهل هنر بر می امد برایم وحی منزل بود و هم این که گاهی از این سرگرمی شوهرم که به نظرم فقط بازی بی منظور با کلمه ها بود خوشم می امد . به فکرم نمی رسید که روزی جمله ی بی ربطی که از سر تفنن گفته شده به مزاحمی واقعی در رندگی ام بدل شود .

چند ماه بعد بود که در دعوایی بار دیگر ان جمله به میان امد . مثل کسی بود که مدتها کمین کرده بود تا در لحظه ای مناسب رو نشان بدهد . و چند سال بعد تعجب کردم از خودم وقتی وسط دعوایی دادم زدم که این جمله احمقانه ترین چیزی است که شنیده ام .

داشتم به نوعی از خودم دفاع می کردم . بچه ی دیگر ی توی شکم داشتم و به طرز ناراحت کننده ایی چاق و سنگین شده بودم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 24 Jan 2014 19:28 | Edited By: anything
چشم های شوهرم برق زد .فهمیدم که با حساسیتم حضور جمله را در زندگیم همیشگی کرده ام . دیگر ممکن نبود از آن خلاص شد .

با دست خودم جمله را تبدیل به سلاحی کرده بودم که شوهرم می توانست با آن به طرفم شلیک کند و من روزها و هفته ها مجروح و آسیب دیده بمانم . در دعوای سالها بعد از رو نرفتم . گفتم که دنیا پر از لاغران خوک صفت است. شوهرم پنج برادر داشت که یکی از یکی لاغرتر بودند . گاهی وقتها از لجم می گفتم : (( نی های کدام مزرعه اید ؟))
اما جمله ی قصار همچنان به حیات خود ادامه می داد. مجنون مردنی با آن نگاه سمج و آن صورت تکیده اش کفرم را در می آورد . یاد نویسنده و کارگردان نمایش افتادم که در پایان روی سِن آمد تا جواب تشویق تماشاچیان را بدهد . تعظیم کوتاهی کردو شکم گنده اش گردتر شد و بیشتر به چشم آمد.چه طور توانسته بود چنین جمله ای را از زبان مجنون بگوید؟

اصرار داشتم درباره آدمها نمی شود از روی چاقی یا لاغری شان قضاوت کرد. شوهرم خونسرد می گفت : ((چرا ، می شود.))
درباره ی چیزهای دیگر هم همینطور بود. حاضر نبود از قضاوتهای کلی و حاضر و آماده دست بردارد. زنی که زیاد آرایش می کرد و بی خیال آدامس می جوید یا در حضور مردان یک پایش را روی پای دیگرش می انداخت و سیگار می کشید ، حکمش همان لحظه صادر می شد .

باید شک می کردی به وضع دختر جوانی که جرات می کرد در محیط شهرستان بی اعتنا به قضاوت دیگران در خیابان شلنگ تخته بیاندازدو بستنی قیفی بخورد .شوهرم می گفت : (( ظاهر آیینه ی باطن است. روح و جسم ارتباط مستقیمی با هم دارند . نمی شود در درون چیزی باشی ودر بیرون چیزی از آن پیدا نباشد.))
می گفت نشانه های بیرون ، کلید مکنونات درون ادم هاست ، و او در نگاه اول نشانه ها را در ظاهر و رفتار اشخاص پیدا می کرد.

می گفتم : (( نشانه ها همیشه اینقدر دقیق و قطعی نیستند و ونمی شود به شان اعتماد کرد.))

می گفت : ((نشان بده .))

اینجوری بود که دل و روده ی فک و فامیل مان را یکی یکی بیرون می ریختیم و سرو هر کدام دعوای مفصلی میکردیم .شوهرم حتی از آینده ی آدمها خبر می داد.

برادر زاده اش دختر فعال و زرنگی بود . شوهرم نظر میداد : ((شوهر بکند تمام است .))

و درباره ی برادر زاده ی دیگرش می گفتم : ((این بچه خودش را هم بکشد نقاش نمی شود . استعدادش را ندارد .حیف از آن همه پولی که بایت رنگ و بوم می دهد .))

پیش بینی هایش بیشتر اوقات درست از آب در می آمد.از قطعیتی که در زبنش بود بدم می آمد . وحشت داشتم.مثل جغد شومی هر چه می گفت همان می شد. کارم شده بود دفاع از تلاش های ناچیز ولی مداومی که به قول او مذبوحانه بود.از کلاس زبان رفتن یکی گرفته تا سفر به خارج دیگری.

قرار بود اگر روزی خواهر زاده ی من اینگلیسی صحبت کرد ، شوهرم اسمش را عوض کند.چون به نظرش محال بود.
((تنبل تر از این حرفهاست. زبان می خواند ، چون زبان خواندن این روزها مد شده . ))

شوهرم باز هم اسمش را عوض می کرد اگر زن همسایه راننده می شد .وقتی خبر اولین تصادفش را ، آن هم درست فردای روزی گواهینامه گرفتنش شنید ، نزدیک بود از شدت اعتماد به عقاید خود خفه بشود. به صدای ارگی که از طبقه ی چهارم به می آمد گوش می داد.

((خیلی خودش را بکشد مطرب مجالس می شود ، نوازنده نه .))

می گفت : ((تو از واقعیت چیزی نمی دانی . یعنی می دانی ، ولی چشمت را بسته ای . در خیالات و توهمات خودت زندگی می کنی . ))

شوهرم به نام واقعیت هر خیال خام و نا خامی را قتل عام می کرد . دعوایمان وقتی به اوج رسید که شروع کرد به پیش بینی آینده من .
روزهایی بود که داشتم خود رابه آب و اتش می زدم بلکه بتوانم قدری به زندگی مستقل و آزاد قبل از ازدواجم برگردم و نمی توانستم . دو بچه حسابی دست و بالم را بسته بودند.از روزمرگی پایان ناپذیری که روزهای زندگی ام را شبیه به هم و بی حاصل کرده بود و چشم اندازی را وعده نمیداد ، به تنگ آمده بودم.می گفت : ((خودت را بی خودی خسته نکن . پسرهایت را بزرگ کن . خودش خیلی است .))

ولی برای خودش این چیزها کافی نبود.ایده ال های بزرگی در سر داشت .بعضی وقتها از وراجی هایم درباره ی خانه و بچه ها به ستوه می آمد . کسالت بار بودم ، ولی کاریش نمی شد کرد.اگر می خواستم به گفت و گوی دو نفره با دوستش گوش کنم ، یواش می گفت : ((سرت روی میز خودت باشد. ))

اولین بار که دید ورزش می کنم پوز خند زد.داشت می رفت سر کار . کفش هایش را پوشید برایم دست تکان داد ، مثل کسی که بخواهد آرزوی موفقیت بکند. ورزش کردنم فقط یک هفته منظم بود . بعد یک روز در میان شد . وانمود کردم که ادامه می دهم .
یک بار سر شام پرسید : (( از ورزش چه خبر ؟ ))

لقمه توی گلویم گیر کرد.متوجه شدم دارم پر خوری میکنم.به خورشت روی میز زل زدم.

(( هیچ چی .ادامه دارد.))

به یال و کوپالم نگاه کرد و موذیانه خندید.

(( معلوم است .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در راه ويلا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites