تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در راه ويلا

صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#11 | Posted: 24 Jan 2014 20:33
وزنم داشت روز به روز بالا می رفت و زهر خندهای شوهرم بیشتر می شد . می گفتم پاییز که بشود هم درس خواندن را شروع می کنم و هم ورزش را . هزار کار و برنامه ی دیگر هم داشتم که هر بار موکول می شد به ماه و فصل بعدی .

هر شب متوجه می شدم که روز را از دست داده ام و حرکتی نکرده ام که مرا ذره ای به خواسته هایم نزدیک کند.حس میکردم هر روز بیشتر و بیشتر در گودال لختی و بی ارادگی فرو می روم .اگر روزی این درد تازه را فراموش می کردم ، شوهرم حاضر و آماده بود که با کمال میل یادم بیاندازد.با اشاره ای ، با نگاهی ، با لبخندی یادم می انداخت و انگار می گفت توقعی بیشتر از این نیست.

رفته رفته کینه ی این زندگی را به دل گرفتم . این زندگی هر روز به نظرم بی معناتر از روز قبل می آمد .موذی و نامحسوس فاصله ام را از خودم بیشتر می کرد.شوهرم با خنده می زد پشتم .

((تو اینی . از خودت که نمی توانی فرار کنی .))


ولی من نمی خواستم این باشم. دعوای مان می شد و همه ی ناراحتی ام را سرش خالی میکردم . با خونسردی جوابم را می داد.

(( من هر روز صبح می روم سرکار و شب بر می گردم .این زندگی در اختیار تو است .آزادی که هر کاری دوست داری بکنی، ولی تو هیچ کاری نمی کنی ، برای اینکه نمی توانی . تنبلی.نمی توانی نخوری . از خواب بعد از ظهرت نمیگذری . چیزی شدن شوخی نیست.زحمت می خواهد. هر کاری زحمت می خواهد . با خوردن و خوابیدن معلوم است که آدم بیشتر از این نمی شود.

دیگر در موقع پاک کردن لوبیا هم اشکم در میامد . پسرم می آمد بغلم .

(( گریه می کنی ؟ ))

(( نه مامان ، چشمم می سوزد .))

((پیاز است ؟ ))

دیگر همه چیز پیاز بود. گوجه فرنگی پیاز بود . خیار پیاز بود .یعضی وقتها حتی هویج هم پیازبود .

بچهها را در حمام می شستم و آب بازی طولانی شان عصبی ام میکرد .می خواستند برایشان شعر بخوانم . نمی توانستم . می گذاشتم جلو تلویزیون خوابشان ببردو تنبلی ام می آمد برایشان قصه بخوانم . حوصله ی هیچ کاری نداشتم .

یک شب پیش شوهرم گریه کردم . داشت کتاب می خواند .

(( باز هم تقصیر من است ؟ ))

چیزی نگفتم ، نمی داستم .
(( هرکسی مسئولیت زندگی خودش را دارد.تو که نمی توانی اززیرش دربروی.خودت این زندگی را انتخاب کرده ای . ))

اسمش انتخاب بود ؟

(( می دانم . دلخواه من هم نیست . ولی من دارم تلاشم را می کنم .برای اینکه می دانم مسئول یک خانواده ام .))

شوهرم آن شب مهربان بود .از نیش و کنایه خبری نبود.سعی کرد دلداری ام بدهد.صبح با امبد زیاد از خواب بیدار شدم و سر صبحانه بار دیگر از برنامه های جدیدم گفتم. شوهرم با دهان پرنظر داد : (( چه اشکالی دارد ؟ بکن .))

بعد هم گذاشت تا تمام شدن صبحانه وراجی کنم. از اینکه صبور به حرفهایم گوش داده بود ممنونش بودم . کیفش را برداشت و رفت .رفتم پشت پنجره و صبر کردم از پله ها پایین بیاید و به در حیاط برسد. چند ضربه به شیشه زدم سرش را بلند کرد و مرا پشت پنجره دید . لبخندی زد و دست تکان داد ، مثل کسی که برایت آرزوی موفقیت بکند.

کوچه از آن بالا دیده می شد . شوهرم با قدمهای مصمم دور شد .لابد ماشینی ترمز کرد که دوید تا خودش را به موقع برساند . خیالم با او توی ماشین رفت .همه چیز پشت سر یود و از قیافه ی شوهرم پیدا بود که فقط به روزی که در پیش داشت فکر میکرد.

همانجا کنار پنجره نشستم و فکر کردم حالا چکار باید بکنم . همه ی برنامه هایم بیهوده به نظر می رسید .پول های بی پشتوانه ای بودند که بی حساب خرج کرده بودم و حالا دستم خالی بود .

فکر کردم شوهرم هم این را می دانست ، بهتر و روشن تر از خود من .

هوم هوم کردنش به یادم آمد . برای اولین بار خواسته بود توی ذوقم نزند . فهمیده بود که ظرفیت ندارم.

از آن روز به بعد سکوت کردم . چیزی از برنامه و تصمیم نگفتم در حقیقت تصمیمی هم نداشتم . فکر کردم . فکر کردم حرف زدن از کاری که انجام نشده احمقانه ترین کار دنیاست . کلمه ای بود که همان روز از زندگی ام اخراج کردم.
تصمیم کلمه ای بود که از به تاخیر افتادن چیزی حکایت می کرد و من نمی خواستم چیزی را به تاخیر بیندازم.به هیچ کلمه ی دیگری احتیاج نداشتم .فقط باید شروع می کردم . از هر جایی ممکن بود.

وانمود می کردم تن داده ام به این زندگی .باید از خودم در مقابل نا امیدی مراقبت می کردم .گوش هایم را به هر حرفی بستم .گذاشتم شوهرم تا آخر شب تکلیف دنیا و آدمهایش را روشن کند. مخالفتی نکردم . انرژی ام را لازم داشتم .
یک روز متوجه شدم که مدتهاست ، غر نمی زنم و از چیزی شکایت نمی کنم .در جواب تعجب شوهرم توضیح دادم که حق با اوست . من این زندگی را نتاخاب کرده ام و باید پایش بایستم .گفتم اگر نمی خواستم باید از همان ابتدا می رفتم دنبال چیز دیگر.شاید نا خودآگاه این زندگی را آرزو کرده ام . خیلی چیزهای دیگر هم سر هم کردم.چای سرنوشت راهم وسط کشدم .

گفتم : ((وقتی ادم از شروع خودش سر در بیاورد ، از پایانش هم نمی تواند دلخور باشد .))

بعد خندیدم و توی مبل ولو شدم.

(( فربهی چیز بدی هم نیست.خوک هم که حیوان بدی نیست. گوشتش کم یاب و گران قیمت است .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#12 | Posted: 24 Jan 2014 20:35
شوهرم با سوءظن نگاهم کرد .فکر کرد این هم از ان یاوه هایی است که آدمها این جور مواقع می بافند برای اینکه بتوانند آسوده تر زندگی کنند. از کلمات قصار خودش تقلب کردم.

(( دستی که نمی توانی قطع کنی ، ببوس .))

به خاطر ایتفاده ی ناشیانه ام از کلمات قصار اخم کرد و تلخ و نیش دار گفت : (( ولی من اگر نتوانم قطع کنم ، مجبور هم نیستم ببوسم .))

به اینش فکر نکرده بودم.با این حال ادامه دادم . از اینکه حق را اینقدر سریع و یکجا به او می دادم راضی به نظر نمی آمد ، ولی چیزی نگفت.

حالا که نگاهش را از خودم دور کرده بودم ، با انرژی بیشتری دست به کار شدم .احساس پارتیزانی را داشتم که در مقر دشمن مشغول کندن تونلی برای فرار به بیرون است. عصرها که به خانه می آمد مرا مشغول کار کردم می دید.خانه را مثل دسته گل تمیز می کردم .یا با این بچه بودم یا با آن یکی. روی میز حساب خریدهایم را می نوشتم و می دادم بخواند.

اگر صدایم میکرد میرفتم پهلویش لم می دادم به شانه اش ؛ تنبلانه و بی خیال .بعضی شبها در مورد پس اندازیکه باید میکردیم حرف میزدیم و اینکه ممکن بود بتوانیم سال آینده خانه ی بهتری اجاره کنیم.روز تعطیل به بچه ها کمک میکرد کشتی درست کنند و منکنارشان دراز می کشیدم . می گذاشتم نور آفتاب روی پلکهای بسته ام بازی کند و شبیه زنی می شدم که تنها نگرانیش شکستن ناخن های بلندش بود و دغدغه ی دیگری نداشت .از وزنم کم نشده بود .شوهرم لوسم میکرد.

(( تُپل خوشگل من !))

یک روز نصیحتم کرد.

(( اینقدر وقت صرف بچه ها نکن . یک کمی هم کتاب بخوان.))

گفتم : (( این بچه ها هر کدام یک کتاب هستند.))

و خندیدم و فکر کردم ای کاش خودم هم به حرفی که میگفتم ایمان داشتم . شوهرم راضی و ناراضی نگاهم کرد. واقعا هم با تن و اندامی که گنده کرده بودم و با دستهای همیشه قرمزم، هیچ شباهتی به قبل نداشتم.اصلا نشانی از روشنی فکر و ذهن در من نمانده بود .معلوم بود دیگر نمی شد شانه به شانه ی هم به جایی مثل تئاتر برویم . کارگرانی بودیم که دیگر به چنان تجملانی عادت نداشتیم .

ممکن بود وسط نمایش چرتمان ببرد .این را وقتی فهمیدم که یکی از دوستان پیشنهاد کرد بلیت نمایش جدیدی را برایمان تهیه کند . شوهرم تعارفش را رد کرد .

(( ممنون ما گرفتاریم .))

واقعا هم گرفتار بودیم .نمی شد با این بچه های تخس به تئاتر رفت .با خریدن دستکاه سی دی ، سینما رفتن هم تعطیل شد.

آن روز به جای تئاتر به میدان تره بار رفتیم. بچه ها سر راندن سبد چرخدار دعوا کرند و شوهرم رفت که حق را بین آن دو تقسیم کند. بع از ان روزهای تعطیل شانه به شانه ی هم می رفتیم به بازار ارزانی که در پاساژی بر پا می شد ، و عصرها هم به رفت و آمد های فامیلی می گذشت .دیگر حرفی از تئاتر رفتن نزدیم.

کتابهای شوهرم را ورق می زدم . به دردم نمی خوردند . بیشترشان مربوط میشد به اقتصاد و سیاست . چندتایی کتاب تاریخی بین آنها بود . کارت عضویت کتابخانه ام را تمدید کردم . با دوستی قدیمی از نو ارتباط برقرار کردم و توانستم کتابهای تازه را از او امانت بگیرم . از انباری کتابهای درسی ام را بیرون آوردم و زیر تخت مخفی کردم . صبح که شوهرم از خانه می رفت ، اول کتابهای درسی را می خواندم و بعد کتابهایی که دوست داشتم .بعضی روزها نوبت آنها عوض می شد . بچه ها آزاد بودند هر کاری دل شان خواست بکنند. سبد بزرگ اسباب بازیها را جلوشان می ریختم . خانه در یک ثانیه میشد بازار شام.

برای رفتن با آشپرخانه باید به دقت پایت را بلند میکردی و می گذاشتی جای خالی اگر پیدا می شد و رد می شدی. نزدیک ظهر با عجله غذایی بار می گذاشتم و ادامه میدادم.هنوز کمی وقت داشتم . بچه ها می آمدند پیشم و از شانه هایم آویزان می شدند .بوی بدی می دادند . ماچ شان می کردم و می گفتم کمی صبر کنند.لباس شان را عصرها عوض می کردم .بعضی وقتها دیر وقت حمام شان می کردم .شوهر وقتی می آمد به فکرش هم نمی رسید که همین الان از ایالتی در آنطرف دنیا یا از خیابانی در سرزمینی دور برگشته ام ،با آدمهای عجیب و غریب حشرو نشر داشته ام ، حس متفاوتی را تجربه کرده ام که ساعتهاست دارم با فکر تازه ای کلنجار می روم .

یک بار بی هوا در بحث داغی که دوستان شوهرم راه انداخته بودند شرکت کردم . برای حرفهایم که مخالف نظر آنها بود دلیل آوردم . به غیر از یکی ، کسی با من موافق نبود . شوهرم حرفم را قطع کرد .

(( تو چه میدانی آخر ؟ ))

بعد از رفتن مهمان ها استکان ها را از روی میز جمع کرد و داد دستم که بشویم . بعد آمد به آشپزخانه و آشغال بشقابها را پاک کرد و آرام توی گوشم خواند :

(( برای همین چیزهاست که می گویم کتاب بخوان . این قدر بی خبری فاجعه است. سرت را کرده ای توی زندگی و هیچ حالی ات نیست . وقتی هم آدم نمی داند بهتر است خودش را مثل قاشق نشسته نیندازد وسط .))

حسی به من میگفت تله است و نباید توی دامنش بی افتم . ولی احمق بودم و افتادم .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#13 | Posted: 24 Jan 2014 20:37
این دفعه نوبت من بود که داد بزنم و بگویم اتفاقا او باید کمی سرش را توی زندگی کند و چیزهایی بفهمد .همه اش که کتاب خواندن نیست .

گفتم مهم این است که خواندن و زندگی کردنت یکی باشد ، نه اینکه یک جور فکر کنی و جور دیگر زندگی کنی .نمی دانم چه چیزهای دیگری گفتم . شوهرم داشت جوابم را می داد و من یکباره متوجه شدم که درست مثل گذشته ها موفق شده عصبانی ام کند.شاید خوشحال بود از اینکه با مرغ خانگی همخانه نیست و نگران هم بود که پیش بینی اش یک جاهایی درست از آب در نیامده .

تازه این همه ی داستان نبود . می خواست بفهمد پشت زندگی ظاهراً شلوغم چه می گذرد . چه رازی هست که اینقدر گستاخم کرده است. فکر کردم زیادی تند رفته ام . بشقابها را به سرعت از دستش گرفتم .

(( این ها را ولش کن . فکر نان باش که خربزه آب است . از گرسنگی مردیم.))

(( نه صبر کن .))

معلوم بود می خواهد سین جیم بکند .سبد نان را گذاشتم روی میز.

(( اول غذا .))

و رفتم توی آشپزخانه . چراغ را روشن نکردم . از آنجابه شوهرم نگاه کردم . زیر نور مهتابی نشسته بود .تلویزیون روشن بود ، ولی پیدا بود که نگاه نمی کند .توی فکر بود . تا کی می توانستم کار کشیدن غذا را کش بدهم ؟

می دانستم که مجبور به رویارویی با او هستم . می خواست از چیزی سر در بیاورد.لو رفته بودم و باید جواب پس می دادم . شوهرم خوشش نمی آمد احمق به نظر برسد و از کسی روی دست بخورد ، آن هم از من . به هزار راه فکر کردم . چه طور می توانستم بروم توی نقش هر روزه ام ، نقش زنی که دغدغه اش شیر و شاش بچه بود و بس .

این دفعه دیگر گول نمی خورد. سرش کمی خم بود و مارک پلاستیکی پیراهنش برگشته بود و تا خورده بود روی پس گردنش . منتظرم بود .

غذا را با سرو صدا بردم و شروع کرم به وراجی.از بچه ها گفتم . می توانستم ساعتها درباره شان حرف بزنم.زحمتی نداشت .همینطور از زبانم سرازیر می شد.یکی از بچه ها خواب بود و آن دیگری با آدمک آهنی اش حرف می زد.غذای شان را قبلا داده بودم.در همان حال کانال تلویزیون را عوض کردم .

(( الان سریال شروع می شود .))

وانمود می کردم ساعتهای اضافی ام را می نشینم پای تلویزیونو به تمام برنامه های خانواده اش نگاه میکنم .به بی ربط بودنشان شک نمی کرد.ظرف سالاد را گذاشتم جلوش. بی هوا پرسید : ((از دوستت چه خبر؟ ))
منظورش دوست کتابخوانم بود.

((اتفاقاچند روز پیش زنگ زد . ))

((خب ؟ ))

((هیچ چی . خوب و خوش بود . از کارش هم استعفا داده دارد بچه بزرگ می کند .))

(( مثل تو ؟ ))

((آره مثل من . ))
طعنه زد .

(( تو که بچه بزرگ نمی کنی .))

ظاهر دلخور به خود گرفتم .
(( بفرمایید از صبح تا شب چه غلطی می کنم ؟ ))

خیلی جدی نگاهم کرد.
(( خودت بگو .))

خودم را زدم به خنگی .
(( چه بگویم برادر.))

هر وقت با این لحن می گفتم برادر می خندید.ولی اینبار نخندید.مثل یخ نگاهم کرد.

شب به کاری که میکردم فکر کردم .چه چیزی را می خواستم ثابت کنم ؟

خواندن چند جلد کتاب چه حاصلی داشت ؟ آیا با درس خواندن می توانستم زندگیم را به چیزی که گمان میکردم گم شده پیوند بزنم ؟بعد چه می شد ؟ داشتم با اینکار پایه های زندگیم را محکم میکردم یا متزلزل ؟

خودم هم به درستی نمی دانستم . احساس دزدی را داشتم که نمی دانست چه استفاده ای از غنایمش کند .
نمی فهمیدم چرا یکباره هدف هایم ناچیز و از چشمم دور شده بودند . شاید احتیاج داشتم قوی بشوم . ولی می شد مخفیانه قوی شد ؟ می شد در تاریکی پنهانی به دلخواه زندگی کرد ؟ می شد در خفا به خواست خود جواب داد ؟
این چه جور قدرتی بود که نم یتوانست نمود بیرونی داشته باشد ؟ اگر قرار بود دیگری یا دست کم نزدیکترین کس آدم آن را نبیند ، چه ارزشی داشت ؟

چه دردی از دردم دوا میکرد این قدرتی که از همان ابتدا مشکوک به نظر می آمد؟

داشتم با چه چیزی مبارزه میکردم ؟ با سرنوشتم ؟با شوهرم ؟ یا همه ی این ها دهن کجی بود ؟ دهن کجی ساده به قطعیتی که او حامی اش بود و اگر هم نبود جا و بی جا به رخم می کشید .

گناهش همین بود . این که رفیق و همدمست امر محتوم بود . فکر کنم آن شب صدتا سوال دیگر هم به ذهنم امد و البته نتوانستم به خیلی هاشان جواب بدهم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#14 | Posted: 25 Jan 2014 21:34
کافی شاپ


روی نیمکت پارک می نشینم و رُژ لبم را تازه می کنم و با خودم می گویم گور پدر همه شان . هوشنگ و مامانم را می گویم.

بچه ها از بالای سرسره ای که رنگش رفته و فلزش پیداست ، سُر می خورند و می افتند روی شن ها و صبر می کنند مامان ها بلندشان می کنند.مامان ها هم گوشه ای جمع شده اند و سرشان را مثل یک دسته کلاغ توی هم کرده اند و حرف می زنند.

آن موقع ها که مامانم مرا می آورد پارک ، خودش می نشست روی نیمکتی و خیالش راحت بود . از پس هر چیزی بر می آمدم .وروجک بودم . مثل این بچه های پفکی نبودم که می افتند روی شن و حال بلند شدن ندارند.
مامانم جمعه شبها تحویلم می داد به بابام .یک هفته بعد دوباره تحویلم می گرفت و می رفتیم توی پارک. وقت تحویل دادن و تحویل گرفتن همیشه گریه و زاری بود .یواش یواش تحویل گرفتن های بابام عقب افتاد .
آخرش هم گفت: (( نمی خواهم مال خودت)) . زن گرفته بود .

مامانم تا یک فکری برای من و خودش بکند پنج سال طول کشید. من هم بزرگ شدم و آمدیم خانه ی هوشنگ .اسمش را که شنیدم فکر کردم یک بابای لاغر اتو کشیده است .خودش را که دیدم جا خوردم .

غول افسرده ای بود که موهای بلندش مثل شال پس گردن و شانه هایش را می پوشاند.مامان دلش نمی خواست بزرگ شوم .بعضی وقتها هم میخواست بزرگ شوم و بروم خانه ی شوهر. من که عین خیالم نبود ، اما زندگی کردن با هوشنگ هم دردسر داشت .

بعضی وقتها مهربان بود. راضی میشد پول کیک تولدم را بدهد و پیش همه دخترم دخترم می کرد. بعضی وقتها هم همه اش غر می زد ، سر من نه ، سر مامان .

(( این دختر را تو لوسش کردی. تنبل شده عین باباش . اینقدر به میلش رفتار نکن . خرابش می کنی .))

از پیش دوستانم که می امدم ، مامان جلو در کشیک می داد .
(( زود باش پاک کن .))

دستم را می کشیدم به صورتم .
(( این که معلوم نیست .اگر ارایش آزیتا را میدیدی چه می گفتی ؟))

مامان به ازیتا و رزیتا فحش می داد و دستمال کاغذی زبر را می کشید به صورتم . می رفتم توی اشپزخانه و تا دو روز با مامان حرف نمی زدم. بدی اش این بود که زود به زود کارم بهش می افتاد.

(( یک شلوار تنگ برایم بخر . بچه ها همه دارند .))
مامان اخم می کرد .
(( ندارم .))

آنقدر مخش را می خوردم که پول می داد و میخریدم .بعد هم می گفتیم مامان بزرگ کادو داده .هوشنگ از ان هفت خط هاست .گول نمی خورد .
(( از کی تا حالا ننه جونت قرتی پسند شده ؟ ))

بعضی وقتها سر کیف بود.
(( از درس و مدرسه چه خبر ؟))
چانه ام گرم می شد و حرف میزدم .
(( درس کیلویی چند ؟))
(( اه ، پس درس نمی خوانید ؟))
شروع می کردم به تعریف کردن از بچه های باحال مدرسه . وای چه کارها که نمی کردیم !

مامانم از آشپزخانه چشم و ابرو می جنباند . کارش است . از بس با زبان اشاره حرف زده وقت های معمولی هم یا چشمک می زند یا لب و لوچه اش را کج می کند .

همه اش دارد چیزی را به من حالی می کند.محل نمی گذارم . بی خود می ترسد .اگر یک روز نباشد هوشنگ از گرسنگی می میرد، بس که تنبل است .از مامانم حرصم میگیرد که دائم مثل فرفره دور این تحفه می چرخد ونر و خشکش می کند.می گوید : (( همه اش به خاطر تو .))

این حرفها به گوش من نمی رود .خودش می میرد برای هوشنگ . بعضی شبها صدای هوشنگ را می شنوم .
((حواست به این توله باشد . بعداً نگو که نگفتی .))

بعضی وقتها آنقدر مغز مادر را شستشو می دهد که مامان اجازه نمی دهد با آزیتا بیرون بروم .و لی امروز من جفت پایم را کردم توی یک کفش که باید بروم کافی شاپ.

هوشنگ داشت چرت می زد. یادم نبود که او یک گوش بیشتر دارد. یک چشمش را مثل چشم لاکپشت آرام باز کرد.
((چشمم روشن . همین یکی را کم داشتیم . خجالت نکش . برو توی خیابان یکی را پیدا کن ببردت کافی شاپ.))
مامان لبش را گاز گرفت و اشاره کرد چیزی نگویم .سرم را کردم توی کتاب و حرص خوردم .بعد هم آنقدر دلم گرفت که گفتم میروم خانه ی مادربزرگ .مامان اخم کرد .بعد راضی شد . زنگ زد به مامان بزرگ و بعد سفارش کرد خیلی زود برگردم.

من هم آمدم نشستم توی این پارک .کی حال خانه ی ارواح مامان بزرگ را دارد ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#15 | Posted: 25 Jan 2014 22:05
دوست داشتم با یکی می رفتم کافی شاپ .از پشت شیشه ی دودی کافه نگاه می کردم به خیابان و بی خیال همه چیز می شدم . یک بار با آزیتا رفتم . خیلی حال داد . سان شاین سفارش دادیم .معرکه بود یک گیلاس قد بلند کمر باریک که آلبالوی خوش رنگی تویش انداخته بودند . و یک ذره بلند تر از خود لیوان بستنی و خامه بود و یک توت فرنگی سرخ و خوشگل بالای آن کوه خوشمزه گذاشته بودند . عطرش آدم را می کشت.

بلند می شوم میروم کیوسک تلفن . زنگ می زنم به آزیتا. خانه نیست . به افسانه زنگ می زنم . مهمان دارد و شماره ای را الکی میگیرم .بوق اشغال می زند . بر میگردم سر نیمکتم . مرد با کلاسی نشسته یک گوشه اش . یک پایش را انداخته روی پای دیگرش. سرش پایین اشت . دارد با دکمه ی کتش حرف می زند. کچل است . می نشینم و بی اختیار می گویم (( سلام .))

از سلام گفتن خودم خنده ام می گیرد . کچل آقا سرش را بالا می گیرد و به خیال اینکه آشنا هستم سلام گرمی می کند و تازه یک جورهایی از حواس پرتی خودش شرمنده می شود که می بیند آشنا نیستم هیچ ، از غریبه هم غریبه ترم . بعد می خندد و می گوید ((سلام.))

از ان سلام های شیرینی که لبخند و علاقه و توجه را با هم دارد و خیلی می چسبد .

((حوصله ات سر رفته ، آره ؟))
می پرسم از کجا می داند . یکم بدنش را می چرخاند طرف من .
((آخر حوصله ی من هم سر رفته .))
هر دو می خندیم .
((ولی هوا خوب است .))
می گویم اره . خالی می بندم . اصلا خوب نیست . ابری و گرفته است .
((برای قدم زدن مناسب است .))
مکث می کند و دوباره می گوید : (( شما جوانها باید قدم زدن را دوست داشته باشید .من دیگر وقت نشستنم است .))
زل می زند به روبرو معلوم است که به هیچ چیز نگاه نمی کند.

می خواهم بگویم قدم زدن را می خواهم چکار ؟ می خواهم بروم توی یک کافه موسیقی بشنوم . بعد هم یکی روبه رویم باشد که چشم از من بر ندارد.فقط یکبار به کافه رفته ام .ولی آزیتا همیشه می رود. دوستش با ماشین می آید دنبالش و با هم میروند.آنقدر هم چیزهای جالب برای تعریف کردن دارد که با شنیدنش فقط جیغ میکشیم.

کچل آقا دارد نگاهم می کند و معلوم نیست چی توی ان کله اش می گذرد .فردا باید بروم برای بچه ها تعریف بکنم . از کچلی و سن زیادش چیزی نمی گویم .فکر کنم خیلی از بابام بزرگتر است. از هوشنگ هم بزرگتر است .از خانواده ام می پرسد.

میگویم پدرم آرشیتکت است و نمی دانم چرا از بین ان همه شغل همین یکی به زبانم می آید. می ترسم باور نکرده باشد. زیر چشمی نگاهش می کنم.خونسرد و مودب است. اگر دست من بود دو تا بابای بی مصرف را می دادم و یکی مثل این می شد بابام .

(( کلاس چندمی خانم خانمااا ؟))

خوشم نمی اید مثل بچه مدرسه ای ها از من سوال کند. کیفم را در می آورم رُژم را تازه می کنم . بعد لبهایم را مثل شکلات می خورم و می دانم حجم لبهایم با رُژ جدید زیاد می شود و برق می زند. حالا دارد با علاقه نگاهم می کند. فکر می کنم شانس من هم به مامانم رفته .یک ذره وقت آزاد گیر اوردم اما به جای یک هنرپیشه یا یکی از ان پسر خوش تیپ ها که ماشین هی خوشگل می رانند ، کچل آقا به تورم خورده .

ولی کچل آقا آرام و قشنگ حرف می زند .لبخندش هم خیلی مهربان است .همه اش هم میرود توی فکر . خوب که نگاهش می کنم میبینم کچلی اش هم بد نیست . از آن کله های براق نا مرغوب نیست . مات است و این طرف و ان طرفش هم کمی مو دارد. دست هایش هم سفید و قشنگ است.دست هایش را می برد زیر چانه اش و مثل دُم کبوتری که بخواهد پروازش بدهد ، انگشتهایش را تا نزدیک لب هایش می برد .

نه ریش دارد ، نه سبیل . حرکاتش خیلی با حال است .هوشنگ باید از این یاد بگیرد . دائم خودش را می خاراند و همه اش از توی گوشش یک عالم مو در می آورد .

یک قطره باران از بالا می افتد و بینی اش چین می خورد .خنده ام می گیرد .

(( به چی می خندی شیطون ؟))
((همینجوری.))
سرش را می گیرد طرف آسمان .
(( ابر دارد رد می شود .))
بعد انگار با خودش است.
(( مثل آدمها .))

حوصله ام دارد سر می رود . با پا می زنم به توپی که بچه ها شوت کرده اند و دارد قل می خورد زیر نیمکت . بچه جغله ای توپ را می گیرد و می دود پیش دوستهایش . می پرسم : (( شما بچه دارید ؟))
(( یک دختر و دوتا نوه ی شیطون هم دارم .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#16 | Posted: 25 Jan 2014 22:53
بعد می گوید زنش طلاق گرفته و در آمریکا مانده. به طرفش بر میگردم و در همان حال که گوش می کنم دارم با مامان هم حرف می زنم . بهش می گویم نزدیک خانه ی مامان بزرگ بهش بر خوردم . آن وقت مامان شروع می کند به سین جیم و فوری گندش در می آید . نه ، ولش کن . اصلا چیزی به مامان نمی گویم.

(( شما آمریکا بودید ؟))
((سیزده سال ))
(( برای چی برگشتید ؟))

و می خواهم به عادت همیشگی ام بگویم دیوانه ، که به موقع جلو زبانم را می گیرم .

(( یک دفعه تنهاشدم .))
(( اینجا مگر نیستید ؟))
(( چرا . ولی تنهایی این جا با مال آنجا فرق دارد . آدم انجا مثل ماهی بیرون مانده از دریاست .))
((یعنی ماهی مرده ؟))
(( مرده مه . می اندازندت توی دریاچه های مصنوعی خیلی خوشگل بی نقص . آکواریوم . خلاصه توی آب هستی و حتی بهتر شنا می کنی ، ولی فکرت جای دیگر است .))
باز هم یکی از ان لبخندهایش را تحویلم می دهد.
(( ولی اینجا می توانم بیایم توی پارک و با خانم کوچولوی قشنگی مثل تو حرف بزنم .))

ساکت می شود و می رود توی فکر .لابد بع یاد زندگی گذشته اش افتاده .
می پرسم : (( خوشگل بود ؟))

منظورم زنش است .
(( آره خیلی .))
((دوستش داشتید ؟))
((عاشقش بودم .))

دست هایش را می گذارد روی زانویش و مثل زنها لبه ی کتش را صاف می کند . چهره اش غمگین و پیر است .
((دوست داشتن عجیب غریبی بود .برای آن رابطه خیلی احترام قائلم. ممکن بود در یکی از رانندگی هایم کشته بشوم ، بس که همیشه عجله داشتم زودتر به خانه برسم. زنگ نزده در را برایم باز می کرد . همیشه گوش به زنگ آمدنم بود .بعد از او با هیچ زن دیگری خوشحال نبودم .))

مثل داستانهای عشقی است .

((بعد چی شد ؟))
دستهایش را به هم می زند .

(( همه چیز خراب شد . درست مثل این هوا . از این رو به آن رو شد .))

قطره های باران یکی یکی می ریزد . باران تند می شود . همه به طرفی می دوند . می گوید اگر دلم بخواهد می توانیم برویم قهوه بخوریم . نمی پرسم کجا و حالا که نپرسیده ام برای سوال کردن خیلی دیر است . درِماشین را باز می کند . می نشینم . برف پاکن ها شروع می کنند به پاک کردن آن همه بارانی که روی شیشه می ریزد . کیفم را از روی دوشم بر می دارم و توی بغلم می گیرم .

(( من حتی اسم شما را نمی دانم . ))
لبخند می زند . از نیم رخ خیلی جوان تر دیده می شود.
(( مگر من می دانم ؟))

نمی خندم . یک جوری دلشوره گرفته ام . وقتی می رسیم در خانه اش قلبم تند می زند. در بزرگ با فشار دکمه ای باز می شود . ماشین با یک گاز می رود توی پارکینگ . چند تا ماشین دیگر هم پارک شده اند . همه چیز شبیه فیلم هاست و انگار یک نفر دارد به جای من نقش بازی می کند. تا از پله ها بالا برویم ، به آزیتا و بچه ها می گویم که جای تان خالی سوار یک ماشین با حال شده بودم .

ولی اینجور حرف زدن اصلا مزه نمی دهد . می خواهم برگردم به خانه مان .با قفل در بازی می کند . کلید توی سوراخ نمی رود .یکی دیگر را امتحان می کند و بعد می فهمد که همان اولی درست بوده . در را انقدر باز می کند که همه خانه یکجا دیده می شود .

جلو در ایستاده ام و یک قدم جلوتر نمی روم . پشت سرم را نگاه می کنم . خانه ی دیگری بغل آسانسور هست . به نگرانی ام اعتنا نمی کند.
((بیا ، با کفش بیا . مهم نیست .))

سالن بزرگی اسن با یک عالم اثاث بزرگ و گران قیمت . تعجب می کنم ادمی که لباسش مرتب اشت ، ماشینش تمیز است ، چطور خانه اش انقدر بهم ریخته است . خانه تاریک هم هست . از لامپ و مهتابی و لوستر هم خبری نیست . چند چراغ گنده که نور کمی دارند رو میزها روشن اند . می پرسد :
((چی شده ؟ دلت برای مامانت تنگ شده ؟ تو که شجاع تر از این حرفها بودی .))

با عجله این طرف و آنطرف می رود و چیزها را جابجا می کند و معذرت می خواهد که خانه انقدر آشفته است .
(( قهوه میخوریم و می رویم . چند دقیقه بیشت طول نمی کشد . ))

همان جا ایستاده ام . نزدیکم می شود و می خواهد دستم را بگیرد . دستم را پس می کشم .
(( راحت باش . این جا مثل خانه ی خودت است . بهت خوش میکذرد . قول می دهم .))

صدایش عوض شده و کمی هیجان زده است . در حال سخنرانی است که چشمم می افتد به گلوله جورابی که زیر مبلهاست و یاد خانه ی خودمان می افتم که همیشه سر گلوله جوراب دعواست. می روم طرف نزدیک ترین میز مستطیل و رویش یک زیر سیگاری پر از خاکستر و ته سیگار . چند آلبوم می گذارد روی میز .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#17 | Posted: 26 Jan 2014 15:22
((تو اینها را نگاه کن ، من قهوه را آماده می کنم .))
با قدم های تند می رود توی آشپزخانه . صدایش را می شنوم.

((ببینم می توانی عکس زنم را پیدا کنی ؟))
با دو فنجان قهوه بر می گردد.

((شکر یادم رفت .))
شکر می آورد .

(( خدایا ، چقدر گیجم ، بروم قاشق بیاورم .))
سرم توی آلبومهاست . نمی شود به مامان بگویم که امده ام خانه ی این مرد غریبه. اصلا من توی این خانه چکار دارم ، با این عکسهای عتیقه اش.

سرش را نزدیک می آورد و عکس زنش را نشانم می دهد.قبل از اینکه زن را ببینم ، انگشت او را می بینم که می لرزد . زن خوشگل نیست و توی یکی از عکسها دارد با بد اخلاقی به مرد نگاه می کند.مرد عین خیالش نیست و رو به کسی که بیرون عکس است لبخند می زند.

از آن لبخندهایی که آدم ها می زنند برای اینکه جوان تر به نظر بیایند. البته جوان هم هست ، خیای جوان تر از حالا.
((قهوه ات را بخور.))

چند صندلی آنطرف تر می نشیند و وراندازم می کند.
((تعریف کن . ))

حرفم نمی آید . قاشق را ب سرو صدا توی فنجان می چرخانم . صد رحمت به خانه ی مامان بزرگ . این جا خانه ی ارواح واقعی است . هیچ صدایی نمی آید.دو ثانیه دیگر اینجا بمانم زهره ترک می شوم . اگر آن در روبه رویی را نمی دیدم ، فکر می کردم ساختمان فقط همین یک خانه را دارد .

(( شما بگویید .))

(( من چیزی برای گفتن ندارم .فقط خیلی تنها هستم . دو هفته یکبار ، پنجشنبه ای ، جمعه ای ، دخترم با بچه ها و شوهرش می آیند اینجا .بقیه ی روزها از شرکت می ایم خانه و تلویزیون تماشا می کنم ، مطالعه می کنم و بعضی وقتها می روم پارک .))

نمی دانم چرا یاد ماموت افسرده ی یکی از کارتونها می افتم . یک پایش را می اندزد روی پای دیگرش و راحتتر می نشیند.

((همیشه چیزی هست که عصبانی ام کند. پارک ها کثیفند. آدمها دروغگو و حقه بازند . هیچ چیز سالمی وجود ندارد . یادم می آید قبلا از همه جای این سرزمین لذت می بردم ، ولی بعد از اینکه از آمریکا برگشتم همه چیز نا امیدم می کند. هیچ چیز مثل گذشته نیست . چند ماه قبل به سرم زد دوباره برگردم.اقلا انجا برای آدم ارزش قائل اند. نظم هست ، قانون هست . چه می دانم خیلی چیزها هست .))

دارد خیره نگاهم می کند.

((اگر انجا بودی میرفتی دانشگاه و درس می خواندی . زندگی ات هم تامین بود .))

رویش را می کند به گلدان گنده ای که مثل نگهبانی گوشه ی تاریک اتاق ایستاده . انگشت هایش را توی هم گره می زند .

(( اینجا از همه چیز عقم می گیرد . از همه چیزبیزارم .))
سرش را پایین میندازد پایین . باز دارد با دکمه اش حرف می زند.

(( امیدی هم نیست . آلودگی عمیق است .))
سرش را بلند می کند و چشمش می افتد به من و تازه یادش می آید که تنها نیست .

(( من احمق را ببین که با این حرف ها دارم خسته ات می کنم . به جای اینکه خوشحال باشم مهمان قشنگی مثل تو به خانه ام آمده ، مثل پیرمردهای غرغرو فقط حرف می زنم . ))
فنجان ها را جمع می کند.

((زیاد حرف زدم نه ؟))

(( نه دوست دارم گوش بدهم . ))
دیگر دارد مخم را می خورد .

(( دخترم این جور وقتها می گوید استپ بزن بابا .))
فکر می کنم دخترش حق دارد . کیفم را بغل می کنم .

(( شما خیلی خوب حرف می زنید .))
زل می زند به من .

(( جدی ؟))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#18 | Posted: 26 Jan 2014 15:24
سرم را به معنای آره تکان می دهم و خودم را جمع می کنم و آماده می شوم که بلند شوم .

((خُب وقتی خانم کوچولویی چون شما تاییدم می کند ، یعنی ان قدرها پیرو خرفت نیستم .))
فرز بلند می شود و در حال بلند شدن به ساعت بلند نقره ای اش نگاه می کند .

(( ساعت شش است . ولی باید چند دقیقه اجازه بدهی تا من اینها را بشویم . اجازه می دهی ؟))
خنده ام میگیرد از ادا و اطوارش.

(( خُب پس بیا آشپزخانه . کمکم نمی کنی اقلا نگاه کن . ))
تکیه می دهم به چارچو در آشپزخانه . عین وقتی که مامانم ظرف می شوید و من برایش حرف می زنم .

(( تو چیزی بگو تا من اینها را بشویم . ))

(( از چی ؟))

(( از هز چیزی که دوست داری ، از دوستانت ف از پدرت ، چه می دانم از مادرت. دوست دارم صدایت را بشنوم . ))
شروع می کنم به تعریف کردن . کم کم دارم احساس راحتی می کنم . متوجه می شوم شیر آب باز است ، ولی او فنجان ها را نمی شوید . باز ماتش برده. فکر می کنم مخش کمی تاب دارد. هر کاری می کند و هر چیزی می گوید ، می رود توی فکر . می پرسم : (( نمی شویید ؟))

شیر آب را می بندد. انگار عصبای است .

((بعدا.))

دست خیسش را بی هوا می کشد روی سرش و بر می گردد به طرفم . خیلی جدی نگاهم می کند . موهایم را عثپقب می زنم و کیفم را روی دوشم می اندازم . ولی او با چشمهای ریزش جایی زیر چانه ام را سوراخ می کن د. انگار یکباره جنی شده . رنگ صورتش پریده . دیگر شبیه مرد مهربان و ملایم پارک نیست . حوله ای بر می دارد. دسته هایش را خشک می کند و دستپاچه لبخند می زند. دندانهایش زردند .آستین هایش زا بالا می زند. دست هایش پر مواست . نزدیکم می آید . نفسش دارد بند می آید . مثل کسی که آسم دارد و هوا به ریه هایش نمی رسد.

(( پول لازم داری؟))

بریده بریده می گویم که امروز آخر هفته است و مامانم پول تو جیبی ام را داده . بر می گردم و به در اتاق نگاه می کنم. بسته است . بند کیفم را چسبیده ام و دارم فشارش می دهم به شانه ام . مرد حالش خوب نیست . سر کچلش هم به سرخی می زند . می ترسم . دکمه ی پیراهنش را با عجله باز می کند.

(( گرمم است .))

پشم سینه اش با یک عالم کک و مک گردنش معلوم می شود. عقب می روم و می چسبم به دیوار . جلوتر می آید.
(( الان دوست داشتی چه کار می کردی ؟))

صدایش عوض شده . یاد مامان یزگ می افتم که یک روز تُفش گیر کرد توی گلویش و گلویش صدای پُلپ پُلپ داد مثل ماهی . مرموز هم هست ، مثل آدمهای فیلم ها . انگار دارد آدرس پول و جواهرات را می پرسد . حس می کنم دستش مثل چاقویی تا نزدیک شکمم آمده . می خواهم چیزی بگویم . صدا از گلویم در نمی آید .انگشتش را تا زیر چانه ام بالا می آورد . لرزشش را احساس می کنم .

حوله از دستش می افتد . به سرعت خم می شوم و حوله را بر می دارم و تند می گویم : (( می خواستم بروم کافی شاپ.))

مثل برق گرفته ها خشکش می زند . فاصله می گیرد و با حالت آدم های کر می پرسد : (( کجا می رفتی ؟))

این دفعه نوبت من است که به جای تُف ، یک عالم صدا گیر بکند توی گلویم و یکی از صداها که مثل جیغ گربه است بزند بیرون .
(( خانه مان .))

یک جور غم عجیب و غریب نم بدانم از کجا آوار می شود روی سرش . مثل این است که همان لحظه خبر مرگ بچه اش را بهش می دهند. عد یک دفعه بلند می خندد. مثل آدم نه ، مثل یک غول می خندد. قهقه می زند. چمباتمه م یزند و سط آشپزخانه و سرش را می گذارد روی زانویش .

زهره ترک می شوم . حتی نمی توانم برگردم و به در نگاه کنم . مثل یک ادم فلج سر جایم می ایستم و تکان نمی خورم و بی خودی زل می زنم به کیسه ی پلاستیکی سیاهی که از ظرف آشغال بیرون زده . سرش را بلند می کند . دیگر نم خندد. انگار درد دارد. صورتش متشنج است . دهانش مثل غاری باز ایت و چشم هایش را انقدر با فشار بسته که فکر می کنم الان است که یا از درد بمیرد یا کور شود . حوله را می چسباند به صورتش و می گوید که از درد بروم بیرون و سوار ماشین بشوم .

در راه یک کلمه حرف نمی زند . می خواهم نزدیک پارک پیاده شوم ، ولی می گوید مرا تا خانه مان می رساند. توی وچه راه می افتم . نرسیده به خانه مان بر میگردم پشت سرم را نگاه می کنم . رفته است .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#19 | Posted: 26 Jan 2014 15:25
حلوای زعفرانی


مادر می گوید : (( دست و پای تان را گم نکنید . پول هایم را از جا یخی بر دارید .خانه را مرتب کنید که نگویند شلخته بوده . عطر یادتان نرود . نمی خواهم بوی بد بدهم . پتوی نو را هم یکی تان بردارید . حواس تان باشد مبادا زودتر از شما برسند و همه چیز را جمع کنندو ببرند .))

ترتیبی که مادرم برای مرگ می دهد حرف ندارد. هر بار که ما را می بیندجزئیات تازه ای به آن اضافه می کند . تعجبم از این است که مادرم درباره ی هیچ چیز انقدر دقیق نبوده .

آنقدر درباره ی روزهای بعد از مرگش گفته که عادت کرده ایم . داداش سر به سرش می گذارد .
(( ول کن مادر ؛ همه را ول کن .))

یا می گوید : (( پس من چی ؟ مال را که به باد دادی . همه را به دخترها بخشیدی .))

مادر می گوید : (( من ملی ندارم . این چندتا تکه پاره را هم اگر ...))

مکث می کند.
(آره. اگر بگذارند قسمت دخترها می شود .))

همه متوجه کنایه ی مادر هستیم . از فرزانه دل خوشی ندارد و در این مورد خاص اصرار دارد که احساساتش را بروز بدهد. داداش دیگر شوخی نمی کند. نمکدان را از جلومادر بر می دارد و مثل مهره ی شطرنج محکم می گذارد روی زمین .

((اشتباه نکن مادر . دشمن تو زن من نیست ، نمک است . ))

مادر میداند که دشمنش نمک است .این را دکتر بارها گفته ، ولی نمی تواند یک روز هم بدون این دشمن سر کند.
می گوید : (( در این خانه که جا برای شام دادن نیست .))
اولین بار است که مادر از کوچکی خانه شکایت می کند .

(( مردم کجا بیایند ؟))

داداش می گوید : (( کاری ندارد. بیرون شام می دهیم .))

معلوم نیست مادر از این دست و دلبازی داداش خوشحال شده یا ناراحت . با این حال می گوید : (( خرجت زیاد می شود .))
داداش می خندد .

((ما که دوتا مادر نداریم . ))
نوبت می رسد به همسایه ها که کدام را دعوت کنیم و کام را نه . به فک و فامیل رسیده ایم که فرزانه می آید تو و کنار داداش می نشیند . مادر بی اعتنا به او ادامه می دهد .

(( حاجی تمام مهمانی هایش شما را دعوت کرده . اگر به او نگویید خیلی بد می شود .))
رعنا با گردن بندش ور می رود .

(( خب زن و عروسش را دعوت می کنیم . خود حاجی به ماند برای بعد .))
داداش به رعنا چشم غره می رود . رعنا بی توجه به او یک ریز حرف می زند .

(( دخترش را نگوییم بد می شود .))
فرزانه بر افروخته است .

(( چی شده ؟ بی خبر جشن راه انداخته اید .دختر حاجی را دعوت می کنید .))
می توانم فکر مادر را بخوانم .

((چیزی نمانده بود دختر حاجی عروسم بشود که تو خودت را انداختی وسط .))
مادر پافشاری می کند .

(( دختر حاجی باید بیاید .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#20 | Posted: 26 Jan 2014 15:32
روحیه ی مادر بهتر شده و بد جوری به امدن دختر حاجی پیله کرده . فرزنه جوری به داداش خیره می شود که اگر دیوار بود سوراخ می شد ، ولی داداش دیوار نیست و هیچ طورش نمی شود . در عوض به من نگاه می کند . شاید می خواهد به دادش برسم. ولی معلوم میشود که من عرضه ی این کار را ندارم .

نگاه پر سوءظن فرزانه چند لحظه روی منو رعنا می ماند . داداش، بلا تکلیف گوشش را می خاراند . فرزانه بلند می شود .در را می کوبد و می رود . صدای غر زدنش از پایین می آید .مادر با رفتن حریف مأیوس می شود.
(( اصلا شام را ول کن . مگر پول مفت گیر آورده ایم بدهیم مردم بخورند و فاتحه هم یادشان برود. دختر رعنا یک دیس خرما دستش بگیرد کافی است .))

لحن مادر دو پهلو است . معلوم نیست حقیقتا از خیر شام گذشته یا نه .
(( حالا که شام نمی دهید ، اقلا توی حلوا زیاد زعفران بریزید . رنگ و رو رفته نباشد . این جا دیگر قناعت نکنید. دست تان نلرزد.))

بعد به سنگینی بلند می شود . پهلویش را با شالی بسته تا سرما نخورد . پاهای بی جورابش پر از لکه های قهوه ای است . کابینت بالای سرش را باز می کند . بر می گردد طرف من و رعنا .

(( اینجا چند بسته زعفران نگه داشته ام .))
هاون کوچکی بیرون می آورد و نشان می دهد .

(( روغن زیاد بریزید تا خشک نشود . این قدر هم با ان بازی نکن. زنجیرش پاره می شود . ))
رعنا غر می زند.

((خُب بابا .))

مادر به کاردانی رعنا شک دارد . نمی تواند کا را به دست او بسپارد .هیچ وقت نسپرده . همیشه کارهایش را خودش کرده . دوسال پیش که آقا جان مرد ، مادر رضایت داد خانه ی قدیمی را بفروشد و با چند تکه اثایه آمد طبقه ی بالای خانه ی داداش .

از همان روزها شروع کرد به حرف زدن از مرگ . شاید خاطره ی مرگ پدر بود که او را می ترساند ، یا اصلا ترس نبود و فقط تنهایی وادارش می کرد از همه چیز حرف بزند و جوری از مرگ خودش بگوید که انگار مرگ هم یک جور تغییر روش و منش است نه نیستی .

صدای مادر از آشپزخانه ی کوچکش می آید.

(( درست کردنش را که همه می توانند ، ولی فقط مال بعضی ها خوشمزه می شود.))

بلند می شوم . اشاره می کنم بهسماور که بخارش بلند است و می گویم :

(( بیا بنشین . من چایی دم می کنم .))
مادر راه می دهد بروم توی آشپزخانه .

(( این کار حوصله و دقت می خواهدد و شماها هم که برای اینجور کارها حوصله ندارید . ))
می خواهد هاون را سر جایش بگذارد .

(( اصلا ولش کن . خودم درست می کنم . ))
ناگهان چیزی یادش می افتد . دستش که چند لحظه ای بین زمین و هوا مانده پایین می افتد . فکر می کنم همین الان است که هاون از دستش بیفتد.

(( ولی من که دیگر در کار نیستم . ))

انگار اولین بار است که با دنیای بدون خودش روبه رو شده . شاید هم دارد به آن نگاه می کند که اینقدر مات و خیره مانده . اگر می خندید داداش هم می تونست بخندد و به گوید : (( چه بد شد که نیستی.))
ولی مادر هم نم یخندد . دودل ایستاده و حالت ادمی را دارد که تلاش می کند چیز مهم و از دست رفته ای را به حافظه اش بر گرداند.

رعنا اشاره می کند زیر سماور را خاموش می کنم . رو به مادر می کنم .

(( حالا بگیر بشین .))
مادر روی تخت می نشیند و انگشت های پیرش را آرام روی دامنش می گذارد . داداش و رعنا شلوغ می کنند. رعنا کنایه می زند به داداش .

((بیچاره شدی . امروز زنت طلاقت می دهد.))

داداش با تظاهر به بیچارگی و در ماندگی سرش را تکان می دهد و زیر چشمی مادر را می پاید که اینجور وقتها با رعنا همکلام می شد و سر به سر داداش می گذاشت . ولی مادر ساکت است . خیره شده به جایی در هوا.

داداش بشکن می زند ، ولی مادر نمی شنود . رعنا سر پا ایستاده و این پا آن پا می کند . من هم بلند می شوم .
سه تایی بیرونمی رویم . منتظر می شوم مادر با صدای بلند سفارش کند :

(( در را جوری کیپ کنید که صدایش را بشنوم .))

پایین پله ها می ایستم و گوش می کنم . از اتاق صدایی نمی آید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در راه ويلا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites