تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در راه ويلا

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 30 Jan 2014 22:03 | Edited By: anything
آن سوی اتوبان

مهیاررفت توی اتاقش و در را محکم بست.صدای ظبط بلند شد و بعد صدای حرف زدن. فریده با صدای بلند غر زد :
((شروع شد.))

فکر کرد تلفن تا نیمه شب مشغول خواهد بود،شاید تا صبح .چند تا چیز را در آشپزخانه جا به جا کرد و آ مد در اتاق مهیار و خواست مثل همیشه بگوید (( پسرم شام.))

اما فقط گفت : ((شام.))

متوجه شد خیلی وقت است نمی گوید ((پسرم.)) جواب آمد .
(( نمی خورم.))

فریده غر زد :
((چه بهتر.))

حوصله ی ناز کشیدن نداشت ، خسته بود. رختخوابش را انداخت جلو تلویزیون. لیوانی آب بالای سرش گذاشت. به دستها و صورتش کرم زد. میخچه ی پایش را معاینه کرد و مثل هرشب با خودش گفت فردا حتما یک جفت کفش خوب برای خودم میخرم.دراز کشید و کانال را عوض کرد.

روی یکی که فیلم نشان میداد مکث کرد. فیلم پلیسی بود.خوشش نمی آمد.زد روی اخبار.جایی مثل هند یا بنگلادش سیل آمده بود.دوربین می رفت روی بام رنگی خانه ای که از آب گل آلود بیرون مانده بود.نگاه کردن به این چیزها باعث میشد دلش بسوزد ، ولی از رختخواب گرمو نرمش هم مثل نعمتی نامنتظره غافل نماند.

زد یک کانال دیگر.این یکی هم فیلم میداد.سعی کرد از ماجرای آن سر در بیاورد.اما حواسش جمع نبود.مثل توده ی ابر سرگردان این طرف و آنطرف کشیده می شد و هیچ جای مشخصی نمی ایستاد.

با طرز کار ذهنش آشنا بود.این خانه تکانی ذهنی بی شکل و نا مفهوم مقدمه ی خوابش بود.چیزهایی در ذهنش جابجا می شدند . این ور و آنور می رفتند و آرام آرام محو می شدند .فقط یک مامور باقی مانده از هوشیاری مثل نگهبان توی ذهنش بیدار می ماند تا به ماموریت دیر وقتش عمل کند.مأمور خبرش می کرد که دستش را دراز کند و دکمه ی قرمز کنترل تلویزیون را فشار بدهد. بعد از این کار ، فریده دیگراز اهالی بیدار این دنیا نبود.

ولی امشب فقط آن مأمور بی آزار هر شب نبود مه در دنیای مه گرفته و خواب آلودش بیدار مانده بود. چیز دیگری هم در نا هوشیار ذهنش مانع می شد کامل خوابش ببرد. آن چیز ریز مثل جن در فضای شعور به خواب رفته اش بالا پایین می پرید و مزاحم بود.

آنقدر اینکار را تکرار کرد که فریده از خوابی که داشت عمیق می شد برگشت ، نرسیده به مکان بیداری او را دید. مزاحم کوچک و سمج با جسارت خودش را معرفی کرد .

((ماز قامِت.))

اسمی بود که همکار فریده گذاشته بود ، شاید برای اینکه اسمی نداشت، یا داشت و فراموشش کرده بود، یا نمی خواست دیگران چیزی از آن بدانند.

چشم هایش را باز کرد. خواب از سرش پریده بود. بیدار بیدار بود .حالا می فهمیدکه در طول روز خواسته بود فراموشش کند، همان که همکارش مخفیانه و تقریبا با اطمینان از کارایی اش توی کیفش گذاشته بود.

لیوان آب را سر کشید . آب ، دهانش را خیس کرد ولی تپش قلبش را آرام نکرد. بهتر بود فراموشش کند. می خوابید و فکرش را هم نمی کرد . ولی این فکری نبود که همان شب به سراغش آمده باشد. از مدتها پیش مشغولش کرده بود . همکارش متوجه شد و راه حل داد.

(( فقط تو نیستی . در این دوره زمانه همه ی مادرها همین مشکل را دارند.))

از این که ناخواسته وارد گروه میلیونی مادران سرگردان شده بود ناراحت شد. تلاش کرد اسمش را از فهرست انها پاک کند.

((مساله آنقدرها هم جدی نیست.))
همکارش چشمکی از سر همدردی زد.

(( می دانم . بعداً می شود.))
بعد هم پشت سرش دوان دوان آمد تا چیزی را یادآوری کند.

(( بار اول حالت بد می شود . بار دوم و حتی سوم. جا میخوری ، شوکه می شوی.))

(( چرا؟))

(( نمی دانم . شاید چون انتظارش را نداری .یکجوری باورت نمی شود.تصورش را هم نمی کردی . اولش اینجوری می شود.نباید چیزی بروز بدهی یا جوش بیاوری .باید خونسرد بمانی. بعد عادت می کنی.))

فریده از رنج آگاهی خبر داشت . گاهی وقتها بی خبری را ترجیح می داد.ماجراجوی دانستن اسرار دیگران نبود.این دنیا که توان نگه داشتن راز نا چیزی را نداشت وحشت زده اش می کرد.
خواست برش گرداند.از اول هم نباید زیر بار چنین چیزی می رفت .همکارش خندید و دستش را روی کیف فریده گذاشت که همچنان بسته بماند.
(( نترس . فقط گفتم آماده باشی .شاید هم از این خبرها نباشد .))

بلند شد و پشت در اتاق مهیار رفت . بسته بود .چند وقت بود بعد از اینکه مهیار به اتاقش می رفت در را کیپ می کرد. شاید همه چیز از اهمین بسته شدن در شروع شد .انگار دیگر راهی برای وارد شدن به آنجا نبود.در به روی او بسته شده بود .وجودش اضافی بود ، لازم نبود . مهیار حتی به سوال های ساده اش با بی حوصلگی جواب می داد. اگر فریده اسم دوستش را می پرسید ، خیلی بی علاقه الکی اسمی می پراند .مثل اینکه بگوید اسم به چه دردت می خورد آخر ؟

فریده تمرین کرد سوال نکند. متوجه شده بود حساسیت تازه ی مهیار سوال است .

سوال رمش می داد. تازه به هیچ سوالی جواب درست نمی داد. چیزی توی آشپزخانه می خورد و می رفت توی اتاقش.معلوم بود پا به پاب او نشستن و تلویزیون نگاه کردن هم دلش را زده .برای قدم زدن و خرید هم نمی رفت . می خواست تنها باشد.می گفت درس دارد ، ولی فریده می دید کتابها دست نخورده می مانند.

یک بار متوحه جابجا شدن دفتر روی میزش شد. خیلی عصبی اما آرام از فریده خواست به وسایل او دست نزند. فریده خواست شوخی بکند. یادداشتهایش را مثل بچه ی نا فرمانی روی میز پخش و پلا کرد.

((مثلا دست بزنم چه می شود ؟))

و خندید. مهیار با خنده ی او نخندید. مثل مرد عیالواری که گیر آدم زبان نفهمی افتاده باشد ، موهایش را کلافه چنگ زدو لبش را گاز گرفت تا لابد چیز بدتری نگوید.

(( مامان خانم ، من نگهبان لازم ندارم.))

پسِ کله ی فریده صاعقه ای زد که دُم زهریِ دردناکش تا نرمیه پشت زانویش فرو رفت . جا خورد از حرف پسرش . نگهبانی تنها نقشی بود که هرگز نخواسته بود بازی کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 31 Jan 2014 09:48 | Edited By: anything

از آن بیزار بود و فکر نمی کرد نزدیک ترین آرم زندگی اش او را در چنین نقشی ببیند. به پسرش نگاه کرد ، آشنا نبود . برای اولین بار ناگهان هر گونه نسبت او و پسرش مثل دکور دست ساز سستی فرو ریخت و فریده در مقابلش مردی را دید که اصلا آشنا نبود.

یک جفت چشم جدید داشت نگاهش می کرد. آدم جدید. حرف های جدید هم می زد .نمی دانست لحنش را گشتاخی تعبیر کند یا به جسارتش نسبت دهد .هر چه بود صلاح دید بی صدا راهش را بکشد و از اتاق بیرون برود.

سر صبحانه ساکت نشسته بود ند. هر دو معذب بودند. فریده داشت دنبال کاردی می گشت که از دستش لغزیده و زیر کابینت رفته بود . پیدایش نکرد. با بدخلقی قاشقی بغل کره گذاشت . مهیار سوت زد . اثر نداشت . رفت دنبال کارد گم شده . او هم پیدایش نکرد . ظرف شکر هم قل خوردوو افتاد . نمی شد در این فضای قهر آلود و خصمانه هیچ کوفتی خورد .

فریده رادیو را روشن کرد. از افتادن به سرازیری قهر و کدورت که نتیجه اش تاریکی و سکوت بود بیشتر وحشت داشت. یکبار تا اخرش رفته بود و حالا چیزی به او هشدار می داد که بار دیگر نرود.صدای رادیو را بلند کرد. داشت از اتوبان می گفت .

(( اتوبان تو را یاد چی می اندازد؟))

مهیار با موبایلش ور می رفت .

((یاد ترافیک )))

مهیار نپرسید : (( تو چی ؟ ))

سخت سرگرم بود . نان باگت خشک شده زیر تیزی آرنجش پودر شد . قریده جمعش کرد. گفت : (( مرا یاد مدرسه ات می اندازد .یادت می آید؟ آن ور اتوبان بود . ))

مهیار موبایل را گذاشت روی میز و به ساعت نگاه کرد .

(( آره . باید از روی پل رد می شدم. خوشم نمی آمد.))

((برای همین میخواستم از روی آن رد بشوی .))

(( می ترسیدم . تو هم به جای اینکه همراه من بیایی ، پای پل کلاس درس برایم میذاشتی . الان هم از هرچی پل است بدم می آید. ))

(( می خواستم یاد بگیری روی پای خودت بایستی . می ترسیدم بشوی مثل بابات . هنوز هم بند کفشش را مامانش می بندد.))

مهیار تصحیح کرد : (( مامانش نه ،خانمش .))

فریده غر زد : (( چه فرق می کند . از زنش هم مادر ساخته .))

مهیار بلند شد.

(( امروز شمشیر را از رو بسته ای مامان . ببین من تسلیمم.))

هر دو دستش را برد بالا. بعد پایین آورد و شکمش را خندان نوازش کرد و از آشپزخانه جیم شد.

فریده تکان نخورد. هنوز هم این سوی اتوبان بود و نمی خواست از پله ها بالا برود .ادای پیر زن ها را در می آورد .خم شد و چند قدم لنگان لنگان رفت .

(( ببین پایم درد می کند . نمی توانم روزی دوبار از این پل بالا و پایین بروم . مهیار خان الان خودش می رود .))

ولی مهیار نرفت . مثل موش چسبیده به نرده ی پل . شاید فکر می کرد فریده ولش می کند و برای همیشه می رود . توی خانه همیشه دعوا سر این چیزها بود. فریده دائم در حال نقشه کشیدن بود . نقشه ی جدا شدن از خانواده ی شوهر ، بعد هم خود شوهر ، رفتن ، فرار کردن . فریده زانو زد و شد همقد مهیار.

(( همین جا می مانم تا بروی مدرسه . سر ظهر هم همین جا منتظرت هستم . خیالت راحت باشد . حالا برو .))

مهیار آهسته فریده را گرفت . فریده برایش حرف زد. گفت باید همه چیز را یاد بگیرد ، ان هم از حالا . چند روز قبل هم از او خواسته بود از سوپری پنیر بخرد و به غر زدنهایش گوش نداده بود . مهیار گفته بود پسرهای بزرگ تهدیدش می کنندو می خواهند پولش را از دستش بگیرند و فریده حتی ذره ای دلش به رحم نیامده بود .

(( عیبی ندارد . بگذار بگیرند . اگر نگرفتند پنیر را بگیر بیاور که برای صبحانه چیزی نداریم بخوریم.))

کوله را روی شانه های مهیار محکم کرد و با تشویق هلش داد روی سر بالایی پل .به ان سر پل نگاه کرد و از آن بالا بی حرف به مادرش التماس کرد . به اشاره ای و تعارفی بند بود تا برگردد. چند قدم هم برگشت ، ولی فریده داشت با اشاره ی انگشت اتوبان را نشانش می داد.

مهیار چاره ای نداشت . با سرعت تمام روی پل دوید. فریده رفت لبه ی جدول و دستش را به علامت تشویق و خداحافظی بلند کردتا اگر مهیار خواست بتواند ببیند ، ولی مهیار حتی نگاه هم نکرد . توی کوچه ای که مدرسه اش بود گم شد.

مهیار بالای سرش بود .

(( چی داری می گویی با خودت ؟ ))

فریده خواست فکرش را با صدای بلند بگوید ، ولی پسرش عجله داشت. مهیار چایش را نیمه خورد و با حالت آشتی استکان را چسباند به پوست دست فریده . به کسی که پشت خط موبایل بود جواب داد :

((چند دقیقه ی دیگر صبر کن الان می آیم.))


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 31 Jan 2014 13:45
فریده لبخند زد تا اضطرابش را پنهان کند.یادش آمد جدایی واقعی از شوهرش از همین چیزها شروع شد. از سکوت های بی دلیل ، از بهانه های الکی ، از وقتی که نتوانستند با هم حرف بزنند.

با دست چین های پیشامی و گره ابروهایش را صاف کرد و از ترس هجوم افکاری که می دانست فلجش می کنند سریع بلند شد و رفت سر کارش.

بعد از آن روز رابطه بار هم سردتر شد. مهیار وقت نداشت دلجویی کند .گرفتار بود . گرفتار چه ؟ معلوم نبود.

فریده به همه ی گرفتاری هایی که ممکن بود جوانی به سن او داشته باشد، فکر کرد. اگر به جای پسر دختر داشت ، بهتر می فهمید ، ولی دوروبرش پسر هم کم نبود.اگر اطلاعات کم می آورد همکارش بود که با اطلاعات وسیع و گشترده اش نادانی او را جبران کند.

از وقتی متوجه ناراحتی اش شده بود ، همه جور ستاریویی برایش می نوشت . از گرفتار شدن پسر در دام یک عفریته تا معتاد شدنش.

فریده سرش را تکان می داد.

(( نه نه ، مهیار اهل این چیزها نیست .))

(( پس نگران چی هستی ؟))

نگران چیزی نبود جز سکوتی که از چند وقت پیش حاکم شده بود . نگران درِ بسته بود . انگار یکبار دیگر در یک دنیای دیگر به رویش بسته می شد. گفت دنبال راهی برای برقراری ارتباط با پسرش است.

این جوری خیالش راحت می شود .پسرش دیگر مرد بود . دیگران این را می گفتند، و او که حتی زودتر از معمول خواسته بود او را مرد بار بیاورد انگار باورش نمی شد.

حالا دستپاچه بود از دیدن موجدی که زمانی سیال و نامعلوم آرام ارام شکل گرفته بود و یکباره کامل شده بود. صدایی یکنواخت و مکرر توی گوشش زمزمه می کرد : این پسر توست . پسر تو .همان بچه کوچولوی نق نقوی تو که حاضر نبود بغل کسی برود و همیشه به دامنت آویزان بود .

ولی پسرش جز چند قدم تردید آمیز که روی پل به طرف او برداشته بود ، هرگز به سوی او نیامده بود.

با اینحال ، انگار او هم داشت نوع دیگری از دگردیسی را تجربه می کرد که به همان اندازه نا شناخته بود.از رفتار پسرش و مهم تر از آن از احساسات خودش سر در نمی آورد .

دیگر مثل سالهای پیش دلش نمی خواست سر پسرش به کار خودش باشد. برعکس ، معاشرت او را می خواست . لحظه های کوتاهی را که با او بود ، به بهانه های مختلف کش می داد.

اما این روزها تند و پشت سر هم مجبور می شد چشم ها را کامل باز کند و او را ببیند بی انکه دنیای حقیقی اش را کامل درک کند. همکارش به دمکرات مآبی بیهوده ی او می خندید.چه کسی دیده بود که با حرف زدن بشود به حقیقت دست پیدا کرد.حقیقت را باید شکارکرد ، بعضی وقتها غافلگیرانه . فقط می شد سوراخی در آن درِ بسته درست کرد و آن طرف در را دید.

پشتِ در این پا و آن پا کرد. ضبط اتاق مهیار خاموش بود و صدای حرف زدنش واضح تر می آمد . به ساعت دی.اری نگاه کرد . ساعت از یک گذشته بود.چند لحظه همه چیز به نظرش بی معنا آمد. خودش را جای پسرش گذاشت. پرسه زدن زن وسواسی و فضولی پشت در اتاق اصلا قشنگ نبود.

همین فکر باعث شد به رختخوابش بر گردد. فکر کرد بهتر است سرش را بگذارد زمین و مثل زن خسته و بی خیالی بخوابد؛ ولی رختخوابش انگار خار داشت . امن نبود. خستگی را نمی گرفت .آرام نمی کرد.دشمن بود .خانه ی سوء ظن و بی قراری هایش بود.

یاد شوهرش افتاد و اضطرابی که ان روزها دیوانه اش میکرد.با نا امیدی فکر کرد پسرش حق دارد آنطور با تحقیر بگوید نگهبان. به راستی که نگهبان بود ، نگهبان سرما زده ی ساختمانی قدیمی .

لحاف را دور خودش پیچید و توی رختخواب نشست ، و فکر کرد این جوریحتی بیشتر شبیه نگهبان شده است.
دراز کشید و با خودش گفت همین فردا مازقامِت را پس می دهد. لازمش ندارد. بدبختی است که آدم بخواهد این شکلب از کار کسی سر در بیاورد و شریک دنیایش شود.

چشم هایش را بست و برای دور کردن خیال چنین شراکتی لبخند زد و فکر کرد باید طاقت بیاورد تا در باز شود و صمیمیت رفته بر گردد، اینبار حتی بالغ تر و استوار تر .

غلت زد و فوری متوجه شد نمی تواند به جنگ هوس بیمار گونه اش برود. دانست دنیای خواب بیرونش انداخته و نمی تواند بیدار بماند و با خودش که هر لحظه چیزی را دیکته می کند کنار بیاید.خودش را می شناخت . آدمی نبود که در مقابل وسوسه دوام بیاورد . راه خلاص همیشگی اش مرتکب شدن بود ، به خصوص اگر وسوسه بیش از اندازه به او نزدیک می شد.حالا نزدیک بود . مازقامِت ته کیفش بود.

بلند شد و انگار دارد به شخص نامعلومی توضیح می دهد که دنبال قرصی توی کیفش می گردد ، رفت به اتاقی که کیف در آن بود و دستپاچه برگشت. توی دستش به جای قرص ، مازقامِت بود .

رختخوابش را کمی به پریز تلفن نزدیک کرد و دو شاخه را آهسته به پریز زد. به خودش گفت فقط همین یکبار ،و بعد بی صدا و با احتیاط گوشی را برداشت .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 2 Feb 2014 16:43 | Edited By: anything
گـــرگـــها

وفاداری اش مانده بود روی دستش و کسی از آن خبر نداشت. این را همزمان با تعریف کردن داستانش فهمید. از کوه که سرازیر شدند شروع کرد به گفتن ماجرا. هوا سوز داشت و لایه ی نازک و زرد رنگ آفتاب نا امید از مفید بودنش از سینه کوه عقب می نشست. چند مرد که در فاصله ی دوری از آنها زیر صخره ای پناه گرفته بودند، زدند زیرآواز.

باد صدای شان را آورد.مرد دست زن را گرفت و کمک کرد از بلندی ناچیزی پایین بپرد. کم مانده بود روی باریکه راهی که پوشیده از برف چرک و کهنه بود سر بخورند.صورت هر دو گل انداخته بود و در سراشیبی به نفس نفس افتاده بودند.دیگر کسی بالا نمی رفت و این دو انگار دیر به فکرشان رسیده بود پایین بیایند.

مرد گفت تا دم ماشین برسند هوا تاریک شده است.قدم هایش را تندکرد.راه که می افتاد دغدغه ی رسیدن داشت. فرق نمی کرد رو به بالا باشند یارو به پایین. اما وقت بالا رفتن با انرژی و وراج بود.برای کندن گیاه کوچکی و لمس کردن سنگ شکیلی می ایستاد.به صدای رودخانه ای در دوردست گوش می داد. در وصف کوه شعر می خواند و از پهناوری آسمان به وجد می آمد.

زن هنگام برگشتن انرژی بیشتری داشت.انگار بخش ناراحت کننده و مزاحم وجودش را آن بالا جا می گذاشت و سبکبال و آسوده، مثل کسی که دیگر وظیف ی مهمی ندارد، بر می گشت. تازه کوه برایش معنا پیدا می کرد.حجم و بعد می یافت و مثل دوست در برش می گرفت . شاد از جوشش انرژی نا معلومی به شانه ی مرد می آویخت. دست های یخش را به پس گردن مرد می چسباند و از دیدن قیافه ی او که وانمود می کرد عین خیالش نیست لذت می برد.

چشم هایش قدرت بینایی شان را به دست می آوردند و محیط دورو بر را انگار به جبران کوری هنگام رفتن با ولع بیشتری می دیدند.به هر بهانه ی کوچکی می ایستاد و برای رسیدن عجله ای نشان نمی داد.چیزیی که در خانه انتظارش را می کشید، شلوارها و کفش های گل آلود بود که و کوله ی پری که باید خالی اش میکرد و هر چیزی را سر جایش می گذاشت، و تا همه ی این کارها را بکند مرد دوش می گرفت و جلو تلویزیون خوابش می برد.

زمین مرطوب و شل رفتن را کند می کرد. گاهی مرد می ایستاد تا زن به او برسد و اشاره می کرد که از کدام راه به دنبالش برود یا پایش را روی کدام سنگ بگذارد . زن هوس قهوه ی داغ کرد.

(( در این هوا می چسبد.))

مرد برگشت به بالای کوه نگاه کرد و گفت بویش را بیشتر از خودش دوست دارد ، با شنیدن صدای مردها که حالا دیگر صدای حیوانات را تقلید می کردندو قهقهه سر می داند گفت بهتر است زن عجله کندو هوس دیگری به سرش نزند.
بعد دور و برش را نشان داد که انگار زیادی ساکت بود،آنقدر ساکت که صدای مردی که مثل گرگ زوزه کشید توی کوه پیچید.

زن ایستاد و گوش داد.بعد برگشتو به دنبال صدا نگاهش را تا نوک صخره های تیز بالا برد .دلش می خواست صدا تکرار بشود و این را به مرد گفت . مرد دلیلش را نپرسید ، فقط گفت کله شان گرم است و گفت که بالا هم آن ها را دیده.

(( اهل کوه نبودند.))

زن دلش خواست از چیزی که با شنیدن صدا به یادش آمده بود حرف بزند،چیزی که دیگر مثل آن روزها مرزموز نبود . سنگها و صخره های بزرگ و سرد دورو برش راز آلودگی اش را از بین برده و به حس طبیعی و بدوی انسانی تقلیلش داده بود.می شد مثل هر چیز ساده ی دیگری از آن حرف زد.

فکر کرد بی‌خود از برملا شدن آن نگران شده بود، بر ملا شدن حس ظریفی که مثل رگ نازک قلبش متعلق به خودش بود . روزهای اول بعد از برگشتن از سفر ذهنش درگیر آن بود. می ترسبد با حرف زدن درباره ی آن شخصی بودنش را به رخ بکشد.حالا می توانست به آن همه نگرانی بخندد.دیگر از گفتنش نمی ترسید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 2 Feb 2014 16:45
به ابرهای متورم بالای سرس نگاه کرد و فکر کرد چه چیزی باعث شده بود با توریست ایتالیایی نرود؟ با آن مارکوپولوی زیبا. اولین بار بود که وفاداریش محک می خورد،و او از نفس این تجربه ، تجربه ای که به او امکان انتخاب می داد، شاد بود.

بعدها فکر کرد انتخابش را پیشاپیش کرده بودو فقط فرصت صرف نظر کردن آزادانه راضی اش می کرد.. در جواب مرد ایتالیایی با انگلیسی نا مطمئن اسم کشورش را گفت و بعد اسم شهری را که در آن زندگی می کرد.مرد خواست آن را با انگشت روی نقشه ای که فوری از کیفش آورد نشان بدهد.زن انگشتش را روی چشم گربه گذاشت.

مرد مثل بچه ها ذوق کرد.دستهایش را بالا و پایین برد و به ایتالیایی چیزی گفت و بعد بع انگلیسی از گرگها حرف زد .زن با کنجکاوی نگاهش کرد.مرد با خنده و هیجان ادای ایستادن گرگ را در آورد و گفت که بیولوژیست است و عاشق گرگ.
گفت در منطقه ای که زن زندگی می کند گرگ هایی هستند که نسل شان خطر است ، آیا این را می داند؟ زن نمی دانست.
قدمهایش را تند کرد و از مرد پرسید او چطور؟ مرد کوه نورد بودو حتما می دانست. گفت چیزهایی شنیده. کلاه کاموایی اش را از سرش برداشت و آن را مثل کیسه ای که چشم ها و بینی اش از سوراخ دیده می شد روی سرش کشید و قبل از راه افتادن بار دیگر برگشت به بالای کوه نگاه کرد.

باید از دره ای که وسطش بودند بیرون می رفتند و از راه خاکی سرازیر می شدند.زن با یادآوری آن روز گرم سرما را از یاد برد .مرد ایتالیاییکتابچه و نقشه های دیگری از کیفش بیرون آورد. زن فقط می دانست که او باز هم از گرگها حرف می زند.

جذب شور و شوق مرد شده بودو فکر می کرد این خاصیت آدم های عاشق است که سهمی از شور درونشان را به دیگران نیز می بخشند.توریست موهای طلایی اش را با تکان پیشانی اش عقب راندو از او پرسید آیا تا به حال زوزه ی گرگی را شنیده است ؟

زن گفت در کودکی بله.

توریست با چشم های خندانش از او خواست ادامه بدهد.

(( خیلی ترسناک بود صدا دور بود. گرگ دیده نمی شد . با اینحال ترسناک بود.

مرد پا سست کرد و از زن خواست به جای داستان سرایی قدم هایش را تندتر کند.شاید برای شتاب دادن به قدمهای اودبود که گفت بعید نیست همین الان هم گرفتار گرگ گرسنه ای بشوند. زن دلش می خواست بایستد و خودش را به خاطره بسپارد.مثل رفتن به پناهگاه گرم بود.بی میلی مرد برای شنیدن را جدی نگرفت.

توریست گفت ولی با شنیدن صدای گرگ می بالد ، بزرگ می شود، قوی می شود. از او خواست وفترچه ی راهنمای توی دستش را فراموش کند و به کافه ای که گوشه ی پارک بود بروند. زن قبول کرد.

مرد ایستاد . شاید از چیزی تعجب کرد. شاید هم چیزی لای سنگها دید. با چوب بلندی که لحظه ای قبل پیدا کرده بود، جایی را در زمین کاوید.زن به پشت سرش رسید و صبر کرد مرد حرکت کند. تنه ی درشت مرد راهش را بسته بود. شاید اگر بر می گشت یا چیزی می گفت زن می فهمید چه چیزی باعث شده مرد بایستد.

مرد ایتالیایی قهوه اش را خورد و با خنده گفت که زن چهره ی شرقی زیبایی دارد و انگشتش را تا نزدیک موهای سیاه زن جلو آورد ، ولی منتظر نشد ببیند زن چه عکس العملی نشان می دهد . جرعه ای دیگر از قهوه اش را خورد و راحت و بی خیال از این شاخه به آن شاخه پرید و حرف زد . بعد تا نزدیکی های هتل با او آمد.

مرد راه افتاد . چوب را به کنارب پرت کرد و کفش هایش را به سنگ نوک تیزی کوبید و گل هایش را ریخت . آفتاب از مدتی پیش رفته بود .هوا داشت تاریک می شد . تا لبه ی جاده جلو رفتند و شهر را تماشا کردند . چراغ ها این جا و آن جا سوسو می زدند.

میدان پایین خالی بود. توانستند ماشین تک افتاده شان را در گوشه ی ان ببینند. وانت آبی رنگی بیرون میدان به حال خود رها شده بود . حالا که مقصد دیده می شد می توانستند کمی آرام تر بروند. مرد دستهایش را توی جیب کاپشنش کرد وراه افتاد.

مرد ایتالیایی در راه از سرزمین هایی که دیده بود گفت . از زندگی خودش و حتی کودکی اش. او را وادار کرد حرف بزند .زن حرف زد؛ بدون شرمی که معمولا در کشور خودش موقع انگلیسی حرف زدن داشت. مرد با توجه زیاد به حرف های او گوش میداد و با تکان سر می فهماند که متوجه منظورش شده.آسمان صاف بود و هوا سبک و خوش رنگ . زه برای لحظه ای مثل عکاسی که صحنه ی بی نظیری را شکار کند ، توانست از خودش جدا بشود و به خیابانی که در آن راه می رفتند با فاصله نگاه کند.

خودش را در لباس راحت ، با چهره ای صاف که نشان ی ذهن آرام بود ، در حال قدم زدن در سرزمین بیگانه و حرف زدن به زیان بیگانه غافلگیر کرد و لحظه ی رنگین را با حضور ذهن کامل به خاطر سپرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 2 Feb 2014 16:46
مرد ایتالیایی عصر همان روز به نزدیکی هتل زن آمد. پیدا بود تنهاست . زن هم بین همسفرهایش تنها بود . همه دور زنی جمع شده بودند که فالشان را می دید. زن از پنجره ی هتل او را دید و اشاره کرد آن پایین بماند.

کیفش را برداشت و آرام از اتاق بیرون رفت .می خواست از مرد ایتالیایی خداحافظی کند. او همان فردا به کشورش باز می گشت . از پله هل پایین آمد.مرد با لبخند شاد و بچه گانه اش کنار خیابان ایستاده بود . از کوچه ای در آن نزدیکی بوی گیج کننده ی قهوه می آمد.

زن ایستاد . چشم هایش را بست و با نفس بلندی بوی قهوه ی خیالی را به درون کشید. مرد چیزی نگفت . سرش را در گریبان کاپشنش فرو کرد و سنگ ریزه ای را با نوک پا به میان دره پرت کرد.کمی بعد صدای برخورد سنگ با چیزی فلزی آمد.

راه افتادند. عصر گرمی بود و خیابانهای دمشق پر از پشه هایی که تا نزدیکیه صورتت می آمدند . با همان انگلیسی ناقص حرف زدند .بعضی وقتها ناچار می شدند از حرکات دست استفاده کنند . به این کار خودشان خندیدند.
نزدیک چمن های پارک ایستادند و مرد باز هم از گرگها گفت.

زن فکر کرد چطور می شود این همه با گرگ زندگی کرد. توریست گفت در کوه های اطراف شهری که خانه ی زن در آن است ، هنوز هشت جفت گرگ زندگی می کنند. بعد رفت روی چمن ها . دستهایش را روی زمین گذاشت . شانه هایش را عقب برد و سرش را بالا گرفت و به تقلید از گرگ زوزه کشید.

زن خندید . بعد شک کرد .مرد بعد از ان صدا به او زل زد. چشمهایش برق داشت ، برق صمیمانه ای که باعث شد زن کیفش را باز کند و به دنبال چیز نامعلومی بگردد. هوا رو به تاریکی می رفت . مرد گفت چرا دیگر حرف نمی زند.زن نخواست از تغییر حالتش چیزی نشان بدهد . خندید.

(( انگلیسی ام تمام شد .))

مرد پرسید دوست دارد با او بردو تا عکس گرگها را نشانش بدهد ؟

هتل او چند خیابان بالاتر بود . به ساعتش نگاه کرد و با انگشت هایش نشان داد که فقط 5 دقیقه راه است . زن کیفش را تاب داد و به سمتی که هتل خودش بود نگاه کرد . مرد فهمید زن می خواهد برگردد. روبرویش ایستاد و گفت در جاهایی که گرگها زندگی می کنند روح شان به روح آدمهای آنجا نفوذ می کند.

زن از توریست خواست تکرار بکند. آیا درست متوجه شده بود ؟ روح گرگ آمیخته با روح انسان ؟ مرد خوشحال از این سوال شروع کرد به توضیح دادن. شاید داشت به افسانه ای اشاره می کرد.زن وسط حرفش پرید و گفت گرگ همیشه او راه به یاد قدرت و تنهایی می اندازد و نگفت که حالا هر دو احساس را دارد .

مرد بازهم توضح داد. کلمات ایتالیاییش را اصلاح می کرد و به زحمت دنبال معادل انگلیسی شان می گشت . زن از همه ی آنها سر در نمی آورد ، ولی احساس میکرد با حرفهای مرد به طبیعتی نزدیک می شود که دیگر ترسناک نیست ، پر است از رازهای زیبای کشف نشده.

به طرف میدان سرازیر شدند . ماشین دیده نمی شد . اصلا هیچ چیز دیده نمی شد . باد بقیه ی صداهای کوه را با خودش آورد. در وزش تند و سردشاثری از صداهای انسانی نبود . زن دستش را در جستجوی دست مرد دور بازوی او حلقه کرد . خواست دست مرد را از جیبش بیرون بکشد . مرد مقاومت کرد .

زن اصرار کرد و خودش را به مرد چسباند . از تاریکی ترسیده بود و بیشتر از آن از سردی مرد . مرد با ضربه ی آرنجش کنارش زد و چیزی گفت که زن در لحظه ی اول معنایش را درک نکرد ، ولی از صدای تغییر یافته ی مرد به فهم متفاوت او از داستان پی برد.

خواست توضیح بدهد ، ولی با دیدن چشمهای مرد که از سوراخ کلاهش به او زل زده بود پشیمان شد . نگاه مرد در تاریکی با برق خشم آلودی به او خیره شد و بعد در تاریکی گم شد . مرد به سرعت دور شده بود. زن سردش شد . حس کرد نوک بینی اش یخ بسته . سراسیمه راه افتاد و مرد را صدا زد .

جوابی نیامد. پایش به سنگی گرفت و ایستاد . فهمید در تاریکی جهت را گم کرده. اصلا جهتی در کار نبود . باد سرد صورتش را سوزاند . به صدایی که به دنبالش آمد گوش داد و لرزید . به وضوح صدای زوزه را شنید و حتی به نظرش آمد صدای پاهی نامأنوسی را هم پشت سرش می شنود . با دیدن نور سردی که لحظه ای چشمک زد ، هراسان به سمت ماشین دوید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 5 Feb 2014 15:48 | Edited By: anything
روز قبل از دادگاه

به خانه که رسید هوا تاریک شده بود .در تاریکی حیاط ایستادو از پنجره اتاق های روشن را دید.خانه از شلوغی غلغله بود .همه جمع بودندو صدای حرف زدنشان تا ته حیاط می آمد.پدر چسبیده بود به تلویزیون و شوهر خواهرش آرنجش را تکیه داده بود به لبه پنجره و سیگار می کشید . خاکستر بلند سیگار دیده می شد.

مهسا توی راه آرزو کرده بود خانه خالی باشد تا به بهانه ی سردرد به رختخوابش برود.کاری بود که بیشتر وقتها می کرد و کسی مزاحم نمی شد.مادر همیشه رعایتش را می کرد و پدر هم وسط دو چرت از او می خواست ررود چایی بخورد. چقدر احتیاج داشت به جایی که بتواند چند ساعتی خودش را گم و گور کند.به اتاق آنطرف حیاط نگاه کرد.

چراغش خاموش بود. دختران دانشجو هنوز نیامده بودند.اتاق چند هفته بعد از رفتن او تصرف شده بود.یادش می آمد روزهای اول دلش برای اتاقش تنگ می شد.دیوارهایش را خودش نقاشی کرده بود. یک روز لباس کار پدرش را پوشیده بود و افتاده بود به جان دیوارها.پرده اش را هم خودش دوخته بود.

با صدای هوی مادرش می رفت آن سوی حیاط و با زنگ تلفنی که خودش خریده بود دوان دوان بر می گشت اتاق خودش .صبح ها به قول خودش از کلبه اش به کار کردن پدر نگاه می کرد و سبد خرید مادر را می دیدو می رفت کمکش کند. بعضی وقتها تا نینه های شب بیدار می ماند و درس می خواند.موسیقی گوش می کرد. تلفنی با دوستهایش گپ می زد . کتاب مب خواند و خیال می بافت.

نگاهش را از اتاق خاموش گرفت. دیگر آن را نداشت.به آدمهای توی خانه نگاه کرد.خواهر زاده ی پنج ساله اش وسط اتاق این طرف و آنطرف می رفت . کاش می شد وسط آن همه آدم میانبر بزند و برود به پستو و قایم بشود لای رختخواب ها و متکاها با لش های اضافی که همیشه به هوا پرت می شدند و فکر بکند .

مادر با دیدنش هنه چیز را می فهمید ، زودتر از بقیه. دستش را روی گونه اش گذاشت.داغ بود . بی آنکه ببیند می دانست که چشمهایش هم می درخشند. کاش می شد انرژی رها و رقصانی را که به نظرش می آمد حتی از پوستش هم بیرون زده مخفی کند.ولی نمی شد. می دانست هنرش را ندارد.معروف بود به ساده بودن.نه تدبیر می دانست ، نه سیاست سرش می شد ، نه مخفی کاری بلد بود.

روزی که عاشق شد همه فهمیدند و روزی هم که با تصمیم طلاق به خانه ی پدر آمد چیزی را از کسی مخفی نکرد.ماستمالی های خواهر و آبروداری های مادر را با راستگویی های خودش نقش بر آب کرد. فکر نمی کرد روزی کاری ازش سر بزند که نتواند با قلدری و حق به جانبی همیشگی از خود دفاع کند.

حالا باید از خودش در مقابل خودش دفاع می کرد.احتیاج دردناکی به فکر کردن داشت .دلش می خواست گوشه ای بنشیند و از نو به خودش نگاه کند تا بلکه زن جوان بلند قدی را بشناسد که با دعوت ساده ای دنبال مرد راه افتاده بود . قبلا دنبال مردی راه نیفتاده بود. همیشه شانه به شانه رفته بود و حالا با یادآواری موقعیت خفت باری که دچارش شده بود صورتش داغتر شده بود.

در تاریکی حیاط ایستاد. کسی متوجه باز شدن در و آمدن او نشده بود .از پشت پنجره دید که خواهرش با گوشی تلفن در اتاق راه می رود. شاید دارند دنبالش می گردند. باید برود بگوید آمده است. اشیگ مجبورش نکرد . دعوتش کرد . دعوت به شنیدن آخرین حرفی که باید رد و بدل می شد.
گفت : (( توی خیابان نمی شود.))
افشین اصرار نکرد .
خواهش کرد،آن هم فقط یکبار .
در خواهش اش چیزی جدی ولی پیش پا افتاده بود . می شد به سرعت از آن گذشت . نادیده اش گرفت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 5 Feb 2014 15:53
روزی بود که مهسا می توانست انتخاب کند و ازچیزی نترسد .دوماه وقت کافی بود تا خودش را از هر نوع شک و شبهه و حتی نا امیدی خالی کند و قوی و مصمم تر از قبل س حرفش بماند.نفرت جایش را به دلسوزی رقیقی داده بود و برآوردن تقاضای دوستانه راحت تر از آب خوردن بود ، مثل قبول درخواست آدم پای دراز .

افشین ذوق نکرد .اگر می کرد شک در او بیدار می شد.حتی تعجب هم نکرد . با بی اعتنایی معمول خودش گفت جلوتر می رود.انگار او هم قبول کرده بود که شانه های آن دو هرگز به هم ساییده نخواهد شد . مهسا با اعتماد به نفس به راهی رفت که می دانست خطری تهدیدش نمی کند و با سلامت و قدرت از آن باز خواهد گشت .

به خیابان فرعی پیچیدند . به همان محله ی آشنا که یکسال در آن زندگی کرده بود و وجب به وجبش را می شناخت .مثل کتابی بود با شخصیت های متنوع که هر روز به بهانه خریدن شیرو نان و گوشت آنها را می دید.از سر کار که بر می گشت ، قسمتی از راه را پیاده می آمد و همه چیزرا تماشا میکرد .همیشه هم اتفاقهای کوچکی بود که برای مادرش تعریف کند. مادر می خندید.

(( چقدر پز محله تان را می دهی ! هر کی نداند فکر می کند از محله ی پاین رفته ای که اینقدر ذوق می کنی .))
فقط پز محله نبود که می داد. پز افشین را هم می داد . پز فک و فامیلش را ، پز رابطه ی صمیمانه و عاطفی شان را ، پز زندگی ساده و خالی از قید و بندهای معاشرتی شان را. بعدها کم کم پز همه چیز رفت ، ولی پز محله باقی ماند.

این دو ماهی که از خیابان تمیز و عریض و پر درخت خودشان می گذشت ، دلش برای محله شلوغ آن جا تنگ می شد.
امروز بعد از دو ماه به همان محله برگشته بود . هوا هنوز تاریک نشده بود ، ولی چراغ مغازه ها روشن بود. خیاط پیر اتوی آهنی اش را پشت شیشه به حالت عمودی گذاشته بود و از زیر مغازه ی خشک شویی بخار متراکمی بیرون می زد . شین تابلوی دکتر زنان همچنان افتاده بود . احمد آقا سنگکی با ریختن یک عالم سنگ جلو ورودی نانوایی دکورش را عوض کرده بود و شاطر تریاکی لاغر هم رقصان روی خمیر کنجد می پاشید.

وارد کوچه شدند .سر نبش کار ساختن بانک ادامه داشت . پشت پنجره ی خانه قفسی بود که افشین برای شنیدن صدای کاسکوی نقره ای اش می ایستاد و برای به شوق آوردنش سوت می زد. اما کاسکو هر وقت عشقش می کشید ، با صدای زنگ دارش می گفت ( یا علی .))
بعضی وقتها هم با صدای عصبی آمرانه ی معلم سر کلاس جیغ می کشید : ((ساکت.))

از جلو خانه گذشتند که با رنگ زرد پرده هایش از بقیه ی خانه ها متمایز بود ، و بعد خانه ی دیگری که ایوان پر گلش زیاترین بخش کوچه بود . چند خانه بالاتر ، دو درخت نزدیک به هم را دید که تنه ی باریکشان از هم دور بود ولی سر پر شاخ و برگشان چسبیده بود به هم.از پشت به افشین نگاه کرد .

پایین کتش از قسمت نشیمنگاه چروک شده بود .پای ناراحتش را دنبال خودش می کشید.تکان شانه ی چپش که کمی پایین تر از شانه ی راستش بود ، حسی بر می انگیخت که آشنا بود و خیال می کرد برای همیشه فراموش کرده است. حسی شبیه همدردی تکانش داد و مثل زنگ خطری هوشیارش کرد.

متوجه شد افشین مرد غریبه ی چند لحظه پیش نیست. آشناتر از هر آشنایی است. حتی بر نمی گشت ببیند مهسا دنبالش می رود یا نه . بی اعتنایش آشنا بود اما دیگر آرامش بخش نبود . برخورنده بود. دستپاچه شد. خواست برگردد. باید قدمهایش را تند میکرد و به او می گفت که بر می گردد.

از خودش پرسید چه حرف مهمی ممکن است رد و بدل بشود .چه کلمه ی مهمی می توانست هنوز بین آن دو باقی مانده باشد.چه حماقتی کرده بود دنبال او راه افتاده بود.مگر راهشان را برای همیشه جدا نکرده بودند.فردا یکدیگر را برای آخرین بار می دیدند. قدم هایش را تند کرد ، ولی دیر شده بود . رسیده بودند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 5 Feb 2014 15:58 | Edited By: anything
با صدای زنگ در از جا پرید .لحظه ای گیج ماند. نمی دانست چه کند. نه راه پیش داشت و نه راه پس. ترسید یکی زودتر از او برای باز کردن در بیاید . از رو به رو شدن با هر کسی وحشت داشت. سراسیمه به طرف در دوید و بازش کرد. برادرش بود. برگشت طرف حوض و یک پایش را گذاشت روی لبه اش.

(( تو برو . کفش هایم را می شویم و می آیم.))

برادر توی روشنایی رفت . مهسا ماند توی تاریکی.

راه پله تاریک بود . از پله ها بالا رفتند . بی اراده روی پنجه هایش راه رفت که صدای کفش هایش توی راه پله نپیچد. افشین برگشت و به طبقه ی بالا اشاره کرد.

((فقط آن بالایی ها هستند. ))

مهسا به در پایین نگاه کرد .افشین بی صدا گفت : (( نیستند .رفته اند.))

مهسا فکر کرد(( پس لشگریانش رفته اند .)) و با اضطراب متوجه شد که این خبر خوشحالش نکرد.

با دیدن گل های مصنوعی گلدان های بزرگ و برگ های پلاستیکی مات شان دلش گرفت.بوی سیر سرخ شده از جایی می آمد.کمی دورتر ایستاد و صبر کرد تا افشین کلید در را پیدا کند. افشین در را باز کرد و خودش جلوتر رفت تو.
هیکل محو کسی به در هال نزدیک می شد.در باز شد و مادر با نور و صدا بیرون آمد.صدایش زد و با پا دنبال دمپایی گشت.

مادر شبی که او را اشک آلود در آستانه ی در دیده بود گفته بود : (( خانه خودت است .خوب کردی آمدی.)) وتا آخر سر حرفش ماند.پدر غر زد .دلایل مهسا ره نطرش اساسی نبود.مادر به جای او جواب داد: (( چرا باید تحمل کند؟ الحمدلله خودش کار دارد. درآمد دارد. ماهم که هستیم.))

خودش هیچکدام اینها را نداشت.وقتی طاقتش تمام میشد می زد به سیم آخر. روزهای بعد هم مادر بود که از او در مقابل همه دفاع کرد.وساطتت فک و فامیل افشین را هم بی اثر کرد.
(( از اولش هم می دانستم این دوتا بهم نمی خورند.))

مادر حتی با دایی بد شد ، چون خواسته بود مهسا را از خر شیطان پایین بیاورد،یا به زن دایی که گفته بود به این زودی جا نزند. مهسا می گفت جانش به لبش رسیده.نمی خواست برگردد و به آن زندگی جهنمی پر مساله ای که هیچ وقت از قوانینش سر در نمی آورد .روزهای زیادی تکیه داده بود به رختخواب و زانو بغل کرده بود و فکر کرده بود.
شبهای زیادی توی رختخواب گریه کرده بود و با خودش عهد بسته بود اصلا کوتاه نیاید.

طول کشید تا افشین عصبی و مشکل دار را از ذهنش راند و بعد هم توانست خیلی منطقی درباره اش فکر کند. مصمم شد انتخاب غلطش را تصحیح کند و احساسات ضدو نقیض و دست و پاگیر را بگذارد کنار.

بعد از تمام شدن ساعات کار ، رفتن به کلاسهای متعدد را از سر گرفت.باید زبان انگلیسی اش را کامل می کرد.یک سال بود از موسیقی دور شده بود.باید به علایق سابقش بر می گشت. شب خسته می آمد و غذایی را که مادر آماده می کرد می خورد. به چای خوردن نمی کشید.خیلی زود خوابش می برد.همین را هم می خواست.

می خواست فرصت نداشته باشد به گفت و گوی پایان ناپذیر و بی فایده ی درونش گوش دهد. درونش مثل گودالی بود که با هرچه دستش می رسید پر می کرد.خانه ی پدر هم این امکان را به او می داد. بیشتر وقتها شلوغ بود .خواهر می رفت ، تواهر زاده می آمد.برادر یک روز در میان سر میزد. همسایه به بهانه ی آوردن نذری ساعت ها می نشست. از خلوت و آرامش زامان مجردیش خبری نبود.

دنبال خلوت هم نبود ، چون مجبور می شد به چیزهایی فکر کند که متزلزل و بیچاره اش می کرد. به اراده و کله شقی دوران دختری اش احتیاج داشت کهدر این یک سال از دست داده بود. زندگی جدیدش از او اراده نمی خواست ، نرنش می طلبید. جسارت و تک روی را نمی پسندید ، همراهی و تحمل را طلب می کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 5 Feb 2014 16:00
حالا می فهمید برگشتن به دوران قبل سخت است.سیستم ذهنی اش به هم خورده بود . همه چیز جابجا شده بود . حتی ذایقه اش تغییر کرده بود.در کلاس موسیقی احساس بیهودگی می کرد، ولی به روی خودش نمی آورد.فکر میکرد عادت می کند، ولی دیگر از حرف زدن با دوستهایش لذت نمی برد . وقتی با همکارها به مرکز خرید می رفت احساس سرخوردگی میکرد. دیدار فامیل اعمال شاقه بود.گاهی گیج می شد.پس چه می خواست ؟

به خودش می گفت باید صبر کند تا داده های غلط به مرور از ذهنش پاک بشود. حافظه اش را دست کاری کرد. یاد درگیریها و بد فهمی و دع اهایش با افشین را زنده نگاه داشت ، اما خوشی ها راپس راند تا مبادا ازحس تنهایی اش تغدیه کند و گنده بشوند و گولش بزنند.چیزی که لازم داشت یک جور تعادل منطقی بود .

دیوانگی های افشین، انفجار خشم و مهرش او را بیش از اندازه خسته کرده بود. بی صبرانه منتظر روز دادگاه بود تا کار زندگی مشترکش یک سره بشود. بعد دیگر همه چیز آسان می شد.می دانست با چه چیزی باید بجنگد و چه چیزی را در خودش باید احیا کند.

(( چکار می کنی اینجا ؟))

سرش را خم کرد و از آب حوض زد به کفشش.

(( هیچی الان می آیم.))

مادر دمپایی پوشید و نزدیکتر آمد.

(( زود باش ، اینهمه آدم به خاطر تو آمده اند.))

فکر کرد ای کاش به خاطر او بروند.

((چرا به خاطر من ؟آنها هر روز اینجا تلپ هستند.))

مادر که پشتش به نور بود یک قدم دیگر جلو آمد .

((به خاطر اینکه تکلیفت روشن بشود. حالا چرا دیر کردی؟ ))

کمرش را صاف کرد . نمی توانست بیشتر از آن با کفشهایش بازی کند.

((تکلیف من روشن است.))

از حرف خودش جا خورد .مادر بیشتر از او.میخواست برگردد که ایستاد و در همان حالت ماند. مهسا آتش گرفت .لبش را چنان گاز گرفت که شوری خون را با زبانش حس کرد.فکر کرد چه بهتر که تاریک است و مادر سرخ شدنش را نمی بیند.
دنبال افشین رفت تو و پشت در ایستاد. قلبش تند می زد. بوی آشنای خانه دیوانه اش میکرد.چشمش افتاد به پرده های نباتی رنگ و چین دار احساس راحتی کرد.

انگار ایستادن در آنجا طبیعی ترین حالت بود. یادش رفت آن همه جنگ و گریز برای چه بوده . از خودش لجش گرفت و اخم آلود نگاه کرد به مرد که یعنی می تواند حرفش را بزند و همان لحظه متوجه شد که ناممکن است. دست هایش به آنی سرد و نمناک شد .به سمت در چرخید.

شیر آب را بیخودی بازکرد و بست و خدا خدا کرد مادرش چیزی نپرسد. چطور می توانست بگوید که درآن لحظه همه ی دنیا از حرکت ایستاد تا آن دو بچرخند ، بی حرف ، بی دلیل. در آن لحظه همه چیز از ذهنش غیب شد.در طوفانی که به راه افتاد هر دو غرق شدند، طوفانی که اینبار به نظرش غامض نبود، نرمو تپنده بود.

صدای افتادن دکمه ی بلوزش را شنید ، ولی نتوانست دنبالش بگردد. خودش را سپرد به دست گردبادی که پرده و چیزهای اتاق را در چرخش دیوانه واری وارونه می کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در راه ويلا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites