تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در راه ويلا

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 5 Feb 2014 17:03
زنی که شوهر داشت ...

زنی که شوهر داشت به زنی که شوهر نداشت گفت که شوهرش مرد بی شعوری است، بی شعور و خودخواه. زنی که شوهر نداشت با خونسردی گوش کرد . به این حرفها مثل گزارش وضع هوا عادت داشت. گاه دوستان شوهردارش می آمدند پیشش و شروع می کردندبه بد گفتن از مردشان.

بعد هم آفرین می گفتند به عقل او که خودش را توی چاهی که آنها بودند نیانداخته. سیگاری آتش زد و به آشپزخانه رفت . در سکوت دو استکان چای ریخت .کیک نصفه ای از توی یخچال آورد. گذاشت روی میز و منتظر شد دوستش همه چیز را تعریف کند.

زنی که شوهر داشت ماجرا را با جزییاتی که به نظر خودش شرم آور بود ، ولی احساس می کرد بدون آنها داستان به قدر کافی واضح نیست ، برای دوستش تعریف کرد. بعد بی صدا گریه کرد.دوستش از خوردن چای دست کشید و با نفرت به جای مشت در بدن زن خیره شد.

لکه ی کبود با حاشیه ی سبز و نقطه های زرشکی روی پوست زن ماسیده بود.
نگاهش را از لکه گرفت و به چای سرد استکانش زل زد هر چه بدو بیراه بلد بود به مردها گفت ، ولی یکباره نظرش عوض شد و رویش را کرد به زن.

((تقصیر او نیست.تو بی عرضه ای که بلد نیستی از خودت دفاع کنی.))

زنی که شوهر داشت چیزی نگفت ولی کلمات سرزنش بار دوستش به قلبش نیش زد.بدبختی اش همین احساس تقصیر را کم داشت که آن لحظه مثل وزنه ای نامریی روی شانه هایش نشست و بفهمی نفهمی خم شان کرد.دوستش از سکوت نا موافق او دستپاچه شد. فکر کرد خیلی تند رفته وچیزی را به رخش کشیده که زن ها بارها عمیق تر و عیان تر از او دیده است. لبخندی زد و مثل مهربان شد.

(( تا هروقت دوست داشتی می توانی این جا بمانی.))

کوسن روی مبل را بغل کرد و دوباره جدی شد.

((جای تو باشم دیگر به آن خانه بر نمی گردم.))

زنی که شوهر داشت بلند شد و قدم زد . به تابلوهای روی دیوار نگاه کرد. کتابی را از کتابخانه ی کوچک گوشه ی اتاق برداشت و ورق زد و به مجسمه ی روی قفسه دست زد.گفت ای کاش او هم خانه ای به این قشنگی و تمیزی داشت. به جایی کوچکتر از این هم راضی بود. می توانست تا آخرعمر در آن بماند.

او خانه ای داشت که همیشه شلوغ بود و باید مثل ماشین کار میکرد تا اشیا حرکت نکنند.خانه فقط چند لحظه تمیز می ماند بچه ها و شوهرش که از در وارد میشدند ، خرابی شروع میشد.بعضی وقتها دلش می خواست آن ها را هم مثل اشیای خانه بی حرکت کند تا زندگی به همان شکلی بماند که برایش زحمت کشیده بود و ساخته بود. ولی دریغ از ذره ای سکوت و آرامش.

دوستش حوصله ی شنیدن ناله و شکایت را نداشت.

(( ننه من غریبم را کنار بگذار . این امکان را برای خودت درست کن.))

بعد درباره ی این که چطور می تواند این کار را بکند حرف زد.

(( یک جو غیرت می خواهد و کمی اراده. ))

زنی که شوهر داشت تلاشش را کرده بود .حتی کمی هم موفق شده بود .به همه چیز نظم داده بود . چیزی مثل قانون بشر توی خانه ی کوچکش وضع کرده بود و همه را وادار کرده بود رعایت کنند. هر کسی باید کارهای خودش را انجام میداد و به حق دیگران احترام می گذاشت. چند ماهی حتی از این برنامه ریزی احساس آرامش کرده بود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#32 | Posted: 5 Feb 2014 17:05
ولی آرامش او با آرامشی که در این خانه بود فرق داشت. چطورمی توانست این را به دوستش بگوید . خودش هم از چند و چونش چیز زیادی نمی دانست.فقط تفاوتش را به شدت احساس می کرد. آرامش او یک جور توقف بود ، آن هم بی حاصل . در آن فاصله زمانی هیچ کاری نمی شد کرد.

موقتی بود ، امروز بودو ف دا نبود. آسان از دست می رفت .به فوتی بند بود.مثل توقف در ایستگاه قطار بود. در ایستگاه های بین راه هم که نمی شود کاری کرد غیر از نماز خواندن و دستشویی رفتن. می شود نامه بنویسی یا برای درس خواندن یا نخواندن ، برای کار کردن یا نکردن تصمیم بگیری در حالی که میدانی چند دقیقه دیگر قطار حرکت خواهد کرد؟ می توانی با یکی آنقدر دوست شوی که بدایش درد دل کنی ؟می توانی چیزی را عوض کنی ؟

زنی که شوهر داشت حرف بچه را پیش نکشید. از نطر دوستش آن ها بچه نبودند . شوهر هم بهانه بود . هر چیز دیگری هم بهانه بود. بهانه ای برای پنهان کردن ترس و تنبلی. روی کاناپه دراز کشید و همان جا خوابش برد.دوستش نخوابید .عادت داشت تا دیر وقت بیدار بماند و کتاب بخواند.

آن شب کتاب نخواند. توی مبلی که نشسته بود فروتر رفت و مدتها به چهره ی دوستش نگاه کرد . در خیال به خانه و زندگی او سر کشید.سعی کرد چیزهایی را از آن تو بیرون بکشد که برای حفظ تعادل احساسات خشم آلودش لازم داشت. لحظه های خوشی ، ساعتهای رضایت ، تجربه هایی که در هیچ جای دیگر ممکن نبود ، جز در دل خانواده.

تمریتی بود که سالها با خود میکرد تا فقط آن تکه ای را که دوستش جدا میکرد و نشانش میداد نبیند. این روش خزنده ی او برای مواجه شدن با واقعیت بود. بعد فکر کرد چرا به زن اجازه نداده بود او هم واقعیت زندگی او را ببیند. گذاشته بود درباره ی آرامش خانه اش افسانه سرایی کند و آن را آرزو بکند.

چرا نگفته بود اشیای بی جان جای خالی هیچ انسانی را پر نمی کند و سکون عقیم و خاموش خانه بیشتر وقتها حالش را بهم می زند. یادش آمد بعضی شبها درست چند ثانیه بعد از خاموش کردن چراغ خواسته بود همه ی دارایی اش را با حضور و عاطفه ی دیگری تاخت بزند. دوستش ناله ای کرد و تکان خورد . در خواب هم اخم کرده بود.

چند روز بعد زنی که شوهر داشت به میزبانش خبر داد که بر میگردد خانه اش. دوستش به او نگاه کرد.

((اتفاقی برای بچه ها افتاده؟ ))

زن هر روز صبح قبل از اینکه مرد به خانه بیاید مخفیانه به بچه ها سر می زند . به آنها سفارش کرده بود از آمدن و رفتنش به پدرشان چیزی نگویند.ولی آن روز که به خانه رفته بود مرد را هم دیده بود.مرد خواسته بود زن برگردد سر خانه و زندگی اش.

دوستش سیگاری روشن کرد.

(( تو هم میخواهی برگردی؟ ))

زنی که شوهر داشت بی حرف نگاهش را به زمین دوخت.

(( مثل اینکه برای رفتن عجله داری؟ ))

زنی که شوهر داشت گوشه ی مبل نشست.

(( عجله ای ندارم .))


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با کمی شرمندگی معذرت خواست که در این چند روز به خاطر اختلاف کوچک و احمقانه ای مزاحم زندگی او شده بود.زنی که شوهر نداشت ، سیگارش را پک زد .انگشتهایش میلرزید .

(( هر وقت خودت کوچک و احمق شدی ، می توانی راحت بگویی کوچک و احمقانه.))

بلند شد رفت آشپزخانه . چای کهنه و تیره ای برای خودش ریخت و برگشت و داد زد : (( تو کوچکی؟حقیری؟احمقی؟ ))

صدایش می لرزید .نزدیک زن رفت و خیره شد به او. زنی که شوهر داشت به او حق می داد سرش داد بکشد،ولی با اینحال باید می رفت.

(( نمی فهمم چه طور می توانی برگردی پیش آن مرد.))

زنی که شوهر داشت میان حرفش پرید.

(( پشیمان است. ))

((خودش این را گفته؟ ))

((نه.))

زنی که شوهر نداشت گیج ماند. برای چندمین بار در زندگی اش می دید که آموخته های منظم و منطقی اش به درد فهمیدن چیزی به این سادگی نمی خورد. دوستش داشت با پای خودش به شکنجه گاهش باز می گشت و او نمی دانست چرا .

زنی که شوهر داشت نمی دانست چه طور بگوید که بعد از سالها زندگی مشترک زبان آنها با هم فرق کرده. دیگر مثل سالهای قبل نمی توانند با هم حرف بزنند. کلماتشان هم عوض شده . بعضی وقتها حتی کلمه هم ندارند.کلمه ها به درد نخورند و می شود بدون افسوس دورشان انداخت.

نگفته بود پشیمان است. نمی توانست چنین حرفی بزند. زبان برای گفتن این کلمات نمی گشت، مثل کسی که مجبور باشد به زبان بیگانه حرف بزند ، نه به زبان مادری.

مرد یخچال را تمیز کرده بود .خیلی بهتر از او اینکار را کرده بود. یخ ها را درآورده بود و ریخته بود توی ظرفشویی.هر چه توی یخچال بود بیرون ریخته بود، کره و پنیرو تخم مرغ ها غذای مانده ی چند روز پیش را . بعد هم نشسته بود قابل یخچال و آن را با دقت تمیز کرده بود.

چطور می توانست به زنی که شوهر نداشت این ها را بگوید. او نمی توانست با مردی که دست روی او بلند می کرد زندگی کند . نه، یک لحظه هم نمی توانست. ولی آن مرد فرق داشت با مردی که روبروی یخچال نشسکه بود و آن را جوری تمیز کرده بود که انگار قرار بود درست مثل روز اول نو بشود.

زنی که شوهر داشت رفت و زن دیگر سیگاری کشید و به یخچال خیره ماند. نیمه های شب از فکر کردن خسته شد. خیالش را آزاد گذاشت تا شاید آن هم فرار و گریزنده را به چنگ بیاورد . دم دمای صبح به خواب رفت.


پايان

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در راه ويلا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites