تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

همکارم میشی!

صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#91 | Posted: 3 Feb 2014 02:44
کسی تو پذیرایی نبود. و خدا رو شکر مانیتورِ مربوط به اتاقم خاموش بود. صدای جیغِ سخندون از حیات میومد. انقدر جیغش ذوق و هیجان داشت که نگران نباشم اتفاقی براش افتاده باشه. با لبخند رفتم سمتِ حیات. صدای سخندون می اومد:
ـ بی پَدل! باید قول بدی بَلام چیسپ بخلی.
اخمِ ریزی رو صورتم و پوشوند. هنوز این فحش ها رو ترک نکرده.
صدای یکی از مامورهای مرد اومد:
ـ بابا به قران قول می دم اون آب و ببند. من همین یه دست لباسِ فرم و دارم.
ببین چه کار کرده بدبخت به غلط کردن افتاده. با دیدنِ سخندون که شلنگِ آب تو دستش بود ریز خندیدم. و خنده ام شدت گرفت وقتی دیدم اون ماموری که از همه گنده تر و هیکلی ترِ خیس از آب شده.
فوری پریدم بیرون. دو مامورِ مرد و سه مامورِ زن رو تراس نشسته بودن و بیخیال اینکه به همکارشون کمک کنن می خندیدن.
وقتی که من و دیدن سلامی کردن و گفتن:
ـ هیچ کس از پسش بر نمیاد... جرات داری برو نزدیکش خیست می کنه.
سخندون آماده باش شلنگ و که آب با فشار ازش میومد و از اینور به اونور می گرفت. دلم می خواست همراهیش کنم اما این تفریحِ مناسبی نبود. چرا که نه داشت رفتارِ درستی با بزرگتر از خودش نشون می داد و نه برای خودش خوب بود. همینکه فحشِ بد داده بود و مطمئناً بدنش به زودی به خاطرِ این سرما ضعیف می شد و احتمالِ سرماخوردنش زیاد بود.
با جدیت گفتم:
ـ یکی اون فلفل و بیاره..
با ترس برگشت سمتِ من و گفت:
ـ یــــا امامزاده! صاحابش اومت! آزی غلط کَلدم!
وبعد شلنگ و بیخیال شد و رفت سمتِ همون مردِ که تا الان خیسش می کرد. اما انگار یهو یادش اومده که اون الان دشمنشه چون جیغِ نفشی کشید و گفت:
ـ ای خدا اینزا همه فلفلی هستن که!
و وسطِ حیات موند.
ـ بیا برو تو لباسات و عوض کن کاریت ندارم.
این و گفتم و آب و بستم:
ـ البته به شرطی که دیگه تکرار نشه.
حالتی مظلومی به خودش گرفت و گفت:
ـ غلط کَـلده که تکلال شه. دیگه نمی شه.
و با ترس اومد سمتم که از کنارم رد شه.

قسمت صد و پنجاه

بقیه مشغولِ حرف زدن با هم بودن. من موندم اینجا کاری نیست که اینا انجام بدن همه اش دارن با هم پچ پچ می کنن.
همینکه سخندون رفت تو برگشتم سمتِ اون مردِ درشت هیکل و سعی کردم که نخندم و با حالتِ شرمنده ای گفتم:
ـ ببخشید تو رو خدا.
سرش و پایین انداخت و گفت:
ـ خواهش می کنم. بچه است دیگه. من که دوسش دارم...
این و گفت و سرش و آورد بالا بهم خیره شد. از نگاهِ خیره اش فرار کردم و رفتم سمتِ دخترا. نگاهش رنگی بدی نداشت. ولی ترسیدم... یه نگاهِ ساده نمی تونست باشه. یکم طرح و رنگ قاطیش بود!
رفتم سمتِ دخترا و نشستم کنارشون. داشتن پچ پچ می کردن که تا من و دیدن قطع کردن. به روی خودم نیاوردم. اگر قرار باشه نزدیکشون نشم یا حس کنم بینشون غریبه ام که دیگه روزها کلافه می شم.
معلوم هم نیست که تا کی اینجا هستم. کلاً عادتمه وقتی حس کنم تو یه جمعی غریبه ام سعی می کنم باهاشون آشنا بشم و این اجازه و به اونها هم بدم. البته نه اینکه خودم و به جمعشون تحمیل کنم. فقط کاری می کنم که اون مدتِ کنارِ هم حداقل اگر خیلی خوب نبود بد هم نباشه.
ـ می گم شما و سرگرد الهی جدا از این ماموریت ارتباطی با هم دارید؟
این و همون دختری پرسیده بود که سخندون بهش می گفت ترشیده. یه لحظه جا خوردم. چه سوالی بود؟ دلم می خواست بهش بگم به تو چه. اما اصلاً نمی تونستم اینجور مواقع سوالِ کسی و بی جواب بذارم یا ضایعش کنم. کمی مکث کردم و گفتم:
ـ خب نه، مثلاً چه ارتباطی؟ً
حس کردم چهره اش آرامش گرفت. با لبخند گفت:
ـ همینطوری پرسیدم عزیزم.
و نگاهِ پیروزی به اون دو نفر انداخت.
دیدم نشستن پیشِ اینا بی فایدست بلند شدم و رفتم داخل تا ببینم سخندون یه وقت اشتباه لباس نپوشه. از نشستن اینجا خیلی بهتر بود.
***
یه هلِ آروم دیگه به تاپ دادم و گفتم:
ـ همیشه هم هیجان خوب نیست گلم. تو مجله خونده بودم. اگر تاپ و با آرامش به حرکت در بیارید یه حالتِ خاصی از نشاط به رگها تزریق میشه. اینهمه جیغ و داد کردی حالا هم یکم آروم آروم بازی کن.
سخندون چیزی نگفت انگار از آروم تاپ بازی کردن تو این هوای خنک خوشش اومده بود.
ـ صحبت کردنِ شما آرامش می ده چه برسه اینکه روی تاپ هم باشه!
اولین سوالی که باد از این جمله به ذهنم اومد این بود: مگه مجبوری جمله احساسی بگی که اینطور گند بزنی؟
اما سعی کردم ازش نپرسم. نه اخمو و نه با لبخند برگشتم سمتِ همون مردی که هیکلی بود و سخندون خیسش کرده بود:
ـ ممنون!
لبخندی زد و گفت:
ـ شما چند سالتونه؟!
خواستم بپرسم یعنی تو نمی دونی که بعد یادم اومد فرزام گفته اینا اطلاعات چندانی راجع به من ندارن.
ـ اسفند بیست و یک ساله شدم.
ـ اصلآ بهتون نمی خوره. این خیلی خوبه.
با خودم فکر کردم: " جمله های کلیشه ای " و احتمال دادم می خواد شماره بده. خواستم بگم من اهلِ دوستی نیستم و بگم که از شما که پلیس هستید بعیدِ که گفت:
ـ شما قصدِ ازدواج دارید؟!
و بعد نفسش و سخت داد بیرون وگفت:
ـ هیچ وقت فکر نمی کردم اگه یه روز بخوام از شخصی همچین سوالی بپرسم اینجوری گند بزنم.
و من فکر کردم : " گند نزدی عزیزم. تـِر زدی! " اما در ظاهر لبخندِ کم جونی زدم و فکر کردم مساحباتم بهم ریخت.
تازه می خواستم جواب بدم که:
ـ حسینی بیا برو بالا ببین فرکانس هایی که بهش مشکوک بودید باز هم دریافت می شه؟!
هم من و هم حسینی با هم پریدیم! نمی دونم حسینی چرا پرید ولی من از ترس.
حسنی احترامی به فرزام که نفهمیدیم کی وارد شده گذاشت و رفت داخل و من تاپِ سخندون و از حرکت در آوردم. سخندون از تاپ پیاده شد. و من مثل آدم های گناهکار بهش خیره شدم در حالی که هنوز امیدوار بودم چیزی نشنیده باشه.
سخدون از تاپ اومد پایین و رفت سمتِ مشمای تو دستِ فرزام که کمی خوراکی بود:
ـ ســـــلام فَــلزانه! ملسی واسه منِ؟!
نمی دونستم تو اون موقعیت که فرزام خیره خیره به من نگاه می کرد چی بگم؟ دلم می خواست بخندم. اما می دونستم قشنگ می زنه نصفم می کنه. خوراکی ها خیلی راحت از دستِ فرزام خارج شد و سخندون رفت تو خونه.
ـ س... سلام!
سرش و کمی تکون داد:
ـ سلام خانم! خوش می گذره؟!
کمی خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
ـ خوب به من چه؟!
یه تای ابروش رفت بالا:
ـ چب به تو چه؟!
دستم وتو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ همونکه به خاطرش الان یه مدلی هستی؟!
ـ مثلاً چه مدلی؟
ـ همینجوری دیگه!
کمی اومد نزدیکتر و گفت:
ـ نباید اجازه بدی همچین پیشنهادی بهت بدن.
ـ خوب تازه اومده بود. اگه کمی تحمل می کردی من جواب می دادم.
ـ من که می گم اگه جای لبخندِ ژکوند با جدیت بگی نامزد دارم یا حداقل در حالِ حاضر شوهر دارم خیلی قشنگترِ تا اجازه بدی حرف و جمله اش تموم شه و تا مراسمِ عقد و عروسی تو ذهنش پیش بره، هوم؟!
ـ کمی عقب عقب رفتم و گفتم:
ـ حالا هم که چیزی نشد. یه کاری کردی دیگه اینطرفا نیاد!
اخم کرد:
ـ ناراحت شدی؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ نه بیشتر از لحنِ شما ناراحت شدم.
و بعد عقب گرد کردم و رفتم تو خونه و بی توجه به همه رفتم تو اتاق.
چند لحظه بعد صدای فرزام و شنیدم که از حسینی می خواست همراهش بره چون فکر می کرد اینجا دیگه نیازی بهش نیست و من فهمیدم فرزام حسود هم هست!
ویبرۀ گوشیم حواسم و پرت کرد، فرزام بود:
ـ فقط تا آخرِ هفته وقت داری فکر کنی.
نخودی خندیدم. امروز پنج شنبه بود و فردا باید جوابش و می دادم، اما خوب یعنی چی که وقت تعیین می کنه؟!!!

قسمت صد و پنجاه و یکم

جلوی آینه، همونطور که به خودم و هیکلم نگاه می کردم فکر کردم من همیشه خدا جوادی و بابا کرم رقصیدم. رقصِ درست و حسابی بلد نیستم. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
یهو به این نتیجه رسیدم که این مسئله واقعاً مهمِ و خیلی بدِ که من تو عروسیم نرقصم بنابراین با صدایی که کمی توش غم داشت به خودم گفتم:
ـ وااای حالا من واسه عروسیم چجوری برقصم؟!!
یهو صدای سخندون من و به خودم آورد:
ـ آزی رقص بلت نیستی؟ من به تو می گم... صبل کن.
این و گفت و از رو صندلی اومد پایین و دستاش و گرفت بالای سرش و همونطور که دستاش و تکون می داد و پایین تنه اش و می چرخوند گفت:
ـ آزی اینزوری...
و دستاش و کج و راست کرد و کمرش و هر بار به یه طرف می آورد و همزمان می خوند:
ـ حازی یه تکون... حازی دو تکون... حازی بتکون... آآآآآآ ... حازی تِلــِکوندی والا!
غش غش زدم زیرِ خنده... سخندون هنوز داشت باسنش و می برد به چپ و راست. همیشه می دیدم این آهنگ و تو خونه می ذارم با دقت گوش می ده. حالا می بینم که حفظش هم کرده. با خنده گفتم:
ـ بشین سر جات مورچه. اینجوری برقصم که فرزام سه طلاقم می کنه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#92 | Posted: 3 Feb 2014 02:45
سخندون هم نمی دونم به چی اما همراهِ من می خندید. همونطور که به خندیدنش که برام یه دنیا ارزش داشت نگاه می کردم روی زمین نشستم و پاهام و تو سینه ام جمع کردم. می ترسیدم. من می ترسیدم و از خودم می پرسیدم این ازدواج صحیحِ یا نه؟
از جوابم به فرزام مطمئن بودم. همه جوره فکر کرده بودم. اما سخندون من و دچارِ تردید می کرد. دچارِ شک.
این تنها تصمیمی بوده که من تو زندگیم دارم می گیرم و هم براش زیاد از حد فکر کردم و هم اینکه زیادی شک و تردید دارم.
ـ آزی من گشنمه...
از فکر اومدم بیرون. این خوبه که سخندون گوشتِ تنش نرم شده یعنی آمادۀ لاغر شدنه و البته باید بگم که خیلی نسبت به قبل وزن کم کرده.
حتما باید به یه دکتر نشونش بدم. هر چند کم شدنِ وزنش بیشتر به خاطرِ تحرک و فعالیتِ زیادشِ اما غذاش هم من به اندازه کردم. نمی خوام یه وقتی آسیبی ببینه. هم به دکتر نشونش بدم هم یه قد و وزن باید بره. با همین فکر ها بلند شدم و گفتم:
ـ بیا عزیزم. منم گشنه ام. بیا بریم یه چیز بخوریم که بعدش من یکم درس بخونم.
سخندون زودتر از من رفت بیرون و من بعد از درست کردنِ روسریم رفتم سمتِ آشپزخونه. دیگه حسینی اینجا نبود.
وقتی داشت می رفت از پنجره نگاه کردم همچین لب و لوچه اش آویزون بود که نگو. اما خوب فرزام هم الکی حساس شده.
من واقعاً نمی دونستم باید چی بگم و چی کار کنم. حتی به دختر ها هم نگفتم که شوهرمِ یا نامزد دارم اونوقت بیام به حسینی بگم؟ خوب اونجور مواقع آدم انقدر خوشحالِ که اینطور مسائل یادش میره! والا!
شام و عصرونه امون شد نون و پنیر و همگی کنارِ هم خوردیم. و بعدش نمی دونم اون ها چی این اطراف توجهشون و جلب کرده بود که هر کدوم نشسته بودن پشتِ کامپیوتر و سرگرم بودن و گاهی از هم سوالاتی می پرسیدن و چیزی هماهنگ می کردن.
ساعت دیگه هشت بود و من اگر یکم تلاش می کردم می تونستم سخندون و بخوابونم که کمی برای فردا درس بخونم. اولین امتحانم مثل همیشه دینی بود و من فکر می کردم که دینی سخت ترین درسِ این دنیاست.
همونطور که می خوندم حواسم رفت پیِ فرزام یعنی میومد دنبالم؟ نکنه یادش بره؟ بهش اس ام اس بدم؟ نه اون مسئولیت پذیرِ. همیشه کاری که بهش سپرده می شه به بهترین نحو انجامش می ده. وای یعنی الان با من خیلی قهرِ؟
اگه خیلی قهر باشه امکانش هست که یکی دیگه و جای خودش بفرسته که منو ببره امتحان؟ راستی دقت کردید؟ دیگه با من راجع به متین اینا حرف نمی زنه حتی اجازه نمی ده که حالا که دیگه خونه ام توقیف نیست برگردم به اونجا ؟ چرا یعنی من رازدارِ خوبی نیستم؟
با غصه به کتابم نگاه کردم... یعنی دیگه دوستم نداره؟ اصلاً خوب منم باهاش قهرم... فکر کرده که چی؟
دیگه اصلاً حسِ درس خوندن نبود! حالا یکی نیست بگه یه صفحه ام خوندی که حس نباشه؟ اما ذهنم مشغول بود. مشغولِ زندگیم آینده ام که همه و همه خلاصه می شد در فرزام!
کتاب و بستم و گوشیم و گذاشتم رو ساعت 7:45 دقیقه. ساعت هشت امتحانم شروع می شد و بعدش هم خودم و انداختم کنارِ سخندون و نفهمیدم کی خوابم برد.
قسمت صد و پنجاه و دوم.

دستم کشیده شد به سمتِ بالا و همونطور که حالتِ نشسته شده بودم رفتم تو بغلِ شخصی. انقدر گیجِ خواب بودم و انقدر جای جدیدم گرم بود که آروم گفتم:
ـ اینجا و اونجا نداره. شما هم گرمی!
و دوباره خوابم برد.
ـ فقط یکبارِ دیگه صدات می کنم. ساعت و نگاه کردی؟ بلند شو ساتیا! ساعت 7 شده تا ما برسیم اونجا می شه هشت!
ــ ببین من زودتر از هشت از اینجاه راه نمی افتم. نیم ساعتِ اول امتحان تق و لقِ. من یه ربعِ سوالام و جواب می دم.
حس کردم شخصی که تو بغلشم لرزید.
ـ بلند شو بهت می گم. جات راحته؟ دستم درد گرفت ها...
دستش؟ این کیه که دستش درد گرفته؟ اوه خدایا! امیدوارم همونی نباشه که من الان آرزوم بود اینجا باشه!
چشمام و باز کردم و به بلوزِ تو تنش خیره شدم. عضله های سینه اش و اون پلاکِ فَروَهرِ همیشه تو گردنش که می گفت خودشِ. یهو خودم و ازش جدا کردم و بلند شدم و با هُل گفتم:
ـ خاکِ دو عالم بر سرم! الان آماده می شم.
این و با اخم گفتم و پریدم بیرون و رفتم سمتی دستشویی. اون اخم برای این بود که باهاش قهرم و اینکه چجوری به خودش اجازه داد بیاد تو اتاق. اون فحش ها هم برای این بود که دوباره من سوتی داده بودم.
تو آینه دستشویی به خودم نگاه کردم. خدا رو شکر که خیلی شلخته نبودم. فقط دکمه لباسم باز بود که اونم فکر نکنم دقت کرده باشه!
دکمه لباسم و بستم و دعا کردم حالا که روسری نذاشتم یهو کسی نزنه به سرش بیدار باشه. هر چند می دونستم دو مامورِ باقیمونده یکیشون برای نگهبانی رو تراس می مونه و یکی دیگه اشون هم تو حیات.
برگشتم و اتاق فرزام رو صندلی نشسته بود و کتابم و ورق می زد. همینکه رفتم داخل گفت:
ـ صبح بخیر! می خوای تا آماده شی ازت بپرسم؟
همونطور که لباسهام و بر می داشتم تا برم جایی دیگه عوضشون کنم لبم و گاز گرفتم. الانِ که آبروم بره. همینم مونده وقتی قدِ مرغ هم نمی فهمم ازم سوال بپرسه. من هیچی بلد نیستم. تندی گفتم:
ـ نه نه دیرم می شه بهتره زودتر بریم.
یه تای ابروش و داد بالا و گفت:
ـ تو که همین الان گفتی نیم ساعتِ اول تق و لقِ.
با خودم گفتم : " من غلط کردم گفتم " و در جوابش گفتم:
ـ نه من تو خواب زیاد هذیون می گم!
تا خواستم برم بیرون کتاب و بست و گذاشت رو صندلی:
ـ من میرم بیرون که سخندون هم بیدار نشه زود بیا.
انگار قضیه دیروز یادش رفته. منم بهتره دیگه چیزی نگم خوب منم همچین بی تقصیر نبودم. لباسام و پوشیدم و مقنعه ام و سرم کردم. خدا رو شکر که لباسِ فرم نباید می پوشیدم وگرنه مثلِ دختر بچه های راهنمایی می شدم. نگاهی با حسرت به کتابِ روی میزم انداختم و با خودم گفتم:
ـ " کاش حداقل تقلب می نوشتم "
دیشب شیطون رفت تو جلدم و انقدر خسته بودم که اصلاً به تقلب فکر نمیکردم.
بوسه ای رو موهای سخندون نشوندم و رفتم بیرون و فرزام بعد از کمی حرف زدن با مامورهای مرد و کمی سفارش همراه هم زدیم بیرون.
کمی که از محله دور شدیم راننده به سفارش فرزام کنارِ یه سوپر مارکت نگه داشت و پیاده شد. وا راننده دیوونه شده واسه یه مغازه رفتن هم دزدگیرِ ماشین و می زنه. فکر کرده می خوایم فرار کنیم. صدایی مواخذه گر گفت:
ـ خجالت بکش ساتی اون احتمالاً داره ازتون مراقبت می کنه که دوباره دزدیده نشی.
وقتی برگشت شیرکاکائو و کیکی و به فرزام داد و فرزام هم اون و روی پاهای من گذاشت:
ـ صبحانه که نخوردی. بخور قندِ خونت بره بالا. درسِ درست و حسابی هم که نخوندی حداقل قندِ خون یه کمکی بهت بکنه!
از تیکه اش قرمز شدم و گفتم:
ـ خوب من تا اونجا که تونستم خوندم.
انگار منتظر بود تا حرف بزنم:
ـ معلوم هم نیست چه خبره خانم قیافه گرفتن!
منظورش من بودم. آخی بچه ام چقدر دقت داره. فهمید من ناراحتم! با مِن مِن گفتم:
ـ خوب من نمی دونستم باید بگم که با شما چیزم یا نگم...
دستم و تو دستِ سالمش گرفت. انگار دیگه عادت کرده هر وقت من کنارش نشستم دستام و بگیره و گاهی فشاری بهشون بده و من حس کنم چقدر از این حرکتش و گرمای دستش خوشم میاد. و هر دفعه این احساس بیشتر و بیشتر جون بگیره.
ـ چیز؟ یعنی چی؟!
ـ خوب همون منظورم محرم بودن و ایناست. اینجور مواقع که از آدم خاستگاری می کنن ادم خجالت می کشه نمی تونه درست حرف بزنه. ایشااه د قسمتتون می شه متوجه می شید!
خوب خودم فهمیدم گند زدم. آخه کی قراره از فرزام خاستگاری کنه؟ واای خدا... من یه دیوار می خوام که با سر برم توش. نیم نگاهی بهش انداختم. شاید می خواست بخنده. اما به روی خودش نیاورد و گفت:
ـ اشکالی نداره. من خودم بهش گفتم.
با خودم فکر کردم بیچاره شکستِ عشقی خورده! و این هم گفتم که ماشاالله اعتماد به نفسِ خودم! خوب تقصیرِ من چیه همه عاشقم می شن؟!!
ـ جناب سرگرد رسیدیم.
فرزام خودش در ماشین و باز کرد و همزمان به راننده گفت:
ـ منتظرمون بمون!
و بعد نگاهی به اطرافش انداخت و به من گفت که پیاده شم.
همراهِ هم واردِ مدرسه شدیم و میستقیم به سمتِ دفترِ مدرسه رفتیم انگار از قبل همه چیز هماهنگ شده بود.
توی دفتر خانمی نشسته بود که گرم با فرزام و من هم که همراهش بودم احوالپرسی کرد. و فرزام دوباره بهش یادآوری کرد که من قراره تو شرایطی خاص امتحان بدم و این بار دستورِ قضائیش هم روی میز گذاشت.
زن نیم نگاهی به من انداخت و بعد دستور و از داخلِ پاکت مهر و موم شده در آورد و مشغولِ خوندن شد. چند لحظه بعد از فرزام خواست بیرون منتظر باشه و به صندلیِ تک نفره ای اشاره کرد.
گویا قراره که من اینجا بشینم و امتحان بدم و با بچه ها یک جا نیستم. بفرما اینم از آخرین شانسم برای امتحان. زن که رفت برگه امتحانیم و بیاره فرزام گفت:
ـ قشنگ و با دقت بخون. شده سوالی و اشتباه جواب بدی اما برگه و خالی نده.
نمی گفت هم همینکار و می کردم.
ـ در ضمن اگه حرفی نمی زنم و سوالی نمی پرسم نمی خوام سرِ امتحان فکرت منحرف شه.
این یعنی بعدش جوابم و به پیشنهاد ازدواجش می پرسه. خوبه گفت وگرنه من از صبح فکر می کردم پشیمون شده که حرفی نمی زنه. اینجوری بیشتر ذهنم درگیر بود! خیالم راحت شد الان!
زن که مدیرِ مدرسه بود برگشت و برگه ام و بهم داد و از فرزام خواست بیرون منتظر باشه. بعد از توضیحِ کوتاه و مهرِ برگه ام به من گفت که برای امتحانِ بچه ها میره بالا و تا نیم ساعتِ بعد بر می گرده دفترش و اون موقع اگر سوالی داشتم ازش بپرسرم.
ومن تمامِ این مدت حواسم به خودم و کتابِ دینیِ روی میزم بود که داشت چشمک می زد و قرار بود تنها باشیم!

پایان فصل ۱۵

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#93 | Posted: 3 Feb 2014 16:43
فصل ۱۶

بالبخندِ پت و پهنی در جوابش که می پرسید امتحان چطور بود گفتم:
ـ عـــالی حتی این امتحان از امتحاناتِ دورانِ مدرسه هم آسونتر بود.
البته خودمونیم ها آسون بود چون که کلِ بیست سوال و از تو کتابِ دینی نوشتم. اما خداییش چه حالی داد. من که کلی لذت بردم.
ـ حالا یازده تا امتحانِ دیگه ات مونده خوب بخون.
حرفش و با سر تایید کردم و آرزو کردم که همیشه مثلِ امروز مدیرِ نیم ساعتِ اول من و تنها بذاره تا من در آرامشِ خاطر تقلب کنم و جواب بدم.
ـ این دوازده روز که بگذره من خیالم راحت می شه.
حالم گرفته شد. چطور دوازده امتحان و قرار بود پشتِ سرِ هم بدم؟ اوه اوه از هیچ چیز به اندازه اقتصاد حالم بد نمی شه.
ـ خوب ساتی من منتظرِ جوابتم خانم.
این و گفت و نگاه کرد. شوخی وار گفتم:
ـ تو ماشین خاستگاری می کنی و حرف می زنیم. تو ماشین جواب می خوای. می ترسم عروسیمون هم تو ماشین باشه!
لبخندِ پررنگی زد و گفت:
ـ همه اش و جبران می کنم برات. دیگه شرایط اینجوری بود. حالا جواب؟!
نگاه کن عجب مارمولکیِ با گفتنِ اینکه می ترسم عروسیمون هم تو ماشین باشه بهش جواب دادم ها. حالا حتماً می خواد بله و بشنوه؟!
سرم و انداختم پایین و گفتم:
ـ هر چند برای سخندون هم ناراحتم. اما خوب من راضیم. شما می تونید با خانواده تشریف بیارید.
بچه ام انگار خیلی خوشحال شد. چون بدونِ توجه به حضورِ راننده دستِ سالمش و دورم حلقه کرد و من و به خودش فشرد و گفت:
ـ حتماً... ممنون...
و با کمی مکث انگار براش سخت که بگه گفت:
ـ ممنونم به خاطرِ حسِ قشنگی که دارم.
در جوابش منم بدونِ خجالت لبخندی زدم و به چشمهاش نگاه کردم. چقدر این چشم های دوست داشتنی و که بیشتر اوقات حس می کردی توش احساسی نیست و دوست داشتم. چشم هایی که انگار حالا فقط برای من و در مقابلِ من نرم می شد.
ـ برو به یه رستوران.
و رو به من گفت:
ـ بهتره حداقل با این شرایط و وضعیت یه ناهار و بیرون بخوریم.
من که از خدا بود چون از گشنگی رو به موت بودم برای همین چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد با دیدنِ گل های رنگا رنگِ لاله که همه جا و هر چند قدم روییده بود و تو یه پارکِ بزرگ بود به وجد اومدم و گفتم:
ـ وااای اینجا کجاست؟ چقدر قشنگِ.... خدایِ من...
وبعد از اینهمه هیجانم یکباره ام خجالت زده سرم و پایین انداختم. دستم و فشرد و گفت:
ـ اینجا پارکِ ملتِ دیگه. نیومدی تا حالا؟!
چقدر بیشتر خجالت کشیدم وقتی این و پرسید. خوب وقتی نمی شناسم یعنی نیومدم دیگه. بارها اسمش و شنیده بودم اما هیچ وقت فرصت نشده بودم که بیام. آروم گفتم:
ـ نه خوب هیچوقت پیش نیومد که بیام.
ـ اشکال نداره گلم. کمی اینجا قدم می زنیم و بعد می ریم برای ناهار.
چقدر خوشحال شدم که این حرف و زد. چون هیچ چیز الان برام قشنگ تر از این نبود که بینِ اینهمه گل قدم بزنم حتی ناهار هم نمی تونست من و انقدر خوشحال کنه.
وقتی می دیدم من با لذت به گل ها نگاه می کنم اون اما نگران فقط به من و اطرافم چشم دوخته از یه طرف ناراحت می شدم و یه طرف خوشحال.
ناراحت چون فکر می کردم نکنه همیشه قرار باشه تو همچین وضعیتی بیرون بریم و اون هیچ وقت تو شادیام سهیم نباشه و خوشحال چون نگرانم بود.
سعی کردم از اون حال و هوا بکشمش بیرون:
ـ ببین به گلا نگاه کن چقدر لذت داره... واای چقدر هیجان زده ام...
لبخندی زد و در حالی که دستش و انداخت پشتم و من و سمتِ نیمکتی می برد گفت:
ـ تو از دیدنِ گل ها هیجان زده می شی و به وجد میای و من از دیدنِ شادیِ تو!
و من چقدر گر گرفتم و چقدر حس کردم که خوشبختم. نه برای این جمله برای اینکه این مرد تنها مردی تو زندگیم بوده که تونسته خیلی زود من و متقاعد کنه، با یه جمله شادم و کنه با یه جمله ناراحتم کنه.
مردی که از اول هم کششی خاص نسبت بهش داشتم. مردی که حتی بدونِ اینهمه جذابیت و زیبایی زمانی که با اون همه ریش و سیبیل و کلاً با اون لباس ها به محل پا گذاشت چشمهاش می ترسوند و خیره می کرد!
لبخندی زدم و سرم و انداختم پایین:
ـ مرسی!
و کمی بعد ادامه دادم:
ـ اما می دونی لازم نیست به خاطرِ شغلت انقدر نگران باشی. یعنی ما هر بار که میاییم بیرون تو باید حواست به خودمون نباشه و اطرافت و از نظر بگذرونی؟
دستی به دستِ باند پیچی شده اش کشید و گفت:
ـ نه خوب شاید من همیشه یه نگرانی نسبت به خانواده ام داشته باشم. ولی هیچوقت سعی نمی کنم این نگرانی و انتقال بدم.
اما الان فرق داره ساتی. اگر سرهنگ بفهمه من اومدم پارک صد در صد من هم باید جواب پس بدم. الان خیلی ها دنبالِ من و تو هستن تا به اهدافشون برسن. من نمی تونم فکر کنم اگر تو دوباره گیر بیفتی چه اتفاقی برات خواهد افتاد.
و حس کردم داره حرص می خوره. فکش منقبض شده بود. ادامه داد:
ـ به خصوص که حدس می زنم اوندفعه امیر هوات و داشته وگرنه ما رفتارِ بدتری رو با تو می دیدیم. اما اینبار مخصوصاً هم که متینِ واقعی آزادِ معلوم نیست چی میشه.
این و گفت و با عصبانیت بلند شد:
ـ بهتره کنارِ یکی از این باغچه ها بشینی یه عکس یادگاری از امروز داشته باشیم.
می فهمیدم که می خواد حواسش و پرت کنه و عصبیِ شاید از اینکه فکر می کنه اگه بدزدنم چه بلایی سرم خواهد اومد و یا چرا هاویار هوام و داشته.
بلند شدم کنارِ باغچه گل هایی که صورتی رنگ بود نشستم. لبخندی زد و با یه دست مشغولِ عکس گرفتن ازم شد. چند تا عکس ازم رو باغچه های مختلف گرفت و بعد اشاره ای به دستش کرد و گفت:
ـ می خوام همیشه یادم بمونه با چه شرایطی خاستگاری کردم و چطور با همون شرایط بله گرفتم.
و بعد چشمکی زدم و با حالتی فوق العاده شیطون و خبیث گفت:
ـ می خوام یه عکس از خودم و تو داشته باشم اونم تو این حالت. تا بعد ها به بچه هام نشون بدم تا ببینن مامانشون فرزام و حتی یه دستی هم دوست داشت!
و بعد مردونه و بلند خندید. در حالی که هم خجالت کشیده بودم و هم معترض بودم زدم به بازویِ سالمش و گفتم:
ـ اِ اِ اِ ! خیلی بدی...
و اون دستم و تو دستش گرفت و بوسید. با لبخند نگاهم کرد و زمزمه وار گفت:
ـ می خوامت!
خواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون. اما محکم تر گرفت. گونه های گل گلیم و خودم حس می کردم. سرم و انداختم پایین و تو دلم گفتم:
ـ ما بیشتر!
و کنارش نشستم تا اون خانمی که فرزام ازش خواهش کرده بودم چند تا عکس ازمون بگیره.
عکس ها تموم شده بود و ما رو همون صندلی نشستیم تا ببینیمشون که دو جفت پا کنارمون سبز شد. یکی خانم و دیگری آقا!
اولین چیزی که نظرم و جلب کرد این بود. اینا چقدر شبیهِ همون نیروهایی هستن که من بهشون یه زمانی می گفتم فلفل دلمه! گشت ارشاد!
با ترس بلند شدم. نمی دونستم از چی ترسیدم. اصلاً بخندم یا گریه کنم؟! چرا این پارک ها انقدر گشت ارشاد داره؟!!
مرد رو به فرزام گفت:
ـ بلند شو ببینم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#94 | Posted: 3 Feb 2014 16:44
و اخمِ فرزام با این حرف غلیظ تر شد.فوری با دست اشاره ای به راننده امون که من تا حالا ندیده بودمش کجا بود کرد و تا اون رسید گفت:
ـ خانم و ببر تو ماشین من هم الان میام!
ترس و عصبانیت و تو چهره اش می خوندم. شاید می ترسید اینا هم خائن باشن و من بخوان بدزدن! منم که اعتماد به نفسم بالا اون لحظه همچین فکرایی می کنم! والا که ادم نمی تونست به چشم هاشم اعتماد کنه.
مامورِ زن اومد سمتم. هنوز دستم و نگرفته بود که فرزام گفت:
ـ قسم می خورم دستت بهش بخوره تو و گنده تر از تو رو از هستی ساقط کنم.
با اینکه شاید دوست نداشتم فرزام از موقعیتش استفاده کنه. اما همیشه معتقد بودم این گشت های ارشاد باید حواسشون و جمع کنن و به مردم با اینکارشون بی احترامی نکنن. بنا براین منم حق به جانب سری به نشونه اینکه راست می گه تکون دادم.
مرد که دید فرزام انقدر بلبلِ کمی نزدیکش شد و گفت:
ـ خوبه! زبونتم کوتاه می کنم! با خانم چه نسبتی داری؟!
و تا خواست دستش و محکم بکوبه به دستِ باند پیچیِ فرزام. فرزام محکم دستش و گرفت و گفت:
ـ دلیلی برای توضیح نمی بینم و دستش و تقریباً هل داد به عقب و کارتی از جیبش در آورد. مرد نیم نگاهی به کارت انداخت. می تونستم ترس و تعجب و تو نگاه مرد و زن بخونم. فرزام پوزخندی زد و نیم نگاهی به اسمِ مرد انداخت و گفت:
ـ جنابِ " خدا پناه " کمی بیشتر بگردید دویست متر بالا تر حتماً هستن موردهایی که واقعا نیاز به ارشاد دارن و فضای مکانِ عمومی رو زیرِ سوال بردن. بنظرم بیشتر از این این لباس و زیرِ سوال نبرید و به جای اینکه نسبتِ من و همسرم و بپرسید به اینها رسیدگی کنید!
و خندۀ عصبی کرد و گفت:
ـ من نمی فهمم واقعاً شما این چیزهارو آموزش می بینید؟ عجیبِه!
نفهمیدم کی مامورِ زن غیبش زد. اما اون مامورِ مرد هم احترامی گذاشت و عقب گرد کرد و فرزام عصبی به من گفت:
ـ بهتره بریم برای ناهار!


حس بچه چهار یا پنج ساله ای و داشتم که فکر می کنه باباش سوپر منِ. الان من همین حس و داشتم.
حس می کردم فرزامِ مهربونی که تو این یکسال خیلی کم دیدم نرم باشه وقتی با جدیت و جذبه خاصِ خودش جلوی اون فلفل دلمه ها ایستاد بهم نشون داد یه مرد پشتمِ که حتی ازیه کوه محکم ترِ.
البته من همین حس و به پدرم داشتم. فکرمی کردم قوی ترین مردِ جهان پدرِ منِ. به همه هم پزش و می دادم.
اما وقتی ده سالم بود تو کوچه دو نفر خواستن بابام و بزنن و بابام از ترس غش کرد! اونروز فهمیدم شاید من بتونم تکیه گاه باشم اما پدرم نه! حالا امیدوارم با فرزام همچین چیزی پیش نیاد که خیلی دیگه ستمِ!
رستورانی که داشتیم توش غذا می خوردیم. یه رستورانِ نسبتاً دنج درست رو به روی پارکِ ملت بود. رستوران یاس. خیلی دلم می خواست جای ناهار از اون بستنی متری هایی که دستِ همه هست بخورم. اما هم متراژش زیاد بود هم روم نمی شد اون و بگیرم دستم و مثل بچه تخس ها لیس بزنم!
ـ چرا نمی خوری؟!
به غذام نگاهی انداختم و گفتم:
ـ چرا دارم می خورم.
ـ میل نداری؟
قاشق و گذاشتم تو بشقابم:
ـ اشتهام کور شد انگار.
صندلیش رو عوض کرد و رو صندلیِ کنارم نشست. تازه دیدم که چقدر سختشه با یک دست غذا بخوره. اما با همون سختی با چاقو کمی از برگم و برید و به چنگال زد و به سمتِ دهنم گرفت. در همون حال گفت:
ـ برنجش زیاد تعریفی نداره. اما کبابش عالیِ.
و تکونی به چنگالش داد. منم بی خجالت سرم و بردم جلو و کباب و خوردم.
اما بعدش دیگه نذاشتم برام درست کنه و اینکار بر عکس شد و حالامن برای اون کباب به چنگال می زدم. آخه گناه داشت.
ـ دستت بهتر نشده؟
سرش و تکون داد و گفت :
ـ کم و بیش خوبه.
ـ کله پاچه زیاد بخور خیلی خوبه! بذار زودتر خوب شی.
ریز بینانه نگاهم کرد:
ـ راستش و بگو هوسِ کله پاچه کردی؟!
چشم هام از اسمِ کله پاچه هم برق می زد. چقدر حسِ خوبی بود کسی از درونت با خبر بشه! و با یه جمله بفهمه دلت چی می خواد! با اینحال گفتم:
ـ نه بابا!
****
غروب بود و حسابی کسل شده بودم. امتحانِ دوم هم به خوبی دادم و تموم شد. و من غمم گرفته بود برای اقتصاد و می دونستم که اگه نیم ساعت خروجِ مدیر نباشه من حتما گند می زنم اونم نه تنها به این درس بلکه همۀ امتحان ها.
فرزام سیگنال های مشکوکی که دریافت شده بود و چک می کرد. یک ساعتی بود که اونجا نشسته بود و چشم از کامپیوتر ها برنداشته بود.
تقصیرِ من خرِ. فقط به اندازه دو دقیقه گوشی و روشن کردم و مثل اینکه اینا فهمیدن. البته نفهمیدن گوشی واسه من بوده. بعدش چون نتونستن ردی بزنن یا اطلاعی بگیرن به فرزام خبر دادن. منم که گوشی و دیگه روشن نکردم و همچنان خاموشِ.
سخندون با کلافگی رفت سمتِ فرزام و گفت:
ـ ـ فَـلزانه باشو بولو خونتون. آزیم می خواد واسه عــلوسیش لَـقص تملین کنه!
یا بسم الله خدایا این چی بود این گفت؟ خوبه بهش گفتم به کسی نگه. آبروِ نداشته ام هم رفت. ای گل نگیرن اون دهنت و بچه. سرم و تو کتابم انداختم. اما نگاهِ خیره فرزام و حس می کردم. و بعد صداش به گوشم رسید که با شیطنت از سخندون پرسید:
ـ اِ؟! از کی تا حالا تمرین دارید؟!!!
و سخندونِ بی آبرو گفت:
ـ اووووو خیلی وخته! چند سالی می شه!
ای تف تو روحت بچه... همه اش دو سه روزِ. دوباره صدای سخندون حواسم و پرت کرد:
ـ فـَـلزانـــــــــــه تو کی عَــلوس می شی؟ آزیم گفته هر وقت خَـــلـِش و سَوال شد یه کــُلِ خَــلی هم واسه من پیدا می کنه که منم لِباسِ خوشگل بوپوشم بعدش هم عَـلوس شم!
دیگه گریه ام گرفته بود. وااااااای خدایا رحم کن اینارو من اون موقع ها که بی ادب بودم به این بچه گفتم.
فرزام بی توجه به اون ها که خدا رو شکر هیچکدومشون نبودن و هر کدوم مشغولِ کاری بودن غش غش زد زیرِ خنده انگار براش مهم نبود اون مامورها همیشه جدی می بینننش.
از صدای خنده اش همه اومدن بیرون و من دعا دعا می کردم که سخندون نخواد دوباره تعریف کنه. لبم و گاز گرفتم. دیگه نزدیک بود لبم پاره بشه. این دختر چرا همه چیز یادشِ؟ خدایا بسه دیگه به اندازه کافی با آبروم بازی شد.
حالا اون یکی ها هم اصلاً خبر ندارن چه خبره ها اما غش غش زدن زیرِ خنده. شیطونِ می گه بشم ساتیِ قدیم جفت پا برم تو قابِ صورتشون. چپ چپ نگاهی به سخندون انداختم و زیرِ لبی گفتم:
ـ بیشعور. یه فلفلی بریم تو دهنت که سالِ دیگه درختِ فلفل توش سبز شه!
اما انگار نشنید و از خندۀ بقیه هم بُل گرفت. داشت دوباره تکرار می کرد که فرزام همونطور که می خندید گفت:
ـ خانم گلم شما برو تو اتاق کمی نقاشی کن تا آجیت بیاد پیشت.
باز خدا پدرش و بیامرزه من و مسخره دستِ اینا نکرد. هر کی ندونه فکر می کنه من چقدر شوهر دوست دارم! والا! دیگه نمی دونن من کلاً تو نخِ این چیزها نبودم!
ـ خانمِ داشتیانی شما فردا با راننده برای امتحان می رید. شاید من چند روزی نباشم.
هنوز هم انگار تو صداش رگه هایی از خنده و حس می کردم. البته اصلاً نگاهش نمی کردم چون خجالت می کشیدم. همونطور که سرم تو کتاب بود گفتم:
ـ بله حتماً!
بقیه رفته بودن سر کارشون برای همون راحت شد و آروم گفت:
ـ ببینم تو رو؟!
سرم و بالا کردم و نگاهش کردم. به جونِ خودم که می خواست بزنه زیرِ خنده. در حالی که معلوم بود سعی داره خودش و کنترل کنه گفت:
ـ نازگلم نظرت با کلاسِ رقص چیه؟ می خوای ثبتِ نامت کنم؟
برای اولین بار حرصم و به صورتِ کامل در آورد. بدونِ توجه به مذدلِ " ناز گلم " گفتنش که حسابی بهم مزه داده بود خودکارِ تو دستم و پرت کردم سمتش و جیغ زدم:
ـ فــــرزاااااااااااااااام.. .
خندید و آروم گفت:
ـ جونـــم؟!
تو دلم گفتم " جونت بی بلا من فدای خنده هات عزیزم!!!! بخند اما جبران می کنم!!! "
و بعد از چشم غره ای اساسی به دختر ها که با تعجب به ما نگاه می کردن رفتم تو اتاق.


قسمت صد و پنجاه و پنجم

خوب فرزام گفته بود که امروز نمی تونه دنبالم بیاد البته با گندی که دیروز سخندون زد همون بهتر که نتونست. مگه حالا روم می شه تو چشماش نگاه کنم؟
به خاطرِ همین خجالتم دیشب خودم و زدم به خوب و نرفتم برای شام. البته فرزام همون موقع باهاش تماس گرفتن و رفت اما به خاطرِ اینکه فرزام بهم گفته بود " جوونم " و حس کردم بقیه هم شنیدن کمی معذب بودم. مخصوصاً هم که خیلی جدی تو رویِ یکی از دخترا گفتم هیچ نسبتی با هم نداریم.
خوب اگر بی نسبت بودیم که جون و دل نثارِ همدیگه نمی کردیم!
ـ خانم رسیدیم.
در جوابِ راننده گفتم:
ـ ممنون شما هم میایید داخل؟
سرش و تکونی داد و چند بار بوق زد:
ـ بله هماهنگ شده ماشین و ببرم تو. اینجا پیاده نشید.
دوباره تکیه ام و به صندلی دادم. با مراقبت های این مدلیِ اینا آدم می ترسه. یعنی متین انقدر بیکارِ که بخواد و من و دوباره بدزده؟
تا مدیر بره پشتِ بلند گو و یه قرآنی تلاوت شه. من دو تا سوالم و جواب دادم. اما با شنیدنِ صداش که نزدیکِ اتاق بود قوری کتابم و بستم و گذاشتم رو دو تا صندلی اونور تر.
یا خدا امیدوارم بره چون من امتحان های قبلیم و حداقل یکم خونده بودم. اما اقتصاد. متاسفانه هیچی به هیچی.
چه آرزی محالی داشتم که سرِ این امتحان هم حداقل نیم ساعت تنها بمونم به خاطرِ اینکه خانم مدیر اومدو دیگه هم خیال نداشت که برگرده. منم نشستم هر چی که می دوسنتم بلغور کردم. البته نه از کتاب هر چی که مغز فندقیم می گفت می تونه جوابِ سوال باشه و می نوشتم. .
بلاخره هم رضایت دادم و بلند شدم و بعد از دادنِ برگه ام زدم بیرون. راننده ام نشسته بود تو حیات با دیدنم بلند شد و گفت:
ـ سلام. خوب دادید؟
و من چقدر از این جمله بدم میاد! آروم گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#95 | Posted: 3 Feb 2014 16:45
و من چقدر از این جمله بدم میاد! آروم گفتم:
ـ بله خوب بود.
و سوارِ ماشین شدم و راه افتادیم. اونروز انقدر اعصابم خورد بود که حتی نتونستم امتحانِ فردام که تاریخ بود و بخونم. البته تاریخ و کم و بیش بلد بودم. اما گند زدن به یه امتحان باعث شده بود که کلاً بریزم به هم و نیومدنِ و فرزام هم شد یه بهونه واسه اعصاب خوردی. اون حتی زنگ نزده بود حالم و بپرسه.
آخرای شب بود. تصمیم داشتم بخوابم که از بیرون سر و صدا اومد. صدای باز شدنِ در حیات باعث شد فوری بلند شم. بلاخره فرزام اومده بود.
اما همینکه رفتم بیرون با دو تا دختر رو به رو شدم که یکیشون به طرزِ فجیهی زخمی بود و دستش تو گچ بود و اون یکی سالم بود و داشت کمکش می کرد و پرستاری هم همراهشون بود.
دخترها به اتاقِ دیگه ای برده شدن و یکی از همون مامور ها و قتی من و هاج و واج دید گفت:
ـ دختر های یکی از همکار ها هستن. چند روزی، تا زمانِ دادگاه اینجا می مونن.
اینجور که فهمیدم نمی خوان بذارن اینا به دادگاه برسن و شهادت بدن. برای همین هم اومدن تو این خونه.... چه جالب فکر کردم تو هر خونه فقط آدم های مربوط به یک پرونده و می ذارن.
دوباره برگشتم تو اتاقم. سخندون خواب بود. چقدر تو خواب معصوم می شد. هر کی چهره اش و ببینه باورش نمی شه چطور دیشب مثلِ یه مارِ افعی آبروم و درسته بلعید!
فکر کردم بهتره کمی تاریخ بخونم و بعد بخوابم. اصلاً دوست ندارم اگر فردا هم نیم ساعتی نبود که تنها بمونم من گند بزنم. بهتره دیگه به نبودِ مدیر دل خوش نکنم.
***
روزهام به تندی می گذشت و من هر روز یه امتحان می دادم. حس می کردم که شدم یه رباط. یه رباط که صبح بلند میشه میره برای امتحان بعد تقلب می کنه و بعد میاد خونه. تا شب کمی درس می خونه و می خوابه.
خب زده بود به سرم. شاید از دلتنگیِ زیاد بود. من با امروز فکر کنم ده روزی میشه که فرزام و ندیدم. اون نه اومده اینجا بهم سر بزنه. نه زنگ زده و نه حتی از اون اس ام اس ها داده که من با خوندنشون با ذوق فکر می کردم دورانِ نامزد بازی شروع شده.
و حالا امروز داشت میومد. یعنی صبح اس ام اس زده بود که زودتر اماده شو امروز امتحانت ساعت هفتِ. حالا خدا روشکر که شانسی دستشوییم گرفت و بلند شدم و یه نگاه به گوشیم انداختم.
الان هم همونقدر که خوشحالم دلگیرم. با خودم می گم شاید چون دیده برای عروسی هول هستم و رقص تمرین می کنم ناراحتِ اما کمی بعد می گم نه بابا اون با این چیز ها ناراحت نمی شه. کدوم مردی بدش میاد زنش براش برقصه و عشوه بیاد. خوب منم دارم تمرین می کنم که تو زندگیِ مشترکمون براش برقصم دیگه!
ای خدا خل شدم دیگه. زبان فارسیم که آخرین امتحانم بود و برداشتم و رفتم بیرون. اس ام اس زده بود که رسیده و بهتره برم بیرون. وقتی دیدم چطور و با چه حالی به ماشین تکیه زده دلم ریش شد. حاضرم شرط ببندم اگه چند لحظه دیگه همونجا می ایستادم سر پا خوابش می برد.
فقط تونستم قدمی به سمتش بردارم و با ناباوری بگم:
ـ فرزاام... خوبی؟
لباسهاش مثل همیشه مرتب بود. اما چشم هاش از هر آدمِ مریض و خسه ای قرمز تر و تبدار تر بود. ته ریش داشت. شاید هم نداشت. هر چی که بود خستگی از پوستش و نگاهش می بارید.
لبخندِ بی جونی زد و گفت:
ـ صبح بخیر خانوم. ببخشید از سرکار میام تیپ و قیافه ام درست نیست.
و من تو دلم اعتراف کردم که عاشقِ تیپ و قیافۀ نادرستتم عزیزم!
انگار دیگه هیچ ناراحتی ازش نداشتم. ظاهرش گویای این بوده که واقعاً سرش شلوغ بوده و کار داشته. من قول داده بودم که درکش کنم.
اما مطمئنم بدونِ وجودِ این قول هم من ساخته شده بودم که کنارِ فرزام باشم که سنگِ صبورش باشم که اگر کارش انقدر سنگینِ که آرامش و ازش بگیره من با غر غر کردن و با نارضایتی بدترش نکنم. مرد همیشه باید پیشِ زنش احساسِ آرامش داشته باشه... تا فراری نشه... نه از زنش... نه از زندگیِ مشترک...
درستِ این زندگی شروع نشده... اما من و فرزام داریم پایه های زندگیمون و می سازیم. خواسته و ناخواسته این روز ها شده اولِ راهِ زندگیمون. پس چه خوبه از همین حالا همدیگه و درک کنیم و مسائلِ کوچیک برامون نشه مشکلاتِ بزرگ...
کنارِ گوشم زمزمه کرد:
ـ دلم برات تنگ شده بود...
حیف که جلوی راننده زشت بود. وگرنه دستش و می گرفتم و می انداختم دورم، بیشتر بهش می چسبیدم و سرم و رو سینه اش جابه جا می کردم و گفتم:
ـ منم همینطور عزیزم.
اما به گفتن: " منم دلتنگت بودم" بسنده کردم و با ناراحتی گفتم:
ـ چه به روزت اومده؟ چرا انقدر به خودت فشار میاری؟
و تصمیم برای اینکه کمک کنم تا زودتر متین دستگیر شه قطعی تر شد. قبل از اینکه جوابی بده گفتم:
ـ دوست ندارم هیچوقت اینجوری ببینمت.
ـ یعنی انقدر زشت شدم؟!!
برعکس خیلی هم خوردنی شدی عزیزم!
در جوابش گفتم:
ـ نه این چه حرفیه؟! تو همه جوره جذابی! فقط دوست ندارم خسته بنظر بیای.
انگار حرفِ دلش بوده چون گفت:
ـ خودمم دوست ندارم اینجوری باشم. خسته ام ساتی. اینروزا بدجوری خسته ام. روحم از اینهمه فشار خسته است. نگرانِ توام. نگرانِ زندگیمونم...
هیچوقت نخواستم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم چون می ترسیدم. الان هم می ترسم چون به سرم اومد اون چیزیکه ازش فرار می کردم به سرم اومد... و حالا دارن باهاش تهدیدم می کنن.
چقدر لذت می بردم از این جمع بستنش... زندگیمون... سعی کردم آرومش کنم. آشفته بود از تک تکِ واژه هاش آشفتگی می بارید... آروم گفتم:
ـ نگران نباش... من درکت می کنم... لازم نیست اینهمه به خودت فشار بیاری... همه چیز و کنترل می کنیم.
سرش و به شیشه تکون داده بود:
ـ تو نباید تنها از خونه بری بیرون... سخندون چطور تنها بره مدرسه؟ چطور من شمارو تو خونه تنها بذارم و برم سرکار؟
تب داشت... داشت هذیون می گفت. چشماش بسته شده بود. راننده روبرویِ درِ مدرسه پارک کرد. برگشت سمتمون و گفت:
ـ 4 روزه که نخوابیده. تا قبل از این چهار روز هم دو سه ساعت استراحت اونم تو اداره داشته. انقدر تماس های مختلف و تهدید ها جور و واجور داشته که بهش حق می دیم. بدجوری تحتِ فشارِ.
و بعد ادامه داد:
ـ شما برو برای امتحان. یه سرم و کمی استراحت حالش و خوب می کنه. هر چند نمی تونه استراحتِ چندانی داشته باشه.
منظورش و نفهمیدم چون همون موقع درِ مدرسه باز شد و راننده رفت داخل. دلم نمی خواست تنهاش بذارم. اما مجبور بودم. وقتی با این حالِ خرابش پا شده اومده یعنی من براش مهمم... آینده ام مهمِ حالا من بشینم اینجا که چی؟ مطمئناً بیدار شه ناراحت می شه.
با کمکِ راننده رو همون صندلیِ عقب خوابوندیمش... راننده جعبه ای آورد و از توش سرمی به دستِ سالمِ فرزام زد. خدایا حتی با الکل ضد عفونی هم نکرد. وقتی نگاهِ خیره من و دید گفت:
ـ ما تو ماموریت ها از این بدتر سرمون میاد. بدنمون مقاومِ.
و بعد لبخندِ تلخی زد و گفت:
ـ بهتره شما بری. تا یه ساعت دیگه می تونه سر پا بایسته!
با کمری خم شده از ماشین فاصله گرفتم. یعنی چی می تونه سر پا بایسته؟
خدایا کمکش کن... من و بگو که می خواستم همه چیز و راجع به هاویار و کمکی که قراره بکنه بهش بگم. اما من الان مصمم تر از دقیقۀ پیش هستم که کمک کنم هاویار از ایران بره یا بهتر بگم شرش و کم کنه. و متینِ نامرد دستگیر بشه. کثافتای مرض.. ببین سرِ شوهرم چه بلایی آوردن...
نفهمیدم چطور امتحانم و دادم. اما انقدر بی حوصله بودم که حتی نبودِ مدیر هم نتونست و من و انقدر به هیجان بیاره که از نیم ساعت نهایتِ استفاده و ببرم و تقلب کنم.
وقتی از پله های حیات اومدم پایین. فرزام کنارِ ماشین تکیه زده بود. دستِ سالمش روی دستِ آسیب دیده اش بود و سرش به سمتِ راست کج بود و به زمین نگاه می کرد.
تقریباً پرواز کردم سمتش. با اون حالِ بدش چطور در عرضِ یک ساعت و نیم اینطور سرپا ایستاده بود؟
همینکه نزدیکش شدم. حس کرد و سرش و آورد بالا و با لبخند بهم خیره شد. یه لبخندِ بی جون و خسته:
ـ چطور بود گلم؟
هنوزم کمی ازش خجالت می کشیدم. انگار حالا که کمی حالش بهتر بود حسِ خجالتِ من خودش و نشون می داد. وقتی صبح با اون حالِ خراب همراهِ راننده اومده بود فهمیدم که اصلاً ساعت های خوشی و نگذرونده و اوضاعش حسابی بهم ریخته. بیچاره با اون دستِ آسیب دیده اش باز هم مجبورِ به کارهاش برسه. با وجود نگرانیِ زیادی که براش داشتم حسِ خجالتم کمرنگ و کمرنگ تر شد.
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
ـ خوب بود.
و با نگرانی دستم و روی دستِ سالمش گذاشتم و گفتم:
ـ فرزام...
بغض کردم. دلِ کوچولوم الان چند روزِ که گرفته و حالا با دیدنِ اینکه مردِ زندگیم چطور داره ضعیف و ضعیفتر شده دیگه طاقتش و از دست داده.
دستم و محکم گرفت. انگار می خواست بگه قوی باش. مثلِ من...
ـ جانِ فرزام..؟
انگار جان گفتنش یه تلنگر بود برای ریختنِ اشک هام:
ـ تو اصلاً خوب نیستی...
ـ من خوبم ساتیا...
دستم و ول کرد و اشک هام و پاک کرد:
ـ من دوست ندارم گریه کنی.می خوام مثل همون دختری که روزِ اول دیدم قوی و محکم باشی. چیزی نشده که.
بینیم و کشیدم بالا و گفتم:
ـ نمی خوام...
خندید:
ـ اینجا جای گریه نیست که. کاری نکن بیخیالِ دادگاه و هر چی برنامه است بشم و ببرمت خونه ها!
لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم:
ـ بیتربیت!
و تو دلم گفتم بچه می ترسونی خوب ببر! نه ببر می خوام ببینم جراتت چقدرِ!!
در و برام باز کرد و نشستیم.مثل همیشه دستم و تو دستاش گرفت. اما اینبار سرش و تکیه داده بود به صندلیِ ماشین و چشم هاش بسته بود. دلم می خواست با پشتِ دستم صورتش و نوازش کنم. یا همینطور که دستم تو دستاشِ سرم و بذارم رو شونه هاش.
ـ ساتی داریم می ریم دادگاه.
با ترس و تعجب تکونی خوردم و همونطور خیره خیره نگاهش کردم تا توضیح بده:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#96 | Posted: 3 Feb 2014 16:45
با ترس و تعجب تکونی خوردم و همونطور خیره خیره نگاهش کردم تا توضیح بده:
ـ الان چند روزِ دارم دوندگی می کنم که نباشی. اما هر کاری کردم نشد که با حضورِ وکیلت حلش کنیم.
مگه من وکیل داشتم؟! بیشتر از اینکه از حضورم تو دادگاه شکه شم از داشتنِ وکیل شدم.فرزام ادامه داد:
ـ به خصوص که وکیلت هیچ وقت با خودت هم ملاقات نداشته. این ها هیچ، قاضی حضورِ خودت رو تاکید کرده. و حالا خودت باید باشی. در مورد اون باری که دوتاییمون یکی دو روز تو اون ویلا بودیم. باید چیزهایی که دیدی و شنیدی توضیح بدی.
با ترس گفتم:
ـ اما من...
حرفم و قطع کرد و چشماش و باز کرد و بهم نگاه کرد:
ـ هر چی که بوده همون و می گی... من می گم این که وکلای اون ها اصرار به حضورت تو دادگاه دارن امکانش هست که قبل یا بعدش بخوان بلایی سرت بیارن یا شاید هم ذهنِ من از خستگیِ زیاد یا فکرِ زیاد مریض شده.
برای اولین بار راننده هم صداش درومد:
ـ نه فرزام. حق با تواِ. من هم به این اصرار ها برای حضورِ خانمِ داشتیانی اعتماد ندارم. مشکوکم. سرهنگ با خودِ قاضی صحبت کرده. حتی قاضی هم مشکوکِ. اینکه ایشون تحتِ شرایطی خاص برن و برگردن و تایید نکرده. می بینی که خودمون داریم می بریمش. اون قاضیِ شعبه هفت خوب بود که تونستیم تاییدش برای فعلاً تحتِ محافظت بودنِ خانوم داشتیانی و بگیریم.
فرزام با این حرف ها دستم و محکم تر گرفت اما من بازم می ترسیدم. می ترسیدم از دوباره گرفتار شدن چون یه بار چشیده بودم چون آدم های مقابلم اصلاً وجدان نداشتن.
از خیابون های عظیمیه برای رفتنِ به سمتِ برغون و بعد آزادگان مینبر زدیم. کاری که همه برای رفتن به دادسرا انجام میدن. تو اولین پیچِ خیابون های برغون ونِ سبز رنگی مثل همه ون های تاکسی جلومون سبز شد.
فرزام سیخ نشست.
ـ وانستا محمد!
راننده که اسمش محمد بود دنده عقب گرفت...
اما همون موقع یه ون دیگه جلومون سبز شد....
فرزام اسلحه اش و در آورد... درِ ماشین و تا نیمه باز کرد...
همه چیز تو کمتر از ده ثانیه اتفاق افتاد...
چنگ زدم به بازوی فرزام...
دستش و از دستم کشید بیرون...
ـ بخواب. بلند نشو...
فقط چند لحظه... شاید کمتر از یک ثانیه... بهم خیره شد... در همون حال گفت:
ـ محمد واینستا! می شنوی؟؟
رفت بیرون و داد زد:
ـ برو...
حرکتِ ماشین... بسته شدنِ محکمِ در توسطِ فرزام... قفلِ مرکزی...
محکم خوردنمون به ونی که دو سرنشینش اومده بودن بیرون...
و بعد کج شدنِ ماشین و پیچیدن تو خیابونِ دیگه...
هیچ صدایی نیومد... نه تیر که دل خوش کنم فرزام زده... و نه هیچ چیز دیگه... فقط هق هقِ من بود و صدای صحبتِ محمد با بیسیم...
قسمت صد و پنجاه و هفتم

درِ باز شده پارکینگِ دادسرا نشون از خبردار شدنِ همه می داد. همزمان با ورودِ ما یه ماشینِ شخصی خارج شد.
محمد از ماشین پیاده شد و اومد سمتِ من و همزمان دو مامورِ دیگه رسیدن و من و تا داخلِ سالنی که شعبه پنج دادرسی تو اون قرار داشت هدایت کردن. درست به اندازه یه رئیس جمهور ازم محافظت می شد. سعی می کردم توجهِ کسی و جلب نکنم و هق هقم و تو گلوم خفه کنم. آروم گفتم:
ـ محمد... تروخدا فرزام و پیدا کنید.
کلافگی از سر و روش می بارید:
ـ مطمئن باش. شاید اصلاً نبرده باشنش اونا تو رو می خواستن. الان کلی کارشناس و کلی از نیروهامون اونجان.
آخه الان چه به درد می خورد. اون موقع که نیرو لازم بودن باید کاری می کردن. دلم شور می زد با لحنی که خودم می دونم کمی تند بود گفتم:
ـ الان زحمت می کشید... اون موقع که لازم بود باید می آوردید...
ـ اروم باش. مطمئن باش فرزام و پیدا می کنیم.
و من می دونستم حتی خودش هم به حرفی که زده یک در صد اعتماد نداره. دستم و به جیب شلوارم کشیدم. من حالا مجبور بودم از هاویار کمک بخوام. فقط می ترسیدم. خیلی زیاد می ترسیدم.
سه نفر زندانی دستبند و پا بند دار اومدن از اتاق بیرون. سرکی به داخل اتاق کشیدم.میزِ منشی بیرون بود. اه می خواستم قیافه قاضی رو ببینیم.
تو دلم التماس خدا می کردم مراقبِ فرزام باشه. بلایی سرش نیاد. آرزو می کردم نبرده باشنش. فقط همین و از خدا می خواستم.
باید فوری با مادرِ هاویار تماس می گرفتم. آخرین باری که باهاش تماس گرفتم گفت که با کمک وکیلش کارها پیش رفته. و تمامیِ کارهاش درست شده فقط می مونه ملک و املاکش که گذاشته برای فروش و بعد باز بر می گرده برای اونها. باید باهاویار تماس بگیرم. صددر صد می تونه کمکم کنه. قرارمون همین بود.
با این فکر تکیه ام و از دیوار گرفتم و گفتم:
ـ من باید برم.
محمد انگار برق گرفته باشنش فوری اومد سمتم و گفت:
ـ معلومه داری چی می گی؟ تو دادگاه باید حضور داشته باشی.
ـ من نمی خوام. نه حرف می زنم نه شهادت می دم. من باید برم.
اینو گفتم و خواستم برم سمتِ در که آستینم و گرفت و با عصبانیت گفت:
ـ هیچ معلومه چته؟ نمی خوام جلب توجه کنی. بیا وایسا سرِ جات. تو نمی تونی اینظور زحمتای من و فرزام و به هدر بدی. تحمل کن. کارِ اینجا تموم شه خودم پیگیرِ کارهای فرزام می شم.
تو دلم گفتم فقط به خاطرِ فرزام و آروم گرفتم.
همون موقع درِ قسمتِ ورودیِ خلافکار ها باز شد و همه کسایی که می شناختمشون وارد شدن. بیشتر کسایی که یه چشمه از زورشون و چشیده بودم. البته امروز فقط چند نفری بودن که می شناختمشون و برای شناسایی یکباری اومده بودم. بقیه که جرم هاشون سبک تر بود و اعتراف کرده بودن همگی دادگاهی شده بودن و یا چند سالی زندانی داشتن یا جریمه .
اونها که رفتن تو چند دقیقه بعد محمد هم من و برد.
وقتی وارد شدم چشمم خورد به یه میزِ خیلی دراز و بلند که قاضی پشتش نشسته بود و دو مرد یکی سمتِ راست و دیگری چپ نشسته بودن.
خودِ قاضی هم مشغولِ خوندنِ پرونده بود. بر خلافِ تصورم پیر نبود. اتفاقاً انگار زیادی برای این کار جوون بود. بهش می خورد سی و پنج سالی داشته باشه.
روبروی میزِ بزرگ چند ردیف صندلی های دراز قرار داشت که تو ردیفِ اول چهار نفر متهم نشسته بودن. و ردیفِ کنارش هم دو مرد که نمی دونستم کی هستن بودن.
شخصی با گفتنِ سلام حواسم و پرت کرد برگشتم و بهش نگاه کردم. خدای من باورم نمیشه!
ـ خوب هستید؟
این و اون شخص گفته بود. یعنی من و نشناخته؟ کی باورش می شد کسی که یه روز ماشینش و دزدیدم و اتفاقاً چهره من هم دیده الان تو دادگاه جایی که نباید ببینمش؟!
با ترس و لرز جوابِ سلامش و دادم و فکر کردم کارم تمومِ. اگه می گفت من و دزدم. نکنه منم می گرفتن.
انگار که ترسم و خوند. چون لبخندی زد و گفت:
ـ من احمد وند هستم. وکیلتون!
نفسم و سخت دادم بیرون. اخه وکیل قحطی بود که فرزام این و انتخاب کرد. آروم گفتم:
ـ خوشوقتم.
اشاره ای به داخل کرد و گفت:
ـ بهتره اصلاً تردید نداشته باشید و برید داخل.
قبل اینکه حرکت کنم گفت:
ـ همه چیز بدونِ دروغ و تظاهر به نفعِ شماست. پس سعی کنید هر چی می پرسن راست و دقیق جواب بدین. ممکنِ یه سوال و چندین بار به حالت های مختلف بپرسن اگر جوابتون یکی نباشه اونوقت دردسر می شه.
این و گفت و خودش اول وارد شد و وکنارِ اون دو نفر دیگه نشست.
من هم با راهنماییِ محمدی پشتِ سر اون خلافکار ها نشستم و منتظر شدم تا ببینم جنابِ قاضی کی افتخار می ده سرش و بیاره بالا.
اصلاً حسِ خوبی نداشتم. با اینکه خلافکار نبودم. اما چشمم خیره مونده بود به ان یکادِ بالای سرِ قاضی و می خوندمش. حس می کردم باید از خدا کمک بخوام. تو دلم یه چیزی حرکت می کرد و به دلشوره ام دامن می زد. آبِ دهنم خشک شده بود و دستام که تو گره خورده بودن حسابی یخ بودن.
نفسای عمیق و پی در پی می کشیدم برای کم نیاوردنِ دم و باز دم. و جمع کردنِ کمی آرامش اما بی فایده بود.
از طرفی ندونستنِ موقعیتِ فرزام و دستِ مریضش عصبیم کرده و از یه طرف دلم می خواست جفت پا برم تو میزِ شخصِ مقابلم و بگم خودت دوست داشتی اگه روزی تو این موقعیت قرار گرفتی انقدر منتظرت بذارن؟
صدای یکی از اون مردهای که وکیلِ منم کنارشون بود به گوشم رسید. با تمسخر گفت:
ـ مثل اینکه جنابِ الهی یادشون رفته تشریف بیارن.
محمدی که جدیت و عصبانیت از جدای بمش می بارید گفت:
ـ شما که می دونید ایشون کجا هستن دیگه این حرف و نزنید!
قاضی نیم نگاهی به هر دویِ اونها انداخت و گفت:
ـ یا ساکت باشید و نظم رو بهم نزنید یا بیرون!
اوفــ انگار اینجا کلاسِ درسِ. داشتم زیرِ لب غر غر می کردم سرش رو بالا آورد.. انگار می خواد بلاخره شروع کنه.




از درِ اتاق با عصبانیت خارج شدم و گفتم:
ـ اینا حکمشون اعدامِ حالا انقدر جلسه و موکول کنن و انقدر وقت واسه تصمیم گیری بذارن تا یا اینا فرار کنن یا وکیلاشون راهِ نجات براشون پیدا کنن.
محمد اومد کنارم و سعی کرد جلویِ من و که می خواستم ازدرِ دادگاه برم بیرون و بگیره.
ـ واای تو روخدا خانم داشتیانی. اگر قرار باشه یه مشکل هم شما درست کنید که من دیگه نمی تونم دنبالِ کارهای فرزام باشم.
بدونِ اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
ت مشکل کدومِ آقا... من خودم می رم دنبالِ فرزام.
کلافه پوفیب کشید و گفت:
ـ خوبه به خاطرِ شما فرزام خودش و قربانی کرد حالا دارید می رید بیرون حداقل به فرزام فکر کنید.
ایستادم. به خاطرِ اینکه حق با اون بود. من باید برم... اما اول باید با امنیت از اینجا خارج شم. یه جا که مطمئن شدم کسی دنبالم نیست می رم.
با این فکر چرخیدم سمتش و گفتم:
ـ باشه. لطفاً فوری من و از این فضا و این جو خارج کنید که دارم دیوونه می شم.
همینطور که داشتیم به سمتِ اون قسمتی که ماشینش و گذاشته بود می رفتیم گفت:
ـ اینا حالا حالاها وقت می کشن خیالت راحت. حتی یه سری هم دادخواست تجدیدِ نظر داشتن. بخوای نخوای حالا حالاها باید بیای و بری.
خوب من که با رفت و آمد مشکلی نداشتم. من فقط می خواستم فرزام کنارم باشه تا با خیالِ راحت برم و بیام.
محمد صندلی و خوابوند و من خوابیدم روش که دیده نشم. تازه می خواستیم بریم بیرون که کسی تقه ای به پنجره محمد زد.
هر دو یه تکونی خوردیم. اما وقتی نیم خیز شدم و وکیلم و دیدم تازه یادم افتاد کسی نمی تونه تو پارکینگِ اقتصاصیِ دادسرا کسی دیگه و بکشه. نفسی راحتی کشیدم و منتظر موندم ببینم چه خبره.
محمد رو به من گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#97 | Posted: 3 Feb 2014 16:46
ـ از همینجا برو رو صندلیِ عقب وکیلت هم با ما میاد
چشم غره ای به ویکلم که صورتش و نمی تونستم ببینم رفتم و بعدش ازهمون وسطِ ماشین رفتم صندلیِ عقب. حالا یه بار هم آدم می تونه جلو بشینه اگه گذاشتن.
خِـیبری یا همون وکیلم که نشست محمد راه افتاد و جای استفاده از کوچه پس کوچه ها انداخت تو خیابونِ اصلی. کاری که صبح فرزام و محمد باید انجام می دادن و نداده بودن.
دوباره ذهنم پر شد از فرزام. فرزام الان چی کار می کرد؟ یا بهتر بگم باهاش چی کار می کردن؟ چون به دردشون نمی خورد می کشتنش؟
وااای نــه این امکان نداره. نباید اینطور بشه. من باید یه کاری بکنم. با این فکر فوری رو به محمد گفتم:
ـ محمد اگه میشه یه چیزی بخر بخوریم من از دیشب هیچ چی نخوردم.
محمد از آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ خانمِ داشتیانی فکرِ فرار و از سرت بیرون کن.
و با مکث گفت:
ـ باشه یه جا نگه می دارم.
خِیبری برگشت سمتم و با لبخند و کمی شوخی وار گفت :
ـ از خانمِ داشتیانی هر کاری بر میاد! حسابی مراقب باش!
آه بیا قشنگ دو لا پهنا یه تیکه درست و حسابی بارمون کرد. منظورش از هر کاری همون دزدی بود. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
ـ بله مراقب خودتون باشید!
دستاش و به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:
ـ اوه اوه مگه تو کارِ آدم هم هستی؟!
لبام و که داشت برای خندیدن کش میومد و جمع و جور کردم و گفتم:
ـ بعضیا جونشون و دوست ندارن! تو کارِ جونِ آدما هم هستیم!
خندید:
ـ تو دیگه کی هستی...
محمد گوشه ای پارک کرد و گفت:
ـ نه به دو دقیقه پیشت که داشتی گریه می کردی نه به الانت.
مثل مجرم ها نگاهی بهش انداختم و خودم و جمع و جور کردم. خوب آدم ها تو بدترین شرایط هم موقعیت هایی دارن که می خندن. مثلاً دوستم پدرش فوت شده بود اما همیشه از دستِ من و کارهام می خندید. دیگه دستِ خودِ ادم نیست که.
محمد: من میرم چیزی بخرم. الان میام مراقب باشید.
دیدم که سوئیچ و سپرد به خیبری تا وقتی رفت دزدگیر و بزنه.
حتما اینکار و کرد تا اگه خطری تهدیدمون می کرد سوئیچ دستِ خیبری باشه و زود فرار کنیم.
همین که محمد رفت سمتِ خیابون و رسید وسطِ بلوار. از بینِ دو تا صندلی رفتم جلو و درِ داشبردش و باز کردم. حدسم درست بود. اسلحه اش اونجا بود. تا دست بردم برش دارم خیبری دستش و رو دستم گذاشت و گفت:
ـ او اوه! چه خبر؟ داری چی کار می کنی؟
اسلحه محکم تر تو دستم گرفتم و گفتم:
ـ باید برم خیبری. خواهش می کنم مانع نشو.
ـ اونا می خوان تو رو بکشن. جدا از این برداشتنی اسلحه کسِ دیگه... یه جرمِ خیلی بزرگِ.
ـ ببین الان بر می گرده. اگر من برم شاید فرزام سالم برگرده. اما اینا تا سی سال دیگه هم نمی تونن پیداش کنن.
ـ چرا فکر می کنی اینا که کارشون اینه از تو کمتر می دونن و می فهمن؟!
ـ تو خیلی وقته من و ندیدی. من دیگه اون دخترِ جیب بر نیستم. باور کن منم آموزش دیدم. من و خوب می شناسی رو حرفی که زدم می مونم.
یادته گفتم ماشینت و بر می گردونم؟ دوساعت نشد که ماشینت جلو درِ خونه ات بود. اونروز بهم اعتماد کردی و به پلیس خبر ندادی. منم ماشینت و بدونِ اینکه چیزی ازش کم شه تحویلت دادم. فقط خواهرم و بردم بیمارستان! امروز هم بهم اعتماد کن قول می دم برگردم. و تا اونجایی که میشه از این اسلحه استفاده نکنم.
دستش و از رو دستم برداشت و کشید. عقب و بدونِ اینکه نگاهم کنه گفت:
ـ من نمی دونم .این سوئیچ و پسپرد دستِ من. من نمی ذارم بری از ماشین بیرون مگه اینکه یه بلایی سرم بیاری.
لبخندی رو لبم نشست. این یعنی اینکه صحنه سازی کن! البته من می تونم بدونِ سوئیچ هم برم بیرون. اما صدای ماشین نباید در بیاد. اول از همه گفتم:
ـ من پول ندارم!
نیم نگاهی به اون دستِ خیابون انداختم. محمد تازه رفته بود تو مغازه.
از جیبِ کتش سه تا تراول پنجاه تومنی داد بهم.
ـ مرسی... و ببخشید...
ببخشید و که گفتم با قنداقیِ تفنگ محکم کوبیدم تو کله اش. مجبور بودم. اگر غش نمی کرد صد در صد سرش شکسته بود. ولش کردم به سمتِ جلو. سرش و گذاشت رو داشبرد و شنیدم که گفت:
ـ گاهی با ادب بودن جواب نمی ده... دهنت سرویس.
نخودی خندیدم و سوئیچ و از دستش کشیدم و دزدگیر و زدم.
ـ جبران می کنم به خدا.
تفنگ و پشتِ شلوارم تو کمرم جاساز کردم و پریدم پایین.
محمد تو مغازه داشت پول و حساب می کرد. برای اولین تاکسی دست بلند کردم:
ـ دربست!
و تاکسی آنچنان زد رو ترمز که من گفتم ماشین الان سه دور دورِ خودش می چرخه! دزدگیرِ ماشین و زدم و سوئیچش و پرت کردم زیرِ ماشین و خودمم سوارِ تاکسی شدم
قسمت صد و پنجاه و نهم

برای سومین بار شماره اش و گرفتم .انقدر بوق بوق کرده بود که حس می کردم یه ضبطِ سوت تو سرم روشن شده و داره بوق می زنه. اس ام اس نوشتم:
ـ جواب بده. بدجور گیرم.
بازم جوابی نداد. آدرسِ خونه مادرِ هاویار و به تاکسی دادم. هر چند خونه اش تحتِ مراقبت بود. اما کاری دیگه ای نمی تونستم بکنم.
فوری به پرستارش که مادرِ هاویار شماره اش و داده بود تا اگر کارِ فوری داشتم زنگ زدم و منتظر شدم جواب بده. صداش که تو گوشی پیچید بدونِ سلام و احوالپرسی گفتم:
ـ لطفاً گوشی و بدید به خانمِ مهدوی.
بدونِ حرفی همین کار و کرد. انگار منتظر بود.
ـ الو...؟
ـ سلام خانم مهدوی. ساتی هستم. شناختید؟
ـ سلام دخترم. آره. خوبی؟ چه خبر؟!
همونطور که با انگشتم رو صندلیِ جلویِ ماشین اشکال مختلف می کشیدم در جواب گفتم:
ـ خبرِ سلامتی. هیچی والا خبرا دستِ شماست. بلیط گرفتید؟ از هاویار خبر دارید؟
ـ آره دخترم پس فردا صبح پرواز دارم برای دبی. یکی دوروزی اونجا هستم بعد برای آلمان بلیط دارم. هاویار هم نه والا...
نفسِ راحتی کشیدم و گفتم:
ـ خدا رو شکر. کاش این یکی دو روز زودتر بگذره خیالم راحت بشه. باشه من باید برم ممنون.
اه از اون پسرِ میمونش هم که خبر نداشت. حالا من چه کار کنم. همین که خواستم دوباره به راننده بگم مسیر عوض شده. گوشیم شروع کرد به ویبره رفتن. خودش بود فوری جواب دادم:
ـ الو. برای چی جواب نمی دی؟
ـ نمی تونستم. چه خبر؟
ـ چه خبر مهم نیست. مهم اینه که صبح به جایِ من فرزام و بردن.
ـ نه جفتتون و می خواستن.
ـ تو می دونی کجاست. باید کمکم کنی.؟ خوبه که انقدر بیخیالی از صبح دارم دیوونه می شم.
کمی مکث کرد و گفت:
ـ من قرار بود تو دستگیریِ متین کمکت کنم.
چشمام و بستم تا آرامش از دست رفته ام و به دست بیارم و آروم و شمرده گفتم:
ـ مطمئن باش اگر اون نبود من تنهایی از پسِ کارهای مامانت بر نمیومدم. می تونی تاییدش و از مامانت هم بگیری. اصلاً دلم نمی خواد ناقص ببینمش. باید کمک کنی برش گردونم.
دوباره با تاخیر جواب داد:
ـ خبریِ...؟
با حالِ زاری گفتم:
ـ نه باور کن نیست...
نمی دونم چرا فکر کردم اگه بگم آره دوسش دارم شاید عصبی بشه و کاری کنه. اما بهتر بود که چیزی نگم.
پوفی کشید و گفت:
ـ باشه. در هر صورت ما تهران و کرج نیستیم ساتی. فرزام هم نیست.
با ترس گفتم:
ـ خارج شدید؟!!
ـ نه بابا توام! خوبه سه ساعت هم نیست فرزام و گرفتن. اونا هم تو راه هستن. باید بیای تبریز.
با صدای بلند گفتم:
ـ چــــی؟!
ـ اگه یکم لطفتش بدی بهت می گم باید بیای بازرگان ها... اینا کارشون معلومی نداره. منتظرن هماهنگی ها انجام شه که راه بیفتن.
اما قبلش تو و فرزام و می خوان. پس مراقب خودت باش و زودتر خودت و برسون. نذار کسی متوجه شه. من اینجا خودم به موقعش برای دستگیریِ متین تماس می گیرم.
فقط اگر می تونی شماره تلفنِ سرهنگِ پرونده و پیدا کن و زودی برام اس ام اس کن. با این خطت به کسی زنگ نزنی ها.
بدونِ خداحافظی قطع کردم. من حتی تا حالا اسم بازرگان و هم نشنیده بودم چه برسه به اینکه بخوام برم. پس بهتره یه فکری به حالِ همون تبریز بکنم.
ـ آقا لطفا کنارِ یه باجه تلفن نگه دارید...
مردِ معلوم بود حسابی کلافه استو کنارِ یه باجه نگه داشت. اما من تازه یادم افتاد که کارت تلفن ندارم.
ـ ببخشیدآقا شما کارت تلفن دارید؟ ازتون می خرم.
می تونستم با اینکه هنوز برنگشته چهره کلافه اش و ببینم با اینحال از رو نرفتم و منتظر نگاهش کردم. کارت تلفنش و از جیبش خارج کرد و گرفت سمتم:
ـ ممنون.
فوری دویدم سمتی باجه و شماره فرانک و گرفتم...
یه بوق... دو بوق...
واای حالا اینم بر نمیداره... انگار شمارش معکوسِ لحظه های آخرِ عمرم بود.بلاخره برداشت. صدای گرفته اش نشون می داد فهمیده فرزام و دوباره بردن.
ـ سلام خوبی؟
کمی مکث کرد و با بغض گفت:
ـ خواهش می کنم ساتیا برگرد!
چی شده اینروزا همه من و ساتیا صدا می زنن؟ با عجله گفتم:
ـ گوش کن فرانک من اگه برگردم همه امون فرزام بی فرزام می شیم!
نالید:
ـ نگــو خدا نکنه. الان کجایی؟
ـ اونش مهم نیست. من الان شماره سرهنگ و می خوام. سرهنگِ پرونده. و همینطور شماره محمد. بدو فرانک وگرنه مجبورم قطع کنم و اگه قطع کنم دیگه نمی تونید اطلاعی داشته باشید.
با عجله گفت:
ـ باشه باشه صبر کن... اما ساتی به خدا تنها کاری انجام بدی جونِ خودتون و به خطر انداختی...
با عصبانیت گفتم:
ـ ای بابا می گی یا قطع کنم؟
ـ اکی یادداشت کن شماره سرهنگ : ...0912365 و شماره محمد ...0919589
ـ مرسی فرانک. لطفا به سرهنگ و محمد بگو منتظر اس ام اسِ من باشن. شاید تا فردا بهشون گفتم من و فرزام کجاییم. لطفاً بگو در دسترس باشن.
تقریباً جیغ زد:
ـ تروخدا ساتی... تو می دونی فرزام کج...
دیگه نمی تونستم معطل کنم. قطع کردم و کارتِ تلفنم و برداشتم و رفتم سمتِ تاکسی و نشستم.
ـ اقا لطفا برو سمتِ ایستگاه راه آهن.
نیم نگاهی از تو آینه به من انداخت. شاید با خودش فکر می کرد من دیوونه شدم. اما مجبور بودم. تا اونجا که اطلاع داشتم از راه آهنِ کرج می رفتن به اون سمت ها.
بلاخره هم رسیدیم به راه آهن. با دادنِ سی و پنج تومن تونستم راننده و راضی کنم و رفتم سمتِ قطار ها.
قسمت صد و شصتم

خودم و بغل کردم و سرم و به پنجره تکیه دادم. فکر و خیال حتی نمی ذاشت درست فکر کنم.
وقتی راه آهن پیاده شدم. فهمیدم که باید از قبل بلیط می گرفتمو اینکه قطار پنجِ صبح میومد. یعنی دقیقا هشت ساعت دیگه.
تازه باید صبر می کردم ببینم قطار جای خالی داره که من همونجا پول بدم و سوار شم یا نه. با اینحساب تصمیم گرفتم به جای قطار به طریقی با تاکسی برم. الان هم عقبِ یه ماشین که زن و شوهر هستن و دارن می رن تبریز نشستم.
گویا یکی از فامیلاشون مرده. من شانسی رفتم ازشون سوال کنم که می دونن اتوبوس یا تاکسی های تبریز کدوم قسمتِ که گفتن خودشون هم دارن می رن اون سمت و دیگه لازم نیست من تا ترمینال کلانتری برم.
امیدوارم حالا یه وقت پلیس راهی جایی بهمون گیر نده.
شماره موبایلِ سرهنگ و برای هاویار فرستادم و تا دلیورد شد دوباره یه اس ام اس دیگه نوشتم:
ـ چه خبر؟ فرزام دستش آسیب دیده بود. کتکش زدن؟
ـ فرزام خان نفس می کشن!
نفسم تو سینه حبس شد. چرا این اس ام اس یه جوری بود؟ انگار با حرص داشت حرف می زد. اون هیچی یعنی چی نفس می کشه؟
دلم بیشتر از خودم و موقعیتی که داشتم شورِ فرزام و می زد. می ترسیدم. از اینکه بلایی سرش بیاد می ترسیدم. تازه ساعت دهِ شب بود. داشتم فکر می کردم تا تبریز چقدر راه می تونه باشه؟
دوباره اس ام اس زدم:
ـ یعنی چی نفس می کشه؟ قرارمون این نبود.
ـ من با تو قراری راجع به این آقا نذاشتم. ایشون هم من مدیریت نمی کنم. کارهای مهم تر دارم. فقط خبر رسیده بخیه های نیمه جوش خورده اش سر باز کردن.
چشم هام و بستم و دستم روی بازوم گذاشتم. مردِ من حالش خوب نیست! پس این حالِ بدم و این دلشوره ام بی دلیل نیست.
اس ام اس زدم:
ـ ببین لطفاً بهش برس. اون یه خواهرِ 4 ساله داره که جز فرزام کسی و نداره.
نمی دونم چرا فکر کردم می تونم از نقطه ضعفش استفاده کنم و تحریکش کنم که کمکش کنه. درسته هاویار کم و بیش خلافکار بود. اما این به این معنی نیست که آدم های خلافکار یا منفی دل ندارن. اونم دل داشت و صد در صد یه جاهایی به رحم میومد. مثل وقتایی که می دیدم چقدر با سخندون مهربونِ.

ـ جداً؟ خواهر هم داره؟ تو تحقیقاتِ من که تک فرزند بود!
بیا غیرِ مستقیم گفت که من دروغ می گم. آبروم هم رفت. بگو مجبوری زرنگ بازی در بیاری.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#98 | Posted: 3 Feb 2014 16:48
دیگه اس ام اسی ننوشتم و دوباره سرم و به شیشه تکیه دادم. انگار دیگه هیچ حسی نداشتم. تازه داشتم فکر می کردم من از صبح چیزی نخوردم و گشنگیم اصلاً برام مهم نیست. الان فقط یه چیز مهمِ اونم فرزامِ. فرزام که تو ذهنم رنگ گرفته و پررنگ تر از هر چیزِ دیگه است.
انقدر به فرزام فکر کردم که اخر نفهمیدم از بیحالیِ زیاد، فکرِ زیاد یا شاید هم خستگی زیاد کی خوابم برد.
***
ـ بوی وطن که میاد آدم زنده می شه. اینجا زادگاهِ منِ خانم نگاه کن.
ـ وااای دارم می بینم! راست می گی ها بو میاد! چه گند هم هست!
ـ نه خانم. اون بوی تاپاله گاوِ به اونا توجه نکن به بوی حسِ زندگی توجه نشون بده.
با همون چشمای بسته دلم می خواست جفت پا بپرم وسطِ حرف زدنشون. چه جو گرفتشون خودشونم نمی دونن چی می گن. خوب یه کلم بگو ازاینکه دوباره زادگاهم و دیدم خوشحالم. دیگه بوی وطن این وسط کجا بود؟
راستی وطن؟ یعنی تبریز؟ رسیدیم؟ یعنی الان صبح شده؟
سیخ نشستم سرِ جام و چشم هام و باز کردم. نوری که می خورد به چشمم و نادیده گرفتم و گفتم:
ـ رسیدیم؟!!
اون دختر برگشت سمتم و با لبخند قشنگ و با نمکش گفت:
ـ بله که رسیدیم. اما نه کامل! نیم ساعت مونده.
خسته نباشی خوب... دوباره به صندلیم تکیه دادم و گفتم:
ـ انقدر خسته بودم که کلِ راه خوابم برد.
دوباره برگشت سمتم و گفت:
ـ آره عزیزم. خواستم موقع صبحونه صدات کنم اما دلم نیومد. گشنه نیستی؟ از دیشب ما همینطور داریم می خوریم چطور تو تحمل می کنی؟ وااای من که نمی تونم.
لبخندی به روش پاچیدم و سعی کردم خیلی به هیکلش نگاه نکنم. تپل بودن بهش میومد. بنظرم اینجور که این خانم از دیشب خوراکی خورد هیکلش خوب مونده! والا! درجوابش گفتم:
ـ بعداً یه چیزی می خورم ممنون.
اما فوری دستش و برد پایینِ پاش و مشمایی و آورد بالا:
ـ من از خونه وسیله آوردم الان برات لقمه می گیرم.
انقدر گشنه بودم که چیزی نگفتم. واقعاً ممنونشون بودم که اینقدر معرفت داشتن. تا فهمیدن تنهام بدونِ اینکه بخوان فضولیِ بیجا بکنن کمکم کردن و در امنیت کامل و آرامش من و رسوندن اینجا... اما از اینجا به بعدش...
نفس تو سینه ام حبس شد... کمی بیشتر به صندلیم تکیه دادم تا اسلحه و پشتم حس کنم. از اینجا به بعد دیگه امنیتی در کار نبود... گوشیم و درآوردم و یه اس ام اس برای فرزام زدم:
ـ من اینجام...
هنوز اس ام اس ارسال نشده جواب اومد:
ـ کجا؟!
دور از جونِ ایرانسل. باز ایرانسل یکم مکث داره بعد جواب میده. دوباره نوشتم:
ـ تبریزم... کجا بیام؟!
دیگه جوابی نیومد. امیدوار بودم هاویار نخواد مسخره ام کنه. یا کلک زده باشه. چون من با خریت و سادگیِ کامل به تمومِ حرفاش بدونِ اینکه مدرکی داده باشه گوش دادم و این اصلاً خوب نبود. البته خودِ هاویار هنوز تو ایران بود و این برای من کافی بود. پس خیلی هم نمی تونست زیر آبی بره.
ـ بفرما خــانوم...
لقمه نون و پنیر و گوجه و ازش گرفتم و تشکر کردم. و همینطور که چشمم به گوشیم بود. مشغولِ خوردن شدم.
لقمه رو به اتمام بود و حوصلۀ من هم دیگه کامل سر رفته بود. نزدیک بود چند تا فحشِ آبدار نثارش کنم که جواب اومد:
ـ بیا تبریز، ائل گلی، کوی باغچه بان، حسابرسی، خیابان سرو، کوچه اول، پلاک... .
فوری به راننده گفتم که من و وقتی رسیدیم به شهر پیاده کنه. بهتر بود با اینا بیشتر از این نرم.
پنجاه تمون پول هر چند کم اما اماده کردم که بدم بهشون. اما از اول هم پولی طی نکرده بودیم.
دورِ یه میدونی من و پیاده کردن. ازشون تشکر کردم و با هزار زور پول و براشون گذاشتم. دخترِ در آخر پیاده شد و با هم روبوسی کردیم و بعد رفتن. واقعا چقدر ذهن و فکرم درگیر و آشفته بود که تا اینجا اومدم اما یادم رفت ازش اسمش و بپرسم.
پوفی کشیدم و به تاکسی که برام بوق می زد گفتم:
ـ دربس...
نگه داشت. پولِ زیادی برام نمونده بود. برای همین گفتم:
ـ تا ائل گلی چقدر می بری؟
کمی فکر کرد و گفت:
ـ کجاش؟
ـ کوی باغچه بان.
ـ ده تومن...
حالا من که هیچ جا رو نمی شناختم قیافه متعجب به خودم گرفتم و گفتم:
ـ چـــــی؟! ده تومن؟!!! نه آقا نمی خوام.
عقب گرد کردم که مثلا برم یه سمتِ دیگه که دو بار بوق زد و با عجله گفت:
ـ خانم بیا شوخی کردم. سه تومن می برمت.
خنده ام گرفته بود. دوستم گفته بود اینجا خیلی با نمک بهت تخفیف می دن. لبخندی زدم و فکر کردم که چقدر ساده ان و سوار شدم.
آدرسم و به جز پلاکِ خونه براش خوندم و بعد از اینکه متوجه شدم فهمیده دیگه حرفی نزدم. اس ام اس هاویار و آماده کردم تا برای کسی دیگه ارسال کنم و پایینش نوشتم:
ـ سلام. داشتیانی هستم. تبریزم. اگر می تونید به این آدرس بیایید. با نیرو.
و ارسال کردمش برای سرهنگ و محمد.
حداقل اینجوری اگر هاویار بهم کلکی هم زده بود می دونم که کسی دنبالمون میاد. اس ام اس و پاک کردم و برای هاویار نوشتم:
ـ رسیدم چی کار کنم؟
ـ مواظب باش دیده نشی. بغلِ خونه یه آپارتمان هست. درِش بازِ بیا تو اون آپارتمان.
بعد از دیدنِ این اس ام اس بدونِ اینکه به تماس های پی در پیِ سرهنگ و محمد جوابی بدم گوشی و خاموش کردم. و منتظر موندم تا هر چه زودتر به جایی که باید برسم.
قسمت صد و شصت و یکم

از پنجره به شهر نگاه می کردم. همیشه دوست داشتم تک تکِ شهرهای ایران و بگردم. اما هیچوقت نتونستم اینکارو بکنم. حتی تهران هم اونطور که باید بلد نیستم. تا حالا تبرز نیومده بودم و مطمئن بودم که هر شهری جاهای گردشیِ خودش و داره.
نفسم و سخت دادم بیرون. خدا به آقامون عمرِ طولانی و با عزت بده من و بیاره اینجا ها با هم بگردیم.
با این فکر سرم و کمی بالا تر گرفتم و رو به راننده گفتم:
ـ چقدر طولانی شد. کی می رسیم؟
ـ می رسیم خانم. الان می رسیم.
سری تکون دادم و گفتم:
ـ لطفا سرِ کوچه پیاده ام کنید. لازم نیست برید داخل.
دیگه حرفی بینمون زده نشد و دوباره به بیرون چشم دوختم. به زنِ حامله ای که با لذت از پشت شیشه به لباسهای بچه گونه خیره بود. به مردی که با عجله به سمتِ تاکسی می رفت اما هنوز نرسیده کاغذ های پروندۀ تو دستش همه ریخت. به پسرِ جوونی که به درختِ جلوی مغازه اش آب می داد...
ـ خانم رسیدیم.
از فکر اومدم بیرون و پول و دادم و بعد از تشکر پیاده شدم. با دقت سرِ کوچه و دیدم. خلوت بود. یه جز چد تا ماشینِ پارک شده خبری نبود.
طوری که کسی شک نکنه تو ماشینا رو نگاه کردم. کسی توشون نبود. یعنی باور کنم مراقب برای کوچه نذاشتن؟ ای کاش می شد سرم و بلند کنم و بالا پشت بوم ها رو هم ببینم.
همینطور که می رفتم پلاک ها رو هم از نظر می گذروندم چرا که نمی تونستم دوباره برگردم یا با دقت نگاه کنم چون جلب توجه می شد.
خدا رو شکر که پلاکِ مورد نظر تو همون سمتی بود که می رفتم و من راحت دیدمش.
در باز بود. آروم لای در و باز کردم و رفتم داخل. از همین پایین پله ها طبقه اول و واحدِ اول که در باز بود مشخص بود. فوری آروم آروم و با نوکِ پا چند تا پله و رفتم بالا. همین که خواستم در و باز کنم شخصی در و باز کرد.
جیغِ خفه ای کشیدم و همونطور که دستم و آوردم جلو دهنم خواستم عقب عقب برم که دیدم اون شخص هاویارِ.
ـ سس! چه خبره؟ بیا تو. بدو.
فوری رفتم داخل. آب دهنم و سخت قورت دادم و گفتم:
ـ سلام.
ـ سلام. خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ فکرشم نمی کردم بتونی خودت و برسونی. مخصوصاً هم که از راهِ هوایی غیرِ ممکن بود که بیای.
خندۀ عصبی کردم و گفتم:
ـ خوبه پس دیدی که نه بی عرضه ام نه هالو. هر کاری هم ازم بر میاد.
قیافه با نمکی به خودش گرفت و گفت:
ـ بر منکرش لعنت عزیزم.
فوری قیافه حق به جانبم عوش شد و بی حوصله و نگران گفتم:
ـ الان وقتِ این لوس بازیا نیست! فرزام کجاست؟
یه تای ابروش و فرستاد بالا و گفت:
ـ فرزام یا متین؟
با خودم گفتم " معلومه که فرزام " اما در جوابش گفتم:
ـ من اول باید فرزام و از چنگش بیارم بیرون. بعد خودِ متین. فرزام پیشش باشه که کاری از دستم بر نمیاد.
ـ نه بابا تنها می خوای اینکارارو کنی؟
خوب تنها که نمی تونستم اما خودم و نباختم و گفتم:
ـ معلومه...
پوزخند یا شایدم لبخندی زد و گفت:
ـ تا کی قرارِ یه لنگه پا دمِ در بایستی؟ فکر به نجاتِ خودت و فرزام اگر کسی بفهمه اینجایی یک درصدم اشتباهِ.
خم شدم و بندِ کفش هام و باز کردم. دوباره کمرم و صاف کردم و به کمکی پاهام کفش هام و در آوردم.
هاویار دست به سینه به اپن تکیه داده بود و نگاهم می کرد. به مبل ها اشاره کردم و گفتم:
ـ من خوشم نمیاد کسی تجزیه تحلیلم کنه. حیف که تو چشمات از اون اول هم ناپاکی نمی دیدم وگرنه یه دقیقه هم اینجا نمی موندم.
با شوخی گفت:
ـ من فدای اون چشات که چشمِ بصیرتِ. شما تشریف بیار اینجا.
حق به جان گفتم:
ـ شما کار داری. شما بیا!
ـ بیا می خوام چیزی نشونت بدم.
این و گفت و تکیه اش و از اپن گرفت. منم کمی رفتم سمتش و گفتم:
ـ چی؟ تروخدا مامانت که رفت. توام باید بری. می دونم هر چی بیشتر بمونی به ضررت و انقدر وقت کشی نکن.
ـ نترس من فکرِ همه جا رو کردم.
دوباه کمی اومد سمتم و یهو دستش به حالتی که می خواد بغلم کنه اومد بالا. اول ایستادم و بعد خواستم برم عقب که در کسری از ثانیه من و محکم تو بغلش گرفت و کنارِ گوشم گفت:
ـ از کجا انقدر به چشم های پاکم مطمئنی؟
دست و پایی زدم و گفتم:
ـ ولم کن. از اولم معلوم بود کثافتی!
غش غش زد زیرِ خنده و همزمان گفت:
ـ جداً؟
قسمت صد و شصت و دوم

کمی تقلا کردم تا از دستش جدا شم. حس کردم دستش رفت زیرِ مانتوم! واای خاکِ عالم... آخه جا قحط بود... زیرِ مانتو چرا...
ـ ولم کن نامرد. داری چی کار می کنی... آآآآی کمک دزد!
بلند تر خندید:
ـ اینکه شغلِ شریفِ تو بود!
ـ باز من شرف داشتم! دزدِ مالِ مردم بودم... نه دزدِ ناموس... تو روخدا ولم کن...
زانوم و آوردم بالا که بزنمش. اما ولم کرد و خیلی آروم هلم داد عقب و دستاش و به نشونه تسلیم آورد بالا و به اسلحه تو دستش اشاره کرد و گفت:
ـ تسلیم! من فقط همین می خواستم.
با چشم های گرد شده گفتم:
ـ تو از کجا می دونستی... تو خیلی بیشعوری!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ دولا شدی کفشت و باز کنی دیدمش... تا با منی نیاز به این نداری...
ـ اما من الان می خوام برم. لطفاً بدش...
ـ نه ساتی تو با من میای...
میام؟! کجا؟! معلومه که نمیام..
این و گفتم و به سمتِ در راه افتادم:
ـ مطمئن باش من انقدری آموزش دیدم که بدونِ اون اسلحه هم می تونم کارام و پیش ببرم.
خودمم به حرفی که زدم خیلی اعتماد نداشتم. چرا که هیچی مثل تجربه نیست و من تو این کار تجربه چندانی نداشتم که حالا بخوام کارم و بدونِ اسلحه هم پیش ببرم.
دستم که رفت رو دستگیره دستش و گذاشت رو شونه ام و مجبورم کرد که برگردم:
ـ اینجا غد بازی و بذار کنار ساتیا. من باید برم. در مورد فرزام هم خیالت راحت من با همون سرهنگِ پروندتون هم چیز و هماهنگ کردم. اونا قرار بود با اولین پرواز خودشون و برسونن. چند تا نفوذی هم آدمای متین گذاشتم که مراقبِ فرزام باشن. تو باید با من باشی تا زمانی که من از مرز رد شم. بعدش هم بر می گردی.
ـ اما آخه چطوری...
ـ چطوری نداره... من همه چیز و هماهنگ کردم خیالت راحت...
همون موقع صدای شکستنِ شیشه اومد. فرزام دستِ من و گرفت و به سمتِ یکی از اتاق ها رفت...
ـ بیا انقدر لفتش دادی که رسیدن...
پس هاویار قبل اینکه من بخوام آدرس بدم اینکار و کرده بودم و هماهنگ کرده بود. اما من آدرس این آپارتمان و یعنی جایی که هاویار هست و دادم. هاویار کدوم آدرس و داده؟
صدای تیر شنیدم. قبلم تند تند می زد و انگار که نفس کم آورده بودم. هیجانم به اندازه ای بالا بودم که حس می کردم الان سکته می کنم. هاویار درِ اتاق و قفل کرد. آروم گفتم:
ـ من آدرسِ اینجا و دادم بهشون...
به همون آرومی جواب داد:
ـ خسته نباشی!
صدای شکسته شدنِ در آپارتمان و شنیدم.
ما رفتیم تو کمد دیواری که خودش قدِ یه اتاق خواب بود. از اونجا یه دری و باز کرد و دوباره بستش و قفلش کرد.
باورم نمی شد از اتاق خواب رسیدیم به پارکینگ. فوری سوارِ ماشینم کرد و خودشم سوار شد. ریموتِ دری که مخالفِ اون دری که من وارد شده بودم، بود و زد و همینکه در باز شد. گازش و گرفت.
ـ از کجا اومدیم؟ چی شد؟
ـ از کوچه پشتی. اون خونه همون یه در و نداشت که.
ـ به کجا میریم؟
از آینه نگاهی به پشتِ سرش انداخت و گفت:
ـ بیست سوالیِ؟! تو به من اعتماد نکردی ساتی. نباید آدرسِ اون خونه و بهشون می دادی. نباید اصلاً باهاشون حرف می زدی. من جوری برنامه ریزی کردم و حرف زدم که فکر کنن توم دزدیده شد. یعنی یه جورایی کاری کردم که برات دردسر نشه. اما تو با دادنِ آدرس و حرف زدن باهاشون نشون دادی با میل و اطلاعِ خودت پاشدی اومدی اینجا.
ـ ببین تو روزی که اومدی محل دکتر بودی یکم که گذشت خلافکار و قاچاقچی شدی. انتظار نداشته باش فکر نکنم ممکنِ قاتل و دزد و هزار چیزِ دیگه بشی! من مجبور بودم اطلاع بدم.
نفسش و سخت داد بیرون و گفت:
ـ دستت درد نکنه دیگه.
و کمی بعد ادامه داد:
ـ باور کن من یه پزشکم!
و آرومتر زمزمه کرد:
ـ یه پزشکِ بیشعور و بی شخصیت که باید پروانه اش باطل شه!
اینکه نسبت به کارهاش عذابِ وجدان داشت خوشحالم می کرد. حسِ انسانیتش و وقتی با عذاب وجدان حرف می زد درک می کردم. بنظرم این عذابی که می کشید هر چقدرم بد و دردناک بدتر از هر چیزی حتی اعدام بود.
ـ خیلی مونده برسیم نه؟
همینطور که به تپ لتش نگاه می کرد و در همون حال رانندگی هم می کرد گفت:
ـ منتظرِ الان رسیدن نباش خیلی مونده.
لبام و از حرص جمع کردم. خوب می مرد بگه چقدر مونده؟ چند ساعت؟ نمی تونستم باهاش کل کل کنم. الان من جز یه چاقویِ میوه خوری هیچ چیزی همراهم نداشتم. اما با همونم غنیمت بود. دلم می خواست از اونجا خبر داشته باشم. ببینم چی شده... آروم گفتم:
ـ حداقل ای کاش می گفتی از اونور چه خبر؟ من اینهمه کمکت کردم. اما تو چی؟ داری من و می بری کجا؟ مزر ایران و ترکیه؟ که چی بشه؟ خوب خودت برو دیگه...
ـ تو باشی راحت تر می تونم برم. باور کن اگر من بمونم هیچی درست نمی شه. هیچی...
اینارو گفت و بعد یه شماره ای و گرفت و گذاشت رو پایه مخصوصِ گوشیش که رو داشبور نصب شده بود و زد رو آیفون.
بعد از چند بوق شخصی برداشت:
ـ بله؟
ـ چه خبر؟ به کجا رسیدین؟
ـ امیر تویی؟ زرگل کیه؟ زرگلِ داشتیانی؟
لبام و جمع کردم و با چندش به گوشی خیره شدم. چی می شد بپرسِ ساتیا داشتیانی؟
هاویار نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ حرفت و بزن...
ـ هیچی دیگه تو که مشخص شده فرار کردی. اون پسرِ هم که آورده بودنش. منتقل شده به بیمارستان. اما خانمِ داشتیانی خانمِ داشتیانی از زبونش نمی افتاد...
آخی فرزام و می گفت. بازم رفته بیمارستان. اشک تو چشمام جمع شد و به بیرون خیره شدم... صدای هاویار اومد:
ـ متین چی شد؟!
تکونی خوردم و برگشتم سمتِ تلفنِ چندش و بهش خیره شدم.
ـ گرفتنش... وقتی من جای متین و گفتم و گفتم که متین کیه، هیچ کس باورش نمی شد. خیال می کردن سرکارشون گذاشتم. هیچ کس فکرش هم نمی کرد که متین یه زن باشه..!پایان فصل ۱۶

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#99 | Posted: 4 Feb 2014 02:06
فصل ۱۷

اما من باورم می شد. از اون مهمونی یادم بود... اون زنی که تو اون مهمونی بود وقتی بهت گفت که از شمال برگشتی خوشکل تر شدی تو در جوابش اسمِ متین و استفاده کردی. شاید خیلی مدرکِ آنچنانی نباشه... اما من اونجا شک کردم...
ـ باورم نمیشه ساتی... انقدر ساده گیر افتاد...
نگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم:
ـ همچین ساده هم نبوده. چند تا شهید و چند تا گم شده داشتیم... همین فرزام چند بارِ تو این ماموریت داره آسیب می بینه... اینا ساده است؟ اینهمه سال جوونای مردم توسطِ موادای پخش شده اینا آلوده شدن... چقدر آدم یا تهدید و با زور مهره اینا شدن؟ اینا ساده است؟
ـ برای متینی که انقدر حرفه ای بود اره ساده است...
ـ کمکِ تو نبود. شاید همچین چیزی نمی شد...
راهنما و زد و ماشین و کنار نگه داشت...
ـ چی شد؟
به رو برو اشاره کرد و با نشون دادنِ ایست بازرسی گفت:
ـ صد در صد مراقبت ها چند برابر شده. حس می کنم بهمون گیر می دن.
برگشتم یه عقب نگاه کردم. هیچی نداشتیم... یه نیم نگاهی هم همینطوری به دور و اطراف انداختم بازم خبری نبود. نچ نچی کردم و گفتم:
ـ ای کاش یه چیزی داشتی باهاش یه شکمی درست می کردم. به کم آب هم رو صورتم می ریختم می گفتی زنم حاملست.
ـ اونوقت نمی گن چرا اینهمه بیمارستان تو همین شهر و ول کردی داری میری این سمت؟
دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ تو همچین موقعیتی که من خودم و رو به موت نشون می دم که همیچن سوالی نمی پرسه. اما اگر هم گفت تو بگو اونورا به خونمون نزدیکترِ. یا فامیلمون تو بیمارستان های اونورِ. اسم بیمارستانی جایی نمی شناسی؟
ـ چرا یه بیمارستان شریفی هست...
ـ خیلی خوب یه چیز پیدا کن واسه شکمم.
در ماشین و باز کرد و گفت:
ـ الان صندوق و نگاه می کنم.
حدوداً دو دقیقه ای نیست شد. داشتم کم کم نگران می شدم که این رفت یه چیز پیدا کنه خودش گم شد. که زد به شیشه... شیشه و دادم پایین و گفتم:
ـ بابا چی شد؟ تو آفتاب نگه داشتیا...
سرش و خاروند و گفت:
ـ می گم یه مدل لاستیک هست عقبِ ماشین از این مدل کوچیکاست خیلی بزرگ نیست... لاستیک می شه گذاشت؟
آنچنان چپ چپ نگاهش کردم که نیشش تا گوشش باز شد و با گفتنِ " صبر کن یه نگاه دیگه بندازم" دوباره رفت.
پاهام از استرس رو ماشین ضرب گرفته بود. خودم کلی نگرانی داشتم. حالا آقا مسخره بازیش گل کرده. هر چند داشت جدی می گفت. کلاً مردا دستِ خودشون نیست گاهی راهِ حلاشون شاخ و دم داره.
درِ ماشین باز شد و نشست. و چند تا لباس بهم داد...
ـ بیا مجبور شدم. ساکم و باز کنم...
آقا چقدر سرخوش و خجسته است! ساکم بسته! خدایا ما با کیا شدیم هشتاد میلیون نفر!
لباسهارو تو هم گرد کردم و مانتوم و باز کردم و گذاشتمشون زیرِ بلوزم. یکم خودم و مرتب کردم و حالت لم دادن نشستم و با تشر به هاویار گفتم:
ـ جای نگاه کردن به من برو تا توجهشون جلب نشده.
و با این حرفم درِ آب معدنی و تا نیمه باز کردم و چند بار پاچیدم رو صورتم و کمی هم شالم و دادم عقب.
خدا من و ببخشِ با این کارهای زشت و ناپسندم. اما مجبورم. برای کمک به خیلی ها مجبورم. خودم، فرزام، هاویار، مادرش و حتی نیروهای پلیس!
بلاخره هر جور بود خودم و توجیه کردم. شیشه و کامل دادم پایین و چشمامو نیمه باز گذاشتم و آروم گفتم:
ـ سعی کن اصلاً نگاهشون نکنی. اما خونسرد هم نباش. اگر دیدی دارن همه ماشینارو چک می کنن چند بار بوق بزن و برو پایین و بگو حالِ خانمم خوب نیست.
سرش و تکون داد:
ـ علاوه بر دزد بودن، بازیگرِ ماهری هم هستی!
چپ چپ نگاهش کردم و همونطور آروم جواب دادم:
ـ دزد خودتی!
همینکه هاویار شروع کرد به بوق زدن. ماموری دویید سمتمون. هاویار زیرِ لب گفت:
ـ نباید گوش می دادم. می گن زن ناقصِ ها!
تا اومد دستش بره سمتِ اسلحه اش با حرص گفتم:
ـ ای بشکنِ دستت... دستت و بذار رو فرمون روانی... نگران باش یکم...
ـ چه خبره آقا!؟
ـ خسته نباشید جناب... خانمم حالش خوب نیست...
قیافه ام رنگ پریده بود و اینکه کمی ضعیف شده بودم. همینطور اونهمه خستگی برای راهِ درازی که اومده بودم به تایید حاملگیم کمک کرد و وقتی کمی خم شد و من و همینطور شکمم و دید گفت:
ـ دنده عقب بگیر... از راهِ بغل برو...
هاویار با لهجه ای که نمی دونم از کجا گرفته بود تشکری کرد و دنده عقب گرفت و از همون راهی که افسرِ پلیس گفته بود تقریباً فرار کرد.
ـ واااای باورم نمیشه ساتی... دستت درد نکنه. حتی لازم نشد توضیح بدیم.
ـ حالا کی ناقصِ؟!!
با جدیت گفت:
ـ من به جونِ خودم من ناقصم!
دیگه حرفی بینمون زده نشد. حسابی خسته بودم. دیگه باز و بسته شدنِ چشمام دستِ خودم نبود. من خسته بودم و هاویار حسابی مشغول. یعنی ذهنش مشغول بود.
باورم نمی شه که همین چهار یا پنج ساعت راهِ که ما کنارِ همیم. بعدش برای همیشه می رفت. می رفت و من شاید دیگه هیچ وقت نمی دیدمش. به همین چیزها فکر می کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
--
با صدای برخوردِ لاستیک های ماشین با سرعت گیرها بیدار شدم. ماشین سرعتش کم و کمتر شد تا اینکه گوشه ای ایستاد. انگار توی شهر بودیم یا حداقل نزدیک به شهر. چون مثل تو جاده خلوت بنظر نمی رسید.
ـ بیدار شدی؟
این و هاویار که نیم نگاهی بهم انداخته بود پرسید. سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ رسیدیم؟

آره رسیدیم به اونجایی که باید... همین جا میان دنبالم... اما قبل از رفتن...
مکث کرد و نگاهش و از بیرون گرفت و به من دوخت:
ـ نظرت چیه با من بیای؟!
قسمت صد و شصت و چهارم

من اما نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم. این چه سوالی بود که از من می پرسید؟ از عشقِ فرزام گذشته... حالا که داره این سوال و می پرسه می خوام فکر کنم... اگر فرزام نبود... اگر من هاویار و جایی دیگه و مدلِ دیگه می دیدم باهاش می رفتم؟ همراهش می شدم؟ اونم با این گذشته؟
خوب معلومه که نه. با هاویار نه تنها من هیچوقت باهاش آرامش نخواهم داشت سخندون هم هیچوقت نمی تونه راحت و آسوده زندگی کنه. فکر می کنم با هاویار من همیشه باید در حال فرار باشم.
اما حالا که فرزام هست. دارم فکر می کنم با اینکه هاویار پولدارترِ اما بازم من فرزام و انتخاب می کنم به خاطرِشخصیتش، منشش، به خاطرِ تکیه گاه بودنش. به خاطرِ خودش نه پولش نه قیافه اش.
حالا که کمی پخته تر شدم می بینم خوشبختی نه به پولِ زیاد و ثروتِ نه به قیافه و هیکل اما این و هم می دونم که اگر چه خوشبختی به ثروت نیست ولی آدمِ بی پول بدبخت!
صدای هاویار من و از فکر بیرون آورد:
ـ به چی فکر می کنی؟ سخندون؟ نگران نباش اونم می بریم...
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم:
ـ من و تو دوستای خوبی برای هم بودیم. اما امیدوارم دیگه همدیگه و نبینیم یا حداقل دردسری برای هم درست نکنیم. من برای همین آب و خاکم. اینجا به دنیا اومدم و همینجا هم زندگی می کنم...
در جوابم مهربون گفت:
ـ امیدوارم هر جا که هستی همیشه خوشحال و خوش بخت باشی. من و هم حلال کن.
ـ تو هم همینطور. هر چی که بودی برای من دوستِ خوبی بودی. باعث شدی مسیرِ زندگیم عوض شه و من روزی هزار بار ممنونتم.
مهربون لبخند زد اما چشم های غمگینش گویای بی میلیش برای رفتن بود. شاید اون تعلق خاطری که من به خاکِ وطنم داشتم اون هم داشت.
ـ کاش هیچوقت بچه نبودم که بخوام بچگی کنم. با یه حماقت من الان دارم از کشورِ خودم فرار می کنم. یادت باشه ساتی تحتِ هیچ شرایطی نه خواهرت و نه فرزندت و تنها نذار. هیچوقت نذار تو هیچ تصمیمی تنهایی فکر کنن. شده غیرِ مستقیم کنارشون باش. هیچوقت نذار حس کنن که بی تکیه گاهن...
با خودم گفتم:
ـ چیزی که من تا امروز بودم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#100 | Posted: 4 Feb 2014 02:07
اما سعی کردم برای هاویار مرحم باشم با مهربونی گفتم:
ـ پسرِ خوب تو الان مامانت و داری. بهتره دیگه بری و هر جا که هستی از زندگیت لذت ببری برات آرزوی بهترین ها رو دارم. مراقب خودت و مامانت باش...
ـ تو هم همینطور... تو دخترِ خوبی بودی... ساده بودنت و دوست داشتم... و اما در موردِ متین فکر نکن گرفتینش همه چیز حل شده... اون راحت می تونه خودش خلاص کنه مخصوصاً با فرار... گروهکایی هستن که برای نجاتِ خودشون تا حدِ ممکن بهش کمک کنن حواستون باشه.
سرم و تکون دادم:
ـ دیگه به متین فکر نکن... خیالت راحت...
درِ ماشین و باز کرد. و گفت:
ـ می تونی از گوشیِ موبایل استفاده کنی و موقعیتت و خبر بدی... اما الان نه وقتی همون ایست بازرسی و رد کردی... با همین ماشین برگرد... بیا برو تا نیومدن ببیننت...
فوری پیاده شدم و اومدم سمتِ راننده... پیاده شدنش با رسیدنِ من یکی شد. خیلی بهم نزدیک بودیم. تو چشم های هم خیره شدیم. تو نگاهش هر چی که بود باعث شد فوری نگاهم و سر بدم سمتِ یقۀ بلوزش:
ـ مراقبِ مامانت باش...
زمزمه وار گفت:
ـ توام مراقب خودت باش... خداحافظ.
فوری با ماشین دور زدم و آماده شدم راهی که اومده بودم و برگردم. از آینه به هاویار که دستهاش و تو جیبش گذاشته بود و دور شدنِ من و تماشا می کرد خیره شدم. همیشه فکر می کردم آدم های منفی احساس ندارن... اما هاویار عکسش رو به من ثابت کرد. به من فهموند آدم ها با هر شغلی با هر اخلاق و فرهنگ و تربیتی عاشق می شن، احساس دارن... با خنده تو شاد می شن و با غمت غمگین...
هاویار به من فهموند شخصیت های منفی هم می تونن زندگی کنن... حالا حتی می دونم که راجع به منفی ها هم باید درست قضاوت کنم می فهمم که تو منفی ها هم باید یه خوب ها و بدهایی هم در نظر گرفت...
می دونم باید به آدم ها فرصت داد... فرصتِ توضیح... فرصتِ جبران و حتی فرصتِ زندگی...
هاویار یه فرصت می خواست برای جبران... برای زندگی...
آشنایی با هاویار و سرگذشتش برام شد یه تجربه حالا دیگه می دونم باید با فکر تصمیم گرفت... می دونم که تصمیمِ امروزم می تونه تو ده سال زندگیِ آینده ام و حتی شاید بیشتر تاثیر بذاره...
خیلی بیشتر مراقب رفتارام هستم... کاری که تا قبل از این انجام نمی دادم...
نفسم و سخت دادم بیرون... خدایا یعنی تا کی قراره من آدم هایی و مثل وکیلِ پرونده ام ببینم و یادم بیاد ساعتش و یا ماشینش و دزدیدم؟
با خجالت سر تکون دادم:
ـ من گاهی اگه غذا نداشتیم حتی گلابی های مش ممد میوه فروش و که همیشه سینی اش بیرون بود و می دزدیدم...
انگار تازه به عمقِ زشتی و بدیِ کارهام پی برده بودم... لبم و گاز گرفتم، من چطور آدمی بودم که به یه گلابی هم رحم نمی کردم؟
اما خدا خودش می دونه معده سخندون مثل جوراب پارزین کش میومد... من مجبور بودم واسه پر کردنش هر کاری بکنم.
اشکی از چشام سر خورد و روی لبم نشست... من واقعا زجر کشیده بودم... شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه زجرِ من چی بوده...
شاید تا زمانی که شب بشه صبح و تو تمامِ مدت فکرِ این باشی که اگه خواهرت گفت گشنه ام چی بهش بدی، نفهمی من چی میگم...
شاید مثل من درک نکنی نداشتنِ یه همدرد مثلِ مادر و یه تکیه گاه مثل پدر یعنی چی... که امیدوارم دور از جونِ همه، تو این یه مسئله هیچوقت درک نکنی و نفهمی...
همیشه گفتم بازم میگم خدا هیچ خونه ای و بی بزرگتر نکنه...دروغ چرا همیشه می گم کاش پدر بود حتی همون معتادش... البته گاهی هم پشیمون می شم... اما خودم می دونم که دوست داشتم زندگی کنم...
حداقل اگه مثل دخترای دیگه نبودم نصفشون بودم... اما باز من از حقِ خودم برای داشتنِ پدر و مادر گذشتم... سخندون که هیچی حس نکرد... اون حتی گاهی فکر می کنه من مادرشم...
و من هم می خوام که باشم... همیشه حواسم بوده که نقشِ هر دو رو براش داشته باشم... حواسم هست که اگه چشمش به دختری تو بغلِ پدرشِ من فوری بغلش کنم... اگه دستِ نوازش می خواد من آرومش کنم...
گریه ام شدیدتر شد... و بلند گفتم:
ـ خدایا من و ببخش برای همه بدی هام... از من بگذر...
به جاده خیره شدم... می دیدم که ماشینی خیلی دورتر و عقب تر ایستاد... هاویار که لحظه لحظه ریز تر می شد سوارِ ماشین شد.
با یه دور پلک زدن ماشین نیست و شد و هاویار هم رفت.
قسمت صد و شصت و پنجم

با تردید شماره خودِ فرزام و گرفتم... نمی دونم چرا خوش بین بودم و فکر می کردم که انقدر هم حالش بد نیست که تلفم و جواب نده.
اما جواب نداد... لبام و گاز گرفتم و گفتم:
ـ فرزام همه این کارها و اینجوری به خطر انداختنِ خودم به خاطرِ تو بود... لطفاً خوب باش... لطفاً...
سرعتم و زیاد تر کردم و شماره محمد و گرفتم... بلاخره بعد از چند بوق با صدای خسته ای جواب داد:
ـ الو؟!
ـ سلام محمد... خوبی؟ چی شد؟ فرزام خوبه؟!
ـ به به خانمِ فراری... الانم زنگ نمی زدی... زحمت کشیدی...
با کلافگی گفتم:
ـ به خدا هر کار کردم به خاطرِ خودتون بود. فرزام داشت جونش و تو این راه می ذاشت بلاخره یه جوری باید کمکش می کردم.
ـ تو اون پسر و فراری دادی ساتی این یعنی اینکه اگه به اندازه اون مجرم نیستی نصفش هستی...
آرومتر گفتم:
ـ من به خاطرِ فرزام اینکار و کردم...
و بلند تر ادامه دادم:
ـ حالا هم دارم بر می گردم پایِ کاری که کردم ایستادم و هر مجازاتی و قبول می کنم.
کلافه گفت:
ـ شما نمی خواد چیزی و قبول کنی... به سرهنگ که گفتم تونستی پیداشون کنی و اون اس ام اس هم نشون میده که آدرسشون و برامون فرستادی. کلاً همه فکر می کنن هاویار جنابِ عالی و دزدیده و احتمالاً هدفی داره... هیچ کس نفهمیده شما با پایِ خودت رفتی تو خونه اش...
مشکوک گفتم:
ـ اونوقت شما از کجا می دونی من با پای خودم رفتم؟!
پوزخندی صدا دار زد و گفت:
ـ نکنه فکر کردی اونروز که می خواستی بیای تبریز اون زن و شوهر محضِ رضای خدا سوارت کردن؟
با تعجب گفتم:
ـ واقعاً که... من و بگو حس می کردم چقدر زرنگم...
ـ حدسِ فرزام درست بود... گفته بود تو آمادگیِ هر کاری و داری و باید مراقبت باشیم چه خودش باشه چه نباشه! خوشحالم که تونستم اونروز دستورِ قاضی و برای داشتنِ مراقب بگیرم.
وااای باورم نمی شه پس من تمومِ مدت مراقب داشتم... یعنی الان فهمیدن هاویار کجاست...پس گیر افتاده... با تردید گفتم:
ـ هاویار هم گرفتین...
ـ متاسفانه ما این وقت و نداشتیم که موقعیت خونه ها رو تشخیص بدیم و بررسی کنیم... تا ما متوجه شیم این خونه بر عکسِ چیزی که نشون میده هست و یه درِ دیگه هم داره شما رفته بودید...
و بعد گفت:
ـ الان وقتِ این حرف ها نیست. کجایی؟ فرزام که منتقلش کردن تهران. شما هم اگه تشریف نمیاری من برم.
می تونستم از اینکه فرزام اجازه داده منتقلش کنن اونم تنها بفهمم که چقدر قاطیِ . خدا به دادم بر سه که از الان خودم و تو کفن فرض می کنم.
ـ تو کجایی؟
ـ بیا فرودگاه. منم کارام تموم شده دارم میرم فرودگاه...
***
ـ خسته نباشی دخترم. تو خیلی تو این ماموریت کمکون کردی. مطمئن باش کارهات بی جواب نخواهند بود و در آینده شغلیت حسابی تاثیر گذار خواهد بود.
نگاهِ پر استرسم و از درِ اتاقی که می دونستم فرزام اونجا خوابیده گرفتم و به سرهنگ دوختم. سعی کردم آروم باشم و با آرامشی که خودم هم نمی دوهنم از کجا پیدا کرده بودم گفتم:
ـ خواهش می کنم سرهنگ. این وظیفه من بود.
لبخندی زد و گفت:
ـ بیا دختر... معلومه حسابی بی قراری... بیا برو...
با خجالت سرم و انداختم پایین و "با اجازه ای" گفتم و به سمتِ اتاق رفتم. تقریباً وقتِ ملاقات تموم شده. آخه زودتر از این روم نمی شد بیام. پایین یه سری از همکارهاش و دیدم و هنمینطور فرانک...
وقتی فرانک اونجوری گلگی می کنه و بابای فرزام با خنده می گه پسرم و عصبی نکن و مامانش هیچی نمی گه و فقط نگاهم می کنه یعنی خودش قراره حسابی ناک اوتم کنه!
تقه ای به در زدم و وارد شدم. با دیدنِ قیافه رنگ پریده و چشمای بسته اش انگشت هام و که دورِ دسته گل حلقه شده بود بیشتر به هم فشار داد.
اخمِ کمرنگی رو صورتش بود که جذابتش و چند برابر می کرد. بینِ لباش کمی باز بود که لب هاش و خواستنی تر کرده بود.
خلاصه تمومِ جذابیتاش گردِ هم اومده بودن تا من و هیز تر جلوه بدن! لبخندی زدم و رفتم نزدیکش:
ـ سلام خوبی؟!
فقط نگاهم کرد... گل و گذاشتم رو میزِ کنارش و گفتم:
ـ بهتری؟ بی معرفتا ببین چی کار کردن... خدایا... این دستت چرا بستست مگه این یکی هم آسیب دیده؟
فقط نگاهم می کرد... از نگاهِ خیره اش خجالت کشیدم...لبم و به دندون گرفتم و سرم و انداختم پایین:
ـ تبریک می گم بلاخره متین و گرفتی...
بلاخره صداش درومد:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / همکارم میشی! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites