تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

همکارم میشی!

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 24 Jan 2014 17:33
ـ خوب نمی خوای بگی چی شده؟ که الان به مناسبتش ما اینجاییم؟!
ـ دلیلِ اصلیِ اینکه من و تو اینجاییم فقط و فقط یه رفعِ دلخوریِ سادست. بخور رفتنی بهت می گم.
منم چیزی نگفتم تا بتونه اون چیز های چندشِ مورد علاقه اش و بخوره.
بعد از خوردنِ جیگر وقتی سوارِ ماشین شدیم. دیگه ازش نپرسیدم چی شده!؟ چون تجربه ثابت کرده بود که مردِ پیشِ روم وقتی من و کنجکاو می بینه لذت می بره و سعی می کنه که تو همون حالت نگهم داره. پس ترجیحاً دندون روی جیگرم می ذارم و منتظر می مونم.
ـ یه جورایی بهتره بکشی کنار... دیگه نمی خوام خیلی باهاویار صمیمی باشی...
ـ چرا؟!
ـ صبر کن... ببین ساتی همون موقع ها هم که امیر تحتِ نظر بود هیچ کس نمی دونست قراره چه اتفاقی بیفته. اون با اومدن به محلِ شما استارتِ یه ماموریت و برای خودش و ما زد... الان کلی مدرک ازش هست... برعکسِ همیشه که هیچ مردکی ازش نداشتیم. الان داریم. اما من با هفت، هشت سال زندانش راضی نمی شم. من چیزی و می خوام که حقشِ. امیر خیلی بد کرده حقش بیشتر از حبس برای جعل و اینطور چیزاست.
ـ الان منظورت و نمی فهمم...
ـ هیچی می گم دلم نمی خواد زیاد بهش نزدیک شی... دارم می گم باید صبر کنیم برای استارتِ جدیدِ ماموریتش. از تماساش و جاهایی که رفت و آمد داره چیزی دستگیرمون نمی شه. باید دوباره خودش پیشقدم شه هر چند اینبار می دونم که چی می خواد.
تا الان حدسیاتت درست بوده... اون تو خونه شما چیزی می خواد. یه چیزی که انقدر ارزش داشته تا امیر به خاطرش پا شه بیاد این محل...
ـ نمی فهمم یه بار می گید بش نزدیک شو... یه بار می گید دوری کن...
ـ من نمی گم دوری کن. می گم صمیمی نشو...
ماشین و یه کنار پارک کرد برگشت سمتم و گفت:
ـ بذار با هم راحت تر باشیم. دوستانه بهت می گم. هاویار شریکِ خوبی برات نمیشه... همینطور همراهی خوبی برای سخندون... یادت باشه تو، تو هر راهی پا بذاری سخندون هم با خودت می کشی...
با ناباوری نگاهش کردم. این چی می گفت؟ یعنی چی؟! شریک؟ چی فرک کرده...
یکی تهِ دلم می پرسید: " مگه اشتباه کرده؟! " اما آخه... سرم و انداختم پایین. حس کردم گر گرفتم. یا شایدم کوچیک شدم. نذاشت بیشتر خجالت بکشم و ادامه داد:
ـ می دونم دخترِ عاقلی هستی. خودت و درگیر نکن. شاید من اشتباه کرده باشم. اما خوب حتی اگه این حرفم فقط یه اشتباهِ کوچیک هم بوده باشه گوشزد کردنش خالی از لطف نیست.
چیزی برای گفتن نداشتم. اما الان یه چیز و فهمیدم. حتی این تعبیرهایی که این چند روز برای فرزام کردم و فرک کردم دوستم داره اشتباه بود.
اون اگه دوسم داشت که انقدر راحت راجع به هاویار نظر نمی داد... اه خاک تو سرت ساتی به چه چیزایی فرک می کنی. اینا هر کدوم یه نفعی براشون داشته تو این محل پا گذاشتن. نکنه فرک کردی قراره عاشقت شن؟ نه بابا بذار کارشون تموم شه. اون هاویار راحت مثل آشغال پرتت می کنه یه ور این آقام پرتت می کنه گوشه زندون.
ـ گفتم خودت و درگیر نکن! اینهمه خودخوری لازم نیست. من که چیزی نگفتم. فقط گفتم به دردت نمی خوره. اینقدر ناراحت کننده بود؟! تا این حد؟!
برو بابا... یکی این و خفه کنه...
ـ اصن بیا با یه سوال از این بحث خارج شیم... شده بود بابات راجع به فروشِ یه زمین یا ویلا باهات حرف بزنه؟!
هنوزم قاطی بودم... اینکه فرزام چیزی و فهمیده که من تا حالا خواسته و ناخواسته گیج بودم و نمی فهمیدم، عصبیم کرده بود... با تکون دادنِ سرم جوابِ منفیم و بهش رسوندم.
ـ مطمئنی؟ نمی خوای بیشتر فرک کنی؟
با بی حوصلگی گفتم:
ـ بابا از فروشِ جایی حرفی نزده بود...
دستی تو هوا تکون دادم:
ـ فقط این اواخر شیشه که می زد. نعشه که می شه می گفت می خوام برات ماشین بخرم. به سخندونم قولِ یه ماهی داده بود قدِ هیکلش!
ـ تو خونه... تو خونه رفت و آمدی نداشتید که مشکوک باشه؟!
ـ نه تقریباً واسه این یکی بدجوری بابا رو ترسونده بودم. یکی دو بار اومد و رفت داشتیم اما واسه این اواخر نبود. اون اوایل بود که می شستن گل می گفتن و تریاک دود می کردن.
ـ خونه برای بابات تنها می موند؟!
ـ نه اصــــن! عادت نداشتم خونه و تنها بذارم.
ـ با این وجود. وقتی شما خونه و تنها نمی ذاشتید. پس باید این فرضیه و رد کنیم که هاویار خونه براش مهمِ. که اینطور نیست. من الان می دونم که هاویار خونه و می خواد. همه چیز و می دونم. یکم بیشتر فکر کن.
ـ چطــور؟
ـ ببین ساتی تو خونه چیزی هست که هاویار اصرار داره چند روز خالیش کنید... وگرنه که سرکاریم دیگه... هرچند که نیستیم.
نچ نچ. جوونِ خوبی بود. حیف شد. حسابی قاطی کرده. خندیدم و گفتم:
ـ سرکار بودن... خفن بهت میاد...
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
ـ من خیلی جدیم... از بالا دارن دیوونه ام می کنن. سرهنگ کم مونده خودم و بگیره جایِ متین اعدام کنه.
شونه ای بالا انداختم. خوب به من چه... تقصیرِ منِ هاویار داره خیلی ریلکس کاراش و انجام میده و کسی هم بهش شک نمی کنه؟!
نگاهی بهش انداختم:
ـ یه چی هست به ما نمیگی... قضیه ویلا و زیمین چیه؟!
ـ زمین ساتی... زَمــیــن...
ـ همون زِمین.
سرش و تکون داد و گفت:
ـ تو اگه حرف زدنت و یاد بگیری من یه جشن درست و درمون می گیرم به خدا.
ـ نپیچون. جوابِ سوالم؟!
ـ بهتره ندونی...
می دونستم نخواد حرف بزنه نمی تونم چیزی بکشم بیرون. واسه همین سرم و به شیشه تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم...
راست می گه واقعاً چی می تونه تو خونه ما باشه؟ یه زیر خاکی؟ بابایِ من ادمِ مشنگی بود اگه چیزی داشتیم راحت می شد فهمید. یعنی این وعده وعید های آخرش و باس جدی می گرفتیم؟ از پول و ثروت حرف می زد. از زندگیِ ایونی. نمی دونم. پس چرا به سفر بدهکار بود...
بابا عادت داشت. کلاٌ از بدهکار بودن خوشش میومد. حتی زمانایی هم که پول داشت می رفت و نسیه خرید می کرد...
این چیه که فرزام می دونه و می خواد من و مجبور کنه فکر کنم و با جزئیاتِ بیشتری توضیح بدم؟
همینجور داشتم فرک می کردم. به سوالای فرزام... به امیر... رفت و آمدِ مشکوک... خونه... زیمین... تنهایی... یهو یه چیزایی یادم اومد... آره خودشِ... با جیغ گفتم:
ـ اون چهار روز... اون چهار روز...
قسمت صد و دوم+

انقدر بلند گفتم که فرزام فوری زد رو ترمز. بدبخت فرک کنم روحش رفت اون دنیا برگشت.
ـ کدوم چهار روز؟!
پارسال بابا دو روز و سه شب خونه نیومد. قشنگ یادمِ. وقتی هم اومد خیلی خوشحال بود. همه اش گفت خدا دوسمون داره. پولدار شدیم. همه اش می گفت نوکرتم زن. مامانم و می گفت!
منم پیشِ خودم گفتم حتماً دوباره انقد زده تو رگ و زیاده روی کرده رفته تو توهم. بعد چهار پنج تا قرصِ تریفن انداختم تو چاییش دادم بهش. آخه یکی به ما گفت تریفن ضدِ توهمِ. دیگه ما هم از اون به بعد می دادیم به خوردش.
چپ چپ نگاهم کرد:
ـ وقتی که مرد از این قرص بهش داده بودید؟
حق به جانب گفتم:
ـ نه به جدِ سادات. به مولا خیلی وقت بود دیگه داروخونه بِمون نمی داد. می گفت باس نسخه ببریم براش.
ـ حالا کجا بود؟! این چه ربطی داره به چهار روز؟!
ـ نمی دونم کجا بود. اما وقتی اومد کفشاش و اینا همه گلی بود. خودشم زیاد تر و تمیس نبود. بعدشم مارو چهار روز فرستاد قم. گفت ما برگردیم ترک کرده. زندگیمون مثِ ادم شده. اما وقتی برگشتیم یه ماده جدید می کشید. اسمش نخ بود. اوایل هِی نخ، نخ می کرد. ما گفتیم ببین کدوم شنقلی به این نخ داده که اینجور بال بال می زنه بعد دیدیم نه بابا. یه چی می کشه شکلِ نخ. اسمِ اون و می گه.
جدی نگاهم کرد:
ـ چطور فراموش کردی این و بگی؟!
ـ خوب تو نپرسیدی بابای ما چی می کشه. واس ما عادی بود.شاید اگه زودتر از غیبت و این چیزا پرسیده بودی زودتر هم به ذهنم می رسید.
ـ بعد از چهار روز که برگشتی چیزی تغییر کرده بود؟!
ـ نه همه چی سر جاش بود. اوایل که بابا زیاد می گفت پولدار شدیم. اما بعد دیگه حرفی نمی زد.
ـ یه چیزی می خوام بگم. اما نمی دونم درسته یا نه.
ـ چیزی نباس پنهون از ما بمونه خودتون که می دونید.
سری تکون داد و دستی به صورتش کشید...
ـ یادتِ می گفتم هاویار برای خریدِ یه ویلا می رفت جاده و بر می گشت؟!
ـ آره، آره یادمِ خــبــ ؟
ـ خوب به روی جمالِ بی نقطه ات!
چپ چپ نگاهش کردم. اومد حرف زدن یادِ ما بده خودش به کلی لوچ شد. در حالی که می خندید گفت:
ـ وقتی فضول می شی خیلی با نمک می شی.
ـ دردِ یه ساعته. خوب بگو دیگه. الان وقتِ شوخیِ؟!
اخمی کرد و با جدیت گفت:
ـ به روی تو بخندی همینه. هیچی دیگه اون ویلا دقیقاً کنارِ ویلاییِ که پدربزرگت برای شما به ارث گذاشته...
گروه تجسس ما تازه تونستن یه درِ تهِ باغ پیدا کنن که تا حالا با شاخ و برگ پنهون بوده. امکانش هست که هاویار می رفته تو این باغ و برای رد گم کردن از درِ مینبرِ این باغ میومده تو باغِ شما!
ـ اخه که چی؟! که چی بشه؟!
ـ اینکه ویلایِ شمارو می خوان چیکار و نمی دونم. البته می شه گفت بابات و با پونصد، ششصد ملیون خر کردن. پونصد پولِ نقد. بقیه اش هم مواد... اینطور که فهمیدم بابات سهم تو و خودش و از اون باغ فروخته به هاویار.
اینجور که خدمتکار یا بهتر بگم نفوذیِ ما شنیده قرار بوده از دخترِ بزرگ که تو باشی اثرِ انگشت بگیره تا بقیه کارارو خودشون انجام بدن. البته قیمتی که الان رو باغ گذاشتن سه میلیاردِ.
می مونه اون پول و موادا... که الان دستِ بابای تواِ و من فهمیدم که هاویار برای اونا تو این محلِ. چون بابات حتی خودش هم امضا نکرده. اونروز که ماشین پول و موادا رو میاره. اون سرایدار هم بوده. همه رو تو حیات می ذارن و میرن. بابات هم قراره پشت سرشون کسی بیاد دنبالش که ببرتش ویلا تا قولنامه و که اثر انگشت تو خودش و داره ببره. البته می گن که همون روز می خواستن سرِ بابات و بکنن زیرِ آب و پول و اینارو ببرن. با قولنامه. اما ... همون روز بابات آور دُز کرده و شما هم که ظهرش رسیدید.
با دهنِ باز شده بهش نگاه کردم.
ـ این سرایداره چقدر حرفاش راسته؟!
ـ از نفوذی های خودمونِ.
ـ الان من گیجم. نمی فهمم. یعنی بابام سهمِ منم فروخته؟! آخه اون از کجا می دونسته؟
ـ پسر عمویِ بابات الان زندانِ. البته انفرادی. تا روشن شدنِ اوضاع وضعش معلقه. اون به بابات اطلاع می داده چون تو روستای شماست.
ـ من باید چی کار کنم؟ من نمی فهمم گیجم. انقدر این مدت چیزای غافلگیر کننده شنیدم که دیگه واقعاً همه چیز برام عادی شده.
ـ ساتی نباید تابلو بازی در بیاری. اما اول باید اون قولنامه و پیدا کنی. اینطور که خودت از اون چهار روز تعریف می کنی. روزی که بابات می خواسته بره شما نبودید... البته مامورِ ما هم گفت که کسی خونه نبوده.
ـ یه لحظه صبر کن... این مامورِ شما... تا الان کجا بوده؟ چون یادمِ تا همین دیروز توام عینِ خرِ معطل مونده تو گل بودی؟
ـ مودب باش ســـاتی!
ـ خوب ببخشید.
ـ مستخدمِ شخصیِ. همه جا باهاشون هست. همکارمون و فرستاده بودن جایی که هیچ جوری بهمون دسترسی نداشت خوب معمولا برای نفوذی ها چیزی استفاده نمی کنیم که بتونیم ردشون و بزنیم یا شنود براشون بذاریم. مخصوصاً هم که معلوم نیست مقصدشون کجا خواهد بود.
ـ خــب یعنی الان مطمئنید که حدسِ من درست بوده. اون خونه من و می خواد و تو خونه من چیزی هست که برای اونا خیلی ارزش داره. هم پول و هم مواد... باید چی کار کنیم؟
ـ منتظرِ قدمِ بعدیِ هاویار می مونیم. اما اون مواد هر جای خونه که باشه به زودی گندش در میاد. تریاک که هیچ. اما کراک... نخ... نخ تجزیه می شه و کراک کرم می زنه. واسه همین عجله دارن تا بدستش بیارن. ساتی زیاد سمتِ جاهایِ مخفیِ خونه نرو که بفهمن و شک کنن.
ـ خدایا دارم دیوونه میشم. بابا کی از من اثرِ انگشت گرفت؟! من خوابم سبک که نه اما سنگینم نیست. رو دستم جای هیچ جوهری نبوده.
ـ یه پنبه آغشته به الکل بکشه رو دستت هیچ اثری نمی مونه. آماده باش. هر لحظه ممکنِ مجبور شی خونه و ترک کنی. شاید باید یه میدون بدم دستِ امیر.
پایان فصل ۱۰

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#62 | Posted: 24 Jan 2014 17:43
فصل ۱۱

چه دنیایی شده. آدم نتونه به پدرِ خودشم اعتماد کنه. هر چند از اول هم برای من پدری نکرد. یه کلمه حرفِ محبت آمیز به ما نزد دلمون و خوش کنیم پدر داریم. واقعا پدر بودن یعنی چی؟ اینکه یه پولِ نصفِ نیمه بذاره کفِ دستمون بسته؟ که اینم این اواخر مامان کار می کرد م ذاشت کفِ دستِ پدر برای دود کردنش.
این فرزامِ دیوونه ام که زودتر بهم نگفت چه خبره. از وقتی فهمیده بود ارث مادری داریم می دونست که ویلامون کنارِ ویلایِ موردِ نظرِ هاویارِ اما حرفی نزده بود تا روشن شدنِ ماجرا. که اونم اینطوری شد. خدایا مصبت و شکر. آخه اینم زندگیِ ما داریم؟!
سعی کردم با کارای خونه و خودم و مشغول کنم. اه امروز که باشگاهم پر شد رفت هوا. عوضش فردا تمرین تیر اندازی با فرزام دارم. بعدش می خواد من و ببره دانشکده افسری سرِ چند تا از کلاسا بشینم ببینم خوشم میاد این رشته و بخونم یا نه. یعنی چقدر عالی بود همه برای انتخابِ بهتر یه همچین کاری و بکنن و بیشتر آشنا بشن. اونوقت شاید کمتر پیش میومد که کسی از انتخاب رشته پشیمون باشه.
البته این سرخوشیِ من و می رسونه وقتی هنوز رشته دبیرستانیم و انتخاب نکردم واسه دانشگاهم تصمیم می گیرم. اما خوب فرزام می گه اگه واقعا نمی خوام برم دانشکده افسری بهتره که همون رشته انتخابی خودم، یعنی ریاضی و ادامه بدم.
پشتِ درِ شیشه ای خونه ایستادم و به حوض کوچولویِ خونمون نگاه کردم. کفِ دستم و گذاشتم رو پنجره بلکه سرماش از پوستم به درونِ گرمم نفوذ کنه و یکم خنکم کنه... دلم می خواست الان دایی اینجا بود... ای کاش بتونم رک و راست راجع به خانواده ای ازشون بپرسم که نوزده سال منکرش شدن... اما چی بگم؟! اون چی داره که بگه؟؟
پوزخند زدم... همیشه آدمای گناه کار حرف واسه گفتن زیاد دارن... متاسفانه فوق العاده طلبکار هم هستن.
***
درِ یخچال و باز کردم و سیبِ قرمز و کوچولوی مدِ نظرم و برداشتم. بنظرم عید بهترین گزینه بود برای یکم روحیه سازی و این مسائل! از این هاویار که بخاری بلند نشد و تو این چند هفته هنوز قدمی بر نداشته که یکم دوباره هیجان بیاد تو زندگیمون. شاید باید به قولِ فرزام بهش میدون بدیم. فرزامم که بیشتر سرکارشِ و فقط زمانی که کاری داره یا می خواد مسئله ای و گوشزد کنه زنگ می زنه یا می بینمش.
سیب و گذاشتم...
خـب، خب.... اینم از سیب.... سینِ اولم...
دوباره نگاهی به سفره هفت سینم انداختم...
قرآن...
آینه نداشتم. مجبور شدم آینه حموم و که خیلی هم بزرگ بود یه تیکه از کنارش بشکنم بزارم سرِ سفره...
سنجاق سرِ سخندون... سینِ دومم...
سنجاق قفلی... سینِ سومم...
سمنو که جمیله درست کرده... سینِ چهارم...
آها... سبزه که خودم " گانه " خیس کردم و گذاشتم... سینِ پنجم... گانه خیلی قشنگتر از عدس سبز میشه و هر سال خودم می ذارم و برای سرِ خاکِ مامان می برم... تصمیم دارم امسال فرق نذارم... واسه بابا هم می برم.
دیگه چی بذارم؟!
یکمم سرکه سفید.... سین ششم...
چند تا پولِ خورد پنجاه تومنی هم که سکه امِ و میشه سینِ هفتم... تموم شد...
نگاهی به دور تا دورِ لبه های حوضِ خونه انداختم... ماهی هم که تو حوض هست... لازمۀ سفره هفت سین...
چه سفره ای شد. یعنی هر کی ببینه تا عمر داره بهمون می خنده.
سخندون با لباسِ نوش کنارم ایستاده بود و به دور تا دورِ استخر نگاه می کرد. بیشتر از همه چشمش به سنجاق سرش بود که حالا یکی از سین ها شده بود.
رو پارچه که کنارِ حوض پهن کرده بودم و روش آجیل و شیرینی بود نشستم و صداش کردم.
ـ بیا اینجا فسقلی می خواییم دعای تحویلِ سال بخونیم. بیا کنارم...
با اعتیاد کفشای سفیدش در آورد و بدونِ انکه اجازه بده جورابِ سفید تور توریش رو زمین کشیده بشه رو پارچه کنارم نشست.
ـ خدایا... همیشه باشه... همیشه کنارم باشه. سالم و سر حال. منم باشم... انقدر باشم که دکتر شدنش و ببینم که خوشبختیش و ببینم که روزی و ببینم که دیگه بهم نیاز نداشته باشه. یه خانمِ به تمام معنا...
روزی و ببینم که نشون بده بچه علی شیره ای هم می تونه چیزی بیشتر از جیب بـُـر باشه... روزی و ببینم که به اوجِ موفقیت رسیده باشه و زندگیش پر از رنگای سفید و صورتی باشه.
به کاسه آجیل اشاره کردم:
ـ بخور عزیزم.
و کاسه و گذاشتم جلوش...
خودم خواستم امسال هفت سینم و اینجوری بچینم. اخه تو خونه دلم می گرفت. چیه مگه؟ دیدم هوا بهاریِ. بارونم که نیست. گفتم بیاییم بیرون.
رادیو رو روشن کردم و قرآنم و برداشتمو همینکه بازش کردم. یادم افتاد امروز نه نمازِ صبح خوندم و نه نمازِ ظهر. نفسم و سخت دادم بیرون. از روزی که شروع کردم به نماز خوندن همینه. نمی دونم چرا یادم می ره.
البته بعضی روزا هم یادم می مونه ها. اما انگشت شماره اونروزایی که من سر وقت یادم میاد وقتِ نمازِ...
رادیو داشت می گفت که خونه دلمونم یه گردگیری بهش بدیم و صاف کنیم. اگه با کسی قهریم آشتی کنیم. نذاریم گردِ دلخوری و ناراحتی رو خونه دلمون بمونه...
دعای تحویلِ سال که نوشته بودم و گذاشته بودم صفحه اولِ قرآن و باز کردم...
ما بینش هر کی میومد تو ذهنم براش دعا می خوندم...
برای بچه ام فرزام... خدایا نکنه تو این ماموریت ها که میره یه وقت خدایی نکرده بر نگرده... جوونِ آرزو داره... بلاخره می خواد زن اختیار کنه... بچه دار شه... به خودش رحم نمی کنی به دختری رحم کن که فرزام قراره باهاش ازدواج کنه... یه وقت نکنه اون دخترِ طفلی چشم به در بمونه...
برای هاویار... خدا به راهِ راست هدایتش کنه... البته منم باس به همون راه هدایت شم...
برای بتول... ایشاالله سالِ دیگه بچه بغل خونه شوهر... البته اول خونه شوهر بعد بچه بغل... اونجوری خوبیت نداره.
خدایا به همه مریضا سلامتی بده...
امیدِ هیچ بنده ای و نا امید نکن...
نذار هیچ دختری حسِ ترشیده شدن بهش دست بده...
آهی جانسوز کشیدم:
ـ خدایا به شهدا عمر با عزت عطا بگردان...
قرآن و بستم...
ـ الهی آمین...
اما یه لحظه دستم که می خواست قرآن و بذار سر جاش رو هوا موند. من چه دعایی کرده بودم؟! چشمام و برای خودم لوچ کردم. حیف شدم... جوون خوبی بودم. از دست رفتم...
قرآن و بوسیدم و همون جلوی خودم و گذاشتمش. دستِ سخندون و که برای اولین به چیزایی و می دید و با تعجب زل زده بود بهشون گرفتم و گفتم:
ـ چی انقدر تعجب آورِ؟!
پر سوال گفت:
ـ آزززززی اَفت سینمون خیــــلی خوشگِلِ ها... اما من چِـــلا سُفله اش و نمی بینیم؟
با خودش زمزمه کرد:
ـ سُـفلۀ اَفسیــن.
و کمی سرش و گج کرد و با چشمای گرد و کنجکاوش به من نگاه کرد. لبم و گاز گرفتم که نخندم. بچه ام راست می گفت. سفره نداشتیم که.
با صدای بمبی که تو رادیو ترکوندن به خودم اومدم و سفت گرفتمش تو بغلم و با جیغ گفتم:
ـ عید شد... عید شد... عیدت مبارک... عیدت مبارک خواهرِ گلم...
و پشت بندش سخندون بود که جورابِ نو و فراموش کرد و در حالی که بپر بپر می کرد و دورِ استخر می چرخید می گفت: " عیدی می خوام... پوفک می خوام " .
سری تکون دادم. با اینکه دیگه مثل قدیم نمی خوره. اما هنوزم شکمواِ.
به همین چیزا فرک می کردم که یهو صدای شسکتنِ شیشه اومد و پشت بندش دمپاییِ اکرم خانوم اینا پرت شد تو حیاتمون. سرم و تکون دادم و بلند خندیدم. دیگه عادت کرده بودم. جواد پسرِ اکرم خانوم بازم مثلِ هر سال جلو جلو عیدیش و از کیفِ مامانش برداشته بود و الان داشت کتک می خورد.
قرآن و بوسیدم و لاش و باز کردم. اولین سالیِ که من پول می ذارم تو این قرآن. اونم پولِ حلال... و اولین عیدیِ که من دارم به سخندون عیدی می دم.
پنج تومنیِ نوم و بالا گرفتم و به سخندون گفتم:
ـ بوس بده تا عیدیت بدم.
اومد نزدیکم و محکم من و بوسید.
ـ مــــــلسی آآآزی...
و دویید سمتِ خونه... وا این کجا رفت؟!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#63 | Posted: 24 Jan 2014 17:44
چند ثانیه بعد اومد. کیفی که امسال براش خریده بودم دستش بود. پسته ام و پوست کندم و گذاشتم تو دهنم و با لذت نگاهش می کردم. پنجاه تومنیِ مچاله شده کفِ دستش و گرفت سمتم:
ـ اینم عیدیِ تو...
پر محبت بوسیدمش... بی شک با ارزشترین عیدیِ عمرمِ... گذاشتمش لایِ قرآن تا کمی صاف شه...
ـ حالا میشه بیلیم خونه مامان بزلگمون؟!
یه لحظه از حرکت ایستادم. حس کردم چیزی تو گلوم گیر کرده. یه چیزی رو قلبم سنگینی می کرد. در حالی که بغض داشتم. ناباور نگاهش کردم... این بچه چی می گفت؟
روم و ازش گرفتم و همونطور که بلند می شدم تا وسائلم و جمع کنم گفتم:
ـ کمک کن وسیله هامون و جع کنیم. جای خونه مامان بزرگ می برمت پارک.
با صدایی که ناراحتی تو ش بیداد می کرد گفت:
ـ آما.. کالــن می گه خونه مامان بزلگ بیشتل از پالک خوش می گذله...
به رفتنش که داشت می رفت تو خونه خیره شدم... یعنی منم از این بهونه ها برای مامانم می گرفتم؟ مامان چی جوابم و می داد؟ چرا من بچگیم و درست حسابی به یاد ندارم؟ چرا همه اش پازلای بهم ریخته اس که برام مونده؟ مامان اگه بودی چی جوابِ بچه ات و می دادی؟
با صدای زنگِ در بیخیالِ این فرکا شدم. یعنی سعی کردم که بیخیال شم. بلند شدم که با دو خودم و به در برسونم. که یهو رونم تیر کشید. دستم و گذاشتم رو پام. آخــخخ... یادم نبود... این باشگاه رفتنم برای ما شده دردسر. چون دوره دفاع شخصیم تموم شده دیروز با دو نفر از ارشدا مبارزه می کردم که نامردا با بو (چوب دستی ) زدن تو پام...
در و باز کردم و چشمام به گلای رو به روم ثابت موند. اما زودی لبخند زدم... بازم تعدادشون زوج بود... دو تا...

گلارو از دستِ پسر بچه گرفتم و گفتم:
ـ صاحبِ گلا کجاست؟
لپای آفتاب سوخته اش با لبخندِ گشادش بیشتر معلوم شد و با صدای دو رگه شده اش گفت:
ـ گفتن بهتون بگم بهارِ نو رسیده مبارک!
وبعدم دویید سمتِ سر کوچه.
در و بستم و به پشتِ در تکیه دادم... فرزامِ دیوونه...
دستم و رو گوشم کشیدم و جوری که به گوشش برسه گفتم:
ـ بهارِ نو رسیده شما هم مبارک جناب سرگرد...
سالی یه بار خوشمزه می شه. جوری که می دونه اگه باشه می خورمش واسه همین خودش آفتابی نمی شه. البته حق هم داشت. اون بیچاره امسال دور خانواده اش نیست و پیشِ جمیله ایناست و به خاطرِ وجودِ هاویار نمی تونه خودش با گل بیاد جلویِ درِ خونه.
این دومین بارِ گل می خره. بارِ اول سرِ چهار راه همین هفته پیش... دو شاخه گلِ نرگس خرید. و گفت معتقدِ که گل همیشه باید به تعدادی خریده شه که زوج باشه و الان... برای تبریکِ عید...
یه بار دیگه بوش کردم...
تقه ای به در خودر و پشت بندش در محکم باز شد. منم که تو حس و حالِ خودم بودم با مخ پهن شدم تو حیات... این دومیش... سومی و خدا بخیر کنه..
صدای اکرم خانوم که صد در صد اومده بود دنبالِ دمپایی پلاستکیش بلند شد.
ـ واااا! ساتی این پشت چی کار می کنی؟! ای جواد خدا درد بذاره تو رو. فکر کنم مُرد.
تکونی به خودم دادم. خدا نکنه این همسایه ها یه چیز و بفهمن. از وقتی فهمیدن این در خرابِ هر کی میاد یه گدانی یا چودانی چیزی به در می زنه و بازش می کنه. حالا انقدرم ماشاالله کم رو هستن که به جایی هم که ایستادم معترض می شن.
با صدای ضعیفم گفتم:
ـ عیدتون مبارک...
چادرش و سفت تر گرفت و گفت:
ـ ببخشید تو رو خدا من فقط با دستم یه ضربه آروم به در زدم.. نمی دونستم انقدر زود باز میشه.
با خودم گفتم باز خدا رحم کرد ضربه اش آروم بود. بیچاره جواد که یه روز هم از دستِ این، دست در امان نیست.
ـ خواهش می کنم
و بعد دمپایی و از وسطِ حیات برداشتم و دادم بهش.
ـ بفرما اینم دمپایی.
ـ مرسی ببخشید تو رو خدا. این پسر همه پولارو برداشته رفته سرِ خیابون کافه نت...
سعی کردم نخندم...
ـ کافی نت...
ـ آها همون. کافه شاه کم بود کافه نت هم زدن.
همینطور که غر می زد بی خداحافظی رفت. کلاً عادت داشتم. به کافی شاپ می گفت کافه شاه... خداحافظی هم که کلاً هیچی به هیچی...
رفتم سمتِ حوض و دونه دونه وسیله ها رو جمع کردم. هر سال عید بعد از تحویلِ سال می رفتیم پارک. اینجوری خودمم کمتر احساسِ تنهایی می کردم. هر چند که تو پارک انگار خاکِ مرده ریختن.
بعد از جمع کردنِ وسیله ها و پاک کردنِ خاکِ لباسم با آب. رفتم که آماده شم. لباسام و پوشیدم و کفشِ تختِ آبی سورمه ایم هم پوشیدم و آماده بودیم که بریم پارک.
فرزام و جمیله با شوهرش داشتن سوارِ پیکان گوجه ای رنگی می شدن که برن. حالا کجا خدا می دونه. فرزام یه لحظه کوتاه نگاهم کرد و بعد دستش رفت سمتِ گوشیش.
بی اراده منتظرِ صدای زنگِ گوشیم شدم که همون موقع صداش درومد. تو دلم دعا خوندم باز ایرانسل نباشه. اما خودش بود.
ـ کجا؟!
مثل خودش کوتاه نوشتم:
ـ پارک.
نگاهِ کلی به کوچه انداختم. ماشینِ هاویار جلوی در بود. فرک می کردم بره پیشِ مامانش. چند ثانیه بعد با تک بوقِ پیکانِ فرزام اینا به خودم اومدم. انگار برای خداحافظی از من زده بود.
راه افتادم سمتِ خیابون. کوچه خلوت تر از همیشه بود. معمولاً این محله افرادِ مسن ترش بیشتر از جووناشن. واسه همین بیشتریا تو خونه منتظر نوه ها و بچه هاشونن. خوش به حالشون. من که دیگه پوستم کلفت شده خدا به سخندون صبر بده.
ـ دستی سخندونو محکم تر گرفتم:
ـ نکن بچه.
ـ آزی چشب. نمی کونم... می شه بلام پوفک بخلی لدفاً...
به زبونِ شیرینش لبخند زدم و گفتم:
ـ به شرطی که لباست و کثیف نکنی.
****
فقط یه دور دیگه باشه؟! بعدش می ریم خونه.
با ذوق برگشت و دویید سمتی سر سره ها... آهی کشیدم... دو ساعتِ اینجا نشستم. واقعاً کف کردم. کاش یه همزبون داشتم باهاش حرف می زدم.
بغضی که بالا و پایین می شد و قورت دادم و سعی کردم با شادیِ سخندون شاد باشم. حتی فرزام هم بهم زنگ نزده بود. خوب چا نتظاری داری که بفهمه تنهایی یعنی چی؟ امسالم مثلِ هر سالِ دیگه ای باید بگذرونی.
تو همین فرکا بودم که با صدای بوقِ ماشینی نا خواسته برگشتم عقب. هاویار بود. یعنی بعد از دو ساعت هنوزم نرفته خونه مامانش؟ اه مردشور این پارکِ شرافت و ببرن که وسطِ خیابونِ. اما از یه طرفی هم خوشحال شدم. کاش پیاده شه یکم منم از تنهایی در بیام.
خیلی زود به آرزوم رسیدم. ماشین و همونجا پارک کرد و اومد داخل.
واقعاً گاهی آدما چقدر بدبخت می شن. حتی بودنِ دشمنشونم کنارشون براشون خوش آیندِ. حداقل از تنهایی که دارم توش دست و پا می زنم بهتره. نمی دونم چون خواستۀ فرزامِ یا چون من زیادی بیخیالم و سعی می کنم به روی خودم نیارم باعث شده بتونم با هاویار بد برخورد نکنم و تا حدِ ممکن چیزی و به روش نزنم.
ـ عیـــدت مبارک خانم. صد سال به از این سالها. چطوری؟
ـ سلام. مرسی عید توام مبارک. چرا نرفتی پیشِ مامیت. فرک می کردم الان باس دورِ هم جمع می شدید.
یکم گرفته شد و گفت:
ـ از وقتی بابام و خواهرم فوت شدن ما دیگه با فامیل رفت و آمد نداریم. یه منم و مامان.
همیشه از ناراحتیِ بقیه ناراحت می شم. هر چقدرم که آدمِ بدی باشه و با دروغ بهم خنجر بزنه بازم نمی تونم ناراحتیِ کسی و ببینم.
ـ خوب الان چرا مامانت و تنها گذاشتی؟ باس پیشش باشی.
سری تکون داد و همونطور که تو خودش بود گفت:
ـ داشتم می رفتم پیشش.
و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
ـ شما تنهایید. ما هم تنهاییم. شاید بد نباشه ببرمت خونمون. مامانم خیلی خوشحال میشه.
ناخواسته ابروهام بهم نزدیک شد. من هیچ اعتمادی بهش ندارم. کجا می خوام برم؟
ـ میای مگه نه؟ مامان خیلی تنهاست. شاید اگه تو رو ببینه و همینطور شیرین زبونیایِ سخندون و یکمی باهام حرف بزنه.
چه پررو. معلمومه که نمی رم. البته من که رد یاب و اینا دارم. حالا چی برم؟ نخیر.
قسمت صد و پنجم
کی فرکش و می کرد یکم دیگه هاویار اصرار کنه من بشینم تو ماشینش و باهاش برم سمتِ خونه اش؟ همون اولش آروم گفتم مطمئن باش نمی رم. البته این و برای فرزام گفته بودم.
اما بعدش نظرم تغییر کرد و بهش گفتم که متاسفم فرزام اما بهتره مطمئن نباشی. خوب از هیچی بهتر بود. شاید اصلاً یه چیزی هم این بین دستگیرم شد. اینا به کنار فرک کنم مامانش بهمون عیدی هم بده. حواسم باشه عیدیِ سخندونم بکشم بالا.
ـ به چی فکر می کنی؟!
ـ هیچی داشتم فکر می کردم. مزاحم نباشیم یه وقت؟!
ـ نه بابا مراحمی. دیدی که زنگ زدم وحیده خانم گفت حالِ مامان خوبه و زودتر از اینا منتظرم بوده.
تو دلم گفتم صد در صد منتظرِ تو نه ما...
ـ ساتی. منشیم حامله است. دیگه می خواد بره. گفتم بهتره دیگه کم کم مشغول شی.
آه بفرما اینم از قدمی که منتظرش بودیم. هنوزم بیخیال نشده. من و باش چه خوشحال بودم. گفتم آقا بیخیالِ پول و کثافت کاری شده. با غیض گفتم:
ـ من نیاز به کمکِ کسی ندارم.
انگار انتظارِ این لحن و ازم نداشت. خودمم انتظار نداشتم. جو من و گرفت یه لحظه.
ـ چرا ناراحت شدی؟ من که چیزی نگفتم.
سخندون از بینِ دو تا صندلی اومد بیرون و گفت:
ـ آزی میشه لدفــــاً بَــلام تاپ بخلی خونه تاپ تاپ اباسی کنم.
خمصانه نگاهش کردم و گفتم:
ـ الان وقتِ حرف زدن نیست. با این هیکل پریدی وسطِ حرفِ ما که چی؟ وقت شناس باش.
بق کرده نشست عقب و به بیرون نگاه کرد.
ـ تو چت شد یهو؟
ـ هیچی. از کار کردن بدم میاد همین.
ـ مطمئنی همین باعثِ ناراحتیتِ؟
پرخاشگر گفتم:
ـ مطمئنم مثل اینکه دلت می خواد چیزِ دیگه بشنوی.
ـ نه اینطور نیست.
و با شک پرسید:
ـ مثلا چی بخوام بشنوم؟!!!
خراب کردم. خودم می دونم. خدایا نه دیگه حوصله کتک خوردن از فرانک و دارم. نه تنبیه های فرزام. عجب غلطی کردما.
ـ راجع بهش فک می کنم. من سخندون و می فرستم مهد فک نکنم حقوقم خرجِ مهدِ سخندونم بشه.
فوری جواب داد:
ـ چرا می رسونه. تو ماهی سیصد داری برای سخندون می دی. چون کمک دستمم هستی خوب بیشتر از یه منشی حقوق برات در نظر گرفتم. سه ماه بعد بیمه می شی. عیدی و بقیه چیز ها هم بهت تعلق می گیره.
خوبه قراره منشی شم. خودشم می دونه این چیزا اضافه هست واقعا. با طعنه گفتم:
ـ خوبه شهریه سخندون و یادآوری کردی می خواستم زنگ بزنم ازشون بپرسم!
هُـل شده گفت:
ـ ای بابا تو امروز چته. خوب خودت بهم گفتی.
می دونستم که نگفتم. از اینکه باهاش اومده بودم پشیمون شدم. می تونستم تنها نشستن تو پارک و تحمل کنم. اون نسبت به قبل داشت بی احتیاطی می کرد. یه جور حرف زد که منم رو حسابِ همون بی احتیاطی کلی سوتی دادم. به خودم که اومدم . تو یه خیابون بودیم پر از درخت بودیم. انگار اومده بودیم تو این باغای متروکه که تو فیلمای ترسناک نشون میده. با تردید پرسیدم:
ـ اینجا خونتونِ؟!
نیشخند یا شایدم لبخندی زد و گفت:
ـ بـــــله.
وبرگشت سمتِ سخندون تا بیدارش کنه. اه ای کاش سخندون و با خودم نیاورده بودم. با حالتی مظلوم گفتم:
ـ میشه مارو برگردونی خونه حالم خوب نیست؟
خندید. بلند و مردونه. اه چرا حس می کردم خنده هاش ترسناکِ. نه ترسناک نیست. باز من خل شدم دارم جو سازی می کنم.
ـ ترسیدی؟
از این صراحتش بیشتر قلبم خالی شد. اما سرم و به طرفین تکون دادم و گفتم:
ـ از چی باید بترسم. وقتی همه چیز تحتِ کنترلِ؟!
چشماش برق زد. اومد نزدیکتر... انقدر نزدیک که من به شیشه چسبیدم. با ریز بینی به چشمام خیره بود. زبونم و رو لبای خشکم کشیدم و گفتم:
ـ باز تو خل شدی؟!
حالا انگار تا حالا چند بار از این خل بازیا در آورده بود. از گوشه چشم به سخندون نگاه کردم. فقط تونستم موهاش و ببینم. شیطونِ می گه سخندون و بذار همینجا در و باز کن و الفرار.
شاخه گلی که رو داشبورد بود و برداشت و گفت:
ـ من که نه اما تو انگار خل شدی. پیاده شو.
صداش مثلِ همیشه بودا اما نمی دونم چرا برای من جوری بود که انگار یه زانبی بهم دستور داده. شایدم یه آدم کش. در هر صورت با ترس و لرز از ماشین پیاده شدم و هاویار خودش سخندون و بیدار کرد. چون صد در صد اینطور که من بی حس شده بودم هیچ کاری ازم ساخته نبود. کنارِ هم که قرار گرفتیم گفت:
ـ این خونه هم قدیمی شده هم بزرگِ. هزار بار به مامان گفتم بذاره یه خونه کوچیکتر یه جای بهتر بگیرم.
ـ اینجا مثلِ خونه متروکه می مونه.
ـ پس واسه همین ترسیدی.
ـ نخــــیر.
ـ چه قاطعانه! هیچ کس شک نمی کنه تو الان از ترس حتی ممکنه سکته بزنی.
چشم غره ای به صورتِ خندونش رفتم و ترسم و پشتِ همون چشم غره قایم کردم. مثلاً رفتم دفاع شخصی. مثلا دارم آموزش میبینم و جزء نیروهای ویژه ام. یعنـــی تـــفــــ ... آبروی هر چی پلیسِ بردی.
خدایا اگه من و سالم بردی تو این خونه و سالم بر گردوندی دو رکعت نماز می خونم به نیتِ اینکه دیگه غلطِ اضافه نکنم. پنجاه تا هم صلوات نذر می کنم. یه بسته نمکم می برم امامزداه...
کلید انداخت و در و باز کرد. نفسم و سخت دادم بیرون. چرا زنگ نزد... به دور و برم نگاه کردم... چرا ماشینو نمی بره تو پارک کنه.
ـ به چی نگاه می کنی؟! بیا تو...
به دستِ سخندون که تو دستش بود نگاه کردم. فوری رفتم سمتش و دستش و گفتم:
ـ بهتره با من بیاد.
شونه اش و بالا انداخت:
ـ بهتره اول بری!
آه بیا می خواد تسلطِ کافی و داشته باشه تا اگه حرکتِ نا به جا کردم از وسط به دو قسمتی نا مساوری تقسیمم کنه. اینجوری ادم ربایی می کنن؟ چقدر ریلکسِ...
قسمت صد و ششم

باورم نمی شه مامانش نمی تونه راه بره. هاویار به من گفته بود یه مامانِ افاده ای داره. اما خانومی که من دارم می بینم خیلی خاکی و مهربونِ. اینا به کنار از همه مهمتر باورم نمی شه اونهمه خیال پردازی الکی بود. فرک کردم الان مارو می دزدن. قضیه پلیسی می شه.
ـ دخترم چرا نمی خوری؟ تعارف می کنی؟
یکم جا به جا شدم. حس کردم لپم گل منگولی شده. واقعاً جای تعجب داره من و خجالت؟
ـ ممنون.
هاویار که لباسِ راحتی پوشیده بود و دستِ مامانش تو دستاش بود گفت:
ـ اگه بدونی مامان. فکر کرده می خوام بدزدمش. نبودی چهره اش و ببینی.
ـ ای وای نه اینطور نیست.
هاویار لحنش و مثلِ من کرد و گفت:
ـ پس چطورِ؟
مامانش ضربه ای پاش زد و گفت:
ـ اذیت نکن دخترِ گلم و پسر. برو سر بزن ببین خواهرش چی کار می کنه؟
همون موقع سخندون با چند تا عروسک و یه مشما تو دستش اومد بیرون.
ـ آزززی بلند شو. فَــلال کنیم. تا کسی ندیده. بدو...
گوشه لبم و گاز گرفتم. بیا اینم دزد شد. آروم گفتم:
ـ فلفل...
چشماش و گرد کرد و اثاثارو انداخت پایین و با بغض گفت:
ـ تو که از اینا باسم نمی خَلی.
حالا بین چطور آبرویِ من و گرفته کفِ دستش داره باهاش بازی می کنه. مادرِ هاویار در حالی که چشماش اشکی شده بود گفت:
ـ پسرم هر کدوم از وسیله های آتنا که قابلِ استفاده هست و بذار بدیم به این دخترِ خوشگلم.
و بعد نفسی آه مانند کشید. هاویار سرش پایین بود اما از دستِ چپِ مشت شده اش می شد فهمید که هنوزم حرص داره. اونم بعد از اینهمه سال.
چقدر دوست داشتم مامانش به اسم صداش کنه. اما انگار بهش یاد داده بود که جای امیر هی بهش می گفت پسرم.
شام و کنارِ هم خوردیم و مادرِ هاویار ازم قول گرفت که بازم باهاش حرف بزنم. نمی تونست خیلی حرف بزنه. بیشتر نظاره گر بود. به عنوانِ عیدی به پاکت پول بهم دادن که نمی دونم چقدر توشِ. و به سخندون یه عروسکِ نو داد. و حالا کنارش نشستم و دارم بر می گردم.
خدا می دونه تا قبلِ اینکه برسیم تو خونه و مامانش و ببینم هزار جور صحنه اکشن واسه خودم ساختم. حتی یه لحظه مردی عنکبوتی شدم که داره با تارِ عنکبوت می زنه تو چشمای هاویار. وقتی مامانش و دیدم حسابی ضایع شدم.
ـ اگه می خوای برام کاری کنی. از پنجم عید باید شروع کنی.
ـ بهت خبر می دم.
تو خونه بهترین کاری که می تونستم انجام بدم این بود که بشینم یکم درس بخونم. هم از بیکاری بهتر بود. هم می دونستم خرداد که رسید چهار کلمه بلتم تو کاغذ بنویسم. من غیر حضوری بودم و وسطِ سال ثبت نام کردم. باید خرداد کلِ کتاب و امتحان بدم و به خاطر نداشتنِ نمره های دی ماه باید نمره هام بالا باشه تا قبول شم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#64 | Posted: 24 Jan 2014 17:45
سخندون آرومتر با عروسکات حرف بزن. اصلاً پاشو برو تو اتاق.
بی توجه به من به صحبت کردنش ادامه داد. ای خدا این بچه چقدر سرتقِ. منم که اعصاب ندارم یه وقت دیدی عروسک و از پهنا کردم تو حلقش. دخترۀ خنگ به عروسک می گه من از تو لاغرترم. دروغ که حناق نیست... خجالتم نمی کشه!
یکم درس خوندم. البته مدیونم اگه چیزی تو ذهنم رفته باشه. نمی دونم چرا ذهنم متمرکز نمی شد. فکرم پیشِ هاویار بود به تلفنی که از این رو به اون روش کرد. پیشِ فرزام... اصلاً چرا فرزام زنگ نمی زد بگه یه تنبیه در پیش دارم. منم بادی به غبغب بندازم و بگم منتظرم. اصلاً شاید کارم درست بوده...
از روزی که به بتول گفتم مدلت می شم اینجوری ناراحتِ. فقط اگه خیلی فضولیش گل کنه یا خیلی کار واجب باهام داشته باشه بهم زنگ می زنه. خوب من دوست دارم. قرارِ عکسم فقط تو آرایشگاه بمونه. اصلاً مگه چی کارمِ؟ این سوالیِ که خودمم جوابش و نمی دونم.
اه بیخیال اصلاً بهتره بره به جهنم.... نه نره... بره... شایدم نره. اصلا هر جور خودش مایلِ به من چه.
***
کمی از بستنیِ تو ظرفم خوردم و گفتم:
ـ من نمی فهمم مگه میشه؟ اون قرار بود از پنجمِ عید شروع به کار کنه. صد در صد باید چیزی شده باشه که یهو بدونِ اینکه چیزی بگه نیست شده. شاید یه چیزایی فهمیده باشه.
کلافگی از از سر و صورتش می بارید. همونطور که تو فرک بود گفت:
ـ نه این چیزا نیست. حداقلش اینه که به تو شک نکرد. از مکالمه هاش فهمیدم که کلافه است. آشفتگی از سر و روی جمله هاشون می بارید. هر چند همه رمزی بود. نفوذیامون همه نیست شدن.
اونی هم که خیلی بهشون نزدیک بود پریروز خودکشی کرده. انقدر هم همه چیز طبیعیِ که نمی شه گفت مجبورش کردن تو خونه خودش اسلحه بذاره رو شقیقه اش و همه چیز و تموم کنه. همه پلیسا برای اینکه بفهمونن لو رفتن یا نه باید از قرص استفاده کنن. اینجوری ما می فهمیم که لو رفتن. اینکارش یعنی اینکه لو نرفته. کارشناس و پزشکی قانونی هم تایید کردن خودکشی بوده.
ـ از کشور خارج نشده؟
ـ دارن چک می کنن. امکانش هست قاچاق بره. هیچ پیغامی برای تو نذاشته؟
ـ نه. ای کاش یه سر به مامانش بزنم. اون باید خبر داشته باشه. می گم می خواستم بهش بگم که با کار تو دفترش موافقت کردم اما نمی دونستم کجاست. نظرت چیه؟!
سرش و به نشونه نه تکون داد :
ـ اینکه اونجا یه بار امن بود. دلیل نداره که واسه بارِ دومم امن باشه. اما بد نیست بهش زنگ بزنی. گفتی شماره اش و داد بهت دیگه؟
ـ آره. باشه. زنگ می زنم.
بلند شد:
ـ بهتره بریم.
یه قاشقِ بزرگ از بستنیم خوردم و گفتم:
ـ بریم.
وقتی سرم و بالا کردم لبخند می زد:
ـ می خوای بازم؟!
لبخندِ خجولی زدم و گفتم:
ـ نه.
انگشتِ اشاره و کناریش و زد رو بینیم و رفت که حساب کنه. همینجور سرِ جام موندم. چرا حس می کردم قلبم ضعیفه؟ دستم و گذاشتم رو گونه هام. جدیداً یه چیزم میشه ها. دنبالش از کافی شاپ زدم بیرون. از پشت چه جذابِ.
لبم و گاز گرفتم. خاک تو سرت ساتی هیز نبودی که شدی.
آخه جونی من نگاه... نه جانِ من نگاه. بازوهاش چه تو بلوزش بازی می کنه بیشـــرفت....
ـ نمی شینی خانم.
فوری نشستم. اصلاً حواسم جمع نیست. یه پاکت داد دستم و گفت:
ـ بازم بهارِ نو رسیده مبارک!
اوه شما نمی خوایید بگید تو این پاکت یه هدیه است برای من که نه؟ همه می دونن قلبِ من ضعیفِ.
ـ امیدوارم دوسش داشته باشی. کادو برای خانوما زیاد خریدم. اما حقیقتاً برای هدیه خریدن برای تو عاجز بودم. نمی دونستم چی برازندتِ!
برای خانوما زیاد خریده؟ ای تفـــ یعنی دوست دختر زیاد داشته؟ بهتره خوش بین باشم برای فرانک خریده حتما... برازنده؟ این تعریف بود؟ یا الان من و شخصیتم و برد زیرِ سوال؟ خوب دروغ چرا دلم می خواست مثل کوالا بچسبم بهش و پاهام و دورِ کمرش حلقه کنم و بوسش کنم. اما در عوضِ همه این کارا با ذوق و گفتم:
ـ این برای منِ؟ مرسی. اما من هیچی نخریدم...
همونطور که رانندگی می کرد گفت:
ـ تا سیزدهم خیلی مونده.
رسما داشت می گفت من از کادوم نمی گذرم و باس برام بخری. بیخیالِ این فرکا شدم. سرم و کردم تو پاکت تا ببینم چی توشِ.
ـ برو خونه بازش کن. دوست ندارم چهره ات وقتی این و باز می کنی و ببینم.
وا چرا؟! نکنه تمساح خریده برم؟ نه بابا تمساح که تو این جا نمی شه. اما بچه اش جا می شه. با شک بهش نگاه کردم:
ـ تو مارمولک خریدی برای من؟
خندید.
ـ نه دیوونه. آخه مارمولک انقدر بزرگِ؟
پر شک تر پرسیدم:
ـ پدر و مادرش و خریدی؟
سری به نشونه نفهمیدن تکون داد و نگام کرد:
ـ می گم پدر و مادرِ مارمولک و برام خریدی؟! یعنی تمساح.
مردونه خندید..
ـ کی گفته مارمولک، بچۀ تمساحِ؟!
لبام و جمع کردم و گفتم:
ـ نگو که نیست؟ باز سوتی دادم.
اوه خدایا بازم داشت می خندید. این یعنی که سوتی دادی در حدِ تیر اندازیِ مذخرفت. نفسم و سخت دادم بیرون:
ـ بسه دیگه. حالا انگار خودش تا حالا بچه حیوونا رو با هم قاطی کرده.
بیشتر خندید و گفت:
ـ یعنی عــــاشقتم!

قسمت صد و هفتم
تو هضمِ خنده هاش هم موندم. این یکی و کجا بذارم؟ صندلی بهترین گزینه بود برای جلوگیری از وارفتگی که من الان وا نرم. تو صندلی نرمِ ماشین فرو رفتم و در حالی که سعی می کردم نیشم تا گوش که چه عرض کنم تا پشتِ کله ام باز نشه نگاهش کردم:
ـ می گم غیرِ طبیعی هستی.
اخم کردم و لبام و جمع کردم. عادت داشت جفت پا بپرِ وسطِ حالِ خوشِ آدم. از دهنم پرید:
ـ هاویار خلافکار هست در کنارش جنتلمن بودن یادش نمی ره... اما تو...
اخمش و بینِ خنده اش دیدم. خیلی نگذشته بود که حس کردم چقدر این فرزام شبیهِ فرزامِ روز اول... خنده هاش کاملاً قطع شده بود. و خیلی جدی بود.
چقدر حال می داد منم الان غش غش بزنم زیرِ خنده اما کی جرات داره؟ حداقلش اینه که من ندارم.
کادوش و از تو دستم گرفت و پرت کرد عقب. ماشین و روشن کرد و آنچنان از تو پارک اومد بیرون که به صندلی چِسبیدم. چه حرفه ای! یادمِ یه بار خواستم از دوبل اینجوری بیام بیرون زدم ماشینِ رو به رو که هیچ پشتی هم ناقص کردم.
انقدرم هل کرده بودم که وقتی دیدم اینجوریِ بیخیالِ ماشین دزدی شدم و فوری پیاده شدم فرار کردم! صداش به گوشم رسید:
ـ مثل هاویار بودن کاری نداره. اما متاسفم برات که نقش بازی کردن بلد نیستم.
حالا چرا این هوا ناراحت شد؟ من یه چیزی گفتم خــو...
جای همیشگی نگه داشت. می دونستم که باس پیاده شم. اصن شانس ندارم به خدا. ببین چـی شـــد... دستم که رفت رو دستگیره گفت:
ـ خودسر کاری انجام دادی قیدِ تو رو برای پیشبردِ ماموریت می زنم مطمئن باش.
اه می دونست قرارِ لج کنم برم خونه ننه هاویار اینجوری گفتا... پیاده شدم. تجربه ثابت کرده وقتی تو کارش مشکل داره سگ می شه. البته دور از جونش... فرزام و نمی گمــا... سگ و می گم... نچ نچ چه بی تربیت شدم.
ای هاویار الهی اونهمه پول و موادی که دستِ ماست و معلوم نیست کجاس یه بارِ جلو چشات دود شه بره هوا. این فرزامم که خنده اش برای فرانکِ اخلاقِ هاپوییش برای ما.
اه داشت می خندیدا. کاری که یک بار در سال انجام می ده. اخه حرف بود زدی؟ گوشیم و در آوردم و نگاش کردم... زنگ بزنم بش؟ چی بگم؟ بگم ببخشید؟ می گه چرا؟ خوب واقعا چرا؟ یه چیز گفتم دیگه. اون یه همکارِ و بس. اصلاً مگه نه اینکه همکارِ چرا رفتارامون مثلِ دو تا همکار نیست؟
گوشیم و گذاشتم تو کیفم و راهم و کج کردم. خودمم می دونستم جدیداً اون فقط یه همکارِ ساده نیست!
دلم نمی خواس خونه باشم. مخصوصا که مهد از پنجم باز می شد و امروز سخندون و برده بودم مهد تنهایی می خواستم چی کار کنم؟ می رم فرانک و می بینم.
با این فرک رفتم تو ایستگاه اتوبوس ایستادم. می تونستم برم خونه درس بخونم. اما نمی دونم چرا دیگه مثل همون دورانِ تحصیل شوق و ذوق ندارم. درس و دوست دارم اما میلم به کارهای دیگه بیشترِ.
تو راه به هاویار هم فرک می کردم. امکانش بود که از من نا امید شده باشه و بیخیال اینهمه پول و مواد شده باشه؟ اینجور که من فهمیدم هم اون باغ و می خواد هم پول و مواد. آدمِ دندون گردیِ از اینش حرصم می گیره. شاید از اول میومد می گفت حقِ من دستِ باباتِ راحت تر به نتیجه می رسیدیم!
زنگ و زدم. به فرانک اس ندادم که دارم میام خدا کنه حالا خونه باشه خیت نشم. اما چند لحظه بعد خودش بود که جواب داد:
ـ بله؟!
ـ من به این گندگی و نمی بینی؟!
صدای خنده اش اومد و گفت:
ـ بفرما بالا...
در و باز کرد و رفتم بالا. فرانک که در و باز کرد نشناختمش. باورم نمی شد با آرایش انقدر خوشگل بشه. آرایش هیچی هیچوقت با این لباسا ندیدمش. یه تاپِ لیمویی با دامنِ مشکی تا زانو. مرتضی حق داشت قولی که به خودش داد و بذاره کنار و با این هلو ازدواج کنه.
ـ اوووو تموم شدم... دیوونه.
دستام و از هم باز کردم و رفتم تو بغلش:
ـ بخـــــــــورمــــت... چه خوشگل شدی.
زیرِ گوشم گفت:
ـ فرزام اینجاست.
ای خاک تو سرم. هل شده از موقعیت گفتم:
ـ موند تو گلوم... نمی خورمت.
و بعد پسش زدم عقب. در حالی که می خندید تعارف کرد که بیام داخل. وفتی رفتم تو فرزام رو مبل نشسته بود و با لپ تاپش کاری انجام می داد. سرش و آورد بالا و با اخم نگاهم کرد.
ـ سلام!
فقط سری تکون داد. این یعنی بچه ام الان قهرِ. اما آخه چرا؟ حالا ما یه چیز گفتیم. تا این حد ناراحت شدن نداره که.
فرانک آجیل و کلی خوراکی برام گذاشت و نشست. بیخیالِ فرزام شدم و گفتم:
ـ اینکارا چیه ما به همون عیدی راضی بودیم.
با مشت کوبید تو بازوم و گفت:
ـ مگه تو بچه ای؟!
ـ مگه من دل ندارم؟! البته اینم بگم ها اگه می خوای عیدی بدی و بعدم پس بگیری نمی خوام. الکی دلِ مارو خوش نکن!
الان دقیقاً منظورم به بعضی ها بود که اون بچه تمساح و شایدم مارمولک و ازم گرفت. فهمیدم سرش و بالا کرد و نگاهم کرد. پس اونم گرفت که دارم دو لا پهنا بهش تیکه می ندازم.
ـ فرانک پرونده جلیلی و میاری؟!
فرانک در جوابِ فرزام سری تکون داد و رفت تو اتاق. کمی خودم و جمع و جور کردم که اصلاٌ به فرزام نگاه نکنم.
ـ خودت برش نداشتی. در هر صورت اون واسه تو بود.
اخـــی با منِ؟ با لبخندِ گشادم نگاهش کردم که دوباره اخم کرد و سرش و انداخت پایین. آروم و زیرِ لب گفتم:
ـ ای بابا حالا یکی بیاد به این بگه ما اخلاقِ هاپوییِ تو رو ترجیح می دیم به اون هاویارِ شفته پلو.
حس کردم استخونای فکش تکون خورد. نکنه هاپو رو شنید. حالا این همه چیزای خوشگل بهش گفتم باس همون و می شنید؟
سرش و که بالا کرد. لبخند زد. این یعنی بچه تمساحِ عیدیت و می گیری هیچ شاید تو رو تا خونه هم برسونه! چه جلافتــا! مردم چه پررو شدن . یکی از درون گفت : اون که چیزی بهت نگفت روت و کم کن انقدر فانتزی نباف تو اون ذهنت...
فرانک پرونده به دست اومد بیرون و دادش دستِ فرزام و گفت:
ـ بفرما یکی از فانتزیای ذهنم این بود که یه روز بتونم یه نخود سیاه پیدا کنم که الان پیدا کردم.
فرزام نیشش شل شد و در حالی که سعی می کرد جدی باشه گفت:
ـ بذارش رو مبل.
فرانک با پرونده کوبید تو کله اش و گفت:
ـ خاک بر سرم با این برادر زادۀ سست عنصرم.
و نشست. اینا چی می گفتن به هم؟ فرانک یکم تو لپ تاپِ فرزام و نگاه کرد و بعد خم شد کمی از آجیلِ من برداشت در حالی که می خورد گفت:
ـ ردِ هاویار و زدن. بندر عباسِ.
ـ جدا؟ چرا اونجا؟ برای تعطیلات رفته؟
جفتشون نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداختن و فرزام زیرِ لب گفت:
ـ آره رفته آفتاب بگیره!
اما فرانک در جوابم گفت :
ـ احتمالا یه خبرایی هست. نمی تونه برای تعطیلات باشه وقتی اینجا تو یه قدمیِ پیشرفتِ ماموریتش قرار داره. چون تو یه چراغ سبزی برای کار تو دفترش بهش نشون دادی. با عقل جور در نمیومد که بره.
ـ صد در صد برای کشتیا رفته نه؟ کارشون با افشین ایناست؟ آخه افشینم می گفت پرواز داشتم واسه اتریش بارامون قرار بود برسه.
فرزام سرش و تکون داد:
ـ کشتی و بارِ قاچاق، اونم از اتریش بخواد بیاد سمتِ ایران چند ماهی تو راهِ.
دست از شکستنِ پسته در بستم برداشتم وگفتم:
ـ ممکنِ کشتی ها همزمان یه چیزی و رد و بدل کنن؟ یا یکی با چند روز تاخیر برسه. چه می دونم هزار جور بهونه هست.
فرزام نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ چه اصراری به این فرضیه داری؟
ـ چون تو دفتر چه تو ماشینِ هاویار نوشته بود تحویلِ جنس ششم فروردین. این و وقتی داشت عروسکای سخندون و از خونه اشون می آورد خوندم.
تو جاش نیم خیز شد:
ـ الان باید بگی؟
ـ فرک نمی کردم مهم باشه.
لپ تاپ به دست با گفتنِ " باید برم " رفت سمتِ در و در همون حال هم گفت:
ـ ممکنِ بازم اشتباه باشه این فرضیه.
و رفت بیرون و من با خودم حیف و صد حیف فرستادم که نه عیدیِ قشنگم و گرفتم و نه من و تا خونه رسوند. لعنت به دهانی که بی موقع باز شود.

قسمت صد و هشتم

ناهار خورده بودیم و حالا این خانم حس مبارزه بهش دس داده بود...
در حالی که نفس نفس می زدم بشقابی که پرت شد سمتم و بینِ دو تا کفِ دست درست چند سانتیِ صورتم گرفتم. واسه چند لحظه زمان ایستاد. اما با لقدی که خورد به پهلوم بشقاب و گذاشتم رو سینکِ ظرفشویی و گفتم:
ـ آقا صبر کن مانتوم خراب میشه!
ـ مگه هزار بار بهت نگفتم کسی برای تو صبر نمی کنه که آماده شی؟ تازه از وقتی اومدم دارم می گم بِکن این بی صاحاب و هی می گی هیچی نپوشیدم.
با گفتنِ این یه لقد زد درِ گوشم که حس کردم دنیا دورِ سرم می چرخه. رگِ زور آبادیم گل کرد. دستم و بردم بالا و گفتم:
ـ ای دهنت و...
حرف تو دهنم ماسید الان می زنه ناکارم می کنه. در حالی که غش غش می خندید نشست. حالا دیگه مانتوم و در آورده بودم. دو تا صندلی پشتِ اپن بود که الان فرانک رو یکیش نشسته بود و پشتش به من بود. ساعدم و انداختم دورِ گردنش و کشیدمش سمتِ خودم:
ـ من و می زنی؟
در حالی که سعی داش خودش و نجات بده گفت:
ـ من به گورِ خودم بخندم. ول کن نامردی تو کارِ ما نیست.
محکم تر گردنش و فشار دادم:
ـ بگو چیز خوردم.
ـ چیز خوردی!
کمی خم شدم تا بیشتر بکشمش سمتِ خودم. اما با زنگِ تلفن دست از کارمون برداشتیم.
خروسِ بی محل که شاخ و دم نداره. فرزام از اداره آگاهی تماس گرفته بود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#65 | Posted: 24 Jan 2014 17:46
هنوز داشتم حرف می دن که من لباسام و پوشیدم و بعدش فرانک با رنگ و رویی پریده گوشی و قطع کرد:
ـ چی شد؟!
دستۀ مبل و گرفت و نشست.
ـ هیچی.
ـ برای هیچی رنگت شده عینِ ماستِ ترشیده؟!
لبخندِ تلخی زد و گفت:
ـ یکم آب برام میاری؟!
تا آشپزخونه برم هزار جوری فرک کردم. نکنه فرزام و کشتن. نه بابا الان داشت باهاش حرف می زد. شایدم زخمی شده.
با این فرک فوری قدمام و تند کردم و لیوان و که از شیرِ آب پر کرده بودم گرفتم سمتش:
ـ نمی گی چی شد؟
دستاش لرزون بود. یکم از آب خورد و بعد گفت:
ـ از آبِ داغ پر کردی ؟!!
لبام و جمع کردم تو این موقعیتِ حساس آبِ یخم می خواد. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ـ آب، آبِ دیگه. بگو چی شده؟
ـ مرتضی...
ـ مرتضی چی؟
حیف که پلیسِ. حیف که عمۀ فرزامِ وگرنه یه شنقل بارش می کردم. همه اشون از دم جلبک مغز هستن.
ـ بعد از سه سال خطِ تحتِ کنترلش و برای چند ثانیه روشن کرده!
و بعد زد زیرِ گریه و بینِ گریه با خنده گفت:
ـ اون زنده است...
***
سخندون و خوابوندم و یه اس ام اس برای فرانک زدم:
ـ حالت خوبه؟
و بعد دوباره سرِ سخندون و نوازش کردم. بچه ام چقدر ناراحت بود با کارن قهر کرده. باس فردا برم یه گوشمالیِ حسابی به کارن بدم. یه گوشه حیات خفتش می کنم و یه ویشگونِ حسابی ازش می گیرم. نه گذاشته نه برداشته به سخندون گفته من قصد دارم دو تا زن بگیرم.
سخندونم یکی زدی تو گوشش بعدم قهر رفته یه گوشه مهد بست نشسته تا بزرگترش که من باشم بره تکلیفش و روشن کنه :|
من موندم این کارنِ فسقلیِ پنج ساله این حرفا رو از کجاش در میاره؟ اشکی که گوشه چشمش خشک شده بود و گرفتم و از جا بلند شدم. مثلاً تصمیم داشتم امشب درس بخونم انقدر این بچه زِر زِر کرد که همون دو مثقال اعصابم از بین رفت.
کتابِ اقتصادم و برداشتم و رفتم رو تخت تو حیات نشستم. فرانک جوابم و نداده پس یعنی خوابِ.. هاویار که وسطِ ماموریت ما رو لنگ در هوا ول کرده معلوم نیست کجاست. فرزامم که بعد از خبری که به فرنک داد با اولین پرواز رفته بندر عباس. شروع کردم به خوندن. از هیچی که بهتر بود.
رو تخت دراز کشیده بودم و کم کم داشت خوابم می برد. که گوشیم لرزید. با یه چشم باز و یکی بسته دکمه نمایش و زدم. منتظرِ جوابِ فرانک بودم اما فرزام بود. ازم خواسته بود که به هاویار زنگ بزنم و یه مکالمه طولانی باهاش داشته باشم.
رو تخت نشستم. باس اول یه موضوعِ بکر پیدا می کردم بعد بهش زنگ می زدما اما آخه راجع به چی؟ اون همینجوریشم مکالمه هاش با من طولانی می شد. چون احتمال نمی داد که من هم می تونم یه شخصِ درست و حسابی باشم یا کسی که در آخر گیرش می ندازه.
اما یه حسی بهم می گفت موفق نمی شم. شاید اون حسِ تازه کار بودنم بود. یا شاید هم اعتماد به نفسِ کمم.
با همین فرکا شماره اش و گرفتم. حالا با اینهمه چرت و پرتی که به هم بافتم خدا کنه جواب بده.
قسمت صد و یازدهم

اس ام اس زدم:
ـ جواب نمی ده.
خیلی نگذشته بود که زنگ زد.
ـ سلام.
ـ سلام خوبی؟ گذاشتی تا آخر بوق بخوره؟؟
ـ آره جواب نداد.
ـ عجیبِ چرا جواب نمی ده؟
حرفی نداشتم که بزنم. خودش یکمی فرک کرد و گفت:
ـ یه اس ام اس برات می فرستم بده به هاویار.
این و گفت و قطع کرد. به گوشیم نگاه کردم. وااا این بلد نیست خداحافطی کنه؟
همون موقع برام اس ام اس اومد. تو اس ام اس نوشته بود:
" سلام. خوبی؟ اومدم درِ خونه نبودی. خواستم بت خبر بدم که من فرکام و کردم. میام سرکار. اما چیزی بارم نیست باس باهام کار کنی."
از خوندنِ اس ام اس نیشم تا گوشم باز شد. چه قشنگم لحن و لهجه من و به کار برده که کسی شک نکنه.
اس ام اس و فرستادم و مشغولِ خوندن شدم. اما امان از وقتی که منتظرِ اس ام اس کسی باشی زمینم به آسمون بیاد تو نمی تونی درست و حسابی بفهمی چی کار می کنی. آخرم جواب نداد و منم تونستم روزنامه وار یه چیزایی از درس بفهمم.
****
کاهو ها رو که خشک شده بود دونه دونه چیدم تو مشما...
ـ سخنـــدون لباسات و بپوش بچه باس بریم.
از اونروز هنوز هاویار جوابم و نداده فرزامم بهتر دیده که دیگه زنگ نزنم. از نظرِ همه این غیبتش به ضررِ این ماموریتش تموم می شه. رفتنش هر دلیلی داره از پول و موادی و اون ویلای ما خیلی با ارزش ترِ که حاضر شده حالا که من جوابِ مثبت بهش دادم پاشه بی خبر بره.
مهم نیست. این سیزده روز بهش فرک کردم و چیزی عایدم نشد. می خوام دیگه امروز و حسابی خوش بگذرونم و بهترم هست به چیزی فرک نکنم. امروز قرارِ خیلی ها رو ببینم. کلاً من مهمونِ فرانکم اما با خانواده پدریِ فرزام داریم می ریم بیرون.
مانتوم همون مشکی ساده و پوشیدم. یه کفشِ پاشنه سه سانتیِ مشکی ـ سرخابی . یه شال مشکی ـ سرخابی هم باهاش ست کردم. زیادی مشکی شدم. فرانکم اونروز برام لاکِ صورتی زده که خیلی به تیپم میاد. گشتم تو خرت و پرتام یه دستبند با توپ توپای مشکی ـ سرخابی هم پیدا کردم و گذاشتم.
ـ سخندون من که رفتم.
با این حرف کاهو رو که با کلی اصرار به فرانک گفته بودم من میارم با مشمای آبغوره و همینطور سبزۀ عزیزم که چون سخندون حواسش نبود نشسته روش و الان قشنگ مثل گلِ قالی پهن شده برداشتم و رفتم بیرون. سخندونم خودش و به من رسوند و مشغولِ پوشیدنِ کفشش شد. با ریز بینی تو صورتش و نگاه کردم.
وقتی دید حواسم بهشِ سرش و بیشتر خم کرد و خودش و درگیرِ بندِ کفشش نشون داد. رفتم نزدیکتر:
ـ ببینم تو رو؟
سرش و بالا کرد. با اخم به لبش نگاه کردم.
ـ آرایش کردی؟!
سرش و انداخت پایین و گفت:
ـ سرا دلوغ می گی؟ من لبام خدا دادی خوش لنگِ.
این حرفش یعنی اینکه بله رژ زدم. سرم و تکون دادم. خدا عاقبت و من بخیر کنه.
ـ تا سه شمردم رنگِ لبات پاک میشه...
ـ آخه آزی...
ـ یک...
ـ دو...
تند تند پاکش کرد و خودش گفت:
ـ سه!
و اخمو از کنارِ من گذشت. یدونه آروم زدم پسِ کله اش:
ـ اخه هندونه تو که خوشگلی این کارا یعنی چی...
ـ خودتم زدی...
ـ من اگه چشمام مثلِ تو طوسی و قشنگ بود مطمئن باش نمی زدم.
دستی به چشماش کشید و خدا روشکر چیزی نگفت. تو کوچه خرم پر نمی زد. بتول که ازش خبری نداشتم. چون بهش گفته بودم پشیمون شدم و مدل نمی شم سر سنگین بود. جمیله هم رفته شهرش. الان من باس ماشین بگیرم واسه درِ خونه فرانک اینا.
سبزم و که گره زده بودم. به نیتِ اینکه سالِ دیگه خونه شوهر... یه آقابالاسر... یه تاجِ سر...
نچ نچ به خاطرِ شوهر شاعر نبودم که شدم... چقدر یعنی من ندید بدیدم. سبزۀ زشتم و گذاشتم گوشه ای تا کسی نبینه و سرِ خیابون دربس گرفتم برای خونه فرانک.
فرانک ازم خواست برم بالا تا آماده شه. دقت کردم و تو کوچه ماشینِ فرزام و دیدم پس می دونستم که اینجاست.
وقتی رفتم بالا. سخندون با تعجب به همه چیز نگاه می کرد. همین دیروز شنود و ردیابی که برای سخندون کار گذاشته بودن و فرزام از کار انداخت. اما هنوز تو بدنشِ. که اگه هاویار خواست ببینه هست یا نه فرک کنن خراب شده.
فرزام سخندون و بوسید و گفت:
ـ خوبی عزیزم؟
سخندونم که هم مودب شده بود. اما یه آدم خوشگل موشگل دیده بود گفت:
ـ سلام. شما خوبی؟ چه خوشگــل...
همه با این حرفش خندیدن. فرانک بعد از تبریکِ سیزده به من مشغولِ آماده شدن شد و از اونجایی که سخندون علاقه عجیبی به تیپ و آرایش پیدا کرده دنبالش رفت.
ـ رنگِ سرخابی بهت میاد!
از فرک اومدم بیرون و با تعجب بهش نگاه کردم. مثل خنگا یه نگاه به اطرافم انداختم. با من بود؟ دوباره یه نگاه به اطرافم کردم و یه نگاه به چشمای شیطونِ فرزام. وقتی مطمئن شدم با منِ. موهام و که کج ریخته بودم زدم پشتِ گوشم و گفتم:
ـ به من همه رنگی میاد!
یه تای ابروش و انداخت بالا. نگاهش خندون بود. حتی یه نیمچه لبخندم رو لباش داشت و با لذت نگاهم می کرد. البته نمی دونم داشت من و با لذت نگاه می کرد یا داشت از اعتماد به نفس بالای من لذت می برد؟
دستی به شالم کشیدم و دستپاچه سعی کردم قشنگتر رو سرم بایسته. و کمی رو مبل جا به جا شدم. پاش و روی پاش انداخت و گفت:
ـ شاید اما رنگای تند کنتراستِ جالبی با پوستت ایجاد می کنه و بنظرم مثل یه گربه ملوس می شی.
بادم خــــالی شد. آدمِ خر! داشت من و مسخره می کرد. به خاطرِ چشم های گربه ایم داشت مسخره ام می کرد. می خواست بگه شبیهِ گربه هایی.
اخم کردم و چشمام و ریز کردم و با دشمنی نگاهش کردم. اما اون هنوزم لبخند می زد. بهت قول میدم چون ماشین ندارم یهروز با فرقون از روت رد بشم. جوری که پشتت یه خطِ صاف برای همیشه بمونه.
ـ من آماده ام بریم.
چشم غره ای به فرزام رفتم و بلند شدم.
ـ بریم...
قسمت صد و دوازدهم

یه لحظه دست برد و با آینه ماشینش یه کاری کرد. من اینجوری برداشت کردم که می خواست آینه و رو من زوم کنه برای همین از اون موقع اصلاٌ به آینه نگاه نکردم و فقط بیرون و دارم تماشا می کنم. حالا حقمِ ضایعم کنه و بعداً بفهمم می خواست جوری تنظیمش کنه که چشمش به من نیفته!
وقتی دیدم مسیر طولانی شد گفتم:
ـ کی می رسیم فرانک جان؟ کجا می ریم؟
ـ می ریم رزکان عزیزم. می رسیم تا ده دقیقه دیگه می رسیدم.
دستِ سخندون و کشیدم تا بلکه آروم بگیره و انقدر اذیت نکنه و من نمی دونم این بچه چرا وقتی یکی و می بیه خل بازیش گل می کنه؟ علاقه خاصی هم به صحبت با اشیا داره. گیر داده به صندلی ماشین بیخیالم نمی شه!
وقتی جلویِ یه درِ بزرگ نگه داشت حس کردم اصلاٌ اعتماد به نفسِ درست حسابی ندارم که با کسی رو به رو شم. اونم با اون گندی که زدم. به سرهنگ مملکت گفتم فری جلبک. خیلی خودش و کنترل کرد که اونروز یونیتِ دندون پزشکی و از پهنا نکرد تو حلقم. الان حسابی می ترسم.
فرانک نیم نگاهی بهم انداخت:
ـ فقط من و فرزام و بابا می دونیم تو چی کار می کنی هر کسی ازت پرسید بگو دانشجویی نگی قضیه چیه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#66 | Posted: 24 Jan 2014 17:47 | Edited By: shomal
سرم و تکون دادم و با استرس به اطراف نگاه کرد. نگاهم با نگاهِ فرزام تو آینه تلاقی کرد. چشماش و آروم روی هم گذاشت. آرومم نکرد هیچ، آرامشِ چشماش قلبِ دیوونمم دچارِ بی جنبگیِ بالا کرد و محکم می کوبید به سینه ام.
بلاخره پارک کرد و پیاده شدیم. سخندون همون اول با دیدنِ تاپِ بزرگِ تو باغ رفت سمتِ بچه ها و من با فرانک و فرزام راهیِ قسمتی شدیم که نشسته بودن.
اوفــــ گفتم الان با یه مشت آدم که فقط چشاشون معلومه رو به رو می شم. اما همه از دم تیپای آنچنانی زده بودن. جوری که فکت می چِسبید به زمین. البته همه به هم محرم بودن. فقط یه دخترِ بود که بنظرم تو نگاهِ اول خیلی نچسب میومد. خیلی هم خوشگل بود اتفاقاً ته مایه هاش می زد به فرانک.
چشمای رنگِ چاییِ کمرنگ! لبای غنچه ای و بی رنگ! مژه های بلند و پررنگ! دقت کردید جدیداً من شاعر شدم و خودم خبر نداشتم؟
با همه به نوبت سلام کردم. همه، عمه و عمو بودن. به فری یا همون فرهاد خان که رسیدم با خجالت سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ سلام. عید و سیزده با هم مبارک!
بی تعارف دستش و گذاشت رو شونم و گفت:
ـ سیزدت مبارک دخترم! زنده باشی!
کم کم منم باهاشون عیاق شدم. خانما داشتن پشتِ سرِ مادرِ فرزام غیبت می کردن. مثل اینکه ابروهاش و تاتو کرده بود و خیلی هم خشوگل شده بود! و از قیافه تو همِ فرهاد خان متوجه می شدم از یه چیز راضی نیست. یا تاتویِ ابروهای زنش که طلاق نگرفتن اما جدا زندگی می کنن با غیبتی که دارن پشتِ سرش می کنن.
فرزام برای درست کردنِ منقل و بساطِ کباب از جمع فاصله گرفت. تو دید بود اما خیلی دور بود. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که محدثه همین دختر عموش که گفتم خوشگلِ هم دنبالش راه افتاد. یه لحظه به قیافه دختر عموش خیره شدم. حالا که دقت می کنم می بینم خیلی هم خوشگل نیست. عینِ میمون می مونه. والا...
چشم غره ای به قد و بالاش که حالا پیشِ فرزام دست به کمر ایستاده بود رفتم و برگشتم سمتِ جمع که دیدم فری داره تماشام می کنه. نمی دونم چرا اما شیطون نگاهم می کرد. انقدر شیطون نگاهم می کرد که می خواستم بزنم به شونه اش بگم چطـــــــــوری فری بلا؟! اما خودم و کنترل کردم.
ـ بیا بریم قدم بزنیم؟
نکنه از من خوشش اومده؟ نه بابا جای بابامِ. بلند شدم.
ـ من که موافقم.
مهربون خندید و همراهم شدم. ماشالله خانما انقدر غیبت می کنن که اصلاً حواسشون به ما نبود. همینکه دور شدیم گفتم:
ـ راستش من یه مغذرت خواهی به شما بدهکارم!
ـ انقدر فری گفتنت قشنگ بود که بقیه اش اصلاً شنیده نشد!
اگه شنیده نشد از کجا فهمیده بقیه داشت؟ اما چه مرتِ بزرگیِ نمی خواد من و ناراحت کنه. حرف و عوض کرد و گفت:
ـ کارا چطور پیش می ره؟ شنیدم خیلی استعداد داری.
آره خبر نداری استعداد درخشان دارم تو گند زدن. با خنده جوابش و دادم:
ـ آره حداقل هنوز تیر نزدم تو بازوی کسی.
پر صدا خندید:
ـ پسرِ من و اذیت نکن دختر! از دستِ این فرانکِ فضول....
راش و کج کرد سمتِ فرزام و محدثه و بی مقدمه گفت:
ـ از ازدواجِ فامیلی خوشم نمیاد.
گرفتم پس فرزام می خواد با این ازدواج کنه باباش راضی نیست. ای تـــفــــــ ! تهفه است حالا ؟ نمی دونم چرا ناراحت شدم. با ناراحتی روم و از فرزام که داشت به ما نگاه می کرد گرفتم و به فری جون دوختم. بازم داشت شیطون نگاهم می کرد. استغفرالله...
همینکه رسیدم فرزام رو به محدثه گفت:
ـ برو سیخار و بیار.
آخــــی بچه ام مردِ خانواده است. نگاه کن تروخدا چه عرقی می ریزه. محدثه که رفت. فری جون گفت که میره کمکش کنه و مارو رسماً به طورِ غیرِ مستقیم تنها گذاشت.
ـ خوش می گذره؟!
سرم و کج و راست کردم.
ـ می گذره!
ـ به فرانک قول دادم شب ببرمش بام. اگه دوست داشتی تو هم بیا!
ذوق زده گفتم:
ـ مـــــرسی.
به لبخندم، لبخند زد. اما با صدای پسری که نزدیک می شده نتونستیم بیشتر به هم خیره بمونیم.
ـ به به فرزام خان!
نگاهش کردم. روی سخن با فرزام بود اما به من نگاه می کرد. چه جلف! اینم رنگِ چشاش قهوه ایِ روشن بود. همه فامیلن دیگه.
به فرزام نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می کرد. چشمای فرزام تیره بود. شاید مشکی و شایدم طوسیِ خیلی خیلی تیره! مثلا فکر کن بخوام بهش ابرازِ عشق کنم! اوه فرزامم من فدای چشمای مشکی شایدم طوسیت.
ـ خوبید خانم؟!
اه! جدیداً به طورِ رقت انگیزی فرزام و که می بینم کنترلِ همه چیز از دستم خارج می شه!
ـ سلام.
ـ من محمد هستم. برادرِ محدثه و پسر عمویِ فرزام!
دستم و تو دستِ دراز شده اش گذاشتم:
ـ منم ساتیا!
و بعد به فرزام نگاه کردم. چشم غره ای به دستم رفت و مشغولِ کارش شد. ای بابا خوب من چه کار کنم؟ واسه یه مهمونی خودش بهم یاد می ده چطور دست بدم اونوقت اینجا چشم غره می ره. چرا نمی تونم رفتاراش و تجزیه تحلیل کنم؟ من که احمق نبودم. شاید عاشقم شده!
چیزی بهش نگفتم و به سمتِ بقیه راه افتادم. خسته بودم. دیشب تا صبح داشتم درس می خوندم. تاریخ یه جوریِ. آدم می شینه سرش دوست نداره بلند شه.
وقتی فرانک فهمید خسته ام ازم خواست که برم تو خونه و کمی استراحت کنم. اینجا باغِ بابایِ محدثه بود که امروز ماموریت بود و نشد حضور داشته باشه.
در و باز کردم. حوصله نداشتم بررسیش کنم اما یه خونه کوچولو شاید شصت متری بود. دو تا اتاق خواب داشت. رفتم تو یکی از اتاقا و رو کاناپه خوابیدم.
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای محمد و شنیدم:
ـ ساتی خانوم. ناهار آماده است.
از ترسِ اینکه نیاد تو فوری بلند شدم نشستم و مشغولِ گذاشتنِ روسریم شدم. صدای فرزام و شنیدم:
ـ تو برو من صداش می کنم.
چه فرقی می کنه خوب پسر پسرِ دیگه! البته فرزام هم پسر ترِ هم جذاب تر!
جلوی درِ اتاق قبلِ اینکه خارج شم فرزام جلوم ظاهر شد. با یه لحنِ خاص گفت:
ـ حالت خوب نیست؟
ـ نه... خوبم. ببخشید دیشب داشتم درس می خوندم تا صبح نخوابیدم.
یه لبخند از اون لبخند های خاص زد. دستش و گذاشت رو در و کمی خم شد روم. یکم رفتم عقب تر و چسبیدم به در...

قسمت صد و سیزدهم

نگاهی به کلِ صورتم انداخت و گفت:
ـ خدا ببخشه!
ای جان! فدای خدات. چه جذاب خطرناک می شه! خطرناک؟ اوه خدایا این الان خطرناکِ. من چی کار کنم؟ خواستم از اونورش در برم که اون یکی دستشم گذاشت رو در. وا این چش شد؟ چرا غیرِ طبیعی رفتار می کنه؟! این حرکات برای قلبِ ضعیفِ من زیـــاد بود.
آب دهنم و سخت قورت دادم. نمی دونستم چه واکنشی نشون بدم! خوب سخت بود نپرم بغلش و خودم و کنترل کنم! می دونم خدا الان به یه بنده ای مثلِ من می باله! تنها حرفی که زدم همین بود:
ـ بریم ناهار سرد میشه!
البته برای شروع عالی بود! کم کم حتی می تونستم تو گوشش هم بزنم من به خودم اعتماد داشتم!
دستش و آور بالا و کشید رو گونه ام. سعی کردم سرم و بکنم تو حلقم و نیست شم. دستش گرم بود. خیلی گرم! منم گرم شدم. خیلی گرم تر.
دستش و کشید رو گونه ام و بعد مقابلِ چشمام قرار داد. یه مژه تو دستش بود. چیــش کثافتِ نجس. من و بگو گفتم قرارِ اتفاقای مثبت هجده بیافته.
ـ شما دو تا! خجالت بکشید بیایید ناهار سرد شد.
از جا پریدم. وااااای آبروم رفت. از زیرِ دستاش فرار کردم و خواستم برم سمتِ فرانک که دستام و گرفت. با دلهره گفتم:
ـ به خدا فرانک همه اش تقصیرِ این بود!
و با انگشتِ اشاره دستِ آزادم فرزام و نشون دادم. فرانک غش غش زد زیرِ خنده.
ـ خاک تو سرت فرزام! دل گرفتی یا زهرِ چشم؟!! زود بیایید.
این و گفت و رفت. فرزام من و کشید سمتِ خودش.
ـ ترسیدی؟
اخم کردم و با طلبکاری گفتم:
ـ چرا بترســـــم؟!
حالا دیگه به خودم اومده بودم.
ـ بذارید من برم. زشته. این کارا یعنی چی؟!
اخم کرد و دستم و ل کرد:
ـ برو...
منم اخم کردم.... نمی خوام برم! حالا نمی شه دوباره دستش و بذاره رو در. با اخم زل زدم بهش. انقدر نگاهش کرد و نگاهم کرد تا اون کم آورد لبخند زد:
ـ بریم عزیزم. ناهار سرد می شه!
آخــــی بچـــــــــم به من گفت عزیزما... به در و دیوار نگاه کردم. حداقل یکی نیست بهش پز بدم. به همین در و دیوار تو دلم گفتم:
ـ با من بوداااا!
****
شب با فکرای قشنگ خوابیدم. البته نه کامل چون هنوز بیدارم و دارم به شبِ خاصی که داشتم فرک می کنم. هنوزم توی دماغم اون بوی خوشبو می پیچید! بوی باقالی!
باقالی که فرزام تو بام برام خریده بود باعث شد تا آخر عمر هر بار باقالی دیدم یادِ فرزام بیفتم!
باس فردا می رفتم باشگاه. مسابقه داشتیم و من چند روزی بود هیچ تمرینی نداشتم. هندزفریم و گذاشتم تو گوشم و

به فرداهای روشن فرک کردم.
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن

گوشی و از گوشم در آوردم و اومدم بیرون. فرانک از دور شصتش و آورد بالا و نشونم داد. لبم و گاز گرفتم و تازه می خواستم براش چشم و ابرو بیا که فرزام یکی زد تو کله اش. آفرین حقشِ هزار بار بهش گفتیم این علامتِ شصت و حداقل تو مکانِ عمومی نشون نده. حالا خانم تو ایستگاه تیر اندازی به خاطرِ دو تا تیر که درست خورده به هدف اینجوری شصتش و میاره هوا. تا ما رو نبرن اعدام هم نکن خیالش راحت نمی شه.
تفنگم و تو جای مخصوصش گذاشتم. فرزام چند قدمی اومد سمتم و گفت:
ـ تبریک می گم عالی بود.
فرانک که حسابی حرصش گرفته بود گفت:
ـ آره حداقل مثلِ تو نزد تو بازویِ کسی.
فرزام برگشت سمتش. فرانک گارد گرفت و گفت:
ـ جرات داری بزن. دیدی که خطِ شوهرم علائمِ حیاتی نشون داد. اگه بیاد بهش می گم من و زدی!
فرزام با گفتنِ هیس اینور و اونورش و نگاه کرد و کمی به فرانک نزدیک شد. آخه نباید کسی می فهمید. فرزام سعی داشت خندۀ ته چهره اش و بپوشونه اما حسابی معلوم بود. انگشتِ اشاره اش و زد به دماغِ فرانک و گفت:
ـ ای کاش وقتی با یه زن و دو تا بچه بر می گرده همینجوری شوهرم شوهرم کنی!
با این حرفش غش غش زدم زیرِ خنده. کلاً این چند وقت فرانک و با این جمله حسابی می سوزوند. فرانک از حرص لب و لوچه اش و جمع کرد و گفت:
ـ کثــافت غلط کرده. مگه من زن نیستم؟! بچه ام براش میارم.
انگشتاش و آورد بالا و 4 تاش و نشون داد:
ـ پنج تا هم میارم.
فرزام رسماً خندید:
ـ این چهارتاست!
فرانگ یه نگاهِ پر حرص به انگشتاش انداخت و شصتشم باز کرد:
ـ حالا شد پنج تا!
اینبار همه با هم خندیدیم. این خنده و شوخی ها در صورتی بود که همه می دونستیم احتمالِ دوباره برگشتنِ مرتضی حداکثر چهل درصدِ. رو به فرزام گفتم:
ـ مهدِ سخندون جشنِ من باس...
طبقِ عادتِ این چند روز حرفم و قطع کرد...
ـ ببخشید نشنیدم؟!
و تهدید گر نگاهم کرد و سرش و سمتم خم کرد:
ـ باید... باید برم مهد... با اجازه.
خواستم از کنارشون رد شم که فرزام گفت:
ـ صبر کن منم بیام.
و من زیرِ نگاهِ معنی دارِ فرانک فقط تونستم سرم و تکون بدم. چرا انقدر این فرانک من و با این نگاهاش معذب می کنه؟ واقعاً دلم می خواد خفه اش کنم. تقصیرِ من چیه فرزام اونروز من و جلو در اتاق خفت کرد؟! هر کی ندونه فرک می کنه من چقدر دلم می خواسته! والا!
فرانک نگاهش و از من گرفت و به فرزام دو خت:
ـ همیشه می گن وقتی یه مَرد یه قولی و داد بدون که اون اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد. اول مرتضی بعدم تو. توام قول داده بودی یادتِ؟
فرزام خیز برداشت سمتش اما فرانک با رفتن تو یکی از کابینای تیر اندازی این اجازه و بهش نداد که فرزام از وسط دو قسمتِ نا مساویش کنه.
تو ماشین فرزام بود که با یه سوال سکوت و شکست:
ـ درسا خوب پیش می ره به کمک نیاز نداری؟
ـ همه چیز خوبه! نه ممنون.
ـ امتحانات اردیبهشتِ ها.
با صدای بلندی گفتم:
ـ چـــــرا؟!
نیم نگاهی بهم انداخت:
ـ چون با کلی پارتی تونستم تو رو با بچه های بی سرپرستی که دارن برای سپاه آموزش می بینن رد کنم. اینجوری بهتره. چون می خوام سومت و شهریور امتحان بدی ازاونور یه ماهی بیشتر وقت داری.
باید تشکر هم می کردم. اما حقیقتاً جونِ این مدلی درس خوندن و نداشتم. من فرک می کردم سه ماهِ تابستون و استراحتم.
ـ چندمِ اردیبهشت هست حالا؟
ـ دهم شروع امتحاناست. فاصله هم بینش نیست.
پــوفـــ بر بختِ بدِ من لعنت.
ـ خیلی از شخصیتت خوشم میاد. حقیقتاً باید بگم هیچکس انقدر زود پیشرفت نکرده بود. این و مدیونِ روحیۀ سفت و سختت هستیم و همینطور پشتکارت.
حس کردم یکم گونه هام گل منگولی شده. مثل هر دختر دیگه ای که ازش تعریف می کنن لبخند ژکوند می زنه منم با یکی از همون لبخندا گفتم:
ـ ممنون. شما و فرانک خیلی بهم کمک کردید.
اونم با لبخند برگشت سمتم:
ـ نگفتی شوما...
لبخندم پررنگ تر شد.
ـ یه چیزایی باس تغییر می کرد.
ـ جدی برگشت سمتم با شرمندگی گفتم:
ـ البته باید...
سرش و تکون داد. و از عقب عیدیم و بالاخره بهم داد.
ـ دیر شد برش گردونم. می دونی که ماموریت بودم.
ـ بله می دونم. دستتون درد نکنه.
حالا چه من مودب شدم امروز. اینا از کجا آب می خوره خدا می دونه. اما خوب می شینم کنارش معذب می شم. مخصوصاً از اونروز تا حالا... گاهی دلم می خواد حتی فرار کنم و یه جایی برم که چشمش به من نیفته.
ـ بازش نمی کنی؟!
ـ گفته بودی که از حالات چهرۀ کسی که کادو باز می کنه خوشت نمیاد!
ـ حرفم و پس می گیرم! بازش کن لطفا!
نگاهش کردم...
چشمکی زد که حس کردم دارم برش غش می کنم و بعد به کادو اشاره کرد... شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم.


پایان فصل ۱۱

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#67 | Posted: 24 Jan 2014 17:51
فصل ۱۲

حالا چی هست؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ یا بدش به من و اول حدس بزن، یا اینکه یهو بازش کن و خلاص.
ـ نه نه! حدس می زنم و بازش می کنم. هر دوش با هم... این چیه؟ این کادو کوچیکه اول نبودا... یادمِ...
ـ اون و بعداً اضافه کردم. آخه حس کردم به این یکی علاقه بیشتری داری.
کنجکاوتر شدم چی می تونست باشه که من خودم نمی دونم بهش علاقه دارم و فرزام می دونه ؟!
ـ اول کادو بزرگه و می بینم.
این و گفتم و جعبۀ کوچیکی که حدس می زدم یا دستبند باشه یا شایدم انگشتر و گذاشتم کنار و جعبه بزرگتر و از داخل پاکت آوردم بیرون.
درِ جعبه و که باز کردم کلی پوشالِ رنگی رنگی و لیزری رو به روم بود. اصلاً انتظارش و نداشتم. چرا فرک می کردم قراره الان یه کادو و خشک و خالی بگیرم؟ تازه انتظار داشتم یه اسلحه به طرفِ گرفته شده باشه و با باز شدن جعبه سمتم شلیک کنه تا اینکه تا حلقم پوشال تو جعبه ریخته باشه که نشه داخلش و دید.
پوشالا و زدم کنار. قبل اینکه فرصت کنم سوپرایزم و کامل کنم یا تمومِ لوازم آرایش و از دید بگذرونم گفت:
ـ می دونی. یه چند باری لوازم آرایشی که استفاده می کنی به چشمم خورده. یه بار هم که خونه ام جا گذاشتی. اونا دارای تاییدیه نیستن. این و گریمورم می گفت. بهتره اصلاً استفاده نشه. اما اگر هم می شه حداقل چیزی باشه که تاییدیه داره.
برگشت سمتم:
ـ امیدوارم خوشت بیاد. اما...
کنار پارک کرد. نزدیکای مهدِ سخندون بودیم. اما من هنوزم نمی دونستم چی بگم. بی شک لوازم آرایش بهترین گزینه برای کادو وعیدی برای من بود. من که دوست داشتم.
ـ اما تو هیچ نیازی به این لوازم نداری، مگـــه نه؟!
یعنی چی؟ چند تا حالت داره. حالت اول اینه که یعنی من انقدر میمون و زشت هستم که با وجودِ اینا هم خوشگل نمی شم پس نیازی بهشون ندارم. حالت دوم اینه که من انقدر خوشگل هستم که از لوازم آرایش استفاده نکنم و نیازی بهشون نداشته باشم.
از فرک اومدم بیرون وبهش نگاه کردم. خوب بهتره که خوش بین باشم. اون منظورش حالتِ دومِ. نمی گم هوریِ بهشتی ام اما هر چی باشه میمون نیستم. با این حساب اون الان منظورش حالتِ دوم بود.
یهو در عرضِ چند ثانیه گونه هام گل انداخت و خجالت کشیدم. سرم و انداختم پایین و گفتم:
ـ گاهی لازم میشه.
آروم خندید.
ـ گاهی حتی اگه آرایش هم نکنی زیبایی!
یکی بیاد من و بگیره. دهنم یه کم. فقط یه کوچولو باز مونده بود. انگار دیگه نمی خواستم خجالت بکشم و سرم و بندازم پایین. کمی سرم به سمتِ راست متمایل شد و همونجوری بهش خیره شدم.
مهربون نگاهم می کرد. بعد از چند ثانیه یکمی خشک و جدی شد و گفت:
ـ یکم دیگه همینجوری بمونی قول نمی دم سالم از این در بری بیرون! راستی بهت گفتم من یکم جدی عمل می کنم؟!
وا رفتم رو صندلی. خدایا عاشــقتم. چه قدر تفاهم داریم! خوب منم جدی بودن و دوست دارم! با اینکه جدیِ اما دیگه مثل روز اول بی احساس نیست. به عبارتی من عــاشق جذبۀ تو وجودشم که حس می کنم توش پر از احساسِ. راستی منظورش چی بود؟!
سرم و تا حدِ ممکن انداختم پایین که من و نبینه و نیشم تا گوشم باز شد.
ـ به چی می خندی؟
خیلی سریع دهنم و بستم و حق به جانب گفتم:
ـ هیچی.
اه ببند دهنت و ساتی. دخترم انقدر ضعیف میشه؟ یکم اقتدار داشته باش.
آخه تا حالا هیچ کس اینجوری از من تعریف نکرده خوب بهم حق بده.
یعنی الان چون از رابطه گفت نبیشت تا گوشت بازه؟ تو رابطه و به چه منظور گرفتی؟
پیشِ خودم قرمز شدم. خوب همین حد هم که رابطه داریم.
صورتم و جمع کردم و با خودم گفتم: ـ نگو که با این عیدی که بهم داد یا رفتارِ اونروز جلوی در اتاق همه بر می گرده به همکار بوددنمون؟ نخیرم اینطور نیست.
از فرک اومدم بیرون. چرا اینجوری شدم؟ نمی تونم خود دار باشم و جلوی ذوق کردنم و بگیرم. دستی به سر و روی لوازم آرایش عزیزم کشیدم و گفتم:
ـ ممنون. راستش من تا حالا برای خرید لوازم آرایش نرفتم هیچ آشنایی خاصی هم ندارم.
ـ منم با فرانک رفتم.
نمی دونم چی شد که جعبه کوچیک و برداشت. و گذاشت رو قسمتِ جلوییِ ماشین. چشمم دنبالش بود. ای بابا این عادت داره یه دفعه کادو رو برگردونه و ببره و بعد دوباره برام بیاره؟ یعنی چـــی؟!
وقتی دید چشمم رو اونِ گفت:
ـ این و موقعی برات خریدم که کرمِ وجودم بشکن می زد! یعنی چیزه... می خواستم اذیتت کنم!
کنجکاوتر شدم. پر سوال گفتم:
ـ یعنی چی می تونه باشه اون تو؟
مردونه زد زیرِ خنده و راه افتاد:
ـ هیچی.. فقط بچۀ تمساح!
لبام و جمع کردم و با چشمای ریز شده نگاهش کردم:
ـ مسخره می کنی؟!
سرش و تکون داد:
ـ نه!
ـ دروغ می گی؟!
ـ نه!
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم.
ـ یعنی برام بچۀ تمساح خریدی؟
آروم خندید و زمزمه کرد:
ـ مارمولک گرفتم!
دستام و با ذوق بهم کوبیدم.
ـ مــــــــــــــرسی. بوس بوس.
با تعجب برگشت سمتم. حق به جانب گفتم:
ـ چیه؟ من فقط گفتم مرسی.
اه بازم سوتی دادم.
ـ حالا چرا انقدر ذوق کردی ؟ من گفتم می ترسی واسه همین خریدم؟
ـ بله که می ترسم اما نه تا زمانی که اون تو زندانی شده! الانم اگه می شه کمکم کنی مارمولک دمش و از خودش جدا کنه. من خودِ مارمولک و می خوام از بچگی آرزوم این بود که ببینم چطوری یه دمِ جدید می سازه!
ـ واقعا این آرزوی چندین سالِ زندگیته؟
زیر چشمی نگاهش کردم:
ـ چندین سال که نه. اما خوب... بوده دیگه!
سرش و تکون داد:
ـ خوب من کمکمت می کنم که بتونی ببینی.
پر ذوق گفتم:
ـ مــــــــرسی.
و وقتی دیدم ماشین و پارک کرد پرسیدم:
ـ میای تو؟
اشاره ای به صندلیِ عقب که یه بسته کادو اونجا بود کرد و گفت:
ـ آره. صد در صد سخندون هم اینجوری دوست داره!
لبخندِ پر تشکری زدم و پیاده شدم. فدای مردِ فهمیده ام بشم من...

قسمت صد و دوازدهم

سخندون از رو سن با چشم دنبالم می گشت. مثل اینکه پیدام نکرد که آهی کشید و ناراحت سرش و انداخت پایین. بچه ام لابد فرک می کنه نمیاییم. آخه من همین اول نشستم و نمیبینه.
فرزام از جا بلند شد و رفت سمتِ سن و سخندون و صدا زد. این چند وقت حسابی با هم صمیمی شدن. سخندون هم که عاشق پسرای خوشتیپ، خفن به فرزام علاقه مند شده.
فرزام بغلش کرد و لپش و بوسید. خواهرِ گلم تو لباسِ گربه با چشمای طوسی و گردش حسابی خوشگل شده بود. اونم جوری که گریمش خراب نشه فرزام و بوسید و رفت اونورتر تا کم کم نمایششون و شروع کنن.
به سخندون نقشِ یه گربه شکمو داده بودن چقدر هم که بهش میومد. حالا وسطِ نمایش هم بچه ام به خوراکیا رحم نمی کنه داره تند تند خوراکی می خوره. همینجور که با لذت نگاه می کردم گفتم:
ـ این بچه جون به جونش کنن شکمواِ...
فرزام کنارِ گوشم زمزمه کرد:
ـ شیرین و خوردنیِ... و البته خواستنی...
سرم و تکون دادمو بدونِ اینکه بخوام نسبت به گرمای کنارِ گوشم حساسیتی نشون بدم همونطور که به نمایش نگاه می کردم گفتم:
ـ آره... خواستنیِ...
ـ درست مثلِ خواهرش...
خواستم دوباره بگم آره. که یه لحظه موندم. فوری برگشتم سمتش. گفت مثل خواهرش؟ کدوم خواهرش؟ ای خدا باز من خنگ شدم. خوب با من بود دیگه. حالا چرا انقدر خونسرد داره اونجارو نگاه می کنه؟ نمیشه برگرده تا من تو چشاش نگاه کنم؟ این حرفا چیه می زنه؟
داره چه اتفاقی برای من میفته؟ تو جام جا به جا شدم. نکنه عاشقم شده؟
یکی از تو وجودم گفت این هزارمین باریِ که احتمال می دی فرزام عاشقت شده بهتره یه جوری مطمئن شی. اما آخه چطوری؟
قلبِ دیوونه ام دور برداشته بود و حسابی سر و صدا راه انداخته بود. دیگه حواسم به نمایش نبود. چی داشت اون سه کلمه که من و اینجوری تحتِ تاثیر قرار داد؟! یعنی قدرتِ خدا...
سرم و تکون دادم... باز من دارم فرکای بیهوده می کنم. حواست و جمع کن دختر... خبری نیست... آروم باش... آره... اصلاً شاید این چیزی نگفته باشه؟ شاید تو دوباره تو رویا شنیدی کسی بهت چیزی گفته، ها؟
پس چرا احساس حرارت می کردم؟ چرا بی قرارم و داغ شدم. ای وااای چرا من انقدر بی تجربه و بی جنبه ام که با سه کلمه اینجوری بشم؟ خوبه درخواستِ ازدواج نکرد که اینجوری شدم.
با صدای دستِ بقیه به خودم اومدم. نمایشِ بچه ها تموم شد و من چیزی نفهمیدم . خودم و جمع و جور کردم و منم با بقیه همراه شدم و دست زدم.
بعد از کمی سخنرانیِ مدیرِ مهد و شعری که گروه سرود بچه ها خوند دوباره نمونه شدنِ مهد و تبریک گفتن و خلاص.
ـ تو ماشین منتظر می مونم.
فرزام این و گفت و با عجله رفت بیرون. البته می دونم که چرا عجله داشت. مطمئنم که همه اش مربوط میشه به تلفنِ چند دقیقه پیشش می شه. چقدر اینجوری زندگی کردن سخته. فرک کن بره مهدِ بچۀ خودش بعد وسطِ کار بخواد اینجوری بره. یا مثلاً یه روزِ مهم تو زندگیش زنگ بزنن و بگن مسئله فوریِ. این خیلی بدِ.
ـ آزی میشه صولتم و پاک کنی؟
ـ آره عزیزم. راستی می دونستی نقشت و عالی بازی کردی؟ خیلی خوب بود. فقط یادمِ پفک برای شما ممنوع شده بود.
ـ آزی یادتِ بهم گفتی مفت باشه کوفت باشه؟!
لبم و گاز گرفتم. سخندون بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ من باشه گفت:
ـ خوب من دیدم مفتِ گفتم بذال بخولم دیــگه!
ـ من این حرفِ بد و زدم مامانم فلفل ریخت دهنم تو دیگه تکرار نکن.
با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت:
ـ مگه تو مامان داری پس چرا من ندارم؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#68 | Posted: 24 Jan 2014 17:52
بیا این بچه انقدر فضولِ که آدم و به خوردنِ یه چیزِ بد می ندازه. حیف که تو ترکِ حرف های بدم. سعی کردم خودم و آروم کنم. یه چیزایی هست یه مسائلی وجود داره که نباید با بچه در میون گذاشته شن نباید ذهنش و درگیر کنه. حتی اینکه مامانش مرده و نیست. می تونه وقتی بزرگتر شد راحت تر درک کنه. اینجوری فقط یه عقدۀ کودکانه و به خودش بزرگ می کنه که هیچوقت مثل بچه های دیگه مادر نداشته. نفسم و سخت دادم بیرون و گفتم:
ـ بعداً راجع بهش حرف می زنیم. ما هر دو مامان داریم عزیزم. فقط پیشمون نیست.
ـ من می دونم مامان کجاست...
آه بیا دو ساعت با خودم بحثِ روانشناسی راه انداختم بچه از منم زرنگ ترِ. بیخیال پرسیدم:
ـ خوب بگو منم بدونم. کجاست؟
کوله اش و روی دوشش جابه جا کرد و گفت:
ـ لَفته خولاکیِ خوشمزه بلامون بخله بعد دلش نیومده بده به ما. نشسته یه زای این دنیا خودش داره تاهنایی همه لو می خوله...
چشمام و براش لوچ کردم و چیزی بهش نگفتم. اتفاقا مامانِ خدا بیامرزِ ما مثل دستگاهِ تو کارخونه فقط کار می کرد. ما که هیچوقت ندیدیم چیزی بخوره.
در و براش باز کردم و نشستم. خودمم نشستم. فرزام بدونِ اینکه اجازه بده درِ ماشین و ببندم گفت:
ـ ردِ امیر و زدن. تو شمالِ. تو یه ویلای بزرگ که تا چند هزار متریش محافظت شده است و هنوز هیچکدوم از نفوذیا نمی دونن دقیق کی تو اون ویلاست.
ـ خوب؟ چطور؟ چرا؟ اونجا چی کار می کنن؟ بریزین بگیرینشون.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ بهتره بیشتر ندونی. مدرکی نداریم. چه بسا تو اون خونه هیچ چیزی هم نباشه. فقط خواستم بگم مسئلۀ مهمیِ که نیست شده. صد در صد به زودی بر می گرده. چون اطرافیان می گفتن از یه چیزی می ترسید اما الان خیالش راحتِ. احتمالاً وقتی برگرده من نیستم. حواست باشه اصلاً و ابدا سخندون و باهاش تنها نذار. البته به اندازه ای که این اجازه و بهش بدی بفهمه ردیابا هنوز هست و از کار افتاده خوبه. اما اجازه تزریقِ دوباره و ابداً بهش نده.
پر سوال ازش پرسیدم:
ـ مگه جایی می خوای بری؟
سرش و تکون داد:
ـ دارم می رم اتریش!
ـ اتریش؟
ـ فرانک نباید چیزی بدونه. یه نشونه هایی از مرتضی هست. می خوام خودم پیگیر شم اینجا خیلی ها هستن که دوست ندارن مرتضی زنده برگرده.
حس کردم ناراحت شدم.
ـ اما آخه شما وسطِ این ماموریت هستید... حرفمو قطع کرد:
ـ نترس مراقب داری. در نبودِ من همه چیز زیرِ نظرِ فرانک و سروان حیدری پیش می ره. دورادور همه چیز کنترل می شه. سعی می کنم زود برگردم. کلاسای تیر اندازیت و برو اصلاً غیبت نداشته باش. شرایطت استثنائیِ دلم نمی خواد بعداً واسه دوره های آموزشیت بهونه ای بیارن. متوجه ای؟
همونطور که به رو به رو خیره بودم وبه این فرک می کردم که چرا ناراحتم؟ سرم و به نشونه تایید براش تکون دادم.



ساتی...
برگشتم سمتش و دستم و به درِ ماشین تکیه دادم و کمی خم شدم تا بتونم صورتش و ببینم.
اشاره ای به جعبه جلوی ماشین کرد و گفت:
ـ برمی گردم اونوقت به آرزوی بچگیت می رسیم... خــبــ ؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلامت برگرد..
و در ماشین و بستم و روم و گرفتم... بی اراده چشمام بسته شد. این چه حسی بود که من داشتم... چرا خداحافظی نکردم؟ چرا بر عکسِ همیشه این به زبونم نیومد؟ بر می گرده... پس بهتره بگم " فعلاً " و منتظر بمونم. همکارِ من برمی گرده.
ـ نمی لیم خونه؟ بابا زیلِ پام باغ سبز شد...
دستش و گرفتمو رفتیم سرِ خیابون. یه حرفایی این بچه می زنه که دور از ذهنِ به خدا.
****
دستم رو فرشِ موکتی چرخید و کنار ساعت ثابت شد. هنوزم صداش روی مخم بود. کمی کنارش مکث کردم و بعد همونطور که چشمام بسته بود و هنوزم تو حسِ خواب بودم کوبیدم روش. خدایا آخه قربونت برم چی می شده نمازم ساعتش مثل وعده های غذایی بود؟ یا حداقل تا قضا شدنش کلی وقت داشتم؟
با صدای الله اکبری که از مسجد به خونه می رسید چشمام و باز کردم و نشستم سرِ جام. چند باری صلوات فرستادم و ناخودآگاه فرک کردم برای دعای الانم چقدر دوست دارم بخوام که: " خدا مراقب همه جوونایِ دمِ بختی که رفتن ماموریت، باشه!"
بعد از وضو، وقتی نمازمو خوندم دیگه خوابم نمی برد. این چند وقت با این که یکی در میون نمازام و می خونم اما هر بار بیدار می شم دیگه خوابم نمی بره به خاطرِ همین می شینم کمی درس می خونم و به زندگیم فرک می کنم.
شاید خدا خیلی دوسم داشت که زندگیم تغییر داده شد. هر چند الانم وضعم مشخص نیست، الانم به اندازه کافی تو دردسر و خطر هستم اما بهتر از قبلِ. حداقل از دیوارِ خونه کسی بالا نرفتم.
ذهنم پر کشید به گذشته... آهی از تهِ دل کشیدم. کتابِ ادبیات فارسیم و بستم وسرم و به دیوار تکیه دادم و چشمام و بستم.
ـ خدایا من و بخشیدی، نه؟
یه صدایی از تهِ دلم شنیدم همیشه همین بود. وقتی با خدا حرف می زدم انگار کسی جوابم و می داد. حالا یا وجدانم بود یا خودش که من همیشه معتقد بودم وجدانِ خوبِ ادم همون خداست.
ـ من فقط یه طرفِ قضیه ام.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ آخه قربونت برم من که الان یادم نی که زیرِ جیبِ کی و تیغ زدم و دیوارِ خونه کی و رفتم بالا. من فقط یه رستوران یادمِ که شرفم و قرض گذاشتم پولشون و برگردونم. بقیه اشم و خوب کم کم جبران می کنم.
انگار یکی بهم لبخند زد و گفت:
ـ حالا درست و بخون تا بعد.
لبخند زدم و چشمام و باز کردم و شروع کردم به خوندن. باید تا ده درس بخونم بعد سخندون و می برم مهد که برم تیر اندازی.
لبخندی عمیق تر زدم. بلاخره تونستم بگم باید. فرزام گفته بود که همه چیز شدنیِ.
بازم اسم فرزام و یادِ کلامش یه خطِ قرمز رو فعالیت مغزم کشید! نه که عاشقش باشم. اما من می رم برای قدرت و جذبه اش. عاشقِ خنده های ناگهانی و محبتای یهوییشم. وقتی انتظارش و نداری آنچنان تکیه گاهت میشه که دیگه هیچی از خدا نمی خوای و اصلاً فکر نمی کنی که مشکلی بوده و وجود داره.
سرم و تکون دادم و فکرم و جمع ردم که حداقل کمی درس بخونم. خجالت داره واقعا ساعت شد هفت و نیم و من هنوزم دارم به فرزام فرک می کنم. یعنی تا این حد دلتنگشم که نزدیکِ دو ساعتِ دارم بهش فرک می کنم؟ نه مطمئنم در این حد نیست. اوفــــ خل شدم رفت.
***
ـ فعلاً در حالِ حاضر تو واسه این ماموریت آماده ای.
قدمام و سریع تر کردم:
ـ واسه این ماموریت؟ من یه جور دیگه فرک می کردم.
ـ فکر ساتی... فکر.. چطوری فکر می کردی؟ خوب عزیزم الکی که نیست تو تا وارد دانشکده افسری نشی نه من نه فرزام و نه حتی سرهنگ و سرتیپ و چه می دونم خودِ سپهبدم نمی تونن برات کاری کنن. تو وارد دانشکده که بشی ما آموزشت و رد می کنیم و و با هم با در نظر گرفتنِ همۀ اینا برات تصمیم میگیرن. بابا منِ بدبخت پدرم درومده تا الان شدم سروان. باز تو خیلی راحت تر داری به منافعت می رسی. حالا آماده ای؟
برگشتم سمتش:
ـ آمادۀ چی فرانک؟ چرا از اول برام درست حسابی توضیح نمی دی چه خبره؟ کدوم ماموریت؟
ـ ببین ساتی فرزام از اولم گفت که داریم اموزشت می دیم تا تو این ماموریت مشکلی برات پیش نیاد، نگفت؟ خوب ببین الان وقتشه. چون صد در صد هاویار و مخصوصاً متین دست از سرِ کسی که براشون نقش بازی کرده نمی گذرن. نمی دونم فرزام کی بر می گرده. اما خبر دادن هاویار تو راهِ. تو و سخندون تو همین روزا، درست چند روز آینده از خونه دور می شید. میدونی که؟ فرزام ازش حرف می زد. تازه خبر رسیده انگار هاویار خفن بهت شک داره.
خوب نمی دونستم منکرِ ترسی بشم که ازوقتی فرانک از ماموریت و شکِ هاویار زده به جونم افتاده اما آخه. من فرکشم نمی کردم این ماموریت اینجوری بخواد شروع بشه وگرنه فرزام من و بیشتر از اینا آماده کرده.
ـ یعنی قبل از اومدن هاویار من باید نیست بشم؟
ـ نه. اما من سعی دارم آماده ات کنم. متوجه می شی؟ هشدارِ تو کلامم مشخص نمی کنه اوضاع؟
حالا همچین می گه انگار داره با یه بیمارِ منگلیسم حرف می زنه. ادامه داد:
ـ دارم می گم که بدونی بهت شک داره. چند روز پیشش بمون اما خیلی مواظب باش بعدم که بهش می گی چند روزی می رم مسافرت و بعدش از طرفِ ما می فرستنت شهرهای اطراف.
سرم و تکون دادم...
ـ من یه شرطی دارم...
ـ چه شرطی؟
ـ سخندون جدا از من محافظت بشه. پیشِ من جاش امن نیست.
کمی مکث کرد...
ـ نمی شه ساتی. باور کن پیشِ تو جاش امن ترِ. هیچ کس مثل تو نمی تونه مراقبش باشه. فقط تویی که اگه خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومد می تونه سخت مقاومت کنه.
فکر کن... فکر کن اگه سخندون پیشِ یه غریبه باشه خیلی زودتر از اونچه که فکر کنی تسلیم می شه. حالا هم پاشو. این چند روز تو خونه باش. اگه سخندون هم نره مهد بهتره. خیلی راحت می تونن مربیای سخندون و بخرن و از خواهرت استفاده کنن. این یه امتیازِ که نقطه ضعف دستِ دشمنت ندی اما متاسفانه هاویار بد نقطه ضعفی ازت گرفته باید حواست و جمع کنی.
از فرانک جدا شدم. آخرم نتونستم سرهنگ و ببینم. مهم نیست. مثل اینکه فرزامم می دونست تو این چند ماه کارِ من حل شده و من دیگه نیاز به کسی یا چیزی ندارم که گذاشت و رفت.
مهم نیست. الان همون وقتیِ که من باید خودم و ثابت کنم. من باید پیروز باشم که حداقل بدونم بازم حمایت فرزام و دارم. چون مطمئنم کارشون که حل شه من و نمی ذاره کنار. تو مرامش نیست. مطمئناً بازم برای درسام و پیشرفتم کمک می کنه. شاید ما همکار بودیم و یه روزی مثل یه غریبه ازم درخواست کرد کمکش کنم اما حالا ما جدا از همکار بودن و داشتنِ یه عملیات مشترک دوستای خوبی هم هستیم. مطمئنم یادش رفته که یه زمانی برای من جلبکی بیش نبود و من بهش می گفتم شنقل.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#69 | Posted: 24 Jan 2014 17:54
کتابم و بستم و اس ام اسی که یک ربعی انتظار می کشید تا خونده شه و باز کردم:
ـ آماده باش داره میاد...
اس ام اس و پاک کردم و فوری روسریم و از زیرِ کتابا در آوردم.
ـ سخندون بیا تو باید با بَن بِن بُنت سرگرم شی بچه...
جوابم و نداد. اینم از عاقبتِ رو دادن به این بچه. اینهمه فرستادیمش مهد حالا یه مدت نره چی می شه؟
کتابام و جمع کردم و ریختم تو کارتون و کارتونش و گذاشتم تو اتاق که حکمِ انباری هم داشت. همه منتظر بودیم که هاویار مستقیم بیاد خونه من واسه همین آماده شدم و منتظر صدای زنگ نشستم.
بعد از یک ربع وقتی خسته شدم به این نتیجه رسیدم که اینبار بر عکسِ دفعه های قبلِ. پس واقعا بهم شک داره که خودش و خسته نکرده اول بیاد جلوی در. شاید اصلاً بیخیال این مواد شده. اما اگه بیخیال شده بود دوباره بر نمی گشت به این محل پس من هنوز این فرصت و دارم که بهش اطمینان بدم من همون دخترِ گاگولِ روز اولم.
تو همین فکرا بودم که زنگ و زدن. شایدم رفته واسه من خوشتیپ کنه حالا هم برگشته! ادم در بدترین شرایطم باید خوش بین باشه...
زودتر از من سخندون در و باز کرده بود. تو چهارچوبِ در ایستادم و گفتم:
ـ سخندون کیه؟
ـ خاویار اومده...
دستی دورِ سخندون حلقه شد و بغلش کرد. یهو ترسیدم نکنه ببرش. پا برهنه دوییدم تو حیات. اما همون موقع هاویار در و بست و اومد تو. تو جام موندم. سعی کردم رنگِ پریدۀ چهره ام و که خودمم متوجهش شده بودم به حالتِ عادی برگردونم و قیافه اخمو و دلخور به خودم بگیرم.
ـ به به! پارسال دوست امسال آشنا..
و حق به جانب به سر تا پاش نگاه کردم. خیلی خونسر نگاهی به پاهام و بعد به صورتم انداخت و گفت:
ـ چرا آشنا. امسالم دوست... خوبی؟
یه تای ابروم و دادم بالا:
ـ نه به خوبی شما!
بلند خندید...
ـ توضیح می دم خانمِ پارسال دوست!
اومدم تو و گفتم:
ـ حیف که من عادت ندارم کسی و از خونه بیرون کنم حتی آدم های عوضی! بفرما تو...
و خودم رفتم داخل. چندثانیه بعد اومد تو. چایی رو گذاشتم وسطو مثل قدیمم یه دخترِ ساده و خنگ عمل کردم:
ـ هر کس چایی می خوره، خوب بخوره.
سخندون خم شد و یکی و برداشت. هاویار در حالی که خم شده بود یه چایی برداره گفت:
ـ نه مثل اینکه شمشیر و از رو بستی. چی باعث شده ساتی خانم دیگه مثل قبل بخشنده نباشن؟
اوه یعنی زیاده روی کردم؟ خودم و نباختم و گفتم:
ـ هر چی داشتیم بخشیدیم. دیگه چیزی نمونده...
ـ یکی از دوستام مریض بود. باور کن کل این چند وقت و پیشِ اون بودم.
حالا که داشت توضح می داد باید یه کاری می کردم باورش شه همون موقع هم که رفت من به کارش دل خوش کرده بودم.
ـ می گی شغلمون خوب نیست... به فکرمی... کلی وعده می دی و بعد می ذاری می ری. هیچ پرسیدی چرا سخندون خونه است؟
سخندون جواب داد:
ـ چون پول ندالیم واسۀ مهد. من باید بمونم خونه.
ـ اومدم درِ خونتون بگم موافقم که کار کنم.... نبودی.
تو دلم گفتم: اومدم در خونتون سر کوچتون خونه نبـــــــودی...
ـ بابا توام گذاشتی وقتی من رفتنی شدم خواستی حرف بزنی؟ یهویی شد باور کن. من رفیقِ نیمه راه نیستم.
ـ می تونستی خداحافظی کنی.
ـ بابا یدفعه ای شد. حالا بین خودمون بمونه دوستم ادمِ مهمیِ وقتی رفتم مجبور شدم خطم و خاموش کنم.
ـ آخخخخ آزی کمرم.
ـ توام با این کمرت
بد رو کردم به هاویار و گفتم:
ـ از اوندفعه که مریض بود بردیمش دکتر، یادتِ؟ از اون موقع هی می گه کمرم.
هل شدنِ یهوییش خوشحالم کرد. منتظر این عکس العمل بودم. رو به سخندون گفت:
ـ بیا ببینم عمو...
چاییارو بر داشتم.
ـ می خوام ببرمش عکس بگیره. شاید مهره هاش جا به جا شده. می رم چاییارو عوض کنم.
اومدم تو آشپزخونه و چاییارو خالی کردم و دوباره مشغول شدم. اینم یه تیکه از ماموریتم فرزام جون. چند دقیقه ایم معطل کردم و رفتم بیرون. سخندون دستش و گذاشته بود رو کمرش.
ـ چی شد؟
هاویار در حالی که دستش و می کشید رو پیشونیش گفت:
ـ همون ببرش دکتر عکس بگیره اینجوری نمی شه فهمید.
ـ من که گفتم.
انگار که دیگه خیالش راحت شده باشه و فهمیده باشه که اون بُرد ها از کار افتاده گفت:
ـ پس می خوای بیای سرکار؟
ـ دارم می رم شهر مادریم. برگردم شروع به کار می کنم.
حس کردم رنگش پرید. مگه چی گفته بودم؟ با تردید پرسیدم:
ـ خوبی؟
ـ آره... اره... خوب پس تا تو نیستی منم یه دستی به سر و گوش این خونه می کشم.
ـ نه لازم نیست. زود بر می گردم بد نیست خودمم باشم.
ـ دختر لجبازی نکن خوبه بیای ببینی خونه ات آماده است که.
ـ آره اما اگه در نبودِ من وسائل خونه ام و دزدیدن چی؟
پشت بندِ حرفم نیشم تا گوشم باز شد. آخه کی میاد اسباب و اثاثیه درب و داغونِ من و برداره؟
ـ خودم حواسم بهشون هست.
ـ باشه فقط بعداً باس حساب کنیما. البته یه چیزیم هست. ببخشیدا من به تو اطمینان دارم اما یه رسیدی چیزی به من بده که به مدتِ یه هفته هر بلایی سرِ خونه ام بیاد و هر اثاثی کم شه تو مسئولشی!
لبم و به نشونه خجالت گاز گرفتمو بش خیره شدم.
ـ باشه دخترِ خوب. حق می دم بهت. اما از هر لحاظی مطمئن باش.
حق به جانب گفتم:
ـ البته من به تو اعتماد دارما. ماشاالله تو پولت رو پارو به سمتِ بالا پرش می زنه اما خوب من باید همین مالی که دارم و سفت بچسبم.
لبخندی زد و گفت:
ـ اینهمه توضیح لازم نیست. چقدر تغییر کردی؟!
خودم و جمع و جور کردم و گفتم:
ـ نه من همونم.
ـ مدل حرف زدنت عوض شده. خانم تر شدی.
دوباره تکرار کردم...
ـ نخیر من همونم...
ـ بابا خانم بودن مثلِ شما که خوبه...
نیشم که دیگه شل شدنش دستِ خودم نبود و نتونستم کنترل کنم و گفتم:
ـ خانم بودم.
خندید:
ـ البته...
و مشغولِ خوردن چایی شد. اوفـــ بلاخره تونستم طبیعی باشم... باورم نمی شه گند نزدم...

قسمت صد و پانزدهم

گند زدی دختر. گند زدی.
تقریباً دنبالش دویدم... همون دیشب که همه چیز مشکوک عادی بود فهمیدم یه جا تِر زدم به روی خودم نمی آوردم...
ـ من که چیزی نگفتم آخه...
چرت می گفتم... احتمالاً یه چیزِ خیلی بدی گفته بودم...
ایستاد. دستی به سرش کشید و پرونده های تو دستش و جابه جا کرد:
ـ کریمی...
سربازی که صداش کرده بود فوری اومد و احترامی نظامی گذاشت. پرونده ها رو داد دستش و گفت:
ـ متهم و ببر دادسرا. با دستبند می بری با دستبند بر می گردونی هر اتفاقی پیش بیاد تو مقصرشی. برو.
این و گفت و رو به من گفت:
ـ با من بیا.
ای خدا چه بدبختیم من. یه کلمه نمی گه چه گندی کاشتما... ببین چه من و گیر آورده.
چادرش و در آورد و انداخت رو صندلی و خودشم نشست روش و مستقیم و خمصانه به من نگاه کرد...
ـ که داری میری شهرِ مادریت؟
لبخندی زدم و با اعتماد به نفسِ کامل گفتم:
ـ خیلی طبیعی نقش بازی کردم، نه؟!
محکم کوبید رو میز و با صدای بلندی گفت:
ـ جای فرزام خالی تا دونه دونه ناخنات و بکشه...
برای محافظت از ناخنام دستام و مشت کردم. یعنی چی؟ وقتی همون دیشب که هاویار رفت زنگ زد گفت صبح بیا دفترم باید می فهمیدم به کاری کردم. من و بگو گفتم الان قراره به خاطرِ اینهمه طبیعی بودن ازم قدر دانی کنن...
ـ حالا مگه چیه؟
ـ د آخه تو با این حرف بهش فهموندی که می دونی مادرت بی کَس نیست. رفتنت به اونجا یعنی اینکه از اون باغ با خبر می شی. یعنی اینکه اونا دیگه نمی تونن امضایی ازت بگیرن. شانس آوردی تو خونه ات وسائل با ارزش تری دارن وگرنه همون دیشب ازت امضا گرفته بود و خلاصت کرده بود.
کاسه کوزه ات و جمع کن دارن سخندون و اماده می کنن. زنگ می زنی به هاویار می گی داری زودتر می ری و کلید و سپردی دستِ بتول. الان برو پیشِ بتول کلیدارو بده بهش بعدم وقتی کامل از محل دور شدی زنگ می زنی و چیزایی که بهت گفتم و می گی...
یادِ جا خوردنش موقعی که این حرف و زدم افتادم. چطور حواسم نبود؟ گند زده بودم... بازم بی فکر یه حرفی پرونده بودم... با تردید پرسیدم:
ـ فرزام می دونه؟
ـ نه اما زنگ بزنه مطمئن باش که بهش می گن.
ـ نگو لطفاً.
تلفن و برداشت و یه شماره ای و گرفت و رو به من گفت:
ـ من باهاش حرف نمی زن. کلِ اتاقِ کنترل صدات و شنیدن. مطمئن باش اونا هم حرفی نمی زنن فقط فایل و براش می فرستن تا خودش بشنوه!
ـ یعنی منتظرِ دستورش نمی مونید. من برم؟
ـ حیدری که می گه بهتره بری. منم نظری نداشتم اما سرهنگ رفتنت و تایید کرده.
لبم و آنچنان گاز گرفتم که حس کردم کنده شد. خدا به دادم برسه. از الان باید نگرانِ تنبیهش باشم. عجب غلطی کرده بودم. بیشتر از اینکه از هاویار بترسم از فرزام و عکس العملش می ترسیدم.
ـ خانم بدیعی لطفا لباسایی که گفته بودم و برام بیارین.
با صدای فرانک از فکر اومدم بیرون. تفنگی رو میز گذاشت.
ـ این همراهت باشه.
رفتم نزدیکتر و به تفنگ نگاه کردم. دیگه مثل اوایل نه ازش می ترسیدم و نه هراسی داشتم. خواستم برش دارم که دستش و گذاشت روش:
ـ حواست باشه ساتی. این تفنگ اگه بی مورد ازش استفاده شه برای یک نفر نباید توضیح بدی بلکه هزاران نفر مواخذه ات می کنن. اگه استفاده کردی به جاهایی می زنی که اون طرف به درد بخور باشه. نه مغز و طرفِ سر، نه قلب و اطرافش....
سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ مجوز داره؟
ـ مطمئن باش.
خانمی در زد و همراه با لباسها اومد داخل. فرانک رو به زن گفت که کمکم کنه تا بپوشمشون و بعد دوباره برگردم پیششون.
پوششم مثل همیشه بود با این تفاوت که جلیغه ضد گلوله تنم بود و رو جورابی که پوشیده بودم چند جور بند بود و روش برام چند تا چاقو گذاشته بودن. تفنگم هم چند جا می تونستم جا سازیش کنم. تو گودیِ کمرم، پهلوهام که جای مخصوص داشت، یا قسمتِ جلوییِ شلوارم که من با هیچکدوم حال نکردم و گذاشتم تو کیفم!
فرانک که باهام حرف زد و برام آرزوی موفقیت کرد و خیلی راحت من و فرستاد سمتِ خونه. از هیچی نمی ترسیدم. فقط استرس تازه کار بودنم نمی ذاشت حتی درست راه برم. حس می کردم خودم و خیس کردم.
از ترس نبودها از استرس بود. حتی نذاشتن سخندون اینجا بمونه. یعنی انقدر نگهداری از یه بچه براشون سخت بود؟ در جوابش فرانک می گه که اینجوری رفتنت طبیعی ترِ. می گه یه جایی که به خودمم نمی گن کجاست سخندون و ازم می گیرن. و این خیالم و راحت می کنه که ما با هم یه جا نیستیم.
بعد از دادنِ کلید به بتول و ارضایِ نصف و نیمۀ حسِ فضولیش خودم و رسوندم به آزادگان و جایی که با ماشینی که من و می بره قرار داشتم. چند ثانیه بعد با اومدنِ یه ماکسیمای سفید که از قبل تایید شده بود سوار شدم. سخندون کمربندش بسته بود و خواب بود.
به راننده و کنار دستیش که فقط نیمرخاشون قابل رویت بود نگاه کردم و تو دلم صلواتی فرستادم. یعنی همین دو نفر قرار بود مراقب های من باشن؟
ـ ماشینِ دیگه ای هم بعنوان محافظ هست؟
به همدیگه نگاهی کردن و گفتن:
ـ ما اجازه نداریم حرفی بزنیم یا توضیحِ اضافه ای بدیم.
نه مثل اینکه اینا هم زیرِ دستِ فرزام آموزش دیدن و حرف ازشون در نمیاد... با جدیت گفتم:
ـ من یه تازه کار نیستم که ندونم باید چی کار کنم. مثلاً این پرایدیِ کنارمون...
این و گفتم و یه نگاهی به رانندۀ خانوم و اون آقایی که کنارش بود انداختم...
ـ اینا هم با ما هستن درسته؟ در غیرِ اینصورت مشکوک می زنن... می خوام بدونم کسی دیگه ای هم هست؟
ـ بله... سوزوکی با چند تا ماشین فاصله همینطور موتور سوارِ جلویی با همین پرایدِ کناری با ما هستن.
سرم و تکون داد... خیالم کمی راحت تر شد. پس خیلی هم تنها نیستم. فقط امیدوارم درگیری پیش نیاد که اول همین پرایدیِ کتاب می شه. پراید اصلاً مطمئن نیست و می ترسم بلایی سرشون بیاد. سعی کردم یه جوِ صمیمی درس کنم با لبخند گفتم :
ـ شما دو تا کدومتون می دونه بزرگترین دروغِ دو حرفیِ دنیا چیه؟!
به همیدیگه نگاهی کردن. یکیشون گفت:
ـ شما می دونی؟!
اشاره ای به پرایدِ کناریمون کردم و گفتم:
ـ " سایپا مطمئن "
جفتشون خندیدن و منم همراهیشون کردم. و ازشون خواستم که خودشون و معرفی کنن. بعد از اینکه معرفی شدن کمی حرف زدیم و من وقتی دیدم احتمال خوابیدنم زیادِ شروع کردم به خوندنِ کتابی که فرانک بهم داده بود. اون ازم خواست که من به هیچ عنوان نخوابم و چهار چشمی حواسم به اطرافم باشه.
همینطور که کتاب می خوندم نگاهی به جاده ای که می رفتیم انداختم با دیدنِ تابلویی که می گفت همه اش چند کیلومتر تا ساوه داریم گفتم:
ـ مقصد کجاست؟ ساوه جادۀ مطمئنی نیست...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#70 | Posted: 24 Jan 2014 17:55
ـ می ریم یکی از همین شهر ها. راستش باید اونجا جدا شیم. مقصدِ ما تا یه جاییِ بعدیش و نمی دونیم.
مقصدِ اصلیمون وقتی داریم از ساوه می ریم یا سلفچگانِ یا اراک... شایدم ساوه یا شیراز و اصفهان.
ـ کاش از قم می رفتیم. ساوه جادۀ خلوتیِ.
قزلباش که راننده بود گفت:
ـ دستور این بود. وگرنه ما هم می دونیم.
ترس افتاد تو جونم. ساوه کوتاه ترین جاده بود. اما راهش امنیتی نداشت. چوطر تونستن؟ چه دلیلی داشت؟
سعی کردم آروم باشم شاید قرار سخندون و اینجاها ازم جدا کنن. اما آخه چرا اینجا...
تو دلم داشتن آش هم می زدن یه دلشوره ای گرفته بودم که از شدتش حالت تهوع بهم دست داده بود. از کیفم خودکاری برداشتم و تهِ کتاب نوشتم...
ـ سخندونِ داشتیانی. با سرهنگ کیانمهر، سرگرد الهی یا سروان الهی تماس بگیرید...
تمومِ شماره هایی که می دونستم و داشتم و نوشتم و کاغذ و جدا کردم و نوشته ام و تو جیبِ کولۀ سخندون گذاشتم.
محسنی که کنارِ قزلباش نشسته بود با تکون خوردنای من برگشت عقب و گفت:
ـ چیزی لازم دارید؟
بدونِ اینکه خودم و ببازم گفتم:
ـ نه.
نمی خواستم بفهمن چی کار کردم. نمی دونم تو صورتم چی دید که گفت:
ـ خیالتون راحت. پلیسِ راه ها امروز دو برابر شده. مشکلی براتون پیش نمیاد. امیر هم قبلِ رسیدنِ شما به مقصد کارش و تو اون خونه تموم می کنه. چون می دونه شما برسید همه چیز تمومه... ایشاالله که بتونن از طریقِ همون به متین برسن.
سرم و تکون دادم. یعنی ممکنِ هاویار تصمیم بگیره من به مقصد نرسم؟! کاش همه چی همینقدر ساده باشه. من فکر نکنم هاویار انقدر بی دقت باشه که بذاره پلیس ها به این راحتی آینده نگری کنن.
عوارضی و گذرونده بودیم که قزلباش سرعتش و کم کرد و گفت:
ـ سوزوکی و نمی بینم.
ـ میاد دیدی که عوارضی شلوغ بود و قرارِ ما هم چند تا ماشین فاصله بود. سرعتت و کم نکن.
این جوابِ محسنی بود. منم با سر تاییدش کردم و قزلباش سرعتش و بیشتر کرد. پرایدِ کناریمون که حالا دیگه اون خانم راننده اش نبود و جاشون و عوض کرده بودن سبقت گرفت و اومد جلومون.
محسنی خواست چیزی بگه که قزلباش گفت:
ـ اینجا نمی تونه کنارمون باشه جاده باریکِ. اما قرار بود تو همچین شرایطی پشتمون حرکت کنه.
اون موتوری که حالا کنارمون بود سرش وبرگردوند و من تونستم فقط چشماش و از زیرِ کلاه ببینمو مشکی بود... چقدرم که اخمواِ...
همه چیز خیلی مشکوک بود. حالم از استرسِ زیاد داشت بهم می خورد، اینجا چه خبر بود؟ دستم و گذاشتم رو تفنگی که فرزام بهم داده بود. یعنی همه دشمنمون بودن؟
سخندون که سرش و به صندلی تکیه داده بود و بعد از باز کردنِ کمربندش کامل رو صندلی خوابوندم. دستم و از رو تفنگِ اهدائیِ (!) فرزام برداشتم و تفنگِ فرانک و از تو کیف در آوردم و اماده کردم.
ـ مثل اینکه اتفاقی بود برگشتن سرِ جاهاشون. سوزوکی هم دیده میشه.
با گفتنِ این حرف آب دهنم و که تو گلوم مونده بود و قورت دادم و گفتم:
ـ اما من شک دارم...
ـ نه خیالتون راحت... این جابه جایی ها اتفاقی بوده. می دونید که جاده اینجوریِ.
نفسم و سخت دادم بیرون و با صدایی که از تهِ چاه بیرون میومد گفتم: ـ امیدوارم...
ـ چی شد؟!!
این و قزلباش با صدای نه چندان آرومی گفت:
ـ برگشتم عقب...
دو تا سوزوکی تصادف کرده بودن. درست رنگِ هم و شکلِ هم... کدومشون با ما بود؟؟
سرعتِ ماشینِ ما کم و کمتر می شد...
اتفاقا موتور سوار و اون پراید هم داشتن می ایستادن...
چشمم به سرنشین ها خورد...
دو نفر مراقبِ من پیشِ هم، تو یه ماشین نبودن هر کدوم تو یکی از ماشین ها نشسته بودن. با یه همراه دیگه...
با فریاد گفتم نه نمی خوا وایسی... حرکت کن...
ـ اما...
تقریبا جیغ زدم:
ـ حرکت کن...
سخندون که ترسیده از خواب پریده بود و می خواست بلند شه و از دید گذروندم و هموطنور که به عقب نگاه می کردم دستم و گذاشتم رو سرش و با تحکم گفتم:
ـ بلند نشو و بی اهمیت به گریه هاش گفتم:
ـ محسنی اگه دسترسی به موتوریِ یا پرایدیِ داری بگو سوزوکیِ مشکوکِ... اون دو نفر مامور پیشِ هم نبودن...
ـ اما اونا از نیروهایِ مطمئنِ ما هستن...
ـ نشنیدی چی گفتم؟
سرش و تکون داد...
آروم باشید... موتور سوارمون داره میاد... اما الان به مامورِ خانممون و همینطور مرکز اطلاع می دم...
و مشغولِ سر و کله زدن با لب تابش شد.
موتور سوار که رسید کنارمون نگاهی بهش انداختم. اونم داشت من و نگاه می کرد.
برای یه لحظه تو ذهنم نگاهِ قبلش و دوره کردم... چشم های مشکی با ابروهای گره خورده...
دوباره نگاهش و با نگاهم شکار کردم... چشم های آبی با ابروهای تمیز شده...

قسمت صد و شانزدهم

باورم نمی شه. این چه امنیتیِ که من دارم؟ خاک تو سرت فرانک... نگاهم و با هراس تو ماشین چرخوندم...
عوارضی دوم بودیم.. سخندون آروم گرفته بود... یا شایدم دوباره خوابش برده بود...
موتور سوار عوارضی و رد کرده بود و من نمی دیدمش...
ـ محسنی. با سخندون پیاده شید. هیچ کس نفهمه...
ـ اما ما همچین اجازه ای نداریم.
همینکه گفتم. من با قزلباش می رم. پیاده شید.
ـ اما...
ـ موتور سواری که با ما بود... چشماش چه رنگی بود؟ آبی؟
ـ نه... تیره بود...
رو به قزلباش گفتم...
ـ اما اینی که از کنارمون رد شد چشم آبی بود... ببین بهتره بری من از اول هم گفتم خواهرم نباید با ما باشه.
محسنی درِ ماشین و باز کرد. خیلی شک داشتم که سخندون و بفرستم... ولی چاره ای نداشتم. اینا قابل اعتماد تر از بقیه بودن...
درِ سمتِ خودم و باز کردمو سخندون و همونجور که خواب بود گذاشتم تو بغلش. بلاخره فرستادمشون تو یکی از کانکسای عوارضی...
وقتی راه افتادیم یه اس ام اس با محتوای اینکه " سخندون با محسنیِ و شواهد نشون می ده که در خطریم " فرستادم واسه تمومِ شماره هایی که داشتم.. شماره فرزام، پدرش، فرانک و همینطور شمارۀ مادرِ فرزام که از گوشیش کش رفته بودم! خوب چیه؟ گفتم شاید یه روزی نیاز شه.
قزلباش گوشیش و در آورد..
ـ به کی داری زنگ می زنی؟
ـ می خوام ببینم می تونم همراهامون و پیدا کنم؟
ـ به هیچ عنوان تماس نگیر لازم نیست...
از تو آینه نگاهِ بدی بهم انداخت... اما واقعاً لازم نبود به همراهایی زنگ بزنه که یکیشون عوض شده بود و یکیشون نیست شده بود. کاملاً معلوم بود اینجا چه خبره...
ـ اولین شهر و بپیچ داخل...
ـ اما ما باید تا امامزاده جعفر بریم. اونجا با بقیه قرار داریم.
ـ بایدی در کار نیست... زمانی این تصمیم و گرفتن که فکر می کردن من در امانم نه حالا...
ـ اجازه بدید هماهنگ کنیم... شما هر چقدر هم که مقامتون بالا باشه اجازه ندارید تو کارِ ما دخالت کنید چون قرار نیست من به شما جواب بدم...
ـ چطور محسنی داشت می رفت این حرفا یادت نبود؟
دیگه جوابی نداد... گوشیم و نگاه کردم... انتن نداشتم... با اینجال اس ام اسی واسه فرانک فرستادم و گفتم که به قزلباش اعتماد ندارم...
ـ من کارِ خودم و می کنم... فعلاً که خبری از همراهامون نیست...
لجبازی و یک دندگی و همینطور صدای قزلباش رو مخم بندری می زد... سرعتش و برد بالاترو ادامه داد:
ـ پس من هر چه زودتر شما رو به مقصد می رسونم و از اونجا به بعدش به من مربوط نمی شه...
راست می گفتن پلیسِ راه ها بیشتر شده بود... اما هیچکدوم نه به اون موتور سواری که حالا دوباره پیداش شده بود گیر می دادن نه به ما شینِ ما چون همه می دونستن چه خبره و فکر می کردن که اینا محافظن...
یعنی محسنی خبر نداده بود که چی شده؟ همه مشکوکن. بغض کردم... خدایا به خواهرم رحم کن.
اس ام اسِ دومِ ارسالیم هنوز به دستِ فرانک نرسیده بود... اما اس ام اس قبلیم به مادر و پدرِ فرزام و همینطور فرانک رسیده بود...
برای اینکه نتونن باهام تماس بگیرن خطم دایورت شده بود... هر کی زنگ می زد فوری تماس انتقال پیدا می کرد به جایی که نمی دونم کجاست! شاید همون اتاق کنترل که از صدام نمونه گرفته بودن. من تنها راهی که داشتم این بود که اس ام بدم. البته می تونستم خط و از دایورت در بیارم و با همه صحبت کنم. اما این اجازه و نداشتم.
ـ چرا اطلاع نمی دی که این موتور سوار مامورِ شما نیست؟ اما سوارِ موتورِ نیروهای شماست؟
ـ احتمالاً محسنی این کار و کرده... بعد هم من که گوشی به دست شدم خودتون گفتید لازم نیست...
شیشه و کامل تا آخر دادم پایین و با غیض گفتم...
ـ اولین پلیسِ راهی که دیدی نگه دار...
ـ من این اجازه و ندارم...
ـ من بهت دستور می دم و تو اینکار و می کنی...
با این حرفم تفنگم و در آوردم و به سمتش گرفتم.. نیشخندِ ترسناکی زد و سرش و تکون داد:
ـ بهتره آروم باشی...
دستش رفت سمتِ ضبط...
ـ تکون نخور...
اما دیر گفته بودم چون دکمه ای و زد که همزمان با قفلِ مرکزی شیشه ها به سمتِ بالا حرکت کرد و تیکۀ آهنیِ سیاه رنگی گوشه های پنجره ها رو گرفت... انگار یه جور قفلِ دوم بود...
شیشه طرفِ من تا وسط ها رفته بود بالا. دستم و گذاشتم روش و با قدرت مانع ادامه بسته شدنش شدم...
ـ شما چطونه؟ من دارم ازتون محافظت می کنم... بنظرم ماشین های عقبی همه مشکوک هستن...
اون می خواست حواسم و پرت کنه تا دستم و بردارم... آره... همینه... بدونِ اینکه دستم و بردارم سرم و کج کردم و عقب و نگاه کردم...
ـ تو پراید همون خانوم رانندگی می کرد... اما مردِ کنارش همون مامور نبود... می تونستم ترس و از چهرۀ مامورِ زن بخونم... آب دهنم و سخت قورت دادم...
موتوری که گاهی ما رو رد می کرد و می رفت و گاهی هم کنارِ ما حر کت می کرد حالا کامل کنارمون بود. من گیر افتاده بودم... شاخ و دم نداشت... اما محسنی کجاست؟ چطور تونستم خواهرم و بسپارم دستش؟ وااای خدای من اونم دشمن بود... یعنی از اینهمه مامور یک نفرشون با ما نبود؟ همه از دم خائن و نفوذی؟ خدایا مواظبِ خواهرم باش، من به جهنم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / همکارم میشی! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites