تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

باران عشق

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 13 Feb 2014 16:06
-بايد به من ميگفتي.
-نميتونستم دوست نداشتم تو رو ناراحت ببينم.
-اين يه هفته براي هر دوي ما چقدر سخت گذشت ، مگه من شريك زندگي تو نيستم ، پس چرا نبايد در ناراحتي تو شريك
شوم؟
-ولي اين بار فرق داشت.ميدوني با ديدن او چه زجري را تحمل ميكردم ، از زندگي متنفر شده بودم ؛ از دنيا ، بي وفايي از
نامردي اين مردم.فكر ميكردم اگه اين اتفاق براي تو افتاده بود من چيكار ميكردم.
-با اين كارت نزديك بود اين اتفاق براي من هم بيفته.
با عصبانيت گفت:
-اين حرف را نزن.
-تو كه طاقت ديدن ليلي در اون حال را نداشتي پس اگه براي من اتفاقي بيفته چيكار ميكني؟
-ديگه هيچوقت اين حرفها را نزن.
-اين واقعيت است مرگ حق است و بالاخره يه روزي سراغ من هم مياد.از كجا معلوم همين امروز و فردا نباشه.
ميخواستم با اين حرفها اونو از ناراحتي و غصه خوردن بيرون بيارم و فكرش را منحرف كنم.
-خواهش ميكنم ديگه از اين موضوع صحبت نكن ، اگه براي تو اتفاقي بيفته من ديوانه ميشم شايد هم بميرم.
صورتش غمگين بود و چشمهايش پر از غم ، حس كردم قلبم از جا در مياد.
آرام گفتم:
-بيا ديگه به مرگ فكر نكنيم ، آرام باش من قول ميدم ديگه صحبتي از مرگ نكنم ، بيا از زندگي حرف بزنيم.
-كمكم كن محبت.
-آرام باش و به هيچ چيز فكر نكن.
دستانش را در دستم گرفتم و گفتم:
-حالا آرام باش و چشمهايت را ببند و تجسم كن كه در يك دشت بزرگ و پر از گل ايستاده اي و دور و برت پر از گلهاي
وحشي است و تا دور دست ها و تا جايي كه چشم كار ميكند گل و سبزه است.بوي گل هاي ريز و درشت در دشت پيچيده و
چند قدم آنطرف تر رودخانه اي با ابي به زلالي اشك چشم و خنكاي نسيم جاري است.كمي از آب را ميخوري قلبت تازه
ميشه ، روي چمن ها دراز ميكشي و چشمانت را ميبندي نفس عميقي ميكشي ريه هات پر از هواي خنك و تميز ميشه و بوي
خوش گلها تو را مست ميكند.(بي خيال بابا ، چه توهمي زدي!)
آرام گفت:
-باز هم بگو.
-روي چمنهاي نرم دراز ميكشي و به خوابي خوش فرو ميري.
-اي كاش تا ابد همين جا مي موندم و به آرامش ابدي ميرسيدم.
-آرام باش و بخواب.
سرش را روي پشتي مبل گذاشت و خوابش برد ، بلند شدم پتويي روي سرش كشيدم و سعي كردم به امير و اتفاقي كه افتاده
بود فكر كنم.به ياد آوردم روزي كه محمد به ديدن ليلي رفته بود چقدر عصباني بود و به من حرفي نزد ، دليلش شباهت ليلي
به من بود.تمام صحنه هايي كه امير ديده بود را تجسم كردم ، تنها صورت ليلي را نميتونستم در نظر مجسم كنم.چرا بايد
براي اولين اتفاق مي افتاد؟هر كسي ميتونست جاي او باشد حتي من امير ، حق داشت هر بار كه او را ميديد به ياد من مي
افتاد.
بلند شدم و خانه را مرتب كردم.به گلهاي پژمرده اش آب دادم ، انگار جان دوباره گرفتند حتي آنها را هم فراموش كرده
بود ، برگهاي خشكشان را كندم.اتاقش به هم ريخته بود ، همه جا را مرتب كردم.در حاليكه اين كارها را ميكردم به او فكر
ميكردم.بالاخره با مادر تماس گرفتم و گفتم كه خانه امير هستم و نگرانم نباشد.
وقتي بيدار شد همه جا تميز و مرتب بود و بوي غذا فضاي خانه را پر كرده بود.غذاي خوشمزه اي پخته بودم قورمه سبزي كه
خيلي دوست داشت.به دور و بر نگاه كرد و با تعجب به آشپزخانه سرك كشيد.از بوي خوش غذا به هيجان آمده بود.باورش
نميشد تمام اينها كار من است.
بعد با مهرباني نگاهم كرد و گفت:
-تو عشق و محبت را در حقم تمام كردي.اميدوارم بتونم جبران كنم.
-حتما ميتوني.
-بايد بتونم.
-بهتره يه دوش بگيري.
به سر تا پاي خودش نگاه كرد و گفت:
-حق داري ، وحشتناك شدم.
وقتي به اتاقش رفت و گلها را ديد گفت:
-دلم ميخواد دستانت را ببوسم ، حيف كه تو اجازه نميدي.
-اين چه حرفي است ، اين گلها احتياج به مراقبت دارن.
-ميدونم ، حتي آنها را هم فراموش كرده بودم ، وقتي تو رو فراموش كرده بودم توقع داري گلهايم را به ياد مي آوردم؟در
اصل اونقدر از فكر تو پر بودم كه همه چيز را فراموش كردم.
تا برگشتن او ميز را چيدم.وقتي به آشپزخانه آمد همون امير هميشگي من بود تميز و مرتب با موهاي مرتب و شانه زده و
ريش تراشيده با چشماني كه ميدرخشيد و لبخندي كه روي لبش بود.حالش خيلي بهتر شده بود.روبرويم نشست.گفتم:
-حالا شدي پسر خوب.
-به خودم در اينه نگاه كردم چه هيولايي شده بودم.
-هيولا نه گودزيلا.
خنديد و گفت:
-اونقدرها هم وحشتناك نشده بودم بي انصاف.
-شوخي كردم.قيافه ت اصلا وحشتناك نبود.به نظر من ظاهرت اصلا مهم نبود.فكر و روحت دلت اونقدر به هم ريخته بود كه
من بيشتر از اون ميترسيدم تا ظاهرت.
-حق داري فراموش كردم تو به ظاهر اهميت نميدي.
-خيلي هم نه بالاخره منم انسانم و به ظاهر اهميت ميدم ولي سيرت زيبا براي صورت زيبا.
خنديد گفت:
-كه البته من ندارم.
ميخواست از زير زبانم حرف بكشد ، ولي من حرفي نميزدم.
بالاخره به حرف اومدم وقت ان بود تا كمي اميدوار شود.گفتم:
-به نظر من زيباترين مرد دنيا هستي.
لبانش چنان به لبخند باز شد كه من هم ناخودآگاه لبخند زدم.گفت:
-بالاخره نظرت رو فهميدم.
-پس ميخواستي اعتراف بگيري!؟
-عجب اعتراف شيرين و دلچسبي بود.
-باشه تلافي ميكنم.
-ناراحت شدي؟
-بله.
-جدا؟!
لبم را جمع كردم به او پشت كرده و سرم را به غذا كشيدن گرم كردم.
بلند شد و كنارم ايستاد و گفت:
-باور كن نميخواستم تو رو ناراحت كنم ، فقط آن قدر به حرف هايت احتياج داشتم كه...
حرفش را قطع كردم و گفتم:
-كه با دروغ از من اعتراف بگيري؟
-نه بابا چه دروغي؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#92 | Posted: 13 Feb 2014 16:07
-اينكه زيبا نيستي و قيافه ات را مثل ادم هاي نااميد نشان بدهي تا دلم برات بسوزه.
-البته كارم زياد خوب نبود ولي نتيجه ي خوبي داشت.حالا تورو خدا اخم نكن ، من تحمل ديدن اخمت را ندارم. باور كن.با
اينكه اخم به تو مياد ولي دوست دارم هميشه لبخند بزني.
-حتما به روي تو.
-البته ، عاشق آن لبخند مهربانت وقتي چشم هاي سياهت ميخندد هستم.حالا به من نگاه كن.
نگاهش كردم ، لبخند زدم و گفتم:
-خب تو هم اعتراف كردي.
متوجه شد كه تمام مدت او را اذيت ميكردم.خنديد و گفت:
-خوب تلافي كردي.
-تو هم اعتراف كردي.
-براي اعتراف گرفتن از من احتياجي به اين كار نبود من هر لحظه و هر ثانيه براي تو اعتراف ميكنم.من مثل تو خويشتندار
نيستم.
-يه هفته تونستي.
باور كن كه شب و روزم تو بودي ، تمام فكرم تو بودي.به خودم اعتراف ميكردم كه بدون تو زندگي برام غيرممكن
است.بدون تو هيچم محبت ، يه موجود بدبخت و تنها هستم كه فقط با وجود تو زنده است و نفس ميكشد.تنها نور اميد در
دلم تويي محبت.
ساكت شد ، سرش پايين بود قلبم از اين همه عشق و علاقه فشرده ميشد.اعترافش لرزه به تنم انداخته بود.چه عشقي بين ما
بود.همان حرفهايي كه دردلم بود را او به زبان مي آورد حرفهايي كه براي من گفتنشان غير ممكن بود را از زبان او
ميشنيدم.گفت:
-بيا قول بديم هيچوقت يكديگر را تنها نذاريم و تا اخر عمر با هم باشيم.در هر شرايطي.
اونقدر كلمات او عميق و صادقانه بود و از اعماق قلب هاي ما سرچشمه ميگرفت كه قلبم گفت:قول ميدم.چشمهاي ما در هم غزق شده بودند.ته چشمهاي هر دوي ما چيزي سوسو ميزد تلألؤ يك قطره اشك بود.يك لحظه به خودم اومدم ، دستهايم در
ميان دستهايش بود.گفتم:
-حالا بيا غذا بخوريم.به فكر دلهايمان هستيم بايد به فكر شكم هم باشيم حواب سر و صداي شكممان را چه جوري بديم؟
خنديد و گفت:
-چرا زودتر نيامدي تا من ديوانه را نجات بدي؟
-تازه خيلي زود اومدم اگه هر كسي ديگه بود اصلا نميومد.
-پس بايد خدا را شكر كنم.
خيلي جدي دستهايش را بالا برد و گفت:
-خدايا صد هزار مرتبه شكرت.
خوردت غذا كه تمام شد با عجله ظرفها را جمع كردم و هر دو با هم ظرف ها را شستيم.بعد از شستن ظرف ها گفتم:
-من ديگه بايد برم.مادر نگران ميشه.
-به اين زودي؟
-از ظهر تا حالا اينجام.
-راست ميگي ، ولي چقدر زود گذشت.
كيفم را برداشتم و گفتم:
-مواظب خودت باش.
فوري بلند شد و گفت:
-كجا با اين عجله؟تو را ميرسانم.
-نه هنوز خسته اي و احتياج به استراحت داري من خودم ميرم.
اخم كرد و گفت:
-اين وقت شب!
-مگه چه اشكالي داره؟
-خيلي هم اشكال داره براي خانم جوان و زيبايي مثل شما پر از اشكال است.
-شوخي نكن من خودم ميرم.
-امكان نداره ، پس من چيكارم؟تو رو ميرسونم.بايد از پدر و مادرت هم معذرتخواهي كنم.
-هر جور ميل توست.
شب قشنگي بود.قلبهاي ما ارامش يافته بود و به تفاهم و يكرنگي عميقي رسيده بوديم.رنگ دلهاي ما اون شب آبيِ آبي
بود.دوست داشتم قدم ميزديم ولي دير وقت بود ، سوار ماشين شديم.مثل هميشه هر دو ساكت بوديم.ميخواستم بدونم به
چه چيزي فكر ميكند.برگشت و نگاهم كرد و گفت:
-داشتم فكر ميكردم چطور است دوتايي به يك مسافرت بريم.
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
-ما تازه مسافرت بوديم.
-اون يه ماه پيش بود در ثاني مسافرت دو نفره منظورم بود.
روزهاي اخر ارديبهشت بود.چند روز ديگه تولدش بود و اصلا يادش نبود.من خوب به ياد داشتم.دوست داشتم اين روزها
زودتر بگذرد و دوتايي تولد او را جشن بگيريم.من روز شماري ميكردم.ميخواستم جشني كوچك براي او بگيرم جشني غير
منتظره تا او را غافلگير كنم.گفتم:
-هنوز زود است دو نفري به مسافرت بريم.در ثاني تو يه هفته است دانشگاه نرفتي و بهتره به فكر درسهات باشي.
با اصرار گفتك
-يكي دو روزه ميريم و برميگرديم.
-وقتي اين همه اصرارداري حتما شهري كه قرار است به آن سفر كنيم را هم در نظر گرفته اي.
-بله البته اگه تو دوست داشته باشي.
ميخواستم بگم مسافرت به چه شهري را از همه بيشتر دوست دارم كه فوري گفت:
-صبر كن ، چطوره هر دو با هم اسم اون شهر را بگيم اگه فكرهاي ما يكي بود بايد با مسافرت موافقت كني در غير اين
صورت هر چي تو بگي.
موافقت كردم.گفت:
-خب آماده باش.
چشمهايم را بستم.جلوي چشهايم تصويري از گنبد طلايي مرقد امام هشتم و صحن و حياطش بود و پرنده هايي كه همه با هم
مي پريدند.قلبم براي زيارتش پر ميكشيد.حالا اگه به همراه امير به زيارت امام رضا(ع) ميرفتيم كه ديگه خشحالي ام كامل
ميشد.امير شمرد:يك ، دو ، سه.هر دو با هم گفتيم:
-مشهد.
هر دو ساكت شديم.به هم نگاه كرديم.تنها چند لحظه دوباره به روبرو نگاه كرد.از اين هم فكري قلبم ميلرزيد.بعد هر دو
خنديديدم.
وقتي رسيديم همه منتظر ما بودند.امير با ديدن پدر و مادر و محمد اونقدر خوشحال شد كه همه را بوسيد مادر در حاليكه
اشك در چشمهايش جمع شده بود گفت:
-دلم برات تنگ شده بود پسرم.
امير شانه مادر را بوسيد و گفت:
-منم دلم تنگ شده بود.
وقتي نشستيم مادر براي همه چاي ريخت و كيك خوشحمزه اي كه پخته بود را تعارف كرد ، ميدونست امير مياد.دوباره دور
هم جمع شده بوديم.حس ميكردم چقدر به همه انها احتياج دارم.چند روز بود كه به زحمت از اتاقم بيرون مي آمدم و دلم
براي خانواده ام تنگ شده بود.به تك تك انها نگاه كردم.با اينكه در كنارشان بودم ولي چقدر ازشان دور شده بودم.يه لحظه
نتونستم خودم را كنترل كنم بلند شدم و صورت مادر رابوسيدم.همه تعجب كردند امير ولي ميفهميد ، به پدر گفتم:
-دلم براتون تنگ شده بود.
مادر خنديد و گفت :
-به حق چيزهاي نديده و نشنيده.
امير گفت:
-من حال محبت رو درك ميكنم.
محمد گفت:
بله ديگه وقتي خانم سر از اتاقشان بيرون نمي آورند تا از حال ما باخبر شوند بايد هم دلشون تنگ بشه.
پدر گفت:
-محبت خيلي ناراحت بود ، حالا خدا رو شكر كه همه چيز تمام شد ولي امير جان بهتر است بعد از اين با مشكلاتت رودررو
بشي نه اينكه از آنها فرار كني و پنهان بشي.(تو كه از چيزي خبر نداري نميخواد صحبت كني!!)
امير سرش را پايين انداخت و گفت:
-بله حق با شمان من اشتباه كردم ؛ هم شما و هم محبت را ناراحت كردم.
پدر گفت:
-بيشتر از همه خودت عذاب كشيدي.در هر حال در حرفه ي تو از اين مشكلات زياد پيش مياد بايد خودت را آماده كني.
محمد گفت:
-اين كارها فقط به درد من ميخوره.
گفتم:
-پزشكي هم دست كمي از روانشناسي نداره مدارم بايد دست و پاي شكسته ببيني.
محمد گفت:
-بله يادم رفته بود.امير با دل شكسته روبروي ميشه و من با دست و پاي شكسته.
يك لحظه فكر كردم محمد با اينكه شوخي كرد ولي حرف درستي زد؛ دل شكسته ديدن خيلي سخت بود بهصوص اينكه بايد
اون دل شكسته را يپوند ميزد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#93 | Posted: 13 Feb 2014 16:14
آن شب متوجه شدم كه امير كار خيلي سخت و حساسي دارد و من كه قرار بود همسر و شريك او باشم وظيفه ي سخت تري داشتم.بايد خودم را آماده ميكردم.همان شب امير موضوع مسافرت را به پدر ومادر گفت و از آنها اجازه گرفت.هر دو موافق
بودند و از اين پيشنهاد ابراز رضايت كردند.پدر گفتك
-مسافرت براي هر دوي شما لازم است.
مادر گفتك
-اميدوارم قسمت همه جوان ها بشه.
حس كردم منظورش به محمد است.
امير فوري گفت:
-انشالله قسمت محمد هم ميشه البته با همسر آينده اش.
مادر گفت:
-بله خودم يه دختر خوب سراغ دارم كه فكر نكنم مخالفتي داشته باشه.
محمد فوري گفت:
-قربون تو مادر خوبم فقط شما به فكر من هستي ، بذار ماچت كنم.
صورت مادر را بوسيد. براي اينكه سر به سر محمد بذارم گفتم:
-مادر چه عجله اي داري؟هنوز درس محمد تموم نشده است.
محمد گفت:
-باز اين محبت زد تو ذوق ما!
همه خنديديم.
اون شب شب خيلي خوبي بود.حرفهاي محمد به همه ي ما روحيه ميداد.من فكر ميكردم اگه روزي محمد عروسي كنه چقدر
ما تنها ميشيم.
صبح امير با خوشحالي و با عجله به چند آژانس هواپيمايي سر زد و بالاخره براي دو هفته بعد بليط تهيه كرد.بليط ها را به من
نشان داد و گفت هيچوقت از رفتن به مسافرتي به اين اندازه خوشحال نبوده است.حق داشت.او ناراحتي ديروز را كاملا فراموش كرده بود ف شوق ديدار امام رضا ( ع ) اين شادي را در دل ما ايجاد كرده بود حتي پدر و مادر و محمد هم
خوشحال بودند.مادر براي من چادر مشكي ميدوخت.تمام فكر و ذكرم مسافرت به مشهد و زيارت شده بود.كار چادرم كه
تمام شد مادر گفت:
-چادر را سرت بذار تا قدش را ببينم.
وقتي چادر را سرم گذاشتم نگاهم كرد و با لبخند گفت:
-مبارك است.مثل يه دسته گل شدي ، چقدر بهات مياد.
همون موقع امير و محمد هم وارد اتاق شدند.ميخواستم چادر را از روي سرم بردارم ولي مادر گفت كه بذارم آنها هم ببينند.
امير با ديدنم لبخند تحسين آميزي زد و خيره نگاهم كرد.تمام حرفهاي نگفته اش در نگاهش بود.
محمد براي اولين بار خيلي جدي نگاهم كرد و گفت:
- -خواهر جونم چه گلي شده است.
مادر برام اسپند دود كرد.محمد اخم كرد و گفت:
-مادر چشم من شور نيست.
خنديدم و گفتم:
-اتفاقا چشم تو از همه شورتر است.حسوديت ميشه مادر برام اسپند دود ميكنه؟
محمد امير را نشان داد و گفت:
- -چشم اين پسره از همه شورتر است كه اينطور چشم از تو بر نميداره.
امير به خودش اومد و فقط لبخند زد.فوري گفتم:
-اهاي شوخي شوخي با...
محمد حرفم را قطع كرد و گفتك
-ببخشيد خانم بزرگ كه به نامزد عزيزتان بي احترامي كردم.
امير اخم كرد و گفت:
-خانم بزرگ ديگه كيه؟منظورت به محبت بود؟
محمد دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و گفت:
-بابا غلط كردم ، تسليم ، چقدر هواي همديگه رو داريد نيمشه به يكي از شما چيزي گفت.
مادر ظرف اسپند را دور سر همه چزخاند.يه هفته تمام در خانه ماندم تا هديه امير را تمام كنم.همون تابلوي كنار دريا
بود.تصوير خودم ايستاده روبروي دريا را تمام كرده بودم.نيم رخم حالتي غريب پيدا كرده بود ؛ نوعي عشق و انتظار در نگاه
خيره ام به افق و دور دست ها ديده ميشد.از اين حالت و از نگاهم لذت ميبردم.تابلو را از همان روز در شمال پنهان كرده
بودم تا كسي آن را نبيند و امير از ديدنش غافلگير شود.تصميم داشتم جشن تولد را در خانه امير و دو نفره برگزار
كنم.موضوع را به ماد گفته بودم ، بايد براي خريد كيك و گل از خانه بيرون ميرفتم.امير تا بعد از ظهر دانشگاه بود و من
وقت كافي داشتم.
**************************************************
** **************************************************
به اين قسمت از خاطراتم كه رسيدم همه اتفاقات خود به خود جلوي چشمانم نقش بست.ديگه چيزي ننوشته بودم.كاغذ
سفيد دفترم جلوي صورتم بود ولي من آن خاطرات را ميديدم.همه چيز در ذهنم شكل ميگرفت.سالها از آن اتفاق گذشته
بود و من همه چيز را فراموش كرده بودم.ذهنم متوقف شده بود ولي حالا دوباره همه چيز مثل پرده سينما ظاهر شده و
جلوي چشمانم به نمايش در امده بود.
يادم آمد كه وقتي كيك را خريدم جلوي يك كتابفروشي ايستادم.چشمانم از پشت ويترين مغازه به قرآني بسيار زيبا دوخته
شد.ناخودآگاه وارد مغازه شدم و ان قرآن نفيس را براي امير خريدم.وقتي به خانه رسيدم كليد انداختم و در را بار كردم.از
همان روزي كه با ناراحتي و غصه به خانه امير آمده بودم برام كليد ساخته بود.خانه را مرتب كردم.كيك را روي ميز پذيرايي
گذاشتم دو شمع زيبا روشن كردم و تابلوي كادو پيچ شده را كنار ميز گذاشتم.وقت اذان بود.وضو گرفتم و قبل از خواندن
نماز قرآن را باز كردم و خواندم.غرق آيات الهيي شده بودم و احساس نزديكي به خدا داشتم.قرآن را دالخ جلد قرار دادم و
روي ميز گذاشتم.كاغذي كه براي امير نوشته بودم را داخل جلد گذاشتم و سپس نمازم را خواندم.نمازم كه تمام شد متوجه شدم چيزي روي ميز كم است.گل نخريده بودم بدون گل فايده نداشت.فرصت كافي براي خريد گل داشتم.گل فروشي
نزديك بود.با عجله مانتو پوشيدم و به گل فروشي رفتم.چند شاخه گل رز و مريم خريدم ، با هم هماهنگي داشتند.رز قرمز
نشانه دهنده عشق و علاقه ام به او بود و گل مريم هم گل مورد علاقه هر دوي ما بود.
موقع برگشتن با عجله راه ميرفتم.تقريبا مي دويدم ، گل فروش براي تزيين گلها خيلي معطل كرده بود امير هر آن ممكن
بود برسد.دلم ميخواست قبل از امدن او آنجا باشم.در افكارم غرق بودم و پر از فكر امير.صورتش را تجسم ميكردم وقتي
هديه ي تولدش را مي ديد و متوجه تولدش مي شد.لبخند روي لبم بود.از خيابان رد ميشدم.متوجه ماشيني كه با سرعت از
پشت سر مي امد نشدم.خيابان يكطرفه بود و ان ماشين از پشت امد.يك لحظه از صداي ترمز شديد و جيغ چند عابر پياده به
خودم آمدم ، ولي نتوانستم خودم را كنار بكشم و پرت شدم.وقتي ماشين به من زد صداي شكستن استخوانهايم را شنيدم و
ديگه چيزي نفهميدم.چه اتفاقي افتاده بود؟همه چيز در هاله اي از مه فرو رفت.
با ياداوري دوباره ان خاطرات حالم بد شد.عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود و سرم درد ميكرد.در كتابخانه بودم پشت
ميز نشسته بودم و دفتر خاطراتم روبرويم قرار داشت.ذهنم دفتر خاطراتي بود كه آن را چند سال بسته بودم و حالا دوباره
با يادآوري گذشته محفوظاتش از نو شكل گرفته بودند ؛ محفوظاتي كه پاك شده بود.رنگ آبي خيالم كه از صفحه ي مغزم
پاك شده بود دوباره رنگي پيدا كرده بود.يك لحظه به خودم آمدم نگاهي به ساعتم انداختم ، نيمه شب بود و من متوجه
گذشت زمان نشده بودم.طولاني ترين رمان زندگي ام را ميخواندم رماني كه پاياني نداشت ، زماني كه بسته بودم و حالا دوباره
بعد از سه سال آن را باز كرده بودم و ميخواندم و ميخواستم تمامش كنم.ميدانستم كه با اين فكر تا صبح خوابم نمي برد.بايد
پايانش را ميخواندم حتي اگه تا صبح طول ميكشيد.
دومين دفتر هنوز جلويم بود.فراموشش كرده بودم ، حالا كه صفحات پاياني و سفيد دفترم را بستم آن دفتر جلوي رويم
ظاهر شد و به ياد آوردمش.از خودم تعجب كردم.كنجكاويم كجا رفته بود.با دوباره ديدن دفتر خودم حس كنجكاويم را از
دست داده بودم ولي دفتر را كه باز كردم خط برام آشنا بود ، از آشنا هم آشناتر بود ، خط خودش بود كسي كه سعي در
فراموش كردنش داشتم و حالا با يادآوري خاطراتش همه چيز دوباره از تو شروع شده بود و احساسم در قلبم جان گرفته
بود.غشقي كه ناتمام مانده بود عشق به غزيزترين فرد زندگي ام بعد از خدا كه تنهايم گذاشته بود.خط او بود ، خط امير ، اميري كه سعي در فراموش كردن داشتم.چرا همان اول متوجه نشدم؟به صفحه ي اول نگاهي انداختم.آنقدر بد خط و ناخوانا
بود كه نميشد گفت خط امير است.دفتر را بستم ، قلبم به قفسه سينه ام فشار مي آورد.چند لحظه صبر كردم و سعي كردم به
نوشته هايش فكر كنم.ديگه طاقت نياوردم به خودم گفتم:نبايد خاطراتش را از ياد ببري.تو قول دادي هيچوقت او را
فراموش نكني.ميدونستم اين چند سال به خودم دروغ ميگفتم.تمام لحظات به او فكر ميكردم حتي وقتي ميخوابيدم ،
مخصوصا وقتي به ميلاد نگاه ميكردم.به خودم گفتم:از چه چيزي فرار ميكني او كه ديگه نيست.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#94 | Posted: 13 Feb 2014 16:15
فصل 18
دفتر را باز كردم صفحه ي اول را با زحمت ميشد خواند ولي من همانطوريكه ذهن و فكر و قلب امير را ميخواندم خط او هم
برام روشن و واضح بود.وقتي شروع به خواندن كردم تازه متوجه خط بد او شدم.دليلش ناراحتي و هيجاني بود كه داشت.با
ياد خدا شروع كرده و نوشته بود:
"بايد اين مطالب را بنويسم وگرنه از غصه ديوانه ميشم.امروز تمام اتاقم را زير و رو كردم و اين دفتر سفيد را پيدا كردم.بايد
بنويسم وگرنه ديوانه ميشم.ديگه كسي نيست تا براش درد دل كنم و حرفهاي دلم را به او بگم.تنها اين دفتر و خودم
هستيم.اتفاق بدي افتاده است ؛ اتفاقي وحشتناك.ديگه اميدي به زندگي ندارم.اميدم هر لحظه ممكنه از دست بره.يه هفته
است كه اميد زندگي ام در بيمارستان است.حادثه بدي اتفاق افتاده است.تصادفي وحشتناك.ماشيني كه به او زده فرار كرده
است.كساني كه صحنه را ديدند اين را به ما گفتند.محبت از خيابان رد ميشده ماشين با سرعت از خيابان يكطرفه خلاف جهت
عبور ميكرده محبت متوجه نشده و ماشين به او زده و فرار كرده است.هيچ كاري از دست من ساخته نيست.محبت از دستم
ميره و من حتي نميتونم با او صحبت كنم.نميتونم بگم چقدر دوستش دارم و بدون او نميتونم به زندگي ادامه بدم.او چيزي
نمي شنود و در عالم ديگه ايست.شايد كنار گذشته هاست.شايد هم منتظر ست تا اجازه به او داده شود.حتما كنار فرشته
هاست."
به اينجا كه رسيدم نفسم بند امد.اشكم ناخوداگاه سرازير شده بود و روي كاغذ مي چكيد.كاغذ دفتر خيلي چروك بود.اشك
من درست جاي قطره هاي اشكي كه قبلا ريخته شده بود ميچكيد.يعني امير گريه كرده بود.باورم نميشد جملاتي سرشار از
اين همه احساس را امير نوشته باشد.دوباره خواندم:
"دكترها معتقدند امكان زنده موندن وجود داره واي خيلي كم ، با اين حال من تا امروز خيلي اميدوار بودم ولي امروز ضربان
قلب محبت خيلي ضعيف شد و دكترها قطع اميد كردند.همه منتظر يه معجزه هستند.وقتي به او نگاه ميكنم كه روي تخت
بيمارستان و در اتاق آي سي يو ساكت و ارام خوابيده و چشمهاي زيبايش را بسته قلبم ريش ريش ميشه.چرا بايد براي
محبت من اين اتفاق بيفته اون هم درست روز تولد من ؛ روزي كه حتي خودم خبر نداشتم.درست زماني كه محبت عشق را
در حق من تمام كرده بود.
هنوز ميزي كه چيده است دست نخورده باقي مانده.امروز محمد با ديدن حال خراب من از بيمارستان همراهم به خانه اومد و
با ديدن اين ميز ، شمع و كيك روي ان اشك بود كه ميريخت ؛ هر دو اشك ميريختيم.محمد كيك خشك شده را دور
ريخت.با اينكه مانعش شدم ولي او با لحبازي اين كار را كرد.ميخواستم تا بازگشت محبت همانطور باقي بماند ولي محمد
شمع ها و كيك را برداشت.ديگه مخالفتي نداشتم.چه فرقي ميكرد.اگه قرار بود محبت كنارم نباشه اگه او برنگردد زندگي
برام تمام خواهد شد.نميتونستم اين حرف ها را به محمد بگم.اونقدر غمگين است كه دردل كردن با او امكان نداره.نميخوام
بار غصه هاي مرا هم به دوش بكشد.هر دو غم همديگه رو مي فهميم.پدر و مادر محبت حال و روز بدي دارند.مادر ناراحتي
اش را نشان ميده ولي پدر همه را در دلش انباشته ميكنه درست مثل من.حتي ميترسم اشك بريزم.فقط نميدونم چه چيزي
در صورتم وجود داره كه پرستارها با ديدنم هيچ مخالفتي براي بودن در كنار محبت در اتاق آي سي يو نشان نميدهند.من
ميتونم چند ساعت كنار او بمانم.وقتي او را با چشمهاي بسته ميبينم حس ميكنم تمام زندگي ام در چشمهاي او خلاصه شده و
اگه هيچوقت باز نشود زندگي من تمام است.
امشب هشتمين شب است كه اميد زندگي ام روي تخت بيمارستان خوابيده است.نيمه شب است و من تازه از بيمارستان
برگشته ام.پرستارها اجازه دادند تا هر زمان كه دوست دارم كنار او بمانم.يك صندلي گوشه اتاق او گذاشتند.حس كردم اين
كار دليلي دارد.آنها ميدانستند كه ديگه زماني برايم باقي نمانده.حس كردم آخرين شب است كه او را ميبينم و ميتونم
كنارش بمونم.تنفسش خيلي ضعيف شده بود.ميخواستم فرياد بزنم و كمك بخواهم.كنارش نشستم و دستهاي سرد او را در
دستهايم گرفتم.دستهاي او هميشه سرد بودند به ياد اوردم اولين بار شب عقد كنانمان وقتي دستان سردش را در دست
گرفتم حسي غريب از دستان او به دستهاي من منتقل شد.انتقال گرماي دستم به دستان سردش چه لذتي داشت.او هم اين احساس را داشت چون از فرط خجالت دستهايش را از دستانم بيرون اورد.حجب و حيايي كه حتي بعد از عقد هم در وجود او
بود قلبم را از جا تكان داد.يك حس وحشتناك جدايي داشتم باورم نميشد كه نميتونم او را ببينم.تا به حال برعكس ديگران
اميدوار بودم ولي امشب در قلبم حسي هشدار ميداد و در دلم فرياد ميزد كه ديگه او را نخواهم ديد.سرم را روي تخت
گذاشتم و در حاليكه اشكهاي گرمم روي دستش ميپكيد از خدا بارها و بارها خواستم تا او را برگرداند.قبلا ناله هايم را خدا
شنيده بود در خواست هايم ، تضرع و نيازم را ديده بود ولي اين بار با تمام وجود از خدا ميخواستم كه و را به من
برگرداند.يك لحظه به يد امام قريب ، امام رضا ( ع ) و بارگاه ملكوتي او افتادم ، بليطهاي مشهد هنوز در جيبم بود.لباسم را
يه هفته بود كه عوض نكرده بودم.به ياد شوق و ذوقمان افتادم.ناگهان حرف او را به ياد آوردم كه گفته بود شايد فردا نباشد
، او ميدانست ؟فرشته ها به او گفته بودند؟!
در بدترين لحظه زندگي ام از خدا خواستم مرا به جاي او بگذارد.قسم خوردم كه جانم را فداري او كنم.يك آن به خود امدم
چيزي را كه خدا به من داده بود و هر لحظه كه اراده ميكرد ميتوانست از من بگيرد به او ميبشخيدم.من كي بودم كه اين را
ميگفتم و از خدا چنين درخواستي داشتم؟با اين حال زير لب زمزمه كردم و از خدا خواستم ؛ يك هفته بود كه كمك
ميخواستم.اما رضا ( ع ) را به ياد اوردم.همان لحظه در همان مكان در كنار محبت و فرشته هايي كه او را احاطه كرده بودند از
امام قريب كمك خواستم قسم خوردم و قول دادم.
زير لب زمزمه ميكردم : يا امام قريب ، محبت را به من برگردان قول ميدم در خدمت شما باشم ، قول ميدم تمام جان و مالم
را وقف شما كنم فقط محبت را به من برگردان ، حاضرم از زندگي با او بگذرم فقط او زنده بماند.اگه اين زندگي و جان بي
ارزشم ارزش او را داشته باشد حاضرم ان را در عوض زندگي و جان محبت بدم.يا امام رضا وساطت مرا پيش خدا بفرماييد ،
من محبتم را از شما ميخوام حتي اگه ديگه با هم زندگي نكنيم حتي اگه ديگه او را نبينم.فقط او زنده بماند و چشمان زيبايش
را دوباره به روي زندگي باز كند.قول ميدم تا هر زمان كه شما اراده كنيد حتي تا پايان عمرم در خدمت شما باشم از زندگي با
او دست بردارم اگه شما بخواهيد.
التماس ها و ناله هايم تمام شدني نبود و در حاليكه سرم روي تخت بود خوابم برد.يك هفته درست نخوابيده بودم و در همان
حال گريه زاري خوابم برد.
خواب ديدم مردي با چهره اي بسيار نوراني و قدي بند بالاي سرم ايستاده است.شالي سبز دور گردن داشت.دستي به سرم
كشيد چنان ارامشي تمام وجودم را پر كرد كه در تمام عمرم اينطور احساس سبكي و ارامش نكرده بودم.ارام كنار گوشم
گفت:بلند شو محبتت را گرفتي ، خواهشت به گوش خدا رسيد.صدايش اونقدر زيبا و گيرا بود كه محو تماشاي او و شنيدن
صدايش شده بودم.هنوز هم صدايش در گوشم است.با بغض گفتم:ديگه اميدي نيست.ولي او دوباره گفت:چرا هميشه اميدي
وجود دارد ، بلند شو.بلند شدم و ايستادم.او برگشت تا از در اتاق خارج شود.يك لحظه برگشت ، نگاهم كرد و ارام گفت:فقط
قولت رو فراموش نكن ، و از در خارج شد.
از خواب پريدم.هنوز در عالم خواب بودم.بخاطر نمي اوردم كجا هستم.بعد از چند ثانيه به خودم امدم و با ديدن تخت و اتاق
بيمارستان همه چيز را به ياد آوردم.چنان آرامشي وجودم را پر كرده بود كه تمام غم و ناراحتي را از خاطرم برده بودم.خوابم
را به ياد اوردم باور نميكردم ، هنوز بين خواب و بيداري بودم و صداي مرد نوراني كه در خواب ديده بودم در گوشم بود و
صورت نوراني اش از جلوي چشمانم كنار نميرفت.
شيفت دكترها و پرستارها عوض شده بود.دكتر شب وارد اتاق شد و از من خواهش كرد كه به خانه برگردم و استراحت
كنم.وقتي چهره ي رنگ پريده ام را ديد گفت:
-اگه دوست داريد بمانيد ولي ماندن شما فايده اي به حال مريض نداره و بهتره كمي استراحت كنيد.هر اتفاقي بيفته به شما
خبر ميدهيم.ما بيماراني داشتيم كه بعد از چند هفته برگشتند و از كما خارج شدند.
ميدونستم كه براي دلخوشي من اين حرف ها را ميزند.تا به حال چنديدن بار اين حرف ها را از زبان دكترهاي ديگه شنيده
بودم.پرستارها براي روحيه دادن به ما اين حرفها را ميگفتند.دوباره گفت:
-اميدتان به خدا باشه فقط خداست كه ميتونه كمك كنه از دست ما ديگه كاري ساخته نيست.
وقتي ديد جوابي نميدم از اتاق خارج شد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#95 | Posted: 13 Feb 2014 16:17
به صورت محبت خيره شده بودم.هيچ اثري از زندگي در صورتش نبود ولي همين كه بدنش گرم بود و قلبش ميزد براي من
خود زندگي بود.دستهايش مثل هميشه سرد بودند.دستش را بوسيدم.نميتونستم از او خداحافظي كنم با اين حال ارام گفتم:به
اميد ديدار اميد زندگي ام.وقتي از در بيرون اومدم صبح شده بود محمد پشت در منتظر بود.با ديدنم ترس را در چهره اش ديدم.پرسيدم
-اتفاقي افتاده؟
-نه قلبش ميزنه هنوز زنده است.
كمي ارام شد و گفت:
-تو برو استراحت كن من هستم خيالت راحت باشه.
-نه من همين جا ميشينم.
-مگه نشنيدي چي گفتم:حال خودت را نمي فهمي رنگت مثل گچ سفيد شده است.
-اشكال نداره من همين جا منتظر ميمونم.نميتونم به خونه برگردم.اونجا ديوونه ميشم.
-اگر بخواي همراهت ميام ولي ماندن تو اينجا فايده اي نداره.اگه خبري شد تلفن ميكنم بهتر است كمي هم به فكر خودت
باشي برو استراحت كن.
ميخواستم روي صندلي بشينم.چند قدم مانده به صندلي سرم گيج رفت و تلو تلو خوردم ، داشتم نقش زمين ميشدم ولي
فوري خودم را كنترل كردم.ضعيف شده بودم ميدانستم كه از غذا نخوردن و كم خوابيدن نيست روحم ضعيف شده است و
دلم ميخواهد بميرم.اي كاش من به جاي او بودم ، اي كاش و اي كاش هاي ديگه.
با اصرار زياد محمد با اينكه اصلا دلم راضي نبود قبول كردم ، حالا هم كه اين عبارات را مينويسم نه ميتونم بخوابم نه چيزي
بخورم ، فقط احتياج به نوشتن دارم و درد دل كردن با خطوط اين دفتر.
خوابي كه ديدم و صورت نوراني او در خوابم از جلوي چشمانم كنار نميرود.فقط يك معجزه ميتونه محبت را به من برگرداند
و من منتظر معجزه هستم.وضو گرفتم و به نماز ايستادم.بعد از نماز احساس آرامش كردم.هداياي محبت هنوز آنجا است.يه
هفته انتظار كشيدم تا او برگردد و هدايا را به من بدهد.يك هفته در كابوس وحشتناك مرگ دست و پا زدم ؛ مرگي كه دور و
بر محبت را احاطه كرده است و سايه سنگينش را روي او انداخته است.حتي فرشته هاي نگهبان او هم كاري نمي توانند انجام
دهند.به دنبال راه نجاتي هستم تا مرا از اين كابوس بيرون آورد.اين كابوس تنها با باز شدن چشمان او تمام ميشود.صحبت
كردن او ، زندگي دوباره گرفتنش ، پايان دومين كابوس زندگي ام است.سالها قبل با مرگ مادرم اين كابوس مرا به كام خود كشيد و اينبار ديگه نميتونم تحمل كنم.
چرا اين اتفاق براي ما افتاد؟چرا بعد از سالها جستجو و يافتن نيمه ي گمشده ي زندگي ام به اين زودي او را از دست
ميدهم؟حتي اگه من تحمل كنم او خيلي حيف است.براي او غصه ميخورم.نااميد نااميدم.دلم از فرط غم و ناراحتي در حال
انفجار است.بغضي كه گلويم را مي فشارد چرا نمي تركد؟بغضم تنها باعث ميشود صدايم بيرون نيايد و فرياد نزنم.
در قلب محبت چيزي ميگذشت.بايد كادو را باز كنم.ميدونم تابلوي نقاشي است ولي چه تابلويي؟حرفهاي روز قبل از تصادف
به يادم اومد.ترس تمام وجودم را پر كرد وقتي گفت مرگ حق است و روزي به سراغ او مي آيد.او از چيزي خبر داشت؟!او
به من قول داده بود تنهايم نگذارد و تا پايان عمر با هم باشيم.چطور ميتونه زير قولش بزنه؟!
كاغذ كادو را باز كردم و با ديدن تابلو قلبم ار حركت ايستاد.تصوير زيباي دريا بود كه قبلا كشيده بود ولي تصوير خودش
روبروي دريا را نديده بودم.باد لابلاي موهايش پيچيده بود و نيم رخ زيبايش حالتي غريب داشت.پشت به من و رو به دريا
ايستاده بود و به افق خيره شده بود.تنها كمي از نيم رخش را به من نشان ميداد.از گوشه ي چشم انگار به من نگاه ميكرد.به
روبرو به دور دستها خيره شده بود.حالا كه مينوسيم تابلو روبرويم است.اونقد تصوير طبيعي و قابل لمس است كه مرا با خود
ميبرد ؛ قلبم را از جا ميكند و ميبرد.چيزي ته چشمانش است.حالتي مثل دعا ، نزديكي به خدا.قبلا ديده بودم كه براي نقاشي
كشيدن وضو ميگرفت ولي اين حالت دعا در دستانش در نيم رخش را قبلا نديده بودم.قرآن را از جلد بيرون آوردم.وقتي آن
را باز كردم كاغذي از لابلاي صفحات ان بيرون افتاد.خط محبت بود.نوشته بود:
تقديم به عزيزترينم بعد از خدا
تا سر حد مرگ ، تا پايان جاده ي بود و نبود دوستت دارم
آنجا كه چكمه هاي سياه مرگ ،
و صداي پاي هراس آلوده ي زندگي را ،
در آن راهي نيست.
كاغذ از دستم افتاد بدنم ميلرزيد ، دستام چنان ميلرزيد كه نميتونستم قرآن را نگه دارم.آن را روي ميز گذاشتم ؛ اين شعر
معني داشت چرا اين شعر را برايم نوشته بود؟سرم را بين دستانم گرفتم.داشتم ديوانه ميشدم.به قران نگاه كردم و به ياد خوابم افتادم.مثل بچه هاي گريه ام گرفت و شروع به گريه كردم.قرآن را باز كردم قطرات اشكم روي قران مي چكيد.رو به
قبله نشستم و با خدا صحبت كردم.دستم را روي قران گذاشتم و همانجا به قران قسم خوردم كه اگه محبت را به من
برگرداند عمر و زندگي ام را وقف خدا ميكنم.از محبت ميگذرم فقط او زنده بماند حتي اگه با او زندگي نكنم حتي اگه ديگه
او را نبينم فقط او زنده بماند.نميدونم چرا اين قسمها را ميخوردم ، مستأصل شده بودم ولي همه ي اين واژه ها از اعماق قلبم
سر چشمه ميگرفت.راز و نيازهايم تمامي نداشت.با خداي خودم قول و قرار گذاشتم ؛ خواهش و تمنا ميكردم ، نميدونم
ضعيف شده بودم يا از قدرتم بود كه حاضر بودم از او بگذرم ، فقط او دوباره زندگي كند براي من هم نباشد ، نفس بكشد ،
قلب كوچكش بتپد ، گرماي وجودش به همه جا گرمي ببخشد حتي اگه براي من هم نباشد.به ياد گريه ها و ناله هاي سارا
خانم و آقاي ايزدي كه در قلبش زار ميزد افتادم .حال مادر از همه بدتر بود.به ياد ماردم افتادم ، من او را از دست داده بودم
ديگه نميخواستم او دخترش را از دست بدهد.ضجه زدن و خواهش هاي او را از خدا چطور ميتونستم ببينم؟پدر محبت خيلي
اميدوار است و اين برام عجيب است.من هميشه به همه اميدواري ميدادم اين بار اوست كه اميدوارم ميكند.او اطمينان به
بازگشتن محبت از كما دارد ؛ اطميناني كه به همه ي ما قوت قلب ميدهد.اميد اوست كه ما را سرپا نگه داشته است.شايد
ظاهرا اينطور وانمود ميكند ولي حس ميكنم از ته قلب اطمينان دارد و در چشمانش نگراني از مرگ و جدايي وجود ندارد.اي
كاش اين اطمينان واقعيت پيدا ميكرد.خاطرات گذشته ، اتفاقي كه ما را به يكديگر پيوند ميداد ، تك تك لحظات با او بودن
به سراغم مي ايد.يك لحظه خوابم برد.با فكر او بود كه خوابم برد.ارامشي عميق به سراغم امد.حس ميكردم دستهاي او
موهايم را نوازش ميكند.حس ميكردم در كنارم است.صدايش را ميشنيدم.ارام صدايم ميكرد.صدايش ارام و نوازشگر
بود.بيدار شدم ، او رفته بود.بايد به بيمارستان بروم ، ترس تمام وجودم را پر كرده است.
وقتي به بيمارستان رسيدم همه بودند.حتي عمه خانم ف لاله و لادن هم امده بودند.لادن با ديدن من اشك در چشمانش جمع
شد.برام عجيب بود كه او هم براي محبت غصه ميخورد.فهميدم كه وقتي پاي مرگ به ميان مي آيد حتي دشمنان انسان هم
دلشان ميسوزد ؛ حتي كساني كه دوستت ندارند هم ناراحت ميشوند.همان موقع همسايه روبرويي محبت خانم شكوهي و
پسرش پيمان امدند.خانم شكوهي گريه ميكرد.او و مادر همديگر را بغل كردند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#96 | Posted: 13 Feb 2014 16:18
پيمان خيلي ناراحت بود حالتي مثل محمد داشت.با ديدنم بطرفم امد و با من دست داد.دستانم را براي چند لحظه در دست گرفت و گفت:
-اگه كاري از دستم بر مياد بگوييد اميرخان ، فكر كنيد من هم مثل محمد برادر محبت هستم.اگه اينجا امكان زنده موندن
وجود نداره بايد اقدام به بردن او به خارج از كشور كنيد.
-محبت نبايد از جايش حركت كند.شما هنوز وضعيت او را نمي دانيد؟
سرش را پايين انداخت و گفت:
-باورم نيمشه چرا بايد اين اتفاق براي او بيفتد؟
-در هر صورت از اينكه به فكر او هستيد ممنونم.
او به سمت محمد و پدر رفت و من كنار پنجره ي انتهاي راهرو ايستادم.فكر كردم:محبت اونقدر خوب هستي كه ما را تنها
نميذاري مگه نه؟به ديگران نگاه كن.لاله گريه ميكرد ، عمه با مادر صحبت ميكرد و به او دلداري ميداد.همه نگران
بودند.محمد از اتاق بيرون امد و بطرف من اومد.فكر كردم حتما اتفاقي افتاده.چرا اينطور نگاهم ميكرد؟رنگن ناگهان پريد
دستم را به ديوار تكيه دادم ، محمد زير بازويم را گرفت و گفت:
-چي شده چرا اينطور رنگت پريده؟چرا خودت را باختي؟محكم باش.اتفاقي نيفتاده.
-تمام شد ، بله؟راستش را بگو!
محمد براي اولين بار بعد از اين چند روز لبخند زد.با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم:
-چي شده؟چرا حرفي نميزني؟
-يك سري علايم حياتي جديد پيدا شده دكترها اميدوار شدند.
-دروغ ميگي ميخواي اميدوارم كني.
-چرا باي دروغ بگم؟باور كن راست ميگم.اگه باور نميكني از دكترها بپرس.
با عجله به سمت اتاق آي سي يو رفتم.پشت در پرستار با ديدنم در را باز كرد.فقط گفتم:
-ميخوام او را ببينم.
پرستارها و دكترها مرا خوب ميشناختند و تعجب ميكنم چرا با ورود من به آي سي يو مخالفتي نميكردند.وقتي پاي مرگ به ميان مياد همه مهربان ميشوند و هر كاري از دستشان ساخته است انجام ميدهند.
دكتر بالاي سر محبت ايستاده بود و دستگاه ها را چك ميكرد.با ديدن من نگاهم كرد و گفت:
-مثل اينكه دعاهاي شما مستجاب شد.
-چه اتفاقي افتاده دكتر؟
دكتر لبخند زد و گفت:
-واقعا عجيب است!ضربان قلب منظم شده ، علايم حياتي ديگر هم آشكار شده است.پرستار كشيك صبح ميگفت انگشتان او
تكان خورده حتي اگر هم اشتباه متوجه شده باشه ولي اين دستگاهها اشتباه نميكنند.قسمتهايي از مغز كه از كار افتاده بودند
دوباره شروع به كار كرده اند.
از خوشحالي نميدونستم چيكار كنم.بخندم ، فرياد بزنم يا گريه كنم.دكتر با ديدن حالت من گفت:
-البته خيلي هم نبايد اميدوار بود.بيمارني بودند كه به اين حالت رسيدند ولي...
فوري حرفش را قطع كردم و گفتم:
-منظورتان چيست دكتر؟
-اين حالت يك حيات قبل از مرگ هم ميتونه باشه.البته نميخوام نااميدتان كنم ولي اميدواري بيش از اندازه هم نميخوام داده
باشم.
-از اينكه حقيقت را به من ميگوييد متشكرم.هر كاري از دست شما بر مياد دريغ نكنيد.
-اگه وضعيت مناسب بود يك عمل جراحي روي مغزش انجام ميدادم.يك لخته خون داخل سر هست كه با در آوردن اون
اميد به زنده موندن خيلي بالا ميره ولي با اين وضع عمل جراحي خطرناك تر از عمل نكردن است.
-يعني اگه اين عمل انجام بشه او زنده ميمونه؟
-نميشه گفت صد درصد.در علم پزشكي هم درصدهايي از خطا و اشتباه وجود داره ، مثل علم روانشناسي ولي نود درصد
امكان زنده موندن به وجود مياد.البته بايد بگم كه مرگ و زندگي فقط دست خداست ما را هم وسيله اي براي كمك به مردم
قرار داده است.
-اين وضعيت تا چه زماني ميتونه ادامه داشته باشه؟
-در اكثر موارد چند ساعت.يا همه چيز تمام ميشه و يا بهبودي و به كار افتادن دوباره مغز.
سرم را پايين انداختم.دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:
-اميدوار باشيد خدا كمك ميكنه و ما هم كار خودمان را انجام ميدهيم.
وقتي به عيادت بيماران ديگر رفت كنار محبت ايستادم.با اينكه صورتش رنگ پريده تر از قبل بود ولي از هميشه زيباتر به
نظر ميرسيد.اونقدر ارام خوابيده بود كه فكر ميكردي هيچوقت بيدار نميشود.ارام پرسيدم:
-محبت چه حالي داري؟روحت كجاها پرواز ميكنه؟ايا مرا ميبيني؟اصلا در اين دنيا هستي يا بالهاي قشنگت را باز كرده اي و
به جاي ديگر پرواز ميكني؟درست مثل قويي زيبا در فصل پاييز ميخواي كوچ كني ولي الان تازه بهار است وقت كوچكت
نرسيده ، صبر كن پاييز كه شد با هم كوچ ميكنيم ، پرواز ميكنيم و از اين سرزمين هاي گرم ميريم ؛ ميريم آنجا كه آسمانش
آبي است و شبهايش مهتابي است ؛ آنجا كه رد پاي باران روي گونه هاي دلت خالي است.
كنار تخت ايستاده بودم و از روياهايم براي او ميگفتم.حتما ميشنيد ولي نميتوانست جوابي بدهد.گفتم:
-بلند شو محبت ، چشمهايت را باز كن من بدون تو چيكار كنم؟بدون تو مي ميرم.مگه قول ندادي تا آخر عمر در كنارم
بموني؟مگه نگفتي هيچوقت تنهايم نميذاري؟چشمهايت را باز كن و حال و روز ما را ببين.مادرت از غصه و ناراحتي مريض
شده است.پدرت هم كه تمام غصه ها را در دل مي ريزد.محمد حتي يك لبخند هم نميزنه.چشمهايت را باز كن و ببين.فقط
زنده بمون و زندگي كن ، حتي اگه ديگه مال من نباشي ، حتي اگه ديگه تو رو نبينم ، حتي اگه از تو جدا بمونم.فقط تو بمون ،
من به دوري تو راضي ام اگه تو نميري.
ديگه نميتونستم طاقت بيارم.اشكهايم صورتم را خيس ميكرد و روي دستان سردش ميچكيد.فرياد زدم يا خدا!و از اتاق
بيرون اومدم.براي اينكه ديگران حال مرا نبينند سرم را پايين انداختم و با عجله به انتهاي راهرو رفتم.از پنجره بيرون را نگاه
ميكردم كه يك نفر دستش را روي شانه ام گذاشت.برگشتم ، آقاي ايزدي بود.چشمهايش پر از اشك بود.چقدر به شانه هاي
مهربان پدر احتياج داشتم.همديگر را در آغوش گرفتيم.آرام گفت:
-طاقت بيار ، تو مردي بايد تحمل داشته باشي ، اميدوار باش.
-هيچوقت نميتونم مانند شما باشم.شما نمونه ي صبر و استقامت هستيد ، من خيلي ضعيفم.
در حاليكه بغض در صدايش گره خورده بود گفت:
-من هم پر از ايرادم ، صبر و استقامتم تمام شده است تو بايد به ما كمك كني و روحيه بدي.سارا رو ببين همينطور محمد را ،
تو كه اونقدر با ايمان و قوي هستي به خدا فكر كن و قدرتش را ببين، فقط خداست كه زمان مرگ را تعيين ميكند.
-وقتي مادرم را از دست دادم همه همين حرف ها را ميزدند.نميخوام دوباره اين وضع تكرار بشه.
-به تو قول ميدم تكرار نميشه.
با تحسين نگاهش كردم.قدرتي در وجودش بود ؛ ايمان و اراده اي قوي ، يك حس نزديكي به خدا كه تا به حال در وجود
هيچكس نديده بودم.او ارتباطي قوي با محبت داشت.
-شما را تحسين ميكنم ، ايماني كه در چشمهاي شما وجود دارد به همه بخصوص مادر اميد ميدهد.
-من اونطور كه تو فكر ميكني قوي نيستم.گاهي اوقات براي ديگران اينطور وانمود ميكنم.
با گفتن اين حرف به سمت ديگر راهرو رفت.وقتيكه دور ميشد شانه هايش را ديدم كه زير بار غم خم شده بودند.همان
موقع متوجه شدم در قلبش چي ميگذرد ؛ چيزي كه تا به حال نديده بودم.از اين همه فداكاري براي مخفي نگهداشتن غصه
اش و گذشتي كه نشان ميداد تا به ديگران روحيه بدهد تعجب كردم.همه ي اينها بخاطر قرب و نزديكي به خدا و عشق و
علاقه به خانواده اش بود.در قلبش چه غمي را پنهان كرده بود.
چند ساعت بعد همه رفته بودند و مثل هميشه من ، پدر ، مادر و محمد آنجا مانديم.پاهايم قدرت ايستادن نداشت.از پنجره به
بيرون نگاه ميكردم.خاطرات گذشته مثل پرده ي سينما جلويم ظاهر ميشد.از پشت پنجره صورت خندان و زيباي او را
ميديدم و با او صحبت ميكردم.زير لب صدايش ميكردم:محبت تنهايم نذار ؛ كنارم بمون.يك لحظه سر و صداي دكترها و
پرستارها مرا از دنيايم بيرون آورد.همه به سمت اتاق آي سي يو ميدويدند.ديگه نتوانستم طاقت بيارم دويدم و به جلي در كه
رسيدم از محمد پرسيدم چه اتفاقي افتاده.او با هيجان گفت:
-نميدونم يك لحظه يكي از پرستارها بيرون اومد و دكتر را صدا كرد و بقيه هم با عجله داخل اتاق شدند.
پاهايم سست شده بود ، ديگه نميتونستم بايستم.پشت در اتاق ايستادم.گريه مادر شدت گرفته بود مدام تكرار ميكرد يا فاطمه زهرا خودت بچه ام را نجات بده ، كمكش كن.همه جلوي در جمع شده بوديم.در دل گفتم:خدايا اين چه امتحان سختي
است كه براي ما قرار دادي.سر و صداي دكتر و پرستارها را از پشت در مي شنيديم.ناگهان همه ساكت شدند.فكر كردم همه
چيز تمام شد.ديگه نميتونستم اونجا بايستم و شاهد رفتن محبتم باشم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#97 | Posted: 13 Feb 2014 16:20
محكم در را هل دادم.پرستاري كه پشت در ايستاده بود گفت:
-شما حق نداريد وارد شويد.
بدون توجه به او كنار تخت محبت رفتم.او پشت سرم مي آمد.من چند قدم دورتر ايستادم.دور و بر تخت محبت پر از دكتر و
پرستار بود و من صورتش را نميديدم.دكتر ميگفت:واكنش مغزي.بعد از چند ثانيه پرستارها كنار رفتند.شايد كارشان تمام
شده بود.ديگه نميتونستم دور بايستم ، جلوتر رفتم.پرستاري كه كنار ايستاده بود گفت:
-بهتر است بيرون بمانيد.
حرفي نزدم.دوباره تكرار كرد:
-با شما هستم بيرون منتظر باشيد بودن شما اينجا فايده اي ندارد.
صدايي با زحمت از گلويم خارج شد و پرسيدم:
-چه اتفاقي افتاده ؟به من بگيد.
پرستار با خوشحالي گفت:
-يك واكنش مغزي بايد اميدوار باشيد مغز شروع به كار كرده ، پلك چشم تكان خورده.
پرستار را كنار زدم جلوتر رفتم ، بايد مطمئن ميشدم.ديگه از اميدواري دروغين كه پرستارها به من ميدادند خسته شده
بودم.پرستار مانعم نشد و دكتر بدون اينكه چيزي بگويد عقب رفت.من درست كنار تخت ايستاده بودم.دست محبت را در
دستانم گرفتم و زير لب اسمش را صدا كردم:محبت ، محبت من.يك لحظه حس كردم انگشتانش تكان خورد و فشاري به
دستم آورد.اين حس چنان واقعي و قابل لمس بود درست مثل دستهايش جان ميگرفتند.چشمانم را بستم و در دل گفتم:
-يكبار ديگه ، خواهش ميكنم.
اين بار فشار انگشتانش كمي قوي تر شد ولي درست مانند دست يك بچه ضعيف با اين حال بهترين نوازش از طرف او بود.
دكتر آرام گفت:
-بهتر است شما بيرون بمانيد ، بذاريد دور و برش خلوت باشه.به شما قول ميدم هر اتفاقي افتاد خبرتان كنم.
-ولي دست او حركت كرد.
-بله ممكن است.حالا شما بيرون بمانيد.
با اصرار گفتم:
-باور كنيد.
-باور ميكنم.
از اتاق بيرون آمدم.همه ي نگاهها به من بود و با ديدنم به سمتم آمدند.
مادر پرسيد:
-چه اتفاقي افتاده امير جان؟
-دستش را حركت داد.مغز شروع به كار كرده.
مادر با خوشحالي گفت:
-يا فاطمه زهرا ميدونستم كه دل يك مادر را نمي شكني ، خودت مراقبش هستي.
آقاي ايزدي در حاليكه پشت به ما ميكرد تا اشكهايش را نبينيم گفت:
-خدايا شكرت.
محمد گفت:
-باورم نميشه.
گفتم:
-باور كن ، دستم را فشار داد.
چند دقيقه انتظار در آن لحظات درست مثل گذشت چند سال بود.نميدونم چند ساعت گذشت ، درست مثل يك عمر
بود.بالاخره پرستار از اتاق بيرون آمد خيلي ناراحت به نظر ميرسيد.من جلو نرفتم ميترسيدم چيزي بگويد كه دوست نداشتم بشنوم.محمد جلو رفت و پرسيد:
-چه اتفاقي افتاده خانم پرستار؟!
پرستار گفت:
-حال بيمار شما خوب است آقاي دكتر.
با تعجب سرم را بلند كردم.منظور او از آقاي دكتر چه كسي بود؟فراموش كرده بودم كه محمد دانشجوي پزشكي است.در
عرض يك هفته پرستار كاملا ما را مي شناخت.محمد پرسيد:
-ولي قيافه ي شما اونقدر درهم و ناراحت بود كه...
پرستار حرف محمد را قطع كرد و گفت:
-بله بخاطر بيمار ديگري ناراحتم!تخت كناري محبت.
محمد با ناراحتي پرسيد:
-چطور؟
پرستار در حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت:
-متأسفانه فوت كرد.
محمد با ناراحتي به سمت ما برگشت.چند دقيقه بعد يك پرستار ديگه خوشحال از اتاق خارج شد.اين بار مادر با عجله جلو
رفت و پرسيد:
-خانم پرستار تو رو به خدا بگوييد حال محبت چطور است؟
-نگران نباشيد باور كردني نيست ولي چشمهاي را باز كرده است.
مادر از خوشحالي جيغي زد و صورت پرستار را بوسيد.من از خوشحالي به سمت اتاق دوديم ولي پرستار مانعم شد و گفت:
-صبر كنيد آقاي اميدي ، كجا ميرويد؟هر خبري شود به شما اطلاع ميدهيم.شما نميتونيد وارد شويد بايد منتظر بمونيد.
محمد پرسيد:
-خطر رفع شده است؟
-بله تقريباً
بعد از گذشت چند ساعت ، پرستار ديگري از اتاق خارج شد و به سمت مادر رفت و گفت:
-شما ميتونيد داخل شويد.
مادر با عجله به دنبال پرستار وارد اتاق شد.چند دقيقه بعد بيرون آمد از خوشحالي به سمت پدر رفت ، دستهاي يكديگر را
گرفته بودند و بدوني هيچ حرفي به هم نگاه ميكردند.مادر گفت:
-چشمهايش را باز كرده باورت ميشه؟نگاهم كرد ، انگار لبخند ميزد.محبت زنده است به هوش آمده است.
هر دو از خوشحالي گريه ميكردند.محمد مادر را در آغوش گرفته بود و گريه ميكرد.
پرستاري جلوي در ايستاده بود و صدايم ميكرد.پرسيد:
-امير آقا شما هستيد؟
-بله.
-ميخواهد شما را ببيند.
با تعجب پرسيدم:
-چي گفتيد؟
-اسم شما را صدا ميكند.
از خوشحالي پرواز كنان وارد اتاق شدم ، كنار تخت او ايستادم و دستش را در دست گرفتم.چشمهايش را باز كرد و به من
نگاهش كرد.چشمهايش انگار ميخنديدند.لبهايش را به زحمت تكان داد و با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد اسم مرا صدا
كرد.دوباره چشمهايش را بست.خيلي ترسيدم ولي وقتي انگشتش حركت كرد خيالم راحت شد.دكتر كنارم ايستاد و گفت:
-بهتر است خسته اش نكنيد همين كه حرف زد خيالمان راحت شد كه فلج نشده است.
-عمل جراحي كه گفتيد چه زماني انجام ميشود؟
-بايد كمي ديگر صبر كنيم هنوز خطرناك است.چند ساعت ديگر صبر ميكنيم اگه بقيه اندام ها هم حركت و شروع به كار
كردند و مطمئن شديم كه خطري وجود ندارد عمل جراحي را انجام ميدهيم.اين واقعا يك معجزه است.شما به معجزه اعتقاد داريد؟
-بله هر كسي به خدا اعتقاد داشته باشد به معجزاتش هم اعتقاد پيدا ميكند.
-تا به امروز اتفاقات زيادي را ديده ام كه شبيه به معجزه بوده اند ولي اين اتفاق را اولين بار است كه در اين چند سال حرفه
ي پزشكي ام تجربه ميكنم.در علوم پزشكي واقعا اسم اين را بايد معجزه گذاشت.حالا ميفهمم كه هر كاري خدا بخواهد
همان ميشود.البته دعاهاي شما هم بي تأثير نبود.خارج شدن همسرتان از كما فقط يك معجزه است و تقريبا باور نكردني.اين
را به شما ميگم تا مطمئن شويد كه فقط قدرتي بالاتر از قدرت منِ دكتر و علم پزشكي ميتونه اين كار را انجام بدهد.
-خداوند به من و خانواده ي او خيلي لطف كرد.ميتونم كنارش بمونم؟
-بهتر است كمي استراحت كنيد.شما احتياج به استراحت داريد.او بايد آرام باشد و دور از هيجان.
-متشكرم دكتر ، تا كاملا مطمئن نشم نميتونم استراحت كنم.
-خيالتان راحت باشه ديگه خطري او را تهديد نميكنه ، از كما خارج شده و خطر برطرف شده است.
-با اين همه منتظر مي مونم.
-اين خبر خوب را به خانواده ي همسرتان هم بدهيد خيلي نگران هستند.
-بله متشكرم.
از اتاق آي سي يو كه خارج شدم همه در صورتم چيزي را ديدند كه خيالشان راحت شد.روبروي مادر ايستادم و گفتم:
-چشمهايش را باز كرد و اسمم را صدا كرد.
مادر در آغوشم گرفت و هر دو از فرط شادي گريه كرديم.من البته بي صدا گريه ميكردم.محمد و پدر هم مرا در آغوش
گرفتند.خيلي به هم نزديك شده بوديم.احساسي كه آن روز نسبت به يكديگر پيدا كرديم تا ابد در قلبم باقي مي ماند.
هميشه جاي خالي مادرم را احساس ميكردم و هيچكس نميتونست جاي او را در قلبم پر كند.ولي حالا ميدونم كه با داشتن
آنها و نزديكي كه بين ما به وجود آمده جاي خالي مادرم براي هيمشه پر شده است.
چند ساعت بعد خبر دادند كه محبت كاملا به هوش آمده و براي عمل جراحي آمادگي دارد.محمد رفت تا جزئيات عمل را
بپرسد.وقتي كه كاغذها را امضا ميكردم به پدر نگاه كردم.او سرش را به علامت تأييد پايين آورد.بدون لحظه اي مكث همه را امضا كردم.همه راضي بوديم.حتي با تراشيدن سر او هم مخالفتي نكرديم ؛ اين كار بايد انجام ميشد.او را مستقيم به اتاق عمل
بردند.اين بار پشت در اتاق عمل منتظر مانديم.عمل سختي بود.دكتر معتقد بود لخته ي خون كار مغز را مختل كرده است و
اگر هر چه زودتر خارج نشود ممكن است جلوي فعاليت مغزي را بگيرد و يا چشمانش را نابينا كند و حتي ممكن است
دوباره وارد كما شود.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#98 | Posted: 13 Feb 2014 16:21
آقاي ايزدي و محمد قبل از انجام عمل محبت را ديدند و خيالشان راحت شد.پدر در تمام مدت ظاهرا آرام بود ، ميدانستم كه
درست مثل من در دلش آشوب و غوغايي برپاست.بالاخره بعد از چند ساعت انتظار ؛ چند ساعتي كه تماما با دعا و صلوات
فرستادن مادر و سكوت ما گذشت دكتر از اتاق خارج شد.حالت صورتش چيزي را نشان نميداد ولي من اين اطمينان را قبل
از عمل داشتم ؛ اطمينان قلبي به موفقيت اين عمل.در نگاه دكتر اين اطمينان را قبل از عمل جراحي ديده بودم.همه دور دكتر
ايستاديم.محمد با عجله پرسيد:
-دكتر چطور شد ؟ حالش چطور است؟
دكتر لبخندي زد و گفت:
-خدا را شكر عمل موفقيت آميز بود.با اينكه خيلي سخت و حساس بود ولي لخته خون را از مغز خارج كرديم.حالا بايد فقط
منتظر باشيم تا به هوش بيايد.
مادر در حاليكه اشك شادي ميريخت دوباره و دوباره خدا را شكر كرد و از دكتر تشكر كرد.
بعد از چند ساعت محبت به هوش آمد.با اينكه هنوز به مراقبتهاي ويژه احتياج داشت ولي دكتر صلاح ديده بود به بخش
منتقل شود.يك اتاق خصوصي براش در نظر گرفتيم.دكتر تأكيد كرده بود كه تك تك به عيادتش بريم.نگاه هاي مادر
مضطرب و نگران بود.گفتم:
-بهتر است اول شما به عيادت برويد.
او با خوشحالي وارد اتاق شد.چند دقيقه بعد از اتاق خارج شد.آرامش خاصي در صورتش بود.نگاه منتظر ما را كه ديد گفت:
-با من صحبت كرد ، پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟همه چيز را فراموش كرده من همه چيز را تعريف كردم و او به ياد آورد.
بعد از مادر اآقاي ايزدي وارد اتاق شد وقتي خارج شد درست حالت مادر را داشت.محمد دو دل ايستاده بود.دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم:
-تو اصلا او را نديدي حتما خيلي دوست دارد تو را ببيند.تو برو من منتظر ميشم.
محمد وارد اتاق شد.چند دقيقه برام چند ساعت گذشت.در آرزوي ديدن محبت و صحبت كردن با او ميسوختم.محمد كه از
اتاق خارج شد رو به من كرد و گفت:
-ببخشيد امير ولي محبت ديگه خوابيده است.
قلبم از حركت ايستاد ، يخ كردم ولي چيزي نگفتم.محمد لبخند زد و گفت:
-شوخي كردم پسر چرا يخ كردي؟منتظرت است.
اخم كردم و گفتم:
-باز شوخي تو گل كرد؟
-با اخمي كه تو به من كردي از شوخي كردنم پشيمان شدم ميدونم كه خيلي از خود گذشتگي كردي و گذاشتي من زودتر او
را ببينم.
وارد اتاق شدم.هنوز دستم روي دستگيره در بود.چشمانش بسته بود.ترس تمام وجودم را پر كرد.دستم ميلرزيد.بالاي
سرش ايستادم ، چشمانش را باز كرد.سياهي چشمانش تمام اضطراب و نگراني هاي چند روزه ام را از بين برد و آرامشي كه
در صورتش ديدم قلبم را آرام كرد.دستش را گرفتم.زير لب اسمم را صدا كرد.گفتم:
-بالاخره چشمهايت را باز كردي ، ميدوني چقدر انتظار كشيدم!؟
با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد گفت:
-منتظرم بودي؟
-يك هفته كه به اندازه ي چند سال گذشت منتظرت بودم ؛ تمام مدتي كه چشمانت را به روي من بسته بودي.
يك باند سفيد سرش را پوشانده بود ؛ موهايش را تراشيده بودند ولي اصلا برام مهم نبود.فقط ميترسيدم او ناراحت شود از
اينكه موهاي زيبا و بلندش كه تا كمرش ميرسيد را حالا از ته تراشيده بودند.ولي براي من تنها زندگي او مهم بود.در هر
صورت برام زيباترين موجود دنيا بود و وجودش زيباترين و بهترين هوا براي تنفسم بود.دوباره آرام پرسيد:
-منتظرم بودي؟
-بله ، يك قرن گذشت.
-براي من هم.
با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم:
-مگه تو هم منتظرم بودي؟!
سرش را به علامت تأييد تكان داد و چشم هايش مانند دو تيله ي سياه كه درخشش شان را از دست داده باشند بسته شد.
آرام صدايش كردم.لب هايش حركت كرد و بدون اينكه چشمانش را باز كند گفت:
-منو ببخش كه نميتونم چشمهايم را باز نگه دارم.
-مي فهمم ، منو ببخش ، خسته ات كردم.آرام بخواب.
-كنارم بمون ، تنهام نذار.
-كنارت مي مونم.
همون موقع در باز شد و دكتر به همراه پرستاري وارد اتاق شدند.دكتر با ديدنم لبخند زد و پرسيد:
-حال بيمار چطور است؟
-خوب است.
-خدا رو شكر.فقط بايد سرم عوض شود و دوباره استراحت كند.
از اتاق خارج شدم.دكتر بيرون آمد پرسيدم:
-اين بي حالي و بي حسي تا چه زماني ادامه دارد؟خطرناك نيست؟
-ابدا!اين حالت بهبود مي يابد ، فقط زمانش مشخص نيست ، در هر بيماري متفاوت است.حتما شما متوجه ميشويد بيشتر
حالت روحي و رواني دارد.
-بله ميتونم بفهمم ، مثل اين است كه در دنياي ديگه سير ميكرده است.
-دقيقا ، روحش خسته است و جسمش بيمار ، البته اعضاي بدن سالم هستند و خوشبختانه هيچكدام فلج نشده اند ولي به هر حال كوفتگي و خستگي وجود دارد.
-خستگي روحي جسم را تحت تأثير قرار داده است؟!
-دقيقا ، ضمنا شما كه خودتان روانشناس هستيد بايد به او كمك كنيد.ممكن است دچار فراموشي شده باشد البته فراموشي
مقطعي ؛ چون شما را شناخته ، فقط آن حادثه را فراموش كرده است.شما ميتونيد به تقويت حافظه اش كمك كنيد.سعي كنيد
حادثه ي تصادف را به يادش نياريد.فقط خاطرات خوب گذشته ، البته بهتر است راجع به اينها بعدا صحبت كنيم.
-بله فقط اجازه ميخواستم كنارش بمونم.
-اشكالي نداره فقط زياد صحبت نكنيد تا خسته شود.
-حتما ، متشكرم.
آقاي ايزدي و مادر كنارم ايستادند.مادر حالش را پرسيد.گفتم:
-خوب است فقط خسته است ، اگه شما اجازه بدهيد كنارش مي مانم چون به او قول داده ام.
هر دو با روي باز موافقت كردند.تشكر كردم و به اتاق برگشتم.يك صندلي كنار تختش گذاشتم و كنارش نشستم.يك لحظه
چشمانش را باز كرد و دوباره بست.گفت:
-برگشتي؟ترسيدم تنهام بذاري.
-من كنارت مي مونم.آرام بخواب.
خيالش راحت شد.نفس عميقي كشيد ؛ داروهاي مسكن داخل سرم اثر كرده بودند و خوابش برد.به صورتش نگاه
كردم.لحظات بيهوشي روحش كجا بوده؟چه حالي داشته؟حتما روحش درست مثل فرشته ها به هر كجا پرواز كرده
بود.خاطرات گذشته به سراغم آمد ؛ آن روز باراني ، روز خواستگاري و روزي كه حلقه خريديم.به حلقه دستم نگاه
كردم.اسمش روي حلقه حك شده بود.اسمش را بوسيدم.به دست او نگاه كردم با تعجب ديدم كه حلقه دستش است.چطور
براي عمل جراحي از دستش در نياورده بودند؟بايد از پرستار مي پرسيدم.با اين افكار سرم را از خستگي روي تخت
گذاشتم.حالا كه خيالم راحت شده بود احساس خستگي ميكردم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#99 | Posted: 13 Feb 2014 16:24
براي مدتي كوتاه خوابم برد.وقتي دستي روي شانه ام حس كردم از خواب پرسيدم ، محمد بود.گفت:
-تو خيلي خسته اي امير ، برو خونه كمي استراحت كن من كنارش مي مونم.
سرم را بلند كردم و گفتم:
-نه من اينجا بمونم بهتر است ، به محبت قول دادم كنارش بمونم.تو برو خونه ، پدر و مادر را هم ببر.
-پدر و مادر رفتند ، من موندم تا تو بري و استراحت كني.
بلند شدم ، كنار پنجره ايستادم و بيرون را نگاه كردم.هوا كاملا تاريك شده بود.گفتم:
-اينجا بمونم خيالم راحت تر است.اگه برم خونه نميتونم استراحت كنم.
-ولي اينطوري خودت را از بين ميبري از صبح تا حالا چيزي نخوردي ، برات ساندويچ گرفتم.
-ممنون ولي ميل ندارم.
-هر طور شده سعي كن بخوري ، ميخواي خودت رو بكشي؟معده ات داغون ميشه.
-با اينكه اصلا اشتها ندارم ولي ميخورم.
-من اينجا هستم تو برو بيرون ساندويچ رو بخور و برگرد.
بلند شدم وب يرون رفتم.حالا كه خيالم راحت شده بود خستگي خودش را نشان ميداد.نميدونستم سر پا بايستم.آبي به
صورتم زدم تا خوابم بپره.چند لقمه خوردم و دوباره به اتاق برگشتم.صداي محمد كه با محبت صحبت ميكرد را
شنيدم.ميگفت:
-خواهر كوچيك خوبم آرام بخواب ، من كنار تو هستم ، اگه بدوني چقدر نگرانت بودم.قول ميدم ديگه با شوخي هام سر به
سرت نذارم.فقط تو بودي كه به حرف هام و درددل هام گوش ميدادي خواهر جون.
فكر كردم حتما محبت بيدار شده ولي وقتي بالاي سرش ايستادم چشمهايش بسته بود.پرسيدم:
-بيدار شده؟
-نه.
متوجه شدم محمد در خواب با او صحبت ميكرده.فكر كردم خودخواهي است كه بخوام تمام مدت بالاي سر او بشينم.همه
ملاحظه ام را ميكردند و ميذاشتند فقط من در كنارش باشم.گفتم:
-من بيرون ميشينم.
-تو روي اون كاناپه كمي دراز بكش و استراحت كن.
-ولي...
-من به پرستار گفتم.اشكالي نداره.همكار بودن اين جور مواقع به درد ميخوره.تو برو استراحت كن پارتي ات در خدمت
است.
خنده ام گرفت.دوباره حال شوخي اش برگشته بود.روي كاناپه دراز كشيدم.چقدر احساس سبكي ميكردم.نفهميدم كي خوابم
برد.
صبح با سر و صدا بيدار شدم.رويم يك پتو انداخته بودند.روي كاناپه نشستم و به تخت نگاه كردم.تخت خالي بود.ناگهان
قلبم از تپش ايستاد.با عجله از جايم بلند شدم.دنبال محبت ميگشتم.از اتاق بيرون آمدم.رنگم پريده بود.سر و صداي
پرستارها مي آمد.حتما اتفاقي افتاده بود.مثل ديوانه ها درِ هر اتاقي را باز ميكردم.انتهاي سالن محمد روبرويم سبز شد.از
رنگ پريده ام و اضطراب چشمهايم متوجه ترس و وحشتم شد.فوري دستم را گرفت و گفت:
-چي شده!خودت را كنترل كن.
-محبت كجاست؟او را كجا بردند؟
با خونسردي جواب داد:
-ميخواستند چند عكس از سرش بگيرند.
نفس راحتي كشيدم:
-پس چرا مرا صدا نكردي؟
-دلم نيامد.پس من اينجا به چه درد ميخورم؟
-كي او را بردند؟بيدار شده بود؟
-نيم ساعتي ميشه ؛ بيدار شد و دنبال جنابعالي ميگشت.فقط اسم تو را صدا ميكرد.
-راستي؟
-وقتي تو را ديد كه خوابيده اي خيالش راحت شد و نذاشت بيدارت كنم.
لبخند زدم و زير لب گفتم:مهربان من!
محمد شنيد و گفت:
-محبت هم همين را گفت.
-چي را؟
-وقتي تو را ديد كه آرام خوابيدي.
-تو كه با اين كارت مرا كشتي؟
-نميدونستم تو بيدار ميشي و مثل ديوانه ها اينطرف و آنطرف ميري و در اتاق ها را باز ميكني.
-اين بار تو رو ميبخشم به شرط اينكه بگي محبت با ديدنم چي گفت؟
-فقط گفت مهربان من!
دلم ناگهان پر از شادي شد و قلبم مالامال از حس امتنان و تشكر.
بالاخره بعد از چند ساعت او را به اتاق برگرداندند.محمد به سراغ دكتر رفت و من كنار او ماندم.محمد كه برگشت خوشحال
بود.گفت:
-عمل موفقيت آميز بوده و ديگه اثري از لخته خون نيست.مغز درست مثل گذشته كار ميكنه فقط ممكن است روي حافظه
اثر گذاشته باشه.
-ولي در حال حاضر كه چيزي مشخص نيست.
يك هفته از بهبودي محبت ميگذرد.شادي و خوشحالي دوباره به خانواده ي ايزدي برگشته است.امروز نادر تماس
گرفت.همه چيز را به او گفتم و تأكيد كردم به غزل چيزي نگويد.وضعيت او طوري نيست كه اين مسائل را بدونه.اگه مادر
ناراحت شود براي بچه خطرناك است.با غزل هم صحبت كردم چيزي را حس كرده مدام حال مبحت را مي پرسيد و مايل
بود با او صحبت كند.گفتم محبت چند روزي به مسافرت رفته است ولي غزل باور نميكرد.بالاخره با هزار توضيح او را قانع
كردم.چند روز ديگه محبت از بيمارستان مرخص ميشود و من براي مرخص شدن او روزشماري ميكنم.هنوز اين سؤالات در ذهنم است كه او تمام مدت بيهوشي چه خوابي مي ديده است روحش كجا بوده و در چه دنيايي سير ميكرده است ولي هنوز
موقعيتي پيش نيامده تا از او بپرسم.هنوز برام سوال برانگيز است كه چطور محبت هم منتظرم بوده است.بايد زودتر به خانه
برگردد ؛ جايي كه عاشقش است.
امروز وقتي به ديدنش رفتم از خانه ، از ديوار انتهاي حياط ، پيچك هاي روي ديوار و درختهاي بلند كاج و نارون پرسيد ،
حتي از گنجشكهايي كه روي درخت چنار لانه ساخته بودند پرسيد.گفت كه فكر ميكند سالهاست آنها را نديده و من همه را
برايش تصوير كردم و از برگهاي سبز درختها ، از سبزي گلها و زندگي دوباره برگهاي پيچك ، سر زندگي حياط و صداي
جيك جيك پرنده ها براش گفتم.
وقتي از اين همه صحبت ميكردم چشمهايش را بسته بود.دستش را گرفتم تا احساسم را به او منتقل كنم.دستش مثل هميشه
سرد بود ولي با روزهاي اول كاملا فرق داشت ، حالا ديگه كاملا حس داشت و ميتونست انگشتانش را حركت بدهد.هنوز
جزئيات اتفاقي كه براش افتاده است را به ياد نمي اورد.پليس همچنان دنبال راننده و ماشيني كه با او تصادف كرده است
ميگردد.هيچكدام از ما سعي در يادآوري آن حادثه نداريم.پليس براي تحقيق از همسايه ها آمد و سوالاتي كرد.كسي شماره
ماشين را برنداشته و تحقيقات پليس نيمه كاره مانده است.
آقاي ايزدي دوست ندارد اين مسئله پيگيري شود ولي پليس تحقيقاتش را ادامه ميدهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد ؛ روزي كه انتظارش را داشتم.محبت از بيمارستان مرخص شد.او را مستقيم به خانه برديم و به
اتاق عزيزش.با ديدن اتاق اونقدر خوشحال شد كه تراشيدن موهايش را كاملا فراموش كرد ، البته ما سعي كرديم متوجه
چيزي نشود و او هم حرفي نزد.باندها را كه از سرش باز كردند چيزي نگفت هنوز به خودش در آيينه نگاه نكرده بود.كلاه
سفيد و نازكي به سرش گذاشتند تا از سر محافظت كند.از لحظه ي متوجه شدن او ميترسيدم ؛ فكر ميكردم روي روحيه اش
اثر ميگذارد.وقتي وارد اتاقش شد در و ديوار را بوسيد و تمام وسايل را لمس كرد.فوري روي بالكن رفت ، به تمام وسايل
نقاشي دست كشيد و قلمهايش را بوسيد.از روي بالكن به منظره ي حياط ، درختان و پرنده ها نگاه كرد.محمد با اصرار او را
مجبور به دراز كشيدن روي تخت كرد و مادر براش آب ميوه اورد.همه مانند پروانه دور او مي چرخيدند.من ايستادم و به او
نگاه كردم.اونقدر خوشحال بودم كه نميدونستم بايد چيكار كنم.او برگشته بود و با بازگشتش عشق و محبت را به آن خانه و . 9 8 i A . C o m ٤١١
زندگي ما برگردانده بود.اتاقش رنگ و بوي ديگري گرفته بود ؛ يك گرماي ملايم و نوري از زندگي تمام اتاق را پر كرده
بود.با اصرار ميخواست قلم موهايش را بردارد و نقاشي كند ولي پدر و محمد مانعش شدند و من ساكت ايستاده بودم.بالاخره
وقتي خيال همه راحت شد از اتاق بيرون رفتند و محبت هم خوابش برد كنارش نشستم.دلم نمي آمد او را تنها بذارم.آرام
سرش را نوازش كردم.كلاه سفيد هنوز روي سرش بود و او از تراشيدن موهايش چيزي نپرسيده بود.من خيلي نگران
بودم.هچيكدام به او چيزي نگفته بوديم.فكر كردم چطور بايد او را اماده ي شنيدن كنم.در اين افكار بودم كه محمد وارد اتاق
شد به من نگاه كرد و گفت كه دوست دارم برم پايين چاي بخورم.آرام از اتاق بيرون امدم.مادر وسايل بيمارستان را از كيفي
كه دستش بود در مي آورد.از ته كيف كاغذي بيرون آورد ، با تعجب نگاه كرد و گفت:
-اين ديگه چيه؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#100 | Posted: 13 Feb 2014 16:26
محمد كاغذ را از دست مادر گرفت و گفت:
- -محبت از من خواسته بود چند ورق كاغذ و قلم براش ببرم!
-چرا؟
-خودم هم نميدونم براي نوشتن چيزي.
گفتم:
-ولي او كه نمي تونست چيزي بنويسد.
محمد گفت:
-چرا ميتونست ولي خيلي سخت.
-ممكن است كاغذها را ببينم.
كاغذها را به من داد.با اينكه معلوم بود به سختي نوشته شده ولي باز هم خوش خط و خوانا بود.گفتم:
-اگه اجازه بدهيد اينها را بخوانم.
محمد گفت:
-از مادر اجازه ميگيري؟
مادر گفت:
-امير جان ، اصلا اين نوشته ها براي توست ، ببين.
ورق آخر را به من داد.در پايان نوشته ها با خطي زيبا نوشته بود:براي امير مهربانم.
كاغذها را با خوشحالي گرفتم و در جيبم گذاشتم.دلم ميخواست در خلوت و سر فرصت انها را بخوانم.
وقتي دوباره به اتاق محبت برگشتم ، هنوز خوابيده بود.بهترين فرصت براي خواندن نوشته ها بود.از كنجكاوي داشتم ديوانه
ميشدم.روي كاناپه نشستم و كاغذها را باز كردم.اينطور نوشته بود:
"از فطار پياده شدم ، شايد هم اصلا سوار نشده بودم.درخت ها مرا به سمت خودشان ميكشيدند.هميشه عاشق طبيعت بودم
ولي اين طبيعت را هيچ كجا نديده بودم ، فقط گاهي در خواب و رويا با آن ملاقات كرده بودم.برگهاي درختان به هر رنگ
بود ، رنگهايي كه تا به حال در هيچ تابلوي نقاشي يا روي هيچ پالتي پيدا نكرده بودم.قرمزش از گل باغچه مان كه حالا
پژمرده شده بود قرمزتر بود.سبزهايش هم مثل سبزي خاك خورده ي هيچ درختي نبود ؛ سبز ، سبز تازه بود.زردها و
نارنجي ها هم كه روي بعضي شاخه ها با هم جا عوض كرده بودند غروب خورشيد را به يادم مي آوردند.چيزي كه از همه
بيشتر مورد علاقه ام بود و مرا جذب ميكرد عشق ميان انها بود.
شاخه ي درخت ها در آسمان يكديگر را در آغوش گرفته بودند و تنگ تنگ به هم چسبيده بودند.انگار در گوش هم
رازهاي عاشقانه ميگفتند.درختها شروع كردند به سرود خواندن و با فلوت باد شاخه هايشان را تكان دادن و رقصيدن.ناگهان
صداي فلوت در صداي سوتي بلندتر گم شد.صداي سوت قطار مرا به خودم آورد.حتي خنكاي نسيم نتوانسته بود قطار را به
يادم بياورد.برگشتم و نگاه كردم.تازه باورم شد كه سوار قطار بودم و از قطار پياده شدم.وقتي قطار آرام آرام دور شد به ياد
آوردم كه جا مانده ام.مطمئن بودم كه كسي در قطار جا مانده است.فكر نميكردم من هستم كه جا مانده ام.حس ميكردم
متعلق به آنجا هستم ؛ آن طبيعت بكر و دست نخورده ، نه آن قطار آهني و پر دود.از گرماي قطار حال خفگي به من دست
داده بود.ميخواستم نفس بكشم و حالا نفسم تازه شده بود.اصلا فكر نميكردم قطار داره ميره.فكر ميكردم او چرا همراه قطار
رفت؟ولي قطار كه دور و دورتر شد ، سرما وجودم را فرا گرفت و قلبم ايستاد.به دنبال قطار دويدم ولي فايده اي نداشت او
خيلي دور شده بود.من انجا چه كار ميكردم؟تك و تنها بودم.اشك صورتم را خيس خيس كرد.فكر كردم چرا رفت ، چرا نماند ، چرا به دنبال من نگشت؟هيچكس دنبال هيچكس نميگردد ، فقط يكديگر را پيدا ميكنند و حالا ما همديگر را گم
كرده بوديم ولي او گم نشده بود.برگشتم ، بايد پيدايش ميكردم.خسته بودم خيلي خسته ، او كجا رفت؟يادم نمي آمد.او
چيزي نگفته بود ، گفته بود بريم و آمده بوديم و چقدر خوب كه امديم.حالا تنها بودم ولي نه تنهاي تنها ، درخت و گلها بودند
؛ ريل قطار هم بود و صداي باد و خيلي چيزهاي ديگه.ريل قطار را ديدم.سخت و محكم تا دورها ادامه داشت.فكر كردم هنوز
او را دارم.همراه ريل ها به دنبال او ميگردم.
راه افتادم ، درختها هم مي امدند ، بعضي از انها جايشان را با هم عوض ميكردند.سبزها با زردها ، زردها با نارنجي ها ، همه ي
درختها آنقدر قشنگ بودند كه فراموش كردم هميشگي نيستند ولي ميدونستم كه اونقدر درختها متفاوتند ، ابدي هستند ،
شايد چون روياهايم را بخاطرم مي آوردند.به دنبال ريل ها رفتم.خنده ام گرفت.هميشه فكر ميكردم بايد نبال كسي مثل
خودم برم ، از جنس خودم ، با قلب و روح ، نه از جنس آهن بدون قلب ولي اين ريل ها متفاوت بودند مرا به گم شده ام ، به
نيمه ي ديگر خودم مي رساندند.رفتم و رفتم ولي از كنار ريلها راه رفتن خسته ام كرد.آهن هاي سخت و محكم كه هيچ
لطافتي نداشت ؛ پاهايم ديگر نا نداشتند ؛ همه چيز مثل همه جا بود ، انگار نه انگار اين همه راه رفته ام.از ريل ها هم بدم
آمد.از گم شدنم هم بدم امد.آخه چرا رفت و مرا تنها گذاشت؟سردم شد ولي اميتي ندادم.جنگل صدايم كرد ، درختها اسمم
را با آواز مي خواندند.سرم را بلند كردم و از لابلاي شاخه هاي درختان به قايم باشك بازي نور از لابلاي شاخه ها و پشت سر
برگ ها لبخند زدم.چقدر همه چيز خوب بود.چرخيدم و چرخيدم و به لبخند درختها خنديدم.بعد از فرط خوشحالي روي
زمين دراز كشيدم.
دستهايم را باز كردم تا برگهاي زرد را كه ار بالا مثل برف روي زمين ميريختند در آغوش گيرم.
آنها حيف بودند خيلي زيبا بودند حتي اگه با درختها قهر كرده بودند و دلشان ميخواست به دوستي زمين بيايند.چشمهايم را
بستم تا اين لذت را باور كنم.با چشمهاي باز هميشه همه چيز باوركردني نيست ؛ مثل عشق و محبت واقعي ، بعضي موقع آنها
حس كردني هستند نه ديدني.چمن نرم زيرِ سرم را حس ميكردم و بوي برگهاي تازه را.يك قطره آب پريد روي
چشمهايم.فراموش كرده بودم كجا هستم.قلبم ميلرزيد.تنها بودم.قطره اي سرازير شد روي صورتم روي لب هايم رسيد ،
چقدر شيرين بود.و قطره ي بعد ؛ يك لحظه قطرات زياد شدند ، زياد و من چشمهايم را باز كردم.ديگه نميتونستم چشمهايم را ببندم.خيس ميشدم.برام مهم نبود.با اشكهايم قاطي ميشدند ولي اگه خيس ميشدم چطور به دنبال ريل ها ميرفتم؟يادم آمد
ريل ها پشت يك ديوار گم شده بودند.زير ديوار ديگه خيس نيمشدم؟ريل ها ديوار را به من نشان دادند.كنار ديوار كز
كردم و دستهايم را بغل كردم.بوي نم باران را با ولع ميبلعيدم.ديوارِ گلي نگاهم ميكرد و برام اشك ميريخت ، آسمان و ابرها
هم اشك ميريختند ، حال برگها هم.چرا همه اشك ميريختند؟چرا ديگه نمي خندند؟انگار براي من بود كه اشك
ميريختند.چقدر همه با من بودند و دوستم داشتند و من آنها را فقط يك نفر دوستم نداشت يكي كه رفته بود و تنهايم
گذاشته بود.به اشكهاي خودم و همه خنديدم.به اشك برگ ، اشك ابر ، اشك ديوار و اشكهاي خودم خنديدم.از اينكه تك و
تنها آنجا كنار ديوار كز كرده بودم و چشمانم از پشت ديوار اشك ، از پشت ديوار گلي يك خانه ي قديمي ، ريلها را دنبال
ميكرد دلم لرزيد.او چرا رفت؟يادم امد حتي صدايم هم نكرد.حتي متوجه نشد كه جايم گذاشته.مرا تك و تنها گذاشته و
رفته بود.اشكها چقدر زود تمام شدند.بلند شدم بادي راه مي افتادم ، نبايد دير ميرسيدم.پشت ديوار ريل ادامه داشت.از پايين
يك تپه نگاه كردم ، ريل ها پشت تپه گم ميشدند.ترسيدم و به سرعت قدمهايم افزودم.پشت تپه درختها همچنان ادامه
داشتند.درخت ها دو طرف يك راه باريك ايستاده بودند.ريل ها موازي جاده ي خاكي ادامه داشتند و به هم مي پيوستند.قهر
چندين و چند ساله را فراموش كرده بودند.
خيلي كه راه رفتم به افق زرد و نارنجي رسيدم.پشت هر افق افق ديگري بود.يك زمان بود كه به ريلها نگاه كردم.ريل ها
قاطي شده بودند.چند خط باريك و سياه ديگر خط هاي سياه مرا پنهان كرده بودند.فكر كردم پس از كدام راه بايد برم؟ريل
من كدام است؟نميدونستم.اونقدر زياد بودند كه نميدونستم كدام راه مرا به مقصد ميرساند.گيج و سردرگم روي آن خط هاي
سياه موازي ايستاده بودم.فكر كردم كمي برگردم تا امتداد ريلها را پيدا كنم.اشك گرم را فرو خوردم و سعي كردم به
شكست و برگشت ، تنهايي و غم فكر نكنم.همانجا ايستادم و به روبرو خيره شدم مرگ تلاشم ، مرگ عشق و آرزوهايم را
مي ديدم.
چشمهايم را بستم فقط تصوير صورت او بود كه ميديدم.به او لبخند زدم او هم لبخند زد.اشك گرم ديگه طاقت نياورد و از
زير مژه هاي سياهم سرازير شد و صورت سرخ و سردم را گرم كرد.نه صداي قطار را پشت سرم شنيدم و نه لرزش زمين
زير پايم را حس كردم ، فقط لبخند مهربان او را ميديدم.يك لحظه قطار سوت كشيد و صورت او محو شد فقط صدايي از لابلاي درختها فرياد زد:"بيا"سرم را بطرف صدا برگرداندم ريال چشمهايم را باز كردم و قطار را ديدم.فقط فرصت كردم
خودم را از روي ريلهاي قطار بين درختها و بطرف صدا پرت كنم.قطار كه رد شد صداي قلبم را درختها ميشنيدند.چمن را
چنگ زدم ، زنده بودم.هق هق گريه امانم نداد.يكي موهايم را نوازش ميكرد ؛ يك برگ زرد و قشنگ بود ، آن را بوسيدم و
از او تشكر كردم و بلند شدم.حالا ميدونستم كه از كدام راه بايد برم.خيلي طول كشيد تا نفسم سر جايش آمد و قلبم آرام
شد.بايد ميرفتم.راه بين درخت ها را در پيش گرفتم و رفتم.پايان هر راه راه ديگري شروع ميشد.از يك خواب سبز بيدار
نشده به خواب ديگر وارد ميشدم.در فكر رسيدن به او بودم و هنوز خيلي راه بود.خسته بودم سردم بود ولي نبايد مي
ايستادم.دلم ميخواست چشمهايم را ببندم و همانجا بشينم.اي كاش او هم بود و اين همه را مي ديد.ديگه تنهايي را
نميخواستم ديگه از تنهايي پر شده بودم.چشمهايم را بستم تا صداي او را وقتي صدايم ميكرد و كلمات عاشقانه نثارم ميكرد
به ياد بياورم.پيراهن سفيد عروسي را به ياد آوردم.وقتي او روبرويم با قد بلند و محكم ايستاده بود چقدر همه چيز زيبا
بود.پس چرا نيامد؟چرا رفت؟چشمهايم را باز كردم همه جا يك دست سفيد بود ؛ سفيد سفيد ، آسمان و زمين از سفيدي به
هم دوخته شده بودند همه چيز روكش سفيد پوشيده بود.من هم كه پيراهن سفيد و بلندي پوشيده بودم بين سفيدها گم
شدم.راه باريك مقابلم را برف سفيد دست نخورده اي پوشانده بود.روبرويم شاخه هاي درخت از سنگيني برف به زمين سلام
ميكردند.راه باريك تا افق سفيد بود و هيچ نقطه اي خالي از برف نبود.سايه ي درختهاي پوشيده از برف راه را تيره و سنگين
كرده بود.حس كردم آنجا در امانم.چقدر سردم بود.سفيدي برف چشمهايم را ميزد.چشمهايم را بستم و غرق لذت سرد و
پاك آن همه برف ، سفيدي و نابي حس لمس برف زير پاهاي برهنه ام شدم.با اين حال حس امنيت در دلم جا گرفته
بود.چشمهايم را باز كردم ؛ سايه اي بلند روي برف ها افتاده بود.به روبرو خيره شدم.وجودش را حس ميكردم، از انتهاي افق
يكنفر مي امد ؛ نزديك و نزديك تر ميان راه باريك و پر برف رسيد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / باران عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites