تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

باران عشق

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 27 Jan 2014 23:48
-ناسلامتي برادرم روانشناس است.بالاخره روي من هم اثر مي گذارد.
-نكند مرا هيپنوتيزم كني تا بهتر بشناسي.
خنديد و دستهايش را بالا برد و گفت:
-اجي مجي لاترجي ؛ الان تو را جادو ميكنم.
دختري مثل خودم پيدا شده بود ؛ دور از دغدغه هاي اجتماع و فكرهايي كه دخترهاي همسن و سال ما داشتند.با اينكه محبت
مادر از او دريغ شده بود و خواهري نداشت تا با او درد دل كند ولي مثل خواهري مهربان با من صحبت ميكرد.اصلاً كمبود
محبت در وجودش حس نميشد.حتي ميخواست به من محبت كند.خيلي عاقل بود و به پدرش افتخار ميكرد.همينطور به امير
برادرش.
فراموش كردم بگويم كه اولين برخورد ميان من و امير از همان روز آغاز شد و باعث شد تا متوجه اشتباهم شوم.دوست
داشتم خودم را به جاي غزل بگذارم.براي بهتر شناختن او اين كار لازم بود .موقعيت او را درك ميكردم.اولين برخورد من و
امير موقع برگشتن به خانه شكل گرفت.شايد از همان زمان بود كه متوجه شدم برايم اهميت دارد.بايد براي شناخت بيشتر
غزل او را هم مي شناختم.اين مسئله تلاش چند ساله ام را براي بي اهميت جلوه دادن جنس مخالف تماماً از بين برد و مرا
بيچاره كرد.بعدها اين وضع بدتر و بدتر شد.حالا كه به گذشته بر ميگردم و خوب فكر ميكنم متوجه ميشوم كه همه چيز از
همان روز شروع شد.خودم را در ميان حصاري از آهن پوشانده بودم تا احساساتم محفوظ بماند ، هيچكس از اين حصار عبور
نكند و به قلبم راه پيدا نكند.
زمان خداحافظي فرا رسيده بود.با غزل روبوسي كردم و از او براي هفتة آينده دعوت كردم.در را كه باز كردم امير را ايستاده
روبرويم ديدم.يك لحظه به خاطر اين ديدرا غير منتظره هم دو جا خورديم.نگاه هاي پر از تعجبمان براي لحظاتي درهم گره
خورد.اين دومين بار بود كه اين اتفاق مي افتاد.فوري به خودم امدم.قلبم ميلرزيد.نميدانم از ترس بود يا از تعجب يا
هيچكدام .سرم را پايين انداختم و جواب سلامش را دادم.بخاطر ترساندنم معذرت خواهي كرد.شايد در صورتم ترس را
ديده بود شايد هم بخاطر قدمي كه به عقب گذاشته بودم.او خيلي خوب متوجه شده بود.
اتفاقات بعدي چنان پشت سر هم و غير منتظره رخ داد كه قدرت اراده و تفكر را از من گرفت.فقط زماني متوجه شدم كه داخل ماشين او در كنارش نشسته بودم و مرا به خانه مي رساند.غزل منتظر تلفن پدرش بود و معذرت خواهي كرد كه
نميتواند مارا همراهي كند.آرام گفته بود:"اگر ناراحت ميشوي امير تو را تنها برساند من بيايم."ولي من كه دلم نميخواست
فكر كند در برابر برادرش احساس ضعف و ناراحتي ميكنم جواب دادم اشكالي نداردولي بعداً پشيمان شدم.تعجب ميكنم
چرا مخالفتي نكردم.
در برابر نگاه مهربان امير و خواهش او مخالفت بي معني بود.وقتي گفت شما را مي رسانم ، لحنش چنان محكم و جدي بود
كه مخالفت غير ممكن و بي معني به نظر ميرسيد.
داخل ماشين براي اينكه مجبور به صحبت نباشم به بيرون نگاه ميكردم.با اينكه ميدانستم بي ادبي است ولي كاملاً به سمت
شيشه برگشته بود.چارة ديگري نداشتم.مدام خودم را سرزنش ميكردم كه چرا اصلاً قبول كردم.نيمي از راه را طي كرده
بوديم.در افكار خودم غرق بودم كه يك لحظه سكوت طولاني را شكست و گفت:
-از اينكه مزاحم افكارتان ميشوم معذرت مي خواهم ولي ميخواستم از شما خواهشي كنم ؛ البته اگر اجازه بدهيد.
با تعجب رويم را برگرداندم و به او خيره شدم.پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم.او كاملاً به سمت من برگشته بود.دست چپش
روي فرمان بود با دست ديگرش موهايش را كنار زد.يك لحظه متوجه چشمهايش شدم.من كه خط دستانش را دنبال ميكردم
نگاهم به چشمهايش رسيد.اين بار بدون ترس به صورتش نگاه كردم.چشمهايش رنگ خاصي داشت ؛ يك رنگ سبز عجيب
، سبزي به تازگي برگهاي بهاري.همين باعث تعجبم ش.تا به حال هيچ كجا چنين رنگ سبزي نديده بودم.حتي رنگ چشمان
غزل كه عسلي بود اينقدر زيبا و خوشرنگ نبود.فكر كردم اين رنگ را بين رنگهايم پيدا كنم.چند رنگ را بايد تركيب
كنم؟مطمئن بودم به اين شفافي در نمي آمد.انگار متوجه نگاه من شد ، يادم رفت چه سوالي پرسيده است.وقتي به خود آمدم
متوجه شدم كه مستقيماً به چشمانش نگاه ميكنم.فوري به روبرو خيره شدم و گفتم:
-منو ببخشيد.
لبخند ميزد.از نمي رخ صورتش لبخندش را مي ديدم ف گفت:
-معذرت خواهي براي چه چيزي؟
دستپاچه شدم و گفتم:
-براي اينكه متوجه سوالتان نشدم.
از نگاه خيره من اصلاً ناراحت نشده بود.انگار قبلاً بارها تعجب از رنگ چشم هايش را در نگاه ديگران ديده بود.
-بله ، متوجه شدم كه اصلاً گوش نمي كرديد و حواستان جاي ديگر بود.
منظورش به چشمهايش بود.لحنش با طنز همراه بود.از حرفش ناراحت شدم.حتماً مرا دختري جلف و سبك سر تصور كرده
بود يا فكر ميكرد از او خوشم مي آيد و از روي تعمد و براي دلربايي آنطور خيره نگاهش كرده بودم.با اخم نگاهش كردمو
گفتم:
-ببخشيد ف قصد بي ادبي نداشتم ، فقط گاهي اوقات دقتم به بعضي چيزها زياد ميشود.بعضي رنگ ها مرا به ياد بعضي
رنگهاي ديگر مي اندازد و دلم ميخواهد انها را پيدا كنم.
يك لحظه ساكت شدم.از اينكه اينقدر بد منظورم را بيان كرده بودم از خودم عصباني بودم.تقصيري نداشتم تا به حال
موقعيتي اين چنيني برايم پيش نيامده بود.در دل فكر كردم حتماً تصور ميكند يا ديوانه شده ام يا براي توجيه اراجيف به هم
مي بافم ، گفتم:
-ببخشيد نمي توانم منظورم را بيان كنم.
-احتياجي به توضيح نيست من كاملاً متوجه منظور شما شدم.
باورم نميشد.فكر كردم يا شوخي ميكند يا براي فرار از صحبت با من اين حرف را گفته است.شايد هم واقعاً متوجه منظورم
شده بود.دلم ميخواست بپرسم ولي بايد صحبت ميكردم و اين كار باعث ميشد حرفهايي بگويم كه باز دچار اشتباه شوم.حس
كردم خيلي خوب حرفهايم را مي فهمد و بهتر ديدم سكوت كنم.در برابر او احساس ضعف و بيچارگي ميكردم.پاهايم
ميلرزيد ، دلم ميخواست زودتر مي رسيديم.در برابر هيچكس اينطور احساس ضعف نكرده بودم.اصلاً فراموش كردم كه
خواهشي از من داشت.موقع خداحافظي خيلي خشك تشكر كردم.
حتي تعارف نكردم داخل شود ، با اينكه مطمئن بودم محمد خانه است.اومنتظر شد تا كليد انداختم و در را باز كردم.وقتي
داخل خانه شدم صداي ماشينش را شنيدم كه دور زد و حركت كرد.او حتي نخواست محمد را ببيند.شايد متوجه شد كه
معذب هستم.
آن شب به صحبتهاي خودم و غزل فكر كردم.تا قبل از آمدن امير همه چيز به خوبي گذشته بود و روز خوبي را پشت سر
گذاشته بودم.چقدر به من خوش گذشته بود.براي اولين بار در طول زندگيم با كسي اينقدر راحت بودم و با او درد دل كرده
بودم ، ولي پيدا شدن امير آنطور غير منتظره جلوي در روز خوبم را خراب كرده بود.از دست خودم ناراحت بودم و از دست
او بيشتر.رنگ چشمهايش تمام فكرم را مشغول كرده بود.دوست داشتم آن رنگ را از بين رنگهاي روي پالتم پيدا كنم.چه
سبز ناب و براقي بود.
صبح خيلي زود با فكر انجام اين كار از خواب بيدار شدم و سراغ رنگهايم رفتم.تلاشم براي پيدا كردن رنگ چشمهايش تا
ظهر به طول انجاميد ولي برق چشمهايش و مهرباني نهفته در نگاهش با هيچ رنگي پيدا نميشد.با اينكه به سفيد خام برقي در
چشمانش زده بودم ولي چيزي در چشمانش بود كه نمي توانستم پيدايش كنم.از كارم خنده ام گرفت.اگر كسي مرا در آن
حالت ميديد كه چنين در تكاپوي يافتن سبزي چشمان پسري هستم كه بيشتر از دو بار او را نديده ام چه فكر ميكرد.از
خودم ناراحت بودم ؛ از ضعفي كه در برابر او داشتم.سالها تمرين در يك لحظه و با يك نگاه پودر شده و به هوا رفته بود.به
خودم گفتم:"ديوانه شده اي محبت!"ولي در دل از اين تلاش راضي بودم.فكر كردم من يك نقاشم و همه چيز برايم جالب
است.كنجكاوي تنها دليل اين كار بود.او هم مثل ساير مدل هي نقاشي ام مي ماند فقط همين.تا به حال چنين رنگي نديده بودم
و همين برايم عجيب و جالب بود و باعث شده بود يك صبح تا ظهر براي پيدا كردنش تلاش كنم.با اين حال به خودم قول
دادم كه ديگر نگاهش نكنم.آن نگاه فقط براي يك لحظه بود.همه مردها مثل هم هستند ، احساس قدرت و برتري نسبت به
زن ها دارند.نميدانم چرا اين فكر رهايم نميكرد.بالاخره با عصبانيت كاغذها را پاره كردم و به خودم قول دادم كه ديگر به او
و هيچ رنگي كه در نگاه او وجود داشت فكر نكنم ؛ حتي رنگ محبتي كه در چشمان سبز خوشرنگش ديده بودم.
تا شب آنقدر غرق افكارم بودم كه بالاخره راه چاره اي براي فرار از اين افكار جز صحبت با محمد نديدم.جلوي در اتاقش
ايستادم و فكر كردم تنها كسي كه ميتونام با او درد دل كنم محمد است.از ديدنم آنقدر خوشحال شد كه دستش را روي شانه
ام گذاشت و گفت:
-حتماً مشغول ترسيم خواب هايت بودي كه اينقدر دير پايين آمدي.دلم برايت تنگ شده بود.
-مگر چند سال است مرا نديدي؟فقط چند ساعتي از دين روي گل من محروم ماندي.از صبح مشغول پيدا كردن يك رنگ هستم ، رنگ چشمهاي يك نفر.
-رنگ چشمهاي كدام آدم خوشبختي را ميخواستي پيدا كني؟
-فكر نكنم زياد خوشبخت باشد.
-اگر تو بخواهي رنگ چشم هايش را پيدا كني پس بايد آدم خوشبختي باشد و طبعاً براي تو مهم.
-اي بدجنس ، يعني فكر ميكني من آنقدر بد هستم كه هيچكس برايم اهميت ندارد.
-البته كه نه ولي در مورد اطرافيانت كمي بي تفاوتي و گاهي هم بي انصاف.
-اي بي معرفت!
-راستي فراموش كردم بپرسم ديروز چطور بود؟خوش گذشت؟!
-خيلي زياد.البته بجز آخرش.
خنديد و گفت:
-حتماً چون امير تو را رساند.
-بله.
-ولي خوشحال شدم كه قبول كردي تو را برساند.من به امير اطمينان دارم ، حتي از چشمهايم هم بيشتر به او اعتماد دارم.از
اينكه قبول كردي ازت ممنونم.حالا به نظرت چه جور پسري است؟
با عصبانيت گفتم:
-اصلاً برايم مهم نيست كه چطور آدمي است ، تو كه ميداني چرا مي پرسي؟
محمد با ناراحتي گفت:
-البته كه ميدانم.فقط چون دوست صميمي من است ميخواستم نظرت را بدانم.
-تو كه او را بهتر مي شناسي.در ثاني با يك بار برخورد كه نمي توانم نظري بدهم.لطف كرد و مرا رساند ، فقط همين.نظر
ديگري راجع به او ندارم.
محمد لبخند زد و گفت:
-امير اگر يك پيرمرد 80 ساله هم بود برايت فرقي نميكرد.
-درست است ولي من ميخواستم راجع به يك نفر ديگر با تو صحبت كنم.
مي خواستم حرف را عوض كنم.دوست نداشتم ديگر چيزي راجع به امير بشنوم.
-چه كسي مورد توجه تو قرار گرفته است؟
-زياد تعجب نكن ، بر خلاف انتظارت كسي كه مورد توجهم قرار گرفته يك دختر است.
محمد نفس راحتي كشيد و گفت:
-من چقدر خنگ شده ام.در مورد تو نبايد چنين فكري كرد.
-بله ، كسي كه مورد نظرم است غزل خواهر امير است ؛ تنها دختري كه فكر ميكنم شبيه خودم است.خيلي خوب همديگر را
مي فهميم ، خيلي با احساس و مطلع است.
-چقدر خوشحالم كه بالاخره كسي پيدا شد تا مورد توجه تو قرار بگيرد.چقدر خوب شد كه از او دعوت كرديم.
-و من بابت اين مسئله از تو ممنونم.براي هفتة آينده از او دعوت كردم به نظر تو ايرادي ندارد؟
-البته كه ايرادي ندارد.من خيلي خوب امير را مي شناسم.با اينكه مادر امير سالها قبل فوت كرده است ولي هيچكدام از آنها
كمبود محبت را احساس نكرده اند.مهرباني اي كه در چشمهاي آنهاست نشان دهندة اين است كه پدرشان محبت كافي به
آنها داشته است و هر دو ذاتاً انسانهاي پاك و ساده اي هستند.
با تعجب به حرفهاي محمد گوش ميكردم.حق با او بود ؛ مهرباني عميقي در نگاه غزل و امير وجود داشت.وقتي به اتاقم
برگشتم به دنبال كاغذ پاره هاي داخل سطل آشغال گشتم.همه را پيدا كردم و با دقت كنار هم چيدم.با دقت همه را به هم
چسباندم.پس چيزي كه رنگ چشم هاي امير كم داشت مهرباني ته نگاهش بود.عطوفتي كه مرا به خود جذب كرده
بود.ترسيم آن عطوفت و محبت كار سختي بود.بايد با احساس اين كار را ميكردم.با عشقي خاص آن را به سرانجام رساندم.با
اينكه كاملاً شبيه نشد ولي خيلي نزديك به واقعيت بود.بعد از موفقيتم كاغذ را لابلاي كتابي در كتابخانه پنهان كردم.هيچكس
نبايد متوجه تلاشم ميشد.چشمها آنقدر شبيه بودند كه در نگاه اول بيننده متوجه شباهت آن چشمها با چشمان امير ميشد.
روزهاي بعدي تمام فكر و ذكرم غزل بود و تلفني چند بار با هم صحبت كرديم.بخاطر پذيرايي آن روز از او تشكر كردم.براي روز جمعه دعوتش كردم ولي گفت كه امير تنها مي ماند.خيلي ناراحت شدم.دلم ميخواست او را بيشتر مي
ديدم.بايد قرارمان تا هفتة بعد عقب مي افتاد.وقتي با ناراحتي جريان را براي مادر تعريف كردم ، گفت:
-چرا هر دو را براي ناهار دعوت نكردي؟
-آخر...
مادر حرفم را قطع كرد و گفت:
-اگر امير بيايد محمد هم خوشحال ميشود.
-ولي مادر من مي خواهم با غزل تنها باشم.كلي حرف داريم كه با هم بزنيم.
-اين كه اشكالي ندارد.پدر و محمد خانه هستند.تو با غزل به اتاقت برويد و ما از امير پذيرايي ميكنيم.
مادر راست ميگفت.اينطوري احتياجي نبود با رودربايستي روبروي هم بنشينيم.مثل دفعه قبل.من و غزل به اتاقم ميرفتيم و
من هم امير را نمي ديدم ولي موقع ناهار مجبور بودم با او روبرو شوم.فكر دوباره ديدن امير ناراحتم ميكرد ، مي ترسيدم.از
چيزي فرار ميكردم كه نميدانستم چيست!ولي راه ديگري براي ديدن غزل نداشتم.فكر كردم تا آن روز يك فكري
ميكنم.بالاخره به مادر گفتم:
-هر طور شما دوست داريد ولي بايد اول به محمد بگويم.
خدا خدا ميكردم محمد بگويد امير كار دارد و نميتواند بياييد ولي اينطور نشد و دعوت ما با موافقت آنها روبرو شد.البته با
اصرار محمد و مادر امير بالاخره قبول كرد.فقط وقتي مادر با امير صحبت كرد و گفت كه من چقدر علاقمند به ديدن دوباره
غزل هستم و دلم برايش تنگ شده امير قبول كرد كه بيايند.
بالاخره فكر دوباره ديدن امير با فكر خواستگاري دوباره پسر خانم شكوهي از ذهنم بيرون رفت.آنها دست بردار نبودند و
مادر هم با خانم شكوهي رودربايستي داشت.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#12 | Posted: 27 Jan 2014 23:50
وقتي مادر گفت كه موافقت كرده تا براي هفتة آينده به خواستگاري بيايند غصه ام گرفت و شادي مهماني جمعه از دلم
بيرون رفت.مادر ميگفت:
-خانم شكوهي اصرار داشت همين جمعه خواستگاري انجام شود ولي من مهماني را بهانه كردم و قرار را براي هفتة آينده گذاشتم.
او پرسيده بود كه مگر خواستگار ديگري قرار است بيايد و مادر گفته بود خواستگار ديگري در بين نيست يك مهماني
خصوصي است ، ولي او حرفهايي به مادر گفته و گوشه كنايه هايي زده كه باعث تعجب مادر شده بود.از حرفهايش عصباني
شدم و به مادر گفتم:
-چرا اين حرفها را زد ؟
-هر چقدر فكر كردم به نتيجه اي نرسيدم ، حتي ميگفت نكند محبت نامزد دارد؟
با تعجب به مادر نگاه كردم و گفتم:
-چطور چنين فكري كرده است؟
عر چقدر فكر كردم به نتيجه اي نرسيدم.وقتي محمد آمد همه چيز را برايش تعريف كردم.او هم تعجب كرد و گفت:
-اين خانم شكوهي همساية روبروي ما هستند؟
-بله.طبقه دوم آپارتمان روبروي ما.
-يعني هر كسي كه به خانل ما مي آيد در معرض ديد انها قرار دارد.
-اگر آدمهاي فضولي باشند بله كاملاً ميتوانند همه را ببينند.
محمد خنديد و گفت:
-پس حدسم درست است.انها دچار اشتباه شده اند.
-چطور؟
-اگر اشتباه نكرده باشم امير را جاي خواستگار اشتباه گرفته اند.روز اول آمدنشان يادت است با يك دسته گل بزرگ آمدند
و بعداً امير تو را رساند.حتماً همه چيز را ديده اند و فكر كرده اند خبري است و ما به آنها نگفته ايم ، در نتيجه همه را به
حساب خواستگاري يا نامزدي گذاشته اند.
-يعني آنقدر فضول هستند و هر كسي با دسته گل به خانة ما بيايد را به حساب خواستگار مي گذارند؟
-نه هر كسي ، پسر جوان و خوش تيپي مثل امير اگر با يك دسته گل بزرگ و زيبا وارد هر خانه اي كه دختر جواني داشته باشد بشود اشتباهي به جاي خواستگار گرفته ميشود.
-چه خوب از دوستش تعريف ميكند.
هر دو خنديديم.مادر از آشپزخانه بيرون آمد و با تعجب به ما نگاه كرد و گفت:
-چه موضوع خنده داري پيش آمده كه شما دو نفر را اينطور به خنده انداخته است؟
من در حاليكه از شدت خنده اشكم در آمده بود گفتم:
-اگر شما هم بدانيد بيشتر از ما ميخنديد.
محمد بين خنده گفت:
-عجب آدمهايي پيدا ميشوند.ولي اين اشتباه چندان هم بد نبود از دست آنها راحت شديم.اگر واقعيت داشت هم بد نبودها ،
مگر نه؟
با اخم نگاهش كردم و گفتم:
-ديگر شوخي بس است.از اين فكر اشتباه اصلاً خوشم نمياد.
-در هر صورت بايد ممنون امير باشي كه باعث نجات توشد.
-اينطور نجات دادن زياد جالب نيست ، در ثاني موقتي است.
-در هر حال راه خوبي است ، چطور است براي هميشه آنها را با همين روش دست بسر كنيم.
با عصبانيت گفتم:
-حرفش را هم نزن ، من اصلاً قصد ازدواج ندارم.
محمد خنديد و گفت:
-مگر من گفتم بيا و با امير ازدواج كن؟
با اين حرفش از فرط عصبانيت سرخ شدم.كتاب دستم را به سمت او پرتاب كردم.در حاليكه مي خنديد فرار كرد.مادر با
تعجب به حركات ما نگاه ميكرد.بالاخره مادر كه به صوي آشپزخانه ميرفت گفت:
-من كه سر از كار شما دو نفر در نمي آورم.
من خنده ام گرفته بود ولي ته دلم ميلرزيد.حسي غريب قلبم را ميفشرد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#13 | Posted: 27 Jan 2014 23:51 | Edited By: darkstorm
فصل 4
بالاخره روز جمعه فرا رسيد.امير و غزل اين بار با جعبة بزرگي شيريني وارد شدند.با وارد شدن آنها من و محمد نگاهي به
هم انداختيم و هر دو ياد خانم شكوهي و پنجرة روبرويي افتاديم كه دوباره دچار اشتباه ميشد و نتوانستيم جلوي خنده مان را
بگيريم.از خندة بي موقع ما پدر با اخم به هر دويمان نگاه كرد.امير و غزل با تعجب به ما نگاه ميكردند.مادر چشم غره اي به
من رفت و من با اخم به محمد نگاه كردم تا ساكت شود.محمد فوري و انگار منتظر چنين اتفاقي بود تا همه چيز را تعريف
كند گفت:
-امير جان ، غزل خانم ما را ببخشيد.مسئله اي پيش آمده بود كه باعث خندة ما شده است.
پدر با اخم گفت:
-البته بهتر است هر چه زودتر براي ما توضيح بدهيد.
محمد با لبخند گفت:
-البته كه توضيح ميدهيم.
من كه از حرفش عصباني شده بودم به او نگاه كردم ولي محمد با بدجنسي از زير نگاه من فرار كرد و وارد سالن شد.انگار از
خدا ميخواست تا هر چه زودتر همه چيز را تعريف كند.در دلم غوغايي بود.وقتي همه وارد سالن شدند پشت سر محمد
ايستادم و نيشگوني از دستش گرفتم و آرام گفتم:
-بالاخره كار خودت را كردي ، بدجنس!
محمد فقط لبخند ميزد.بعد از اينكه حال و احوالپرسي تمام شد نشستيم.ميخواستم زودتر دست غزل را بگيرم و از آنجا فرار
كنم كه مادر گفت:
-محبت كمي بنشين بعد با غزل خانم به اتاقت برويد.ما هم دوست داريم از مصاحبت او لذت ببريم.
غزل از فرط خجالت سرش را پايين انداخت و تشكر كرد.آرام كنار گوش غزل گفتم:
-دفتر شعرت را خواندم.شعرهايت عالي بودند.از بعضي يادداشت برداشتم.ايرادي ندارد؟
-البته كه ايرادي ندارد.اگر بداني چقدر براي امروز لحظه شماري ميكردم.
-درست مثل من.
غزل پيراهن ساده اي به رنگ صورتي پوشيده بود.پيراهن من مثل هميشه به رنگ سفيد بود.او درست شبيه دختر بچه اي
شده بود.با هيكل ظريف و زيبايش چقدر دوست داشتني به نظر ميرسيد.پرسيد:
-عجب عطر خوشبويي!
-قابل تو را ندارد.
عطرم كه تنها آرايش من بود بوي گل مريم ميداد ؛ گلي كه هميشه عاشقش بودم.
-اين بو تنها مناسب توست ، آرام و ملايم.
از تعريفش كه معصومانه و بدون ريا و دروغ بود خيلي خوشم آمد.وقتي چاي آوردم و به همه تعارف كردم پرد نگاه
پرسشگرانه اي به من كرد و گفت:
-فكر كنم وقت توضيح باشد.
من با ناراحتي گفتم:
-حتماً پدر ولي اگر اشكالي ندارد بعداً برايتان توضيح ميدهيم.
محمد گفت:
-بهتر است همين الان توضيح ديهم.
با اخم به محمد نگاه كردم و ساكت شدم.امير وقتي ناراحتي مرا ديد گفت:
-آقاي ايزدي احتياجي به توضيح نيست.اگر براي ما ناراحت هستيد من و غزل هيچكدام ناراحت نشديم.حتماً مسئله اي است
كه محبت خانم دوست ندارد ما بدانيم.
از حرف او بيشتر عصباني شدم.محمد گفت:
-اتفاقاً مسئله مهمي است و بايد بدانيد.من توضيح ميدهم.
فوري گفتم:
-محمد بهتر است بعداً موضوع را بگويي.
محمد جواب داد:
-اينطوري همه فكر ميكنند چه مسئله اي بوده است.
من بلند شدم تا به آشپزخانه بروم.پدر گفت:
-بهتر است تو هم بنشيني.
با ناراحتي سر جايم نشستم.
قلبم ميخواست از جا در آيد.در دل خداخدا ميكردم محمد دروغي سر هم كند.نميدانم چرا اينقدربرايم مهم بود.شايد اگر
همان لحظه اول خيلي عادي جريان را ميگفتم اينقدر سخت نبود.به نظر محمد مسئله خنده دار بود ولي براي من اصلاً اينطور
نبود.شايد اگر هر كسي بجاي امير بود اينطور فكر ميكردم.دلم ميخواست اتفاقي مي افتاد و فرار ميكردم ولي اتفاقي نيفتاد و
محمد شروع به تعريف ماجرا كرد.من انگار تا به حال گلهاي فرش را نديده بودم سرم پايين بود و گل هاي ريز فرش را
ميشمردم تا كمي از ناراحتي ام كم شود.وقتي مادر گفت:"همساية روبرويمان"قلبم تندتر از قبل شروع به تپش كرد و وقتي
پدر گفت:"اين مسئله چه ربطي به آنها دارد؟"آرزوي مرگ كردم.محمد گفت:
-الان توضيح ميدهم.وقتي خانم شكوهي براي سومين بار قرار خواستگاري گذاشت از مادر پرسيد محبت خواستگار ديگري
دارد يا نامزد دارد؟مگر نه مادر؟
مادر با تعجب به محمد نگاه كرد و گفت:
-بله و من گفتم كه هيچكدام.
-بالاخره من و محبت كشف كرديم كه دليل اين حرف ها چه چيزي بوده است.
مادر گفت:
-اين مسئله چه ربطي به خندة شما دارد؟
حس كردم محمد تعمداً اين حرف ها را ميگويد.مي توانست خيلي راحت فقط مسئله شيريني و گل را بازگو كند ولي او با آب
و تاب تمام جريان را تعريف ميكرد.
مادر گفت:
-خانم شكوهي اصرارزيادي داشت كه سر از جريان در بياورد.
پدر گفت:
-خب بعد چه شد؟
رنگم هر لحظه بيشتر از قبل مي پريد.امير انگار متوجه حالم شد چون گفت:
-محمد ، بهتر است بعداً براي پدر و مادرت بقية ماجرا را شرح بدهي.اين مسئله اصلاً...
ولي محمد حرف امير را قطع كرد و گفت:
-آخر به تو هم مربوط مي شود.
از اينكه امير نگرانم بود خوشحال شدم ولي در آن لحظه فايده اي برايم نداشت.محمد ادامه داد:
-من و محبت با فكر زياد به اين نتيجه رسيديم كه خانم شكوهي همساية فضولي است و تمام رفت و آمدهاي ما را زير نظر
دارد.دفعة اول كه امير و غزل خانم به ديدن ما آمدند يادتان هست كه يك دسته گل بزرگ همراه داشتند ، مگر نه؟
همه تأييد كردند.
محمد ادامه داد:
-تا اينكه چند روز قبل امير محبت را تا دم در خانه رساند.
امير با تعجب گفت:
-بله
-همه اين اتفاقات از نگاه تيزبين خانم شكوهي دور نمانده است و او را دچار اشتباه كرده است و فكر ميكند كه تو خواستگار
محبت هستي و رقيب پسر او و ما بخاطر تو به انها جواب رد ميدهيم.
پدر و مادر با تعجب به صحبت هاي محمد گوش ميكردند.مادر كه از طرز قيافه و حالات محمد موقع بازگو كردن قضيه خنده
اش گرفته بود اظهار تعجب كرد ولي پدر سات بود.محمد ادامه داد:
-وقتي من و محبت تو و غزل خانم را جعبه شيريني در دست ديديم به ياد خانم شكوهي افتاديم كه با ديدن شما چه حالي پيدا كرده و خنده مان گرفت.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#14 | Posted: 28 Jan 2014 11:57
پدر و مادر خنديدند.غزل هم لبخند ميزد.دلم ميخواست عكس العمل امير را مي ديدم ولي خجالت مي كشيدم نگاهش
كنم.فقط به غزل خيره شده بودم.يك لحظه صداي امير را شنيدم كه گفت:
-عجب اشتباهي!
نميدانم بخاطر چه چيزي ناراحت شدم.شايد از لحن صدايش بدون ديدن صورتش حس كردم مسخره ام ميكند.دلم
ميخواست محمد را بخاطر گفتن اين حرف ها خفه كنم و شايد امير را همينطور خانم شكوهي و پسرش را كه مسبب تمام اين
اتفاقات بودند.در حاليكه صدايم ميلرزيد و اشك در چشمانم جمع شده بود بلند شدم وبدون اينكه به كسي نگاه كنم ، گفتم:
-مرا ببخشيد.
و به سمت اتاقم دويدم.سكوت پشت سرم نشان دهنده ناراحتي همه بود.
در اتاقم پشت پنجره ايستادم.قطرات اشك را كه بيوقفه بر صورتم سرازير مي شدند پاك كردم.فكر كردم خوب مورد
تمسخر ديگران قرار گرفتم.همان يك كلمه از طرف امير كافي بود تا اين فكر به سرم بزند.حتماً در دلش بخاطر اين اشتباه
كلي مي خنديد.ازش بدم آمد.در ذهنم صورتش را با حالتي تمسخر آميز مجسم كردم.چشمهايش رهايم نميكردند.در اين
افكار بودم كه در اتاقم را زدند.فكر كردم حتماً محمد است.اشكهايم را پاك كردم.اما برخلاف انتظارم غزل بود.فوري به
طرفم امد و با محبت بغلم كرد.با ديدن صورت خيس از اشكم دستهايم را گرفت و با تعجب گفت:
-دستهايت يخ كرده.ما را ببخش خيلي ناراحتت كرديم.
-شما چرا؟
-همه اش تقصير من و امير است كه باعث شديم اين حرف ها پيش بيايد.
-اصلاً تقصير شما نيست من زيادي حساسم.
-درست مثل من ، حالت را مي فهمم.
با شنيدن اين حرف دوباره اشكم سرازير شد.با ديدن اشكهايم او هم با من اشك ريخت.همدردي اش باعث شد بيشتر از
قبل نسبت به او در قلبم احساس محبت پيدا كنم.فقط وقتي گفت:خش به حالت.با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم:
-براي چي؟!
-براي اينكه اين همه مورد توجهي.
يك لحظه خودم را فراموش كردم و دلم برايش سوخت.اشكهايم را پاك كردم و گفتم:
-ولي دلم نمي خواهد اينطور باشد.
-اي كاش من به جاي تو بودم.
-ولي اي كاش من به جاي تو بودم.
هر دو خنديديم.غزل كه متوجه شد ديگر ناراحت نيستم دفتر شعر ديگرش را به دستم داد و گفت:
-شعرهاي جديدم همه راجع به خوشبختي است.برايت بخوانم يا خودت ميخواني؟
بعضي از شعرهايش را خواندم.حرفهاي دل خودم بود.پرسيدم:
-دوست داري طرحي از صورتت بزنم؟
با خوشحالي گفت:
-چقدر خوب البته كه دوست دارم.
-الان كه نميشود.هنوز دستم ميلرزد.
-يعني آنقدر ناراحت شدي؟
-تو اگر جاي من بودي چكار ميكردي؟
-حق با توست ولي باور كن كسي قصد مسخره كردنت را نداشت.نميدانم چرا تو اينقدر روي خواستگار حساسيت داري؟
-روي اين خواستگار بيشتر از همه حساسيت دارم.خواستگار سمجي است و من اصلاً دوست ندارم او را ببينم.
-چرا جواب رد نميدهي؟
-آنها دست بردار نيسيتند.اصلاً بگذري.دوست ندارم اين روز خوب را با اين حرفها خراب كنيم.
تا موقع ناهار با هم صحبت كرديم.طرح هاي آبرنگم را ديد و من شعرهاي زيبايش را خواندماز كتاب هاي مورد علاقه مان
صحبت كرديم.وقتي مادر براي ناهار صدايمان كرد ، نميدانستم چطوري پايين بروم.خجالت مي كشيدم ، غزل دلگرمي ام داد و دستم را محكم گرفت و دست در دست هم از پله ها پايين رفتيم.مثل هميشه مادر ميز را چيده بود ، همه نشسته بودند و
منتظر ما بودند.از بخت بد جاي من درست روبروي امير بود ؛ تنها جاي خالي.دوست نداشتم نگاهش كنم.شايد او هم فهميده
بود چون سرش را پايين انداخته بود ، فقط موقع صحبت كردن به محمد نگاه ميكرد و گاهي هم به پدر.
اصلاً اشتها نداشتم فقط با غذايم بازي ميكردم.نميدانم از كجا فهميد گريه كرده ام ، شايد از قرمزي چشمهايم ولي بايد دقت
زيادي ميكرد تا متوجه ميشد.حتي مادر هم نفميده بود.پس او بدون نگاه كردن به من چطور كتوجه شده بود؟!موقع جمع
كردن ظرف ها در حاليكه مي خواست كمكم كند آرام گفت:
-بايد مرا ببخشيد.
خيلي بي تفاوت گفتم:
-براي چه چيزي؟
-براي اينكه باعث ناراحتي و گريه شما شدم.
با اخم نگاهش كردم و گفتم:
-اصلاً اهميتي ندارد.
با گفتن اين حرف به آشپزخانه رفتم.از شهامتم براي ابراز اين جواب خوشم آمد.سرش را پايين انداخت و كنار محمد
نشست.وقتي ميز جمع شد ، مادر به همه گفت كه بنشينيم تا غزل از شعرهاي جديدش برايمان بخواند.غزل با خجالت گفت:
-آخر چندان تعريفي ندارد.
گفتم:
-به نظر من كه عالي هستند.شعرهايي به اين زيبايي حتماً بايد خوانده شود تا همه لذت ببرند.
غزل با لبخند نگاهم كرد و گفت:
-به نظر تو كه خيلي مهرباني اينطور است ولي به نظر خودم...
حرفش را قطع كردم و گفتم:
-همه اينطوري فكر ميكنند.
محمد گفت:
-ما اينجا نامهربان نداريم غزل خانم.
من به محمد نگاه كردم و در حاليكه منظورم به امير بود گفتم:
-مطمئني؟
محمد فكر كرد منظورم به خودش است و گفت:
-خواهر عزيزم بايد مرا ببخشيد.استدعا دارم از اشتباه اينجانب در گذريد.
از اين طرز حرف زدن محمد همه خنديدند.تنها امير لبخندي زوركي زد كه فقط متوجه من متوجه شدم.او فهميده بود منظور
من چه كسي است.درست مثل محمد اداي هنرپيشه هاي تئاتر را در آوردم و گفتم:
-چشم اين بار از گناه شما ميگذرم ولي اميدوارم آخرين بار باشد.
محمد گفت:
-بابا غلط كردم.
همه خنديدند.مادر گفت:
-حالا نوبت خواندن شعر است.
غزل دفتر شعرش را به دستم داد و گفت:
-اين بار هم تو زحمتش را بكش.
از اينكه غزل باز هم از من ميخواست تا شعرش را بخوانم خوشحال بودم ولي سكوت امير كه ناشي از ناراحتي اش بود مرا
هم ساكت كرد.دفتر را كه باز كردم باديدن شعرها فكر كردم چه اهميتي دارد كه او ناراحت باشد وقتي كه با حرفهايش
باعث ناراحتي من شد و بعد شروع به خواندن كردم:
آسمان قلب ها ابري است
چرا باران نمي بارد
چرا بر شاخسار صنوبرها دگر ، برگي نمي رويد
چرا اين مردمان ، روح سبز زندگي را نمي بويند
لبخندها نشان از غم بر لبان بستند
چرا بر چشم ها باران اشك نمي بارد
قلب هاتهي است
عشق بي معني است
مگر دوران چه دوراني است؟!
زمستان است
و هواي قلب ها ابري است
ليك باران نمي بارد
بهار هرگز نمي آيد

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#15 | Posted: 28 Jan 2014 11:59 | Edited By: darkstorm
همه ساكت شده بودند.هنوز سرم روي دفتر بود.سرم را كه بلند كردم چشمم به چشمهايش خورد و در نگاهش حل شد.با
تعريف پدر و مادر فوري نگاهم را از او برگرداندم ولي حس كردم هنوز نگاهم ميكند.انگار در نگاهم دنبال چيزي
ميگشت.پدر گفت:
-شعر عالي بود فقط از نااميدي صحبت ميكرد.
محمد گفت:
شعر غزل خانم مرا ياد حرفهاي محبت مي اندازد.
هم مادر و هم محمد از شعر تعريف كردند اما امير ساكت بود.وقتي دوباره به او نگاه كردم ، به دفتر شعر در دستم خيرهش
شده بود.انگار به چيزي فكر ميكرد.از شدت عصبانيت دفتر را محكم بستم.با شنيدن صداي بسته شدن دفتر به خودش
آمد.كسي متوجه او نشده بود.سرش را بلند كرد ولي قبل از اينكه متوجه نگاهم بشود رويم را برگرداندم.احساس كردم ته
چشمانش غمي خوابيده ، ناراحتي خودم را فراموش كردم.ديگر از حرف او ناراحت نبودم.
پس از صرف چاي امير بلند شد و آمادة رفتن شد.مادر گفت:
-با اين عجله؟هنوز ميوه نخورده ايد.
امير گفت:
-دستتان درد نكند از پذيرايي تان ممنونم.
محمد بلند شد و گفت:
-چه عجله اي داري امير ما كه هنوز با هم حرف نزده ايم و آشنا نشده ايم.
و با لبخند به من نگاه كرد.امير با تعجب گفت:
-بعد از اين همه مدت هنوز با من آشنا نشده اي؟
مادر گفت:
-منظور محمد به غزل و محبت است.
با اين حرف مادر امير ساكت شد و گفت:
-اگر محبت خانم و غزل دوست دارند حرفي نيست.
محمد با تعجب به امير خيره شده بود.من هم از اينكه اينقدر راحت قبول كرده بود بيشتر بمانند تعجب كردم.دست غزل را
با خوشحالي گرفتم و همراه هم به سمت اتاقم رفتيم.از كنار امير و محمد كه رد مي شديم شنيدم كه محمد آرام به امير گفت:
-چطور شد قبول كردي؟تو كه هيچوقت از تصميمت بر نميگشتي.
جواب امير را نشنيدم.وقتي وارد اتاق شديم غزل به سمت بالكن رفت و شروع به تماشاي منظرة بالكن كرد و گفت:
-عجب منظرة قشنگي!چه جاي باصفايي!
-من بيشتر نقاشي هايم به خصوص رنگ روغن را همين جا ميكشم.
-چه آرامشي ، چه سكوتي!
-بعضي اوقات محمد ميگويد زندگي تو اينجاست اگر اين بالكن را از تو بگيرند ميميري.و ميدانم كه راست ميگويد.من اينجا
زندگي ميكنم و اين آرامش و طبيعت و صداي پرنده ها را دوست دارم ، به همين خاطر است كه كمتر بيرون ميروم.آنقدر مدل براي نقاشي دوروبرم هست كه احتياجي به خريد مدل نقاشي ندارم.
بعد با هم به كتابخانه رفتيم.از آنجا هم خوشش آمد و گفت:
-عجب جاي دنج و ساكتي!جون ميده براي فكر كردن.
-بله ، بيشتر اوقات همين جا مي نشينم و كتاب ميخوانم و گاهي هم فكر ميكنم.
كاناپة بزرگ و قديمي گوشة اتاق را نشانش دادم و گفتم:
-بعضي شب ها در حال مطاله همين جا خوابم ميبرد.مادر هميشه از اين كارم ناراحت ميشود با اين حال رويم پتو مي
اندازد.گاهي در راقفل ميكنم و ساعت ها فكر ميكنم ، ناراحت هم كه هستم بهترين مكان براي خالي كردن غم و غصة دلم
اينجاست.با اينكه اينجا تاريك است ولي هيچوقت دلم اينجا نميگيرد بلكه احساساتم فوران ميكنند.
لبخند زد و گفت:
-تو آنقدر زيبا از همه چيز اطرافت صحبت ميكني كه آدم لذت ميبرد.انگار تمام اشياء جان ميگيرند و با تو حرف ميزنند.مثلاً
اين ميز يا آباژور كوچك.
هر دو لبخند زيديم.خيلي خوب حرف همديگر را مي فهميديم.موقع خداحافظي همديگر را بوسيديم و از هم تشكر
كرديم.هر دو ميدانستيم براي چه چيزي روحية هر دوي ما عوض شده بود.
محمد گفت:
-غزل خانم من از شما ممنونم ، محبت هيچوقت اينقدر لبخند نميزد.شما روحية محبت را تغيير داديد.به ما هم ياد بدهيد كه
چكار كرديد.
غزل با خجالت گفت:
-كار خاصي نكردم.
محمد گفت:
-حتماً به محبت گفتيد كه وقتي لبخند ميزند چقدر خوشگل ميشود به خاطر همين بيشتر مي خندد.
من گفتم:
-پس يادم باشد از اين به بعد فقط براي تو اخم كنم.
-نه تو رو خدا اون وقت بايد از ترس فرار كنم.
-يعني اينقدر وحشتناك ميشوم؟
مادر گفت:
-تو هميشه زيبايي دخترم ولي لبخند روح آدم را شاد و زنده ميكند.
محمد گفت:
-در هر صورت اين دفعه كاملاً معلوم است كه غزل خانم طلسم لبخند محبت را شكاندند.
غزل گفت:
-من كه كاري انجام ندادم.
امير گفت:
-طلسم واقعي را محبت خانم انجام دادند چون غزل هم خيلي تغيير كرده است.
غزل رو به امير كرد و گفت:
-بله ، حق با توست.
محمد گفت:
-پس خواهر من جادوگر هم هست و ما خبر نداشتيم.هر كس را بخواهيم ميتواني جادو كني؟
امير گفت:
-قبلاً اين كار را كرده اند.
با اينكه همه فكر كردند منظورش غزل است ولي من حس كردم امير منظور ديگري دارد.محمد گفت:
-اين بار كه خيلي خوب بود تجربه بعدي ات روي استادهاي من باشد تا نمره هاي خوب به من بدهند.
خنديدم و گفتم:
-اصلاً خود تو را جادو ميكنم ، مثلاً تو را تبديل به يك موش كوچك ميكنم.
دستهايم را بالا بردم و گفتم:
-اجي مجي لاترجي.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#16 | Posted: 28 Jan 2014 12:01 | Edited By: darkstorm
وقتي آنها رفتند خانه ساكت شد.دلم براي غزل تنگ شده بود.پدر و مادر هر دو از امير و غزل تعريف ميكردند.مادر مدام از
غزل صحبت ميكرد و گوشه كنايه هايي به محمد ميزد و محمد هم به شوخي جواب مادر را ميداد.پدر از امير تعريف
مكيرد.هنوز مشغول صحبت بودند كه تلفن زنگ زد.محمد گوشي را برداشت و بعد از چند ثانيه مادر را صدا كرد و گفت:
-خانم شكوهي با شما كار دارد.
در يك لحظه خوشي آن روزم خراب شد.به محمد گفتم:
-اينها دست بردار نيستند.روز خوبم را خراب كردند.
محمد لبخند زد و گفت:
-همه اش تقصير امير است با اين جعبه شيريني اش.
-تو هم كه خوب همه چيز را با آب و تاب تعريف كردي و آبرويم را بردي.
-چرا ناراحت شدي ، كدام آبروريزي ؟ حالا آنها ميدانند با كي طرف هستند.خواهر من ابهتي دارد كه همه بايد از اول بدانند.
-معلوم است ، آنقدر ابهت دارم كه اين خانم شكوهي دست از سرم بر نميدارد.
وقتي صحبت مادر تمام شد گفت:
-آنقدر اصرار كرد كه مجبور شدم براي فردا شب قرار بگذارم.
گفتم:
-چي؟فردا شب؟!
مادر گفت:
-حتماً ميترسد تو را از دست بدهد.اينطور كه ميگفت پسرش يك دل نه صد دل عاشق تو شده است.
محمد با اخم گفت:
-غلط كرده ، پسره پررو.
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:
-چطور است حسابش را برسيم.
مادر گفت:
-اين چه حرف هايي است؟بيچاره قصد بدي كه ندارد.شايد پسر خوبي باشد و قسمتت همين باشد.هر چه خدا بخواهد همان
ميشود.
با عصبانيت گفتم:
-به من چه كه پسر خوبي است يا نه ، من اصلاً قصد ازدواج ندارم!چند بار بگويم؟
محمد براي اينكه از ناراحتي ام كم كند گفت:
-بيچاره دل به شاهزاده خانم چين بسته ، بايد از هفت خان بگذرد.
-اي كاش هفت خان وجود داشت و من هم شاهزاده خانم چين بودم.
-يكي از هفت خان خود من هستم.
-حتماً خان هفتمي.
-تو خودت هفتاد خاني احتياجي به من نداري.
حرف هاي محمد باعث شد تا فراموش كنم فردا شب قرار خواستگاري گذاشته شده است.اصلاً دلشوره اي نداشتم ميدانستم
كه قبول نميكنم.به محمد گفتم:
-بايد كمك كني.
-هر چه تو بخواهي ، حتي اگر ماه را از آسمان بخواهي برايت مي آورم خواهر عزيز ، البته ماه كاغذي.
-دستت درد نكند ، يك وقت نكند خسته شوي.
حرفهاي محمد باعث شد شب با خيال راحت بخوابم و اضطراب نداشته باشم.صبح غزل تماس گرفت تا براي روز قبل تشكر
كند.همه چيز رابرايش تعريف كرد.گفت:
-جعبة شيريني ما كار دستت داد.
-آنها فكر كردند شما به خواستگاري من آمده ايد از ترس اينكه مبادا قبول كنم قرار را جلو انداختند.
ميترسيدم اسم امير را بياورم ، ميگفتم "شما".
خنديد و گفت:
-من هم آمدم خواستگاري؟
متوجه منظورش شدم و گفتم:
-بله ديگر.
هر دو خنديديم.
غزل گفت:
-از اين آرامشت خوشم مياد.
-براي چه بايد دلشوره داشته باشم وقتي مطمئن هستم كه قبول نميكنم؟مي خواستي راجع به پسري كه فقط با يك بار ديدنم
عاشق شده چي قكر كنم؟
-جدي عاشقت شده؟!
-بله ، مادرش اينطور گفته.
-بيچاره!چطوري ميتواني دلش را بشكني؟
-اين دل شكستن نيست ، عقل را سرجا آوردن است.واقعيت است.من كه نمي توانم خودم را فراموش كنم.اين عشق نه به
درد او ميخورد نه من.
-قبلاً او را ديده اي؟
-فقط يكبار.
و برايش تعريف كردم.
-عجب مادر زرنگي دارد ولي با اين حال وقتي جواب رد بشنود چه حالي ميشود ؛ دلم برايش ميسوزد.
-فكر ميكني ميشود به اين جور عشق ها اعتماد كرد؟
-حق با توست.
بالاخره گفت كه امير هم ميخواهد از مادر تشكر كند.من كه تمام مدت فكر ميكردم او تنهاست جا خوردم و گفتم:
-پس چرا زودتر نگفتي؟امير آقا حرف هاي تو را شنيد؟
-نميدانم.
گوشي را به مادرم دادم.غزل با مادر صحبت كرد ، بعد امير از مادر تشكر كرد.گوشي را دوباره گرفتم ولي با شنيدن صداي
امير جا خوردم.گفتم:
-ببخشيد ، فكر كردم صحبت شما با مادرم تمام شده.
-بله ، راستش ميخواستم بخاطر ديروز از شما هم تشكر كنم و هم عذرخواهي.
-عذرخواهي براي چي؟
-بخاطر اشتباه همسايه تان ؛ همه اش تقصير من بود.شما خيلي ناراحت شديد.
-تقصير شما نبود همه اش يك سوءتفاهم بود ولي خب مرا به دردسر انداخت.
-دوست ندارم هيچوقت دچار دردسر شويد ، بخصوص از طرف من.
ساكت شدم ، قلبم تند تند ميزد.سك.تم باعث شد تا فكر كند هنوز ناراحتم چون دوباره گفت:
-دلم نميخواهد هيچوقت ناراحتي شما را ببينم.
نفسم بند آمده بود.نمي توانستم چيزي بگويم.بالاخره آرام گفت:خداحافظ و گوشي را به غزل داد.غزل گفت:
-حالا مي خواهي چكار كني؟
در حاليكه هنوز در التهاب حرفهاي امير بودم و صدايم ميلرزيد گفتم:
-نميدانم.بالاخره يك كاري ميكنم ولي مطمئنم اگر خوب هم باشد قبول نميكنم.
-من بجاي تو دلشوره دارم.
-در عوض من عين خيالم نيست.
وقتي خداحافظي كرديم به حرف هاي امير فكر كردم و ضربان قلبم چند برابر شد.با اين حال سعي كردم به او فكر نكنم و زود فراموشش كردم.حتماً همينطوري حرفي زده بود.بالاخره روانشناس بود و حتماً به من هم مثل ساير بيمارهايش نگاه
ميكرد و فكر ميكرد احتياج به كمك دارم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#17 | Posted: 28 Jan 2014 12:04
فصل 5
آن شب با اصرار مادر پيراهن ليمويي كه برايم خريده بود را پوشيدم.آنقدر اصرار كرد و قربان صدقه ام رفت تا مجبور شدم
قبول كنم.وقتي با پيراهن ليمويي در تن پايين آمدم پدر نگاه تحسين آميزي به من انداخت و مادر صورتم را بوسيد و گفت:
-چقدر بهت مياد.بايد بروم اسپند برايت دود كنم.
پدر گفت:
-اين رنگ خيلي بهت مياد.وقتي اين همه رنگ قشنگ هست چرا تو بايد هميشه سفيد و ساده بپوشي؟تو كه خودت نقاشي و
ازاين همه رنگ قشنگ در تابلوهايت استفاده ميكني.
محمد گفت:
-بهتر است موقع چاي تعارف كردن مواظب پيراهنت باشي.
گفتم:
-ولي من چاي نمي آورم.
هيچكس حرفي نزد چون ميدانستند تصميمم عوض نميشود.همين كه قبول كرده بودم خواستگاري انجام شود كافي بود.وقتي
مهمان ها وارد شدند اصلاً هيجان و التهاب نداشتم.همه چيز خيلي عادي بود.دسته گل بزرگ گلايل و جعبه شيريني نشان
دهندة اين بود كه تمام حدس من و محمد درست بوده است.محمد يواشكي گفت:
-هم گل آورده اند هم شيريني تا چيزي از امير كم نياورده باشند.
-داداش محمد يك طوري صحبت ميكني كه انگار امير آقا و غزل واقعاً به خواستگاري آمدند و اينها ميخواهند رقابت كنند.
محمد خنديد و گفت:
-شايد هم آمدند.
نيشگوني از دستش گرفتم و گفتم:
-شوخي بس است.
او فقط مي خنديد.ميدانستم شوخي ميكند و سربسرم ميگذارد.من خيلي عادي با آنها سلام و احوال پرسي كردم و روي مبل
كنار پدر نشستم.خان شكوهي نگاهي خريدارانه به من انداخت و گفت:
-عروس خانم چاي نمي آورند؟
من به زحمت خودم را كنترل كردم تا حرفي نزنم.مادر به همه چاي تعارف كرد.محمد به شوخي گفت:
-خواهر من چاي ريختن بلد نيست.
خانم شكوهي گفت:
-من اينطور فكر نميكنم.
من خيلي جدي گفتم:
-همينطور است.
محمد لبخند ميزد.خانم شكوهي كه متوجه شد محمد از روي شوخي اين حرف را گفته است ساكت شد.به پسرش نگاه
كردم.چشمان آبي و موهاي بلند بور داشت كه از جلو فرق باز كرده بود.درست مانند جوان هاي امروزي لباس پوشيده بود ؛
شلوار جين با كت تك مشكي.به نظر خوش تيپ مي آمد.فكر كردم هر دختر ديگري جاي من بود حتماً از او خوشش مي آمد
ولي به نظرم اصلاً جالب نيامد.به اندازل كافي زيبايي داشت و حتماً ثروتمند هم بود ولي هيچكدام از اين مسائل برايم اهميتي
نداشت.من به دنبال چيزي بودم كه در وجود او اثري از آن ديده نميشد.حتي اگر قصد ازدواج داشتم باز هم او مرد دلخواهم
نبود.با اينكه هيچ مردي برايم اهميت نداشت ولي او بيشتر از همه برايم بي اهميت بود.
حجب و حيايي كه در خانوادة ما وجود داشت را در وجود او نمي ديدم.چند بار كه سرم را بلند كردم متوجه نگاه خيره اش
شدم.محمد هم متوجه شده بود ، مدام با او صحبت ميكرد تا شايد چشم از من بردارد ولي او هر بار دوباره به من نگاه
ميكرد.خيلي عصباني شده بودم.ميخواستم بلند شوم و با سيني چاي توي سرش بكوبم.به بهانة جمع كردن استكان ها بلند
شدم.مادر گفت ميوه تعارف كنم.بهترين موقعيت بود.نميدانم چه فكري بود كه در يك لحظه به سراغم آمد ، هيچوقت
اينطور شيزنت نميكردم ولي بهترين وقت براي تلافي بود.به همه ميوه تعارف كردم.ظرف پر از ميوه بود و سنگين.به سمت او رفتم.يك قدم به او مانده بود كه تظاهر كردم پايم به چيزي گير كرده و ظرف ميوه را روي سر و كله اش و موهاي روغن
زده اش خالي كردم.سيب و پرتقال بود كه روي سر و كله اش فرود مي آمد.موهايش كاملاً به هم ريخته بود.عصباني شده
بود.فوري عذرخواهي كردم.مادر و محمد هر دو بلند شدند تا ميوه ها را جمع كنند.مادر چشم غره اي به من رفت و محمد
گفت:
-ببخشيد ، خواهر من كمي دست و پا جلفتي است.
پسر خانم شكوهي مدام ميگفت:اشكالي ندارد.
خم شدم تا ميوه ها را جمع كنم ولي محمد آنها را از دستم گرفت و آرام در گوشم گفت:
-تو برو بنشين من جمع ميكنم.
فوري به آشپزخانه رفتم.ديگر نمي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم.محمد با ظرف ميوه وارد آشپزخانه شد.وقتي صورت
خندانم را ديد متوجه كارم شد.پرسيد:
-چطور شد؟
-باور كن هيچي.
-من را بگو فكر كردم واقعاً دست و پا جلفتي هستي.ازت نااميد شده بودم.
-نه بابا ، اينطورها هم نيستم.دست و پا جلفتي آن هم درست روبروي آقا داماد.
هر دو خنديديم.گفتم:
-آرامتر ، مي فهمند.
ميخواستم به سالن برگردم كه مانعم شد و گفت:
-ديگر لازم نيست تو بيايي.همينجا بمان تا بروند.
با تعجب نگاهش كردم.پس او هم به موقع غيرتي ميشد.از اين كارش خوشم آمد با اين حال گفتم:
-آخه زشت است.
-هيچ هم زشت نيست.
و دوباره به سالن برگشت.تازه متوجه شدم كه محمد برعكس ظاهرش خيلي غيرتي و متعصب است.پس چرا در مقابل امير
اينطور نبود؟شايد چون به او اعتماد داشت.رفتار امير هم اينطور نشان ميداد.چه مقايسه اي ؛ امير كجا و پيمان شكوهي كجا ؟
نميدانستم چرا دارم به امير فكر ميكنم ولي فكر او آرامش را به قبلم برگرداند.
صدايشان را از سالن مي شنديم.گوشم را تيز كردم.خانم شكوهي از گذشته و شوهرش صحبت ميكرد.آقاي شكوهي چند
سال قبل بر اثر سكته قلبي فوت كرده بود و آنها كه خارج از ايران زندگي ميكردند به ايران برگشته بودند.تمام اعضاي
خانوادة خانم شكوهي ساكن ايران بودند ، فقط تنها دخترش آلمان زندگي ميكرد.خانم شكوهي هر چند ماه يكبار به آلمان
ميرفت و دخترش را ميديد.پيمان شكوهي از آلمان و زندگي در آنجا تعريف ميكرد ؛ آزادي هاي آنجا ؛ امكاناتش.با شنيدن
اين حرف هاي او بيشتر ازش بدم آمد.خانم شكوهي از تحصيلات پسرش كه در خارج از كشور گذرانده بود صحبت كرد و
بالاخره اينكه كارخانه و شكرت پدرش دست او بود و همه را به خوبي اداره ميكرد و مدام از استعداد در تجارت پسرش
داد.سخن ميداد.ديگر صبرم تمام شده بود دلم ميخواست جلويشان مي ايستادم و مي گفتم :ببخشيد ، اشتباهي آمده ايد ، ولي
خودم را كنترل كردم.بالاخره خانم شكوهي رضايت داد و حرفهايش را تمام كرد.پدر پرسيد:
-قصد داريد در ايران بمانيد؟
پيمان جواب داد:
-البته ولي اگر همسر آينده ام دوست داشته باشد ميتوانم آلمان زندگي كنم ؛ آلمان كشور قشنگي است و هر دهتري آرزوي
زندگي در آنجا را دارد.
دلم ميخواست جواب خوبي بهش ميدادم.محمد به جاي من جواب داد و گفت:
-مطمئن هستيد كه هر دختري زندگي در آنجا را دوست دارد ؟
پيمان با تعجب گفت:
-من كه اينطور فكر ميكنم.
در دل گفتم:تو با آن طرز فكرت بايد اينطور فكر كني.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#18 | Posted: 28 Jan 2014 12:11
ديگر از حرفهاي آنها خسته شده بودم.دوست داشتم به اتاقم بروم.يك تابلوي نيمه كاره داشتم كه بايد تمامش ميكردم.رنگها صدايم ميكردند و من وقتم را با شنيدن حرفهاي آنها هدر ميدادم.وقتي پيمان شكوهي گفت:اگر محبت خانم
آلمان را ببيند عاشق آنجا ميشود ، ديگر صبرم تمام شد ، از آشپزخانه بيرون آمدم و بدون اينكه بنشينم روبروي خانم
شكوهي و پسرش ايستادم و گفتم:
-به نظرم بهتر است اصل مطلب را هر چه زودتر بگوييم چون فكر ميكنم وقت براي همة ما آنقدر ارزش دارد كه بي خود
هدرش ندهيم.من آن دختري كه شما دنبالش هستيد نستم و شما هم پسري نيستيد كه من قصد ازدواج با او را داشته
باشم.در ضمن اضلاً قصد ازدواج ندارم اگر هم داشتم شما آخرين نفري هستيد كه ممكن است با او ازدواج كنم.
نفسم بند آمده بود.ساكت شدم.آنقدر تند حرف زده بودم كه نفسم به شماره افتاده بود.سكوت سنگيني فضاي سالن را پر
كرده بود.پدر و مادر با تعجب نگاهم ميكردند.سعي كردم به آنها نگاه نكنم.خانم شكوهي گفت:
-ولي دخترم بهتر است كمي فكر كنيد.ما هيچ عجله اي براي جواب نداريم.هر چقدر بخواهي صبر ميكنيم.
من كه هنوز نفس نفس ميزدم با زحمت گفتم:
-من فكرهايم را كرده ام.
و بدون معذرت خواهي از سالن خارج شدم و به اتاقم رفتم.چند دقيقه بعد از پنجره اتاقم آنها را ديدم كه خارج ميشدند.وقتي
دوباره به طبقة پايين برگشتم مادر با ناراحتي گفت:
-حداقل اجازه ميدادي پدرت حرفي بزند.
آرام گفتم:
-مادر ، ديگر حرفي نمانده بود.شما از من خواستيد او را ببينم كه ديدم ، حرفهاي آنها غير قابل تحمل بود.
پدر كه روي مبل نشسته بود و ظاهراً روزنامه ميخواند ، آن را بست و گفت:
-اگر فكر ميكني راه و روش تو درست و منطقي بود ديگر حرفي نيست.
احساس كردم كه پدر خيلي از كارم ناراحت است.خودم را لوس كردم تا از دلش در بيارم.كنارش نشستم ، دستش را گرفتم
و گفتم:
-شما كه شنيديد چه حرفهايي مي گفتند ؛ پسرم اينطوري است ، آنطوري است ، چند سال آلمان بوديم حالا هم اگر همسرم راضي باشد به كشور قشنگ آلمان ميرويم.
پدر كه كمي نرم شده بود گفت:
-من نمي گويم از آنها خوشم آمده ولي حداقل اجازه ميدادي تا ما حرفي بزنيم ، اين راه درستي براي جواب منفي نبود.
صورت پدر را بوسيدم و گفتم:
-منو ببخشيد ، نتوانستم خودم را كنترل كنم.شما كه خوب مي دانيد من از تعريف الكي و پز دادن متنفرم.
پدرم كه آرام شده بود ساكت شد و من بلند شدم تا به مادر كمك كنم ، بعد هم به اتاق محمد رفتم.پشت ميزش نشسته بود
و درس ميخواند.درست شبيه دكترها در مطب عينكش را زده بود و مطالعه ميكرد.روي صندلي كنار ميز نشستم و گفتم:
-ببخشيد آقاي دكتر مريض ديوانه نمي بينيد؟
از بالاي عينك نگاهم كرد و گفت:
-ولي شما اتاق را اشتباهي آمده ايد ، بايد به يك روانپزشك مجرب مراجعه كنيد.چطور است از آقاي دكتر امير اميدي
برايتان وقت بگيرم.
فوري گفتم:
-نه ، نه ، ديگر خوب شدم آقاي دكتر ، متشكرم.
از حرف هايم خنده اش گرفت و گفت:
-يعني امير اينقدر وحشتناك است كه با شنيدن اسمش از معالجه پشيمان شدي؟
-فكر كنم با مراجعه به او مستقيم راهي تيمارستان شوم.
-اگر بدانم اين حرف ها را پشت سرش مي گويي خودش ميرود تيمارستان.
-براي چي؟
-هيچي ، همينطوري ، گفتم از ناراحتي ديوانه ميشود.
-ديگر نميخواهم اسم هيچ پسري را بشنوم ولي امير با همه فرق دارد.
-من كه چيزي نگفتم ، فقط گفتم احتياج به كمك داري.او كه مثل ديگران از تو خواستگاري نكرده است.
ناگهان رنگم پريد و پرسيدم :
-چي گفتي؟
-هيچي بابا ، تو كه از اين شانس ها نداري تا امير ازت خواستگاري كند.
-يعني چي ، اين چه حرف هايي است كه تو امروز ميگويي ؟من ميگم اسم كسي را جلويم نيار آن وقت تو از شانس
خواستگاري امير برايم ميگي ؟مگر من خواستم كسي ازم خواستگاري كند؟
-اي بابا ، چقدر زود ناراحت مي شوي ، شوخي كردم.مي خواستم مريضم كمي از فكر در بيايد و حالش بهتر شود.
-حرف هاي جدي تو هم شوخي است.
-اگر روزي شوخي و خنده وجود نداشته باشد همة مردم مريض و افسرده ميشوند.من هم يكي از راه هاي معالجة ارزان و كم
خرج را پيدا كرده ام و ازش استفاده ميكنم.
-اما تو كه روانپزشك نيستي.
-چه فرقي ميكند.بيماري هاي جسمي هم گاهي اوقات ريشة روحي و رواني دارند و گاهي با تلقين و خنده درمان ميشوند.
-تو هم از اين حرفهاي فيلسوفانه بلدي؟
-تا دلت بخواهد ، دوست داري شروع كنم؟
-نه تو رو خدا من دارم از دست اين حرف ها فرار ميكنم ؛از اين حرفهاي جدي و فيلسوفانه به تو پناه آوردم تا كمكم كني نه
اينكه مرا نصيحت كني.
-البته تا جايي گير مي افتي مي آيي سراغ من ولي تو كه خودت از من هم واردتر هستي.باور كن هيچوقت فكر نميكردم
خواهر به اين زرنگي داشته باشم.اي حقه باز ، عجب نقشه اي كشيدي.
-يكدفعه به فكرم رسيد.زياد هم از روي نقشه نبود.من هم فكر نميكردم تو اينطوري باشي.
-چطوري؟
-هيچي.
-تو رو خدا بگو.
خنديدم و گفتم:
-اينقدر با غيرت.
-يعني تا حالا فكر ميكردي من چطوري ام؟سيب زميني ام.
-نه ، ولي رفتارت با بقيه به خصوص اين دوستت امير اصلاً اينطوري نبود.
-امير را با اين آقا مقايسه ميكني؟
-نه بابا ، تو چه حساسيتي به اين دوستت داري!
-حسوديت ميشود؟
-البته كه نه ، ولي فكر مكيني كه بهترين آدم روي زمين است.
-البته كه اينطور است.تو هنوز نشناختيش.چند بار امتحانش كردم تا پاي جان روي دوستيش مي ايستد.پاك تر و خوش قلب
تر از امير تا حالا كسي را نديده ام.
دوست نداشتم بيشتر از اين امير تعريف كند.گفتم:
-حالا بگذريم ، به نظر تو كار اشتباهي كردم جوابشان را آنطور دادم؟
-كارت اشتباه نبود ولي نبايد اينطوري رفتار ميكردي.
-بهترين راه به نظرم همين بود.دوست نداشتم آنها اميدوار بشوند.
-كارت هم خوب بود و هم بد.حالا كه تمام شده ولي اگر يك كم ديگر طول ميكشيد يك مشت نثار چانه اش ميكردم.
-آخه براي چي؟!
-براي اينكه چشمهايش را درويش كند.
-داداش جونم ، تو خيلي خوبي.چقدر شانس آورديم من آنها را دست بسر كردم وگرنه دعوا و كتك كاري راه مي افتاد.
-اگر كار به آنجا ميكشيد اولين نشانه گيري من آن چشمهايش بود.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#19 | Posted: 28 Jan 2014 12:12
هر دو خنديديم.يك لحظه از اين طرفداري و غيرتش قند توي دلم آب شد و از خوشحالي اشكم سرازير شد.محمد اخم كرد
و گفت:
-حالا چرا گريه ميكني؟!
-از خوشحالي.
-اي ديوانه ، خوشحالي گريه دارد؟
-بخاطر داشتن برادر خوبي مثل تو.
-خواهر احساساتي خوبم ، تا آخر دنيا هم كه بري باز هم هوايت را دارم.فقط تو هم هواي ما را داشته باش.
فهميدم باز دارد شوخي ميكند با اين حال پرسيدم:
-براي چي!؟
-من كه خواستگارهاي تو را ميپرانم و اينقدر هوايت را دارم تو هم هوايم را داشته باش و دختر خوبي برايم پيدا كن.
-اي بدجنس تو هيچ وقت دست از شوخي بر نميداري.
-باور كن جدي ميگويم.هيچوقت جدي تر از الان نبوده ام.
-بله ، الان است كه از خنده روده بر شوي.
به اتاق خودم كه برگشتم حالم خيلي بهتر شده بود.حس كردم بار سنگيني از دوشم برداشته شده.وجود محمد و حرفهايش
برايم داروي مسكن بود.حرفهايش آرامم ميكرد.
شب غزل تلفن كرد.از شنيدن صدايش خيلي خوشحال شدم.با عجله پرسيد:
-خب چي شد؟
من كه فراموش كرده بودم ، گفتم:
-چي؟
-خب خواستگاري ديگر ، من آنقدر هيجان داشتم كه نميدانستم چيكار كنم.
-درست برعكس من ، ازت ممنونم كه اينقدر به فكر من هستي.
-خواهش ميكنم حالا بگو چي شد.
همه چيز را برايش گفتم.وقتي قضيه ريختن ظرف ميوه را تعريف كردم آنقدر خنديد كه من هم خنده ام گرفت.باورش نميشد اين كار را كرده باشم.
-تو اينقدر بلند ميخندي امير آقا آنجا نباشد و بفهمد.
-اتفاقاً اينجاست.
-تو رو خدا چيزي نگويي آبرويم ميرود.
-شوخي كردم.
وقتي حرفهاي آخرم را تعريف كردم گفت:
-از تو بعيد نيست.كاري كردي كه برود و ديگر پشت سرش را هم نگاه نكند.
-من فقط راستش را گفتم.
-ميدانستم كه اين كار را ميكني.
-مطمئني؟
-بله ، كار تو درست بود.تو هيچوقت اشتباه نميكني.
حس كردم كه خيلي به من اطمينان دارد و قبولم دارد.
گفت:
-اصلاً فكرش را نكن.دوست دارم ببينمت.راستش دلم برايت تنگ شده.
-درست مثل من.خيلي باهات حرف دارم.
-چطوره بيايي اينجا ، من فردا صبح كلاس دارم ولي بعد از ظهر خانه هستم.حتماً بيا.
-بايد با مادر صحبت كنم ، اگر شد مي آيم.
-گوشي را بده به مادرت تا خودم ازش خواهش كنم.
گوشي را به مادر دادم.مادر با اصرار غزل قبول كرد.گفتم:
-تو هم جادوگر قابلي هستي.
-البته ، ولي به پاي تو نميرسم.
هر دو خنديديم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#20 | Posted: 28 Jan 2014 12:13
فصل 6
روزهايم با خوشحالي و خنده مي گذشت.احساس ميكردم خوشبخت ترين دختر دني هستم.صداي خنده ام خانه را پر كرده
بود.پدر و مادر از اين موضوع لذت ميبردند و اصرار به ادامه دوستي ام با غزل داشتند.
غزل درست مثل يك خواهر دلسوز نگرانم بود.با خوشحالي هم خوشحال مي شديم و با غم هم غمگين.وقتي به محمد گفتم
ميخواهم پيش غزل بروم ، گفت:
-اگر بخواهي تو را ميرسانم.
-مگر كلاس نداري؟
-تو را ميرسانم و بعد ميروم كلاس.
-ولي الان خيلي زود است.
-بهتر است زودتر بروي و زودتر برگردي.
-ولي من كمي خريد دارم.اگر اشكال ندارد سر راه خريد كنم.
مادر با خوشحالي گفت:
-براي خودت ميخواهي لباس و كفش بخري؟
-نه مادر ، وسايل نقاشي ميخواهم بخرم.
مادر اخم كرد و گفت:
-بايد ميدانستم ، از تو بعيد است.فكر كردم شايد غزل باعث شود كمي به فكر خودت باشي.
-فعلاً كه من او را جادو كرده ام.
محمد گفت:
-دختر بيچاره بايد به امير بگويم بيشتر مواظب خواهرش باشد.يك دفعه ميبيني دوتايي مرتاض شديد.
هر دو خنديديم.ولي مادر گفت:
-غزل هم با اينكه ساكت و آرام است تو را جادو كرده.آنقدر رويت اثر گذاشته كه باعث تغييرت شده است.خود تو متوجه
اين موضوع نشده اي ولي ما خيلي خوب فهميده ايم كه تو عوض شده اي.محبت خيلي خوشحالم.
گفتم:
-چقدر جادوگر و مرتاض داريم ، خبر نداريم.راستي مادر اگر زحمتي نست يك صفحه پر از ميخ برايمان تهيه كنيد.
مادر با تعجب نگاهم كرد.محمد كه متوجه منظورم شده بود گفت:
-تو كه دست مرا از پشت بستي دختر.
بعد گفت:
-مادر تا اين دختره درخواستش جدي نشده خداحافظ.
داخل ماشين محمد گفت:
-خيلي خوشحالم كه با خانوادة امير آشنا شدي.اگر پدرش آمد دوست دارم يك شب به شام دعوتشان كنيم.
-پدرش چه جور آدمي است؟
-بهتر است خودت ببيني ولي آدم خوبي است.
جلوي كتابفروشي پياده شدم.چشمم به يك كتاب افتاد.هشت كتاب سهراب سپهري بود.آن را خريدم و بقية خريدهايم را
انجام دادم.توي ماشين صفحة اول كتاب را باز كردم و براي غزل يادگاري نوشتم.محمد مرا جلوي در پياده كرد و گفت:
-منتظر باش ميام دنبالت.
-مزاحم تو نميشوم ، خودم زودتر بر ميگردم.
زنگ را فشار دادم.در كه باز شد و محمد خيالش راحت شد كه داخل شدم خداحافظي كرد و رفت.غزل تا پايين پله ها آمده
بود.كمك كرد وسايلم را با هم بالا برديم.وسايل را كه ديد پرسيد:
-آنها را چطوري تا اينجا آوردي؟
-محمد مرا رساند و رفت.
بوم ها در اندازه هاي مختلف بودند.همه را كنار در اتاقش گذاشتيم.توي خانه بوي خوش گل مريم پيچيده بود ولي در اتاق غزل اثري از گل مريم نبود.با تعجب پرسيدم:
-پس گل مريم كو؟
بو در اتاق امير است.امير عاشق گل مريم است.
در اتاق امير را باز كرد.اولين چيزي كه توجهم ر جلب كرد گلدانهاي گل بود.يك قسمت اتاق پر از گلهاي طبيعي بود و يك
گلدان بزرگ پر از گلهاي مريم روي ميز كوچك كنار در قرار داشت.اتاق ساده و در عين حال زيبايي بود.تنها دكور اتاق بجز
كتابخانة كوچك گلدانهاي گل بودند كه در اندازه هاي مختلف كنار پنجره چيده شده و يك قسمت اتاق را پر كرده
بودند.حتي يك گلدان كوچك پر از گلهاي كاكتوس هم بين آنها ديده ميشد.
با تعجب به مجموعة گلها نگاه كردم ، ولي بعد كه تعجبم از بين رفت به تك تك گلها تگاه كردم و به برگهايشان دست
كشيدم.غزل گفت:
-امير عاشق گل است.برايش فرقي نميكند يك گلدان باشد يا تنها شاخه اي گل.گاهي اوقات فكر ميكنم اگر ميتوانست
درخت توي اتاقش ميكاشت.
-پس چطور تو عاشق گل و طبيعت نيستي؟
-هستم ولي نه مثل امير.گاهي اوقات كه به اتاقش مي آيم ميبينم كه با گلها حرف ميزند آنها را نوازش ميكند و بهشان آب
ميدهد ، درست مثل بچه ها.امير طوري با اين گلها صحبت ميكند انگار كه آنها انسان هستند.
-خب گلها جان دارند و همه چيز را حس ميكنند.مثلاً نوازش و مراقبت صاحبشان را.
-امير هم هميشه همين حرف را ميزند.اوايل فكر ميكردم از تنهايي زياد اين كار را ميكند و با خودش حرف ميزند ولي وقتي
خوب فكر كردم و تحت نظرش گرفتم ديدم حق دارد.وقتي يك روز به يك گل نميرسيد آن گل پژمرده ميشد.انگار گلها
هم محبت را حس ميكنند.
-همة موجودات زنده محبت را حس ميكنند.
به گلدان گل مريم نگاه كردم و آنها را بو كردم.
-امير عاشق گل مريم است.
توي دلم گفتم:"درست مثل من."
وقتي به اتاقش برگشتيم كتاب را به او دادم و گفتم:
-اين هم براي غزل خانم.يك هدية كوچك.
غزل با خوشحالي كتاب را از من گرفت و به آن نگاه كرد.بعد صورتم را بوسيد و كتاب را باز كرد.خيلي ذوق شده بود.گفت:
-من عاشق اين كتابم.
يك لحظه متوجه منظورش شدم ، پرسيدم:
-مگر اين كتاب را داري؟
-روز تولدم امير برايم خريد.
-ولي من آن را بين كتابهايت نديده بودم.
-حتماً آن روز توي اتاق امير بود ؛ امير گاهي اوقات اين كتاب را ميخواند.
-حيف شد.اگر ميدانستم يك كتاب ديگر برايت مي خريدم.
-اتفاقاً خيلي خوب شد ، حالا ديگر با خيال راحت اين كتاب را ميخوانم ؛ امير هم كتابي كه برايم خريده را.راستش بعضي
اوقات سر خواندنش دعوايمان ميشد.
با تعجب نگاهش كردم.فوري گفت:
-گاهي هر دو همزمان ميخواهيم كتاب را بخوانيم.
خنديدم.او گفت:
-خيلي جالب است.
-چي؟
-اينكه هر دو جلدشان سفيد است.
-راستش خيلي گشتم تا اين رنگ جلد را پيدا كنم.البته ظاهرش مهم نبود ولي دوست داشتم رنگ جلدش سفيد باشد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / باران عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites