تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

باران عشق

صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#21 | Posted: 28 Jan 2014 13:19
صفحة اول كتاب را كه باز كرد با تعجب نگاهي به آن انداخت و با عجله و بدون اينكه حرفي بزند به اتاق امير رفت و كتابي شبيه هشت كتابي كه من خريده بودم آورد ، صفحة اول را باز كرد و با تعجب نگاهم كرد و گفت:
-اين را ببين.
كتاب را از دستش گرفتم.صفحة اول درست مثل من با خطي بسيار زيبا نوشته شده بود:"برگ سبزي است تحفة درويش ،
تقديم به خواهر خوبم غزل."تنها تفاوتش كلمة خواهرم بود.من نوشته بودم:"برگ سبزي است تحفة درويش ، تقديم به
دوست خوبم غزل."
فوري كتاب را بستم و به دستش دادم و گفتم:
-اينكه تعجب ندارد.خيلي ها ممكن است اين را بنويسند.
سعي كردم به روي خودم نياورم و نشان بدهم كه اصلاً برايم مهم نيست.غزل كاملاً متوجه شد كه ناراحت شده ام و دوست
ندارم راجع به آن صحبت كنم.
دوباره صورتم را بوسيد و گفت:
-خيلي ممنونم.
فكر كردم عجب خط زيبايي.همان موقع غزل گفت:
-خط تو درست مثل نقاشي ات زيباست.اي كاش زودتر با تو آشنا ميشدم.
-براي هيچ آغازي دير نيست.بايد از فرصت هايمان خوب استفاده كنيم.
-بيا قول بدهيم هميشه و در همه حال به ياد هم باشيم و به همديگر كمك كنيم.
يك لحظه قلبم لرزيد.حسي مبهم به من ميگفت مدت زيادي نميتوانم ببينمش.حس ميكردم خيلي زود از هم جدا مي
شويم.سعي كردم اين فكر را از سرم بيرون كنم.گفتم:
-قول ميدهم.
دست همديگر را گرفتيم.گفتم:
-در سختي و مشكلات ، در شادي و خوشحالي از هم جدا نخواهيم شد.
او هم تكرار كرد.دوباره گفتم:
-هرگز از هم جدا نخواهيم شد.
بعد هر دو خنده مان گرفت.
غزل گفت:
-درست مثل بچه ها شده ايم.
-اي كاش بچه بوديم.
-الان هم دست كمي از بچه ها نداريم.
به صورتش نگاه ؛ گونه هايش گل انداخته بود.صورتش با روز اول كه به خانة ما آمده بود چقدر فرق داشت ، ديگر آن دختر
خجالتي و رنگ پريدة روزهاي قبل نبود.شايد من هم تغيير كرده بودم.پدر و مادر ، حتي محمد با خوشحالي نگاهم ميكردند
و به دوستي من با غزل اصرار ميكردند ، پس من هم تغيير كرده بودم.غزل بلند شد و گفت:
-تا حالا از غذاي روح استفاده ميكرديم ، شكممان يادمان رفت.بروم چاي بريزم.
-اي شكمو!
وقتي با سيني چاي و ظرف شيريني برگشت با خوشحلي گفت:
-داشتم فكر ميكردم يك شب شام خانوادة شما را دعوت كنيم.
-ولي به زحمت مي افتيد.
-نه ، خيلي دوست دارم.فكر كنم امير هم دلش ميخواهد ولي شايد بخاطر من چيزي نمي گويد.
-چرا بخاطر تو؟
-حتماض ميترسد نتوانم خوب پذيرايي كنم.
-اگر اينقدر دوست داري من كمكت ميكنم.
-جدي ميگي؟ولي امير موافقت نميكند.
-مگر ما پيمان نبستيم كه در همه حال به هم كمك كنيم؟اين اولين آزمايش است.امير آقا را هم راضي ميكنيم.
-تو بهش ميگويي؟
-فكر نكنم قبول كند.
-اگر تو بگويي حتماً قبول ميكند.اگر مثل آن دفعه جادو كني چطور؟
چشمهايم را گرد كردم و دستهايم را بالا آوردم ، انگشتانم را تكان دادم و گفتم:
-اجي مجي لاترجي.
هر دو خنديديم.آنقدر صداي خنده مان بلند بود كه صداي در را نشنيديم.
من بلند شدم و گفتم:
-اول روي تو امتحان ميكنم اگر تو جادو شدي معلوم ميشود كه موفق ميشوم.
شال بلندم را كه ريشه هاي بلندي داشت به سر انداختم.
غزل خنديد و گفت:
-حالا درست شبيه جادوگرها شدي.
-بيشتر شبيه فالگيرها شده ام.
بعد هم اداي فالگيرها را در آوردم.صدايم را تغيير دادم و با لهجه گفتم:
-خانم فالت بگيرم؟
غزل از خنده روده بر شده بود.به سمت در رفتم و گفتم:
يك چيزي كم است ؛ يك ظرف اسپند دود كن.
-ولي تو به اين خوشگلي اصلاً شبيه فالگيرها نيستي.
-اشكالي ندارد كمي دوده به صورتم مي مالم.
غزل در حالي كه از خنده دلش را گرفته بود گفت:
-صبر كن با هم برويم ظرف اسند دودكن بياوريم.
در اتاق را باز كردم ، سرم را بلند كردم و با تعجب امير را روبرويم ديدم.خنده روي لبانم خشك شد.نزديك بود از ترس
سكته كنم.هر دو به هم خيره شده بوديم.امير با تعجب نگاهم ميكرد.چند ثانيه طول كشيد تا حالم سر جايش بيايد.شوكه شده بودم ، قلبم تند تند ميزد و نفسم بند آمده بود.
غزل جلو آمد و سلام كرد و پرسيد:
-كي آمدي داداش امير؟
امير گفت:
چند دقيقه قبل.خيلي در زدم ولي متوجه نشديد.
بعد سرش را پايين انداخت و گفت:
-مثل اينكه مزاحمتان شدم ، ببخشيد.
غزل گفت:
-ما اصلاً صداي در را نشنيديم.
بعد با هم سلام و احوالپرسي كرديم.
دوباره گفت:
-ببخشيد مزاحمتان شدم.
غزل فوري گفت:
-نه ، ما داشتيم ...
فوري به غزل خيره شدم ، متوجه شد كه دوست ندارم چيزي بگويد.گفت:
-داشتيم ميخنديديم و متوجه آمدنت نشديم.
امير بدون حرف از جلوي در كنار رفت و به اتاقش رفت.
من با ناراحتي گفتم:
-خيلي بد شد ، حتماً خيلي ناراحت شد.
غزل گفت:
-اين چه حرفي است ، چرا ناراحتي؟حالا نوبت توست خانم فالگير ، بايد كارت را شروع كني.
-شوخي كردم ، من چي بايد بگويم؟
-تو هر چي بگويي قبول ميكند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#22 | Posted: 28 Jan 2014 13:20
هر دو از اتاق خارج شديم.امير دست و صورتش را ميشست.توي هال نشستيم.غزل براي امير چاي آورد.امير روي مبلي
دورتر نشست و حال پدر و مادر راپرسيد و بعد احوال محمد را.گفتم:
-حال محمد را بايد از شما پرسيد.
لبخند زد و گفت:
-حق با شماست ، من بيشتر از شما او را ميبينم.همين امروز او را ديدم ولي راجع به آمدن شما چيزي نگفت.اگر ميدانستم
اينجا هستيد به اين زودي نمي آمدم.
گفتم:
-اينقدر وحشتناكم كه از من فرار ميكنيد.
ناراحت شد ، اخم كرد و گفت:
-منظورم اين نبود.نمي خواستم مزاحم شما و غزل شوم ، من نباشم راحت تر هستيد.
با پررويي تمام گفتم:
-بله ، البته.
شنيد و ناراحت شد.توقع داشت بگويم خواهش ميكنم ولي من واقعيت را گفتم.بلند شد تا به اتاقش برود.همان موقع غزل كه
به آشپزخانه رفته بود برگشت و از صورت هر دوي ما متوجه شد كه از چيزي ناراحتيم.
غزل فوري گفت:
-امير ، ميخواستم خواهشي كنم.
امير به روي غزل لبخند زد و گفت:
-امر بفرماييد غزل خانم.
و دوباره نشست.غزل هم كنارش نشست و گفت:
-ميداني داداش امير ، من تصميمي گرفته ام.
من ساكت بودم و گلهاي قالي را مي شمردم و مثل هميشه سرم پايين بود.
-چه تصميمي؟
-اگر تو اجازه بدهي دوست دارم يك شب خانوادة آقاي ايزدي را براي شام دعوت كنيم.
-چه فكر خوبي ، من هم دوست دارم ولي بهتر نيست پدر هم باشد؟
-ممكن است پدر حالا حالاها برنگردد ، چطور است يك شب كه او برگشت هم دعوتشان كنيم.
-هر چي شما بفرماييد ، فقط شام...
مكث كرد ف غزل متوجه شد كه امير دودل است.فوري گفت:
-فكر شام را هم كرده ام خودم درست ميكنم.
-ولي تو كه نميتواني.
-چرا نميتوانم؟البته محبت هم كمكم ميكند.
من سرم را بلند كردم تا عكس العمل امير را ببينم.امير اخم كرد و گفت:
-بهتر است مزاحم محبت خانم نشوي.ايشان مهمان ما هستند.
غزل گير افتاده بود و ملتمسانه به من نگاه ميكرد و منتظر بود من حرفي بزنم.گفتم:
-مزاحمتي نيست.من خودم پيشنهاد كمك دادم.خيلي هم خوشحال ميشوم به غزل كمك كنم.
امير نگاهم كرد و گفت:
-ولي من دلم ميخواست خودمان...
حرفش را قطع كردم و گفتم:
-خب من در كارهاي شما دخالتي نميكنم فقط همكاري ، باور كنيد خودم دوست دارم.
-ما به اندازه كافي خانه شما مزاحم ميشويم ، دوست ندارم اينجا هم شما كار كنيد.
-من كار نميكنم ، باور كنيد فقط نظارت ميكنم.حالا شما فقط روزش را تعيين كنيد.
خودم همه چيز را تعيين كرده بودم و با پررويي تمام نظرش را راجع به روزش مي پرسيدم.او تعجب كرد ولي حرفي
نزد.انگار حرفي نمانده بود.فقط گفت:
-هر روزي كه شما بخواهيد.
فهميدم كه منظورش چيست.از اينكه خانه خودش دستور ميدادم و خودم را همه كاره احساس ميكردم جا خورده بود.من با
پررويي تمام گفتم:
-من و غزل براي روز جمعه قرار گذاشتيم.
-پس چرا ديگر از من مي پرسيد؟
با بدجنسي گفتم:
-بالاخره شما صاحبخانه هستيد.
-اگر بشود گفت صاحبخانه.
فكر كردم ناراحت شده ولي چيزي نميتواند بگويد.فقط وقتي گفت كه دست پخت شما خوردن دارد فهميدم كه تلافي خوبي
كرده ولي من هم جواب كم نياوردم و گفتم:
-اتفاقاً حق با شماست چون تا حالا غذا درست نكرده ام.
-پس واي به حال مهمانهاي بيچاره!
-اتفاقاً مهمان ها خبر دارند كه من تا به حال غذا درست نكرده ام پس خودشان را آماده ميكنند.حتماً اگر غذا بد شد شما
بعنوان صاحبخانه اجازه داريد هر جور كه دوست داريد ما را تنبيه كنيد.
غزل گفت:
-بله ، اگر نتوانستيم ما را تنبيه كن.
امير گفت:
-ديگر آن موقع خيلي دير است.
غزل گفت:
-اما از ترس تنبيه تو كارهايمان را خوب انجام ميدهيم.
بعد غزل گفت:
-جمعه خيلي خوب است.من و محبت نوع غذا را هم قبلاً تعيين كرده ايم.
امير لبخند زد و گفت:
-پس چرا از من اجازه مي گيريد؟
من گفتم:
-براي اينكه يك وقت ناراحت نشويد.
گفت:
-خيلي ممنون كه اينقدر به فكر من هستيد.
فكر كردم الان توي دلش راجع به من چه فكرهايي ميكند ف حتماً فكر ميكند چه دختر پررويي هستم.ايرادي نداشت ، اين
كارها را براي غزل ميكردم.دوست داشتم خوشحال شود و احساس كند كه ميتواند كاري انجام بدهد.غزل گفت:
-امير جان ، زحمت خريد به عهده شماست.
-ممنون كه كاري را هم براي من گذاشتيد ، فقط سخت تر از اين كار نبود؟
غزل گفت:
-از همه راحت تر است.راستي زحمت دعوت كردن هم با توست.
امير با تعجب به ما دو نفر نگاه ميكرد كه همه برنامه ها را ريخته بوديم.بلند شدم.خيلي دير شده بود و هوا داشت تاريك
ميشد.گفتم:
-خب من بايد بروم.خيلي دير شده.
امير هم بلند شد و گفت:
-من شما را مي رسانم.
-خيلي ممنون ، مزاحم شما نمي شوم.
وسايلم را از اتاق غزل برداشتم ، خيلي سنگين بودند و در دستم جا نميشدند.امير با ديدن آن همه وسيله لبخند زد و گفت:
-من كه گفتم شما را مي رسانم.
با لجبازي گفتم :
-من هم كه گفتم ممنونم.
غزل فوري گفت:
-دير وقت است محبت امير تو را مي رساند.اگر تو با اين وسايل اينجوري تنها بروي من ناراحت نمي شوم.
امير منتظر جوابم نشد ، سوئيچ را از روي ميز برداشت و بوم ها را از دستم گرفت و جلوتر از من پايين رفت.من و غزل
همديگر را بغل كرديم.گفتم:
-خيلي خوش گذشت.
-بخاطر همه چيز ازت ممنونم.
-جمعه يادت نرود.
خنديد و آرام گفت:
-بالاخره جادويت گرفت.
-آره اين بار تو بيشتر جادو كردي.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#23 | Posted: 28 Jan 2014 13:23
تا نميه راه هر دو ساكت بوديم.توي دلم حس كردم ناراحت است.حسي ناشناخته مرا به او وصل مكيرد ؛ انگار از حالش با
خبر بودم.از اين حالت و حس ارتباط قلبي ناراحت بودم و از دست خودم عصباني ولي نمي توانستم جلوي اين احساس را
بگيرم.مغزم كار نميكرد ، توي دلم فكر كردم بالاخره موفق شدم ، اگر هم ناراحت شده باشد مهم نيست.امير هم عجب
لجباز و كيدنده است ولي من از او يكدنده تر هستم.يك لحظه سكوت را شكست و گفت:
-خيلي ساكت هستيد ، حتماً داريد به موفقيتتان فكر ميكنيد.
از اينكه فكرم را خوانده بود عصباني شدم و گفتم:
-نه.
-لازم نيست به من دروغ بگوييد ، من همه چيز را در چشم هايتان ميخوانم.
با عصبانيت گفتم:
-من هيچ وقت دروغ نمي گويم.
-اين را ميدانم.
بعد آرام به طوري كه به زحمت صدايش را شنيدم گفت:
-صداقت را در چشمهايتان ميشود ديد.
از حرفش تعجب كردم ولي ضربان قلبم شدت گرفت.به روي خودم نياوردم و نشنيده اش گرفتم.
-يادم رفته بود شما روانشناس هستيد.
و ساكت شدم.هوا تاريك شده بود.ناگهان دلم گرفت.از شيشه بيرون را نگاه ميكردم.گفت:
-مي توانم خواهشي كنم؟
برگشتم و نگاخش كردم.يادم آمد كه قبلاً هم يك بار خواهشي از من داشت ولي نپرسيده بودم چه خواهشي.
همانطور كه به روبرو نگاه ميكرد گفت:
-قبلاً هم به شما گفته بودم ولي شما نپرسيديد و من نتوانستم بگويم.
-حالا مي پرسم چه خواهشي؟
-قبول ميكنيد؟
-اگر بتوانم حتماً.
يك لحظه نگاهم كرد و فوري برگشت و دوباره به روبرو خيره شد و گفت:
-چرا قبول ميكنيد؟
در برابر سوالش غافلگير شدم.واقعاً چرا؟خودم هم جوابش را نميدانستم ولي يك حسي در قلبم به من ميگفت كه بايد قبول
كنم ؛ هر خواهشي كه داشت.فقط از چرايش ميترسيدم و فرار ميكردم ، با اين حال خودم را نباختم و با زرنگي گفتم:
-باز حرف را عوض ميكنيد و خواهش شما فراموش ميشود.
لبخند مرموزي زد و گفت:
-شما هم با زرنگي حرف را عوض ميكنيد.
خيلي جدي گفتم:
-حالا بفرماييد.
-راستش مربوط به غزل است.
-اتفاقاً افتاده؟
-نه ، نترسيد.شايد شما متوجه نشده باشيد ، چون از قبل غزل را نمي شناختيد.او دختري گوشه و گير و منزوي است به طوري
كه من هميشه نگرانش هستم.گاهي ساعت ها مشغول مطالعه ميشود و سكوتش آنقدر به درازا ميكشد كه ميترسم.انگار
وجودش فراموش ميشود.از هيچ تفريحي به جز مطالعه خوشش نمي آيد ، دوستان كمي دارد كه همه شان سطحي هستند و با
هيچكدام صميمي نيست.گاهي با هم به پارك يا رستوراني ميرويم ولي با هم سن و سال هاي خودش كمتر ارتباط برقرار
ميكند.من خيلي نگرانش هستم ، البته بودم ، چون از وقتي با شما آشنا شديم خيلي تغيير كرده است.هميشه فكر ميكردم
زندگي برايش معني خاص خودش را دارد كه دور از شادي و خنده است ولي حالا انگار زندگي در رگهايش جريان پيدا
كرده.در اين مدت خيلي عوض شده ، انگار مشتاق زندگي است.شعرهايش نشان دهنده اميد و آرزو و عشق است.وقتي صبح
ها چشم باز ميكند با شور و شوق ميخندد و ممنتظر فرداست.همه اينها نشان دهنده اميد و عشق است ؛ عشق به زندگي ،
علاقه به آينده اش و شما.
يك لحظه ساكت شد.برگشتم و نگاهش كردم.او هم نگاهم ميكرد.چيزي در نگاهش بود كه قلبم را ميفشرد.نوعي مهرباني ،
يك محبت خالص و ناب در چشمهايش بود.نگاهش پر از معني بود.دلم نميخواست چشم از او بردارم.يك لحظه به خودم
آمدم ، سرم را پايين انداختم ، از خجالت سرخ شده بودم.زمان براي هر دوي ما متوقف شده بود ؛ درست مثل توقف زمان
حركت ماشين ها.چراغ سبز شد و او برگشت و به روبرو خيره شد.صورتم داغ شده بود و از گرماي صورتم فهميدم كه سرخ
شده ام.براي يك لحظه قلبم به جاي عقلم به من دستور داده بود.انگار سال ها بود كه مي شناختمش.حرفهايش راجع ؛ اميد و
زندگي چقدر زيبا بود ، درست مثل يك شعر ساده و دقيقاً حرف دل من بود.آيا من هم مثل غزل نااميد بودم؟نه ، من اميد داشتم ، در هر تابلويم اميد نقش ميزد ، عشق به خدا مرا به زندگي اميدوار ميكرد.عشق به طبيعت ، به همه موجودات زنده ،
به پدر و مادرم ، به محمد و حالا به غزل و عشقي جديد كه در اعماق وجودم شكل ميگرفت و من از آن ميترسيدم و گريزان
بودم.آن عشقي بود كه با تمام تعلقات قلبي ام فرق داشت.از همان ميترسيدم.آنقدر بزرگ و نيرومند بود كه در برابرش
احساس ضعف ميكردم.آن حس ميخواست مرا به زانو در بياورد ولي من نمي خواستم و از آن فرار ميكردم.يك لحظه حركت
ماشين باعث شد تا از اين افكار بيرون بيايم.به خودم آمدم.سعي كردم ديگر به چيزي كه به امير مربوط ميشد فكر نكنم.بايد
حرفي ميزدم تا اين سكوت طولاني تر و غير قابل شكستن نشود.گفتم:
-شما نگران غزل هستيد كه مبادا اين شادي و سرورش كوتاه مدت باشد؟
-تقريباً ؛ نه به اين صورت ولي اين واقعيت دارد كه بالاخره روزي شما ازدواج ميكنيد و با اين خواستگار سمجي كه داريد
مطمئناً به زودي اين اتفاق مي افتد.البته مرا ببخشيد ، نميخواهم فكر كنيد آدم فضولي هستم فقط چون اين مسئله به غزل
مربوط ميشود راجع به آن صحبت ميكنم.نمي خواهم غزل دوباره تنها بشود.من از اين ميترسم كه تنهايي او را از بين ببرد.
-من اصلاً قصد ازدواج ندارم و هيچوقت ازدواج نخواهم كرد.
نگاهم كرد.انگار مي خواست ببيند تا چه حدي حرفم جدي است.سپس گفت:
-اين فقط يك حرف است.
-ولي من هيچوقت حرفي را بدون فكر نميگويم.شما هنوز مرا نمي شناسيد پس بهتر است راجع به من زود قضاوت نكنيد.
-اگر حرف شما جدي هم باشد اشتباه است.
-به نظر شما و خانواده ام شايد ولي به نظر خودم درست است.
با تعجب نگاهم كرد و گفت:
-هر دختر جواني آرزوي ازدواج با مرد مورد علاقه اش را دارد.
-بله ، من دختر جواني كه شما فكر ميكنيد نيستم.ضمناً هيچ مردي مورد علاقه من نيست.
نميدانم چرا اين حرف ها را به او ميگفتم.انگار كه هيپنوتيزم شده بودم.نمي توانستم جلوي حرف هايم را بگيرم.گفتم:
-شما خيلي نگران غزل هستيد حالا بگذاريد من هم حرف هايم را بگويم.شايد من هم تا حدودي موقعيت غزل را داشته ام البته نه كاملاً.در وجود من عشق هميشه بوده و هست ؛ عشق به خدا ، به زندگي ، به طبيعت ، رنگ ها و تابلوهايم ، به خانواده
ام ، ولي من خيلي تنها بودم ، خيلي ، نميدانم شما درك ميكنيد يا نه ، با وجود اين همه نعمت كه خدا به من داده بود تنها بودم
چون هيچكس را نداشتم تا به من نياز داشته باشد.رنگهايم نياز داشتند تا من آنها را تركيب كنم و نقش بزنم ، بوم سفيد هم
همينطور تا فكرم را روي آن ترسيم كنم ولي اين برايم كافي نبود.من دلم ميخواست به يك نفر محبت كنم ؛ كسي كه واقعاً
به محبتم نياز داشته باشد ، مثل يك خواهر ، يك نفر كه حرفهايم را بفهمد.يك برادر خيلي خوب هم باز مثل يك خواهر
نميشود.با اينكه محمد خيلي خوب حرفهايم را ميفهمد ؛ حرفهايي كه در تمام طول عمرم به هيچكس حتي به مادرم هم نگفته
ام ولي توان گفتنش را به محمد داشته ام ، با اين حال يك خلاء هميشه در زندگي ام وجود داشته ؛ يك نيمه گمشده ، من و
غزل نيمه گمشده يكديگر خستيم.او خيلي خوب مرا درك ميكند ، من هم همينطور.من هم به غزل نياز دارم درست مثل
او.شما از ازدواج من صحبت ميكنيد و اينكه غزل تنها ميشود.من ميدانم كه هيچوقت ازدواج نميكنم ، خيالم از خودم راحت
است ولي فكر نميكنيد اگر غزل ازدواج كند چي؟آنوقت من تنها ميشوم.تقصير شما نيست كه نمي دانيد من چقدر به او
احتياج دارم.شعرهايي كه ميگويد حرفهاي دل من است.آرزوها و احساسات پاكش انگار از قلب من سر چشمه
ميگيرند.ميدانم كه شما نگران خواهرتان هستيد حق هم داريد ولي بدانيد كه من هيچوقت او را تنها نميگذارم ولي اين را
مطمئنم كه اين موضوع در مورد من صدق نميكند.حسي مبهم به من ميگويد كه او مرا تنها ميگذارد.
ناگهان ترمز كرد.از صداي ترمز و ايستادن ماشين به خودم آمدم.به من نگاه ميكرد.كاملاً بطرف من برگشته بود.من همچنان
به روبرو خيره شده بودم.انگار با خودم حرف ميزدم.اشك توي چشمهايم جمع شده بود و هر لحظه ممكن بود سرازير
شود.به حرف هايم ادامه دادم:
-شايد باور نكنيد ولي اين واقعيت است.من سال ها دنبال دوستي مثل غزل مي گشتم و حالا پيدايش كرده ام.به شما قول
ميدهم كه هيچوقت تنهايش نگذارم حتي اگر او از من دور شود اين غم را براي خاطر غزل تحمل ميكنم ، حتي اگر ازدواج
كند دوست دارم كه او خوشبخت باشد و ميدانم كه خيلي زود زمانش ميرسد.يك حسي در قلبم هست كه به من ميگويد
زمان جدايي نزديك است.دوست دارم قدر اين لحظات را بدانم.
انگار از يك معشوق حرف ميزدم.اگر كسي خبر نداشت فكر ميكرد كه راجع به يك مرد صحبت ميكنم ولي هر دوي ما مي دانستيم كه صحبتمان راجع به غزل است.از اينكه حرفهاي دلم را به اين راحتي به او ميگفتم از خودم تعجب ميكردم.من راز
دلم را كه حتي به غزل هم نمي توانستم بگويم براي برادرش فاش ميكردم ؛ حرفهايي كه حتي به محمد هم نگفته بودم.او
جادوگر من بود.درست مثل يك ساحر مرا به حرف آورده بود.او ساحر فكر و روحم بود.با تعجب نگاهم ميكرد.به خودم
آمدم.براي اينكه از آن حالت خارج شوم و خودم را نبازم فوري گفتم:
-مرا ببخشيد.اصلاً فراموش كردم كه شما اينجا هستيد و من با شما صحبت ميكنم.حتماً توي دلتان به حرف هايم مي خنديد
يا...

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#24 | Posted: 28 Jan 2014 13:24
نگذاشت حرفم را تمام كنم ، با ناراحتي گفت:
-جداً شما راجع به من اينطور فكر ميكنيد؟
حرفم خيلي ناراحتش كرده بود.گفتم:
-معذرت مي خواهم.
آنقدر ناراحت شده بود و ناراحتي و غم در صورتش مشخص بود كه از حرفم پشيمان شدم.گفتم:
-معذرت ميخواهم.دوباره فراموش كردم كه شما روانشناس هستيد و اين حرفها براي شما عادي است.فكر كنيد من هم يكي
از بيماران شما هستم.
-ولي شما عاقل تر از آن هستيد كه بيمار تصور شويد.فقط يك سوال ؛ چرا فكر ميكنيد كه غزل را از دست مي دهيد؟
-باور كنيد خودم هم نميدانم.حسي در قلبم به من مي گويد غزل به زودي از من دور ميشود.
-احساس شما براي من محترم است ولي بهتر است به حال و لحظات شادي كه داريد فكر كنيد.
-من هم تصميم دارم همين كار را بكنم.اگر ممكن است حرفهايم را فراموش كنيد.
-قول مي دهم همه حرف هايتان را مثل يك راز در سينه ام حفظ كنم.
قلبم از اين حرفش به تندي شروع به زدن كرد.فقط گفتم:
-متشكرم.
مي دانستم راز دار است.شروع به حركت كرد.وقتي رسيديم فكر كردم چقدر زود رسيديم.قبل از پياده شدن به آرامي تشكر كردم.
-براي چي؟
-براي شنيدن حرف هايم.احساس سبكي ميكنم درست مثل يك پر.
لبخند زد و گفت:
-درست مثل من.
-ولي شما كه چيزي نگفتيد.
-نشنيده احساس سبكي ميكنم ، واي به حال اينكه مي شنيديد ، آنوقت پرواز ميكردم.
از فرط خجالت فوري پياده شدم.او هم پياده شد.هر دو لبخند ميزديم.كليد انداختم تا در را باز كنم.وسايلم را كنار در
گذاشتم.هوا كاملاً تاريك شده بود.روبرويم ايستاده بود و منتظر بود در را باز كنم.گفتم:
-نميخواهيد محمد را ببينيد؟
-نه فردا در دانشگاه همديگر را ميبينيم ، سلام مرا به خانواده برساندي و حتماً جمعه فراموش نشود.
-بله ، البته.
و خداحافظي كرديم.در را كه باز كردم بدون اينكه برگردم و نگاهش كنم وسايلم را برداشتم و وارد خانه شدم.فقط وقتي
صداي ماشين را شنيدم كه دور شد متوجه شدم كه رفته است.
محمد خانه بود ، پدر و مادر نگرانم شده بودند ولي محمد مدام ميگفت:
-ديديد گفتم امير محبت را مي رساند و نمي گذارد تنها برگردد؟
-بله ، امير آقا لطف كرد و مرا رساند.
مادر گفت:
-غزل هم همراهتان بود؟
-نه ، چطور؟
-پس چرا تلفن كرديم كسي گوشي را برنميداشت؟
-نميدانم الان تماس ميگيرم ، نگران شدم.
به اتاقم رفتم.چراغ را كه روشن كردم صداي زنگ تلفن بلند شد.فوري گوشي را برداشتم.فكر كردم حتماً غزل است.با
شنيدن صداي ناآشناي مردانه اي تعجب كردم و گفتم:
-بفرماييد.
-سلام ، حال شما چطور است؟
-متشكرم ، شما؟
-من پيمان هستم ، پيمان شكوهي.
-بله ، آقاي شكوهي ، حالتان چطور است؟حال خانم شكوهي چطور است؟
-خيلي ممنون ، سلام مي رسانند.
-امري داشتيد؟با پدرم كار داشتيد؟
-خير ، مي خواستم با خود شما صحبت كنم.
با تعجب پرسيدم:
-با من؟
-بله با شما.
-پس لطفاً سريع تر چون من عجله دارم.
ناگهان چنان عصباني شد كه از صدايش متوجه شدت عصبانيتش شدم:
-بله ، بايد هم عجله داشته باشيد.چطور براي آن آقايي كه هر روز شما را به منزل مي رساند وقت داريد يك ساعت جلوي در
صحبت كنيد ولي براي چند كلمه صحبت با من وقت نداريد؟
خيلي عصباني شدم ، از فضولي و وقاحتش ناراحت ناراحت شدم و از اينكه تمام دت خانه ما را تحت نظر دارد.ديگر نتوانستم
خودم را كنترل كنم و گفتم:
-شما رفت و آمد مرا كنترل ميكنيد؟
-بله و شاهد مناظر زيبايي هم هستم.
-بهتر است احترام خودتان را حفظ كنيد و مؤدب باشيد و ديگر هم مزاحم نشويد.
-بله ، وقتي به خواستگاري شما آمدم گفتيد كه قصد ازدواج با من و با هيچكس ديگر را نداريد ولي حالا مي فهمم كه
دروغگويي مثل شما كم پيدا ميشود.خب اگر مي خواستيد مرا دست به سر كنيد بهانه ديگري مي آورديد.
خيلي عصباني شدم و گوشي را محكم سر جايش گذاشتم.قلبم چنان ميتپيد كه صدايش را ميشنيدم.دستم ميلرزيد.چرا بايد
كاري ميكردم كه آقاي شكوهي كه ديگر نمي توانستم اسمش را آقا بگذارم به خودش اجازه ميداد و آن حرف ها را به من
ميزد و مرا يك دروغگو خطاب ميكرد.چند ساعت قبل يكنفر صداقت را در چشمانم ديده بود و يكي ديگر چند دقيقه بعدش
دروغگو خطابم ميكرد.از همه شان متنفر بودم ؛ از پيمان شكوهي و حتي از ايمر ، از همه مردها متنفر بودم.به خودشان اجازه
ميدادند با احساساتم بازي كنند و هر حرفي دوست داشتند به من بگويند.دلم ميخواست فرياد ميزدم ولي گريه مجالم نداد.از
خودم عصباني بودم.چرا به خودم اجازه دادم اين حرفها را بشنوم؟از اين آقاي شكوهي متنفر بودم ، از همه مردها
متنفربودم.دلم ميخواست فرار ميكردم و اگر ميتوانستم تنها زندگي ميكردم.حاضر بودم در يك جزيره وسط اقيانوس تك و
تنها زندگي كنم.
آن شب تا صبح نخوابيدم.فكر و خيال رهايم نميكرد.بايد فرار ميكردم.اي كاش ميتوانستم همه را ناديده بگيرم.چرا اينقدر
ترسو شده بود؟ضربان قبلم زود شدت ميگرفت و خيلي زود صورتم داغ ميشد.
صبح پريشان تر از شب قبل از خواب بيدار شدم.در اعماق قلبم چيزي به وجود آمده بود و كم كم جان ميگرفت.ديگر نمي
توانستم كنارش بزنم و ناديده بگيرمش.فقط سعي ميكرد سرپوشي ريش بگذارم.تمام سعي و تلاش چنيدن و چند ساله ام
هدر رفته بود.سعي كردم سرم را نقاشي گرم كنم.تا نزديكي هاي ظهر نقاشي كردم.شام نخورده بودم و حالا ميلي به خوردن
صبحانه نداشتم.مادر براي خريد بيرون رفته بود.وقتي برگشت متوجه شد صبحانه نخورده ام و با اصرار او ناهار چند قاشق
غذا خوردم و به كتابخانه پناه بردم.رنگ ها هم از من فرار ميكردند.تنها رنگ هاي سياه و سرد روي پالتم تركيب ميشد.از
سرماي آنها تمام وجودم يخ كرده بود.در كتابخانه هم با يك كتاب باز روي پايم فكرم فرسنگ ها دورتر رفته بود ؛ به حرف هايي كه به امير گفته بودم ، به راز دلم كه فاش شده بود و تنها براي او گفته بودم.حس كردم در برابر او تنگ بلوري هستم
كه تا اعماق قلبم را ميبيند.ترس برم داشت ، سعي كردم پرده اي روي قلبم بكشم.غير ممكن بود.در روي پرده آهنين هم
روزنه اي پيدا ميشد.يك زنجير مرا به او وصل كرده بود ؛ زنجير اسارت ، زنجيري كه من را اسير كرده بود و بعد هم آزاد
ساخته بود.سعي كردم پرده اي از نفرت روي قلبم بكشم.تنها راه نجاتم اين بود.به پيمان شكوهي فكر ميكردم و او را با امير
مقايسه ميكردم.آنقدر به آن دو فكر كردم تا بالاخره موفق شدم به خودم تلقين كنم كه امير هم همانند پيمان شكوهي
است.او به من درست مانند يكي از بيمارانش نگاه ميكند بخاطر همين بود كه به حرف هايم گوش كرد.سعي كردم از او
متنفر باشم.پرده اي از نفرت روي قلبم كشيم.تا بعد از ظهر اين افكار مغزم را پر كرد و قلبم را به سمت آنها سوق داد.مادر
و پدر براي شركت در مراسم ختم يكي از دوستان پدر رفته بودند.
من به حياط رفتم و چند طرح از زواياي ديوار ته باغ كشيدم و چند طرح ديگر از گل هاي رز باغچه.شكل ديوار علاقه ام را
جلب كرده بود ، درست شبيه ديواري بود كه روي قلبم مي كشيدم.روي نيمكت توي باغ نشستم و راه باريكي كه تا كنار در
ادامه داشت طرح زدم ؛ يك طرح آبرنگي قشنگ.سرم را با نقاشي گرم كرده بودم.انگار چشمانم باز شده بود ، چيزهايي مي
ديدم كه قبلاً خرگز نديده بودم.سنگفرش حياط با گلها و درخت هاي كاج و سرو در دو طرفش چقدر زيبا شده بود.كارم
تقريباً تمام شده بود.صداي تلفن حواسم را پرت كرد.دلم نمي خواست گوشي را بردارم ، ولي صداي زنگ تلفن دست بردار
نبود.فكر كردم شايد كسي كار مهمي داشته باشد.وارد هال شدم و گوشي را برداشتم.صداي غزل بود.از شنيدن صدايش
آنقدر خوشحال شدم كه اشك در چشمانم حلقه زد.چقدر به او احتياج داشتم ، دلم ميخواست درد دل كنم.از خوشحالي
شنيدن صداي شادش دلم گرم شد ولي براي لحظه اي به ياد شب قبل و تلفن پيمان افتادم.از صدايم متوجه شد از چيزي
ناراحتم.همه چيز مرا حس ميكرد.گفت كه نگرانم است.پرسيدم چرا و او گفت كه خودش هم نميداند.ديگر نتوانستم تحمل
كنم و موضوع تلفن پيمان را برايش تعريف كردم و بعد اشكم سرازير شد.آنقدر ناراحت شد كه احساس كردم همراه من
گريه ميكند.گفتم از همه شان متنفرم ، ميفهمي؟گفت مي فهمم و بعد دلداريم داد.گفتم كه همه چيز را فراموش كردم او
گفت كه كار خوبي كردم و تصميم داشت راجع به مهماني جمعه صحبت كند و پدر و مادر را دعوت كند.وقتي فهميد نيستند و
تا يكي دو ساعت ديگر برميگردند و من تنها هستم ناراحت شد.بالاخره با هم خداحافظي كرديم.احساس سبكي كردم.انگار تمام نفرت از قلبم پاك شده بود.به حياط برگشتم ولي ديگر نمي توانستم به نقاشي ادامه بدهم.همانجا روي نيمكت
نشستم.طرح هايم را يكي يكي نگاه كردم.همه زيبا شده بودند.يك لحظه از طرح ديوار خوشم نيامد.سعي كردم تغييرش
بدهم.يك گل پيچك پر از گلهاي نيلوفر و پيچك روي ديوار كشيدم كه از روي ديوار آويزان شده بودند.چقدر تغيير كرده
بود.رنگ خاكستري ديوار با برگ هاي سبز و گلهاي بنفش پيچك پر شده بود.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#25 | Posted: 28 Jan 2014 13:26 | Edited By: darkstorm
هوا سرد شده بود.شالم را دورم پيچيدم ، دلم نمي خواست از جايم بلند شوم ، فكر كردم اي كاش غزل اينجا بود و نقاشي
هايم را ميديد.نميدانم چقدر آنجا نشستم.فقط وقتي متوجه گذشت زمان شدم كه هوا تاريك شد.صداي زنگ در مرا از آن
حال و هوا بيرون آورد.بلند شدم تا در را باز كنم.بت خودم گفتم:باز محمد كليدش را جا گذاشته.
در را كه باز كردم با ديدن غزل كه روبرويم ايستاده بود و لبخندي بر لب داشت آنقدر خوشحال شدم كه بغلش
كردم.فراموش كردم كه نقاشي هايم را روي نيمكت گذاشته ام.گفتم:
-چقدر زود آرزويم برآورده شد.
-چه آرزويي؟
-ديدن تو.چطوري اين موقع تنها آمدي؟
-امير مرا آورده است.دم در ايستاده است.مي خواستم تو را ببينم.تلفنت ديوانه ام كرد.آنقدر به امير گفتم و ازش خواهش
كردم تا بالاخره قبول كرد و من را آورد.خيلي نگرانت بودم.
-ممنونم ، من بايد از تو معذرت خواهي كنم ، خيلي نگرانت كردم.ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم.فقط خواهش ميكنم به
كسي چيزي نگو هيچكس خبر ندارد.
-حتماً ، من و امير آمديم تا شما را براي جمعه دعوت كنيم.
-اي بدجنس ، خوب بهانه اي آوردي تا بيايي اينجا.الان محمد هم مي آيد.
قبل از اينكه من جلوي در برسم محمد و امير با هم وارد شدند.از اينكه محمد اينقدر به موقع رسيده بود خوشحال شدم.بعد
از سلام و احوال پرسي من و غزل وارد خانه شديم.محمد و امير پشت سر ما وارد شدند.فوراً به آشپزخانه رفتم تا چاي
درست كنم.همه برق ها خاموش بود ، محمد برق ها را روشن كرد و گفت:
-محبت باز در تاريكي نشسته بودي؟
-نه در حياط بودم بخاطر همين برق ها خاموش هستند.
محمد لبخند زد و بلند گفت:
-فكر كردم باز با روشنايي قهر كردي.
غزل گفت:
-مگر تو هم قهر ميكني؟
-تا دلت بخواد.
محمد با صداي بلند گفت:
-بله ، بيشتر هم با منِ بيچاره.
-محمد اينطور كه تو مي گويي همه باورشان ميشود.
همه توي سالن نشستيم.رو به غزل گفتم:
-خيلي به موقع آمديد.
امير سرش را برگرداند و با تعجب به من و غزل نگاه كرد.غزل فوري گفت:
-همين چند لحظه قبل محبت آرزو كرد كه اي كاش من اينجا بودم و طرح هايش را مي ديدم كه ما آمديم.
امير گفت:
-پس به آرزويتان رسيديد.
گفتم:
-بله البته فقط همين آرزو.
امير با شنيدن اين حرف ساكت شد و در فكر فرو رفت.بلند شدم و دوباره به آشپزخانه رفتم تا ميوه بياورم.غزل دنبالم آمد و
پرسيد:
-ديگر خبري نشد؟
-نه ولي تا صبح نتوانستم بخوابم.
-معلوم است خسته اي.
-قيافه ام وحشتناك است مگر نه ؟
-از قبل هم خوشگل تر شدي.
-معلوم است كه تو اين حرف را ميزني.بايد از محمد بپرسم.ميداني چه مي گويد؟
-نه.
-مي گويد مثل عجوزه زشت و پيري كه در حال جادوگري است شده ام.
هر دو خنديديم.صداي خنده مان تا سالن رسيد.محمد با صداي بلند گفت:
-اگر موضوع به اين خنده داري است به ما هم بگوييد تا ما هم از غم و غصه در بياييم.
من با ظرف ميوه ، غزل هم با كارد و پيش دستي وارد سالن شديم.امير كنار پنجره ايستاده بود و به حياطر نگاه ميكرد.محمد
هم روي مبل نشسته بود.امير گفت:
-عجب باران قشنگي!
صداي باران مي آمد.ظرف ميوه را روي ميز گذاشتم و گفتم:
-مگر باران مي آيد؟
-بله ، نم نم.
يك لحظه ياد طرح هايم افتادم كه روي نيمكت جا مانده بودند.فوري گفتم:
-خداي من!
دويدم بروم حياط كه محمد پرسيد:
-چي شده است؟
-تمام طرح هايم ، كاغذهايم و وسايلم روي نيمكت حياط جا مانده ، حتماً همه خيس شده اند.
محمد فوري گفت:
-كجا مي روي؟نترس ما انها را به اتاق آورديم.
با خوشحالي نگاهش كردم و گفتم:
-راست ميگويي؟از كجا متوجه آنها شدي؟
محمد لبخندي زد و گفت:
-من نديدم امير ديد و آنها را آورد و آنجا روي ميز كنار در گذاشت.بايد از امير تشكر كني.
با خوشحالي به امير نگاه كردم و از او تشكر كردم.طرح ها را از روي ميز برداشتم.همه سالم بودند.غزل با خوشحالي گفت:
-آنها را به من بده تا ببينم.
طرح هاي آبرنگي ره به او دادم.محمد و امير هم نزديكتر آمدند.محمد با تعجب به طرح ها نگاه ميكرد.بالاخره طاقت نياورد
و گفت:
-نميدانم چطور شده كه خواهر جونم نقاشي هايش رنگ و بوي ديگري گرفته.
متوجه منظورش شدم و گفتم:
-چشم هاي تو آنها را زيبا ميبيند در ثاني مگر قبلاً نقاشي هايم بد بوده اند؟
-نخير ، كي همچين حرفي زده.همه عالي هستند.
غزل از حاضر جوابي من و جواب هاي محمد خنده اش گرفته بود ولي امير انگار اصلاً متوجه حرفهاي ما نبود.طرح ها را با
دقت نگاه ميكرد.بالاخره به طرح ديوار خاكستري با پيچك هاي پوشيده شده رسيد ، محو تماشاي آن شده بود.محمد به
شوخي گفت:
-امير بس است ، رنگش رفت ، بده ما هم ببينيم.
امير براي اولين بار جواب داد و گفت:
-با نگاه كمرنگ من و تور رنگش نمي رود.
از حرفش هم خيلي خوشم آمد و هم متعجب شدم.منظورش چي بود؟تحسين بود يا تعريف ، نميدانم ، هر چي بود خيلي به
دلم نشست.محمد گفت:
-نگاه من و تو با همديگر فرق ميكند.تو از ديد روانشناس به همه چيز نگاه ميكني.
من فوري گفتم:
-خب چه اشكالي دارد ، انفاقاً دوست دارم نظر يك روانشناس را هم بدانم ، اينطوري شايد كارهايم بهتر شوند.
امير دوباره نگاهي به نقاشي انداخت و گفت:
-تعجب و دقت من به اين دليل است كه چرا شما اين پيچك و برگ ها را بعداً اضافه كرده ايد؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#26 | Posted: 28 Jan 2014 13:27
با تعجب نگاهش كردم.از كجا فهميده بود.در تمام طول عمرم هيچكس نتوانسته بود اينقدر فكرم را خوب بخواند و سر از
نقاشي هايم در بياورد ، يعني به طول كامل منظورم را بفهمند.گفتم:
-شما از كجا متوجه شديد؟
در حاليكه سعي ميكرد به من نگاه نكند ، گفت:
-خيلي راحت ، اين خطوط قهوه اي ديوار و جاي آنها و تفاوت رنگ ها ، همينطور اين گل بنفش پيچك كه از همه بزرگتر
است.منظور شما چه بوده؟
من سكوت كردم.محمد گفت:
-امير ، اگر خوشت آمده قابل تو را نداردها!
من حرفي نزدم.محمد منتظر بود تعارف كنم.غزل گفت:
-من از اين يكي خوشم آمده.
همان راه باريك و سنگي به در منتهي ميشد را نشانم داد.پرسپكتيو زيبايي داشت ، خودم هم از آن خيلي خوشم مي
آمد.گفتم:
-خودم هم اين يكي را بيشتر از همه دوست دارم.اگر دوست داري مال تو باشد.
ولي حتي يك كلمه هم به امير تعارف نكردم.محمد چشم غره اي به من رفت من به روي خودم نياوردم.غزل با خوشحالي
گفت:
-جداً ميدي به من؟!ولي ميدانم كه خودت خيلي دوستش داري و برايش زحمت كشيدي.
بله چون دوستش دارم ميخواهم آن را به تو هديه بدهم.
با خوشحالي صورتم را بوسيد و تشكر كرد.
-اگر اشكالي ندارد صبر كن تا قابش كنم و بعد تقديمت كنم.
محمد با لبخند گفت:
-بد جوري پارتي بازي است.
ميخواست يكجوري همه چيز را روبراه كند.امير تمام مدت ساكت بود.براي ريختن چاي به آشپزخانه رفتم.غزل گفت:
-به نظر تو از پس مهماني روز جمعه برمي آييم؟
گفتم:
-تا مرا داري غم نداشته باش.
-بله آنكه البته از خودم ميترسم.
-به خودت اعتماد داشته باش.تو اراده اي قوي داري ولي من ميترسم.
-تو از من بهتر مي تواني از پسش برآيي.ضمناً ما گفتيم و بايد به بهترين وجه انجامش بديم.
وقتي با سيني چاي برگشتيم محمد و امير راجع به دانشكده حرف مي زدند.
غزل گفت:
-باز هم دانشگاه و درس؟!
گفتم:
-نميدانم اين دانشگاه چه جذابيتي براي جوان ها دارد.
محمد لبخند زد و گفت:
-ببخشيد مادربزرگ مثل اينكه با جوان هاي امروزي فرق داريد.
-اگر اينطوري حساب كني بله من مادربزرگ هستم.
امير گفت:
-محبت خانم واقعاً شما علاقه اي به درس و دانشگاه نداريد؟
محمد به جاي من جواب داد:
-به نظر خانم همه ان اطلاعات را ميشود جايي غر از دانشگاه هم بدست آورد.ايشان به كتابخانه و اطلاعات عمومي از طريق
خواندن كتاب و تحقيق و مطالعه علاقه دارد.
امير گفت:
-خب اين روش خيلي خوبي است.
از حرفش خوشم آمد .محمد گفت:
-من را بگو به كي ميگويم ، خودش بدتر است.
با تعجب گفتم:
-يعني شما هم مخالف دانشگاه هستيد؟
امير گفت:
-تا حدودي.
گفتم:
-پس چرا خودتان دانشگاه را انتخاب كرديد؟
محمد گفت:
-تازه آقا بجاي 4 سال 6 سال را انتخاب كرده.
امير گفت:
-براي اينكه روانشناسي مثل هنر نيست ضمناً من مثل شما آنقدر با استعداد و با اراده نيستم كه به تنهايي و بدون راه يابي به
دانشگاه به درجات بالا برسم.
لبخند زدم.محمد ساكت شد و ديگر حرفي نزد.داشتم چاي تعارف ميكردم كه پدر و مادر وارد شدند.هر دو از ديدن امير و
غزل خيلي خوشحال شدند.امير با ديدن مادر آنقدر خوشحال شد كه حس كردم با ديدن پدر اينطور نشده.به رفتارش و
حرف هايش دقت كردم.خيلي با احساس و با محبت با مادر احوالپرسي ميكرد.از سردردش پرسيد ، درست مثل اينكه
پسرش است.محمد بالاخره گفت:
-من پزشكم ولي تو از ميگرن مادرم مي پرسي؟
پدر گفت:
-امير حق دارد ميگرن جنبه عصبي و رواني هم دارد.
من هم گفتم:
-سر درد ميگرني گاهي اوقات دليل عصبي دارد و به روانشناس هم مربوط است.
امير با نگاهش از من تشكر كرد.بعدها فهميدم كه امير چقدر كمبود مادرش را احساس ميكند.تا آن لحظه فكر ميكردم
كمبود مادر بيشتر از امير غزل را زجر ميدهد ولي با ديدن پدرش و رابطه غزل با او متوجه شدم كه كسي كه تناهست امير
است.او خيلي تنها بود و كمبود مادر غذابش ميداد حتي خيلي بيشتر از غزل كه يك دختر بود.غزل به پدرش خيلي وابسته
بود ولي امير اينطور نبود.بالاخره امير و غزل ما را براي روز جمعه دعوت كردند.مادر قبول نميكرد و ميگفت كه آنها بايد
پيش ما بيايند ولي وقتي فهميد كه من به غزل كمك ميكنم موافقت كرد.پدر گفت:
-چه خوب يكبار هم دست پخت جوان ها را بخوريم.
مادر گفت:
-امتحان خوبي براي هر دوي آنهاست.
محمد با بدجنسي گفت:
-براي آينده محبت مفيد است.
من ساكت بودم ميترسيدم اگر جواب بدهم صحبت دوباره به ازدواج و خواستگاري بكشد.قرار شد من و غزل صبح جمعه
همه چيز را آماده كنيم و مادر هم در دستور پخت غذا به ما كمك كند.موقع خداحافظي غزل دوباره گفت:
-خيلي خوشحالم.
وقتي آنها رفتند به سالن برگشتم و با ديدن نقاشي هاي آبرنگم روي ميز دوباره به ياد امير افتادم.اي كاش آن نقاشي را به او هديه ميكردم.خيلي خوشش آمده بود ولي من دليلي براي اين كار نداشتم.در اين افكار بودم كه صداي زنگ تلفن بلند
شد.من كه جلوي تلفن ايستاده بودم گوشي را برداشتم.صداي مردانه اي گفت:
-سلام ، حال شما چطور است؟
-متشكرم ، ببخشيد به جا نياوردم ، شما؟
-باز هم نشناختيد؟پيمان هستم ، شكوهي.
با عصبانيت گفتم:
-گوشي خدمتتان.
مي خواستم تلفن را محكم بكوبم ولي خودم را كنترل كردم.گوشي را به محمد كه به اتاقش ميرفت دادم.محمد با تعجب
نگاهم كرد.به اتاقم رفتم.چند دقيقه بعد محمد به اتاقم آمد.ميدانستم كه مي آيد.فقط گفتم:
-خب؟!
-مي خواست يكبار ديگر براي خواستگاري بيايد ، گفت كه اگر ميشود با تو صحبت كند.
-بيخود ، لازم نكرده است.
-مگر قبلاً هم تلفن كرده بود؟
-بله ، تمام رفت و آمدهاي ما را كنترل ميكند.حتماً وقتي غزل و امير آقا آمدند با ديدن آنها دوباره يادش افتاده كه تلفن
كند.شنيدن صدايش عصبي ام ميكند.محمد ، ديگر نميخواهم به خواستگاري ام بيايد ، نمي خواهم ببينمش ، پسره پررو.
-چرا اينقدر عصباني هستي؟مگر من مرده ام كه بگذارم تو ناراحت و عصبي بشوي.
-خدا نكند داداش محمد ، ولي اين آقاي شكوهي ناراحتم ميكند.
-بهتر است فكرش را هم نكني خودم جوابش را دادم.
با خوشحالي گفتم:
-ازت متشكرم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#27 | Posted: 28 Jan 2014 13:29
فصل 7

روز جمعه بالاخره فرا رسيد.صبح زود از خواب بيدار شدم.بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن شدم.محمد منتظرم بود تا مرا
برساند.سر راهمان گل خريديم ؛ يك سبد گل نرگس.وقتي رسيديم محمد هم همراهم بالا آمد.غزل منتظرم بود و با
ديدنمان خيلي خوشحال شد.امير هم با ديدن محمد لبخند زد.متوجه شدم خيلي خوشحال است.وقتي سبد گل را به غزل دادم
آنها را بو كردم و همه را داخل يك گلدان بزگر روي ميز پذيرايي گذاشت.محمد گفت كه صبر ميكند تا كارم تمام شود و
بعد مرا برميگرداند.غزل با تعجب گفت:
-مگر ناهار نمي مانيد؟
محمد گفت:
-ممنون ولي ما شام مهمان هستيم.
غزل رو به من گفت:
-پس تو بمان.
-نه ديگر ، بهتر است براي شام بيايم.اينطوري مزه اش بيشتر است.
امير و محمد به اتاق امير رفتند.من و غزل هم به آشپزخانه رفتيم.چند دقيقه بعد محمد و امير هر دو وارد آشپزخانه شدند.
محمد گفت:
-محبت من دارم ميرم.
-چقدر زود!پس من چطوري برگردم؟
غزل فوري گفت:
-جانمي جان ، ناهار يش ما ميماني.
-نه اينطوري كه نمي شود.
امير گفت:
-اگر ناراحت نمي شويد من بجاي محمد شما را برسانم.
-ولي...
محمد گفت:
-امير دلش به حال من و سر و كله زدن با كتاب هايم سوخت و گفت كه تو را مي رساند.
-ولي من مزاحم امير آقا نميشوم.اگر تو درس داري خودم بر ميگردم.
غزل گفت:
-چه مزاحمتي؟امير كه كاري ندارد ، دوست داشتم ناهار مي ماندي.
تشكر كردم.
محمد پس از اينكه ديد همه چيز روبراه است خداحافظي كرد و رفت.
وقتي رفت اوقاتم تلخ شد.امير فوري به اتاقش رفت تا مزاحم من و غزل نباشد.فقط به غزل گفت:
-اگر كاري داشتي يا چيزي مي خواستي بخري صدايم كن.
وقتي امير رفت غزل با خوشحالي گفت:
-از كجا شروع كنيم؟
سعي كردم خوشحاليش را خراب نكنم.آنقدر سرگرم كار و صحبت بوديم كه نفهميديم زمان چطوري گشذت.در عمرم غذا
درست نكرده بودم ولي همه چيز را ديده و ياد گرفته بودم.دستور پخت را هم از مادر پرسيده و روي كاغذ نوشته بودم.غزل
با تعجب به كارهايم نگاه ميكرد.انگار سال ها آشپزي كرده بودم.آنقدر به خودم اطمينان داشتم كه اين اطمينان به غزل هم
منتقل شده بود.فقط وقتي دست از كار كشيديم كه سر و صداي شكم هر دويمان بلند شد و غزل گفت:
-چقدر كارها زود تمام شد.
-زياد هم زود نيست ، ظهر است.
-واي حالا ناهار چي بخوريم؟
-اين كه ناراحتي ندارد.فكر ناهار را هم كرده ام.خانم شكمو.
در قابلمه اي را باز كردم و گفتم:
-اين غذا هم براي ظهر.
بعد پيش بندم را باز كردم و گفتم:
-من ديگر بايد بروم.
همان موقع صداي در آمد و امير با يك جعبه شيريني بزرگ وارد آشپزخانه شد.غزل با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
-تو كي بيرون رفتي؟
امير لبخندي زد و گفت:
-شما آنقدر غرق كار بوديد كه متوجه نشديد.من هم نخواستم مزاحم كار شما بشوم.
بعد در جعبه شيريني را باز كردم و به ما تعارف كرد.هر دو با عجله شيريني را برداشتيم و خورديم.امير از حالت ما خنده
اش گرفت و گفت:
-مثل اينكه خيلي گرسنه هستيد.
غزل گفت:
-بدجوري.
امير گفت:
-پس ميروم و از بيرون غذا ميگريم.
غزل گفت:
-محبت لطف كرده و براي ناهار جدا غذا درست كرده ، آن قابلمه كوچك براي ناهار است.
امير گفت:
-دستتان درد نكند.
غزل گفت:
-عمداً غذا كم درست كرده تا زياد سير نشويم و براي شام جا داشته باشيم.
خنديدم و گفتم:
-مي خواستم شام به نظرتان خوشمزه تر بيايد ولي واقعاً فكر ميكردم براي شما كافي باشد.
امير گفت:
-بله براي من و شما كافي است ولي براي اين خواهر شكموي من خيلي كم است.
غزل خنديد و گفت:
-اي بدجنس ، خوب طرفداري ميكني ، من بيچاره كي شكمو بودم؟
من سرم را پايين انداختم و گفتم:
-خيلي دير شد.من ديگر ميروم.
امير گفت:
-اگر ناهار پيش ما مي مانديد خوشحال ميشديم.
گفتم:
-ممنون ، ولي من بايد بروم.
آنقدر جدي گفتم كه ديگر حرفي نزد فقط گفت:
-من پايين منتظرم.
با غزل خداحافظي كردم و گفتم:
-مواظب باش غذاها نسوزد.
در طول راه مثل هميشه سكوت بود و سكوت.ميترسيدم چيزي بگويم تا مثل دفعه قبل همه چيز را لو بدهم.او هم سكوت را
انتخاب كرده بود.تا نيمي از راه ساكت بوديم ولي سكوتمان سنگين بود.ترجيح ميدادم حرف ميزد.سعي كردم به چيزهاي
ديگر فكر كنم و فراموش كنم كه در ماشين كنار او هستم.ولي هر چه سعي كردم نميشد.تپش قلبم مانع تمركز فكرم
بود.يك لحظه برگشتم تا حرفي بزنم انگار او هم ميخواست چيزي بگويد.همزمان نگاهش به نگاهم خورد.چند ثانيه نگاهمان
در هم گره خورد.تا به حال چند بار اين ثانيه ها تكرار شده بود و هر بار از قبل قلبم تندتر و تندتر ميتپيد.فوري رويم را
برگرداندم.يك لحظه از او ترسيدم.نگاهش كلي حرف داشت.از نگاه پرمعني اش ميترسيدم ؛ بايد فرار ميكردم از آن نگاه از
آن سكوت پر معني.از اينكه اين بار هم با او همراه بودم ناراحت بودم.آن موقع نميدانستم تمام اين اتفاقات بازي سرنوشت است.انگار كنترلي بر سرنوشت نداشتم.فهميده بود كه خيلي معذب هستم و سكوت برايم زجرآور است ، پس سكوت را
شكست.اين بار بدون اينكه نگاهم كند گفت:
-بايد از شما تشكر كنم.
-براي خاطر چي؟
-براي هديه اي كه به غزل داديد.
-هديه؟!
-هشت كتاب را ميگويم.
-خواهش ميكنم ولي شما از كجا فهميديد؟
-راستش من آدم فضولي نيستم ، اشتباهاً كتاب اهدايي شما را به جاي كتاب ديگر برداشتم.
-كتابي كه خودتان براي غزل خريده بوديد؟
-بله ، شما از كجا ميدانيد؟
-غزل به خاطر شباهت كتاب ها اين موضوع را به من گفت.
-بله ، با اجازه شما بدون اينكه بخواهم صفحه اول را باز كردم.راستش تعجب كردم.خطم عوض شده بود و چون خط شما را
نمي شناختم مجبور شدم بخوانم و متوجه شدم هديه شما به غزل است نه من...
-تنها تفاوتش خط من با خط شماست.
-بله ، تفاوتي مثل تفاوت زمين و آسمان

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#28 | Posted: 28 Jan 2014 13:31
از اينكه كتاب را باز كرده بود و شعر را خوانده بود عصباني بودم ؛ از دست خودم ، از اينكه آنجا بودم و او با من حرف
ميزد.ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و گفتم:
-مسخره ميكنيد؟
با تعجب نگاهم كرد و گفت:
-مسخره؟!
-بله.
ساكت شد ولي چند ثانيه بعد با ناراحتي گفت:
-بله ، خودم را مسخره ميكردم.
و ديگر حرفي نزد.گفتم:
-چرا خودتان را؟!خط شما آنقدر زيباست كه احتياجي به مسخره كردن ندارد ايراد از خط من است.
ندانسته از او تعريف كرده بودم ، با اين حال اصلاً به روي خودم نياوردم.امير لبخند ميزد.با اين همه دوباره گفت:
-در هر صورت اگر اينطور فكر ميكنيد معذرت ميخواهم.
و دوباره ساكت شد.من هم ديگر حرفي نزدم تا اينكه به مقصد رسيديم.سر كوچه يادپيمان افتادم و فوري گفتم:
-من هيمن جا پياده ميشوم.
-براي چي؟
-اگر ممكن است مرا همينجا پياده كنيد.
با ناراحتي ايستاد و ديگر چيزي نپرسيد.ميدانستم كه چه فكري ميكند ، فكر ميكند من دختري لوس و از خودراضي هستم و
به خاطر آن حرف ها اين تقاضا را ميكنم.ولي اشكالي نداشت نمي توانستم توضيح بدهم و ترجيح مي دادم امير ناراحت شود
ولي پيمان دوباره ما را با هم نبيند.بدون حرف پياده شدم.فقط تشكر كردم.
او هم به آرامي خداحافظي كرد و دور زد و رفت.
به خانه كه رسيدم همه منتظر من بودند.اشتهايم كور شده بود.با زحمت چند قاشق خوردم بلند شدم و از مادر تشكر
كردم.مادر با تعجب گفت:
-ولي تو كه چيزي نخوردي!
محمد فوري گفت:
-حتماً خانه امير و غزل غذا خورده.
سرم را به تاييد گفته اش پايين آوردم و رفتم به اتاقم.در آنجا مدام چشمان غمگين امير در لحظه خداحافظي جلوي چشمم ظاهر ميشد.سعي كردم با انتخاب لباس براي شب سرم را گرم كنم تا نگاهش را فراموش كنم.كمدم پر بود ازلباس هاي
سفيد ساده ؛ پيراهن ، بلوز و شلوار.تنها پيراهني كه مادر برايم خريده بود بين آن همه لباس خودنمايي ميكرد.پيراهني كه
روز خواستگاري پوشيده بودم.دوست نداشتم دوباره آن پيراهن را بپوشم.با صداي در اتاق به خودم آمدم ، مادر بود كه
پرسيد:
-حاضر نمي شوي؟
-مثل هميشه دوست داريد زود حاضر شوم.
-بيا ، اين پيراهن را ببين.
يك پيراهن مخمل سبز بود ، گفتم:
-مبارك است ، چه عجب به ياد خودتان هم افتاديد!
مادر لبخندي زد و گفت:
-اين مال توست.
-مال من؟!
-بله ، من برايت دوخته ام.
-ولي شما سال هاست كه خياطي نميكنيد!
-بله ، ولي خياطي را كه فراموش نكرده ام.حالا اين را بپوش معلوم ميشود.
-خيلي قشنگ است ولي يك ايرادي دارد.
-بله ، ميدانم حتماً ايرادش اين است كه سفيد نيست.آخر دختر من اگر رنگش سفيد بود كه اينقدر زيبا نبود.دلم ميخواهد
يكبار هم شده حرفم را گوش كني و اين پيراهن را بپوشي.
-مادر باور كن نمي خواستم بگويم ايرادش رنگش است.
-پس چه ايرادي دارد؟
-اين پيراهن خيلي مجلسي است رويم نميشود بپوشم.
-چه ايرادي دارد؟ما هم داريم براي اولين بار به انجا ميرويم.
خنده ام گرفت و گفتم:
-ولي من كه اولين بار نيست كه به آنجا ميروم.
-فرقي نميكند ، دوست دارم اين پيراهن را بپوشي.ساده و قشنگ است و اصلاً هم مجلسي نيست.
راه فرار نداشتم.خودم هم بدم نمي آمد امتحانش كنم.ديگر از پوشيدن لباس هاي سفيد خسته شده بودم.دلم ميخواست
رنگهاي ديگر را امتحان كنم ، دلم ميخواست زيبا باشم.از اينكه عقيده ام عوض شده بود از خودم تعجب كردم.وقتي پيراهن
را پوشيدم مادر با تحسين نگاهم كرد و گفت:
-چقدر بهت مياد.
در آينه به خودم نگاه كردم.از تعجب چشم هايم را بستم و دوباره باز كردم.اين من بودم؟براي اولين بار حس كردم عوض
شده ام.انگار اولين بار بود كه به خودم در آينه نگاه ميكردم.چقدر عوض شده بودم!يك چيزي در وجودم جان گرفته بود در
قلبم هيجان خاصي احساس ميكردم.مادر گفت:
-چقدر اين رنگ به صورتت مياد.
-انتخاب شماست ديگر ، دست هاي هنرمند شما باعث شده كه اين لباس اينقدر زيبا شود.
صورت مادر را بوسيدم.مادر لبخند زد و گفت:
-ميروم تا حاضر شوم.
وقتي مادر رفت يكبار ديگر به خودم نگاه كردم.چقدر آن لباس به من مي آمد ، براي اولين بار حس كردم كه زيبا شده
ام.صورتم گل انداخته بود.سايه رنگ پيراهنم به صورتم شادابي و طراوتي خاص داده بود.چرا تا به حال متوجه نشده
بودم؟براي اينكه برايم مهم نبود.يك دختر ساده رنگ پريده با دختري با گونه هاي سرخ و قلبي كه به شدت مي تپيد چه
فرقي ميكرد؟دلم ميخواست زيبا باشم.چيزي در قلبم مرا از آن ركود و بي حسي در آورده بود هيجاني در وجودم شكل
ميگرفت ؛ حسي كه حتي با تمام كردن يك تابلوي نقاشي در من اينقدر قوي نبود.براي لحظاتي در آينه نگاهي آشنا با
چشماني سبز و مهربان از جلوي چشمم گذشت.لبخند روي لبم شكل گرفت و همانجا جا خوش كرد.محبتي خالص و ناب نسبت به آن چشم ها در قلبم حس ميكردم.سعي كردم چشم هايم را ببندم و همه چيز را فراموش كنم ولي قلبم مانعم
ميشد.محمد صدايم ميكرد در را كه باز كرد و مرا ديد با تعجب به سر تا پايم نگاه كرد و در حاليكه از خوشحالي لبخند ميزد
گفت:
-خواهر خوشگلم چه لباس قشنگي پوشيده است.
-كار مامان است.
-دستش درد نكند ، عجب مادر هنرمندي دارم.
-تو از كجا فهميدي مادر اين را دوخته؟من كه چيزي نگفتم.
-خب معلوم است ديگر ، دوختن با خريدن هيچ فرقي ندارد ف هر دو هنر است.غير از مادر هيچكس نميتواند چنين پيراهني
بدوزد.
يك لحظه شك كردم.انگار خبر داشت.حرفي نزدم.او گفت:
-خب تو هم كه حاضري.
با بدجنسي گفتم:
-هنوز حاضر نيستم ، الان درش مي آورم و حاضر ميشوم.
-چي چي را درش مي آورم ، باز هم آن پيراهن هاي سفيد رنگ و رو رفته را ميخواهي بپوشي؟
-چي؟رنگ سفيد كه ديگه رنگ و رو رفته ندارد.
-آنقدر سفيد پوشيدي از هر چي رنگ سفيد است بدم آمده.
لبهايم را جمع كردم و قيافه اي ناراحت به خود گرفتم.با اينكه نميخواستم پيراهن را عوض كنم با اين حال دلم ميخواست
محمد اصرار كند.گفت:
-حالا تو رو خدا ناراحت نشو ، آنقدر اين پيراهن بهت مياد و زيبا شدي كه لباس هاي قبلي ات به نظرم زشت و رنگ و رو
رفته آمد.
-باشد ولي به يك شرط.
-چه شرطي؟
-راستش را بگو ، پارچه پيراهن را تو خريدي؟
-راستش را بخواهي بله.ديگه نميتونم دروغ بگم.
-ميدانستم كار توست.اي شيطان براي من توطئه ميچيني؟
-حالا تو از كجا فهميدي؟
-از رنگش فهميدم.سليقه توست.
-قشنگ است.
-مگر ميشود سليقه برادرم بد باشد؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#29 | Posted: 28 Jan 2014 13:32
با تعجب نگاهم كرد.چند قدم جلوتر آمد و گفت:
-تو خيلي عوض شدي محبت.
-شايد.
جلوي در پدر با تحسين نگاهم كرد.مادر گفت:
-دخترت را ديدي؟
پدر گفت:
-بله درست مثل يك گل زيبا شده است.
بالاخره راه افتاديم.(از بس كه حرف ميزنين ، خب بريد ديگه!)وقتي رسيديم جلوي در نفس عميقي كشيدم.من و مادر جلوتر
رفتيم.محمد ماشين را پارك كرد.غزل با ديدن من هم تعجب كرد و هم خوشحال شد.صورتم را بوسيد و گفت:
-خيلي خوشگل شده اي.
غزل كت و دامني سرمه اي پوشيده بود كه خيلي خوش دوخت بود و رنگ چشم هايش را تيره تر ميكرد.گفتم:
-به خوشگلي تو كه نشده ام.
امير كه جلوي در ايستاده بود با ديدن من يك لحظه جا خورد.چهره اش به لبخندي گشوده شد و من سرم را پايين انداختم.او به مادر خوشامد گفت و با پدر دست داد و گفت:
-پس دوست عزيزم كجاست؟نكنه جا مانده؟
پدر خنديد و گفت:
-نه جلوتر از ما حاضر شد ، الان مياد.
نميدانم چه چيزي باعث شد تا طبع شوخ امير هم گل كند.همه روي مبل نشستيم.من به غزل گفتم:
-همه چيز روبراه است؟
-بله ، چطور است بيايي نگاه كني.
بلند شديم و به آشپزخانه رفتيم غذاها پخته بود.غزل حتي سالاد را هم درست كرده بود.چاي ريخت.
سيني چاي را گرفتم و گفتم:
-من مي برم.
-زحمت نكش.
-زحمتي نيست ، دوست ندارم حس كنم مهمان هستم ، با اين لباس اين احساس را دارم.
-درست مثل شاهزاده خانم ها شده اي.
-مثل مجسمه شاهزاده خانم ها ، حتي نميتوانم تكان بخورم.
وارد سالن پذيرايي كه شديم امير با ديدن سيني چاي در دست من بلند شد تا آن را از دستم بگيرد و گفت:
-شما چرا زحمت كشيديد؟
-زحمتي نيست.
سيني را از دستم گرفت و چاي را به همه از جمله من تعارف كرد.لبخند روي صورتش نشان از شادي او ميداد.وقتي به من
چاي تعارف ميكرد سرم پايين بود.براي برداشتن قند يك لحظه سرم را بلند كردم.چشم هايش مي خنديد.سبزي پيراهنم
روي چشم هايش سايه انداخته بود.شايد هم از پيراهن خودش بود.يك پيراهن سبز يشمي پوشيده بود كه چشم هاي را تيره
تر ميكرد.انگار اتفاق صبح را فراموش كرده بود ؛ حرف هايي كه به او گفته بودم ، چون فقط لبخند ميزد.در افكار خودم بودم كه يكنفر از من چيزي پرسيد.به خودم آمدم.محمد گفت:
-غزل خانم از تو سوألي پرسيدند.
گفتم:
-بله؟
محمد به شوخي گفت:
-در عالم هپروت سير ميكردي؟
چشم غره اي به او رفتم و گفتم:
-ببخشيد غزل جون.
-اشكال نداره فقط پرسيدم پيراهنت را مادر دوخته اند ؟
-بله ، سليقه مادر و محمد است.
امير با تعجب پرسيد:
-محمد؟!
محمد گفت:
-خياطي اش كه نه ، پارچه اش را من خريدم.
امير لبخند زد و گفت:
-پس سليقه شماست.
انگار منظور خاصي داشت.از حرفش ناراحت شدم.ديگر دلم نمي خواست حتي نگاهش كنم.حتماً فكر ميكرد من خيلي بد
سليقه هستم.بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.امير و پدر با هم صحبت ميكردند.مادر پشت سر من وارد آشپزخانه شد.با ديدن
غذاها تعجب كرد و خيلي خوشحال شد.موقع شام من و غزل با كمك مادر ميز را چيديم.امير به يكباره به آشپزخانه آمد و
پرسيد:
-كمك نمي خواهيد؟
من حرفي نزدم ، غزل گفت:
-فقط اين بشقاب ها را روي ميز بگذار.
امير مكثي كرد و بشقاب ها را برداشت و از آشپزخانه بيرون رفت.نمي خواستم نگاهش كنم.حتي موقع خوردن شام كه
درست روبروي من نشسته بود نگاهش نميكردم و سرم را بالا نمي آوردم.
محمد گفت:
-خدا كند آش شور يا بي نمك نباشد چون دو تا آشپز داشتيم.
پدر گفت:
-اينجا اثري از آش نيست.
امير گفت:
-اتفاقاً غذا خيلي عالي است.
مادر گفت:
-مثل اينكه ديگر وقتش است.
محمد گفت:
-از وقتش هم گذشته است.
من همچنان ساكت بودم ، غزل هم سرش پايين بود.
محمد گفت:
-سكوت علامت رضاست.
من ديگر نتوانستم طاقت بياورم و گفتم:
-اگر همه چيز به غذا پختن است بله.
مادر گفت:
-با محبت اصلاً نميشود از اين شوخي ها كرد با غزل صحبت كنيم.
غزل از خجالت سرخ شد.من كه متوجه شدم در بد مخمصه اي گير افتاده گفتم:
-غزل خوشبختانه درس ميخواند و از شنيدن اين حرف ها راحت است.
بعد از خوردن شام همه از غذا تعريف كردند.همانطور كه امير ميز را جمع و از غذاها تعريف ميكرد رو به من گفت:
-شما ديگه بهتر است بنشينيد نوبت من است.
محمد با شوخي گفت:
-مگر تو هم كار ميكني؟
غزل گفت:
-بله ، داداش امير خيلي كمك ميكند ، دست پختش هم حرف ندارد.
محمد گفت:
-من كه باورم نميشود.
من فوري گفتم:
-مگر همه مثل تو تنبل هستند؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#30 | Posted: 28 Jan 2014 13:33 | Edited By: darkstorm
امير ساكت بود.از لبخندش كاملاً معلوم بود كه خوشحال است.ظرف ها را من و غزل شستيم و امير هم چاي ريخت.وقتي
مادر خواست كمك كند امير گفت:
-شما نه ، شما مهمان هستيد.
محمد فوري گفت:
-پس محبت بيچاره چي؟
امير گفت:
-ايشان هم همينطور.
پدر پرسيد:
-راستي از آقاي اميدي چه خبر؟حالشان چطور است؟
امير توضيح داد كه تا چند روز ديگر نمايشگاه تمام ميشود و پدرش جهت عقد قرارداد با شركت هاي ايراني و خارجي به
ايران برميگردد.فهميدم كه براي شركت در نمايشگاهي از تجهيزات پزشكي به خارج سفر كرده است.پدر گفت:
-خيلي دوست دارم با ايشان آشنا بشوم.
بعد پرسيد:
-امير آقا چرا شما با پدرت كار نميكني؟
-من علاقه اي به تجارت ندارم.
-ولي ساختن وسايل پزشكي به نوعي به رشته تو ارتباط پيدا ميكند.
-بله ولي پدر بيشتر وقتش را در خارج از ايران ميگذراند.شغلشان اينطوري ايجاب ميكند و من به همين دليل از اين شغل
خوشم نمياد.ترجيح ميدهم همينجا بمانم و به مردم خودم كمك كنم.
-كار پدر شما هم نوعي خدمت به مردم است.(عجب گيري داديا!)
محمد گفت:
-امير بيشتر موافق كسب علم است تا ثروت.
پدر گفت:
-علاقه به تحصيل هم خيلي خوب است.
امير گفت:
-من هم به همين دليل كار پدرم را دنبال نكردم.
پدر گفت:
-آرزوي هر پدري است به شرط اينكه فرزندش علاقه داشته باشد.
امير خيلي آرام و در حاليكه فقط من و غزل كه كنارش نشسته بوديم شنيديم گفت:
-اي كاش پدر من هم مثل شما فكر ميكرد.
غزل هميشه با افتخار و لطف عجيبي از پدرش حرف ميزد.بر عكس تصورم غزل به پدرش خيلي وابسته بود و امير را كمبود مادر زجر ميداد.بعدها فهميدم كه امير از غزل هم تنهاتر است.
زمان خداحافظي رسيده بود.غزل با پدر و مادر صحبت ميكرد.من برگشتم تا كيفم را بردارم امير به من گفت:
-امروز واقعاً خسته شديد ، بخاطر همه چيز متشكرم.
-من كه كاري نكردم ، احتياجي به تشكر نيست.اگر من هم نبودم شما مي توانستيد از پس كارها بر بياييد.
-بدون وجود شما هيچ كاري ممكن نيست.
فكر كردم شوخي ميكند من هم به شوخي گفتم:
-البته ولي نه هيچ كاريي.
وقتي سرم را بلند كردم چشمهايش و حالت صورتش كاملاً جدي بود.آرام گفت:
-چرا هر كاري ، حتي زندگي كردن.
نميدانم اين يك اعتراف بود يا يك شوخي.به هر حال چشمهاي مهربانش حكايت از صداقت و محبت داشت.دوباره گفت:
-خوشحالم كه با رنگ ها آشتي كرديد.
-ولي من كه قهر نبودم.
به لباسم نگاه كرد و گفت:
-چرا.
متوجه منظورش شدم.سرم را پايين انداختم و فقط گفتم:خداحافظ.آن لحظه حس كردم اتفاق بزرگي برايم افتاده است ، قلبم
ميلرزيد.او برايم اهميت داشت ، حرف هايش ، صداقت چشم هايش ، نگاه مهربانش.هر چقدر هم كه مي خواستم ناديده
بگيرمش يا دروغ بپندارمش ممكن نبود.همه چيز در ذهنم شكل ميگرفت و رهايم نميكرد.
آن شب تا صبح با خودم كلنجار رفتم و بالاخره صبح به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از اين به قلبم راهش ندهم.براي فراموش
كردن او بهترين راه كمتر ديدن او بود.بايد خودم را مشغول ميكردم.به نقاشي پناه بردم. ولي همه جا صورت او شكل
ميگرفت.حتي ميان يك گلدان گل يا شاخه هاي يك درخت ، مهرباني چشم هايش را نقش ميزدم.از حسي كه در برابر او
پيدا كرده بودم ناراحت بودم.من سال ها تمرين كرده بودم كه در برابر هيچكس ضعف نشان ندهم ولي در وجود امير قدرتي بود كه مثل آهنربا مرا جذب ميكرد.من براده آهني بودم كه با اولين نگاه به سمتش جذب شده بودم و با هر بار ديدن و
شناختن او بيشتر و بيشتر به سمتش كشيده ميشدم.نزديكي اخلاق و افكارمان بيشتر از هر چيز مرا خاع سلاح كرده
بود.گاهي ميدانستم چه چيزي ميخواهد بگويد و در دلش چه مي گذردوحس ميكردم او هم مرا درك ميكند با اين حال نمي
خواستم به اين راحتي تسليم عشقي بشوم كه آينده نامعلومي داشت.سعي داشتم با توجه به شعر "از دل برود هر آنكه از
ديده برفت"او را با كمترين ديدن فراموش كنم ولي ته دلم ميدانستم كه عشق واقعي حتي با نديدن هم از بين نميرود ؛ شايد
شديدتر هم بشود.
صبح با اصرار مادر براي تشكر از غزل به منزلشان تلفن كردم.براي اينكه مبادا امير گوشي را بردارد و مجبور به صحبت با او
بشوم گوشي را به مادر دادم و گفتم:
-بهتر است اول شما صحبت كنيد.
-آخه چرا؟
-اينطوري غزل بيشتر خوشحال ميشود.
خود غزل گوشي را برداشت.خيلي خوشحال بود و به مادر گفت كه ديشب درست بعد از رفتن ما پدرش از انگلستان برگشته
و الان هم انجاست ، به همين خاطر غزل دانشگاه نرفته.مادر بعد از تشكر و چشم روشني باد گوشي را به من داد.غزل از
شادي پشت سر هم صحبت ميكرد و من هم گوش ميكردم.خوشحالي او روي من هم اثر كرده بود و اصلاً امير را فراموش
كرده بودم.غزل ميگفت كه پدرش مشتاق ديدار ماست به خصوص من ؛ آنقدر كه غزل تعريف كرده بود.من گفتم:
-نكند پدرت بعد از تعريف هاي تو از ديدن من نااميد شود؟
ولي غزل گفت:
-تو شكسته نفسي ميكني.
نمي دانستم چه بهانه اي جور كنم چون براي ديدن آقاي اميدي بايد امير را هم مي ديدم.ولي وقتي گفت كه فردا شب به يك
مهماني دعوت شده اند و پدرش هم دوست دارد من با آنها باشم پرسيدم:
-كدام مهماني؟
-منزل يكي از دوستان پدرم است.
-ولي تو كه ميداني من از مهماني خوشم نمياد.
-درست حرفي كه امير گفت.امير هم هيچوقت همراه ما نمياد.
وقتي فهميدم امير نيست گفتم:
-با پدر و مادر صحبت ميكنم بعد به تو خبر ميدهم.
-راستي؟چه عالي!
فكر نميكرد به اين زودي موافقت كنم.پدر و مادر هيچ مخالفتي نكردند.
مادر گفت:
-آقاي اميدي را به منزلمان دعوت كن.
محمد هم گفت:
-شايد در اين مهماني يكنفر پيدا شود و ما را از دست تو نجات دهد.
گفتم:
-باز تو شروع كردي؟
پدر خنديد و گفت:
-خوب فكري است.
گفتم:
-شما هم پدر؟!
محمد گفت:
-اثرات حرف هاي من است.
همه خنديديم.مادر همه كارهايش را رها كرد و در عرض دو روز يك پيراهن خيلي قشنگ برايم دوخت.نميدانم چرا اينقدر
به دوختن لباس علاقه پيدا كرده بود.بعد اين همه سال مادر دوباره خياطي ميكرد ؛ چيزي كه براي همه بخصوص پدر خيلي عجيب بود.علاقه به دوختن لباس براي من باعث شده بود تا مادر دوباره خياطي كند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / باران عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites