تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

باران عشق

صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین »  
#41 | Posted: 29 Jan 2014 12:43
صبح براي اينكه فكر امير را از سرم بيرون كنم سراغ تابلويم رفتم و تمامش كردم.بالاخره اواسط هفته محمد گفت كه قرار
است با امير برود و آن مريضش را ببيند.من با اينكه خيلي دوست داشتم آن دختر را ببينم ولي نمي خواستم محمد بيشتر از
اين پي به احساسم ببرد به همين دليل حرفي نزدم.محمد با اصرار زياد امير را راضي كرده بود تا به آسايشگاه بروند.آن روز
اصلاً نمي توانستم كاري بكنم.سعي كردم سرم را با طراحي گرم كنم ولي طرح هايم كج و كوله از آب در مي امدند.دستم
ميلرزيد.سعي كردم به مادر كمك كنم ولي نتيجه است فقط شكستن چند ظرف بود ، بالاخره بهتر ديدم توي حياط روي
نيمكت مورد علاقه ام بنشينم و كتاب بخوانم.احساسات عجيب و غريبي به سراغم مي آمد.هر لحظه چيزي در ذهنم شكل ميگرفت.زود افكارم را يادداشت كردم.همان موقع مادر صدايم كرد.تلفن با من كار داشت ، غزل بود و ميگفت كه ميخواهند
با نادر براي خريدن حلقه بروند و دوست دارد من هم همراهشان باشم.هر چقدر مخالفت كردم قبول نكرد و دوباره اصرار
ميكرد.با اين حال قبول نكردم و بالاخره از من قول گرفت كه براي خريدن لباس عروسي همراهشان باشم.مجبور شدم قول
بدهم.گفت:
-اگر خواهرم بودي نمي آمدي؟
-حتي اگر خواهرت هم بودم نمي امدم چون براي خريدن حلقه دو نفري برويد خيلي بهتر است ؛ با سليقه همديگر بيشتر
آشنا ميشويد.
يك لحظه دلم گرفت و گفتم:
-تاريخ پرواز معلوم شد.
-بله ، همان شب عروسي ، چون مهلت ثبت نام نادر در دانشكده تمام ميشود.پرواز ديگري هم نبود.
-چقدر با عجله!
-بله ، خودم هم ميدانم ، نميدانم چطوري از شما دور شوم و دوري شما را تحمل كنم.
حس كردم ناراحت شده و بغض كرده ، گفتم:
-از كي تا حالا اينقدر مؤدب شدي و من شما شدم؟
-تو شما نشدي ، منظورم تو و امير هستيد.
-ولي من با امير آقا فرق دارم.تو بايد بيشتر به فكر او باشي ، خيلي تنها ميشود.
-اي كاش ميشد ازدواج ميكرد اينطوري خيالم راحت ميشد.
-خب چرا اين كار را نميكند؟
-مشكل همين است.پدر هر چقدر اصرار ميكند زودتر ازدواج كند طفره ميرود و بهانه هاي مختلف مي آورد.گاهي ميگويد
هيچوقت ازدواج نميكند ، يكبار ميگويد درسش تمام نشده است و بار ديگر ميگويد كسي را كه ميخواهد هنوز پيدا نكرده
است.
-شايد او هم براي خودش دلايلي دارد ، بالاخره بايد راضي اش كنيد.
-امير با اين چيزها راضي نيمشود.
بعد يكدفعه گفت:
-تو با امير صحبت ميكني؟
-من؟!
-آره.
-كي ميخواهد كي را نصيحت كند!
-حق با توست ، اگر بهش بگي ميگه چرا خودت ازدواج نميكني؟
خنديدم و گفتم:
-بدين ترتيب وضع بدتر ميشه.
شب وقتي محمد آمد بدون حرف به اتاقش رفت.مدر به پدر گفت:
-نميدونم چي شده ، محمد خيلي پكر است.
پدر هم براي اينكه مادر نگران نباشد به شوخي گفت:
-حتماً به فكر ازدواج افتاده است.
ولي وقتي مادر به آشپزخانه رفت متفكرانه به اتاق محمد نگاه كرد.من گفتم:
-من با محمد صحبت ميكنم.
بلند شدم ف پشت در ايستادم ، بعد نفس عميقي كشيدم در زدم و وارد اتاقش شدم.محمد روي تخت دراز كشيده بود ، كنار
تخت نشستم و خودم را لوس كردم و پرسيدم:
-داداشيِ من شام نمي خورد؟
-نه اشتها ندارم.
-حالا يك كم بخور ، غذا رو بيارم به اتاقت؟
-نه ، شام نميخورم ، شما شام بخوريد.
-مگه ميشه بدون داداش خوبم شام خورد؟!
او حرفي نزد.گفتم:
-حالا يه نگاهي به خواهر كوچيكت بنداز.
-خسته هستم ميخوام بخوابم.
اين رفتار از محمد هميشه شاد و سرحال عجيب بود.او حتي در سخت ترين شرايط هم ميخنديد و شوخي ميكرد ولي امشب
خيلي ناراحت بود ، بايد مي فهميدم چي شده ، پس پرسيدم:
-كلاس نرفتي؟
-چرا.
-امير را ديدي؟
-بله ، با هم بوديم.
-چه اتفاقي افتاده؟
-بيست سوالي مي پرسي؟
-نه فقط مي خوام بدونم چه چيزي داداش هميشه شادم را اينقدر ناراحت كرده است كه براي خواهرش اخم ميكند.
-هيچي نيست ، باور كن.
-امكان ندارد چيزي نشده باشه ، خودت ميگي با از امير آقا بپرسم؟
-يهيچي نشده تو هم برو شامت رو بخور.
-حالا ديگه من غريبه ام؟
به صورتم نگاه كرد و گفت:
-لطفاً برو بيرون.
عصباني شدم و گفتم:
-اصلاً غصه هاي تو براي خودت ، غصه هاي من هم مال خودم.
و با عصبانيت از اتاق بيرون آمدم.پشت در اتاق نفس تازه كردم ، چه اتفاقي داشت مي افتاد؟
به پدر و مادر گفتم:
-محمد خسته است ، شام نمي خورد.
مادر هر چقدر پرسيد چي شده؟گفتم كه چيزي نيست درس هايش زياد است توي دانشكده خسته شده است و بالاخره
ظاهراً متقاعدشان كردم.
صبح غزل همراه نادر به دنبالم آمدند.زوج خيلي خوشبختي بودند.آنقدر به هم مي آمدند كه از ديدنشان لبخند روي لبم
نشست.عشق و علاقه را در چشمان هر دو مي ديدم.پيراهن عروسي زيبايي انتخاب كرديم و غزل آن را پوشيد ، درست شبيه
پري كوچكي شده بود ؛ زيبا و ساده و مهربان.
موقع برگشتن نادر ما را به يك كافي شاپ برد.هر دو قهوه خوردند ولي من بستني را ترجيح دادم.نادر با تعجب بستني
خوردن مرا نگاه ميكرد.در آن هواي سرد خيلي مي چسبيد البته به نظر من.بعد مرا رساندند و هر دو خداحافظي كردند.روز
خوبي بود ولي با شنيدن حرف هاي مادر روز خوبم خراب شد.خانم شكوهي باز تماس گرفته بود و آنقدر خواهش كرده بود
تا پيمان پسرش يكبار ديگر براي خواستگاري بيايد و با هم صحبت كنيم و مادر بخاطر رودربايستي قبول كرده بود.نميدانم
چرا مادر اينقدر با همسايه ها رودربايتي داشت.دلم ميخواست اين خانم شكوهي و پسرش را خفه كنم با اين حال خودم را
كنترل كردم و گفتم:
-بايد فكر كنم.
توي اتاقم فكرهايم را كردم.بايد آب پاكي را روي دستش ميريختم.او دست بردار نبود بايد با او اتمام حجت ميكردم ، بايد
كاري ميكردم تا براي هميشه منصرف شود.فرار فايده اي نداشت ، او را مشتاق تر و مرا متنفرتر ميكرد.بالاخره به مادر گفتم
كه موافق صحبت كردن با پسرخانم شكوهي هستم.
-پس براي فردا قرار ميگذارم.
-نه مادر همين امروز.
مادر با تعجب نگاهم كرد و گفت:
-يعني چي دختر؟نه به انكه قبول نميكردي به اينكه ميگي همين امروز بيايند.آنها چي فكر ميكنند؟
-هر فكري ميخواهند بكنند.اصلاً برايم مهم نيست.خواهش ميكنم مادر.
-باشه ، من كه سر از كارهاي تو در نميارم ولي با پدرت مشورت نكرده ام.
-اشكالي ندارد.من بعداً برايش توضيح ميدم.در ضمن ميتواني تلفن كني و ازش اجازه بگيري.
بالاخره پدر هم قبول كرد ، ميدانست من هيچ كاري را بدون دليل انجام نميدهم.آنها غروب مي آمدند.تا آن موقع فكر كردم
، روبروي تابلوي تنها در باران ايستادم و خاطراتم را مرور كردم.ميخواستم قدرت بگيرم.به حرف هايي كه از امير شنيده
بودم ، نگاه مهربانش و تمامي اتفاقات گذشته فكر كردم و تمامي اينها به كمك اراده ام آمدند.حقيقت جلوي چشمانم ظاهر
شد و فهميدم كه به امير علاقه دارم و اينها تصميمم را جدي تر كردند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#42 | Posted: 29 Jan 2014 12:59
فصل 9
اتفاقات آن روز را هرگز فراموش نميكنم.پيمان باز هم با يك دسته گل بزرگ وارد شد.سعي كردم از همان اول راحت
باشم.خانم شكوهي صورتم را بوسيد و گفت:
-عروس خوشگلم چطور است؟
حرفي نزدم چون ميدانستم كه پيروز ميشوم.پيمان پيراهن چهارخانه اسپرت پوشيده بود و يك شلوار لي تنگ.فكر كردم هر
دختري كه او را ببيند ممكن است عاشق او شود و درخواست ازدواجش را قبول كند بجز من.من دنبال چيزي بودم كه در
وجود او پيدا نميشد ، چشمهايش انگار خالي خالي بود.
اين را وقتي از كنارش گذشتم تا وارد اتاق محمد شويم و با هم صحبت كنيم متوجه شدم.روي مبل نشست ، من هم پشت ميز
مطالعه محمد نشستم ؛ درست مثل اينكه به دادگاه آمده باشد.او صحبت را شروع كرد و گفت:
-بالاخره راضي شديد ؟شما خيلي سرسخت و يكدنده سهتيد.
-شما زود به نتيجه گيري ميرسيد.صحبت كردن من با شما دليل بر رضايتم نيست.
از همان ابتدا وضعيتم را روشن كردم ، اينطوري خيلي بهتر بود.
يك لحظه خنده از روي لبانش محو شد و گفت:
-پس براي چي خواستيد با هم صحبت كنيم؟
-اولاً من نخواستم شما خواستيد.من فقط ميخواستم همه چيز زودتر روشن شود.
-چه چيزي بايد روشن شود؟
-خب ، دوست نداشتم شما بيشتر از اين معطل من شويد.
-پس اين صحبت كردن براي چي است؟
-براي اينكه تكليف شما روشن شود.
-تكليف من!پس تكليف شما چي؟
-تكليف من كاملاً معلوم است.
با عصبانيت گفت:
-يعني تكليف من از حرف شما معلوم ميشود.
با خونسردي گفتم:
-فكر ميكنم همينطور باشد.
دوباره با عصبانيت گفت:
-ولي اينطور نيست.
او را حسابي عصباني كرده بودم.گفتم:
-ببينيد ، قصد بحث و پيدا كردن دليل ندارم.فكر ميكنم وقت براي هر دوي ما آنقدر با ارزش باشد كه نخواهيم هدرش
دهيم.بگذاريد رو راست بگم كه من قصد ازدواج با شما را ندارم.اين جلسه را هم براي صحبت كردن با شما گذاشتم تا
خيالتان را راحت كنم و هر جور دوست داريد براي آينده تان تصميم بگيريد.دوست ندارم منتظر جواب من بمانيد.
خونسرد نگاهم كرد و گفت:
-پس نگران من هستيد؟
-تا حدودي.
-برايتان مهم هم هست؟
-براي من سرنوشت همه مهم است و اگر بتوانم راه درست را به كسي نشان بدهم اين كار را انجام ميدهم.
با تمسخر گفت:
-ببخشيد خواهر مقدس ، نميدانستم شما اينقدر انسان دوست هستيد.
مرا مسخره ميكرد ، از راه خوبي وارد نشده بودم.خودم را براي شنيدن هر حرفي آماده كرده بودم.با خونسردي گفتم:
-شما اينطور فكر كنيد.چرا دنبال دختري نمي رويد كه لياقت شما را داشته باشد؟دخترهاي زيادي در اين شهر هستند كه
تمايل به ازدواج با شما را داشته باشند.
-يعني شما فكر ميكنيد كه لياقت مرا نداريد؟
-بله.
-ولي شكسته نفسي ميكنيد.شما آنقدرها هم دختر بدي نيستيد ، فقط كمي لجباز هستيد كه من لجبازي شما را هم دوست
دارم.
-بله ، لياقت شما را ندارم چون به ظواهر انسان ها اهميت نمي دهم.
لبخند روي لبش خشك شد.از جايم بلند شدم ، اين حركتم نشان دهنده ي يك قيام بود.بدون اينكه لبخند بزنم به
چشمهايش خيره شدم.هيچوقت اين جسارت خودم را فراموش نميكنم.گفتم:
-فكر نميكنم ديگر حرفي براي گفتن مانده باشد.
-چرا ، شما اصلاً اجازه نداديد من حرفي بزنم.
-خب بفرماييد.
-اينطوري كه شما ايستاده ايد من نميتونم.
-ميدانم كه شما آدم خجالتي نيستيد ، پس بفرماييد.
-پس مرا شناخته ايد.
-ابداً!تمايلي هم به شناخت شما ندارم.فقط از تلفن هاي بي موقع شما ميشود اينطور فهميد
-شما حتي اجازه نداديد من صحبت كنم.
-خب بفرماييد.
-شما كه از احساس من خبر نداريد چطور ميتوانيد راجع به سرنوشتم حرف بزنيد؟
-احساس شما راجع به من اشتباه محض و ضمناً يكطرفه است.
-من به شما علاقمندم ، اين براي شما مهم نيست؟
-علاقه يك طرفه براي من بي اهميت است.اصلاً شما خودتان را جاي من بگذاريد ، آيا حاضر بوديد با كسي كه هيچ علاقه اي
به او نداريد ازدواج كنيد؟
-نميدانم ، من فقط ميدانم كه شما را دوست دارم.(اي بابا!!عجب زبون نفهميه ها!)
-بحث كردن با شما بي فايده است.
-پس قبول ميكنيد؟
-ابداً ، فقط پيشنهاد ميكنم آينده تان را خراب نكنيد.
-شما براي من تصميم ميگيريد ، همانطور كه هميشه ديگران براي من تصميم گرفته اند.دلايل شما بچه گانه ترين دلايل
است.(خرو نيگا!!ميگه دوست ندارم ميگه دليلت بچه گانه س!بچه ها ببخشيد اومدم وسط كتاب ، نتونستم جلوي خودمو
بگيرم !)
-اگر به نظر شما رو راست بودن بچه گانه است پس همان بهتر كه در اشتباه بمانيد.
از اين حرفم عصباني شد و فرياد زد:
-فكر ميكنيد من يك احمق هستم؟ميدانم كه شما دلتان جاي ديگر است ، براي خودتان نقشه ها كشيده ايد و فكر ميكنيد
آن پسره ي بي عرضه آسمان جل با شما ازدواج ميكند.
يك لحظه حالم بد شد ، ديگر نمي توانستم خودم را كنترل كنم.داد زدم:
-بهتر است پاي ديگري را وسط نكشيد.يك تار موي او را با صد نفر مثل شما عوض نميكنم.
از اعتراف خودم وحشت كردم ولي همين اعتراف به من جرات داد.
صداي هر دويمان بلند شده بود ، گفت:
-باشه ، بعداً كه به پايم افتاديد و خواستيد با من ازدواج كنيد دلم ميخواهد ببينم باز هم از آن پسره علاف و بيكار طرفداري
ميكنيد.
نفهميدم چطوري دستم را بلند كردم و سيلي محكمي به صورتش زدم.تمام بدنم ميلرزيد.از اتاق بيرون دويدم.او پشت سرمن
بيرون امد.مادرش دنبالش رفت و پرسيد چي شده ولي او بدون حرف از در خارج شد.خانم شكوهي هم با سرعت خداحافظي
كرد و بيرون رفت.مادر با ديدن قيافه من وحشت كرد و پرسيد:
-چي شده؟چرا رنگت پريده؟او به تو چي گفت؟تو چي گفتي؟
در حاليكه از بغض صدايم در نمي آمد با زحمت گفتم:
-هيچي مادر بعدا همه چيز را مي گويم فقط فعلا چيزي نپرسيد ، خواهش ميكنم.
اين حرف را گفتم و به اتاقم رفتم.در را قفل كردم خودم را روي تخت انداختم و آنقدر گريه كردم كه ديگر اشكي برايم
باقي نماند.هر چقدر مادر صدايم كرد فقط گفتم :مادر تنهايم بذار.
چند بار در اتاقم را زد ولي من همچنان گريه ميكردم.وقتي محمد آمد مادر تا آنجا كه ميدانست همه چيز را برايش تعريف
كرد به همين خاطر محمد فوري به طرف اتاقم آمد.در اتاقم را زد ، جواب ندام.گفت:
-در را باز كن.
-دست از سرم بردار ، غصه هايم مال خودم است مگر اينطور قرار نبود؟
-هنوز از دستم ناراحتي؟بعدا برايت همه چيز را توضيح ميدم ، خواهش ميكنم محبت در را باز كن.
در را كه باز كردم از چشمهاي پف كرده و قرمزم فهميد كه خيلي گريه كرده ام.پرسيد:
-حال خواهر كوچولوي من چطور است؟
-دلم از غصه دارد ميتركد.
و دوباره شروع به گريه كردم و بين گريه همه چيز را برايش تعريف كردم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#43 | Posted: 29 Jan 2014 13:00 | Edited By: darkstorm
محمد دستمالي به من داد و گفت:
-عجب خواهر شجاعي داشتم و خبر نداشتم.حالا توچرا اينقدر از امير دفاع كردي؟ولي عجب پسر پررويي است بايد حقش
را كف دستش بذارم.
با ناراحتي فتم:
-ديگر دلم نميخواد حرفي از او بزني ، فراموشش كن.
-البته خودت جوا خوبي بهش دادي ولي بايد حسابش را برسم.
بعد از كلي صحبت و درددل از محمد خواستم كه به پدر و مادر حرفي نزند و خودش هم كاري نكند.محمد يك قرص مسكن
به من داد و گفت بهتر است فقط استراحت كنم.قرص را خوردم و تا صبح خوابيدم.
بعد از آن اتفاق ديگر نه خانم شكوهي تلفن كرد و نه پسرش حيتي ديگر آنها را نديديم.فهميدم كه دمش را روي كولش
گذاشته و رفته.تا روز عروسي غزل امير را هم نديدم.در آرامش كامل نقاشي ميكردم و براي برگزاري نمايشگاه آماده
ميشدم.
به دنياي خودم بازگشته بودم ؛ دنياي طرح ، رنگ ، نقش و از آن دنيا لذت ميبردم.روز عروسي غزل بالاخره فرا رسيد.تا شب
قبل دست از كار نكشيده بودم.تنها صبح دست هاي رنگي ام را شستم و پيراهنم را امتحان كردم.يك پيراهن بلند مشكي با
پارچه اي براق بود با كتي كوتاه روي آن.لبه كت سنگ دوزي شده بود و تلألؤ خاصي داشت.وقتي در آينه به خودم نگاه كردم
حس كردم يك خانم شده ام.تازه حس كردم چقدر بزرگ شده ام.مادر با تحسين نگاهم ميكرد.بالاخره هم گفت:
-چقدر خوشگل شدي!منو ياد جواني هاي خودم ميندازي.
-به زيبايي شما كه نميرسم.
-اتفاقاً زيبايي تو خيلي بيشتر است چون به پدرت هم شباهت داري.
-شما هم خوب از پدر تعريف ميكنيد.
بالاخره پيراهن را از تنم بيرون آوردم و اويزان كردم تا براي شب چروك نشود.
محمد از صبح زود رفته بود تا به امير كمك كند كه صندلي ها را بچينند و خانه را مرتب كنند.قرار بود طبقه پايين مردانه و طبقه بالا زنانه باشد.محمد همان موقع آمد تا مرا براي چيدن سفره عقد ببرد.تنها آمده بود و امير همراهش نبود.از آن شب
باراني امير را نديده بودم.وقتي رسيديم محمد به من گفت:
-غزل با دختر عموهايش رفته اند آرايشگاه و كسي خانه نيست.تو راحت ميتوني سفره را بچيني و اتاق عقد را تزيين كني.
خبر داشتم كه غزل آرايشگاه رفته است چون خيلي اصرار داشت من هم همراهش باشم ولي من اتاق عقد را بهانه كردم و
نرفتم.محمد گفت:
-همه وسايل همانجاست ، من و امير طبقه پايين هستيم ، اگر كاري داشتي صدايمان كن.
با ديدن وسايل زيبا در اتاق مخصوص عقد بزرگترين اتاق و در اصل اتاق خواب پدر غزل بود.تخت و وساير وسايل را جمع
كرده بودند و اتاق خالي بود.مشفول چيدن سفره عقد شدم.آنقدر سرم گرم بود كه متوجه گذشت زمان و ورود محمد
نشدم.بالاي سرم ايستاده بود و نگاهم ميكرد.لبخند زدم و گفتم:
- -چرا مثل عجل معلق بالاي سرم ايستادي ؟ نميگي ميترسم؟
-ميخواستم ببينم خواهر هنرمندم چكار ميكند.
-اينطوري؟ولي عيب ندارد ، عروسي تو جبران ميكنم.
-خدا از دهنت بشنود.امير ميخواست ببيند به چيزي احتياج نداري؟
-نه ، ممنون ، فقط گل ها را كي مي آورد؟
-نميدانم ، فكر كنم سفارش داده اند.الان امير خودش مياد بالا ازش مي پرسم.
چند دقيقه بعد امير هم آمد.با ديدن دوباره اش بعد از اين همه مدت قلبم فشرده شد و صورتم گل انداخت.سلام و احوال
پرسي كرديم.سرم را بلند كردم ، باز هم نگاهمان تلاقي كرد.حس كردم كمي لاغر شده ، چشمهايش درشت تر به نظر
ميرسيدند.گفت:
-ببخشيد ، حسابي به زحمت افتاديد.نميدانم چطور جبران كنم.
محمد خنديد و گفت:
-عيب نداره عروسي اش جبران ميكني.
ايمر گفت:
-حتماً.
محمد خنديد و گفت:
-ولي فكر نكنم بتوني.
پرسيدم:
-براي چي؟
محمد گفت:
همينطوري ولي اشكالي نداره ، عروسي من جبران كن.
بعدها فهميدم منظور محمد چي بود.
امير گفت:
-انشاالله.
بعد لبخندي زد و گفت:
-با آبكش برات آب ميارم.
من خنديدم.محمد گفت:
-چي شده بلبل زبان شدي؟صبح تا حالا يك كلمه حرف نزدي و حالا يك ريز حرف ميزني.
امير فقط لبخند ميزد.من گفتم:
-امير آقا اگر ميشود گل ها را بياوريد.
-ببخشيد يادم رفته بود ، توي اتاقم است.
گل ها را كه شامل دو سبد بزرگ گل رز قرمز و زرد و گل مريم بودند آورد.سبدها را دو طرف سفره گذاشتم.مي خواستم
مبل مخصوص نشستن عروس و داماد را مرتب كنم كه فوري گفت:
-شما دست نزنيد من ميارم.
جاي مبل را نشان دادم و محمد و امير آن را سر جايش گذاشتند.امير گفت:
-تا كار شما تمام ميشود من برايتان چاي ميريزم.
-ممنونم شما زحمت نكشيد.
محمد گفت:
-زحمتي نيست ، بذار بريزه ياد بگيره به درد آينده اش ميخوره.
كارم كه تمام شد امير با سيني چاي جلوي در ايستاده بود.لبخندي زد و گفت:
-خيلي قشنگ شده دست شما درد نكند.
-سليقه خواهرم را ميبيني؟
-در هنرمندي و سليقه محبت خانم شكي نيست.
بعد چاي تعارف كرد.محمد گفت:
-چاي درست كردنت عالي است ، ديگر وقتش است.
-باز شروع كردي؟!
-جدي ميگم چون قرار است زن ذليل بشي اين چيزها را هم كه ياد گرفتي ، ديگر آماده شدي.
امير ساكت بود ، محمد دست بردار نبود دوباره گفت:
-حالا گذشته از شوخي چقدر طفره ميري؟
امير در حاليكه با نگاه مرا نشان ميداد چشم غره اي به محمد رفت و گفت:
-بعدا برات توضيح ميدم.
-توضيحات تو كافي نيست.
-حالا بعداً.
-همين الان و همينجا بايد جواب دي.
-آخه اينجا جايش نيست.
من كه ديدم امير بدجوري گير افتاده گفتم:
-اصلاً يكي بايد به خودت بگه ، داداش محمد.
محمد فوري گفت:
-از شانس بد من هيچكس به من حرفي نميزند.
بعد هر دو به من نگاه كردند و محمد در حاليكه ميخنديد گفت:
-كي به كي ميگه ؟ يكي بايد تو را نصيحت كنه.
بعد هر سه خنديديم.چاي را كه خورديم گفتم:
-من ديگر بايد برم ، اگر كاري نيست.
امير فوري گفت:
-واقعا لطف كرديد.
-وظيفه ام بود غزل مثل خواهرم مي ماند.
بعد از خداحافظي من و محمد به خانه برگشتيم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#44 | Posted: 29 Jan 2014 13:01 | Edited By: darkstorm
فصل 10
آن شب -به قول مادرم -من در آن مجلس گل سرسبد بودم ولي به نظر خودم غزل خيلي زيبا شده بود.غزل درست شبيه
غنچه اي بود كه شكوفا شده باشد.ديگر غزل ساكت و خجالتي نبود ، حالا يك عروس زيبا بود كه نور عشق قلبش را روشن
كرده بود ، عشق به همسرش ؛ كردي كه كنارش ايستاده بود.زوج مناسبي بودند.مادر با حسرت به غزل نگاه ميكرد ،
ميدانتسم كه به چه چيزي فكر ميكند ، آرام در گوشش گفتم:
-مادر غصه محمد را نخور.
-من خيلي غزل را دوست دارم.اي كاش عروس من بود.
-مادر ، محمد هم ازدواج ميكند ولي با همسر مناسب خودش.غزل با نادر خوشبخت است.
-بله ، حق با توست.
تقريبا نيمي از دوستان پدر غزل آمده بودند و بيشتر آنها كساني بودند كه در آن شب مهماني ديده بودم.از فاميل هم عمه و
دختر عمه هاي غزل حضور داشتند و البته چند نفر از اقوام دور آقاي اميدي.دختر عمه هاي غزل توجهم را جلب كرده
بود.لادن همسن و سال غزل بود ، شايد يكسال بزرگتر و خيلي هم زيبا بود.لاله هم تازه ديپلم گرفته بود.او هم زيبا بود و
البته مهربان تر و ساده تر از لادن به نظر ميرسيد.يك نوع خودخواهي خاص در سيماي لادن بود كه از آن خوشم نيامد.به
مادر گفتم:
-ديدي دخترهاي از من زيباتر هم هستند.
مادر فوري گفت:
-كجايند؟
لادن را نشانش دادم و گفتم:
-دختر عمه غزل لادن.
-كي گفته از تو زيباتر است؟رنگ و روغني كه به صورتش ماليده و لباسش او را زيبا جلوه ميدهد.قشنگي تو طبيعي و
خداداي است نمي بيني چقدر مغرور است.
-مادر شما كه هيچوقت بدي كسي را نميگفتي.
-حقيقت را گفتم عزيزم.
با دختراني كه در مهماني قبلي آشنا شده بودم سلام و احوال پرسي كردم.همه با تحسين نگاهم ميكردند و البته چند نفر هم با
حسادت.همان موقع خانم روشن را ديدم.به طرفم آمد و با من احوالپرسي كرد و صورتم را بوسيد و گفت:
-دخترم ، شما را زيباتر از دفعه قبل ميبينم.
سپس پرسيد:
-ميتوانم با مادرتان آشنا شوم؟
او را با مادر آشنا كردم و بعد هم از كنارشان فرار كردم.پس خانواده روشن هم امده بودند.در اين مدت پسرش را كاملاً
فراموش كرده بودم و همينطور حرف هايي كه به من گفته بود.خانم روشن زني تحصيلكرده و مهربان بود كه برعكس ديگر خانم ها غرور و خودخواهي در وجودش ديده نميشد.
موقع مراسم عقد چند نفر از آقايان به طبقه بالا آمدند.من شال بلند و زيبايي هماهنگ با لباسم روي سرم انداخته و گوشه اي
ايستاده بودم.خطبه عقد را كه عاقد ميخواند همه ساكت بودندوامير كنار در ايستاده بود و با لبخند به غزل و نادر نگاه
ميكرد.فكر كردم حالا به راحتي ميتوانم نگاهش كنم چون اصلاً مرا نميبيند.براي چند لحظه نگاهم به او بود ولي يك لحظه به
خودم امدم و ترسيدم كسي متوجه شده باشد ولي هيچكس توجه نكرده بود.در آن كت و شلوار كرم خوشرنگ چقدر
خوشقيافه به نظر ميرسيد.انگار پخته تر از گذشته شده بود.با اينكه كمي لاغر شده بود ولي همچنان چهارشانه و قوي به نظر
ميرسيد.به نظر من از داماد هم زيباتر بود.اولين بار بود كه او را با كت و شلوار ميديدم.قلبم از ديدنش به لرزه در آمده بود و
تند تند مي تپيد.همان موقع سرم را بلند كردم.حس كردم يك نفر نگاهم ميكند.به اطراف نگاه كردم.حدسم درست
بود.فرزاد روشن درست كنار مادرش ايستاده بود و به من نگاه ميكرد.او اينجا چه كار ميكند؟از دور با سر سلام كرد.من هم
به اجبار سرم را پايين آوردم.داشت به طرف مي آمد.از ترسم به سمت ديگر سالن رفتم ولي برگشتم او كنارم ايستاده
بود.سلام و احوالپرسي گرمي كرد و من كوتاه جواب دادم.بالاخره گفت:
-خيلي وقت است شما را نديده ام ، ما را از ديدن خودتان محروم كرديد.فكر ميكردم در مهماني هاي ديگر هم شركت
ميكنيد.
-من علاقه اي به آن مهماني ها ندارم.
-بله ميدانم ، فقط تعجب ميكنم چطور به مهماني منزل آقاي پيروز تشريف آورديد.
ساكت بودم و سرم پايين بود.بعد شنيدم كه گفت:
-مادر خيلي از شما خوشش آمده.
-ايشان لطف دارند.
سرم را بلند كردم.آنقدر قدش بلند بود كه از شانه هايش نميشد چيزي را ديد وقتي كمي خودم را عقب كشيدم ، پشت
سرش به فاصله زياد درست گوشه ديگر سالن امير را ديدم.ما را نگاه ميكرد.يك لحظه نگاهم با نگاهش تلاقي كرد.چقدر
نااميد و غمگين به نظر ميرسيد.فوري سرم را پايين انداختم و بدون اينكه به آقاي روشن نگاه كنم گفتم ببخشيد و به سمت اتاق عقد برگشتم.قلبم تند ميزد و نفسم گرفته بود ، چند بار نفس عميق كشيدم و وارد اتاق عقد شدم.پدر غزل سينه ريزي
زيبا به گردن عروس آويخت و يك ساعت به دست داماد بست.پدر و مادر داماد هم هر كدام به غزل طلا دادند.امير هم يك
جعبه مخملي قرمز رنگ به دست غزل داد و من چون فاصله ام دور بود نتوانستم آن را خوب ببينم.مادر هم يك دست بند
پهن و زيبا به غزل هديه كرد كه باعث تعجب و خوشحالي غزل شد.من صورت غزل را بوسيدم و به نادر تبريك گفتم و از
اتاق بيرون آمدم.عروس و داماد با خانواده هايشان عكس مي گرفتند.روي يك صندلي نشسته بودم و فكرم را پرواز داده
بودم به آسمان خيال.همان لحظه با صداي مردانه اي به خودم آمدم.محمد كنارم ايستاده بود.با لبخند گفت:
-چه گوشه دنجي را انتخاب كردي.مثل هميشه از همه فرار ميكني؟
خنديدم و گفتم:
-نه بابا ، توي اتاق عقد بودم تازه به اينجا آمدم.
-ميخواستم سوالي بپرسم.
-بفرماييد.
كنارم نشست و گفت:
-اين آقاي روشن كيه؟
-تو از كجا اسمش را شنيدي؟
-اين را ديگر نپرس.
-مگر ميشود نپرسم؟
-حتماً مسئله مهمي است؟
-نه بابا ، در مهماني دوست پدر غزل با هم آشنا شديم آقاي اميدي دوست پدر غزل است.
-جداً؟!
-بله ، اشكالي دارد؟
-ولي من شنيدم كه خيلي جوان است.
-اطلاعاتت كامل است ، منظور تو آقاي پسر روشن است ؟
-بله ، يا من زيادي باهوشم يا تو زيادي كم هوش.
-من چه ميدانستم منظورت كدوم يكي است.
-بله ، بايد ميدانتسم كه از تو بعيد است راجع به پسرش حرف بزني و بالاخره اينكه خيلي از مرحله پرتي.
-آخه اصلا برام مهم نيست.
-ولي چيزهايي كه من شنيدم مهم هستند.
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
-خداي من!چه چيزهايي شنيدي؟چه كسي راجع به او با تو صحبت كرده؟
-حتماً دوست نداشتي بدانم.
با اخم نگاهش كردم و گفتم:
-آخه مسئله مهمي نبود كه به تو بگويم.
-هميشه اين مسائل براي تو بي اهميت است يك كمي هم به ديگران فكر كن.
-چشم ، فكر ميكنم ولي مثلا چه كسي؟
-به آن كسي كه...
لبش را گاز گرفت و ساكت شد و گفت:
-به همه.
-اين چه حرفي است كه ميزني>يعني من به فكر كسي نيستم؟
-اصلا بگذريم.بالاخره نگفتي آقاي روشن كدام است؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#45 | Posted: 29 Jan 2014 13:05
به روبرو نگاه كردم او به طرفمان مي آمد.درست كنارمان ايستاد.گفتم:
-ايشان...
محمد از جايش بلند شد و من هم ايستادم.با فرزاد دست داد به همديگر معرفي شان كردم.فرزاد گفت:
-واقعا از آشنايي شما خوشوقت شدم آقاي ايزدي.
محمد با لبخندي تشكر كرد ولي اصلا نگفت من هم.فرزاد گفت:
-خيلي دلم ميخواست با شما و خانواده تان آشنا شوم.
-ولي شما از كجا خبر داشتيد محبت برادر خوش تيپي مثل من دارد.
فرزاد با لبخندي بر روي لبانش گفت:
-آقاي اميدي بهم گفت.
با تعجب گفتم:
-آقاي اميدي؟
-بله.
فهميديم منظورش پدر غزل است نه امير.
محمد گفت:
-شنيده ام اطلاعات شما راجع به نقاشي عالي است.
-بله ، البته بايد هم اطلاعات داشته باشم زيرا كارم ايجاب ميكند.
با تعجب پرسيدم:
-كارتان؟!
-بله ، من آتليه نقاشي دارم و اليته تحصيلاتم را هم در رشته هنرهاي زيبا در دانشگاه پاريس به پايان رسانده ام.
من با تعجب نگاهش ميكردم و ساكت شدم.محمد وقتي تعجب و علاقه مرا ديد فوري گفت:
-محبت مثل اينكه مادر صدايت ميكنند.
برگشتم ، مادر جلوي در اتاق عقد ايستاده بود.نميدانم منظور محمد چه بود.حتماً ميخواست من آنجا نباشم.شايد هم واقعاً
صدايم كرده بود.كنار مادر كه رسيدم گفتم:
-عروس و داماد عكس انداختند؟
-بله.غزل ميخواست تو با آنها عكس بگيري.
پس صبر كنيد تا لباسم را مرتب كنم.
هنوز وارد اتاق غزل نشده بودم كه از پشت در اتاق صداي دو نفر را شنيدم كه با هم صحبت ميكردند.مي خواستم برگردم
كه با شندين اسم خودم برجا ميخكوب شدم.صداي لادن دختر عمه غزل بود كه ميگفت:
-...با آن قيافه اش چقدر هم به خودش مغرور است!
نفر دوم گفت:
-آخه لادن جان ، تو به محبت چيكار داري؟
متوجه شدم لاله خواهر لادن است.
لادن دوباره گفت:
-چيكار دارم؟با اين همه تعريفي كه غزل و امير از او كردند فكر كردم الان با دختري متشخص و زيبا روبرو ميشوم.ديدي
لباسش را با ان شالش.
-ولي به نظر من كه هم زيبا بود هم لباسش مناسب و سنگين.خيلي هم با حجب و حياست.
لادن با عصبانيت گفت:
-معلوم است كه اين حرف را ميزني براي تو كه مهم نيست.
-حتي اگر هم مهم بود واقعيت را ناديده نمي گرفتم ، تازه هنوز كه اتفاقي نيفتاده است.امير فقط يك كلمه گفت كه دختر
خوبي است ، تو هم زيادي حسايت نشان ميدهي.
-همين؟ولي به همين سادگي ها هم نيست.
-تو به محبت حسودي ميكني.
لادن با عصبانيت گفت:
-تو نمي فهمي.غزل براي چيدن سفره عقد به من حرفي نزد در عوض دوستش اين كار را انجام داد.
-خب ما هم همراه غزل به آرايشگاه رفتيم ، تو هيچ وقت نمي توانستي سفره عقد به ان زيبايي بچيني.
-تو هم كه طرفداري او را ميكني.
-من طرفداري حق را ميكنم.
-تو خواهر من هستي يا او؟
-من خواهر تو هستم ولي اگر جاي تو بودم سعي ميكردم واقعيت را ببينم.
-بله ، چون تو عاشق نيستي.
-حتي اگر هم عاشق بودم قضاوتم عادلانه بود.ضمناً عشق تو اشتباه است.
با اينكه ميدانستم پشت در گوش ايستادن كار بدي است ولي نمي توانستم كنار بروم.مي خواستم بقيه حرف هايشان را
بشنوم.برايم عجيب بود كه دختر عمه غزل اينقدر به من حساسيت نشان ميدهد.آخر من كه اصلا با او رفتار بدي نداشتم و
زياد هم نمي شناختمش.
لادن گفت:
-براي چي اشتباه است؟
-براي اينكه واقعي نيست ، عشق تو يكطرفه اس ؛ البته اگر اسمش را عشق بذاريم ولي به نظر من علاقه واقعي نيست ، زود
هم دلت را ميزند.تا به حال عاشق چند نفر شدي و بعد فراموششان كردي ؟
-ولي اين بار فرق دارد.
-حتي اگر هم فرق داشته باشد باز هم احساسي يكطرفه است.
لادن با عصبانيت گفت:
-تو از كجا ميداني؟امير مرا دوست دارد.
با شنيدن اسم امير رنگم پريد و دستم شروع به لرزيدن كرد.قلبم چنان تند مي تپيد كه ميترسيدم هر لحظه از سينه ام بيرون
بزند.فكر كردم اشتباه شنيده ام ولي لاله گفت:
-امير هيچ علاقه اي به تو ندارد ، علاقه او به تو فقط مثل علاقه پسردايي به دختر عمه اش است يا درست مثل علاقه يك
خواهر و برادر به هم ، نه بيشتر.
-اشتباه مي كني.
-تو خودت را گول ميزني.بهتر است از فكر امير بيرون بيايي.او پسر خوبي است ولي تو و امير نقطه مقابل هم هستيد و هيچ
نقطه مشتركي نداريد.
-با تو نميشه حرف زد ، امير هم به من علاقه دارد.من ميدانم و تو چيزي نميداني.
پاهايم سست شده بود.الان در اتاق باز ميشد و من انجا مات مبهوت ايستاده بودم.عقب عقب رفتم.در اتاق پشت سرم باز بود
، داخل شدم و فوري در اتاق را بستم.اتاق امير تاريك بود.دنبال كليد برق گشتم ولي پيدا نكردم.پشت در ايستادم ، نفسم
بند آمد.پس لادن به امير علاقه داشت و حتماً امير هم به او علاقمند بود يا حرفي زده بود كه او اينطور با اطمينان از علاقه اش
صحبت ميكرد و ميگفت كه امير به او علاقه دارد.يك لحظه از لادن بدم امد.دختر از خودراضي و لوسي بود و حالا اينطور از
من بد ميگفت.قلبم پز از خشم و نفرت شد ولي سعي كردم اين احساس را از خود دور كنم.براي من چه فرقي ميكرد.لادن
دختر عمه امير بود و امير حق داشت هر كسي را كه ميخواهد دوست داشته باشد از اينكه اين مدت اجازه داده بودم عشق
امير به قلبم راه پيدا كند بدون اينكه از طرف او اطمينان داشته باشم از خودم بدم آمد.پس تمام آن حرف هاي دلسوزانه ،
نگاه هاي مهربانانه و كلمات قشنگ دروغ بود ، ولي حتي اگر همه دروغ بود نگاهش و چشم هاي مهربانش به من دروغ نمي
گفتند.فكر كردم بهتر است همه چيز را فراموش كنم.سخت بود ، خيلي سخت.دستگيره در را رها كردم.همان موقع دستم به
چيزي خورد.روي ميز كوچك كنار در يك جعبه بود كه از روي ميز پايين افتاد.خم شدم و در تاريكي دنبال جعبه گشتم و
بالاخره آن را پيدا كردم.يك جعبه مخمل كوچك بود ؛ درست شبيه جعبه اي كه امير به غزل هديه كرده بود فقط رنگش
سفيد بود.درش باز شده بود.داخلش چيزي برق ميزد ؛ يك انگشتر ظريف ، حلقه اي نازك و ظريف با نگيني ريز.انگار سبز
بود و در تاريكي اتاق برق ميزد.چشمم به تاريكي عادت كرده بود و جزييات حلقه را هم مي ديدم.چقدر زيبا بود.براي چند
ثانيه مغزم به من گفت كه اين حلقه متعلق به لادن است.حتماً قرار بود نامزد بشوند و اين حلقه نامزدي بود كه امير قرار بود
به لادن هديه كند.روي زمين پشت در نشستم و اشك ريختم.اشكم سرازير شده بود و من نمي توانستم مانعش
شوم.صداهايي از پشت در مي آمد.فوري در جعبه را بستم و آن را سرجايش گذاشتم ، اشكم را پاك كردم ، نفس عميق
كشيدم.بايد هر طور شده بود خودم را كنترل ميكردم ، بايد به خودم مسلط ميشدم.فكر كردم يك سيلي به گوش امير ميزنم و ميگم كه ديگر هيچوقت نميخوام او را ببينم.اما پس از كمي تأمل به خودم گفتم:چه خودخواهي محبت!امير حق دارد هر
كسي را دوست داشته باشد ، ميخواهي خودت را به او تحميل كني؟تازه امير كه به تو حرفي نزده ، نه اظهار علاقه اي ، نه
حرفي ، خودت به او علاقمند شدي.در اتاق را باز كردم.كسي در راهرو نبود.وارد اتاق غزل شدم.شالم را مرتب و اشكم را
پاك كردم.صورتم چيزي را نشان نميداد.بيرون آمدم.مادر دنبالم ميگشت.پرسيد:
-تا حالا كجا بودي؟غزل منتظر توست.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#46 | Posted: 29 Jan 2014 13:08 | Edited By: darkstorm
فوري دنبال مادر راه افتادم و وارد اتاق عقد شدم.لاله و لادن و پدر غزل با عروس و داماد عكس مي گرفتند.پدر غزل به امير
گفت:
-تو هم بيا عكس بگير.
امير كه هنوز متوجه حضور من نشده بود گفت:
-من عكس گرفتم پدر.
ولي آقاي اميدي دستش را گرفت و گفت:
-تو و لادن با عروس و داماد عكس بگيريد.
امير كنار داماد ايستاد و لادن كنار عروس و چهارتايي عكس گرفتند.همان موقع امير متوجه حضور من شد.روبروي من بود و
من هنوز كنار در ايستاده بودم ، آرام سرش را پايين آورد و سلام كرد من هم با سر جواب سلامش را دادم.رنگم پريده بود
چون غزل تا مرا ديد پرسيد:
-ببخشيد امروز خيلي خسته شدي رنگت هم پريده.
-اصلاً كاري نكردم.رنگم به خاطر نور زياد اينجا پريده به نظر مياد.
امير كه هنوز كنار داماد ايستاده بود نگاهي به من انداخت ولي نگاهش مفهومي برايم نداشت.من فوري رويم را
برگرداندم.ديگر نمي خواستم قلبم بيشتر از اين به او تعلق داشته باشد.احساساتم جريحه دار شده بود به خصوص با ديدن
انها كه با هم عكس مي گرفتند.غزل رو به من كرد و گفت:
-دوست دارم عكس دو نفري بگيريم.
لاله و مادرش از اتاق بيرون رفتند ولي لادن با پررويي تمام ايستاده بود.وقتي ديد من و غزل با هم عكس گرفتيم فوري كنار
غزل ايستاد و گفت:
-من و تو هم عكس دو نفري بگيريم غزل جان؟
غزل با رودربايستي در حاليكه زياد مايل نبود موافقت كرد و عكس گرفتند.امير هنوز بيرون نرفته بود.غزل صدايش كرد و
گفت:
-امير چطور است يك عكس با من و محبت بگيري.
با تعجب به غزل نگاه كردم و گفتم:
-ممنون ولي...
-ولي ندارد ، مگر من و تو خواهر نيستيم؟پس اشكالي ندارد امير با ما عكس بگيرد.
امير با تمسخر گفت:
-حتماً من هم برادرتان هستم؟!
غزل گفت:
-چه اشكالي دارد برادر من كه هستي.
از لحن امير آنقدر دلم گرفت كه آرام و با صدايي كه به زحمت در مي آمد گفتم:
-اين امكان ندارد غزل جون منو ببخش.
و فوري از اتاق بيرون امدم بدون اينكه به صورت هاي ديگران نگاه كنم.ديگر نمي توانستم آنجا بايستم.اصلاً نمي توانستم
آنجا بمانم.دلم از غصه داشت مي تركيد.نمي توانستم جلوي اشكم را بگيرم.چرا امير اينطوري شده بود؟
ميدانستم چرا چون لادن را دوست داشت و بخاطر همين مرا مسخره ميكرد.من براي او هيچ اهميتي نداشتم.تمام اين مدت
مرا مسخره كرده بود.از ناراحتي ميخواستم فرياد بزنم.ياد انگشتر افتادم ؛ پس همه چيز تمام شده بود.چرا به م خبر نداده
بود؟حداقل محمد بايد ميدانست كه امير قرار است با لادن نامزد كند.يك اتفاقاتي داشت مي افتاد.حسي مبهم به من ميگفت
يك خبرهايي هست.حس ميكردم چيزي دارد بين ما اتفاق مي افتد.انگار با رفتن غزل همه چيز تمام مشد.غزل رشته محبت بين ما بود كه با رفتنش همه چيز از بين ميرفت و اين رشته پاره ميشد.ميدانستم كه با رفتن غزل ارتباط ما با خانواده آنها و
به خصوص امير قطع ميشود.حس ميكردم كه احساسات هر دوي ما به غزل بستگي دارد و با رفتنش همه چيز تمام ميشود ؛
زنجيري كه قلبم را به امير متصل ميكرد و گره خورده بود و اين گره تنها با پاره شدن باز ميشد.دلم نميخواست به سالن
برگردم به اتاق غزل پناه بردم.نميدانم چقدر طول كشيد.يكي از دوستان غزل به اتاق آمد تا موهايش را مرتب كند.با ديدن
من با خوشحالي پرسيد:
-شما محبت هستيد؟
-بله.
-غزل هميشه تعريف شما را ميكند ، چرا اينجا نشسته ايد؟غزل دنبالتان ميگشت.
-ممنون ، الان ميروم پيشش.
-آقايان همه رفتند پايين.
به شالم نگاهي انداخت و گفت:
-ميتوايد راحت باشيد.
تشكر كردم.شالم را برداشتم و موهايم را مرتب كردم.همان موقع غزل وارد اتاق شد.با ديدن من صورتم را بوسيد و
همديگر را در آغوش گرفتيم.هر دو حسي مشترك داشتيم ؛ هر دو از حرف امير ناراحت بوديم.اين را ميفهميدم كه قلب هر
دوي ما يك چيزي را ميگويد.غزل آرام در گوشم گفت:
-از دستش ناراحت نباش ، او حق دارد ، خيلي ناراحت اس.بعدا همه چيز را برايت تعريف ميكنم.
-اصلاً برايم مهم نيست.
غزل كه ديد تمايلي به شنيدن حرف هايش ندارم ساكت شد.گفتم:
-بيا اين روز را خرا نكنيم.عروس خوشگلي مثل تو اينجا چه ميكند؟
-به خوشگلي تو كه نمي رسم.يادم رفت بپرسم پيراهن زيبايت را از كجا خريده اي؟واقعا بهت مياد درست مثل هنرپيشه
فيلم ها شده اي.
-بله ، سياهي لشكر.
هر دو خنديديم و همه چيز را فراموش كرديم ؛ هر چند من ظاهراً فراموش كردم.بقيه مراسم و جشن عروسي آنقدر زود
گذشت كه نفهميديم كي شب شد و زمان خداحافظي با انها فرا رسيد.براي شب بليط پرواز داشتند قرار بود مهمان هاي
خودماني تر براي بدرقه تا فرودگاه همراه انها باشند...

ادامه دارد...

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#47 | Posted: 29 Jan 2014 13:10
فصل 10 - قسمت دوم

در فرودگاه تابلويي را كه تصوير خود غزل بود و مدت ها رويش كار كرده بودم به او هديه كردم.وقتي تابلو را ديد از تعجب
و خوشحالي جيغي زد و گفت:
-خداي من باورم نميشود ، چقدر زيباست!تو چطور اين تصوير را كشيدي؟
-يادت هست يكبار عكسي ازت گرفتم؟
-اي بدجنس براي همين بود؟
-بله.
-ولي اين تصوير خيلي زيباتر از من است.
-تو خودت را دست كم ميگري ، ضمناً همه خوبي هاي تو را نمي توانستم به تصوير بكشم.
فوري تابلو را به نادر نشان داد.نادر هم با تحسين به ان نگاه كرد و از من تشكر كرد و گفت:
-محبت خانم شما خيلي لطف داريد ، دست هاي هنرمند شما هيچ چيزي را از قلم نينداخته است.
-حتي نگاه مهربان و معصومانه غزل را؟
لبخند زد و عاشقانه به غزل خيره شد.غزل فوري امير را صدا كرد و تابلو را به او نشان داد.امير با تعجب به تابلو نگاه كرد و
چند ثانيه ميخكوب شد به طوري كه نادر خنديد و گفت:
-مگر تا به حال غزل را نديده اي؟
امير خجالت كشيد و گفت:
-ديده ام ولي نه به اين زيبايي.
نادر گفت:
-دست شما درد نكند.
امير فوري گفت:
-منظورم اين بود كه نگاه اين تابلو مفهوم خاصي را القا ميكند ، يك چيزي در صورت غزل هست.
آرام گفتم:
-حالتي مثل دعا.
امير به من نگاه كرد و آرام گفت:
-دقيقاً همين حالت.
غزل گفت:
-شما خوب منظور همديگر را مي فهميد.
من سرم را پايين انداختم و حرفي نزدم.همان موقع پدر غزل هم آمد و دست غزل را در دست نادر گذاشت.امير هم به نادر
گفت:
-غزل را به تو مي سپارم ، مواظب او باش.
خواهر و برادر يكديگر را در آغوش گرفتند.غزل گريه ميكرد و امير فقط ميگفت آرام باش ، ولي ميدانستم در قلبش اشك
مي ريزد.براي اينكه كسي متوجه ناراحتي اش نشود و اشك توي چشمهايش را نبيند سرش را پايين انداخت و برگشت و به
سرعت دور شد.محمد فوري دبنالش رفت.
آن شب حال خاصي داشتم ، افكار مختلف در سرم جريان داشت ؛ فكر غزل كه از من دور شده بود ، فكر تنهايي امير ، فكر
حلقه نامزدي ، فكر حرف امير كه از همه بدتر بود و دلم را به درد مي آورد و حرف هايي كه لادن گفته بود.حتي فكر فرزاد
روشن هم به سراغم آمد.محمد از كجا اسم او را شنيده بود؟حتما امير به او گفته بود اما امير از كجا ميدانست؟يا شايد آقاي اميدي يا غزل به او گفته بودند ، ولي آخر چيزي نبود كه اينقدر مهم باشد.محمد پيش امير مانده بود تا شب تنها نباشد.آقاي
اميدي هم رفته بود و امير خيلي تنها شده بود.
موقع خداحافظي مادر با محمد قرار گذاشته بود كه صبح براي كمك و جكع كردن اتاق عقد به انجا بگرديم.تا صبح
نخوابيديم.وقتي مادر صدايم كرد نيم ساعتي بود كه خوابم برده بود.با سختي از جايم بلند شدم.مادر گفت كه محمد آمده
دنبالم.پرسيدم:
-مگر شما نمياييد؟
-نه عمو اينها قرار است بيايند و من بايد ناهار درست كنم كلي كار دارم.به محمد هم بگو كه براي ناهار بايد برگرديم.
-چشم مادر.
توي ماشين از محمد پرسيدم:
-غزل تماس نگرفت؟
-چرا تماس گرفت و گفت كه سالم رسيدند ولي نگران تو و امير بود.
-من مهم نيستم ولي امير آقا خيلي تنها شد ، مگرنه؟
-آره ، ما هم نبايد تنهايش بذاريم ، ميترسم ديوانه شود.
با اخم گفتم:
-اين چه حرفي است؟
وقتي رسيديم امير طبقه پايين بود.من فوري به اتاق عقد رفتم.همه خانه تميز و مرتب بود و فقط اتاق عقد دست نخورده
مانده بود.به محمد گفتم:
-كي خانه را تميز كرده؟
-سرايدار ساختمان ؛ البته با كمك من و امير.
-پس چرا اتاق عقد را تميز نكرديد؟
-تقصير امير است ، اصرار داشت كه تو اين كار را بكني چون خودت آنجا را چيده اي و نگذاشت هيچكس دست به اتاق عقد بزند.وقتي به تو ميگم ديوانه شده تو ناراحت ميشي.
لبخند زدم و توي دلم از كارش خوشم اومد.چيدن من آنقدر برايش اهميت داشت كه به كسي اجازه جمع كردن نداده بود.با
اينكه هنوز از حرفش ناراحت بودم ولي سعي كردم فراموش كنم.محمد گفت:
-من هم بهش گفتم كه چقدر از تو كار ميكشد.
-چرا اين حرفو زدي؟حتماً ناراحت شد.
-نه بابا ، منو بگو طرفداري چه كسي را ميكنم؟
امير آمد و با هم سلام و احوالپرسي كرديم ، به صورتم نگاه نميكرد نميدانم چرا ، شايد هنوز از حرفي كه زده بودم ناراحت
بود.بعد هم فوري از اتاق بيرون رفت.لبخند روي لبهايم خشك شد.تصميم گرفتم زود اتاق را مرتب كنم و برم.نگاه غمگيني
داشت و غم صدايش توي گوشم بود.محمد به اتاق آمد و گفت:
-حالا كه امير نيست بذار كمي به جاي داماد بشينم ببينم چه جوري است.
خنديدم و گفتم:
به موقع مي فهمي.
-تا آن موقع پير شدم.
-خدا نكند.
امير به اتاق آمد.محمد همانجا كه نشسته بود گفت:
-امير چطور است؟به من مياد؟
-خيلي.
-تو هم بيا بشين خيلي راحت است.
-براي تو بله!ولي براي من فكر نكنم.
-به تو هم خيلي مياد.
و بعد امير را با اصرار كنار خودش نشاند و گفت:
-چطور است اولين دختري كه ديدي از او خواستگاري كني ، سفره عقد هم كه هست ، همينجا مراسم عقد را انجام ميديم تا
ديگر دست از سر من برداري.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#48 | Posted: 29 Jan 2014 13:12
من كه ديدم امير خيلي ناراحت است گفتم:
-داداش محمد چرا خودت اين كار را نميكني؟
-من كه حرفي ندارم هيچكس به فكر من نيست.
امير گفت:
-تو چه اصراري به ازدواج من داري؟من كاري به كار تو ندارم تو هم دست از سر من بردار.
-مسئله همين است.من كه اينقدر به فكر تو هستم تو هم كمي به فكر من باش.
-باشه ريال بگو هر كسي را دوست داري برات خواستگاري كنم.
-به شرط اينكه اول تو ازدواج كني.مثلاً همين دختر عمه ات كه تعريفش را ميكردي براي تو مناسب است.
قلبم يكهو از حركت ايستاد ، سرم پايين بود و عكس العمل ايمر را نمي ديدم.نميدانم منظور محمد از اين حرف ها چه
بود.امير گفت:
-بس كن محمد.
و با ناراحتي از اتاق بيرون رفت.فكر كردم پس مسئله جدي است.به محمد گفتم:
-چرا اين حرف ها را جلوي من ميگي؟او ناراحت است تو هم سر به سر ميذاري.
محمد خيلي جدي گفت:
-گفتن اين حرف ها براش لازم است.
-لزومي دارد من هم باشم؟
-اتفاقاً وجود تو براي گفتن اين حرف ها لازم بود.او بايد تصميمش را بگيرد.
با تعجب نگاهش كردم.نميدانستم منظورش چيست!خواستم دليلش را بپرسم كه از اتاق بيرون رفت.خيال رهايم
نميكرد.پس قرار بود امير با لادن نامزد شود ، به او علاقه داشت ، پس احساس قلبي من درست بود.غزل رفته بود و زنجير بين من و امير در حال پاره شدن بود.يك لحظه احساس ضعف كردم.ديشب شام درست و حسابي نخورده بودم ، حتي ناهار
هم نخورده بودم و صبح هم بدون خوردن صبحانه آمده بودم.ناگهان سرم گيج رفت.بيخوابي شب گذشته هم اضافه بر همه
اينها شده بود.يكدفعه حالم بد شد ، حالت تهوع داشتم و تلو تلو ميخوردم.اتاق دور سرم مي چرخيد.از اتاق بيرون آمدم ،
ميخواستم به دستشويي برم و آبي به صورتم بزنم شايد حالم بهتر شود.قلبم تير مي كشيد و نفسم بند آمده بود.جلوي در
اتاق امير رسيده بودم.با زحمت ديوار را گرفتم و به راهم ادامه دادم.صداي جر و بحثشان را مي شنيدم محمد ميگفت:
-بايد زودتر تصميمت را بگيري ، زندگي شوخي نيست ، ديگران هم بازيچه تو نيستند.اگر پدرت با عمه ات صحبت كرده
پس موضوع جدي است.چرا واقعيت را نميگي و تصميمت را نمي گيري؟چرا با پدرت صحبت نمي كني؟
صداي امير را مي شنيدم كه ميگفت:
-بايد فكر كنم.
-با فكر كردن ممكن است خيلي دير شود.
-تو پدرم را نمي شناسي اصرار دارد زودتر ازدواج كنم.
-خب همه چيز را به پدرت بگو.
-آخه از طرف او مطمئن نيستم ، مي ترسم.
فكر كردم پس امير لادن را دوست دارد.تنها اين فكر در مغزم بود و حلقه نامزدي جلوي چشمم ظاهر ميشد.من چقدر احمق
بودم كه تمام مدت عشقي يك جانبه را در قلبم مي پروراندم.من ابله ساده لوحانه با يك نگاه گول خورده بودم.مني كه
هيچوقت گول نمي خوردم و همه را مسخره ميكردم حالا خودم مورد تمسخر قرار گرفته بودم.حالا با اين دل بيچاره ام كه در
سينه ام ميتپيد چه كار كنم؟تلو تلو خوران به سمت دستشويي رفتم ولي يك لحظه چشمانم سياهي رفت.دستم را به اولين
چيزي كه جلويم بود گرفتم تا زمين نخورم.كنسول كه آينه رويش بود بهترين تكيه گاه بود.لحظه اي صورتم را در آينه
ديدم.رنگم به سفيدي گچ شده بود ، انگار صورتم در خاله اي از بخار محو ميشد.براي لحظاتي روبرويم سياه شد و چشمهايم
چيزي را نديد.دستم را به آينه گرفتم و ديگر چيزي نفهميدم.وقتي چشم باز كردم توي سالن پذيرايي و روي مبل راحتي
دراز كشيده بودم و امير بالاي سرم ايستاده بود.محمد جلوي پايم نشسته بود و نبضم را ميگرفت.ليوان آب قندي را جلوي لبهايم گرفت و گفت:
-كمي ديگه بخور ، حالت بهتره؟
سرم را پايين آوردم ، چشمهايم هنوز تار مي ديد و نمي توانستم حرفي بزنم.وقتي چند بار چشمانم را بستم و دوباره باز
كردم صورت امير واضح شد.رنگش كاملا پريده بود.محمد ليوان را به دستش داد و پرسيد:
-تو چرا يخ كردي؟چيزي نشده حالش خوب ميشه.
كم كم داشتم به ياد مي آوردم كه چه اتفاقي افتاده.آرام و به زحمت پرسيدم:چي شده؟محمد گفت:هيچي فقط غش كردي.
-چي هيچي نيست ؟رنگ محبت را ببين.
محمد گفت:
-فعلا رنگ خودت بيشتر پريده.
آرام گفتم منو ببخشيد و سعي كردم بلند شوم.
محمد گفت:
-چرا بلند ميشي؟فعلا دراز بكش.
امير هم گفت:
-راحت باش.
ندانسته من را تو خطاب ميكرد.گفتم:
-نفهميدم چطور سرم گيج رفت ، اتاق دور سرم ميچرخيد حالم داشت بهم ميخورد ، ميخواستم آبي به صورتم بزنم كه
نفهميدم چطور شد و ...
امير با نگراني پرسيد:
-هنوز هم حالت تهوع داريد؟
-نه بهتر شدم.
محمد گفت:
-همه اش از گرسنگي است.از ديروز تا حالا چيزي نخوردي.
-شايد ولي شما از كجا متوجه افتادنم شديد ؟
محمد گفت:
-از صداي مهيب!!
امير گفت:
-محمد شوخي ميكند ، چيزي نبود ما همينطوري فهميديم.
محمد گفت:
-نتيجه سر گيجه تو شكستن آينه بزرگ روي كنسول بود.
-خداي من!
امير گفت:
-فداي سرتان ، خدا به شما رحم كرد كه خرده هاي آينه توي دستتان نرفت.
محمد گفت:
-آره خيلي شانس آوردي كه صدمه اي نديدي.
يك دفعه از شدت ناراحتي نتوانستم خودم را كنترل كنم و اشكم سرازير شد.
محمد گفت:
-حالا چرا گريه ميكني؟
-هيچي ، خجالت ميكشم.
-خجالت براي چي؟
امير به محمد اخم كرد و گفت:
-خنده داره؟
-بابا تو هم كه زود ناراحت ميشي.عوض اين حرف ها آنقدر از خواهرم كار نمي كشيدي تا غش نكند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#49 | Posted: 29 Jan 2014 13:13 | Edited By: darkstorm
امير با ناراحتي نگاهم كرد و گفت:
-واقعا شرمنده ام ، همه اش تقصير من بود.
-تقصير شما نيست ، تقصير خودم است كه صبحانه نخوردم.
محمد فوري گفت:
-و همينطور ناهار و شام.حالا اشكالي ندارد ؛ امير خان براي جبران اشتباهت ناهار مهمان تو هستيم.
-با كمال ميل ولي با اين حال محبت خانم؟!
-من خوبم و مزاحم شما هم نمي شويم.بايد زودتر برگرديم.
سعي كردم بلند شوم.با زحمت نشستم ولي هنوز سرم گيج ميرفت.با زحمت بلند شدم.امير گفت:
-فعلا بلند نشويد.
دوباره سرك گيج رفت و نشستم.محمد گفت:
-من به مادر ميگم كه ناهار نمياييم ، حتما تا حالا نگران شده اند و اگر تو را هم ببينند بيشتر ميترسند.
يك لحظه يادم افتاد كه ناهار مهمان داريم.گفتم:
-نميشه ، ناهار عمو اينها قرار است بيايند و مادر گفت كه زود برگرديم.
-ديگه بدتر!اگر تو را ببينند فكر ميكنند روح ديده اند.
-اي كاش روح مي ديدند.
-يعني اينقدر حالت بد است؟
امير با نگراني نگاهم ميكرد.حرفي نزدم ، بلند شدم و گفتم:
-حالم بهتر شده بريم.
محمد گفت:
-با اين حال اگر بريم هم مادر ميترسد هم عمو اينها فكر ميكنند چه اتفاقي افتاده.
امير گفت:
-بله ، حق با محمد است بهتر است كمي صبر كنيد.
يك لحظه ياد حرف هايي كه با محمد ميزد افتادم ، از دلسوزيش هم حالم بهم خورد.حتما ميترسيد من بميرم و خونم گردن
او بيفتد.بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:
-احتياجي نيست ، اينجا نميمونم ، ميخوام برم.
بلند شدم ايستادم و گفتم:
-محمد اگر تو مرا نمي بري خودم ميرم.
محمد با تعجب گفت:
-چرا يكدفعه بلند شدي؟هنوز حالت خوب نشده.كمي صبر كن ميريم.
كمي ديگر نشستم.امير و محمد به همديگر نگاه ميكردند.امير به اتاقش رفت و محمد هم گفت:
-يك لحظه صبر كن تا كاپشنم را بردارم بيايم.
فهميدم كه مي خواهند حرفي بزنند كه من نفهمم.بلند شدم.با اينكه نمي خواستم دوباره حرفي بشنوم ولي كنجكاوي رهايم
نميكرد.به اتاق عقد رفتم و باراني ام را برداشتم.اين بار آرام صحبت ميكردند.محمد به امير ميگفت:
-حالا تو خودت را اينقدر ناراحت نكن ، رنگت را ببين.همه اش تقصير من است.به نظر تو حرف هاي ما را شنيده است؟
-نميدانم ولي فكر نكنم.اگر مي شنيد كه نبايد غش ميكرد.
-تو بايد تصميمت را بگيري امير.
-مي ترسم محمد ، تو كه ميداني.ميترسم با من خوشبخت نشود ، اصلاً ميترسم قبول نكند.حتي اگر هم قبول كرد با اين همه
خواستگار عالي من چطور مي توانم آنقدر خودخواه باشم كه او را مجبور به ازدواج با خودم كنم.
-تو يك ديوانه اي ، او به تو علاقمند است و فقط با تو خوشبخت ميشود.
-تو از كجا ميداني؟
-من مطمئنم.
-ولي من مطمئن نيستم.نمي خوام موقعيت هاي خوب ديگرش را به خاطر من از دست بدهد.
-كدام موقعيت؟
-منظورم فرزاد است ، فرزاد روشن.
-مگر خواستگاري كرده است؟
-بله ، فكر كنم.
از تعجب فكرم كار نميكرد.فرزاد روشن از كجا لادن را مي شناخت؟اين همه صحبت راجع به لادن بود.پس اين پسره روشن
هم از لادن خوشش آمده بود.حتما در مجلس عروسي لادن را ديده و شايد هم از قبل همديگر را مي شناختند.ديگر نمي
خواستم به لادن و امير و حتي فرزاد روشن فكر كنم.باراني ام را پوشيدم.يادم امد كه تصميم داشتم تابلويي را كه آن روز
باراني در حياط خانه مان زير باران مانده بود و امير آن را نجات داده بود را به او هديه كنم.دلم ميخواست او را از ناراحتي و
تنهايي در بياورم.همان تصوير ديوار كه از پيچك پوشيده شده بود و گل هاي پيچك كه از آن آويزان بود.قاب زيبايي
برايش سفارس داده بودم ؛ قابي سفيد رنگ كه تضاد زيبايي با رنگهاي خاكستري و سبز و بنفش تابلو داشت.پشت آن روي
كاغذي نوشته بودم:"تقديم به آقاي اميدي براي تشكر از نجات ديوار خاكستري و گلهاي پيچك از نم باران."تابلو را كادو
كرده بودم.ميدانستم اگر آن را ببيند فكر ميكند آنجا جا گذاشته ام.كادو را باز كردم و تابلو را همانجا گوشه ديوار تكيه
دادم.حتماً با ديدن آن متوجه ميشد.به تابلو نگاه كردم و توي دلم گفتم:آخرين باري است كه ميبينمت هم تو را و هم صاحب
آينده ات را.
جلوي در منتظر شدم.هر دو آمدند.اصلا متوجه نشده بودند كه من حرف هايشان را شنيده ام.
محمد گفت:
-با اينكه ميدانم حالت خوب نيست ولي روي حرفت نميتوانم حرفي بزنم.
اميرگفت:
-بخاطر همه چيز متشكرم و معذرت ميخوام.اي كاش دكتر مي رفتيد.
محمد گفت:
-دكتر اينجاست ، پس من چكاره هستم؟
امير گفت:
-ببخشيد ، يادم نبود.
در ماشين سرم را به صندلي تكيه دادم و چشمهايم را بستم.فقط پس از ايستادن ماشين چشم هايم را باز كردم.محمد پياده
شد و دو عدد پيراشكي داغ با دو آب ميوه خريد و به دستم داد و در حاليكه مثل هميشه لبخند ميزد گفت:
-بهتر است يه ته بندي قبل از ناهار داشته باشي ، وگرنه ممكن است غش كني.
-دستت درد نكنه ولي اصلا اشتها ندارم.
-بخور ، تو كه آبرويي برايم نذاشتي ، حتماً امير فكر ميكنه خانه ما چيزي براي خوردن پيدا نمي شود.
-هر جوري ميخواهد فكر كند اصلا برام مهم نيست.
محمد با تعجب نگاهم كرد و بعد ساكت شد.متفكرانه نگاهم ميكرد.بالاخره پرسيد:
-راستي پشت در اتاق امير چكار ميكردي؟
خيلي جدي طوري كه شك نكند گفتم:
-پشت در اتاق نبودم ، داشتم مي رفتم صورتم را بشورم.
-حتما حرف هاي ما را شنيدي؟!
-چه حرف هايي؟
-هيچي بابا ، شوخي كردم.فكر كردم با شنيدن حرف هاي ما غش كردي.
قيافه ام را متعجب كردم و گفتم:
-يني اينقدر حرف هاي وحشتناك ميزديد كه من بايد غزش ميكردم؟
-آره ، امير داستان يك فيلم ترسناك را برايم تعريف ميكرد.
لبخندي زوركي زدم و گفتم:
-حرف ديگه اي نداشتيد؟
ديگر دلم نميخواست به امير فكر كنم و تمام موضوعات مربوط به او برايم بي اهميت شده بود.وقتي رسيديم حالم بهتر شده بود ؛ هواي خنك پاييزي حالم را جا آورده بود.هنوز عمو و خانواده اش نيامده بودند.فوري به اتاقم رفتم.وقتي خودم را در
آينه ديدم وحشت كردم.با اينكه حالم خوب شده بودولي رنگم خيلي پريده بود.فكر كردم پس لحظه اول چه شكلي شده
بودم.امير و محمد حق داشتند انقدر بترسند.يك پيراهن شاد قرمز پوشيدم تا پريدگي رنگم را نشان ندهد.خوشبختانه حالم
بهتر شد و سرخي به گونه هايم برگشت.با امدن مهمانانمان من هم پايين رفتم.عموجهانگير چند سال از پدرم بزرگتر بود.دو
پسر به نامهاي شاهرخ و شاهين داشت و دختري بنام شيرين كه ازدواج كرده بود.شاهرخ پسر بزرگ عمو دانشجوي رشته
مهندسي مكانيك دانشگاه شيراز بود و شاهين هم دوره سربازيش را مي گذراند.من و شاهين تقريبا هم سن وسال و از
بچگي با هم بزرگ شده بوديم.از وقتي كه عمو همراه خانواده اش از محل ما اسباب كشي كردند و رفتند ديگر كمتر يكديگر
را مي ديديم.حالا بچه ها بزرگ شده بودند و ارتباط ما هم كمتر شده بود با اين حال عمو و زن عمو گاهي به ما سر مي زدند و
البته ما هم بازديد آنها را پس مي داديم.زن عمو خيلي مرا دوست داشت و هميشه ميگفت:"اي كاش محبت دختر من بود و
دو دختر داشتم."مادر ميگفت:"ناراحت نباش ، دو عروس مياري از دختر هم به خودت نزديك تر."زن عمو با خوشحالي
ميگفت:"انشالله ولي با اين پسرهايي كه من دارم بعيد ميدونم به اين زودي ها فكر زن گرفتن بيفتند."
آن روز در كنار عمو و زن عمو تمام ناراحتي و دلتنگي ام را فراموش كردم.زن عمو از زيبايي و نجابتم تعريف ميكرد و با
حرف هايش و بازگويي خاطرات بچگي ما روحيه ام را كلي تغيير داد.وقتي آنها رفتند دلم گرفت.دوباره به ياد حرف هاي
امير و محمد افتادم و صورت امير را وقتي از لادن صحبت ميكرد تجسم كردم.هر بار چشمان مهربان و صورت رنگ پريده
اش را موقعي كه از حال رفته بودم در مقابل ديدگانم ترسيم ميكردم نمي توانستم از او متنفر شوم.تجربه اي در اين مورد
نداشتم كه حالا بخوام نفرت را تجربه كنم.اين كار برايم غيرممكن بود ، با اين حال قلبم به من ميگفت كه توجهات امير رنگ
و بويي دارد ؛ رنگي كه تا به حال در نگاه هيچكس نديده بودم.آن شب باراني جلوي در نگاهش رنگ خاصي داشت ؛ رنگي
سرخ و گرم.محبتي در آن ديدم كه با علاقه معمولي فرق داشت.دل باراني او دل باران زده ام را ديوانه كرد و با خودش به
ديدار آفتاب برد.
روز بعد در اتاقم جلوي تابلوي مرد تنها در باران ايستادم و با خود عهد كردم كه ديگر دلم برايش نلرزد حتي ديگر او را
نبينم فراموشش كنم و محبتش را از قلبم براي هميشه بيرون نمايم.بايد مي توانستم و تا حدود زيادي هم موفق شدم.تنها آن اتفاق بود كه همه چيز را خراب كرد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#50 | Posted: 29 Jan 2014 13:14 | Edited By: darkstorm
فصل ۱۱
پدر و مادر براي خريد بيرون رفته بودند ، محمد هم دانشگاه بود.در ميان سرماي حياط دنبال گنجشك كوچكي كه از لانه
اش بيرون افتاده بود مي گشتم تا آن را به تصوير در بيارم.صداي تلفن مرا از دنيايم بيرون آورد.حوصله صحبت با كسي را
نداشتم ولي طرف دست بردار نبود.وقتي به اتاق برگشتم و گوشي را برداشتم نفس نفس ميزدم.صداي مردانه اي سلام كرد ؛
صدايي بود كه اين بار با صداي پيمان شكوهي فرق داشت.صداي آرام و پر مهر گيراي يكنفر ديگر بود.فكرم را متمركز
كردم و با تعجب پرسيدم:
-امير آقا شما هستيد؟
-بله خودم هستم ، حالتان چطور است؟
در حاليكه هنوز نفس نفس ميزدم گفتم:
-ممنونم شما خوب هستيد؟منو ببخشيد.
-شما منو ببخشيد ، مثل اينكه دويده ايد كمي صبر كنيد تا نفستان سر جايش بيايد.
چند لحظه ساكت شدم.گفت:
-حالا بهتر شد.
نميدانستم چه بگويم.پرسيدم:
-حال غزل چطور است؟پدرتان خوب هستند؟
-همه خوبند ، سلام مي رسانند بخصوصي غزل خيلي حالتان را مي پرسد.
تلفن آنقدر غير منتظره بود كه فراموش كردم كه چه تصميمي راجع به او گرفته بودم.دلم برايش تنگ شده بود و شنيدن
صدايش درست مثل نفس كشيدن در هواي تميز و پاك بود.گفت:
-مرا ببخشيد.
-براي خاطر چه چيزي؟
-براي برداشتن تلفن دويديد و نفستان گرفت.
-اشكالي ندارد ، داشتم دنبال گنجشك كوچكي كه از لانه اش بالاي درخت روي زمين و لابلاي برگ هاي خشك افتاده بود
مي گشتم.
-چي شد؟پيدايش كرديد؟
-آره ، طفلكي ترسيده است ، الان در دستم است قلبش خيلي تند ميزند.
-حتماً ترسيده و تنهاست.
در حاليكه گنجشك كوچك را نوازش ميكردم گفتم:
-كوچولوي نازنازي من!
با تعجب پرسيد:
-با من هستيد؟!
-نه با گنجشك كوچولو هستم.
-ببخشيد.
به خودم اومدم.براي چند لحظه فراموش كردم كه با او صحبا ميكنم.فوري گفتم:
-اگر با محمد كار داريد دانشگاه است.
-بله ميدانم.مي خواستم با خود شما صحبت كنم و ازتان تشكر كنم.
با تعجب گفتم:
-براي چي؟
-براي هديه تان.
فهميدم كه براي تابلو تشكر ميكنه.حرفي نزدن.گفت:
-اگر آن نوشته را پشتش نگذاشته بوديد فكر ميكردم كه آن را جا گذاشته ايد.
وقتي ديدمش آنقدر خوشحال شدم كه حتي اگر آن را هم جا گذاشته بوديد بهتان پس نميدادم.ولي من لياقت اين همه محبت و لطف شما را ندارم كه براي تشكر از نجات نقاشي هايتان آن تابلو را به من هديه كنيد.واقعا نميدانم چه بگويم؟آن
تابلو براي من خيلي بالاتر از يك هديه است در آن خيلي چيزها ميبينم.نميدانم چطوري منظورم را بيان كنم؟
-احتياجي نيست ، من منظورتان را مي فهمم.
-مي دانستم كه مي فهميد.فقط شما...
يك لحظه ساكت شد ولي دوباره گفت:
-خاكستري ديوار ، تك تك برگ هاي پيچك و آن گل كوچك نيلوفر بالاي ديوار همه و همه با من حرف ميزنند.شايد فكر
كنيد كه من ديوانه ام ولي ساعت ها با آنها حرف ميزنم.
-شما ديوانه نيستيد.
صدايم را آرام كردم و زير لب گفتم:
-فقط زيادي با احساس و مهربان هستيد.
چي چي ف دوبار بگو.
آرام گفتم:
-احتياجي به تشكر نيست.آن نقاشي از اول هم متعلق به شما بود.شما خودتان را دست كم مي گيريد.
او هم آرام گفت:
-نه براي همه فقط براي تو.
حرفش را نشنيده گرفتم و گفتم:
-منو ببخشيد.اين كوچولو خيلي ميترسد و تنهاست بايد به لانه اش برش گردانم.
صدايش پر از غم شد و گفت:
-من حالش را مي فهمم.
متوجه منظورش شدم با اين حال گفتم:
-ولي هيچكس حال او را نمي فهمد حتي تنهاترين آدم ها ، تازه شما كه تنها نيستيد ؛ منظورم به لادن بود.شما براي چي بايد بترسيد؟تصميمتان را گرفته ايد و فكر ميكنم خيلي هم خوشبخت هستيد.
-منظورتان را از اين حرف ها نمي فهمم؟
ديگر نمي خواستم صدايش را بشنوم.وقتي گفت كه تنهاست از دروغش قلبم گرفت.فكر ميكردم حتما تمام حرف هايش را
به لادن زده و در مدت كوتاهي خبر نامزدي اش به همه ميرسد.به همين دليل دوباره حرف هايش با محمد بخاطرم آمد و
ديگر كلمات مهرآميزش را هم نمي خواستم بشنوم.عقلم به من فرمان ميداد.فوري احساسات را كنار گذاشتم و گفتم:
-ديگر مهم نيست.
-چه چيزي مهم نيست؟از چي حرف ميزنيد؟
از اينكه ظاهرش را حفظ كرده بود و نمي خواست خودش را لو بدهد بيشتر عصباني شدم.
-خيلي خوب ميدانيد از چي حرف ميزنماصلا چه فرقي ميكند؟
فرياد زد:
-فرق ميكند برايم فرق ميكند.
-ولي براي من فرق نميكند.
-نبايد هم فرق كند.شما چه ميدانيد؟چي از قلب بيچاره من...
حرفش را خورد و گفت:
-من بايد به شما تبريك بگم براي اينكه بالاخره زوج مناسب خودتان را پيدا كرديد.
با تعجب پرسيدم:
-از چه كسي حرف ميزنيد؟
-بهتر است از من مخفي نكنيد.خيلي خوب ميدانيد از چه كسي حرف ميزنم.
نميدانستم از چه چيزي حرف ميزند فقط ميدانستم كه هر چه هست خيلي ناراحتش كرده.
با بغض گفتم:
-سر من داد نزنيد.
يك لحظه به خودش آمد و ساكت شد و بعد از سكوتي كوتاه گفت:
-منو ببخشيد ، فراموش كردم با شما صحبت ميكنم.
-متأسفم كه اينقدر راحت همه چيز را فراموش ميكنيد.
ديگر دلم نميخواست صدايش را بشنوم.اشكم داشت سرازير ميشد و دلم چنان گرفته بود كه هر آن ممكن بود زير گريه
بزنم.انگار فهميد كه خيلي ناراحت شده ام و الان است كه گريه ام بگيرد ، گفت:
-منو ببخش.نمي تونم منظورم را خوب يان كنم.اصلا چرا اين حرف ها را به هم ميگيم؟من ميخواستم از شما تشكر كنم فقط
همين ولي شما را ناراحت كردم.
با بغض گفتم:
-اشكالي ندارد.خداحافظ.
و گوشي را قطع كردم.حتي منتظر نشدم تا حرفي بزند.ديگر نمي خواستم صدايش را بشنوم.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / باران عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites