تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

باران عشق

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 31 Jan 2014 15:43
از اينكه نگران سلامتم بود خوشحال شدم.وقتي به طلافروشي رسيديم پياده شد و در را برايم باز كرد.
-ممنونم ولي اينطوري حس ميكنم كه با هم غريبه هستيم.
-اگه ناراحت ميشي ديگر اين كار را تكرار نميكنم.
بعد كه جلوي ويترين ايستاديم گفت:
-هميشه از حلقه هاي اين طلافروشي خوشم مي آمد.
-مگه شما چند بار ازدواج كرديدد؟
-راستش هفت هشت باري ميشود كه از اينجا حلقه خريده ام.
از صورتش شينطت ميباريد.براي اولين بار امير را اينطور خوشحال و سرحال مي ديدم.
-هميشه حلقه ها را از همين طلافروشي ميخريد؟خوب است تا حالا ورشكست نشديد وگرنه براي من حلقه هم نمي خريديد.
-تو هيچوقت كم نمياري.همين حاضرجوابيت است كه مرا ديوانه كرده.
وارد طلافروشي شديم.طلافروش حلقه هاي سنگين و درشت مي اورد ولي من هيچكدام را نمي پسنديدم.بالاخره گفتم:
-اگه ميشه ساده ترين حلقه هايتان را ببينم.
طلافروش با تعجب گفت:
-ولي اينها جديدترين حلقه هاي ما هستند اكثر عروس و دامادها از اينها مي خرند. -ممنون ولي من ميخوام ساده ترين حلقه
هايتان را ببينم.
طلافروش ديگه حرفي نزد و يك سري حلقه ساده آورد.بين انها يك حلقه خيلي ساده چشمم را گرفت.حتي يك نگين هم
روي آن نبود.امير از انتخابم اصلا تعجب نكرد و گفت:
-اگه ميشه جفت اين حلقه را هم براي من بياوريد.
از اين كار او خوشم اومد.وقتي جفت حلقه را اورد هر دو حلقه را به دستمان كرديم.طلافروش گفت:
-اين حلقه ها خيلي ساده هستند.
-بله ، من دوست دارم حلقه هميشه دستم باشد به همين دليل اين حلقه ساده را انتخاب كردم.
حلقه را از دستم بيرون آوردم.امير گفت:
-ميشه يكبار ديگه آن را در دستت ببينم؟
دوباره حلقه را در دستم كردم.با تحسين نگاه كرد و گفت:
-عالي است.
حلقه كمي گشاد بود ولي طلافروش گفت كه درست ميشه.امير وقتي حلقه را به دستش ميكرد صورتش ميخنديد.چند بار
حلقه را چرخاند و گفت:
-چطور است؟
-عالي است.
هر دو از اين انتخاب ذوق زده شده بوديم.من سعي ميكردم اشتياقم را مخفي كنم ولي او نمي توانست شاديش را پنهان
كند.بعد آرام گفت:
-چطور است روي هر كدام اسممان را حك كنيم اينطوري يك فرقي با حلقه هاي ديگه پيدا ميكنه و از سادگي هم در مياد.
-خيلي عالي است.چه فكر خوبي!
به طلافروش سفارش داد و اسم هايمان را گفت و قرار شد كه تماس بگيريم و هر زمان آماده شد امير آنها را بگيرد.وقتي از طلافروشي بيرون آميدم و سوار ماشين شديم گفت:
-حالا نوبت سرويس طلاست.
-ولي احتياجي به خريد سرويس طلا نيست.
-لازم نيست؟مگه ميشه؟!
-بله.
-شوخي ميكني؟!
-به عكس كاملا جدي ميگم.
-ولي اين امكان نداره.غزل سفارش داده و حتي آدرس هم داد كه از كجا بخريم.
-ولي من علاقه اي به سرويس طلا ندارم.يعني اصلا استفاده نميكنم پس براي چي بايد بخرم؟
-ولي جواب غزل و پدر را چي بدم؟
-جواب آنها با من.وقتي علاقه اي به طلا و جواهر ندارم و از آنها استفاده نميكنم پس چرا بايد بخرم؟
-پس براي چي حلقه خردي؟
-حلقه فرق داره نماد چيزي است كه سرويس طلا نيست.
-نماد چه چيزي؟
فهميدم كه ميخواد از زير زيابنم حرف بكشد ولي من از دادن جواب طفره رفتم و گفتم:
-يعني شما نميدونيد ؟پس خود شما چرا حلقه خريديد؟
-من از شما پرسيدم.
با لجبازي گفتم:
-براي اينكه قرار است با ادم سمجي مثل تو ازدواج كنم.
-هميشه جواب درست و حسابي براي من داري.
-حالا نوبت شماست جواب بديد چرا حلقه خريديد؟
-دوست داري به سبك و روش خودت جواب دبم؟
-نه تو رو خدا اگه ممكنه به روش خودتان جواب بديد.
-براي اينكه با گذاشتن اين حلقه در دست چپم قلبم هميشه وجود تو رو حس كنه و بدونم كه تو را دارم و شريك جاويدان
زندگي من هستي.
از حرفش دلم غنج رفت.بعد گفت:
-با اين حرف ها خوب قضيه سرويس طلا رو به نفع خودت تمام كردي.
لبخند پيروزمندانه اي زدم و ساكت نگاهش كردم.آرام زير لب گفت:
-اين لبخندت را هم دوست دارم.
همانطور ساكت نگاهش كردم و در دلم گفتم:من هم شادي توي چشم هايت را دوست دارم و پس از اين فكر به چشم
هايش خيره شدم.
نميدونم چطور فكرم را خواند كه گفت:
-بايد ياد بگيرم همه چيز را از چشمانت بخوانم و نذارم آنها را به نفع خودت عوض كني.
-فكر نكنم بتوني.
-اگر بخوام ميتونم.تا به حال هر چيزي را خواسته ام بدست اورده ام ، البته بجز يك چيز.
-چه چيزي؟
-تابلوي مرد تنها در باران را.
-متأسفم ولي ديگه نميتوني آن را بدست بياري.
-براي چي؟
-چون فروخته شده.
يكدفعه ترمز كرد ، با تعجب نگاهم كرد و پرسيد:
-جدي ميگي؟
-نه بابا شوخي كردم.
نفس راحتي كشيد.نگاهش كردم و گفتم:
-اينقدر برات مهم است؟
-حتي خيلي بيشتر از اينها.
-آخه براي چي؟
-نميتونم بگم چرا چون دلايل زيادي داره.
-خواهش ميكنم بگو.
-چرا اصرار داري؟تو كه حتي ديدنش را هم از من دريغ كردي.
-آن را بسته بندي كرديم تا محمد به خانه برگرداند.فكر نميكردم اينقدر برات مهم باشه.
-خيلي چيزها برام مهم است يكي از آنها اين تابلوست.
-ديگر چه چيزهايي؟
-هر چيزي كه مورد علاقه توست.
جلوي يك كافي شاپ نگه داشت و گفت:
-با يك قهوه داغ چطوري؟
-ولي مادر نگران ميشه.
-مطمئن باش نگران نميشه.
مجبور شدم قبول كنم.يك كافه ترياي شيك و دنج بود.
وقتي نشستيم منو را به دستم داد و گفت:
-چي ميل داريد؟
از حالت صورتش خنده ام گرفت و گفتم:
-يك ليوان آب لطفا.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#62 | Posted: 31 Jan 2014 15:46
-اذيتم ميكني؟
سرم را به علامت تأييد پايين اوردم.خنديد ، سپس دو فنجان قهوه سفارش داد با دو كيك شكلاتي.
-از كجا ميدونستيد من كيك شكلاتي دوست دارم؟
-از آنجا كه با من هم عقيده هستيد.
قند توي دلم آب شد و گفتم:
-از كجا اينقدر مطمئن هستيد؟
-مگه غير از اين است؟
-نه واقعا من كيك شكلاتي دوست دارم ولي در مورد همه مسايل اينطور نيست يعني غيرممكن است.
-ولي ميشه از غيرممكن ها ممكن ساخت ؛ البته اگه كسي بخواهد.
-اگه كسي واقعا بخواد ميشه ، حق با شماست.
-تو ميخواي؟
-اگه تو بخواي من هم ميخوام.
به فنجان قهوه ام خيره شده بودم.ساكت بودم.سرم را بلند كردم هنوز به من نگاه ميكرد.نگاهمان در هم گره خورد و براي
چند ثانيه در همان جا متوقف شد.چقدر چشمانش خوشرنگ بود و مهربان.دستم ميلرزيد.يك لحظه دستم به فنجان قهوه
خورد ، فنجان لرزيد و كمي از محتويان ان روي دستم ريخت و آهم بلند شد.فوري گفت:
-چي شد؟
-چيزي نيست.
-ولي دستت سوخت.
-مهم نيست.
با نگراني گفت:
-ببينم.
-زياد داغ نبود.
پشت دستم قرمز شده بود و ميسوخت.رنگش پريده بود.گفت:
-ولي پوست دستت قرمز شده است.
-اشكالي نداره چيزي نست ، زياد نسوخته.
دستم را پنهان كردم.او گفت:
-ولي سوخته ، قرمز شده ، خواهش ميكنم نشانم بده.بايد آب سرد بزني ، نه پماد سوختگي بهتره.
دستپاچه شده بود و نميدونست چيكار كنه.گفت:
-همه اش تقصير من است.
-تقير تو براي چي؟
-حواسم را جمع نكردم.
-ولي تقصير خودم بود ، بايد حواسم را جمع ميكردم ، پشت دستم را داغ كردم.
ميخواستم شوخي كنم تا موضوع را فراموش كند و از نگراني در بيايد.
-پشت دستت را براي چي داغ كني؟
-براي اينكه ديگه موقع قهوه خوردن حواسم جمع باشه.
-بايد پشت دست مرا داغ كني چون تقصير من بود.
وقتي سوار ماشين شديم كمي جلوتر ايستاد ف پياده شد و به سمت داروخانه رفت.وقتي دوباره سوار شد پماد سوختگي
دستش بود ، گفت:
-كمي بمال به دستت.
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
-ولي دستم نمي سوزه ، اصلا فراموشش كرده بودم.
-خدا كنه همه سوختگي ها را اينقدر راحت فراموش كني.
-اگه سوختگي دل نباشه به همين راحتي فراموش ميكنم.
-چه كسي جرأت داره دل تو رو بسوزونه ، مگه من مردم؟
-خدا نكنه اين حرف ها را نزن.
-پس مرگ و زندگي ديگران برات مهمه؟
-چه سوال هايي مي پرسي؟مرگ و زندگي همه برام مهمه.
-ولي منظور من همه نبود.
ميدونستم منظورش خودش است.خودم را به اون راه زدم و گفتم:
-شخص به خصوصي منظورتان است؟
-نه ابدا ، از حرف زدن منصرف شدم.ميدونم باز حرف را عوض ميكني.
وقتي پماد را به دستم مي ماليدم ميسوخت.نگاهم كرد و گفت:
-دستت ميسوزه؟
-كمي.
همانطور به من خيره شده بود.
-بهتره جلو رو نگاه كني تا هر دوي ما فداي دست سوخته من نشويم.
خنديد و گفت:
-بله ف گاهي اوقات فراموش ميكنم دارم رانندگي ميكنم.
-بگوييد چه مواقعي تا يادم باشه سوار ماشينتان نشم.
-اين امكان نداره.فقط وقتي تو سوار ماشينم هستي فراموش ميكنم.
-پس اگه من سوار شم ممكن است تصادف كني؟
-حاضرم تصادف كنم ولي تو كنارم باشي.
خنديدم و گفتم:
-پس ميخواي مرا هم به كشتن بدي؟
-تو تنهايي مردن را دوست داري يا همراه من مردن را؟
-هيچكدام ، نمردن را ، هنوز جونم و هزار تا آرزو دارم.
-بله ولي اگه قرار باشه بميريم.
-خدا نكند.
-بالاخره جوابم چي شد؟
-معلوم است.
-خب؟
به سر كوچه رسيده بوديم.ايستاد.گفتم:
-حتما بايد الان بگم؟
دستش را روي پشتي صندليم گذاشت ، كاملا به سمت من برگشت ، نگاهم كرد و گفت:
-اگه ميشه.
-ولي اينطوري كه نگاهم ميكني نميتونم جواب بدم.
به روبرو نگاه كرد و گفت:
-خب نگاهت نميكنم.
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
-اگه قرار باشه بميريم و اگه راه انتخابي بود حاضر بودم جاي تو باشم ولي اگه راه انتخابي نبود دوست داشتم هر دو با هم
بميريم.من طاقت تنها ماندن را ندارم ، ميدونم اين خودخواهي است ولي من بدون تو...
ساكت شدم.سرم را پايين انداختم.او هم ساكت بود.از سكوتش نميشد چيزي فهميد.دوباره حركت كرد.تا جلوي در خانه
ساكت بود.هوا كاملا تاريك شده بود.مي خواستم پياده شوم كه گفت:
-ميتونم سوالي ازت بپرسم؟

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#63 | Posted: 31 Jan 2014 15:47
-بپرس.
-ميدونم كه حقيقت رو ميگي.
-من هيچوقت دروغ نميگم.اگه نتونم جوابي بدم چيزي نميگم.
-اگه يك روزي من مردم و تو تنها شدي چيكار ميكني؟
قلبم لرزيد ، ترس وجودم را پر كرد و حرفش قلبم را لرزاند ولي گفتم:
-ما را ببين كه يك هفته قبل از عروسي راجع به چه چيزهايي حرف ميزنيم.
-خواهش ميكنم اين بار حرف را عوض نكن.
-خيلي مهم است بدوني؟
چشم هايش التماس ميكرد و با من حرف ميزد.گفت:
-خيلي زياد.
-راستش اصلا راجع بهش فكر نكردم.
-اگه ميشه الان فكر كن ، خواهش ميكن تا هر وقت بخواي من اينجا منتظر ميمونم.
فكر كردم اگه امير نباشه زندگيم ديگه معنايي نداره.با اينكه تازه پيدايش كرده بودم ولي بدون او ديگه نمي تونستم زندگي
كنم ، زندگي بدون او برايم بي معني مشد.نگاهش كردم و گفتم:
-اگه روزي تو رو از دست بدم و تنها بشم به زندگيم ادامه ميدم ولي ميدونم ديوانه ميشم.اگه ميشد خودم رو از بين ميبردم
ولي اين كار گناه كبيره است و غيرممكن است پس حتما بايد زندگي كنم و اگه زندگي خالي و بي معني باشد ديوانه ميشم.
آرام گفت:
-فقط مرگ ميتونه ما را از هم جدا كنه.
چرا اين حرف ها را ميگفت؟نميدونستم ولي حالا خوب ميدونم كه احساسش به او چنين ميگفت.
پياده شدم ف كليد انداختم و در را باز كردم.او هنوز به من نگاه ميكرد.آرام گفتم:خداحافظ.در را بستم.نفسم بند آمده
بود.پشت در ايستادم تا كمي آرام شوم.سعي كردم حالت صورتش را وقتي جوابم را مي شنيد به ياد بيارم.يك چيزي ته چشم هايش بود ، چيزي كه مي درخشيد ، شايد يك قطره اشك بود.نمي دونم ولي انگار نوري ته چشمش بود كه در آن تاريكي
راه روشن زندگي من شد.فكر كردم اگه روزي او را از دست بدم چه كار بايد بكنم؟دلم ميخواست من هم ميمردم.پس
دوستش داشتم ، بله ؛ آنقدر دوستش داشتم كه فقط مرگ مي تونست ما را از هم جدا كند.
صبح غزل و امير به دنبالم امدند تا براي خريد لباس عروسي برويم.در بين راه غزل از زندگي در غربت گفت ، از نادر و
زندگي با او صحبت كرد.نادر سخت مشغول تحصيل بود و غزل هم زبان ميخواند.در تمام طول راه غزل از زندگي اش صحبت
ميكرد و من فقط با سوال هاي كوتاه او را به ادامه صحبت تشويق ميكردم و امير هم بيشتر از چند كلمه صحبت نكرد.بالاخره
غزل پرسيد:
-محبت چه جور لباس عروسي دوست داري بپوشي؟
-راستش تا به حال فكر نكردم.
-بله از تو بعيد نيست ولي من اگه جاي تو بودم گران ترين لباس عروسي را مي خريدم تا تلافي حلقه و سرويس طلا در بياد.
-اولا كه تو هيچوقت اين كار را نمي كردي بعد هم فكر نميكنم احتياجي به خريد لباس عروس باشد ، كرايه كنيم بهتر است.
-فكر نكنم امير راضي شود ، مگه نه امير؟
امير فقط گفت:
-بهتر است لباس عروسي را بخريد.
-لزومي نداره.
-به نظر من اينطوري بهتر است.
-اخه چرا؟
-براي اينكه لباس را براي هميشه نگه داري.يك جور يادگاري است.
ديگه حرفي نزدم.فهميدم كه او اينطور دوست دارد.
وقتي رسيديم امير گفت كه متظر مي ماند.من و غزل وارد فروشگاه شديم ، فروشگاه بزرگي بود كه انواع و اقسام پيراهن
هاي عروسي تن مانكن ها و روي چوب لباسي ها چيده شده بود.خانم فروشنده با دين ما با خوشحالي جديدترين پيراهن هاي عروسي را نشانمان داد.بين آن همه پيراهن يكي كه از همه ساده تر بود توجهم را جلب كرد.همان را انتخاب كردم.غزل
گفت:
-بهتر است بقيه را هم ببيني.
-همين را مي پوشم.
پيراهن ساده اي بود كه روي كمر تنگ ميشد.وقتي پيراهن را پوشيدم با آن دامن فنردار احساس خاصي به من دست
دارد.پيراهن در عين سادگي زيبا و پر ابهت بود.وقتي غزل و خانم فروشنده مرا ديدند هر دو با تحسين و تعجب نگاهم
كردند.دامن پيراهن دنباله بلندي داشت كه پشت سرم كشيده ميشد.به غزل گفتم:
-ولي اين پراهن را نميتونم بپوشم.
-آخه براي چي؟
-با اين دنباله چطوري راه برم؟
غزل خنديد و گفت:
-تو عروسي ، احتياجي نيست كه زياد راه بري بايد بشيني ، ضمنا دنباله پيراهنت خيلي قشنگ است و جلوه خاصي به تو
ميدهد.
بالاخره قبول كردم.موقع خريدن به غزل گفتم:
-فكر نميكني گران باشد؟
-اصلا ، نصف قيمت لباس عروس من است.
-در هر صورت نمي خوام خيلي گران باشد.
-خوش به حال امير كه چنين زني گيرش آمده است.
وقتي سوار ماشين شديم امير با تعجب پرسيد:
-چقدر زود اومديد؟
غزل گفت:
-خانمت آنقدر چاق است كه لباس اندازه اش نبود.
و چشمكي به من زد.امير با تعجب گفت:چاق؟!هر دو خنديديم.
-حالا ديگه سر بسر من ميذاريد؟
غزل گفت:
-راستي ميخواستم بهت بگم قدر محبت را بدوني آنقدر قانع است كه اولين لباس عروسي را پسنديد.
و بعد با آب و تاب فراوان همه جريان را تعريف كرد.امير لبخند ميزد.بالاخره تور و تاج و بقيه وسايل را هم خريديم.وقتي
برگشتيم غزل پيش ما ماند و امير گفت ميره دانشگاه دنبال محمد تا با كمك يكديگر بقيه كارها را انجام بدهند.مراسم
عروسي با نظر من و موافقت امير يك عقد مختصر و ساده بود.البته پدر امير مخالفت كرده بود ولي با اصرار من و امير
بالاخره رضايت داد كه همه چيز ساده برگزار شود ، دوست نداشتم تجملاتي و شلوغ باشد.بعد از ناهار من و غزل به مادر
كمك كرديم.زن عمو هم براي كمك آمده بود.خانه را تميز ميكرديم.مادر بالاخره ما را فرستاد بالا و گفت بريد استراحت
كنيد.وقتي به اتاقم رفتيم ، غزل شعرهاي جديدش را برايم خواند.يك حال و هواي جديدي در شعرهايش پيدا شده بود ،
شور به زندگي و يك اميد تازه ، عشق در تك تك ابياتش موج ميزد.گفتم:
-خيلي عالي اند.يك شور و حال تازه و عشق به زندگي و به آدم ها در آنها وجود دارد.
-خوشحالم كه تو هم اين نظر را داري.چون امير هم درست نظر تو را داشت.نادر خيلي تشويقم ميكنه خودش بيشتر از من
شعر ميگه.
-اي كاش نادر هم بود.
-نميتونه با اين عجله بياد.اشكالي نداره حتما براي عروسي تان مياد.وقتي موضوع را به او گفتم آنقدر خوشحال شد كه
نگو.هميشه به من ميگفت افكار و عقايد محبت و امير درست شبيه هم است و شما خيلي به هم ميايد.وقتي فهميد قرار است
عقد كنيد خيلي خوشحال شد.بعدا خودش تماس ميگيره و بهتان تبريك ميگه.
-از كجا فهميده كه افكار من و امير شبيه هم است؟
-از تعريف هاي تو و برخورد خودش.احساس نادر خيلي قوي است.اين مسئله را حس كرده.
-خوشحالم كه شوهر به اين خوبي داري و احساس خوشبختي ميكني.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#64 | Posted: 31 Jan 2014 15:48
غزل با تعجب گفت:
-هچيوقت فكر نميكردم خوشبختي را در ازدواج ببيني!
-هنوز نميدونم و مطمئن نيستم ، هميشه خوشبختي را در خلوتم با نقاشي ، طبيعت ، با كتاب هايم ، علاقه به پدر و مادرم و
محمد مي ديدم ولي هيچوقت فكر نميكردم در ازدواج پيدايش كنم.حالا هم مطمئن نيستم و خيلي مي ترسم.
-من هم اوايل مي ترسيدم ولي خيلي زود متوجه اشتباهم شدم.
-من ميترسم علايقم را از دست بدم.
-درست مثل من ، ولي نه تنها آنها را از دست ندادم بلكه بيشتر شدند و طور ديگري ديدم و پيدايشان كردم.
-تو خيلي با اراده اي.
-تو با اراده تر از مني به شرط اينكه احساست را مخفي نكني و آن را وسعت بدي ، اون وقت است كه ميتوني به سمت كمال
گام برداري.
-ازدواج مانع من نمي شود؟
-البته كه نه ، تازه برعكس راه سعادت و كمال را به تو نشان ميدهد.ميدوني چه لذتي داره وقتي كه همراه با همسرت ، با
كسي كه به او علاقه داري در اين راه گام بر ميداري.
از حرف هاي غزل نور اميد در قلبم زنده شد و كمي ترسم از بين رفت ، حسي تازه از زندگي در من پديد آمد.وقتي حرف
هايش تمام شد با شوق و ذوق بغلم كرد و گفت:
-خيلي خوشحالم.
-براي چي؟
-براي اينكه تو زن برادرم ميشي.
-اينقدر برات اهميت داره؟
-خيلي زياد ، آرزوي هميشگي ام بود.
با تعجب پرسيدم:
-چي؟
-هميشه اينطور دلم ميخواست ، ولي تو هميشه ميگفتي ازدواج نمي كني ، به همين خاطر هنوز باورم نيمشه.نميدوني وقتي در
مهماني دوست پدرم آن همه خواستگار برات پيدا شد چقدر ترسيدم ، به خصوص آقاي روشن ، فكر كردم حتما قبول ميكني.
-مگه آقاي روشن از من خواستگاري كرده بود؟
-مادرش به من تلفن كرد ميخواست با شما بيشتر آشنا شود و آدرس و تلفن شما را ميخواست.
-خب؟!
-راستش را بخواي من ادرس را ندادم.مرا ميبخشي اين يك اعتراف است.
خنده ام گرفته بود ، چهره اي ناراحت داشت و شرمنده بود.گفتم:
-كار خوبي نكردي.
-يعني تو با او ازدواج ميكردي؟
-تو هنوز مرا نشناختي.البته حق هم داري ولي با وجود امير هيچوقت با او ازدواج نميكردم.
بغلم كرد و گفت:
-با اينكه ميدانستم ولي ميترسيدم ، ميترسيدم قبول كني و اون وقت ميدوني چه بلايي سر امير مي آوردي؟
-چه بلايي؟
-با اينكه ميدونم امير دوست نداره اين حرف ها رو به تو بگم ولي ميگم.
آن چند روز كه خواستگارها مدام تماس مي گرفتند امير داشت ديوانه ميشد ، به خصوص وقتي روز عروسي من شما دو نفر
را با هم ديد كه صحبت ميكرديد ، تو و فرزاد روشن را.كاملا نا اميد شده بود.نمي بيني چقدر لاغر و رنگ پريده شده است.از
بس كه غصه خورد.فكر ميكرد تو حتما با فرزاد ازدواج ميكني و وحش از دست دادن تو امير را به اين روز انداخت.وقتي
برگشتم و او را ديدم باورم نيمشد برادر بيچاره ام داشت از بين ميرفت.فهميدم كه خيلي دوستت داره و بدون تو از بين
ميره.به خاطر همين اينقدر خوشحالم.شما دو نفر فقط با هم است كه خوشبخت مي شيد.اين حسي است كه در قلبم وجود دارد چون هم تو را مي شناسم و هم امير را ميدونم كه شما زوج مناسب هم هستيد.
قلبم پر از شادي و خوشبختي بود.پس دليل ناراحتي و لاغري و رنگ پريدگي امير اين بود.چه فكرهايي كرده و چقدر غصه
خورده بود.دلم برايش پر كشيد.
بالاخره آنقدر صحبت كرديم كه متوجه گذشت زمان نشديم.فقط وقتي مادر صدا كرد و كه امير و محمد آمدند هر دو متوجه
گذشت زمان شديم.وقتي پايين رفتيم امير منتظر غزل بود و مادر و محمد اصرار مي كردند شام بمانند ولي آنها قبول نكردند
چون پدر غزل تنها بود.
شب پدر و عمو به اتفاق هم آمدند.عمو خيلي خوشحال بود و با پدر شوخي ميكرد و ميگفت كه ديگه قاطي پيرمردها شدي و
به زودي نوه و نتيجه ات را ميبيني.پدر از خوشحالي مي خنديد ، هيچوقت پدر را اينقدر خوشحال نديده بودم.ميگفت:
-حتي اگه نوه هم داشته باشم بازم جوان مي مونم.
بعد هم به ياد قديمها افتادند و از گذشته صحبت كردند.آن شب خواب هاي خوب ديدم ، آنقدر خوب كه صبح با لبخندي به
روي صورتم از خواب بيدار شدم.قرار بود اتاق محمد اتاق عقد باشد.محمد تمام وسايلش را جمع كرده بود و همه را به اتاق
پدر و مادر برده بود.وقتي پايين رفتم در حاليكه ميزش را به اتاق پدر و مادر ميبرد گفت:
-صبح بخير خانم سحر خيز ، كمك نمي خوايد؟
فهميدم اذيت ميكنه.گفتم:
-ببخشيد الان ميام كمكت.
يك طرف ميز را گرفتم و با كمك يكديگر ميز را در اتاق گذاشتيم.همان موقع زن عمو آمد و تا مرا ديد گفت:
-اي واي عروس كه كار نميكنه!بده به من.
-نه زن عمو.
-مثل اينكه فردا عقد كنان توست نبايد كار كني.
محمد اخم كرد و گفت:
-بخشكي شانس ، يه نفر به من نميگه كار نكن.
-هر وقت تو داماد شدي كار نكن.
-مطمئن باشيد من اگه داماد هم بشم باز بايد كار كنم.همين امير بيچاره تا آخرين لحظه كار ميكنه ، آخر سر هم ميگن
عروس خانم خسته شد.
زن عمو از حرفهاي محمد مي خنديد ، آخر سر هم گفت:
-انسالله داماد شوي پسرم.
با وجود محمد و حرفهايش هيچكس احساس خستگي نمي كرد.بعد از ظهر وسايل اتاق عقد را اوردند و من و غزل با كمك
هم آنها را مرتب كرديم.غزل گفت:
-لاله بهت خيلي سلام رساند و تبريك گفت ولي لادن وقتي فهميد نزديك بود سكته كنه.
-خيلي ناراحت شد؟
-غصه لادن را نخور بعد از مدتي عاشق يك نفر ديگه ميشه.
-ولي حتما غصه مي خورد.آخه حق داره ناراحت بشه.
-حق داره؟اون ميخواست برادر بيچاره ام را بدبخت كنه و به زور زنش بشه.دلش ميخواست يه پسر پولدار ، خوش تيپ و
تحصيلكرده كه آشنا هم باشه را مجبور به ازدواج با خودش كنه و خوشبختانه اين بار موفق نشد ، از خوش شانسي امير بود.
-اينطوري صحبت نكن.
-تو خيلي خوش بيني.لادن از تو خوشش نمياد چون از او زيباتر و فهميده تري و البته مورد توجه همه و اين بخاطر قلب
مهربانت است كه لادن فاقد آن است و پشت سر تو كلي حرف ميزنه.اون وقت تو از او طرفداري ميكني؟
-هر آدمي يك شخصيتي داره.اميدوارم متوجه اشتباهش راجع به من بشه.
آن روز تا شب همه كارها انجام شد ؛ سفره عقد به زيبايي چيده شد ، تمام صندلي ها را امير و محمد چيدند و غزل مدام
دستور ميداد.محمد هم با حرف هايش خستگي را از تن همه بيرون ميكرد.بعد از ظهر محمد و امير براي خريد كت وشلوار
رفتند و هر چقدر غزل اصرار كرد كه ما هم همراه آنها بريم محمد قبول نكرد.ميگفت:
-قرار است سورپريز باشه.چطور لباس عروس را داماد نبايد ببيند اين به آن در.
غزل گفت:
-فقط خدا كنه خوش سليقه باشند.
-محمد كه خوش سليقه است.
-امير هم خوش سليقه است.
-از كجا اينقدر مطمئني؟
-از اونجا كه تو را براي همسري انتخاب كرده است.
-اي بدجنس تو هوب زبان داري ها.
-از تو ياد گرفتم.يادته اوايل چقدر ساكت بودم؟
-بله ، يك دختر رنگ پريده ساكت.
-اين همه شادي و نشاط را مديون تو و خانواده ات هستم.از همه شما متشكرم.
-من هم از تو ممنونم.
-براي چي؟
-براي همه چي.
-از همه بيشتر براي چي؟
چشمكي زدم و گفتم:
-براي اينكه برادر خوبي به اسم امير داري.
شب از هيجان خوابم نميبرد.همه خوابيده بودند.وقتي ديدم خوابم نميبره پايين رفتم ، محمد روي كاناپه خوابيده بود و با
شنيدن صداي پايم بيدار شد و گفت:
-چي شده؟
-خوابم نميبره.
-چرا زودتر چيزي نگفتي؟
-نميدونم ، اصلا خوابم نمي برد.
-از هيجان است.
بلند شد و يك قرص به من داد و گفت:
-اين قرص رو بخور و تا صبح تخت بخواب.
قرص را گرفتم و خوردم و دوباره به رختخواب برگشتم.بالاخره نفهميدم كي خوابم برد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#65 | Posted: 31 Jan 2014 15:49
فصل 14
صبح با زحمت از خواب بيدار شدم.مادر چند بار صدايم كرد كه محمد منتظر است تا مرا آرايشگاه ببرد.وقتي با زحمت بيدار
شدم به مادر گفتم:
-اگه گيرش بيارم.
-چي شده؟
-چيزي نيست.
به آرايشگاه كه رسيديم آنجا هم چرت ميزدم.آرايشگر كه مهري خانم دوست قديمي مادرم بود با ديدن من صلوات فرستاد
و گفت:
-هزار ماشالله از جواني مادرت هم زيباتر هستي.دختر كوچولوي سارا تو هستي؟
بعد به مستخدم آرايشگاه گفت كه برايم اسپند دود كند.مدام از من تعريف ميكرد ولي من فقط چرت ميزدم.فقط وقتي
ميخواست صورتم را آرايش كند گفتم:
-اگه ممكن است زياد آرايشم نكنيد.من ساده بيشتر دوست دارم.
-چشم دخترم ، خودت خوشگل هستي احتياج به آرايش زياد نداري پوست صاف و سفيدت كه اصلا احتياج به آرايش نداره
و مژه هاي بلندت خودشان فر دارند.
موهايم را با تاج بالاي سرم جمع كرد.وقتي خودم را در آينه ديدم باورم نميشد كه اين من هستم.يك سنگيني و ابهتي در
لباس و تاجم بود كه باعث ميشد با خودم احساس غريبگي كنم ولي بالاخره خودم را پيدا كردم.دختر عمو شيرين كه همراهم آمده بود تمام مدت از من تعريف ميكرد و بالاخره گفت كه تا به حال عروسي به خوشگلي من نديده است.
وقتي امير به دنبالم آمد دسته گل زيبايي كه را قبل سفارش داده بوديم را در دست داشت.چادر حرير سفيد را سرم انداختم
و سوار ماشينش شدم.او با ديدنم سرش را پايين انداخت.احساس كردم رويش نميشود نگاهم كند.من هم چادر را تا جايي
كه ميشد جلو كشيده بودم.صورتم به زحمت ديده يمشد.در تمام طول راه حتي يك كلمه هم صحبت نكرديم.موسيقي ملايمي
از ضبظ پخش ميشد.من غرق افكار خوب بودم و حس ميكردم او هم اينطور است.از زير چادر نازك نگاهش كردم.كت ،
شلوار و جليقه مشكي با پيراهن سفيد چقدر به او مي آمد.آنقدر خوش تيپ شده بود كه دلم ميخواست ساعت ها نگاهش
كنم.حتي از عروسي غزل هم زيباتر شده بود درست مثل يك مرد پخته ولي در عين حال جوان و بلند بالا.قلبم با شدت
ميزد.هم ازش مي ترسيدم و هم از ديدنش لذت ميبردم.از شادي دلم غنج ميزد.وقتي رسيديم محمد كمك كرد تا پياده
شوم.وقتي با ديدن من با تعجب چشم هايش را باز و بسته كرد و گفت:
-درست ميبينم ، خواهر كوچولوي خودم است؟
لبخند زدم و گفتم:
-بله و حالا ديگه بزرگ شده است.
نگاهش كردم.كت و شلوار مشكي پوشيده بود ، چقدر بهش مي آمد.
گفتم:
-تو هم كه داماد شدي فقط يك عروس خوب و مهربان و البته شوخ كم داري.
خنديد و گفت:
عروس را تو برايم پيدا كن.
با دست و هلهله و دود و اسپند وارد اتاق عقد شديم.پدر با ديدنم از خوشحالي اشك ميريخت.مادر زير لب دعا ميخواند.بقيه
مهمان ها همه آمده بودند.
غزل با ديدن من گفت:
-خداي من درست شبيه فرشته ها شده اي.امير با ديدنت سكته نكرد؟
-هنوز كه مرا نديده است.
-بله اينطوري كه چادرت را پيچيده اي معلوم است.
اتاق عقد پر بود از سبدهاي گل مريم و بوي خوش فضا را پر كرده بود.زن عمو نقل سرمان ميريخت و كل ميكشيد.وقتي
كنار هم روي مبل كوتاه نشستيم آرام گفت:
-هنوز باورم نميشه.
-درست مثل من.
وقتي هاقد مراسم عقد را انجام داد و خطبه عقد را خواند بالاخره بعد از سه بار خواندن خطبه بله را گفتم.حس كردم امير
نفس عميقي كشيد.قرآن جلويمان باز بود و هر دو آرام شده بوديم.بالاخره امير هم بله را گفت و بعد آرام گفت:خدايا
شكرت.وقتي حلقه ها را به دستمان دادند از تعجب به امير نگاه كردم.اسمم روي حلقه او حك شده بود و آنقدر حلقه زيبا
شده بود كه خيره نگاهش كردم.حلقه من زيباتر بود چون اسم زيبايش روي حلقه خودنمايي ميكرد.حلقه را به دستم
كرد.فقط لبخند ميزد.وقتي حلقه را به دستش زدم آرام گفتم:متشكرم.نگاهم كرد و لبخند زد.از زير تور سفيد صورتش در
هاله اي از رويا فرو رفته بود.همه چيز درست مثل يك خواب شيرين بود.
عاقد كه رفت غزل چادر از سرم برداشت.من و امير محرم شده بوديم.غزل به امير گفت كه تور را از روي صورتم كنار
بزند.دست هاي امير درست مثل دست هاي خودم ميلرزيد.تور را كه كنار زد حس كردم قلبم از حركت ايستاد.دسته مبل را
گرفته بودم تا از لرزش دستم جلوگيري كند ولي فايده اي نداشت.چشم هايش مي خنديد و در ميان آنها دانه هاي سبز و
قطرات طلايي مي لرزيدند.انگار مي خواستند اشك بريزند.برق شادي را در چشمانش ديدم.سرم را پايين انداختم.پدرش
صورت هر دوي ما را بوسيد و تبريك گفت.غزل از خوشحالي اشك ميريخت.پدر يك سينه ريز بسيار زيبا به گردنم
انداخت.
-واقعا قشنگ است ، ممنونم.
-در برابر زيبايي تو هيچ است.
صورتم از خجالت سرخ شد.غزل هم يك دستبند درست مثل سينه ريز به دستم بست.پدر و مادر هم ساعت به دست و شمايل به گردن امير انداختند و محمد هم دو انگشتر به شكل قلب كه طلاي سفيد بود يكي براي امير و ديگري براي من
هديه كرد.وقتي همه هديه ها را دادند از اتاق بيرون رفتند.خانم عكاس مشغول مرتب كردن دوربينش بود تا عكس
بگيرد.هنوز دستهايم مي لرزيد.امير نگاهم ميكرد ولي مي ترسيدم برگردم و نگاهش كنم.نميدونم نمي رخ مضحك من چه
جذابيتي براي او داشت كه از من چشم بر نميداشت.ديگه طاقت نياوردم برگشتم و نگاهمان در هم گره خورد.ميخواست
حرفي بزند ، لب هايش تكان ميخورد.همان موقع خانم عكاس گفت:
-عروس خانم و آقا داماد حاضر هستيد؟
وقتي عكس را گرفتيم هم حرفي نزديم.بقيه هم عكس گرفتند و بعد هر دو كنار مهمان ها رفتيم و امير وارد قسمت مردانه
شد و من هم در قسمت زنانه.همه مهمان ها به من تبريك ميگفتند.لاله صورتم را بوسيد و به من تبريك گفت.پرسيدم:
-لادن چطور است؟
-از اينكه نتوانست بياد عذرخواهي كرد و تبريك گفت.
ميدونستم كه اين حرف را نگفته ولي حرفي نزدم.
-خيلي خوشحالم كه همسر پسر عمه ام هستي فقط تو لياقت همسري امير را داري و البته امير هم.از صميم قلب به هر دوي
شما تبريك ميگم.
ميدانستم كه حرفهاي دلش است.از او تشكر كردم.
مراسم عقد خيلي سريع انجام شد.بالاخره شام خورديم.با اينكه همه چيز ساده برگزار شد ولي همه راضي بودند و همه چيز
خيلي خوب بود.
مادر با خوشحالي نگاهم ميكرد.عشق و محبت واقعي را در نگاهش ميديدم.مواظب بود تا زمين نخورم و شام را هم با اصرار
او خوردم.خودش برايم غذا كشيد و به دستم داد.خيلي خوشحال بود اين را با تمام وجودم حس ميكردم ، همينطور پدر و
محمد.
بالاخره همه مهمان ها رفتند.وقتي آقاي اميدي و غزل بلند شدند تا بروند آقاي اميدي به پدر گفت:
-اگه شما اجازه بديد امير بعد از ما بياد؟!

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#66 | Posted: 31 Jan 2014 15:51
پدر گفت:
-اشكالي نداره.
محمد به شوخي گفت:
-بله امير بايد بماند و اينجا را تميز كند.هنوز زود است كه فرار كند.
همه خنديديم.مادر گفت:
-عروس و داماد امروز حتي يك كلمه هم با يكديگر صحبت نكردند.
در دل به اين هوش و دقت مادر آفرين گفتم.غزل چشمكي به من زد.محمد هم فوري گفت:
-اگه امير دير كرد شما نگران نباشيد اصلا شايد شب پيش ما بماند.نا سلامتي من و امير دوستهاي صميمي هستيم.
موقع خداحافظي غزل گفت:
-فردا فرودگاه ميبينمت.
سپس صورتم را بوسيد و رفت.بعد از رفتن آنها من بلاتكليف جلوي پله ها ايستاه بودم.از خستگي داشتم مي افتادم.كفش
هايم به پايم فشار مي آورد.عادت به پوشيدن كفش پاشنه بلند نداشتم و پيراهنم هم با دنباله بلند زير دست و پايم گير
ميكرد.امير هم نمي دانست چكار كند.مادر گفت:
-برويد بالا حتما كلي حرف داريد با هم بزنيد.
سرم را پايين انداختم و حرفي نزدم.پدر گفت:
-شب عروسي خودمان يادت است سارا خانم؟تا صبح با همديگر حرف زديم.
محمد لبخند زد و آرام گفت:
-ياد قديم ها افتاده اند.
وقتي از پله ها بالا ميرفتم امير از پدر و مادر اجازه گرفت و پشت سرم از پله ها بالا امد.وارد اتاق كه شدم تپش قلبم را از
روي لباس مي ديدم.بدون اينكه به پشت سر نگاه كنم در اتاق را باز گذاشتم و مستقيم جلوي پنجره رفتم و همانجا
ايستادم.ميخواستم كمي از هيجانم كم كنم.به بيرون نگاه كردم.فقط وقتي صداي بسته شدن در اتاق را شنيدم فهميدم كه امير وارد اتاق شده است.مي ترسيدم ، نمي دانستم بخاطر چي.وجودش را پشت سرم حس ميكردم.حتي اگر حرفي نميزد و
صدايي نداشت.هميشه وجودش را حس ميكردم.شايد تپش قلبش با ضربان قلبم هماهنگي داشت و با آن ارتباط برقرار
ميكرد.آن شب وجودش را در اتاقم حس ميكردم.حتي بعدها بدون اينكه بدانم در كنارم است يا نه وجودش را حس كردم و
اين حس بيشتر و بيشتر شد.بعدها فهميدم كه امير هم درست احساس مرا دارد.اين حس را خدا در وجود هر دوي ما به
وديعه گذاشته بود.
دانه هاي درشت برف از آسمان پايين مي افتاد.انقدر درشت بودند كه شكل و ابعادشان را مي ديدم.همانطور كه بيرون را
نگاه ميكردم شنيدم كه آرام گفت:
-چه برف قشنگي ، آسمان هم برايمان جشن گرفته است.
-جشن عروسي درخت هاست كه به استقبال بهار ميروند.
-اين آخرين برف است.
چند ثانيه هر دو بيرون را نگاه كرديم و بعد پرده را كشيدم.يك لحظه گفت:
-كحبت!
اسمم را خيلي زيبا صدا ميكرد ؛ محبت خاصي در صدايش بود.ناخودآگاه برگشتم و گفتم:
-جانم!
دوباره گفت:
-محبت ، محبت.
و با مهرباني اسمم را صدا كرد.
-بله.
لبخند زد و گفت:
-نميشه مثل اولين بار جوابم را بدي؟
متوجه منظورش شدم و گفتم:
-پس دليل صدا كردن اسم من اين است.
-از صدا كردن نامت لذت ميبرم.
اين احساسش را درك ميكردم خودم هم اينطور بودم.گفتم:
-دوست داري من مرتب اسم تو را صدا كنم و تو مرتب مجبور به جواب دادن باشي؟
-اگه تا آخر عمرم اسمم را صدا كني باز هم از جواب دادن لذت ميبرم.
ديگر حرفي نداشتم.بعد عقب عقب رفت و گفت:
-ميشه بچرخي؟
با تعجب گفتم:
-بله!
-ميخوام خوب نگاهت كنم.راستش جلوي ديگران رويم نشد.
يك دور چرخيدم.با تحسين نگاهم كرد و گفت:
-درست شبيه فرشته ها شدي.
ساكت شدم.چنان عشقي در چشم هايش بود كه نميدونستم چي بگم.همينطور كه نگاهم ميكرد چند گام جلو آمد.يك لحظه
ترسيدم و يك قدم عقب رفتم.او متوجه ترسم شد.ايستاد و گفت:
-از من ميترسي؟
-آره.
-خيلي؟
-نه يه كمي.
-نميشه اينقدر راستش را نگي؟
-نه.
از خستگي ديگه نمي تونستم سر پا بايستم.كفشم پايم را اذيت ميكرد و تاجم به سرم فشار مي آورد.اين پا و اون پا كردم سعي كردم ايستاده كفشم را در بيارم ولي نتونستم.روي تخت نشستم.
-خيلي خسته شدي؟منو ببخش اصلا يادم رفته بود.
-اشكالي نداره.من كه فقط خسته نشدم.
-بله حق با توست همه خسته شدند.
-بله ولي منظورم همه نبودند.
با تعجب نگاهم كرد.همانطور كه كفشم را از پايم در مي آوردم سرم را پايين انداختم و گفتم:
-تو هم خسته شدي.
-اين خستگي را هم دوست دارم.بذار كمكت كنم.
-بله تمام شد.
كفش را درآوردم.پف دامنم آنقدر زياد بود كه تمام تخت را گرفته بود.انتهاي تخت نشست.فاصله مان زياد بود.از جيب
كتش يك جعبه كوچك سفيد بيرون آورد و به سمتم گرفت و گفت:
-اين براي توست.
با تعجب گفتم:
-براي من؟
-بله.
جعبه را گرفتم ، چقدر آشنا بود ، باز كردم.يك انگشتر ظريف با نگين ياقوت سبز درست به رنگ چشمهايش .به نگين
انگشتر نگاه كردم ، انگار چشم هايش را در آن ميديدم.يك لحظه ياد انگشتري كه شب عروسي غزل در ااق امير ديده بود
افتادم ؛ اين همان انگشتر بود.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#67 | Posted: 31 Jan 2014 15:52
-مطمئني براي من است؟
-البته چطور مگه؟
-ولي من نميتونم قبولش كنم.
-ولي اين براي توست.مدتهاست كه ميخوام آن را به تو بدم.
-از كي؟
-از شب عروسي غزل.
-ولي اون موقع كه هنوز از من خواستگاري نكرده بودي.
-بهتره راجع به ماقبل تاريخ صحبت نكني.
از حرفش خنده ام گرفت.فهميدم كه اشتباه كرده بودم و انگشتر را همان موقع براي من خريده بود.فكر كرد از انگشتر
خوشم نيامده.
-اگه خوشت نيامد عوضش ميكنيم.
-همان طلافروشي كه حلقه هايمان را خريديم؟
-از كجا متوجه شدي؟
-همينطوري.
يك لحظه ياد حلقه هايمان افتادم.به انگشتم نگاه كردم.حلقه در دستم بود.اسمش را با چنان زيبايي روي حلقه حك كرده
بودند كه دلم ميخواست ساعت ها به حلقه خيره شوم.
-از كدام حلقه بيشتر خوشت اومده و به نظر تو كدام زيباتر است؟
-راستش را بگم؟
-مثل هميشه بله.
-از حلقه خودم.
-ميدونتسم ولي من اين بار برعكس تو از حلقه خودم خوشم اومده چون اسم تو را روي آن حك كرده اند.
در دلم گفتم:من هم به همين دليل از حلقه خودم خوشم اومده ؛ بخاطر اسمت.
-ميدونم كه تو چرا حلقه خودت را بيشتر دوست داري.حالا اگه اين انگشتر را دوست نداري عوضش ميكنيم.
-نه.
-پس بده تا با سليقه خودت عوضش كنم.
دستش را دراز كرد تا انگشتر را بگيرد.انگشتر را محكم در دستم گرفتم و گفتم:
-نه بهت نميدم.
-نمي خواستم از دستت بگيرم.ميخواستم مطمئن شوم.حالا بده تا دستت كنم.
-نه ، نه خودم دستم ميكنم ، ميخواي از من بگيريش.
از حالتم خنده اش گرفت و گفت:
-درست مثل بچه هاشدي ، بچه هايي كه اسباب بازي مورد علاقه شان را از دست ميدهند.
-ولي من از دستش نميدم.
-بله ، البته ميدونم.
وقتي حلقه را دستم كردم نگاه كرد و گفت:
-چقدر قشنگ است.
-بله متشكرم انگشتر زيبايي است.
-منظورم در دست تو بود.
چند بار چرخاندمش و در دلم يك آرزو كردم ؛ آرزو كردم هميشه و در همه حال تا اخر عمر در كنار هم باشيم.پرسيد:
-چيكار ميكني؟
-هيچي آرزو.
-چه آرزويي؟
-نميتونم بگم وگرنه برآورده نميشه ، اين اولين هديه تو به من است.
يك لحظه به ياد آوردم كه هديه اي را كه براش در نظر گرفته بودم هنوز به او ندادم.بلند شدم و گفتم:
-حالا نوبت هديه من است.
-هيده؟!
-بله.حالا چشم هايت را ببند.
بلند شد و چشم هايش را بست.
من تابلو را از زير تخت جايي كه پنهان كرده بودم بيرون اوردم و روبرويش گرفتم و گفتم:
-حالا چشم هات رو باز كن.
آرام چشم هايش را باز كرد.تابلو را جلوي صورتش گرفته بودم ولي براي اينكه حالت چهره اش را ببينم كمي پايين
آوردمش.يك لحظه از خوشحالي چشم هايش را بست و دوباره باز كرد.ساكت بود و با هيجان به تابلو نگاه ميكرد.چشم
هايش ميدرخشيد.نگاهش از تابلو به من رسيد.با هيجان گفتك
-اين براي من است؟
-بله.
-مطمئني؟
-اگه نميخواي نه.
-البته كه ميخوام.
و فوري آن را از دستم گرفت.
آنقدر به تابلو نگاه كرد كه بالاخره گفتم:
-مه تا به حال نديده بوديش؟
-چرا ، ولي انگار تازه دارم ميبينمش.
بعد تابلو را كنار تخت روي زمين گذاشت و به من يخره شد.
-مدتهايست كه ميخوام آن را به تو هديه كنم.
-از كي؟
-از همان روز نمايشگاه.
-ولي آن روز كه من هنوز از تو خواستگاري نكرده بودم.
-بهتر است از ماقبل تاريخ صحبت نكنيم.
و هر دو خنديديم.
-خوب حرف هاي خودم را تحوليم ميدي.
يكدفعه حالت صورتش جدي شد و نگاه خيره اش قلبم را به تپش انداخت.خواستم حرفي بزنم ولي نتوانستم.آرام گفت:
-اون روز در نمايشگاه به تو گفتم اگه اجازه داشتم دست هايت را ميبوسيدم.حالا خدا به من اين اجازه را داده تو اجازه
ميدي؟
نميدونستم چي بگم ، سكوتم را نشانه موافقتم دانست و دست هاي سرد از هيجانم را در دست هاي گرمش گرفت و
همانطور كه خيره با چشماني مهربان و عاشق نگاهم ميكرد دست هايم را بالا اورد و بوسيد.يك لحظه تمام وجودم گرم
شد.گرما را به من انتقال داده بود هم گرماي دستش هم گرماي قلبش را.انگار برق مرا گرفت ، دستم را فوري از دستش
بيرون كشيدم.آرام پرسيد:
-دست هايت چقدر سردند.
-هميشه اينطورند.
دوباره دستهايم را گرفت.اين بار مخالفتي نكردم.دست هايم را فشرد.چه لذتي داشت انتقال گرماي دست هايش به دست
هاي سرد و يخ كرده ام.يك لحظه خجالت كشيدم.فهميد و دستهايم را روي دامنم رها كرد.معذب بودم ، نميدانستم چيكار
كنم ، حس كردم دستهايم اضافي هستند.زير چين هاي پيراهنم پنهانشان كردم.متوجه ناراحتي و خجالتم شد ، بلند شد و
گفت:
-من ديگه بايد برم.
ناخودآگاه گفتم:نه.خودم را لو داده بودم.لبخند زد و گفت:
-بايد برم خونه.
-ولي نيمه شب با اين برف تك و تنها؟!
-اشكالي نداره.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#68 | Posted: 31 Jan 2014 15:53
-ولي من نميذارم ، حتما سرما يمخوري.
-پس همينجا مي مونم.
-نه.
-پس چيكار كنم؟اينجا كه نمونم ، خونه هم نرم ؟
-فقط نرو.
-آخه نيمشه.
يك لحظه دلم گرفت اشكن داشت سرازير ميشد ، دل نازك شده بودم ، عشق مرا زودرنج كرده بود.لب هايم را جمع كردم
و گفتم:
-اصلا برو هر جا كه دوست داري.
اين حرف را گفتم و رويم را برگرداندم.آرام گفت:
-آخه عزيز من ، نميشه تا صبح اينجا توي اتاق تو بمونم.
حرفي نزدم.صدايم كرد ، جواب ندادم.دوباره صدام كرد:
-مبحت به من نگاه كن.
رويم را برگرداندم و نگاهش كردم.چشمهاي غمگينش دلم را لرزاند.
زير لب گفت:
-ميمونم فقط تو گريه نكن.
اشك هايم را از صورتم پاك كرد و گفت:
-ميرم پايين پيش محمد ميخوابم ، قبول است؟
لبخند زدم و با اشاره سر قبول كردم.
-حالا دختر خوبي باش و گريه نكن.اينكه رگيه نداره.
بعد با لحني جدي پرسيد:
-يه سوال بپرسم؟
-بپرس.
-من برات اهميت دارم؟
-البته كه اهميت داري.
-مثلا چقدر؟
-اونقدر كه دوست ندارم تنهايي در اين شب تاريك و اين برف به خونه برگردي.
هنوز حرفم تموم نشده بود كه در اتاق را زدند.محمد بود.با ديدن ما خنديد و رو به امير كرد و گفت:
-ايمر جون قربانت شوم اگه تو خوابت منياد من دارم از خستگي و خواب مي ميرم ، اگه همينجا ميخوابي برات پتو بيارم؟
امير بلند شد و گفت:
-نه من هم ميام پايين.
محمد با بدجنسي نگاهم كرد و گفت:
-اگه دوست داري در كتابخانه يك كاناپه هست ميتوني روي اون بخوابي.
فوري با اعتراض گفتم:
-نه اونجا سرد ه امير سرما ميخوره.
امير لبخند زد و گفت:
-پايين كنار تو مي خوابم.
بعد هر دو پايين رفتند.
شروع به باز كردن موهايم كردم ، سنجاق ها را در آوردم و تاج را از سرم برداشتم.موهايم را شانه كردم لباسم را عوض
كردم و صورتم را شستم.با اينكه سرم درد ميكرد ولي احساس سبكي ميكردم.وقتي روي تخت دراز كشيدم خيلي زود خوابم
برد.
خواب ديدم در يك صحراي بزرگ و بي آب و علف كه تا فرسنگ ها اثري از هيچ درخت و آبادي نيست تك و تنها ايستاده ام.از تشنگي لبهايم خشك شده بود.راه رفتم و رفتم تا به جايي رسيدم كه از خستگي نميتونستم حركت كنم.يك لحظه از
خدا كمك خواستم و بيهوش شدم.وقتي بهوش آمدم يكنفر بالاي سرم ايستاده بود.روي صورتم آب ريخت و كنارم زانو
زد.چشم هايم را كه خوب باز كردم او را شناختم ، امير بود.دستش را زير سرم گرفته بود و ظرف آب را جلوي لبهايم.كمي
آب خوردم و پرسيدم:كجا بودي؟من تنها ماندم.جواب داد:من هميشه در كنارت هستم.هيچوقت تنهايت نميذارم.گفتم:كنارم
بمون ، من ميترسم ، من دارم مي ميرم.ولي او گفت:بلند شو دنبالم بيا.قدرتي دوباره پيدا كرده بودم.دستش را گرفتم و پا به
پاي او راه افتادم.در كنارش احساس امنيت ميكردم.خستگي بي معني بود.ديگه تنها نبودم.خيلي راه نرفته بوديم كه طوفان
شن شروع شد.اونقدر شديد بود كه ديگه چشمهايم جايي را نمي ديد.با زحمت قدم بر ميداشتم ولي دست امير را محكم
گرفته بودم.براي يك لحظه ديگه نتونستم دستش را نگه دارم.اميرصدايم ميكرد و ميگفت:دستم را بگير.ولي ديگه توانش را
نداشتم.فرياد زدم:نميتونم ، ولي او گفت:سعي كن ، ميتوني.ولي قدرتي وراي قدرت ما دو نفر را از هم جدا كرد و بالاخره
دست هايمان از هم جدا شدند.صدايش ميكردم ولي او نبود.وقتي طوفان تموم شد باز تك و تنها در بيابان مانده بودم.فرياد
ميزدم ولي صدايم در نمي آمد و كسي نمي شنيد.گلويم
گررفته بود ، گريه ميكردم و اسمش را صدا ميكردم.ديگر اثري از او نبود.
يكدفعه از خواب پريدم.خواب وحشتناكي بود.در آن سرماي زمستان تمام بدنم خيس عرق شده بود و نميتونستم از جايم
حركت كنم.گريه ميكردم و صورتم خيس اشم بود.با زحمت نشستم.تمام بدنم درد ميكرد.هنوز تشنه بودم.از جايم بلند
شدم.يك لحظه ترس برم داشت ، بايد مطمئن ميشدم امير هنوز هست.از پله ها پايين رفتم.محمد روي زمين خوابيده بود و
امير هم روي كاناپه آرام خوابيده بود ، درست مثل بچه ها.نفس راحتي كشيدم.پتو از رويش افتاده بود پتو را دوباره رويش
كشيدم پتوي محمد را هم مرتب كردم.ميخواستم به آشپزخانه برم و آب بخورم.آرام از كنار كاناپه رد شدم ولي ناگهان امير
چشمهايش را باز كرد.سعي كردم فرار كنم ولي محمد س راهم بود ، امير هم مرا ديده بود.چشمهايش را بست و دوباره باز
كرد و پرسيد:
-محبت تويي؟
-بله.
-فكر كردم يك فرشته كوچولو بالاي سرم ايستاده و ميخواد مرا همراه خودش به بهشت ببره.
لبخند زدم و آرام گفتم:
-نه بابا من هستم.
-تو هم از بهشت ميايي ديگه.
بعد بلند شد و سرجايش نشست و گفت:
-اينجا چيكار ميكين؟حتما بالهاي كوچيكت رو باز كردي و پرواز كردي اومدي اينجا؟
-ميخواستم مطمئن بشم كه تو نرفتي...يعني ميخواستم ببينم خوابيديد...نه ميخواستم آب بخورم.
دستپاچه شده بودم ، نمي دونستم چي بگم.بالاخره گفتم:
-ميخواستم آب بخورم ديدم پتو از رويتان افتاده است.
با ترديد نگاهم كرد.
-چقدر خوابت سبك است!
لبخند زد و محمد را نشانم داد و گفت:
-درست مثل محمد.
محمد همچنان آرام خوابيده بود و اصلا متوجه ما نشده بود.پرسيدم:
-جايت ناراحت است ، مگه نه؟ببخشيد تقصير من شد اگه اينجا نميموندي مجبور نميشدي اينطوري بخوابي.
-اتفاقا جايم خيلي راحت است.فقط كنار تو باشم روي سنگ هم باشه ميخوابم.
يك لحظه ياد خوابم افتادم و اخم كردم.او هم احساس مرا درك كرد انگار متوجه چيزي شد از صورتم فهميد يا از اشك
چشمهايم نميدونم شايد هم فكرم را خوانده بود.پرسيد:
-گريه كردي؟
-نه

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#69 | Posted: 31 Jan 2014 15:54 | Edited By: darkstorm
بادقت به صورتم نگاه كرد و گفت:
-چرا گريه كردي چيزي شده؟
لبخند زوركي زدم و گفتم:
-نه.
-تو كه هيچوقت دروغ نمي گفتي ، چي شده؟
-منو ببخش كه دروغ گفتم.راستش خواب بدي ديدم ، خيلي وحشتناك بود.
-اينقدر كه بخاطرش اين همه گريه كردي؟حالا يك ليوان اب بخور كنارم بشين و برام تعريف كن.
-نه من ميرم تو هم بخواب ، خسته هستي ببخشيد بيدارت كردم.
-اصلا تا تعريف نكني خوابم نميبره.
-ولي...
-خواهش ميكنم.
آب خوردم ، برگشتم و روي كاناپه نشستم و شروع به تعريف كردم.وقتي خوابم تمام شد صورت جدي امير مرا بيشتر
ترساندوگفتم:
-اونقدر وحشت كردم كه وقتي بيدار شدم نميتونستم حركت كنم.
-ولي اين فقط يه خواب بود ديشب خسته بودي اين خواب را ديدي.اصلا فكرش را هم نكن و برو راحت بخواب.
-الان ميتونم راحت بخوابم ولي اون موقع ميترسيدم.فكر كردم تو رفتي و تنهايم گذاشتي.
-من برم؟من هيچ جا نميرم.
-قول ميدي؟
-قول ميدم ، حالا ميشه براي خوردن آب به آشپزخانه برم؟
-نه نيمشه چون من برات ميارم.
وقتي برگشتم گفت:
-يك فكري كردم ، چطور است مرا تبديل به يك مجسمه سنگي كني و در اتاقت نگه داري اون وقت ديگه فرار نميكنم.
-اون وقت من مجبور ميشم فرار كنم.
بعد با لحني جدي گفتم:
-ولي تو فرار نكرده بودي ، يك نيرويي تو را با خود برد.
لبخند زد و گفت:
-پس جاي شكرش باقيست.
سعي كرد با شوخي حواسم را پرت كند و موضوع را خنده دار جلوه دهد تا از ناراحتي ام كم كند.
-حالا ديگه بخواب چند ساعت ديگه بايد بريم فرودگاه.
بلند شدم.نزديك پله ها كه رسيدم برگشتم و نگاهش كردم.به نقطه اي دور خيره شده بود.خطوط صورتش كاملا جدي بود و
فكر ميكرد.با ديدن من متوجه ام شد و فورا لبخند زد و گفت:
-چي شده ميترسي؟
-نه.
و از پله ها بالا رفتم.
صبح بعد از بدرقه غزل و پدرش يك لحظه احساس دلتنگي عجيبي پيدا كردم.پدر امير صورتم را بوسيده بود و آرام به من
گفته بود:مراقب امير باش ، به تو مي سپارمش عروس خوبم.با داشتن تو ديگه احساس تنهايي نميكند.من هم گفتم:قول ميدم
مواظبش باشم پدر.غزل هم در حاليكه گريه ميكرد بغلم كرد و گفت:نامه فراموش نشود و برايم بنويس كه چقدر خوشبختي
و زندگي ات تغيير كرده يا نه؟
بعد از رفتن آنها احساس تنهايي كردم.فكر كردم وقتي من اينطور دلتنگشان هستم امير چه احساسي دارد.دلم ميخواست
كاري براش انجام بدم.ظاهرش چيزي را نشان نميداد.نتوانستم حرفي به او بگم.وقت نشد فقط وقتي خداحافظي ميكردم
پرسيد:
-ديشب خوب خوابيدي؟
-بله ، تو چطور؟
-من هم خوب خوابيدم.
-ولي كسي كه خوب خوابيد محمد بود توپ در ميكردند بيدار نميشد.
محمد گفت:
-راجع به چي حرف ميزنيد؟من بيچاره با صداي وزوز يك مگس هم بيدار ميشم.
من و امير به يكديگر نگاه كرديم و خنديديم.
روز جمعه بود.بعد از رفتن ما امير هم امد تا در مرتب كردن خانه كمك كند.سفره عقد را جمع كرديم.امير گفت:
-يادت است روزي كه سفره عقد غزل را جمع ميكردي؟
-بله يادم هست.
-هيچوقت يادم نميره وقتي محمد گفت جاي داماد بشينم و عروس برام پيدا كنه ميخواستم بگم كه عروس را پيدا كرده ام
روبرويم نشسته است.
-تو با محمد صحبت ميكردي راجع به اصرار پدرت و دودلي خودت.
-مگه تو شنيدي؟
-بله ، نميخواستم ولي ناخودآگاه مجبور به شنيدن شدم.وقتي محمد گفت با پدرت صحبت كن و تو گفتي از طرف او مطمئن
نيستي فكر كردم لادن را دوست داري.
با تعجب نگاهم كرد و گفت:
-ولي منظور من لادن نبود تو بودي ، از طرف تو مطمئن نبودم و محمد ميگفت فكرهايم را بكنم.
-من اشتباه ميكردم.
-و همان باعث شد غش كني؟تقصير من بود نبايد آن حرف ها را ميگفتم.
-من اشتباهي متوجه شدم ، خستگي و گرسنگي هم رويم اثر گذاشت و حالم بهم خورد.
-من هم خوب تنبيه شدم.
-با اينكه رنگت پريده بود و ترسيده بودي ولي اصلا فكر نكردم كه براي من ناراحت شدي.اونقدر از دستت ناراحت بودم كه نمي خواستم به چيز ديگري فكر كنم.
-مگه ميشد به اين راحتي فراموشت كنم؟
-من از كجا بايد ميدونستم؟هيچ حرفي به من نزده بودي.از رفتارت و از نگاهت يه چيزهايي حدس زده بودم ولي بعدا فكر
كردم اشتباه كرده ام.
-پس اگه جاي من بودي چي؟حتي رفتارت و نگاه هايت هم با من نامهربان بود و چيزي را نشان نميداد.فقط اون تابلو باعث
شد فكر كنم براي تو اهميت دارم و به من فكر ميكني ولي رفتار اون روزت در نمايشگاه و حرفهايت با فرزاد روشن كاملا منو
نا اميد كرده بود و فكر كردم براي هميشه تو را از دست داده ام.
-پس چطور شد تصميمت را گرفتي و جلوي پدرت ايستادي؟
-از كجا خبر داري؟
-از خانم كلاغه.
-پس من يه جاسوس دارم.
-درست مثل من.
-ولي محمد مرا بيچاره ميكرد تا حرفي بزند.وقتي از تو حرفي ميزد من گوشهايم را تيز ميكردم و اون بدجنس هم كه
موضوع را ميدانست خوب اذيتم ميكرد.ولي صحبت هاي اون روز تو در نمايشگاه نقاشي با محمد ذهنم را روشن كرد و قلبم
را آتش زد.متوجه شدم كه چقدر راجع به تو اشتبه فكر ميكردم.
-پس تو همه حرف هايم را شنيدي؟
-بله و تو هم متوجه شدي مگه نه؟!
-سايه ات را ديدم و در اصل با تو صحبت ميكردم ولي تو هم در دست محمد گرفتار شده بودي؟
-بله فكرش را بكن چقدر شوك به قلبم وارد ميشد.
خنديدم و گفتم:
-بايد ازش بپرسم.
-از محمد ؟!
-نه از قلبت.
همان موقع محمد سرش را از لاي در بيرون آورد و گفت:
-نميدونم شما دو نفر چيكار ميكنيد.كار ميكنيد يا حرف ميزنيد؟
گفتم:-هر دو.
مادر پشت سر او وارد اتاق شد و گفت:
-محمد تو باز مزاحم شدي؟
-آخه كار نميكنند.
-بذار راحت باشند باز داري سر بسرشان ميذاري؟
-من نميدونم اين اتاق عقد چقدر كار داره كه در عرض يه ساعت هنوز تموم نشده است.
وقتي كارها تمام شد امير حاضر شد تا برود و به محمد گفت:
-من ديگه ميرم.
محمد گفت:
-خدا از دلت بشنود ، اگه دست تو بود بيست و چهار ساعت اينجا بودي.
فوري گفتم:
-ببخشيد ميشه بگي دست چه كسي است؟
محمد گفت:
-ببخشيد فراموش كردم تو هم اينجا هستي و اير طرفدار خطرناكي مثل تو دارد.
-از اين به بعد حواست را جمع كن.
-چشم.
امير تمام مدت از حرف هاي ما ميخنديد.
يك هفته گذشت.زمان اونقدر سريع گذشته بود كه باورم نميشد.وقتي اينموضوع را به محمد گفتم به شوخي گفت:
-بله ديگه ، اگه من هم جاي تو بودم همين احساس را داشتم يه هفته كه سهل است يك سال هم برام زود مي گذشت ، ولي
بايد قدر اين لحظات را بدوني.
-اي كاش زمان متوقف ميشد.
-ولي اون وقت همه چيز يكنواخت ميشد.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
#70 | Posted: 3 Feb 2014 13:18
فصل 15
بالاخره روز تحويل سال نو فرا رسيد.امير هم در كنار ما بود ؛ البته با اصرار پدر و مادر.من خيلي خوشحال بودم چون با وجود
او و در كنار او سال جديد را شروع ميكردم.طبق سنت قديمي خانواده هميشه هنگام تحويل سال نو يك نفر از اعضاي
خانواده پشت در مي ايستاد و بعد از تحويل سال و شروع سال جديد وارد اتاق ميشد تا سال نو با قدم خوب شروع شود.چند
ثانيه قبل ار تحويل سال مادر طبق معمول قرآن و آينه و يك سبزه كوچك را در سيني چيد و به دست محمد داد.
وقتي محمد پشت در ايستاد من در دل دعا ميكردم.دعاي تحويل سال كه خوانده شد درست مثل سالهاي گذشته اشكم
سرازير شد.همه دور سفره هفت سين نشسته بوديم.هر كسي در دل دعا ميكرد من هم دعا كردم سال جديد سال خوبي
براي همه به خصوص خانواده ام باشد.دعاهايم از سال گذشته بيشتر بود.نيمي براي خودم و خانواده ام و نيمي براي امير و
خانواده اش.از خدا خواستم ايمانم را قوي تر كند ، براي رسيدن به آرزوهايم ، به كمال واقعي هر انسان كمكم كند.
در قلب هر كدام از ما دنيايي ميگذشت.هيچكس از قلب ديگري خبر نداشت.تنها حدس ميزدم كه مادر براي همه دعا ميكند
؛ براي شادي و خوشبختي من و محمد ، براي سلامتي همه به خصوص پدر ، براي همه ي حاجت مندها ، همه ي بيمارها و
خلاصه همه ي بندگان خدا.ميدونستم پدر هم همين دعاها را دارد.به امير نگاه كردم سرش پايين بود و فكر ميكرد.دوست
داشتم از افكارش سر در مي آوردم.آيا به فكر من هم بود؟يك لحظه سرش را بلند كرد و به من نگاه كرد زود سرم را پايين
انداختم ولي او متوجه شد كه تا لحظه قبل به او نگاه ميكردم.حتما به من فكر ميكرد.
وقتي سال تحويل شد محمد وارد شد با همه روبروسي كرد و سال نو را تبريك گفت.پدر در آغوشم گرفت و برام سال خوبي
را آرزو كرد.صورت مادر را بوسيدم و عيد را تبريك گفتم.پدر و مادر هر دو امير را بوسيدند.من فقط به او تبريك گفتم.
پدر از لابلاي صفحات قرآن عيدي ما را داد ؛ به هر كدام يك كارت بسيار زيبا.مادر براي هر كدام از ما يك پلوور بافته
بود.براي امير يك پلوور سبز رنگ ، براي محمد قهوه اي خوشرنگ و براي من هم ليمويي.پلوور امير سبز يشمي بود كمي
تيره تر از چشم هايش.محمد فوري پلوورش را پوشيد و به امير گفت:
-تو هم برو به اتاقم و بپوش شايد برات كوچيك باشه.
امير از مادر تشكر كرد و به اتاق محمد رفت تا آن را بپوشد.محمد در حاليكه كه با شوخي نگاهم ميكرد گفت:
-بهتره بري به امير كمك كني ، فكر كنم از هيجان نتونه آن را درست بپوشه.
-ولي لباس پوشيدن كه كمك نميخواد.
مادر گفت:
-محبت برو ببين به تنش چطور است.
با اجبار بلند شدم.قبل از وارد شدن در زدم.صداي امير را شنيدم كه گفت:بفرماييد.وارد اتاق كه شدم پلوور را پوشيده
بود.چقدر به او مي آمد.درست اندازه اش بود و هيكل مردانه و بازوان قوي اش را كاملا در خود گرفته بود.يك لحظه دلم
براش پر كشيد.پرسيدم:
-پلوور اندازه است؟خوشت اومده؟
-عاليست ، دست مادر درد نكنه.
-خيلي بهت مياد.
او خيره نگاهم ميكرد.براي فرار از نگاهش گفتم:
-پشتش را ببينم.
مجبور شد برگردد.
-خيلي خوب شده.
همان وقت چشمم به تكه كوچكي از نخ كاموا كه روي شانه اش باقي مانده بود افتاد.نزديكتر رفتم تا نخ را بردارم.او همان
موقع برگشت و به هم خورديم.فكر نميكرد پشت سرش و اينقدر نزديك ايستاده باشم.سرم درست روي شانه اش بود.ميخواستم يه قدم به عقب برگردم كه فوري دستانش را دور شانه ام حلقه كرد و من در آغوش او قرار گرفتم.نميدانم
چقدر طول كشيد.قلبم همچنان محكم مي تپيد و صداي قلب او را ميشنيدم ؛ درست مثل گنجشك كوچك سريع ميزد.گرماي
بدن او مرا سست كرده بود.دستش را از دور شانه ام پايين آورد و دستهاي سردم را در دست گرفت.كنار گوشم گفت:
-سال نو مبارك عزيزم.
دستهايم بي حس شده بودند و نمي توانستم عكس العملي نشان بدم.چند ثانيه طول كشيد.وقتي از آغوش گرمش بيرون
اومدم دستها و صورتم داغ داغ بودند.ناراحت بودم.يك لحظه غمم گرفت دوست نداشتم علاقه و احساسات پاك ما جنبه
ديگري پيدا كند.از اينكه اجازه داده بودم دز آغوشم بگيرد هم از دست او هم از دست خودم عصباني بودم.فكر ميكردم
همينطوري دوستش دارم با اين حال قلبم آرام شده بود ولي نميتونستم قبول كنم.بالاخره يك بسته كادوپيچ شده به دستم
داد.از خوشحالي و هيجان همه چيز را فراموش كردم و پرسيدم:
-اين بسته براي من است؟
-بله بازش كن.
با خوشحالي و البته با دقت كادو را باز كردم تا كاغذ كادو پاره نشود.وقتي كادو را باز كردم يك جعبه نسبتا بزرگ عطر در
دستم بود.جعبه را باز كردم يك شيشه عطر بسيار زيبا را از آن بيرون آوردم.وقتي بو كردم درست بوي گل ياس ميداد و
خيلي خوشبو بود.
-واقعا ممنونم ولي از كجا ميدونستي من عاشق اين عطر هستم.
-چون خودم هم عاشق اين عطر هستم.
-خيلي خوشبوست ، ممنونم.
كمي از عطر به لباسم زدم و گفتم:
-حالا نوبت كادوي من است همينجا منتظر باش.
فوري از اتاق بيرون اومدم.مادر پرسيد:
-پلوور خوب بود؟
-عالي بود دست شما درد نكنه.
به اتاقم رفتم و با بسته اي در دست برگشتم.محمد كه منو ديد دوباره به اتاقش ميرم خنديد و گفت:
-نه به اون موقع كه به اتاقم نميرفتي حالا هم كه دلت نمياد بيرون بيايي.
چشم غره اي به محمد رفتم و وارد اتاق شدم.امير روي صندلي نشسته بود.با ديدنم لبخند روي لبش نقش بست.كنارش
ايستادم و بسته كادوپيچ شده را به دستش دادم.با خوشحالي گفت:
-ميتونم حدس بزنم؟
-اگه درست حدس بزني يك جايزه خوب پيش من داري.
-همين هديه كافيست.
به بسته نگاه كرد و گفت:
-ادوكلن است؟
-از كجا متوجه شدي؟
-از نگاه تو و از اينكه هميشه فكرهاي من و تو يكي است.
كادو را باز كرد.خيلي خوشحال شد و تشكر كرد.كمي از ادوكلن زد.گفتم:
-چقدر كم.
-دلم نميادميترسم زود تمام شود.
خنديدم و گفتم:
-خب يكي ديگه برات ميخرم.
-نه اين يه چيز ديگه است.
-حالا صبر كن تا جايزه اصلي را به تو بدم.
از كنار در تابلوي نقاشي كه براي او كشيده بودم را برداشتم و به دستش دادم.تصويري كه در تابلو بود تصوير مادر او
بود.مدت ها روي اين تابلو كار كرده بودم.از روي همان عكسي كه اون شب در رستوران به من داده بود كشيده بودم.عكس را در ابعاد بزرگ و روي بوم به تصوير كشيده بودم.با اينكه مرگ مرا از ديدن او محروم كرده بود و مهر و محبت مادرانه او
را نديده بودم ولي در چشمانش چيزي را به تصوير در آورده بودم كه آرزويش را داشتم.سعي كردم با تمام وجود عشق را
در نگاهش نشان دهم البته موفق هم شده بودم.
نگاه امير به تابلو اين را به من ميگفت.امير با ديدن تصوير مادرش چشمهايش را چند بار بست و دوباره باز كرد و خيره
خيره به نقاشي نگاه كرد.ميدونستم چه احساسي دارد.انگار بعد از سال ها دوباره مادرش را ميديد.تصوير خيلي طبيعي بود.
به صورت مادرش دست كشيد و گفت:
-مادر ، مادر عزيزم.
اشك در چشمان هر دوي ما جمع شده بود.با ديدن حالت او قلبم متوجه علاقه شديد او به مادرش شد و فهميدم وظيفه
بزرگي در قبال او دارم ؛ بايد كمبود محبت مادرش را هم جبران ميكردم ، حتي جاي پدرش و غزل را هم بايد براي او پر
ميكردم.
يك لحظه متوجه من شد.براي چند ثانيه فراموشم كرده بود.تابلو را كنار تخت گذاشت و دستانم را گرفت و گفت:
-محبت چطور بايد اين كار تو را جبران كنم؟اين بهرتين هديه اي است كه تا به حال در تمام عمرم دريافت كرده ام.تو
اونقدر خوب نگاه مهربان مادرم را به تصوير كشيده اي كه اگه دستهاي هنرمندت را بارها و بارها ببوسم باز كم است.
دستم را فوري از دستش بيرون كشيدم و گفتم:
-همين نگاه تو براي من كافيست.
-پس دليل گرفتن عكس مادرم اين بود.
-اول قصدم نقاشي صورت او نبود ، فقط دلم ميخواست عكس او را داشته باشم و به او نگاه كنم ولي بعد نقاشي صورت
مهربان و زيبايش به فكرم رسيد و بالاخره متوجه شدم كه اين نقاشي فقط بايد براي تو باشد.
ميخواست دوباره مرا در آغوش بگيرد ولي من مانعش شدم و فرار كردم.
آن موقع نميدونستم علاقه را بايد نشاشن داد.من فكرميكردم عشقم خدشه دار ميشود و جنبه ديگري پيدا ميكند ، مخصوصا
اگر در آغوشم بگيرد.اصلا فكر نميكردم اين همه در برابر عشق او ضعيف باشم و اين ضعف عذابم ميداد.در برابر او احساس ضعف ميكردم و با ديدن او پاهايم ميلرزيد.وقتي ميديدم كه چقدر قوي و با اراده است دلم آرام ميشد.ميتونستم به او تكيه
كنم دلم ميخواست عشقمان حالت روحانيش را حفظ كند او همسرم بود و با اينكه فقط براي چند ثانيه گرماي وجودش را
حس كردم ولي همان چند لحظه آرامشي عظيم به من هديه داد ؛ يك سبكي خاص كه نمي خواستم قبول كنم.
آن روزها درست مانند يك مرتاض فكر ميكردم بعدها متوجه شدم كه چقدر اشتباه ميكردم.او را دوست داشتم.قانونا و شرعا
زن و شوهر بوديم.حلقه ازدواج او در دستم بود اسمم در شناسنامه او نوشته شده بود.محبت او در قلبم بود كه از همه مهمتر
بود ولي من جلوي احساساتم را مي گرفتم و پدر و مادر و حتي محمد هم متوجه اين موضوع شده بودند.
بالاخره يك روز پدر از رفتار خشكم جلوي ديگران با امير ناراحت شد و گفت كه ميخواهد با من اصرار كند.

تو دقیقه زندگی کن با اونی باش که فردا غم نبودش نخوری
به فکر فردات باش تا هم امروز هم فردارو داشته باشی
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / باران عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites