تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#101 | Posted: 14 May 2014 14:18
قسمت ۱۱۱ :

با تعجب به اتاق درهم ریخته نگاه کرد. کلید را زد و اتاق روشن شد. همه چیز شکسته و کف اتاق
پاشیده
شده بود. شیوا را دید که گوشه اي از اتاق نشسته و می گرید. به سمت او رفت و با نگرانی گفت:
-شیوا... شیوا اینجا چه خبره؟ چرا...
شیوا سرش را بالا گرفت، جان با دیدن او هراسان روي زمین نشست و گفت:
-یا مریم مقدس ! چه کسی این بلا را سرت آورده؟
شکاف عمیقی روي لب شیوا ایجاد شده بود و لبش متورم بود. آشفتگی و پریشانی در چهره همیشه شادش نشسته بود .
ناگهان سردي لوله تفنگی را روي سرش احساس کرد. فرهاد با خشم گفت:
-بلند شو وایستا، آشغال رذل!
جان با احتیاط برخاست و گفت:
-داري چکار می کنی؟
فرهاد با غضب گفت:
-کاري که مدتها قبل باید انجام می دادم. قبل از اینکه عشق و زندگیم را نابود کنی.
جان گفت:
-تو دیوانه شده اي ، داري در مورد همسرت اشتباه می کنی.
فرهاد او را به سمت دیوار هل داد وگفت:
-برگرد پست فطرت.
جان به سمت او برگشت و گفت:
-آن هم عشق نباید با آتش شک و بدبینی به یک جا نابود شود.
فرهاد گفت:
-خفه شو... فقط بگو زنجیر و صلیب لعنتی تو، در اتاق خواب ما چه میکرد؟
جان با تعجب گفت:
-آنجا... من... نمی دانم . باور کن که گمش کرده بودم.
فرهاد با تمسخر گفت:
-دیشب گمش کردي درسته؟ تو دیروز غروب اینجا چه غلطی می کردي؟
جان نگاهی به شیوا کرد و گفت:
-من ... از شیوا خواستم که جواب آن تستها و آزمایشات را براي من بیاورد.
فرهاد فریاد زد:
-آشغال عوضی ، چه قصدي داشتی ؟ می کشمت کثافت!
جان با حرکتی سریع خود را روي فرهاد انداخت. تیري در هوا رها شد و هردو با هم گلاویز شدند. شیوا سراسیمه از جا
برخاست. می دانست در حال حاضر حس انتقامجویی فرهاد را قوي کرده و جان را در برابرش مغلوب می سازد. سعی کرد
جلوي کشته شدن جان را بگیرد، تفنگ شکاري را از روي زمین برداشت و با عجله اتاق را ترك کرد.
لحظاتی بعد هر دو خسته و درهم شکسته روي زمین افتادند و از هم جدا شدند. فرهاد نفس نفس زنان کف اتاق را براي
یافتن
تفنگ گشت. جان با سر و صورتی خونین از جا برخاست و گفت:
-تو ... تو داري اشتاه میکنی.من ... من و شیوا هیچ رابطه اي نداشته ایم، هیچی.
فرهاد فریاد زد:
-خفه شو... خفه شو کثافت. تو از همسر ساده من یک هرزه عوضی ساختی، یک عروسک براي خیمه شب بازیهایت، نمی
دانم چطور ، چطور فریب تو را خورد؟ اما حالا می فهمم که آن دو ساعت کجا بودید، لعنتی ها داغونم کردید.
پاهایش سست شد و روي زمین نشست. همه چیز تحت سلطه شک و بدبینی قرار داشت و آنجا براي فرهاد پایان خط بود
همه چیز تمام شده بود!
ترس و واهمه از آینده، غم و اندوه و ناباوري از آنچه حادث شده بود به وجود شیوا حمله ور گشته بود. در آن سه روز در
اتاقش
نشسته بود و به در و دیوار نگاه کرده بود. احساس می کرد زندانی محکوم به اعدامی است که در انتظار سپیده دم و چوبه
دار
، در سلولش فقط باید ثانیه ها را بشمارد. با صداي هر قدمی که می شنید خود را آماده مرگ می کرد. در دو روز گذشته
تنها
صداي قدمهاي خسته فرهاد، باز و بسته شدن در اصلی ، زنگ تلفنی که هیچ کس پاسخگوي آن نبود و هق هق گریه هاي
خودش را شنیده بود.
آن روز، روز سومین روز از روزهاي غم انگیز و تلخ زندگیش بود. با صداي باز و بسته شدن در اتاق خواب، از روي تخت
برخاست .
خدمتکار سینی صبحانه را روي میز قرار داد و رفت. شیوا روي تخت نشست و زانوي غم در بغل گرفت. به سینی صبحانه
چشم دوخت. هیچ اشتهایی نداشت، فقط می خواست فرهاد را ببیند و با او صحبت کند ، اما همه چیز علیه او بود و آن
صلیب
و زنجیر بر آن مهر تأیید می زدند. به این اندیشید که آن زنجیر و صلیب متعلق به جان، چطور سر از اتاق خوابشان در
آورده بود و
بعد به این نتیجه رسید که جان با پلیدي تمام در آن غروب که همراه او قدم به اتاقشان گذاشته، آنها را عمداً کنار تخت
قرار
داده و بعد به موضوع بارداري اش فکر کرد و به حرفهاي فرهاد و جان در مورد جواب تستها. از خودش پرسید که
آیامعجزه اي رخ
داده؟ آیا همان طورکه جان گفته اشتباهی عمدي در جواب تستها صورت گرفته؟
در همین افکار بود که احساس کرد صداي خان جان را شنیده . با ناباوري از جا برخاست و خود را به اتاق رساند. در را
آهسته
باز کرد و وارد راهرو شد تا صداها را به خوبی بشنود.
خان جان با صدایی گرفته و پر تشویش گفت:
-نمی دانم چطور خودم را به اینجا رساندم.
فرهاد با غم و بی حوصلگی روي مبل نشست و گفت:
-همه چیز تمام شد مادر، عشقم ، زندگی ام، من یک فریب خورده ام!
خان جان با تأسف سرش را تکان داد و گفت:
-فکر می کنم داري اشتباه می کنی. وقتی که این خبر وحشتناك را به من دادي، نزدیک بود سکته کنم. هرچه فکر کردم
دیدم
اصلاً با عقل جور در نمی آید. شیوا... آه نه... نه فرهاد، باز هم می گویم داري اشتباه می کنی.شاید آن آزمایشات اشتباه
شده و یا حتی تشخیص دکتر اشتباه بوده!
فرهاد با اندوه گفت:
-نه مادر. آزمایشات اشتباه نشده. من آزمایشات را به چند پروفسور مشهور نشان دادم، همه شان جواب را تأیید کردند. ما
نمی توانستیم بچه دار شویم، به هیچ وجه!
خان جان کنار فرهاد نشست و گفت:
-خب ... خب تو که به معجزه اعتقاد داري...
فرهاد خنده اي عصبی کرد و گفت:
-آره... مطمئناًً صاحب آن صلیب و زنجیر که پاي تخت افتاده بودند از مدتها قبل در تدارك معجزه اي این چنین مفتضحانه
بوده اند!
تمام وجود خان جان لرزید و گفت:
-حالا باید چکار کرد؟
فرهاد گفت:
-فعلاً با خودتان ببریدش ایران.
خان جان گفت:
-ببرمش؟ می خواهی طلاقش بدهی؟ به امیر چه توضیحی داري؟
فرهاد گفت:
-خودش همه چیز را به پدرش می فهماند.
خان جان با تأسف گفت:
-اما امیر از شنیدنش سنگ کوب می کند.
فرهاد گفت:
-من مقصر نیستم، نمی توانم تحملش کنم.
خان جان گفت:
-با او حرف زده اي؟ دلایلش را شنیده اي؟
فرهاد سرش را به مبل تکیه داد، چشمانش را بست و گفت:
-حرفی براي گفتن نمانده. خدمتکار ، جان و شیوا را همراه هم دیده. همین جا، طبقه بالا. خودم او را دیدم، داخل
بیمارستان ،
همراه جان، بعضی از پرسنل آنها را داخل مؤسسه تحقیقاتی دیده اندو ... و خیلی شواهد دیگر. جایی براي دفاع نگذاشته .
آنها خیلی وقت است که ... من نفهمیدم، آه مادر راحتم بگذارید، فقط ببریدش.
خان جان به چهره آشفته و شکسته خورده پسرش نگاه کرد و با تردید پرسید:
-کتکش زدي؟
فرهاد سکوت کرد و خان جان با اندوه گفت:
-خیلی؟
فرهاد بغضش را فرو داد و بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت:
-فقط ببریدش ، تحملش را ندارم.
خان جان به او چشم دوخت . هرکاري می کرد نمی توانست باور کند، از طرفی مطمئن بود موضوع براي فرهاد اثبات شده
است چرا که به کلی بهم ریخته و از حالت عادي خارج شده بود. در حالیکه نمی دانست چطور باید با زنی گناهکار روبرو
شود از
جا برخاست. نمی دانست به او چه بگوید. مانده بود تا حد مرگ او را سرزنش کند، تنها با نگاه او را بکوبد یا با سیلی جواب
خیانتش را بدهد؟ به سمت پله ها رفت. شیوا با شنیدن صداي پا، فوراً به اتاق برگشت و روي تخت نشست.
     
#102 | Posted: 14 May 2014 14:19
قسمت ۱۱۲:
قلبش چون قلب گنجشکی اسیر می تپید.از نگاه خان جان می ترسید و از برخورد با او هراس داشت. از خودش پرسید آیا او هم مثل فرهاد
خشم و نفرتش را با یک سیلی بیرون خواهد ریخت؟ تمام وجودش را عرق سردي فرا گرفته بود و احساس سرما می کرد .
بالاخره در باز شد و خان جان در میانه در ظاهر شد. شیوا از نگاه به او امتناع کرد،اما خان جان او را زیر نگاه سنگین
خودش
گرفت.متوجه شکاف لب شیوا و کبودي سطح آن شد و متوجه ي ضربه ي سنگین دست فرهاد گشت.تمام توانش را جمع
کرد
تا توانست بگوید:حقیقت داره؟
وقتی فرهاد همه چیز را قبول کرده،دیگران چه اهمیتی دارند؟چرا »: شیوا حرفی براي گفتن نداشت.پیش خودش فکر کرد
باید از
خودم دفاع کنم وقتی عشق و هستی ام،همسرم همه چیز را قبول دارد؟وقتی او که عاشقانه نگاهم می کرد،صدایم می زد
و
»؟ تمنایم می نمود،چنین افترایی به من بسته نظر دیگران چه اهمیتی می تواند داشته باشد
!» وسایلت را جمع کن،می برمت ایران،همین فردا »: خان جان که سکوت او را دید با تغیر گفت
و از اتاق خارج شد.لحن صداي خانم جان به او فهماند که او همه چیز را قبول کرده و بعد به ایران فکر کرد.رفتن به آنجا
برایش
یک کابوس وحشتناك بود.نگاه سرزنش بار و پر از نفرت اطرافیان،پچ پچفامیل و هیبت شکسته ي پدرش همه استقبال گر
ورودش بودند.ترجیح می داد همانجا بماند و زیر کتکهاي فرهاد بمیرد تا اینکه در ایران زیر نگاههاي سرزنش بار دیگران و
آن
تهمت ناروا کمر خم کند.شیوا تمام شب را با کابوسهاي وحشتناکی از خواب پرید و هر بار به شدت گریست.صبح زود هم
با
صداي در اتاق از خواب پرید.خدمتکار وارد اتاق شد و مثل هر روز سینی صبحانه اش را روي میز قرار داد و اینبار
آقاي »: گفت
!» دکتر پناه گفتند آماده باشید یک ساعت دیگر باید بروید فرودگاه
.» به او اطلاع بده شیوا همین جا می ماند »: شیوا آهسته گفت
خدمتکار نگاه کوتاه به او کرد و از اتاق خارج شد.هنوز دقایقی از رفتن خدمتکار نمی گذشت که در اتاق بار دیگر باز شد و
خان
.» فرهاد می خواهد که برگردي ایران »: جان با جدیت گفت
به تو اجازه نمی دهم بخاطر ترس از نگاه سرزنش بار اقوام،سوهان »: شیوا حرفی نزد و خان جان اینبار با عصبانیت گفت
روح
!» پسرم باشی
.» می خواهم همین جا بمانم »: شیوا اجازه نداد اشکهایش جاري شود،با صدایی پر اندوه گفت
به زور هم که شده می برمت.نمی گذارم بیشتر از این فرهاد را عذاب بدهی.نمی دانم آن آمریکایی بی »: خانم جان گفت
ناموسچه داشت که تو را شیفته ي خودش کرد،اما هر چه که بوده ارزش خیانت به فرهاد را نداشته و تو نفهمیدي و این
نشانه
ي حماقت توست.آن همه عشق را بخاطر یک هوس از بین بردي.باید وقتی همراه او به ایران آمدي و شب میهمانی با او
گرم
گرفتی می فهمیدم،اما نفهمیدم.
.» خواهش می کنم اجازه بده بمانم.نگذار مرا ببرد »: شیوا نگاهش به سمت فرهاد کشیده شد و ملتمسانه گفت
.» مادر از پرواز عقب می مانید »: فرهاد مکثی کرد و خطاب به خانم جان گفت
می خواهی که بماند و هر دقیقه دیدنش تو را برنجاند؟یک نگاه در آیینه انداخته »: خان جان به سمت فرهاد برگشت و گفت
اي
که ببینی در این چهار روز چقدر شکست خورده اي؟چقدر خسته بنظر می رسی؟من اجازه نمی دهم اینجا بماند و تو را
عذاب
.» بدهد
.» برویم،والا از پرواز عقب می مانید »: فرهاد باردیگر گفت
سپس به شیوا چشم دوخت.شیوا فورا نگاهش را از او دزدید.شیوا از نگاه کردن به چشمان فرهاد می ترسید،می ترسید در
آن نفرت و انزجار را جایگزین عشق و محبت ببیند.
.» همراه من بیاید »: خدمتکار وارد اتاق خواب شد و خطاب به شیوا گفت
شیوا از کنار پنجره گذشت و همراه او از اتاق خارج شد و به سمت یکی ا اتاقهایی که در ته راهرو قرار داشت رفت.شیوا
می
دانست آن اتاق خالی است و از آن هیچچ استفاده اي نمی شود.با تردید به خدمتکار نگاه کرد و وارد شد.قبل از اینکه
چیزي
بپرسد در بسته شد.به سمت در رفت و سعی کرد آن را باز کند اما در قفل شده بود.با وحشت به اطرافش نگاه کرد و
متوجه
شد فرهاد عمدا روي پنجره ها را با رنگ سیاه پوشانده و از بیرون قفل کرده.هیچ وسیله اي جز یک دست رختخواب در
اتاق
دیده نمی شد،دستش را روي کلید برق فشرد تا از تاریکی اتاق بکاهد،اما لامپها روشن نشد.بعد متوجه شد لامپی براي
روشن شدن وجود ندارد.به سمت سرویسها رفت.حمام و دستشویی در یک جا قرار داشت و چند تکه وسیله نظافت کف
حمام
به چشم می خورد.شیوا لبخند تلخی زد و روي رختخوابش نشست.از آن لحظه به بعد خودش را یک زندانی واقعی می
دانست.اسیر دست عاشقی که گمان می کرد در عشق شکست خورده و از جانب معشوقه خیانت دیده.پس می بایست
از »: خودش را براي هر شکنجه اي آماده می کرد.اتاق خالی و تاریک و بدون نور،یک سلول واقعی بود.شیوا آهسته گفت
همین
حالا شروع شده،اما باید تحمل کنی شیوا،تحمل کن وقتی بچه بدنیا آمد همه چسز تمام می شود.او متوجه اشتباهش می
.» شود،شاید خیلی زود...او نمی تواند شاهد شکنجه ي تو باشد،خودش می آید و این در را برایت باز می کند
وبعد سرش را به لبه ي دیوار تکیه داد.احساس سرما و تهوع می کرد.چند روزي بود که دچارش شده بود.می دانست تهوع
اش
از علائم بارداري اش است و می دانست سرما،نشانه یپایین بودن فشارش است و ممکن است برایش خطرساز باشد.خودش
مهم نبود اما به آنکه در بطنش رشد می نمود می اندیشید و نمی توانست به او بی اهمیت باشد.خدمتکار بار دیگر با سینی
غذا وارد شد،آن را مقابل شیوا قرار داد و از اتاق خارج شد.شیوا احساس ضعف و گرسنگی می کرد.سعی کرد مقداري از
غذا
را بخورد،اما بیشتر از دو قاشق نتوانست بخورد.همان مقدار کم را هم با تهوع شدیدي که به او دست داده بود کف حمام
بالا
آورد.نیم ساعت بعد که خدمتکار براي بردن سینی وارد اتاق شد،شیوا به حالت نشسته ،،تکیه زده به دیوار خوابش برده
بود و
قطرات اشک بر چهره ي زرد و بی روحش جا خوش کرده بود.خدمتکار با تاسف سري تکان داد،سینی را برداشت و از اتاق
خارج
.» سینی را بیاور اینجا »: شد.به طبقه ي پایین که رسید فرهاد گفت
چرا نگذاشتی تمامش »: خدمتکار سینی را مقابل فرهاد گذاشت و منتظر ماند.او به غذاي دست نخورده نگاه کرد و پرسید
»؟ کند
...» آقاي دکتر،خانوم شیوا حال خوبی ندارند،اگر »: خدمتکار به زبان انگلیسی و با لحن دلسوزانه گفت
.» سینی را بردار...برو بیرون...برو »: فرهاد با عصبانیت گفت
و بعد با اندوه برخاست و با گامهایی خسته به طبقه بالا رفت.شیوا از صداي قدمهاي فرهاد از خواب پرید و چشمانش را باز کرد
     
#103 | Posted: 14 May 2014 14:22
قسمت ۱۱۳ :
و به در چشم دوخت.اما صداي قدمهاي او در ابتداي راهرو مقابل اتاق خوابشان متوقف شد.شیوا با اندوه سرش را به دیوار
تکیه داد و به انتظار آینده در غم فرو رفت.
یک هفته از زمان زندانی بودنش در آن اتاق می گذشت و او همچنان به عفو و بخشش فرهاد امید داشت.در آن مدت به
صداي
قدمهاي فرهاد گوش سپرده بود اما آن صدا،همیشه در ابتداي راهرو متوقف می شد.حالت تهوع اش از قبل بیشتر شده
بود و
او مجبور بود تمام مدت دراز بکشد.ضعف و ناتوانی هم در وجودش خانه کرده بود اما انتظار و امید همچنان د او استقامت
می
.» او متوجه ي اشتباهش می شود،متوجه می شود »: ورزید.باخودش می گفت
سعی کرد از جا برخیزد و کمی در اتاق قدم بزند تا از آن حالت سستی و رخوت خارج شوداما با اولین حرکتدچار تهوعی
شدید
شد.با عجله خودش را به دستشویی رساند.احساس کرد تمام وجودش بهم فشرده می شود.کمی به صورتش آب
پاشید،دستش را به دیوار گرفت و از دستشویی خارج شد.صداهاي ناآشنایی از طبقه پایین به گوشش رسید.به در نزدیک
شد
و براي اینکه صداها را به خوبی تشخیص دهد،گوشش را به در چسباند.آن صداي کودکانه و خنده ها برایش آشنا
سارا دختر جیسکا،یأس و ناامیدي را تا آخرین حد در وجود او سرازیر کرد.احساس کرد آن همه امید و انتظار بی فایده
بوده.با
من این بالا در این چهاردیواري تاریک،از یاد فرهاد می روم.دیگران پا به زندگی او می نهند،کسانی مثل »: خودش گفت
سارا و
!» مادرش جیسکا
و بعد با ترس از در فاصله گرفت.قبول واقعیت تلخ برایش دشوار بود.تا آن زمان اگر طاقت آورده بود چشم امید به عطوفت
و
عشق فرهاد دوخته بود،اما حالا احساس می کرد همه چیز به نقطه پایان رسیده.بدنش لحظه به لحظه سردتر شد،ضعف و
ناتوانی او را از پا درآورد.دیگر توان ایستادن نداشت.پاهایش خم شد و روي زمین نشست و جسم ناتوانش بر کف اتاق
افتاد.
دقایقی بعد که خدمتکار با سینی شام وارد اتاق شد،شیوا را بیهوش کف اتاق دید.سراسیمه خودش را به سالن پایین
...» اُه...آقاي دکتر،همسرتان بیهوش کف اتاق افتاده،بدنش سرد است و »: رساند،وارد اتاق شد و با عجله گفت
فرهاد منتظر باقی حرفهاي خدمتکار نشد.چنان با عجله برخاست که صندلی روي زمین واژگون شد.جسیکا هم به دنبال او
به
طبقه ي بالا رفت.فرهاد با شتاب در را باز کرد و به سمت شیوا رفت.او را بغل زد،از زمین بلند کرد و با حالتی عصبی به
جسیکا
!» برو با اورژانس تماس بگیر،سریعتر »: گفت
جسیکا با عجله خودش را به تلفن رساند و با اورژانس تماس گرفت.فرهاد در حالیکه شیوا را در آغوش داشت به طبقه
پایین
رفت.او را روي کاناپه دراز کرد و براي آوردن دستگاه فشار از سالن خارج شد.شیوا در تمام آن لحظات در عالم بیهوشی
صداي
فرهاد،گرماي مطبوع دستانش و بوي آشنایش را احساس می کرد. فرهاد بار دیگر به سالن برگشت و با عجله فشار
شیوا را گرفت. فشار شش براي یک زن باردار خطرناك بود. در همین لحظه آمبولانس از راه رسید. دکتر خیلی سریع فشار
شیوا را گرفت و به کمک پرستاران به او سرم وصل کردند. دکتر رو به فرهاد کرد و پرسید :
-همسرتان باردار هستند؟
فرهاد با دستپاچگی گفت :
-بله... بله، فکر می کنم دو ماه یا سه ...
دکتر با تعجب گفت :
-فکر می کنید؟
و چون جوابی از فرهاد نشنید ادامه داد :
-احتیاجی به انتقال ایشان به بیمارستان نیست. بعد از پایان سرم، آن را قطع کنید. چند تا قرص تقویتی برایشان می
نویسم .
باید تقویت شود. اگر تحت نظر پزشک نیست همین فردا او را به یک پزشک معرفی کنید، بهتر است تحت مراقبت باشد .
فرهاد از آنها تشکر کرد و تا جلوي در بدرقه شان کرد. دوباره که به سالن برگشت جسیکا گفت :
-می خواهی چکار کنی؟ چرا اجازه نمی دهی برود؟
فرهاد به چهره پژمرده و رنگ پریده شیوا چشم دوخت و ناگهان بیاد شب عروسی شان افتاد. آن شب نیز شیوا دچار افت
شدید فشار شده بود. او را صدا کرده بودند. هنوز جمله شیوا را که گفته بود :
-می خوام بمیرم .
بیاد داشت. هر کلمه او چون خنجري بر قلبش فرو رفته بود و حالا... احساس کرد هرگز نمی تواند او را ببخشد. جسیکا بار
دیگر
گفت :
-پرسیدم چرا نمی فرستیش ایران؟
فرهاد روي مبل نشست و با صدایی گرفته گفت :
-خودش خواسته که بماند .
جسیکا گفت :
-اما با ماندنش در اینجا باعث عذاب تو می شود و تو مجبوري او را شکنجه بدهی. اگر بمیرد چه؟ با این وضعی که ...
فرهاد فورا حرف او را قطع کرد و گفت :
-تنهایم بگذار... همین حالا !
جسیکا به سمت سارا رفت، او را آماده کرد و آنجا را ترك کردند. فرهاد هم از جا برخاست، بالاي سر شیوا ایستاد و گفت :
-می دانم که می شنوي، پس خوب گوش کن، خودت هم خوب می دانی من آدمی هستم که همیشه با باورهایم زندگی
کرده ام نه با رویاها و خیال پردازیها. بودن تو در اینجا فقط باعث رنج و عذاب من است و مطمئن باش یادآوري خاطرات
خوش
گذشته نمی تواند سبب شود من از گناه بزرگی که مرتکب شده اي بگذرم. خودت می دانی مجازات زنان خطا کاري چون
تو
چیست، پس برو. برو تا خودم تو را به آن مجازات نرسانده ام .
سپس به یکی از خدمتکارها سفارش کرد تا پایان کامل سرم بالاي سر شیوا بماند. و بعد به طبقه بالا رفت. اشک در
چشمان
شیوا جاري شد، جایی براي ماندن نبود .
فرهاد با صداي خدمتکار که از پشت در به گوش می رسید از خواب پرید و گفت :
-چه خبر شده؟
خدمتکار با تشویش گفت :
-آقاي دکتر، خانوم شیوا رفته اند .
فرهاد با سرعت از جا برخاست و از اتاق خارج شد و گفت :
-مگر نگفتم مواظبش باشید؟ چطور رفته؟
و منتظر پاسخ خدمتکار نماند و به طبقه پایین رفت. به جاي خالی شیوا نگاه کرد. سرم نیمه تمام روي میز قرار گرفته بود .
جلوتر رفت و حلقه ازدواج شیوا را دید که روي تکه کاغذي کنار سرم قرار گرفته بود. کاغذ و حلقه را برداشت. روي کاغذ
چند
سطر به دست خط شیوا نوشته شده بود. فرهاد شروع کرد به خواندن نامه :
"من می روم، جایی براي ماندن نیست. فکر نکنی می خواهم خودم را تبرئه کنم و یا سعی بر آن دارم که تو را مجبور به
بخشش خود سازم. فقط خواستم بگویم من از تو گریختم، از تو که نه تنها با رویاهایت زندگی نمی کنی بلکه با باورهایت
هم
زندگی نمی کنی. در حال حاضر با مشتی دروغ و تصورات دست به گریبان هستی که حاصل شک و بی اعتمادي توست .
تا حالا شکنجه ها و تحقیرهایت را تحمل کردم فقط به این خاطر که به رویاها و باورهاي شیرینم امید بسته بودم و اما
حالا ...
رفتم چون رویاها و باورهایم در کنار تو تلخ و دردناك شده. دریافته ام حاصل عشق تو به من فقط بی اعتمادي است و
کوهی از
سرزنش و ناسزا که مطمئنا در ایران با آن روبه رو خواهم شد. تو باعث شدي حتی روي، رویارویی با پدرم را هم نداشته
باشم،
اما مجبورم و به همین خاطر هرگز تو را نخواهم بخشید و... آخر اینکه روزي به من گفتی پایه هاي زندگی ما ریشه در
عشق
دارد و همیشه استوار خواهند ماند اما حالا فهمیده ام که گرداگرد زندگی ریشه در عشق دوانیده ما را حصاري از یک
اعتماد
قوي نبود تا مانع از فروپاشی آن شود " .
"خداحافظ "
فرهاد فکر کرد شیوا برعکس آنچه گفته سعی داشته از گناهی که مرتکب شده خود را پاك و مبرا سازد. در عین حال با
خواندن نامه شیوا احساس پوچی به او دست داد. لبخند تمسخر باري زد و آهسته گفت :
-برو، خوب فهمیدي بخشش در کار فرهاد نیست !
شیوا نگاهی به اطراف سالن مجلل نمود. دیگر برایش هیچ جذابیتی نداشت. نگاهش را به ساعت دوخت. یک ساعت انتظار
کلافه اش کرده بود. در همین هنگام یکی از خدمتکارها وارد و با زبان انگلیسی گفت :
-چیزي میل دارید خانوم؟
شیوا گفت :
-متشکرم، فقط خواهش می کنم یک بار دیگر با آقاي لوییس تماس بگیرید .
خدمتکار پاسخ داد :
-ایشان در راه هستند خانوم، باید مسافت زیادي را طی کنند .
شیوا لبخندي زد و از او تشکر کرد. بعد از رفتن خدمتکار از جا برخاست. اگرچه هنوز ضعف داشت اما نشستن و انتظار
کشیدن
اعصاب متشنجش را متشنج تر می کرد. قدم زنان به سمت در شیشه اي رفت و از وراي پرده حریر نازك آن به خیابان
چشم
دوخت. درست همان موقع، ماشین جان را دید که مقابل ساختمان توقف نمود. قلب شیوا به هم فشرده شد. احساس کرد
باید خنجري با خودش می آورد و تا دسته در قلب او فرو می کرد. و ناگهان بیاد آورد بیشتر به کمک و حمایت مالی او
احتیاج
دارد .
با باز شدن در به سمت آن چرخید. جان مات و مبهوت جلوي در ایستاد و به شیوا چشم دوخت. لاغر و ضعیف شده بود.
باور
نمی کرد که در آن مدت کوتاه آنقدر از بین رفته باشد. شیوا با صدایی پر از نفرت گفت :
-باید می کشتمت، اما حالا ...
جان در را بست و گفت :
-چرا؟ چون فکر می کنی که من صلیبم را در اتاقت قرار دادم؟ فکر می کنی در تمام این مدت در حال توطئه و دسیسه
بوده ام؟
اشتباه می کنی شیوا، به مریم مقدس قسم می خورم من از همه چیز بی خبرم. از ترس فرهاد استعفایم را نوشته ام و در
این مدت مثل یک موش در سوراخی قایم شده بودم .
شیوا با اندوه گفت :
-به هر حال زندگی من از هم پاشیده، از خانه آمدم و تنها چیزي که همراه خود آورده ام لباسهاي تنم و کیف روي دوشم
است .
جان به سمت او رفت و گفت :
-در این مدت کوتاه خیلی لاغر و ضعیف شده اي. حتما فرهاد ...
شیوا حرف او را قطع کرد و نگاهش را از او گرفت و گفت :
-نیامدم اینجا که تو برایم دل بسوزانی .
جان گفت :
-می خواهی برگردي ایران؟
شیوا گفت :
-دیگر جایی براي ماندن ندارم، باید برگردم .
جان گفت :
-پس درست؟
     
#104 | Posted: 14 May 2014 14:24
قسمت ۱۱۴:
شیوا با اندوه گفت :
-فکر می کنی از این به بعد می توانم درس بخوانم؟
جان نفس عمیقی کشید، با تاسف سرش را تکان داد و گفت :
-بسیار خب... من برایت بلیط می گیرم و تو را با یکی از خدمتکارهایم به ایران می فرستم. بهتره با این وضع جسمانیت
تنها
نباشی .
شیوا گفت :
-ترجیح می دهم تنها و با اولین پرواز برگردم ایران .
جان گفت :
-باشه. من می روم فرودگاه، سعی می کنم براي اولین پرواز بلیط بگیرم .
نگاه عمیقی به او کرد و آنجا را ترك کرد. شیوا با اندوه تکیه اش را به دیوار زد. آنقدر خودش را خوار تصور کرد که مجبور
شده بود
از جان، از کسی که زندگی اش را از هم پاشیده بود کمک بگیرد .
ساعتی بعد جان برگشت. او موفق به دریافت بلیط براي دو ساعت بعد شده بود. ساعتی بعد هر دو در فرودگاه نشسته
بودند .
شیوا نگاهش را به تابلوي ساعت پروازها دوخته بود و یکی یکی آنها را می خواند. جان با کمی تردید بسته اي را از داخل
جیب
کتش خارج کرد و گفت:
-من... من می خواستم این را از من قبول کنی .
شیوا به بسته نگاه کرد و پرسید :
-چی هست؟
جان لبخند تلخی زد و گفت :
-نترس، بمب ساعتی نیست !
و خودش آن را داخل کیف شیوا قرار داد .
شیوا معترضانه گفت :
-چکار می کنی؟ گفتم که باید بدانم ...
جان حرف او را قطع کرد و گفت :
-بعدا می فهمی. من می دانم که تو مرا مسئول از بین رفتن عشق و زندگی ات می دانی و می دانم که احساس بدي داري
که از من که فکر می کنی دشمنت هستم کمک گرفته اي، اما دوست دارم باور کنی که قصد دارم مثل یک دوست و یا
حتی
یک برادر به تو کمک کنم. متاسفم، من اصلا نمی خواستم زندگی تو به اینجا ختم شود و تو با کوله باري از غم و اندوه
اینجا را
ترك کنی. و از همه بدتر اینکه مرا مقصر بدانی و حالا حاضرم هر کاري بکنم تا تو فرهاد مثل سابق با هم زندگی کنید .
شیوا به او نگاه کرد. براي اولین بار نگاه جان او را تکان داد و به او باوراند که در اعمال و رفتارش هیچ سوءنیتی وجود
نداشته .
سرش را پایین انداخت و گفت :
-کاري نیست که تو بتوانی انجام دهی و... فقط... فقط می خواهم یکبار دیگر واقعا قسم بخوري تا مطمئن شوم که تو قصد
نداشتی با حیله و نیرنگ مرا ...
و سکوت کرد. جان لبخند تلخی زد و گفت :
-حقیقت اینه که من... من همیشه به فرهاد حسادت کرده ام. درسته درعین دوستی صادقانه ام به او حسادت کردم،
همیشه باعث جلب توجه بهترین ها بود. جسیکا تا قبل از آنکه فرهاد او را به یک بیمار روانی مبدل کند یکی از آن
بهترین ها
بود... و تو... من به شما حسادت می کردم، اما به مسیح قسم، به مریم مقدس سوگند که هیچ وقت قصد اغفال تو و
فروپاشیدن زندگی تو و فرهاد را نداشتم و... وقتی با فرهاد ازدواج کردي دیگر عاشقانه نگاهت نکردم، اگرچه همیشه
تحسینت
کردم .
شیوا سرش را پایین انداخت. در همین هنگام، پرواز نیویورك به مقصد تهران اعلام شد. جان آهی کشید و گفت :
-خب... دیگه باید بروي .
شیوا با تردید از جا برخاست، به جان نگاه کرد و گفت :
-بخاطر همه چیز متشکرم جان. خداحافظ .
جان گفت :
-سعی می کنم، تمام تلاشم را می کنم که شادي را به زندگی شما برگردانم. خداحافظ، به امید دیدار .
شیوا لبخند تلخی زد و از او جدا شد .
لحظاتی بعد هواپیما در آسمان اوج گرفت. شیوا سرش را به پنجره کوچک هواپیما چسبانده بود و با چشمانی اشک آلود
سعی
داشت پایین را نگاه کند. احساس کرد خوشبختی و تمام هستی اش را براي همیشه در آن غربت از دست داده. دلش به
حال
جان هم سوخت. او وقت و بی وقت از طرف آن دو مورد تهاجم لفظی قرار گرفته بود، اما جان همه چیز را به شوخی برگزار
کرده بود و حالا مورد بدترین تهمتها قرار گرفته بود. و ناگهان بیاد بسته جان افتاد. سرش را از پنجره گرفت، بسته را از
داخل
کیفش بیرون آورد، چسبهاي روي کاغذ را باز کرد. با باز شدن کاغذ، بسته بزرگی ار دلارها نمایان شد. این بار اشک هاي
شیوا
جاري شد. او واقعا به آن پولها احتیاج داشت و جان آن را می دانست. زیر لب زمزمه کرد :
-متشکرم... واقعا متشکرم جان !
اولین روزاز پاییز با بارش باران شروع شده بود. بوي مهر ماه همه خیابانهاي شهر را پر کرده بود. مردم در پناه چترهایشان
در
حال عبور و مرور بودند. چراغ مغازه ها و خیابانها یکی پس از دیگري روشن می شد و شب را نورانی می کرد. شیوا با
گامهایی
خسته وارد کوچه همیشه ساکتشان شد. درختان زیر باران تن خود را جلا می دادند. قطرات باران آرام و بی تشویش بر تن
برگهاي خشکیده ضربه می زدند. از ناودانها صداي شرشر باران به گوش می رسید. آن همه دل انگیزي باران نتوانست
وجدي
در دل شیوا بپا کند. مقابل منزل پدرش رسید، با قلبی مالامال از اندوه، دلی شکسته و با دستانی سرد و یخ زده زنگ را
فشرد
و منتظر ماند. چندین بار دیگر زنگ را زد اما پدرش در منزل نبود که در را به رویش باز کند. همان جا به دیوار تکیه زد.
آنجا تنها
پناهگاهش بود. باران شدت گرفت و بی امان بر پیکرش می بارید. مدتها بود که سردي و بی مهري وجودش را فرا گرفته
بود و
دیگر سرماي باران نمی توانست وجودش را بلرزاند .
ساعتی بعد ماشین آشناي پدرش را دید که در کوچه می پیچید. جلوي منزل متوقف شد. امیر با سرعت از ماشین پیاده
شد و
به او که چون سایه اي بر دیوار نقش بسته بود نگاه کرد. شیوا با چشم هاي غمبار به پدرش چشم دوخت. خودش را محتاج
آغوش گرم می دید، محتاج دستان مهربان او. احتیاج به شانه هاي همیشه مهربانش دشات تا سر بر آن بگذارد و تمام
عقده
هایش را براي گریه کردن خالی کند. زخم دل زبان کرد، بغض سنگینش با صداي هق هق گریه هایش ترکید. امیر با
چشمانی
اشک بار به سمت او دوید و بدون اینکه حرفی بزند او را در آغوش مهربانش پناه داد. شیوا در آن لحظات دعا می کرد خان
جان
همه چیز را براي پدرش تعریف کرده باشد و او را از بازگویی آن اتفاقات نجات داده باشد .
امیر او را از زیر باران به داخل منزل برد. او را کنار شومینه نشاند و اجازه داد هر چقدر می خواهد گریه کند. او فقط در
آغوشش
کشیده بود و موهایش را نوازش می کرد. سعی داشت اشک هایش جاري نشود. ساعتی بعد آرام گرفت و در لباسهاي
دوران
تجردش مقابل پدر در کنار شومینه نشست. امیر با شیر داغ و مقداري کیک از او پذیرایی کرد. آهی کشید و با صدایی
خفته در
غم، سکوتشان را شکست و گفت :
-مدام با نیویورك تماس می گرفتم اما کسی پاسخگوي تماسهایم نبود. خیلی دلواپس شدم، با خان جان تماس گرفتم، از
من
خواست که بروم آنجا، تا خودم را به ویلا رساندم هزار جور فکر کردم و به هر اتفاقی اندیشیدم جز... و او از اول همه چیز
را برایم
گفت. و گفت که تو خودت قصد ماندن کرده اي. نمی توانستم باور کنم و باور نکردم. خیلی حرفها داشتم که به خان جان
بگویم،
اما نگفتم. فقط به شدت دلم شکست. نمی توانستم باور کنم فرهاد با امانتی که به دستش سپرده بودم، چنین رفتاري کند
     
#105 | Posted: 14 May 2014 14:26
قسمت ۱۱۵:
چنین افتراي زشت و منفوري را به او بزند. تصمیم گرفتم بیایم نیویورك و تو را با خودم به ایران برگردانم، اما بعد فکر
کردم شاید
حکمتی در ماندنت بوده، و بعد با خودم گفتم اگر تا هفته آینده باز هم به تلفن هاي من جوابی داده نشود می روم و او را با
خودم برمی گردانم .
شیوا با صدایی گرفته گفت :
-متاسفم... من... من نتوانستم باعث سرافرازي شما باشم .
امیر لبخند تلخی زد و گفت :
-این چه حرفیه؟ تو همیشه باعث سرارازي ام بودي و هستی. من به تو ایمان دارم .
شیوا گفت :
-اما فرهاد و خان جان این موضوع را قبول دارند. هر دو فکر می کنند که من یک زن فریب خورده ...
و سکوت کرد. امیر گفت :
-هر طور دوست دارند فکر کنند. تو براي من همیشه شیواي پاك و صادق بودي و هستی. من هم تصمیم گرفته ام از
شرکت
استعفا بدهم .
شیوا گفت :
-نه پدر، خواهش می کنم این کار را نکنید .
امیر گفت :
-دیگر مایل نیستم براي مردي کار کنم که دخترم را با تهمت و افترا از خانه اش بیرون کرده و راهی منزل من نموده .
شیوا گفت :
-اگر از شرکت استعفا بدهید همه از موضوع اختلاف ما با خبر می شوند. از طرفی این من بودم که آمدم، خودم... او مرا
بیرون
نکرد .
امیر گفت :
-به هر حال انقدر با تو بدرفتاري کرده که مجبور به ترك آنجا شدي .
شیوا پاسخ داد :
-نه پدر، او اصلا با من بدرفتاري نکرده، فقط دوست نداشتم با شک و تردید با من زندگی کند. به همین خاطر آمدم .
امیر باز هم لبخندي زد و گفت :
-از آمدنت معلوم است، تو جانت را گرفتی و فرار کردي، حتی یک دست لباس هم با خودت برنداشتی .
شیوا سرش را پایین انداخت و گفت :
-دلم نمی خواست چیزي از آن خانه با خودم بیاورم. من از او خداحافظی هم نکردم .
امیر در حالیکه حرفهاي شیوا را در مورد رفتار فرهاد باور نداشت گفت :
-حالا می خواهید چکار کنید؟
شیوا به آتش شومینه چشم دوخت و گفت :
-نمی دانم... فقط نمی خواهم کسی بفهمد که اینجا هستم، هیچ کس، فقط می خواهم تنها باشم .
امیر با کمی تردید گفت :
-تو باید تحت نظر پزشک باشی عزیزم .
شیوا لبخند تلخی زد و گفت :
-فکر می کنید اونی که قراره قدم به این دنیاي هزار رنگ بگذارد و در اولین مرحله از وجودش مورد خشم و نفرت قرار
گفته نمی
تواند بدون مراقبت پزشک بدنیا بیاید؟ چرا می تواند، اون خیلی خوب می داند هیچکس از آمدنش خوشحال نیست، می
داند اگر
مراقبی هم داشته باشد باز هم مورد نفرت و خشم نزدیکانش است .
امیر سرش را پایین انداخت. هیچ جمله اي براي تسلاي دل دخترش نیافت تا تحویلش دهد، با اندوه از جا برخاست و به
آشپزخانه رفت. دلش نمی خواست اشک هایش را شیوا ببیند. به اندازه کافی...
خودش رنج و اندوه داشت، دیگر لازم نبود بفهمد پدرش از وقوع آن حوادث چقدر عذاب می کشد .
در حالیکه به آرامی می گریست، خود را سرگرم تهیه شام کرد. وقتی دوباره به سالن برگشت شیوا روي کاناپه به خواب
رفته
بود. گرماي آتش صورتش را سرخ کرده بود و رنگ پریدگی و ضعف او را در خود پنهان ساخته بود. امیر پتویی روي او
کشید و
گذاشت استراحت کند. در دل او زخمی عمیق به وجود آمده بود. پاره تنش، تنها فرزندش که از همسرش برایش به یادگار
مانده
بود در برابر چشمانش چون شمعی در حال آب شدن بود و او هیچ چاره اي جز تحمل نداشت. احساس کرد براي ازدواج
شیوا
خیلی زود تصمیم گرفته و دچار اشتباه شده. با خود گفت :
-نباید اجازه می دادم با مردي ازدواج کند که سالها چون برادري به خانه ام رفت و آمد داشت!
امیر آهسته در را باز کرد و از لاي در به شیوا نگاه کرد. او روي صندلی راحتی مقابل پنجره نشسته بود و به آرامی صندلی
را
حرکت می داد. پنجره را باز گذاشته و به صداي ریزش باران گوش سپرده بود. امیر از پشت او را می دید و نمی توانست
قطرات
اشک را بر چهره او ببیند. کتاب حافظ را در بغل گرفته بود و به گذشته فکر می کرد. همیشه بی تاب و بی قرار بود. هیچ
وقت از
عشق و علاقه اش نسبت به او نکاسته بود، حتی آن زمان که مورد تهمت و افترایش قرار گرفته بود. از روزي هم که به
ایران
بازگشته بود به علت وقوع شک و تردید در وجود فرهاد اندیشیده بود و به دنبال مقصر گشته بود. بارها از خودش پرسید :
-آیا اگر من با جان رفت و آمد نمی کردم باز هم مورد تهمت قرار می گرفتم؟ آیا عشق فرهاد به من آنقدرها نبوده که
حتی با
وجود دلایلی محکم تر از آن صلیب و بارداري معجزه آساي من، مرا پاك و مبرا بداند؟ مقصر کیست؟ من یا فرهاد؟ شاید
هم
جان و یا هر سه؟
اما نتوانسته بود براي سوالاتش، پاسخی مناسب پیدا کند. در آن یک ماه حتی از داخل منزل قدم به حیاط نگذاشته بود و
در
تمام آن مدت روي صندلی می نشست و به همه چیز فکر می کرد و بخاطر رفتار نادرست فرهاد اشک می ریخت .
امیر تک سرفه اي کرد. شیوا فورا اشک هایش را پاك کرد و گفت :
-بیایید داخل .
امیر وارد شد، پشت سر او ایستاد و گفت :
-شیوا جان دوست داري با هم قدم بزنیم؟
-شیوا با اندوه گفت :
-دلم نمی خواهد کسی مرا ببیند و بفهمد در ایران هستم، مخصوصا که بدانند در منزل شما هستم .
امیر گفت :
-اینجا منزل خودت است. اگر دوست نداري کسی بفهمد در ایرانی می توانم ترا با ماشین ببرم بیرون. تا کی می خواهی
خودت را در این خانه حبس کنی؟ یک ماه است که از منزل بیرون نرفته اي. من دوست ندارم دچار افسردگی شوي .
شیوا لبخند تلخی زد و گفت :
-نگران نباشید، تا وقتی انتظار می کشم افسرده نمی شوم .
امیر گفت :
-خیلی خب، هر طور که راحتی، پس لااقل پنجره را ببند می ترسم سرما بخوري .
شیوا مخالفتی نکرد و امیر پنجره را بست و گفت :
-چیزي می خوري برایت بیاورم؟
شیوا گفت :
-متشکرم، میل ندارم .
امیر با مکثی گفت :
-عزیزم آنقدر غصه نخور، براي بچه خوب نیست .
شیوا گفت :
-غصه نمی خورم بابا، فقط انتظار می کشم. می شه زحمت بکشید و غزل حافظ را بریم بگذارید؟
امیر به سمت ضبط رفت و نوار را داخل آن قرار داد و آن را روشن نمود و از اتاق خارج شد. شیوا چشمانش را بست و
همراه
خواننده زمزمه کرد :
اي پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی
دایم گل این بستان، شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دقیقا نیم ساعت قبل، خان جان در ویلاي فرهاد در کنار آتش شومینه نشسته بود و حافظ می خواند. گرماي مطبوع آتش
باعث
رخوت و خواب آلودگی اش شد، چشمانش سنگین شد و کم کم به خواب رفت. در خواب خودش را همان طور نشسته روي
مبل در حال خواندن حافظ دید که ناگهان احساس کرد از پشت کسی به او نزدیک می شود. هراسان به پشت سرش نگاه
کرد
و در کنال ناباوري، همسرش را دید. با تعجب گفت :
-فریبرز، این تو هستی؟ فکر می کردم مرده اي، این همه مدت کجا بودي؟
او با لباسهاي سفیدش به او نزدیک شد و در جواب او فقط گفت :
-چه بی غم نشسته اي؟
خان جان در پاسخش گفت :
-بی غم؟ حق داري که فکر کنی بی غم هستم. تو که اینجا نبودي تا بدانی چه اتفاق بدي براي زندگی پسرمان فرهاد
افتاد،
داره نابود می شه .
     
#106 | Posted: 14 May 2014 14:27
قسمت ۱۱۶:

فریبرز آهسته گفت :
-غم؟ سعی کن حقیقت را بجویی، رنجورتر از فرهاد را دریاب و تکیه گاهش باش .
و او با تعجب پرسید :
-شیوا ...
فریبرز بدون اینکه پاسخش را بدهد به سمت در رفت. خواست از او بپرسد یعنی واقعا شیوا گناهی مرتکب نشده که
صداي
زنگ تلفن باعث شد سراسیمه از خواب بپرد. سرش سنگین و منگ شده بود. دستش را روي پیشانی گذاشت و گفت :
-خدایا این چه خوابی بود که من دیدم؟
و بعد به تلفن نگاه کرد که بی امان زنگ می خورد. از جا برخاست و گوشی را برداشت و گفت :
-الو بفرمایید .
فرهاد با صداي خسته اش گفت :
-سلام مادر .
خان جان گفت :
-سلام پسرم، حالت چطوره؟
-حالم؟ از حالم نپرسید، شما بگویید خبري نشد؟
خان جان گفت :
-فکر نمی کنم ایران باشد. حداقل منزل امیر که نیست. مواقعی که امیر در شرکت است به آنجا زنگ می زنم، اما کسی
گوشی را برنمی دارد .
فرهاد گفت :
-مطمئنم آنجاست والا تا بحال امیر خودش را به اینجا رسانده بود. شما بروید آنجا و مطمئن شوید که آنجاست .
خان جان مکثی کرد و پرسید :
-چرا اینقدر نگرانش هستی؟ مگر مطمئن نیستی که به تو خیانت کرده؟
فرهاد گفت :
-مطمئنم، فقط می خواهم بدانم آنجاست یا... یا اینجا در ویلاي جان ...
خان جان گفت :
-بسیار خب، نیم ساعت دیگر می روم آنجا، بعد با تو تماس می گیرم .
فرهاد بعد از تشکر و خداحافظی، تماس را قطع کرد .
همزمان با تمام شدن غزل حافظ، صداي زنگ در فضاي منزل پیچید. شیوا از جا برخاست، ضبط را خاموش کرد و براي
خروج به
سمت در رفت. در همین هنگام در اتاق باز شد و امیر با عجله گفت :
-خان جان اومده .
شیوا به پدرش نگاه کرد و او پرسید :
-اگر از تو سوال کرد چه بگویم؟
شیوا گفت :
-خب... خب خودتان را بی خبر نشان بدهید .
امیر نگاهی به او کرد و از اتاق خارج شد. وقتی پایین رسید، خان جان مقابل شومینه ایستاده بود. امیر آهسته گفت:
-سلام .
خان جان به او نگاه کرد و گفت :
-سلام، حالت چطوره؟ دیگه به من سر نمی زنی؟
امیر به او تعارف کرد تا بنشیند و بعد گفت :
-سرم کمی شلوغ است .
و به سمت آشپزخانه رفت. خان جان فورا گفت :
-لطفا بیا بنشین .
امیر گفت :
-یک چایی ...
خان جان گفت :
-هیچی، فقط می خواهم با تو صحبت کنم .
امیر مقابل او نشست و منتظر شد. خان جان با کمی مکث گفت :
-چه خبر... از شیوا؟
امیر با صدایی گرفته گفت :
-منظور عروستان است؟
خان جان چیزي نگفت و امیر ادامه داد :
-تصمیم گرفتم که بروم نیویورك. می خواهم او را همراه خودم ببرم. منتظرم که کارها کمی سبک تر شود .
خان جان گفت :
-او نمی آید، اگر می خواست به ایران بیاید همراه من می آمد .
امیر گفت :
-حتما تا حالا فرهاد آنقدر عذابش داده که فهمیده ماندنش هیچ فایده اي ندارد. یا باید طلاقش بدهد یا مثل گذشته با او
زندگی
کند. می خواهم زودتر تکلیف ما را روشن کنید .
خان جان گفت :
-تو اگر جاي فرهاد بودي چه می کردي وقتی این همه شواهد وجود داره ...
امیر با جدیت گفت :
-من جاي خودم هستم و هیچ یک از این شواهد را قبول ندارم. این وصله ها هرگز به دختر من نمی چسبد. فرهاد اصلا
عاقلانه
رفتار نکرده. چطور یک صلیب که در اتاقشان پیدا شده باعث از بین رفتن اعتماد و فروپاشی زندگی اش شده؟ وقتی آمد
خواستگاري شیوا فکر می کردم یک مرد کاملا عاقل و عاشق است، اما اشتباه کردم. او فقط عاشق بود و من دیر
فهمیدم ...
خیلی دیر !
خان جان گفت :
-بله یک عاشق واقعی است که از فکر خطاهاي همسرش دیوانه شده و به هم ریخته. این اتفاق براي یک مرد ضربه
سنگینی
است. واقعا برایش یک فاجعه بود. اگر هر مرد دیگري جاي او بود همسرش را می کشت. اما او راه را براي شیوا باز گذاشت .
امیر لبخند تمسخر باري زد و گفت :
-عالیه! همه قصد دارند به دختر من به چشم یک زن خاطی و فریب خورده نگاه کنند، گویا قصد جانش را کرده اید .
خان جان مکث کوتاهی کرد و گفت :
-این طور نیست .
امیر گفت :
-پس چرا این حرفها را می زنید؟ آمده اي اینجا تا مرا هم علیه او ...
خان جان حرف او را قطع کرد و گفت :
-نه... من آمدم که... که بگویم شیوا خیلی وقت است که از نیویورك آمده ...
امیر سعی کرد خودش را متعجب نشان دهد اما موفق نشد و پرسید :
-اومده؟ کجا؟
خان جان گفت :
-ایران... او اینجاست .
امیر گفت :
-اینجا...؟ نخیر او اینجا نیست. شاید فرهاد واقعا بلایی سر دختر من آورده و ...
خان جان گفت :
-بس کن امیر. تو داري او را با یک قاتل و جانی اشتباه می گیري. ممکنه که اشتباه کنه اما هرگز مبدل به یک آدم جانی و
قاتل نمی شه .
امیر گفت :
-اشتباه کرده باشه؟ من نمی فهمم شما شیوا را خطا کار می دانید یا فرهاد را مقصر می دانید؟
خان جان مکثی کرد و گفت :
-خب من هم اشتباه کردم. حالا هم آمدم اینجا تا هم شیوا را با خودم ببرم و هم کاري کنیم تا فرهاد متوجه شود که شیوا
هیچ خطایی نکرده .
امیر غفلتا گفت :
-اینجا هم خانه خودش است و من اجازه نمی دهم بیشتر از این عذابش بدهید .
خان جان گفت :
-پس اینجاست؟
امیر تازه متوجه اشتباهش شد و گفت :
-شما کاري کرده اید که او از همه فراري بشه. یک ماه تمام از خانه بیرون نرفته و خودش را در اتاقش حبس کرده .
خان جان با تردید گفت :
-اجازه بده ببینمش .
امیر گفت :
-او نمی خواهد کسی را ببیند .
خان جان گفت :
-خواهش می کنم امیر، باید با او صحبت کنم و بخاطر رفتارم از او عذرخواهی کنم. می خواهم با خودم ببرمش و برایش
مادري
کنم. اون در این دوران احتیاج به مادر دارد و به آرامش .
امیر گفت :
-آرامش؟ از این آرامشی که پسرتان به او داده بهتر چه می خواهد؟
خان جان سرش را پایین انداخت و گفت :
-مطمئنا او هم به اشتباهش پی می برد. او عاقلانه رفتار نکرده، ما باید عاقلانه رفتار کنیم .
امیر کمی فکر کرد و بعد گفت :
-فعلا خوابیده، خیلی ضعیف شده. اما چرا شما یک دفعه نظرتان عوض شد؟
خان جان مکثی کرد و گفت :
-باید خودم می فهمیدم، قبل از اینکه به من الهام شود، اما نفهمیدم و... فقط شرمنده هستم، شرمنده تو و دختره !
امیر سرش را پایین انداخت، مدتی سکوت کرد و گفت :
-وقتی بیدار شد می گویم اینجا بودید و چه گفته اید. فقط شیوا دوست ندارد کسی بفهمد که او در ایران است حتی
فرهاد .
خان جان با تعجب گفت :
-براي چی؟
     
#107 | Posted: 14 May 2014 14:29
قسمت ۱۱۷ :
-نمی دانم، تا وقتی خودش نخواسته به فرهاد نگویید که اینجاست. قول می دهید؟
خان جان گفت :
-بسیار خوب، من قول می دهم .
بعد از رفتن او، امیر به طبقه بالا رفت. شیوا روي آخرین پله نشسته و به دیوار تکیه زده بود. امیر نگاه عمیقی به او کرد و
پرسید :
-حرفهاي خان جان را شنیدي؟
شیوا آهسته گفت :
-اجازا بدهید تا بروم .
امیر با تعجب گفت :
-بروي؟ اما من... من نمی خواهم که تو برگردي به جایی که یادآور خاطرات فرهاد براي توست .
شیوا گفت :
-حالا که خان جان فهمیده خطایی مرتکب نشده ام دلم می خواهد برگردم آنجا، خونه خودم .
امیر کنار شیوا نشست، کمی مکث کرد و بعد گفت :
-دلم می خواست همین جا بمانی. نمی دانم چه احساسی در آنجا به تو دست می دهد؟ اما براي ماندن و نرفتنت اصرار
نمی کنم. هر وقت دوست داشتی تو را به آنجا می برم و هر وقت احساس ناامنی کردي تو را برمی گردانم .
شیوا لبخند کم رنگی زد و گفت :
-فردا ...
امیر دست او را گرفت و فشرد و گفت :
-باشه دخترم، باشه .
روز بعد به همراه پدرش بعد از یک ماه از منزل خارج شد. از داخل ماشین به خیابانها چشم دوخت. احساس می کرد همه
جا
را غبار غم گرفته. وقتی وارد خیابان زیبایی که ویلا قرار داشت، پیچیدند، غم دلش دو چندان شد. احساسی به او می گفت
روزهاي زیادي را باید به انتظار فرهاد بنشیند .
امیر ماشین را متوقف کرد، از ماشین پیاده شد و زنگ را فشرد. مثل هیمشه باغبان در را باز کرد. با دیدن امیر درها را
براي
ورود ماشینش باز کرد. ماشین از میان درختان خزان زده و باغ خیس خورده گذشت و مقابل ساختمان متوقف شد. خان
جان
پشت در شیشه اي به انتظار ایستاده بود. اول امیر از ماشین پیاده شد و بعد شیوا از آن خارج شد. خان جان با دیدن او
هیجان
زده از ساختمان خارج شد و روي سرسرا ایستاد. هر دو به هم نگاه کردند. خان جان از دیدن شیوا لرزید. دیگر ان طراوت
و
شادي گذشته در چهره اش دیده نمی شد. چون گلی پژمرده رنگ پریده و بی جان بود و همان طور که امیر هم گفته بود
لاغر و
ضعیف شده بود. آهسته از پله ها پایین رفت، مقابل او که رسید دست هایش براي در آغوش کشیدنش از هم باز شد. شیوا
آهسته جلو رفت و خود را در آغوش او رها کرد و هر دو به سختی گریستند .
شانه ها و زانوهاي خان جان پناهگاه مطمئنی براي شیوا و دل دردمندش بود. کنار او بودن، به شیوا احساس آرامشی می
بخشید. مهربانیهاي مادرانه اش باعث شده بود که تا حدودي از آن دل مردگی نجات پیدا کند. اطمینان خان جان به
رسیدن
روزهاي خوش، یعنی سرآغاز دیگر! و شیوا زمزمه وار به خود نهیب می زد :
... -او می آید، فقط باید انتظار بکشی .
در انتظارت
با نگاهی خیس از غم
به راه غبار گرفته از تردید
چشم دوخته ام
تا تو از آن در باز آیی
و حصاري از اعتماد را
بر گرد زندگی ریشه در عشق دوانیده مان بکشانی
دکتر از اتاق خارج شد. با دیدن خان جان لبخندي زد و گفت :
-خوبند، هر دو خوب هستند .
خان جان نفسی به آسودگی کشید و گفت :
-خیالم راحت شد. این دختر کمی کله شق است، بعد از دو ماه اصرار بالاخره توانستم راضی اش کنم که شما به ملاقاتش
بیایید و معاینه اش کنید .
دکتر همراه او از پله ها پایین رفت و گفت :
-البته دخترتان کمی ضعیف است، باید تقویت بشه. خودتان هم می دانید زایمان اگرچه یک امر طبیعی است اما احتیاج
به
استقامت بدنی دارد. یک مادر باید براي تولد فرزندش قوي باشد تا به مشکلی برنخورد .
خان جان حرف دکتر را تایید کرد و پرسید :
-دقیقا چند ماه دیگه ...
دکتر خندید و گفت :
-اگر خیلی عجله دارید که بدانید کی می توانید نوه تان را ببینید، راضی اش کنید او را به مطبم بیاورید. البته این طور که
خودش
می گفت باید پنج یا شش ماهه باشد. چون حرکاتش را به خوبی احساس می کند .
خان جان لبخندي زد و گفت :
-یک ماه دیگر باید به او اصرار کنم تا راضی شود به مطب شما بیاید .
دکتر نسخه اي به دست خان جان داد و گفت :
-چند تا قرص تقویتی برایش نوشتم. فشارش هم پایین است، باید خیلی مراقبش باشید. حتما پیاده روي داشته باشد.
بهتر
است که اتاقش را به پایین انتقال دهید. بالا و پایین رفتن از پله ها براي هیچ زن بارداري خوب نیست. در ضمن فکر می
کنم
مشوش و افسرده است. به او آرامش بدهید .
خان جان از او تشکر کرد و تا جلوي در بدرقه اش نمود .
شیوا از روي تخت برخاست و پشت در شیشه اي ایستاد و به باغ چشم دوخت. سه یا چهار ماه دیگر می توانست فرزندش
را
در آغوش بگیرد. آرزو داشت زمان وضع حمل، فرهاد در کنارش باشد تا به او آرامش دهد و ترس را از او دور سازد. شبها
که با
حرکات بچه از خواب می پرید به شدت احساس تنهایی می کرد و جاي خالی فرهاد آزرده اش می نمود. در آن دوران
بحرانی
نیازمند وجود فرهاد و اطمینانهایش بود .
در همین افکار بود که چند ضربه به در اتاق نواخته شد. شیوا به سمت در چرخید و گفت :
-بله .
خان جان وارد شد و گفت :
-خب دکتر هم رفت. حالا نمی خواهی بیایی و سفارشاتی را که داده بودم ببینی؟
شیوا با سردرگمی پرسید :
-سفارشات؟
خان جان گفت :
-بله، چند دقیقه قبل و آوردند و خدمتکارها داخل سالن گذاشتند .
شیوا پرسید :
-چی هست؟
خان جان گفت :
-بیا... خودت می بینی .
شیوا لبخندي زد و همراه خان جان از اتاق خارج شد. با احتیاط از پله ها پایین رفت و چشمش به سالن افتاد که پر از
لوازم سیسمونی. با هیجان به سمت وسایل رفت
     
#108 | Posted: 14 May 2014 14:31
قسمت ۱۱۸ :
با هیجان به سمت وسایل رفت و گفت :
-واي خداي من! چقدر قشنگ و دوست داشتنی هستند، اما قرار بود که بابا ...
خان جان شانه هاي شیوا را در آغوش کشید و گفت :
-چه فرقی می کند؟ نوه هر دو تایمان است و من هم دوست دارم برایش خرید کنم .
شیوا عروسکی را از میان اسباب بازیها برداشت، لبخندي زد و گفت :
-از کجا مطمئن هستید که دختر است؟
خان جان به ماشینی اشاره کرد و گفت :
-من براي هر دو جنس خرید کرده ام .
شیوا خندید و گفت :
-خب حالا اینها را کجا باید ببریم؟
خان جان گفت :
-یکی از اتاق هاي بالا خالی است. به قاسم و خدمتکارها می گویم که وسایل را ببرند آنجا .
شیوا گفت :
-می توانم اتاق را به سلیقه خودم بچینم؟
خان جان که شیوا را سرحال تر از هر روز می دید با خوشحالی گفت :
-البته عزیزم، فقط مراقب خودت باش .
در همین هنگام صداي زنگ تلفن توجه هر دو را به خودش جلب کرد. شیوا با تردید به خان جان نگاه کرد. خان جان
گفت :
-شاید فرهاد باشه، می توانی از گوشی داخل کتابخانه صدایش را بشنوي .
شیوا لبخند تلخی زد و به کتابخانه رفت. هر دو همزمان با هم گوشیها را برداشتند و خان جان صحبت کرد و گفت :
-بفرمایید .
فرهاد گفت :
-سلام مادر .
خان جان گفت :
-سلام، چه عجب بعد از دو ماه یادت افتاد مادري داري! فکر نمی کنی دلواپس و نگرانت هستم؟ نه تماس می گیري و نه به
تلفن هایم پاسخ می دهی .
فرهاد گفت :
-مادر... مادر... خواهش می کنم. شما باید از حال و روز من با خبر باشید. من حتی خودم را هم فراموش کرده ام. باید خدا
را
شکر کنید که در حین عمل دچار اشتباه نمی شوم والا تا حالا چند نفر را زیر تیغ جراحی کشته بودم و حالا توي زندان
اسیر
بودم .
خان جان گفت :
-باید فکري براي زندگیت بکنی، تا کی می خواهی ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت :
-باشه... باشه. براي سال نو می آیم ایران، آن وقت در موردش صحبت می کنیم .
خان جان گفت :
-اگر حالا بیایی همه از شیوا می پرسند، مطمئن هستم همه سراغ او را می گیرند .
فرهاد گفت :
-من که نمی توانم براي همیشه اینجا بمانم که کسی نفهمد ما با هم زندگی نمی کنیم .
خان جان با تردید پرسید :
-منظورت چیه؟
فرهاد کمی مکث کرد و بعد گفت :
-باید از هم طلاق بگیریم .
خان جان با عصبانیت گفت :
-طلاق؟ تو دیوانه شده اي؟
فرهاد هم با تغیر گفت :
-من دیگر نمی توانم حتی براي یک ساعت با او زندگی کنم. او رفته، حلقه اش را هم گذاشته، اتفاقی که افتاده یک
شوخی
نبود، یک واقعیت تلخ و ناگوار بود. شما دیگه چرا مادر؟ چرا نظرتان عوض شده؟ اگر چشمم به او بیافتد دچار شوك
عصبی می
شوم. در این مدت خیلی سعی کرده ام به خود بقبولانم همه اش دروغ بوده، اما آن همه نشانه... واي مادر، من اصلا حوصله
ندارم و نمی توانم هر بار که زنگ می زنم دلایلم را یکی یکی برایتان برشمارم. چرا می خواهید مرا تشویق به زندگی با
کسی
کنید که خطاکار و... نمی دانم... نمی دانم. خب حالا بگویید ببینم کجاست؟
خان جان با ناراحتی گفت :
-برایت مهم است؟
فرهاد سکوت کرد و خان جان ادامه داد :
-پس هنوز دوستش داري؟
فرخاد این بار با صدایی گرفته گفت :
-عشق به او باعث نمی شود از خطا و گناهش بگذرم. زخمی که بر غیرتم نشسته درمان پذیر نیست. من هم مرد هستم
مادر، چرا نمی خواهید قبول کنید که هیچ مردي نمی تواند زن خطاکار و بی عفتش را ببخشد؟ نمی دانم چرا شما به
یکباره در
مورد او تغییر عقیده داده اید؟ من چیزهایی دیده و شنیده ام که شما از آن بی خبر هستید .
خان جان گفت :
-سعی کن بفهمی فرهاد، تو با این اشتباهت داري به همه چیز پشت پا می زنی. امیر می خواست از شرکت استعفا بدهد
اما اصرارهاي من باعث شد بماند. مطمئنا با رو شدن این قضیه، یک دقیقه هم در. شرکت نمی ماند .
فرهاد باز عصبی شد و با خشم گفت :
-فکر می کردم مادرم مرا درك می کند .
خان جان گفت :
-درکت می کنم پسرم .
فرهاد گفت :
-پس از من نخواهید با نیامدنم به ایران از رو شدن قضیه جلوگیري کنم. من که نمی توانم براي همیشه اینجا بمانم تا
کسی از
بی عفتی و خیانت عروس خانواده ما با خبر نشود .
شیوا طاقت نیاورد و گوشی را روي دستگاه قرار داد. احساس کرد فرهاد به کلی از او دلسرد شده و براي او دیگر وجود
خارجی
ندارد. پاییز زندگی اش رفته رفته به زمستان مبدل می شد و این حقیقت برایش دردناك بود. با دلی شکسته از کتابخانه
خارج شد، از کنار خان جان که هنوز مشغول صحبت با فرهاد بود گذشت و به اتاقش رفت. پالتویش را پوشید، شال و چترش را
برداشت و بار دیگر به سالن پایین رفت. خان جان با فرهاد خداحافظی کرد و گوشی را روي دستگاه قرار داد. با دیدن
چهره پر از
غم شیوا آهی پر حسرت کشید و از جا برخاست و گفت :
-شیوا جان کجا می روي؟
شیوا نگاهش را از او دزدید و گفت :
-می خواهم کمی قدم بزنم، توي پارك پشت ویلا .
خان جان گفت :
-در این هواي برفی؟ زمینها پر از برف شده .
شیوا گفت :
-دکتر گفته پیاده روي برایم لازم است .
خان جان گفت :
-این را هم گفته که غم و اندوه برایت زهر است. بگذار کمی هوا بهتر شود، تازه مگر فراموش کردي؟ قرار بود اتاق مسافر
کوچکمان را مرتب کنیم .
شیوا گفت :
-به سلیقه خودتان دکوربندي کنید. اصلا حوصله ندارم .
و آهسته از سالن خارج شد. خان جان زیر لب زمزمه کرد :
-خدایا باید چکار کنم؟ می ترسم زندگیشان به کلی از هم بپاشد .
و بعد یکی از خدمتکارها را صدا کرد تا از دور مراقب شیوا باشد تا مبادا برایش اتفاقی بیفتد .
برف آرام و بی تشویش بر زمین می نشست و شیوا با احتیاط روي آن گام برمی داشت. فضاي پارك ساکت و خاموش بود و
سکوتش را هر چند دقیقه اي یک بار صداي قار قار کلاغی در هم می شکست. شیوا با دست برفهاي روي نیمکت را پاك
کرد و
روي آن نشست. به حوضچه وسط پارك چشم دوخت، لایه نازکی از یخ روي آن بسته شده بود. شیوا احساس کرد زندگی
او
هم درست مثل آن حوضچه در حال یخ بستن است و به پایانش نزدیک می شود. زیر لب زمزمه کرد :
-با ورود بهار دوباره یخ هایش آب می شود، اما... آیا براي زندگی من هم بهاري وجود دارد؟ تنها بهاري که می تواند براي
زندگیمان وجود داشته باشد بدنیا آمدن این کوچولو است، اما چطور ممکن است فرهاد قبولش کند؟ نه... دیگر امیدي باقی
نمانده و انتظار من بیهوده است !
در افکارش غوطه ور بود که صدایی توجهش را به خود جلب کرد :
-سلام خانوم خوشگله !
شیوا سرش را بالا گرفت و به زن جوان کولی نگاه کرد. زن گفت :
-می خواهی فالت بگیرم؟
شیوا لبخندي زد و گفت :
-من اعتقادي به کف بینی ندارم .
کولی که سر شانه و موهایش از برف سفید شده بود، کنار شیوا ریز چترش نشست و گفت :
-همین حالا می توانم بگویم که یک مسافر کوچولو توي را داري .
شیوا لبخند دیگري زد و گفت :
-عجب غیب گویی هستی! چیزي را که همه می بینند و می دانند غیب گویی می کنی؟
کولی با سماجت دست شیوا را گرفت، دستکش را از دستش بیرون کشید و به کف دست او نگاه کرد و گفت :
-اووو... چه زندگی پر پیچ و خمی داري! بگذار خوب نگاه کنم. آره... آره یک شوهر پولدار داري. اینجا هم نیست، رفته
سفر، یک
غم بزرگ هم توي دل توست، اما به زودي برطرف می شود. غصه می خوري اما با برگشتن شوهرت غصه هایت تمام می
شود. مواظب شوهرت باش چون یکی هست که زیر پایش نشسته و او را هوایی کرده و ...
شیوا دستش را از دست کولی بیرون کشید و گفت :
-همه چیزهایی که گفتی اشتباه بود، چون زندگی من خیلی وقت است که از هم پاشیده .
کولی معترضانه گفت :
-این حرفها را می زنی که پول ندهی؟
شیوا کیف پولش را باز کرد و گفت :
-چقدر می خواهی؟
زن کولی این بار با خوشحالی گفت :
-الهی قربونت بشم، هر چی بیشتر بدهی بهتر !
شیوا چند عدد اسکناس به او داد و گفت :
-تو این هوا به این سردي دنبال مشتري نگرد .
کولی گفت :
-بالاخره آدمهاي پولداري مثل شما که غم و غصه زندگی کلافه شان کرده به اینجا پناه می آوردند و می توانم کاسبی
کنم .
شیوا گفت :
-کاسبی؟ دروغ گفتن و سر کیسه کردن هم شد کاسبی؟
     
#109 | Posted: 14 May 2014 14:32
قسمت ۱۱۹ :

کولی با خنده گفت :
-دیگه... مجبورم خانوم خوشگله. باید شکم بچه هایم را سیر کنم. شوهرم یک معتاد است آس و پاس بی غیرت است که
اگر
بتواند مرا هم می فروشد تا خرج موادش را در بیاورد .
شیوا پرسید :
-چند تا بچه داري؟
زن کولی گفت :
-چهار تا. ببینم واقعا زندگی تو از هم پاشیده؟
شیوا آه حسرت باري کشید و گفت :
-آره ...
کولی گفت :
-آخه کدوم مردي دلش می آید خانومی به این خوشگلی را از دست بدهد؟ حالا بچه چندمت است؟
شیوا گفت :
-بچه اول و آخر !
زن کولی با دلسوزي گفت :
-طفلک من! غصه نخور عزیزکم. ما هم خدایی داریم. بالاخره یک روزي تقاص از مردها می گیرد .
و از جا برخاست و آرام آرام دور شد. شیوا لبخند تلخی زد و گفت :
-آره... خدایی هم هست و نباید امیدم را از دست بدهم .
دستکش هایش را پوشید و قدم زنان از پارك خارج شد .
روزها براي شیوا آرام و پر اندوه گذر می کرد. آن روزها سنگین تر و ضعیف تر شده بود و انتظار تولد فرزندش را می
کشید. خان
جان اتاق او را به طبقه پایین انتقال داده بود تا مجبور نشود پله ها را بالا و پایین برود. اتاق کوچک با سرویس نظافتی
کوچکش،
درب شیشه اي بزرگی داشت که روي سرسرا و رو به باغ باز می شد. روزهاي که دوستان و آشنایان مثل فرامرز و خانواده
اش به دیدن خان جان می آمدند شیوا در اتاقش را از داخل قفل می کرد. تمام مدت به صداها گوش می سپرد و آرزو می
کرد
می توانست به جمع آنها بپیوندد. یکی از خدمتکارها نیز از روي سرسرا برایش غذا می برد. آن وقت شیوا احساس می کرد
واقعا یک زندانی است. در عین حال ترجیح می داد همان طور زندگی کند تا اینکه فرهاد با آمدنش به ایران همه چیز را
برملا
سازد .
روزهاي آخر اسفند ماه برایش پر از تشویش و هراس بود چرا که به لحظه آمدن فرهاد نزدیکتر می شدند. فرهاد طی
تماسی
ساعت و روز پروازش را به مادرش اطلاع داد. او دقیقا شب چهارشنبه سوري از راه می رسید یعنی زمانی که همه اقوام و
فامیل براي برگزاري چهارشنبه سوري به باغ می آمدند. خان جان تصمیم گرفت دعوت و جشن آن سال را منتفی سازد اما
شیوا اصرار داشت که همه چیز سیر طبیعی خود را طی کند و به دلشوره ها و نگرانیهاي او پایان بخشد. برایش بهتر بود که
هر
چه زودتر همه از اختلاف و جدایی او و فرهاد با خبر شوند. دیگر طاقت پنهانکاري و دلهره را نداشت .
و بالاخره روز موعود فرا رسید ...
صداي خنده و هیاهو از داخل باغ در فضاي اتاق پیچیده بود. شیوا روي مبل کنار درب شیشه اي در تاریکی اتاق نشسته و
از
وراي پرده حریر به باغ و میهمانان شادش چشم دوخته بود. شیوا از همان جا گرماي آتش برپا شده را احساس می کرد.
حتی
بوي سوختن هیزمها به مشامش می رسید. صداي خنده و گفتگو، جیغ بچه ها، به هم خوردن فنجانهایی که از قهوه و چاي
داغ پر می شد باغ را فرا گرفته بود. شیوا هرزگاهی چشم از باغ می گرفت و با تشویش به ساعت روي میز نگاه می کرد .
دقایق سپري می شد و فرهاد از راه می رسید و بعد از گذشت شش ماه می توانست او را ببیند. دیگر از آشکار شدن
اختلافشان واهمه نداشت، فقط می خواست او را ببیند .
صداي فرامز در باغ پیچید :
-مادر جان... مادر... بیا ببین کی اومده؟ بیا... پسرت فرهاد !
و براي لحظه اي سکوت باغ را فرا گرفت. شیوا سراسیمه از روي مبل برخاست. همه در حلا خوش آمد گویی بودند، شیوا
همه
چیز را از آنجا می دید، حتی نگاه میهمانان را که این سوال در آن نقش بسته بود :
-پس همسرت کجاست؟
و آن نگاههاي پرسش آمیز کم کم به پچ پچ مبدل شد. و بالاخره شیوا او را دید و دلش فرو ریخت. خشته بود و شکسته،
گامهایش سست و بی قدرت بود، شانه هایش افتاده بود و بی صلابت و غم در چهره جذاب و مردانه او بیداد می کرد.
درست
مقابل در شیشه اي داخل باغ ایستاده بود. به آرامی در آغوش مادر خزید و مدتی سر بر شانه او کذاشت. شیوا می دانست
بر
آن شانه ها اشکهاي نامرئی فرهاد فرو می چکید. بغض با تمام وسعت بر پیکرش نشسته بود اما نمی شکست. پاهاي شیوا
از دیدن فرهاد با آن حال و روز سست شد. روي مبل نشست و صورتش را بین دستانش پنهان کرد. چه کسی غافل از آن
همه
شکست بود؟ !
فرهاد خودش را از آغوش مادر بیرون کشید و در برابر نگاه پرسش آمیز و تعجب زده مهمانان از پله ها بالا رفت و وارد
سالن شد .
شیوا می توانست صداي گامهاي او را بشنود. با هر گام او ضربان قلبش دو چندان می شد. زیر لب زمزمه کرد :
-حالا مقابل در اتاقم است، رسید به پله ها ...
ناگهان از جا برخاست به سمت در شتافت، دستگیره را گرفت. این عشقی بود که بیداد می کرد و اما از صبر و طاقتش
بریده
بود. گامهاي فرهاد او را بسوي خود فریاد می کرد، او را... فقط او را می خواست، مثل همیشه او را به سوي خودش کشید
و... در باز نشد. با ناامیدي به در تکیه زد و بیاد آورد خودش از خان جان خواسته بود که در را قفل کند. مطمئن بود
احساسش
تمام اختیارش را می گیرو و او را به سوي فرهاد هل می دهد و همان طور هم شد. آرام روي زمین نشست و به آرامی اشک
ریخت. بار دیگر هیاهو در فضاي باغ پیچید، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. آنها بحث درباره قهر فرهاد و همسرش را وارد
خوشیهاي زندگیشان نمی کردند. براي بحث در این باره وقت بسیار داشتند .
فرهاد وارد اتاقشان شد. دلش نمی خواست با روشن کردن چراغها، شیوا را در جاي جاي اتاق ببیند. در تاریکی لبه تخت
نشست . سرش را که گیج و منگ بود در دستانش فشرد. می دانست همه آنها که به او صمیمانه خوش آمد گفته بودند و
دستش را فشرده بودند، چه سوالی از او داشتند. همه می خواستند بدانند بانوي جوان و زیباي او کجاست. و او دلش می
خواست در برابر ناگفته آنها فریاد بزند :
-به شما ارتباطی ندارد .
اما آنها جواب سوالشان را از هیبت و قامت شکسته اش گرفته بودند و با این حال باز هم به خنده و شادیشان ادامه می
دادند .
انگار نه انگار که صاحب آن ویلا در سوگ عشق برباد رفته اش نشسته است. همین امر باعث عصبانیت فرهاد شد. با خشم
از
جا برخاست، درهاي شیشه اي را باز کرد و روي سرسرا ایستاد و با تمام قدرت فریاد زد :
-جمع کنید این مسخره بازیها را !
با صداي فریاد ناگهانی او، باغ در سکوت فرو رفت. حتی بچه ها هم دست از بازي کشیدند. همه نگاهها به سمت او کشیده
شد. فرامرز با شرمندگی از جا برخاست و رو به میهمانان کرد و گفت :
-من معذرت می خوام، فرهاد حال خوشی ندارد .
فرهاد به مادرش نگاه کرد و با ناراحتی گفت :
-زودتر تمامش کنید مادر .
فرامرز این بار خطاب به فرهاد معترضانه گفت :
-فرهاد، تو حق نداري ناراحتیها و عقده هاي زندگی خصوصیت را وارد خوشیهاي ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و محکمتر و جدي تر فریاد زد :
-گفتم تمامش کنید، همین حالا !
و بدون اینکه منتظر عکس العمل فرامرز باشد وارد اتاقش شد. خان جان اول از میهمانان عذر خواست و بعد با عجله به
سالن
رفت، به خدمتکارها دستور داد تا هر چه زودتر شام را سرو کنند، سپس به طبقه بالا رفت، چند ضربه به در اتاق فرهاد
نواخت
و منتظر ماند. و چون جوابی نشنید آهسته وارد اتاق شد. فرهاد بدون آنکه لباسهایش را تعویض کرده باشد، با کفش روي
تختخواب دراز کشیده بود. خان جان بدون اینکه بخواهد چراغها را روشن کند لبه تخت نشست، دستش را روي دست
فرهاد
گذاشت و گفت :
-پسرم، اگر حالت خوب نیست دکتر را خبر کنم، همین جاست .
فرهاد با اندوه گفت :
-درد من درمانی ندارد .
و سپس با دلخوري گفت :
-شما می دانستید من امشب می آیم، می دانستید حال و حوصله درستی ندارم، اما باز هم برنامه هر سال را برگزار
کردید .
خان جان گفت :
-میهمانان را قبل از آخرین تماس تو دعوت کردم. بیشتر آنها خودشان تماس گرفتند و از من پرسیدند که آیا امسال هم
مراسم
چهارشنبه ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت :
-اما شما هم در غم من شریک بودید پس نباید ...
خان جان این بار حرف او قطع کرد و گفت :
-بله، اما ما نمی توانیم از دیگران هم بخواهیم ماتم زده باشند .
فرهاد گفت :
-من هم احتیاجی به دلسوزي و ماتم سرایی دیگران ندارم، فقط احتیاج به سکوت و آرامش دارم .
خان جان گفت :
-می بینی که همه ساکت شدند. به خدمتکارها هم سپردم شام را زودتر سرو کنند. خب حالا بگویم شامت را بیاورند اینجا
یا ...
فرهاد گفت :
-میل ندارم، فقط می خواهم تنها باشم .
خان جان از جا برخاست، مکثی کرد و بعد از اتاق خارج شد .
دقایقی بعد از صرف شام، میهمانها با تشکر از خان جان و فرامرز، یکی پس از دیگري ویلا را ترك کردند. هیاهو به پایان رسید.
     
#110 | Posted: 14 May 2014 14:35 | Edited By: armita0096
قسمت ۱۲۰ :
تنها صداي برخورد ضرفها و قدم هاي خدمتکارها که به این سو و آن سو می رفتند باغ را مرتب می کردند شنیده می شد.
بعد
از آن سکوت کوتاه مدت، صداي اعتراض فرامرز در سالن طنین انداخت و گفت :
-معلوم هست اینجا چه خبره؟
خان جان او را به آرامش دعوت کرد و گفت :
-خواهش می کنم پسرم، امشب نه، فرهاد هم خسته است و به کلی به هم ریخته .
فرامرز با ناراحتی گفت :
-به هر حال او حق نداشت به مهمانان با این رفتارش اهانت کند. همه چیز برایش همه است جز شخصیت دیگران. این که
دلیل نمی شود چون حضرت عالی با همسرش اختلاف پیدا کرده، بر سر میهمانان فریاد بکشد و آبروي ما را ببرد .
خان جان گفت :
-باید درکش کنی. او الان در موقعیتی نیست که بخواهد درست فکر کند و درست رفتار کند .
فرامرز که جلوي دوستان و آشنایان بشدت خرد شده بود، با عصبانیت گفت :
-براي چی باید درکش کنم؟ اصلا او چه وقت درست فکر کرده؟ هیچ وقت... وقتی که داشت با شیوا ازدواج می کرد باید
فکر
اینجا و امروز را هم می کرد. اون با دختر با سن کمش، مطمئنا زنی نبود که بتواند مدت زیادي با مردي بزرگتر از خودش
زندگی
کند. از همان اول هم معلوم بود که زندگی پر دوامی ندارند .
خان جان معترضانه گفت :
-فرامرز بس کن، هنوز ...
فرامرز حرف او را قطع کرد و گفت :
-اجازه بدهید حرفم را بزنم، شما همیشه جلوي اعتراض مرا نسبت به رفتار فرهاد گرفته اید و با این کارتان توي دهانم
زده اید .
خان جان گفت :
-خواهش می کنم فرامرز... باشد ...
فرهاد از اتاقش خارج شد و روي پله ها ایستاد و گفت :
-اجازه بدهید حرفهایش را بزند .
همه به او نگاه کردند. فرامرز جلوي پله ها ایستاد و گفت :
-تو یک بچه اي فرهاد! هنوز همان بچه اي هستی که به عواطف مادرش احتیاج دارد. یک بچه احساساتی که نمی تواند به
تنهایی مشکلات زندگی اش را حل کند. چرا همانجا نماندي تا اختلافت را با همسرت حل کنی و بعد برگردي تا این همه
آبروریزي نشود؟ می دانی حالا هر یک از آنها در این باره چه قضاوتی می کنند؟ نه نمی دانی، یعنی نمی توانی بفهمی
وگرنه
مسئله را خیلی آرام مطرح می کردي و بعد خودمان حلش می کردیم. چنان عشق آتشینی چنین قهر دلنشینی را براي
دشمنان ما به همراه داشت .
فرهاد پوزخندي زد و گفت :
-خب سخنرانی ات تمام شد؟
از پله ها پایین آمد و جلوي فرامرز ایستاد و گفت :
-تو غصه شادي دشمنان ما را نخور، دلواپس این باش که از فردا چطور توي چشم دوستان و آشنایانت نگاه کنی .
فرامرز با جدیت گفت :
-خوبه... پس خودت هم می دانی چه غلطی کرده اي !
فرهاد با عصبانیت گفت :
-احترامت را نگاه داشتم والا غلط واقعی را به تو نشان می دادم. و اما در مورد زندگی خصوصی ام... اینجا ویلاي من است
و
بعد هم به کسی مربوط نیست چه اتفاقی برایم افتاده .
مرجان که تا آن لحظه به سختی جلوي حرف زدنش را گرفته بود معترضانه گفت :
-اوا... یعنی چی که به کسی مربوط نیست؟ همین امشب صد نفر از من پرسیدند همسرش کجاست؟ لابد با هم اختلاف
دارند؟ چرا پس فرهاد خان این طوري رفتار کرد؟ من هم که جوابی نداشتم به آنها بدهم، فقط سکوت کردم. ما مثل غریبه
ها
بودیم، از همه چیز بی خبر ماندیم و ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و با تمسخر گفت :
-از فردا صبح بنشین کنار تلفن با همه تماس بگیر و بگو فرهاد و همسرش از هم جدا شده اند. حالا بروید و با خیال راحت
بخوابید چون جواب سوالتان را گرفتید !
فرامرز با خشم و ناباوري گفت :
-چی؟ جدا شده اید؟ خیال کرده اي به همین راحتی آبروي خانواده ما را ببري؟ اون از سارا، این هم از شیوا... معلوم هست
چه مرگت است؟
فرهاد لبخند تمسخر باري زد و گفت:
-هرکاري دوست داري انجام بده. اما حالا لطفاً تشریف ببرید چون می خواهم استراحت کنم، زودتر... زودتر.
فرامرز با خشم پالتویش را برداشت و خطاب به همسرش گفت:
-زودباش بچه ها را آماده کن... سریع.
خان جان سعی کرد جلوي او را بگیرد ، اما فرامرز با حالتی قهرآمیز آنجا را ترك کرد.
فرهاد هم با کلافگی خود را روي مبل رها کرد و سرش را به آن تکیه داد. خان جان به سالن برگشت و گفت:
-فرهاد رفتارت اصلاً با برادرت درست نبود، همین طور با میهمانان.
فرهاد گفت:
-به من نگویید که چی درسته و چی اشتباهه. داغونم مادر، داغون! شش ماهه که در آن غربت در کابوسی وحشتناك
دست و
پا زده ام و سعی کرده ام از آن خلاص شوم. سعی کردم همه چیز را دروغ فرض کنم و همه چیز را جور دیگري ثابت کنم.
ثابت
کنم همه چیز توطئه بوده و عشق من هنوز پاك است اما نتوانستم ، یعنی نشد. و هیچ نتیجه اي جز آشفتگی و سرگردانی
برایم نداشت. نه می توانم این اتفاق تلخ و ناگوار را باور کنم و نه میتوانم قبولش کنم. شما بگویید چه کنم؟
خان جان کنار فرهاد نشست و گفت:
-دلت را پاك و فکرت را خلاص کن!
فرهاد سرش را از روي مبل برداشت و گفت:
-نمی شه ... نمی شه . واي مادر، این قلب خسته و شکسته هنوز هم دوستش دارد اما عقل یاري اش نمی کند. چطور ...
چطور ... فقط اجازه بدهید تنها باشم، اصلاً نمی توانم تصمیم بگیرم.
سپس از جا برخاست و به طبقه بالا رفت. با رفتن او خان جان هم در اتاق شیوا را باز کرد و آهسته وارد شد. خیال می کرد
او
خوابیده ، اما شیوا روي مبل نشسته بود و به آرامی می گریست. خان جان به شامش نگه کرد که دست نخورده باقی مانده
بود. کنارش نشست و دستش را دور شانه هاي او انداخت و او را در آغوش کشید و با ملاطفت گفت:
-گریه نکن عزیزم، همه چیز درست می شود. حالا که او را دیدي،این مدت را برو نزد پدرت، اینجا ماندنت فقط غم و غصه
هایت
را زیاد می کند.
شیوا با گریه گفت:
-خیلی شکسته و من مقصر هستم. باید فقط به او بها میدادم،فقط به او. و تمام وقتم را صرف او میکردم اما من...
خان جان لبخند تلخی زد و گفت:
-مطمئناً تنها تو مقصر نیستی، پس خودت را سرزنش نکن. فرهاد هم با حرفهاي من و پند و نصیحتهایم به اشتباهاتش پی
نمی برد. فقط باید خودش مطمئن شود، باید صبر داشته باشیم و به او فرصت بدهی.
شیوا با اندوه گفت:
-با خودم عهد بستم اگر تا زمان تولدفرزندمان پی به اشتباهش نبرد هرگز او را نبخشم. خان جان من خیلی احساس ترس
و
تنهایی می کنم و حالا بیشتر از هر زمان دیگري به او احتیاج دارم اما او ...
خان جان آه حسرت باري از سینه سرداد و گفت
-می دانم عزیزم ... می دانم.
صداي قیژ قیژ خشکی که همه ویلا را فراگرفته بود، باعث شد شیوا از خواب بیدار شود. از روي تخت برخاست و پشت در
شیشه اي ایستاد و از وراي پرده حریر به باغ نگاه کرد. فرهاد بدون توجه به باران ریزي که می بارید روي تاب نشسته بود
و آن
را به آرامی تکان می داد. در همین هنگام در اتاقش باز شد. شیوا به سمت در چرخید و خان جان را با نگاه اندوهبارش در
آستانه در دید. شیوا با اندوه گفت:
-داره عذاب می کشه، داره خودش را شکنجه می ده. من باید یک کاري بکنم.
خان جان کنار شیوا ایستاد و به فرهاد چشم دوخت و گفت:
-توفقط باید صبر کنی. یک مرد وقتی فکر کند ناموسش را از دست داده احساس پوچی می کند. من و تو نمی توانیم براي
او
کاري کنیم جز اینکه خودش حقیقت را دریابد.
باران آرام و بی تشویش بر پیکر فرهاد می ریخت. از نوك موهایش قطرات باران بر صورتش می چکید و او غرق در
افکارش
سرماي باران و هواي اسفندماه را احساس نمی کرد. به هرجا نگاه میکرد شیوا و خاطراتش جلوي چشمش به تصویر
کشیده
بود و او نمی توانست از آن خاطرات فرارکند بیاد زمان کودکی شیوا افتاد، او را بر تاب می نشاند و خودش او را تاب می
داد،
کمی که بزرگتر شد با لطیفه هایش او را می خنداند و بزرگ و بزرگتر که شد عشق را در لابه لاي سوغاتیهایش پنهان می کرد.
     
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites