تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12  
#111 | Posted: 14 May 2014 13:36
قسمت ۱۲۱ :

و تقدیم وجودش می نمود. شبهاي زیادي برایش حافظ خوانده بود و روزهاي زیادي با فاصله روي تاب در کنار او قرار
گرفته بود و
گرماي وجودش را احساس و عطر نفسهایش را استشمام کرده بود. حتی عکسهایش را که به دست او در قلب شکسته اش
پاره شده بود بیاد آورد و بعد بیاد نجاتش از آن خواب مرگبار توسط عشق جانسوز شیوا افتاد. پایان آن تصادف وحشتناك
و یک
سال بیهوشی به ازدواج شیرینشان ختم شده بود و بعد بخاطر آورد رفتنشان به آمریکا و دوستی جان همه آن خوشیها را
از او
گرفته بود. و بعد با خودش زمزمه کرد((من همه هستی ام را به آن آمریکایی بی مذهب باختم، او مسیحیت را لکه دار و
زندگی
مرا نابود کرد! او پایان خاطرات خوش من با تنها عشقم بود. او سایه مرگ بود که بر زندگی مشترك ما نشست و شیوا((...
در همین هنگام دست گرمی بر شانه اش نشست.فرهاد به پشت سربرگشت ، خان جان لبخند کم رنگی زد و گفت:
-برویم داخل، زیر باران حسابی خیس شده اي.
فرهاد به آسمان نگاه کرد و گفت:
-کمکم کنید تا فراموشش کنم و زندگی جدیدي را شروع کنم.
خان جان گفت:
-کمکت می کنم تا به زندگی ات ادامه دهی ، فقط باید از شیوا...
فرهاد فوراً گفت:
-نه... حقیقت براي من به اثبات رسیده. براي ادامه این زندگی چیزي باقی نمانده؛ نه عشق، نه پاکی و نه صداقت!
ازجا برخاست و جلوتر از خان جان به سالن رفت و بعد از صرف صبحانه آنجا را ترك کرد. شیوا هم بعد از او به منزل
پدرش رفت
تا با دیدن فرهاد در آن حال و روز بر غم و اندوهش افزوده نشود.
فرهاد بعد از خروج از ویلا یک راست به شرکت ساختمانی رفت. براي دیدن امیر و صحبت با او مصمم شده بود. یک راست
به
سمت اتاق امیر رفت و بدون اینکه در بزند، در را باز کرد. امیر و مهرداد که مقابل نقشه اي ایستاده بودند به سمت فرهاد
برگشتند. فرهاد مستقیماً به امیر نگاه کرد و آهسته گفت:
-سلام.
مهرداد از کنار فرهاد گذشت واتاق را ترك کردو امیر بعد از سکوتی طولانی گفت:
-نباید اینجا می ماندم، نباید... حماقت کردم. تو ... تو با امانتی که به دستت سپردم چه کردي و من با امانت تو... با شرکت،
با
ثروتت چه کردم. همیشه امانتدار خوبی براي تو بودم، توقع داشتم از آنچه به دست تو سپردم به خوبی مراقبت کنی اما
تو...
فرهاد گفت:
-محافظت کردم.
امیر پاسخ داد:
-نه ... نه ... تنها کاري که کردي به دامن پاك و مطهرش تعمت بی عفتی بستی. او را آواره و پژمرده کردي، حالا رو در روي
من
ایستاده اي که چه ؟ ناسزا بشنوي؟ اگر می توانستم تمام ناسزاهاي عالم را نثارت میکردم، اما می دانم شیواي بیچاره من
هنوز دوستت دارد. فقط بخاطر احترام به او در برابر اشتباهت سکوت می کنم، اما اگر تو نروي مجبورم من اینجا را ترك
کنم.
فرهاد با اندوه گفت:
-تو خودت یک مرد هستی، تو بودي چه می کردي؟ همه چیز بر علیه اوست. این همه شواهد را چطور نادیده بگیرم؟
امیر گفت:
-به هر حال حق نداشتی این طوري رهایش کنی.
فرهاد گفت:
-خودش برگشت، بی خبر... و متأسفم براي خودم و شیوا.فکر می کنم درك درستی از هم نداشتیم.
امیر گفت:
-و تکلیف زندگیتان؟
فرهاد گفت:
-دیگر چیزي از آن باقی نمانده، بهتر است که...
امیر گفت:
-و آبروي دخترم؟
فرهاد به او نگاه کرد و گفت:
-لازم نیست کسی علت اصلی جدایی ما را بداند.
امیر گفت:
پس طلاقش می دهی و اصلاً فکر جوانی اش را هم نمی کنی، جوانی اي که به خاطر تو وعشق تو برباد رفت.
فرهاد گفت:
-از وقتی که به جان دل بست همه چیزش را به باد داد، نه به خاطر من بلکه بخاطر..
امیر با عصبانیت حرفش را قطع کرد و گفت:
-برو فرهاد... برو... دلایلت را هم براي خودت نگه دار. آنچه را که تو دیدي و شنیدي من نه دیده ام و نه شنیده ام . این
اتفاق را
هم مینویسم به پاي سرنوشت، چون نه آنقدر جوان و خام هستی که حرفها و برداشتهایت را بگذارم به حساب جوانیت ، نه
آنقدر پر سن و سال هستی که بگذارم به حساب کهولت سنی! اما این آخرین کار ساختمانی من براي توست، بعد از آن من
و
دخترم از زندگی و سرنوشتت بیرون خواهیم رفت.فقط بدان جایی براي بازگشت
نگذاشتی.
فرهاد لبخند تلخی زد وگفت:
-بخاطر هم چیز از تو متشکرم، و اما در مورد شیوا، بارها خواستم که از او دوري کنم، حتی خودم هم دوستی ام را با او
برهم
زدم، اما او سرکش شده بود. می دانست چون جان قبلاً از او خواستگاري کرده پس هنوز هم به او علاقمند است، اماباز هم
دور از چشم من و پنهانی یکدیگر را ملاقات می کردند. او تمام مسائل خصوصی زندگیمان را با جان در میان میگذاشت.
فقط
می خواهم مرا درك کنی و فکر نکنی خیانت در امانت کرده ام ، از حالا به بعد هم آزاد است. من... من از دادگاه تقاضاي...
و حرفش را نیمه تمام گذاشت و از اتاق کار خارج شد.
ماندنش در ایران هیچ فایده اي جز یادآوري خاطرات گذشته و رنجش بخاطر آنچه از دست داده بود برایش در بر نداشت و
بالاخره تصمیم گرفت خیلی زودتر از به پایان رسیدن مرخصی اش آنجا را ترك کند. سه روز بعد از آمدن، بی سر و صدا
اما
جنجال برانگیزش بار دیگر به نیویورك برگشت. حتی شیوا هم دیگر موفق به ملاقات پنهانی او نشد.
پرندگان سرمست از بوي خوش بهار آواز می خواندند، گلهاي شکوفا شده عطرافشنی می کردند، مرغابیها داخل برکه در
حال
شنا پر و بال می شستند. بوي بهار در تمام فضاي باغ پیچیده بود هر رهگذري رادر خلسه فرو می برد.
شیوا روي صندلی مقابل برکه نشست ، نفس عمیقی کشید و ریه هایش را از هواي تمیز بهاري پر نمود. همه چیز مثل
همیشه سرزنده و شاداب شده بود. بعد از آن پائیز طلائی و غم انگیز و زمستان سرد و خاموش ، بهار ، شادي و روشنایی
راتقدیم وجود همه کرده بود، همه، جز چشمان غمگین شیوا.
این با چشمانش را بست ، نفس عمیق تري کشید تابوي او را حس کند.
روي چمنها کنار برکه نشسته بود و مشغول خواندن رمانی بود. با شنیدن صداي قدمهاي فرهاد لبخندي بر لب نشاند.
طوري
رفتار کرد گویی که متوجه حضور او نشده. تصویرش که در آب برکه افتاد چشم از خطوط کتاب گرفت و به تصویر او که در
برکه
افتاده بود نگاه کرد. دلش می خواست برخیزد و عشقی که وجودش را می سوزاند تقدیم نگاهش کند. محو تماشاي تصویر
او
بود که یکی از مرغابیها خود را در آب انداخت. از صداي شالاپ ، با وحشت جیغ کشید. کتاب از دستش داخل برکه افتاد.
صداي
خنده فرهاد فضا را شکافت و گفت:
-دختر ترسوا در آن کتاب چه نوشته که انقدر تو را مجذوب خودش کرده و تو را از دنیاي اطرافت بیرون کشید؟
کتابش را از داخل آب برداشت. تمام صفحاتش خیس شده بود. دلش می خواست بگوید محو تماشاي تصویر تو بودم اما با
عصبانیتی ساختگی گفت:
-اصلاً هم خنده نداشت! اصلاً چرا همیشه دزدکی سروقت من می آیی؟
فرهاد لبخندي زد و گفت:
-چهره واقعی من؟ یعنی چه؟
و فرهاد در پاسخ فقط نگاهش کرد، از همان نگاهها که در آن فریاد می کشیددوستت دارم)). و او هم با نگاهش التماس
کرد:بگو... فقط یکبار، تو را به آنکه می پرستی که دوستم داري((.
دست گرمی که بر شانه اش نشست باعث شد از آن رویاي شیرین بیرون بیاید. سراسیمه از جا برخاست و گفت:
-شمایید؟
خان جان گفت:
-ترساندمت؟ معذرت می خواهم، بی بی از اصفهان تماس گرفت گفتم توي باغ هستی ، قرار شد یک ساعت دیگر تماس
بگیرد. گفت دو سه روز مانده به وضع حملت میاد اینجا.
شیوا بار دیگر روي نیمکت نشست و گفت:
-اي کاش می گفتید نباید. اگر بیاید همه چیز را می فهمد. نمی خواهم من هم به غصه هایش اضافه شوم.
خان جان گفت:
-اولاً که نمی شه که بگویم نیاید، در ضمن نمی گذاریم بفهمد. از کجا می خواهد بفهمد وقتی بگویم فرهاد نتوانسته
مرخصی
بگیرد.
شیوا گفت:
-به هر حال یک روز می فهمد.
خان جان همراه با لبخند گفت:
-اون روز هیچ وقت نمیاد. چون فرهاد متوجه اشتباهش می شود. شیوا ، اون دیوانه توست. تو همه زندگی فرهاد هستی.
شیوا ، اون دیوانه توست. تو همه زندگی فرهاد هستی.
شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
-کم کم احساس پوچی می کنم. دیگه حتی از یادآوري بچه اي که به زودي متولد می شود هم هیجانزده نمی شوم. خیلی
دلتنگم خان جان، احساس می کنم همه چیز دروغ بود، عشق او به من و زندگیمان با هم، همه دروغ بود.
خان جان کنار شیوا نشست ، با مهربانی دستش را گرفت و گفت:
-می خواهی از فرهاد برایت صحبت کنم؟
شیوا به او نگاه کرد و با لبخندي کم رنگ جواب مثبت داد. خان جان آهی از اعماق سینه اش سرداد، کمی مکث کرد و بعد
گفت:
-یک روز فهمیدم فرهاد هم عاشق شده. خیلی رفتارش فرق کرده بود، اما نمی دانستم کسی که خودش را در دل پسرم جا
کرده ، کی هست. خب فکر می کردن شاید یکی از همکارانش باشد یا یکی دیگه، هر کسی غیر از تو. آخه هنوز تو چهارده
سالت. از طرفی همیشه با هم جر و بحث می کردید. بین خودمان باشد یواشکی به تلفنهایش گوش می کردم اما بازهم
چیزي دستگیرم نمی شد. بالاخره از خودش پرسیدم، گفتم کسی که باعث شده این همه عوض شوي مثل عاشق پیشه ها
رفتار کنی کیه؟ بگو تا برم خواستگاري اش. خندید و جواب داد می خواهی سوم را از راه به در کنی؟ من هنوز دهانم بوي
شیر
می دهد. هر کاري کردم حرفی نزد. در مورد عشق به تو خیلی تودار بود. تا اینکه ... مادرت فوت کرد،خدا رحمتش کند،
یادت
هست چقدر بخاطرش گریه و بی تابی می کردي؟ گوشه گیر شدي و کم کم داشتی افسرده هم می شدي. آن وقت بود که
دلواپسیها و نگرانیهایش بخاطر تو، رازش را آشکار کرد و دائم به من می گفت( مادر شیوا از دست می ره... چرا یک کاري
نمی کنید؟)) و بعد پیشنهاد کرد تا تو را یک مدت از آن خانه دور کنیم. همین طور هم شد و تو آمدي اینجا. در مدتی که
اینجا
بودي تمام وقت آزادش را صرف تو کرد و من فهمیدم تو همان کسی هستی که دل و دین از او برده اي. لحظه لحظه زندگی
اش
با اسم تو سپري می شد و تمام خواب و خیالش شدي. در عین حال جرآت نداشت خواسته اش را با من یا پدرت در میان
بگذارد. دیدنت برایش کافی بود.
شیوا آهسته گفت:
-و حالا...
خان جان دست شیوا را گرفت و به آرامی فشرد
     
#112 | Posted: 14 May 2014 13:38
قسمت ۱۲۲ :
-خودت که دیدي ، خیال داشتن دوباره تو با او چه کرده.
شیوا گفت:
-ولی خان جان اگر او نیاید، اگر مرا طلاق دهد من می میرم. این فکر مرا آزار می دهد. من از آینده می ترسم.
خان جان در حالی که خودش نیز شک داشت، فقط براي دلگرمی شیوا گفت:
-نترس دخترم ، فرهاد بر می گرده ، بر می گرده تا هنگام تولد فرزندش در کنار همسرش باشه.
فرهاد با خستگی روي مبل نشست. نگاهی به ساعتش انداخت. خواست گوشی تلفن را بردارد که صداي زنگ آن باعث
شد
غافلگیر شود. دستش را عقب کشید، سومین زنگ که نواخته شد گوشی را برداشت و گفت:
-بله بفرمایید.
خان جان از آن سوي خط گفت:
-سلام پسرم، حالت چطوره؟
فرهاد به مبل تکیه زد و گفت:
-خوبم، شما چطورید؟چه خبر؟
خان جان گفت:
-خوبم ، شما چطورید؟ چه خبر؟
خان جان گفت:
-خوبم ، نمی خواهی حال شیوا را بپرسی؟
فرهاد گفت:
-برایم مهم نیست.
خان جان گفت:
اما اصلاً حالش خوش نیست.
فرهاد پرسید
مریضه؟
خان جان ملتمسانه گفتک
-بیا دیدنش، از نظر روحی خیلی خرابه، می فهمی؟
فرهاد با جدیت گفت:
-دچار عذاب وجدان شده!
خان جان لبخند تلخی زد و گفت:
-عذاب وجدان؟ نه فرهاد، اون دچار پوچی شده، احتیاج به تو داره. در این شرایط باید بعنوان همسر و یک پدر در کنارش
باشی.
فرهاد کنجکاوانه پرسید:
-زایمان کرده؟
خان جان گفت:
-هنوز نه... با تو تماس گرفتم تا از تو بخواهم زمان وضع حملش بیایی ایران و در کنارش باشی. دکترش می گفت دچار
افسردگی شدید شده و برایش خطرناکه . ممکنه ... اه فرهاد ، تو باید بیایی، باید بیایی، می فهمی؟ ممکنه باعث مرگش
شوي.
فرهاد احساس کرد در برابر عشق به شیوا در حال تسلیم شدن است و همه چیز را فراموش خواهدکرد. خان جان که
سکوت
فرهاد را دید ادامه داد:
-بچه اي که به دنیا می آید احتیاج به پدر دارد و...
فرهاد بیاد جان افتاد و با تغیر گفت:
-چرا من ؟ بروید دنبال پدرش، دنبال جان...
خان جان با ناراحتی گفت:
-بس کن فرهاد! این شک و تردیدهاي نادرست را بریز دور.
فرهاد با عصبانیت گفت:
-پس رفته اید به ملاقاتش و معلوم می شود با گریه و زاري شما را قانع کرده که حرفهاي من دروغ بوده و من پدر بچه اش
هستم.
خان جان گفت:
-شیوا اصلاً در پی دفاع از خودش برنیامد، پدر خدا بیامرزت به خوابم آمدو از من خواست که شیوا را تنها نگذارم. فرهاد،
شیوا
اگر خطایی مرتکب می شد مطمئناً پدرت به خوابم نمی آمد.
فرهاد با تمسخر گفت:
-معلوم هست تو چت شده؟ پا روي همه چیز گذاشتی ، حتی اعتقادات را هم فراموش کرده اي!
فرهاد گفت:
-من روزي به عشق اعتقاد و به شیوا ایمان داشتم اما... خواهش می کنم مادر بگذارید در تنهایی و رنج و اندوه خودم
زندگی
کنم. سعی نکنید مرا از این پیله فراموشی که به دور خود تنیده ام بیرون بیاورید. خیلی رنج کشیدم تا گذشته و علایقم را
فراموش کردم و به اینجا رسیدم. دیگه نمی خواهم آن روزها تکرار شود.
خان جان گفت:
-چیزي که بنام پیله فراموشی به دور خودت تنیده اي حاصل شک و تردیدهاي توست.
فرهاد مصرانه گفت:
-از شما خواهش کردم مرا به فکر نیاندازید. شبهاي زیادي اندیشیدم. آیا اینها هم شک و بدبینی من است یا یک واقعیت
تلخ و
غیر قابل قبول؟ و بعد تمام شواهد و نشانه ها واقعی بودنش را برایم به اثبات رساند. دیگر نمی خواهم به آن شبها برگردم .
تصمیم دارم براي همیشه اینجا بمانم، آمدنم فقط رنج و اندوهم را زیاد میکند.
خان جان آهی پر حسرت کشید و گفت:
-به هر حال تا هفته آینده شیوا فارغ می شود و من می خواهم در کنارش باشی ، تو هنوز وقت داري فکر کن واقعاً
فراموشش
کردي ، واقعاً همه اعتمادت به عشق و ایمانت به پاکی شیوا از بین رفته؟ امیدوارم به یک نتیجه مطلوب برسی. خداحافظ.
فرهاد صورتش را بین دستانش پنهان کرد. واقعیت این بود که هنوز شیوا را دیوانه وار می خواست. در عین حال نتوانسته
بود
علتی براي ملاقاتهاي مخفیانه شیوا در منزل پیدا کند. حتی نفهمیده بود چطور صلیب جان سر از اتاق خوابشان درآورده و
چطور
ناگهانی و خیلی غیر منتظره شیوا باردار شده. هیچ چیز را نمی توانست قبول کند. بار دیگر دلتنگی و تنهایی وجودش را
فشرد .
گوشی را برداشت و شماره منزل جسیکا را گرفت. منتظر برقراري تماس شد و چون کسی گوشی را برنداشت آن را روي
دستگاه قرارداد. مدتی بود که رفتار جسیکا هم با او سردو سنگین شده بود. با کلافگی از جا برخاست و از پله ها بالا رفت .
وارد اتاق خواب شد. هنوز حلقه و نامه شیوا روي عسلی کنار تخت قرارداشت. روزي هزار بار نامه شیوارا خوانده بود، حلقه
اش را نگاه کرده بود، آلبوم عکسهایشان را ورق زده بود تا حقیقت را در آنها بیابد و هر روز در دل گریسته بود. بارها آرزو
کرده بود
که زمان به عقب برگردد تا او پا به آن کشور نگذارد. با خودش زمزمه کرد: اي کاش همه ثروتم را می دادم تا خسارت فسخ
قرارداد با دانشگاه را پرداخت می کردم. آن وقت شیوا را از دست نمیدادم و طاعون به زندگی پر از عشقمان صدمه نمی
زد!
احساس می کرد تمام هستی اش را باخته و براي ادامه حیات هیچ امیدي برایش باقی نمانده. اما چون آدمهاي در حال
غرق
شدن در دل دریا، دست و پا می زد تا تلاشی براي نجاتش کرده باشد.
خواست روي تخت دراز بکشد که چند ضربه به در اتاق نواخته شد. به آهستگی گفت:
-بفرمایید.
خدمتکار وارد شد و گفت:
-می بخشید دکتر که مزاحم شدم. اما چند نفر از اداره پلیس آمده اند می خواهند شما را ببینند و منزل را بگردند.
فرهاد با تعجب پرسید:
-براي چی؟
خدمتکار گفت:
-گفتند حکم بازرسی از منزل را دارند.
فرهاد سریعاً از جا برخاست و به طبقه پایین رفت. دو مأمور در لباس فرم در حال بهم ریختن و در اصل بازرسی منزل
بودند .
فرهاد با نارضایتی . گفت:
-اینجا چه خبر شده؟
بازرس که به تلاش مأمورانش گناه می کرد به فرهاد چشم دوخت و گفت:
-من اندرسن از بخش جنایی هستم ، ما حکم بازرسی داریم.
فرهاد گفت:
-بله... بله دارم می بینم ، اما میتوانم بدانم به چه علت؟
بازرس گفت:
-البته .شب قبل به سمت آقاي لوییس تیراندازي شده و...
فرهاد حرف او را قطع کرد و با تمسخر گفت:
-لابد فکر میکنیدآن شخص من بوده ام.
بازرس گفت:
-هنوز چیزي معلوم نیست آقاي دکتر، ما تحقیقات اولیه را از بیمارستان شروع کردیم. باید بگویم متأسفانه آقاي پروفسور
در
وضع جسمانی بدي به سر می برند.
فرهاد گفت:
-کسی ضارب را دیده؟
بازرس گفت:
-خیر.
فرهاد یه کم ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
-پس چرا منزل مرا میگردید؟
بازرس گفت:
-شما مظنون اصلی هستید. طی بازپرسی همکارانتان در بیمارستان فهمیدیم که شما و پروفسور مدتی است که با هم
خصومت پیدا کرده اید. انقدر خصومت بین شما شدید بوده که باعث استعفا یا بهتر بگویم فراري شدن پروفسور از
بیمارستان
شده.
فرهاد گفت:
-استعفا داد فقط بخاطر نامردي اي که در حق من کرده بود. اون پروفسور شارلاتان و پست فطرت نه از من ترسیده بود نه
از
انتقام من.
بازرس گفت:
-گویا موضوع اختلاف خانوادگی و...
فرهاد با عصبانیت گفت:
-بله ... بله ... موضوع سر شرافت بود، امامن قصد نداشتم با یک گلوله خلاصش کنم، تصمیم داشتم ذره ذره جانش را
بگیرم
اما او فرار کرد.
بازرس گفت:
-پس اعتراف می کنید.
فرهاد با تمسخر گفت:
-بله اعتراف می کنم که قصد کشتن اون سگ کثیف را داشتم ولی من به طرفش شلیک نکردم. متأسفانه کسی بیشتر از
من
زخم خورده پست فطرتیهایش بوده.
بازرس به مأمورینش دستورداد طبقه بالا را هم بگردند و بعد گفت:
-به هر حال شما بازداشت هستید!
فرهاد گفت:
-به چه جرمی ؟ خداي من! زنده اش یک جور دردسر می ساخت مرده اش جور دیگري.
بازرس گفت:
-اولاً شما مظنون درجه یک ما هستید. ایشان هیچ دشمن دیگري نداشتند، دوم اینکه پروفسور لوییس خوشبختانه هنوز
نفس
می کشند و بهتره دعا کنید که زنده هم بماند. این طوري اگربیگناه باشید مشخص می شود، اگر هم که ضارب خودتان
بوده
باشید باز در مجازاتتان تخفیقی ایجاد خواهد شد.
فرهاد پوزخندي زد و گفت:
-حالا دنبال چی هستید؟
قبل از اینکه بازرس جواب سؤال فرهاد را بدهد، یکی از مأمورین از بالاي پله ها گفت:
-پیدا شد قربان!
فرهاد به سمت مأمور چرخید. در دستش یک کیسه نایلونی حاوي یک قبضه هفت تیر قرار داشت. بازرس لبخندي زد
     
#113 | Posted: 14 May 2014 13:45
قسمت ۱۲۳ :
-چی دارید که در موردش بگویید؟ اصلاً مجوز دارید؟
فرهاد با ناباوري گفت:
-اون هفت تیر اصلاً مال من نیست که بخاطرش مجوز داشته باشم.
بازرس با تمسخر گفت:
-به آقاي دکتر بگویید کجا پیدایش کردید.
مأمور پاسخ داد:
-زیر تخت خواب جاسازي شده بود.
بازرس گفت:
-اٌه دکتر خیلی ناشیانه عمل کردید. باید نابودش می کردید.
فرهاد معترضانه گفت:
-من در مورد اسلحه هیچ نمیدانم.
بازرس گفت:
-خب آقاي دکتر، بهتره حرفهایتان را بگذارید داخل اداره پلیس براي بازپرسان مابازگو کنید و اینکه چطور این هفت تیر
پا در آورد و
رفت زیر تخت خواب شما پنهان شد.
فرهاد مات و مبهوت به هفت تیر نگاه کرد و ناگهان به یاد صلیب و زنجیر جان افتاد. آنها هم زیر تختخواب پیدا شده
بودند. او هم
از شیوا همین سؤال را کرده بود. چطور صلیب جان از آنجا سردرآورده بود؟ سرش سنگین شد و هزاران سؤال بی جواب
در
ذهنش نقش بست. نگاهی به دو خدمتکار نمود که به او خیره شده بودند. بازرس کت فرهاد را از روي کاناپه برداشت و به
دستش داد و گفت:
-بپوشید!
فرهاد کتش را پوشید و یکی از مأمورین دستبند بر دستش زد. فرهاد سردي اسارت را با تمام وجودش احساس کرد و آنها
او را
به اداره پلیس منتقل کردند.
فرهاد با دستانی دستبندزده روي صندلی نشست. بازرس و مأمور همراهش نیز پشت میز مقابل او نشستند. بازپرس بدون
معطلی و به زبان انگلیسی گفت:
-آقاي دکتر، شما شب قبل بین ساعت هفت تا ده شب کجا بودید؟
فرهاد گفت:
-توي منزلم استراحت می کردم. آخه همان شب از ساعت ده کشیکم شروع میشد.
بازپرس گفت:
-خب آیاشاهدي هم دارید که گفته هاي شما را تأیید کند؟ مثلاً خدمتکارانتان؟
فرهاد گفت:
-نخیر، من خدمتکارهایم را فرستاده بودم مرخصیی.
بازپرس گفت:
-اما گفتند امروز در منزلتان بوده اند.
فرهاد گفت:
-بله... من فقط یک روز به آنها مرخصی دادم.
بازپرس گفت:
-بسیار خب،پس گفتید ساعت ده رفتید بیمارستان.
فرهاد گفت:
-بله ساعت نه وسی دقیقه از منزل خارج شدم و رأس ساعت ده در بیمارستان بودم.
بازپرس اسلحه را مقابل فرهاد قرارداد و گفت:
-این اسلحه مال شماست؟
فرهاد گفت:
-نخیر آقا.
بازپرش پرسید:
-پس زیر تخت شما چکار می کرد؟
فرهاد با کلافگی گفت:
-نمی دونم، نمی دونم . فقط مطمئنم کسی قصد نابودي مرا دارد، مطمئنم این اسلحه را هم او زیرتخت من قرار داده!
بازپرس گفت:
-چه کسی غیر از شما به منزلتان رفت و آمد دارد؟ یعنی به راحتی می تواند وارد منزلتان شود؟
فرهاد گفت:
-فقط خدمتکارها و همسرم که الان در ایران است.
بازپرس پرسید:
-اینها که اسم برده اید با شما خصومتی دارند؟
-خیر.
-پس منظورتان از کسی که قصد نابودي زندگی شما را داشته، چه کسی بود؟
فرهاد سرش را تکان داد و گفت:
-نمی دانم.
بازپرس گفت:
-شما با پروفسور لوییس خصومت شخصی داشته اید، درسته؟
-بله.
-علت خصومتتان چه بوده؟
فرهاد با عصبانیت گفت:
-شما که از همه چیز خبر دارید.
بازپرس گفت:
-اجازه داد و فریاد ندارید. به سؤالات پاسخ بدهید.
فرهاد کمی مکث کرد و بعد گفت:
-این مسئله مثل سوهان بر جسم و روحم کشیده می شود.
بازپرس گفت:
-همسرتان با آقاي پروفسور رابطه نامشروعی داشتند؟
فرهاد گوشه لبش را گزید و با تردید سرش را به علامت مثبت تکان داد.
بازپرس گفت:
-پس دلیل کافی براي کشتن پروفسور داشتید؟
فرهاد گفت:
-من او را نکشتم، من اون لعنتی را نکشتم.
بازپرس گفت:
-در حین بازجویی در منزل، شما گفته اید قصد نداشته اید با یک گلوله خلاصش کنید، از کجا می دانستید پروفسور هدف
یک
گلوله قرار گرفته؟
فرهاد سرش را پایین انداخت و گفت:
-من نمی دانستم ، من فقط خواستم اوج نفرتم را به او نشان داده باشم.
بازپرس گفت:
-توصیه می کنم با وکیلتان تماس بگیرید.
فرهاد گفت:
من جرمی مرتکب نشدم.
بازپرس گفت:
-ببینید آقاي دکتر، شما هیچ شاهدي ندارید که شهادت بدهد شما بین ساعت هفت تا ده شب در منزل بوده اید ، از طرفی
تنها شما با آقاي لوییس خصومت داشته اید و از همه مهمتر هفت تیري که بوسیله آن به سمت آقاي لوییس شلیک شده
در
اتاق خواب شما پیدا شده. پس به اندازه کافی دلیل براي مجرم شناختن شما وجود دارد. من ادامه بازجویی از شما را
موکول
می کنم به زمانی که وکیلتان را خبر کردید.
فرهاد گفت:
-اما وکیل من در ایران است.
بازپرس در حال بلند شدن گفت:
-لطفاً شماره تماس با ایشان را به ما بدهید، با ایشان تماس میگیریم. در ضمن دعا کنید آقاي پروفسور زنده بمانند. ایشان
یک
شخصیت علمی فوق العاده براي کشور هستند. فقدانشان فاجعه بزرگی است. فعلاً برادر و خواهرش شاکی هستند، در
صورت فوتشان یک ملت خواهان مجازات شما می شوند.
فرهاد با تمسخر گفت:
-یک شخصیت علمی که کارش بی حیثیت کردن و نابودي دوستانش است!
بازپرس گفت:
-لطفاً شماره وکیلتان را زیر این برگه یادداشت کنید، ما با ایشان تماس می گیریم و وضع شما را شرح میدهیم. اگر حاضر
نشدند اینجا بیایند، مجبوریم خودمان براي شما یک وکیل در نظر بگیریم.
فرهاد با دستان بسته شماره وکیلش را یادداشت کرد و با تردید پرسید:
-در حال حاضر وضع جسمانی پروفسور چطور است؟
بازپرس گفت:
-متأسفانه گلوله به قسمت حساسی از سینه اصابت کرده بود و به این علت که دیر به بیمارستان منتقل شده اند، و نیز
خون
ریزي شدید، در حال اغما هستند.
فرهاد گفت:
-یعنی تا بهوش نیاید...
باز پرس گفت:
-بله شما در بازداشت هستید.
فرهاد پرسید:
-واگر فوت کن...
بازپرس گفت:
-طبق مدارك موجود و دفاعیه اي که وکیلتان ارائه می دهد شما دادگاهی می شوید.
و بعد از اتاق خارج شد و فرهاد به بازداشتگاه منتقل شد. وقتی تنها شد فرصت کرد به اتفاقاتی که در چند ماه اخیر افتاده
بود
بیاندیشد. بیاد نگاه تعجب زده و وحشت بار شیوا به هنگام دیدن صلیب
نه...نه خداوندا یعنی ممکنه که من »: جان افتاد.درست مثل نگاه خودش به هفت تیربود.با ناباوري سرش را تکان داد و گفت
اشتباه کرده باشم؟یعنی ممکنه کسی که هفت تیر را زیر تخت جاسازي کرده،صلیب را هم عمدا کنار تخت انداخته باشد
تا
»؟ کاملا شک وبدبینی مرا برانگیخته باشد
دیگر به اسلحه و زخمی شدن جان و مظنون بودن خودش فکرنمی کرد،فقط به شیوا و قضاوت خودش درباره اومی
اندیشید. و
ناگهان موجی از ندامت و پشیمانی به وجودش حمله ور شد.سراسیمه از جا برخاست و خودش را به در آهنی بازداشتگاه
رساند و با مشتهاي محکم بر آن کوبید و فریادزنان نگهبان را صدا زد.یکی از نگهبانان با عجله خودش را به آنجا
رساند،دریچه را
کنار زد و گفت:چه خبر شده؟
فرهاد ملتمسانه گفت:من باید برم،خواهش می کنم.
نگهبان خنده اي تمسخربار کرد و گفت:واقعا...باید بري؟باشه کوچولو می ري اما عجله نکن،چون فعلا میهمان ما هستی.
فرهاد با خشم و به زبان فارسی گفت:لعنتی من باید بازپرس را ببینم .
نگهبان که چیزي از حرفهاي او سر در نیاورده بود با جدیت و خشم گفت:برو گمشو سرجایت.خیلی آرام و ساکت مثل بقیه
بنشین،دکتر ایرانی!والا می اندازمت داخل انفرادي.
فرهاد با درماندگی تکیه اش را به در داد و به دیگر بازداشت شدگان نگاه کرد که با تعجب به او نگاه می کردند.زیر لب
:« گفت
واي خداوندا،چه اشتباه بزرگی کردم.هرطور شده باید بروم بیرون،باید بفهمم چه کسی صلیب را آنجا گذاشته بود.باید
شیوا را
ببینم و به حرفهایش گوش دهم .من...من به او اجازه ي حرف زدن ندادم و او...همانطور که مادر گفت از خودش دفاع نکرد.
بعد روي زمین نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.تمام لحظات آن روز شوم چون تصویري از جلوي چشمانش عبور کرد .
با دیدن صلیب و زنجیر پاره شده اش کنار تختخواب دیوانه شده بود،فقط می خواست خودش را به شیوا برساند و از او
بپرسد
اینها اینجا چه می کند؟شیوا خیلی عادي اما شادتر و سرحالتر از همیشه با ظرف شیرینی با او روبرو شده بود. صداها در
گوش فرهاد چون ناقوس مرگ می پیچید.
فرهاد،فرهاد نمی خواهی به من تبریک بگویی؟ما داریم بچه دار می شویم،من براي آزمایش آمدم بیمارستان، می «
خواستم
غافلگیرت کنم،نمی خواهی به من تبریک بگویی؟نمی خواهی...نمی خواهی...ما داریم بچه دار می شویم... بچه دار...بچه
!» دار
فرهاد با یأس دستانش را روي گوشهایش فشرد و چشمانش را بست.صداي ضربه سیلی اش به شیوا،برخوردش با صندلیها
در
گوشش زنگ زد و تصویري از ظرف شکسته ي شیرینی،جوي باریکی از خون،لب شکاف خورده اش، نگاه اشک آلود
     
#114 | Posted: 14 May 2014 13:47
قسمت ۱۲۴ :

زده اش،جلوي چشمانش به نمایش کشیده شد.با هراس چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد.
شاید آزمایشات اشتباه ». آن صداها و تصاویر یک لحظه رهایش نمی کردند.جملات مادرش در سرش سوت می کشید
شده؟تو
!» که به معجزه اعتقاد داري
و در برابر چشمان حیرت زده ي «... آره...آره اشتبه شده،شاید هم معجزه!پس او بی گناه بود و من »: و باعث شد فریاد بزند
همه
بازداشتیها گریست.
* * *
شیوا روي صندلی نشسته بود و به فضاي باغ چشم دوخته بود.خان جان هم در کنار و غزلیات را زمزمه می کرد.نگاهی به
شیوا کرد،کتابش را بت و گفت:عزیزم،نمی خواهی کمی قدم بزنی؟
شیوا گفت:نه خان جان،اصلا حوصله ندارم.
خان جان گفت:حوصله!عزیزم پیاده روي زایمانت را آسان می کند.یک هفته دیگر به زمان تولد بچه مانده.بهتر از این
فرصت
استفاده کنی و در این مدت کمی پیاده روي داشته باشی.
شیوا که احساس سنگینی می کرد ملتمسانه گفت:نه خان جان،امروز نه.احساس می کنم به صندلی چسبیده ام.
خان جان از جا برخاست و مصرانه گفت:تنبلی را کنار بگذار،بلندشو با هم تا پشت باغ قدم می زنیم.
شیوا کمی مکث کرد و به آرامی از جا برخاست.خان جان لبخندي زد و گفت:فکر می کنم مسافرکوچکمان یک خانوم تنبل
و
خواب آلود باشه!
شیوا لبخندي زد و در حالیکه همراه خان جان به سمت پشت باغ گام برمی داشت پرسید:چرا فکر می کنید یک دختر
تنبل
است؟
خان جان گفت:شوهرم که خدا رحمتش کند،می گفت وقتی زن باردار سنگین و تنبل حرکت کند معلوم است که بچه اش
دختر
است و وقتی زرنگ و سریع باشد،فرزندش پسر است.البته من قصدم شوخی بود و به این چیزها اعتقادي ندارم.
شیوا لبخند تلخی زد و گفت:گاهی اوقات خدا را شکر می کنم که فرهاد اینجا نیست تا مرا در این وضع ببیند.
خان جان پرسید:خب حالا چه اسمی براي نوه ي قشنگم انتخاب کرده اي؟
شیوا گفت:فرهاد همیشه دوست داشت اگر صاحب فرزندي شدیم،اگر دختر بود اسم شادي و اگر پسر بود نام شادمهر را
برایش انتخاب کنیم.می گفت بچه ها به زندگی شادي و طراوت می دهند.اما حالا...فکر می کنم اگر پسر بود اسمش را غم
و
اگر دختر بود نامش را اندوه بگذارم.
خان جان اخمهایش را درهم کشید و گفت:این چه فکریست عزیزم؟
شیوا گفت:شاید هم گذاشتم انتظار.در این مدت خیلی انتظار بازگشت فرهاد را کشیدم اما...بی فایده بود.
خان جان با لحن دلگرم کننده اي گفت:فرهاد برمی گرده عزیزم،مطمئن باش!
شیوا گفت:نه خان جان،دیگه برنمی گرده.دیگه از من سرد شده و من از آمدنش ناامید شدم.
خان جان گفت:امیدت به خدا باشه عزیزم.
شیوا گفت:امید؟دیگه امید هم برایم معنایی نداره.اي کاش برمی گشت و دلیلی براي ادامه زندگی ام بود.
خان جان گفت:عزیزم باید بخاطر مسافر کوچولیمان یأس و ناامیدي را کنار بگذاري و زندگی کنی.
شیوا گفت:همیشه از بچه دار شدن وحشت داشتم.فکر می کردم علی رغم اینکه شکل ظاهري ام را تغییر می دهد، در
روند
کاهاي روزمره ام اشکال ایجاد می کند.نه تنها از درس و دانشگاه افتادم،بلکه تمام هستی ام را با وجودش باختم.
خان جان گفت:نه عزیز من،اینطور نیست.تو هم می توانی درست را ادامه بدهی و هم اینکه یک زندگی شاد را در کنار...
شیوا حرف او را قطع کرد و گفت:دیگر شادي اي وجود نداره.تمام شادي و آرامش زندگی ام را در آن غربت و در آن کشور
پر
زرق و پرهیاهو گذاشتم وآمدم.
.سپس با نوك کفشش سنگ ریزه ي کوچکی را به داخل آب انداخت.خان جان به چهره ي پژمرده و افسرده ي شیوا نگاه
کرد.می دانست جز مرگ به چیزي دیگري نمی اندیشد و این موضوع به شدت خان جان را نگران ساخته بود.در همین
هنگام
یکی از خدمتکارها خودش را به آنها رساند و گفت:خان جان،آقا فرامرز به همراه عروستان و آقاي اسفندیاري اینجا
هستند،می
خواهند شما را ببینند.
شیوا نگاه پرتردیدش را به خان جان دوخت و بعد با تشویش پرسید:اسفندیاري اینجا چکار دارد؟یعنی ممکنه که فرهاد از
او
خواسته باشد کارهاي دادگاه و...
و باقی حرفش را نزد.
خان جان دستش را روي شانه شیوا گذاشت،لبخند کم رنگی زد و گفت:نگران نباش عزیزم.حتما اسفندیاري وکیل باري
امر
دیگري آمده.تو همین جا بمان،من آنها را به داخل سالن می برم بعد می توانی از روي سرسرا به اتاقت برگردي.
به شانه کمی فشار وارد کرد و لبخند دیگري زد و بعد در حالی که سعی داشت نگرانی هایش را پنهان کند از شیوا جدا
شد.
خان جان سریعا خودش را به قسمت جویی ویلا رساند.فرامرز و اسفندیاري و مرجان داخل باغ نشسته بودند.با ورود او هر
سه
از جا برخاستند.خان جان در یک نگاه متوجه تشویش و نگرانی در چهره ي فرامرز شد.با هر سه احوالپرسی کرد و خطاب
به
اسفندیاري گفت:جناب آقاي وکیل،یادي ازما کردید؟
اسفندیاري گفت:من همیشه در یاد شما هستم.اصولا وکلا وقتی احضار می شوند
به حضور موکل خود می روند.
خان جان لبخندي زد و گفت:خیلی خوش آمدید،خب بهتر نیست برویم داخل سالن؟
فرامرز روي صندلی نشست و گفت:بهتره همین جا بنشینیم مادر،لطفا شما هم بنشینید.
خان جان روي صندلی نشست و گفت:انگار اتفاقی افتاده؟چرا انقدر مشوش هستید؟
فرامرز گفت:اتفاق خیلی وقت است که افتاده و شما ما را از آن بی اطلاع گذاشته اید!
خان جان گفت:در مورد چه اتفاقی حرف می زنید؟
فرامرز گفت:چرا به ما نگفتید که موضوع بین فرهاد و شیوا چه بوده؟
خان جان به اسفندیاري نگاه کرد و گفت:پس فرهاد از شما خواسته تا کارهاي اولیه طلاقشان را انجام دهید؟
فرامرز به جاي اسفندیاري پاسخ داد:نخیر مادر،آقاي اسفندیاري به این دلیل اینجا نیامده اند.
خان جان گفت:پس تو از کجا علت اصلی اختلاف بین فرهاد و شیوا را می دانی؟
فرامرز گفت:من از علتش حرف نمی زنم.من دارم از حدسیاتم حرف می زنم.شماباید به ما بگویید و البته در حضور آقاي
وکیل
که چه اتفاقی افتاده براي زندگی فرهاد و شیوا افتاده؟
خان جان با ناراحتی گفت:ایم موضوع کاملا خصوصی است و به کسی ارتباط نداره.
مرجان با ناراحتی گفت: اُ بله کاملا خصوصی است اما فرهاد خان کاري کرده اند که دیگه همه از علت اصلی جدایی و
اختلافشان باخبر می شوند!
خان جان با سردرگمی پرسید:فرهاد...اون چیکار کرده؟
وهر سه در برابر سوال او سکوت کردند.خان جان با عصبانیت گفت:گفتم فرهاد چه غلطی کرده؟
اسفندیاري سکوتش را شکست و گفت:از نیویورك با من تماس گرفتند،خواستند هر چه زودتر بروم آنجا و...
خان جان با تشویش پرسید:و چی؟چرا ساکت شدید؟
اسفندیاري ادامه داد:باید وکالت فرهاد را به عهده بگیرم،بازداشت شده.
خان جان نگاه پر هراسش را به فرامرز دوخت و پرسید:به چه جرمی؟حرف بزن فرامرز؟
فرامرز کمی مکث کرد و بعد گفت:به جرم...به جرم قتل جان لوییس!
خان جان سراسیمه از جا برخاست.احساس کرد ضربان قلبش رو به خاموشی است.دردي در قفسه ي سینه اش احساس
...!» یا خدا »: کرد.زیر لب زمزمه کرد
و قبل از اینکه نقش زمین شود فرامرز او را در آغوش کشید.
شیوا که دلهره و نگرانی او را به آنجا کشیده بود با شنیدن حرفهاي فرامرز جیغی کشید،پاهایش سست شد و روي زمین
افتاد.همه چیز بهم ریخته بود.خان جان را به علت سکته قلبی به بخش سی سی یو منتقل کردند و شیوا در بیمارستان
بستري شد.
* * *
مسافرکوچک براي قدم گذاشتن به زندگی یک هفته زودتر دست به کار شده بود.درد جسمانی تولد او بر دیگر دردهاي
شیوا
اضافه شده بود و جسم و روحش را می فشرد.تنها کسی که با دل نگرانی انتظار تولد فرزند او را می کشید،پدرش بود و
این
قلب شیوا را به شدت می فشرد.خان جان در سی سی یو با مرگ مبارزه می کرد و او نیز یازده ساعت را زیر فشار درد و
یأس
و ناامیدي به دنبال روزنی از امید به آینده گشته و سپري کرده بود. هر بار که درد به سراغش می رفت،نفس در سینه اش
حبس می شد و عرق سردي تمام وجودش را فرامی گرفت بعد درد آرام آرام فروکش می کرد و به او فرصت می داد تا به
تنهایی اش و به فرهاد بیاندیشید.وقتی فرهاد را پشت میله هاي زندان در انتظار قصاص تصور می کرد،اشکهایش جاري
می
شد و به شدت می گریست.و این باعث می شد پرستارها گمان کنند درد طولانی مدتش او را به گریه وامی دارد.
آخرین بار درد با شدت بیشتري به سراغش رفت و باعث شد با فریاد از پرستارها کمک بخواهد.پرستارها با عجله وارد
اتاق
شیوا شدند و بعد از معاینه او را روي تخت روان قرار دادند و به اتاق زایمان رساندند.شیوا از زور درد فریاد می کشید و
کمک می
طلبید.در آن لحظات سخت و بحرانی هم به فرهاد و اینکه براي همیشه از دستش داده می اندیشید
و ناگهان موجی از ترس و ناامیدي همراه با دردي طاقت فرسا وجودش را فشرد.در همان حال امیر با دلهر و نگرانی داخل
راهرو
قدم می زد و هرازگاهی به ساعتش نگاه می کرد و براي سلامتی دخترش دعا می کرد.بالاخره انتظارش به پایان رسید.
پرستاري از داخل بخش بیرون آمد وگفت:همراه خانوم شیوا شریف!
امیر با عجله خودش را به جوي در رساند و گفت: بله...من پدرش هستم.
پرستار با تعجب گفت:مادر...خواهر...یا شوهرشان؟
امیر گفت:متاسفأنه فقط من اینجا هستم.لطفا بگویید حال دخترم چطور است؟
پرستار گفت:شما هر چه زودتر فرم مربوط به دریافت خون را تحویل بگیرید و تکمیل کنید.فعلا احتیاج به خون دارند.
امیر با هراس گفت:خواهش می کنم بگویید حال دخترم چطور است؟
پرستار گفت:بعداز زایمان بیهوش شدند و متأسفانه بعلت خونریزي شدید و وضع نامناسب جسمانی در شرایط خوبی
نیستند.
دکتر بالاي سرشان هستند.
امیر با دستپاچگی گفت: خواهش می کنم به دخترم کمک کنید،خواهش می کنم...
و اشکهایش جاري شد.پرستار با تأثر گفت:آقاي شریف،ما تمام تلاشمان را می کنیم،شما هم به خدا توکل کنید و در ضمن
هر
چه زودتر فرم دریافت خون را تکمیل کنید.
امیرآنقدر آشفته و پریشان بود که فراموش کرد حال نوزاد را از پرستار بپرسد و براي تکمیل فرم به ایستگاه پرستاري
رفت.
شیوا روي تخت بیهوش و بی خبر دراز کشیده بود.از تمام دردها آزاد و رها بود و مرگ و زندگی در وجود او در حال مبارزه
و
ستیزبودند.همه چیز براي پیروزي مرگ بر زندگی مهیا بود و براي زندگی هیچ چیز جز صداي گریه ي نوزادي که شیوا در
آخرین
لحظه شنیده و به او فهمانده بود سخت ترین مرحله از زندگی اش را سپري کرد و به آرامش عمیق دست یافته!
* * *
فرامرز پشت میز مستطیل شکل نشسته بود و با چشمانی منتظر به در چشم دوخته بود.لحظاتی طول کشید تا انتظارش به
پایان رسید و در باز شد و فرهاد به همراه مأموري وارد اتاق شد.با ورود آنها فرامرز از جا برخاست و با هیجان به سمت
فرهاد
رفت.فرهاد متعجب از حضور فرامرز به سمتش رفت و هر دو یکدیگر را تنگ در آغوش کشیدند و بعد از مدتی هر دو روي
صندلیهاي مقابل هم نشستند.
مدتی هر دو ساکت بودند تا اینکه فرامرز سکوت را شکست و گفت:تو چکار کردي فرهاد؟
فرهاد نگاهش را از میز گرفت و به فرامرز دوخت و گفت:کار من نبوده!
فرامرز با حرکت سر تأیید کرد و گفت:من متأسفم،نباید این اتفاقات می افتاد.
فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت:فکر می کردم همراه وکیلم می آیی.
فرامرز گفت:متأسفم...ولی یک کار ممی پیش آمد که مجبور شدم دو روز دیرتر خودم را به اینجا برسانم.
     
#115 | Posted: 14 May 2014 13:49
قسمت ۱۲۵ :

زحمت کشید تا به من اجازه دادند تو را ببینم.شنیدم جان لوییس هنوز در آي.سی.یو است.
فرهاد با سر تأیید کرد و فرامرز ادامه داد:مطمئنا وقتی بهوش بیاد شهادت می دهد که تو او را هدف قرار نداده اي .و از این
اسارت رها می شوي.
فرهاد با یأس و ناامیدي گفت:اگر بهئش بیاید!فعلا که همه شواهد و مدارك بر علیه من است.از همه مهمتر هفت تیري که
از
آن شلیک شده،توي اتاق خواب من پیدا شده!
فرامرز گفت:بله،تمام جریان را از وکیلت شنیدم.اما چطوري؟چطور هفت تیر را در اتاق تو پیدا کردند؟
فرهاد گفت:همانطور که صلیب جان...
و بعد سکوت کرد.
فرامرز گفت:حالا دیگه از همه چیز باخبرم .تو به کسی مظنون نیستی؟کسی
که با تو دشمنی داشته باشد؟
فرهاد پاسخ داد:نه...
مکث کوتاهی کرد و دوباره پرسید:مادر نیامد؟
فرامرز با تردید گفت:مادر...خواست بیاید اما من مانعش شدم.نمی خواستم تو را در این شرایط ببیند.شنیدنش به اندازه
کافی
غصه دارش کرد.
فرهاد پرسید:حالش چطوره؟
فرامرز به دروغ پاسخ داد:خوبه.
فرهاد بریده بریده گفت:شیوا...شیوا چطوره؟خبر داره؟
فرامرز نگاه عمیقی به او کرد و گفت:بله خبر داره.
فرهاد گفت:فکر می کنم در موردش اشتباه کردم.
فرامرز گفت:پس هنوز مطمئن نشدي؟
فرهاد پاسخ داد:فکرم خیلی آشفته است.تمام مدت به این فکر می کردم.یعنی ممکنه که صلیب را هم عمدا داخل اتاقم
قرار
داده باشند؟وهر بار از خود پرسیدم چه کسی؟
فرامرز گفت:مطمئنا باید کسی باشد که کلید منزل تو را دارد و می تواند در مواقعی که نیستی،در منزلت آمد و رفت کند و
مطمئنا خدمتکارهایت اولین کسانی هستند که به راحتی می توانند وارد منزلت شوند.
فرهاد گفت:وجان...او بود که آن خانه را برایم خرید.
فرامرز گفت:او که نمی تواانسته خودش را با هفت تیر بزند بعد هم آن را زیر تخت خوابت جاسازي کند.
فرهاد گفت:اما صلیب را چرا،می توانسته.
فرامرز گفت:موضوع اصلی هفت تیر است.
فرهاد گفت:اشتباه نکن.موضوع اصلی صلیب است.او بود که زندگی مرا به هم ریخت.
فرامرز گفت:فراموش نکن در حال حاضر هفت تیر مهمترین مدرکی است که پلیس از تو در دست دارد و اگر جان لوییس
بمیرد
این مدرك می تواند تو را به پاي چوبه ي دار و یا حتی بالاي آن ببد!
فرهاد گفت:مدتهاست که به چوبه ي دار فکر کردم و برایم مهم نبوده.
فرامرز گفت:حالا چی؟حالا که احساس می کنی در مورد همسرت اشتباه کرده اي.
فرهاد سرش را پایین انداخت و پرسید:حالش چطوره؟
فرامرز مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:خوبخ...می شه گفت زندگی می کنه.
فرهاد با دل نگرانی به فرامرز نگاهی کرد و فرامرز لبخند کمرنگی زد وگفت:سه روز قبل فارغ شد!
فرهاد باناباوري و هیجان پرسید:واقعا...خب...خب حالا حالشان چطور است؟راستش را بگو فرامرز،مادر می گفت شیوا از
نظر
روحی در شرایط بدي است.
فرامرز گفت:من از وضع روحی اش بی خبرم.درست روزي که او را به بیمارستان منتقل کردند از جریان آگاه شدم.وضع
جسمانی اش هم خوبه.
فرهاد با تردید و دستپاچگی گفت:بچه سالمه؟
فرامرز لبخندي زد.خودش می دانست این اولین حرفی راستی است که به فرهاد می زند،بعد گفت:آره سالمه،یک دختر
کوچولوي شاداب و سرحال!
فرهاد با اندوه و حسرت پرسید:تو او را دیده اي ؟
فرامرز گفت:بله،وقتی آزاد شدي دخترت را می بینی.
فرهاد لبخند تلخی در برابر کلمه ي آزادي ززد.او زندگی اش را با شک و بدبینی خراب کرده بود.در شرایطی که باید در
کنار
همسرش می بود نه تنها یاري اش نکرده بود بلکه او را به شدت از خودش رنجانده بود.درهمین هنگام نگهبان به سمت
فرهاد
رفت و به زبان انگلیسی گفت:بلندشو،وقت تمام است.
هر دو همزمان از جا برخاستند.فرهاد گفت:متشکرم که آمدي.
فرامرز گفت:سعی می کنم باز هم به دیدنت بیایم.
فرهاد گفت:تا کی اینجا می مانی؟
فرامرز پاسخ داد:تا وقتی آزاد بشوي.
فرهاد به سختی لبخندي زد،از فرامرز خداحافظی کرد وبه سلولش برگشت.روي تخت دراز کشید و به روزهاي اسارتش
چطور شیوا با آن حال »: اندیشید و به یاد زمانی افتاد که شیوا را در آن اتاق تاریک حبس کرده بود و با خود گفت
نامساعدش
هفت روز را در آن اتاق تاریک با قلبی مجروح سر کرد و چطور توانسته بودم با یک زن باردار،با همسرم،با همه هستی ام
چنان
رفتاري داشته باشم؟اگر در موردش اشتباه کرده باشم چطور باید با او روبرو شوم؟آیا وجدانم راحتم می گذارد؟یک عمر
باید
»؟ شرمنده اش باشم و آیا بعد از این همه عذابی که کشیده مرا می بخشد
و بعد به دختر کوچولویی اندیشید که می توانست مطمئن باشد ثمره ي عشق و زندگی اش است و آن لحظه لبخندي از
شادي بر لبانش نقش بست.
* * *
نگهبان در را باز کرد وگفت:دکتر پناه!
یکی از زندانیها برخاست و شانهی فرهاد را که در افکارش غوطه ور بود تکان داد و گفت:هی دکتر...دکتر،باشماست.
فرهاد اول به او نگاه کرد وبعد سرش را به سمت در چرخاند.
نگهبان گفت:بلندشوبیا،تو آزادي!
فرهاد مات و مبهوت به نگهبان نگاه کرد.چطور ممکن بود؟آیا وکیلش موفق به دریافت آزادي مشروط براي او شده بود؟از
روزي که
فرامرز را دیده بود دو روز می گذشت و در آن دو روز از هر دو بی خبر بود.نگهبان بلند گفت:مثل اینکه خوش گذشته!
فرهاد با عجله برخاست وگفت:واقعا آزادم؟
نگهبان با تمسخر گفت:چیه آقاي دکتر؟انگار دلتان نمی خواهد از ما جدا شوید؟
فرهاد با هیجان برخاست،از هم بندیهایش خداحافظی کرد و بدون اینکه چیزي از وسایل شخصی اش بردارد،آنجا را ترك
کرد.
بعد از انجام تشریفات از محوطه ي زندان خارج شد.بیرون از آن فضاي دلتنگ کننده نفس عمیقی کشید و فرامرز و
اسفندیاري
را در انتظار خودش دید.با عجله و شادمانی به سمت آنها رفت و قبل از هر چیزي گفت:چطور توانستید برایم آزادي
مشروط
بگیرید؟
وکیل اسفندیاري لبخندي زد و گفت:منظورت از آزادي مشروط چیه؟تو آزادي...آزاد!
فرهاد با بهت به آنها نگاه کرد و با ناباوري پرسید:چطور ممکنه؟
فرامرز گفت:تبریک می گم.خوشبختانه جان لوییس بهوش آمد.همان روزي که از ملاقات تو برگشتم،همراه آقاي
اسفندیاري به
بیمارستان رفتیم.بهوش آمده بود،چند ساعت بعد که توانست صحبت کند قبل از هر چیز کسی را که به سمتش شلیک
کرده
بود معرفی کرد.
فرهاد فورا پرسید:اون شخص کی بوده؟
اسفندیاري گفت:یکی از همکارانش.فامیلش...اُه فراموش کردم.
فرامرز به یاري اسفندیاري شتافت و گفت:هانم تریس.
فرهاد با ناباوري فریاد زد:جسیکا!خداي من اون...
فرامرز پرسید:یعنی ممکنه که صلیب را هم او کنارتخت قرار داده باشد.
فرهاد با سردرگمی گفت:من باید او را ببینم،همین حالا،باید با او صحبت کنم.
اسفندیاري گفت:
حتما...اما هر وقت که دستگیرش کردند.
فرامرز گفت:وقتی فهمیده جان لوییس بهوش آمده متواري شده.
فرهاد گفت:لعنتی!لعنتی!
وبعد پرسید:حال جان چطوره؟
فرامرز پاسخ داد:رو به بهبودیست.درخواست کرده به بیمارستان خودتان انتقالش دهند.امروز او را به آنجا می برند.من او
را
ملاقات کردم و گفتم که تو را به جرم هدف قرار دادن او بازداشت کرده اند.خیلی متأثر شد.خواست به محض آزادي از
زندان به
ملاقاتش بروي.
فرهاد گفت:باید بروم بیمارستان.
اسفندیاري گفت:اول می ریم منزل شما،بهتره کمی سر و وضعتان را مرتب کنید و در ساعت ملاقات به دیدن او بروید.
فرهاد پرسید:باایران تماس گرفته اید؟
فرامرز پاسخ داد:بله.اولین کاري که کردیم همین بود و همه را از نگرانی درآوردیم.


* * *

دکتر نگاهش را به درجه دوخت و بعد گفت:خوبه،خوبه دماي بدنش داره معمولی می شه.
امیر پرسید:حالش چطوره دکتر؟
دکتر گفت:
دوران بحرانی را پشت سر گذاشته و کم کم بهوش می آید.بهتره که سوالاتش را با جوابهایی خوش پاسخ دهید.خیلی
افسرده
بود و من به شما هشدار داده بودم این افسردگی شدید براي یک زن باردار خطرناك است.
امیر با سر تایید کرد و تا جلوي در اتاق او را همراهی نمود.
دقایقی بعد شیوا به آرامی چشمانش را باز کرد،سرش سنگین و منگ بود و در تمام قسمتهاي بدنش احساس می نمود
چیزي به یاد نداشت.کمی سرش را چرخاند تا متوجه موقعیتش شود.چهر هاي آشنا ي دو مهربانش را دید.بی بی کنار
تخت او
نشسته بود و مثل همیشه با تسبیحی که در دست داشت ذکر می کرد.بی بی لبخندي به او زد.امیر کمی به سمت او خم
شد و گفت:سلام دخترم.
شیوا به پدرش نگاه کرد و به سختی لبان خشکیده اش را از هم گشود و گفت:چه اتفاقی برایم افتاده،اینجا کجاست؟
بی بی با مهربانی گفت: تو مادر شدي عزیزم،فراموش کردي؟
شیوا به یاد آن یازده ساعت پر از درد افتاد،به یاد لحظه اي افتاد که از درد خلاص شده بود و در آرامش عمیقی فرو رفته
بود.
آهسته پرسید:من بیهوش شدم؟
امیر پاسخ داد:بله...یک هفته است که در تب و هذیان می سوزي.خدا را شکر که بهتر شدي.
شیوا به کیسه خون و شیشه ي سرم نگاه کرد و با صدایی به ضعف نشسته گفت:پس حالم خیلی بد بوده؟
امیر و بی بی به هم نگاه کردند.شیوا باترس گفت:پس بچه ام...می خوام ببینمش.
بی بی دست شیوا را نوازش کرد و گفت:بچه ات صحیح و سالم است.او را مرخص کردند.فضاي بیمارستان براي اون کوچولو
آلوده بود.
امیر لبخندي زد و گفت:یک شادي زیبا!
شیوا با یادآوري دخترش لبخندي زد و ناگهان به یاد فرهاد و خان جان افتاد و با نگرانی پرسید:خان جان چی شد؟او
کجاست؟
امیر پاسخ داد:خان جان هم خوبه،بعدازظهر حتما به ملاقاتت می آید.
شیوا با تشویش پرسید:چرا اینجا نیست؟نکنه اتفاقی براي فرهاد افتاد؟
امیر گفت:نه دخترم...فرهاد هم آزاد شده.
شیوا ناباورانه به پدرش نگاه کرد و گفت:دارید براي دلخوشی من این حرف را می زنید.او...او جان را کشته...خودم شنیدم
فرامرز به خان چان گفت که او جان لوییس را کشته.
امیر با لحن اطمینان بخشی گفت:نه عزیزم،جان لوییس نمرده،فقط زخمی و بیهوش شده بود بعد از به هوش آمدنش،ضارب
را
معرفی کرده و فرهاد آزاد شده.
شیوا پرسید:کی بوده؟کی به طرفش شلیک کرده؟
امیر پاسخ داد:جسیکا تریس،یکی از همکارانش.
شیوا از شنیدن نام جسیکا بیشتر از آنکه متعجب شود دچار اندوه شد.از اول هم به او شک کرده بود،از همان وقتی که
جان
     
#116 | Posted: 14 May 2014 13:50
قسمت ۱۲۶ :
جان قسم خورده بود صلیب را او در اتاقشان قرار نداد،به جسیکا شک برده بود.همانطور که جان شک برده بود که او در جواب
آزمایشات دست کاري کرده.پس او بود که زندگی اش را بهم پاشیده بود؟او قصد داشت انتقام قلب زخم خورده اش را از
آن سه
نفر بگیرد؛از جان که دیگر او را نمی خواست،از فرهاد که هرگز نخواسته بود،و از او در قلب مردي قرار داشت که مورد
توجهش
قرار داشت.بغض سنگینی وجود شیوا را فشرد و به یاد رفتار فرهاد بعد از پیدا کردن صلیب افتاد.او را بی عفت خوانده
بود،کتکش زده بود و بچه ي خودش را انکار کرده بود.او را حبس کرده بود و خودش با جسیکا گرم گرفته بود.با کسی که
باعث
جدایی آنها شده بود،کسی که باعث شده بود مردي عاضق،عشق دیوانه وارش را با کینه و نفرت و انزجار از خود براند.بغض
شیوا شکست و اول اشکهایش آرام بر صورت پژمرده اش چکید و بعد صداي هق هق گریه هایش فضاي اتاق را
شکست.امیر و
بی بی با دلواپسی او را تسلی می دادند و سعی داشتند او را آرام کنند،اما بغض شکسته شده ي شیوا بندخوردنی نبود.ایر
با
عجله از اتاق بیرون رفت و وضع شیوا
را با دکترش در میان گذاشت.وقتی دکتر به اتاق شیوا رفت.او همچنان گریه می کرد.دکتر سعی کرد او را آرام کند و با
تزریق
یک آرام بخش او را ساکت کند،اما شیوا امتناع کرد وگفت: اجازه بدهید گریه کنم.تمام وجودم زیر فشار بغض و اندوه خرد
شده.
و همچنان اشک ریخت.دکتر از اتاق خارج شد و به امیر گفت:بگذارید گریه کند.اینطوري بهتره.کم کم آرام می گیرد.
چطور می تواند فرهاد »: امیر پشت در اتاق نشست و با دلی گرفته به صداي سوزناك دخترش گوش فرا داد.با خود اندیشید
را
!»؟ ببخشد
* **
از همان ابتدا که وارد بیمارستان شده بود با استقبال گرم همکاران و دوستانش مواجه شده بود.همه سعی داشتند از حال
و
اوضاع او با خبر شوند و بدانند آیا جیکا دستگیر شده؟اما فرهاد تلاش می کرد تا زودتر جان را ببیند.به سختی خودش را
از
دست آنها خلاص نمود و همراه پرستاري به سمت اتاق جان راهنمایی شد.پشت در که رسید از پرستار پرسید:ملاقات
کننده
که ندارند؟
پرستار لبخندي زد و گفت:فعلا نه،اما وقت ملاقات خیلی شلوغ می شود.شما با پارتی بازي خارج از وقت ملاقات،موفق به
دیدن پرفسور شده اید.
فرهاد تبسمی کرد وگفت:پس می توانم به تنهایی ایشان را ببینم؟
پرستار گفت:البته دکتر،فقط نگذارید زیاد صحبت کند،آسیب جدي بوده.
فرهاد گفت:حتما...متشکرم.
بعد از رفتن پرستار گلها را کمی در دستش جا به جا کرد،نفس عمیقی کشید و در اتاق را به آرامی باز کرد و وارد شد.روي
تخت خوابیده و صورتش به سمت پنجره بود بدون اینکه سرش را به سمت در بچرخاند گفت:بیا داخل،منتظرت بودم.
فرهاد در را بست و با گامهایی سست به سمت او رفت.جان سرش را به سمت او چرخاند.نگاه هر دو در هم گره خورد.
چشمان به گود
نشسته جان را هاله ي کبودي احاطه کرده بود و آثار درد و رنج در چهره اش به خوبی مشهود بود.با این حال تبسمی کرد
و با
صدایی آهسته و به ضعف نشسته گفت:
خوبه،خوبه به جاي گل انتظار تفنگ شکاري ات را داشتم!
فرهاد سکوت کرد.جان سرفه ضعیفی کرد و گفت:
چقدر شکست خورده اي مرد!
فرهاد روي صندلی نشست.گلها را روي سینه جان قرار داد و گفت:
متأسفم که در این وضع تو را می بینم.
جان گفت:
متأسف؟واقعا...تو که خیلی دلت می خواست با تفنگ شکاري ات مغزم را هدف بگیري.
فرهاد گفت:
من فقط حرف می زدم.
جان گفت:
اما جسیکا عمل کرد!
فررهاد گفت:
اون لعنتی!...
جان گفت:
بله اون لعنتی همه چیز را بهم ریخت و تو خیلی دیر فهمیدي.از همان اول باید او را لعنتی خطاي می کردي و به زندگی
ات
راهش نمی دادي.
فرهاد پرسید:
چرا با تو این کار را کرد؟
جان گفت:
چون مرگ تدریجی من برایش لذت بخش نبود.
فرهاد پرسش آمیز نگاهش کرد و جان ادامه داد:
تو هیچ وقت نخواستی باور کنی او یک بیمار روانی است،حالا دیگه باید مطمئن شده باشی.
فرهاد پرسید:
از کجا می دانست کجا هستی؟چطور به تو شلیک کرد؟
جان کمی سکوت کرد تا کمی استراحت کرده باشد و بعد گفت:
اون لعنتی خیلی زیرکانه جاي مرا پیدا کرد و به سراغم آمد و چون فکر می کرد با شلیکش خواهم مرد،همه چیز را برایم
اعتراف کرد اما من زنده ماندم و زنده ماندنم یک معجزه بود.مسیح مرا نجات داد تا زندگی تو را نجات داده باشد و شاید
هم مریم
مقدس به حال همسر پاك تو دل سوزاند!
فرهاد گفت:
پس او صلیب تو را و اسلحه را توي اتاق خواب من گذاشت؟
جان لبخندي زد و گفت:
صلیب؟صلیب حق ي کوچکش به تو بوده.می توانی باور کنی اگر بگویم او جواب آزمایشات تو و همسرت را از آزمایشگاه
برداشت و بعد خیلی راحت برگه هایی دیگر با جوابهاي دروغین جایگزینشان کرد.
فرهاد مات و مبهوت به جان نگاه کرد.حتی قدرت تکلم را هم از دست داده بود.جان لبخند تلخی زد و گفت:
و تو چه فکر کردي،در مورد من...و همسرت!
آه از نهاد فرهاد برخاست،پس نه خیانتی وجود داشته و نه معجزه اي،بلکه دستان کثیف دسیسه گر جسیکا همه چیز را به
شکل خیانت و بی عفتی درآورده بود!
جان ادامه داد:
او جواب آزمایشات را عوض کرد تا باعث جدایی تو و همسرت شود.بعد هم آشپز منزلت را با پول فریب داد.خودش او را
براي تو
انتخاب کرده بود.درسته؟با پول فریبش داد تا هر وقت که دوست دارد بتواند وارد منزلتان شود.جسیکا می دانست که من
زمان
جراحی،صلیب را از گردنم باز می کنم.خیلی ماهرانه صلیب را از اتاقم در بیمارستان برداشت و بعد سر یک فرصت مناسب
آن
را داخل اتاق خواب شما قرار داد طوري که تو کر کنی...خب تا هر وقت که آزمایش می دادید او می توانست جوابها را هر
طور
که دوست دارد تغییر دهد.
فرهاد مسخ شده با ناباوري سرش را تکان داد.
جان ادامه داد:
نمی تونی باورکنی چون رفتار نادرستی با همسرت داشتی.جسیکا به تمام کارهایی که کرده بود اعتراف کرد.خودش
برایم
اعتراف کرد که به دروغ به تو گفته شیوا را دیده که از لابراتور تحقیقاتی خارج شده.به خدمتکارت یاد داده بود تا بگوید
چندین بار
شاهد ملاقتهاي مخفیانه من و شیوا در منزل بوده...
جان چند سرفه زد و فرهاد به سختی توانست بگوید:
من...من تمام زندگی ام را باختم!
جان گفت:
تو فریب خوردي!
در همین هنگام در اتاق باز شد و پرستار خطاب به فرهاد گفت:
آقاي دکتر،لطفا ملاقات باآقاي پرفسور را تمام کنید چون...
جان با جدیت گفت:
خودم از حال خودم باخبر هستم.هنوز با دکتر حرف دارم،لطفا تنهایمان بگذار.
پرستار مصرانه گفت:
اما پرفسور حال شما براي ملاقتهاي طولانی اصلا مساعد نیست.
جان گفت:
گفتم تنهایمان بگذار.
پرستار با تردید خارج شد و در را بست و جان ادامه داد:
تو می دانستی جسیکا بعد از رفتن تو به ایران چندسالی در آسایشگاه روانی بستري بوده؟
فرهاد با اندوه سرش را در میان دستانش گرفت و گفت:
دیگه هیچی برایم مهم نیست جز همسرم...و من به او...چطور توقع داشته باشم کهمرا ببخشد؟
جان گفت:
بله...بله...ومقصر اصلی تو هستی.بارها در مورد جسیکا به تو تذکر دادم اما تو به حرفهایم اهمیتی ندادي.
فرهاد به جان نگاه کرد وگفت:
توباید به من می گفتی که مدتی در آسایشگاه روانی بستري بوده.
جان لبخند تلخی زد و گفت:
باور می کردي؟نه...نه...چون تو او را بعنوان یک زن تنها و سرخورده باور کرده بودي و به من با دیده ي تردید نگاه می
کردي
وهیچ وقت فکر نکردي این زن تنها وسرخورده می تواند تا این حد فریبنده و دسیسه گر باشد.
کمی سکوت کرد وادامه داد:
بعد از آتش سوزي آزمایشگاه جیمی و مرگش،جسیکا همه جا شایع کرد که من عامل آتش سوزي بودم یعنی افکار
خودش را
به همه تلقین می نمود.خب خیلی ها باور نکردند چون من آن شب در باشگاه بین دوستانم بودم.از طرفی مرگ جیمی
برایم
خیلی دردآور بود.بعد از تو دوست صمیمی من شده بود و تحقیقات مشترکی را با هم شروع کرده بودیم.برایم باور نکردنی
بود
که در اوایل جوانی به آن فجیعی بمیرد.خیلی متأثر شدم و همین امر باعث شد عده اي دیگر فکر کنند که واقعا آتش
سوزي کار
من بوده و بخاطر شهرتم مقصر شناخته نشدم.تو هم در این مورد تردید داشتی.
فرهاد گفت:
در این مورد هم فریب جسیکا را خوردم.اواز اول مرا نسبت به خودش مطمئن ساخت و من در رفتارش سوءنیتی ندیدم.
جان ادامه داد:
شبی که براي کشتن من به منزل ییلاقی ام آمد مثل دیوانه ها شده بود و به اعمالی که انجام داده بود می خندید و قهقهه
می زد گفت با این کار خواسته ام تک تک شمارا که موجب عذاب روحی من بوده اید،شکنجه کنم.فرهاد،چون عشق مرا
پس
زد،عشقش را از او گرفتم تا ذره ذره آبش کنم،همانطوري که خود را از من دریغ کرد و مرا سوزاند.گفت وقتی فرهاد را می
بینم
که بخاطر خیانت همسرش سردرگم و پریشان احوال است از اعماق وجودم می خندم و از حرکات دیوانه وارش لذت می
برم.
دیگه وقتش رسیده که با کشتن تو هم انتقامم را از تو بگیرم هم فرهاد را »: بعد هفت تیر را به سمت من گرفت و ادامه داد
نابود
آن وقت بود که فهمیدم چه نقشه اي در سر دارد.
     
#117 | Posted: 14 May 2014 13:52 | Edited By: armita0096
قسمت ۱۲۷:

مغزم را نشانه گرفته بود.می دانستم تیراندازي اش اصلا خوب نیست و در آن لحظه دستانش به شدت می لرزید.وقتی به طرفم
شلیک کرد ترسید.حتی نگاه نکرد تا ببیند گلوله به کدام قسمت از بدنم اثابت کرده یا بفهمد و مطمئن شود مرده ام یا
هنوز
نفس می کشم. و فورا فرار کرد.نمی دانم تا چه حد از حرفهایم را باور کرده اي اما براي اطمینان خاطرت می توانی منتظر
بمانی تا دستگیرش کنند.مطمئنا
زندانی نمی شود بلکه در یک آسایشگاه روانی بستري می شود و یا تمام عمرش را در آنجا سپري می کند،یا موقتا بهبود
می
یابد و مرخص می شود و یا خودش فرار می کند.
فرهاد که دچارغم و اندوهی شدید شده بود گفت:
حالا باید چکار کنم؟
جان تک سرفه اي کرد و گفت:
مطمئنا بیمارستان بخاطر پول هنگفتی که بابت دو سال باقی مانده از تعهدت باید پرداخت کنی با تقاضایت موافقت می
کند.
فرهاد پرسش آمیز نگاهش کرد و جان لبخندي زد و گفت:
آره فرهاد،کار درست همینه.مطمئنا آنقدر پولدار هستی که بتوانی بابت دو سالی که از تعهدت باقی مانده پول پرداخت
کنی.پس همین کار را بکن و برگرد و به کشورت و سعی کن به اینجا برنگردي!
فرهاد سرش را پایین انداخت و گفت:
من اول باید از تو عذرخواهی کنم.
جان لبخندي زد و به شوخی گفت:
و تشکر،چون زنده ماندنم باعث شد حقیقت ر بفهمی.
فرهاد با سر تایید کرد و با اندوه و تاثر گفت:
چطور باید با شیوا روبرو شوم.با چه رویی؟
جان تک سرفه اي کرد و گفت:
-وقتی از تو حرف می زد عشق در چشمانش می درخشید. مطمئنا این عشق فراموش شدنی نیست. برگرد و همان طور که
خرابش کردي، بسازش!
فرهاد سرش را بین دستانش فشرد و گفت:
-تو نمی دانی، نمی دانی با او چه کردم. آه خداي من! خداي من! چرا آنقدر احمق شده بودم؟ چرا نفهمیدم که همه اینها
می
تواند توطئه باشد؟
جان گفت:
-بلند شو، هیچ دلم نمی خواهد مردي چون تو را درمانده ببینم. برگرد ایران و فکر انتقام را از سرت بیرون کن. جسیکا در
آن
آسایشگاه زجر خواهد کشید. تو فقط برگرد ایران. من کارهاي تو را ردیف می کنم.
فرهاد به جان نگاه کرد و با تردید گفت:
-اما تو...
جان حرف او را قطع کرد و گفت:
-نگران من هم نباش، می بینی که آدم جان سختی هستم!
سپس زنگ قسمت پرستاران را فشرد. وقتی پرستار وارد اتاق شد گفت:
-دکتر را ببر، حالش خوب نیست، مراقبش باشید.
و قبل از اینکه از هم جدا شوند همراه با لبخندي دستان هم را در دست فشردند و جان زیر لب زمزمه کرد:
-به امید دیدار!
و با خود تا اندیشید همان طور که به شیوا قول دادم شادي را به زندگی اش بازگرداندم.
فرهاد با حالی آشفته از بیمارستان خارج شد. فرامرز داخل ماشین نشسته بود و انتظارش را می کشید. با دیدن فرهاد که
با
حالی آشفته از در بیمارستان خارج می شد با دل نگرانی از ماشین خارج شد و گمان کرد براي جان لوییس اتفاقی افتاده .
همین که فرهاد به او رسید پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
فرهاد به فرامرز نگاهی کرد و اندوهبار گفت:
-فقط مرا برسان به منزل، حالم اصلا خوش نیست و بعد برو فرودگاه. براي پس فردا به مقصد ایران براي هر سه تایمان
بلیط
رزرو کن. باید شیوا را ببینم .
فرامرز با تردید گفت:
-پس مطمئن شدي که شیوا...
فرهاد گفت:
-خیلی دیر فهمیدم، خیلی دیر!
و بعد سوار ماشین شد. فرامرز هم همراه او سوار شد و در حال روشن کردن ماشین گفت:
-نمی خواهی بگویی چه اتفاقی افتاده؟
فرهاد گفت:
-تو خدمتکارهاي مرا از نزدیک دیده اي؟
فرامرز گفت:
-بله، یکی از آنها را دیده ام. گویا بعد از زندانی شدن تو، آشپز هم منزل را ترك کرده و دیگر بازنگشته.
فرهاد با چشم گفت:
-کثافت! خودش فهمیده چه غلطی کرده. اگر روزي او را ببینم مثل یک سگ ولگرد می کشمش!
فرامرز در حین رانندگی نیم نگاهی به او کرد و گفت:
-پس او هم دست داشته، اما چرا؟
فرهاد سرش را به صندلی تکیه داد، چشمانش را بست و گفت:
-بله... بعد برایت همه چیز را خواهم گفت. حالا نه... حالا باید به کارهاي احمقانه ام بیاندیشم و اینکه چطور از شیوا
عذرخواهی کنم.
از آن کابوس پر از هراس ده ماهه نجات یافته بود و بعد از آن روزهاي تلخ باور نکردنی می توانست شیوا را ببیند. او را که
همیشه می پرستید و قلبش براي او می تپید. فکر دیدن شیوا و دخترش تمام وجودش را گرم می کرد. درعین حال ترس
در
وجودش لانه کرده بود. از برخورد سرد و سنگین امیر و شیوا واهمه اي نداشت، تمام نگرانی اش از این بود که مبادا شیوا
هیچ
وقت او را نپذیرد. مصمم شد هر طور شده حکم عفو و بخشش از شیوا بگیرد. حتی اگر شده سالها طول بکشد. با خودش
عهد
بسته بود آنقدر پشت در منزل امیر بنشیند و دخیل آنجا شود تا آنچه را به آسانی از دست داده بود بدست آورد. فقط نمی
دانست بعد از آن رفتار نابحق و نابجایی که در مورد شیوا اعمال داشته بود چطور با او برخورد و عذرخواهی کند. با
یادآوري بانوي
مهربان و جوانش، لبخند کم رنگی بر لب نشاند. احساس دلتنگی تمام وجودش را می فشرد. نگاهش را از شیشه کوچک
هواپیما گرفت و به فرامرز چشم دوخت و پرسید:
-فرامرز، شیوا تغییر کرده؟ منظورم اینه... که خیلی ضعیف شده؟
فرامرز گفت:
-خب فکر می کنم همین طور باشه. از آخرین باري که در ایران دیده بودمش، خیلی لاغرتر شده بود .
فرهاد گفت:
-مادر گفته بود دچار افسردگی شده. تو که به نیویورك آمدي، از وضع روحی اش خبر داشتی؟
فرامرز گفت:
-گفتم که من فقط نزدیک به زمان فارغ شدنش او را دیدم و از وضع روحی اش بی اطلاع بودم .
فرهاد نفس عمیقی کشید و چیزي نپرسید. ترجیح داد تا رسیدن به ایران کمی استراحت کند تا براي رویارویی با شیوا
آماده
باشد.
بالاخره هواپیما بعد از یک پرواز طولانی، در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست. فرهاد بی تاب و مشوش از هواپیما و فرودگاه
خارج
شد. اسفند یاري همان جا از آنها خداحافظی کرد و آنها را ترك کرد. فرامرز هم که ترجیح می داد اول سري به منزلش
بزند از
او جدا شد. فرهاد یک تاکسی گرفت و با حالی دگرگون راهی ویلا شد. تاکسی جلوي در ویلا متوقف شد، راننده چمدان او
را
جلوي در قرار داد و بعد از دریافت کرایه اش رفت. فرهاد دقایقی همان جا ایستاد، نفس عمیقی کشید و با کلید همراهش
در
را باز کرد. همین که وارد محوطه شد، تصویر زیباي شیوا را در جاي جاي باغ مشاهده کرد. با گامهایی بلند و با عجله مسیر
طولانی باغ تا ساختمان را پیمود. چمدانش را همانجا، جلوي پله ها گذاشت و به سرعت از پله ها بالا رفت و وارد ساختمان
شد. همه جا را سکوتی غم انگیز فرا گرفته بود. نگاهی به اطراف انداخت، همه چیز مثل همیشه تمیز و مرتب بود. با
صدایی
رسا گفت:
-مادر... مادر... کجا هستید؟
با صداي او یکی از خدمتکارها وارد سالن شد و با دیدن فرهاد گفت:
-سلام آقا... خیلی خوش آمدید، چقدر بی سر و صدا وارد شدید.
فرهاد لبخندي زد و پرسید:
-مادرم کجاست؟
خدمتکار پاسخ داد:
-الان خبرشان می کنم، طبقه بالا هستند.
فرهاد گفت:
-لارم نیست، خودم می روم بالا، تو چمدانم را بیاور.
خدمتکار به سرعت به سمت پله ها رفت و گفت:
-نه آقا... همین جا باشید من صدایشان می کنم.
فرهاد با تشویش گفت:
-اتفاقی افتاده؟
خدمتکار گفت:
-نخیر آقا... اجازه بدهید تا من خبرشان کنم.
سپس با عجله از پله ها بالا رفت. فرهاد با تردید از دو سه پله بالا رفت، مکثی کرد و دوباره برگشت. کتش را درآورد و روي
مبلی گذاشت و به سمت یکی از درهاي شیشه اي رفت. پرده حریر را کنار زد و با دیدن برکه و مرغابیها که بی تشویش در
آن
شنا می کردند دلش گرفت. براي لحظه اي شیوا را در کنار برکه نشسته بر روي چمنها تصور نمود. تصویر شیوا آنقدر
پررنگ و
واقعی بنظرش رسید که با صدایی آهسته گفت:
-شیوا، عزیز دلم...
با صداي خان جان تصویر شیوا محو شد. فرهاد به سمت پله ها چرخید. با دیدن او دلش فرو ریخت. مات و بهوت نگاهش
کرد .
صورتش شکسته شده بود و به کمک خدمتکار و عصایی که به دست داشت قدم برمی داشت. خان جان خودش را به
فرهاد
رساند، به فرهاد که متحیرانه نگاهش می کرد لبخندي زد و گفت:
-سلام پسرم، خوش آمدي، خوشحالم که می بینمت.
فرهاد با اندوه خودش را در آغوشش رها کرد. خان جان چند ضربه آهسته به پشت او نواخت و گفت:
-چیه مرد؟ نمی خواهی باور کنی مادرت پیر و فرسوده شده؟
فرهاد بغضش را فرو داد، شانه هاي او را بوسید و از آغوشش جدا شد و گفت:
-چه اتفاقی برایتان افتاده؟
خدمتکار خان جان را روي مبلی نشاند و سالن را ترك کرد. خان جان لبخندي زد و گفت:
-هیچ اتفاقی نیفتاده، باور کن.
فرهاد مقابل او نشست و گفت:
-پس این عصا؟
خان جان گفت:
-این که چیز عجیبی نیست. همه آدمها آخر عمر عصا به دست می شوند.
فرهاد با اندوه گفت:
-همه؟
در همین هنگام خدمتکار با سینی حاوي لیوان آب و چند قرص وارد شد و گفت:
-خان جان، وقت قرصهایتان است.
فرهاد از جا برخاست، سینی را از دست خدمتکار گرفت، به قرصها نگاه کرد و ناباورانه گفت:
-مادر... این... این قرصها چیه؟ به من دروغ نگویید، باز هم قلبتان!...
خان جان به مبل تکیه زد و گفت:
-خب دیگه، هر چیزي یک روزي فرسوده می شه و با هر تلنگر ترکی برمی دارد.
     
#118 | Posted: 14 May 2014 13:54
قسمت ۱۲۸ :
فرهاد سینی را روي میز قرار داد. یکی از قرصها و لیوان آب را به دست او داد و گفت:
-باز هم سکته؟
خان جان لیوان آب را گرفت و گفت:
-یک کوچولو... مثل دفعه قبل!
فرهاد روي مبل نشست و گفت:
-و باز هم بخاطر من، درسته؟ حالا می فهمم چرا همراه فرامرز نیامده بودید.
خان جان قرصش را خورد و گفت:
-بهانه اش تو بودي، والا خودش هم می داند که دیگه خوب کار نمی کند. خب بگذریم، خیلی خوشحالم که برگشتی و خدا
را
شکر بی گناهی تو ثابت شد. امیدوارم...
و سکوت کرد. فرهاد سرش را پایین انداخت و گفت:
-بله... بله برگشته ام با کوله باري از ندامت، پشیمانی و شرمندگی. بنظر می رسد شما هم به بخشش شیوا و امیر امیدي
ندارید.
خان جان کمی مکث کرد و بعد گفت:
-این طور نیست.
فرهاد سرش را بالا گرفت و با هیجان گفت:
-شما با شیوا صحبت کرده اید؟
خان جان گفت:
-فرهاد، تو خیلی اشتباه کردي. تو به همسرت شک بردي، به دامن پاکش تهمت بی عفتی بستی. باور نداشتی که همسرت
از خودت باردار شده. این براي یک زن خیلی دردآور است. حتی به نصایح من هم گوش نکردي و به التماسهایم توجه
نکردي .
حالا برگشتی و طلب عفو و بخشش می کنی؟
فرهاد با یاس گفت:
-پس واقعا زندگی ام را با دستان خودم نابود کردم.
خان جان گفت:
-می خواهم حقیقتی را بدانم.
فرهاد پرسش آمیز نگاهش کرد و خان جان گفت:
-امیر به من گفته بود وقتی شیوا از نیویورك به تهران برگشته، تنها وسیله اي که به همراه داشته کیف دستی اش بوده،
فقط
کیفش نه چیز دیگري، حتی یک دست لباس! این یعنی چی؟ امیر می گفت شیوا را در وضعی دیده که احساس کرده از
آنجا
فرار کرده. حالا می خواهم بدانم احساس امیر درست بوده یا نه...
فرهاد نگاه پر از شرم و پشیمانی اش را از خان جان دزدید و خان جان با ناباوري گفت:
-فرهاد...! تو با شیوا چه کردي؟
فرهاد از جا برخاست، به سمت درب شیشه اي رفت و با اندوه به دیوار تکیه زد و به باغ چشم دوخت. قلبش زیر بار ندامت
بیشتر فشرده می شد وقتی فهمید شیوا با هیچکس حتی پدرش در مورد رفتار غیر عاقلانه او صحبتی نکرده.
خان جان با جدیدت گفت:
-پرسیدم با او چه رفتاري داشتی؟
فرهاد با بغض گفت:
-واي مادر... مادر... مادر... من مثل یک جلاد با او رفتار کردم. او را در یک اتاق تاریک زندانی کردم و بعد براي اینکه
بیشتر
عذابش دهم آن لعنتی را به منزلمان دعوت کردم. درسته، او فرار کرد، از من و از دنیاي تاریکی که برایش درست کرده
بودم. اگر
بیهوش نمی شد، اگر فشارش نمی افتاد، شاید مدتها به کارهاي احمقانه ام ادامه می دادم. و شیوا... او هیچ شکایتی
نداشت. در انتظار بخشش براي گناه ناکرده اش بود و من...
خان جان با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
-چطور دلت آمد با شیوا چنین رفتاري داشته باشی؟ با همسر باردارت! خداوندا... تو دیوانه بودي و من نمی دانستم.
فرهاد ملتمسانه گفت:
-مادر... خواهش می کنم سرزنشم نکنید. به اندازه کافی نادم هستم و رنج می برم.
خان جان با ناراحتی گفت:
-تو باید سرزنش بشوي و رنج ببري، بخاطر رفتار احمقانه ات، بخاطر افکار نادرستت. تو گوهري را از دست دادي که
نتوانستی
قدر و منزلتش را بفهمی.
فرهاد گفت:
-می دانم مرا نمی بخشد، اما مادر شما باید کمکم کنید.
خان جان پوزخندي زد و گفت:
-اشتباه می کنی، شیوا از همان اول تو را بخشیده بود. چند هفته بعد از آمدنش به ایران رفتم به منزل پدرش تا از هر
دوتایشان طلب بخشش کنم. شیوا با من روبه رو نشد، چون فکر می کرد براي سرزنش او رفته ام، اما وقتی فهمید پی به
اشتباهم بردم و به چه نیتی قصد دیدنش را داشتم، آمد اینجا...
فرهاد با یک حرکت سریع به سمت او چرخید و ناباورانه نگاهش کرد. خان جان ادامه داد:
-بله... آمد همین جا، همین خانه، منزل خودش.
فرهاد با هیجان و شمرده شمرده گفت:
-مادر... شیوا... اینجاست؟
خان جان پاسخ داد:
-اینجا بود.
فرهاد با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
-رفت؟
خان جان گفت:
-بله رفت.
فرهاد پرسید:
-وضع روحی اش چطور شد؟ شما گفته بودید که وضع روحی مناسبی ندارد.
خان جان گفت:
-حالا برایت مهم شده؟ شیوا داشت دیوانه می شد.
غمی عظیم بر دل فرهاد چنگ انداخت. خودش هم نمی فهمید چطور توانسته آنقدر بی رحمانه با عزیزش رفتار کند. و بعد
گفت:
-باید ببینمش!
-اگر می خواست تو را ببیند بعد از ترخیصش به اینجا می آمد.
فرهاد دستی به موهایش کشید و ملتمسانه گفت:
-مادر کمکم کن. من بدون شیوا نمی توانم زندگی کنم. مادر کاري کنید که برگردد. اون به حرف شما گوش می کند و مرا
می
بخشد.
خان جان سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
-حالا دیگه به حرف هیچکس گوش نمی دهد جز قلب شکست خورده اش! تو باید زودتر می آمدي. من به التماس کردم
اما
تو... شیوا زایمان سختی داشت، یازده ساعت درد طاقت فرسا را تحمل کرد در حالیکه می دانست هیچکس جز پدرش
پشت
در، انتظار تولد فرزندش را نمی کشد و کسی جز او دل نگران حالش نیست. بی بی اصفهان بود و من در سی سی یو
بستري
بودم. از طرفی خبر زندانی شدن تو حسابی مایوسش کرده بود. یک هفته تمام در تب و هذیان می سوخت. خونریزي
شدیدي
داشت و حسابی ضعیف شده بود. همه از او قطع امید کرده بودیم و باز معجزه شد و بهبود یافت. تو با بی عفتی نامیدنش،
داغونش کردي. اما شیوا با رنج و صبوري همه را تحمل کرد و تو فکر کردي او خود فروخته ي هوي و هوس است.
فرهاد سرش را ما بین دستانش فشرد و گفت:
-بسه... بسه مادر...
خان جان گفت:
-حتی از شنیدنش هم رنج می بري. فرهاد تو چطور می خواهی گذشته را جبران کنی؟ هیچ می دانی شب چهارشنبه
سوري که از آمریکا آمدي، شیوا با چشمانی پر از اشک و قلبی زخم خورده به انتظار دیدن تو پشت پنجره اي داخل یکی ا
زهمین اتاقها نشسته بود؟ نه... نه و نمی دانی که از من خواست در اتاقش را قفل کنم تا زمانی که تو را می بیند و
خودداري
اش را از دست می دهد به سویت نیاید. شیوا تمام آن شب را گریه کرد. هیچکس نفهمید چه شب سختی بر او گذشت.
فرهاد با اندوه گفت:
-کمکم کنید مادر، من شیوا را می خواهم، بدون او نمی توانم زندگی کنم.
خان جان گفت:
-تو بدون او نه ماه زندگی کردي و...
فرهاد به سمت او رفت و گفت:
-زندگی؟ نه مادر من در آن نه ماه در کابوس بودم. اگر واقعیت رو نمی شد، دیگر نمی توانستم ادامه بدهم، بدون شیوا...
شما
می دانید که ما چقدر همدیگر را می خواستیم و مطمئنا می دانید آن عشق و خواستن من تمام شدنی نیست. من باید
شیوا
را ببینم، همین امروز!
خان جان سریعا گفت:
-صبر کن فرهاد، ممکنه که حتی در را به روي تو باز نکنند. بهتره اول کمی استراحت کنی. تو الان از راه رسیده اي و
خسته
هستی، ممکنه درست رفتار نکنی و مرتکب اشتباه دیگري بشوي.
فرهاد با ناراحتی گفت:
-اشتباه؟ نه مادر، این اشتباه نیست اگر بخواهم براي دیدن همسرم، تنها عشق زندگی ام هزاران در را بشکنم و هزاران
دیوار
را فرو بریزم. شیوا باید مرا ببخشد.
خان جان گفت:
-فرهاد باید به شیوا فرصت بدهی تا بی مهریهاي تو را فراموش کند.
فرهاد با کلافگی روي صندلی نشست و گفت:
-بسیار خوب. لااقل با آنها تماس بگیرید.
شیوا به کمک بی بی روي کاناپه نشست. امیر در حالیکه نوه اش را در آغوش داشت و با لبخند به صورت زیباي او می
نگریست، کنارش نشست و گفت:
-نگاه کن چقدر شبیه خودت است، چقدر دوست داشتنی است!
شیوا با شوق به دخترش نگاه کرد و گفت:
-شما از همین حالا دارید لوسش می کنید. یک لحظه هم او را از بغلتان پایین نمی گذارید.
امیر خندید. صورت نوه اش را نوازش کرد و گفت:
-می خواهم خودم بزرگش کنم. تو بهتره فعلا استراحت کنی و بعد هم بفکر ثبت نام دوباره در دانشگاه باشی.
شیوا با کمی اندوه گفت:
-دیگه قصد ندارم درسم را ادامه بدهم.
     
#119 | Posted: 14 May 2014 13:55
قسمت ۱۲۹ :
امیر نگاهش را از صورت نوزاد گرفت و به شیوا نگاه کرد و گفت:
-نمی خواهی ادامه بدهی؟ براي چی؟ گفتم خودم مواظب بچه هستم.
شیوا گفت:
-موضوع بچه نیست. دیگه حوصله درس و دانشگاه را ندارم.
امیر مکثی کرد و بعد با تردید گفت:
-می خواهی چیکار کنی؟ منظورم... منظورم زندگی ات است.
شیوا به پدرش نگاه کرد و امیر ادامه داد:
-من هیچ وقت فرهاد را نمی بخشم، هیچ وقت...! داشتم تو را از دست می دادم فقط بخاطر رفتار و افکار احمقانه او. قلبم
را
به شدت جریحه دار کرده.
در همین هنگام صداي زنگ تلفن بلند شد. بی بی از جا برخاست تا تلفن را بردارد اما امیر فورا گفت:
-شما بنشینید، خودم جواب می دهم.
شادي را به شیوا سپرد و به سمت تلفن رفت. شیوا با چشمانی منتظر به گوشی تلفن چشم دوخت. امیر گوشی را برداشت
و گفت:
-بله بفرمایید.
صداي خان جان در گوشی پیچید:
-سلام امیر جان. حالت چطوره؟ شیوا جون و نوه قشنگم چطورن؟
امیر نگاهی به شیوا کرد و پاسخ داد:
-سلام خان جان، متشکرم، همگی خوب هستیم. شما چطورید؟
خان جان گفت:
-من خوب هستم. می خواستم اگه بی بی دست تنهاست و از پس کارهاي بچه برنمیاید یک پرستار برایش بگیرم.
امیر گفت:
-نه خان جان، احتیاجی به پرستار نیست. من خودم هستم.
خان جان مکثی کرد و با تردید گفت:
-در ضمن... فرهاد... فرهاد برگشته.
امیر با ناراحتی گفت:
-چشمتان روشن!
خان جان گفت:
-امیر، فرهاد پی به اشتباهش برده و...
امیر حرف او را قطع کرد و گفت:
-نه خان جان، می دانم می خواهید چه بگویید، اما نه من و نه شیوا هیچکدام نمی توانیم رفتار و حرکاتش را فراموش
کنیم.
خان جان مصرانه گفت:
-اما او هنوز شوهر شیواست پس حق دارد که بخواهد همسر و فرزندش را ببیند.
امیر با تمسخر گفت:
-همسرش، فرزندش؟ انگار فراموش کرده که قصد طلاق دادن شیوا را داشته. یا فراموش کرده بچه اي که مشتاق دیدنش
است، بچه او نیست.
خان جان گفت:
-امیر، گفتم فرهاد واقعا نادم و پشیمان است. اجازه بده بیاید دنبال همسر و فرزندش.
امیر گفت:
-شیوا نمی خواد فرهاد را ببیند، تصمیم گرفته از او جدا بشه.
شیوا با تشویش به بی بی نگاه کرد و خان جان با دلواپسی گفت:
-چی؟ اما...
فرهاد گوشی را از دست خان جان بیرون کشید و ملتمسانه گفت:
-خواهش می کنم امیر، شما مرا ببخشید، می دانم اشتباه کردم اما فرصت جبران به من بدهید...
امیر با عصبانیت گفت:
-دیگه حتی حاضر نمی شوم که یک لحظه با دخترم زندگی کنی. گفته بودم راهی براي بازگشت بگذار، اما تو همه راهها و
پلهاي پشت سرت را خراب کردي. هر چقدر التماس کنی فایده ندارد.
فرهاد گفت:
-اما...
و امیر گوشی را روي دستگاه قرار داد و همان جا روي مبل نشست. بی بی به شیوا نگاه کرد و خطاب به امیر گفت:
-حالا که برگشته، پی به اشتباهش برده، پس لجبازي را کنار بگذار.
امیر با صدایی گرفته گفت:
-من لجبازي نمی کنم بی بی. شما از دل من خبر ندارید. اصلا اینجا نبودید تا شیواي پژمرده مرا ببینید. می دانید براي
یک پدر
چقدر سخته که به دامن پاك دخترش تهمت بی عفتی بزنند؟ نمی دانید چقدر رنج می کشیدم وقتی شیوا را می دیدم که
روز
به روز پژمرده تر و ضعیف تر می شد. وقتی چشمهاي غمگین و منتظرش را می دیدم آتش می گرفتم. این دل زخم خورده
من
به این زودي نمی تواند همه آن مصائب را فراموش کند.
بی بی گفت:
-حق داري مادر، اما به دخترت هم فکر کن.
امیر نگاهش را به شیوا دوخت. شیوا فورا سرش را پایین انداخت و گفت:
-دیگه نمی خواهم ببینمش!
امیر گفت:
-حق داري عزیزم و اگر بخواهی همین فردا از دادگاه برایت تقاضاي طلاق می کنم.
بی بی با جدیت گفت:
-هیچ می فهمی چی می گی؟ داري دخترت را تشویق می کنی تا از شوهرش طلاق بگیرد؟
امیر گفت:
-مگر نشنیدید که چی گفت؟ گفت دیگه نمی خواهم ببینمش.
سپس رو به شیوا کرد و گفت:
-بخاطر بچه هم نگران نباش، اون نمی تونه هیچ ادعایی بخاطرش دشاته باشه.
بی بی گفت:
-بس کن پسرم، بس کن. تو داري از روي لجاجت حرف می زنی و بخاطر غرور شکسته ات چنین تصمیم نامعقولی می
گیري.
امیر با ناراحتی گفت:
-نامعقول؟ کجاي تصمیم من نامعقول است؟ فرهاد همونی که نه ماه تمام حاضر به دیدن دختر من، همسر خودش نشد .
همون که بچه خودش را هم قبول نداشت، حتی حاضر نشد بخاطر به خطر نیافتادن جان شیوا به ایران برگرده و زمان
زایمانش
در کنارش باشه. مگر نمی خواست طلاق دهد؟ خب ما حرفی نداریم.
بی بی گفت:
-خب اون بنده خدا وقت فارغ شدن شیوا، زندانی بود، چطور توقع داري می آمد اینجا و...
امیر حرف بی بی را قطع کرد و گفت:
-مطمئنا اگر آن اتفاق نمی افتاد و حقیقت آشکار نمی شد حالا هم در ایران نبود. چه بسا که شیوا را هم طلاق می داد.
شیوا آهسته از جا برخاست و گفت:
-بی بی، لطفا به من کمک کنید تا برگردم به اتاقم. می خواهم استراحت کنم.
بی بی با تاسف سرش را تکان داد و از جا برخاست. امیر خطاب به شیوا گفت:
-شیوا... تو... واقعا نمی خواهی با فرهاد زندگی کنی؟
شیوا مکثی کرد و گفت:
-بله پدر... واقعا نمی خواهم!
بعد از قطع تماس، فرهاد با ناامیدي روي مبل نشست. از شدت بغض و اندوه اشک در چشمانش جمع شد. خان جان
دستش
را روي شانه او قرار داد و فرهاد گفت:
-من بجاي تبریک به شیوا، به او سیلی زدم. چطور توانستم او را که از جان و دل دوست داشتم و می پرستیدم بزنم؟ من
او را
زدم... آه مادر... مادر نباید انتظار داشته باشم مرا ببخشد، اما...
و صورتش را در میان دستهایش پنهان کرد و بی صدا گریست. خان جان با تاثر گفت:
-آرام باش، باید صبر داشته باشی و به عشق ایمان...
فرهاد گفت:
-مادر من او را تنها رها کردم، او از وضع حمل می ترسید و من به او قول داده بودم در کنارش باشم
     
#120 | Posted: 14 May 2014 13:56
قسمت ۱۳۰ :
اما اورا در میان دنیایی از
ترس، وهم و اندوه تنها رها کردم و حالا خودخواهانه می خواهم که به سویم بازگردد .
خان جان گفت:
-برمی گردد، جز این انتظاري از شیوا نیست. حالا گریه را بس کن و قلبم را نلرزان.
فرهاد از جا برخاست و گفت:
-امیدوارم نکنید، بگذارید تمام روزها و شب هاي بی او بودن را گریه
کنم.
شیوا برگه را از روي عسلی کنار تختش قرار داد. نگاهی به بی بی که آسوده خاطر خوابیده بود انداخت و پاورچین
پاورچین به
سمت تخت بچه رفت. او هم آرمیده بود، لبخندي زد و آهسته گفت:
-عزیزم سر و صدا نکن تا مامان راحت تو را آماده کند.
به آرامی او را از روي تخت برداشت و در پتویی پیچید. به سمت پنجره برد و پرده را کنار زد. باران به آرامی می بارید و به
بهار
طراوت می بخشید. چترش را برداشت، دختر کوچکش را در آغوش کشید و آهسته از اتاق خارج شد.
صداي باز و بسته شدن در حیاط، باعث شد امیر از خواب بیدار شود. کمی مکث کرد و سپس براي اینکه مطمئن شود
خواب
ندیده، از جا برخاست و از پشت پنجره به کوچه چشم دوخت. با دیدن شیوا که در پناه چترش در زیر باران همراه شادي از
کوچه می گذشت، سراسیمه از اتاقش خارج شد. بدون اینکه در بزند وارد اتاق شیوا شد و هراسان گفت:
-بی بی... بی بی...
بی بی هراسان از جا برخاست و پرسید:
-چی شده مادر... چه خبر شده؟
امیر گفت:
-شیوا کجا رفت؟ شما متوجه رفتنش نشدید؟
بی بی به جاي خالی شیوا و بچه نگاه کرد و نگاهش به برگه روي میز افتاد. امیر هم برگه را دید و براي برداشتن آن به
سمت
میز رفت. برگه را برداشت، تاي آن را باز کرد و با صدایی رسا آن را براي بی بی خواند:
بابا، مرا ببخشید
می دانم در این مدت بخاطر زندگی آشفته من و رفتار نامعقول فرهاد بسیار رنج کشیدید و می دانم بر قلب و روحتان
جراحاتی
عمیق وارد شده. می دانم غم من، غم شما و شادي من شادي شماست.
بابا، من تمام شب گذشته را فکر کردم و فهمیدم در اتفاقات افتاده هر دو مقصر بودیم. من با رفتارم باعث شدم فرهاد،
فریب
دسایس جسیکا را بخورد، پس می بینید که من هم مقصر بودم.
ما در این چند ماه اگرچه از هم جدا بودیم اما با هم زندگی می کردیم. من در انتظار فرهاد و فرهاد بدنبال علتی براي بی
گناهی من و خلاصی از کابوسی که در آن عشق و زندگی اش را از دست داده بود و حالا من از انتظار و او از کابوس رها
شده
و براي هم بی تاب و بی قراریم.
نمی توانم عشقم را انکار کنم. من او را دوست دارم و بخاطرش همیشه انتظار کشیده ام و حالا که به سوي من بازگشته
نمی توانم خواهشها و التماسهایش را نادیده بگیرم. عشق نشسته در قلب و چشمانش مرا فریاد می زند و این فریاد را می
شنوم.
می دانم شادي من، التیام بخش جراحات وارده بر قلب و روح شماست. بخاطر تمام همدردیها و بزرگواریهایتان متشکرم.
شیواي شما.
امیر و بی بی به هم نگاه کردند و هر دو از اعماق وجود لبخند زدند .
فرهاد داخل اتاقی که شیوا مدتی در آن سکونت داشت ایستاده بود و فضاي اتاق را نگاه می کرد. تمام شب قبل را با
یادآوري او گریسته بود. پشت در شیشه اي ایستاده بود و از وراي پرده حریر یه باغ چشم دوخته بود. همان طور که شیوا
ساعتها به انتظار آمدنش در آن اتاق از وراي پرده حریر باغ را نگاه کرده بود.
و ناگهان صداي پاي شیوا را از طبقه بالا شنید. هیجان زده از اتاق خارج شد و در حالیکه به سمت پله ها می رفت فریاد
زد:
-شیوا... شیوا عزیزم.
صداي او باعث شد که خان جان سراسیمه از اتاقش خارج شود. با دیدن فرهاد که فریاد زنان به طبقه بالا می رفت گفت:
-فرهاد... پسرم چه اتفاقی افتاده؟
فرهاد روي آخرین پله ایستاد و با هیجان گفت:
-مادر، شیوا برگشته، او برگشته!
و منتظر پاسخ خان جان نماند و به طبقه بالا رفت. با شتاب در اتاق را باز کرد اما اتاق در سکوتی غم انگیز فرو رفته بود.
جاي شوق در نگاهش اندوه نشست. با گامهایی سست به سالن پایین برگشت. خان جان با تاثر گفت:
-حتما خواب دیدي پسرم.
فرهاد به او نگاه کرد و گفت:
-اما من صداي پاي او را شنیدم.
خان جان با غم نگاهش کرد و چیزي نگفت. و بار دیگر صداي قدمهاي شیوا در گوشهاي فرهاد طنین انداخت. فرهاد بار
دیگر
هیجان زده گفت:
-گوش کنید مادر... گوش کیند... نمی شنوید؟ صداي قدمهایش را نمی شنوید؟
خان جان با ترس بازوهاي فرهاد را که به اطراف می نگریست گرفت و با تردید گفت:
-فرهاد... من هیچ صدایی نمی شنوم.
فرهاد لبخندي زد و در حالیکه صدایش از شوق می لرزید گفت:
-شیواي من داره میاد... او مرا بخشیده، صداي قدمهایش را می شنوم.
خان جان ناباورانه نگاهش کرد. احساس کرد از فرط ندامت و پشیمانی و غصه دیوانه شده. ملتمسانه گفت:
-فرهاد خواهش می کنم بس کن، مرا نترسان.
فرهاد خنده کوتاهی کرد و گفت:
-فکر می کنید دیوانه شدم؟ نه مادر... نه... بخدا صداي پایش را می شنوم.
و بعد دست او را گرفت و در حالیکه به سمت در خروجی می رفت گفت:
-همراه من بیا. بیا مادر، می بینی که او می آید... بیا مادر... بیا.
شیوا با گامهایی لرزان جلوي در رسید. نفسش که در سینه حبس شده بود را بیرون داد، دخترش را محکم تر در آغوش
فشرد
و با کلید همراهش در را باز کرد و قدم به درون باغ گذاشت.
باران آرام و بی تشویش می بارید و جلوه اي خاص به باغ بخشیده بود. شیوا در پناه چترش در حالیکه ثمره عشقشان را
در غوش داشت در جاده منتهی به ساختمان قدم برمی داشت. احساس کرد تمام درختان و تمام فضاي باغ پیوند دوباره
شان را تبریک می گویند و همراه آنها شادي می کنند.
بوي باران در عطر نفس هایشان گم شده بود و صداي ضربان قلبشان را پیچیده در تمام فضاي باغ می شنید. شب تار
انتظار
پایان رسیده بود!
خان جان کنار فرهاد ایستاده بود و با نگرانی به چشمان پر از اشک و اشتیاق فرزندش می نگریست. فرهاد زیر لب زمزمه
کرد:
-شیواي من... هرگز تنهایت نمی گذارم.
و که هنگامی خان جان به امتداد نگاه او نگریست، اشک شوق بر گونه هایش جاري شد.
شیوا مقابل پله ها ایستاد و فرهاد تصویر او را در تمام نگاهش جاي داد و کویر نگاهش جانی دوباره یافت. در حالیکه اشک
می ریخت آهسته از پله ها پایین رفت و دستانش را براي در آغوش کشیدن همسر و فرزندش از هم گشود و شیوا خود را
در آغوش گرم و مطمئن او رها کرد و...
زیر رگبار نگاه دو عاشق و بارانی از اشک که بر سبزترین تصاویر آفرینش می چکید غم انتظار و اندوه جدایی محو گشت و
او آمد.
از راهی که غبار تردید را باران عشق می شست.
با دستانی که حصار اعتماد را
به زندگی ریشه در عشق دوانیده شان هدیه می داد.


پایان




     
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites