تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#11 | Posted: 1 Feb 2014 17:16
ریشه در عشق . قسمت دهم

_خب خانوم جوان، انقدر دلتنگی که قصد داشتی تنها، پیاده، زیر بارون تا سر خاك مادرت بروي؟
شیوا گفت:
_دل تنگ نیستم. هر سال، وقت سال تحویل با پدرم می روم آنجا.
مهرداد زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
_اما این اشک ها حکایت از دل تنگ دارد!
شیوا پرسید:
_کدام اشک ها؟ قطرات باران را می گویید؟
مهرداد لبخندي زد و گفت:
_قطرات بارانی که از چشم هاي تو می بارد.
شیوا از شیشه به بیرون نگاه کرد و گفت:
_خیلی رمانتیک بود! حالا لطفاً جلوي یک گل فروشی نگه دارید.
مهرداد جلوي یک گل فروشی ترمز کرد و شیوا از ماشین خارج شد. بعد از دقایقی با یک دسته گل رز و مریم بازگشت.
شیوا جلوي قبر مادرش سر پا نشست، گل ها را روي سنگ قبرش پراکنده کرد و بالاخره بغضش ترکید. صداي هق هق
گریه
اش فضا را شکافت. به شدت گریست و با مادرش درد دل می کرد:"مامان، خیلی تنهام، خیلی... تو همه چیز را می دانی،
می دانی چقدر دخترت رنج می کشد و از قلب مجروحم با خبري. سرزنشم نکن مامان، بارها آمدم اینجا و به تو گفتم که
چقدر
دوستش دارم. اي کاش به خوابم می آمدي و مر از این عشق جانسوز بر حذر می کردي تا امروز اینقدر شکست خورده و
داغون نمی شدم. حالا کمکم کن، کمکم کن تا این غم را تحمل کنم. تو بگو چطور فراموشش کنم، مگر می شود؟ غم به
این
سنگینی براي آدمی به ناتوانی من خیلی ظلمه. اي کاش اینجا بودي. اي کاش بودي و دلداري ام می دادي".
و بار دیگر گریست. مهرداد که تاخیر شیوا را دید، از ماشین پیاده شد و وارد قبرستان شد. با دیدین شیوا که از ته دل می
گریست، غم بر دلش چنگ انداخت. آنقدر سوزناك می گریست که اشک هاي او را هم سرازیر کرد. جلو رفت و بدون این
که
حرفی بزند زیر بازوي شیوا را گرفت و به زور او را بلند کرد و از آنجا برد و به منزل رساند تا لباس هایش را که خیس شده
بود،
تعویض کند. بعد از ساعتی به ویلا رفتند. بعد از مراسم عقد همه در ویلاي فرهاد جمع شده بودند. صداي ساز و نوا تمام
باغ را
پر کرده بود .
با ورود مهرداد و شیوا، نگاه فرهاد به سوي آن ها کشیده شد. رنج و اندوه را به وضوح در چهره ي شیوا دید. مهرداد به
شیوا
کمک نمود تا پاتویش را درآورد. شیوا احساس ضعف می کرد. صداي موسیقی چون پتکی بر سرش فرود می آمد. آن قدر
پریده
رنگ بود که خان جان و بی بی با دیدن او متوجه ناخوشی اش شدند. هر دو به سمت او رفتند و خان جان با نگرانی گفت:
_شیوا جان، انگار حالت خوب نیست. چرا رنگت پریده؟
مهرداد گفت:
_تقصیر خودش است. نباید در این هواي سرد، یک ساعت سر خاك مادرش می نشست.
شیوا به زور لبخندي زد و گفت:
_خوبم خان جان... از همیشه بهترم!
بی بی دست شیوا را گرفت و گفت:
_صدایت ضعف داره مادر جان. بیا برویم کنار شومینه بشین.
امیر هم که متوجه دگرگونی حال شیوا شده بود به سمت آنها رفت و پرسید:
_دخترم حالت خوب نیست؟
شیوا روي مبل نشست و گفت:
_خوبم پدر، چرا همه ي شما نگران حال من هستید؟
خان جان با جدیت گفت:
_رنگت پریده، آن وقت می گویی خوبم؟
امیر گفت:
_می خواهی به فرهاد بگویم معاینه ات کند؟
شیوا با پرخاشگري گفت:
_می خواهید این بار متلکی دیگر بارم کند؟ اجازه نمی دهم معاینه ام کند. من خوبم، لطفا این طوري دور و بر من جمع
نشوید.
امیر مکثی نمود و سپس به جایش برگشت. بی بی به خان جان اشاره کرد که او هم برود. بعد از رفتن او، شیوا به فرهاد
چشم دوخت. خشم سر تا پایش را فراگرفت. تازه داشت می فهمید بی اهمیت ترین آدم روي زمین براي فرهاد می باشد.
بی
خیال از حال و روز او، کیک عروسی اش را می خورد، با دوستانش صحبت می کرد و می خندید، به سارا نگاه می کرد .
احساس کرد هر با دیدن او دچار سرگیجه و تهوع می شود. از یادآوري این موضوع که او همسر فرهاد شده و سالها در
کنارش
زندگی خواهد کرد احساس خفگی نمود. با عجله برخاست .
بی بی با تشوش گفت:
_شیوا جان کجا می روي؟
شیوا احساس کرد باید برود. فقط باید از آنجا فرار کند. عمیقتا دوستش داشت و هرگز نمی خواست باور کند در این مدت
خودش را راجع به رفتار عاشقانه فرهاد گول زده. زیر لب زمزمه کرد: "نمی توانم تحمل کنم، من اینقدر در این عشق فرو
رفتم ام
که یا رسیدن به او و یا مرگ می تواند مرا از این غم نجات بدهد".
احساس کرد سالن دور سرش می چرخد. پاهایش سست شد و دستش را به دیوار گرفت تا به زمین نخورد. احساس کرد
کوه
سنگینی از غم بر شانه هایش فشار می رود و قصد از پا درآوردن او را دارد. بالاخره توانش را از دست داد و پاهایش سست
شد و بر زمین افتاد و از حال رفت .
صداي جیغ چند زن جوان در سالن همه را متوجه شیوا نمود. او صداي پدرش، خان جان و بی بی را می شنید که با دلهره
صدایش می زنند. بعد گرماي بازوان پدرش را حس کرد که او را از روي زمین بلند نمود. صداي تک تک افراد را به خوبی
تشخیص
می داد. فرهاد با صداي بم و مردانه اش که تشویش در آن موج می زد گفت:
_یک لیوان آب قند برایش بیاورید. امیر روي کاناپه درازش کن، لطفا دور و برش را خلوت کنید. خان جان به یکی از

خدمتکار ها بگویید کیف پزشکی ام را بیاورد.
شیوا تمام صدا ها را می شنید، اما انقدر ضعف داشت که که نمی توانست چشمهایش را باز کند و بگوید من به هوش هستم..
ادامه دارد...........
     
#12 | Posted: 1 Feb 2014 17:17
قسمت یازدهم

شیوا تمام صدا ها را می شنید، اما انقدر ضعف داشت که که نمی توانست چشمهایش را باز کند و بگوید من به هوش
هستم..
صداي چرخیدن قاشق در لیوان را در آن هیاهو تشخیص داد و بعد احساس کرد فرهاد روي زمین کنار کاناپه نشسته. بوي
ادکلن مخصوصش که با بوي وجود خودش مخلوط شده بود را عمیقا استشمام کرد و زمزمه وار گفت:
_فرهاد!...
جز فرهاد هیچ کس زمزمه او را نشنید. فرهاد آهسته گفت:
_آروم باش.
و بعد فشار او را گرفت و گفت:
_شیوا سعی کن بلند شوي. فشارت افتاده. باید کمی از این آب قند را بخوري.
شیوا به سختی چشمایش را از هم گشود و به چهره ي نگران فرهاد چشم دوخت. خان جان، بی بی و امیر در فاصله ي
دورتر
از آنها ایستاده بودند. فرهاد به شیوا نگاه کرد، کمی مکث نمود و گفت:
_می توانی بنشینی؟
شیوا چشمهایش را دوباره بست و گفت:
_می خواهم بمیرم.
فرهاد نفس عمیقی کشید و از جا برخواست و گفت:
_امیر بهتره از شلوغی دورش کنی. ببرش داخل یکی از اتاق ها، چند لیوان آب قند بهش بده.
شیوا کمی چشمهایش را باز کرد و از لا به لاي مژه هاي انبوهش او را دید که به سمت جایگاهش می رفت. دلش می
خواست از ته دل صدایش کند. امیر بار دیگر او را بغل کرد و از سالن بیرون برد.
مهرداد بازوي فرهاد را گرفت و گفت:
_آخرش دیوانه می شود!
فرهاد معترضانه گفت:
_چیکار کنم؟ اصلا تقصیر من چیه؟ تو که همه چیز را می دانی.
مهرداد گفت:
_چرا سعی نکردي با خودش صحبت کنی؟
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
_حال و روز من هم بهتر از او نیست. به سختی خودم را سر پا نگاه داشتم. در ثانی من نمی توانستم به خودم چنین اجازه
اي
بدهم که خصوصی با او صحبت کنم. با اون شایعات... خودت بهتر می دانی. از طرفی انقدر تودار و خوددار بود که از
نگاهش ...
حالا دیگر همه چیز تمام شده.
مهرداد گفت:
_تمام شده؟! ممکنه که براي تو تمام شده باشه اما براي شیوا چی؟ او هم مثل تو فکر می کرد؛ از نگاه تو براي خودش یک
عشق ساخت. حالا با ازدواجت از بین می رود.
فرهاد پاسخ داد:
_من ازدواج کردم تا بتوانم به زندگی ادامه دهم. نمی توانستم زیر بار آن شایعات، تحت فشار این عشق سر به فلک
کشیده
نفس بکشم.دیدي که امی دي مقابل آن شایعات چه عکس العملی نشان داد. خب اگر من اقدام می کردم فکر می کردي
چه
می شد؟ تو را به خدا بس کن مهرداد،
من به اندازه کافی کلافه هستم.
و بعد به سمت جایگاهش رفت. هنوز روي مبل ننشسته بود که خان جان از راه رسید و آهسته گفت:
_فرهاد حال شیوا اصلا خوب نیست.
سارا معترضانه گفت:
_بهتر نیست ببرینش بیمارستان؟ مثلا امشب شب عروسی ماست!
خان جان با دلخوري گفت:
_نترس عروس خانم، زیاد وقت آقا داماد را نمی گیریم!
فرهاد به دنبال خان جان رفت و گفت:
_من باید چیکار کنیم؟
خان جان در اتاق را باز کرد و گفت:
_خودت بهتر می دانی.
فرهاد وارد اتاق شد. شیوا روي کاناپه نشسته بود و سرش را به آن تکیه داده بود. با ورود او، امیر از جا برخاست و گفت:
_معلوم نیست چه اتفاقی برایش افتاده. تو یک چیزي به او بگو.
فرهاد گفت:
شما بروید من خودم مشکل را حل می کنم.
بی بی لیوان را روي میز گذاشت و همراه امیر از اتاق خارج شد. فرهاد مقابل شیوا ایستاد و با جدیت گفت:
_این مسخره بازیها چیه شیوا؟ آن هم درست شب عروسی من! نفرت تو از سارا ربطی به مجلس من ندارد.
شیوا به او نگاه کرد و با خشم گفت:
_فکر کردي دارم فیلم بازي می کنم؟
فرهاد گفت:
_نه... واقعا فشارت افتاده، پس یا آب قند را بخور یا برو بیمارستان تا با تزریق یک سرم حالت بهتر شود.
شیوا گفت:
_اگر دیگر نخواهم زنده بمونم چی؟
فرهاد گفت:
_سعی کن امشب از فکرش بیرون بیایی، فردا صبح اگر خواستی می توانی خودت را از تراس اتاقت بندازي پایین!
شیوا با خشم و تغیر گفت:
_تو... تو... فقط به فکر این هستی که مراسم شب عروسیت به هم نخوره. کی اسم تو را گذاشته دکتر؟
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_تو حق نداري حیثیت پزشکی من را زیر سوال ببري. اگر گفتم فردا خودت را خلاص کن بخاطر این بود که نا فردا فرصت
فکر
کردن داشته باشی. فکر کنی و بفهمی زندگی با ارزش تر از آن است که بخواهی فداي چیز هایی بکنی که از دستشان
دادي
یا به دست نیاوردي. سپس لیوان را به سمت او گرفت. شیوا با اندوه و تردید گفت:
_حتی اگر اون چیز، عشق باشه؟
فرهاد مقابل او نشست. اولین بار بود که می خواست از عشق برایش صحبت کند، با این که سالها گرفتارش کرده بود. حتی
براي خودش هم باور کردنی نبود مردي به سن و سال او چنین عاشق و شیدا شود. لیوان را به دست او سپرد و گفت:
_عشق و زندگی در یک سطح هستند. هر دو پرارزش، همان طور که نباید زندگیمان را به خاطر سرنوشت و تقدیر فنا
کنیم،
     
#13 | Posted: 1 Feb 2014 20:18 | Edited By: armita0096
b]قسمت دوازدهم[/b]

نباید فکر کنیم عشق از دست دادنی است، عشق واقعی هیچ وقت از دست نمی رود، حتی اگر بیان نشود. می تواند سالها
بکر و دست نخورده، پاك و بی آلایش کنج قلب ها بماند. عشق واقعی آن است که به آدم زندگی بدهد نه اینکه زندگی
بگیرد.
مکثی کرد و ادامه داد:
_شیوا، نمی خواهم حالا که ازدواج کردم بخاطر وجود سارا، رفت و آمدنت را قطع کنی. نفرت تو از سارا دلیل نمی شود که
خان جان را از دیدنت محروم کنی. او تو را مثل دخترش دوست دارد.
شیوا با بغض گفت:
_به او علاقه داري؟
فرهاد به چشمان اشک آلود او نگاه کرد. آن چشمان و نگاه زیبا را سالها تحسین کرده و پرستیده بود و با تمام وجود
خواهان
داشتنش بود. گذاشته بود شیواي کوچک، بزرگ شود، به سنی برسد که یک اشاره ي او باعث شکستن ظرافتش نشود. آن
قدر بزرگ که جرات لمس کردنش را پیدا کند، جرات کند که او را به عنوان همسر آینده از امیر خواستگاري نماید اما هر
چه زمان
پیش می رفت شیوا زیبا تر و جوان تر و او پر سن و سال تر می شد. هیچ وقت توازن برقرار نشده بود و او از نگاه سرزنش بار امیر در برابر خواسته اش می ترسید و آن شایعات همه چیز را به هم ریخت و خواهش امیر "فرهاد خواهش می کنم هر چه زود تر ازدواج کن و در غیر این صورت..." دیگر مجبور بود ازدواج کند با وجود آن شایعات و آخرین صحبت هاي امیر، می
بایست با
هر کسی غیر از او ازدواج می کرد و گرنه هم او و هم پدرش را براي همیشه از دست میداد و حالا شیوا سخت ترین سوال
زندگی اش را از او پرسیده بود. دلش می خواست فریاد بزند: "تمام علاقه را تقدیم نگاه تو کرده ام." دلش می خواست
زمان به
عقب بر می گشت، به سالها قبل، آن وقت از امیر می گریخت تا در دام عشق دخترش نیفتد. شیوا گفت:
_چرا ساکتی؟ پرسیدم به سارا علاقه داري؟
فرهاد لبخند کم رنگی زد. گفتن حقیقت دیگر فایده اي نداشت. از طرفی او به سارا متعهد بود آهسته گفت:
_بله... خیلی.
نگاهش را از او گرفت. از جا برخواست و اتاق را ترك کرد. شیوا بغضش را با نوشیدن آب قند فرو داد. باید واقعیت را می پذیرفت. تعطیلات نوروز آن سال براي شیوا خالی از هر لطف و صفایی بود. هر سال با شروع تعطیلات نوروز و بعد از دید و بازدید همره با پدرش، خان جان و فرهاد چند روزي به مسافرت می رفتند اما آن امسال فرهاد و همسرش سارا اولین سفرشان را به عنوان ماه عسل به اروپا رفته بودند. خان جان که تنها مانده بود همراه فرزند دیگرش فرامرز چند روزي را براي زیارت در مشهد
سپري نمود و بی بی تمام تعطیلات را در اصفهان نزد دو دختر دیگرش ماند. علی رغم اصرار هاي فراوان خان جان و بی بی براي
همراهی شیوا در یکی از آن ها، او با بی میلی تمام دعوت آن ها را رد کرد چرا که می دانست همسر فرامرز به نوعی از او
خوشش نمی آید و از طرفی دو خاله دیگرش که در اصفهان زندگی می کردند آنقدر جوان نبودند که مصاحبت هاي خوبی براي او باشند. تمام خاله زاده هایش هم متاهل بودند و هر کدام سرگرم زندگی هاي پر مشغله ي خود بودند، به همین دلیل ترجیح داد در تهران بماند. روز قبل در حالی که فکر می کرد آخرین روز از تعطیلات را هم باید در منزل سپري کند، خان جان با
تلفن به آنها تماس گرفت و آمدنش را خبر داد و از آنها براي فردا دعوت کرد.
شیوا داخل اتاقش مشغول تعویض لباس بود. با عجله خود را آماده نمود، موهاي خرمایی رنگ و خوش حالتش را پشت سر جمع کرد. شیشه عطرش را برداشت و چون خالی بود، دوباره سر جایش برگردان. براي رفتن بی تاب بود. با آنکه می دانست فرهاد در اروپا به سر می برد، براي رفتن اشتیاق داشت. حتی به خودش قول داده بود تا در حد امکان از او دوري کند، اما حالا حتی براي دیدن جاي خالیش هم بی تاب بود. بالاخره همه آماده شدند و به را افتادند. نیم ساعت بعد همه داخل باغ زیباي
ویلا بودند. خان جان طبق معمول تمام فامیل را به باغ زیبا و با شکوه فرهاد دعوت کرده بود. ساختمان بزرگ و مرمرین
بصورت
ویلایی در وسط باغ قرار گرفته بود. از در ورودي تا جلوي ساختمان را درختان و درخچه هاي تزئینی
، حوضچه هاي زیبا و آلاچیق هاي پر از گل دل انگیز نموده بود و فضاي پشت باغ را درختان به شکوفه نشسته ي سیب و گیلاس معطر ساخته بود. عده اي ابتداي باغ و تعدادي دیگر پشت ساختمان در انتهاي باغ زیر آلاچیق ها، روي چمن ها و یا میز و صندلی ها نشسته بودند و به خوش و بش مشغول بودند. خان جان به خدمتکار ها دستور داده بود تا یک میز عریض و طویل را بین درختان سیب و گیلاس براي صرف ناهار قرار دهند. با ورود شیوا و امیر ، خان جان که به انتظار ورودشان نشسته بود،
از جا بر خاست و با روي گشاده به استقبال آنها رفت. شیوا را به گرمی تنگ در آغوش کشید و از او دعوت کرد تا سر میز آن ها بیاید. غریو شادي و هیاهوي بچه ها، خنده خانم ها و آقایان از هر طرف به گوش می رسد اما جاي خالی فرهاد، غمی سنگین بر دل شیوا به جا گذاشت. سر میز علاوه بر خانواده فرامرز، مهرداد و شکوه هم حاضر بودند. علی رغم هشت سال زندگی
مشترکشان هنوز بچه دار نشده بودند، اما این مسئله خللی در روابط عاطفی بینشان بوجود نیاورده بود. شیوا با همه احوال پرسی کرد و کنار شکوه نشست. خان جان او را با تنقلات روي میز پذیرایی کرد و خودش براي سرکشی به دیگر مهمانان
او را تنها گذاشت. هر کس مشغول بحث در مورد مسئله به خصوصی شد. امیر و مهرداد حول و حوش شرکت و کار هاي ساختمانی جدیدشان صحبت می کردند. شکوه و مرجان - همسر فرامرز- در مورد آخرین مدل هاي روز ژورنال هایی که قرار بود
سارا از اروپا برایشان بیاورد حرف می زدند.
شیوا بدون اینکه بحث داغ آن ها را بر هم بزند، به آرامی از جا برخاست و در باغ قدم زد. قدم زنان به سمت تاب سه نفره رفت
     
#14 | Posted: 1 Feb 2014 20:22
قسمت سیزدهم
زد. قدم زنان به سمت تاب سه نفره
رفت
و روي آن نشست. با اولین حرکت شیوا، صداي قیژ قیژ خشک آن به هوا برخاست. شیوا تاب را نگاه داشت و لبخند تلخی زد و
گفت:
_همیشه روغن کاریش می کرد تا وقتی روي آن می نشینم، صداي قیژ قیژش آزارم ندهد.
و به یاد یکی از آن روزها افتاد. او به همراه فرهاد وخان جان روي تاب نشسته بود و تاب با حرکت پاي فرهاد به آرامی
تکان می
خورد و فرهاد براي خان جان از داخل کتابی لطیفه میگفت .آن روز فرهاد او و مادرش را به شدت خندانده بود از یادآوري آن روز
لبخند تلخی زد و ناگهان یاد برکه پشت باغ افتاد برکه اي زیبا با عمقی زیاد که همیشه چند مرغابی در آن شناور
بودند.یک روز
گرم تابستان قبل از مرگ مادرش افسانه زمانی که چهارده سال بیشتر نداشت بر حسب عادت کنار برکه ایستاده بود و براي مرغابیها غذا میریخت فرهاد آرام و بیصدا به او نزدیک شده بود و ناگهان او را به داخل برکه هل داد صداي خنده فرهاد و
پدرش و
فریادهاي اعتراض آمیز او خان جان و افسانه را به آنجا کشانده بود فرهاد براي کمک دستش را به طرف او گرفته بود و او با
دلخوري دست کمکش را رد نمود آن زمان هنوز علاقه اش به عشق مبدل نشده بود احساس کرد با یادآوري هر یک از آن
خاطرات خنجري در قلبش فرو میرود. از روي تاب برخاست و داخل ساختمان شد
نیرویی قوي او را به سمت پله ها که به طبقه بالا منتهی میشد کشانید.میدانست حالا طبقه بالاي ساختمان متعلق به
فرهاد
وساراست و علیرغم اتقهاي زیادي که دارد خان جان از یکی دو اتاق طبقه همکف استفاده میکند.
مانند آدمهاي خطاکار با احتیاط از پله ها بالا رفت احساس کرد مرتکب گناهی نابخشودنی شده اما حس کنجکاویش قویتر
از آن
بود که بخواهد معذورات اخلاقی را رعایت کند. از قبل میدانست که سارا کدامیک از اتاقها را براي خودشان انتخاب کرده.
به
آهستگی به آن نزدیک شد دستگیره در را فشرد بر خلاف تصورش در باز بود.آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت و در را
بست با
دیدن فضاي
اتاق خواب و سرویس بدرنگش عرق سردي بر وجودش نشست فکر کرد واردیک منطقه ممنوعه نظامی شده با خودش
گفت :
من حق ندارم ،این اتاق حریم شخصی.....و نگاهش به تخت خواب افتاد با تصور فرهاد در لباس راحتی روي آن شرمزده از
اتاق
خارج شد ودر را به شدت بست. قلبش به تندي بر سینه اش می کوفت.نفس عمیقی کشید و به سرعت از پله ها پایین
رفت
و خودش را به پشت باغ رساند. گمان میکرد،آنجا گوشه اي خلوت و دنج پیدا خواهد کرد اما دختران جوان با شور و شوق
و
خنده کنان مشغول گره زدن سبزه ها بودند و هر یک با گفتن آرزوهایش ،دیگري را میخنداند.
شیوا آنها را میشناخت اما همیشه خلوت شاعرانه بین خودش،خان جان و فرهاد را به روابط دوستانه با آنها ترجیح میداد
قدم زنان به سمت ویلا رفت خدمتکارها مشغول چیدن میز ناهار بودند.به قسمت جلوي ساختمان که رسید خان جان را
دید که
با حالتی عصبی وارد ساختمان میشد. او را صدا زد و پرسید:خان جان ...اتفاقی افتاده؟خان جان گفت:نمیدانم
شیوا با سردرگمی گفت:نمیدانید یعنی چی؟
خان جان گفت:نیم ساعتی قبل فرهاد و سارا آمدند.
شیوا با تعجب گفت:خب!این که خیلی خوبه.
خان جان گفت:فکر میکتم با هم دعوا کرده اند از ظاهر سارا که نمیشود فهمید. زیر آلاچیق نشسته و داره به بقیه با سفر
اروپایش پز میدهد اما فرهاد از همان اول که وارد شد عصبی بود.حالا هم رفته داخل اتاقش و بیرون نمی آید.میخواهم
براي
ناهار صدایش کنم هر چند میدانم به حرفم اعتنا نمیکند.
سپس به سمت پله ها رفت دوباره ایستادو به سمت شیوا چرخید و گفت:
شیوا جان تو بیا ،شاید راضی اش کردي براي ناهار بیاید داخل باغ. اصلا"نمیخواهم کسی بفهمد که هنوز یک ماه از
ازدواجشان
نگذشته با هم اختلاف دارند.
شیوا لبخندي زد .خودش براي دیدن فرهاد بی تاب بود.بدون اینکه چیزي بگوید همراه او رفت.
با صداي ضرباتی که به در نواخته شد، چشمانش را باز کرد و گفت:
بله
خان جان گفت: فرهاد جان !
فرهاد از جا برخاست و روي تخت نشست و گفت: بیا داخل مادر
خان جان گفت:شیوا هم اینجاست.
فرهاد نگاهش را به در دوخت و گفت: اشکال نداره بیایید داخل
خان جان در را که باز کرد ضربان قلب شیوا دوچندان شد.اول خودش و بعد شیوا وارد شدند.فرهاد و شیوا نگاهی کوتاه
بهم
کردندشیوا سعی کرد به خودش مسلط شود و بعد گفت:سلام رسیدن بخیر
فرهاد در پاسخ گفت: سلام شیوا ... حالت چطوره؟
شیوا گفت: خوبم شما چطورید؟
خان جان به جاي فرهاد گفت: میبینی که بهم ریخته .
فرهاد سرش را پایین انداخت و گفت:
از خستگی است. فقط خواهش میکنم اصرار نکنید براي صرف ناهار بیایم پایین.
شیوا گفت: خستگی را بگذار براي بعد. حالا که سارا انقد پر انرژي و پر حرارت داره از سفرش براي دیگران تعریف میکنه
تو نمیتوانی خستگی را بهانه کنی. در ضمن خان جان دوست ندارند که میهمانان خستگی تو را به پاي اختلاف تو با سارا
بگذارند.
     
#15 | Posted: 1 Feb 2014 20:24 | Edited By: armita0096
قسمت چهاردهم

فرهاد سرش را بلند نمود و به شیوا نگاه کرد و با لبخندي گفت:
دیگه چی؟
شیوا لبخندي زد و گفت؟ دیگه اینکه ، اي یک دستور از طرف خان جان است.
فرهاد گفت: مادرم خوب میداند در چه موقعیتهایی از تو استفاده کند باشه شما بروید ، من هم می آیم.
هر دو لحظاتی به هم نگاه کردند سپس شیوا همراه خان جان از اتاق خارج شد.
فرهاد آه حسرت باري سر داد و گفت: میترسم آخرش این دل سرکش همه چیز را خراب کند!
ناهار در فضاي آرام و سرسبز صرف شد . بعد از ناهار خدمتکارها با ژله و میوه از میهمانان پذیرایی کردند . بعد از آن
میهمانان
کم کم عزم رفتن نمودند. تا غروب باغ خالی از هیاهو و همهمه میهمانان شد فقط خدمتکارها با کمی سروصدا مشغول
جمع
کردن وسایل از داخل باغ بودند . فرهاد روي تاب نشسته بود و با حرکتهایی که به آن میداد صداي قیژ قیژ خشک و
دلخراشش
را در فضاي باغ پراکنده مینمد. خان جان از روي سرسرا فرهاد را صدا کرد و گفت:
فرهاد هوا هنوز آنقدر گرم نشده. ممکنه سرما بخوري بهتره بیاي داخل
فرهاد با صدایی گرفته گفت : باشه مادر اما فعلا" دوست دارم تنها باشم.
خان جان با تاءسف سرش را تکان داد و به ساختمان برگشت تا وقت شام سارا در اتاق خواب استراحت میکرد و فرهاد
داخل
باغ قدم میزد
خان جان هر دو را براي صرف شام صدا زد هر دو بدون صحبت به حالت قهر سر میز شام نشستند. خان جان که از آن
همه
سکوت کلافه شده بود گفت:
خب نمی خواهید از سفرتان برایم صحبت کنید؟
سارا که منتظر همین فرصت بود لب به اعتراض گشود و گفت؟
اسمش فقط ماه عسل بود وگرنه از زهر مار هم تلخ تر بود.
فرهاد در پاسخ سارا فقط سکوت کرد و سارا ادامه داد:
نمی دانم به شما رفته یا پدر خدابیامرزش،دائم در حال غرغر کردن و عیب جویی بود و مدام با من درگیر میشد.
فرهاد با عصبانیت گفت:
باز قصد تحریک مرا داري؟رفتار من با تو عکس العملی در برابر اعمال نامعقول خودت بود.
خان جان گفت:
خیلی خب... من گفتم از تفریحگاههایی که رفته اید برایم تعریف کنید نه از جر و بحث هایی که بین هر زن و شوهري
اتفاق
می افتد.
سارا با تمسخر گفت:
جر و بحث!نزدیک بود مرا کتک بزند،آن وقت شما می گویید جر و بحث؟
خان جان با تعجب به فرهاد نگاه کرد و ناباورانه گفت:
فرهاد...تو که نمی خواستی همسرت را کتک بزنی...
فرهاد با عصبانیت گفت:
این خانوم جنبه آزادي را ندارد و با حرف هم سر به راه نمی شود. شما که آنجا نبودید ببینید این خانوم چه مفتضح لباس می پوشید و چه حرکات جلف و زننده اي داشت.
بعد رو به سارا کرد و ادامه داد:
چرا به مادرم نمی گویی که جلوي چشم هزاران مرد نامحرم و بی ناموس با لباس شنا رفتی توي آب؟ بگو...خجالت نکش.
سارا کمی سرخ شد اما فورا" با قیافه اي حق به جانب گفت:
من که تنها نبودم . در ثانی جنابعالی هم یک مرد نامحرم هستی، لابد با تماشاي زنهاي بی ناموس شدي.
با این حرف ، فرهاد با خشم مشت محکمی روي میز زد و با فریاد گفت:
خفه شو! این تو بودي که اصرار کردي براي دیدن چشمه هاي آب گرم برویم، من تو را منع کردم اما تو مثل یک بچه بی
عقل به
پروپایم پیچیدي و......
خان جان وسط حرف فرهاد پرید و گفت:
بس کنید ، خواهش می کنم ، اصلا" من اشتباه کردم که خواستم شما را آشتی دهم.
سارا با صداي بلند گفت:
من باید به این آقا بفهمانم که برده دست او نیستم.
فرهاد گفت:
اما همسر من هستی و وظیفه داري آنطور که من دوست دارم رفتار کنی.
خان جان با ناراحتی سالن را ترك کرد.
سارا گفت:
من در خانواده اي بزرگ شده ام که از مرد سالاري خبري نبوده.
فرهاد گفت:
صدایت را بیاور پایین . اجراي وظایف در قبال من ، نشانه مرد سالار بودن من نیست . اینکه میخواهم معقول رفتار کنی
نشانه
علاقه ام به تو و زندگیمان است.
سارا با تمسخر گفت:
وظیفه ... هه هه... نه آقا، من هر کاري براي تو انجام دهم از سر محبت است، من هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم.
فرهاد گفت:
محبت! این محبتی که تو از آن حرف می زنی کجاست و در این مدت چرا نشان ندادي؟
سارا گفت:
براي اینکه زمینه اش را بوجود نیاوردي.
فرهاد گفت:
طی تمام این سالها خان جان به من بیش از اندازه محبت کرده و هیچ وقت در پی ایجاد زمینه در من نبوده.
سارا پوزخندي زد و گفت:
او یک مادر است و به وظیفه اش عمل کرده.
فرهاد گفت:
تو فقط دنبال بهانه هستی در ضمن دوست ندارم با مادرم بی ادبانه رفتار کنی.
سارا در حالیکه از سر میز بر می خاست گفت:
انقدر به مادرت نناز! دیدي چطور آتش دعوا را روشن کرد و رفت؟
فرهاد خواست چیزي بگوید اما سارا سریعا" آنجا را ترك کرد.
خان جان که از داخل اتاقش بوضوح حرفهایشان را می شنید ، دلش به شدت شکست و اشکهایش جاري شد.
     
#16 | Posted: 1 Feb 2014 20:27
قسمت پانزدهم

پروانه مصرانه گفت:
آخه چرا نه؟
شیوا گفت؟
پروانه جان من تصمیم دارم ادامه تحصیل بدم.
پروانه گفت:
بعدش چی؟
شیوا گفت:
نه...نه...نه. بعد هم ازدواج نمی کنم.
پروانه گفت:
نکنه میخواهی مسیحا بشوي مادر مقدس!
شیوا خندید و گفت:
انقدر چرند نگو.
پروانه گفت:
آخه پیام چه عیبی داره؟ آقاي دکتر نیست که هست،قشنگ نیست که هست،خب اگر جنابعالی آقایان سن و سال دار را
می
پسندي که باید بگویم داداش بنده هم ده سالی از شما بزرگتره.یک دل نه صد دل عاشق شماست.
شیوا گفت:
گفتم که...
پروانه حرف او را قطع کرد و ادامه داد:
تازه یه خواهر شوهر خوب و استاندارد هم نصیبت میشه.
شیوا گفت:
اصلا" بگو ببینم این داداش جنابعالی خبر داره که من قبلا" فرهاد...
پروانه حرف او را قطع کرد و گفت:
بله خبر دارد. تا ته قضیه را می داند . ولی باز هم شما را پسندیده، تحفه!
شیوا کمی سکوت کرد و بعد گفت:
گوش کن پروانه من تا فرهاد را فراموش نکنم تصمیم به ازدواج نمی گیرم. نمی خواهم در حالیکه هنوز او را دوست دارم با
مرد
دیگري ازدواج کنم. این طوري هم خودم را گول می زنم و هم طرف مقابلم را.
پروانه گفت:
این طور که از ظاهر قضایا معلوم است حالا حالاها عشق فرهاد فراموش شدنی نیست. جنازه جنابعالی هم به درد برادر من
نمی خوره.
شیوا گفت:
می خواهم تا نفس می کشم فراموشش کنم نه وقتی مردم.
پروانه تسلیم وار گفت:
خیلی خب...ولی نمی خواهی یکبار دیگر عکس برادرم را ببینی؟ شاید معجزه شد.
شیوا براي اینکه دل او را نشکند عکس پیام را گرفت،نگاهی به آن نمود و گفت:
برادر قشنگی داري، امیدوارم همسر مناسبییدا کند.
پروانه عکس را گرفت و گفت:
بیچاره برادرم.
شیوا گفت:
براي برادرت دختر خوب کم نیست. چرا فکر می کنی من یکی از آن ایده آل ها هستم؟پروانه من حتی اختیار دل خودم را
هم
ندارم. آنقدر بر احساساتم تسلط ندارم تا آن را مهار کنم. اي کاش بفهمی من یک آدم گناهکار هستم. من مردي را دوست
دارم که متاءهل است و متعهد به زن دیگریست.
پروانه گفت:
اما تو قبل از اینکه او ازدواج کند به او علاقه مند شدي.
شیوا گفت:
اما حالا که ازدواج کرده باید سعی کنم یعنی مجبورم که فراموشش کنم اما دلم می گوید دوستش داشته باش و به خاطر
عشق او حاضرم هر تاوانی را بدهم و در مقابل عقل حکم دیگري می کند. اینکه من حق ندارم زندگی زن جوانی را از هم
بپاشم.
پروانه گفت:
تو دیوانه اي، یعنی دیوانه شده اي . از خدا بخواه تو را سر عقل بیاورد. این همه جوان خوب و معقول، آن وقت تو عاشق
چه
آدمی شدي. نمی گویم خوب نیست. فرهاد واقعا" مرد معقول و نجیبی است، اما پانزده سال اختلاف سنی و حالا هم
موضوع
تاءهلش. خودت همه را می دانی فقط نمی دانم چرا نمی خواهی باور کنی.
شیوا گفت:
مشکل من هم همین جاست. نمی توانم باور کنم. پروانه، می خواهم اعتراف کنم هنوز ذره اي از عشقم نسبت به او کم

نشده. می دانی امشب منزل برادرش دعوت داریم و من...حالا دیگر احساس می کنم بار سنگین گناه هم به درد عشقم
اضافه
شده. از خودم بدم می آید پروانه و هیچ راهی هم ندارم.
     
#17 | Posted: 1 Feb 2014 20:28
قسمت شانزدهم
سارا با افتخار تمام هدایایی را که براي فرامرز و خانواده اش تهیهکرده بود به آنها داد. مرجان با دیدن پارچه زیبا و
گرانقیمتی که
به عنوانسوغات دریافت کرده بود ذوق زده گفت:
واي سارا جون ، مرا شرمنده کردي . متشکرم فرهاد.
سارا لبخندي زد و گفت:
قابل شما را ندارد
مرجان پارچه را کنار گذاشت و آهسته پرسید:
براي خان جان چی گرفتی:
سارا آهسته پاسخ داد:
شیوا و خان جان اولین کسانی بودند که فرهاد برایشان هدیه گرفت،براي خان جان هم پارچه گرفتم.
مرجان گفت:
فرهاد دیگه داره خیلی تند میره، انقد که به امیر و اون دختره متکبر توجهدارد به برادرش اهمیت نمی دهد، از همان اول
همینطور بود، بجاي اینکه برادرخودش را مدیر شرکت کند، امیر را به عنوان مدیر و مهندس طراح شرکت استخدامکرد.
تازه این
به کنار، بچه هاي من برادرزاده هایش بودند، آنوقت براي شیواکلی بریز و بپاش می کرد.
سارا در کمال تعجب گفت:
منظورت چیه مرجان جون... مگه... مگه امیر برادر او نیست؟
مرجان لبخند موذیانه اي زد و گفت:
اوا.... عزیزم انگار تو از همه جا بیخبري.کسی این موضوع را به تو نگفته تو هم متوجه نشدي؟
سارا که گیج شده بود گفت:
خب آره کسی در این باره چیزي به من نگفته بود، رفتارشان با هم انقدر گرم وصمیمی بود که من نفهمیدم . تازه پدرم هم
در
این باره حرفی نزد.
مرجان گفت:
لابد سوال نکردي . تازه هزینه تمام پروژه ها و خرج و مخارج شرکت را تماما"فرهاد تقبل کرده. امیر چیزي از خودش
ندارد فقط
یک دوست صمیمی براي فرهاداست.اونقدر به او اعتماد دارد که تمام ثروتش را در اختیار پیشرفت و ساختطرحهاي او
قرار
داده. راستی نگفتی واسه شیوا چی هدیه گرفتی؟
سارا که هنوز از فهمیدن حقیقت گیج بود، زیر لب زمزمه کرد:
پس شیوا دختر برادرش نیست!
مرجان گفت:
سارا جون حواست کجاست؟
سارا با دستپاچگی گفت؟
چیزي گفتی؟
مرجان گفت:
پرسیدم واسه بقیه چی گرفتید، البته اگر فضولی حساب نمی کنی.
سارا گفت:
هدیه امیر هم مثل فرامرز است اما براي شیوا یک ادکلن هدیه گرفته. فکر نمی کنم انقدرها قیمت داشته باشه.
مرجان با زیرکی گفت:
اگر مارکش را می دیدم قیمتش را حدس میزدم.
سارا گفت:
من موقع خرید ادکلن نبودم، اما هدایاي آنها را هم آوردم اینجا.
مرجان گفت:
میشه مارك ادکلنش را ببینم؟می خواهم اگر عطر خوبی داشت یکی بگیرم.
سارا گفت:
البته.
مرجان به دنبال سارا به اتاق دیگري رفت. سارا از داخل نایلونی که باقیهدایا در آن قرار داشت، بسته کادو شده اي را
بیرون
آورد و به دست مرجانداد. مرجان با احتیاط بوسیله ناخنش قسمتی از چسبهاي کادو را جدا نمود.جعبهزیباي ادکلن را
کمی
بیرون کشید و با دیدن مارگش، جعبه را سر جایش قرار داد، کادو را به دست سارا داد و گفت:

بگیر عزیزم، من از این پولها ندارم.
سارا بسته را گرفت و پرسید:
گرونه؟
مرجان خندید و گفت:
نه....فقط این مارك تو دنیا تکه و آخرین قیمت را دارد . چقدر دست و دلباز و ولخرج، البته تازگی ندارد. ولی دیگه باید
جلویش را
بگیري. این همه ولخرجی و پول هدر دادن براي شیوا چه معنایی دارد؟
سارا با ناراحتی ادکلن را داخل نایلون قرار داد و گفت:
می دانم چه بلایی سرش بیاورم.
مرجان دست سارا را گرفت و گفت:
صبر کن ، حالا نه. باشد براي بعد وقتی که تنها شدید.
در همین هنگام صداي زنگ منزل بلند شد. مرجان با تمسخر گفت:
لابد برادر عزیزش آمده خودت را شاد و سر حال نشان بده. بیا یرویم.
خشم تمام وجود سارا را فرا گرفته بود. با دانستن حقایقی که فرهاد از او پنهان کرده بود هزاران سوال برایش بوجود آمده
بود
اما ترجیح داد همانطور که مرجان گفته بود دعوا را بگذارد براي منزل.
وقتی وارد سالن شدند امیر و شیوا به همراه بی بی مشغول احوالپرسی با دیگران بودند. سپس همه روي مبلها نشستند .
شیوا درست مقابل فرهاد قرار گرفت و سارا عمدا" جایی نشست که بتواند هر دو را زیر نظر داشته باشد.
بعد از پذیرایی مرجان از میهمانان ، فرهاد رو به سارا کرد و گفت:
سارا نمی خواهی هدایایشان را بیاوري؟

سارا با بیمیلی از جا برخاست و رفت. لحظاتی بعد با نایلون برگشت و آن را مقابل فرهاد قرار داد وگفت:
خودت زحمتش را بکش.
فرهاد اول کادوي امیر و بی بی را داد . هر دو تشکر کردندو باز نمودن آن را به بعد موکول کردند . فرهاد کادوي شیوا را به
دستش داد و گفت:
امیدوارم خوشت بیاید.
شیوا هیجانزده گفت:
متشکرم اما من نمی توانم صبر کنم همین جا بازش می کنم.
فرهاد با تبسمی سر جایش نشست و به شیوا و تلاشش براي باز کردن کادو چشم دوخت. دلش می خواست هیجان را در
تک تک خطوط چهر ه اش ببیند. شیوا با دیدن ادکلن ، ناباورانه در نهایت شادمانی گفت:
واي خداي من .... این خیلی باور نکردنی است.آخه ادکلنم تمام شده بود قرار بود یکی دیگه بخرم . متشکرم فرهاد.
فرهاد گفت:
امیدوارم از عطرش خوشت بیاید.
شیوا ادکلن را از جعبه بیرون آورد ، سر شیشه را باز کرد و آن را بویید و گفت:
فوق العاده است!
فرامرز با کنجکاوي گفت:
میشه من هم ببینم؟
شیوا ادکلن را به دست فرامرز سپرد . او با دیدن مارکش سوتی زد و گفت:
باید هم فوق العاده باشد. با اجازه شیوا.......
و کمی از آن را به لباسش زد و گفت:
البته درسته این ادکلن مخصوص خانومهاست، اما از چنین چیزي نمی توان گذشت.

امیر که متوجه مارك و قیمت گزاف ادکلن شده بود معترضانه به فرهاد گفت:
فرهاد زیاده روي کردي .لازم نبود این همه پول خرج هدیه شیوا کنی. یک هدیه ساده هم شیوا را خوشحال میکرد.
فرهاد نگاه کوتاهی به شیوا کرد و گفت:
درسته اما عطرهاي دیگه را خودم نپسندیدم.
شیوا نگاه پر از عشق و محبتش را به او دوخت و گفت:
واقعا" متشکرم.
فرهاد در جواب او به لبخندي بسنده کرد.
در این میان سارا تمام تلاشش را می نمود که خشم و حسادت باعث انفجارش نشود و فریاد نکشد.
شام در محیطی دوستانه صرف شد . آخر شب وقت رفتن امیر از فرهاد و فرامرز دعوت نمود تا دو شب بعد به منزل آنها
بروند .
فرامرز با تشکر دعوت او را به خاطر شرکت در مجلس دیگري رد کرد اما فرهاد پذیرفت.
     
#18 | Posted: 1 Feb 2014 20:30
قسمت هفدهم

فرهاد کتش را بیرون آورد و گفت :
شب خوبی بود این طور نیست؟
سارا با عصبانیت روي مبل نشست. فرهاد در حال باز نمودن دکمه هاي پیراهنش از پشت به او نزدیک شد، کمی به سمت
او
خم شدو گفت :
اتفاقی افتاده عزیزم؟
سارا با عصبانیت گفت :
چرا براي قبول دعوت امیر صبر نکردي تا نظر مرا بدانی؟
فرهاد راست ایستاد،پیراهنش را روي مبل دیگري انداخت و گفت :

چون اشکالی در قبول آن ندیدم، در ثانی من بدون چون و چرا دعوت تمام فامیل تو را پذیرفتم .
سارا با همان لحن عصبی گفت :
بله دعوت فامیلم را ، نه دوستانم. امیر فامیلت است؟
فرهاد گفت :
نه...اما از برادر ...
سارا با عصبانیت بیشتري گفت :
نه.... چرا به من نگفته بودي که امیر برادر تو نیست؟
فرهاد پاسخ داد :
خب تو که خودت این موضوع را می دانستی .
سارا این بار فریاد زد :
نمی دانستم امشب فهمیدم .
فرهاد گفت :
عزیزم آرامتر، خان جان خوابیده. حالا مگر اتفاقی افتاده؟
سارا پرخاشگرانه گفت :
هیچی نشده. فقط من باید این موضوع را از زبان دیگران بشنوم .
فرهاد گفت :
خیلی خب من معذرت می خوام اما باور کن من خبر نداشتم که تو از این موضوع بی اطلاعی. فکر می کردم پدرت به تو
گفته .
به هر حال او هم در شرکت من کار می کند و ...
سارا حرف او را قطع کرد و گفت :
خیلی خب ، حالا بگو بدانم چرا براي شیوا چنان هدیه سنگینی گرفتی، آن هم دور از چشم من؟

فرهاد گفت:
من پنهان از تو کاري نکردم . یادت رفته از تو خواستم مرا در خرید هدیه همراهی کنی اما وقتی فهمیدي می خواهم براي
شیوا
و خان جان خرید کنم گفتی ترجیح می دهی وقتت را توي سونا بگذرانی.
سارا گفت:
به هر حال پولی که بابت خرید ادکلن شیوا صرف کردي به اندازه تمام پولی است که من بابت هدایاي خانواده ام خرج
کردم.
فرهاد با بی حوصلگی گفت:
درسته، اما من در خرید تو را آزاد گذاشتم . پولهایم را که از تو دریغ نکردم.
سارا گفت:
من فکر تو را کردم ، نخواستم توي خرج بیافتی وگرنه...
فرهاد گفت:
بسیار خب ، اگر از هدایایی که براي خانواده ات گرفتی ناراضی هستی می توانی هر وقت دلت خواست به هر مناسبتی
هدایاي گرانقیمت تري برایشان بگیري.
سارا صدایش را بلند کرد و گفت:
انقدر پولت را به رخ من نکش . من می خواهم بدانم چرا براي اون دختره متکبر چنین هدیه سنگینی گرفتی ، اصلا" تو از
کجا
می دانستی او به ادکلن احتیاج داره؟
فرهاد که صبرش تمام شده بود گفت:
سارا... سارا.... بس کن . من نمی دانستم که ادکلن شیوا تمام شده یک بار گفتم من به سلیقه خودم هدایا را تهیه کردم و

تنها از بوي این ادکلن خوشم آمد، بدون اینکه قیمتش را بدانم . من که مستقیما" به فروشنده نگفتم گرانترین ادکلن را
می
خواهم.
سارا با تمسخر گفت:
از کجا معلوم؟! شاید گفته اي بهترین مارك را می خواهم.
     
#19 | Posted: 1 Feb 2014 20:33
قسمت هجدهم

فرهاد روي تخت دراز کشید و گفت:
متاءسفانه شاهدي ندارم تا گفته هایم را براي تو تصدیق کند . حالا بلند شو لباسهایت را عوض کن و خواب را بر
چشمانمان
حرام نکن.
سارا از جا برخاست و در حالیکه عصبانیتش به اوج خود رسیده بود گفت:
فکر کردي من جزء آن دسته از زنهایی هستم که گول نوازش هاي شوهرانشان را می خورند؟
نخیر آقا ، اگر اصرارهاي پدرم و تعریفهایش از تو نبود هرگز حاضر به ازدواج با مردي چون تو نمی شدم . آدم پول داري که
فکر
می کند به خاطر ثروتش هر کاري می تواند بکند.
فرهاد چشمانش را بست و گفت:
سارا تو الآن عصبی هستی ، خواهش می کنم بیا بخواب ، فردا در موردش صحبت می کنیم.
سارا با تمسخر گفت:
فکر کردي اجازه می دهم به من دست بزنی دروغگوي حقه باز!
فرهاد از جا برخاست و گفت:

ببین سارا از روزي که با هم ازدواج کردیم من همه سعی و تلاشم این بوده که تو را به خود علاقه مند کنم چون از همان
اول
فهمیدم به من علاقه نداري و بر خلاف گفته هایت به خاطر پول با من ازدواج کردي ، در ثانی من اصلا" دلم نمی خواهد
زندگیمان از هم بپاشد.
سارا گفت:
پولت بخورد توي سرت . با حرفهاي قشنگ مرا گول نزن . همه شما مردها دروغگو و فریبکار هستید . از همان اول از
جنس
شما بدم می آمده . تو هم مثل نامزد اولم ، دروغگو و نامرد هستی.
فرهاد گفت:
تو در مورد او هم اشتباه کردي.
سارا دوباره روي مبل نشست و این بار گریه را سر داد.
فرهاد از تخت پایین رفت و به او نزدیک شد. خواست او را آرام کند اما سارا فریاد زد:
به من دست نزن.
فرهاد خودش را عقب کشید و گفت:
خیلی خی... می روم پایین کمی برایت آب بیاورم.
و از اتاق خارج شد. هنگامی که برگشت سارا در را از داخل قفل کرده بود . جند ضربه به در نواخت و گفت:
سارا... در را باز کن برایت آب آورده ام.
سارا که آرام گرفته بود گفت:
احتیاجی به آب ندارم . حالا برو می خواهم بخوابم.
فرهاد که کفري شده بود زیر لب گفت:
برو به درك!
به اتاق دوران تجردش رفت و در حالیکه لیوان آب را روي میز قرار می داد زمزمه کرد:
خدا لعنتت کند امیر ، تو می دانستی این دختر از لحاظ روحی مشکل داره آن وقت به من پیشنهادش کردي . فقط به کمی
زمان احتیاج داشتم اگر
می گذاشتی شایعات فروکش کند حالا نه من در بند این زن اسیر بودم ، نه دخترت مثل شمع آب می شد.
فرهاد آلبومی را از داخل کمد بیرون آورد و روي تخت دراز کشید و عکسهاي آن را تماشا کرد. زیر لب زمزمه کرد:
خدایا مرا ببخش ، خودت می دانی دارم تمام سعی ام را می کنم تا کمی به من محبت کند ، تا شاید همان محبت کم باعث
فروکش شدن این عشق شود اما او دائم از من رو بر می گرداند و مرا از خود می راند.
سارا با فرهاد قهر کرده بود و به هیچ نحوي حاضر نبود با او صحبت کند. حتی با خان جان که در این میان دخالتی نداشت
سرسنگین شده بود . آن روز تصمیم
داشت به مرجان سري بزند و در مورد شیوا و فرهاد سوالاتی از او بپرسد. بعد از پوشیدن لباس به طبقه پایین رفت. خان
جان
مشغول تماشاي تلویزیون بود .
با دیدن سارا گفت :
داري میري بیرون دخترم؟
سارا گفت :
می بینید که ... شاید تا ظهر برنگشتم .
خان جان پرسید :
فرهاد خبر داره که ....
سارا با عصبانیت گفت :
مگر من از فرهاد می پرسم کجا می روي و یا کی بر میگردي؟
و بدون اینکه منتظر پاسخ او بماند ، از سالن خارج شد . با ماشینی که فرهاد برایش خریده بود از ویلا خارج شد . نیم
ساعت
بعد مقابل منزل فرامرز رسیده بود .
بعد از فشردن زنگ و باز شدن در وارد شد . مرجان با رویی گشاده از او استقبال کرد و او را به پذیرایی برد و خودش براي
درست کردن شربت به آشپزخانه رفت.
براي سارا کمی تعجب آور بود که علی رغم ثروت بیکران فرهاد ، فرامرز در سطح متوسطی زندگی میکرد
مرجان با سینی حاوي لیوانهاي شربت وارد شد و در حین نشستن گفت :
خدمتکارم رفته مرخصی. این این چند روز مجبورم خودم کارها را انجام بدهم .
سارا شربت را داخل سینی برداشت و گفت :
چرا دو یا سه خدمتکار نمی گیري که وقت مرخصی گرفتنشان با مشکل مواجه نشوي؟
مرجان پوزخندي زد و گفت :
اگر بخواهم دو یا سه خدمتکار بگیرم باید گوشه حیاط برایشان چادر بزنم. اینجا انقدر بزرگ نیست که به دو سه تا
خدمتکار
احتیاج داشته باشد و به هر کدام یک اتاق بدهم . تازه دوتا پسرام از یک اتاق مشترك استفاده می کنند ، در ضمن اگر این
کار
را بکنم باید همه حقوق فرامرز را بدهم پول کلفت و نوکر !
     
#20 | Posted: 1 Feb 2014 22:52
قسمت نوزدهم

سارا با تردید گفت :

می توانم سوالی بپرسم؟
مرجان گفت :
بپرس .
سارا گفت :
مگر خان جان ارثیه پدرشان را منصفانه بین فرهاد و فرامرز تقسیم نکرد؟
مرجان گفت :
منصفانه که تقسیم کرد . وقتی پدرشان فوت کرد فرهاد تازه به سن قانونی رسیده بود و قصد تحصیل توي دانشگاه آمریکا
را
داشت فرامرز تصمیم گرفت با سهم الارث خودش کار تجارت را شروع بکند . به فرهاد هم پیشنهاد داد براي اینکه سرمایه
اش
راکد نماند با او شریک شود اما فرهاد قبول نکرد تا اینکه با امیر آشنا شد از طرحها و ایده هاي او خوشش آمد و روي طرح
هاي
امیر سرمایه گذاري کرد فرامرز هم تصمیم گرفت با آنها شریک شود اما این بار فرهاد قبول نکرد انگار میدانست چقدر
سود توي
طرح هاي امیر خوابیده براي همین نخواست منفعتی به فرامرز برسد البته بهانه آورد شراکت ممکنه باعث بهم خوردن
رابطه
برادریشان شود فرامرز هم از پولش توي تجارت استفاده کرد اما بدشانسی آورد چند تا از کشتی هاي حامل بار ، دزد از
کار در
آمدند و همه چیز را بالا کشیدند .
فرامرز بیچاره هم ورشکست شد و این هم حال و روز ما
سپس ته دل به دروغهاي خودش خندید و گفت :
ول کن این حرفها را ، بگو ببینم راه گم کرده اي؟
سارا لبخندي زد و گفت :
من که دو شب پیش اینجا بودم .
مرجان گفت :
اوا .... راست می گی راستی قضیه ادکلن چی شد؟
سارا گفت :
به خاطرش کلی با هم جر و بحث کردیم حالا هم با هم قهریم .
مرجان گفت :
چرا قهر؟
سارا گفت :
براي اینکه هیچ دلیل و منطقی براي خرید اون ادکلن گرانقیمت نیاورد .
مرجان خندید و گفت :
دنبال دلیل و منطق نگرد ، چون این قصه سر دراز دارد و سري است .
سارا کنجکاوانه پرسید ؟
چرا؟
مرجان گفت :
ولش کن نمی خواهم اعصابت را داغون کنم .
سارا پرسید :
مربوط به شیواست؟
مرجان لبخندي زد و سکوت کرد .
سارا ملتمسانه گفت :
خواهش میکنم هر چه می دانی بگو اصلا" من براي همین اینجا هستم می خواستم در مورد شیوا از تو سوالاتی بپرسم .
مرجان گفت :
من دنبال دردسر نیستم اگر فرامرز بفهمد که به تو حرفی زده ام مرا سه طلاقه می کند تازه اگر خان جان یا فرهاد بفهمه
که
روزگارم سیاهه .
سارا که صبرش لبریز شده بود گفت :
خواهش میکنم بگو، قسم می خورم به کسی حرفی نزنم .
مرجان مکثی نمود و گفت :
راستش فرهاد بیش از حد با امیر رفت و آمد می کرد توي همین رفت و آمدها با خانواده اش صمیمی شد شیوا هم که
عمویی
نداشت او را عمو خطاب میکرد فرهاد رفتار صمیمانه اي با شیوا داشت خیلی وقتها هم شیوا و مادرش می رفتند منزل
خان
جان ، با هم مسافرت می رفتند. بعد از مرگ افسانه ، مادر شیوا، روابطشان نه تنها قطع نشد ، گرمتر هم شد، فرهاد با هر
سفرش به اروپا آمریکا و کشورهاي خارجی دیگر کلی هدیه به عنوان سوغات براي شیوا می آورد وقتی بچه بود عروسک
و اسباب بازي ، وقتی بزرگ شد لباس ، چه لباسهایی ،هر یکی از یکی قشنگتر و گران تر ، انگار سایز شیوا را از بهر بود همه
اندازه و قالب بدنش. وقتی هم که رفت دبیرستان ، انگار فرهاد مسئول برگرداندنش به خانه بود. روابطشان خیلی صمیمی
بود
شوخی و خنده و جوك و فال و از همین کارها تا بالاخره گند قضیه در آمد .
     
صفحه  صفحه 2 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites