تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#21 | Posted: 1 Feb 2014 21:56
ریشه در عشق. قسمت بیستم

روابطشان خیلی صمیمی بود شوخی و خنده و جوك و فال و از همین کارها تا بالاخره گند قضیه در آمد .
سارا هراسان پرسید : گند قضیه؟ یعنی چی؟
مرجان گفت :
راستش فرهاد همه را گذاشت به حساب شایعه از اون طرف هم امیر چنان داد و هواري توي شرکت راه انداخت و قیافه مظلومانه اي به خودش گرفت که همه باور کردند آن حرفها شایعه بوده که توسط دشمنان امیر و فرهاد توي شرکت پخش
شده
البته شیوا هم نفهمید که توي شرکت حرف او و فرهاد سر زبانها افتاده ، یعنی نگذاشتند که بفهمد .
سارا با تردید پرسید :
چه حرفهایی؟
مرجان گفت :
می گفتند امیر ناموسش را در مقابل پول به رییسش که فرهاد باشه فروخته.می فهمی که... یعنی روابط نا مشروع شیوا و
فرهاد به هر حال این شایعات باعث نشد که فرهاد رفت و آمدش را کم کند .
سارا ناباورانه گفت :
خب ... خب اگر دروغ بود امیر باید یک عکس العملی نشان می داد و پاي فرهاد را از خانه اش می برید .
مرجان گفت :
گفتم که داد و هوار راه انداخت آن هم وسط شرکت فریاد زده اگر عامل شایعات را پیدا کند با دستان خودش او را خفه
خواهد
کرد بعد هم فرهاد تهدید کرده اگر شایعات باز هم ادامه پیدا کند همه را از شرکت اخراج خواهد کرد البته فرامرز می گفت
امیر ،
فرهاد را تهدید کرده که اگر هر چه زودتر با ازدواجش قائله را ختم به خیر نکند نه تنها از شرکت بلکه از شهر هم می رود
شایعات بعد از مدت کوتاهی فروکش کرد .
سارا گفت :
با ازدواجش، پس فرهاد با من ازدواج کرد که شایعات تمام شود .
مرجان لبخند موذیانه اي زد گفت :
نه عزیزم شایعات که با تهدیدات امیر و فرهاد تمام شد .
سارا با عصبانیت گفت :
پس با من ازدواج کرد که امیر تهدیدش را عملی نکند از رفتن امیر می ترسید؟ به خاطر چی؟ می ترسید با رفتن او طرح
هاي
فوق العاده اش را از دست بدهد یا معشوقه زیبایش را؟
مرجان گفت :
گفتم که اینها یک مشت شایعات بود تو نباید خودت را ناراحت کنی
سارا با حالت عصبی از جا بر خاست
مرجان گفت :
اوا ... سارا جون چرا بلند شدي؟
سارا غرق در افکارش گفت :
می خواهم سري هم به مادرم بزنم .
مرجان هم از جا بر خاست و گفت :
ناهار را پیش ما بمان
سارا لبخندي زد و گفت :
نه ... به خاطر همه چیز ممنون
مرجان در حالیکه خودش را نگران نشان می داد گفت :
سارا جان یک وقت پیش شیوا حرفی نزنی آخه او از همه جا بیخبره امشب هم که آنجا دعوت هستید ، درسته؟
سارا گفت :
آره
مرجان دوباره گفت :
یادت که نمی ره؟
سارا که حسابی تحقیر شده بود گفت :
نه ... فراموش نمی کنم که از زبان تو حرفی نشنیدم.
فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
ساعت سه و نیمه ما که نمی خواهیم فقط براي شام خوردن برویم . از طرفی شیوا مدرسه است و بی بی هم دست تنها.
خان جان گفت:
من این چیزها را خوب می دانم چرا به جاي این حرفها تماسی با منزل پدرش نمی گیري؟
فرهاد با حالتی عصبی، موهایش را دست کشید و گفت:
اگر آنجا نبود چه؟ من چه جوابی باید بدهم؟ د ... آخه نمی پرسند تو خبر نداري همسرت کجاست؟
خان جان گفت:
بگو کسی جراءت نمی کند از دختر زبان دراز شما بپرسد کجا می رود و چه وقت بر می گردد.
فرهاد سیگاري روشن کرد و به سمت تلفن رفت. شماره منزل بهرام پور را گرفت و دقایقی صحبت کرد بعد از قطع تماس
گفت:
آنجا بود داره میاد.
خان جان گفت:
خواهش می کنم فرهاد وقتی آمد با او برخورد نکن باور کن من حوصله یک جر و بحث دیگر را ندارم. از طرفی موءاخذه
کردن او
هیچ فایده اي ندارد.
فرهاد دود سیگارش را بیرون داد و گفت:
می دانم ... می دانم
نیم ساعت بعد سارا از راه رسید بدون اینکه سلام کند از کنار آنها گذشت و به طبقه بالا رفت. فرهاد با حالتی عصبی به
دنبالش رفت اما قبل از اینکه وارد اتاق شود سارا در را به شدت به هم کوبید و آن را قفل کرد
فرهاد که سعی داشت خونسردي اش را حفظ کند گفت:
سارا .... هنوز قهري، خیلی خب هر چه تو بگویی اما حالا باید لباسهایت را عوض کنی تا برویم منزل امیر.
سارا با خونسردي گفت:
بایدي در کار نیست چون من حوصله ندارم اما تو و خان جانت می توانید بروید.
فرهاد گفت:
یعنی چه که حوصله ندارم ؟ این مهمانی به خاطر توست.
سارا گفت:
و من حوصله ندارم مگر زبون نمی فهمی؟ اگر خیلی دلت می خواهد بروي خب برو .
فرهاد گفت:
ببین سارا اگر این قهرها و این رفتار بچه گانه به خاطر اون ادکلن است که باشه.... باشه همین امشب از شیوا پس می گیرم و تقدیم تو می کنم.
ادامه دارد............
     
#22 | Posted: 2 Feb 2014 16:51
قسمت ۲۱

سارا گفت:
به هر حال من امشب آنجا نمی آیم که تو بخواهی ادکلن را از او پس بگیري . در ضمن اون ادکلن را هم فراموش کن ، چون
ربطی به اون نداره.
فرهاد گفت:
پس به خاطر چی دلخور هستی؟
سارا گفت:
الآن حوصله ندارم که برایت توضیح بدهم باشه براي وقتی که سرحال شدم.
فرهاد با عصبانیت گفت:
یعنی تو امشب به منزل امیر نمی آیی؟
سارا فریاد زد:
نه ... یعنی من هیچ وقت پایم را آنجا نمی گذارم ، نه امشب و نه شبهاي دیگر.
فرهاد پرسید:
براي چه؟ من حق ندارم بدانم؟
سارا با تمسخر خندید و گفت:
اتفاقا" تو چنین حقی نداري و من هم مجبور نیستم علتش را به تو بگویم
فرهاد با کلافگی گفت:
خیلی خب بعدا" درباره اش حرف میزنیم اما حالا در را باز کن
سارا فریاد زد:
برو گمشو ... فهمیدي ، گورت را گم کن
فرهاد با عصبانیت از پله ها پایین رفت و خطاب به خان جان گفت :
بلند شو مادر ، بلند شو برویم.
خان جان با تعجب گفت:
یعنی چی؟ پس سارا؟
فرهاد گفت:
او نمی آید ... می گه حوصله ندارم.
خان جان گفت:
اینکه نمی شود ما برویم و او نیاید این مهمانی به خاطر شماست.
و خودش براي راضی کردن سارا به طبقه بالا رفت اما هر چه او را صدا زد جوابی نشنید.
شیوا قبل از اینکه وارد شود به جاکفشی نگاه کرد و بعد وارد شد امیر جلوي تلویزیون روشن نشسته بود و مشغول مطالعه
روزنامه بود سر و صداي ظرف
شستن بی بی هم از آشپزخانه به گوش می رسید شیوا با صدایی که در آن شادي موج می زد گفت:
سلام بابا ... مثل اینکه مهمانها هنوز نیامده اند
امیر گفت:
سلام دخترم ... هنوز که نیامده اند وقتی از شرکت می آمدم فرهاد را دیدم گفت می ره سارا و خان جان را بیاره .
شیوا به آشپزخانه سرك کشید و گفت:
سلام بی بی ، صبر کن لباسهایم را عوض کنم ، باقی کارها با من.
بی بی لبخندي زد و گفت:
علیک سلام دخترم کار زیادي نمانده
شیوا به اتاقش رفت و بعد از دقایقی براي کمک به بی بی پیوست
بعد از آماده شدن شام ، شیوا دیوان حافظ را روي میز قرار داد و گفت:
فکر نکنم امشب برایمان فال بگیرد.
امیر که روزنامه را کنار گذاشته بود به ساعتش نگاه کرد و گفت:
دیگر از فال گیري استعفا داده . فکر نمی کنی دیر کردند؟
در همین هنگام صداي زنگ تلفن در سالن پیچیدشیوا گوشی را برداشت و گفت:
بفرمایید
صداي خان جان در گوشی طنین انداخت:
سلام شیوا جان
سلام خان جان ، شما هنوز راه نیافتادید؟
شیوا جان ، راستش زنگ زدم بگویم براي ما مهمان رسیده ، از فامیلهاي سارا ... لطفا" گوشی را بده به پدرت ، فرهاد می
خواهد عذر خواهی کند
شیوا از او خداحافظی کرد و گوشی را به سمت امیر گرفت و گفت:
با شما کار دارند
و دیگر منتظر نماند و به اتاقش رفت همه آن شور و شوق به یکباره خاموش شده بود
بعد از قطع تماس فرهاد با دلخوري به طبقه بالا رفت خواست وارد اتاقش شود که سارا در را باز کرد و گفت:
چرا نرفتید؟
بدون تو؟
سارا پوزخندي زد و گفت:
من که به تو اجازه دادم بروي.
فرهاد گفت:
سارا مشکلت چیه؟چرا با من اینطور بی ادب رفتار می کنی؟
می خواهی بدانی؟ خیلی خب بیا داخل اتاق.
فرهاد وارد شد و روي مبل نشست و گفت:
بفرمایید
سارا در حالیکه قدم میزد گفت:
خودت باید بدانی که مهریه عندالمطالبه است.
فرهاد خنده کوتاهی کرد و با تمسخر گفت:
آره ... میدانم چون اگر نمی دانستم ممکن بود تمام ثروتم را مهرت کنم.
سارا خندید وگفت:
آنقدرها به من علاقه نداشتی که دست به چنین ریسک بزرگی بزنی. در ضمن خوب می دانم که مهریه مثلا" سنگین من
یک
سوم از ثروت سرشارت هم نمی شود
فرهاد یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
که اینطور ... پس تو قبل از ازدواج با من ، ثروتم را تخمین زده اي؟
سارا با جدیت گفت:
من مهریه ام را می خواهم ، همین فردا.
فرهاد سیگاري روشن کرد و با تمسخر گفت:
می توانم بپرسم بعد که مهریه ات را گرفتی ، طلاق هم می خواهی یا نه؟
سارا گفت:
نه عزیزم پرداخت مهریه ربطی به طلاق ندارد.
     
#23 | Posted: 2 Feb 2014 16:52
قسمت ۲۲
فرهاد با عصبانیت گفت:
پس این تقاضاي احمقانه براي چیست؟
سارا مقابل فرهاد ایستاد و گفت:
اولا" که این درخواست احمقانه حق مسلم من است فهمیدي؟ در ضمن تصمیم دارم با پولش کار کنم و از سود حاصله اش
استفاده کنم دلم نمی خواهد هر وقت به پول احتیاج دارم کاسه گدایی جلوي تو بگیرم تازه باید کلی برایت ناز و عشوه
کنم
فرهاد خنده عصبی کرد و گفت:
ناز ... ؟ من در این مدت از تو جز ناسزا و قهر چیز دیگري ندیده ام اما بدون دلگیري از رفتار نادرستت هر چقدر پول
خواستی در
اختیارت گذاشته ام چون معتقدم هر چه دارم متعلق به همسرم است
سارا گفت:
چه عقاید قشنگی داري ! به هر حال من همیشه به پول زیاد احتیاج دارم .
فرهاد گفت:
مثلا" چقدر؟
ساراگفت:
گفتم که من مهریه ام را می خواهم همین فردا
سپس به سمت در رفت و آن را براي فرهاد باز کرد و گفت:
وقت شام می بینمت
فرهاد سیگارش را در زیر سیگاري انداخت و از اتاق خارج شد
شب براي فرهاد به سختی سپري شد درست از هنگامی که با سارا ازدواج کرده بود دچار بیدار ، خوابی شده بود چرا که
رفتار نامناسب سارا او را به فکر می انداخت و او تا صبح به زندگی اش فکر می کرد آن شب قبل از اینکه به رختخواب
برود با
یک تماس تلفنی ، پدر و مادر سارا را از خواسته دخترشان مطلع کرد و از آنها خواست فردا صبح به عنوان ناظر براي
پرداخت
مهریه آنها را همراهی کنند.
فرهاد و خان جان به همراه پدر و مادر سارا داخل سالن به انتظار سارا نشسته بودند و او بعد از تعویض لباس پایین آمد با
دیدن
پدر و مادرش ، قبل از هر کاري پرخاشگرانه به فرهاد گفت :
براي چی پدر و مادرم را خبر کردي؟ فکر کردي می توانند مرا از خواسته ام منصرف کنند ؟
خانم بهرام پور معترضانه گفت :
سارا این چه طرز صحبت کردن با شوهرت است ؟
فرهاد گفت :
خودتان را ناراحت نکنید خانم بهرام پور من و خان جان عادت کرده ایم
سپس رو به سارا کرد و گفتم :
خواستم همراه ما به محضر بیایند تا شاهد پرداخت مهریه و ثبت آن باشند
خانم بهرام پور از جا برخاست و گفت :
سارا من باید با تو صحبت کنم .
سارا گفت :
نه مامان جان خواهش می کنم حرفی نزنید چون من تصمیمم را گرفته ام
خانم بهرام پور بازوي سارا را گرفت و در حالیکه او را به سمت کتابخانه می برد گفت :
باید گوش کنی
هر دو وارد کتابخانه شدند خانم بهرام پور بی مقدمه و با جدیت گفت :
حالا شوهرت هیچی ، اما من و پدرت باید بدانیم چه اتفاقی افتاده که تو می خواهی مهریه ات را بگیري نکند واقعا" دیوانه
شده
اي؟
سارا گفت :
دیوانه؟ من مهریه ام را می خواهم این دیوانگی است؟
خانم بهرام پور صدایش را پایین آورد و گفت :
بله ... بله ... چون با این کار نه تنها رشته مهر و محبتتان از هم گسیخته می شود بلکه فرهاد از این به بعد به هر بهانه اي
می تواند طلاقت دهد
سارا گفت :
اولا" که او مرد پولداریست هر وقت بخواهد بهانه گیري کند و با پرداخت مهریه میتواند مرا طلاق دهد ، در ثانی شما خوب
می
دانید هیپ مهر و محبتی بین من و اون وجود نداشته و ندارد من به اصرار شما با او ازدواج کردم
خانم بهرام پور گفت :
فکر نمی کنم ضرر کرده باشی یک مرد متمول و فوق العاده نجیب و آرام ... دیگر په می خواهی؟
سارا گفت :
درسته ، اما اون حرفهایی که در موردش توي شرکت شایعه شده بود چی ؟
خانم بهرام پور با تعحب گفت :
چه کسی این حرفها را به تو گفته ؟ به هر حال هر کسی بوده قصد از هم پاشیذن زندگی تو را داشته و انگار موفق هم
شده
سارا گفت :
خودم قصدش را می دانستم
خانم بهرام پور گفت :
دخترم آن حرفها همه شایعه بود ، فهمیدي ؟
سارا گفت :
از کجا معلوم ؟ اصلا" چرا تو پدر در موردش حرفی به من نزدید ؟
خانم بهرام پور گفت :
براي اینکه نمی خواستیم آن شایعات باعث شود که تو فرصت خوبی را از دست بدهی
سارا خندید و گفت :
من دختر بابا هستم ، پس خوب می دانست که من هیچ وقت از این ثروت کلان نمی گذشتم حالا هم که به این ثروت
رسیده
ام می خواهم به خوبی از آن استفاده کنم می توانم با آن تجارت کنم و با سودش به همه جاي دنیا سفر کنم ، آن هم با
دوستانم نه با مردي که دائم به جانم غر بزند
خانم بهرام پور گفت :
سارا می ترسم با این راهی که در پیش گرفته اي فرهاد را مجبور کنی براي ذره اي محبت به سمت زن دیگري کشیده
شود
سارا خندید و گفت :
بره به درك ! وقتی که توي پول غرق بشوم چه اهمیتی دارد ؟
     
#24 | Posted: 2 Feb 2014 16:54
قسمت ۲۳
مهرداد گوشی را روي دستگاه قرار داد و گفت :
کسی نیست خدمتکار گفت با بهرام پور رفتند بیرون ولی منزل آنها هم کسی نبود
امیر از پشت میز برخاست و گفت :
کجا رفته ؟ بیمارستان هم نبود دلواپس شدم
هنوز کتش را از چوب لباسی بر نداشته بود که در اتاق باز شد و فرهاد وارد شد و گفت :
سلام صبح به خیر
امیر گفت :
ظهر بخیر فرهاد جان ساعت یازده و نیم است
مهرداد گفت بیچاره صاحب ملک تا همین الآن اینجا بود
فرهاد کتش را در آورد و روي مبل نشست و گفت :
معذرت می خواهم ، امروز تمام وقتم توي بانک و محضر گرفته شد
مهرداد و امیر نگاهی به هم کردند فرهاد ادامه داد :
به هر حال خرید اون زمین کنسل شد
امیر پرسید :
جاي بهتري رو قولنامه کردي ؟
فرهاد لبخندي زد و گفت :
نه امیر جان من مثل تو و مهرداد در این کار سررشته ندارم
مهرداد با تردید پرسید :
پس بانک ، محضر ...؟ !
فرهاد نگاهی به هر دو نمود و گفت :
سارا مهریه اش را مطالبه کرده بود امروز هم مجبور شدم تمام وقتم را صرف این کار بکنم فعلا" هم کلی از سرمایه اي که
براي
خرید اون زمین و ساختش داشتم از دستم رفت
امیر و مهرداد با تعجب و همزمان با هم گفتند :
مهریه... ؟ !
مهردا پرسید :
مشکلی برایتان پیش آمده؟
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت :
فقط مهریه اش را می خواست راستی امیر به خاطر دیشب واقعا" شرمنده شدم
امیر روي مبل کنار فرهاد نشست و گفت :
تو و سارا با هم نمی سازید؟
مهرداد با ناراحتی گفت :
عیب از فرهاد نیست تو خوب می دانی که دختر بهرام پور مشکل روانی داشته با نامزد قبلی اش بخاطر پول به هم زده ،
اما باز
هم او را به فرهاد پیشنهاد کردي فرهاد هم حرف تو را قبول کرد مثل یک برادر تو دستپاچه شده بودي ترسیدي که ...
فرهاد با صداي نسبتا" بلندي گفت :
بس کن مهردا ... تو اجازه نداري با امیر با این لحن صحبت کنی
امیر شرمنده از جا برخاست ، کتش را برداشت و گفت :
من ... من واقعا" متاسفم فرهاد فکر می کنم کار اشتباهی کردم ، اشتباه و غیر قابل جبران
و اتق را ترك کرد فرهاد با ناراحتی گفت :
اصلا" کار درستی نکردي
مهرداد گفت :
آخه دلم می سوزه واسه تو ، زندگی تو و ... شیوا ...
فرهاد لبخند تلخی زد و آهی کشید و گفت :
حافظ گفته :
در طریق عشقبازي امن و آسایش بماست
ریش باد آن دل را که با درد تو خواهد مرهمی
مهرداد پوزخندي زد و گفت :
تا کی قرار انتظار بکشی ؟
فرهاد گفت :
دیگه هیچکدام انتظار نمی کشیم فقط با خاطرات زندگی می کنیم
پس سارا چی ؟
خدا گواه است که من تمام محبت و عشقم را در این دوسه ماه به پاي او ریختم در برابر توهینهاش سکوت کردم اما او زنی
است که فقط پول برایش مهم است حالا می دانم از نظر عاطفی در حقش کوتاهی نکردم
مهرداد گفت :
تو دیوانه اي ... البته می ببخشید قربان
فرهاد تبسمی کرد و گفت :
از وزارت چه خبر ؟
مهرداد گفت :
می خواستی چه خبر باشد؟می دانی ماموران دولت پهلوي زور دارند امروز هم اینجا بودند گفتند باید طی یکی دوماه
آینده که
پروژه شان راه اندازي می شه من و امیر آنجا باشیم
فرهاد گفت :
پس من اینجا را به چه کسی بسپارم ؟ به بهرام پور که نمی شود اعتماد کرد
مهرداد خندید و گفت :
اي داماد بدجنس ! کمی سر کیسه را شل کن ، ماموران پهلوي خیلی خوب می توانند بهرام پور را جاي یکی از ما جا بزنند
و از
شر پدرزن چند وقتی راحت شوي به هر حال این پروژه دولتی است و نمی توانی از زیر آن شانه خالی کنی
فرهاد از جا برخاست و گفت :
رفتن یکی از شما به گیلان کارهاي شرکت را عقب می اندازد به هر حال تا آن موقع فکري خواهم کرد فعلا" می روم دنبال
امیر
، فراموش نکن یک عذرخواهی به او بدهکاري.
آخرین نفري که آنجا را ترك کرد پروانه بود جلوي در ، شیوا را بوسید و گفت:
امیدوارم همیشه موفق باشی.
شیوا تشکر کرد و گفت:
من هم امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی
صداي خان جان که از داخل سالن شیوا را صدا می زد باعث شد دو دوست زودتر از هم خداحافظی کنند شیوا با عجله
وارد
ساختمان شد و گوشی را گرفت و گفت:
سلام بابا
امیر از آن سوي خط گفت:
سلام شیوا جان چطوري ؟
..........
     
#25 | Posted: 2 Feb 2014 16:55
قسمت ۲۴
سلام شیوا جان چطوري ؟
خوبم بابا ، امروز یک مهمانی به خاطر قبولی در دانشگاه دادم عده اي از دوستانم را دعوت کردم آنها هم مرا شرمنده
کردند و
برایم کادو گرفتند راستی بابا شما چه وقت برمی گردید ؟
امیر گفت
این پروژه تا آخر تابستان طول می کشه ببینم مشکلی پیش آمده ؟
شیوا گفت:
مشکل که نه ، اما خاله هوري یک عمل جراحی دارد ،بی بی باید برود اصفهان و من تنها می مانم
امیر پرسید ؟
کی نوبت داره ؟
شیوا پاسخ داد:
نمی دانم ، تلفنی اطلاع می دهد
امیر گفت:
سعی می کنم تا آن موقع مرخصی بگیرم اگر هم نشد فکر دیگري می کنم خب کاري نداري؟
نه متشکرم مواظب خودتان باشید خداحافظ
بعد از قطع تلفن ، براي جمع کردن وسایل پذیرایی به کمک خان جان و بی بی رفت بعد از مرتب کردن اتاق پذیرایی ،
خان جان
از
شیوا خواست تا هدایایش را باز کند شیئا اول کادوي پروانه را که یک کتاب بود باز کرد و در حین باز کردن دومین کادو
گفت:
چرا سارا نیامد ؟فکر می کنم اصلاً به منزل ما نیامده فرهاد هم سرسنگین شده از وقتی ازدواج کرده پایش را اینجا
نگذاشته
خان جان گفت:
خب دیگه ، سرش کمی شلوغ شده ، تازه من هم به اندازه کافی او را نمی بینم
شیوا گفت:
شاید سارا دوست نداره با ما رفت و آمد کنه
خان جان مکثی کرد و گفت:
او فقط مجالس دوستانه خودش و رفتن به مسافرت را دوست دارد
بی بی گفت:
خب شما باید او را نصیحت کنید این که نشد زندگی!
خان جان گفت:
چی می گی بی بی ؟! این دختر مگر نصیحت بردار است؟ اگر زن زندگی بود دو روزه مهریه اش را طلب نمی کرد و...
صداي زنگ منزل او را از ادامه حرفش بازداشت و گفت:
حتماً فرهاده ...اومده دنبال من
شیوا براي باز کردن در از جا بر خاست و گفت:
کجا خان جان ؟ مگه من می گذارم بروید ، من و بی بی تنها هستیم باید اینجا بمانید
خان جان گفت:
فرهاد هم تنهاست سارا واسه خوش گذرانی رفته رامسر
شیوا در را براي فرهاد باز کرد و خودش به آشپزخانه رفت تمام وجودش از استرس می لرزید دو ماه از آخرین باري که
فرهاد را
دیده بود می گذشت .وحالا بعد از دو ماه ، بار دیگر چشم در چشم هم می شدند شیوا با دستانی سرد و لرزان مشغول
درست کردن
شربت شد با اینکه پنج ماه از ازدواج او می گذشت اما نتوانسته بود عشقش را فراموش کند
صداي فرهاد که در حال احوال پرسی با بی بی بود از داخل سالن به گوش می رسید مثل همیشه آرام بود و پر از صفا .
نفس
عمیقی گشید ، کمی بر خود مسلط شد و با سینی شربت از آشپزخانه خارج شد و گفت:
سلام
فرهاد با یک حرکت به سمت او چرخید رنج و اندوه در چهره مردانه اش بیداد می کرد و شیوا به وضوح آن را دید لبخندي
زد و
گفت:
سلام خانم دکتر ! حالت چطوره ؟
شیوا تبسمی کرد و گفت:
هنوز براي ثبت نام نرفتم آن وقت تو اسم دکتر را روي من گذاشتی
فرهاد کتش را در آورد و روي دسته مبل قرار داد و گفت:
چشم به هم بزنی درست هم تمام شده خانوم دکتر
سپس نشست ، شیوا سینی شربت را روي میز جلوي او قرار داد و فرهاد گفت:
تبریک می گم امیدوارم همیشه موفق باشی
     
#26 | Posted: 2 Feb 2014 16:56
قسمت ۲۵:

شیوا تشکر کرد و کت او را گرفت و گفت:
آویزانش کنم یا افتخار نمیدهید شام را با ما باشید؟
فرهاد لبخندي زد و گفت:
اگر خان جان اجازه بده این افتخار نصیبت میشه اما کتم را بده
شیوا به خان جان نگاه کرد با لبخند او ، شیوا خوشحال شد کت را به دست فرهاد داد و او از داخل جیبشبسته کادو کرده
اي
را
خارج کرد و به سمت شیوا گرفت و گفت:
قابل تو را ندارد
شیوا لبخندي زد و گفت:
باز غافلگیرم کردي
بسته را از فرهاد گرفت و باز کرد جعبه شیک و فانتزي را گشود و با دیدن روان نویس طلا فریاد زد:
واي ... خداي من... این ... این خیلی قشنگه و خیلی هم گران ! من نمی توانم قبول کنم
خان جان مصرانه گفت:
قبول کن این هدیه من و فرهاد به توست تو که نمی خواهی دست ما را رد کنی ؟
شیوا به فرهاد که مشتاقانه او را می نگریست نگاه کرد وگفت:
متشکرم فرهاد خیلی قشنگه
بعد کت او را آویزان کرد و گفت:
خب براي شام چی میل دارید؟
فرهاد به شوخی گفت:
ببینم دختر ، تو خساست را از کی به ارث برده اي ؟ امیر اگر اینجا بود ما را به یک رستوران دعوت می کرد
شیوا خندید و گفت:
از بی پولی ... راستش مهمانی امروز کمی خرج روي دستم گذاشت می ترسم پولی را که بابا واسه خرجی گذاشته...
فرهاد با اخم حرف شیوا را قطع کرد و گفت:
این باباي تو چه اخلاقی داره حاضره در مضیقه باشه اما درصد خیلی از سود شرکت برداره
شیوا گفت:
اما ما در مضیقه نیستیم
خان جان گفت:
خیلی خب بچه ها ، شام امشب میهمان من حالا شیوا جان برو دیوان حافظ را بیاور تا کمی فال بگیریم
شیوا دیوان را از درون قفسه کتابخانه بدست خان جان داد و خودش هم نشست خان جان کمی مکث نمود دیوان را به
سمت
شیوا
گرفت و گفت:
فال باشد براي یک شب دیگر تو برایمان غزل بخوان
شیوا با تبسمی کتاب را گرفت ، غزل مورد نظرش را آورد ، چند بیت از آن را انتخاب کرد و با صدایی آهسته شروع کرد به
خواندن:
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
سرنشین کوي رندان و سربازانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماري هجر تو گریانم چو شمع
در میان آب و آتش ، همچنان سرگرم توست
این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود اي نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
خان جان گفت:
عالی بود دخترم به من که آرامش داد
فرهاد لبخندي زد و در جواب غزلی که شیوا خوانده بود گفت:
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
لبخند از لبان شیوا رخت بربست نگاه کوتاهی به خان جان نمود کتاب را روي میز قرار داد و از جا برخاست خان جان نگاه
سرزنش
باري به فرهاد گفت کجا دخترم؟
     
#27 | Posted: 2 Feb 2014 16:57
قسمت ۲۶ :
شیوا جلوي در آشپزخانه ایستاد گفت:
می خواهم چایی درست کنم شما ادامه بدهید
خان جان دیوان دا برداشت و با صداي دلنشین غزلی از آن را خواند بی بی با تبسمی به آن گوش فرا داده بود فرهاد
سیگارش
را
روشن کرد و از جا برخاست شیوا از گفته فرهاد به شدت رنجیده بود مصراعی که فرهاد خوانده بود خنده تمسخر باري بر
احساسات لطیف و پاکش بود آنقدر خود را خرد شده حس کرده بود که دلش می خواست به اتاقش پناه ببرد و ساعتها
گریه
کند
هرگاه عشق او را نسبت به خود باور می کرد ضربه اي سنگین از جانب فرهاد ، تمام رویاهاي شیرینش را ویران می ساخت
فرهاد وارد آشپزخانه شد و با دیدن فنجان لبریز از چاي که زیر شیر سماور لبریز شده بود خندید و گفت:
خانوم حواس پرت ! عوض فنجان، سینی را هم پر از آب جوش کردي
شیوا با کلافگی گفت
به تو ربطی ندارد
و شیر سماور را بست
فرهاد روي صندلی نشست و طنز آلود گفت:
چه بی ادب ! نمی دانم چطور می شود آدمهایی به بی حواسی تو که یا قصد خودکشی دارند یا فنجانهایشان از آب جوش
غم
لبریز
می شود یک ضرب توي دانشگاه قبول می شوند راستی جریان خودکشی به کجا رسید؟
شیوا که از خشم صدایش می لرزید گفت:
جنابعالی بهتره سرتان توي کار خدتان باشد در ضمن وقتی تشریف می بري ، اون هدیه گرانقیمتت را هم ببر
فرهاد خنده کوتاهی کرد و گفت:
باز ترمز خشمت بریده ؟!
شیوا سینی چاي را برداشت هنوز از کنار فرهاد نگذشته بود که او گفت:
لطفاً چایی مرا همین جا بگذار
شیوا با عصبانیت گفت:
من براي تو چایی نریخته ام
فرهاد گفت:
سینی را که گذاشتی بیا اینجا با تو حرف دارم
شیوا مکثی نمود و از آشپزخانه خارج شد خان جان و بی بی روي تراس نشسته بودند و درددل می کردند شیوا سینی
چاي را
مقابل آنها گذاشت خان جان گفت:
نیم ساعت دیگه حاضر باشید تا برویم
شیوا گفت چشم خان جان
وقتی به آشپزخانه برگشت فرهاد را در حال ریختن چاي دید زیر چشمی نگاهی کرد و گفت:
فکر کردي بلد نیستم چایی بریزم ؟ از تو هم بهتر بلدم لااقل فنجانم را لبریز نمی کنم
فنجانی را مقابل شیوا قرار داد و ادامه داد:
ببینم تو با پدرت هم همین رفتار را داري ؟
شیوا گفت:
پدرم فرق داره
فرهاد به چشمان شیوا دقیق نگاه کرد و گفت:
من هم جاي پدرت!
شیوا گوشه لبش را گزید خواست از جا برخیزد که فرهاد گفت:
بگیر بشین
شیوا دوباره نشست فرهاد بعد از مکث کوتاهی گفت:
به تو گفته بودم که برادر دوستت در بیمارستان من کار می کند ؟
شیوا گفت:
نه ... اما او را از کجا می شناسی ؟
فرهاد به عقب تکیه داد و گفت:
دو سه ماه قبل که با دوستت دیدمش ، پروانه او را به من معرفی کرد پزشک حاذقی است ، کم کم طرح دوستی با من
ریخت
می
دانی چرا ؟
شیوا با تردید پرسید:
چرا ؟
فرهاد راست روي صندلی نشست و گفت:
بخاطر تو ... انگار خیلی التماست کرده و تو هم ... به هر حال از من اجازه خواست تا یک شب براي...
     
#28 | Posted: 2 Feb 2014 16:58
قسمت ۲۷ :
به هر حال از من اجازه خواست تا یک شب براي...
شیوا با عصبانیت وسط حرف او پرید و گفت:
نه تو و نه او ، هیچکدام حق ندارید در این باره...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت:
ببین شیوا ، من فکر می کنم او مرد خوبیست
شیوا در حالی که از جا برمی خاست گفت:
تو اگر آدم شناس بودي در انتخاب همسر بهتر عمل می کردي
فرهاد گفت:
من هنوز با تو حرف دارم
گوش من از این حرفها پر است
فرهاد پرسید:
می شه بدانم چه کسی گوش تو را از این حرفها پر کرده ؟
همان عشقی که تو فکر میکنی غیرتم را می سوزاند و بر باد می دهد در مورد من چه فکر کردي ؟ آدمی که عشق را با
هوس
اشتباه می گیرد؟
لبخندي بر لبهاي فرهاد نقش بست و گفت:
پس براي همین تبدیل به یک ماده شیر خشمگین شدي ؟
شیوا با عصبانیت گفت:
واقعاً که بی ادبی فرهاد!
فرهاد یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
خیلی وقته که عمو را از سر اسم من برداشته اي ،درست از وقتی که ازدواج کردم
شیوا گفت:
براي اینکه فهمیدم عموي من نیستی تو حتی به نظر من در مورد سارا اهمیتی ندادي به هر حال دودش به چشم خودت
رفت
نمی
دانی چه کیفی می کنتم وقتی می بینم مثل یک برده با تو رفتار می کند
فرهاد لبخند دیگري زد و گفت:
چقدر انتقامجو بودي و من نمی دانستم احساس می کردم با من همدردي می کنی
هر دو به هم نگاهی کردند شیوا می دانست که فرهاد دروغ او را باور نکرده فرهاد ادامه داد:
اما در مورد مصراعی که خواندم ، فکر نکردم تو عشق را با هوس اشتباه گرفته اي ، خواستم بگویم اگر همه چیز بخاطر
عشق
بسوزد ، غیرت باید بماند چون اگر غیرت نباشد عشق مبدل به هوس می شود غیرت عشق را پایدار و هوس را نابود می
کند
شیوا سرش را پایین انداخت باز هم عجولانه رفتار کرده بود فرهاد لبخندي زد و به ساعتش نگاه کرد و گفت:
قرار بود در مورد پیام صحبت کنیم ، اما نشد حالا برو آماده شو تا از شام عقب نمانیم
ساعتی بعد همگی دور یک میز، در محوطه باز و با صفاي رستوران نشسته بودند هواي مطبوع تابستان باعث شده بود که
خانواده هاي زیادي براي صرف شام به آن محیط دل امگیز بیایند آهنگ ملایمی از بلندگو پخش می شد و صداي گفت و
گو و
خنده
ریز از سر هر میزي به گوش می رسید فرهاد منو را از روي میز برداشت و گفت:
خب خان جان قراره ما را به چی مهمان کنی ؟
خان جان لبخند زنان گفت:
هر چه که دوست دارید فقط زیاد گران نباشد ، چون خیلی پول همراهم نیست
هر چهار نفر خندیدند و فرهاد گفت:
خیلی خب ، حالا دست به یکی می کنید و سر من کلاه می گذارید ،اما من زرنگتر از این حرفها هستم پول شام را می دهم
اما می
گذارم به حسابتان!
خان جان فوراً گفت:
پس من و بی بی جوجه کباب می خوریم با سالاد مخصوص ، نوشابه و اگر دوغ هم باشد بد نیست
فرهاد تبسمی کرد و به شیوا نگاه کرد و گفت:
وشما؟
من چلو کباب را ترجیح می دهم
فرهاد با شوخی گفت:
با سالاد مخصوص ، نوشابه و اگر دوغ هم باشد بدت نمی آید
باز هم همگی خندیدند فرهاد پیشخدمت را صدا زد و شام را سفارش داد بعد از شام ، خان جان سفارش قهوه داد فرهاد
بر
حسب
عادت سیگارش را روشن کرد و قدم زنان از جا برخاست کمی دورتر از آنها در تاریکی لبه حوضچه زیباي رستوران نشست
و در
حالیکه سیگار می کشید به سارا خیره شد عشق شیوا مهار نشدنی بود و مصراعی که او خوانده بود در حقیقت نهیبی به
وجدان
خودش بود در این چند ماه خیلی سعی کرده بود از او دوري کند کم کم فکر می کرد موفق شده است ، اما درخواست پیام
از
او ،
بهانه شد براي دیدار مجدد شیوا بعد از دو ماه و غزلی که شیوا خوانده بود تلنگري بر عشق خفته اش بود با هر بار دیدن او
،
میلش به داشتن آن زیباي مهربان بیشتر می شد این حس با رفتار نادرست همسرش ، بیشتر می شد و او خود را عاجز و
درمانده
در برابر خواسته اش می دید وقتی پیام خواسته اش را با او در میان گذاشته بود دلش می خواست او را حسابی کتک بزند
     
#29 | Posted: 2 Feb 2014 16:59
قسمت ۲۸
دلش می خواست او را حسابی کتک بزند
و
غیبت
امیر را بهانه کرده بود و حالا به این می اندیشید که اگر روزي با مرد دیگري ازدواج کند چطور باید حقیقت را تحمل کند و
به
زندگی ادامه دهد با خودش زمزمه کرد:
آنقدر این عشق خودخواهم کرده که حتی نمی خواهم به این فکر کنم که او هم باید روزي ازدواج کند همانطور که من
ازدواج
کردم
اگر ازدواج کند دیگر حق ندارم به او بیاندیشم و این طور آزادانه نگاهش کنم و از دور بپرستمش چطور باید تحمل کنم ؟
من آن
روز نه تنها از این شهر بلکه از این کشور خواهم رفت آه شیوا ... شیوا تو چطور تحمل می کنی ؟
و بعد آهسته گفت:
جان بر لب است و حسرت در د که از لبانش نگرفته هیچ کامی ، جان از بدن درآید
صداي شیوا او را به خود آورد
راز حافظه؟
با تعجب به او نگاه کرد که کنارش نشسته بود شیوا لبخندي زد و گفت:
سیگارت خاکستر شد
فرهاد سیگارش را زیر کفش خاموش رد وگفت:
کی آمدي اینجا؟
شیوا با شیطنت گفت:
نترس ، با خودت حرف نمی زدي فقط همین بیت شعر را خواندي
فرهاد گفت:
توي فکر بودم
شیوا گفت:
اجازه هست سوالی بپرسم ؟
فرهاد پاسخ داد:
از کی تا حالا واسه حرف زدن اجازه میگیري؟
شیوا گفت:
از وقتی که فکر کردم دروغگو شده اي
فرهاد به شیوا نگاه کرد و گفت:
دست شما درد نکنه حالا دروغگو هم شده ام ؟
شیوا هم به او نگاه کرد و گفت:
خودت بله ... اما نگاهت نه
مکث کوتاهی کرد و با تردید پرسید:
چرا ... با سارا ازدواج کردي ؟
فرهاد نگاهش را از او گرفت ، کمی فکر کرد و گفت:
دوست داري باز هم به تو دروغ بگویم ؟
شیوا گفت:
نه
پس سوال نکن.
بی بی در حالی که از خارج می شد سفارشاتش را به شیوا می کرد:
_شیوا جان حتما به عمو فرهاد تماس بگیر تا بیاید دنبالت.
_چشم بی بی. من که نمی خوام شب تنها بمانم.
بی بی او را بوسید و سوار ماشین آژانس که جلوي در منتظرش بود شد و رفت. شیوا ظرف آب را پشت او پاشید و به داخل
خانه بر گشت. یک راست به سمت تلفن رفت و شماره ي ویلاي فرهاد را گرفت. مدتی طول کشید تا ارتباط بر قرار شد.
قبل از
اینکه صداي طرف مقابل بیاید، صداي موزیک و خنده به گوش می رسید. سپس صداي یکی از خدمتکارها در گوشی
پیچید:
_بله بفرمایید.
_سلام با خان جان کار داشتم.
_گوشی دستتان.
لحظاتی بعد صداي سارا در گوشی پیچید:
_بفرمایید.
شیوا با تردید گفت:
_سلام سارا من با خان جان کار داشتم.
سارا گفت:

_خان جان نیست. اگه کاري بگو تا وقتی اومد به او بگویم.
شیوا با تردید بیشتري گفت:
_بی بی امروز رفت اصفهان و پدرم هم براي کار رفته گیلان و...
سارا حرف شیوا را قطع کرد و گفت:
_حالا لابد تصمیم داري تشریف بیاري اینجا. اگر خان جان آمد به او می گویم.
و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. شیوا گوشی را روي دستگاه گذاشت و گفت:
_چه بی ادب!
هنوز از کنار تلفن بر نخواسته بود که صداي زنگ ان بلند شد. گوشی را برداشت، پدرش از گیلان تماس گرفته بود تا بداند
بی بی رفته یا نه. در آخر به شیوا تاکید که شب تنها نماند.
     
#30 | Posted: 2 Feb 2014 17:00
ریشه در عشق . قسمت ۲۹:

شیوا تمام صبح و بعر از ظهر منتظر نماس خان جان و فرهاد بود اما هیچ کدام با او تماس نگرفتند. کم کم مطمئن شد سارا
به
انها چیزي نگفته است. خواست دوباره تماس بگید که صداي در خانه به گوش رسید. فورا آیفون را برداشت و گفت:
_کیه؟
با شنیدن صداي سارا با تردید در را باز کرد. سارا وارد منزل شد. با دیدن هم به هم سلام کردند و سارا بدون تعارف روي
مبل
نشست و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد گفت:
_خیلی ساده است. فکر نمی کردم مهندس خوب شرکت و برادر عزیز فرهاد انقدر ساده زندگی کنه.
شیوا گفت:
_براي چه آمدي اینجا.
سارا یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_تو از هر کسی که می اید اینجا این سوال را می کنی؟ البته از اولین برخوردت فهمیدم که بر خلاف تعریف هاي خان جان
دختر
بی ادبی هستی.
_من از کسانی که بعد از مدت طولانی کناره گیري به دیدنم می آیند این سوال را می کنم. در ضمن هر کس بر حسب
علاقه
اي که نسبت به دارد قضاوت می کند. نگفتی براي چی آمدي؟
_شنیدم اتاق قشنگی داري، اومدم اتاقت را ببینم.
_اتاقم! کی گفته؟
_شنیدم هنرمندي، تابلو می کشی... به هر حال این بار اومدم تا راست و دروغ بودنش را ثابت کنم.
_نمی دانم چه کسی انقدر اغراق آمیز از من حرف زده.
_سارا از جا برخواست و گفت:
_در هر حال من نفرتم را از تو کنار گذاشتم. درست نیست که دست دوستی من را رد کنی خانم با اخلاق!
شیوا با ناراحتی گفت:
_نفرت براي چه؟
_اول اتاقت را می بینم بعد باهات صحبت می کنم. خیلی باهات کار دارم. اتاقت بالاست؟
شیوا که سماجت او را دید جلوتر به راه افتاد و سارا را به اتاقش راهنمایی کرد. سارا وارد اتاق شد. تابلوهاي زیادي روي
دیوار
ها و گوشه و کنارها به چشم می خورد. سارا گفت:
_برخلاف اخلاقت، سلیقه ي خوبی داري. لطفا تا من تابلوها را نگاه می کنم برایم شربت بیاور.
شیوا با تردید از اتاقش خارج شد به طبقه ي پایین رفت در حالی سعی می کرد هر چه سریع تر به اتاقش برگردد و با خدو
گفت:
"_معلوم نیست براي چه به خودش زحمت داده به اینجا امده. نکنه فهمیده من به فرهاد"...
فورا سینی را برداشت و به اتاق برگشت. سارا لبه ي تخت او نشسته بود. با ورود او خندید و گفت:
_چقدر زود برگشتی به هر حال کار من تمام شد.
شیوا همان طور که جلوي در ایستاده بود گفت:
_چه کاري؟
سارا موذیانه گفت:
_تو هنوز یاد نگرفتی که نباید کلید را روي کمد جا گذاشت؟
شیوا به کمدش نگاه کرد و سارا ادامه داد:
_فقط کمی فوضولی کردم و همینطور نگاهی به عکس هاي خصوصیت انداختم.
شیوا سینی را روي میز گذاشت و با ناراحتی گفت:
_به تو هم یاد ندادن که نباید به لوازم خصوصی دیگران دست بزنی؟
در کمدش را باز کرد و با نگاه گذرا به به درون آن به سمت سارا برگشت و گفت:
_آلبوم مرا پس بده سارا.
سارا آلبوم را به شیوا داد ولی عکس ها در ان نبود. شیوا گفت:
_عکس ها گجاست؟
_انقدر جوش نزن توي کیفم گذاشتم. به تو می دهم. من از این عکس ها زیاد دارم. اما قبلش می خوام با تو اتمام حجت
کنم.
شیوا با عصبانیت گفت:
_زود تر از اینجا برو.
سارا از جا برخواست و چند قدم دور شیوا چرخید و گفت:
_از همین الان دارم می گم بدنامی تو و پدرت برام مهم نیست فقط آبروي خودم مهم است. دلم می خوام با فکري راحت و
آسوده مهمانی بدهم و مهمانی بروم بدون اینکه زیر نگاه ترحم بار کسی خرد بشم.
شیوا با سردرگمی گفت:
_منظورت چیه؟
_تو اصلا می دانی پدرت چرا به گیلان رفت و چرا فرهاد این اجازه را به او که مطمعن ترین مهندس شرکتش بود داد و یا
اینکه
چرا فرهاد دیگه اینجا نمی آید؟
شیوا بدون اینکه حرفی بزند به او نگاه کرد و او ادامه داد:
_پدر بیچارت به خاطر حرف هایی که درباره ي تو و فرهاد در شرکت ورد زبانها بود داشت سکته می کرد.
شیوا گیچ و سردرگم گفت :
_کدام حرفها:
_فکر کن... ببینم چه حرف هایی میشه پشت سر یه دختر جوان و یه مرد میشه زد. رابطه ي...
شیوا با خشم فریاد زد:
_تو داري دروغ می گی... دروغ!
سارا با جدیت گفت:
_حواست را جمع کن دختره ي احمق. دلم نمی خواد جلف بازي هاي و کارهاي احمقانه ي فرهاد باعث بشه که همهنگاه
ترحم بارشان را به من بدوزند. در ضمن اگر باور نداري از خان جان عزیزت بپرس. از مهرداد، از پدرت و یا حتی خود
فرهاد!
شیوا با اندوه لبه ي تخت نشست. نمی خواست باور کند و نمی خواست بداند شایعات درباره ي او و فرهاد تا چه حدي
بوده .
اما صداي سارا هنوز توي گوشش زنگ می زد؛ رابطه ي نامشروع... شیوا گوش هایش را گرفت و گفت:
_نه... نه... خداوندا آخر چرا؟ چرا؟ وقتی خطایی از من سر نزده، یعنی همه به من با دیده ي یک... اما آنها باید بدانند که
همه
ي اینها شایعه ای بیش نبوده
     
صفحه  صفحه 3 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites