تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#31 | Posted: 2 Feb 2014 18:01
ریشه در عشق . قسمت ۳۰ :


با یاد آوري فرهاد قلبش فروریخت و تمام وجودش سرد شد و با خود گفت:" او به خاطر شایعات خیلی رنجیده خاطر شده
و ...
و پدرم"...
صداي زنگ که از پایین می امد باعث شد تا سرش را از روي متکا بلند کند. اتاق در تاریکی کامل فرو رفته بود و اثري از
سارا
نبود. او ساعت ها در تنهایی به خاطر رنجهایش گریسته بود. بار دیگري که صداي زنگ را شنید به یاد آورد که کسی جز
خودش
در خانه نیست، از اتاقش خارج شد و خود را به طبقه پایین رساند. آیفون را برداشت و با صداي گرفته گفت:
_کیه؟
صداي فرهاد موجب شد احساس سرما کند.
_شیوا منم فرهاد. در را باز کن.
شیوا انگشت یخ زده اش را روي دکمه فشرد. صداي باز و بسته شدن در ، در سکوت خانه پیچید. شیوا مثل ادم هاي مسخ
شده همان جا ایستاده بود و به صداي قدم هاي فرهاد گوش می داد. روي دیدن او را نداشت.
در سالن باز شد همراه با نور مهتاب سایه ي فرهاد هم داخل دوید. صدایش کرد و گفت:
_شیوا... شیوا... کجا هستی؟ چرا چراغها را خاموش کردي؟
وارد سالن شد و با دیدن شیوا که در تاریکی ایستاده گفت:
_تو اینجایی؟
دستش را روي کلید برق فشرد و با روشن شدن چراغ ها سالن روشن شد و اولین چیزي که توجه هر دو را جمع کرد
عکس
هاي پاره شده بود که در قطعاتی کوچک سر تاسر سالن را گرفته بود. فرهاد نگاهش را از سطح سالن گررفت و به شیوا
چشم
دوخت. با دیدن چشم هاي قرمز و رنگ پریده اش گفت:
_شیوا...اینجا چه خبر شده؟ تو حالت خوبه؟ پدرت گفت که تنهایی، اما چرا با من تماس نگرفتی تا بیام دنبالت؟
شیوا بدون اینکه جواب بدهد از پله ها بالا رفت. فرهاد به دنبالش رفت و همراهش وارد اتاق شد.
_پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟
_تنهایم بگذار. خواهش می کنم از اینجا برو.
فرهاد به لیوانهاي شربت نگاه کرد و گفت:
_تو تنها نبودي. کی اینجا بوده؟
شیوا سرش را پایین انداخت و فرهاد با حالت عصبی گفت:
_پرسیدم کی اینجا بوده؟ چه اتفاقی افتاده؟
شیوا با بغض گفت:
تو جوابم را بده. این درسته که توي شرکت شایعاتی ... در... مورد من و تو گفته شده؟ درسته؟
فرهاد با تردید گفت:
_شیوا اینجا چه اتفاقی افتاده؟ پرسیدم چه کسی با تو بوده و این اراجیف را به تو گفته؟
این بار اشک هاي شیوا جاري شد و گفت:
_پس درسته... متاسفم... واقعا متاسفم. من نمی خواستم موجب بدنامی تو و پدرم و خودم را فراهم کنم. من همیشه سعی
داشتم در کمال صداقت و پاکی با تو برخورد کنم اما حالا...
و صداي هق هق دردناك او فضاي اتاق را پر کرد. فرهاد به شیوا نزدیک شد. دل شکسته و اشکهایش، باعث شده بود که
خود
داري اش را از دست بدهد و ناگهان به خود امد، کمی عقب تر ایستاد و گفت:
_چرا گریه می کنی؟ به خاطر یک مشت حرف احمقانه که خودت هم به شایعه بودنش ایمان داري.
شیوا اشک ریزان گفت:
_حالا چطور باید به تو نگاه کنم. چطور با پدرم رو به رو بشم و خان جان...
_تو گناهی مرتکب نشدي که شرم کنی. در ثانی این حرف ها فراموش شده. بعد از نه ماه کسی دیگر حتی اشاره ي
کوتاهی
بهش نمی کنه.
شیوا کمی آرام گرفت و با تعب گفت:
_نه ماه قبل...؟
_آره... قبل از ازدواجم با سارا .
_اما سارا گفت...
فرهاد با عصبانیت حرفش را قطع کرد و گفت:
_سارا؟ او اینجا بوده و این اراجیف را برایت تعریف کرده، عکس ها را هم او پاره کرده/.
شیوا سکوت کرد و فرهاد در حالی که به طرف در می رفت گفت:
_دیگه شورش را در اورده. اجازه نمی دهم تو را هم اذیت کند.
شیوا خودش را به در رساند و مانع خروج او شد و متلمسانه گفت:
_خواهش می کنم فرهاد کاري به نداشته باش.. نمی خوام باعث اختاف و دعوا مین شما بشم.
فرهاد چند دقیقه اي صبر کرد و بعد گفت:
_خیلی خب، من می روم پایین تو هم آماده شو و بیا.
شیوا از جلوي در کنر رفت و گفت:
_من همین جا می مانم.
فرهاد در حال خارج شدن، تحکم آمیز گفت:
_تو همراه من می ایی و مثل همیشه در آنجا احساس راحتی میکی. کسی جرات نمی کند به تو حرفی بزند.
بعد از رفتن فرهاد، شیوا لباس پوشید و سینی شربت را برداشت و به پایین رفت. فرهاد عکس هاي پاره شده را در داخل
نایلونی جمع کرده بود. با ورود شیوا گفت:
_نگاتیو ها را داري؟
شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
_بله ولی فکر نمی کنم دفعه سوم به خوبی دفعه اول چاچ شوند.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_امیدوارم دفعه ي اخري باشد که مورد خشم و غضب قرار می گیرند!
شیوا همراه فرهاد وارد سالن بزرگ ویلا شد. فرهاد درحالی که کتش را در می اورد یکی از خدمتکارها را صدا زد.
_مهري، مهري.
     
#32 | Posted: 2 Feb 2014 18:02
قسمت ۳۱ :


شیوا همراه فرهاد وارد سالن بزرگ ویلا شد. فرهاد درحالی که کتش را در می اورد یکی از خدمتکارها را صدا زد.
_مهري، مهري.
دقایقی طول کشید تا مهري از قسمت خدمتکارها خارج شد و گفت:
_سلام آقا، بفرمایید.
فرهاد کتش را به او داد و پرسید:
_سارا کجاست؟
مهري گفت:
_بعد از ظهر که می رفتند بیرون خواستند به شما اطلاع بدهم که دیر وقت برمی گردند.
فرهاد با عصبانیت گفت:
_دیگر کارش به جایی رسیده که شب ها هم دیر تشریف می آوردند.
سپس به شیوا اشاره کرد و گفت:
_یکی از اتاق هاي بالا را در اختیار شیوا قرار بده، چند روزي مهمان ماست.
مهري گفت:
_چشم آقا.
و شیوا به طبقه بالا و اتاقش راهنمایی کرد. فرهاد با کلافگی به سمت تلفن رفت و شماره اي گرفت و منتظر برقراري تماس
شد .
سلام فرامرز، حالت چطوره؟... من خوبم. لطف به خان جان بگو راننده می فرستم دنبالش. نه... نه... اتفاقی نیافتاده. شیوا را
آوردم اینجا... آره... متشکرم. شب به خیر، خداحافظ.
ساعتی بعد خان جان هم رسید و شام را با هم صرف کردند. بعد از شام خان جان و شیوا براي استراحت به اتاقهایشان
رفتند
و فرهاد به انتظار سارا ، تلوزین تماشا می کرد. ساعت از یازده گذشته بود اما خبري از سارا نشد. بالاخره حوصله فرهاد
سر
رفت و به اتاقشان رفت. در میان شیوا هم بیدار بود و می دانست فرهاد با اعصابی متشنج شام را خورده. او تمام حالات
فرهاد
را می فهمید و میدانست از شدت عصبانیت رو به انفجار است. دعا کرد وقتی برگشت سارا فرهاد خواب باشد تا طوفانی بپا
نشود. این را هم می دانست تا فرهاد خشمش را فرهاد بروز ندهد آرام نمی گیرد.
فرهاد از شدت عصبانیت خوابش نمی رفت. از اتاق خارج شد و کمی در راهرو قدم زد و بعد روي پله ها نشست. سیگارش
را
روشن کرد و به ساعتش نگاه کرد. ساعس دوازده و نیم بود اما هنوز برنگشته بود. بالاخره راس سایت یک صداي ترمز
ماشینش در فضاي ساکت باغ پیچید. فرهاد با عجله برخواست از پله پایین رفت. شیوا هم که تا آن موقع بیدار بود از اتاق
خارج
شد و درگوشه اي از راهرو که دیده نمی شد ایستاد. سارا با بی خیالی وارد سالن شد. با دیدن فرهاد گفت:
_تو هنوز بیداري؟
فرهاد به سختی توانست جلوي فوران خشم و غضبش را بگیرد و با کمی عصبانیت گفت:
_معلوم هست کجایی؟
سارا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_من که به خدمتکار گفته بودم ...
فرهاد طاقت نیاورد و فریاد کشید:
_تو خیلی بیخود کردي که براي من پیغتم می گذاري. تو به چه اجازه اي تا این موقع شب بیرون ماندي؟
_سارا گفت:
_فکر می کنی کجا بودم؟
فرهاد با همان حالت عصبی گفت:
_هر جهنم دره اي که بودي، فقط نمی خوام دیر آمدنهاي تو باعث بی آبرویی من بشه.
سارا به سمت پله ها رفت و گفت:
_الان اصلا حوصله ي جار و جنجال زا ندارم.
فرهاد جلوي سارا ایستاد و گفت:
_اما من امشب باید تکلیفم را با تو روشن کنم.
سارا با عصبانیت گفت:
_خب روشن کن.
فرهاد گفت:
_دیر آمدنهاي تو عواقبش پاي من هم هست.
سارا با تمسخر گفت:
_چه عواقبی؟ تو اصلا در مورد من چه فکري می کنی.
فرهاد گفت:
_من در مورد تو هیچ فکري نمی کنم. اما ممکن است دیگران راجبت فکرهاي ناشایستی کنند اگر به فکر آبروي خود
نیستی
کمی به فکر موقعیت اجتماعی و خانوادگی من باش.
سارا خندید و گفت:
_نترس آقاي با ابرو. کارهاي من به موقعیت اجتماعی تو صدمه نمی زند.
فرهاد با جدیت گفت:
_از فردا شب قبل از ورود من باید خانه باشی.
سارا با تمسخر نگاهش کرد و گفت:
_چون خودت دست به هر کثافت کاري می زنی فکر کردي منم....
سیلی محکمی که فرهاد به گوش سارا زد، هم باعث ناتمام ماندن حرفش و هم باعث شد به مجسمه برخورد کند. مجسمه
روي زمین افتاد و با صداي نا خراشی شکست. خان جان سراسیمه از اتاقش خارج شد و گفت:
_اینجا چه خبره؟
سارا با عصبانیت فریاد زد:
_کثافت آشغال! تو اجازه نداري دست رو من بلند کنی.
فرهاد گفت:
_از این به بعد این اجازه را در مقابل رفتار نامعقول تو به خود می دهم.
_سارا خیلی سریع تکه اي از مجسمه ي شکسته شده را برداشت و به سمت فرهاد پرتاب کرد. قبل از اینکه فرهاد جا
خالی
دهد، تکه ي گچی به گوشه ي پیشانی اش اصابت کرد. فرهاد که حسابی تحریک شده بود به سمت سارا رفت:
خان جان فریاد زد:
_بس کنید... بس کنید.
صداي جیغ و فریاد سارا که به فرهاد ناسزا می گفت، تلاش فرهاد براي رهایی از دست خان جان و التماس هاي خان جان
براي پایان دعوا، شیوا را به وحشت انداخته بود. خود را به وسط پله ها کشید و فریاد زد:
_تمامش کنید... خواهش می کنم تمامش کنید.
سارا با دیدن او با صداي بلند و مفتضحانه گفت:
_تو که اون بالا با معشوقت مشغول بودي، دیگه با من چیکار داشتی؟
فرهاد با عصبانیت خان جان را هل داد. دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود. خود را به سارا رسد و دویم سیلی را به او زد. شیوا
گریه کنان روي پله ها نشست........
     
#33 | Posted: 2 Feb 2014 21:25
قسمت ۳۲:
بعد روي پله ها نشست. سیگارش
را
روشن کرد و به ساعتش نگاه کرد. ساعس دوازده و نیم بود اما هنوز برنگشته بود. بالاخره راس سایت یک صداي ترمز
ماشینش در فضاي ساکت باغ پیچید. فرهاد با عجله برخواست از پله پایین رفت. شیوا هم که تا آن موقع بیدار بود از اتاق
خارج
شد و درگوشه اي از راهرو که دیده نمی شد ایستاد. سارا با بی خیالی وارد سالن شد. با دیدن فرهاد گفت:
_تو هنوز بیداري؟
فرهاد به سختی توانست جلوي فوران خشم و غضبش را بگیرد و با کمی عصبانیت گفت:
_معلوم هست کجایی؟
سارا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_من که به خدمتکار گفته بودم ...
فرهاد طاقت نیاورد و فریاد کشید:
_تو خیلی بیخود کردي که براي من پیغتم می گذاري. تو به چه اجازه اي تا این موقع شب بیرون ماندي؟
_سارا گفت:
_فکر می کنی کجا بودم؟
فرهاد با همان حالت عصبی گفت:
_هر جهنم دره اي که بودي، فقط نمی خوام دیر آمدنهاي تو باعث بی آبرویی من بشه.
سارا به سمت پله ها رفت و گفت:
_الان اصلا حوصله ي جار و جنجال زا ندارم.
فرهاد جلوي سارا ایستاد و گفت:
_اما من امشب باید تکلیفم را با تو روشن کنم.
سارا با عصبانیت گفت:
_خب روشن کن.
فرهاد گفت:
_دیر آمدنهاي تو عواقبش پاي من هم هست.
سارا با تمسخر گفت:
_چه عواقبی؟ تو اصلا در مورد من چه فکري می کنی.
فرهاد گفت:
_من در مورد تو هیچ فکري نمی کنم. اما ممکن است دیگران راجبت فکرهاي ناشایستی کنند اگر به فکر آبروي خود
نیستی
کمی به فکر موقعیت اجتماعی و خانوادگی من باش.
سارا خندید و گفت:
_نترس آقاي با ابرو. کارهاي من به موقعیت اجتماعی تو صدمه نمی زند.
فرهاد با جدیت گفت:
_از فردا شب قبل از ورود من باید خانه باشی.
سارا با تمسخر نگاهش کرد و گفت:
_چون خودت دست به هر کثافت کاري می زنی فکر کردي منم....
سیلی محکمی که فرهاد به گوش سارا زد، هم باعث ناتمام ماندن حرفش و هم باعث شد به مجسمه برخورد کند. مجسمه
روي زمین افتاد و با صداي نا خراشی شکست. خان جان سراسیمه از اتاقش خارج شد و گفت:
_اینجا چه خبره؟
سارا با عصبانیت فریاد زد:
_کثافت آشغال! تو اجازه نداري دست رو من بلند کنی.
فرهاد گفت:
_از این به بعد این اجازه را در مقابل رفتار نامعقول تو به خود می دهم.
_سارا خیلی سریع تکه اي از مجسمه ي شکسته شده را برداشت و به سمت فرهاد پرتاب کرد. قبل از اینکه فرهاد جا
خالی
دهد، تکه ي گچی به گوشه ي پیشانی اش اصابت کرد. فرهاد که حسابی تحریک شده بود به سمت سارا رفت:
خان جان فریاد زد:
_بس کنید... بس کنید.
صداي جیغ و فریاد سارا که به فرهاد ناسزا می گفت، تلاش فرهاد براي رهایی از دست خان جان و التماس هاي خان جان
براي پایان دعوا، شیوا را به وحشت انداخته بود. خود را به وسط پله ها کشید و فریاد زد:
_تمامش کنید... خواهش می کنم تمامش کنید.
سارا با دیدن او با صداي بلند و مفتضحانه گفت:
_تو که اون بالا با معشوقت مشغول بودي، دیگه با من چیکار داشتی؟
فرهاد با عصبانیت خان جان را هل داد. دیگر هیچ چیز جلو دارش نبود. خود را به سارا رسد و دویم سیلی را به او زد. شیوا
گریه
کنان روي پله ها نشست و گفت:
_بس کن.... تو را به خدا بس کن.
     
#34 | Posted: 2 Feb 2014 21:27
قسمت ۳۳

فرهاد با شنیدن صداي شیوا به سمت او برگشت. خواهش و وحشت در چشمانش موج می زد. سارا با خشم به سمت پله
ها رفت و از کنار شیوا گذشت و به اتاقش پناه برد. خان جان زیر بازوي فرهاد را گرفت و او را روي مبل نشاند و گفت:
_پیشانیت شکافته، باید بخیه و پانسمان شود.
فرهاد سرش را به مبل تکیه داد و گفت:
_شیوا را آروم کنید.
خان جان اول به دکتر خانوادگیشان زنگ زد و بعد براي آرام کردن شیوا رفت. فرهاد دستمالی را برداشت و خونی را که از
پیشانی اش بر صورتش می چکید را پاك کرد. شیوا در آغوش خان جان آرام گرفت و به فرهاد چشم دوخت. همیشه آرام
و
صبور بود.حتی زمانی که او را به کوه آتشفشان تشبیه می کرد، چنین رفتاري از خود بروز نمی داد. مطمئن بود سارا
حسابی
تحریکش کرده و صبر و تحملش را به پایان رسانده که تا این حد عصبی و ملتهب رفتار کرده.
صداي ماشین دکتر از داخل محوطه به گوش رسید و خان جان براي استقبال او رفت و بعد از دقایقی وارد شدند.
دکتر با دیدن اوضاع آشفته گفت:
_خداي من! این جا جنگ رخ داده؟
و بعد بدون معطلی دست بکار شد. براي بخیه چند تار موي فرهاد را چید و بعد از بخیه زدن ، آن قسمت را پانسمان کرد.
بعد از
اتمام کارش از فرهاد خداحافظی کرد. خان جان براي بدرقه او را همراهی کرد. فرهاد از جا برخواست و به سمت شیوا رفت
و
کنار او روي پله ها نشست و گفت:
_باید ما را ببخشی، خیلی ترساندمت.
_این همه خشونت لازم نبود.
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
_لازم بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. با کارهایش، حرفهاي نامربوطش، با خود سریها و از همه بدتز تهمت هاي ناروایش،
خونم
را به جوش آورده بود.
_فکر می کنی حرکت امشبت فایده اي هم داشته باشد؟
فرهاد به شیوا نگاهش کرد و گفت:
_مطمئنا نه، فردا روز از نو. حداقل خودم را خالی کرد. ظرفیتم پر شده بود اما حالا باز گنجایش تحمل کارهایش را تا یک
مدتی
پیدا می کنم.
شیوا پرسید:
_چرا با هم حرف نمی زنید؟
فرهاد با اندوه جواب داد:
_واي شیوا... شیوا... دست روي دلم نذار که خون است.
سپس از جا بر خواست و به طبقه ي بالا رفت.
شیوا سرش را در میان دستانش گرفته بود و چشمهایش را به می فشرد. دلش می خواست از انجا فرار کند و به جایی رود
که احساس در آن معنایی نداشته باشد. دو روز از اقامتش در ویلاي فرهاد می گذشت. شب اول به خاطر دعواي فرهاد و
سارا
چشم بر هم نگذاشته بود. از صبح روز بعد هم قهر سارا و فرهاد، ویلا را به یک گورستان ساکت و ماتم زده تبدیل کرده
بود. خان
جان هم غمگین و ماتم زده بود چرا که در برابر چشمهایش، عروسش به پسرش نا سزا می گفت و با او درگیر می شد و
چاره
اي جز نگاه کردن و غصه خوردن نداشت. خان جان هم دیگر آن خان جان سابق نبود، خان جان دل زنده و شاد که بعد از
شام
براي همه فال می گرفتو پا به پاي فرهاد لطیفه می گفت و همه را می خواند، در غم فرو رفته بود. غم او شیوا را هم دلگیر
کرده بود و آن روز بعد از دو روز قهر، سارا سکوتش را با تقاضایی که شیوا زا او بی خبر بود شکسته و موجب جار و جنجال
را
فراهم کرد.
در اتاق که باز شد شیوا سرش را بالا نمود. با دیدن خان جان که آماده شده بود گفت:
_کجا خان جان ؟
     
#35 | Posted: 2 Feb 2014 21:28
قسمت 34
احتیاج به تمدد اعصاب دارم. می خوام برم جایی که از شر این جنگ و دعوا ها راحت باشم. من دارم می رم چند روزي ر
در
کنار ساحل دریا و به دور از همه این غم و غصه ها زندگی کنم. امیر تو را به من سپرده پس مجبوري که با من بیایی. این
طوري
می توانی به پدرت هم سر بزنی. حالا بلند شو برو منزل، وسایلت را جمع کن و برگرد.
شیوا از جا برخواست و گفت:
_می خواهید فرهاد و سارا به حال خود رها کنید؟
خان جان لبخندي زد و گفت:
_براي دعواهایشان احتیاجی به تماشاچی ندارند.
و از اتاق خارج شد. همزمان با او ساراهم از اتاقش خارج شد و بدون اعتنا به خان جان از کنارش رد شد. خان جان وارد
اتاق
فرهاد شد و با دیدن او که ماتم زده لبه ي تخت نشسته بود گفت:
_چرا ماتم گرفتی؟ این چیزي بود که خودت خواستی.
فرهاد با تاسف سر تکان داد و گفت:
_منظورتان چیه مادر؟ سارا با هرزه دریهاش مرا حسابی تحریک می کند.
_منظورم انتخابت است. تو شیوا را به راحتی از دست دادي.
_باید بگویم گذشتن از او از جان دادن سخت تر بود اما چاره اي نداشتم. خودتان هم آن شایعات و خواهش هاي امیر را
شنیدید.
_بله... ولی این همه دختر چرا ایین روانی از بند گسیخته؟
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
_سارا یا یکی دیگه چه فرقی می کرد؟ به هر حال کسی را که می خواستم از دست دادم.
_تو انقدر خودخواه بودي که فقط به فکر دل خودت بودي. اصلا فکر نکردي که انتخاب نادرست تو در مورد همسر آینده
ات باعث
دردسر براي اطرافیانت می شود. من یک مادرم، اما هر روز مجبورم شاهد جنگ و دعوا میان شما باشم. باید شاهد بی
احترامی هاي همسرت نسبت به تو و خودم باشم. نمی توانم حرف بزنم چون آتش جنگ شعله ورتر می شود. چرا فکر
نکردي
که حاال که مجبور به ازدواج هستی با کسی ازدواج کنی که خوشبخت بشی؟ چرا فکر نکردي که خوشبختی تو باعث می
شه شیوا ازت دلسرد بشه؟ این فکر ها را نکردي که حالا هنوز هم داره از عشق تو می سوزه و دم نمی زنه.
فرهاد حرفی براي گفتن نداشت، خان جان ادامه داد:
_من و شیوا داریم میریم مسافرت، امیدوارم تا وقتی برمی گردیم اختلاف بین شما برطرف شده باشه.
عطر ادکلن فرهاد همراه با بوي مرغوب سیگارش در تمام اتاق پیچیده بود شیوا عاشق آن بو بود به پشت سرش برگشت
سینه
به سینه فرهاد شد نگاه فرهاد به تبسمی زیبا لبریز از عشق شد دستهایش را طوري از هم گشود که انگار او را براي
آغوش
می طلبد شیوا پر از تردید خود را در آغوش او رها کرد و ناگهان بین زمین و آسمان معلق ماند فریادي از وحشت کشید و
از
خواب پرید سرش احساس سنگینی می کرد دلشوره و حالت تهوع داشت فکر کرد فرهاد واقعاً آنجا بود چرا که هنوز بوي
ادکلنش را حس می کرد با رخوت از رختخوابش جدا شد و به ساعت نگاه کرد و سراسیمه از اتاقش خارج شد و با صدایی
بلند
معترضانه گفت :
بابا ... بابا ... قرار بود امروز زودتر بیدارم کنید ، دیرم شد
وقتی به طبقه پایین رفت امیر هم با عجله از اتاقش خارج شد و گفت :
لعنت بر شیطان ! خودم هم خواب ماندم
شیوا بعد از شستن دست و صورتش به اتاق برگشت و با عجله آماده شد کیف و کلاسورش را برداشت و فریاد زد :
بابا خواهش می کنم عجله کنید ده دقیقه دیگر کلاسم شروع می شود
     
#36 | Posted: 2 Feb 2014 21:30
قسمت ۳۵

امیر در حالیکه پالتویش را به تن می کرد از پله ها پایین آمد و گفت :
ببینم امروز ظهر می آیی منزل ؟
شیوا پاسخ داد :
نه بابا ... تا ساعت چهار کلاس دارم یک ساعت بیکاري ام را همان جا می مانم اصلاً نمی صرفه در این هواي سرد برگردم
منزل
وقتی هر دو از سالن بیرون رفتند متوجه شدند برف سنگینی همه جا را سپید پوش کرده است
پروانه در حالیکه دستکشهایش را به دست می کرد گفت :
حالا که استاد نیامده چطوره یک سري به نمایشگاه عکس بزنیم ؟
شیوا پالتویش را پوشید و گفت :
از صبح که از منزل آمدم دلشوره دارم اصلاً از وقتی آن کابوس را دیدم دلم داره شور می زنه می خواهم زودتر برگردم
منزل و با
خان جان تماس بگیرم
پروانه با شوخی گفت :
تو در خواب هم در عالم عشق هستی دختر جان فراموش کن قصه فرهاد را ، خوب به خاطرت کوهی را نکنده و الا چه می
کردي ؟
شیوا همراه پروانه از کلاس خارج شد و گفت :
این قصه با مرگ من تمام می شود حالا آرزوي پایانش را کن !
پروانه پرسید :
راستی قضیه طلاقشان به کجا رسید؟
شیوا گفت :
نمی دان اما تصمیم گرفتم با سارا صحبت کنم
پروانه با شوخی گفت :
می خواهی به او بگویی سارا خانوم زودتر تکلیف ما را روشن کن ؟
شیوا معترضانه گفت :
پروانه !...
پروانه خنده اي سر داد و گفت :
ناراحت نشو ، حالا زودتر راه بیفت تا از دل نگرانی پس نیفتادي من حوصله نعش کشی ندارم
دقایقی بعد که شیوا وارد منزل شد همه جا در سکوت فرو رفته بود وارد آشپزخانه شد بشقاب غذاي پدرش دست نخورده
روي
میز قرار داشت کمی برایش تعجب برانگیز بود و ناگهان مثل برق گرفته ها ، کیف و کلاسورش را روي زمین رها کرد و به
سمت
تلفن دوید و با عجله شماره ویلاي فرهاد را گرفت بلافاصله بعد از برقراري تماس گفت :
سلام ، لطفاً گوشی را بدهید به خان جان
مهري خدمتکار مخصوص خان جان گفت :
شیوا خانوم شما هستید ؟
شیوا عمق اندوه را از صداي مهري احساس کرد و با تشویش گفت :
اتفاقی افتاده ؟
مهري مکثی نمود و گفت :
بله خانوم آقا فرهاد و سارا خانوم صبح تصادف کردند حالا هم بیمارستان هستند و ...
دنیا دور سر شیوا چرخید باقی صحبتهاي مهري را متوجه نشد فقط سعی کرد اسم بیمارستان را در حافظه اش بگنجاند
گوشی را روي دستگاه قرار داد تمام بدنش سرد شده بود آنقدر گیج بود و به چگونگی این اتفاق فکر کرد که متوجه نشد
چطور
خود را سر خیابان رسانده ، تاکسی گرفته و وارد بیمارستان شده حالا می فهمید علت آن همه نگرانی ها و دلواپسی
هایش
ه بوده
صداي پدرش او را از گیجی و منگی بیرون آورد :
شیوا تو اینجا چه کار می کنی ؟ الان باید سر کلاس باشی
شیوا به چشمان اشک آلود پدرش ، چهره ماتم زده فرامرز و خانواده بهرام پور نگاه کرد و گفت :
بابا چه اتفاقی افتاده ؟ بگویید حالشان خوب است پس خان جان کجاست ؟
امیر شیوا را که حال مناسبی نداشت روي نیمکت نشاند و گفت :
آرام باش عزیزم سارا توي اتاق عمل است ، خان جان هم ... یک شوك به او دست داده ، ترجیح دادند بستري شود
شیوا وحشت زده گفت :
فرهاد ؟ !
امیر سرش را پایین انداخت و با تاسف گفت :
هنوز بیهوشه
شیوا گفت :
هنوز ...؟ یعنی چند ساعته ؟
     
#37 | Posted: 8 Feb 2014 22:30
قسمت ۳۶

امیر گفت:
ساعت ده صبح تصادف کردند من خارج از شرکت بودم و تا ساعت سه مطلع نشدم
شیوا با خودش حساب کرد از ده صبح تا الان ، پنج بعد از ظهر ، هفت ساعت می گذرد و با صداي بلند آنچه را که فکر می
کرد
بر زبان آورد و گفت :
پس چرا به هوش نیامده ؟
با ورود دکتر همه از جا برخاستند دکتر نگاهی به جمع منتظر نمود و گفت :
متاسفانه همکارانم مجبور شدند طی یک عمل جراحی ، بچه را بردارند اا خوشبختانه در حال حاضر حال خودشان خوب
است
خانم بهرام پور با شنیدن خبر سلامتی دخترش گریه خوشحالی را سر داد شیوا مات و مبهوت از شنیدن خبر باردار بودن
سارا
به دهان دکتر چشم دوخت دکتر ادامه داد :
همانطور که گفتم مادرتان دچار یک سکته خفیف شده بودند که خوشبختانه به خیر گذشت طی دو سه روز آینده مرخص
می
شوند اما در مورد آقاي دکتر پناه ، متاسفانه باید خبر بدي به شما بدهم طولانی شدن مدت بیهوشی ایشان این احتمال را
به
ما داده که دچار مرگ مغزي شده باشند
شیوا با ناامیدي فریاد زد :
نه ... نه این امکان نداره بگویید که اشتباه شده تو را به خدا نجاتش دهید
و سیل اشک از چشمانش جاري شد امیر ، شیوا را در آغوش کشید و در حالیکه خودش هم می گریست سعی کرد او را
آرام
کند
**********************************************
صداي تیک تاك ساعت سکوت غم انگیز اتاق را می شکست شیوا مضطزب و بی قرار طول و عرض اتاق را قدم می زد
شکوه با
یک لیوان آب قند وارد اتاق شد و نگاهی به ساعت کرد و گفت :
آخه عزیزم ، غصه خوردن و قدم زدن که دردي را دوا نمی کند بیا این آب قند را بخور و کمی استراحت کن ساعت یک
نیمه شب
است
شیوا روي مبل نشست و با استرس گفت :
نمی خورم ... نمی توانم بخوابم ...فقط ... فقط خواهش می کنم تنهایم بگذار
شکوه لیوان را روي میز قرار داد و به اتاق خودشان رفت به مهرداد که او هم ماتم زده بود گفت :
خیلی مضطربه
مهرداد نگاهی به او کرد و گفت :
بسیار خب ، تو بخواب ، من سعی می کنم یک طوري آرامش کنم
و از اتاق خارج شد و به اتاق شیوا رفت شیوا سرش را روي زانوانش گذاشته بود و به آرامی می گریست مهرداد کنار او
نشست و گفت :
چرا انقدر خودت را عذاب می دهی ؟
     
#38 | Posted: 8 Feb 2014 22:31
قسمت ۳۷

شیوا که صبر و تحملش را از دست داده بود گفت :
چرا هیچ کس مرا درك نمی کند ؟ شماها چی می دونید ؟ اگر فرهاد به هوش نیاید ...
و دوباره سرش را روي زانوانش قرار داد مهرداد نفس عمیقی کشید و گفت :
برایش دعا کن و ناامید نشو گریه کردن فقط باعث می شه همه از اسرار درونیت باخبر شوند
شیوا سرش را بلند کرد و با تعجب به مهرداد نگاه کرد و او ادامه داد :
می دانم اگر روزي فرهاد بفهمد که براي تو حرف زده ام از شرکت اخراجم می کند اما فکر می کنم با شنیدن حقایق کمی
آرام
بگیري حداقل از عذابی که تا به حال گریبان گیر تو بوده نجات پیدا می کنی شاید هم اگر بداند حالا چه رنجی را متحمل
می
شوي بخاطر گفتن حقایق بر من خورده نگیرد به هر حال او همیشه با من درددل می کرد حداقل مسائلی را به من می گفت
که نمی توانست با پدر تو در میان بگذارد
شیوا با نگاهی منتظر به مهرداد چشم دوخت و او ادامه داد :
آره ... آره شیوا تو همیشه عشق او بودي و او هیچ وقت به خودش اجازه نمی داد در این باره با تو صحبت کند امیر رفیق
دیرینه
اش بود و فرهاد به چشم برادري نگاه می کرد همسفره بودند ، نان و نمک هم را خورده بودند، اجازه داده بود آزادانه به
منزلش
رفت و آمد کند ، به او اعتماد کرده بود ، پس ناموسش ، ناموس او هم بود و به خودش این اجازه را نمی داد که با ابراز عشق
به تو ، به اعتماد امیر خیانت کند همیشه می گفت دیدن تو برایش کافی است ، براي همین تصمیم داشت هیچ وقت
ازدواج
نکند اما با اصرارهاي من راضی شد در مورد تو با پدرت صحبت کند ولی باز هم طولش داد می گفت شیوا باید بزرگتر بشه
،انقدر
که معانی عشق را درك کند انقدر معطل کرد که بالاخره یک سري شایعات توي شرکت پیچید فرهاد به من گفته که سارا
همه
چیز را با اختلاف زمانی برایت بازگو کرده ، همان شایعات باعث شد که با سارا ازدواج کند بعد از آن شایعات پدرت از او
خواهش
کرد هر چه زودتر ازدواح کند تا شایعات فروکش کند اما چون فرهاد این کار را نکرد و پدرت از شعله ور شدن شایعات می
ترسید
تهدید کرد نه تنها شرکت ، بلکه تهران را ترك می کند پدرت می دانست فرهاد به خاطر از دست ندادن او ، به عنوان یک
دوست
و یک مهندس کاردان ، حتماً ازدواج می کند که همین طور هم شد اما فرهاد دلیل دیگري هم داشت و آن تو بودي نمی
خواست با رفتن امیر ، فرصت دیدن تو را هم از دست بدهد بعد از ازدواج ، به خاطر تعهدش به سارا و به خاطر اینکه به او
خیانت نکرده و در حقش کوتاهی نکرده باشد از آمدن به منزل شما خودداري می کرد وقتی دید سارا عشق و محبت
سرش
نمی شود و در عوض محبتهایش بد رفتاري می کند دوباره رفت و آمدهایش را از سر گرفت و به منزل شما آمد یادت
هست به
مناسبت قبولیت در دانشگاه ؟ می دانی روز بعد به من چه گفت ؟
شیوا اشکهایش را پاك کرد و پرسید :
چی گفت :
مهرداد لبخندي زد و گفت :
گفت واسه نگاه کردنش فرصت کم آوردم
شیوا سرش را پایین انداخت تمام تنش داغ و تب آلود بود احساس میکرد کوهی عظیم از روي دلش برداشته شده در عین
حال
نمی دانست باید خوشحال باشد یا غمگین به هر حال فرهاد روي تخت بیمارستان بیهوش و بی خبر افتاده بود مهرداد
برخاست و گفت :
حالا برایش تا صبح دعا کن ، براي مردي که عشق و مردانگی اش باور نکردنی است
و از اتاق خارج شد آن شب شیوا تا صبح به گذشته فکر کرد و با یاد آوري فرهاد و خاطراتش ، با به تصویر کشیدن نگاه
عاشقانه
او ، ذره ذره وجودش به خاطر او تپید.
هنگامی که او وارد بیمارستان شد پدرش در حال خارج شدن بود. امیر گفت:
_آمدي دخترم؟
     
#39 | Posted: 8 Feb 2014 22:32
قسمت ۳۸:

شیوا پرسید:
_چه خبر ؟ حالشون چطوره؟
امیر مکث کوتاهی کرد و گفت:
_خان جان را آوردند داخل بخش. سارا فردا مرخص میشه، اما فرهاد... هنوز بی هوشه! شب که مرجان برگشت تو همراه
فرامرز برگرد خانه. فعلا خداحافظ
شیوا از او خداحافظی کرد و وارد بیمارستان شد.از ایستگاه پرستاري شماره اتاق خان جان را پرسید به سمت اتاقش
رفت :
مرجان کنار پنجره ایستاده بود و محوطه بیمارستان را نگاه می کرد. با ورود او به سمت شیوا بر گشت و آهسته گفت:
_آمدي...
شیوا گفت:
_آره می توانی بري.
مرجان پالتو و کیفش را برداشت و گفت:
_فعلا خوابیده. خیلی ممنون که به جاي من می مانی. هر چند به مراقب احتیاج نداره اما من شب برمی گردم. فعلا
خداحافظ.
و اتاق را ترك کرد. شیوا کیفش را روي میز گذاشت و روي صندلی کنار تخت نشست و دست خان جان را در دست گرفت .
خان جان چشمهایش را باز کرد. شیوا لبخندي زد و گفت:
سلام خان جان، می بخشید بیدارتان کردم.
خان جان لبخند تلخی زد و گفت:
_بیدار بودم عزیزم و منتظر تو.
شیوا پرسید:
_حالتان چطوره؟
خان جان با اندوه گفت:
_حال... مگه واسه ي کسی حال مونده؟ فرهاد پسر بیچارم... نمی توانم باور کنم، چطور باید تحمل کنم؟ به من کمک کن تا
از
اینجا بلند شم. باید او را ببینم.
شیوا متلمسانه گفت:
_شما نمی توانید از خا بلند شید، در پانی اجازه نمی دهند کسی فرهاد را ببینه.
     
#40 | Posted: 8 Feb 2014 22:33
قسمت ۳۹

خان جان گفت:
_از صبح تا حالا به مرجان التماس کردم تا منو پیشش ببره، اما فقط به من خیره نگاه کرد. دیگه رمقی برام نمانده که به تو
التماس کنم.
شیوا مکثی کرد و گفت:
_باشه من میرمو با دکترش صحبت می کنم تا اجازه بده برید دیدنش.
شیوا از اتاق خارج شد به سمت ایستگاه پرستاري رفت. بعد از کلی خواهش و التماس توانست رضایت دکتر را براي
ملاقات
فرهاد بگیره. وقتی برگشت خان جان را به کمک پرستار روي ویلچر نشاند و همراه پرستار از بخش خارج شدند و به بخش
اي
سی یو رفتند. پاهاي شیوا سست شده بود و می لرزید. نمی توانست تصویر بیمارگونه و رنجور فرهاد را ببیند. به آهستگی
وارد اتاق شدند.شیوا با دیدن آن همه وسایل پیچیده پزشکی که به اعضاي مختلف بدن فرهاد وصل شده بود، دجار اندوه
و
ناامیدي شد. خان جان با غمی وافر دست فرزندش را به دست گرفت و به آرامی گریست.
شیوا ناباورانه به فرهاد نگاه می کرد. او آرام روي تخت دراز کشیده بود گویا که به آرامی خوابیده بود. موهاي زیبا و خوش
حالتش برهم ریخته بود و زخم کوچکی درست در جایی که چند ماه قبل بخیه خورده بود روي سرش دیده می شد. قلبش
به
آرامی میزد و ضربان آن بر روي صفحه نمایشگر دستگاه نقش می بست. بوي عطر و ادکلنش در فضاي ضد عفونی شده به
مشام می رسید. شیوا احساس می کرد که او را قبلا هم در این حالت دیده و ناگهان به یاد آن روز افتاد...
فصل بهار بود و همه براي تعطیلات نوروزي به دریا رفته بودند. هواي مطبوع ساحل و فضاي دل انگیز آن، شور عجیبی در
دلش
انداخته بود. براي قدم زدن به ساحل رفته بود. فرهاد درست مثل حالا، روي صندلی راحتی دراز کشیده بود و چشمهایش
را
بسته بود. او به آهستگی به فرهاد نزدیک شده بود و مراقب بود تا او را بیدار نکند. بالاي سرش که رسید فرهاد گفت:
_شیوا همان جا که ایستادي بمان و در ضمن پر حرفی هم نکن، ساکت و آرام.
او تبسمی کرد و گفت:
_از کجا فهمیدي که منم؟
فرهاد هم لبخند زده و در پاسخش گفته بود:
_گفتم ساکت باش و همینجا بایست.
او پرسیده بود:
_براي چه؟
و فرهاد پاسخ داده بود:
_چون سایت مانع از سوختن صورتم میشه.
و او معترضانه گفته بود:
_اي خودخواه تنبل، خیال کردي من سایه بانم.
خودش را کنار کشید و تابش خورشید باعث شده بود تا فرهاد کمی چشمهایش را فشار دهد و بگوید:
-اي بدجنس!
وقتی به خود آمد اشکهایش جاري شده بود. طاقتش را از دست داده بود. دیگر حتی نمی توانست به خاطر خان جان هم
که
شده صداي هق هقش را در گلو خفه کند. پرستار اول از همه شیوا و بعد خان جان را از اتاق بیرون کرد. پرستار خان جان
را به
اتاقش بود اما شیوا ترجیح داد به محوطه برود تا با روحیه ي بهتر با خان جان موجه شود. وقتی به اتاق برگشت خان جان
هم
آرام گرفته بود. لبه ي تخت نشست و گفت:
     
صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites