تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 17 Feb 2014 15:56 | Edited By: armita0096

قسمت ۷۱

پروانه با همان لحن ادامه داد:
_نه خانوم. ببین چطور نگاهت می کند. نگاهش پر از خواهش و تمناست.
شیوا معترضانه گفت:
_پروانه داري پر رو می شی.
پروانه خنده ي کوتاهی کرد و با شیطنت گفت:
_اگر بخواهی اونو همین جوري اذیت کنی انتقامی سخت در خلوت از تو می گیرد.
شیوا این بار نیشگونی از دست او گرفت. پروانه باز خندید، از جا بلند شد و گفت:
_قدرش را بدان و انقدر هم عذابش نده. حالا تنهایت می گذارم تا مجبور شوي صدایش کنی.
بعد از رفتن پروانه فرهاد به جایگاهش بر گشت و کنار او نشست و گفت:
_حرف هاي دوستانه تمام شد؟
شیوا گفت:
_یک درددل بود.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_هنوز هیچی نشده ازم شکایت کردي؟
شیوا تبسمی کرد و گفت:
_درباره ي تو نبود.
فرهاد گفت:
_افتخار یک دور رقص به این عاشق سینه چاك می دي؟
شیوا با دستپاچگی گفت:
_نه فرهاد... نه... رقص نه.
فرهاد با دلخوري به مبل تکیه داد و گفت:
_خواستم دستت را بگیرم، اجازه ندادي... خواستم عکس دو نفره بگیریم امتناع کردي... می توانم بپرسم چرا؟
شیوا سرش را پایین انداخت و گفت:
_خب... خب... همش بچه بازي است.
فرهاد نگاه عمیقی به او کرد و گفت:
_بچه بازي نیست. از سن و سال من بعیده. تو مغبونی شیوا، احساس می کنم از ازدواج با من پشیمونی.
شیوا بلافاصله گفت:
_نه فرهاد... باور کن اینطوري که می گی نیست، فقط دلهره دارم.
در همین هنگام خان جان به آنها پیوست و گفت:
_عروي و داماد نمی خواهند یک دور با هم برقصند؟
فرهاد با جدیت گفت:
_نه مادر...
خان با تعجب نگاهش کرد و گفت:
_چی شده؟ چرا اینطور رفتار می کنید؟ انگار که با هم قهرید. کمی مهربون تر بشینید. به جاي این همه اخم لبخند بزنید.
شیوا سرش را پایین انداخت. خان جان دوباره پرسید:
_نکنه با هم حرفتان شده؟
فرهاد نگاه کوتاهی به شیوا انداخت و گفت:
_نه مادر. شیوا کمی دلهره دارد.
خان جان لبخند معنا داري زد و گفت:
_نگران نباش عزیزم این دلهره ها طبیعی است.
ساعاتی بعد میزهاي شام در باغ چیده شد. از قبل به دستور فرهاد میز شامی براي فرهاد و شیوا پشت ساختمان کنار برکه
چیده شده بود. فرهاد از شیوا خواست تا براي صرف شام جایگاهشان را ترك کنند. شیوا بدون اینکه سوالی درباره ي
مکانش
بپرسد همراه فرهاد رفت. در چند قدمی برکه که رسیدند، از آنچه که می دید متحیر بر سر جایش ایستاد. گرداگرد برکه
چراغانی شده بود و به برکه و مرغابی هایش که بی خیال در اطرافش استراحت می کردند جلوه اي رویایی بخشیده بود.
میز
شام با شکوهی خاص مقابل برکه قرار گرفته بود. فرهاد جلو رفت و یکی از صندلی ها را عقب کشید و با دست به آن اشاره
کرد و گفت:
_نمی خواهی بنشینی؟
شیوا جلو رفت و روي صندلی نشست. صداي موزیک فضا را پر کرده بود و عطر سبدهاي گل رز و مریم که اطراف برکه
قرار
گرفته بود. فرهاد صندلی اش را کنار صندلی شیوا قرار داد. سیگارش را روشن کرد و گفت:
_انقدر از دستت دلخورم که اگر به خاطر ادامه ي جشن نبود تو را بغل می زدم و در برکه می انداختمت.
شیوا لبخندي زد و گفت:
_دلخور، چرا؟
فرهاد گفت:
_فکر نمی کردم انقدر بی احساس باشی.
شیوا گفت:
_بی احساس نیستم، فقط دلهره دارم. فکر می کنم... فکر می کنم تو فرق کرده اي.
فرهاد لبخندي زد و دستش را زیر چانه ي شیوا قرار داد. گرماي دست او، شیوا را تا اوج کشانید. سرش را بلند کرد و به
سمت
خود چرخاند. شیوا به چشمان او نگاه کرد. برق خاصی در چشمانش موج میزد. پیچ گاه انقدر به نزدیک نشده بود. بوي تند
ادکلن و سیگارش، شیوا را در خلسه اي فرو برد. فرهاد با صداي آهسته گفت:
_در آرزوي چنین شبی، سالها لحظه شماري کردم. دلم می خواست بدون اینکه مرتکب گناهی شوم دستهایت را به دست
بگیرم و بارها و بارها چون ضریحی ببوسمت، حالا... تو از من می گریزي و آزارم می دهی. هر چقدر دلت می خواهد داد و
بزن
و به من ناسزا بگو.
و بیشتر به او نزدیک شد. قلب شیوا چون گنجشکی اسیر می تپید. تمام بدنش سرد و بی حس شده بود. نفس هاي پر
التهاب فرهاد و گرمی لبانش، موجی از حرارت را به وجود یخ زده اش سرازیر کرد. فرهاد پرحرارت او را بوسید. خود را
عقب
کشید. لبخندي به صورت گلگون شده ي او زد و گفت:
_دیگه از من فرار نمی کنی. این بوسه تو را متوجه کرد که من حالا شوهرت هستم، نه فرهاد سابق که فقط نگاهت برایش
کافی بود. حالا من محتاج ذره ذره وجودت هستم. من فرق کردم، اما نه آنطور موجب هراس و وحشتت شوم.
صداي پاي خدمتکارها که براي آنها شام می آوردند باعث شد فرهاد صاف روي صندلی بنشیند.
ساعاتی بعد جشن به پایان رسید و مهمانان به منزلشان بازگشتند. فرهاد براي بالا رفتن از پله ها دست شیوا را گرفت.
شیوا
احساس می کرد با هر تماس او، موجی از حرارت داغ و سوزنده به وجودش سرازیز می شد. همراه فرهاد در حالی که دلهره
اش بیشتر شده بود به طبقه ي بالا رفت. جلوي در اتاق ایستادند، فرهاد در را با کلید باز نمود و در را باز کرد و همراه با
لبخندي
با دست اشاره کرد و گفت:
_نمی خواهی سورپریزم را ببینی؟
شیوا لبخند کم رنگی زد و وارد اتاق شد. فرهاد هم پشت سر او وارد شد و با زدن کلید، اتاق را غرق در روشنایی کرد.
شیوا با
دیدن آن دکراسیون و رنگ بندي زیبایش جیغ خفیفی کشید و با هیجان گفت:
_خیلی قشنگه!
وسایل اتاق تماما از چوب آبنوس تهیه شده بود. سرویس خواب، مبلمان و حتی فرش ها و پرده ها از رنگ سبز زمردي بی
نظیري فرهام شده بود و تخت خواب در حریر هاي سبز رنگ فرو رفته بود. شیوا با گام هایی آهسته در اتاق قدم زد. با
وجود
اینکه سبد گلی در اتاق نبود اما رایحه ي دل انگیز رز و مریم فضاي اتاق را پر کرده بود. فرهاد دستهایش را زیر بغلش زده
بود و
با تبسمی فرشته ي کوچکش را می نگریست که شاد و مسرور اتاق را نگاه می کرد. شیوا به سمت تخت خواب رفت. ستون
هاي زیبا و کنده کاري شده اش شکوهی خاص به آن داده بود. با پس زدن پرده ي حریر، بستري گسترد از گلهاي رز و
مریم را
در مقابل خود دید. با حیرت به گلبرگها نگاه کرد . بوي خوش آن او را در خلسه فرو برد. چشمانش را بست، نفس عمیقی
کشید و گفت:
_فرهاد تو فوق العاده اي! از کجا انقدر مطمئن بودي که من چه رنگی را در نظر دارم؟
و چون جوابی نشنید چشمهایش را باز کرد. اتاق در تاریکی فرو رفته بود. نور کمرنگ و خیره کننده چراغ خواب بر سطح
پوشیده
از گل تخت تابیده بود و حالتی رویایی به آن داده بود. دست هاي گرم فرهاد به دور کمر شیوا حلقه شد. نفس هاي گرم و
ملتهبش او را نوازش داد. فرهاد سرش را به سر شیوا تکیه داد و او موهایش را بوسید و در پاسخ به سوال شیوا گفت:
_از برق نگاه زیبایت!
آواي پرندگان رایحه ي دل انگیز گل ها و صداي وز وز ضعیف سشوار، باعث شد شیوا به آرامی چشمهایش را باز کند. با
حرکت
دست مشتی از گلبرگ ها را از روي تخت بر زمین ریخت. سرش را به سمت صدا چرخاند. اولین چیزي که توجهش را جلب
کرد
نیم تاج پاریسی اش بود که روي عسلی کنار تخت قرار داشت. و بعد نگاهش به سمت لباس گران قیمت و با شکوهش
کشیده شد که روي مبلی رها شده بود. چشمش که به فرهاد افتاد تمام بدنش داغ شد. از یادآوري اتفاقات شب قبل
احساس شرم می کرد. دلشوره اش به پایان رسیده بود اما مطمئن بود نه می تواند به فرهاد نگاه کند و نه اینکه از آن اتاق
خارج شود.
ادامه دارد......
     
#62 | Posted: 17 Feb 2014 15:59 | Edited By: armita0096


قسمت ۷۲

شود. فرهاد مقابل میز توالت ایستاده و موهاي خوش حالتش را سشوار می کرد. بعد از خاموش کردن آن، پیراهنش
را پوشید. شیوا از وراي حریر هاي تخت او را می نگریست. نمی توانس باور کند چیزي را که قبلا در رویا هایش می گنجانده
به حقیقت پیوسته باشد. فرهاد با یک حرکت به سمت او چرخید و شیوا بلافاصله چشمهایش را بست. صداي خش خش لباس هاي فرهاد در فضا پیچید. پرده را عقب کشید. با نشستن بر لبه ي تخت خوش خواب کمی فرو رفت و مشتی دیگر از گلها روي
زمین رها شد. دست شیوا را در دست گرفت و گفت:
_شیوا... عزیزم هنوز خوابی؟
شیوا همان طور با چشمان بسته گفتک
_بیدارم... ساعت چنده؟
فرهاد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_ده صبح... من که خیلی گرسنه ام، تو چی؟
شیوا گفت:
_منم همین طور، اما دلم می خواهد همین جا صبحانه بخوریم، امکان داره؟
فرهاد دست شیوا را فشرد و گفت:
_البته عزیزم، اما چرا چشمهایت را باز نمی کنی؟
شیوا متلمسانه گفت:
_از من نخواه که امروز مستقیم به تو نگاه کنم یا اینکه به طبقه پایین بیایم.
صداي شلیک خندهی فرهاد در فضا را شکافت، مدتی خندیدید و گفت:
_عزیز من بی بی و خان جان پشت این در به انتظار تبریک گویی استاده اند، اونوقت تو خودت را می خواهی تو این اتاق حبس کنی؟
شیوا متلمسانه گفت:
خواهش می کنم فرهاد، اجازه نده کسی وارد اتاقمان شود.
فرهاد همراه با لبخندي ملافه را از روي او کنار زد و گفت:
_بلند شو خانم خجالتی... حالا دیگه نقطه ضعفت را می دانم. اگر چشمانت را باز نکنی انقدر قلقلکت می دم تا مجبور شوي تا چشمانت را باز کنی.
شیوا بلافاصله چشمهایش را باز کرد و گفت:
_خیلی بدجنسی فرهاد!
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_ظهر بخیر همسر عزیزم.
شیوا روي تخت نشست و گفت:
_لطف کن بگو صبحانه را بیارند اینجا.
فرهاد گفت:
_نه... چنین لطفی نمی کنم، چون حالا می دونم که چرا نمی خواي صبحانه را پایین بخوري، ببین شیوا اگه همین امروز
نخواهی با دیگران رو به رو بشی، دیگه مشکل می تونی از این اتاق بري بیرون.
شیوا گفت:
_اما نگاهشان، تبریکشان منو شرمنده می کنه.
فرهاد گفت:
_این یه امر طبیعیه عزیزم و براي همه اتفاق می افته.
شیوا با تردید پرسید:
_سارا چه عکس العملی...
فرهاد سریعا انگشتش را به علامت سکوت روي لب هاي شیوا قرار داد و گفت:
_شیوا عزیزم... روزهاي قبل و همین طور دیشب از سارا سوال کردي اما حالا از تو خواهش می کنم دیگه اسمی از او نبر .
آوردن اسمش باعث یادآوري خاطراتش میشه. اگه تو را ناراحت نمی کنه منو عذاب میده. نمی خواهم روزهاي خوب با تو بودن را با یادآوري او خراب بشه.
شیوا دست فرهاد را گرفت و گفت:
_معذرت می خوام.
فرهاد همراه با لبخندي گفت:
_نمی خواهی هدیه اي را که به عنوان هدیه ي عروسی برایت گرفتم را ببینی؟
شیوا پرسید:
_تا کی می خواهی مرا با هدیه ها یت غافلگیر کنی؟
فرهاد بسته اي را مقابل او گرفت و گفت:
_تا وقتی که کنارم باشی. تقدیم به با شکوهترین و ارزنده ترین هستی ام.
شیوا همراه با لبخندي تشکر کرد و گفت:
_می توانم حدي بزنم؟
فرهاد گفت:
_البته اما مطمئنم حدس هایت اشتباهه.
شیوا به بسته نگاه کرد و گفت:
یک زنجیر طلاي سفارشی!
فرهاد همراه با تبسمی سرش را به نشانه ي منفی تکان داد.
شیوا مکثی کرد و گفت:
_یک جفت گوشواره ي پر از نگین.
فرهاد باز سرش را تکان داد. شیوا گفت:
_انگشتر، یا دستبند...
فرهاد گفت:
_هیچ کدام. چشماتو ببند و همراي من بیا.
شیوا از تخت پایین آمد و چشمانش را بست و دستش را به دست فرهاد داد و گفت:
_حتما خیلی هیجان انگیزه.
فرهاد لبخندي زد و او را همراه خود به تراس برد و گفت:
_نمی خواي حدس بزنی؟
شیوا لبخندي زد و گفت:
_نه... کنجکاوم کردي.
فرهاد گفت:
_خیلی خب حالا می تونی چشماتو باز کنی.
شیوا با هیجان چشمهایش را باز کرد. از دیدن ماشین آلبالویی رنگ بی نظیري که جلوي برکه پارك شده بود جیغی کشید
و
ناباورانه گفت:
_یعنی می خواهی بگی این بسته، سوئیچ آن ماشینه؟
فرهاد گفت:
_همین طوره... آن ماشین هم متعلق به توست. هدیه ي عروسیمان.
شیوا به سمت او چرخید و گفت:
فرهاد... تو... همیشه فوق العاده بودي. هنوز هم فکر می کنم ازدواجم با تو فقط یه خواب و رویاست.
فرهاد دستش را دور شانه ي شیوا حلقه کرد و او را به خود چسباند و گفت:
_اي کاش کسی هم پیدا می شد که مرا مطمئن کند که به بزرگترین آرزویم رسیده ام!
شیوا به کمک خدمتکار لباسش را براي حضور در مراسم پاتختی تعویض کرد. فرهاد از جا بر خواست و نگاهی به او کرد و
گفت:
_خوب فکر می کنم براي دریافت هدیه ها آماده اي.
_فعلا دارم فکر می کنم با هدایا چیکار کنم.
فرهاد دستش را به سمت شیوا گرفت و گفت:
_برویم.
شیوا بدون هراس دستش را به سپرد. دیگر از تماس ها ي او نمی هراسید و احساس آرامش می کرد. هر دو از اتاق خارج
شدند. وسط پله ها که رسیدند مهمانان به افتخارشان از جا بلند شدند و کف زدند و یکایک به آنها تبریک گفتند. فرهاد
هنوز
روي مبل ننشسته بود که یکی از خدمتکار ها به سمت او آمد و آهسته گفت:
_آقا... سارا خانم جلوي در هستند. قاسم اجازه نداد که داخل بشوند. اما ایشان سماجت نشان می دهند که حتما باید شما
را ببینند.
شیوا و فرهاد هر دو به هم نگاه کردند و فرهاد با عصبانیت از سالن خارج شد و با عجله خود را به جلوي در ورودي رساند.
سارا
با دیدن او لبخندي زد و گفت:
_سلام آقاي دکتر... تبریک می گویم.
و دسته گل زرد رنگی را به سمت او گرفت. فرهاد با خشم دسته گل را پس زد و گفت:
_چه کسی به تو اجازه داده که بیاي اینجا؟
سارا با تمسخر گفت:
_هنوز که اجازه ي ورود صادر نشده و من تو خیابون ایتادم.
فرهاد گفت:
_پس از همین جا برگرد و الا سگ هاي باغ را به دنبالت می فرستم.
سارا گفت:
_من باید بیام داخل. دیر فهمیدم و الا همون دیشب بهتون افتخار می دادم. دلم نمی خواهد اون فامیل هاي احمقت و
همون
طور اون دختر کوچوله ي ابله فکر کنند که این روزها، روزهاي ماتم منه.
فرهاد با عصبانیت گفت:
_اولا درست صحبت کن چون دیگه همسرم نیستی که به خاطر احترام به تو، مجبور باشم اهانتی به تو نکنم. در ثانی همه
می دانند که تو چه جانموذي هستی، حالا شرت را کم کن.
صداي شیوا باعث شد هر دو به سمت او برگردند. شیوا گفت:
_اینجا چه می خواهی؟
سارا خنده اي کرد و گفت:
_آه چه باشکوه! تبریک می کم. بالاخره به وصالش رسیدي. آمدم تا در مورد تجربه ي شیرینت سوال کنم.
شیوا متعجب از آن همه وقاحت گفت:
_واقعا وقیح هستی!
فرهاد با خشم گفت:
_برو گمشو و گورت را گم کن ولا بدون ترس و واهمه، خودم با مشت و لگد بیرونت می کنم.
سارا با تمسخر گفت:
_انرژي ات را صرف خالی کردن عقده هایت نکن، براي نوازش هاي عزیزت نگه دار!
و گلها را با عصبانیت به سینه ي فرهاد کوفت و رفت. فرهاد با انزجار گلها را پا پس زد و همراه شیوا به سالن برگشت. بعد
از
پایان جشن، شیوا در میان انبوه هدایاي باز شده قرار گرفته بود. به کادو ها نگاه کرد و گفت:
_باید با اینها چیکار کنم؟
خان جان گفت:
_می تونی همه را در ویلایی که پدرت بهت هدیه داده جا بدي.
شیوا لبخندي زد و به امیر نگاه کرد و گفت:
_پس باید یک ماشین هم کرایه کنید تا اینها را به رامسر ببرد.
فرهاد گفت:
_خان جان خودش می داند و کادوها، چون من و تو امشب عازم هستیم.
شیوا پرسید:
_عازمیم؟ کجا؟
امیر پاسخ او داد و گفت:
_خب معلومه، ماه عسل.
فرهاد پاسپورت ها و بلیط ها را از جیبش خارج کرد و مقابل او روي میز قرار داد. شیوا نگاهی به جمع کرد. یکی از بلیط ها
را
برداشت و با دیدن اسم آمریکا و مقصد نیویورك با دلخوري به فرهاد نگاه کرد. انتظار داشت قبل از تهیه ي بلیط نظر او را
بپرسد .
فرهاد متوجه ي نگاه او شد اما به روي خود نیاورد و گفت:
_دو ساعت دیگر پرواز داریم. نمی خواهی چمدانت را ببندي؟
شیوا بلیط را روي میز گذاشت و از جا بلند شد و سالن را ترك کرد.
خان جان گفت:
_دلخور شد.
امیر گفت:
_فکر می کنم خوشش نیامد. برخلاف جوان هاي امروزي اصلا به کشور هاي خارجی خوشش نمی آید.
فرهاد با کمی اندوه گفت:
_به هر حال باید یک طوري براي زندگی در آنجا آماده اش کنم.
امیر گفت:
_همه ما را باید آماده کنی.
فرهاد از جا بلند شد و گفت:
_فقط نمی دانم چطوري موضوع را به او بگویم.
امیر گفت:
_به نظر من بهتره بعد از سفرتان این موضوع را به او بگویی.
فرهاد به سمت پله ها رفت و گفت:
_باید همین کار را بکنم.
شیوا رد حال بستن چمدانش بود که فرهاد وارد شد. نگاهی به چهره ي اخم آلود او کرد و گفت:
_شیوا... از من دلخوري؟
شیوا گفت:
_انتظار داشتم نظرم را در این مورد بخواهی.
_فکر می کردم غافلگیر می شوي.
شیوا چشمهایش را بست و گفت:
_شدم.
_پس چرا این همه اخم کردي؟
شیوا گفت:
_چرا فکر می کنی که همیشه با غافلگیر کردنم می تونی خوشحالم کنی؟ من ترجیح می دادم براي ماه عسل برویم
رامسر،
خیلی برایم خاطره انگیز تر بود.
فرهاد گفت:
_معذرت می خواهم، نمی دانستم، اما اگر تو بخواهی بلیط ها را پس می دهم.
_نه... لازم نیست.
فرهاد گفت:
_پس بخند تا بدان خوشحال و راضی هستی.
شیوا تبسمی کرد و گفت:
_تو دیگه کی هستی؟
     
#63 | Posted: 17 Feb 2014 16:09
قسمت ۷۳

فرهاد با طنز گفت:
_فرهاد کوه کن!
و سپس به سمت تلفن رفت و گفت:
_باید با جان تماس بگیرم تا اتاقی را در هتل برایمان رزرو کنه .
شیوا با شنیدن نام جان احساس سرما کرد. با آوردن اسمش به یاد چشمان آبی سرد و بی روحش افتاد. فرهاد در حال
گرفتن شماره گفت:
_تو که او را دیده اي. مادر می گفت زمان بی هوشی من مدتی اینجا بود. مرد جالبیه، اینطور نیست؟
شیوا گفت:
_به نظر من مرد سرد و بی روحیه.
فرهاد خندهی کوتاهی کرد و گفت:
_باید نظر تو را راجبش بهش بگم.
تماس برقرار شد و فرهاد به زبان انگلیسی از خدمتکار جان خواست تا گوشی را به او بدهد. بعد از لحظاتی جان گوشی را
گرفت. باشنید صداي فرهاد، فریادي از سر شوق کشید و گفت:
_فرهاد واقعا خودتی؟ حالت چطوره ي مرد؟
_خوبم تو چطوري؟
_من خوبم، از جسی شنیدم که به هوش اومدي.
فرهاد اخمی کرد و گفت:
_جسیکا؟ اون دیگه از کجا خبر دار بود که من ...
جان حرف او را قطع کرد و گفت:
_خب وقتی آمدم ایران، همه فهمیدند که چه اتفاقی باري تو افتادهه. وقتی او فهمید خیلی ناراحت شد. مدام با بیمارستاد
ایران در تماس بود تا اینکه تو به هوش آمدي. اوه... راستی شنیدم که تو هم به اینجا فراخوان شدي.
فرهاد گفت:
_درسته. زنگ زدم تا زحمتی را به تو بدهم. می خواهم برایم اتقی را در یک هتل خوب کرایه کنی. امشب عازم اونجا
هستم .
دقیقا یکساعت دیگه به آنجا پرواز می کنم.
جان گفت:
_اما حالا خیلی دیره. یعنی در این وقت کم نمی تونم جاي خوبی را پیدا کنم. معمولا تو این فصل اینجا شلوغه. در هر حال
سعی می کنم جایی را برایت پیدا کنم ولی باید به فکر تهیه ي یک منزل باشی.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_بله... اما فعلا براي ماه عسل به آنجا میام.
جان یکه اي خورد و گفت:
_ماه عسل... دوباره ازدواج کردي؟
فرهاد بی خبر از حال و روز او گفت:
_بله... باید زمانی که اینجا بودي او را دیده باشی.
جان با صداي اندوه باري گفت:
_خانوم شیوا...؟!
فرهاد جواب داد:
_درسته. می خوام برام سنگ تمام بگذاري.
جان با ناراحتی گفت:
باشه. اما اگه جسیکا بفهمه خیلی جا می خوره. از اینکه قرار بود بیایی اینجا خیلی خوشحال بود. من به او گفته بودم که از
همسرت جدا شده اي.
فرهاد گفت:
_خیلی خب. همه چیز را فهمیدم. براي من هیچ وقت مهم نبوده. این را تو هم میدانی. به خودش هم بگو، فعلا خداحافظ.
بهد از قطع تماس شیوا بلافاصله پرسید:
_فرهاد، جسیکا کیه؟
فرهاد با کمی تشویش گفت:
_ببینم مگه تو انگلیسی را خوب بلدي؟
شیوا به فرهاد دقیق شد و گفت:
_نه... ترسیدي؟
فرهاد با دلخوري گفت:
_شیوا منظورت چیه؟ چرا باید بترسم؟ جسیکا یکی از رقباي دوران دانشجویی ام بد. البته رشته ي تحصیلی او با من فرق
می
کرد.
شیوا با وسواس پرسی:
_داشتی حالش را می پرسیدي؟
_فرهاد به سمت شیوا رفت و بازوانش را گرفت و گفت:
_فقط تو برایم مهمی. فقط تو عزیزم. و می خواهم بدانی که فقط تو توي قلبم جا داري.، پس انقدر به عشقم با وسواس و
شک
نگاه نکن.
شیوا گفت:
_شک نمی برم فقط...
فرهاد لبخندي زد و او را در آغوش کشید و گفت:
_شیوا هیچ کس به اندازه ي تو برایم هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست. وقتی نگاهت می کنم، لمست می کنم، دلم می
خواد زمان متوقف بشه. من با داشتن تو خوشبخت ترین مرد دنیایم.
ساعتی بعد هر دو ایران را به مقصد نیویورك ترك کردند.
جان داخل سالن نشسته بود و به ساعتش نگاه می کرد و با نوك کفش به زمین ضربه می زد. سعی می کرد هیجان درونی
اش پنهان کند اما نمی توانست به خودش دروغ بگوید، نه آن را از دید دیگران مخفی کند. سرش را بلند کرد و با دیدن
شیوا و
فرهاد با هیجان از جا برخواست. دسته گلی را که در دست داشت کمی را در دستش فشرد و به سمت آنها رفت. فرهاد در
حالی دست شیوا را در دست داشت با دست دیگرش براي جان دست تکان داد. وقتی به هم رسیدند هر دو به گرمی
یکدیگر
را در آغوش گرفتند و احوالپرسی کردند. جان دسته گلها را به طرف شیوا گرفت و به فارسی گفت:
_خیلی خوش آمدید خانم شیوا، در ضمن به شما تبریک می گم.
شیوا با لبخندي ساختگی در حالی که سعی می کرد از زیر نگاه آبی جان فرار کند، گلها را گرفت و گفت:
_متشکرم.
جان رو به فرهاد کرد و گفت:
_می دانم خسته اید اما من از قبل ترتیب یک شام مفصل را داده ام. به منزل من بیایید.
فرهاد نگاهی به شیوا کرد و گفت:
_شیوا جان موافقی؟
شیوا با بی میلی گفت:
_هر طور تو دوست داري.
در همین حال فکر می کرد که دیدن جان شروع خوبی براي ماه عساشن نبود. هر سه از فرودگاه خارج شدند. راننده جان
در
ماشین را براي آنها باز کرد. شیوا با دیدن آن ماشین نقره اي رنگ کمیاب دانست جان مرد متمولی است. بعد از اینکه باربر
چمدان ها را در صندوق جا داد، ماشین از فرودگاه به طرف ویلا راه افتاد. شیوا ضمن اینکه از پنجره فضاي ناآشنا و غریب
اطرافش نگاه می کرد به صحبت هاي فرهاد و جان گوش می داد.
جان به فرهاد گفت:
_دلم می خواست تا ماه عسلتان را در منزل من بگذرانید اما خوب می دانم تنهایی راحت تر هستید.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_تو مرد عاقلی هستی جان. راستی از اینکه دفعه قبل به تهران آمدي منونم.
جان سیگاري به فرهاد تعارف کرد و گفت:
_اوه... کار مهمی نبود.
سیگارهایشان را با فندکش روشن کرد و گفت:
_به هر حال در ایران چیز هاي با ارزشی یافتم. دلم می خواست بیشتر بمانم اما نشد. قصد داشتم یک بار دیگر به ایران
بیایم
و...
و ساکت شد.
فرهاد کنجکاوانه پرسید:
_و چی جان؟
جان خنده اي سر داد و گفت:
_و ازدواج کنم...
این بار فرهاد خندید و نا باورانه گفت:
_ازدواج؟ تو... با یه دختر ایرانی؟!
شیوا احساس کرد نزدیک است بالا بیاورد. رنگش پرید و بدنش سرد شد. جان گفت:
_مگه اشکالی داره؟
فرهاد با خنده گفت:
_نه... پس چرا نیامدي؟
جان دود سیگارش را بیرون داد و گفت:
_خوب همیشه کسایی وجود دارند که همیشه یک قدم از من جلوترند، حداقل در عشق!
فرهاد اخمهایش را در هم کرد و معترضانه گفت:
_اوه... جان تو همیشه در اشتباهی.
_شاید در مورد جسیکا اشتباه کرد اما این یکی نه... حسابی درگیرم کرد.
فرهاد با طعنه گفت:
_باید او را اینجا می آوردي تا ثروت بی کرانت را ببیند و اون وقت رامت می شد.
جان پوزخندي زد و گفت:
_فرصت نشد. مطمئنا اگه ان زمان به اینجا می آمد و زیبایی هاي زندگی من شگفت زده اش می کرد، حتما تسلیم می
شد.
چطور »: شیوا کم کم داشت صبر و تحملش را از دست می داد. می دانست تمام روي صحبت جان با اوست. با خودش گفت
.» به خودش اجازه می ده که رد مورد من چنین قضاوتی بکنه
فرهاد پرسید:
_خوب حالا این خانم که تو را چنین به مسائل عشقی گرفتار کرده کیه؟
شیوا احساس کرد قلبش در حال ایستادن است. با بالا رفتن اتوماتیک شیشه یکه خورد. نگاهی ناگهانی به جان کرد. جان
لبخندي زد و رو به فرهاد گفت:
_این دیگه یه رازه! باید در قلبم بمونه!
فرهاد خندید و گفت:
_واقعا دیوونه شدي.
در همین هنگام ماشین متوقف ش. اول جان و بعد فرهاد از ماشین پیاده شد. شیوا از دیگر خارج شد و در مقابل خود
ساختمانی بزرگ با معماري جدید را دید. راننده جلوتر از همه وارد محوطه بی حفاظ و چمن کاري شده ي منزل شد. از پله
هاي عریض که به دري بزرگ و چوبی منتهی می شد بالا رفت و زنگ را فشرد. شیوا به خیابان نگاه کرد. سطح آن به قدري
تمیز و صاف بود که شیوا خیال کرد که روز آن را چون شمشیر صیقل می دهد. مدتی بعد خدمتکار در را براي آنها باز کرد.
جان با
دست به داخل منزل اشاره کرد و به آنها تعارف کرد که وارد شوند.
شیوا با اولین قدم به درون منزل، مات و مبهوت، مجذوب تزیینات چوبی منزل شد. کف، دیوارها، پله ها تماما از چوب
ساخته
شده شده بود و فضایی خیال انگیز به وجود آورده بود. سالن بی نهایت بزرگ و باور نکردنی بود و اطراف پر بود از گلها و
     
#64 | Posted: 17 Feb 2014 16:10
قسمت ۷۴

گیاهان
عجیب که شیوا تا به حال ندیده بود. یک قسمت از سالن را آکواریومی به بزرگی یک اتاق خواب اشغال کرده بود و ماهی
هاي
زیبا و بی نظیري در آن شنا می کردند. شیوا بی اختیار به سمت آکواریوم رفت و ناباورانه گفت:
_خیلی قشنگه!
و به تماشاي آن ایستاد. احساس کرد در زیر آب قرار گرفته. فرهاد لبخندي زد و گفت:
_آکواریومت خیلی مجذوبش کرده.
جان همراه با تبسمی کتش را در آورد و گفت:
_همینطوره... چرا نمی شینی.
شیوا با یادآوري حرف هاي جان با بی میلی از آکواریوم فاصله گرفت و در کنار فرهاد نشست. جان مقابل شیوا نشست و
گفت:
_دلم می خواست امشب از شما رد ویلاي کنار اقیانوس پذیرایی کنم، اما متاسفانه چون چند روزي است که به آنجا نرفتم
از
وضع آنجا بی اطلاعم و نمی توانستم همه چیز را براي امشب مهیا کنم. به هر حال امیدوارم روزهاي آخر به من این افتخار
را
بدین تا در اونجا از شما پذیرایی کنم.
فرهاد گفت:
_حتما مزاحمت می شیم. به هر حال شیوا را براي دیدن اقیانوس می برم .
در همین حین دو خدمتکار براي پذیرایی وارد سالن شدند. فرهاد پرسید:
_جان تو در بیمارستان مشغول به چه کاري هستی؟
جان پاسخ داد:
_راستش در حین کار در بیمارستان تحصیلاتم را در رشته ي دارو سازي شروع و به پایان رساندم. در حال حاضر در
لابراتوار روي
یم سري داروهاي جدید تحقیق می کنم.
فرهاد در حال برداشتن لیوان نوشیدنی اش گفت:
_موفق هم بودي؟
جان مقداري از نوشیدنی اش را خورد و گفت:
_فکر می کنم ساختن یک ویروس براي به وجود آوردن یک ویرووس جدید خیلی آسانتر براي کشف یک دارد براي
درمان یک
بیماري ساده است.
فرهاد با انزجار گفت:
_جان فکر نمی کنم تو آنقدر احمق باشی که دست به چنین کثافت کاري هایی بزنی.
صداي خنده ي جان فضا را پر کرد و گفت:
_نه... نه... من این کار را نمی کنم اما کسانی که پولش احتیاج دارند خیلی راحت این کشفیات را در اختیار سازمانهاي....
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت:
_بس کن جان. من نخواستم که راجب به چنین آدم هاي کثیفی صحبت کنی. بهتر است در مورد خودمان صحبت کنیم.
خب
بگو ببینم موفق شدي جاي مناسبی را براي ما پیدا کنی.
_متاسفانه نه. اما یه آپارتمان کوچک در یک محل زیبا و خوب برایت اجاره کردم.
و بی مقدمه پرسید:
_تو چه وقت کارت را در بیمارستان شروع می کنی؟
شیوا ناباورانه به فرهاد نگاه کرد. هر دو لحظاتی به یکدیگر نگریستند. جان متوجه شد که شیوا هنوز از موضوع بی اطلاع
است .
فرهاد با دستپاچگی به جان جواب داد:
_سه ماه دیگر ... دقیقا آذر ماه ایران.
جان انتظار داشت تا شیوا همان دم فرهاد را به خاطر پنهان کاریش مواخذه کند. اما شیوا باز هم سکوت کرد. اما به شدت
عصبی و خشمگین بود. نمی توانست باور کند که فرهاد موضوع به این مهمی را از پنهان کند. تمام لحظاتی را که در منزل
جان
سپري کردند فقط به این فکر کرد که بعد از اینکه تنها شدند باید با او چه برخوردي داشته باشد. بالاخره مهمانی به پایان
رسید
و جان آنها را به آپارتمان اجاره اي شان رساند و قول داد تا فردا صبح ماشینی را در اختیار آنها بگذارد.
بعد از اینکه فرهاد در را باز کرد بلافاصله وارد شد. تمام چراغ ها روشن بود. آپارتمان کوچک دکوراسیون زیبایی داشت.
شیوا با
دلخوري به سمت اتاق خواب که درش باز بود رفت و با حالتی عصبی مشغول عوض کردن لباس هاي شد. شیوا چمدان ها
روي تخت گذاشت و گفت:
_می دونم از دستم عصبانی هستی.
شیوا سکوت کرد و چیزي نگفت. فرهاد به سمت او رفت و گفت:
_معذرت می خوام. من می خواستم...
شیوا با عصبانیت گفت:
_می خواستی؟ این یعنی چی؟ تو... تو با من مثله یک بچه رفتار کردي و موضوع به این مهمی را از من پنهان کردي.
فرهاد دستهاي او را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد. شیوا با خشم دست ها یش را پس کشید و گفت:
_باید به من توضیح بدي، چرا به من نگفتی که باید به آمریکا بیاي. اصلا تو از کی با خبر شدي که باید بیایی اینجا؟
فرهاد مکثی کرد و گفت:
_خب... خب قبل از ازدواجمان.
شیوا حرف او را قطع کرد و ناباورانه گفت:
_قبل از ازدواجمان؟ و تو حرفی به من نزدي؟!
فرهاد گفت:
_شیوا عزیزم، بهتره که فردا راجبش حرف بزنیم.
شیوا با بغض گفت:
_من از شنیدن این موضوع به اندازه ي کافی شوکه شدم. دیگه نمی تونم تا فردا صبر کنم. تا دلایلت را براي پنهان کاري
بدونم.
فرهاد گفت:
_پدرت و مادر من خواستند تا چیزي به تو نگویم. یعنی همه ما فکر کردیم از شنیدن این خبر خیلی غمگین می شی.
خودم هم
نمی خواستم روزهاي خوبت را با دادن این خبر به کامت تلخ کنم.
اشک هاي شیوا جاري شد و گفت:
_و حالا چی؟ خدایا چطور از اونجا دل بکنم؟
فرهاد گفت:
_متاسفم شیوا.، قرار بود بعد از ماه عسل این خبر را به تو بدم... اگر چه برام خیلی سخته اما اگه دوست داشته باشی می
تونی تو در ایران بمونی و من...
شیوا حرف او ار قطع کرد و گفت:
_پس براي چی با هم ازدواج کردیم؟ تو اینجا باشی و من ایران. یا فقط می خواستی مطمعن شوي که من مال تو هستم؟ تو
خیلی خودخواهی فرهاد! من حق داشتم این موضوع را از همون اول می دونستم.
_اگر می گفتم با من ازدواج نمی کردي.
شیوا با چشمان اشک آلود به او نگاه کرد و گفت:
_می خوام تنها باشم.
فرها متلمسانه گفت:
_شیوا، عزیز دلم تو که نمی خواهی منو از خودت طرد کنی؟
شیوا با جدیت گفت:
_فقط تنهام بذار.
فرهاد بار دیگر گفت:
_می خوي سوین شب ازدواجمون را بدون هم سپري کنیم
شیوا این بار با خشم گفت:
_گفتم که می خوام تنها باشم بدون تو...
فرها نگاه عمیقی به شیوا کرد و بعد از اتاق خارج شد. شیوا در را بست. نمی دانست که چرا به یکباره دلتنگی و اندوه به
دلش چنگ انداخته بود. صداي هق هقش در سالن پیچید.
فرهاد با کلافگی دستی به موهایش کشید. کتش را در آورد و روي کاناپه انداخت. احساس خفگی به او دست داده بود.
نمی
توانست باور کند که سومین شب عروسیشان چنین تلخ به صب مبدل شود. سیگارش را روشن کرد و در حالی تمام
حواسش
بر روي گریه هاي شیوا بود روي تراس ایستاد. لحظاتی بعد صدایش گریه اش قطع شد. بار دیگر به سالن برگشت و در اتاق
را
به آرامی باز کرد. شیوا پشت به در روي تخت دراز کشیده بود و چراغ ها را خاموش کرده بود. نور مهتاب مستقیما روي او
تابیده
بود و از او تندیسی زیبا به وجود آورده بود. علی رغم تمایلات شدیدش، به رغم علاقه قلبی اش نسبت به او، در را به
آرامی
بست. پیراهنش را در آورد و چراغ را خاموش کرد و روي کاناپه دراز کشید.
بعد از بسته شدن در، شیوا چشمهایش را باز کرد و مطمئن شد که فرهاد را به شدت از خشمش ترسانده که جرات پیدا
نزدیک
شدن به او را پیدا نکرده. پشیمانی از رفتار نادرستش خواب را از چشمان خسته اش ربوده بود. نمی دانست که چرا اندوه
من که انقدر او را دوست که »: غریب درونی اش را به بهانه ي پنهان کاري فرهاد بر سر او خالی کرده بود. با خودش گفت
شب
»؟ و روز براي داشتش دعا می کرد چطور به این آسانی بر او خشم گرفتم و باعث رنجشش شدم
خود را بی تاب و مشتاق نوازش ها و زمزمه هاي عاشقانه اش می دید. اما غرورش اجازه نمی داد تا به سویش برود. به یاد
شب قبل افتاد. برخلاف تصوراتش و علی رغم تفاوت سنی شان، فرهاد چنان عاشقانه با رفتار کرده بود که او حتی فکرش
را
هم نمی کرد که مردي به سن و سال او چنین احساساتی و شاعرانه رفتار کند. بالاخره عشقش غرورش را شکست. آهسته
از روي تخت پایین آمد و به طظرف در رفت. قبل از اینکه دستگیره در را بچرخاند، در باز شد و فرهاد در میانه ي در ظاهر
شد .
هر دو به هم نگریستند. شیوا دعا کرد فرهاد چیزي نگوید. هر دو به هم لبخند زدند. فرهاد بدون اینکه حرفی بزند وارد
اتاق شد
و شیوا را به سمت خود کشید. شیوا را بوسید و او را در گرماي وجودش غرق و مدهوش کرد.
صداي بلند زنگ باعث شد تا فرهاد به سرعت از روي تخت بلند شود. با خواب آلودگی آیفون را برداشت و گفت:
_کیه؟
مردي به زبان انگلیسی گفت:
_آقاي پناه شماید؟
فرهاد که تازه متوجه موقعتش شده بود به زبان انگلیسی پاسخ داد:
_بله... بله... خودم هستم.
مرد گفت:
_آقاي لوییس دستور دادند تا ماشین را برایتان بیاورم. مقابل آپارتمان پارکش کردم. لطفا سویچ را بگیرید.
فرهاد دستش را روي کلید فشرد و گفت:
_لطفا بیاوریدش بالا.
خودش به اتاق برگشت و لباس مناسبی پوشید. بعد از تحویل کلید یک راست به آشپزخانه رفت و زیر لب گفت:
_آمیدوارم فکر شکم هاي خالی ما را کرده باشی.
در یخچال را باز کرد و لبخندي زد و گفت:
_متشکرم جان!
کتري را روي اجاق گذاشت و براي دوش گرفتن به حمام رفت. از حمام که بیرون آمد شیوا هم از خواب بیدار شده بود و
روي
بالکن ایستاده بود و به مناظر زیباي اطراف می نگریست.
فرهاد گفت:
_سلام عزیزم صبح بخیر.
شیوا به سمت او برگشت و همراه با لبخندي گفت:
_سلام فرهاد، صبح تو هم بخیر. منظره ي قشنگی داره. این آپارتمان مال کیه فرهاد؟
فرهاد وارد آشپزخانه شد و با شوخی گفت:
_مال صاحبش.
شیوا روي صندلی کنار پیشخوان نشست و گفت:
_می شناسیش؟
فرهاد در حال دم کردن چاي گفت:
_نه... یادت باشه که من دارم صبحانه درست می کنم.
شیوا خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_باشه... باشه آقاي تنبل! شما هم فراموش نکنید در خانه ي پدرم همه کارها را خودم انجام می دادم. خواب ماندن ها و
     
#65 | Posted: 17 Feb 2014 16:12 | Edited By: armita0096
قسمت ۷۵

تنبلی ام تقصیر توست.
فرهاد هم خندید و گفت:
_خوب به نفع تو!
شیوا عکس روي پیشخوان را برداشت و گفت:
_چه موهاي بلوند زیبایی دارد.
فرهاد در حالی که فنجان ها را روي میز قرار می داد، گفت:
_چه کسی را می گی؟
شیوا عکس را به سمت فرهاد گرفت و گفت:
_همین که عکسش را با خودش نبرده.
فرهاد نیم نگاهی به عکس کرد و بعد در جا خشکش زد. با تغیر از آشپزخانه خارج شد و یک راست به سمت تلفن رفت،
شیوا
که متوجه ي تغییر حالت فرهاد شده بود گفت:
_اتفاقی افتاده؟
فرهاد سعی کرد عصبانیتش را پنهان کند و گفت:
_تا تو دوش بگیري منم چمدانهایمان را جمع می کنم.
شیوا با تعجب پرسید:
_براي چی؟
فرهاد بدون اینکه پاسخش را بدهد شماره اي گرفت و به انگلیسی شروع یه صحبت کرد. مدتی طول کشید تا خدمتکار
جان را
صدا کند و بلافاصله بعد از شنیدن صداي جان با عصبانیت گفت:_این کار تو چه معنی داره جان؟ واقعا که آدم مسخره و دلقکی هستی.
جان گفت:
_هی هی... صبر کن ببینم تو داري از چی حرف می زنی؟
فرهاد نیم نگاهی به شیوا کد و گفت:
_در مورد صاحب این خانه.
جان گفت:
_جسیکا... اه... راستش من تنونستم در وان وقت کم محل مناسبی برایتان پیدا کنم. به خاطر تو با همه نفرتی که ازش
داشتم پیشش رفتم و..
فرهاد با عصبانیت گفت:
_خیلی خب... اما حالا مجبوري تا جاي دیگه اي را برام پیدا کنی.
_تو فکر کردي که من آدم بیکاري هستم که وقتم را براي آدم پرتوقعی مثله تو تلف کنم؟... اما باشه... باشه... به خاطر
دوستیمان مجبورم. تا بعد از ظهر طاقت بیار، راس ساعت چهار اماده باشید، میایم دنبالتان و به ویلایم می برمتون، سعی
می
کنم تا اون موقع رو به راهش کنم.
فرهاد با عصبانیت و بدون خداحافظی گوشی را بر روي دستگاه قرار داد. شیوا همون جا ایستاده بود و بعد با تردید گفت:
_فرهاد...
فرهاد به او نگاه کرد و همراه با لبخندي کم رنگی گفت:
_جانم...
شیوا چیزي نگفت و به سمت حمام رفت. فرهاد گفت:
_شیوا چرا حرفت را نزدي؟
شیوا جلوي حمام ایستاد و گفت:
_تو صاحب اون عکس را می شناسی؟
فرهاد مکثی کرد و گفت:
_بله... اون جسیکاست.
شیوا به سمت فرهاد چرخید و گفت:
_جسیکا؟ خب... خب چرا از دیدن عکسش انقدر ناراحت شدي؟
فرهاد با کلافگی گفت:
_من از او خوشم نمی آید. اینجا هم مال اوست. شیوا خوهش می کنم دیگه حرفی از اون نزن.
جان همان طور که به آنها قول داد بود راس ساعت چهار براي بردن آنها به آپارتمان جسیکا رفت.
شیوا با شوق به مناظر اطراف نگاه کرد. احساس کرد آنجا بهشت زمین است. نور نارنجی رنگ خورشید بر صفحه ي آبی
اقیانوس اطلس تابیده و صداي امواج خروشان همه جا طنین انداخته بود. باد ملایمی از سمت ساحل می وزید و تک
درختان و
چمنزار وسیع ویلا را نوازش می داد و ساختمان بزرگ چوبی در میان آن محوطه ي سرسبز خودنمایی می کرد. شیوا ویلاي
جان را از آنچه که فکر می کرد زیباتر، رویایی تر و خیال انگیز تر می دید. بناي از چوب ساخته شده اش با سرسراهاي
عریض و
پوشیده از گلش او را ذوق زده کرده بود. فرهاد به او گفته بود که ساخت بنا جدا از بهاي هنگفت زمینش، میلیون ها دلار
براي
جان خرج برداشته. شیوا دلش می خواست دستهایش را باز کند و سرتاسر آن محوطه را روي چمن ها بدود. در انتهاي
ملک
خصوصی جان، نرده ها ي نیزه مانند سفیدي قرار داشتند که زمین چمن را از ساحل شنی جدا می کردند.
فرهاد به چهره ي هیجان زده ي شیوا نگاه کرد و پرسید:
_خوشت آمده؟
شیوا در حالی که چشم از مناظر بر نمی داشت گفت:
_باور نکردنی است. خیلی قشنگه. دلم می خواد تا ساحل بدوم.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_خب چرا این کار نمی کنی؟
شیوا به فرهاد نگاه کرد و گفت:
_با این لباس هاي دست و پا گیر، زیر نگاه دیگران؟
فرهاد با شوخی گفت:
_دیگران؟ اگه منظورت جان است به او می گویم چشمهایش ببندد تا عزیز من تا ساحل بدود.
شیوا لبخندي زد و و بازوي فرهاد گرفت و گفت:
_قدم بزنیم؟
فرهاد گفت:
_باشه... اما خیلی دلم می خواست این جا را از جان بخرم. هیچ وقت تو را اینقدر شوق زده ندیده بودم. ثروت جان همه را
متعجب و هیجان زده می کنه.
شیوا معترضانه گفت:
_فرهاد... دلم نمی خواد بخاطر من افسوس ثروت دیگران را بخوري. اگه دو سه روز دیگه اینجا بمونیم، از هیجانم کاسته
می
شه. اینجا برام عادي میشه. اما تو... تو فرهاد همیشه برام خیال انگیز خواهی ماند.
فرهاد با تبسمی تشکر کرد و گفت:
در همین حین جان روي صندلی نشسته بود و با نگاهی حسرت بار به شیوا می نگریست. می دانست ثروت بی کران او
شیوا
را هیجان زده کرده بود. آن دو قدم زنان تا ساحل پیش رفتند بدون اینکه متوجه نگاه حسرت بار و پر اندوه جان شوند. او
هم
برخاست خودش را به آنها رساند، مانند آنها به نرده ها تکیه زد و گفت:
_هوا تاریک شده، بهتره برگردیم.
شیوا گفت:
_دلم می خواد هنوز اقیانوس را نگاه کنم.
جان گفت:
در تاریکی جز سیاهی و صداي وحشتناك چیز دیگري نداره.
و هر سه به سمت ساختمان بر گشتند. محوطه با چراغ ها پایه دار روشن شده بود.
جان آنها را به داخل سالن راهنمایی کرد. طبقه ي اول شامل سالنی بی نهایت بزرگ و وسیع بود که در گوشه ي آن
آشپزخانه ي کوچکی به صورت یک بار کوچک قرار داشت. نیم بیشتري از دیوارهاي چوبی را در هاي شیشه اي تشکیل
می
دادند که با پرده هاي زیبا تزیین شده بود و به سرسراي پر از گل ختم می شد. اطراف سالن مبل هاي شیک و قیمتی، بوفه
و
وسایل تزیینی قرار داشت. راه پله اي چوبی از کنار بار کوچک به شکل مارپیچ به طرف بالا کشیده شده بود.
فرهاد روي مبل نشست و شیوا در حالی که به سقف بلند و نرده کشی شده طبقه ي بالا نگاه می کرد گفت:
طبقه بالا فقط اتاق خواب ها قرار گرفته؟
جان پاسخ داد:
_بله... و حالا بهتره که شما با یک فنجان قهوه از همسرتان پذیرایی کنید.
خودش آهنگ زیبایی را در درون ضبط گذاشت و آن را روشن کرد. شیوا به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
_خودم کمکتان می کنم.
و همراه شیوا وارد آشپزخانه شد. سیگاري گوشه ي لبش قرار داد و در حالیکه قوطی قهوه را از طبقه اي برمی داشت، با
صداي نسبتا رسایی و بی مقدمه گفت:
_فرهاد یادته در مورد عشق چه نظري داشتی؟
_فرهاد پوزخندي زد و گفت:
_آره... چطور یاد اعتقادات من افتادي؟
جان قوطی را به دست شیوا داد و گفت:
_به همسرت گفتی که چه افسانه اي فکر می کردي؟
شیوا قهوه را گرفت و کنجکاوانه گفت:
_چطور فکر می کردي فرهاد؟
جان قهوا جوش را هم به شیوا داد و گفت:
_فرهاد همیشه عقیده داشت که عشق باید بکر و دست خورده باقی بمونه. می گفت ازدواج باعث میشه تمام شدن یه
عشق سوزنده است.
شیوا ناباورانه به فرهاد نگاه کرد و گفت:
_آره فرهاد، تو این طوري فکر می کردي؟
جان و فرهاد همزنان با هم خندیدند و فرهاد گفت:
_بله.. اما این عقیده ي من در سن بیست و دو سالگی بود.
جان شکر را جلوي دست شیوا قرار داد و با لبخندي پرسید؟
_و حالا...
فرهاد گفت:
_می بینی که با عشقم ازدواج کردم چون حالا معتقدم ازدواج تنها راه مستحکم شدن یک عشق واقعی است.
سپس از جا بلند شد و به سمت در هاي شیشه اي رفت تا آنها را باز کند. شیوا به سمت شیوا که قهوه را درون قهوه جوش
می ریخت نگاه کرد و آهسته گفت:
_فکر نمی کردم واقعا با هم ازدواج کنید. یعنی تو با او... گفته بودي عشقی در کار نیست.
شیوا وحشت زده به جان نگاه کرد. به یاد روزي افتاد که از او خواستگاري کرده بود. هنوز آن برق خاص در چشمهایش
وجود
داشت. نگاهی به فرهاد کرد که روي سرسرا ایستاده بود و سیگار می کشید کرد و گفت:
_شما باید بفهمید که ما با هم ازدواج کردیم. اصلا دوست دارم همسرم بفهمه که قبلا از من خواستگاري کردید.
جان همراه با لبهندي گفت:
_می فهمم، اما نمی تونم بپذیرم.
شیوا با دستانی لرزان فنجان ها زا درئن سینی قرار داد. صداي امواج که بر سینه ي صخره ها می کوبید در فضا پیچید.
جان
آهسته گفت:
_انقدر احمق نیستم که بذارم فرهاد بفهمه کو تو عشق من هم هستی. آن قدر فرصت دیدنت را از دست می دم.
به یکباره بدن شیوا سرد و بی حس شد. سینی از دستش رها شد و با سر و صداي زیادي روي زمین افتاد. صداي شکسته
شدن فنجان ها باعث شد که فرهاد هراسان به سمت آشپزخانه بیاید. شیوا به سرعت روي زمین خم شد تا فرهاد متوجه
رنگ پریده گی اش نشود. فرهاد با دستپاچگی جلو رفت و گفت:
_چیکیر می کنی شیوا؟ مراقب دستت باش.
اما شیوا انقدر منقلب بود که بی محابا فنجان ها را از روي زمین برمی داشت. حتی متوجه بریدگی دستش هم نشد. فرهاد
هم روي زمین خم شد و گفت:
_شیوا دستت را بریدي.
شیوا از جا بلند شد و گفت:
چیز مهمی نیست.
فرهاد دست او را گرفت و با تعجب گفت:
_بدنت سرد شده! باز فشارت افتاده.
جان با جارو برقی فنجان هاي شکسته را جمع کرد و گفت:
_شما به داخل سالن بروید. اینجا را مرتب می کنم و یک لیوان براي خانم شیوا درست می کنم.
فرهاد بریدگی دست شیوا را با چسب پوشاند. او را همراه خودش به داخل سالن برد و با تشویش گفت:
_چی شده عزیزم؟ چرا یک دفعه انقدر رنگ و رویت پرید؟
شیوا سرش را به مبل تکیه داد و گفت:
_حالم خوش نیست.
فرهاد گفت:
_خیلی خب من می روم چمدان هاي لباس ها را از داخل ماشین بیاورم. بعد می تونی بروي و استرحت کنی.
شیوا خوست مانع رفتن او شود اما فرهاد به سرعت از سالن خارج شد. جان با سینی فنجان هاي قهوا وارد شد، لیوان
     
#66 | Posted: 20 Feb 2014 16:45

قسمت ۷۶

جان با سینی فنجان هاي قهوا وارد شد، لیوان شربت را به سمت شیوا گرفت و گفت:
فکر می کنم ترساندمت، معذرت می خوام.
شیوا به لیوان آب قند نگاه کرد و گفت:
_میل ندارم.
جان لیوان را روي میز قرار داد و در حالی که به سمت جهبه ي کمک هاي اولیه می رفت، گفت:
_فکر نمی کردم که انقدر از فرهاد بترسید.
شیوا با خشم گفت:
_من از فرهاد نمی ترسم. از نگاه بی شرمانه ي شما می ترسم.
جان خندید و گفت:
_آه حرفهاي مرا جدي نگیرید. فقط یه شوخی مسخره بود. مطمئن باشید که از جانب من خطري شما و زندگیتان را تهدید
نمی
کند.
شیوا با جدیت گفت:
_پس لطف کنید تا مدتی که ما در اینجا هستید این دور و بر ها پیدایتان نشود.
جان با لبخندي گفت:
_اطاعت میشه خانم. حالا خیالتان راحت شد که دیگر فنجانهاي مرا نشکنید؟ من اصلا دلم نمی خواد با خاطراتی تلخ
اینجا را
ترك کنید. دلم می خواد با کمال میل براي یک زندگی پنج ساله به نیویورك برگردید.
سپس دستگاه فشار خون را روي میز گذاشت. کتش را برداشت و همراه با لبخندي گفت:
_شب خوش و خدانگهدار!
لحظاتی بعد فرهاد با چمدان ها وارد شد و گفت:
_جان رفت. گفت می خواد ما راحت باشیم. مرد فوق العاده اي است.
شیوا مقداري از شربتش را خورد گفت:
_این همه ثروت را از کجا آورده؟
فرهاد کنار شیوا نشست. آستینش را بالا زد و در حال گرفتن فشارش گفت:
_معلومه. از یک ارثیه ي کلان. پدر بزرگش و پدرش از تاجران بزرگ آمریکا بودند.
پسپ به درجه نگاه کرد و گفت:
روي نه... چرا یه دفعه فشارت افتاد؟
و در حالی که دستگاه را از روي بازوي او باز می کرد به شوخی گفت:
_انگار این روزها خیلی اذیتت می کنم.
شیوا اخمنازي کرد و معترضانه گفت:
_فرهاد!...
جان همان طور که قول داده بود دیگر به ویلا نرفت و فقط از را تماس تلفنی با فرهاد در ارتباط بود. شیوا روزهاي خوبی را
در ماه
عسلشان سپري کرد و سعی کرد حرفهاي جان را فراموش کند.
بعد از بازگشت از ماه عسلشان به ایران به اصرار فرهاد در کنار تعلیم رانندگی به آموزش زبان انگلیسی مشغول شد .
فرهاد
تلاش داشت تا او را براي زندگی در نیویورك آماده کند.
برگ ها آرام و بی تشویش از شاخه ها جدا می شدند و پیکر زمین را از وجودشان پر می کردند. بار دیگر پاییز دست
مهرش را
بر سر باغ کشیده بود.
شیوا اولین روز کلاسهایش را بعد از ازدواجش شروع کرده بود. کلاسورش را از روي میز برداشت و از اتاق خارج شد. پایین
پله
ها با دیدن خان جان لبخندي زد و گفت:
_سلام خان جان، صبحتون بخیر.
خان جان با مهربانی پاسخ داد:
_سلام عروس قشنگم، صبح تو هم به خیر. انگار کلاسهایت شروع شد.
شیوا پاسخ داد:
_بله... از امروز شروع شده. با اجازه ي شما من می روم.
خان جان اخم هایش را در هم کرد و گفت:
_صبحونه نخورده؟
_میل ندارم خان جان.
فرهاد در حال بستن پیراهن لباسش به شوخی گفت:
_و از همه مهمتر خداحافظی نکرده از شوهرش! تقصیر منه، اگه برات ماشین نمی گرفتم لااقل براي رساندنت مجبور بودي
از
من خداحافظی کنی.
شیوا به سمت او برگشت و گفت:
_اون موقع هم با قاسم آقا می رفتم، در ضمن سلام.
فرهاد از آخرین پله هم پایین آمد و گفت:
_سلام عزیزم. اجازه نداري صبحانه نخورده بري.
شیوا تبسمی کرد و گفت:
_گفتم که اشتها ندارم.
فرهاد بازوي او را گرفت و گفت:
_باید داشته باشی. از بس براي رفتن عجله داري احساس بی میلی می کنی. اگه ببینم دانشگاه رفتن فرصت کنار هم
بودن
را از من می گیره کاري می کنم که دیگه از دانشگاه رفتن منصرف بشی .
شیوا لبخندي زد و همراه او و خان جان سر میز نشستند. با بی میلی به میز چیده شده نگاه کرد. دو سه روز بود که کم
اشتها
شده بود و احساس تهوع داشت. آن روز بیشتر از قبل کم اشتها شده بود. سومین لقمه را که به دهان برد، احساس تهوع
شدید به او دست داد. با سرعت از سر میز بلند شد و خود را به دستشویی رساند. فرهاد با نگرانی از جا بلند شد و به
دنبالش رفت. در دستشویی را که باز کرد شیوا در حال پاشیدن آب به صورتش بود. با نگرانی پرسید:
_خوبی عزیزم؟
شیوا از داخل آیینه به نگاه کرد و لبخندي زد و گفت:
_خوبم فکر می کنم سرما خوردم.
فرهاد زا جلوي در کنار رفت تا شیوا خارج شود و گفت:
_صبر کن خودم برسونمت.
شیوا متلمسانه گفت:
_دوست دارم خودم برم.
خان جان همراه لبخندي به آن دو نگاه کرد و گفت:
_نگران نباش. این حالات طبیعیه.
شیوا که متوجه منظور خان جان نشده بود گفت:
_کدوم حالات خان جان؟
خان جان خنده کوتاهی کرد و گفت:
_حالت تهوع دوران بارداري دیگه عزیزم!
شیوا از شرم سرخ شد و سرش را پایین انداخت. فرهاد با دستپاچگی گفت:
_نه... نه... این امکان نداره.
خان جان پرسید:
_چرا امکان نداره؟
فرهاد به شیوا نگاه کرد و گفت:
_خب... خب ما هنوز در این باره هنوز تصمیم نگرفتیم.
خان جان دوباره خندید و گفت:
_خب انگار به تصمیم شما توجهی نشده.
شیوا باي فرار کلاسورش را برداشت و گفت:
_من باید برم.
فرهاد کتش را برداشت و گفت:
_پس اجازه بده تا قسمتی از راه همرات بیام.
هر دو از خان جان خداحافظی کرده و از ساختمان خارج شدند. فرهاد در ماشین را براي شیوا باز کرد و خودش پشت رل
نشست. ماشین به آرامی از ساختمان خارج شد و در خیابان پیچید. فرهاد سکوت ار شکست و گفت:
_چرا ساکتی عزیزم؟
شیوا با تردید گفت:
_اگه همون طور که خان جان گفته بود من ... من باردار باشم چی؟
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_اولا که چنین چیزي نیست، چون ما از خودمان مطمئن هستیم. در ثانی فرضا که این طور باشه، تو ناراحت می شی؟
شیوا با پریشانی گفت:
_اما هنوز زوده.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
براي تو شاید، اما براي من چی؟ به فکر منم باش. همیشه آرزوي داشتن دختري را داشتم. نازه می دونی من چند سالمه؟
نزدیک به سی و شش سالمه خانم جوان من.
شیوا با ناراحتی گفت:
_پس درسم چی؟ تمام تلاشم اینه که هر چه زودتر مثل تو دکترایم را بگیرم.
فرهاد با طنز گفت:
_خب معمولا تا پنج ماهگی خودش را نشون نمی ده. بعد از اون می تونی مرخصی بگیري یعنی نیم ترم دوم. بعد از به دنیا
اومدنش هم براش پرستار می گیریم. اصلا خودم...
شیوا حرف او را قطع کرد و با انزجار گفت:
_واي... خواهش می کنم فرهاد در موردش حرف نزن. تهوعم را بیشتر می کنه.
فرهاد نیم نگاهی به شیوا انداخت و بعد با دلخوري گفت:
_شیوا، تو نباید این طور حرف بزنیو نباید نا شکري کرد، بچه ثمره ي یک عشقه. عشقه من و تو. زندگیمان را پر معنا می
کنه.
شیوا چیزي نگفت. او از فکر بچه دار شدن وحشت داشت. هیچ گاه از این جنبه به زندگی زناشویی نگاه نکرده بود. در طول دو و
ماه و نیم زندگی مشترکشان اصلا فکر بچه دار شدن را نکرده بود. احساس می کرد با بار دار شدن از انجام خیلی کارها باز
می مانند و دیگر از هم سن و سالها و دوستانش عقب می افتد. از اینکه موجودي دیگر در وجودش رشد کند تنفر داشت و
از فکر آن ترس داشت. بغض سنگینی در گلویش نشست.
فرهاد پایش را بر روي ترمز گذاشت و گفت:
_خب من دیگه مرخص می شم.
با نگاه به شیوا که سرش را پایین انداخته بود با تعجب گفت:
_شیوا!...
سپس با دست سر او را بلند کرد و به سمت خود چرخاند. با دیدن قطرات اشک بر گونه اش لبخندي زد و اشک هایش را
پاك
کرد و گفت:
_عزیز دلم تو داري براي اتفاقی که هنوز نیافتاده داري گریه می کنی؟ اونم اتفاقی به این خوبی؟
شیوا با اندوه گفت:
فرهاد من هنوز آمادگی اش را ندارم. نه از نظر جسمس و نه روحا. من می ترسم فرهاد.
فرهاد گفت:
_بعد از ظهر می ریم آزمایشگاه، اگه منفی بود قول می دم تا موقعی که تو آمادگی اش را پیدا نکردي حتی راجبش فکر هم نکنم

     
#67 | Posted: 20 Feb 2014 16:48
قسمت ۷۷

_و اگه مثبت بود؟
فرهاد با اطمینان گفت:
_نیست. خودت هم می دونی و منم مطمئنم. حالا بخند، تو که نمی خواي همکلاسی هایت فکر کننند که با شوهرت دعوا
کردي؟
شیوا لبخندي زد و فرهاد تبسمی کرد و گفت:
_شیوا خیلی دوستت دارم عزیزم... بعد زا ظهر می بینمت، فعلا خداحافظ.
و از ماشین پیاده شد و شیوا مسیر باقی مانده را خور رانندگی کرد. م
و از ماشین پیاده شد و شیوا مسیر باقی مانده را خور رانندگی کرد. ماشینش را مقابل در دانشگاه پارك کرد. در حال قفل
کردن در هاي ماشین بود که پروانه گفت:
_اوووو... خانم رو نگاه کن چه ژستی گرفته، چه کلاسی گذاشته، چقدر پز!...
شیوا همراه با لبخندي به او نگاه کرد و گفت:
_سلام خانم کارگاه.
پروانه گفت:
_سلام خانم خوشگله. ببین چه کارا که نمی کنه.
_کی؟
_معلومه عاشق سینه چاکت، شوهر عزیزت، فرهاد کوه کن. خانمش باید با ماشین شخصی بیاد دانشگاه. بی .فا یه بوق خرج می کردي جلوي خونمون تا منم وردستت بشینم.
_پروانه امروز اصلا حال و حوصله ي شوخی ندارم.
_نگاه کن، دانشجوها چطور به دك و پوزت نگاه می کنن. فردا یا تیپ مبارکو عوضش کن یا با گاري بیا دانشگاه یا اینکه به
همسرت بگو یکی رو استخدام کنه تا دم به دم برات اسفند دود کنه، مبادا زهر چشمی به شما برسه.
_پروانه گفتم حال و حوصله ي شوخی ندارم.
_انگار راستی راستی حالت خوش نیست. رنگ و روتم که زرده... نکنه داري مامان میشی و من...
_پس کن پروانه از صبح که پاشودم تا حالا به اندازه ي کافی راجبش شنیدم...
پروانه جیغ خفیفی کشید و با شادمانی گفت:
_آخ جان. مبارکه، پس یه شیرینی دیگه مهمون آقا فرهادیم. ببخشید آقاي پدر... باید بگویم آقاي پدر...
شیوا ایستاد و با جدیت گفت:
_پروانه دارم بهت می گم، اصلا دلم نمی خواد حتی یه کلمه دیگه هم راجبش بگی. همین طورش اعصابم خورد هست.
پروانه جدي شد و گفت:
_اعصابت خورده؟ نکنه از بچه متنفري که اینطوري حرف می زنی؟
_آره متنفرم. لطفا تمومش کن.
_واقعا که شیوا. از تو انتظار نداشتم. دختر جون بچه پایه هاي زندگی رو محکم می کنه. به زندگی روح می ده.
_پایه هاي زنگی من محمه. پر از روح و طراوته، احتیاجی به بچه نیست. در ضمن نمی خوام تو هم حرف هاي فرهاد را برام
تکرار کنیو
_که اینطور. پس فرهاد موافق بچه است. خب حقم داره. تازه مگه قرار بود همون اول ازدواجتون، زندگیتون بی روح و
خشک
باشه. شما که انقدر عاشقونه با هم ازدواج کردید، کم کم که یکنواخت شد خود شما هم متوجه می شی که به بچه احتیاج
دارید. در ضمن سعی کن شوهرت را درك کنی. همیشه که نباید به میل و خواسته ي تو عمل کنه.
_انقدر مثله خاله زنک ها منو نصیحت نکن. خودم به موقش می دونم چه موقع به فکر بچه دار شدن بیافتم.
پروانه با شیطنت گفت:
_عاشقترین مردها هم تا یه اندازه صبر و تحمل دارن. پس بهتره خیلی محترمانه به خواستش عمل کنی والا خودش به
زور...
_پروانه ساکت باش والا خودم ساکتت می کنم.
و هر دو خنده کنان وارد کلاس شدند.
شیوا کتاب به دست بر روي تاب نشسته بود و سعی می کرد حواسش بر روي مطالب کتاب جمع کند. اما هر کاري می کرد
نمی توانست چیزي از مطالبش را به خاطر بسپارد. به ساعتش نگاه کرد. ساعتی از رفتن فرهاد می گذشت و او در این
مدت
فقط اداي درس خواندن را در آورده بود. خان جان او را از روي تراس صدا کرد و گفت:
_شیوا بهتره بیاي داخل، اگه سرما بخوري هم از درست عقب می افتی و هم...
و حرفش را ادامه نداد. شیوا از روي تاب بلند شد و به سمت ساختمان رفت. خوب می دانست خان جان در ادامه ي حرفش
چه می خواست بگوید، اما به روي خودش نیاورد. به سمت کتابخانه رفت، هنوز در را نبسته بود که صداي ماشین فرهاد از
داخل باغ شنیده شد. با عجله از کتابخانه خارج شد و به سمت تراس رفت و پرسید:
_خب... چی شد؟
فرهاد در حال بالا رفتن از پله ها لبخندي زد و گفت:
_اول سلام به خانم نگران... جواب ، جواب مثبت بود.
شیوا با یاس و ناامیدي به دیوار تکیه داد. نزدیک بود اشک هایش جاري شود. با عصبانیت گفت:
این نتیجه ي اعتمادت بود؟ انقدر به خودت اعتماد داشتی که مرا هم...
فرهاد خنده اي سر داد و گفت:
_واي... واي... ترمز کن قشنگم. داشتم با تو شوخی می کردم. منفیه منفیه منفی بود. فقط یه سرماخوردگی کوچک، همون
طور که خودتون تشخیص دادید خانم دکتر!
شیوا با شعف خندید و گفت:
_واي راحت شدم.
و بعد ناگهان نگاهش به چهره ي مغموم خان جان افتاد. با دستپاچگی گفت:
_خب من دیگه باید برم درسهام را بخونم.
و به کتابخانه برگشت. خان جان با اندوه روي مبل لم داد و آرام گفت:
_پس منفی بود.
فرهاد کنار او روي مبل نشست و با ملاطفت گفت:
_بله منفی بود. اما مادر جان شما انگار خیلی ناراحتید.
_فکر نمی کردم شیوا انقدر به فکر خودش باشه.
فرهاد صدایش را پایین آورد و گفت:
_مادر من، شیوا هنوزدرس داره، در ثانی تازه وارد بیست و یک سالگی شده. فقط به زمان احتیاج داره تا هم درسش تموم
شه
و هم آمادگیش را پیدا کنه.
_با یک مرخصی هم می تونه هم تو را به آرزوت برسونه و هم درسش را ادامه بده. اگه بخواید منتظر تموم شدن درس او
بمونید
تا چهار پنج ساله دیگه هم باید منتظر بمونید.
_فکر می کنم می ترسد.
_ترس...؟ خب به خاطر تو هم شده باید قبول کنه. درسته که قیافت تو را خیلی جوان تر از سنت نشون میده اما واقعت را
باید
پذیرفت. مردان هم سن و سال تو بچه ي ده، دوازده ساله دارن. انوقت تو...
فرهاد مکثی کرد و گفت:
_مادر تنها آرزویم به دست آوردن شیوا بود و حالا دلم می خواد که فقط خوشحالی او را ببنم. مطمئنا این را می دونید که
چقدر
دوسش دارم. خواهش می کنم با این مورد حرفی به نزنید.
خان جان با دلخوري گفت :
_فرهاد، من هیچ وقت قصد دخالت در زندگی شما را ندارم. این مووع هم به خودتون مربوطه. فقط خواستم چیزهایی را به
شما
یادآوري کنم.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_متشکرم مادر، به خاطر همه چیز .
* * *
رویاي شیرین شیوا به واقعیت پیوسته بود و او حالا چندین ماه کنار مرد آرزوهایش زندگی خوشی را پشت سر گذاشته
بود .
فرهاد از آنچه که فکرش را می کرد هم مهربانتر بود. چندین عاشقانه با او رفتار می کرد که شیوا نمی توانست باور کند
چندین
ماه از زندگی مشترکشان گذشته. هر چه می خواست فورا عمل می شد و فرهاد هرگز برخلاف میل او عمل نمی کرد. همان
طور که قول داده بود دیگر اسمی از بچه نیاورد، گر چه دلش می خواست گرماي زندگی عاشقانه اشان با وجود بچه اي
گرمتر
و صمیمانه تر شود، اما به خاطر شیوا از خواشته اش چشم پوشی کرد. رفتار فرهاد با شیوا خان جان را به یاد همسر وفادار
و
صبور متوفایش می انداخت.
آن شب هم مثل همیشه همهگی دور میز نشسته بودند و شام می خورند. دو هفته دیگر فرهاد به آمریکا عازم می شد و
این
تنها غمی بود بر خوشی ها ي زندگی هایشان سایه انداخته بود.
شیوا غذایش را نیمه تمام گذاشت و در حالی از سر میز بلند می شد گفت:
_معذرت می خوام که میز را ترك می کنم اما فردا یک امتحان مهم دارم.
و سالن را ترك کرد. فرهاد باز فریاد اعتراضش را در گلویخ خفه کرد. نوشابه اش را نوشید و نگاهی به ساعتش نگاه کرد و
گفت:
_خب مادر جان اگه با منم کاري نداري من به اتاقم می رم.
خان جان لبخندي زد و گفت:
_نه پسرم. شب به خیر.
فرهاد سیگارش را روشن کرد و به اتاق خواشان رفت. در چند ماهی از ازدواجشان می گذشت به خاطر درس و دانشگاه
شیوا
آن طور که دلش می خواست نمی توانست او ببیند. تا چند روز دیگر هم او را ترك می کرد و تا چند ماه هم نمی توانست
او را
ببیند. دوري از شیوا برایش زجر آور بود. از جان خواسته بود تا هر طور می تواند براي ترم بعد، به زور پول و قدرت هم که
شده در
یکی از دانشگاه ها ي معتبر نیویورك از شیوا ثبت نام به عمل آورد. تمام امیدش به شهرت و قدرت جان بود.
در همین افکار بود که در اتاق باز شد و شیوا کتاب به دست .ارد اتاق شد. بادیدن فرهاد گفت:
_هنوز نخوابیدي؟
فرهاد سیگارش را در جا سیگاري خواموش کرد و گفت:
_خوابت گرفته؟
شیوا در اتاق را بست و گفت:
_تناهیی داشت خوابم می برد اما حالا که تو بیداري منم به دسم ادامه می دم.
کفش هایش را در آورد، روي تخت نشست و به متکاهها تکیه داد و مشغول خواندن شد. فرهاد هم لبه ي تخت نشست و
کمی به او نگاه کرد و بعد کتاب را از دستش بیرون کشید و گفت:
_به این چیزي که توش نشستی می گن تخت خواب، تخت خواب در اتاق خوابه نه اتاق مطالعه.
_منظورت اینه که برگردم به کتابخونه؟
فرهاد کتاب را روي عسلی گذاشت و روي تخت دراز کشید و گفت:
_منظورم اینه که بگیر بخواب.
_براي خواب وقت زیاده.
و خواست که از تخت پایین بیاید که فرهاد بازویش را گرفت و گفت:
_و براي من...؟
شیوا از نگاه پر از عشق و متلمسانه او فرار کرد و فرهاد ادامه داد:
_شیوا درست باعث شده که من نتونم تورو آن طور که دلم می خواد ببینم. تا وقتی که کلاس داري توي دانشگاهی، وقتی
هم
که برمی گردي توي کتابخوانه اي، سر میز ناهار و شام هم عجله می کنی که زودتر برگردي سر درست. اصلا به من توجهی
نداري. من... من فقط توي اتاق خواب فرصته دیدنت را دارم و این اصالا براي من کافی نیست. فکر می کنم که قبل از
ازدواج
بیشتر تورو می دیدم. حداقل خیال من تو رو از همه کارها بازمی داشت و به اینجا می کشوند.
_تو داري بهونه می گیري چون تا هفته ي دیگه اینجا را ترك می کنی.
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
_درسته دارم بهانه می گیرم اما نه به دلیلی که تو گفتی. به خاطر اینکه دارم از تو جدا می شم.
شیوا خندید و گفت:
_فرهاد...! فقط یکی دو ماه از هم جدا می شیم.
فرهاد ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_فقط...؟! جوري گفت یکه انگار براي تو چیز کمیه. البته حقم داري، تو که اینجا تنها نیستی. خان جان، دوستانت، پدرت، همه پیشتن.
شیوا کتاب را از عسلی برداشت و به شوخی گفت:
     
#68 | Posted: 20 Feb 2014 16:50


قسمت ۷۸

_خب اگه دلت می خواد میتونی همشون را با خودت ببري.
خواست برخیزد که فرهاد بازویش را گرفت و با جدیت گفت:
_شیوا... اگه دیگه نخوام درس بخونی چی؟
_خودتو لوس نکن فرهاد. ما از اول قرار گذاشتیم. تازه اگه این کارو بکنی براي همیشه باهات قهر می کنم.
_اگه قهرت باعث مرگ فرهاد بشه؟
شیوا با خنده و شوخی موهاي فرهاد را به هم ریخت و گفت:
_آن وقت شیوا هم میمیره. فرهاد من بیشتر از هر کسو هر چیزي تورو دوست دارم. می خواهی به تو ثابت کنم.
فرهاد فقط نگاهش کرد و شیوا ادامه داد:
_باشه از فردا دیگه به دانشگاه نمی رم و از هفته ي دیگه هم باهات به آمریکا می یام. خیالت راحت شد؟
فرهاد دراز کشید و چشمانش ار بست. شیوا موهایش را به آرامی نوازش کرد و گفت:
_تو دیوونه اي فرهاد... چرا انقدر خودتو عذاب می دي؟
فرهاد دست شیوا را گرفت و به آرامی بوسید و گفت:
_من دیوونه ام و از عذابی که به خاطر عشق تو می کشم خشنودم. فقط وقتی احساس می کنم برات کمرنگ شدم به هم
میریزم، می فهمی؟
شیوا کنار او دراز کشید و گفت:
_بله می فهمم اما تو هیچ وقت برام کمرنگ نمی شی. به من حق بده که در کنار داشتن تو به اهداف دیگرم هم دست پیدا
کنم.
_من می ترسم شیوا... می ترسم زودتر از آنچه که تو فکرش را می کنی برات مبدل به یه مرد مسن بشم که فقط حوصله
ات
را سر...
شیوا دستش را روي دهان فرهاد گذاشت و گفت:
_فرهاد تا وقتی که در قلبت جا داشته باشم کنارت می مانم.
فرهاد لبخندي زد و دست شیوا را کنار زد و گفت:
_باور می کنی خیال داشتن تو به من آرامش می ده، باور کن شیوا، همین که فقط کنارم باشی تمام غرایزم را ارضا میکند.
و بعد به چشمان شیوا دقیق شد و گفت:
_قسم به عشق و وفاي عشق که من از وادي پر فریب هوس گذشته ام و به آرامش با تو بودن رسیده ام...
بالاخره روز جداییی فرا رسید. فرهاد با دلی گرفته در جمع دوستان و آشنایان و زیر نگاه هاي اشک آلود همسرش ایران
را به
مقصد نیویورك ترك کرد.
جان با لباس خواب به سالن آمد و با دیدن فرهاد، همراه با لبخندي به سویش رفت وگفت:
_سلام بر مزاحم همیشگی و دوست داشنی ام!
هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند.
جان فرهاد را از خود جدا کرد و گفت:
_حالت چطوره؟
_خوبم و تو...؟
_من هم خوبم. پروازت چطور بود؟
_خیلی خوب و غم انگیز.
جان خنده اي سر داد و گفت:
_چیزي می خوري؟
_اول ترجیح می دم یه دوش بگیرم تا براي شروع کار خودم را آماده کنم.
جان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_بسیار خب. دو ساعت وقت داریم. تا تو استراحت کنی و دوش می گیري خدمتکارها هم میز صبحانه را می چینند.
ساعتی بعد هر دو پشت میز نشسته بودند. فرهاد در حالی که شیر قهوه اش را شیرین می کرد گفت:
_اول خیالم را راحت کن و بگو آیا براي همسرم کاري کردي؟
جان خنده ي کوتاهی کرد گفت:
_خیالت راحت از جان کاري نیست که برنیاید. من از فرهاد اسطوره اي شما قوي ترم!
فرهاد لبخندیزد و گفت:
_چقدر برات خرج برداشت؟
جان پوزخندي زد و گفت:
_میزنم به حسابت!
فرهاد گفت:
_ترجیح می دم نقد بپردازم چون حالا حالا باید تو را به زحمت بندازم.
_مثلا...؟
_پیدا کردن یه منزل مناسب.
_اجاره اي؟
_نه... بهتر که فروشی باشه. دلم نمی خواد در مدتی که اینجا هستم در منزل اجاره اي زندگی کنم. و بعد یه ماشین
مناسب
می خوام و دو خدمتکار.
_منزلت کجا باشه؟ نزدیک محل خودت یا دانشگاه همسرت؟
_معلومه... نزدیک دانشگاه همسرم. راستی نگفتی کدام دانشگاه را به قدرت و پولت راضی کردي؟
جان خندید و گفت:
_با شهرتم دانشگاهی را که خومان در آن تحصیل کردیم راضی کردم.
فرهاد با تعجب گفت:
اما جان من دلم نمی خواد به خاطر یه تعهد دیگه پنج سال دیگه هم در این کشور باشم.
_نترس. همسرت با پارتی بازي وارد دانشگاه شده. احتیاج یبه تعهد نیست. باقی کارها هم به من بسپار. خونه، ماشین و
خدمتکار. یعنی مجبورم که قبول زحمت کنم. از فردا سرت شلوغ میشه.
_تو چطور؟
_فراموش نکن که من کهنه کارم. ده سال بیشتره که در این بیمارستان مشغول به کارم. خیلی بیشتر از تعهدم. تازگی ها
تدریس هم قبول کردم.
_واقعا؟ تا آنجا که یادمه تو آدمی نبودي که معلومتت را در اختیار دیگران بگذاري.
صدا خنده ي جان در فضا پیچید و گفت:
_الانم بیشتر از مطالب درسی چیز بیشتري یاد نمی دم.
فرهاد لبخندي زدو گفت:
_راستی نفهمیدم کی جاسوسی منو کردو خبر سلامتی منو به مسؤولین داد.
جان دست از خوردن کشید و تکیه اش را به صندلی داد و سیگارش را روشن کرد و گفت:
_معلومه... جسیکا!
و زیر چشمی به عکس العمل فرهاد نگاه کرد.
فرهادبا ناراحتی پرسید:
_او هم در همان بیمارستان کار می کنه؟
_بله رد قسمت لابراتوار تحقیقاتی. یه جورایی همکاریم. خیلی از بچه هاي دانشگاه اونجا کار می کنند. خیلیشون هم بعد
از
پایان دوره اي تعهدشون به کشورشون برگشتند. در این مدت دکتر ایرانی ما دیر دست به کار شد. البته دیر کشفش
کردند .
چون با زرنگی تمام معلوماتش را از دید آمریکایی ها دور نگه داشت و کشور مطبوعش عرضه کرد.
فرهاد همراه با لبخندي گفت:
_اینجا بهترینها را دارند. با وجود نوابغی چون تو و جیمی دیگه احتیاجی به من نیست.
جان پاسخ داد:
_هر کس به یه دردي می خوره. تو با مهارك کامل قلب ها رو به کار میندازي و منم مغزها رو و در مورد جیمی هم باید بگم
که
تو یه حادثه اي فوت کرد.
فرهاد با اندوه گفت:
_چی، فوت کرد؟ چطور؟
جان از جا برخاست و گفت:
_بعدا راجبش حرف می زنیم.
_اما من باید بدونم چطور فوت شده. به هر حال او دوست صمیمی من بود.
جان با تغیر گفت:
_بعدا فرهاد... بهدا... صحبا درموردش منو عذاب میده. اصلا دلم نمی خواد راجبش حرف بزنم. خودت از زبون همسرش می
شنوي.
_همسرش؟
_جسیکا.
_چی، جسیکا...! تون با جیمی ازدواج کرد؟
_بله و یه دختر کوچولو هم از جیمی بهش به ارث رسیده.
فرهاد از این حرف جان لبخندي زد و گفت:
_دفعه ي قبل از ازدواج جسیکا حرفی نزدي.
جان پوزحندي زد و گفت:
_آخه شنیده بودم دخترهاي ایرونی خیلی حساسند. دلم نمی خواست همسرت راجب به این موضوع حساس کنم.
فرهاد هم از جا بلند شد و گفت:
_راستی از اون دختر ایرونی، آن دلبرت چه خبر؟
جان لبخند تلخی زد و گفت:
_به زودي از او با خبر می شم! حالا بهتره بریم، می خوام با محیط کارت آشنات کنم.
و هر دو منزل مجلل جان را ترك کردند .
ساختمان بیمارستان در ابعادي وسیع در محوطه ي باز و بزرگی بنا شده بود و لابراتوار هاي تحقیقاتی و آزمایشگاه ها در
ضلع
غربی آن قرار گرفته بود و بهترین پزشکان، جراحان و محققهایی چون جان در آن مشغول به کار و تحقیق بودند. محوطه
ي
سرسبز و پر از گل ان آنجا را بیشتر شبیه باغ کرده بود تا بیمارستان.
فرهاد پس از انجام تشریفات و معرفی خود به روساي بیمارستان همراه جان به سمت اتاقش رفت. جان مقابل در اتاقی
ایستاد و اجازه داد تا فرهاد خودش در اتاق را باز کند. با باز کردن در چهره ي خندان هم کلاسی ها و هم دوره هایش
نمایان
شد. صداي کف زدن و خوش آمد گویی فضا را پر کرد. آنها با گل و شیرینی از فرهاد استقبال کردند و شروع کار او را در بیمارستان تبریک گفتند. بعد از اینکه اتاق خلوت شد و همه سر پستشان رفتند، جان گفت:
_خب منم باید برگردم لابراتوار، یه سري تحقیقات جدید دارم. کلی کار داري. خودت می دونی که این بیمارستان
مخصصوص آدم
هاي کله گنده ي آمریکایی، پس بیکار نمی مانی. همینجا باش تا کسی را براي آشنایی با بیمارانت بفرستند.
و بعد از اتاق خارج شد. فرهاد کتش را در آورد و به جاي ان روپوش سفیدش را پوشید. پرده را کنار زد و به فضاي وسیع
زیباي
بیمارستان نگاه کرد. در همین هنگام ضربه اي به در نواخته شد و فرهاد به سمت در برگشت و گفت:
_بفرمایید.
در به آرامی باز شد و او با دیدن جسیکا جا خورد. جسیکا با دسته ي گل وارد شد.
_سالم فرهاد. خیلی خوش آمدي. خیلی خوشحالم که تورو صحیح و سالم می بینم.
فرهاد بدون اینکه چیزي بگوید او را می نگریست.جسیکا چند قدمی به او نزدیک شد و گلها را روي میز او گذاشت. از نظر
فرهاد
او هیچ فرقی نکره بود، فقط کمی لاغر و مغموم به نظر می رسید. درست مثل دوران دانجویی اش موهاي بلوندش را از
پشت
جمع کرده بود و آرایشی کم رنگ به صورتش داده بود. جسیکا که سکوت او را دیده بود گفت:
_نمی خوایی به خاطر خوش امد گویی و گلها تشکر کوچکی از من بکنی؟
فرهاد با جدیت گفت:
_من نه از تو گل خواستم و نه انتظار خوش آمدگویی ات را داشتم.
     
#69 | Posted: 20 Feb 2014 16:51


قسمت ۷۹

جسیکا لبخند تلخی زد و گفت:
_همنوز هم مثله ده ساله قبل خشک و بی روحی!
_حالا لطف کن و تنها بذار.
_و مثله همشه خیلی مودبانه مرا کوبیده اي و باز هم قصد داري ادامه اش بدي. متاسفانه نمی تونم تنهات بذارم چون باید
با
بیمارانت آشنات کنم.
فرهاد معترضانه گفت:
_چرا تو؟ مگه سرپرستاري؟
_نمی دونم چرا من. در ضمن حتما نباید سرپرستار باشی تا با بیمارانت آشنایی داشته باشی. به هر حال آشنایی با بیماران
و
فضاي کارت را بر عهده ي من گذاشتند.
فرهاد با تمسخر گفت:
_فکر می کنم جاسوسی هم یکی دیگه از وظایفته.
_بله... به قول تو من جاسوسی افرادیرو می کنم که به نوعی از زیر تعهد شان قصد شانه خالی کردن را دارن. به هر حال یه
وظیفه است. در مورد تو هم مجبور بودم که گزارش بدم. من هم نمی فهمیدم خودشون می فهمیدن و بعد منو مواخذه می
کردن. تو بهترین جراح قلب معرفی شدي. در ضمن می خوام چیز هایی را یاد آور شوم؛ اگه می بینی که به توهینات
جوابی
ندارم فقط به خاطره این بود که چند سالی رو باهم هم کلاسی و دوستان صمیمی بودیم. قضیه ي عشق و عاشقی تموم
شده فرهاد، و من برات احترام قایلم. پس فکر نکن که هنوز هم خودم را به خاطرت به آب و آتش می زنم و در برابر توهین
ها و
سرکوفت هایت ساکت می شینم. لطفا سعی نکن که در مقابل دیگران مرا بکوبی چون آنوقت احترامت هم از بین می ره.
فرهاد در برابر صحبت هاي جسیکا هیچ حرفی نداشت که بزند و جسیکا ادامه داد:
_اگه مایلی تو را با کار و بیمارانت آشنا کنم.
فرهاد همراه جسیکا ار اتاق خارج شد و از ایستگاه پرستاري شماره ي یک عبور کردند. جسیکا مقابل در اتاقی استاد و به
آرامی در را باز کرد و گفت:
_این مرد را می بینی؟ یکی از سهام داران شرکت هوایی. دچار گرفتگی رگ هاي عروقی شده. باید هر چه زودتر عملش
کنی .
فقط براي معاینه سراغش میري زیاد سوال پیچش نکن چرا که بعدش چنان بر سرت فریاد می زنه که بعدش مجبوري به
یک
متخصص گوش مراجعه کنی. آدمه خشنیه. پرونده اش را از ایستگاه پرستاري برات می گیرم تا مطالعش کنی.
سپس در اتاق را بست و مقابل فرهاد ایستاد و گفت:
_این بیمار خوبت بود!
فرهاد به چشمان سبز جسیکا نگاه کرد و گفت:
_بده کدومه؟
جسیکا لبخندي زد و گفت:
_بده خیلی وسواسیه. ترجیح داده تا یه قسمت از ویلاش رو تبدیل به بیمارستان کنه تا اینکه بخواد در بیمارستان بستري
بشه
و یه تیم پزشکی هم آنجا مستقر کرده تا تو از راه برسی و عملش کنی.
فرهاد با تعجب گفت:
_منتظر من بوده؟
جسیکا به سمت ایستگاه پرستاري رفت و گفت:
_بله هنوز خودتم نمی دونی اینجا چقدر مشهوري. همه کسایی که اینجا کار می کنن قبل از خودشون آوازه شان به اینجا
رسیده، تو هم همینطور!
_حالا این بیمار وسواس چیکارست؟
_یه بانکدار مشهور! خیلی وقته که دریچه ي قلبش مشکل پیدا کرده. باید طوري عملش کنی تا هیچ دردي را متحمل
نشه.
فرهاد همراه با پوزخندي گفت:
_چی؟ این دیگه از محالاته.
جسیکا هم لبخندي زد و گفت:
_درسته ولی اون که دیگه این چیزها را نمی دونه. مثله همه سهامدارا فقط پول داره و تا دلت بخواد بی سواد و خشنه. به
هر
حال باید داد و هوارش را تحمل کنی. امروز باید به ملاقاتش بري. مطمئنا از دیر آمدنت حسابی عصبانیه و باید در مقابل
خشمش سکوت کنی.
فرهاد پرونده را از ایستگاه پرستاري گرفت و به فرهاد داد و گفت:
_بعضی از بیمارانت هم در بخش سی سی یو در حال اختصارند. یه سري هم به آنها می زنیم. شاید تونستی به بخش
منتقلشون کنی.
فرهاد همراه با جسیکا به بخش سی سی یو رفت و بیمارانش را معاینه کرد. بعد از آن همراه جسیکا از بخش خارج شد .
جسیکا جلوي در اتاق فرهاد ایستاد و گفتک
_خب من دیگه باید به لابراتوار برگردم. اگه کاري داشتی بیا اونجا .
فرهاد با تردید گفت:
می خواستم... می خواستم درمورد جیمی بپرسم... شنیدم که...
جسیکا سرش را پایین انداخت و گفت:
_اینجا نمی شه در موردش صحبت کرد اگر دوست داشته باشی وقت ناهار در رستوران بیمارستان با هم صحبت می کنیم.
_باشه...جبش فکر می کنم. فعلا خداحافظ.
فرهاد وارد سالن رستوران شد. تقریبا شلوغ بود. بدنبال جان و جسیکا در سالن گشت. از جان خبري نبود اما جسیکا در
کنار
پنجره به تنهایی نشسته بود، گویی که انتظار او را می کشید. به محض دیدنش برایش دست تکان داد. فرهاد با کمی تردید
به
سمت او رفت و گفت:
_سلام، پس جان کو؟
جسیکا به او تعارف کرد که بنشیند و بعد گفت:
_رفته دنباله سفارشات. برام عجیبه که چطور با شهرت و آوازه اي که داره افتاده به دنباله کاراي تو!
_فرهاد مقابل صندلی او نشست و گفت:
_منظورت چیه؟
_جسیکا یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_در مقابل یک پرفسور...
فرهاد با تعجب گفت:
_پرفسور؟!
_نمی دونستی که درجه پر فسور گرفته؟ اون جز هیئت علمی هم هست. خیلی هم خودش را می گیره.
_نمی دونستم. یعنی به من چیزي در این مورد نگفته. در ضمن فکرم نمی کردم که به خاطر درجه و مقام خودش را بگیره.
_درسته. براي دوستاش خیلی متواضعه. اما دیگران... و تو... شما دوتا روزي دشمن هم بودید.
_فرهاد اخم هاش را در هم کشید و گفت:
_ما دوستان صمیمی هستیم. درسته ي سالهاي پیش سماجت ها ي تو باعث کدورت بین ما شد، اما دشمنی نه... من فکر
می کنم شما می تونید زوج خوشبختی براي هم باشید.
_من هیچ وقت از او خوشم نیامده.
_چطور شد که با جیمی عروسی کردي؟ یادمه که همیشه می گفتی او آدم خودپسندیه.
_مجبور شدم. یعنی براي فرار از انتقام جان به او پناهنده شدم.
فرهاد پوزخندي زد و گفت:
_انتقام؟ فکر نمی کنم که آدم انتقام جویی باشه.
_اشتباه می کنی. اون تا زهرش را تا نریزه از کینه خالی نمی شه. او هنوز اونو نشناختی.
_بهر حال بهتر بود که با جان ازدواج می کردي.
_جان دیگه منو نمی خواست. عجز و لابه ي من در برابر تو باعث شده بود که او من متنفر بشه. در ثانی او خودش را برابر
تو یه
آقاي درست و حسابی و پولدار می دید، بنابر این فکر کرد که چیزي رو که تو نپسندي نباید قابل قبول باشه. اون اصلا
عاشقه
من نبود. من از اول اینو می دونستم.
_پس چرا فکر کردي که قصد انتقام جویی داره؟
_به خاطر غرور شکستش. فکر می کرد به وسیله من خورد شده. فکر می کرد چون ثروتمند است من اونو به همه ترجیح
می
دم اما این طور نشد و من به...
_فرهاد فورا حرفش را قطع کرد و گفت:
_جیمی چطور مرد؟ اصلا چطور با هم ازدواج کردید؟
جسیکا متوجه شد که فرهاد از مرور خاطرات گذشته فرار می کند. مکثی کرد و گفت:
_خیلی ساده از من تقاضاي ازدواج کرد و من هم جواب مثبت دادم. برعکس آنچه که فکر می کردم اون اصلا خودپسند
نبود و
فقط به کارش علاقه داشت. تمام وقتش را در آزمایشگاه می گذروند، فقط یه سال با هم زندگی کردیم و بعد... من سارا را
باردار بودم که آن اتفاق ناگوار افتاد. یه شب سرد ماه ژانویه نیمه شب با صداي انفجاري مهیب از خواب بلند شدم. جیمی
رفت
پشت پنجره و با دیدن آزمایشگاهش را که در شعله آتش می سوخت سراسیمه به حیاط دوید. پشت سرش دویدم. از
دیدن
آتش وحشت کرده بود. اصلا دیوانه شده بود. حاصل تلاش چندین چند سالش در حال سوختن بود. براي نجات آن نتایج
مهم و
کشفیاتش خودش را به آتش زد. خیلی سعی کردم جلویش را بگیر اما نشد و او رفت. شعله هاي آتش مهلت نجات به او
ندادن و همه چیز سوخت. وقتی ماموران آتش را خاموش کردند جسد نیمه سوخته اش را که پر از شیشه خورده بود
بیرون
کشیدند. نمی توانستم باور کنم مرگش بام سخت و غیر قابل تحمل بود. با از دست دادنش شوکه شدم. مرا بستري کردند.
در
همین ایام بود که سارا به دنیا آمد. زایمان سختی داشتم. همین باعث شد تا مدت طولانی را بستري شوم.
فرهاد نفس عمیقی کشید گفت:
_واقعا متاسفم.
جسیکا از جا بلند شد و گفت:
_اجازه بده ناهار را من بگیرم.
فرهاد با سر رضایت خود را اعلام کرد و جسیکا به سمت بوفه رفت. فرهاد از همان جا به چشم دوخت. دیگر از آن
خودسري و
لوس بازي چیزي در رفتارش باقی نمانده بود. احساس کرد ناملایمات زندگی از او زنی مستقل و با رفتارهاي معقول و به
دور از
عواطف غلیظ ساخته است. و ناگهان به یاد دوران تحصیلش افتاد. بدون اینکه متوجه شود توسط جسیکا تعقیب شده بود.
محل
زندگی، اسم، رشته ي تحصیلی، همه چیز او را می دانست و یک روز خیلی غیر مترقبه عاشقانه جلوي او سبز شده بود و
خیلی احساساتی از احساسش با او صحبت کرده بود و از او تقاضاي ازدواج کرده بود. او هم مات و مبهوت فقط نگاهش
کرده
بود. وقتی او به جسیکا جواب منفی داده بود خواهش کرده بود تا به عنوان یک دوست او بپذیرد. او هم به ناچار قبول کرد
و او به
دوستی او و جان وارد شد. جان بی انازه به جسیکا دل باخت اما جسیکا از او کناره می گرفت و با گرم نمی گرفت. بالاخره
سماجت هاي جسیکا در روابط عاطفی اش باعث جنگ لفظی بین او و جان شد و تا مدت ها با کدورت با هم رفتار می
کردند.
فرهاد در اصلی را با کلید باز کرد و وارد شد. برقها تماما روشن بود. نگاهی به اطراف انداخت. جان آنجا را با سلیقه ي
خودش
مبله کرده بود. همه چیز را آماده کرده بود. آنجا منزلی نسبتا بزرگ با دو در اصلی بود.
در شمالی به حیاط باز می شد و در جنوبی به کوچه ي پشتی راه داشت. سه در دیگر در اطراف سالن دیده می شد. او در
هاي یکی یکی باز کرد. یکی از درها به آشپزخانه باز می شد. پله ها دقیقا از وسط سالن به طبقه ي بالا می پیوست. به
سمت پله ها رفت. هنوز پله ي اول را بالا نرفته بود و چند ضربه به در ورودي نواخته شد. بار دیگر به سمت در رفت و آن
را باز
کرد. چهره ي جسیکا در چارچوب در نمایان شد.
     
#70 | Posted: 1 Mar 2014 22:06

قسمت۸۰
همراه با تبسمی گفت:
_سلام فرهاد مثله اینکه زنگ منزل خرابه چند باز زنگ زدم.
فرهاد از جلوي در کنار رفت و گفت:
_آدرس اینجا را از کجا اوردي؟
جسیکا وارد شد و نایلونی را که در دست داشت را بر روي میز گذاشت و گفت:
_با التماس از جان گرفتم. مزاحمت که نیستم؟
نگاهی به دورو بر منزل انداخت و گفت:
_آمده بودم کمکت کنم. اما انگار کاري نیست. دوست عزیزت ترتیب همه چیز را داده.
_بله جان لطف کرده و اینجا را آماده کرده.
جسیکا روي مبل نشست و گفت:
_جراحی امروزت چطور بود؟
_فرهدا روي مبل دیگري نشست و گفت:
_خوب بود. فکر می کنم تا یه مدت دیگه می تونم سودهاي کلانی از وام هاي کوتاه مدتش بگیرم.
جسیکا در حال خارج کردن محتویات داخل نایلون گفت:
_چنین آدم هایی را باید کشت نه اینکه درمان کرد.
فرهاد فقط لبخند زد و چیزي نگفت. جسیکا گفت:
_حتما شام نخوردي؟
_نه
_فکرش را می کردم براي همین از یه رستوران ایرانی برات غذا گرفتم.
فرهاد لبخندي ز و بسته بندي غذا را باز کرد و گفت:
_متشکرم. راستی در مورد آشپز ایرانی برام چیکار کردي؟
جسیکا در حال دراوردن پالتویش گفت:
_ایرانی نیست، اما خوب طرز درست کردن غذاهاي ایرانی را بلده. خیلی دلم می خواد همسرت را ببینم. خیلی به فکرشم.
فرهاد با لبخندي کیف پولش را از کتش خارج کرد . عکس شیوا را از آن خارج کرد و به سمت جسیکا گرفت. جسیکا رد
حال
نشستن عکس را گرفت و به آن چشم دوخت و گفت:
_خیلی زیباست اما بیشتر جذاب و خیره کننده است.
_و با وقار و با وفا !
_خیلی دوسش داري؟
فرهاد دست خورن کشید و نگاهی پرسش آمیز به او کرد .
جسیکا گفت:
_جان می گفت تو زمان بی هوشیت ساعتها کنار تختت می نشسته، پس باید...
فرهاد لیوانش را از نوشابه پر کرد. در حالی که یادآوري شیوا دچار دلتنگی شده بود گفت:
_عاشقشم. بهترین همسر دنیاست من از داشتنش به خود می بالم.
_چند سالشه؟
_تازه وارد بیست و یک سالگی شده.
جسیکا ناباورانه گفت:
_اه .... شما پانزده سال اختلاف سنی دارید!
_بله دانشجوي پزشکیه.
_چطور با این سن کم حاظر شد با تو ازدواج کنه.
فرهاد خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_او هم به اندازه ي من عاشقه. سالهاست که همدیگر را می شناسیم. دختر یکی از دوستانمه، پدرش برام مثله یه برادره.
جسیکا با شیطنت گفت:
_او چه خوب. پس ماجراها داشتید.
فرهاد اخم کرد و گفت:
_نه ماجراهایی را که تو فکر می کنی. ملاقات هاي مخفیانه، تماسهاي پنهانی، اصلا... ما خیلی معمولی با هم برخورد می
کردیم در حالی که هر دو از درون می سوختیم.
_چه عشق پاکی! راستی تو که از همسرت راجب به من حرف نزدي؟
فرهاد نگاه سرزنش باري به او انداخت و گفت:
_نه براي چه باید در مورد تو حرف بزنم؟ دلم نمی خواد احساس نا امنی بکنه.
_تو که فکر نمی کنی که من هنوز با همون احسسا با تو برخورد می کنم.
فرهاد با جدیت پاسخ داد:
_اگه چنین فکري می کردم نه تنها الان اینجا نبودي بلکه جرات رویایی به منو هم پیدا نمی کردي. شیوا تموم هستی منه،
می
فهمی که..
_بله. تو هم مطمئن باش تنها کسی که برام مهمه دختر کوچکم سارا هست. در ضمن اگه دوست نداشته باشی که رابطه
خانوادگی نداشته باشی خیلی ساده و راحت تو و همسرت را نبینم و نادیده بگیرم.
_شیوا به یه دوست احتیاج داره. در این کشور غرب و نا آشنا نمی تونه به هر کسی اعتماد کنه.
_امیدوارم دوستاي خوبی باشیم.
_حالا دخترت کجاست؟
_من با مادرم زندگی می کنم. بیشتر موقع ها با اونه.
_خیلی دلم می خواد دخترت را ببینم.
جسیکا لبخندي زد و گفت:
_اگه تو عکس همسرت را داري منم عکس دخترم را دارم.
و زا داخل کیف دوشی اش عکسی را بیرون آورد و به فرهاد داد. فرهاد با دیدن سارا کوچولو لبخندي زد و گفت. موهاي
بورش
شبیه جسیکا بود و چشمهاي عسلی اش او را به یاد جیمی و شیوا می انداخت. در همین هنگام تلفن زنگ خورد.
فرهاد عکس را روي میز قرار داد و براي برداشتن گوشی از جا برخاست. گوشی را برداشت و گفت:
_بله بفرمایید.
خان جان از آن سوي خط با تردید گفت:
_فرهاد جان خودتی؟
فرهاد لبخندي زد و به زبان فارسی گفت:
_سلام مادر، حالتون چطوره.
_خوبم پسرم، حتما از خواب انداختمت. انجا باید دیر وقت باشه.
_نه مادر جان، داشتم شام می خوردم. شما شماره ي اینجا را زا کجا آوردید؟
_از دوستت جان. زنگ زدم آنجا گفت رفتی منزل خودت، مارت را بهم داد.
_شیوا چطوره مادر؟ حالش خوبه؟
_کمی کسالت داره.
فرهاد با نگرانی پرسید:
_چی شده مادر؟ اتفاقی براش افتاده؟ مریض شده؟
_نه پسرم. انقدر دل نگران نباش. یه سرماخودگیه. از وقتی رفتی خیلی دلتنگ شده. به زبون نمی یاره اما خودم می فهمم .
تنگ غروب تو این هواي سرد یا توي باغ قدم میزنه، یا روي تاب میشینه و عکساتو نگاه می کنه. حالا هم سرما خورده و از
دیروز
تو رخت خواب افتاده.
_از دیروز؟ حالا به من اطلاع میدید؟
_شیوا نمی ذاشت بهم خبر بدم. نمی خواست نگرانت کنمه اما امروز دیگه به حرفش گوش ندادم. می دانستم اگه صدات
رو
بشنوه کمی از کسالتش بر طرف میشه. تو هم که زنگ نمی زنی بیشتر دلخورش می کنی.
_باور کنید سرم خیلی شلوغه. تو این چهار روز سه تا عمل داشتم. حالا عزیز من کجاست؟
_خان جان لبخندي زد و گفت:
_تو اتاقتون داره استراحت می کنه. خبر نداره که به تو زنگ زدم. گوشی دستت تا صداش کنم. از من خداحافظ.
فرهاد هم خداحافظی کرد. روي مبل میز تلفن نشست. با پیچیدن صداي شیوا در تلفن ضربان قلبش دو چندان شد. شیوا
با
صداي گرفته گت:
_الو... سلام فرهاد.
فرهاد با هیجان گفت:
سلام عزیز دلم، چی شده؟ مادر گفت مریض شدي.
_زیاد مهم نیست یه سرماخوردگیه جزیی
و صداي سرفه اش در گوشی پیچید.
فرهاد با نگرانی گفت:
_چرا مراقب خودت نیستی عزیزم. من اینجا نگران حالتم و هیچ کاري هم نمی تونم بکنم..
شیوا با اندوه گفت:
_نگران نباش فقط... فقط... به من زنگ بزن، حتی اگه شده نیمه شب، خیلی دلم برات تنگ شده. من... من...
و بغض اجازه نداد تا حرفش را تموم کنه. فرهاد لبخند تلخی زد، دستی به موهایش کشید و گفت:
_معذرت می خوام عزیز دلم. می دونم در این مورد کوتاهی کردم. ولی باور کن شیوا سرم خیلی شلوغ بود. شیوا... الو ...
شیوا...
شیوا در حالی که می گریست گفت:
_می شنوم، بگو...
_گریه می کنی عزیزم، آره؟
صداي نفس هاي ملتهب شیوا در گوشی پیچید. فرهاد سعی کرد خود را نبازد و به آرامی گفت:
_دوست دارم شیوا. خیلی... عزیزم. حالا... حالا دیگه گریه نکن، حرف بزن و اجازه بده تا صدات را بشنوم.
شیوا اشکهایش را پاك کرد و بغضش را فرو داد و گفت:
_چی بگم؟
_هر چی دوست داري، فقط می خوام صداتو بشنوم.
شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
_هنوز نمی خواي بخوابی؟ ظاهرا آنجا سعت باید از یازده شب هم گذشته باشه.
فرهاد با شوخی گفت:
_ببینم تو شبا ساعت چند خوابت می بره؟ نکنه خیلی راحت می خوابی؟!
شیوا خنده ي اندوه باري کرد و گفت:
_باور می کنی تا صبح بیدارم و روي تخت غلت میزنم؟
فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت:
_باور می کنم عزیزم. اما این روزها هم تموم میشه. فقط قول بده مواظب خودت باشی، باشه؟
_باشه. تو هم مواظب خودت باش. یادت نره زنگ بزنی. خب دیگه باید خداحافظی کنیم.
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites