تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین »  
#71 | Posted: 6 Mar 2014 19:09
قسمت ۸۱

فرهاد لبخندي دز و گفت:
_باشه خداحافش. به همه سلام برسان.
بعد از قطع تماس گوشی را بر روي دستگاه گذاشت. جسیکا به فرهاد نگاه کرد و گفت:
_همسرت بود؟
_بله.
جسیکا از جا بلند شد و پالتویش را برداشت و گفت:
_خب دیگه من باید برم. خیلی متشکرم که...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت:
_ظاهرا من باید از تو تشکر کنم. این روزها ناهار و شام مزاحمت هستم.
جسیکا در حال پوشیدن پالتویش لبخندي زد و گفت:
_قابلی نداره. فردا می بینمت. شب خوش.
فرهاد او را تا جلوي در بدرقه کرد و تمام آن شب را به شیوا فکر کرد.
جان از پشت پنجره به بازش شدید برف نگاه کرد و گفت:
_اگه با این برف و بوران پرواز فرود اضطرابی نداشته باشه باید خدا رو شکر کرد.
فرهاد که از آمئن شیوا خوشحال و هیجان زده بود در حال پوشیدن پالتوش گفت:
_جان انقدر پیش بینی هاي خوب نکن به اندازه ي کافی نگرانش هستم. هیچ وقت به تنهایی مسافرت نکرده.
سارا دختر زیباي جسیکا که در این مدت به شدت وابسته ي فرهاد شده بود، پالتوي او را گرفت و گفت:
_عمو فرهاد منم میتونم باهات بیام؟
جسیکا در عوض فرهاد به او گفت:
_نه عزیزم نمیشه.
فرهاد همراه با لبخندي مقابل سارا زانو زد و موهایش را نوازش کرد و گفت:
_من باید برم فرودگاه خانوم کوچولو. هوا سردا ممکنه سرما بخوري.
_قول می دم دختر خوبی باشم و داخل ماشین بشینم.
_تو همیشه دختر خوبی هستی اما مامانت دوست نداره تو این هواي سرد بیرون بري.
سارا لبهایش را جمع کرد و با بهانه جویی گفت:
_اما من داخل ماشین می شینم. داخل ماشین گرمه، من هم میام.
جسیکا با عصبانیت گوشه ي پالتوي فرهاد را از دست سارا خارج کرد و گفت:
_تو دختره بدي شدي. گفتم که نمی شه.
فرهاد گفت:
_راحتش بذاز. اگه از تظرت مشکلی نداشته باشه با خودم می برمش.
_فکر نمی کنی باعث ناراحتی همسرت بشه؟
_نه، اصلا.
جسیکا لباس هاي گرم سارا را پوشاند. فرهاد او را بغل کد و بعد از خداحافظی از جسیکا و جان از خانه خارج شد. بعد از
رفتن
او جان روي مبل نشست و گفت:
_این همه خوش خدمتیت به فرهاد رو، رو چه حسابی باید گذاشت؟
_مواظب حرف زدنت باش آقاي لوییس! فرهاد حالا ازدواج کرده و منم نمی خواب به خاطر حرفاي بی خود تو زندگیش
خراب
بشه.
جان خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_حرفهاي بی خود من یا حضور بی مورد تو؟
_فرهاد خودش مایله که من و شیوا...
_اه... خب اون داره اشتباه بزرگی مرتکب میشه. چون تورو نمی شناسه.
_این دیگه به خودش مربوطه. حالا لطف کن و ساکت شو!
جان لبخند تمسخر آمیزس زد و ساکت شد. نیم ساعت ازرفتن فرهاد می گذاشت که صداي تلفن بلند شد. جان گوشی را
برداشت و گفت:
_الو بفرمایید.
و با شنید صداي شیوا به فارسی ادامه داد:
_شیوا تویی؟ من جان هستم. تو از کجا زنگ می زنی؟ فرهاد... اوه خداي من، فکرش را می کردم. اومد فرودگاه دنباله تو .
خیلی خب... خیلی خب دستپاچه نشو. فقط همون جا بمون تا چند دقیقه دیگه فرهاد برمی کرده و یه فکري می کنیم.
دوباره
تماس بگیر. یادت نره همون جا بمون. خداحافظ.
جسیکا از مکالمه او فقط کلمه فرهاد و شیوا را تشخیص داد، بعد از قطع تماس از جان پرسید:
_اتفاقی افتاده؟
جان با نگرانی گفت:
_به خاطر شزایط بد جوي هواپیما فرود اضطراري داشته اند، در یه فرودگاه محلی کوچک مخصوص بارگیري به زمین
نشسته.
_خب لابد مسافرین را با قطار یا اتوبوسی به نیویورك میارن.
_متاسفنه تا صبح هیچ قطار و اتوبوسی به نیویرك ندارن.
_پس تکلیفه همسره فرهاد چی میشه. فرهاد گفت اون تاهاست و جایی هم بلد نیسن.
_می بینم که خوشحالی. فکر کردي می ذارین همون جا بمونه که گم بشه و تو...
جسیکا با عصبانیت فریاد زد:
_خفه شو! تو یه احمقه دهن گشادي.
درهمین حال در باز شد و فرهاد سارا را که در بغل داشت وارد شد و هراسان بی مقدمه گفت:
_خدا لعنت کنه جان. بس که نفوس بد زدي این طوري شد...
_همسرت همین الان طنگ زد.
_شیوا...؟ از کجا؟
_از رستوران کوچکی که در یک فرودگاه محلی قرار داره. خیلی مشوش بود. متاسفانه تا صبح هیچ قطار یا اتوبوسی به
نیویورك
نمیره. در ضمن اگه هم منتظر بمونیم ممکنه راه ها بسته بشه.
_من نمی تونم اونجا تنهاش بذارم. باید برم دنبالش.
_صبر کن ببینم تو یه ساعت دیگه جراحی داري.
_همشون برن به درك! من نمی تونم همسرم رو اونجا تک تنها بذارم. به چه کسی می تونه اعتماد کنه؟
_حالا وقت عصبانی شدن نیست. ات اونجا با ماشین دوساعت راهه. مطمئنا تو جاده هم به خاطره برف ترافیکه. اگه اجازه
بدي من می رم دنبالش و تا بعد زا ظهر برمی گردم .
فرهاد با تردید به جسیکا نگاه کرد و جسیکا گفت:
_منم همراش می رم. حالا وقته فکر کردن نیست. تو نمی تونی جراحیت را به تعویق بندازي. اگه اتفاقی براي سفیر بیفته
باي
تمام عمرت را پاسخ گوي سفیر باشی. من و جان همسزت زو صحیح و سالم تحویلت می دیم.
فرهاد با کمی مکث گفت:
_بسیار خب. لطفا سریعتر برید.
جان گفت:
_ما همین الان راه می افتیم. همسرت چند دقیقه دیگه زنگ می زنه. بهش بگو سعی کنه نزدیکی هاي فرودگاه بمونه.
جان و جسیکا بلافاصله رفتند. بعد از رفتن آنها فرهاد مشوش و نگران کنار تلفن منتظر تماس شیوا نشست. زیر لب دائم
به
خاطر بی فکري اش به خود ناسزا می گفت.
در همین هنگام صداي زنگ بلند شد. فرهاد اجازه نواخته شدن زنگ دوم را نداد و گوشی را برداشت و در حالی که نگرانی
در
صدایش موج میزد گفت:
_الو... شیوا عزیزم...
شیوا با شنیدن صداي او با بغض گفت:
_فرهاد من نمیدونم باید چیکار کنم. تنهایی تو این کشور غریب به کی اعتماد کنم؟
_نترس عزیزم. نزدیک فرودگاه بمون. جان اومده دنبالت. تا دو سه ساعته دیگه اونجاست. به کسی اعتماد نکن حتی
مسافراي
ایرانی. سعی کن همون جا بمونی.
_من تو این سه ساعت چیکار کنم؟ فرودگاه تقریبا تعطیل شده. اینجا هوا سرده، من می ترسم.
_ترس نداره شیوا. اگه رستوران هم تعطیل شد داخله محوطه بمون. از فرودگاه دور نشو تا جان بمونه سریع پیدات کنه.
_باشه... فعلا خداحافظ.
_خداحافظ عزیزم.
شیوا گوشی را رو گذاشت. مقداري پول روي پیشخوان گذاشت و به انگلیسی تشکر کرد. چمدانش را به دنبال خود روي
زمین
کشید. روي یک صندلی کنار پنجره نشست و به بیرون چشم دوخت. تازه یادش اومد که از فرهاد سوال نکرده که چرا
خودش به
دنبالش نیامده. نگاهی به سالت کوچک فرودگاه انداخت. مسافران کم کم از اونجا خارج می شدند و اضطراب شیوا بیشتر
می
شد. ساعتی بعد رستوران خالی شد و او تنها ماند. مدد بود که چه کند. مسئول رستوران به سمتش رفت و گفت:
_می بخشید خانوم، من باید رستوران را تعطیل کنم.
شیوا از جا بلند شد و خواشت چمدانش را بردارد که مرد گفت:
_اگه تنها هستید می تونید همراي من به منزلم بیاید. همسرم خوشحال میشه.
_متشکرم همسرم تا نیم ساعته دیگه می رسه.
_اما از اینجا تا نیویورك دوساعت راهه. با این برف سنگین حتما جاده ها هم بستن. اگه مایلید شما را به یه هتل می
رسونم.
_نخیر آقا ترجیح می دم همین جا منتظر بمونم.
_اما هوا خیلی سرد و گزنده است.
شیوا بدون اینکه پاسخی بده چمدانش را برداشت و سریعا رستوران را ترك کرد. داخله محوطه هوا سرد بود. هیچکس آن
اطراف دیده نمی شد. فقط مرد رستوران چی با نگاهی خیره از کنارش گذشت و انجا را ترك کرد. شیوا همان جا زیر
سکوي
ساختمان ایستاد تا از بارش بی امان برف در امان بماند. هر لحظه هوا سرد تز می شد و برف ها به همراه باد سرد به سمتش
هجوم می اوردند. شیوا نگاهی به اطاف انداخت. نمی دونست که می توناد دو ساعت زیر این برف و بوران دوام آورد با نه .
همون طور که فرهاد گفته بود نمی تونست به کسی اعتماد کنه. بیشتر مسافران و حتی خدمه هم خارجی بودند و تنها سه
مرد جوان از بین آنها ایرانی بودند و او نمی توانست به آنها اعتماد کند و ازشون درخواست کمک کنه. چمدانش را کنار
دیوار
گذاشت و روي آن نشست. زیپ پالتویش را تا زیر گلو بالا کشید و نگاه منتظزش را به خیابان دوخت. از اینکه کسی آن
اطراف
نبود تا مزاحمش شود خوشحال بود.
جان با کلافگی به ساعتش نگاه کرد، برف و بوران باعث ترافیک جاده شده بود. برف روب ها که براي پاکسازي جاده بودند
خود
عامل دیگري براي حرکت کند اتومبیل ها بودند. با حرکت ماشین جلویی جان هم راه افتاد. جسیکا که تا آن زمان ساکت
بود پتو
را بر روي سارا کشید و گفت:
_چند ساعته دیگه مونده؟
_اگه ترافیک همین جوري باشه تا یه ساعته دیگه به شهر می رسیم. یعنی راه دو ساعته را چهار ساعته اومدیم.
_فکر می کنی وقت برگشتن جاده با زباشه؟
_فعلا که برف روب ها جاده ها راب از نگه داشتند. اخبار گفت راه آهن هم تعطیل شده پس مجبورند تا جایی که امکان
داره
جاده ها با زنگه دارند. به هر حال باید زودتر خومون رو به شیوا برسونیم.
_لابد خیلی ترسیده.
_نه اونقدر که تو فکر می کنی.
_از کجا انقدر مطمئنی؟
_از اون جایی که همسر فرهاد و خودت خوب م یدونی که فرهاد از دختراي ترسو و لوس بدش می اد.
_داري به من طعنه می زنی؟ می خواي دوبار جار و جنجال راه بندازي؟
_اصلا دلم نمی خواد که حال خوش امروزم رو با جر و بحث با تو خراب کنم.
جسیکا با تردید به حان نگاه کرد و چیزي نگفت. یه ساعته بعد ماشین در شهر به سمت به فرودگاه حرکت می کرد و
دقایقی
بعد مقابل فرودگاه کوچک محلی متوقف شد. جان با عجله از ماشین پیاده شد و خود را به محوطه رساند. شیوا با دیدن
جان با
خوشحالی از جا برخاست. جان با دیدن او لبخندي زد و به طرفش رفت و به زبان فارسی گفت:
_سلام شیوا... امیدوارم زیاد اذیت نشده باشی؟
_نه اصلا... فقط داشتم اینجا از سرما بی هوش می دم و زیر این برف به یه آدم برفی تبدیل می شد.
_مثل همیشه پرخاشگر! این دیگه تقصیر من نیست که شوهر جنابعالی بی فکري کردند و گذاشتند شما به تنهایی سفر
کنید
اونم براي اولین بار. ببینم کسی مزاحمت نشد؟
_نه یعنی کسی براي مزاحمت وجود نداشت. به هر حال براي اولین بار از دیدنت خوشحال شدم.
جان پوزخندي زد و چمدان شیوا را برداشت و گفت:
_از لطفت ممنونم. همین یه بار براي من کافیه و خاطرم می مونه. حالا بهتره تا هر دو آدم برفی نشدیم بریم.
     
#72 | Posted: 7 Mar 2014 20:18 | Edited By: armita0096
قسمت ۸۲
شیوا به دنبال جان راه افتاد و گفت :
_نمی دونم چرا فرهاد به تو اعتماد داره؟
جان خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_چون هنوز از قضیه خواستگاري من از تو بی خبره. در ضمن مجبور شد تا منو بفرسته دنبالت. قرار بود یکی از سفراي
واشنگتن را عمل کنه.
شیوا متوجه جسیکا شد و گفت:
_ازدواج کردي؟
_هنوز نه! اما اگه یه وقت قصد این کار را داشته باشم سعی می کنم دور افرادي مثله جسیکا را خط بکشم!
_اون همون جسیکایی که...
_بله و با همسرت در یه بیمارستان کار می کنه.
شیوا یاد ماه عسلشان افتاد. فرهاد به او گفته یود که از جسیکا دل خوشی نداره. فکر کرد که جان عمدا او را با خود اورده .
جسیکا زا ماشین خارج شد و به شیوا نگاه کرد. زیباتر از عکسش و با وقارتر از تعرف هاي فرهاد به نظرش آمد. وقتی شیوا
به
او نزدیک شد رو به شیوا کرد و به زبان انگلیسی گفت:
_سلام شیوا، خیلی خوش آمدي.
شیوا به چشمان سبز رنگ او نگاه کرد و جان با لبخندي گفت:
_جسیکا بهت خوش آمد گفت.
شیوا به فارسی تشکر کرد. جسیکا به جان نگاه کرد تا کلمه ي شیوا را برایش ترجمه کند. جان در حال باز کردن صندوق
عقب
گفت:
_تشکر کرد.
جسیکا به شیوا لبخندي زد. در جلو را برایش باز کرد. شیوا سوار شد و بعد از دقایقی به سمت نیویورك حرکت کردند.
جان
موزیک ملایمی را داخل ضبط گذاشت و گفت:
_تو کلا دختر پنهان کاري هستی!
_منظورت از این حرف چیه؟
_تو که خودت انگلیسی بلدي پس چرا خودت از جسیکا تشکر نکردي؟
_فرهاد بهت گفته؟
_نهخیر، فقط سزکی به پرونده هایی که برام فرستادید زدم.
_پس آدم فوضولی هستی!
نخیر فوضول نیستم. فقط براي ثبت نام تو بهترین دانشگاه آمریکا لازم بود تا کمی اطلاعات ازت داشته باشم.
_منظورت از بهترین دانشگاه چیه؟
_دانشگاهی که همسرت تو ان تحصیل کرده؟
شیوا با فریاد گفت:
_چی؟ اما قرار بود که من توي دانشگاه فارسی زبان درس بخونم نه اینکه...
_هی خانوم... چه خبره؟ تو باید ازم تشکر کنی نه اینکه سرم فریاد بزنی.
_هیچ دوست ندارم که به خاطر یه تعهد دیگه پنج ساله دیگه هم تو این کشور قبول زحمت کنم.
_زیاد تند نرو. افرادي مثله تو که با پارتی بازي افرادي مثله من وارد این دانشگاه می شن به درد دادن تعهد نمی خورن. تو
فقط
از دانشگاه مدرك می گیري و می تونی با اون در ایران پز بدي.
_تو داري به من توهین می کنی.
_نخیر فقط خواستم مطمئنت کنم که تو متعهد نمی شی .
شیوا مکثی کرد و از داخل آینه نگاهی به جسیکا کرد و گفت:
_فرهاد می دونه که اونو با خودت آوردي؟
_مثله اینکه از همه چیز بی خبري؟
_تا جایی که من می دونم فرهاد از این خانوم خوشش نمی یومد.
_گفتم که بی خبري. یه موقعی فرهاد مقابلش جبهه می گرفت اما تو این دو ماه وقت کافی رو براي حل اختلافاشون
داشتند.
_منظورت چیه؟
_خب فرهاد فهمیده که زمانی راجب به جسیکا اشتباه فکر می کرده
_اشتباه؟
_چیزي به تو نگفته؟
_نه فقط گفته که اختلاف شما ها سر رتبه و درس بوده....
جان خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_ایرانی ها یا بهتره بگم زوج هاي ایرانی خیلی محافظه کارند.
_اصلا منظورت را براي لغت محافظه کار نمی فهمم.
_مثلا همین که نمی ذاري فرهاى قضیه ي خواستگاري منو بفهمه این خودش یه محافظه کاریه!
_چیزي هایی که قبلا براي ما اتفاق افتاده ربطی به حال و گذشته ي ما نداره.
_مطمئنی یا اینکه مثله فرهاد فقط داري شعار می دي؟
_تو حق نداري راجب به منو و فرهاد اینطوري حرف بزنی. در ضمن دوست ندارم راجبه فرهاد اینطوري فکر کنی، اون مرد
عمله
نه اهل شعار!
جان با خنده گفت:
_بله ... بله... مرد عمل، یا همون به قول شما ایرانی ها مرد میدان!
شیوا به آسمان نگاه کرد. احساس کرد هر چه او براي فرهاد بی تابی کند آسمان بیشتر می بارد و ترافیک سنگین تر می
شود. سرش را به صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست تا حرکت کند ماشین آزارش ندهد.
ساعاتی بعد با شنیدن صداي بوق ماشین از خواب بلند شد. چراغ هاي روشن خیابان ها و مغازه به او فهماند که بالاخره به
نیویورك رسیده اند. بارش برف هنوز ادامه داشت. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_خداي من، شش ساعت در راه بودیم؟
جان خندهی کوتاهی کرد و گفت:
_بله و شما پنج ساعتو به راحتی خوابیدید. به هر حال خواب بهت کمک کرد تا گذر کند زمان را متوجه نشی.
_تا منزل چه قدره دیگه مونده؟
جان به خیابان دیگر پیچید و گفت:
_یه دقیقه دیگه.
و مقابل منزل فرهاد ترمز کرد.
_رسیدیم. اگر بیرون نگاه کنی می بینی که کدوم منزلتونه.
شیوا بی صبرانه در را باز کرد و قبل از اینکه از خارج شود نگاهش به چشم هاي انتظار کشیده ي فرهاد افتاد. روي پله ي
در
ورودي ایستاده بود. شیوا مشتاق و بی تاب از اتوموبیل خارج شد. باید به سویش می رفت و او را در آغوش می گرفت، اما
زیر
نگاه هاي پر محبت و انتظار کشیده ي او نتوانست حرکتی کند. جان از ماشین پیاده شد و چمدان او را از صندوق خارج
کرد و
به سمت فرهاد رفت و گفت:
_بفرمایید. اینم عزیز درنانت، صیحیح و سالم!
فرهاد خواست تشکر کنه اما جان پیش دستی کرد و گفت:
_تشکر و تعارف باشه براي بعد، یعنی می نویسم به حسابت! فعلا خداحافظ.
و آنها را تنها گذاشت. هر دو به سمت هم رفتند و مقابل هم ایستادند. فرهاد با لبخندي با صداي که عشق در آن موج میزد
گفت:
_خوش آمدي عزیزم.
شیوا طاقت نیاورد و خود را در آغوشش انداخت. فرهاد او را محکم به خود فشرد و همگام هم به داخل ساختمان رفتند.
فرهاد
کمک کرد تا شیوا پالتویش را درآورد و در همان حال با شوخی گفت:
_انگار منو نمی دیدي بهت خوش گذشته، کمی چاق شدي.
_فرهاد!...
فرهاد بازوي شیوا را گرفت و گفت:
_بذار خوب نگاه کنم. یه دنیا دلتنگت هستم. دیگه داشتم دیوونه می شدم.
اشک به چشمان شیوا دوید. فرهاد به سختی لبخندي زد. این بار محکم تر او رادر آغوش گرفت و گفت:
_روزهاي جدایی تموم شد، دیگه تموم شد عزیزم.
و او را مانند ضریحی غرق بوسه هایش کرد.
صداي ضرباتی که به در نواخته شد باعث شد فرهاد از خواب بیدار شود. روي تخت نیم خیز شد و با خواب آلودگی گفت:
_بله...؟
صداي خدمتگار از پشت در به گوشش رسید:
_اقاي دکتر امروز بیمارستان نمی روید؟
فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت و سراسیمه از جا بلند شد و گفت:
_باید زودتر بیدارم می کردي، خیلی دیر شده.
شیوا هم از صداي فرهاد و خدمتکار از خواب بلند شد و از حرکات تند و سرامیسه او فهمید که دیر از خواب بیدار شده.
همراه با
تبسمی گفت:
_سلام صبح به خیر.
فرهاد در حال خشک کردن صورتش گفت:
_سلام عزیزم.
شیوا روي تخت نشست و گفت:
_چرا انقدر عجله داري؟
_براي جبرانه یه ساعت تاخیر بایدم اینطوري عجله کنم.
_یعنی صبحونه را نمی تونی با من بخوري؟
فرهاد در حال بستن کرواتش گفت:
_معذرت می خوام عزیزم. خودم هم خیلی دلم می خواست بعد از این دو ماه اولین صبحانه را با تو بخورم، اما قول می دم
براي
ناهار به منزل بیام.
سپس به سمت شیوا رفت و گفت:
_اگه مخالف نباشی جان و جسیکا را براي شام دعوت کنم.
_پس جا راست می گفت که تو و جسیکا اختلافاتون رو کنار گذاشتید.
فرهاد مکثی کرد و با تردید گفت:
_جان در این باره حرفی به تو زده؟
شیوا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:
_نه فقط گفت اختلافاشون از بین رفته، همین.
فرهاد خم شد و همراه با تبسمی شیوا را بوسید و بعد از خداحافظی منزل را ترك کرد.
فرهاد همان طور که قول داده بود ناهار را به منزل برگشت و به او اطلاع داد که براي شام جان و جسیکا را دعوت کرده و
ساعتی بعد دوباره به بیمارستان رفت. شیوا بعد از ظهر را به تماشاي تلوزیون و آشنایی با خدمتکارها سپري کرد.
کم کم داشت حوصله اش سر می رفت که صداي زنگ منزل بلند شد. با شوق براي استقبال فرهاد از جا بلند شد و در را
باز
کرد و با دیدن چشم هاي آبی جان مثله همیشه تکانی خورد. جان در حالی که دسته گل بسیار زیبایی داشت تبسمی زد و
خیلی مودبانه گفت:
_سلام خانوم شیوا. شبتان بخیر.
شیوا سعی کرد بر خودش مسلط باشد. با لحنی سرد و صنگین گفت:
_سلام اقاي لوییس. شب شما هم بخیر.
_نمی خواید تعارفم کنید بیام تو؟
شیوا با دستپاچگی کنار رفت و اجازه داد تا جان وادر شود و در را پشت سرش بست.
     
#73 | Posted: 7 Mar 2014 20:20
قسمت ۸۳

شیوا با دستپاچگی کنار رفت و اجازه داد تا جان وادر شود و در را پشت سزش بست. جان نگاه عمیقی به او کرد که
دستپاچگی در رفتارش مشهود بود و گفت:
_این گلها براي شماست. خوشحال که به همسرتان پیوستید.
شیوا خواست تا گلها را بگید اما با ورود خدمتکار به داخل سالن گفت:
_متشکرم. لطفا گلها را به خدمتکار بدهید تا به داخل گلدان بذاره.
جان لبخند معنا داري زد و گلها را به همراه کتش به خدمتکار داد و در حالی که به سمت پذیرایی می رفت گفت:
_شنیده بودم ایرانی ها آدم هاي مهمان نوازي اند. کم کم داره حقیقت این امر به من ثابت میشه.
شیوا پشت سر جان وارد پذیرایی شد و گفت:
_منم شنیده بودم که شما آمریکایی ها آدم فرصت طلبی هستید و این امر کاملا به من ثابت شد.
جان روي مبلی کنار شومینه نشست و پس از خنده ي کوتاهی گفت:
_پس خیلی مواظب شوهرتان باشید.
شیوا مقابل او نشست و در حالیکه سعی می کرد خشمش را پنهان کند گفت:
_شوخی بی مزه اي بود!
جان دوباره لبخند به شیوا تحویل داد. نگاهی به دور و بر منزل انداخت و گفت:
_مثله اینکه فرهاد هنوز نیومده؟
شیوا در جواب فقط سکوت کرد و جان ادامه داد:
_خب تا نیم ساعته هر سه از راه می رسن.
شیوا این بار با تردید پرسید:
_هر سه؟ منظورت چیه؟
_فرهاد، جسیکا و سارا...
و با لبخندي منتظر عکس العمل شیوا شد. اینبار شیوا خشمش را بروز داد و با عصبانیت گفت:
_شما عمدا اینطوري حرف می زنید. شما در مورد رابطه ي همسرم با جسیکا مشکوك حرف می زنید. درست مثله دیروز...
و
سعی می کنید تا منو نسبت به فرهاد بدبین کنید.
جان قیافهی حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
_اه من اصلا قصد چنین کاري را ندارم. این فقط برداشت شما از صحبت هاي منه.
شیوا سریعا موضوع بحث را تغییر داد و گفت:
_چه وقت کلاسام شروع میشه؟
شیوا فنجان قهوا را که خدمتکار به او تعارف می کرد براداشت و گفت:
_فردا یکشنبه است که تعطیله. از پس فردا کلاسات شروع میشه. ساعت هشت صبح میا دنبالت.
شیوا با جدیت گفت:
_لازم نیت شما زحمت بکشید. ترجیح می دم با همسرم برم.
جان با پوزخندي گفت:
_متاسفانه همسرتون راس ساعته هشت همون روز یه عمل جراحی مهم داره. به هر حال منم در همون بیمارستان تدریس
می کنم. اگه دوست داشتید شما را همراهی می کنم.
شیوا با تمسخر گفت:
_امیدوارم استادم نباشی!
جان گفت:
_این دیگه بستگی داره به انتخاب تو. اگه برا یادامه تحصیل مغز و اعصاب را انتخاب کنی حتما در خدمتتان هستم.
شیوا مکثی کرد و گفت:
_در مورد انتخاب واحد و...
_نگران نباشید من ترتیب همه چیزو دادم. تعدادي کتابم برات خریدم. کتاب هاي عالی و خوبی هستن.
شیوا ناخود آگاه لبخندي دز و گفت:
_متشکرم.
جان با لودگی گفت:
_عجیبه! بالاخره یه بار احساس کردي که باید به خاطر لطف هایم به تو و همسرت می کنم، از من تشکر کنی.
شیوا جلوي خنده اش را گرفت و گفت:
_شاید اگه اون در خاوست احمقانه را از من نمی کردي...
جان حرفش را قطع کرد و گفت:
_هر دختري چند بار با این درخواست احمقانه روبه رو می شه. من فقط از شما درخواس ازدواج کردم، حق انتخابو رو که
ازت
نگرفتم. شما به درخواس احمقانه فرهاد جوا مثبت دادید و من خیلی محترمانه خودم را کنار کشیدم. حالا هم اگه می
بینید که
از جانبتون این همه قبول حمت می کنم، فقط به خاطر دوستیم با فرهاده.
_حرف اهی شما در ویلاتون اثر بدي رو من گذاشت، چه توضیحی واسه اون دارید؟ چطور می تونم با خیال راحت
حضورتون را
بپذیرم؟
جان خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
_به خاطره اون شوخی واقعا احمقانه معذرت می خوام. من یه مسیحی پاکم و حاظرم که قسم بخورم که همیشه در
صداقت و
پاکی به شما نگاه می کنم.
سپس مسیحی را که در گردن داشت کمی بالا گرفت و گفت:
_به مسیح قسم می خورم.
شیوا به صلیب طلا نگین کاري شده ي جان نگاه کرد و ناخودآگاه گفت:
_این زیباترین صلیبی که دیدم.
جان لبخندي زد و گفت:
_این ییکی از بارزترین چیزهایی که از اجدادم به من رسیده. در حقیقت نشون خانوادگیمونه. دلم می خواست که به شما
بدمش اما از این کار معذورم.
صداي باز و بسته شدن در و صداي خنده هاي کودکانه سارا باعث شد تا صحبت هایشان به پایان برسد. شیوا براي
استقبال از
فرهاد و جسیکا اتاق پذیرایی را ترك کرد. با دیدن سارا در آغوش فرهاد احساس بدي و ناشناخته اي به او دست داد. اام
به
روي خودش نیاورد و با رویی گشاده از جسیکا استقبال کرد. جسیکا با ورود به اتاق پذیرایی و دیدن جان با تمسخر گفت:
_چه زود اومدي!
جان در حالی که روي کاناپه لم داده بود گفت:
_فرهاد باید قبلش می گفتی که اونم می خواي با خودت بیاري تا خودم را براي مقابله آماده می کردم!
فرهاد پالتویش را در آورد و روي مبل انداخت و گفت:
_بهتر نیست شما هم کدورت هاتون را بی خیال شید؟ دلم می خواد تو براي من و جسیکا و براي همسرم شیوا دوستان
خوبی باشید.
جان با تمسخر گفت:
_فکر می کنم جسیکا خلاف نظر تو رو داشته باشه. درست عکسه چیزي که گفتی.
جسیکا با خشم گفت:
_تو یه آدم پستی، خیلی پست و گستاخ!
سپس سارا را در آغوش گرفت و رو به فرهاد کرد و گفت:
_ترجیح می دم که برگردم خوانه.
فرهاد متلمسانه گفت:
_میشه خواهش کنم پس کنسد و عین بچه ها به جون هم نیفتید؟
سپ سارا را از آ؛وش جسیکا گرفت گفت:
_تو هم بشین. جان هم قول می ده تا جلوي زبونشو بگیره و افکارشو تو ذهنش بایگانی می کنه.
جان همراه با لبخندي گفت:
_من که چینین قولی ندادم.
جسیکا با عصبانیت روي مبل نشست. فرهاد خطاب به شیوا که جلوي در ایستاده بود و ناظر جر و بحث آنها بود گفت:
_عزیزم لطفا به خدمتکارها بگو تا برامون شربت بیارند.
شیوا با تردید اتاق را ترك کرد و فرهاد بلافاصله گفت:
_شما دو تا تا کی می خواید با هم بجنگید؟ راستش من اصلا دلم نمی خواد که جنگه لفظی شما باعث ناراحتی شیوا بشه.
جان گفت:
_تو از چی می ترسی فرهاد؟ از ناراحتی همسرت یا آشفتگی روحیش؟
جسیکا در پاسخ گفت:
_یادم باشه که من از فرهاد در خواست ازدواج کردم.
جان گفت:
_پس خودتم اعتراف می کنی که آدم سمجی هستی. و این را می دونی که فرهاد نگران که همسرش راجب به این موضوع
چیزي بفهمه و تو را خطري براي زندگی مشترکش بدونه. در حالی ه فرهاد سعی می کنه تا تو همسرش را از تنهایی و
غربت
در بیاري. اما نگران نباش تو هم نباشی....
فرهاد این بار با جدیت حرف جان را قطع کرد و گفت:
_جان... جان... خواهش می کنم تمومش کن، لطفا هر دوتون ساکت شید و گرنه مجبور می شم خیلی محترمانه بندازمتون
بیرون.
جان از جا برخواست و گفت:
_من در مورد حضور بی دلیل این خانم تو خونت ساکت بمونم و ترجیح می دم خودم برم.
فرهاد گفت:
_دست از مسخره بازي بردار جان!
جان بدون توجه به گفته ي فرهاد از اتاق خارج شد. شیوا جان را داخل سالن در حال پوشیدن پالتویش دید و با تعجی
پرسید:
_می خوي جایی بري؟
_دلم نمی خواد شوهرتون خیلی محترمانه منو بیرون کنه. قبل از اینکه این اتفاق بیفته می خوام خودم برم.
شیوا جلوي در ایستاد و گفت:
_چه تافاقی افتاده؟
_می فهمی، حالا لطفا از جلو در برو کنار.
فرهاد وارد سالن شد و گفت:
_جان منظورم فقط تو نبودي حالا لطفا برگرد.
_گفتم که نمی تونم ساکت باشم.
و از منزل خارج شد، شیوا به فرهاد که با کلافگی موهایش را عقب می رد نگاه کرد و گفت:
_چی شده فرهاد؟ چرا جلوشو نگرفتی؟
_دیدي که...
و هر دو وارد اتاق پذیرایی شدند و در کمال تعجب دیدند که جسیکا به سختی می گرید. سارا مغموم در کنار او نشسته
بود و
سرش را به مبل تکیه داده یود. فرهاد گفت:
_جسیکا تو دیگه چرا گریه می کنی؟
_جسیکا هق هق کنان گفت:
_تو خودت خوب می دونی که منظر جان از اون کنایه ها چیه. اما باور کن من...
و باقی حرفش را به خاطر حضور شیوا نا تمام گذاشت. فرهاد لبخندي زد و گفت:
_من می دونم و هیچ فکر بدي هم راجب به حضور تو در اینجا نکردم. حالا خواهش می کنم تا گریه رو تموم کنی. برو
صورتت را
بشو و بیش از این شبمون را خراب نکن.
شیوا دچار شک و تردید شده بود. نمی تونست بفهمه چرا یه اختلاف درسی باید انقدر پیچیده باشه، انقدر که براي جان
هنوز
لاینحل باشه. احساس می کرد در مورد موضوع اختلاف او دروغ گفتند حتی فرهاد...
تمام شب ذهنش درگیر حله این مسئله بود و تنها چیزي که از مهمانی آن شب فهمید، هیاهوي کودکانه سارا بود که تا
آخر
شب فرهاد و جسیکا را سرگرم خودش نگه داشت. آخر شب هم جسیکا از او و فرهاد دعوت کرد تا در جشنی که به
مناسبت
تولد سارا، روز بعد برگزار می شد شرکت کنند .
صداي زنگ تلفن شیوا را از خواب بیدار کرد. با رخوت از جا بلند شد و گوشی را برداشت و با خواب آلودگی گفت:
_بله بفرمایید.
جسیکا از آن سوي خط گفت:
_سلام شیوا جان، می خواستم با فرهاد صحبت کنم.
شیوا به فرهاد نگاه کرد و گفت:
_فرهاد خوابه.
_اه معذرت می خوام که از خواب بیدارت کردم. فکر نمی کردم تا این ساعت از روز بخوابید.
شیوا به ساعت نگاه کرد. عقربه روي نه و نیم قرار گرفته بود. سپس گفت:
_اگه کار مهمی داري بیدارش کنم؟
_نه... فقط یه مشکل کوچیک پیش آمده. سارا نمی ذاره سالن را براي جشن تولدش تزیین کنم. می خواد حتما فرهاد این
کار
را انجام بده. لطف کن وقتی بیدار شد بگو که سر به منزل ما بیاد.
_باشه اما ممکنه تا ظهر استراحت کنه.
_مهم نیست. صبر می کنیم تا بیاد. فعلا خداحافظ.
فرهاد که از گفت و گوي او با تلفن بیدار شده بود گفت:
_کی بود عزیزم؟
شیوا گوشی را روي دستگاه گذاشت و گفت:
     
#74 | Posted: 7 Mar 2014 20:21 | Edited By: armita0096
قسمت ۸۴

_جسیکا خواست تا یه سر به منزلشان بري.
_اتفاقی افتاده؟
شیوا در حالی که وارد حمام می شد.
_نه فقط سارا بهانه ي تو را می گیره.
شیوا احساس بدي داشت. نمی خواست باور کند که به رابطه ي بین سارا و فرهاد حسادت می کند. دلش نمی خواست که
باور کند که فرهاد می خواد جاي خالی بچه اشان را با وجود سارا پر کند. شب قبل شاهد بود که فرها مثل بچه ها با سارا
بازي می کرد و او می خنداند. احساس می کرد محبت فرهاد بین او و سارا تقسیم شده و در آن دو ماهی که نبوده جسیکا
و
سارا جاي خالی او را باي فرهاد پر کردند. این افکار او را دچار تشویش می نمود، از طرفی کنایه اهی جان بر این تشویش
می
افزود. از حمام که بیرون آمد براي خشک کردن موهایش جلوي میز توالت ایستاد . فرهاد که متوجه گرفتگی اش شده بود
برخاست و به سمت او رفت و خواست تا سشوار را برایش نگه دارد. اما شیوا با لحن سردي گفت:
_مکم نمی خوام.
فرهاد جلوي ایینه ایستاد و مانع از دید شیوا شد و گفت:
_چیزي شده؟
_لطف کن برو کنار.
فرهاد سشوار را از برق کشید بیرون و گفت:
_جواب منو بده. پرسیدم چیزي شده؟
شیوا نگاهی به او نمود، روي صندلی نشست و با بی حوصلگی گفت:
_نه خودت رو لوس نکن. اجازه بده موهامو خشک کنم.
_سعی نکن به من دروغ بگب. من تو رو از خودت بهتر می شناسم. تو دلخوري، اما از چی؟
شیوا با کلافگی گفت:
_فرهاد..و خواهش می کنم. من اصلا دلخور نیستم حالا بذار موهامو خشک کنم.
فرهاد که می دانست شیوا علت ناراحتی اش را بروز نمی دهد سشوار را دوباره به پریز زد و سپس او را تنها گذاشت.
نیم ساعته بعد مشغول صرف صبحانه بودند که دوباره تلفن زنگ زد. فرهاد برا ي براداشتن گوشی از جا بلند شد و گوشی
را
برداشت و گفت:
_بفرمایید
صداي گریه ي کودکانه سارا در گوشی پیچید و فرهاد لبخندي زد و با ملاطفت گفت:
_سالم قشنگم. نبینم گریه می کنی.
سارا با گریه و لحنی کودکانه گفت:
_من دوست ندارم مامی سالن را برام تزیین کنه. می خوام که با هم این کار را انجان بدیم. مگه به مامی قول ندادي زود
بیایی؟
_چرا قشنگم. قول دادم. اما حالا دارم صبحانه می خورم بعد صبحانه حتما می یام. حالا تو هم قول بده دیگه گریه نکنی و
مامانت را اذیت نکنی.
سارا فورا ساکت شد و با شادمانی گفت:
_قول می دم عمو جون.
و گوشی را به دست جسیکا داد و جسیکا گفت:
_سلام فرهاد معذرت می خوام که مزاحمت شدم.
_نه اصلا...
_پس منتظرت هستیم. فعلا خداحافظ.
شیوا از سر میز بلند شد. فرهاد گفت:
_لباس بپوش تا بریم.
شیوا مقابل پله ها ایستاد و گفت:
_از من دعوت نشد که بیام.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_شیوا عزیزم... سارا هنوز یه بچه است. تو که اینو می فهمی .
شیوا سعی کرد ناراحتی اش را پنهان کند و با بی تفاوتی گفت:
_بله می فهمم... اما من دوست ندارم که بیام. به رفتن تو هم اعتراضی ندارم.
فرهاد معترضانه گفت:
_بدون تو برم؟
شیوا در حال بالا رفتن از پله ها گفت:
_میله خودته. به هر حال من دوست ندارم که بیام.
_بسیار خوب من میرم و تا یه ساعته دیگه برمی گردم.
شیوا روي پله اه نشسته بود و به عقربه اهی ساعت چشم دوخته بود که صداي زنگ منزل بلند شد. یکی از خدمتکارها که
مشغول نظافت بود در را باز کرد . شیوا از پله ها پایین رفت و با شنیدن صداي جان به سمت در رفت. جان از مقابل در
اصلی
که نرده اي شکل بود گذشت و خطاب به شیوا گفت:
_سلام وقت بخیر.
شیوا اجازه داد تا اول خدمتکار به داخل خانه برود و بعد گفت:
_سلام.
جان با تردید نگاهی به داخل خانه انداخت و گفت:
_فرهاد نیست؟
شیوا به سردي گفت:
_نخیر، نیست.
جان گفت:
_خب... کتابایی که برات گرفته بودم رو آوردم. گفتم شاید بخواي امروز یه نگاهی بهشون بندازي.
سپس به سمت ماشین رفت و با جعبه ي کتابها برگشت و گفت:
_اجازه هست بیام تو؟
شیوا با لحن تندي گفت:
_گفتم که فرهاد نیست.
جان یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_اه بله... گفتی کجاست؟
شیوا با تغیر گفت:
_به تو ربطی نداره.
جان لبخندي زد و گفت:
_هی خانوم ایرانی، کمی مودب باش. حالا جعبه را اینجا بذارم یا بیرمش داخل؟
شیوا بعد از کمی مکث وارد خانه شد و جان هم پشت سرش داخل شد. جعبه را روي میز وسط سالن گذاشت و گفت:
_خب به فرهاد سلام برسون.
شیوا با کمی تردید او را که به در ورودي رسیده بود صدا زد:
_جان!
جان لبخندي زد و جلوي در ورودي ایستاد و بدون اینکه به سمت شیوا برگردد گفت:
_بله.
شیوا مکث کوتاهی کرد و گفت:
می خواستم یه چیزي ارت بپرسم. می تونی واقعیت را به من بگی؟
جان به سمت او برگشت و گفت:
_سعی می کنم که واقعیت را بگم.
شیوا با دلخوري گفت:
_سعی می کنی؟
جان نگاه عمیقی به او کرد. در آن پیراهن بلند آبی رنگ، با شکوه و بی نظیر شده بود. لبخند دیگري زد و به سمتش رفت
و
گفت:
_تا جایی که باعث رنجش خاطرت نشه.
شیوا گفت:
_فقط می خوام واقعیت را بدونم. وقتی فکر می کنم که از خیلی چیزها بیخبرم و دیگران هم بهم دروغ می گن عذاب می
کشم.
جان به فراست دریافت که شیوا چه سوالی از او دارد و گفت:
_باشه، حقیقت را می گم. حالا این موضوع چیه که تو را انقدر بی ادب و غمگین کرده؟
شیوا با بی حوصلگی گفت:
_کمی جدي باش.
_جدي هستم.
شیوا نگاهش را به چشمان آبی جان دوخت و گفت:
_می خواهم علت واقعی اختلاف بین شما سه نفرو بدونم.
جان خودش را به نادانی زد و گفت:
_ما سه نفر!؟
شیوا گفت:
_تو، فرهاد و جسیکا!
جان کمی مکث کرد، سیگاري از داخل جاسیگاري روي میز برداشت و با فندکش روشن کرد و گفت:
_چرا از شوهرت نمی پرسی؟
شیوا گفت:
_می خوام منظورت را از کنایه هایت بفهمم. چرا دیشب وقتی فرهاد گفت می خواهد جسیکا براي من و تو براي او
دوستان
خوبی باشید تو گفتی جسیکا برعکس نظره فرهاد را داره. چرا مشکلت با جسیکا حل نشده و فرهاد....
جان با جدیت گفت:
_واقعا می خواي بدونی؟
شیوا هم با همان جدیت گفت:
_بله می خوام بدونم.
جان به سیگارش نگاه کرد و گفت:
_گفتن حقیقت به تو فقط باعث درگیري با همسرت میشه و من...
شیوا حرف او را قطع کرد و متلمسانه گفت:
_نمی ذارم او چیزي بفهمه.
جان مکثی کرد و گفت:
_سالهاست که به خاطر این موضوع با هم جنگیدیم. دو دوست که ناگهان دشمن هم شدند. اما حالا به اندازه ي اون سالها
جوان و پر حوصله نیستم که بخوام خودمو درگیر جنگهاي لفظی کنم.
شیوا گفت:
_انقدر طفره نرو. می خوام حقیقت را بدونم و مطمئن باش حقایقی را که از تو می شنوم را هرگز براي فرهاد از جانب تو
براي
فرهاد بازگو نمی کنم.
جان گفت:
_بسیار خب، پس تو تصمیم گرفتی که حقیقت را بدونی و می خواي که منو هم درگیر کنی. باشه اما بدون سماجت چیز
خوبی نیست آن هم براي دونستن حقیقتی که همه سعی در پنهان کردنش دارند، و اما اختلاف ما...
در همین هنگام در باز شد و فرهاد وارد سالن شد. با دیدن جان تعجب کرد و گفت:
_تو اینجایی؟
جان لبخندي زد و گفت:
_سلام، فکر می کردم روز تعطیل در منزل باشی. کتابایی را که براي همسرت تهیه کردم را آوردم.
فرهاد همراه با تبسمی گفت:
_متشکرم و به خاطر دیشب معذرت می خوام. امیدوارم ناهار را با ما صرف کنی امروز.
جان گفت:
_خیلی دلم می خواست. اما کمی کار دارم. باید برم.
نگاه کوتاه معنا داري به شیوا انداخت و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد.
شیوا دائم به ساعتش نگاه می کرد. کلاسورش را به دست گرفته و پلتویش را روي دست دیگري انداخته بود. فرهاد در حال
پوشیدن پالتویش گفت:
_شیوا چرا انقدر مضطربی عزیزم؟
شیوا پاسخ داد:
_من اصلا مضطرب نیستم.
_می خواي خودم برسونمت؟
_نه نمی خوام به این زودي برم.
_پس چرا انقدر زود آماده شدي؟
_خب... خب....
و چون پاسخی نداشت سکوت کرد.
فرهاد در مقابل او ایستاد و گفت:
_تو از موضوعی دلخور و ناراحتی نمی خواي به من که شوهرتم حرفی بزنی؟
شیوا خواست تا از مقابل او فرار کند اما فرهاد بازویش را گرفت، دستش را زیر چانه اش قرار و سرش را بالا گرفت. به
چشمهایش دقیق شد و گفت:
_احساس بدي دارم. فکر می کنم نسبت بهم بی مهر شدي.
شیوا فقط به او نگاه کرد و چیزي نگفت. فرهاد ادامه داد:
_دیشب توي جشن تولد خودت آنجا بودي اما فکر و خیالت جاي دیگري بود!
_دلتنگ شده بودم.
_و آخر شب چرا منو از خودت راندي؟
شیوا سرش را پایین انداخت و گفت:
     
#75 | Posted: 7 Mar 2014 20:22
قسمت ۸۵

_خسته بودم.
_فقط خسته بودي؟
شیوا مکث کوتاهی کرد و گفت:
_تو به من دروغ گفتی فرهاد و من به شدت از دستت ناراحتم.
فرهاد با تردید پرسید:
_دروغ؟! در مورد چی عزیزم؟
شیوا روي مبل نشست و با ناراحتی گفت:
_در مورد اختلافت با جسیکا.
فرهاد کمی شوکه شد و سکوت کرد. شیوا به او نگاه کرد و ادامه داد:
_پراي چی سعی کردي به من دروغ بگی؟ چی رو می خواستی ازم پنهان کنی؟
_جان در این مورد بهت چیزي گفت؟
_نه ... من دیروز در این باره ازش پرسیدم اما اون طفره رفت. حالا می خوام واقعیت را از زبون خودت بشنوم.
_چرا فکر می کنی بهت دروغ گفته باشه؟ اصلا...
شیوا با عصبانیت گفت:
_فرهاد من احمق نیستم. می خوام واقعیت را بدونم.
_من فکر نکردم که تو احمقی فقط نمی خوام...
_می خوام حقیقت را بدونم. همین الالن.
_اما من باید برم بیمازستان. یه ربع دیگه جراحی دارم.
_خیلی خب برو. از جان می پرسم اما اگه واقعیت را از زبون اون بشنوم هیچ وقت تو رو به خاطر دروغات نمی بخشم.
فرهاد کمی مکث کرد و بعد گفت:
_عزیزم این موضوع ماله سالها قبله، وقتی تو هنوز یه دختره کوچوله ي ده ساله بودي.
_من بهت دروغ گفتم اما قصدم پنهان کاري نبود فقط نمی خواستم باعثه تشویو خاطرت بشم.
شیوا در حالیکه از شنیدن حقیقت ترس داشت گفت:
_تو از جسیکا خواستگاري کردي؟
فرهاد کنار او نشست و گفت:
_نه... نه... من هرگز او را نخواستم. این اون بود که به من پیشنهاد ازدواج داد، اما من قبول نکردم. در این میان جان هم
جسیکا را دوست داشت. جان عصبانی بود که دختر مورد علاقش به بهترین دوستش ابراز علاقه می کند. این مسئله باعث
سو تفاهم بین منو جان شد و بعد هر سه با هم درگیر شدیم. جنگ لفظی، جبهه گیري در برابر هم و بعد هم...
شیوا ناباورانه در حالیکه صدایش می لرزید گفت:
_تو... تو... به خاطره جان پیشنهاد جسیکا را...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت:
_نه عزیزم... نه... اصلا این طور نیست.
شیوا گفت:
_چرا به من دروغ گفتی؟چرا اجازه دادي جسیکا وارد زندگیمون بشه؟
فرهاد بازوي شیوا را گرفت و گفت:
_شیوا، من نمی خواستم تو رو آشفته ببینم. در ثانی جسیکا ازدواج کرده.
شیوا فریاد زد:
_ولی حالا شوهرش مرده. اون کاري کرده تا تو گذشته را فراموش کنی و شاید هم یاده گذشته بیفتی و با رویی گشاده از
او و
دخترش استقبال کنی.
فرهاد ناباورانه گفت:
_شیوا، تو در مورد من چه فکري می کنی؟
_تودیروز منو تنها گذاشتی و به خاطره آها رفتی.
و سعی کرد خود را از دستان قوي فرهاد رها کند. فرهاد محکم او را بهخود فشرد و گفت:
_شیوا انقدر خودت را عذاي نده. من فقط تو را دوست دارم، فقط با نگاه کردن به تو و با لمس کردن تو و با داشتنه تو ارضا
می
شم. فقط تو عزیز دلم. براي داشتنت سالها زجر کشیدم و حاضر نیستم تا را با تموم داراییهاي دنیا عوض کنم. آن وقت تو
به
عشق و علاقه ي من شک می کنی؟
شیوا با اندوه گفت:
_من... من نمی تونم علتی براي پنهان کاریت پیدا کنم. نمی تونم حرفاتو باور کنم.
_عذابم نده شیوا. خیلی خب. من معذرت می خوام فقط بگو چیکار کنم که باور کنی همیشه به تو وفادارمه؟
در همین هنگام صداي زنگ در بلند شد. شیوا با خشم خودش را از دستان فرهادرها کرد. کلاسور و پالتویش را برداشت و
با
عجله از منزل خارج شد. جان بادیدن چهره عصبی و آشفته اش گفت:
_چیزي شده؟
شیوا بدون اینکه جوابی به او دهد سوار ماشینش شد. جان با دیدن فرهاد با تعجب گفت:
_تو چرا اینجایی؟ الان باید تو اتاق عمل باشی.
فرهاد با کلافگی دستی به موهایش کشید و گفت:
_همه چیزو بهش گفتم. سعی کن آرومش کنی. حالا دیگه اصلا حرفامو قبول نمی کنه. فکر می کنه که به خاطره تو با
جسیکا
ازواج نکردم.
جان گفت:
_من هیچ وقت تو دعواهاي خونوادگی دخالت نمی کنم. در ضمن خودت که خوب میدونی خانومها این جور موقع ها چه
جرین،
پس از من نخواه که با دم شیر بازیکنم!
_لعنت به تو جان! تو دستمی باید کمکم کنی.
_آراه دوستم و فقط من باید به تو کمک کنم و تو اصلا گوش نمی دي من چی میگم. من از همون اول هم گفتم که تغییر
رفتادت
با جسیکا مشکل آفرینه. بعدشهم تو رفتی اون دروغ مسخره رو به همسرت گفتی. حاال می خواي من خرابکاریتودرست
کنم؟
_حالا وقته پند و اندرز نیست. می خوام که مواظبه همسرم باشی.
_باشه تو هم حواست باشه با این اعصابت نزنی بیمارته بکشی.
و بعد از گفتن این حرف از فرها جدا شد. به محض سوار شدن به ماشین شیوا گفت:
_پس حقیقت این بود! اون همه ایما اشاره هات ... چرا همون اول راست و پوست کنده جرایانو بهم نگفتی؟
جان ماشین را روشن کرد و گفت:
_خودت گفتی اونچه که تو گذشته براي هر کدوممون اتفاقی افتاده هیچ ربطی به آینده مون نداره.
_بله هیچ ارتباطی نداره. براي منم مهم نیست که جسیکا یه موقعی عاشقه فرهادبوده. الان این برام مهمه که وارد
زندگیمون
شده. اینکه چرا فرهاد اونو بهزندگی مون راه داده. تو باید موضوع را به من می گفتی.
_بایدي در کار نیست خانوم. من حق نداشتم چیزي که شوهرت ازت پنهان کرده بهتبگم، حالا بهتره که تمومش کنی
انقدر
اعصابتو داغون نکنی. به هر حال اگهمانعه روابطه خانوادگیشون بشی نمی تونی مانع از روابطشون در محیط کار باشی.
شیوا سزیعا گفت:
_ساکت شو، من به همسرم اعتماد دارم.
جان مکثی کرد و بعد گفت:
_پس اون طوري ترکش کردي؟
_به تو ربطی نداره.
جان لبخندي زد و گفت:
_می دونستم همچین جوابی بهم می دي.
_می تونستی فوضولی نکنی و نپرسی.
جان خنده کوتاهی کرد و گفت:
_می خواستم جوابت را بشنوم و مطمعن بشم درست حدس زدم.
شیوا ناخود آگاه لبخندي زد و گفت:
_تو دیگه کی هستی؟
جان با شوخی گفت:
_پرفسور جان لوییس! یادت باشه از این به بعد مودبانه تر و محتاط تر با منرفتار کنی. چون کوچیکترین اششتباهی باعث
میشه
که از استادات که دوستامهستند بخوام تا یه نمره ي صفر در مقابل درسات بذارن.
_تنها کاري که تو نمی کنی پر دادن به ثروت و شهرته سزشارته.
_این تنها دلخوشیه که من دارم چون به هر کسی که رو کردم ازم روي برگردوند.
_چرا فرهاد پیشنهاد جسیکا رو رد کرد؟ به خاطره تو که نبود؟
جان اول نگاه کوتاهی به شیوا کرد و خندهی سر داد و بعد سکوت کرد.
_چرا اول خندیدي بعد هم ساکت شدي؟
_خندیدم چرا که این فکرت مثه موریانه اي داره فکر و ذهنته رو می جود و سکوت کردم چون دوست ندارن راجبه
جسیکا فکر
کنم.
_فقط می خوام مطمعن بشم که...
_مطمعنا فرهاد به خاطره من این کارو نکرده.
_چرا سعی نکردي دوباره مند نسبت به فرهاد بدبین کنی و بگویی که به خاطزه تو فرهاد پیشنهاد اونو قبول نکرده.
_من هیچ وقت سعی نکردم که تو را نسبت به شوهرت بدبین کنم. اصلا دلم نمی خواد که زندگی شما را بهم بزنم.
_شاید هم خواستی خودتو یه جلتنمن واقعی نشون بدي.
صداي خنده جان فضاي ماشین فضا را پر کرد و در حال خنده گفت:
_بیچاره فرهاد! با چه آدم مخ خرابی داره زندگی می کنه.
شیوا مطمئن بود با قهر و رفتاري که در پیش گرفته موجب شکنجه ي روحی فرهاد شده. از طرفی از التماس هاي فرهاد
لذت
می برد به همین سبب تا آن ساعت قهرش را نشکسته و در اتاق را که از داخل قفل کرده بود باز نکرده بود. او ناهارش را
در
دانشگاه و شام را به تنهایی در اتاق خواب صرف کرده بود. فرهاد هم ساعت به ساعت خودش را به پشت در می رساند و از
شیوا خواهش می کرد تا در را باز کند و به حرفایش گوش کند. سماجت هاي او داشت کم کم شیوا را در ادامه تصمیمش
براي قهر سست می کرد.
فرهاد بعد از صرف شام بار دیگر به طبقه ي بالا رفت، پشت در ایستاد و گفت:
_شیوا درو باز کن. آخه من چجوري تورا مطمئن کنم که همیشه به تو وفادار بوده و می مونم. گفتم هر کاري دوست داشته
باشی می کنم، فقط با دیده ي شک و تردید به من و عشقم نگاه نکن.
و چون جوابی نشنید ادامه داد:
_باور کن اگه دستم بهت برسه حسابتو می رسم. اگه می دونستی چقدر دوست دارم در اتاقو قفل نمی کردي و به خاطره
یه
موضوع بی اهمیت با من قهر نمی کردي و این همه عذابم نی دادي. خانوم جوان اینم بدون من به اندازه ي تو جوون نیستم
و
به همین خاطر صبر و حوصلم هم نصفه تو هستش، پس به نفعته که بلند شی و همین حالا درو باز کنی.
شیوا لبخندي زد و جواب نداد. همان طور روي تخت نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته بود. فرهاد دوباره گفت:
_خیلی خب اگه همین الان درو باز کردي باهات کاري ندارم اما اگه خودم به زور درو باز کردم آنوقت به حسابت می رسم،
فهمیدي؟آنوقت تو باید التماس کنی.
مدتی منتظر ماند و چون جوابی نشنید گفت:
_خیلی خب به اندازه کافی کفرم را دراوردي.
لگد محکمی به در زد. در سریعا باز شد و به شدت به دیوار خورد. شیوا با ترس و ناباوري به فرهاد که چهره غضبناکی به
خود
گرفته بود نگاه کرد. فرهاد در حال وارد شدن به اتاق کمربندش را باز کرد و از دور کمرش بیرون کشید و گفت:
_حالا نوبته توست که به من التماس کنی.
شیوا ب چشمانی وحشت زده به او نگاه کرد و بیاد خشمش در مقابل سارا افتاد. صداي خنده ي فرهاد در اتاق طنین
انداخت
و گفت:
_تو ترسیدي؟... خداي من! عزیزم، تو از من وحشت کردي؟
کمربندش را روي مبل انداخت، لبه ي تخت نشست و با مهربانی گفت:
_بشکنه دستی که روي تو بلند شه.
لبهاي شیوا به تبسمی زیبا باز شد و آهسته گفت:
_فرهاد، من نمی خوام محبته تو با من و یکی دیگه تقسیم شه. من تو رو با تمومه عشقت می خوام.
فرهادبه آرامی او را نوازش کرد و گفت:
_من با تموم عشقی که تو سینمه متعلق به توام. اما منظوره تو از یکی دیگه کیه؟
_سارا... دختره جسیکا.
فرهاد لبخندي زد و گفت:
_اي دخترك حسود! باید از اول علت تغییر رفتارتو می فهمیدم. اما تو جایی تو قلبم داري که هیچ کس دیگه نداره. در
ثانی تو
خودت می دونی من دختر کوچولوهارو دوست دارم. یادت نرفته که چطور باهات بازي می کردم .درسته که پیر شدم اما
هنوز
بچه هارو دوست دارم.
     
#76 | Posted: 7 Mar 2014 20:24
قسمت ۸۶

شیوا خنده ي ریزي کرد و گفت:
_پیر مرد درو شکستی.
فرهاد اب طنز گفت:
-فراموش نکن که من فرهاده کوه کنم. در اتاق در برابر عشقو و خواستم مثه پر کاهیه.
شیوا لبخندي زد و گفت:
_به خاطره رفتاره نا معقولم معذرت می خوام البته تو مه مقصر بودي. من در مورد تو خیلی حسودم. وقتی توجهات تورو به
سارا
و...
فرهاد حرف او را قطع کرد و به او نزدیک شد و آهسته گفت:
_خب خودت یه دختر کوچولو برام بیار. یکی که حاصله عشقه دیوانه وار مون، یکی که از وجود عزیزترین عزیزم
سرچشمه گرفته
باشه!
شیوا به فرهاد چشم دوخت و گفت:
_می ترسم جاي منو بگیره. خودت گفتی دختر کوچولو ها رو خیلی دوست داري. واي به وقتی که دختر خودت هم باشه.
فرهاد موهاي او را نوازش کرد و گفت:
_این گفتم که هیچ کس نمی تونه جاي تورو تو قلبم بگیره. شیوا تو به من گرما می دي. تو عزیزترین موجود زندگی من
هستی،
حتی فکر کردن به تو منو شاد و سرحال می کنه. انقدر دوستت دارم که در ذهنت نمی گنجه.
شیوا به چهره ي جذاب و پر مهر فرهاد نگاه کرد و همراه با تبسمی به آغوش گرم و مطمئنش پناه برد.
فرهاد رفت و آمدش را با جسیکا کمتر کرده بود تا موجبات روحی شیوا را فراهم سازد و سعی می کرد در برابر شیوا کمتر
به
سارا توجه کند. در همین حال همچنان آرزوي داشتن فرزندي را در دلش می پروراند. در این میان جان، به عنوان یه
دوست،
رابطه صمیمانه تري را با شیوا و فرهاد برقرار نموده بود.
زمستان نیویورك هم به پایان رسید و بهار قدم به غربت شیوا و فرهاد نهاد. آن ساله نو و عید نوروز براي شیوا، جز
دلتنگی
چیزي به ارمغان نداشت، اما محبت هاي فرهاد، صبر و تحمل را به قلب اندوهگین و گرفته اش هدیه می اد. خان جان و
امیر و
باقی اعضاي فامیل طی یک تماس تلفنی سال نو را به آنها تبریک گفتند و برایشان آرزوي سلامتی نمودند.
روزها آرام و بی تشویش می گذرند بدون آنکه کسی بداند در بطن زمان چه حوادثی در حال شکل گیري است. شیوا و
فرهاد
هم بدون نگرانی از حوادث آینده زندگی می کردند تا روزها به سال مبدل گشتند و یکسال از زمانه ورودشان به نیویورك
گذشت.
فرهاد در حال لباس پوشیدن خطاب به شیوا گفت :
_من امشب مجبورم که بیمارستان بمونم .
شیوا با ناراحتی گفت :
_پس جشنه کریسمس چی می شه؟ ما به جان قول دادیم که حتما میریم. تازه از ما خواسته تا براي تزیین درخت به
ویلاش
میریم.فراموش کردي؟
_متاسفانه باید کنسل بشه .
_اما من خیلی دلم می خواد در اون جشن شرکت کنم. تو تموم امروز و امشبو تو بیمارستان موندي، حتما خدمتکارها هم
براي
سال نو می رند مرخصی، انوقت تو می خواي تو می خواي من تک و تنها تو این خونه بمونم؟
فرهاد بدون توجه به اتماسهاي شیوا پالتویش را پوشید و گفت :
_می دونم عزیزم، اما چاره اي نیست .
شیوا متلمسانه گفت :
_اجازه بده من برم. جان خودش می یاد دنبالم .
فرهاد با کمی عصبانیت گفت :
_شیوا امشب اونجا شلوغه. جشناي اینجا با جشناي سال نوي ما فرق می کنه. من نموتنم اجازه بدم بري جایی که... که تو
تنها موندنت در خانه خیلی بهتر از رفتن به اون جشنه .
_اما جان هم اونجاست. مگه به او اعتماد نداري؟
فرهاد با جدیت گفت :
_شیوا... اصلا صحبت از اعتماد نیست. من می دونم آنجا چه خبره .
شیوا با سماجت گفت :
_خیلی وقته به من قول دادي در جشن کریسمس شرکت می کنیم .
_بله قول دادم اما اون موقه نمی دونستم که باید تو شب کریسمس هم باید بیمارستان بمونم. فکر می کردم خودم هم
کنارتم .
شیوا با ناراحتی گفت :
_به هر حال اگه جان اومد دنبالم من میرم .
فرهاد نگه سرزنش آمیزي به شیوا انداخت و شیوا با لجاجت گفت :
_فهمیدي چی گفتم، من می رم .
فرهاد چند دقیقه اي همون طور به او نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزند رفت. شیوا با کلافگی روي مبل نشست و گفت :
_این بعنی نه، تو نمی ري. اصلا منو درك نمی کنه. من بچه نیستم می تونم مراقبه خودم باشم .
شیوا نمی تونست دلیل فرهاد را براي ماندن در خانه قبول کند. دقایقی از رفتن فرهاد نمی گذشت که زنگ منزل بلند شد
و او
را به سمت در کشاند. در را باز کرد چهره خندان جان در چارچوب در نمایان شد. کلاه لبه دار زیبایش را برداشت و گفت :
_کریستمس مبارك شیوا !
شیوا بدون اینکه جوابش را بدهد با بی حوصلگی وارد منزل شد و با حالت قهر روي مبل نشست. جان با تعجب به دنبالش
رفت
و گفت :
_این دفعه چی باعثه بی ادبی شما شده؟ چرا آماده نشدي؟
شیوا نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت :
_فرهاد امشب باید تو بیمارستان بمونه. ما نمی تونیم بیایم .
جان با نارایضتی گفت :
_و حتما اجرازه آمدن شما را صاد رنکرده؟
شیوا پاسخش را نداد و جان با جدیت گفت :
_فرهاد حق نداره تورو تو خونه زندونی کنه .
_به هر حال من نمی تونم بیام .
_پاشو لباس بپوش جواب فرهاد با من .
شیوا با تردید گفت :
_اما فرهاد عصبانی میشه .
_فرهاد فقط نمی خواد اتفاقی براي تو بیفته. وقتی مطمعن بشه که مزاحمتی برات ایجاد نکرده حرفی نمی زنه .
شیوا متفکرانه به جان نگاه کرد. بر سر دوراهی مانده بود. جان مصرانه گفت :
_درخت کریستمس منتظر دستان هنرمند شماست .
شیوا با دودلی برخاست و گفت :
_به اندازه کافی وسوسه شدم. امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه .
و بعد از آماده شدن همراه جان منزل را ترك کرد .
دقایقی بعد ماشین مقابل ساختمان متوقف شد. باد سردي که از جانب اقیانوس می آمد باعث شد تا شیوا سریع به
ساختمان برود. جنب و جوش هم در اونجا بطور محسوسی به چشم می یومد. خدمتکارها در حال آماده کردن سالن براي
جشن بودند. یک درخت کاج بزرگ و زیبا روي پایه اي مخصوص کنار در شیشه اي قرار گرفته بود و چند جعبه حاوي
وسایل
تزیینی پاي آن به چشم می خورد. جان گفت :
_خب آماده اي که درخت را تزیین کنیم؟
شیوا با شوق گفت :
_من تا حالا اینکارو نکردم و نمی دونم باید چه کنم .
جان در حال در آوردن پالتویش گفت :
_اول پالتویت را درار. بعد بهت می گم چیکار کنی .
شیوا پالتویش درآورد و آن را به یکی از خدمتکارها سپرد. و همراه جان به سمت جعبه اه رفت. روي زمین نشست و یکی
از
جعبه ها را باز کرد و با دیدن توپهاي کوچک رنگی گفت :
_چقدر قشنگ هستند. اینها باید به درخت وصل شوند؟
_بله .
شیوا یکی از توپ ها را برداشت و گفت :
_پس لابد یه معنا و مفهومی هم دارند .
_بله .
در حالیکه توپ ها را به کمک شیوا به درخت آویزان می کرد گفت :
_نشانه جاودانگیه .
شیوا به توپ ها نگاه کرد و گفت :
_حالا چرا نشونه جاودانگی؟
_چون توپ ها مدور هستند و اشکال دایره اي شکل آغاز و پایانی در خطوطشان دیده نمیشه .
شیوا ناقوس کوچکی را براداشت و گفت :
_و این زنگوله ها چه معنایی میده؟
جان خنده اي سر داد و گفت :
_زنگوله چیه بی سواد؟! اینها ناقوسند و ناقوسها معنی شادي را میدن .
شیوا به اشتباه خود خندید و به جان کمک کرد تا کار تزیین درخت به پایان رسید. بعد از آن کمی عقب رفت و به درخت
و نگاه
کرد و گفت :
_خیلی قشنگ شدش .
جان در حالی که چهار پایه ي را کنار درخت می گذاشت گفت :
_شب که چراغهاي کوچک را روشن کنیم قشنگتر هم میشه .
سپس روي چهارپایه رفت و ستاره بزرگ و زیبایی را بر روي نوك درخت گذاشت. شیوا گفت :
_خب این یعنی چه؟
جان تبسمی کرد و گفت :
_بخت و اقبال! چیزي که من هیچ وقت نداشت. در حقیقت چیزي که همیشه از من گریزان بوده .
و بعد خدمتکارها را صدا کرد و دستور داد تا هدایا را در زیر درخت قرار دهند. لحظاتی بعد زیر درخت پر از هدیه شد.
شیوا با
هیجان گفت :
_این همه هدیه !
_این هدایا نشانه ي برکت و نعمته .
_چقدر جالب! حالا اینا مال کیه؟
_البته لازم نیسن حتما تو هدیه چیزي باشه .
و در حالیکه بسته ي بزرگی را از بین آناه برداشت و گفت :
_اما مطمعنا این ماله شماست .
_متشکرم، اما خالی که نیست؟
جان خنده ي کوتاهی کرد و گفت :
_می تونی بازش کنی .
شیوا کادو را باز کرد و از دیدن پیراهن زیباي ابریشمی گفت :
_واي خداي من! جان تو از کجا فهمیدي من سبز زمردي دوست دارم؟
جان تبسمی کرد و گفت :
_خیلی ساده. از رنگ بندي لباسات . از رنگ هایی که در دکوراسیون منزلتون استفاده میکنی و از... نگین هاي سینه
ریزت .
شیوا بی اختیار دستش را بر روي سینه ریزش گذاشت. یک بار دیگر از رویارویی با جان احساس سرما بهش دست داد .
احساس می کرد جان هنوز هم به او عشق می ورزد .
با دستپاچگی گفت :
_به هر حال... متشکرم .
_نمی خواي از جعبه درش بیاري و مدلش را ببینی؟
شیوا سر جعبه را روي میز قرار داد و گفت :
_باشه براي بعد
جان نگاه کوتاهی به انداخت و فهمید که را ناراحت کرده. بسته ي دیگري را از زیر درخت برداشت و گفت :
_اینم هدیه فرهاده. لطفا بهش بده.
صداي خنده و شادي فضاي ویلا را پر کرده بود و همه کریسمس را به هم تبریک می گفتند. جان در لباس فاخر گران گران
قیمتش به مهمانان خوش آمد می گفت. نگاهی به ساعتش انداخت و چون از تاخیر شیوا نگران شده بود، از میان جمعیت
گذشت و به طبقه بالا رفت. چند ضربه به در نواخت و گفت:
_شیوا هنوز آماده نشدید؟
قبل از اینکه پاسخی بشنود در اتاق باز شد و شیوا با نگرانی گفت:
_جان، تو باید به من می گفتی که باید لباس شبم را همراه خودم بیاورم.
_آه فکر می کردم شما خانوم ها در این موارد خیلی وسواس به خرج می دهید.
     
#77 | Posted: 8 May 2014 22:32 | Edited By: armita0096
قسمت ۸۷
خیلی عجیبه که خانومی لباس شبش را براي
جشنی فراموش کند.
_حالا وقته مسخره کردن من نیست. من نمی تونم با این لباس ها در میان مهمانان میلیونر تو حضور پیدا کنم.
_من که نگفتم با این لباسا بیا.
_بعنی حاضري منو دوباره ببري خونه تا آماده شم؟
_اه من نمی تونم مهمونام را ترك کنم.
شیوا با کلافگی گفت:
_پس من چیکار کنم؟ از دستور شوهرم سرپیچی کردم که بیام و کنج یکی از اتاق هاي مجللت بشینم!
_خوب بهتر نیست از لباسی که هدیه گرفتی استفاده کنی؟
شیوا سکوت کرد و به جعبه لباسی که روي تخت قرار گرفته بود نگاه کرد. جان گفت:
_لباس قشنگیه، مطمعن باش. حالا زودتر آماده شو.
و لبخندي تحویل شیوا داد و رفت. مابین پله ها ایستاده بود که از دیدن جسیکا که با مرد غریبه اي وارد می شد، شوکه
شد .
مرد جوان از جسیکا جدا شد. جان با صدایی رسا و تمسخر بار گفت:
_فکر نمی کنی براي جبران گذشته کمی دیر دست به کار شدي؟
جسیکا به سمت جان چرخید و گفت:
_من براي جبران گذشته اینجا نیومدم. فرهاد منو فرستاده تا مواظب همسرش باشم. فقط در خواس فرهاد منو اینجا
کشونده.
سپس نگاهی به دور و ورش تنداخت و بعد گفت:
_شیوا کو؟
_طبقه بالا داره لباس عوض می کنه. می تونی از همین الان ماموریتت را شروع کنی.
جسکا بدون اعتنا به حرف او به طبقه بالا رفت.
شیوا لباس مانکن و زیباي اهداي جان را به تن کرد. شال بلندي را که روي لباس داشت روي سرش انداخت و مقابل آینه
ایستاد. لباس زیبا چون جواهري می درخشید. پارچه لخت و لطیف پیراهن با حرکات شیوا همچون درسا موج برمی داشت
و
شیوا را دلربا تر می کرد. مقابل آینه ایستاده و خود را نگاه می کرد که چند ضربه به در نواخته شد و صداي جسیکا از
پشت به
در به گوشش خورد:
_شیوا، شما اینجایید؟
شیوا از شنیدن صداي جسیکا تعجب کرد. از مقابل آیینه گذشت و در را باز کرد. جسیکا از دیدن شیوا در آن لباس
حیرتزده شد
و گفت:
_لباس زیبایی دارید، خیلی زیباست!
شیوا لبخندي زد و گفت:
_هدیه کریسمسه. جان به من هدیه داده.
جسیکا لبخند مرموزانه اي زد و با کنایه گفت:
_جان همیشه مرد خوش سلیقه اي بوده. جاي فرهاد خالیه تا همسرش را تو این لباس ببینه.
شیوا که متوجه کنایه جسیکا شده بود کمی جدي شد و گفت:
_راستی شما اینجا چیکار می کنید؟ شما که رابطه ي خوبی با جان نداشتید.
_فرهاد ازم خواست تا بیام و مراقبتون باشم.
_من بچه نیستم که احتیاج به مراقبت داشته باشم. خودم مواظب خودم هستم. اصلا نمی دونم فرهاد بر چه اساسی اینو
ازتون خواسته؟
_مطمعنا شوهرتان مرد فهمیده اي هست و بی دلیل حرفی نمی زنه و شما چه خوشتون بیاد و چه خوشتون نیاد من
موظفم
که همراهتون باشم.
شیوا با کنایه گفت:
_فرهاد دوست جان فدایی داره!
جسیکا لبخندي زد و گفت:
_این کنایه زهرآگین شمارو فراموش نمی کنم. حالا بهتره بریم پایین.
شیوا همراه جسیکا رفت. وسط پله ها که رسید از دیدن آن همه جمعیت هول شد. از وقتی که به نیویورك آمده بودند
قدم به
مکان هاي شلوغ و جشن هاي باشکوه نگذاشته بود. از اینکه جسیکا باهاش بود احساس رضایت می کرد. وقتی به پایین
پله
ها رسید نگاه سنگین جان را احساس کرد. او سمت راست درخت ایستاده بود و با نگاهی تحسین انگیز به او نگاه می کرد .
شیوا نگاهش را از جان دزدید و سعی حواسش را متوجه جاي دیگري کند. تازه متوجه طرز لباس پوشیدن زنان حاضر در
جشن
شده بود. آرایش هاي غلیظ و لباس هاینیمه برهنه شان، که قسمت از بدن هایشان برهنه به نمایش گذاشته بود، باعث
شرمندگی او شد. او به جاي آنها از وقاحت آنها شرمنده شد. سعی کرد آنها را هم نادیده بگیرد، اما هر طرف را که نگاه می
کرد تعدادي ازآنها را مشغول خنده و شادي و خوش و بش با مردان بودند. بار دیگر نگاهش به طرف جان کشیده شد. او
گیلاسی به دست داشت و به سمت میکروفون می رفت. پشت آن ایستاد و گفت:
_خیلی خوش آمدید.
صداي کف زدن در سالن طنین انداخت و بعد همه سکوت کردند. جان در حالیکه گیلاسش را در دست داشت ادامه داد:
_کریسمس مبارك.
بار دیگر صداي کف زدن در فضا پیچید.
جان ادامه داد:
_امیدوارم امشب شب خوش و به یاد ماندنی داشته باید و حالا می خوام مهمون افتخاري امشب در جشن کریسمس
امسالو
بهتون معرفی کنم، ملکه زیباي ایران! خانوم شیوا شریف، همسر آقاي دکتر پناه! به افتخارشان...
تمامی نگاه ها به سمت او چرخید و همه برایش کف زدند. عرق سردي بر وجود شیوا نشست. مردان با نگاه تحسین آمیز و
زن
ها با حسادت به او نگاه می کردند، جسیکا زیر لب گفت:
_خب فرهاد اگه اینجا بود مطمعنا خفش می کرد!
جان گیلاسش را بالا برد و گفت:
_به افتخار ایشان و براي سلامتی و شادکامیشان!
     
#78 | Posted: 8 May 2014 22:33
قسمت ۸۸:
جان گیلاسش را بالا برد و گفت:
_به افتخار ایشان و براي سلامتی و شادکامیشان!
او و کسانی که گیلاس در دست داشتند، مشروبهایشان را نوشیدند. شیوا در اون زمان به دنبال جایی می گشت تادر آنجا
پنهان شود. بعد از سخنرانی جان بار دیگر صداي موزیک در فضا پیچید و رقص هاي دو نفره شروع شد. اما شیوا هنوز
سنگینی
نگاه مردان جوان را روي خودش حس می کرد. با عصبانیت گفت:
_براي چه این کارو کرد، منظورش از معرفی من چی بود؟
_معلومه فقط می خواست تورو به همه معرفی کنه و به همه بگه تو اینجایی. بیشتر کسایی که اینجان به طریقی فرهادو
می
شناسند و از تعصبات مردان ایرانی باخبرند.
جان همراه با لبخندي خود را به آنها رساند و با لبخندي گفت:
_کریسمس مبارك.
جسیکا گفت:
_تو یه احمق کثیفی. یک شیاد رذل! تو اجازه نداشتی همسر فرهاد را به همه معرفی کنی.
جان اخمی کرد و گفت:
_شیوا مهمانه افتخاري منه. فکر نمی کنم کار ناشایستی کرده باشم. فقط حس حسادت بعضی ها برانگیخته ام.
شیوا با خشم گفت:
_باید براي اینکار ازم اجازه می گرفتی. تو نمی دانی که فرهاد به خاطره اینکارت چقدر عصبانی میشه.
جان خنده اي کرد و گفت:
_اما من که کاري نکردم.
شیوا با همان لحن گفت:
_اینکه به افتخار من مشروب بنوشند چه معنی می ده؟
_من از کجا می دونستم معرفی تو به دیگران اینقدر کار زشت و ناشایستیه؟ حالا هم می تونم برم و یکی دیگه از مهمونارو
معرفی کنم.
جسیکا با جدیت گفت:
_دست از لودگی بردار. خودت خوب می دونی که الان همه متوجه شیوا شدن و داعما می خوان مزاحمش بشن.
_باید به عرضه شما برسونم که به هر حال همه متوجه ماه مجلس می شدن. باید کور باشن که او را نبینند. اگر هم کسی
مزاحمش شد خودم به خدمتش می رسم. در ضمن کار من باعث شد تا کسی جرات نزدیک شدن به شیوا را پیدا نکند.
حالا
همه می دونن فرهاد شوهره شیواست.
جسیکا با تمسخر گفت:
_می بینم!
جشن به اوج خود رسیده بود. خدمتکارها مدام در حال پذیرایی از مهمانان بودند. جسیکا دعوت ییکی از دوستانش را
براي رقص
پذیرفته بود و جان هم مشغول صحبت و خنده با دوستانش بود. شیوا هم به هر طرف نگاه می کرد نگاه ها را متوجه خود
میدید .
احساس تهوع می کرد. تازه متوجه شد که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است. تصمیم گرفت به محوطه برود تا از نگاه
وحشیانه مردان نجات یابد. با سرعت از جا برخاست و به سرسرا رفت و به نرده ها تکیه داد و به بارش آرام برف و نور
افشانی
زیباي فشفشه ها چشم دوخت. محو تماشاي آنها بود که ناگهان دستی را بر بازویش نشست و با دیدن جوان غریبه سعی
کرد بازویش را از دست او خارج کند. جوان گستاخ تر بازویش را چسبید و گفت:
_افتخار یک دور رقص را به من می دهید؟
شیوا با غضب گفت:
_نه، لطفا رهایم کنید.
جوان لبخندي زد و گفت:
_شما خیلی زیبا و وسوسه انگیزید. جان چطور در برابر شما مقاومت می کند؟
_خفه شو و راحتم بزار.
_واقعا شما همسر دکتر پناه هستید؟
_بله، حالا دستم را ول کنید.
_بیچاره جلن فکر کنم بدجوري به شما دل سپرده. نکنه شما همونید که جان تو ایران عاشقش شده بود؟شما همون
هستید
مگه نه؟
_خفه شو کثافت! ولم کن و گرنه فریاد می کشم.
_لااقل اجازه دهید دستتان را ببوسم.
قبل از آنکه شیوا خود را از دست او نجات دهد او با گستاخی تمام خم شد و دست او را بوسید. موجی از ترس و وحشت و
سرما در وجود شیوا سراریز شد، با صداي لرزان و بغض نشسته گفت:
_ولم کن آشغال، ولم کن.
جوان به شدت بازویش را گرفت و گفت:
_باید با من بیایید.
درد شدیدي در بازوي شیوا نشست. در تقلا بود که خود را از دست او نجات دهد. این بار فریاد کشید:
_ولم کن کثافت!...
خواست فریاد دیگري بکشد که جوان با ضربه ي مشتی به عقب پرت شد و به شدت به نرده ها خورد. جان با خشم در
مقابل
چشم مهمانان فریاد زد:
_بلند شو کثافت... بلند شو... مثل سگی کثیف می کشمت.
قبل از اینکه جوان بتواند حرکت دیگري بکند، جان به سمتش رفت، یقه اش را گرفت، بلندش کرد و او را زیر مشت و لگد
گرفت .
صداي جیغ خانوم ها در فضا پیچید. مردها جلو رفتند و به سختی او را از مرد جدا کردن. شیوا با رنگ و روي پریده به
جان که
نفس نفس می زد نگاه می کرد. جان با موهاي به هم ریخته و نگاهی پر از تشویش به او نگاه کرد. بغض شیوا ترکید و قبل
از
اینکه جان حرفی بزند، دوان دوان از وسط سالن و جمع مهمانان گذشت و به طبقه بالا رفت. خودش را به یکی از اتاق ها
.» باید به حرف فرهاد گوش می دادم و به اینجا نمی آمدم »: رساند و گریه را سر داد. با خودش گفت
از یادآوري نگاه سبز وحشی جوان بر خودش لرزید. جان فشار دستش بر روي بازویش درد گرفته بود. در همین هنگام در
اتاق
باز شد و جان و جسیکا وارد شدند. جسیکا به سمت شیوا رفت و او را در آغوش گرفت و گفت:
_خداي من! آن کثافت تو را اذیت کرد؟
     
#79 | Posted: 8 May 2014 22:35
قسمت ۸۹:
باز شد و جان و جسیکا وارد شدند. جسیکا به سمت شیوا رفت و او را در آغوش گرفت و گفت:
_خداي من! آن کثافت تو را اذیت کرد؟
جان با دستپاچگی گفت:
_معذرت می خوام نباید این اتفاق می افتاد.
جسیکا با تمسخر گفت:
_حالا که این اتفاق افتاده، مطمعن باش که فرهاد می کشتت. باید سگهاي هارت را کمی تربیت کنی.
جان با غضب به جسیکا نگاه کرد و گفت:
_او جزو مهمانان من نبود. همراه تو بود. خودم دیدم که با تو آمد.
جسیکا خنده ي تمسخر
یزي زد و گفت: « آ
_تو... تو اونو با من دیدي؟ بهتره یه دلیل بهتري براي تبرعه ي خودم پیش فرهاد بیاري.
جان رو به شیوا که گریه می کرد کرد و به فارسی گفت:
_شیوا به من نگاه کن. خواهش می کنم سرت را بلند کنو به من نگاه کن.
شیوا سرش را بلند کد و با چشمانی اشک آلود به او نگاه کرد. تشویش و نگرانی در چهره ي جان موج میزد. چیزي که
شیوا
هیچ گاه در چهره ي شوخ و نگاه هاي پر تمسخرش ندیده بود. جان به زبان فارسی گفت:
_به مسیح قسم، من اون جوان را هنگام ورود با جسیکا دیدم. تو که حرفمو باور می کنی؟
شیوا در حال گریه گفت:
_فقط می خوام برگردم خونه، خوهش می کنم.
جان از ادامه حضورش در جمع پرهیز کرد و اداره ي امور جشن را به یکی از دوستانش سپرد. خودش، جسیکا و شیوا را به
منزل رساند. شیوا به شدت وحشت کرده بود. جسیکا او را به اتتاقش برد و سعی کرد ارامش کند. اما شیوا که شوکه شده
بود ساعتها گریست تا اینکه به خواب رفت. ساعتی بعد که جسیکا به بالاي سر او رفت، شیوا در تبی سخت می سوخت.
جان با حالتی متفکر روي مبل کنار شومینه نشسته بود و با نوك پایش به زمین ضربه می زد. در همین هنگام در باز شد.
نگاه جان به سمت در کشیده شد. با ورود فرهاد، آهسته از جایش برخاست. با یک نگاه به چهره ي آشفته ي فرهاد دریافت
خبرها
خیلی سریع به گوشش رسیده. فرهاد کیفش را روي مبل رها کرد و بدون اینکه نگاه غضبناکش را از جان بگیرد به سمت
او
رفت و در اوج خشم و عصبانیت گفت :
-می دانم که تو شیوا را براي شرکت در جشن مسخره ات تحریک کرده اي و ...
ومشتی سنگین جواله ي صورت جان نمود. جان هیچ حرکتی نکرد. به جسیکا نگاهی کرد و دندانهایش را با خشم بر هم
فشرد. پالتویش را برداشت و آنجا را ترك کرد. فرهاد از کنار جسیکا گذشت و به اتاق خوابشان رفت .
شیوا از گرمی دستی که دستش را لمس می نمود چشم گشود. فرهاد روي صندلی با چهره اي در غم فرورفته کنار تخت
نشسته بود و دست او را در دست داشت. اشکهاي شیوا جاري شد و بریده بریده گفت :
-فرهاد...من...من معذرت میخواهم. باید حرف تو را گوش می کردم .
فرهاد دست او را رها کرد و گفت :
-امروز از یکی از همکارانم شنیدم که در جشن دیشب چه اتفاقی برایت افتاده. او هم در جشن شرکت کرده بود و خیلی
تمسخربار برایم تعریف کرد که...خب رفتی؟ جشن را دیدي؟ متوجه شدي چرا نمی خواستم بروي؟ متوجه شدي لجاجت
تو در
برابر فرمان همسرت چه عواقبی را در بر دارد؟
سپس از جا برخاست و در حالیکه براي برداشتن سیگارش به سمت میز می رفت ادامه داد :
-از من انتظار نداشته باش که سرزنشت نکنم چون مقصر اصلی تو هستی و از دستت بسیار عصبانی هستم. نیمی از این
عصبانیت را با مشتی که حواله صورت جان نمودم تخلیه کردم، باید همین بلا را سر جسیکا هم می آوردم. من او را
فرستاده
بودم تا مراقب تو باشد.آن وقت دنبال عیش و نوش خود بود و اما تو ...
سپس به سمت شیوا چرخید و گفت :
-فکر کرده اي اگر آن اتفاق در خلوت می افتاد و یا آن رذل کثافت با دست جلوي دهان تو را می گرفت و تو را به خلوت
می
کشانید، بعد چه اتفاقی می افتاد؟ آن وقت اگر با کمربندم تمام بدنت را هم سیاه و کبود می کردم دیگر فایده اي نداشت .
شیوا با ندامت گفت :
-فرهاد من واقعا ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و با عصبانیت گفت :
-من دیروز به تو گفتم که نباید بروي، درسته؟
اشکهاي شیوا جاري شد و گفت: - بله درسته .
فرهاد با همان عصبانیت گفت :
-وقتی از بیمارستان به منزل زنگ زدم فهمیدم خیلی احمقانه حرف هاي مرا نشنیده گرفته اي و همراه جان به ویلایش
رفتی
با جسیکا تماس گرفتم و از او خواهش کردم علی رغم خصومتش با جان به آنجا بیاید و مراقبت باشد. حالا با تو چه کنم؟
با تو... با سرپیچی ات...با لجاجتت...؟ 1
و مدتی به هم نگاه کردند. شیوا می دانست او را به شدت عصبانی کرده. به او حق می داد و می دانست فرهاد چقدر سعی
در کنترل خشمش دارد. بی شک اگر علاقه ي بی حد و حصرش به او نبود کتکی مفصل از دستش می خورد. براي فرار از
نگاههاي سرزنش بار فرهاد چشمان اشک آلودش را بست. صداي باز و بسته شدن در باعث شد شیوا با صداي بلند گریه
گند .
در همین حال صداي جر و بحث فرهاد با جسیکا را از پشت در می شنید. فرهاد با خشم برسر جسیکا فریاد کشید و گفت :
-تو قرار بود از او مواظبت کنی، آن موقع کدام گوري بودي؟ لابد داشتی می رقصیدي .
جسیکا به آرامی گفت :
من معذرت خواستم، در ضمن همسرت دوست نداشت من مواظبش باشم .
فرهاد با عصبانیت گفت :
-برو...فقط برو تا مجبورم نکردي با تو گستاخانه برخورد کنم. شما دو تا احمق یا واقعا با ما دوستی کنید یا از زندگی ما
خارج
شوید و دائم با حضورتان برایم دردسر ایجاد نکنید.
جسیکا بدون اینکه پاسخی بدهد از پله ها پائین رفت . صداي برخورد پاشنه هاي کفشش چون ضربات چکشی بر میخ در
فضا
پیچید و گم شد. فرهاد روي بالاترین پله نشست و در حال کشیدن سیگار به صداي هق هق گریه ي شیوا گوش سپرد. در
همان حال سعی داشت ذهنش را از انچه شنیده پاك کند اما نمی توانست. تصویر جوانی لاابالی را در حال بوسیدن دست
شیوا از نظرش دور سازد. از آنچه اتفاق افتاده بود قلبش به شدت فشرده شده بود و حتم داشت اگر روزي ان جوان را
بشناسد
بی درنگ او را خفه خواهد کرد .
شیوا می دانست آن حادثه زخمی عمیق بر قلب و غیرت فرهاد بجاي گذاشته و صحبت درباره ي آن در محیط کارش آن
جراحت
را عمیق تر می نماید. در دل آرزو می کرد که زمان به عقب برگردد تا او پایش را از منزل بیرون نگذارد. سعی داشت به
خود
بقبولاند آن حادثه کابوسی بیش نبوده اما واقعیت چون روز روشن بود و همان طور که فرهاد گفته بود خیلی احمقانه از
فرمان
شوهرش سرپیچی کرده و در آن جشن با لباسی نامناسب حضور پیدا کرده بود. هنوز جاي فشار دست آن مرد جوان را بر
بازویش حس می کرد.آستینش را بالا زد و کبودي کمرنگی را روي بازویش مشاهده کرد. می دانست با پوشیدن لباس
خواب،
کبودي دستش نمایان خواهد شدو فرهاد با دیدن آن دو چندان عصبانی می شود. نمی دانست چطور آن لکه را پنهان کند
تا
بیشتر از آن باعث شرمندگی اش در برابر فرهاد نشود. از یادآوري آن صحنه وجودش می لرزید.
فرهاد با فرستادن ناهار و شام به اتاق خواب به شیوا فهماند که او را نبخشیده و خیال رویارویی با او را ندارد
     
#80 | Posted: 9 May 2014 18:22
قسمت ۹۰:
شیوا هم تمام آن روز را در اتاق سپري و به اشتباهش فکر کرد و هر بار خودش را سرزنش نمود. بعد از صرف شام پشت پنجره ایستاد و به
منازلی که زیر ابرش برف خفته بودنند چشم دوخت. در همین هنگام صداي قدم هاي فرهاد را شنید. از رویارویی با او
شرم
داشت و دیگر طاقت شنیدن سرزنشهایش را نداشت. فرهاد درب اتاق را باز کرد و وارد شد. شیوا فورا سرش را پائین
انداخت .
فرهاد در حال درآوردن کتش گفت:
-آن لباس مسخره را از تنت دراور. مثل اینکه خیلی آن را پسندیدي!
شیوا ملتمسانه گفت: - دیگه بسه فرهاد.
فرهاد کراواتش را هم باز کرد و گفت: - گفتم آن لباس را از تنت درآور.
شیوا ناچار اب کمی دستپاچگی و زیر نگاههاي سنگین فرهاد مشغول تعویض لباس شد. با نمایان شدن کبودي دستش
فرهاد
با خشم به او نگاه کرد و با لحنی سرد و عصبی گفت:
-باید با تو جدي تر برخورد کنم. تو از محبتهاي بی حدو حصر من سوء استفاده می کنی. درسته که دیوانه وار دوستت
دارم اما
درست نیست که مثل یک آدم فرصت طلب از عشق و دوستی من بهره ببري.
شیوا با چشمانی اشک آلود به فرهاد نگاه کرد و معترضانه گفت: - فرهاد!!!...
فرهاد بازوي شیوا را گرفت و گفت:
-این کبودي مرا آتش می زند. یادت هست یکبار از من پرسیدي چه مواقعی من با اوج خشم و عصبانیت می رسم؟ لابد
یادت
هست چه جوابی به تو دادم. گفتم وقتی بفهمم کسی با چشمی ناپاك به تو نگاه کرده و حالا ... هتوز اوج خشم مرا ندیده
اي
و الا این طور در برابرم نمی ایستادي.
شیوا سرش را پائین انداخت و گفت:-من که معذرت خواستم و فهمیدم که اشتباه کرده ام.
فرهاد با همان عصبانیت گفت:
-در برابر چنین اشتباهی یک عذرخواهی ساده چیز کمی است.
شیوا سرش را بلا گرفت و با دلخوري گفت:
-می خواهی چکار کنم؟ خودم را حلق آویز کنم؟ حالا می فهمم که مثل اوایل به من علاقمند نیستی، اگر بودي از این
خطایم
می گذشتی. درست مثل زمانی که فقط دوست پدرم بودي و من دختر بهترین دوستت.همیشه با تو لج می نمودم و مرتکب
اشتباه می شدم، اگرچه اشتباهاتم از روي لجاجت با تو بود اما تو از آن چشم پوشی می کردي. حتی در برابر خشم من و
بد
و بیراه هایم سکوت می کردي. اما حالا در برابر این اشتباهم که نا از روي لجاجت بود بلکه سهل انگاري من بود جبهه
گرفته
اي و بجاي دلداریم مرا سرزنش می کنی.
فرهاد با تغییر گفت:
-ذره اي از علاقه ام به تو کم نشده. تو حالا همسرم هستی و موظفی از من بعنوان شوهر اطاعت کنی. تو با نادیده گرفتن
میل
و خواسته ي من باعث این پیشامد شدي. اگر آن زمان هم اجازه داشتم تو....
را بخاطر سرکشیهایت تنبیه میکردم.تو دیگر بچه نیستی شیوا یک زن بالغ هستی و باید عاقلانه عمل کنی تو نمیفهمی
که با
پوشیدن این لباس جلف و حضور در آن جشن بین آن مرد جوان و عقل از سر پریده باعث چه اتفاقاتی میشوي.تو بیشتر
از اینکه
از من حرف شنوي داشته باشی از جان تبعیت میکنی .انتظار داشتم همانطور که از قلب گفته بودي رشته قلب را ادامه
دهی
ولی تورا راضی به ادامه تحصیل در رشته مغز نمود.انتظار داشتم از من حرف شنوي کنی و در آن جشن لعنتی شرکت
نکنی
اما باز هم تو را تحریک و وادار به شرکت در جشن نمود.و حالا سعی داري با زیر سوال بردن عشق و علاقه ام خودت را
تبرئه
کنی و خیالت را از اشتباهی که مرتکب شده اي راحت کنی.
شیوا با ناراحتی گفت:داري زیادي بزرگش میکنی.
فرهاد با خشم بازوي او را گرفت و گفت:از همین حالا حرف تو و اتاقی که برایت افتاده توي آن بیمارستان پیچیده.
شیوا گفت:اما من مقصر نبودم.
فرهاد براي اولین بار فریاد زد:اشتباه میکنی مقصر تو بودي تو با حضورت در آن جشن باعث بوجود آمدن آن اتفاق شدي.
شیوا هم با عصبانیت گفت:تو ناراحتی..آره ناراحتی چون نمیدانی از فردا چطور باید همکارانت سرت را بالا بگیري.بهمین
خاطر
تا این حد مرا سرزنش میکنی.
فرهاد از حرفهاي شیوا بدشت خشمگین شد . در برابر چشمان به حیرت نشسته او لباس اهدایی جان را با قدرت و با یک
حرکت از وسط پاره کرد و آن را مقابل شیوا اداخت و گفت:آره...من ناراحتم درست حدس زدي آفرین بر تو!حالا از جلو
چشمان
من دور شو واالا...واالا حسابی کتکت میزنم.
شیوا فوري کمربندي به سمت فرهاد گرفت و گفت:بگیر بزن و عقده هایت را خالی کن و انقدر رنجم نده.
فرهاد نگاه عمیقی به او کرد و دیگر نتوانست طاقت بیاورد.بازوان شیوا را بدست گرفت و در حالیکه اندوه بجاي خشم در
صدایش موج میزد گفت:شیوا...تو مرا درك نمیکنی داري عذابم میدهی.
شیوا گفت:اشتباه نکن این تو سهتی که مرا درك نمیکنی و در حال شکنجه دادن من هستی.من از این زندگی یکنواخت
خسته شدم بمن حق بده که بخواهم براي فرار از این محیط سوت و کور که هیچ دوست و اشنایی در آن نیست به شرکت
در
جشنها پناه ببرم.
فرهاد گقت:زندگی ما یکنواخت شده چون نفر سومی در آن نیست که من و تو را مشغول سازد یک بچه هم خانه را پر هیاهو میکند و هم ما را سرگرم خودش مینماید.
شیوا با جدیت گفت:بچه نه!
فرهاد گفت:یک سال و نیم است با هم ازدواج کردیم و من هر وقت از بچه حرف زدم تو یک بهانه آورده اي.
شیوا خودش را از دستان فرهاد رها کرد و گفت:پس تو همه این بازیها را در آوردي تا حرف دلت را بزنی و به مقصورت
برسی.
فرهاد روي مبل نشست و گفت:این حرف را نزن شیوا...تو تا کی میخواهی خواسته هاي مرا نادیده بگیري؟
شیوا با تمسخر گفت:خنده داره جنگ ما به موضوع بچه دار شدنمان ختم شد.
فرهاد گفت:اگر دلت میخواهد میتوانم جنگ را ادامه بدهم.
شیوا گفت:میخواهم که هر دو موضوع را فراموش کنی.
موضوع اول را فراموش مکینم به شرط اینکه قول بدهی از فرمانم سرپیچی نکنی و دیگر مرتکب چنین اشتباهی نشوي اما
دومی میخواهم خیلی جدي د رموردش صحبت کنیم.
شویا گفت:من دو سال نیم دیگر باید درس بخوانم در ضمن آمادگی اش را ندارم.
فرهاد گفت:درس را بهانه نکن بارداري باعث نمیشود تو از درس و دانشگاه براي همیشه باز بمانی فقط یک مدت
کوتاه...درثانی
میخواهم بدانم داشتن آمادگی یعنی چه؟من به اندازه کافی سن و سالم بالا هست دیگر نمیتوانم منتظر بمانم تا با آمادگی
تو
باز هم مسن تر شوم.
شوا گفت:من...من از داشتنش وحشت دارم من از وضع حمل میترسم.
     
صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites