تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ریشه در عشق

صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#81 | Posted: 9 May 2014 20:39
قسمت 91:
فرهاد گفت:تو با اين مسئله مشکل رواني داري نه جسماني.شيوا بچه چيزي نيست که از داشتنش وحشت کني با اولين
حس مادرانه وحشت جايش را به علاقه و محبت ميدهد از طرفي تو زن سالم و قوي هستي و وضع حمل هيچ خطري برايت
ندارد.
شيوا با ناراحتي به سمت در رفت و گفت:گفتم که نه...نه...نه.
فرهاد با يک حرکت از جايش برخاست خودش را به در رساند سد راه شيوا شد و گفت:من هنوز در اينباره به نتيجه
مطلوبي
نرسيده ام يعني ديگه نميخواهم به حرف تو گوش کنم منهم حقي دارم.
شيوا گفت:لابد خان جان تو را وسوسه کرده.
فرهاد گفت:پاي خان جان را به ميان نکش ميداني که از وقتي به اينجا آمده ايم من او را نديدم.
شيوا با لحني خودخواهانه گفت:از پشت تلفن هم ميتوان موجب تحريک شود.
فرهاد ناباورانه گفت:شيوا...اين چه حرفي است؟اين ميل و خواسته خود من است و به خان جان هيچ ارتباطي ندارد.اگر باز
هم در برابر خواسته ام مقاومت کني مجبورم ميکني بزور متوسل شوم.
بغض سنگيني گلوي شيوا را فشرد و در حاليکه چانه اش ميلرزيد گفت:تو فکر کردي من...من حيوانم که...
فرهاد با احتياط او در آغوش کشيد و گفت:من هرگز چنين فکري نميکنم عزيزم اما لجاجت تو...
شيوا با خشم فرهاد را به عقب هل داد و خواست از اتاق فرار کند که فرهاد او را گرفت و با لبخندي به او نگاه کرد و
گفت:ديگر
فرار از انجام وظيفه بس است ميخواهم به حرفم گوش کني و مرا به خواسته ام برساني.
شيوا با حالتي تسليم وارسرش را پايين انداخت.
فرهاد لحظات پر از تشويشي را پشت سر ميگذاشت .روي صندلي نشتسه بود و با نوك پا به زمين ضربه ميزد.وسواس و
دل
کتابخانه نودهشتيا ريشه در عشق - ليلا رضايي
wWw . 9 8 i A . C o m 371
نگراني شيوا به او سرايت کرده بود و خيال او را براي دريافت نهايي جواب آزمايش نگران ساخته بود.بالاخره در اتاق باز و
بيمار از
آن خارج شد.منشي خطاب به فرهاد گفت:نوبت شماست آقاي دکتر.
فرهاد از جا برخاست و قدم به درون اتاق گذاشت با ورود او خانم دکتر از جا برخاست و همراه با لبخندي گفت:خوش
آمديد
آقاي دکتر لطفا بفرماييد.
فرهاد بزور لبخندي زد و از او تشکر کرد روي صندلي نشست دکتر هم سرجايش نشست و گفت:خب ازمايشان را انجام
داديد؟
فرهاد در حال در آوردن پاکتها از جيبش گفت:بله بفرماييد.
دکتر پاکتها را گرفت و گفت:
-خيلي مضطرب به نظر مي رسيد.
فرهاد پاسخ داد:
-بله.
دکتر در حال خارج کردن برگه از پاکت گفت:
-اميدوارم که مورد خاصي نباشد.
شما بايد مطالب اين برگه ها را خوانده »: و به مطالعه جواب آزمايش پرداخت.مدتي مکث کرد،سپس رو به فرهاد کرد و گفت
.» باشيد
.» بله...اما مي دانيد که تخصصي در اين رشته ندارم به همين خاطر چيزي از آن سردرنياوردم »: فرهاد گفت
دکتر برگه ضميمه آزمايشات را هم مطالعه کرد.برگه ها را سرجايشان قرار داد،دستانش را در هم قلاب کرد و روي ميز قرار
داد و
.» هر دو سالم هستيد »: به فرهاد نگاه کرد و گفت
...» پس مشکل »: فرهاد که هنوز مي ترسيد نفس راحتي کشيد،با ترديد گفت
دلم نمي خواهد با کلمات بازي کنم.خوشبختانه خودتان دکتر هستيد و مي دانيد چطور بايد با واقعيت »: دکتر ادامه داد
برخورد
.» نمود
.» شما گفتيد که هر دو سالم هستيم »: فرهاد مضطرب شد و گفت
.» بله سالم هستيد،ولي مشکلي وجود دارد که لاينحل نيست »: دکتر گفت
بله مشکل بچه هيچ وقت لاينحل نبوده وقتي که مي توان کودکي را به فرزندي قبول کرد،اما من مي خواهم »: فرهاد گفت
...» بدانم
راستش در تمام سالهاي کارم،شما دومين موردي بوده ايد که با چنين مشکلي مواجه »: دکتر حرف او را قطع کرد و گفت
شده
...» ايد.مورد شما اگر چه خيلي نادر است اما
»؟ راه درماني دارد »: فرهاد با کمي عصبانيت گفت
.» به درمان احتياجي نيست »: دکتر گفت
.» من نمي فهمم چه مي گوييد،خواهش مي کنم واضح تر صحبت کنيد »: فرهاد با سردرگمي گفت
گفتم که موضوع شما خيلي نادر است.علم پزشکي هنوز بر روي اين مسئله در حال بحث و تحقيق است.حتي »: دکتر گفت
به
نتايجي هم که رسيده،اطمينان نارند.نتيجه ي آزمايشات شما نشان دهنده ي نامتناسب بودن
کروموزومهاست.کروموزومهاي
شما نه تنها قادر به جذب و لقاح نيستند بلکه هميديگر را دفع مي کنند. واقعا اين نتيجه در علم پزشکي تعجب برانگيز و
تا حدي
غيرقابل قبول است.البته شما مي توانيد از هم جدا شويد و هر کدام جداي از هم ازدواجي مجدد داشته باشيد،در اين
صورت
...» مي توانيد
کلمات دکتر چون پتکي بر سر فرهاد فرود مي آمد. او خيلي ساده و راحتاز جدايي و ازدواج مجدد حرف مي زد بدون
اينکه بداند
همه چيز او در شيوا خلاصه شده است.احساس گيجي،سرما و تهوع مي نمود. دستش را روي ميز قرا داد و از جا برخاست.
بايد آنجا را ترك ميکرد.باقي جملات دکتر برايش مهم نبود،براي لحظه اي احساس ضعف و سستي کرد. پرده اي تاريک بر
چشمانش کشيده شد و ديگر چيزي نفهميد.دقايقي بعد که به هوش آمد خود را روي تخت در اتاق ديگر ديد.با يادآوري
دکتر
متخصص بار ديگر غمي عظيم بر دلش چنگ انداخت.از روي تخت برخاست و از اتاق خارج شد.منشي دکتر با ديدن او
:« گفت
»؟ اُه...آقاي دکتر،حالتان بهتر شد
.» بله مي خواستم اگر ممکن است دوباره دکتر را ببينم »: فرهاد گفت
.» البته فقط اجازه دهيد،بيمارشان از اتاق خارج شوند »: منشي پاسخ داد
متاسفم آقاي دکتر،نمي دانستم اين خبر تا »: بعد از خروج بيمار،فرهاد بار ديگر وارد اتاق شد.دکتر از جا برخاست و گفت
اين حد
.» به شما ضربه وارد مي کند
»؟ آيا احتمال اشتباه در آزمايشات وجود دارد »: فرهاد با اندوه گفت
مطمئنا خير.خودتان خوب مي دانيد اين آزمايشات در بهترين لابراتور اين کشور صورت گرفته.خودتان هم در »: دکتر گفت
آن
بيمارستان مشغول به کار هستيد.مطمئنا مي دانيد هيچ اشتباهي در آن صورت نمي گيرد.اگر دوست داريد و باعث رنجش
خودتان و همسرتان نيست مي توانم آزمايشات را يک بار ديگر تجويز کنم.
خب اگر تجويز کنيد بهتر است.براي »: فرهاد کمي مکث کرد. او هم مطمئن بود هيچ اشتباهي صورت نگرفته است اما گفت
.» انجام دادن يا ندادنش بعدا تصميم مي گيرم
!» واقعا متاسفم »: دکتر مشغول تجويز دوباره آزمايشات شد.سپس نسخه را به سمت فرهاد گرفت و گفت
فرهاد با حالتي آشفته از مطب خارج شد.نمي دانست چگون بايد موضوع را با شيوا در ميان بگذارد.مطمئن بود شيوا طاقت
شنيدن حقيقت را ندارد و از پا در خواهد آمد.تصميم گرفت به او چيزي نگويد.از طرفي مي دانست اگر با اين حال آشفته
به
منزل برود همه چيز را خواهد فهميد. بي هدف در خيابانهاي غريب نيويورك قدم زد تا بالاخره توانست احساساتش را
کنترل کند
     
#82 | Posted: 12 May 2014 12:53
قسمت ۹۲

همان طور که حدس زده بود شیوا به انتظار او در سالن نشسته بود و با ورودش فورا گفت
چیزي می خواستی عزیزم »: فرهاد سعی کرد مثل همیشه عادي برخورد کند. پشت به شیوا در حال در آوردن کتش گفت
که
»؟ من فراموش کردم
جواب آزمایشاتمان.مطمئنا فراموش نکردي چون وقتی با بیمارستان تماس گرفتم گفتند رفته اي آزمایشگاه. »: شیوا گفت
چقدر عجله »: فرهاد کتش را روي چوب لباسی انداخت،به شیوا که نگاه کرد دلش فرو ریخت.لبخندي تصنعی زد و گفت
» داري؟تو که با بچه مخالف بودي
.» هنوز هم مخالفم.اما جواب آزمایشات مربوط به سلامتی ما می شود »: شیوا پاسخ داد
.» رفتم،اما متاسفانه آماده نبود »: فرهاد روي مبل کنار او نشست و گفت
»؟ نمی شد این یکبار پارتی بازي می کردند »: شیوا با کلافگی گفت
.» نه...نمی شد »: فرهاد دستش را دور شانه هاي شیوا انداخت، او را به خودش چسباند و گفت
تا کی می توانم حقیقت را از او پنهان کنم؟اگر بفهمد چه عکس العملی نشان می »: وبعد به او خیره ماندو با خود گفت
.» دهد؟مطمئنا به هم خوهد ریخت
!»؟ اتفاقی افتاده »: شیوا با تعجب پرسید
»؟ نه...چطور مگه »: فرهاد به زور تبسمی نمود و گفت
»؟ پس چرا این طور به من زل زده اي »: شیوا گفت
»؟ اشکالی داره اگر بخواهم عاشقانه همسرم را نگاه کنم »: فرهاد محکمتر او را به خود فشرد و گفت
.» نه،این نگاه نگاه شک و تردید بود «
فرهاد با سردرگمی گفت
»؟ داشتی فکر می کردي اجازه بدهی بروم یا نه.هنوز شک داري »: شیوا گفت
»؟ کجا »: فرهاد پرسید
...» فراموشکار و حواس پرت شده اي،معلومه...ایران »: شیوا لبخندي زد و گفت
.» آهان...خب بله دیگه،دارم پیر می شم،باید تحملم کنی بانوي جوان »: فرهاد گفت
.» فرهاد اینطوریحرف نزن،مرا می ترسانی »: شیوا با دلخوري گفت
اووو...منظورم این نبود که انقدر پیر شده ام که پایم لب گور است.هنوز براي زندگی با تو و داشتن »: فرهاد با شوخی گفت
تو،حریصانه نفس می کشم و تلاش می کنم زنده بمانم.
بس کن فرهاد،اگر روزي به هر دلیلی مرا تنها بگذاري من می میرم.اگر یکبار دیگر از این حرفها بزنی »: شیوا با جدیت گفت
با تو
.» قهر می کنم
.» تو اگر مرا تنها نگذاري هیچ وقت تنهایت نمی گذارم »: فرهاد خنده غمباري نمود، شیوا را بوسید و با اندوه گفت
شیوا گفت:خیلی خوب بهتره این حرفهاي دلتنگ کننده را کنار بگذاریم حالا بگو اجازه میدهی بروم یا نه؟
فرهاد به شیوا نگاه کرد و گفت:همین حالا داشتیم حرف از تنهایی میزدیم.
شیوا معترضانه گفت:فرهاد رفتن من به ایران ربطی به آن مسئله ندارد.
فرهاد سرش را به مبل تکیه داد و گفت:خیلی هم ربط دارد وقتی تو بروي ایران من تنها میشوم حالا بگو بدانم ربطی دارد
یا
نه؟اصلا تو که نیستی من چکار کنم؟
شیوا گفت:خب تحمل کن انقدر خودخواه نباش فرهاد تعطیلات تابستان می آید و میرود و آنوقت باز فرصت دیدن پدرم و
خان
جان و دوستانم را از دست میدهم.
و بعد با شیطنت ادامه داد:تازه اگر تو به آرزویت برسی و بچه دار شویم سفر به ایران برایم سخت و مشکل میشود.
باشه در موردش فکر میکنم.
شیوا با سماجت گفت:پس کی جواب رادریافت میکنم؟
فرهاد از جا برخاست و گفت:انقدر عجله نکن بعد از اینکه جواب آزمایشت را گرفتم در این باره تصمیم میگیرم.
و بسمت پله ها رفت شیوا با شوخی گفت:اي بدجنس!نکند میخواهی ببینی عیب از کداممان است و بعد...
فرهاد ایستاد و با استرس پرسید:و بعد...بعد چی؟
شیوا با خنده گفت:و بعد اگر عیب از من بود براي همیشه مرابفرستی ایران تازه میتوانی دوباره ازدواج کنی تا تنها نباشی.
فرهاد تحت تاثیر جواب آزمایشات از این شوخی شیوا ناخواسته عصبانی شد و با خشم فریاد زد:شیوا...تو حق نداري در
مورد
من اینطوري فکر کنی اصلا فهمیدي که چه حرفی زدي؟
شیوا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:فرهاد من فقط قصدم شوخی بود.
فرهاد با عصبانیت گفت:تو کی میخواهی یاد بگیري که چطور باید شوخی کنی ؟کی قصد داري دست از بچه بازیات برداري
و
بزرگ منشانه رفتار کنی و بفهمی در مورد کسی که دیوانه وار دوستت داره نباید اینطور قضاوت کنی؟
شیوا رنجیده خاطر از حرفهاي فرهاد در حالیکه صدایش میلرزید گفت:پس...پس د رتمام این مدت تو مرا بخاطر رفتار
بقول تو بچه
     
#83 | Posted: 12 May 2014 19:24
قسمت ۹۳
و گریه مجالش نداد فرهاد که تازه متوجه رفتار نادرستش شده بود با دستپاچگی و ندامت بسمت شیوا رفت .خواست او را
در
آغوش بگیرد و عذرخواهی نماید اما شیوا بشدت رنجیده خاطر و دلشکسته شده بود و به او اجازه اینکار را نداد.گریه کنان
به
اتاق خوابشان رفت و در را قفل کرد.در مقابل خواهشها و عذرخواهیهاي فرهاد فقط گریست.شیوا احساس میکرد
مدتهاست
که علاقه فرهاد نسبت به خودش را از دست داده احساس میکرد که هر دو از درك هم و نیازهاي هم عاجز مانده
اند.حرفهاي
فرهاد چون خنجري در قلبش فرو رفته بود و نمیتوانست باور کند تا آن روزفرهاد از حرکات و رفتار او در عذاب بوده.حس
کرد هر
دو در حال تحمل یکدیگر هستند و این براي شیوا دردناك بود.آنها روزي عاشق هم بودند باور نمیکرد آن عشق پاك و
آتشین به
روزهاي پایانی اش نزدیک میشود.
فرهاد با درماندگی پشت در نشست و سرش را میان دستهایش گرفت میدانست که خیلی بد با همسرش رفتار کرد اما او
واقعا بهم ریخته بود و گفتارش تحت کنترلش نبود.صداي گریه هاي سوزناك شیوا قلبش را میفشردو در آن غربت کسی
نبود که
در آن لحظات بحرانی او و همسرش را آرام سازد.نمیتوانست در برابر هجوم افکار و واقعیات تلخ طاقت بیاورد.او شکسته
بود و
شیوا را نیز شکسته بود کسی را که میپرستید بخودش نهیب زد نباید گریه کنی مرد.
صداي زنگ تلفن شیوا را از خواب پراند با رخوت از جا برخاست و گوشی را برداشت و گفت:بفرمایید.
صداي خان جان در گوشی پیچید:سلا عروس گلم چطوري؟
صداي خان جان دلتنگی شیوا را دو چندان کرد با صدایی به بغض نشسته گفت:سلام خان جان خوبم شما چطورید؟پدرم
چطور
است؟
خان جان پاسخ داد:همه خوب هستیم دیشب زنگ زدم فرهاد گفت گسالت داري و توي رختخوابی.
شیوا مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:بله کمی کسالت داشتم.
خان جان از لحن اندوهبار شیوا کمی نگران شد و گفت:شیوا دهترم اتفاقی افتاده؟چرا صدایت گرفته؟
شیوا که منتظر همین سوال بود بغضش ترکید و با گریه گفت:خان جان احساس میکنم فرهاد از من سرد شده دیشب با
هم
دعوا کردیم او حرفهاي دلسردکننده اي بمن زد این دعوا براي اولین بار نبود.
خان جان با صدایی دلگرم کنده گفت:نه عزیزم اینطور نیست از این دعواها بین همه زن و شوهرها اتفاق می افتد .مطمئنا
فرهاد از حرفهایی که بتو زده پشیمان است و مطمئن باش تو عروس قشنگم هیچوقت از قلب فرهاد بیرون نمیروي خب
شما
توي غربت کسی را ندارید و هر دو هم دلتنگ هستید اصلا چرا نمیآیید ایران؟بعد از اینهمه مدت فرهاد باید یک مرخصی
بگیرد و
همه را از دلتنگی در آورد.
شیوا که کمی آرام گرفته بود اشکهایش را پاك کرد و گفت:این بیمارستان لعنتی با مرخصی فرهاد موافقت نمیکند.
خان جان گفت:تو چطور عزیزم تو که میتوانی بیایی؟
فعلا که نه درس و دانشگاه این اجازه را بمن نمیدهد.حالا هم دوره هاي عملی ام شروع شده بعضی از شبها مجبورم بروم
بیمارستان شاید تا یکی دو ماه آینده توانستم بیایم تمام حواسم پیش شماست.
خان جان گفت:سعی کن حتما بیایی.
شیوا گفت:باید فرهاد را راضی کنم او اجازه نمیدهد به تنهایی سفر کنم.
خان جان گفت:من با فرهاد تماس میگیرم با او صحبت میکنم شاید توانستم او را راضی کنم.
شیوا تشکر کرد و بعد از ده دقیقه مکالمه از هم خداحافظی کردند.شیوا گوشی را روي دستگاه قرار داد و به ساعت نگاه
کرد
ساعت 10 صبح بود و تا بعد از ظهر که کلاس تشریح داشت بیکار میماند از اتاقش خارج شد سکوت خانه با صداي گفتگو و
خنده هاي ریزخدمتکاراشکسته بود زندگی کم کم برایش یکنواخت و بیمعنا میشد.
دانشجوها توي اتاق مشغول پوشیدن روپوشهایشان بودند.کلاسهاي تشریح هر هفته در بیمارستان مشهور نیویورك
برگزار
میشد.شیوا کمی دیرتراز بقیه به بیمارستان آمده بود تا با فرهاد برخورد نکند.
وارد اتاق که شد تقریبا همه آماده بودند بسمت کمدش رفت تا روپوشش را بردارد در باز شد و جان وارد شد.
     
#84 | Posted: 12 May 2014 21:33
قسمت ۹۴
دانشجویان به سلام کردند جان مثل همیشه به گرمی با دانشجویان برخورد نمود نگاهی گذرا به شیوا انداخت و گفت:یک خبر فوق العاده
برایتان دارم !امروز کار تشریح روي یک جسد صورت میگیرد.
عده اي از دانشجویان با خنده گفتند:چه عالی.
جان با شوخی گفت:یک فرصت طلایی است یک آدم خیر با بخشیدن مبلغ هنگفتی به بیمارستان براي بازمانده هایش
جنازه
اش را تقدیم شما دانشجویان کرده.
دانشجویان خندیدند و یکی از آنها با مسخرگی گفت:خب اول نوبت کدام گروه است تا از جنازه دیدن کنند؟
جان گفت:نوبت اول مال ماست جسد دست نخورده را گروه مغز و اعصاب تشریح میکنند حالا سریعا به اتاق تشریح
بروید.
دانشجویان یکی یکی از اتاق خارج شدند جان بسمت شیوا رفت و گفت:دانشجوي آشناي من چرا انقدر کسل و درمانده
است؟
شیوا روپوشش را روي لباسهایش پوشید و گفت:از فکر دیدن آن جسد احساس تهوع میکنم.
جان خنده کوتاهی کرد و گفت:بگو میترسم اعتراف کن از اینکه کاسه سر یک آدم را بردارند و مغزش را بیرون بیاورند...
شیوا با انزجار گفت :
-اه... بس کن جان به اندازه کافی حالم بد هست .
جان گفت :
-سعی کن حالت به هم نخورد، چون آن وقت بچه هاي کلاس یک سوژه داغ براي خنده پیدا می کنند. پس خوب شد که
رشته
قلب را انتخاب نکردي وگرنه هر بار با تشریح قلبی به سختی می گریستی. راستی فرهاد چطوره؟
شیوا گفت :
-شما که بیشتر یکدیگر را می بینید !
جان گفت :
-از بعد از اتفاقات شب کریسمس خیلی سرسنگین برخورد می کند. آدم خودخواهی است. بجاي اینکه من جاي آن ضربه
مشت را با دادن یک صفر بزرگ به همسرش تلافی کنم او با سردي با من برخورد می کند .
شیوا لبخند تلخی زد و گفت :
-فرهاد خیلی عوض شده .
و هر دو از اتاق خارج شدند. جان گفت :
-پس رفتارش با عشقش هم عوض شده؟ !
شیوا سکوت کرد و مانند گذشته در صدد جواب دادن برنیامد. هر دو وارد سالن تشریح شدند. دانشجویان ماسک زده دور
جسد
حلقه زده بودند. شیوا ماسکش را زد. جان دستکشهایش را به دست کرد و در کنار دستیارش بالاي سر جسد ایستاد. شیوا
نگاهی به جسد انداخت. بدنش با پارچه اي سفید پوشیده بود و فقط قسمت سر و صورت بیرون بود. چهره سفید و بی روح
جسد باعث وحشت شیوا شد .
موهایش را از ته تراشیده بودند و کاسه سرش براي برداشته شدن آماده شده بود. کم کم تهوع شیوا بیشتر می شد.
دستیار
جان آماده برداشتن کاسه سر جسد شد. در همین هنگام در باز شد. همه به سمت در برگشتند. جان با دیدن فرهاد و عده
اي از دانشجویان گفت :
-اُه... شما مسئولیت تشریح را به عهده گرفته اید، اما متاسفم نوبت اول به من و دانشجویانم اختصاص یافته، اول مغز، بعد
قلب !
فرهاد نگاهی کوتاه به شیوا نمود و گفت :
-اما قرار بود اول قلب تشریح شود. فکر می کنم تو پارتی بازي کرده اي .
جان بار دیگر خندید :
-حتما اشتباهی شده. به هر حال همسرت به نفع ما در گروه ماست. لطفا یک ساعت دیگر بیایید .
همه دانشجویان به شیوا نگاه کردند و فرهاد با دلخوري از کنایه جان اتاق را ترك کرد. کاسه سر جسد که برداشته شد
عده
اي از دانشجویان با کمی انزجار خود را عقب کشیدند. جان گفت :
-بیایید جلو و به دنیاي شگفت انگیز مغز نگاه کنید. ساختمان مغز خیلی پیچیده است .
سپس به شیوا نگاه کرد و ادامه داد :
-به نظر شماها بهتر نیست قبل از هر کاري به این ساختمان پیچیده و منحصر بفرد مراجعه کنیم بعد تصمیم بگیریم و
عمل
کنیم؟ فکر می کنم نیم بیشتري از شماها به قلبهاي پر احساستان مراجعه می کنید. متاسفانه قلبهاي کوچک افسار به
مغزها می بندند و قدرت تشخیص را از آنها می گیرند .
شیوا که از تعلل جان در کار تشریح عصبانی شده بود گفت :
-پروفسور، اینجا کلاس تشریح است یا فلسفه...؟
صداي خنده دانشجویان در فضا پیچید. جان لبخندي زد که در زیر ماسکش پنهان ماند و خطاب به شیوا گفت :
-یادم باشد که یک نمره صفر به درس تشریحت بدهم تا مجبور شوي بخاطر نمره دنبالم بیافتی و با فلسفه بازیهایت مغزم را
تشریح کنی !
این بار صداي خنده ها بلندتر به هوا رفت و جان ادامه داد :
-حالا ارتباط میان فلسفه و کلاس تشریح را فهمیدي؟
شیوا سعی کرد جلوي خنده اش را بگیرد. جان به خوبی جواب او را داده بود. کلاس دو ساعت به طول انجامید. بعد از اتمام
کلاس، دانشجویان از اتاق خارج شدند. شیوا داخل کریدور با فرهاد مواجه شد. فرهاد فورا زیر بازوي شیوا را گرفت و
گفت :
-با تو کار دارم .
شیوا از نگاه فرهاد امتناع کرد و گفت :
-فکر می کنم تو باید کار تشریح را بعهده بگیري .
فرهاد گفت :
-بله اما اول با تو صحبت می کنم .
شیوا گفت :
-اما من حالم خوش نیست. دو ساعت تمام بالاي سر اون جسد ایستاده بودم .
فرهاد مکثی کرد و گفت :
-بخاطر دیشب معذرت می خواهم. شیوا من ...
شیوا حرف او را قطع کرد و گفت :
-مجبورم شب در بیمارستان بمانم. باید بروم کمی استراحت کنم .
فرهاد گفت :
-باشه، می توانی توي اتاق من استراحت کنی. بعد می بینمت .
     
#85 | Posted: 12 May 2014 21:34
قسمت ۹۵
و از هم جدا شدند. شیوا یک راست به آزمایشگاه رفت. فکر کرد بهتر است خودش جواب آزمایشات را بگیرد. به
آزمایشگاه که
رسید به منشی گفت :
-سلام. من همسر دکتر پناه هستم. می خواستم بدانم کجا باید جواب آزمایشاتم را بگیرم؟
منشی نگاهی به شیوا کرد و گفت :
-همین جا... می بخشید آزمایشاتتان چه بود؟ آهان... یادم آمد، اما دکتر خودشان دیروز جوابها را گرفتند .
شیوا با تعجب پرسید :
-مطمئن هستید؟
منشی پاسخ داد :
-بله... اتفاقا خارج از وقت آمدند، اما چون از مشکلات کاري شان با خبر بودم جوابها را به ایشان دادم .
شیوا با سردرگمی تشکر کرد و از اتاق خارج شد. تمام فکرش مشغول شد. با خودش گفت: "پس چرا فرهاد به من دروغ
گفت؟
نکنه مشکل جدي اي پیش آمده و خواسته از من پنهان کند؟ سارا... سارا از او باردار شده بود. پس... مشکل از من است ".
آنقدر غرق در افکارش بود که در پیچ کریدور به شدت با جان برخورد کرد. جان خودش را عقب کشید و گفت :
-شیوا حواست کجاست؟
شیوا با دستپاچگی گفت :
-معذرت می خواهم، حواسم جاي دیگري بود .
جان گفت :
-اینکه معلومه... اینجا چه می کنی؟
شیوا سکوت کرد و جان ادامه داد :
-خیل خب اگر کاري نداري همراه من بیا به لابراتوار تحقیقاتی .
شیوا همراه جان وارد لابراتوار تحقیقاتی شد. سالن بسیار بزرگ از دستگاههاي عجیب و غریب پر شده بود. عده اي از
محققان
پشت دستگاهها نشسته بودند و در حال تحقیق بودند. عده اي هم در حال بحث و گفتگو بودند. جان پشت دستگاهی
نشست
و گفت :
-خب کلاس چطور بود؟
شیوا روي یک صندلی دیگر نشست و گفت :
-در تمام طول کلاس حواسم به حرف تهدیدآمیزت بود .
جان در حال تنظیم دستگاه بر روي یک لام گفت :
-در مورد نمره ات؟
شیوا پاسخ داد :
-تو که اون حرف را جدي نگفتی؟
جان در حالیکه چیزي در دفتر ثبت می کرد گفت :
-چرا... خیلی هم جدي گفتم .
شیوا گفت :
-جان... واقعا جدي گفتی؟
جان گفت :
-چیه؟ باورت نمی شود که از من نمره صفر بگیري؟
شیوا گفت :
-نخیر باورش مشکل نیست. اما اگر این کار را کنی، مجبورم در تعطیلات تابستانی باز هم همین درس را بگیرم. در حالیکه
براي
تعطیلاتم کلی برنامه ریزي کرده ام .
جان چشمش را از روي دستگاه گرفت و گفت :
-باز هم ترم تابستانی؟
شیوا گفت :
-نه از درس خسته شده ام. دیگر کشش ندارم. می خواهم بروم تعطیلات .
جان یک ابرویش را بالا انداخت و گفت :
-تعطیلات؟ می توانم بپرسم کجا؟
شیوا گفت :
-معلومه... ایران. دلم خیلی گرفته باید بروم و روحیه بگیرم .
جان پرسید :
-فرهاد چی؟
شیوا گفت :
-امکان دارد تا آخر تعطیلات به او مرخصی بدهند .
جان گفت :
-پس تو تنها می روي؟
شیوا گفت :
-مشکل همین جاست. فرهاد اجازه نمی دهد تنهایی بروم .
جان همراه با لبخندي گفت :
-پس باید نمره صفر به تو بدهم، لااقل سرگرمی .
شیوا گفت :
-جان، کمی جدي باش، تا آن وقت می توانم راضی اش کنم .
جان خنده کوتاهی کرد و گفت :
-تو هنوز شوهرت را نشناخته اي. محال است اجازه بدهد...
بروي، آن هم به تنهایی .
شیوا با اندوه گفت :
-تو دیگه مایوسم نکن. شاید تا آن زمان معجزه اي رخ بدهد .
جان با خنده گفت :
-یا مریم مقدس! معجزه؟! آن هم در مورد آدمی به خودخواهی فرهاد !
شیوا با ناراحتی گفت :
-فرهاد خودخواه نیست، فقط نگران است نکند مثل دفعه قبل سرگردان بشوم .
جان بار دیگر چشمش را روي دستگاه قرار داد و گفت :
-آن اتفاق در تابستان و هواي آرام نمی افتد .
شیوا گفت :
-خب به هر علت دیگري ممکن است پرواز فرود اضطراري پیدا کند، مثلا... مثلا نقص فنی و یا ...
جان به شوخی گفت :
-یا چرخهایش پنچر شود، بنزین تمام کند یا موتورش از کار بیافتد و یا حتی خلبانش سکته مغزي کند !
     
#86 | Posted: 12 May 2014 21:35 | Edited By: armita0096
قسمت ۹۶
شیوا گفت :
-بی مزه !
جان با تبسمی مشغول یادداشت در دفترش شد و گفت :
-خیلی خب، براي اینکه خودخواهی او را به تو ثابت کنم حاضرم یک نمره بیست به تو تقدیم کنم و بعد تو را در این سفرهمراهی کنم .
شیوا با خنده و تمسخر گفت :
-تو؟! مشتی را که حواله صورتت کرد فراموش کرده اي؟ اون مهر غیر استاندارد بودن تو بود. یعنی نمی توانی کاري که
بهت
واگذار می شود را درست انجام بدهی .
جان لبخندي زد و به شیوا نگاه کرد و گفت :
-گویا خودت بهانه جوتر از فرهاد هستی. به هر حال اگر دوست داشته باشی می توانم تو را به ایران ببرم. من در مورد
مرخصی اصلا مشکلی ندارم .
شیوا مکثی کرد و گفت :
-تو نمی توانی براي فرهاد مرخصی بگیري؟
جان گفت :
-متاسفم اگر می توانستم حتما این کار را می کردم .
شیوا گفت :
-واقعا حاضري مرا به ایران ببري؟
جان با جدیدت گفت :
-خب آره... البته اگر سوءتفاهمی پیش نیاید .
شیوا گفت :
-باید فرهاد را راضی کنم .
جان گفت :
-البته باید یک طوري در موردش صحبت کنی که نفهمد از قبل با هم برنامه ریزي کرده ایم .
شیوا پرسید :
-چرا؟
جان خنده مرموزي کرد و گفت :
-این دیگه مربوط میشه به اخلاق ما مردها. درکش براي شما خانومها کمی سخت است. حالا بیا پشت این میکروسکوپ
بنشین، می خواهم چیزهاي جالبی به تو نشان بدهم .
فرهاد آهسته وارد لابراتوار تحقیقاتی شد تا ایجاد سر و صدا نکرده باشد. به انتهاي سالن نگاه کرد، شیوا را دید که پشت
میکروسکوپ نشسته و از آن به چیزي نگاه می کند. جان هم در کنار او ایستاده بود. یک دستش را به تکیه گاه صندلی
شیوا
زده و دست دیگرش را روي میز قرار داده بود و در حال گفتگو با شیوا بود. از گفتگوي آنها چیزي نمی شنید اما هر دو
لبخند بر
لب داشتند. فرهاد به سمت آنها رفت و شیوا را آهسته صدا کرد و آنها را متوجه حضورش نمود. شیوا به پشت سرش
برگشت،
جان هم به سمت فرهاد برگشت و با تبسمی گفت :
-اُه... خسته نباشی، کار تشریح تمام شد؟
فرهاد با سردي گفت :
-بله ...
سپس خطاب به شیوا گفت :
-همه جا دنبالت گشتم گفتند اینجایی. فعلا کاري ندارم. می رویم اتاق من، با تو کار دارم .
شیوا به جان نگاه کرد و گفت :
-متشکرم جان، خیلی جالب و آموزنده بود .
و از جا برخاست و به سمت در خروجی رفت. فرهاد نیم نگاهی به جان نمود و او هم سالن را ترك کرد. جان دوباره پشت
دستگاهش نشست. فرهاد پشت سر شیوا وارد اتاقش شد و در را بست و بی مقدمه گفت :
-تو می دانی من با جان کمی اختلاف پیدا کرده ام، آن وقت همراه او به لابراتوار می روي که چی؟
شیوا با ناراحتی گفت :
-منظورت چیه؟ یعنی من حق ندارم با استادم صحبت کنم. آن هم به خاطر اختلافی که تو با او داري. پس او هم باید به
خاطر
مشتی که حواله اش کردي از تدریس من و نمره دادن به من امتناع کند؟
فرهاد روي صندلی پشت میزش نشست و گفت :
-این اختلاف به خاطر تو بوده .
شیوا گفت :
-همان قدر که جان را در این قضیه مقصر می دانی جسیکا را هم مقصر بدان. چرا از اشتباه او چشم پوشی کردي؟
فرهاد گفت :
-جان مقصر است. او نباید تو را براي شرکت در جشن تحریک می کرد. علت مشتی هم که نوش جان کرد همین بود .
شیوا گفت :
-اما جان گفت آن مرد را همراه جسیکا دیده .
فرهاد گفت :
-جان اشتباه کرده. من در این باره از جسیکا ...
شیوا حرف او را قطع کرد و گفت :
-فرهاد من اصلا حوصله جر و بحث را ندارم .
فرهاد از جا برخاست، به سمت او رفت و گفت :
-شیوا من بخاطر رفتارم از تو معذرت می خواهم، واقعا پشیمانم .
شیوا روي مبل نشست و سعی کرد بحث را به سوالی که فکر و ذهنش را پر کرده بود بکشاند، به همین خاطر گفت :
-فراموشش کن، امروز رفتی آزمایشگاه؟
فرهاد با کمی دستپاچگی گفت :
-نه... یعنی وقت نکردم .
شیوا به فرهاد چشم دوخت و گفت :
-عجیبه...! تو که خیلی دلت بچه می خواهد باید عجولانه تر عمل کنی !
فرهاد کنار او نشست و گفت :
-به این نتیجه رسیده ام که حق با توست. بهتره بچه دار شدن را موکول کنیم به بعد از اتمام درس تو .
شیوا گفت :
-یک دفعه صد و هشتاد درجه تغییر عقیده چه علتی می تواند داشته باشد؟
فرهاد نگاهش را از او دزدید و گفت :
-راستش سر خودم هم کمی شلوغ شده. یک سري آزمایشات تحقیقاتی به من محول شده و ...
شیوا با ناراحتی حرف او را قطع کرد و گفت :
-این من هستم که باردار می شوم و باید به دنیا بیاورمش، پس به کار تو لطمه اي نمی زند .
فرهاد با درماندگی گفت :
-درسته، اما تو احتیاج به مراقبتهاي من هم داري. باید بیشتر از قبل در کنارت باشم .
شیوا با عصبانیت گفت :
-بس کن فرهاد، اینقدر به من دروغ نگو، تو خودخواه تر از آن هستی که بخاطر در کنار من بودنت بخواهی از خواسته ات دست بکشی
     
#87 | Posted: 12 May 2014 21:36
قسمت ۹۷
فرهاد غافلگیر شد. مات و مبهوت به شیوا نگاه کرد و درمانده از پاسخی بجا سکوت کرد. شیوا پرسید :
-خب دکتر چی گفت؟
فرهاد کمی مکث کرد و بعد گفت :
-دکتر... دکتر گفت هر دو تاي ما سالم هستیم و ...
شیوا حرف او را قطع کرد و گفت :
-اینقدر به من دروغ نگو فرهاد. سارا از تو باردار شده بود پس معلومه که من مشکل دارم .
فرهاد شانه هاي شیوا را به دست گرفت وگفت :
-گوش کن عزیزم... تو فقط کمی ضعیف هستی و باید تقویت بشوي و به کمی زمان احتیاج داري .
شیوا از جا برخاست. سعی کرد بغضش را فرو دهد. با صدایی لرزان گفت :
-ضعیف؟
و براي خروج به سمت در رفت. فرهاد با عجله از جا برخاست و بازوي شیوا را گرفت و گفت :
-کجا می روي؟
شیوا در حالیکه غم خود را به سختی پنهان می نمود گفت :
-باید بروم... بروم اورژانس، باید آنجا باشم .
فرهاد گفت :
-شیوا عزیزم تو حالت خوب نیست. من با جان صحبت می کنم تا نوبت تو را به هفته آینده موکول کند .
شیوا با جدیت گفت:
-چرا فکر می کنی حالم خوب نیست؟ بخاطر بچه؟ این وسط تو...
مشتاق بچه دار شدن بودي نه من. تو حالت خراب است نه من. تو بخاطر این موضوع به هم ریختی و با من ...
دستش را از دست فرهاد بیرون کشید و با عجله از اتاق خارج شد. با اعصابی متشنج و افکاري به هم ریخته از داخل
کریدور
گذشت. حتی صداي برخورد پاشنه هاي کفشش بر زمین آزارش می داد. سعی داشت جلوي ریزش اشک هایش را بگیرد و
زیر لب این جملات را می گفت: "من می دانستم او آرزوي داشتن فرزندي را دارد و بخاطر خودخواهی ام او را دو سال از
داشتنش محروم کردم و حالا... یعنی دارم تقاص خودخواهیم را پس می دهم؟ نمی دانم باز هم حقیقت را از من پنهان
کرده یا
نه، نمی خواهم او را از دست بدهم. نمی خواهم به خاطر من پا روي خواسته هایش بگذارد. نمی خواهم آنقدر از
خودگذشتگی کند. چه اتفاقی براي زندگیمان می افتد؟ "
یک ساعت بعد از رفتن شیوا، فرهاد با خستگی روپوشش را درآورد و بجاي آن کتش را پوشید، کیفش را برداشت و از اتاق
خارج شد. از ساختمان بیمارستان خارج شد و به لابراتوار تحقیقاتی رفت و چون جان را آنجا نیافت به قسمت اورژانس
رفت .
همان طور که حدس زده بود او به همراه شیوا و سه دانشجوي دیگرش که کشیک شب را به عهده داشتند، آنجا بالاي سر
یک
بیمار اورژانسی ایستاده بودند. جان فورا متوجه او شد و فرهاد با اشاره به او فهماند که کار مهمی با او دارد و با نگاهی به
چهره در غم فرو رفته شیوا از جلوي در عبور کرد و داخل کریدور به انتظار جان نشست. دقایقی طول کشید تا جان از
اتاق خارج
شد. فرهاد از روي صندلی بلند شد و جان با لبخندي گفت :
-سلام، با من کاري داشتی؟
فرهاد مکثی کرد و علی رغم میل باطنی اش بالاجبار گفت :
-بله... همسرم حالش خوش نیست و به هم ریخته. وقتی عصبانی می شود و دچار فشار روحی می گردد، فشارش شدیدا
پایین می افتد. می خواهم مراقبش باشی، البته نه مثل دفعه قبل !
جان گفت :
-می توانی او را ببري منزل .
فرهاد گفت :
-می خواهد بماند. تو فقط مواظبش باش. می توانم به تو ...
جان گفت :
-مطمئن باش چون دیگه جسیکا ...
و حرفش را نیمه تمام گذاشت و ادامه داد :
-می توانم سوالی بپرسم؟
فرهاد گفت :
-بپرس .
جان پرسید :
-آشفتگی اش بخاطر... بخاطر جواب آزمایشات ...
و با نگاه سرزنش آمیز فرهاد حرفش را نیمه تمام گذاشت و بجاي آن گفت :
-خیلی خب، فضولی نمی کنم. می توانی بروي. خیالت راحت شد؟ صبح خودم او را به منزلت می رسانم .
فرهاد به وسط پله ها رسیده بود که شیوا در را باز کرد و با چهره اي خسته و مغموم وارد سالن شد. نگاهی کوتاه به فرهاد
نمود و بدون اینکه کلاسور و کیفش را روي میز قرار دهد به سمت آشپزخانه رفت. وارد آنجا شد و خیلی تحکم آمیز و
خدمتکارها که مشغول آماده کردن صبحانه بودند گفت :
-بروید بیرون !
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند و سرجایشان ایستادند. شیوا با عصبانیت فریاد زد :
-مگر کر شده اید یا زبان خودتان را فراموش کرده اید؟ گفتم از اینجا بروید .
دو خدمتکار پیش بندهایشان را باز کردند و از آشپزخانه خارج شدند. داخل سالن، فرهاد که صداي شیوا را شنیده بود به
آنها
گفت :
-امروز می توانید بروید .
دو خدمتکار بدون هر گونه صحبتی لباس پوشیدند و منزل را ترك کردند. فرهاد جلوي در آشپزخانه ایستاد و به آن تکیه
زد. شیوا
با حالتی عصی به آماده کردن صبحانه مشغول بود. فرهاد آهسته گفت :
-شیوا، عزیزم تو خسته اي، بهتر است که بروي استراحت کنی. من صبحانه را آماده می کنم .
شیوا بدون اینکه پاسخی بدهد چاي را دم کرد. فنجانها را داخل سینی قرار داد و براي یافتن ظرف مربا، تمام طبقات
یخچال را
به هم ریخت. فرهاد جلو رفت و شیشه مربا را از قسمت جا شیشه ها به سمت شیوا گرفت و گفت :
-اینجاست
     
#88 | Posted: 12 May 2014 21:37
قسمت ۹۸:
شیوا شیشه را گرفت و ناگهان از دستش رها شد و روي زمین افتاد و با صدایی دلخراش شکست و محتویاتش به همه جا
پراکنده شد. خودش هم نمی دانست چه می کند، فقط دلش می خواست زمین و زمان را به هم بریزد و فقط گریه کند. اما
قلب کوچک او جاي غم دیگري را نداشت. بغضش ترکید و هق هق کنان آشپزخانه را ترك کرد .
فرهاد نفس عمیقی کشید. اجاق گاز را خاموش کرد و به دنبال شیوا به اتاق خواب رفت. او روي تخت خوابیده بود، صورتش
را
ما بین دو بالشت پنهان کرده بود و می گریست. فرهاد لبه تخت نشست و دستش را روي شانه او قرار داد و گفت :
-عزیز دلم چرا انقدر خودت را عذاب می دهی؟ باور کن هیچ اتفاقی نیافتاده، هیچی شیوا... هیچی .
شیوا در حالیکه گریه می کرد پاسخ داد :
-من دارم تقاص پس می دهم. تقاص ناشکري هایم را. من تو را دو سال از بچه محروم کردم و در برابر خواسته ات
پافشاري
کردم و حالا... خدا می خواهد تو را از من بگیرد .
فرهاد لبخند تلخی زد، سرش را روي سر او قرار داد، فشار کمی به شانه شیوا وارد کرد و با مهربانی گفت :
-تو گناهی مرتکب نشده اي که بخواهی تقاص پس بدهی. من به هیچ عنوان حاضر به ترك تو نیستم. باور کن
آزمایشاتمان
سالم بود. هر دو سالم هستیم فقط به کمی زمان احتیاج است، آن هم به این دلیل که دو سال نخواستیم بچه دار شویم،
فقط
همین .
شیوا عاجزانه گفت :
-می دانم که دورغ می گویی... می دانم .
فرهاد سرش را از کنار سر شیوا برداشت و روي تخت نشست. با دستان نیرومندش شیوا را بلند کرد و در آغوش کشید و با
ملاطفت گفت :
-به چی قسم بخورم که باور کنی هر دو سالم هستیم؟
شیوا گفت :
-پس چرا از من پنهان کردي که جواب آزمایشاتمان را گرفته اي؟
فرهاد اشک هاي شیوا را پاك کرد و گفت :
-فکر کردم اگر به تو حقیقت را بگویم باور نمی کنی. گفتم حالا که هر دو سالمیم احتیاجی نیست تو بفهمی. اگر می
دانستم
با این کار بیشتر باعث عذاب روحی ات می شوم از همان اول حقیقت را به تو می گفتم .
شیوا کمی آرام گرفت. سرش را روي سینه فرهاد قرار داد و چشمانش را بست و گفت :
-تو باید مرا ببخشی .
فرهاد لبخندي زد و گفت :
-این تو هستی که باید مرا به خاطر حرفهاي احمقانه ام ببخشی. من برحسب خستگی آن حرفها را به تو زدم و حالا واقعا
پشیمانم .
شیوا لبخندي زد. بعد از یک شب بی خوابی کشیدن به شدت احساس خواب آلودگی می کرد. ضربان قلب فرهاد، نفس
هاي
گرمش و بالا پایین رفتن قفسه سینه اش به او آرامش می داد. با صدایی خسته و آهسته گفت :
-خیلی خسته ام .
فرهاد به گرمی او را بوسید و گفت :
-بخواب عزیزم و نگران چیزي نباش .
هر دو مغموم بودند اما از هم پنهان می کردند. فرهاد بهتر می توانست غمهایش را پشت غرور مردانگی اش پنهان سازد اما
ظرافت زنانه شیوا آنقدر قدرت نداشت که تمامی آن غم را در خود پنهان سازد و فرهاد می توانست بوضوح افسردگی را
در
جسم و روح شیوا ببیند. با تمام تلاشی که می کرد تا او را امیدوار سازد باز هم موفق به این کار نمی شد. گاهی اوقات
احساس می کرد در دلداري دادن به شیوا کوتاهی کرده، چرا که او با حقیقتی دردناك مواجه بود که شیوا از آن بی اطلاع
بود .
او می دانست هرگز بچه دار نخواهند شد اما شیوا با حرفهاي فرهاد گمان می کرد دیر یا زود می تواند باردار شود و تنها از
به
طول انجامیدن این امر ترس و واهمه داشت .
او می ترسید بارداري اش به سالها بعد موکول شود. براي فرهاد بچه مهم نبود. تنها شیوا و ادامه زندگی با او برایش اهمیت
پیدا کرده بود. می دانست با آن همه علاقه اي که براي بچه دار شدن از خودش نشان داده بود شیوا بمحض دانستن
حقیقت
ناخواسته از او طلاق می گرفت. او بخوبی همسرش را با تمام حساسیت هایش می شناخت. ترس او از روزي بود که شیوا
حقیقت را می فهمید و به هر حال آن روز می رسید .
فرهاد به خاطر شیوا روابطش را با جان از سر گرفت. یک شب فرهاد، جان و جسیکا را به صرف شام دعوت کرد. شیوا
خودش
پذیرایی از آنها و تهیه شام را به عهده گرفت. در حالیکه شیوا مشغول تهیه شام بود، جان، جسیکا و فرهاد روي بالکن
نشسته
بودند و در مورد شیوا و وضعیت روحی اش بحث می کردند. جان در حالیکه روي صندلی لم داده بود و سیگار می کشید
گفت :
-این افسردگی در درسش هم تاثیر بجا گذاشته. امروز رفتم دانشگاه و نگاهی به نمرات پایان ترم انداخت. خیلی افت
کرده !
جسیکا گفت :
-چرا یک مدت او را نمی فرستی ایران تا آب و هوایی عوض کند؟ شاید با دیدن خانواده اش روحیه اش را بدست آورد .
فرهاد پاسخ داد :
-خودش هم خیلی دوست دارد که تابستان امسال را به ایران برود.
-اما نمی توانم او را به تنهایی راهی ایران کنم. می ترسم اتفاقی برایش بیافتد .
جسیکا لبخندي زد و گفت :
-اون که بچه نیست .
فرهاد گفت :
-بله اما شما دختران ایرانی را نمی شناسید. تا وقتی ازدواج نکرده اند در پناه خانواده هایشان و وقتی ازدواج می کنند با
تکیه
به همسرشان زندگی می کنند. یکبار به تنهایی سفر کرد، همان یک بار براي تمام عمرم کافی است .
     
#89 | Posted: 12 May 2014 21:38
قسمت ۹۹:
جان گفت :
-من دو روز دیگر عازم ایران هستم. اگر دوست داشته باشی می توانم او را همراهی کنم .
جسیکا با تمسخر گفت :
-تو؟ تو یک بار امتحانت را پس داده اي !
فرهاد گفت :
-و همان یکبار کافی بود .
جان گفت :
-به هر حال من فقط یک پیشنهاد دادم .
فرهاد با شوخی گفت :
-فکر نمی کنم شیوا راضی بشود که با آدمی به دست و پا چلفتی تو همسفر شود .
در همین هنگام شیوا با سینی قهوه به بالکن آمد و گفت :
-در مورد من صحبت می کردید؟
جان از فرصت استفاده کرد و گفت :
-فرهاد داشت می گفت دلش می خواهد تو را به ایران بفرستد اما جرات نمی کند تو را تنهایی راهی کند. من هم گفتم
پس
فردا عازم ایران هستم و می توانم تو را همراهی کنم .
شیوا فنجانی مقابل فرهاد گذاشت و با خوشحالی گفت :
-چه عالی! پس من می توانم تعطیلات را به ایران بروم، درسته فرهاد؟
در همین هنگام صداي شلیک خنده جان فضا را شکافت. فرهاد با ناراحتی روي صندلی جابجا شد و شیوا با تعجب
پرسید :
-چرا می خندي؟
جان در حال خنده گفت :
-فرهاد همین حالا عقیده داشت که تو راضی نمی شوي با آدمی به دست و پا چلفتی من همسفر بشوي .
و دوباره شروع به خندیدن کرد. فرهاد با ناراحتی گفت :
-زهرمار! بس کن مسخره. حالم از خنده هایت بهم می خورد .
خنده جان شدت گرفت. شیوا ملتمسانه خطاب به فرهاد گفت :
-فرهاد خواهش می کنم اجازه بده بروم، می دانی چند وقت است که پدرم را ندیده ام؟
جان با لبخندي گفت :
-انقدر خودخواه نباش مرد، می خواهی در مقابلت زانو بزند؟
فرهاد گفت :
-حرف زیادي نزن جان. تو باز قصد تحریک شیوا را داري؟
جان به حالت تسلیم دستهایش را بالا برد و گفت :
-تسلیم! هنوز جاي مشتی که به من زدي درد می کند. یادت هست وقتی می خواستی مشتت را حواله ام کنی چه گفتی؟
درست همین حرف را زدي. گفتی تو شیوا را تحریک کرده اي تا به جشن بیاید .
فرهاد لبخندي زد و گفت :
-خوبه... خوبه، پس براي همیشه یادت می ماند .
جان دستانش را پایین آورد و گفت :
-به هر حال من پس فردا عازم هستم .
شیوا ملتمسانه گفت :
-فرهاد خواهش می کنم اجازه بده بروم. باور کن خسته شده ام. اصلا... اصلا اگر اجازه ندهی بروم ...
و سکوت کرد. فرهاد یک ابرویش را بالا انداخت و گفت :
-اگر نگذارم بروي چی؟ تهدیدم می کنی؟
شیوا به حالت قهر روي صندلی نشست. فرهاد مکثی کرد و بعد با تردید گفت :
-واي به حالت جان... فقط واي به حالت اگر اتفاقی برایش بیافتد. تفنگ شکاري ام را که دیده اي، این بار تو شکارم می
شوي .
شیوا با خوشحالی فریاد کشید :
-متشکرم فرهاد، واقعا خوشحالم کردي .
جان گفت :
-هی هی، صبر کنید. من نمی توانم قول بدهم که در ایران سایه به سایه همراهش باشم. کلی برنامه براي خودم دارم .
فرهاد گفت :
-لازم نیست در ایران مواظبش باشی. ایران وطنش است. فقط تا وقتی از هواپیما در زمین ایران پیاده نشده اي تفنگ
شکاري
ام را بیاد داشته باش، بعد برو دنبال برنامه ها و خوش گذرانیهایت .
جان گفت :
-براي خودم بلیط رزرو کرده ام، مطمئنی که پشیمان نمی شوي؟
فرهاد گفت :
-تا پشیمان نشده ام براي شیوا هم بلیط رزرو کن. راستی چه ساعتی پرواز دارید؟
جان با کمی تردید گفت :
-ساعتش... اُه... آره فکر می کنم ده شب باشد. درسته... ده شب .
فرهاد گفت :
-بسیار خب، فقط قولت را فراموش نکنی .
جان دست به گردنش برد تا صلیبش را براي قسم بالا بگیرد که متوجه نبودنش شد. با تعجب گفت :
-یا مسیح... کجا گمش کرده ام؟
فرهاد با خنده گفت :
-بالاخره آن اصالت و نشان خانوادگی را به دست دزد سپردي !
جان دور و برش را نگاه کرد و گفت :
-پیدایش می کنم. کسی جرات دزدیدن و بفروش رساندنش را ندارد. می دانید چقدر قیمت دارد و ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت :
-لابد زمان جراحی از گردنت درآوردي، تا جایی که بیاد دارم موقع جراحیهایت آن را از گردنت بیرون می آوردي .
جان لبخندي زد و گفت :
-درسته، یادم آمد، روي میزم داخل بیمارستان گذاشتمش .
شیوا از جا برخاست و گفت :
-خب بهتره که شام خوشمزه ایرانمان را بیاورم. فرهاد کمکم کن تا میز را بچینیم .
فرهاد در حال بلند شدن گفت :
-حتما .
و به همراه او به آشپزخانه رفت. شیوا در حال آماده کردن ظرفها گفت :
-خیلی خوشحالم کردي فرهاد .
فرهاد با دلخوري گفت :
-و تو ناراحت و عصبانی ام کردي .
شیوا با تعجب به او نگاه کرد و گفت :
-آخه براي چی؟
فرهاد ظرفها را از دست شیوا گرفت و گفت :
-فکر نمی کردم قبول کنی و براي رفتن، آن هم با همراهی جان این همه سماجت به خطر بدهی .
شیوا با ناراحتی گفت
-فرهاد...! منظورت چیه؟ نکنه می خواهی بگویی به جان اعتماد نداري. خداي من تو به او اعتماد نداري و به ...
فرهاد حرف او را قطع کرد و گفت :
-موضوع این نیست .
شیوا پرسید :
-پس چیه؟
فرهاد با دلخوري به شیوا نگاه کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. زمانی که شیوا و فرهاد مشغول چیدن میز شام داخل سالن
بودند، جان و جسیکا مثل همیشه در حال جر و بحث بودند. جسیکا اول شروع کرد و با تمسخر گفت :
-خیلی حقه باز و فریبکار هستی !
جان یک ابرویش را بالا انداخت و با حالتی تمسخربار گفت :
-چی گفتی؟ نشنیدم .
جسیکا گفت :
-تو می خواهی شیوا را از فرهاد بگیري. کاري می کنی که فرهاد به او بدگمان شود و تو به آرزویت برسی. می دانی که
مردان ایرانی چقدر ناموس پرست هستند .
جان پوزخندي زد و گفت :
-دیوانه !...
جسیکا ادامه داد :
-خیال می کنی نمی دانم احمق، من به فرهاد می گویم که تو قبلا در ایران از شیوا خواستگاري کرده اي .
جان با تشویش راست روي صندلی نشست و با خشم گفت :
-خفه شو کثافت! چرند می گویی .
     
#90 | Posted: 12 May 2014 21:39
قسمت ۱۰۰:
جسیکا گفت : -یا سفرت را کنسل می کنی یا به فرهاد می گویم .
جسیکا موفق شد جان را عصبانی سازد و جان این بار عصبانیتش را آشکار ساخت و گفت :
-کثافت، دهان گشادت را ببند وگرنه خودم براي همیشه می بندمش .
جسیکا گفت :
-کثافت تو هستی. نگو که از شیوا خواستگاري نکرده بودي .
جان گفت :
-نمی دانم این دروغ ها را کدام ابلهی به تو گفته اما اگر به گوش فرهاد برسد، زندگیشان به هم می خورد.
جسیکا خندید و گفت :
-زندگیشان به هم می خورد یا می ترسی فرهاد دمت را بچیند؟
جان با تغیر گفت :
-تو یک آشغال هستی و فرهاد هیچ وقت نمی فهمد که چقدر نیرنگ باز هستی .
جسیکا گفت :
-فریبکار تو هستی. من خیلی وقت است که می دانم تو قبلا از شیوا خواستگاري کرده اي. تو آنقدر احمق بوده اي که
همیشه عشقت را فریاد کرده اي. وقتی از ایران برگشتی فهمیدم عوض درمان فرهاد دلباخته دختري شده اي که از جان و
دل
به فرهاد می رسید. خیلی سعی کردي او را به چنگ بیاوري اما نتوانستی. از طرفی شیواي ملوس آنقدر دلربا بود که تو را
همیشه وسوسه سازد. این همه رسیدگی به او، سر و دست شکستن برایش، چه معنایی دارد؟ و حالا که فهمیده اي آنها
نمی توانند بچه دار شوند مگر اینکه جداي از هم ازدواج کنند، می خواهی از این فرصت استفاده کنی و او را به چنگ
بیاوري .
جان با حیرت گفت :
-چی؟ گفتی باید از هم جدا شوند؟ این حقیقت ندارد .
جسیکا نگاه مرموزانه اي به او کرد و گفت :
-می خواهی تصور کنم بی خبر بوده اي، در حالیکه تمام کارکنان آزمایشگاه از این موضوع با خبر هستند .
جان با جدیت گفت :
-نه، نمی دانستم و امیدوارم همه اش شایعه باشد. و اما در مورد من و شیوا... واي به حالت اگر بفهمم فرهاد را علیه من و
یا
شیوا شورانده اي. نمی خواهم این قضیه خواستگاري دروغین به گوشش برسد وگرنه بلایی سرت بیاورم که حتی اسم
خودت
را هم از یاد ببري .
جسیکا از صحبتها و خشم جان به آنچه قصد داشت برسد، رسید و مطمئن شد جان به شیوا علاقمند و خواهان ازدواج با
او
بوده .
فرهاد به شیوا کمک کرد تا چمدانش را ببندد و در همان حال با اندوه گفت :
-مگر قرار است چقدر مرا تنها بگذاري که تمام لباسهایت را برداشته اي؟
شیوا لبخندي زد و دستهایش را دور گردن فرهاد حلقه کرد و گفت :
-فکر نکن بی وفایم، اما همانقدرکه تو برایم عزیز هستی پدرم را هم دوست دارم، پس به من حق بده بعد از دو سال دوري از او، بخواهم مدت زیادي در کنارش بمانم .
فرهاد لبخندي زد و پرسید :
-یعنی هر دوي ما را به یک اندازه دوست داري؟
شیوا با یک دست موهاي خوش حالت فرهاد را به هم ریخت و با خنده گفت :
-بدجنسی نکن !
فرهاد نگاه پر عشقش را به او دوخت و گفت :
-از وقتی عاشق تو شدم دارم بدجنسی می کنم. آنقدر بدجنس شده ام که تو را بیشتر از مادرم می خواهم. او را که مرا
بدنیا
آورد و بزرگ کرد بعد از تو که درد عشق را براي همیشه در قلبم کاشتی دوست دارم .
شیوا با لبخندي گفت :
-درد عشق، گله داري؟
فرهاد پر احساس با صدایی آرام گفت :
-دیوانه... دیوانه... چطور دوري ات را تحمل کنم؟ اي کاش می شد به دست و پایت غل و زنجیر بزنم و نگذارم بروي اما ...
و سکوت کرد. شیوا پرسید :
-اما چی؟
فرهاد او را محکم به خود فشرد و گفت :
-اما می دانم زنجیرها را پاره می کنی و می روي .
سپس او را بغل زد و روي تخت نشاند. خودش روي مبلی مقابل او نشست و گفت :
-نیم ساعت دیگر جان می آید دنبالت. بگذار در این نیم ساعت خوب نگاهت کنم .
شیوا لبخندي زد و گفت :
-می روم اما برمی گردم .
فرهاد به مبل تکیه داد و گفت :
-می دانم اما ...
مکثی کرد و ادامه داد :
-شیوا، تو چرا... چرا به من علاقمند شدي؟
شیوا خنده کوتاهی کرد، روي تخت دراز کشید، دستش را زیر سرش گذاشت و گفت :
-تازه یادت آمده که این سوال را از من بکنی، بعد از دو سال؟
فرهاد تبسمی کرد و گفت :
-بین آن همه خواستگارهاي جوان، من این وسط یک وصله ناجور بودم .
شیوا اخمی کرد و گفت :
-تو تیکه گم شده قلبم بودي که سر از منزلمان درآوردي .
فرهاد هم از جا برخاست، روي تخت دراز کشید و گفت :
-و تو... تو شیوا، نیمه دیگري از وجودم هستی .
شیوا همراه با لبخندي گفت :
-هنوز هم قصد نداري بیایی فرودگاه؟
فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت :
-زیاد امیدوار نباش که بگذارم از این اتاق خارج شوي چه برسد که ...
شیوا با شوخی گفت :
-واي فرهاد، تو عاشق من هستی یا یک آدم خودخواه؟ !
فرهاد لبخند تلخی زد و گفت :
-عشق نامحدود تو مرا خودخواه کرده است .
و بعد با یک حرکت از جا برخاست و ادامه داد :
-خیلی خب، بلند شو برو پایین، چمدانت را هم ببر، من خسته ام و می خواهم بخوابم .
و مشغول تعویض لباسهایش شد. شیوا از جا برخاست و مقابل فرهاد ایستاد و گفت :
-نمی خواهی با من خداحافظی کنی؟
فرهاد نگاه عمیقی به شیوا نمود، او را بوسید و گفت :
-مواظب خودت باش عزیزم و سلام مرا به همه برسان، سعی کن خیلی زود دلتنگم شوي. فراموش نکن به محض رسیدن
به
تهران با من تماس بگیري. منتظر تماست هستم. حالا برو تا پشیمان نشدم .
شیوا چمدانش را برداشت، نگاه عمیقی به فرهاد نمود و از اتاق خارج شد. فرهاد خود را روي تخت رها کرد و به صداها
گوش
سپرد. صداي قدمهاي شیوا در هنگام پایین رفتن از پله ها، صداي زنگ منزل، باز شدن در و صداي جان، صداي آرامش
بخش
شیوا و بسته شدن در، صداي روشن شدن ماشین و دور شدنش از آن خیابان همچون پتکی بر سر او فرود آمد. چشمانش
را
بست تا قطرات اشک راهی براي چکیدن پیدا نکنند. جوي باریکی از اشکهایش جاري گشت و بالشت را خیس نمود.
احساس
بدي به او دست داده بود و ناگهان احساس کرد شیوا را براي همیشه از دست خواهد داد. سراسیمه از اتاق خارج شد و
خودش را به خیابان رساند. تنها سکوت شب بود و بوي غریبی که در آن پیچیده بود .
جان در حال رانندگی نگاهی به شیوا کرد و گفت :
-خب حالا کجا برویم؟
شیوا با تعجب نگاهش کرد و گفت :
-منظورت چیست؟ خب معلومه فرودگاه .
جان با کمی دستپاچگی گفت :
-راستش... راستش من یک کار احمقانه کردم !
شیوا پرسید :
-کار احمقانه؟ تو چکار کرده اي جان؟
جان با ندامت گفت :
-راستش من آن روز در مورد بلیط به فرهاد دروغ گفتم .
شیوا با خشم گفت :
-واقعا که یک احمق به تمام معنا هستی. چرا این کار را کردي؟ باید توضیح بدهی .
جان گفت :
-صبر کن توضیح می دهم. خب من فکر کردم اگر بگویم براي دو روز دیگر بلیط رزرو کرده ام فرهاد خیلی سریع مجبور
به تصمیم
گیري می شود و رضایتش را اعلام می کند و همین طور هم شد .
شیوا با عصبانیت فریاد کشید :
-برگرد منزل، برگرد .
جان گفت :
-عصبانی نشو، من بالاخره توانستم بلیط تهیه کنم .
شیوا با همان لحن عصبانی گفت :
-براي چه وقت بلیط گرفته اي؟
     
صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ریشه در عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites