تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وقتی تو هستی

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 3 Feb 2014 03:24
درود بی پایان

درخواست ایجاد تاپیک در تالار : خاطرات و داستانهای ادبی رو دارم

نام رمان :: وقتی تو هستی...

نوشته:ZOHAL

خلاصه رمان:: قصه ای دیگر از دنیای ما ادمها... ادمهایی که ناگزیرند انتخاب کنند... پیش از انکه انتخاب شوند...شاید فرقی نداشته باشد که انتخاب کنی یا انتخاب شوی مهم این است که درست بازی کنی... باتدبیر گام برداری... تا در پایان تو پیروز باشی... نه سرنوشت...


تعداد صفحات بیبش از ۶ صفحه




بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#2 | Posted: 3 Feb 2014 03:35
به نــــــــــــــــام نـــــــــــــــــامی حـــــــــــــــق

فصل اول

باور کردنی نبود من یاسمن ستوده توانسته بودم به رویای دیرینه ام رنگ و بوی حقیقت دهم.گرچه برای تحقق این رویا روزها و شبهای زیادی تلاش کردم...بی خوابی کشیدم...از تمام تفریحات و دلخوشی هام چشم پوشیدم تا بالاخره در رشته مورد علاقه ام رشته پرستاری پذیرفته شدم
پرستار شدن و پوشیدن روپوش سفید و حاضر شدن بر بالین بیماران و کم کردن درد انها شاید با یک تبسم محو و ناچیز رویای من و یلدا خواهر ناکامم بود
یلدا چهار سال از من بزرگتر بود او هم رویای من و داشت او هم به رویایش رسید اما دست یابی به رویایش برایش گران تمام شد به قیمت گزاف جانش...
خواهر مهربان و زیبایم سه سال پیش درست در پایان ترم اولش زمانی که از رشت به تهران بازمی گشت دچار سانحه رانندگی شد ودر نهایت سه ماه اغما وبعد مرگ مغزی به زندگی او پایان و ما رو در غم از دست دادنش پریشان کرد.
بد اقبالی من یا شاید بازی زیرکانه سرنوشت براستی نمی دونم اسمش و چی بزارم اما اکنون من در همون نقطه ای که یلدا چهار سال پیش ایستاده بود ایستاده ام یعنی در همان شهر و در همان رشته و دانشکده پذیرفته شده ام چراش و نمی دونم.
همه می گفتند عکس العمل خانواده ام در رابطه با این موضوع کاملا طبیعی و قابل درک است.انها زخم خورده بودند...انها می ترسیدند...این شهر و رشته دقیقا چون اینه ای تمام قد خاطرات تلخ چهار سال گذشته رو به تصویر می کشید.
اما ازسویی دیگه من نمی خواستم بازنده باشم.من تلاش کرده بودم من ساده یا به قول برادرم یاسان شانسی قبول نشده بودم که به همین راحتی بشینم و اجازه بدم دیگران برایم تصمیم بگیرند.
این کوتاه نیامدن از طرف من که در خانواده دختر ارام و بی حاشیه ای بودم بعید بود...یاسان هم خوشبختانه حامی من بود عکس العمل شاید طبیعی پدر و مادرم برای او غیر منطقی و خرافی بود.
یاسان فرزند ارشد خانواده محسوب می شد با وجود اختلاف سنی هشت سال رابطه ی نزدیک و صمیمی بامن دارد .او همراه من با پدر و مادرم وارد بحث میشد و اجازه نمی داد در جنگی که راه انداخته بودم بازنده شوم.
عاقبت کشمکش های فراوان یاسان و گریه و التماس و اعتصاب غذای من نتیجه داد و البته با شرط و شروط فراوان که به قول یاسان کمتر از قولنامه ی ترکمنچای نبود من باید به هر قیمتی انتقالی می گرفتم و در تهران ور دل پدر و مادرم می موندم و خوب درس می خوندم
یاسان بعد از اعلام نظر پدر و مادرم دست بکار شد شرایط انتقالی دانشجو به پایتخت و دنبال کرد بعد یک هفته اشفتگی در یک بعد از ظهر اواخر شهریور با چهره ای نه مایوس و نه امیدوار در مقابلمان نشست و بدون حاشیه پردازی و تعلل گفت:انتقال دانشجو از شهری به شهر دیگه و البته از شهرستان به پایتخت شرایط خاصی دارد که طبق تبصره اعلام شده دانشجوی ترم اول حق انتقالی به هیچ شهری رو ندارد و البته برای ترم های بعد باید دانشگاه مبدا و مقصد در یک LEVEL باشند معدل دانشجو بالا باشد و البته الویت انتقالی با دانشجوهای متاهل یا دچار یک بیماری خاص و یا داشتن نقص حرکتی و......با هر جمله یاسان رشته رشته ی امیدم می گسست و در نهایت برق شوق چشمان مادر تیزتر و لبخند گوشه لب پدر پررنگتر می شد بلند شدم در میان ناباوری چشمام نباریدند...زبانم عصیان نکرد فقط با شونه های افتاده پله ها رو با قامتی خمیده به سوی اتاقم بالا رفتم.
در تخت افتادم و چشم به سقف دوختم گذر زمان و احساس نکردم چقدر زمان گذشت نمی دونم..با صدای ارام و یکنواختی که به در اتاقم زده شد به خود امدم چشم به در دوختم اندام بلند و ورزیده یاسان در استانه در نمایان شد تعللی به خرج داد سپس با گامهایی کوتاه مقابلم قرار گرفت نگاهش و به من دوخت و لبه تختم نشست
عجیب اینکه با ان شرایطی که ساعاتی قبل گفت هنوز نور امید.. هنوز برق قاطعیت پیروزی در چشمان سیاهش موج میزد
لبخندی تلخ بر لب نشاندم :بازنده شدم...
یاسان سر تکان داد :هنوز نه...
غریدم:چطور می تونی هنوز امیدوار باشی ان سخنرانی جای امیدواری گذاشت ..برای دلخوشی من حرف نزن...قصه نگو ...من بزرگ شدم... نگاه کن بزرگ شدم دیگه ان دختر بچه ی کوچک و شکننده نیستم که با یک حرف برخورنده بشکنم
دستان یاسان به طرفم دراز شد و لحظاتی بعد من در اغوشش بودم و اشکام باریدند
ارام باش خواهری...به من اعتماد کن... رهام دوستم و فکر نکنم بیاد بیاری او یک اشنا دارد قول همکاری داده...
خواهش میکنم یاسان بابا و مامان و راضی کن...
دستان گرم یاسان کمرم و نوازش میکرد:خواهر کوچلوی خودمی...خودم تا آخر دنیا هواتو دارم...تا من هستم غم به دلت راه نده
در اغوش مهربان یاسان با بغض و گریه نالیدم:یاسان کمکم کن.. رویامو ازم نگیر...
و زمزمه ارام یاسان:همه چی و به من بسپار عزیزم

26تا28 شهریور روز ثبت نام اعلام شد.امروز روز 27 است من در تخت با تسبیحی در دست نشسته ام و به پوشه ی سبز رنگ مدارکم که روی میز خاک می خورد خیره مانده ام و باز هم زیر لب زمزمه میکنم :یا قاضی الحاجات چند دور تسبیح ذکر گفتم نمیدونم باز زیر لب یا....
درب اتاق با شتاب باز شد صدای کوبیدن درب به دیوار من و از حالت معنوی که در ان غرق بودم خارج کرد یاسان با گامهای بلند وارد اتاق شد.
یاسمن بلند شو اماده شو باید جایی بریم
بی سوال و بی کنجکاوی بلند می شوم و به سمت کمد گوشه اتاق میروم هر چه بدستم میاد می پوشم یک مانتوی تابستانه سبز رنگ بایک جین زغالی و مقنعه اماده در مقابل چشمان منتظر یاسان قرار می گیرم حتی رغبتی به اینه و همون ارایش مختصری که همیشه دارم از خود نشون نمیدم ناخوداگاه یاد حرف مامان بزرگم می افتم :یاسمن خوشکله نیازی به سرخاب سفیداب نداره... البته من فکر می کنم بیشتر برای اینکه من و از صرافت همون اندک ارایش بندازد این حرف رو گفته ..
یاسان دستم و می گیره و کشون کشون با خود همراه می کنه در راه پله ها دهانش و به گوشم نزدیک می کند و زمزمه می کند به مامان گفتم میریم خرید اگر پرسید همین و بگو...در تایید سر تکون میدم و باقی پله ها رو طی می کنم
خوشبختانه مادر پیگیر نشد فقط گونه ام و بوسید و با لبخند گفت: خوش بگذره...خودتو خسته نکن
و رو به یاسان ادامه داد :مراقبش باش عزیزم
در اتومبیل بالاخره یاسان از قالب جیمز باند خارج می شود و می گوید:به دیدن دوستش رهام میرویم گویا خبرهای تازه ای برای ما دارد یک سوال در ذهنم جرقه میزند:این رهام کیه..؟
طبق معمول یاسان خیابانها رو با پیست رالی اشتباه می گیرد با سرعت رانندگی می کند..بوق می زند.. سبقت می گیرد...با خود میگم این همه شتاب برای چیه؟؟
عاقبت در یک منطقه مرفه در مقابل درب بزرگ سفید رنگ اتومبیل رو متوقف می کند پیاده می شود و من در تردید پیاده شدن اجازه می دم یاسان برایم تصمیم بگیرد یاسان سرش و از شیشه ی پایین کشیده ی ماشین داخل می کند:چرا پیاده نمیشی؟؟
آرام و با طمانینه پیاده می شوم و با دو سه گام در کنار یاسان قرار می گیرم در با صدای تلیک ظریفی باز می شود یاسان در و هل می دهد و در مقابله با آرامشم دستم و می گیره و با خود می برد ناخوداگاه سرعت قدمهام زیاد می شود اما دلیل نمی شود که من از دیدن حیاط بزرگ و دلباز و باغچه ی سرسبز و پر نهال و الاچیق با ستونهای پوشیده از پیچک و استخر با ابی زلال لذت نبرم.از یک راه باریکه سنگ فرش شده در مقابل الاچیق قرار میگیریم.دستم و از دست یاسان بیرون می کشم و وارد الاچیق می شوم صندلی های فلزی سفید فضای الاچیق رو مهیای پذیرایی کرده روی صندلی نشستم و به رومیزی قلاب بافی شده دست کشیدم.
صدای گفتگوی یاسان با شخصی منو به خود اورد سربلند کردم و در یک نظر یاسان رو دوشادوش پسری بلند قامت و ورزیده دیدم چقدر مثل احمق ها رفتار کردم به سرعت بلند می شوم پسر که حتی نامش دران لحظه در ذهنم نبود سلام می کند..
سلام
سلام شرمنده مزاحم شدم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#3 | Posted: 3 Feb 2014 03:36
پسر جوان صندلی رو برای یاسان و یک صندلی برای خود بیرون کشید:خواهش میکنم بفرمایید...و با اندکی مکث رو به یاسان ادامه می دهد چرا نمی شینی؟؟
یاسان در کنارم و دوستش در مقابلم جای گرفتند فضا سنگین است یاسان صداشو صاف می کنه و رشته کلام و بدست می گیرد:رهام جان خودت در جریان مسله ی یاسمن هستی گفته بودی اشنایی در دانشکده رشت داری شاید بتونه گره ی کار و باز کنه..
سربلند کردم...رهام هم سربلند کرد در یک لحظه کوتاه چشم تو چشم شدیم بدون انکه احساس شرم کنم به او چشم دوختم شاید انتظار و در نگاهم دید که بی تعلل گفت:بله علی صبوری دوست دوران کودکی و نوجوانی من است گویا اکنون در دانشکده رشت مشغول به کار است با اقای صبوری صحبت کردم او چند روزی زمان خواست امروز بالاخره جواب داد گفت یاسمن خانم حتما ترم اول و در رشت باشد و از انجایی که تهران تراز بالاتری دارد در شرایط عادی نمی شود دانشجو انتقالی بگیرد مگر اینکه از شرایط دیگر بهره ببرد مثلا متاهل باشد یا معدل بالایی در ترم اول ......
باز هم تکرار مکررات باز هم سخنرانی مجانی دیگر بدون توجه به ادامه سخنان رهام گفتم:در یک کلام بگویید باید قید دانشگاه رو بزنم چرا که من نه متاهلم...نه بیمارم...نقص عضو هم که می بینید ندارم و البته تضمینی هم نمی دهم معدل ترم اولم 19.99 شود 19.99 رو باتمسخر گفتم
یاسان با حیرت و رهام با انزجار به من چشم دوختند..نگاه رهام در ان لحظه خوانا بود حس غرور...حس انزجار از بی توجهی من نسبت به سخنان از نظر خودش گوهر بارش یا شاید هم حس یک مرد جوان در مواجه با یک دختر بچه ی لوس و گستاخ....اصلا معنی نگاه رهام چه اهمیت داشت وقتی ده دور تسبیح یا قاضی الحاجات من بی نتیجه بود بلند شدم
یاسان لب گشود: بشین یاسمن...نگاه یاسان هشداردهنده بود در ان لحظه واقعا در قالب دختر بچه ی لوس رفتم.اشک روی گونه هام جاری شد و با صدای بغض دار و مرتعش گفتم: بشینم که چی بشنوم هان...این سخنرانی که این اقا انجام داد قبلا از تو شنیدم گوشم از این حرفها پر است حالم از این قانون و تبصره ها بهم می خورد اصلا گور بابای دانشگاه گور بابای رویای کودکی قیدشو زدم یه سال دیگه میخونم باز تست میزنم باز ازمون میدم باز جی پنج می نویسم شاید سال آینده قبول شدم اما باز هم رشت...
از میز فاصله گرفتم یاسان مچ دستم و گرفت بدون توجه به رهام و ان پوزخند مسخره اش فریاد زد:بچه نشو یاسمن بشین اجازه بده فکرهامون و روی هم بریزیم
در سکوت نشستم و با خشونت با پشت دست اشکامو از گونه پاک کردم یاسان دستم و رها کرد و با نفسی عمیق بر خود مسلط شد :متاسفم رهام امیدوارم شرایط و درک کنی
رهام در چشمانم نگریست زیر لب زمزمه کرد:قابل درکه...
نمی دونم حرفش و در هیبت تمسخر زد یا تاسف..
شرمنده از رفتارم سر به زیر افکندم رهام ادامه داد:حالا چکار میکنی یاسان ....چرا منو مورد خطاب قرار نداد این سوالی بود که ان لحظه در ذهنم جرقه زد..
در تاریک روشن ذهنم به یاد سینا افتادم پسر خاله کتی کسی که صد البته چشم دیدنش و ندارم اما در کودکی از زبان مادر بزرگم زمزمه هایی در رابطه با اینکه من و سینا عقدمان در اسمانها بسته شده شنیده ام...به این فکر نکردم که ایا دانشگاه واقعا ارزش یک عمر تحمل سینا رو دارد یا نه؟؟؟ فقط فکرم و ناخوداگاه به زبان اوردم:ازدواج می کنم
یاسان و رهام با حیرت به من چشم دوختند یاسان با اخم و حیرت پرسید چکار میکنی؟
شرمنده شدم اما راه بازگشتی نبود دل به دریا زدم :اگر ازدواج کنم تنها یک ترم در رشت میخونم مطمئنم میتونم بابا و مامان و راضی کنم تازه مامان از خدا می خواهد به سینا بله بگویم...
یاسان با خشم فریاد زد تا دیروز سینا رو ادم حساب نمی کردی حالا چی شده خانم می خواهد با یک تیر دو نشان بزند هم عروس شود هم دانشجو..
ترسم و پشت نقاب جسارتی که در ان لحظه یافته بودم پنهان کردم :راه دیگری ندارم سینا من و دوست دارد شاید با گذشت زمان من هم به او علاقمند شوم اکنون حضورش در زندگیم می تونه گره گشا باشد..
بخدا بچه ای یاسمن چرا کمی منطقی و جدی به مسله نگاه نمی کنی؟ایا دانشگاه ارزش دارد یک عمر ان پسر لوس و از خود راضی رو تحمل کنی؟تو نمی تونی یک ساعت بدون بحث و جدل با او سپری کنی بعد میخواهی یک عمر زیر یک سقف با او زندگی کنی؟؟
مستاصل و کلافه نالیدم :پس چکار کنم یاسان تو قول دادی کمکم کنی؟؟
یاسان کلافه تر از من سر تکان داد
رهام با چهره ای متفکر رو به یاسان گفت:معذرت میخو ام دخالت میکنم اما شاید راه حل یاسمن خانم چاره ساز باشد نهایتش یک عقد سوری و مصلحتی خوانده می شود و پس از انتقالی یاسمن خانم فسخ می شود انگار که نه انگار اب از اب تکان نمی خورد...
یاسان اهی کشید: این وسط یک مشکل وجود دارد
همزمان با رهام گفتم :چه مشکلی؟
اول اینکه سینا موافقت نمی کند و مسله مهمتر سینا ایران نیست مقیم کانادا است و طبق تبصره ی عنوان شده همسر باید ساکن دانشگاه مقصد باشد
رهام در تایید سر تکون داد
و من اندیشیدم ایا راه دیگری هست؟؟
بدون اینکه نتیجه ای گرفته شود من و یاسان عزم رفتن کردیم در اخرین لحظات عقل حکم می کرد به خاطر رفتارم از رهام پوزش بخواهم یاسان در اتومبیل نشست و من با یک گام در مقابل رهام ایستادم و در نگاه منتظر رهام گفتم:معذرت می خوام اقا رهام ...بهر صورت من بابت پیگیریها و هم فکریتان متشکرم امیدوارم شرایط و درک کنید و از رفتار نسنجیده ام دلخور نباشید...
لبخندی بر لبان رهام جای گرفت:یاسمن خانم فکرتون و در گیر نکنید من ناراحت نشدم...
اندیشیدم چه لبخند زیبایی دارد....گامی به عقب برداشتم لطف دارید...مرسی
27شهریور هم بدون نتیجه گذشت 28شهریور به هر ریسمانی چنگ زدم گریه کردم...التماس کردم حتی مادر و به جان یلدا قسم دادم اما مرغ مادرم یک پا داشت نه چون می ترسم...می ترسم تو رو هم از دست بدهم ...یلدا هم رویای تو رو در سر داشت اما حالا کجاست زیر یک خروار خاک سرد...
یاسان غرید:مادر من گناه یاسمن چیه؟اجازه بده ثبت نام کنه بابا براش خونه می گیره من هم قول میدم ماهی 2_3 بار شما رو پیش او ببرم
پدر که تا ان لحظه در سکوت شنونده بود به سخن امد: یک دختر تنها در یک خانه در یک شهر غریب هرگز حرفش و نزن..
یاسان به سوی پدر برگشت :پدر خواهش میکنم خودم میگردم یک خانه در یک منطقه خوش نام و مطمئن پیدا می کنم چرا سخت می گیرید؟؟
مادر با خشم برخاست:همین که من گفتم یاسمن هیچ جا نمی رود من برای یلدا اسان گرفتم عاقبتم این شد دیگر برای یاسمن مخاطره نمی کنم اگر میخواهی بروی برو ثبت نام کن اما دیگر به عنوان مادر روی من حساب نکن
پدر به یاسان اشاره کرد: یاسان دیگه ادامه نده ...
صدای زنگ موبایل یاسان اجازه سخن به او نداد
بله...سلام رهام جان خوبی...متشکرم نه متاسفانه حل نشد...خبری شده؟...کجا؟... باشه تنها میام ....نه منتظرم باش خداحافظ
بعد از پایان مکالمه اش از جای برخاست و با اشاره من و نزد خود فرا خواند برخاستم با بی حالی کنارش رسیدم بله یاسان.. اهسته گفت :رهام بود گویا حرف تازه ای داشت که نمی تونست پای تلفن بگه من میرم تو هم دیگه با ماما و بابا بحث نکن
تایید کردم نگاه یاسان حضور یاسان چقدر برام مایه ی دلگرمی بود حتی اگر من به مهمی که می خواستم نمی رسیدم دیگه مهم نبود حضور یاسان و سایه حمایت گر او برام کافی بود سرشار از حس محبت خواهرانه در اغوش یاسان فرو رفتم :متشکرم یاسان من خیلی خوشبختم که تو رو دارم یاسان بوسه ای بر پیشانیم زد: من بیشتر خوشبختم....
از اغوش یاسان جداشدم و یاسان با خداحافظی کوتاه از منزل خارج شد...
ملاقات یاسان با رهام بیشتر از انچه که فکر می کردم طول کشید.زمانی که یاسان به خانه بازگشت چهره اش انچنان مغموم و متفکر بود که در یک نظر همه متوجه شدیم اما ترجیح دادیم سکوت کنیم تا زمانی که خود به حرف بیاید. شام در سکوت صرف شد پس از صرف شام برخلاف شب های گذشته یاسان از خیر بالا پایین کردن کانال های ورزشی گذشت و راهی اتاقش شد و تا پایان شب در میان ما حاضر نشد.پاسی از شب گذشته بود اما خواب ذره ای در چشمام نبود بی هدف با فکری مشوش طول و عرض اتاق و قدم میزدم و برای رویای از دست رفته ام افسوس می خوردم.
صدای در نگاهم و ابتدا به سوی ساعت سپس به سمت در کشوند یاسان در سکوت سر در گریبان وارد اتاق شد طبق معمول لبه ی تخت نشست و پس از لحظاتی سکوت سر بلند کرد منو بلا تکلیف وسط اتاق دید به کنار خود اشاره کرد:بیا بشین باید با هم حرف بزنیم..
درکنارش نشستم یاسان نگاهش و از من دور کرد و بی هدف به کنج اتاق خیره شد:یک راه وجود دارد که شاید غیر منطقی و مضحک به نظر برسه اما اکنون در این برهه از زمان و البته نبود وقت کافی تنها راه حل موجود محسوب میشه دلم میخواد خوب به حرفهام فکر کنی و بدور از احساسات...بدور از تعصب تصمیم بگیری اگر موافقت کنی من به اب و آتش میزنم تا بابا و مامان و راضی کنم اماده ای بشنوی؟؟
در تلفیق احساساتی از ترس و حیرت و تردید پاسخ اری دادم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#4 | Posted: 3 Feb 2014 03:37
یاسان نفس تازه کرد و ادامه داد:رهام بار دیگه با اقای صبوری صحبت کرده و به دروغ گفته تو متاهل هستی..
در میان حرف یاسان امدم اما من که متاهل نیستم؟؟چرا دروغ گفت؟؟
انگشت اشاره یاسان روی لبش نشست فقط گوش کن و افزود:در صورت وجود این شرایط برای تو یا هر دانشجویی دیگر میشود انتقالی گرفت البته نیاز به زمان دارد شاید مجبور باشی ترم اول و در رشت باشی اما انتقالی تو به تهران قطعی می شود تنها مسله ای که مطرح است وجود یک شخص مطمن و قابل اعتماد است که با ما همکاری کند اگر تو موافق باشی رهام قول همکاری داده از نظر من هم او تنها کسی هست که می شود در هر شرایطی به او اعتماد کرد این یک قرارداد با توافق دو طرفه است البته باز میگم همه چیز به تو بستگی دارد اما اگه پذیرفتی باید بدونی همه چیز باید در خفا انجام بگیره این برای اینده تو هست نه رهام..
از شدت حیرت چشمانم تا حد امکان گشاد و نفسم کند شده بود باور کردنش سخت نه بلکه غیر ممکن بود که رهام ان پسر از خود متشکر با ان نگاه پر غرور و سرد بخواهد همچین فداکاری در حق کسی که در اولین برخورد با گستاخی با او رفتار کرده بود انجام دهد چهره ی رهام کم کم در ذهنم نقش بست پسری بلند بالا که ترکیب چهره اش حس غرور رو به نگاه دیگران القا می کرد چشماش تیره و کشیده بود که با وجود ابروان کمی پیوسته و گونه های برجسته و بینی خوش تراش زیبایی خاصی به او بخشیده بود تصویر لباش در ذهنم نبود اما در نهایت چهره ای خاص با نگاهی مبهم و سرد و پوستی به خوش رنگی برنز داشت که ناخود اگاه نگاهها رو به دنبال خود می کشید...
دست یاسان در مقابل دیدگانم تکان خورد کجایی دختر؟رفتی گل بچینی؟نظرت چیه؟
لبخندی بر لب نشاندم...نمی دونم یاسان از لبخند بی هنگامم چه برداشتی کرد که نفس اسوده ای کشید و برخاست
از اعتماد به رهام پشیمون نمیشی باقی کارها رو به من بسپر..
در میان ناباوری از اتاق خارج شد و منو در دنیای جدیدی که برایم رقم زده بود تنها گذاشت
از زمان مطرح شدن این موضوع تا موافقت پدر و البته بیشتر مادر منزل ما بیشتر به میدان جنگ شباهت داشت تا خانه ای که همیشه رنگ و بوی صمیمیت و عشق در ان جاری بود در ان شرایط من تنها به این می اندیشیدم که ایا این کابوس پرهیاهو تمام می شود و من بالاخره پرستار میشوم یا....
در نهایت یاسان حرف خود رو به کرسی نشاند و موافقت نصف و نیمه پدر و مادرم و جلب کرد...گرچه این رضایت با وجود اشک در نگاه مادر و تردید و ترس در نگاه پدر اصلا به مزاقم خوشایند نبود اما تسلیم سرنوشت به مسیری جدیدی که پیش رویم بود اندیشیدم...کاش اشتباه نکرده باشم
ازمایشات قبل از عقد روز 29 شهریور انجام دادیم و بعد از تحویل جواب وقت محضر و برای همان روز برای ساعت 4 بعد از ظهر گرفتیم هنوز باورش برایم سخت بود من داشتم بدون هیچ مقدمه و مراسم انچنانی به عقد کسی که دو دیدار بیشتر با او نداشتم در می امدم دیدار اول در الاچیق منزلش و دیدار دوم روز ازمایش یعنی دقیقا 4 ساعت پیش که البته تمام مدت او با یاسان خاطرات دوره ی 6 ساله دانشگاه رو مرور می کرد دریغ از یک کلام جز سلام و نوبت ما شد و سرت گیج نمیره و در نهایت خداحافظ...جملاتی فقط مختصر و نه مفید چه مضحک... مطمئنا این پیوند برای او یک بازی سرگرم کننده و کوتاه بود برای من چه بود.....اکنون نمی دونم اما کاش برای من هم همین طور باشد
در میان انبوه لباسهام بدون در نظر گرفتن گذر زمان مستاصل مونده ام ضربه ای به درب زده شد و متعاقب در باز شد یاسان وارد اتاق شد و با بهت ابتدا به من سپس به اطرافم نگریست...اینجا چه خبر شده؟؟بمب افتاده وسط اتاق؟؟
سر تکان دادم مثل همیشه نمی دونم چی بپوشم؟؟
یاسان خندید و کنارم روی انبوه لباسها نشست :چرا شما دخترا همیشه نمی دونید چی بپوشید؟؟
با اخم به او نگریستم :با تجربه شدی یا از تجربه دیگران درس گرفتی؟؟
یاسان به نشانه تسلیم دست بلند کرد :تسلیم خانم لطفا واسم مورد انظباطی ننویس
لبخند زدم یاسان وقت ندارم اگر کمک نمی کنی حداقل وقتم رو نگیر...
یاسان چشمکی زد و با زیرکی گفت: عجله داری؟؟
شرمنده از برداشت نادرست یاسان سر به زیر انداختم
یاسان دست از لودگی برداشت ببینم چی داری؟؟ونظری به لباسهام انداخت یک کت بلند کرم رنگ با جین نخودی و یک شال لطیف کرم از میون لباس هام بیرون کشید با وسواس انها رو در کنار هم قرار داد و در نهایت با لبخند حاکی از رضایت انتخاب خود رو تایید کرد من هم به سلیقه ی او آفرین گفتم.
دستی به شانه ام زد: اماده شو من بیرون منتظرم و از اتاق خارج شد
بلند شدم موهامو شونه زدم و با گل سر زیبا بالا جمع کردم با وسواسی بیشتر از همیشه ارایش کردم لباسهای انتخابی یاسان و پوشیدم و دسته ای از زلفهامو از بند گل سر رها کردم و اجازه خود نمایی روی پیشونیم دادم و با نگاهی به اینه و زدن مهر تایید دل از اینه کندم و از اتاق خارج شدم
همزمان با من یاسان نیز از اتاقش خارج شد او هم بیش از روزهای دیگر به ظاهرش اهمیت داده بود با یک پیراهن چهار خونه البالویی سورمه ای با یک جین سورمه ای چقدر چشم گیر شده بود یاسان چشمکی زد چه خوشکل شدی امروز...
من هم به شیوه ی خودش پاسخ دادم :چه خوش تیپ شدی امروز ....خندید من هم خندیدم اسوده خاطر یا شاید خوش خیال...
یاسان جدی شد نزدیکم شد و در چشمانم نگریست :خواهرم مطمئنی؟؟
جدیت یاسان در من اثر کرد سر تکان دادم:نه یاسان مطمئن نیستم...می ترسم...تنها امید دارم کارم اشتباه نباشه...
یاسان نفس عمیق کشید :من هم امیدوارم و هم متوکل..تو هم با توکل تو راهی که پیش پات افتاده قدم بزار..
در ان لحظه گویا ذره ذره ی اطمینان یاسان از نگاهش برخاست و بر دلم نشست سرشار از حس توکل و امید به پدر و مادرم پیوستم
در اتومبیل مادر همچنان با نگاهی ملتمس گفت: یاسمنم هنوز دیر نشده اگر پشیمونی بگو
اما من پر از همان احساس ساعت قبل بر تصمیمم پافشاری کردم ..
پدر با کمترین سرعت ممکن در بزرگراه می راند گویا اصلا قصد رسیدن به هیچ مقصدی نداشت اما با همون اندک سرعت به مقصد رسیدیم پدر اتومبیل و در مقابل ساختمان نو ساز محضر متوقف کرد.
یاسان به اتومبیل که جلو اتومبیل پدر پارک شده بود اشاره کرد: رهام هم امده ...
همگی از اتومبیل خارج شدیم رهام نیز از اتومبیل خارج و به سوی ما امد نا خواسته سر به زیر افکندم حتی با سلام و احوالپرسی او سر بلند نکردم یاسان جمع رو مورد خطاب قرار داد: توکل به خدا وارد شیم از ساعت قرارمان 15 دقیقه گذشته... ابتدا پدر و بدنبالش مادر و یاسان به سوی ورودی گام برداشتند
صدای رهام رشته افکام را پاره کرد: یاسمن خانم اگر تردید دارید من اصراری ندارم
سربلند کردم و در نگاه سردش گفتم:پشیمونید؟؟
شانه بالا انداخت:برایم مهم نیست ...نهایتش 4 ماه نام شما رو در شناسنامه دارم در این مدت احتمالا شما رو نمی بینم شما به رشت میرید و من تهران هستم شاید دیدار بعدی ما روز فسخ عقد باشد
حسی گنگ..حسی ناشناخته بر دلم چنگ انداخت ناتوان از ترجمه این احساس گفتم:حداقل دلیل این فداکاریتون رو بگید به نظر نمی رسه ذاتا فداکار باشید
پوزخندی بر لبان رهام نشست:فداکاری؟این کار بیشتر شبیه یک معامله است یک معامله بی سود و زیان برای من و در مقابل سرشار از منفعت برای شما...می بینید که این فداکاری نیست بیشتر بخشندگی است و من ذاتا انسان بخشنده ای هستم همین که یاسان شاد می شود برایم کفایت می کند حالا اگر سوال یا شبهه ای نمونده بریم
همگام با او به سوی ورودی راه افتادم اندام ظریف و شکننده ی من در کنار اندام ورزیده رهام دیدنی بود
از گوشه چشم ظاهرش و دید زدم ظاهرش با پیراهن نوک مدادی و شلوار جین زغالی کاملا برازنده و چشم گیر بود اما آرزو کردم کاش کت شلوار به تن داشت تا حداقل در نگاه انظار عروس و داماد مضحک جلوه نکنیم باهم وارد اتاق عقد شدیم منشی همه را به نشستن دعوت کرد من و رهام روی کاناپه سفید رنگ که بر اثر نشست و برخاست زیاد به زردی میزد نشستیم جلوی ما میز مستطیل شکل با اندازه ای متوسط که سفره عقدی ساده و کاملا ابتدایی چیده شده بود قرار داشت
ادکلن سرد و تلخ رهام از همون لحظه ای که شونه به شونه ام نشست در مشامم خوش امد و اجازه دادم این عطر که نمایانگر شخصیت رهام است در ذره ذره وجودم نفوذ کند و دلم و به چنگ اورد
عاقد با سکوتی چند دقیقه ای به سخن امد ضمن سلام و خیر مقدم مدارک رو از یاسان گرفت و پس از چک مدارک و تایید انها مطالبی در دفتر بزرگش نوشت در نهایت دست از نوشتن برداشت و با رخصت از پدر صیغه ی عقد و جاری کرد و من و چون انسان گمشده در دنیای ناشناخته قرار داد
دوشیزه یاسمن ستوده فرزند مهدی آیا به بنده وکالت می دهید شما را به عقد دایم اقای رهام راستین فرزند محمدرضا با مهریه معلوم یک جلد کلام الله مجید یک دست اینه و شمعدان یک شاخه نبات و تعداد 14 سکه تمام بهار و 14 شاخه گل رز در اورم وکیلم
میزان مهریه طبق نظر من تعیین شده بود در سکوت من صیغه برای بار دوم خوانده شد بدون اینکه صدای پر هیجان کسی عروس رو پی گل چیدن بفرستد بغض کردم... بی دلیل قلبم به تلاطم افتاد..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#5 | Posted: 3 Feb 2014 03:38
میزان مهریه طبق نظر من تعیین شده بود در سکوت من صیغه برای بار دوم خوانده شد بدون اینکه صدای پر هیجان کسی عروس رو پی گل چیدن بفرستد بغض کردم... بی دلیل قلبم به تلاطم افتاد...و دستانم سرد و کرخت شد...برای بار سوم خونده شد باز هم من پی آوردن گلاب کاشان نرفتم روی کاناپه کنار رهام سرد با ادکلن تلخ نشستم و به صدای عاقد که در گوشم می پیچید گوش دادم یاسمن ستوده...یک جلد...اینه...شاخه نبات...14 شاخه گل رز..."اه اه من که گل رز دوست ندارم کاش می نوشت 14 شاخه گل میخک ...حالا من با 14شاخه گل رز چکار کنم ارنج رهام که درپهلویم فرو رفت من و از هپروت خارج کرد با اخم در اینه به او نگریستم شدت فشار آرنجش در پهلویم بیشتر شد و زمزمه ی او: بله رو بگو و تمام کن این نمایش مسخره رو...
نگاهم میون او ,عاقد و خانواده ام در گردش بود باز زمزمه ی عصبی رهام:از کار وزندگی افتادم بله رو بگو برم دنبال کارم..
و صدای با صلابت عاقد عروس خانم وکیلم...دل به دریا زدم و با صدایی لرزان گفتم:با توکل به خدا و اجازه پدر و مادر و همینطور برادرم بله...
کسی صلوات نفرستاد... کسی با شوق دست نزد... کسی با خنده بر سرم نقل و سکه نریخت...احتمالا عاقد هم از این همه سوت و کوری مراسم عقد شگفتزده شد...یاسان برخاست و به ما نزدیک شد به احترام برخاستیم دو جعبه ی کوچک مخمل سفید رنگ رو روی میز مقابلمان گذاشت ابتدا دست رهام و به گرمی و صمیمیت فشرد سپس من و در اغوش کشید بوسه ای روی شقیقه ام نشاند و لحظه ی بعد من و از اغوشش جدا کرد بغض راه گلوم و بست یاسان انگشت اشاره اش و روی لبم نهاد هیسسس حالا نه یاسمن...
اما من خیسی رو در چشماش دیدم نگاه از چشماش گرفتم و اهسته گفتم:خیلی دوست دارم یاسان
یاسان بازوم و رها کرد و دور شد به سوی پدر و مادرم رفتم در اغوش مادر بالاخره بغضم شکست و گریه کردم مادر با مهربانی اشکام و پاک کرد اما من اشکهای او رو پاک نکردم در اغوش پدر دیگر اشکی برای ریختن نداشتم پدر پیشونیم و بوسید و گفت:مواظب خودت باش...چرا نگفت خوشبخت باشی مثل تمام پدرها این فقط یک ارزو بود...
رهام دست پدر رو فشرد پدر به او چه گفت متوجه نشدم اما رهام بالحنی مصمم خیال او رو اسوده ساخت :من قول دادم نگران نباشید...بعد از پدر به سوی مادر رفت مادر با روی گشوده از او استقبال کرد و پیشونی او رو بوسید بالاخره لبخند مهمان لبان رهام شد
یاسان به جعبه های انگشتری اشاره کرد حلقه ها فراموش شد...
رهام استفهام آمیز به یاسان گفت:لازمه..؟
یاسان شانه بالا انداخت: دوست نداری بردار بذار تو جیبت پس نمی گیره ...
رهام کلافه دستی به موهاش کشید و با مکث که برای من قد یک سال طول کشید بار دیگه روی کاناپه شانه به شانه من نشست... ابتدا رهام حلقه ساده تک نگین رو از جعبه خارج و با بی احساسترین حالت ممکن دستم و گرفت و به سرعت حلقه رو در انگشتم فرو کرد از تماس دستش با دستم حس مبهمی که در نظرم خوشایند بود نه تنها دلم بلکه تمام وجودم و فرا گرفت و گرمی مطبوعی رو در رگهایم دواند...دست من از زمانی که حلقه رو از از جعبه خارج تا زمانی که اون رو در انگشت رهام فرو کرد لرزان بود اندیشیدم که ایا رهام هم ان حس خوشایند رو که من تجربه کردم تجربه کرد...کاش....سر بلند کردم و نگاه رهام و با پوزخندی بر لب خیره به حلقه ی اسیریش دیدم... چشم از او گرفتم دلم نمی خواست این حالت شکجه اور او رو ببینم .
بعد از امضای دفتر بالاخره از ساختمان محضر چون لشکر شکست خورده یکی پس از دیگری خارج شدیم
یاسان با ذوق همه رو برای صرف شام دعوت کرد پدر و مادر گرمی هوا و خستگی رو بهانه کردند و از مهمانی شام سر باز زدند رهام هم کلافه به ساعتش نگریست و من ان لحظه انگشتش را خالی از حلقه دیدم بغضی به اندازه هلو در گلوم نشست یاسان اهی کشید:باشه واسه یک شب دیگه گویا جمع آمادگی ندارد...
بغضم و فرو خوردم و اندیشیدم مگر شام خوردن امادگی می خواهد؟؟
پدر و مادر با خداحافظی کوتاه و مختصر به سوی اتومبیل رفتن یاسان یک دستش رو بر شانه ی رهام و دست دیگرش رو روی کمرم نهاد: نمی دونم شما چه احساسی دارید اما من بی دلیل خوشحالم شما هم برای خوشحالی دنبال دلیل نگردید لبخند بزنید
و از میون ما گذشت و سوی اتومبیل رفت
به سوی رهام برگشتم رهام سر بلند کرد در یک لحظه چشم تو چشم شدیم رهام نگاه از من گرفت:فردا برای ثبت نام میری؟؟
بله
ادامه داد: با کی؟
من شانه بالا اندختم :نمی دونم شاید پدر شاید یاسان..
بار دیگر به ساعش نگریست...عجله اش برای چه بود؟
گویا هنوز وقت داشت پرسید:در مدتی که رشت هستی در خوابگاه می مونی یا خونه می گیری؟
حیرت زده از ان همه پیگیری پاسخ دادم خونه می گیرم بابا موافق فضای خوابگاه نیست
در تایید سر تکان داد موافقم اینطور بهتره.. اما ابتدا از محیط و همسایه ها مطمئن شوید بعد خونه بگیرید..
از پیگیری و یا شاید تعصب او حسی شیرین زیر پوستم دوید لبخند زدم :چشم ...و با مکثی کوتاه ادامه دادم :برای فداکاری یا به قول خودتان بخشندگی که خرج کردید ممنونم...به واسطه شما به آرزوم رسیدم فراموش نمی کنم و مدیون شما هستم..
رهام گامی به عقب برداشت لازم به تشکر نیست من برای...
میان حرفش پریدم: بله گفتید برای شادی یاسان انجام دادید...
نگاهم کرد نگاهش در ان لحظه گیج کننده بود بله همون یاسان...مکثی کرد سپس افزود: دیگه تشکر نکنید شناسنامه سیاه کردم شق القمر که نکردم موفق باشید
ناراحت شدم اما چیزی بروز ندادم ممنون شما هم ...
خندید من برای اولین بار خنده ی او رو دیدم اندیشیدم این پسر اخم و لبخندش همیشه بی موقع و بی دلیل است اما دروغ چرا از خندیدنش خوشم امد همان طور که از اخمش...
گامی به عقب برداشت خداحافظ...مراقب خودت باش ...خوب درس بخون واسه انتقالی راحت باشی..
جمله اخرش دلم و فشرد دور شد حتی جواب خداحافظی نگرفت دور شدنش و با گامهای مصمم و استوار نگاه کردم
و زیر لب زمزمه کردم باز تو رو می بینم...با تلفیقی از احساس غم شادی درد و در نهایت امید به سوی اتومبیل پدر قدم برداشتم
شب یاسان به اتاقم امد و طبق عادت در تختم نشست لبخند زد :خوابت نمی بره..
نه
با اشاره به حلقه ام پرسید; به خاطر این یا دانشگاه؟
جواب ندادم
یاسان ادامه داد: رهام حلقشو در اورده...می دونی؟
در تایید سرتکان دادم
یاسان اهی کشید در حال بر خاستن زمزمه کرد تو هم بهش عادت نکن...و رفت
و مرا در ابهام اینکه به رهام عادت نکنم یا حلقه تنها گذاشت و من با خوش خیالی ترجیح دادم به مورد دوم عادت نکنم..
روز 30شهریور با دو روز تاخیر و کلی دردسر دانشجوی پرستاری شدم وقتی پرینت انتخاب واحد و ثبت نام بدستم رسید در هاله ای از اشک به ان نگاه کردم مادر و یاسان به من تبریک گفتند مادرم تنگ من و در اغوش فشرد و بوسید و با بغض گفت:تبریک میگم عزیزم انشالله موفق باشی و ما رو سربلند کنی یاسان هم من و به اغوش کشید:خواهر کوچلوی خودم حالا یه فرشته با روپوش سفید شده...وای چه فرشته ی قشنگی..
در میون اشک به حرف یاسان لبخند زدم :اینو از تو دارم
یاسان جدی شد:نه عزیزم خواست خدا بود من و رهام فقط وسیله ی تحقق خواست او بودیم حالا دیگه گریه نکن ...
با شنیدن نام رهام چهره اش در مقابل دیدگانم نقش بست با تردید ابتدا به مادر سپس به یاسان نگاه کردم در بی توجهی مادر به گفتگوی ما اهسته خطاب به یاسان گفتم: می خواهم بیشتر در موردش بدانم...
یاسان با شک و حیرت در چشمانم نگریست شاید می خواست دلیل کنجکاویم و از نگاهم بخواند وقتی از چشمام جواب نگرفت پرسید:چرا؟؟
هیجان دونستن مطلبی هر چند کوچک در رابطه با رهام و پشت نقاب بی تفاوتی پنهان کردم: حق خودم میدونم...
یاسان چهره ی متفکر به خود گرفت و با تردید گفت: میگم و با اشاره به مادر افزود :حالا نه شب.. پذیرفتم
با تموم شدن کار ثبت نام به هتل رفتیم قرار بر این شد امشب رو در هتل استراحت کنیم و فردا برای خانه اقدام کنیم به محض ورود به هتل مادر استراحت کرد یاسان برای رفع خستگی ترجیح داد دوش بگیرد و من در تختم خیره به سقف به 5 مهر روز شروع کلاس ها فکر کردم
شام و در رستوران هتل صرف کردیم پس از مختصری پیاده روی به هتل باز گشتیم مادر قبل از خواب با خواندن مجله بانوان خودش و سرگرم نمود و من فرصت و مغتنم شمردم کنار یاسان که مشغول تماشای مسابقات مسترز تنیس بود نشستم: یاسان ... یاسان
یاسان نگاهش و از مسابقه تنیس نگرفت : بله
قولت رو که فراموش نکردی ....
چه قولی؟
کلافه از بی توجهی یاسان گفتم: در مورد رهام میخواستی...
یاسان میان حرفم امد: اهان ... باشه برای بعد از مسابقه..
سرخورده سکوت اختیار کردم مادر مجله رو بست و من و یاسان رو مورد خطاب قرار داد یاسان،یاسمن امشب زودتر بخوابید فردا باید به دنبال خونه باشیم در سکوت یاسان به گفتن چشم اکتفا کردم مسابقه تنیس به پایان رسید یاسان با خمیازه ای تلویزیون و خاموش کرد منتظر به یاسان چشم دوختم یاسان لبخند زد هنوز میخوای در مورد رهام بدونی؟
در تایید سر تکان دادم و افزودم: میخوام بدونم چگونه ادمیست و چرا به من کمک کرد در مورد خودش و خانواده اش و هرچه فکر میکنی لازمه بدونم برام بگو ..
یاسان در چشمام دقیق شد: برات میگم اما از نظر من لازم نیست بدونی... جوابی نداشتم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#6 | Posted: 3 Feb 2014 03:39
یاسان با نفس عمیق و چهره ای متفکر شروع کرد :
از اواسط سال تحصیلی دوم دبیرستان به کلاس ما آمد با کسی نمی جوشید با کسی حرف نمی زد بچه های کلاس می گفنتد چون مایه دار است کسی رو ادم حساب نمی کنه طرفش نمی رفتند او هم طرف کسی نمی رفت سال دوم تمام شد سال سوم باز همکلاس شدیم تغییری نکرده بود همون طور کم حرف همان طور سرد می رفت و می امد حضورش حس نمی شد ما به معنای واقعی فقط همکلاس بودیم سال اول دانشکده در کلاس اقتصاد باز او رو دیدم به نشانه ی آشنایی من لبخند زدم او بی تفاوت گذشت از ان روز من هم نسبت به او کم محل شدم...یادمه میانترم اقتصاد خرد داشتیم استادش خیلی مقرراتی و منضبط بود من و رهام همزمان با ده دقیقه تاخیر به کلاس رسیدیم استاد اجازه ورود نداد من ناراحت و رهام بی تفاوت از ساختمان کلاس ها خارج شدیم ناخواسته با هم روی اولین نیمکتی که رسیدیم نشستیم نگاهم کرد:ناراحتی؟
من گفتم :تو نیستی؟
خندید و شانه بالا انداخت:دیشب کتاب اقتصاد بدستم رسید وقتی هیچی نخوندم چرا باید ناراحت باشم سکوت کرد من هم ناراحت در فکر نمره نداشته ی میانترم بودم..باز او بود که سکوت رو شکست :حتما خیلی خونده بودی که اینقدر ناراحتی؟
من تایید کردم ...
با خنده گفت:دبیرستان هم بچه ی درس خونی بودی...
پس او من و یادش بود مثل خودش جواب دادم: تو بیشتر باهوش بودی تا درس خون...
بی تفاوت گفت: همه کتاب و شب امتحان بخونی تو وقت هم صرفه جویی میشه...و به حرف خودش خندید من هم خندیدم این جریان شد نقطه شروع دوستی ما.. سال اول و دوم دوستیمون در حد کلاس و دانشکده بود سال سوم به خارج از دانشکده کشیده شد و سال اخر او من و به پیست رالی برد و من به زمین تنیس... دانشکده رو تموم کردیم اما دوستی ما تموم نشد سال بعد هر دو ارشد قبول شدیم او در مدیریت منابع انسانی من هم که مدیریت تحول... کماکان در دانشکده و خارج از ان همدیگه رو می دیدیم همون سال پدرش در سانحه رانندگی فوت شد به مجلس ترحیمش رفتم و از ان به بعد رفت امد من به خانه شان شروع شد تازه انزمان بود که فهمیدم خواهر برادری ندارد و در ان خانه ی بزرگ فقط خودش و مادر و پرستار مادرش زندگی میکنند
دیگر کاملا او رو می شناختم برخلاف گفته ی بچه های دبیرستان و دانشکده مغرور نبود فقط کم حرف بود
وقتی یلدا دچار سانحه شد خیلی ناراحت شد اخه یلدا رو خیلی دیده بود دو سه بار به تقاضای خودش همراهم به ملاقات یلدا امد در مجلس ختمش شرکت کرد و من انروز چشماشو مثل روز مرگ پدرش سرخ و خیس دیدم گذشت و گذشت ارشد و گرفتیم بعد هم دوران خدمت و بعد هم کار دیگه زیاد همدیگه رو نمی دیدیم اما همچنان از حال هم با خبر بودیم وقتی مسله تو پیش امد گفت:اگر من برادرش بودم اجازه نمی دادم برود
گفتم: خودت می خواهی و من سد راهت نمی شوم
گفت: پس حداقل کمکش نکن به تنهایی در مقابل خانواده ات نمی تواند کاری از پیش ببرد
من گفتم :عادت ندارم در روزهای سخت کسی رو تنها بگذارم..
دیگر چیزی نگفت فردای انروز مسله ی اقای صبوری رو مطرح کرد و خودش پیگیر شد تا ان روز بعداز ظهر وقتی از شرکت خارج شدم کنار نگهبانی ایستاده بود گفت باید با خودت صحبت کند و باقی ماجرا..
هنوز دلیل کمکش برایم در هاله ای از ابهام بود گفته های یاسان هم علامت های سوال ذهنم و پاسخ نداد
یاسان از سکوتم بهره برد :گفته هام به دردت خورد؟
سر تکان دادم:نه...
یاسان اه کشید دیگر چه می خوای بدونی؟
دلیل کمکش باور نمی کنم فقط برای شادی تو کمکم کرده باشد لبخند تلخی بر لبان یاسان نشست:خودش گفت برای شادی من کمکت کرده؟
تایید کردم
یاسان سکوت کرد یک سکوت بی هنگام و شک برانگیز
از سی و یک شهریور جستجوی ما برای یافتن خونه ای با معیارهای مادر آغاز شد در عرض سه روز نقطه به نقطه شهر رشت رو زیر پا گذاشتیم و به تمام بنگاههای املاکی سرک کشیدیم تا بالاخره با کلی تفحص و تحقیق یک خونه ی نقلی در طبقه ی سوم یک مجتمع پنج طبقه مورد پسند من و نزدیک به معیارهای مادر و وسواسی یاسان پسند کردیم بعد از مذاکره با صاحب خانه و توافق دو طرفه خانه به مدت 6 ماه در اختیار من قرار گرفت خونه ام که اکنون دلبستگی خاصی به ان پیدا کرده بودم کوچک اما دلباز است یک آشپزخانه کوچک و نور گیر یک پذیرایی نسبتا بزرگ با یک پنجره بزرگ و یک اتاق خواب کوچک و راحت و بالکنی که درب ان در اتاق خواب باز می شد و سرویس بهداشتی در کنار اتاق خواب این تمام مساحت خونه ام و تشکیل می دهد
بعد از ظهر روز سوم مهر برای خرید وسایل ابتدایی منزل راهی شدیم سرویس خواب دارچینی مبلمان کرم تلویزیون یخچال و... به سلیقه من خریداری کردیم قرار شد صبح روز چهار مهر همه رو به ادرس خونه ام ارسال کنند بعد از صرف شام به هتل بازگشتیم مادر از خستگی خیلی زود خوابید یاسان روی کاناپه مقابل تلویزیون خاموش دراز کشید و من بی هدف مجله مادر و ورق زدم صدای زنگ موبایل یاسان سکوت و شکست ناخوداگاه گوش تیز کردم
سلام پدر...ممنون خوبیم شما خوبی؟...بله همانطور که گفته بودید واسه 6 ماه قولنامه نوشتم ... فردا وسایل رو می فرستند...ما احتمالا جمعه برمی گردیم... بزرگواریتون رو می رسونم...چشم... خدانگهدار... یاسان من و مورد خطاب قرار داد بابا سلام رسوند... مجله رو پایین تخت گذاشتم :سلامت باشد..
یاسان ادامه داد: پدر از تنهایی کلافه شده میگفت کی بر می گردید... در سکوت من یاسان دیگر ادامه نداد زنگ گوشیش دوباره بلند شد حسم گفت کسی جز رهام نمی تواند باشد
بله... سلام رهام جان ... قلبم به تلاطم افتاد... متشکرم ... اره هنوز رشتم... کارهای خونه ی یاسمن تمام بشه برمی گردم... نه اقای صبوری روز ثبت نام نبود... می خواهی با خودش صحبت کنی؟ باشه خودم میگم..کارهای شرکت رو سپردم به...
گفتگوی یاسان هچنان ادامه داشت اما من دیگر چیزی نمی شنیدم به رهام فکر کردم به او که حاضر نبود با من صحبت کند و یاسان و واسطه قرار می داد به او که سرد بود و در نگاهش حسی غیر از بی تفاوتی وجود نداشت به او که وقتی در کنارم قرار می گرفت تند تند به ساعتش نگاه می کرد واقعا من چگونه عاشق این ادم خودخواه شدم همه اینها رو می دونستم اما اعتراف میکنم باز هم دلم می خواست به او فکر کنم بیشتر درموردش بدونم این دونسته ها به چه کارم می امد نمیدونم ....
صدای یاسمن یاسمن گفتن یاسان من و به خود اورد
بله...بله
یاسان عمیق به چشمانم نگاه کرد:چی شده؟
یک لحظه ترس در وجودم نشست: هیچی...
ناباوری در نگاه یاسان موج زد: به چی فکر میکردی رنگت چرا پریده؟
با لکنت گفتم:خوابم میاد شاید به خاطر اینه...
یاسان اهی کشید:رهام بود می گفت اقای صبوری روزهای زوج در دانشکده است یکی از این روزها برو خودت و همسر رهام معرفی کن تا او پیگیر کارها شود ...
یاسان پیغام رهام و گفت و به سوی تختش رفت..
جمله ی یاسان در گوشم تکرار میشد برو خودت و همسر رهام معرفی کن مگر همسرش نبودم هر چند این همسری تاریخ انقضا داشت اما بودم و هیچ کس نمی توانست این رو انکار کند حتی اگر رهام منکر می شد...
با اغاز روز دیگر ما با هتل تسویه کردیم و به سوی خانه ام رفتیم وسایل منزل دمدمه های ظهر رسید
تا شب کار چیدن و جابه جایی وسایل طول کشید اما در نهایت خانه ام مهیای زندگی به مدت شاید چهار ماه شد...
مادر و یاسان روز پنجم مهر که با شروع کلاس ها همزمان بود در میون بغض و بی قراری من رشت و ترک کردند و من و برای یک دوره زندگی مستقل تنها گذاشتند...
کلاس ها طبق برنامه اعلام شده به طور جدی از همان روز اغاز شد ومن درگیر و دار درس ها و هضم فضای ناشناخته دانشگاه کم کم یاد گرفتم چطور با تنهایی بزرگم کنار بیایم
اکنون برنامه زندگیم در درس دانشگاه خانه و تماس های شبانه مادر خلاصه شده یک برنامه تکراری اما نه ملال اور...
خوشبختانه یک دوست خوب گهگاهی سکوت خونه ام و برهم میزند دختری به نام ارام که بر عکس نامش اصلا ارام نیست گرچه شخصیت ارام نقطه مقابل شخصیت من است اما در نهایت با احترام به دنیای هم باهم دوست هستیم...
هفته ی اخر مهر بود روز شنبه طبق برنامه هشت تا ده صبح کلاس آناتومی دارم و دو تا چهار بعد از هم فارسی عمومی با یک صبحانه مختصر برای رفتن به دانشگاه اماده شدم در اپارتمانم و بستم با نگاهی به اسانسور نفسم و فوت کردم باز معلوم نیست این اسانسور کجا گیر کرده مسیر پله ها رو در پیش گرفتم کوله ام و روی شانه ام جابه جا کردم و با طمانینه از پله ها پایین امدم صدای گام های شخصی که پرشتاب بالا می امد باعث شد کنار بکشم پسر جوانی با ظاهری اغراق امیز غربی در حین رد شدن سر تا پایم رو برانداز کرد و عبور کرد برای رسیدن به دانشگاه باید یه مسیری رو تا رسیدن به ایستگاه تاکسی پیاده طی می کردم این پیاده روی صبحگاهی برایم لذتبخش بود تاکسی گرفتم و در مقابل دانشکده پیاده شدم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#7 | Posted: 3 Feb 2014 03:39
خوشبختانه یک دوست خوب گهگاهی سکوت خونه ام و برهم میزند دختری به نام ارام که بر عکس نامش اصلا ارام نیست گرچه شخصیت ارام نقطه مقابل شخصیت من است اما در نهایت با احترام به دنیای هم باهم دوست هستیم...
هفته ی اخر مهر بود روز شنبه طبق برنامه هشت تا ده صبح کلاس آناتومی دارم و دو تا چهار بعد از هم فارسی عمومی با یک صبحانه مختصر برای رفتن به دانشگاه اماده شدم در اپارتمانم و بستم با نگاهی به اسانسور نفسم و فوت کردم باز معلوم نیست این اسانسور کجا گیر کرده مسیر پله ها رو در پیش گرفتم کوله ام و روی شانه ام جابه جا کردم و با طمانینه از پله ها پایین امدم صدای گام های شخصی که پرشتاب بالا می امد باعث شد کنار بکشم پسر جوانی با ظاهری اغراق امیز غربی در حین رد شدن سر تا پایم رو برانداز کرد و عبور کرد برای رسیدن به دانشگاه باید یه مسیری رو تا رسیدن به ایستگاه تاکسی پیاده طی می کردم این پیاده روی صبحگاهی برایم لذتبخش بود تاکسی گرفتم و در مقابل دانشکده پیاده شدم
استاد نظری راس ساعت هشت وارد کلاس شد ارام با ده دقیقه تاخیر به کلاس رسید کنارم نشست:سلام خوبی
اهسته پاسخش دادم سلام چرا دیر امدی ؟
ارام ریز خندید:با راننده تاکسی دعوام شد فکر کرده...با تذکر استاد ارام از صرافت ادامه حرفش افتاد
تا پایان کلاس من و ارام سکوت اختیار کردیم و فقط به درس شیرین اناتومی گوش سپردیم با پایان کلاس همراه ارام راهی سلف شدیم در فضای شلوغ سلف ارام فرصت یافت جریان دعوایش رو با راننده بیچاره بازگو کنند: میگم اقا من که گفتم دانشگاه میرم میگه:نه شما گفتی باشگاه اخه یکی نبود بش بگه اول صبح مگه مغز خر خوردم از خواب نازم بزنم برم باشگاه...
ارام تعریف می کرد و من از خنده ریسه می رفتم:بعدش چکار کردی
ارام بادی به غبغب داد: راننده مجبور شد تا دانشگاه برسونم تازه کرایش رو هم ندادم
چرا گناه داره...
خواهر من گناه دارم که اول صبحی استاد نظری با اخم نگاهم کرد...
حالا چون دیر رسیدی ناراحتی یا ازینکه استاد چپ نگاهت کرد...
ارام ریز خندید:خب معلومه...
ضربه ی ارومی به بازویش زدم :ای بدذات چشماتو درویش کن بنده خدا شاید زن و بچه داره...
ارام اخم کرد :نه خودم امارش رو دراوردم مجرده ...
بعد از ساعتی استراحت و خوردن یک ساندویچ ژامبون مرغ راهی کلاس فارسی عمومی شدیم
به محض پایان ساعت کلاس خسته با ارام از دانشکده خارج و راهی ایستگاه تاکسی شدیم از انجا مسیرمون از هم جدا شد برای رسیدن به خانه و ساعتی خواب لحظه شماری می کردم مقابل مجتمع پیاده شدم اینبار برخلاف صبح منتظر اسانسور شدم خسته تر از ان بودم که پله ها رو بالا بروم با رسیدن اسانسور به طبقه ی سوم از اسانسور خارج شدم پسری که صبح تو راه پله ها دیدم این بار کنار درب اپارتمان همسایه ایستاده بود شاید مهمان همسایه بود اصلا چه اهمیت داشت سلام کرد و من سلامش و بی جواب گذاشتم و وارد اپارتمان شدم به محض ورود تغییر لباس دادم و خودم و روی تخت انداختم و در کسری از زمان به خواب رفتم دمدمه های غروب بود که بیدار شدم گرسنگی معده ام و به مالش انداخته بود با نگاهی به یخچال اه از نهادم برخاست از شام دیشب هیچی نمونده بود و من باید اشپزی می کردم کاری که به شدت از ان بیزار بودم ماکارونی تنها غذایی که خوب یا شاید قابل تحمل درست میکردم تا اماده شدن ماکارونی دوش گرفتم و پس از یک دوش ابگرم با احساس بهتر و اشتهای بیشتر شام خوردم
پس از صرف شام برای کلاس بیوشیمی فردا خودم و اماده کردم ساعتی جزوه بیوشیمی وقتم و گرفت و ساعتی برای ازمایشگاه بیوشیمی جزوه نوشتم دیگه احساس می کردم توان نوشتن ندارم جزوه و کتابام و در کوله نهادم و برای خواب اماده شدم...صدای زنگ موبایلم در ان وقت شب باعث وحشتم شد نگاهی به شماره انداختم شماره ناشناس بود پاسخ ندادم زنگ تلفن برای لحظه ای کوتاه قطع شد باز هم در سکوت خونه پیچید برترسم غلبه کردم و جواب دادم
بله...
صدای خشک و خشن یک مرد در گوشم پیچید:خواب بودی؟
..بله؟
من رهام هستم... و با مکث کوتاه ادامه داد:نترس..
نفس در سینه ام حبس شد باور اینکه رهام با من تماس گرفته باشد برام سخت نه بلکه غیر ممکن بود با سر پوش بر احساساتم مثل احمقها جواب دادم:بله...بله سلام حال شما؟
به یاد اوردم که او حالم و نپرسید...
با همون لحن طلبکارانه پاسخ داد:متشکرم غرض از مزاحمت...
میون حرفش پریدم: شما مراحمید...
صداش عصبی شد:همیشه وسط حرف ادم می پری...
حیرت زده از حرفش و شرمنده از رفتارم زمزمه کردم :ببخشید بفرمایید...
سکوت لحظه ای در دو سوی خط برقرار شد من با یک ترس بچگانه ترجیح دادم همچنان سکوت اختیار کنم تا رهام رشته کلام و بدست بگیرد با تاملی بالاخره به حرف امد:مگر قرار نبود بری و خودتو به اقای صبوری معرفی کنی؟؟
به کل از ذهنم رفته بود دلیلش شاید جدی شدن درسها شاید غرق شدن در دنیای تازه دانشگاه بود نمی دونم.. باز صدای خشن رهام:چرا ساکت شدی...
با زمزمه گقتم: فراموش کردم..
رهام خنده عصبی سر داد:فراموش کردی...هه هه.. خانم میگه فراموش کردم...منو بگو خودم و به اب و اتش زدم که خانم ور دل پدر مادرش باشه بعد خانم خیلی راحت میگه فراموش کردم
قصد کردم ارامش کنم:فردا میرم...
رهام با اخطار بی توجه به حرف من گفت:یاسمن خانم پیگیر کار انتقالیت باش اگر خدایی نکرده کار انتقالیت به ترم دوم و سوم و ... کشیده شد من نیستم گفته باشم باید برگردی دنبال یکی دیگه...
حرفش اتشم زد در مورد من چه فکر کرده بود او اگر می خواست که نباشد خب نباشد حرفی نیست اما اینکه گفت بگردم دنبال یکی دیگه خارج از استانه ی تحملم بود لحنم ناخوداگاه از بغض و خشم سر شار شد:
مگه من خواسته بودم که باشید مگه من نامه فدایت شوم برایت فرستاده بودم خودت خواستی.. حرفم و گفتم و مثل بید لرزیدم منتظر بودم بگه دیگه نمیخوام باشم دیگه پشیمون شدم..
اما نگفت لحظه ای سکوت کرد سپس با لحنی اروم که از او در این شرایط بعید بود گفت:یاسمن خانم دنبال کار انتقالی باش فردا باز تماس می گیرم و صدای بوق ...
گوشی از دستم افتاد دلم نمی خواستم گریه کنم اما بغض لعنتی که در وسط گلویم مانده بود اجازه نفس کشیدن به من نمی داد شکستمش تا نفس بکشم تا رها شوم ... به اتاق خوابم پناه بردم و در سکوت شب گریه کردم و باز به رهام فکر کردم...فکر کردم که من کی و کجا دلباخته این انسان مغرور شدم شاید از همان ابتدا که در الاچیق سر بلند کردم و او را با یک تیشرت سفید Lacoste و یک جین تنگ کاربنی دیدم یا شاید از زمانی که یاسان گفت رهام می خواد کمکت کنه... نمی دونم فقط می دونم که دوستش دارم و ای کاش که نداشتم...
صبح با کسالت از خواب بیدار شدم حوصله ی کلاس بیوشیمی و نداشتم اما به حسم اعتنایی نکردم و بدون صبحانه عازم دانشگاه شدم سر کلاس ارام متوجه حالم شد و کمتر در گوشم پچ پچ کرد با پایان کلاس در سکوت همراه ارام به ازمایشگاه بیوشیمی رفتیم و من فقط شاهد لب زدن استاد بودم بدون انکه از ازمایش و کاربردش سر در بیارم...
صدای ارام من و به خود اورد:نمی خوای بری...
سر بلند کردم و ازمایشگاه رو خالی از حضور دیدم ارام در ماتی من دستم و گرفت :بریم استاد می خواد در ازمایشگاه رو قفل کنه با او همراه شدم
در سالن بین کلاسها قدیم میزدیم که ارام گفت من دفتر فرهنگ کار دارم و بسوی دفتر فرهنگ راهمون و کج کردیم ارام به دفتر فرهنگ وارد شد و من بیرون انتظارش و کشیدم نگاهم به در دیوار بود که چشمم به امور دانشجویی افتاد تازه بیاد اوردم که من باید امروز خودم و به صبوری معرفی می کردم به سوی امور دانشجویی رفتم و با تقه ای به در و اجازه ورود وارد اتاق شدم
مرد جوانی سر در مانیتور تند تند مطالبی رو تایپ می کرد در مقابلش ایستادم و سلام دادم..
مرد سرش و بلند کرد:سلام بفرمایید؟
اقای صبوری..؟
مرد جوان در تایید سر تکون داد: بله بفرمایید..
فکر نمی کردم اقای صبوری اینقدر جوان باشد با تاملی کوتاه گفتم :من یاسمن ستوده همسر اقای راستین هستم... از حرفم قند در دلم اب شد...
اقای صبوری از پشت میزش بلند شد و با اشاره دست صندلی مقابلش را تعارف کرد:خوش امدید بفرمایید..
با تشکر نشستم اقای صبوری صداش و صاف کرد :من به رهام هم گفتم پیگیر کار شما هستم اما نیاز بود شما تشریف بیارید و فرم در خواست انتقالی رو پر کنید و از کشوی میزش فرمی در اورد و مقابلم گذاشت...
فرم رو با تشکر از دستش گرفتم و بدون فوت وقت فرم رو پر کردم قسمت مربوط به مشخصات همسر رو جز نام و نام خانوادگی و یک شماره تماس چیز دیگری از رهام نداشتم که بنویسم فرم رو ناقص به اقای صبوری تحویل دادم اقای صبوری نگاهی اجمالی به فرم انداخت خوب بقیه کارها رو بسپرید به من ...
بلند شدم: متشکرم لطف دارید...
فقط ... با صدای صبوری لحظه ای متوقف شدم صبوری به فرم اشاره کرد: مشخصات همسر قید نشده ...
سر به زیر با حالتی مظلومانه گفتم : حفظ نیستم...
فکر اقای صبوری در نگاهش داد میزد"دانشجوی مملکت ما رو باش "

پایان فصل اول

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#8 | Posted: 3 Feb 2014 16:07
فصل ۲

قرار شد مشخصات شناسنامه ای رهام و روز دیگه ببرم... وقتی از اتاق اقای صبوری خارج شدم ارام و در جستجوی خود دیدم از همون فاصله صداش کردم
ارام...ارام
ارام به سویم امد با اخم و تشر گفت: کجا یهو غیبت زد..دستشو گرفتم و با خود همراه کردم: امور دانشجویی کار داشتم
ارام ادامه داد: پس چرا نگفتی؟
کلافه پاسخ دادم: فراموش کردم ببخش حالا به جای غر زدن راه بیافت خستم...
و با ارام از دانشکده خارج و به سوی ایستگاه تاکسی رفتیم ارام زودتر رفت و من با خستگی همچنان به انتظار ایستادم بالاخره تاکسی در ان وقت ظهر پیدا شد وقتی در تاکسی نشستم ناخوداگاه چشمام بسته میشد برخواب غلبه کردم وقتی تاکسی در مقابل مجتمع متوقف شد کرایه رو پرداخت کردم و با خستگی تمام خودم و تا اسانسور کشوندم زمانی که از اسانسور خارج شدم باز ان پسرکه اکنون می دونستم پسر همسایه است دیدم سلام کرد اینبار زیر لب جواب دادم نمی دونم شنید یا نه...با ورود به خونه فقط یه کار انجام دادم خارج کردن مانتو و بعد افتادن در تخت...
غروب شده بود که از خواب بیدار شدم کش و قوسی به خود دادم و راهی حمام شدم با یک دوش نشاط به وجودم برگشت راهی اشپزخانه شدم برای شام زرشک پلو مرغ درست کردم مثل دستپخت مادر نشد اما قابل خوردن بود بعد از صرف شام جزوه کتابامو دور خودم در پذیرایی پخش کردم تا مثلا از هر کدام یه کوچلو بخونم....اما مگر می شد صدای زنگ تلفن حواس نداشته ام رو پرت کرد مادر بود و طبق معمول قربان صدقه ...اظهار دل تنگی و در اخر تذکرات مادرانه خوب بخور... خوب خودتو بپوشون... هوا سرد شده زیاد از خونه خارج نشو و....همیشه در اخر با بغض تلفن و به پدر می داد صحبتهای پدر مختصر و مفید بود سلام دخترم حالت چطوره...به چیزی احتیاج نداری...مواظب خودت باش.. مادرم مدیر یک دبیرستان غیر انتفاعی دخترانه بود و پدر رییس یکی از شعب بانک ,کار انها اجازه نمی داد زیاد از تهران خارج شوند...
مکالمه با خانواده ام نیروی تازه ای برای درس خواندن به وجودم بخشید مطالعه ی کتابامو از سر گرفتم جزوه فیزیولوژی رو کامل کردم نگاهی به ساعت انداختم دیگر برای امشب بس بود کتابامو از دورم جمع کردم و همه رو در کوله ام چپاندم کوله رو پای مبل گذاشتم و به قصد خواب برخاستم که صدای زنگ موبایلم متوقفم کرد باز نگاهم به سوی ساعت کشیده شد...ساعت یازده رو نشون می داد جواب دادم بله؟
سلام رهام هستم...
فکر کردم لازمه هر وقت تماس می گیره خودشو معرفی کنه اگر معرفی هم نمی کرد یقینا من صاحب این صدای پر جذبه رو می شناختم شیطنت ارام انگار در من هم اثر کرده بود
گفتم: سلام من هم یاسمن هستم...
برخلاف انتظارم رهام عصبانی نشد خندید وای که من چقدر خنده اش رو دوست داشتم...
...حالا من باید بگویم خوشبختم... و با اندکی سکوت ادامه داد:اما نیستم...
این هم از جواب شیطنت من باز بر دلم زخم زد باز هم بی رحمانه غرورم و له کرد صدای شکستن دلم و به وضوح شنیدم نه حالا موقع گریه کردن نبود لحن صدایش جدی شد:ناراحت شدی..؟
مگر ناراحتی من برایش مهم بود مسلما نه...پس زیر لب گفتم: نه...
شنید چرا که در پاسخ گفت:به نفعته ناراحت نشی چون من بلد نیستم از دلت در بیارم...
خسته بودم و حرفهای رهام بر خستگیم می افزود:امرتون رو بفرمایید...
لحن صدایش عوض شد صد بار سردتر صد بار تلختر: رفتی دیدن صبوری..؟
بله فرم انتقالی پر کردم مشخصات شما رو می خواست که نداشتم
..باشه واست پیامک می کنم و نتیجه گفتگو؟
گفت که سعی خودش و می کنه..
..همین؟
..بله باید چیز دیگه ی می گفت؟
..نمی دونم... شاید دلم می خواست بشنوم انتقالیت جور شده..
خوش خیالی بیش نبود اگر فکر می کردم برای نزدیک شدن به من همچین ارزویی دارد ناخواسته من هم مثل خودش تلخ شدم:یک ماه و اندی گذشت باقیش هم می گذره واسه پاک شدن شناسنامه ات کمی صبور باش..
هر جور دوست داری فکر کن...
..در مورد شما جور دیگه ای نمی تونم فکر کنم...
مشخص بود حوصله اش و سر بردم:به فکرت کار ندارم اما به من فکر نکن خداحافظ...و بوق
مثل همیشه زخم زد.. دل شکست ...باز دلم گریه می خواست لعنت به هوای بارانی چشمام..صدای زنگ پیامک زده شد در هاله ای از اشک به مشخصات رهام چشم دوختم و بارها خواندم که دیگه از بر شدم...
روز چهارشنبه قبل از اینکه به سالن پراتیک برم به دفتر اقای صبوری رفتم و فرم انتقالی رو کامل کردم اقای صبوری نگاهی به فرم انداخت و بعد از اطمینان از تکمیل ، ان را در پوشه ای قرار داد...دیگر دلیلی برای ماندن نبود بلند شدم:متشکرم...
اقای صبوری از پشت میزش برخاست خواهش می کنم سلام گرم مرا به رهام جان برسونید..
در ظاهر لبخند زدم و در باطن به حال خودم و خوش خیالی صبوری گریستم...
از اتاق صبوری خارج شدم و با بی حوصلگی راهی سالن پراتیک شدم چهارشنبه در کسالت گذشت پنج شنبه و جمعه کلاس نداشتم عصر پنج شنبه مادر و پدر به رشت امدند و تا غروب جمعه ماندن بعد از مدتها من باخانواده ام گفتم و خندیدم و به گشت و گذار پرداختم...
با اغاز ماه ابان سرمای هوا محسوس تر شد اقای رضایی صاحب خانه یک بعد از ظهر امد و بخاری رو نصب کرد و مرا از دردسر لباس گرم نجات داد...زندگی من همچنان بدون تغییر می گذشت
چهارشنبه بود بعد از خروج از سالن پراتیک اقای مردانی نماینده گروه پرستاری اعلام کرد کلاس زبان عمومی تشکیل نمی شود
من و ارام از خدا خواسته به سلف رفتیم و بعد از خوردن یک ساندویچ همبرگر راهی خونه شدیم ارام هم به اصرار من مهمان خانه ام شد اقا رحمت سرایدار ساختمان با علاقه مشغول رسیدگی به نهال هایش بود در سلام پیش دستی کردم: سلام خسته نباشید...
اقا رحمت کمر راست کرد و با گویش شیرین گیلکی پاسخ داد:سلام دخترم ...
ارام ریز خندید و در گوشم نجوا کرد: یاسی اقا رحمت هم بد کیسی نیست..
با ارنج به پهلویش زدم :کوفت..
ارام خنده اش و جمع کرد درب اسانسور باز شد دست ارام و گرفتم :بیا بریم قبل از اینکه در اسانسور بسته شه..
پسر همسایه که اکنون می دانستم نامش فرید است مرا مورد خطاب قرار داد: یاسمن خانم اسانسور رو نگه دار ما هم میایم ارام قصد شیطنت کرد دستشو کشیدم و با اخطار گفتم: ارام...
فرید با پسری هم قواره و هم تیپ خود در اسانسور جای گرفتند فرید سلام کرد دوستش لبخند زد ارام دکمه زد و رو به فرید و دوستش گفت واسه شما چند بزنم؟ دوست فرید با گستاخی چشمکی زد وگفت: همون که برای خودت زدی...
فرید به حرف دوستش خندید ارام با اخمی نگاه از اندو گرفت...فرید خنده اش و جمع کرد و رو به دوستش گفت: سیا خانم ها اهل مزاح نیستند ....
دوست فرید یا همان سیا نگاهش بین من و ارام به گردش امد... با لحن مشمئزکننده اروم زمزمه کرد:پس اهل چی هستند...
ارام به خشم امد: ساکت شو قبل از....
اسانسور در طبقه سوم ایستاد دست ارام و گرفتم بیا بریم ...
فرید هم دوستشو مورد خطاب قرار داد :سیا برام دردسر درست نکن تازه سه روز مامان رفته کاری نکن فردا پا شه بیاد..
سیا بی اعتنا به حرف فرید دنبالمان روانه شد: بگو قبل از چی...
ارام برگشت من هم ...
..هوس تو دهنی کردی...
سیا گستاخ و دریده سر تا پای ارام و از نظر گذراند رگه های سرخی در چشمانش هویدا شد:دهنی...چرا که نه...
از لحن سیا مشمئز شدم کلید زدم و قبل از اینکه ارام در جواب سیا حرفی بزند او رو به درون خانه هل دادم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#9 | Posted: 3 Feb 2014 16:07
درب اپارتمان پست سرم با صدا بسته شد ارام به معنای واقعی ارام و قرار نداشت ...طول و عرض پذیرایی را قدم میزد و به فرید و دوستش بد و بیراه می گفت.. با گذست ساعتی ارام بالاخره اروم گرفت در کنارم نشست و در نگاه ترسان من گفت:معذرت می خوام یاسی من نباید با او کل کل می کردم عاقبت کلنجار رفتن با یه ادم بی شعور همین میشه...
در سکوت من ادامه داد: یاسی ناراحت نباش...فراموش کن...تمام شد رفت ...
ومن اندیشیدم واقعا تمام شد... تا بعد از ظهر ارام پیشم ماند و منو از حال و هوای اولیه خارج کرد دمدمه های غروب بود که به خانه شان رفت....
من انشب زودتر در اپارتمانم و قفل کردم و همچنین به مراتب در شیشه ای بالکنو چک کردم ...

پنج شنبه رو با رسیدگی به امور خانه و جمعه رو صرف درسها و کارهای شخصی گذروندم شنبه به محض ورودم به دانشگاه با اقای صبوری چشم تو چشم شدم اقای صبوری در سلام دادن پیش دستی کرد:سلام خانم راستین حال شما..؟
او اولین کسی بود که منو با نام فامیلی رهام صدا می کرد ناخوداگاه لبخندی بر لبم نشست: سلام متشکرم...
اقای صبوری بامن همگام شد :رهام جان در چه حال است...
چه می توانستم بگویم شواهد نشان می داد که او بیشتر از من که همسر شناسنامه ایش محسوب می شدم از حال و روز رهام باخبر است بر این حقیقت تلخ سر پوش گذاشتم
..مرسی اونم خوبه ...سلام داره خدمتتون.. و لب فرو بستم
اقا صبوری از سکوت بوجود امده بهره برد:در رابطه با کار انتقالی شما صحبت کردم و از معاون دانشکده قول مساعد گرفتم انشالله تا اواسط همین ماه حکمش داده می شه...
مات و مبهوت به اقای صبوری نگریستم..نه مزاح نمی کرد ...
جدی میگید..
صبوری تایید کرد و افزود: می خواستم تا امدن حکم صبر کنم اما نتونستم این شادی رو از شما و رهام جان دریغ کنم...
درحیرت از حرکتم باز موندم.. اقای صبوری بسویم برگشت و با چهره ای متبسم و لحنی زیرکانه گفت:از قول من به رهام بگو شیرینی انتقالی همسرش و دامادیش رو یک کجا می گیرم... و به راه خود ادامه داد...و مرا در بهت باقی گذاشت..
کلاس های انروز و چگونه سپری کردم نمی دونم با پایان کلاس اناتومی بی توجه به حرفهای ارام درمورد استاد نظری به سرعت از دانشکده خارج شدم و با اولین تاکسی گذری خودم و به خونه رساندم برای دادن این خبر به خانواده و رهام لحظه شماری می کردم با ورود به مجتمع اعتنایی به فرید و دوستش سیا که به سوی اسانسور می امدند نکردم در اسانسور و بستم...
به محض ورود به خانه بدون اینکه تغییر لباس دهم به سوی تلفن رفتم با هیجانی که دستام و به لرزش در اورده بود شماره خونمون و گرفتم یاسان جواب داد : بله...
سلام یاسان خوبی...
لحن صدای یاسان تغییر کرد: سلام خواهری تو خوبی..
..ممنون صدای تو رو می شنوم خوب میشم..
..فدای خواهر گلم بشم...درسا خوب پیش میره؟
..خوبه...لحظه ای مکث کردم سپس افزودم:یه خبر خوب دارم اگه مژدگونی میدی بگم...؟
..مژدگونی چیه تو جون بخواه خواهری...
..باشه نقطه چین شدم مژدگونی هم نمی خوام امروز اقای صبوری گفت انتقالیم جور شده فقط حکمش مونده که نمیدونم گفت اواسط ابان میاد یا اخرش...
همون طور که انتظار داشتم یاسان بی نهایت خوشحال شد:مبارکه ...مبارکه خبرت ارزش مژدگونی داشت امدی هرچی بخوای واست میگیرم..
از موقعیت پیش امده نهایت استفاده رو کردم :حالا که فکر می کنم می بینم نیاز مبرم به Galaxy S 2 دارم..
خنده ی مستانه ی یاسان در گوشم پیچید : کم اشتها شدی خواهری... مطمئنی تعارف نمی کنی..
بعد از مکالمه با یاسان با مامان و بابا هم صحبت کردم و انها را هم در شادیم شریک کردم...
صحبت با خانواده ام حس خوب و انرژی زیادی رو به وجودم بخشید برخاستم لباس عوض کردم شام ساده ای تهیه کردم و در تنهای شام خوردم..به اشپزخانه دستی کشیدم و بعد از اطمینان از سامان یافتن اشپزخانه چراغ و خاموش و خودم و روی نزدیکترین مبل رها کردم...
با نگاهی به ساعت دل به دریا زدم و به بهانه دادن خبر انتقالی ودر حقیقت برای شنیدن صدای رهام با او تماس گرفتم..
صدای بوق انتظار با ضربان بلند قلبم همنوا شده بود..انتظارم زیاد طول نکشید..بله..
به قصد یا ناخواسته نمی دونم اما خودم و معرفی نکردم...
سلام اقا رهام..
سلام یاسمن خانم بفرمایید...
رهام همچنان رهام سرد و تلخ گذشته بود مدتها بی خبری هم باعث نشده بود لحن کلامش عوض شود...
..گفتم بفرمایید..
گویا بد موقع تماس گرفته بودم یا به عبارتی مزاحم شده بودم از این فکر دلم گرفت و ذوقم برای دادن خبر کور شد...
..خواستم بگم با انتقالیم موافقت شده..
پاسخی نداد سکوتش ازاردهنده بود..اقا رهام متوجه حرفم شدید..
بله..قبل از شما از یاسان و صبوری شنیده بودم ..
کلامش یک معنی بیشتر نداشت" وقتم را بی خودی گرفتی "
حرف دیگری نمانده بود ...قصد خداحافظی کردم که رهام ناگهانی و بدون ذره ای احساس گفت :شاید لازم نباشه تا اخر ترم تو صبر کنم ...
منظورش کاملا روشن بود اما من نمی خواستم باور کنم با یک امیدواری احمقانه پرسیدم : یعنی چی؟؟
..یعنی اینکه زودتر عقد و فسخ کنیم ...
نم در چشمام و بغض در گلوم نشست... انتظار دیگه ی از رهام نمی رفت همیشه حتی زمانهای که برای خودم رویا پردازی میکردم منتظر این لحظه بودم...چه باید می گفتم... اصلا باید چیزی می گفتم... بی جواب تماس و قطع کردم...اما پشیمون شدم دلم می خواست به او می گفتم: امشب اسوده بخواب هر وقت که تو بخوای من حاضرم بیام و پای ان دفتر بزرگ و امضا کنم...
موبایلم زنگ خورد اسم رهام در مقابل چشمای بارونیم روشن خاموش می شد..جواب ندادم ..تلفن خانه زنگ خورد جواب ندادم...
روی کاناپه افتادم بدون لباس گرم و بخاری خاموش تا صبح سرد شدم...گرم شدم ...تب کردم...لرز کردم...صبح رمق برخاستن نداشتم کلاس و دانشگاه رو بی خیال شدم باز چشم بستم خوابیدم شاید هم بی هوش شدم ظهر چشم باز کردم صبحانه نخورده قید ناهار رو هم زدم سیر بودم از گریه از رهام از عشق بی سرانجام... نالیدم خدا دیگه این عشقو نمی خوام از دلم بردارش...
موبایلم زنگ خورد ...جواب ندادم...بعد ساعتی تلفن خونه زنگ خورد...باز جواب ندادم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#10 | Posted: 3 Feb 2014 16:08
شب شد من همچنان روزه بودم دلم برای خودم سوخت... گریه کردم روزه ام با شوری اشکم شکسته شد..
یاد حرف یاسان افتادم یاسمن سعی کن بهش عادت نکنی حالا می فهمم حرف نبود اخطار بود بی شک یاسان دوستش و بهتر می شناخت می دونست اهل عشق و عاشقی نیست کاش انروز جلوی دلم و می گرفتم ای کاش...
باز گیجی به سراغم امد جلوی چشمم سیاه شد سفید شد سیاه و سفید قاطی شد خاکستری سرد شد..دلم خواب می خواست اما مگه زنگ موبایل می گذاشت در گیجی دست دراز کردم و موبایلم و روی گوشم گذاشتم صدای فریاد شنیدم :یاسمن حرف بزن بخدا اگر حرف نزنی پا میشم میام ...
این کی بود چرا فریاد میزد نالیدم :شما..؟
پاسخ سوالم و نداد باز فریاد زد: یاسمن دیوونم نکن چی شده چته..؟
باز نالیدم شما..؟
فریادش گوشم رو بدرد اورد:منم رهام ...
زیر لب زمزمه کردم رهام و از فکرم گذشت چه اسم قشنگی..
در اپارتمان نواخته شد توان بر خاستن نداشتن .. رهام ارام تر به حرف امد..یاسمن خوبی ؟
باز در اپارتمان نواخته شد در سکوت خونه ام رهام صدا و شنید: صدای چیه هان...؟
زنگ خانه در گوشم پیچید..به گوش رهام هم رسید باز فریاد رهام بلند شد:اونجا چه خبره این وقت شب کی زنگ خونتو میزنه..؟
سرم از فریاد رهام از زنگ ممتد خانه درد گرفته بود..
با ته مانده ی توانم گفتم:الان حالم خوب نیست رهام بعد تماس بگیر
یاسمن قطع نکن..من دیوونم یاسمن بخدا قطع کنی پا می..
قطع کردم زنگ خانه هم دیگر زده نشد هر که بوده حتما از صرافت افتاده بود...
قبل از اینکه در تنهایی و سکوت خانه می مردم باید کاری می کردم به یاد ارام افتادم با سستی تمام شماره ارام و گرفتم در کسری از زمان ارام پاسخ داد مثل همیشه سر حال و قبراق حسودیم شد..
الو ارام منم یاسمن اگر می تونی بیا پیشم حالم خوب نیست..
صدای نگران ارام مثل لالایی برایم شد چشم بستم...
صدای زنگ ممتد خانه من و از دنیای خواب یا شاید بی هوشی جدا کرد با یاد ارام بی رمق بلند شدم و کشون کشون خودم و به در اپارتمان رساندم در رو باز کردم ارام به سویم شتافت و منو که در حال افتادن بودم در اغوش کشید
تند تند اسممو صدا می کرد یاسمن یاسمن عزیزم چی شده چرا اینقدر داغی..
منو به زحمت تا کاناپه کشوند و در خوابیدن کمک کرد سپس به سوی اشپزخانه رفت بعد از دقایقی با یک لیوان شیر داغ و چند کلوچه مقابلم نشست و در خوردن انها اجبار کرد..
خوردن شیر و کلوچه براستی جان تازه ای به من بخشید ارام لیوان خالی رو به اشپزخانه برد و با یک کاسه اب و چند دستمال سفید بار دیگه در مقابلم نشست..واقعا چقدر برازنده ی پرستاری بود لطیف و مهربان سعی در پایین اوردن تبم داشت.. زنگ موبایلم بلند شد ارام لحظه ای دست از کار کشید و نگاهم کرد با اشاره من گوشی رو جواب داد
..بله..
شما..؟
اقا شما خودتون تماس گرفتید...؟
اقا چرا فریاد میزنی..؟
من دوستشم شما..؟
یعنی چی فکر کنم همسرشی..یا هستی یا نیستی...لطفا مزاحم نشید..

دستمو دراز کردم ارام گوشی رو در دستم گذاشت صدامو صاف کردم ..
بله..
صدام انگار از ته چاه می امد... صدای رهام خشمگین نبود سرد نبود فقط نگران بود:
یاسمن خوبی ...
من تازه ان لحظه متوجه شدم رهام اسممو بدون پسوند خانم گفته.. در ان حال اسفناکم موج هیجان قلبم و به تلاطم انداخت..
خوبم..
باور نکرد :می خوای به یاسان خبر بدم..
نه ..نه نمی خوام نگرانشون کنم..
رهام لحظه ای سکوت اختیار کرد گویا برای گفتن حرفش مردد بود و من منتظر در سکوت او به صدای ارام نفس هایش گوش دادم..بالاخره سکوت چند لحظه ای رو شکست: اگر کاری داشتی به من بگو...
پس رهام مغرور و سرد هم بلد بود برای کسی دل بسوزاند نگران شود..چشم..
امشب که تنها نیستی..؟
به ارام که با حیرت همچنان به من چشم دوخته بودنگاه کردم..نه تنها نیستم..؟
باشه..برو استراحت کن ..فردا باز تماس می گیرم..
از دهانم پرید :لازم نیست زحمت بکشی..
باز خشم سرکوب شده ی رهام عصیان کرد..من تشخیص میدم نه تو..و بوق...
یادم به داستان لاک پشت و غاز افتاد به خود گفتم لعنت به دهانی که بی موقع باز میشود..
گوشی رو پای مبل انداختم ارام دستمال روی پیشونیم و با یک دستمال مرطوب دیگه عوض کرد نگاهش کردم لبخند زد من هم در جواب لبخند زدم
..ممنون ارام امشب فرشته ی نجاتم شدی..
ارام اخم کرد: کاری نکردم عزیزم.. و با تردید در نگاهم ادامه داد :حالا نه اما فردا باید درمورد اقا اژدها برام بگی...
خندیدم واقعا نام اژدها برازنده ی رهام بود البته وقتی خشمش عصیان می کرد...
صبح حالم بهتر بود اما با این وجود ارام اجازه رفتن به دانشگاه رو نداد خودش هم که تا سپیده دم پرستاریم می کرد خواب و ترجیح داد ...
برای غلبه بر ته مانده ی کسالت و بیماریم به حمام رفتم و با یک دوش اب گرم تنم و از ضعف و سستی شستم.. و بعد از پوشیدن لباس گرم به اشپزخانه رفتم صبحانه مفصلی اماده کردم و پشت میز اشپزخانه به انتظار ارام نشستم.. ساعتی به ظهر مانده بود که ارام وارد اشپزخانه شد
سلام یاسی ..
برخاستم قوری رو از اجاق برداشتم :سلام عزیزم بشین واست چای بریزم...
ارام پشت میز نشست و من در مقابلش ...
بعد از صرف صبحانه هر دو روی مبلهای سالن پذیرایی ولو شدیم
ارام نگاهم کرد...
چیه ؟ بگو ...
ارام ریز خندید :وقتی کنجکاو میشم خیلی تابلو میشم نه؟
به شیوه خودش پاسخ دادم: وقتی فضول میشی خیلی تابلو میشی...
هر دو خندیدم ارام در میان خنده گفت :کنجکاوی یا فضولی اسمش زیاد مهم نیست برام از اقا اژدها بگو..خنده اش رو جمع کرد و جدی شد: واقعا شوهرته..؟
چه باید می گفتم وقتی خودم هم نمی دونستم.. واقعا رهام چه نسبتی بامن داره..؟
ارام ادامه داد: اگر دوست نداری نگو ..
مردد به ارام نگاه کردم از زمان مرگ یلدا من با هیچ دوستی اینقدر صمیمی نشدم که حرفهام و بزنم.. درددل کنم.. پیشش گریه کنم ..همیشه حرفهام بدون اینکه شنیده بشن ته دلم مدفون می شدن اما حالا حسی داشتم که دلم می خواست حرف بزنم از احساسم بگم احساسی که مثل یک بغض کم کم راه نفسم و می بست..
به چشمای ارام نگاه کردم اگر می خوای به سوالت جواب بدم باید از قبلش یه چیزایی بدونی..
ارام مشتاق شنیدن گفت بگو من شنونده ی خوبی هستم..
سر به زیر انداختم و در خاطرات نه خیلی دور گم شدم
چهار سال پیش خواهرم در شهر تو در رشته ما پذیرفته شد مامان و بابام کلی خوشحال شدن.. واسه قبولیش جشن مفصل گرفتن و همه فامیل و دعوت کردن و بعد با سلام و صلوات اونو راهی کردن.. یادمه مامان حتی آش پشت پا واسه سلامتیش پخت .
یلدا رفت و یک ترم خووند و در پایان ترم اول تو جاده دچار سانحه شد بعد از سه ماه اغما ....
صدای ارام من و از خاطراتم جدا کرد: متاسفم یاسی ادامه نده..
سر تکان دادم اینبار من مشتاق گفتن بودم:نه دیگه وقتشه این دمل باز شه داره اذیتم می کنه..
مرگ یلدا سخت و سنگین بود دیگه خونمون از صدای خنده و شادی خالی شد ..من هم تغییر کردم تو تنهایی واسه خودم یه دنیای جدید ساختم... دنیای که هیچ کس نمی تونست واردش بشه..از مرگ یلدا چند سال گذشت به نبودش عادت کردیم اما فراموش نکردیم..
من کنکور دادم ... رتبه اوردم.. انتخاب رشته کردم و بعداز یک دوره دلهره نتایج امد..قبولی من در رشته پرستاری در شهر رشت مثل یک شوک بود هیچ کس انتظارش رو نداشت..همه خواستن قید دانشگاه و بزنم و سال بعد شانسم و امتحان کنم اما من زیر بار نرفتم به هر دری زدم که بالاخره خانوادم رضایت دادن به شرطی که انتقالی بگیرم چاره ای نداشتم دنبال انتقالی رفتم و نا امید برگشتم شرایط انتقالی به تهران سخت بود مگر اینکه متقاضی یا مریض باشه یا متاهل یا معدل ترم اولش دهن پر کن باشه من هم ریسک کردم متاهل شدم که زیر بار حرف زور نرم اما زیر بار عشق رفتم و له شدم ..جمله ی اخرم و در دل گفتم
با رهام دوست یاسان برادرم عقد کردم یه عقد مدت دار.. تا انتقالیم جور شه بعد هم فسخ عقد
اهی کشیدم و لب فرو بستم ...دیگه چیزی برای گفتن نداشتم..
ارام با چشمای گشاد شده در ناباوری سر تکان داد :باور نمی کنم..
پوزخندی روی لبم نشست:باور کن..این قصه ی زندگی من بود نه یه قصه ی تخیلی..
برای اولین بار چهره ی ارام و محزون و متاثر دیدم:حالا چی میشه..؟
..هیچی..
یعنی چی هیچی..؟
..یعنی انتقالی می گیرم بعدش عقد و ..ادامه ندادم
ارام متاثر تو چشمای نمناکم نگاه کرد: دوستش داری..؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وقتی تو هستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites