تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وقتی تو هستی

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 4 Feb 2014 00:54
سر در گم از معنی حرفش از اغوشش جدا شدم حزن کلامش در چشماش هم نفوذ کرده بود.. از او فاصله گرفتم رهام پریشون از کنار من گذشت و روی تخت رها شد.. و من شرمنده از رفتارم تیشرتی انتخاب کردم و پشت به رهام جای تاپم پوشیدم..
با پوشیدن تیشرت عطر همیشگی رهام به بینیم خورد عطرش با وجود سردی و تلخی برایم دلپذیر بود.. مثل اغوشش..
نگاهی به ظاهرم انداختم..تیشرت بلند و گشاد ابی نفتی رهام روی شلوار جین تنگم ظاهری مضحک برایم ساخته بود اهمیتی ندادم و به سوی رهام برگشتم و برای تغییر جو به وجود امده رو به رهام ایستادم..
رهام..
چشم باز کرد و نگاهم کرد..
به تیشرت اشاره کردم..
چطوره..خنده داره نه..؟
رهام در تخت نشست و دستهاشو در سینه جمع کرد..
در سکوت رهام مقابلش روی تخت نشستم.. چیه دلخوری..؟
سر تکان داد..نه ..
پس چی..؟
در نگاهم دقیق شد: تو واقعا امشب میخوای اینجا بمونی..؟
مثل خودش دست به سینه شدم: اشکالی داره..؟
رهام شانه بالا انداخت: نمی دونم.. و با مکثی خیره در چشمام انگار که می خواست از نگاهم جواب بگیرد ادامه داد: تو.. تو اینجا راحتی..؟
قصدش و از این سوال و جوابها نفهمیدم اما دوست داشتم در نگاهش اعتراف کنم که هر جایی که تو هستی من راحتم..
نه اعتراف کردم و نه پاسخ سوالش و دادم..
اهی کشید و از اتاق خارج شد نمی دونم شاید جوابش و از چشمام گرفته بود که از صرافت جواب سوالش گذشت..
از تخت رهام کنده شدم و با فکری مشغول اتاق و ترک کردم..
در اشپزخونه به او پیوستم نگاهی به میز چیده شده انداختم رهام پشت میز نشست و با اشاره به میز گفت: خواب بودی سفارش دادم ..بشین قبل از اینکه سرد بشه..
پشت میز نشستم در سکوت ناهار خوردیم و بعد از صرف ناهار , رهام برای استراحت به اتاقش رفت و من بعد از مرتب کردن میز در خانه قدم زدم و بی حوصله در اتاقها سرک کشیدم.. تا بعد از ظهر به همین منوال سپری کردم با بیداری رهام به اشپزخانه رفتم و با دو فنجون چای به او ملحق شدم..
رهام فنجون خالی و روی میز گذاشت در حالی که با انگشتانش پیشونیش و ماساژ می داد به سوی من برگشت : میشه به من لطفی کنی..؟
به سویش متمایل شدم: بله..
از داروهای مامان واسم مسکن بیار..
درد از خطوط پیشونیش مشخص بود..دلم سوخت با یاد یاسان که در چنین شرایطی سرش و ماساژ میدادم بدون فکر گفتم: میخوای واست ماساژ بدم..
رهام با تعجب به چشمام نگاه کرد از نگاهش خجالت کشیدم سر به زیر اروم گفتم : واسه یاسان ماساژ می دادم خوب می شد گفتم شاید.. و دیگه ادامه ندادم..
باشه حالا من چکار کنم..
در بهت سر بلند کردم نه کاملا جدی بود دیگه راه برگشتی نبود به خود مسلط شدم و در منتها الیه کاناپه چهار زانو نشستم و کوسن و مقابلم قرار دادم به کوسن اشاره کردم: سرت رو بذار اینجا..
رهام بی حرف کوسن و گوشه ای پرتاب کرد و سرش و روی پاهام گذاشت داغ شدم اما در سکوت با تجربه ی حس جدید با نرمه ی انگشتام پیشونی و شقیقه ی او رو ماساژ دادم چشمای بسته رهام کارمو راحت کرده بود با تسلط اینقدر به کارم ادامه دادم تا اثر انگشتام روی پیشونی رهام قرمز موند..دست برداشتم.. رهام با لبخندی چشم باز کرد وضعیتشو تغییر نداد
ممنون..احساس بهتری دارم..
زیر لب جواب دادم: قابل نداشت..
گویا رهام قصد نداشت وضعیتش و تغییر بده بیشتر نشستن و در ان وضعیت جایز ندیدم به بهانه ی بردن فنجون های خالی بلند شدم و با قدم های بلند پذیرایی رو ترک کردم..
در اشپزخانه با شستن فنجونها و اماده کردن شام مختصر خودمو سرگرم کردم حدود یک ساعت گذشته بود که برای صرف شام رهام و صدا کردم .. دقیقه ای طول نکشید که رهام دست به سینه تکیه زده به درگاه اشپزخونه مقابل خود دیدم..
خودمو با جابه جا کردن لیوان و بشقاب روی میز مشغول کردم : چرا نمی شینی..
نمی خورم..
سر بلندکردم: چرا..؟
رهام از درگاه جدا شد: میل ندارم .. و دور شد..
با بی میلی کمی شام خوردم .. پس از شام بی اعتنا به ظر فهای نشسته در سینک چراغ و خاموش و از اشپزخونه خارج شدم..
در پذیرایی به رهام پیوستم گویا دیگه حرفی میون ما نمونده بود بدون انکه خود رو به کاری مشغول کرده باشیم در سکوت مطلق ساعتی گذران وقت کردیم..
از سکوت و بی حوصلگی خواب به چشمم امد رهام متوجه شد بلند شد و قبل از اینکه قدمی بردارد گفت: امشب تو اتاق مامان بخواب..
از خوابیدن در اتاق مهرانه خانم وحشت در دلم افتاد:نه .. نه اونجا نمی خوابم..
رهام با دقت در چشمام متوجه ترسم شد پوزخندی بر لب نشوند: پس اتاق عاطفه بخواب.. البته بگم دست کمی از اتاق مامان نداره.. و از کنارم گذشت و از اتاق خارج شد..
حرف رهام کنایه امیز رهام ناخوداگاه ترسی از اتاق عاطفه خانم به دلم انداخت .. با گامهای لرزان به سوی اتاق عاطفه خانم رفتم با پایین کشیدن دستگیره خودمو در میون تاریکی و بزرگی اتاق تنها دیدم.. پا بدرون اتاق نگذاشتم با قدم هایی پر شتاب پله ها رو به سوی اتاق رهام بالا رفتم..

در مقابل در اتاق رهام لحظه ای ایستادم و نفسی تازه کردم و با حفظ ارامش تقه ای به در زدم..
بله..؟
در رو اروم باز کردم و با سری افتاده پا بدرون اتاق گذاشتم..
کاری داری..؟
با صدای رهام سر بلند کردم و در نگاه منتظرش گفتم: میشه.. میشه..
تعلل من رهام و کلافه کرد در تخت نشست و به دستهاش تکیه داد: میشه چی..؟ زودتر حرفتو بزن.. خسته م میخوام بخوابم..
ترس مانع شد به بداخلاقی رهام توجه کنم با نفس عمیقی پا بر تردیدم گذاشتم : من می ترسم.. از خوابیدن تو یه جای نا اشنا وحشت دارم..
خب..؟
چشم بستم و سریع گفتم: میشه اینجا بخوابم ..
می تونستم نگاه حیرت زده رهام و پشت پلکهای بسته م مجسم کنم چشم باز کردم و طبق تصورم چشمای گشاد شده ی رهام و خیره به خود دیدم..
سکوت طولانی رهام منو در بلا تکلیفی قرار داده بود.. شاید باید می رفتم و بیشتر از این انتظار کلمه ای از زبان رهام و نمی کشیدم.. سر خورده گامی به عقب برداشتم..
باشه اما کجا می خوابی..؟ و با اشاره به کف پارکت اتاق افزود : من نمی تونم بخوابم تو می تونی..؟
سر تکان دادم..
رهام اهی کشید و بعد از مکثی کوتاه با بی احساس ترین لحن ممکن گفت: اگر واست اشکال نداره بیا روی تخت من, تخت من انقدر بزرگ هست که تا صبح واسه هم مزاحمت ایجاد نکنیم.
انتظار این پیشنهاد و نداشتم در نهایت در فکر تشکی پای تخت رهام بودم اما اعتراف می کنم پیشنهاد رهام منو وسوسه کرد وسوسه یک بار , یک شب در نزدیکی او شب رو به صبح رسوندن..
در سکوت به سوی تخت رفتم و رهام با دیدن من متکاشو در منتها الیه تخت قرار داد و متکای زیر دستش و سوی دیگه تخت گذاشت.. روی تخت نشستم..
با این شلوار میخوای بخوابی..؟
نگاهی به شلوار جین تنگم انداختم : شلوار دیگه ی ندارم..
رهام اهی کشید و از تخت جدا شد به سمت کمدش رفت بعد از کمتر از یک دقیقه با یک شلوارک مشکی در برابرم ایستاد..
تنگ بود نپوشیدم..
در شرمندگی شلوارک و از دستش گرفتم و در بی توجهی رهام پوشیدم..
با نشستن در تخت رهام برگشت و ظاهرم و از بالا تا پایین از نظر گذراند..
در ادامه با لبخند زیبایی اروم گفت: تو دختر عجیبی هستی..
استفهام امیز نگاهش کردم..
رهام شانه بالا انداخت: مهرنوش وقتی می امد خونمون حاضر نبود دست به لباسام بزنه..چه برسه..و ادامه نداد..
منظورش و فهمیدم.. با تصور مالکیت رهام از ذهنم گذشت نباید هم دست بزنه..
قبل از اینکه بخوابی لطفا چراغ و خاموش کن..
چراغ و خاموش کردم و به تخت رفتم بوی عطر رهام در این فاصله نزدیک بعد از مدتها دلم و به غلیان انداخت..
یاسمن..؟
صدای رهام منو از حال و هوایم خارج کرد..
بله..
میشه بگی انروز مادرم چی می گفت.. دلم هواشو کرده.. هوای مهربونیش.. هوای لبخند قشنگش.. هوای فسنجون خوشمزش.. و بغض اجازه ی ادامه حرفش و نداد..
به سوی رهام برگشتم و در عادت چشمام به تاریکی چشماشو از اشک براق دیدم..دلم فشرد و مثل رهام بغص همیشه منتظر در گلوم نشست..
دست دراز کردم و بر گونه ی تر رهام کشیدم..چرا میخوای بدونی..؟
بگو .. دوست دارم بدونم.. همش فکر می کنم مامانم در اخرین لحظه از من دلخور بود شاید واسه دروغی که در رابطه با تو گفتم.. شاید به خاطر اینکه به خواستش اهمیتی ندادم و دست رد به سینه اش زدم..
دستم و از گونه اش بر داشتم : چه خواسته ای داشت.. ؟
رهام اهی کشید: فردا میگم دیگه وقتشه تو همه چیز و بدونی..
کنجکاوی به جونم افتاد:نمیشه الان بگی..
رهام تکونی به خود داد طاق باز خوابید: نه الان در توانم نیست..فردا..و با مکث افزود:حالا در مورد مادرم بگو..
به انروز فکر کردم: فهمیدم که مادرت تو رو خیلی دوست داره .. ورد زبونش تو بودی می گفت رهام مایه ی افتخار منه..می گفت رهام بهترین پسریه که یک مادر ارزو می کنه داشته باشه.. میگفت رهام من..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 4 Feb 2014 00:55
صدای هق هق بلند رهام منو از ادامه حرفم باز داشت دلم بد سوخت برای رهامی که می خواست قوی باشد ,مثل گذشته با ابهت و مغرور باشد اما اکنون در برابر دختر ضعیفی مثل من زیر فشار تنهایی خم شد و شکست..
نزدیکش شدم و سرش و به سینه گرفتم و با نوازش موهاش زیر گوشش زمزمه کردم:
تو دلت نگه ندار .. گریه کن عزیزم بعد میبینی که چقدر سبک شدی..
گذر زمان و متوجه نشدم انقدر سر رهام و در اغوش نگه داشتم که اروم شد.. تکونی به خود داد و از اغوشم جدا شد..
دست بردم و خیسی گونه اش و پاک کردم..دستمو بر گونه اش نگه داشت خم شدم و بر دستش که دستم و به گونه اش چسبونده بود بوسه زدم لبخند غمگینی بر لب نشوند خیره در چشمام زیر لب نجواگونه گفت:
ممنون که هستی.. حضورت بیشتر از مسکن های شبای گذشته تسکینم داد..
خندیدم: معلومه.. به من میگن یک پرستار خوب..
رهام خیره بر لبای خندونم تکرار کرد: اره به تو میگن یک فرشته ی خیلی خوب..
در ادامه سکوت بود که میون ما حاکم شد..
رهام دستشو اروم از روی دست من بلند کرد و من تونستم دستمو از گونه اش جدا کنم..
رهام در تخت جا به جا شد و در حداکثر فاصله از من قرار گرفت زیر لب با صدای خش دار گفت :
بهتره بخوابیم..
و پتو رو که تماما روی خود بود کنار زد : سردت میشه بیا اینجا..
زیر پتو خزیدم و ازحضور رهام بیش از پتو یا شعله ی بر افروخته بخاری اتاق گرم شدم..
رهام یکباره پشت به من کرد :شب بخیر..بخواب..
گیج و سر در گم از تغییر حالت صد و هشتاد درجه ای رهام شب به خیرش و اروم پاسخ دادم.

صبح به محض اینکه چشم باز کردم نگاهم در چشمای رهام افتاد با دیدن بیداری من سریع نگاه از من گرفت.. دستم و بر شانه اش گذاشتم و او رو بار دیگه متوجه خود کردم به سویم برگشت :
خوب خوابیدی..؟
راحت تر از همیشه..
نفس اسوده ای کشید :خوشحالم اما من.. و ادامه نداد..
در چشماش برای اولین بار دو حس ناب دیدم , دو حس زنده..عشق و عذاب..
خوشحال از کشف اولین ذره های محبت , در نگاهش غرق شدم..
رهام کلافه از نگاه خیره ام سر تکون داد:یاسمن..
جواب ندادم..
ادامه داد: چیه ..؟ چی می بینی.. ؟
زمزمه کردم: چیزی که تو نمیگی..
لبخند تلخی بر لب نشوند: دروغه باور نکن..
با زیرکی در حرفش امدم: مگه میدونی چی میگن..
عصبی , کلافه نفسش و فوت کرد .. به سویش متمایل شدم و فاصله ها رو از بین بردم..
رهام ...
رهام عصبی به طرفم برگشت: باورش نکن.. قرارمون یک چیز دیگه است .. یادت که نرفته..؟
در هجوم عشقی که ذره ای پاسخ نگرفته بود سرم و بی توجه به اخم و تخم رهام بر سینه اش گذاشتم و به نوای بی قرار قلبش گوش دادم..
من ترجیح میدم حرف این و باور کنم ..
رهام شونه هامو گرفت و منو از خود جدا کرد.. و در ادامه با حزن خاصی که هم در نگاه و هم در صداش موج میزد خیره در چشمم اروم گفت: یاسمن خواهش می کنم این کار و نکن داری برام سختش میکنی..
اخم کردم او منو نمی خواست باز پس زده شدم ته مونده ی غرورم سرکش شد با خشم در نگاه رهام گفتم: چی رو سخت می کنم هان.. و پس از مکثی کوتاه تلخ گفتم : تو شهامت نداری ..
در تخت نشست سرش و در دستهاش فشرد: یاسمن بسه.. راه من و تو به یک جا ختم میشه.. به جدایی.. با این کارها فقط جداییمون سخت میشه..
شوکه شدم ..قدرت هر عکس العملی از من سلب شد پس او هنوز فکرش جدایی بود و من ساده عشق و در نگاهش میدیدم ..لعنت به من.. لعنت به عشق از پرده بیرون افتاده ام.. دیگه جای من انجا نبود همونطور که در قلب رهام نبود از تخت کنده شدم..قبل از اینکه قدم از قدم بردارم رهام با یک خیز بلند بازومو گرفت و متوقفم کرد..یاسمن می خوام همه چیزو واست بگم..
در میون اشک برگشتم.. چشمای او هم خیس بود حرف نگاهشو باور نکردم دیگه بس بود هرچه با این نگاهها فریب خورده بودم..نگاهمو از چشماش دور نگه داشتم..
ولم کن.. نمی خوام بشنوم.. میخوام برم که کارتو سخت نکنم..
یاسمن تقصیر من نیست..
برگشتم در اشک فریاد زدم: باشه تو بی گناهی.. من احمق بودم که فریب خوردم.. من ساده بودم که باور کردم..
رهام منو به سمت خود کشید و در اغوش نگه داشت..
با خشونت خودمو از اغوشی که روزی ارزویش رو داشتم جدا کردم :
با تهدید در نگاهش گفتم :وقتی هنوز فکرت رفتنه بیخود می کنی به من دست میزنی.. و با هقهق اتاق و ترک کردم.. صدای گامهای بلندش و پشت خود شنیدم
در پاگرد پله ها به من رسید و سد راهم شد چشم در چشم شدیم در ادامه دستهاش بالا امدند و بازوام و فشردند از فشار دستش لب به دندان گرفتم.. رهام متوجه شد فشار دستش و کم کرد اما دست از بازوم جدا نکرد..
کجا سرت و انداختی پایین میری تا حرفهامو نشنوی حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری..
تکانی به خود دادم دستهای رهام افتاد.. بغضم و فرو دادم:
چی می خوای بگی هان..؟ باز یک مشت دروغ ..
حرفم برای رهام سنگین بود با چشمای برزخی درچشمم فریاد زد: من کی به تو دروغ گفتم..؟
بی فکر مثل خودش فریاد زدم: دروغ گفتی هم به من هم به مادرت..
خشکش زد خشمش فروکش کرد سر به زیر از کنارم مثل یک سایه گذشت.. پشیمون شدم نباید نام مادرش و می اوردم نباید خطاشو نسبت به مادرش تو چشمش می زدم شکستن و به وضوح دیدم..
به دنبالش روانه شدم و او رو افتاده روی کاناپه دیدم با گامهای نامطمئن به طرفش رفتم و در برابرش پای کاناپه نشستم شهامت به خرج دادم و ساعدش و از چشمش برداشتم ..چشم باز نکرد ...
شرمنده زیر لب گفتم: متاسفم..
پاسخ نداد .. از سکوتش بهره بردم .. من نمی خواستم...
رهام یکباره در کاناپه نشست و با سردترین لحن ممکن گفت: بسه یاسمن..ادامه نده..از کشمکش با تو خسته شدم .. اجازه بده صبحونه بخورم بعد همه چیز و واست میگم.. از جا بلند شد..
در همون وضعیت نشسته مچ دستشو گرفتم:معذرت می خوام..
نگاهم نکرد: تو راست گفتی من به مادرم دروغ گفتم..حقیقت تلخه..
و از کنارم گذشت جای او روی مبل رها شدم.. حسم می گفت این اخرین ساعات حضورم در زندگی رهام است .. با این فکر خودمو در حال احتضار دیدم.. از عاشقی سهم من فقط خون دل و زجز و عذاب بود.. فقط همین مقدار پست و ناچیز.. دلم برای خودم سوخت واقعا حال رقت انگیزی داشتم..
گذر زمان و درک نکردم افتاده در مبل به نقطه ی نامعلومی چشم دوختم حضور رهام هم باعث نشد تکونی به خود دهم..رهام دستمو گرفت و در مبل مقابل خود نشوند..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 4 Feb 2014 00:55
با این فکر خودمو در حال احتضار دیدم.. از عاشقی سهم من فقط خون دل و زجز و عذاب بود.. فقط همین مقدار پست و ناچیز.. دلم برای خودم سوخت واقعا حال رقت انگیزی داشتم..
گذر زمان و درک نکردم افتاده در مبل به نقطه ی نامعلومی چشم دوختم حضور رهام هم باعث نشد تکونی به خود دهم..رهام دستمو گرفت و در مبل مقابل خود نشوند..
بعد از سکوتی کوتاه لب تر کرد:حالا وقتشه یاسمن.. وقتشه همه چی رو بدونی..فقط قبلش من معذرت میخوام اگر حرفام تلخه.. اگرناراحتت می کنه..اما بخدا عین حقیقته..
ناخوداگاه اشکم چکید رهام نگاه از چشمای بارونیم گرفت و با حزنی دلخراش زیر لب گفت: اشکهاتو بذار وقتی حرفامو شنیدی حالا وقتش نیست...
با صدای دردمند و ملتمس در حرف رهام امدم: وقتی تنها راهمون جداییه حرفی نزن که با تنفر ازت جدا شم اجازه بده با خوش خیالی تصور کنم رهام مغرور فقط به خاطر خودم کمکم کرد..
اهی کشید:نه یاسمن اجازه بده بگم تا حرف ناگفته ای بینمون نباشه.. شاید دونستن حقیقت احساستو به من تغییر بده..
تسلیم رهام و سرنوشت لب فرو بستم تا رهام بگوید از چیزی که قرار بود احساساتم و زیر و رو کند...
اولین بار وقتی تو الاچیق دیدمت یک لحظه جا خوردم احساس کردم یلداست که برخلاف روحیه ی شاد و پرهیاهوش سر به زیر و معصوم پشت میز نشسته.. وقتی سرت و بالا اوردی و نگاهم تو چشمای عسلی معصومت افتاد فهمیدم نه تو یلدا نیستی یلدا چشم عسلی نبود یلدا اروم نبود..
تو یاسمن بودی همون دختر بچه ای که یاسان همیشه ازش تعریف می کرد و یلدا دیونه وار دوستش داشت..که حالا تبدیل به یک خانم تمام عیار و زیبا شده .. مقابلت نشستم و تو باز سر به زیر انداختی..
یاسان رشته کلام و بدست گرفت و بعد از یاسان من شروع کردم به صحبت..میون صحبت من یکباره بلند شدی حرفهایی زدی و بعد در میون بهت من و یاسان قصد رفتن کردی شاید اگر انروز یاسان اجازه میداد بری سرنوشت ما بهم گره نمی خورد تو به اجبار نشستی و من فهمیدم نباید فریب ظاهر ارومت و بخورم..
یادمه داشتم رفتار تو رو تجزیه تحلیل می کردم که خیلی ناگهانی گفتی "ازدواج می کنم " من و یاسان به یک اندازه جا خوردیم یاسان سرزنشت کرد اما تو نشون دادی به هر قیمتی خواهان رفتن به دانشگاه هستی در کشمکش تو و یاسان جرقه ای در ذهنم زده شد جرقه ای که با رفتن شما ادامه پیدا کرد و شعله ور شد..
رهام دقیقه ای سکوت کرد و سپس با چهره ای متفکر ادامه داد:
روز تولد دو سال پیش من, مهرنوش اظهار علاقه کرد..
شوکه نشدم انتظار این لحظه و می کشیدم که رهام از عشق مهرنوش برایم بگوید فقط نگاهش کردم رهام سربلند کرد و در نگاه سردم لبخند تلخی زد: اینطور نگام نکن تو هنوز هیچی نمی دونی..
با سکوتم رهام و ترغیب به ادامه صحبت کردم..
علاقه ی مهرنوش و جدی نگرفتم گذاشتم به حساب نزدیکی خانواده ها و رفت و امد زیاد.. تصمیم گرفتم رفت و امدم و به خونه انها کمتر کنم تا زمانی که علاقه ی مهرنوش از سرش بیوفته..نرفتم و هروقت او امد به بهانه های واهی در برابرش افتابی نشدم اما بعد از سه ماه که مهرنوش مامان و واسطه قرار داد فهمیدم دوری نمی تونه مهرنوش و از صرافت علاقه اش بندازه..بعد از اون مادر پیگیر شد هر روز از مهرنوش و زیبایش و خانومیش تعریف می کرد و انتظار داشت من تایید کنم و رو حرفش حرف نزنم نپذیرفتم و دل مامان و شکستم..
مامان یه مدتی سکوت کرد اما سکوتش طولی نکشید باز اصرار باز التماس باز تهدید خسته شده بودم یک روز از سر استیصال حرفی زدم که در میون ناباوری مامان باور کرد..
گفتم کسی رو دوست دارم..
از مامان اصرار و از من انکار اخه کسی وجود نداشت..
تا هفته ی بعد این اصرار و انکار ادامه داشت تا اینکه تو امدی با پیشنهاد تو به فکر فرو رفتم با خودم گفتم چه اشکالی داره با یک عقد سوری هم تو به ارزوت برسی هم من برای یک دوره مامان و از صرافت ازدواج با مهرنوش بندازم اینطور من هم از یک ازدواج تحمیلی شونه خالی می کردم...این دوره چهار پنج ماهه برای مهرنوش هم می تونست مفید باشه که با ناامید شدن از طرف من بیشتر به خواستگاری رامین شریکم فکر کند..
طرح خوبی بود و با توجه به شناختی که مامان روی یاسان و یلدا داشت می دونستم تو رو هم می پذیره.. فردای انروزی که تو و یاسان به دیدنم امدید من در برابر مادرم نشستم و از تو براش گفتم ..گفتم که تو رو دوست دارم گفتم که چشمم دنبالته ولی تو منو قبول نداری و احساسمو نمی خوای به مامان گفتم می خوام واسه رفتن به دانشگاه کمکت کنم تا بیشتر منو بشناسی شاید عاشقم شدی..
مادرم بنده خدا که بابت بیماریش همیشه نگران تنهایی من بود پذیرفت و من راحت و بی دغدغه به یاسان خبر دادم گفتم می خوام کمکت کنم یاسان پرسید چرا؟
من گفتم چون به خودم اعتماد دارم میدونم فقط برای رسیدن به دانشگاه به یاسمن کمک می کنم نه چیز دیگه..
یاسان هم قبول کرد از طرف تو هم خیالم اسوده شد همه چیز برای عقد فراهم شد ما در یک چشم به هم زدم به عقد هم در امدیم دیگه راحت شدم تموم دغدغه های که تو این چند ماه داشتم رفع شد اما یک نگرانی جدید واسم بوجود امد و اینکه تو برام مثل یلدا نشی..

نام یلدا باعث هجوم افکاری گوناگون در سرم شد از فکر اینکه رهام چه رابطه ای با یلدا داشت چقدر او رو می شناخت چقدر به او نزدیک بود و صدها سوال دیگه که در ذهنم بوجود امده بود گیج شدم..
در شلوغی افکارم ناگهان یک علامت سوال بزرگ جرقه زد "شاید رهام یلدا رو دوست داشت این تنها توجیهی بود برای رفتار سرد او نسبت به من" ...
با این فکر نفسم بند امد نه خدای من نمی تونستم جای یلدا باشم.. من نمی تونستم عاشق کسی باشم که خواهرم و می خواست..
صدای رهام رشته افکارم رو گسست : یاسمن کجایی ..؟
سر بلند کردم فقط دلم می خواست رهام به این سوالم جواب دهد ایا او یلدا رو دوست داشت...زبان الکن شده ام رو چرخوندم : تو یلدا رو دوست داشتی اره..؟
رهام اهی کشید سر به زیر انداخت سکوتش معنی خوبی نمی داد تپش محکم قلبمو احساس می کردم انگار می خواست سینه مو بشکافته و در برابر چشمای سرد رهام به زمین بیوفته ..
چرا حرف نمیزنی چرا از یلدا و رابطه ات با اون نمیگی..
این صدای فریاد من بود که سکوت درهم شکست
تحمل شنیدنش و داری..؟
دستمو برسینه ام گذاشتم نه تحمل نداشتم.. امادگی نداشتم فقط مجبور بودم بشنوم اشکم چکید زبانم نچرخید بگم " بگو راحتم کن" فقط در تایید سر تکون دادم..
رهام نگاهش و از من دزدید..و با مکثی کوتاه و نفسی عمیق شروع کرد:
یلدا رو خیلی خوب می شناختم چرا که خیلی زیاد او رو می دیدم گاهی تو برنامه ی کوه من و یاسان رو همراهی میکرد.. گاهی برای تعلیم رانندگی کمکش می کردم ..گاهی هم برای تماشای مسابقه ی تنیس و..
همین دیدارهای مداوم باعث شناخت و نزدیکی ما شد و از طرفی روحیه ی شاد و شلوغ یلدا باعث شد راحتی که با هیچ دختری نداشتم با یلدا احساس کنم..
رابطه ما به منوال دوستانه و بی حاشیه می گذشت تا اینکه یلدا رشت پذیرفته شد و به رشت رفت واقعا جای خالی یلدا میون من و یاسان حس می شد چهار ماه تموم من اونو ندیدم گرچه یلدا گاهی تماس می گرفت و جویای حالم می شد اما من هیچ گاه با او تماس نگرفتم ..
سکوت رهام باز فکر منو به بکار انداخت هنوز جواب سوالم و نگرفته بودم خیره به لبای رهام منتظر ادامه صحبتش شدم..
بعد از سکوتی کوتاه ادامه داد:عاقبت راحتی من با یلدا کار دست هردو مون داد..
نفسم بند امد اما اهمیتی ندادم و همه تن گوش شدم و به لبهای رهام زل زدم..
یادمه دی ماه بود یلدا مشغول دادن امتحانات پایان ترمش بود که من برای یک ماموریت دو روزه راهی رشت شدم به یلدا نگفتم مبادا به درسش لطمه وارد شود اما او که از زبان یاسان شنیده بود تماس گرفت و گفت دوست داره حالا که رشت هستم برای شام باهم باشیم من هم قبول کردم و ای کاش نمی پذیرفتم..
به دنبالش رفتم باهم شام خوردیم از همه چیز و همه جا حرف زدیم از کوهنوردهای که باهم رفته بودیم از تعلیم رانندگی که داده بودمش و او بعد از چهار بار بالاخره قبول شده بود از شیرینی که بابت قبولیش به من داده بود هنوز اون کروات سیاه سفید و دارم..
بغض اجازه ادامه صحبت و به رهام نداد مثل بغض من که به یاد یلدا شکست ..
بعد از دقایقی رهام به خود مسلط شد و بی اعتنا به اشک من ادامه داد :
بعد از شام تو همون مسیری که من و تو شبی پیاده روی کردیم زیر نم نم قشنگ بارون در سکوت قدم زدیم سکوت انشب طولی نکشید که شکسته شد و ای کاش هیچ وقت شکسته نمی شد تا الان اینقدر خودمو معذب و بی چاره نبینم...
پایان فصل ۷

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 4 Feb 2014 00:56
فصل ۸

در اشک و بغض با لحن دلخراشی نالیدم: رهام بگو راحتم کن..
رهام در چشمای گریونم خیره شد انگار با خود حرف میزد اروم و غرق شده در خاطرات زمزمه کرد: وقتی اینجور گریه می کنی عذاب می کشم یاد اون میوفتم.. خواهش می کنم گریه نکن..
با پشت دست اشکامو پاک کردم : باشه گریه نمی کنم تو ادامه بده..
رهام در خاطرات گم شد..
انشب بعد از طی مسیری یلدا در برابرم ایستاد و چشم تو چشمم گفت..دوستم داره..اینقدر ناگهانی گفت که شوکه شدم..
من هم شوکه شدم شاید به اندازه همون شب رهام..رهام بی اعتنا به حس و حال من ادامه داد:
اصلا انتظارش و نداشتم که یلدا مثل باقی دخترها باشه و از رابطه ی نزدیک و دوستانمون دچار سو تفاهم بشه .. شاید تقصیر من بود که از احساسات دخترانه چیزی حالیم نبود و با یلدا به اندازه یک دوست پسر راحت بودم ..
با صدای یلدا که گفت: احساس می کنم تو هم همچین احساسی به من داری به خودم امدم..
گفته ی یلدا انگار رو اعصابم پا گذاشت فریاد زدم و خودم از صدای فریادم ترسیدم بد حرف زدم.. خیلی بد حرف زدم..
رنجوندمش.. دلشو شکستم.. داغونش کردم.. چشم تو چشمش فریاد زدم اشتباه کردم که فکر می کردم برخلاف باقی دخترها دنبال عشق و عاشقی نیست فریاد زدم گفتم احساسی بش ندارم و تنها احساسی که دارم احساسیه که یک پسر می تونه به دوست پسرش داشته باشه گفتم که حس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده و..
وقتی ساکت شدم که صدای زار زدن یلدا رو شنیدم دلم سوخت دروغ نمیگم دلم براش سوخت دوست نداشتم یلدا رو برنجونم دوست نداشتم اشکشو ببینم اما اون لحظه احساس کردم بهترین کار رو دارم درحقش می کنم من اهل عشق و عاشقی نبودم پس به نفع یلدا بود که جلوی احساسشو بگیره..
کشون کشون بردمش تو ماشین ..تموم طول مسیر یلدا در سکوت اشک ریخت هر چی خواستم با ارامش رفتارم و توجیه کنم یلدا حرفی نزد و تا خونه لب باز نکرد..
یلدا رو رسوندم به این امید که باگذشت زمان خودش دلیل رفتار امشبم و بفهمه و دلخوریش برطرف بشه.. اما دیگه فرصتی پیش نیومد که بفهمه و من باز صدای پرهیاهوش و بشنوم ..یلدا رفت..
صدای گریه من و رهام باهم قاطی شد در میون گریه رهام ادامه داد انگار تصمیم داشت امروز خودشو سبک کنه و از زیر بار خاطرات تلخ شونه خالی کنه..
تموم مدتی که تو کما بود چه تو تنهایی خودم چه بالای سرش دعا کردم خواهش کردم که بهوش بیاد دستشو بوسیدم ازش عذر خواهی کردم تا منو ببخشه اما او بهوش نیومد تا من تا این لحطه تو پشیمونی بسوزم و دم بر نیارم..
سرم از صدای گریه خودم از صدای گریه رهام از معصومیت یلدا از ناکامی اون از اشکهایی که به خاطر این موجود سنگدل ریخته بود دردناک شده بود..
در یک لحظه تموم حسی که به رهام داشتم دود شد حالا با نگاهی بیگانه به کسی که روبروم از عذاب زار میزد نگاه کردم..و بی اراده زیر لب تلخ گفتم: سنگدل..بی رحم .. اینا اشک تمساحه..
رهام سر بلند کرد و با نگاهی دردمند فقط نگاهم کرد..
و من تنها به احترام حسی که یلدا به او داشت و نه خودم ساکت شدم..
رهام اهی کشیدم : اگر در رابطه با تو سخت گرفتم اگر بد بودم اگر تلخ و گزنده رفتار کردم چون نمی خواستم یک یلدای دیگه بسازم.. اما متاسفانه روشم باز اشتباه بود برام یلدای دیگه شدی خودم هم ... ادامه نداد
با مکثی کوتاه با تغییر مسیر صحبتش افزود:اما می دونم و تو چشمات می خونم با شنیدن حرفام تنها حسی که در حال حاضر به من داری حس نفرت .. و نه حتی تاسف..
س بود نشستن و از خاطرات سنگدلی رهام شنیدن.. بلند شدم سکندری خوردم رهام کی به پشتم رسید و دور کمرم رو گرفت نمی دونم زیر لب غریدم: دستتو بردار..
دست رهام با تاخیر از دور کمرم برداشته شد .. به طرف پالتوم رفتم با شتاب پالتومو پوشیدم شلوارم در اتاق رهام بود در برابر چشمای تعقیب گر رهام از اتاق خارج شدم و با کمک نرده ها پله ها رو بالا رفتم دراتاق رهام ناگهان نگاهم به تختی افتاد که شب گذشته من و رهام و پذیرا بود دلم فشرد حس عذاب ,حس خیانت به یلدا بار دیگه اشکمو دراورد شلوارم و با چشمی گریون پوشیدم و شلوارک رهام و روی صندلی انداختم و اتاق و با تموم خاطرات عذاب دهنده اش ترک کردم..
پشت در اتاق با رهام برخوردم در حینی که مثل یک سایه از کنارش می گذشتم صدای غمگینش رو شنیدم: میری یاسمن..:
جواب ندادم و بدون ذره ای تردید به راهم ادامه دادم..
با حسی متفاوت با لحظه ی ورودم از خونه رهام خارج و در رو پشت سرم بستم..با نگاهی به اسمون فهمیدم امروز برخلاف روز دیدار با مهرانه خانم اسمان هم در باریدن همراهیم نمی کند..تا حداقل سر پوشی باشد بر اشکهای من..
با اشک و اه در ظهر سرد بهمن ماه سر به زیر و با احساسی برباد رفته در حاشیه پیاده رو بدون مقصد گام برداشتم..
صدای بوق های ممتد اتومبیل پشت سرم هم باعث نشد لحظه ای از حرکت بایستم..میرفتم و فقط برای یلدا اشک می ریختم..
با کشیده شدن دستم توسط شخصی به عقب برگشتم و چشمم در چشم برزخی رهام افتاد با تموم حرفهایی که زده بود هنوز طلبکار بود..
چیه ..؟ چی میخوای چرا دست از سرم بر نمی داری..؟
پوزخندی زد: بیا می رسونمت ..معنی نداره این وقت ظهر سرت و انداختی پایین واسه خودت قدم میزنی..
یک قدم به عقب برداشتم و فاصله ام و با رهام بیشتر کردم و با لجبازی کودکانه ای خیره در چشم رهام گفتم:
برای قدم زدن باید از تو اجازه بگیرم در ادمه با تحقیر سر تا پا براندازش کردم :اصلا تو چکاره ی منی..؟
رگه های سرخ خشم در چشم رهام لحظه ای منو ترسوند:یاسمن با زبون خوش برو سوار شو..تو الان دست من امانتی..می رسونمت خونه از انجا هر جا دلت خواست برو.. اینقدر هم با اعصاب من بازی نکن..
یک گام دیگه به عقب برداشتم و در ادامه ی همون لجبازی کودکانه شانه بالا انداختم: خودم راه خونمون و بلدم زحمت نکش ..
رهام چشماشو تنگ کرد و زیر لب زمزمه کرد: اینجوریه اره.. دلت دیوونگی میخواد.. باشه حرفی نیست..
با یک گام بلند خودش و به من رسوند و لحظه ای بعد من خودمو در میون زمین و هوا در اغوش رهام دیدم برگشت و به طرف اتومبیلش گام برداشت ..به خودم امدم و مشت بر سینه ی رهام زدم..
ولم کن ..میگم ولم کن .. بخدا داد میزنم میگم مزاحمم شدی..
رهام بی توجه به مشتها و اعتراضم منو بیشتر به خود فشرد..
از مشت زدن به سینه ی رهام دست برداشتم و با لحنی تهدید امیز گفتم: بخدا اگر همین حالا ولم نکنی داد میزنم..
رهام ایستاد و نگاهم کرد..
هر چقدر دوست داری داد بزن فقط قبلش مطمئن باش من خوب راه بستن دهنتو بلدم.. و در ادامه با نگاه خاصی به لبهام زل زد...و پس از مکثی کوتاه زمزمه کرد..
دوست داری امتحان کنی.. من که خیلی دوست دارم امتحان کنم...
از نگاهش که همچنان بر لبم بود رعشه ای بر من مستولی شد ترسیدم از رهام دیوونگی بیشتر بعید نبود سرمو چرخوندم و در سینه اش مخفی کردم..
چقدر ضربان قلبش ناموزون و محکم میزد...
مثل یک شی قیمتی و شکننده نرم و با احتیاط در صندلی نشوندم و خود پشت فرمان نشست و در ادامه هرچه حرص و بغض داشت بر پدال گاز خالی کرد و با سرعت خیابانها رو به طرف خونه ی ما پیمود..
زودتر از حد معمول اتومبیلش و در برابر خونه ی ما پارک کرد به طرفم برگشت دست به دستگیره بردم رهام بازومو گرفت و به سمت خود کشید به طرفش برگشتم..
چیه..حرفی مونده نزده باشی..؟
نگاهش از غم و اندوه سرشار بود : اره حرفهایی مونده اما می دونم دیگه به دردت نمی خوره.. فقط یک سوال دارم..
چشم از نگاه محزونش گرفتم: بپرس..
با تعلل پرسید: روز انتخاب واحدت یک هفته دیگه است اره..؟
با تکان سر تایید کردم..
رهام اهی کشید: پس یک هفته دیگه همه چیز تموم میشه..
چقدر قصی قلب شده بودم بی تفاوت گفتم :اره راحت میشی..
تو هم..
دلم فشرد اره راست می گفت من هم راحت می شدم از این همه زجر و عذاب عشق یک طرفه که اکنون حس زننده ی خیانت به یلدا به ان افزوده شده بود راحت می شدم..
بغض کردم و در چشمای نمناک رهام یک لحظه کوتاه خیره شدم :همونطور که خودت یک روز گفتی دیگه نمی خوام ببینمت..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 4 Feb 2014 00:57
دست رهام از بازوم افتاد: باشه .. خودمو گم و گور می کنم تا دیگه چشمت به من نیوفته... تو راحت زندگی کن .. قلبتو مثل روز اول پاک کن و عاشق شو..اینطور زندگی برات قشنگتر میشه..
اشکم چکید اشک رهام هم...
برخلاف خودش برایش ارزوی یک قلب پاک و عشق نکردم..
فقط با فکر اینکه رهام برای من چه بود یک عاشق دلباخته یا یک بازیگر ماهر که خوب نقشش و بازی می کرد خودمو عذاب دادم..
تعلل بیشتر جایز نبود در رو باز کردم صدای رهام به گوشم رسید: به یاسان بگو خودش پیگیر کارای جدایی باشه..
از اتومبیل پیاده شدم و با ته مونده ی توانم خودمو در خونه انداختم .. مادر به استقبالم امد و با یک نگاه کوچک متوجه حال روز بدم شد منو در کاناپه نشوند غرولند کنان به سمت اشپزخانه رفت..
چقدر گفتم نرو مگه حرف گوش میدی یکی نیست از تو مراقبت کنه بعد تو می خوای از رهام ...ادامه حرفشو نشنیدم.. چشم بستم و به خودم به یلدا به رهام فکر کردم به مثلث عشقی که مثل مثلث برمودا مجهول مونده بود..
یک هفته با سرعت برق و باد گذشت وقتی پرینت انتخاب واحد دانشگاه تهران رو بدست گرفتم با خودم اعتراف کردم دانشگاه ارزش بازی دادن قلب و احساسم رو نداشت..
من به ازای برگه ای که در دست داشتم قلب و احساسمو باخته بودم بزرگترین سرمایه ی یک دختر..
پدر و مادرم با دیدن برگه انتخاب واحدم که مهر دانشکده تهران بر ان خورده بود سر از پا نشناختند پدر که دیگه حاضر نبود دقیقه ای از دست دهد رو به یاسان که مغموم شاهد شادی انها بود گفت: یاسان از فردا برو دنبال کارهای فسخ عقد..قبل از شروع ترم یاسمن می خوام کار تموم شده باشد...
بلند شدم خوشحال نبودم ناراحت نبودم هیچ حسی نداشتم انگار در خلا بودم بدون احساس ,بی تفاوت به همه ی حوادثی که در اطرافم رخ می داد به اتاقم رفتم..به موقع رسیدم موبایلم زنگ می خورد حدس زدن کسی که پشت خط انتظار می کشید کار سختی نبود.. جواب دادم..
بله..
سلام یاسمن منم رهام ..
باز خود رو معرفی کرد فکر کرده با یک هفته دوری از خاطرم رفته..گرچه ارزو می کردم به احترام حسی که یلدا به او داشت از قلب و ذهنم پاک شده باشد اما متاسفانه بود هم در فکرم و هم در کنج قلبم...
سلام..
یاسان گفت رسما دانشجوی تهران شدی تبریک میگم..
از صدایش غم می بارید باور کردم اما اهمیت ندادم..
تماس گرفتی فقط تبریک بگی..چقدر تلخ شده بودم یعنی این من بودم یاسمن عاشق رهام..
رهام کم نیاورد هنوز مغرور بود : تماس گرفتم که مطمئن شوم تا چند وقت دیگه یک مرد ازاد هستم..
قلبم فشرد دیگه خودم هم از احساساتم در رابطه با رهام سر در نمی اوردم..
وقتی قلبت درگیر میشه ازاد نیستی تو که از همون ابتدا ازاد بودی..
رهام چیزی در این رابطه نگفت ..
به یاسان بگو پیگیر کارها باشه خودت اقدام نکن .. انجور جاها برای تو نیست..
دلیل تعصبش مثل تموم چیزهایی که در مورد رهام نفهمیده بودم متوجه نشدم ..
این دیگه به خودم مربوطه..حرف دیگه ای مونده..
وقتی میگی به خودم مربوطه دوست دارم..ادامه حرفش و خورد با مکث کوتاه ادامه داد: تو نمیری فهمیدی..
جواب ندادم..
فریاد رهام زبانم و باز کرد..میگم فهمیدی..؟
فهمیدم..حرف دیگه ای مونده ..
نه نمونده.. خداحافظ..چقدر تلخ ..
موبایل از دستم پای تخت افتاد بغضم شکست و خیره به سقف نالیدم و در دل شب زار زدم..
خدایا این حسو از دلم بردار این احساس مال من نیست رهام سهم من نیست برای یلداست فقط برای یلدا..نمی خوام شریک عشق ناکام یلدا باشم ..نمی خوام حس خیانت و عشق باهم تو قلبم باشه.. رهام برای من نیست.. و هق هق گریه ادامه حرفم و برید...
تا سپیده گریه کردم و التماس کردم که عشق رهام از دلم کنده شود..
با روشنایی صبح نوزدهم بهمن ماه یعنی درست فردای روز انتخاب واحد یاسان به خواست پدر و در سکوت مبنی بر رضایت من پیگیر کارها شد در تموم روزهای که یاسان با وکالتی که داشت می رفت و می امد من در سکوت فقط یک تماشاچی بودم.. نه بیشتر..نه سوال می کردم نه به سوال مکرر مادر که می پرسید چرا تموم روز در سکوت در اتاقم سپری می کنم جواب می دادم.
من حرفی نزدم اما مادرم در نهایت با همه ی کنجکاوی دلیل سکوت و زانوی غم بغل گرفتنم رو فهمید خوشبختانه حرفی نزد نخواست با نصیحت یا اخم تشر منو به خود بیاورد گذاشت بر عهده ی گذر زمان تا دردم رو تسکین و احساسم رو تغییر دهد...
در تموم مدت پیگیری یاسان ,من فقط یک بار به خواست وکیل و دادگاه با او همراه شدم و برگه های به درخواست وکیل و منشی دادگاه که حتی متوجه نشدم برای چیست امضا کردم تنها همین مقدار, سهم من در جدایی از رهام بود.. سهم رهام برای جدایی چقدر بود نمی دونم..
بالاخره با توافق دو طرف کار جدایی من و رهام در بهت و ناباوری من زودتر از انچه که فکر می کردم انجام شد بعد حدود بیست روز وقتی یاسان با چهره ای خسته و دمق برگه ی اجازه ی فسخ عقد رو در برابر چشمای من و مامان و بابا گذاشت و خود در سکوت با شونه های افتاده خمیده پله ها رو به طرف اتاقش بالا رفت فهمیدم در تموم این مدت خواب نبودم بیدار بودم واقعا من و رهام داشتیم از هم جدا می شدیم به همون اسونی که به هم پیوند خورده بودیم...
تحمل نکردم بعد بیست روز بالاخره مجسمه ی سکوت و غروری که از خود ساخته بودم شکست و در برابر نگاه شاد پدر و مادر با شتاب بلند شدم و بی اعتنا به یاسمن یاسمن گفتن های مادرم با چشم گریون پله ها رو بالا رفتم و در اتاقم , رها شده در تخت برای خودم اشک ریختم...
چند ساعت در تنهایی اشک ریختم نمی دونم .. اگر صدای زنگ موبایلم نبود گریه ی من همچنان ادامه داشت.. با چشمای خیس نام رهام که بر صفحه موبایل روشن خاموش می شد دیدم..
با پشت دست اشکامو پاک کردم و جواب دادم شاید برای اخرین بار...
سلام رهام..
سلام یاسمن..چرا صدات گرفته..
به یاد ارام که می گفت دروغ مصلحتی دروغ محسوب نمی شد.. صدامو صاف کردم..
سرما خوردم..
صدای غمگین رهام در گوشم نشست: فکر کردم گریه کردی.. و پس از مکثی کوتاه افزود: چرا مواظب خودت نیستی..؟
جوابی نداشتم مگه می تونستم بگم اره مواظب خودم نبودم بی احتیاطی کردم و عاشق تو شدم ..
رهام بار دیگه در سکوت من رشته کلام و بدست گرفت: یاسمن باید ببینمت..
چرا؟
وقتی دیدمت خودت چراشو می فهمی...
بابا می خواد برای وقت محضر باهات تماس بگیره.. قرار بذاره..
می دونم..
بغضمو خوردم: نمی تونی تا اون روز صبر کنی کلاسهام شروع شده..
نه نمی تونم صبر کنم .. بهونه نیار.. کلاسهای اول ترم جدی نیست..
چه می تونستم بگم مثل همیشه با درخواستش موافقت کردم..
باشه فردا تا چهار بعد از ظهر کلاس دارم بعد از اون..
رهام میون حرفم امد:خوبه.. فردا منتظرم باش میام دنبالت..خداحافظ..
منتظر پاسخ خداحافظی نشد تماس و قطع کرد ..
من موندم و کنجکاوی دلیل دیدار رهام که تا پاسی از شب فکرم و مشغول کرده بود..
صبح خسته تر از ان بودم که توان رفتن به دانشگاه رو داشته باشم چشم بستم و خواب رو به نشستن در کلاس داخلی جراحی1 ترجیح دادم و تا ظهر وقت امدن مادرم از دبیرستان در تخت موندم..
با صدای یاسمن یاسمن گفتن مادرم چشم باز کردم..
مادر دستی بر موهام کشید ..پاشو عزیزم ناهار بخور بعد با یک دوش سرحال به کلاس بعد از ظهرت برو..
کش و قوسی به خود دادم و از تخت کنده شدم و به دنبال مامان راهی اشپزخانه شدم...بعداز صرف ناهار شستن ظرفها رو به عهده گرفتم و مامان و برای ساعتی استراحت روانه ی اتاقش کردم..
بعد از شستن ظرفها با یک دوش ابگرم بعد از مدتها سرحال مقابل اینه ایستادم و به مدد لوازم ارایش به چهره ی زرد و بی روحم رنگ و جلا بخشیدم و در ادامه پالتویی ساده انتخاب کردم و پوشیدم قبل از اینکه در کمدم و ببندم نگاهم به یک تیشرت ابی نفتی مچاله شده بین لباسهام افتاد تیشرت رو بیرون کشیدم این همون تیشرت رهام بود که انروز در خانه اش داده بود بپوشم..
تیشرت رو با بغض به صورتم چسبوندم عطر تلخ و سرد رهام با بوی شیرین و خنک من قاطی شده بود و این شاید یادگار شبی بود که رهام منو در تختش پذیرا شد.. بغضم شکست..تیشرت رو از صورتم جدا و به سینه ام چسبوندم مثل روزی که رهام برای اولین بار منو به سینه اش چسبوند اشکم چکید و در نهایت استیصال فهمیدم که از رهام و عشق او با تموم سعی و تلاشم راه خلاصی ندارم..
من کماکان رهام و می خواستم گناه من چه بود اگر رهام عشق خواهر ناکامم بود گناه من چه بود ندانسته عاشق او شدم .. شاید گناه من همین ندونستن بود فقط همین..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 4 Feb 2014 00:57
تیشرت و در کوله ام چپاندم باید به او پس میدادم تا اثری از رهام در زندگیم نباشد که بعدها با دیدنش یاد رهام کنم..
مقنعه ام و در برابر اینه بر سر کشیدم زیر چشمم سیاه شده بود خدایا باز خاطره ای از رهام در ذهنم نقش بست یاد روزی که در چشمام زل زد و با دادن دستمالی اروم گفت زیر چشمات سیاه شده افتادم..زیر چشامو پاک کردم و رهام و خاطراتش و در ذهنم رها کردم و از اتاق خارج شدم
کلاس اروم و قرار نداشتم به محض پایان ساعت کلاس قبل از خروج استاد از کلاس بیرون امدم و در زیر بارش برف مسیر درب خروجی دانشکده رو در پیش گرفتم از فاصله ی دور رهام و که به اتومبیل تیره اش تکیه زده بود دیدم به سرعت قدمهام افزودم و خودمو به مقابلش رسوندم .. نگاهش کردم رنگ و روی رهام دست کمی از رنگ و روی من قبل از ارایش نداشت در سکوت من سر بلند کرد..
سلام..
نگاه از او گرفتم..سلام چرا زیر برف ایستادی..؟
رهام شانه بالا انداخت .. همینجوری.. سوار شو بریم..
همزمان در اتومبیل جا گرفتیم رهام استارت زد و من بی اعتنا به مسیری که او در پیش گرفته بود چشم بستم..
با توقف اتومبیل چشم باز کردم و خودم و در برابر خونه رهام دیدم با اخم برگشتم..
چرا اینجا..؟
رهام در چشمام دقیق شد و با زیرکی گفت: مگه نگفتی سرما خوردی نخواستم تو هوای سرد نگهت دارم..
چیزی نگفتم در تعللم در پیاده شدن رهام اهی کشید و غمگین گفت: یعنی خونه ی من از بیرون برات ناامن تره..؟
دستشو به استارت برد..
دستمو بر دستش که روی استارت بود گذاشتم ..باشه.. بریم خونه..
رهام نگاهم کرد: مجبور نیستی..
شانه بالا انداختم : معلومه که مجبور نیستم..و قبل از رهام پیاده شدم و لحظه ای بعد حضور رهام و پشت سرم احساس کردم...
شونه به شونه هم حیاط طویل رو پیمودیم و در خونه گرم او وارد شدیم..
هر دو بر همون مبل های بار قبل در مقابل هم نشستیم..
رهام رشته کلام و بدست گرفت .. چای میخوری یا شیر واست بیارم برای سرماخوردگیت خوبه..
پا رو پا انداختم: مرسی چیزی نمی خورم ترجیح میدم ابتدا حرفات و بشنوم..
رهام سر به زیر انداخت و بدون فوت وقت شروع کرد..
حرفهایی هست که دلم میخواد بدونی این حق توئه که بدونی..و با یک نفس عمیق ادامه داد..
از روزی شروع می کنم که به عقد هم در امدیم از لحظه ای که وارد محضر شدیم یک تصمیمی با خودم گرفتم تصمیم گرفتم اینبار بی گدار به اب نزنم با پیش زمینه ای که از یلدا داشتم و تجربه ای که در مورد احساسات دخترانه می دونستم به تو نزدیک نشدم این برای هر دوی ما بهتر بود با رفتن تو به رشت خیالم از هر جهت راحت شد با خودم گفتم اینبار دیگه اتفاقی نمی افته..
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه جریان مزاحمت سیامک پیش امد و من ناخواسته قاطی جریان شدم به اصرار تو دلم نیومد به یاسان اطلاع دهم به ناچار خودم به رشت امدم به شهری که خاطرات خوبی از ان نداشتم..
امدم تا به عنوان صمیمی ترین دوست برادرت و نه همسر کمکت کنم وقتی در رو باز کردی و چشمام به چشمای قرمز و متورمت افتاد با یاد چشمای گریون یلدا همون جا دم در قسم خوردم تا اخر ماجرا کنارت باشم و نذارم مثل امروز اشکی تو چشمت بشینه..
با حفظ فاصله کنارت موندم ..باهات سرد برخورد کردم و گاهی با تلخی رفتارم رنجوندمت وقتی دیدم برخلاف یلدا که در اینچنین برخوردایی مثل خودم بد خلق می شد و جوابمو می داد تو اروم و با حوصله گذشت می کردی پا رو فراتر گذاشتم و نادیده گرفتمت اینبار با سکوتت منو شرمنده کردی..
در ان لحظه بود که من متوجه اولین تفاوت تو با یلدا شدم .. تفاوت دیگه ای که بیشتر از تفاوت اول نظرم و جلب کرد تو سادگیت بود چه در خونه چه بیرون می دیدم ساده می پوشیدی در حالی که یلدا با داشتن باطنی ساده و بی شیله پیله همیشه در ظاهر و ارایش زیاده روی می کرد و باطن ساده خودشو پشت اون پنهان می کرد..
با یاد ظاهر همیشه مرتب و نه جلف یلدا در اعتراض گفتم:قبول ندارم یلدا قصد جلب توجه نداشت فقط دوست نداشت ..
رهام میون حرفم امد:میدونم یاسمن.. برخلاف تصورت من یلدا رو حتی از تو بیشتر می شناختم..
لب فرو بستم و رهام در سکوتم ادامه داد..
در شبهایی که ترسو تو چشمات می دیدم از اینکه خوداری می کردی و به من نزدیک نمی شدی.. از اینکه ساده می پوشیدی.. از اینکه صد بار رنگ به رنگ شدی وقتی یک روز چشمم به تنت افتاد وقتی یه تاپ قرمز پوشیده بودی.. از اینکه می دونستی به موی باز علاقه دارم, ولی باز موهاتو می بستی و خیلی چیزهای دیگه نظرم به تو جلب شد تو کارهات دقیق شدم..
تو ساده بودی ساده و مهربون و در عین حال لطیف..خصوصیاتی که من دنبالش بودم..ناخودگاه رویه ام تغییر کرد وقتی به خودم امدم دیدم خیلی چیزای دیگه در حال تغییره..
مثل حسم وقتی تو رو پای تختم خواب دیدم از حسی که اون لحظه بهم دست داد فهمیدم حسم دیگه اون حس اولیه نیست.. مثل نگاهم وقتی برای اولین بار تو رو با موی باز دیدم و ان لحظه نتونستم نگاهمو کنترل کنم..
باید ترکت می کردم فرار کردم به تهران امدم وقتی تو خلوت خودم بدون انکه بی قرار یا دلتنگت شوم بهت فکر کردم خیالم راحت شد که حسم یه حس زود گذر از جنس عادت بوده ..
عادت به مهربونیات.. عادت به سادگیت.. عادت به ارامش چشمای عسلیت..
نفسم بند امد خدایا رهام چش شده بود چرا حالا ,حالا که منتظرش نبودم و نمی خواستم باید این حرفها رو به زبان می اورد..
رهام اهی کشید و ادامه داد: هنوز مونده یاسمن..این حرفها رو زدم که بدونی اگر یلدا برام یک دوست خوب بود مثل یاسان ..تو هنوز نمی دونم برام حکم چی داری عشق نیستی نفرت نیستی دوست نیستی فقط کسی هستی که من به شدت دوست دارم حمایتش کنم دوست دارم مواظبش باشم حالا این حس چی هست نمی دونم اما مطمئن باش اگر روزی واسه حسم اسمی پیدا کردم خبرت می کنم..
گیج بودم احساس می کردم خوابم هر چی فکر می کردم میدیدم گفتن این حرفها از رهام بعید بود باور کردنش سخت بود سادگی نکردم دیگه کافی بود فریب یا به قول رهام سادگی با اخم در چشمای رهام نگاه کردم ..
چرا این حرفها رو زدی هان.. چرا؟ انتظار داری باور کنم.. و بعد از مکثی کوتاه افزودم: نه اقا انطوری هم که فکر می کنی ساده نیستم.. مطمئن باش نمی گم دوست دارم ..نمی گم عاشقتم.. چون ندارم..شاید در گذشته حسی داشتم اما از وقتی که اسم یلدا میونمون امد دیگه همون حس به قول خودت عادت رو هم از دست دادم..
حرفم و زدم و نفس اسوده ای کشیدم..
رهام پوزخندی بر لب نشوند و در ادامه با تاسف سر تکان داد..
چی فکر کردی تو..فکر کردی من عقده ی شنیدن دوستت دارم , وای من عاشقتم دارم..نه جونم من حالم از شنیدن این مزخرفات بهم می خوره..
لبخند تلخی بر لب نشوندم: هه هه فهمیدم می خوای بگی زیاد از این مزخرفات شنیدی.. زیاد خاطرخواه داری با بغض ادامه دادم :خب داشته باش به من چه.. من هم..
قبل از انکه حرف ناشی از بغض و حرصمو تموم کنم رهام با چشمای برزخی خودشو به من رسوند و در ترس و بهت من دهانم و به شیوه ای که بلد بود بست..
تموم حس های حیاتی رو به یکباره از دست دادم انگار یک بی حسی موضعی بود لبهای رهام.. تنها حسی که داشتم حس گرما بود حس داغی زیاد بود .. بعد از کمتر از ده ثانیه تموم حس های که از دست داده بودم یکباره بیدار شدند و منو به تکاپو انداختند..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 4 Feb 2014 00:58
دو کف دستمو بر سینه ی رهام گذاشتم و او رو به عقب هل دادم و با اشکی که راه گریز یافته بود در چشمای بی تفاوت رهام فریاد زدم..
چکار کردی..عوضی..
و دستم و با خشونت روی لبم کشیدم چرا حس خوبی نداشتم ..
رهام بار دیگه در مبل نشست و پا رو پا انداخت و بی تفاوت شانه بالا انداخت..
به خودت نگیر برام لذتی نداشت فقط خواستم دهنتو ببندم دیدی که خوب بلدم..


دستمو روی دهنم گذاشتم و هق هقم و در گلو خفه کردم..
رهام کلافه از اشکام که بی وقفه در سکوت بر گونه ام سر می خورد گفت: اروم باش یاسمن.. تقصر خودت بود.. گفته بودم راه بستن دهنتو بلدم چرا حرف بی خود زدی که ..
ادامه نداد ..
دستمو از روی لبای داغم برداشتم..چی گفتم هان..؟
رهام محزون نگاهم کرد:چی می خواستی بگی ..؟ اگر دهنتو نمی بستم از صف خاطرخواهات می گفتی..
اشکم و پاک کردم نگاه از چشمای غمگین رهام گرفتم..
قبل از اینکه باز اشکات دیوونه ام کنه پاشو برسونمت..
بلند شدم و با سری افتاده و فکری مشوش از عکس العمل عجیب رهام قبل از او اتاق و ترک کردم چه سری بود که من همیشه با چشم گریون این خونه رو ترک می کردم نمی دونم..
در اتومبیل هر دو در سکوتی محض به فکر فرو رفته بودیم.. به رهام فکر می کردم به حرفهایش به تعصبش و به تموم چیزهای که مربوط به او می شد او در چه فکری بود نمی دونم..
صدای زنگ موبایل رهام سکوت چند دقیقه ای رو شکست و ما رو از افکارمون جدا کرد..
بله..؟ سلام مهرنوش..
نگاه کوتاهی به من انداخت و ادامه داد.. تو ماشینم یاسمن و می رسونم خونه..
نه تو مسیر دیدمش..چرا؟ فسنجون واسه من.. ممنون میام .. باشه خداحافظ..
نگاهم و متوجه بیرون کردم و با بغضم برای نشکستن کلنجار رفتم..اما متوجه فشار بیشتر پدال گاز شدم..لحظاتی بعد رهام اتومبیل و در برابر خونه ی ما پارک کرد..
برگشتم و کوله ام و از صندلی عقب برداشتم..دست رهام که روی کوله ام نشست منو در پیاده شدن متوقف کرد..
اهی کشید و بدون انکه نگاهش و از انتهای خیابان بگیرد گفت..
متاسفم یاسمن .. زیاده روی کردم.. اما باور کن قصد بدی نداشتم.. فقط نخواستم حرفی که بی خیال من میزدی تموم کنی..
باور کردم مثل همیشه.. نخواستم در اخرین لحظه های حضورم در زندگی رهام با ناراحتی از او جدا شوم..به طرفش برگشتم در نگاه غمگین او لبخند زدم رهام لبخندم و پاسخ داد
دیگه گریه نکن چه من در زندگیت باشم چه نباشم به خاطر هیچکس چشماتو خیس نکن..
هر وقت رهام مهربون می شد من ناخواگاه چشمم تر می شد..
رهام دستشو تا گونه ام اورد اما در ادامه مشت کرد و روی فرمون گذاشت..
خوبه گفتم به خاطر هیچکس چشماتو خیس نکن..
سر به زیر انداختم ..
رهام اهی کشید..امروز پدرت تماس گرفت..
نگاهش کردم و رهام با لحنی غمگین ادامه داد: برای اخر هفته قرار گذاشتم تو مشکلی نداری..
مشکل داشتم اما چاره ای نداشتم سرتکون دادم..
باشه.. و پس از مکثی کوتاه ادامه داد: پس تا پنج شنبه ساعت نه صبح..
در رو باز کردم بدون انکه پشت سرم و ببینم یا خداحافظی کنم خودمو به خونه رسوندم و با حالی زار در خونه انداختم...

دو روز مونده به پنج شنبه رو به سختی و عذاب سپری کردم دیگه تظاهر هم فایده نداشت چشمای همیشه خیس و چهره ی زرد و غمگینم دلم رو رسوا کرده بود..همه می دونستند اما انگار طبق یک قرار پنهونی منو به حال خود رها کرده بودند تا خودم کم کم اروم شوم و شرایط رو بپذیرم..
پنج شنبه از راه رسید یک پنج شنبه سرد برفی با اسمونی کبود ..
من که تا صبح پلک روی هم نگذاشته بودم با تنی خرد یک ساعت تموم زیر دوش ابگرم ایستادم تا اندکی سرحال شدم و تونستم روی پا برای رفتن اماده شوم بدون هیچ گونه دقت یا وسواسی اولین پالتویی که بدستم رسید پوشیدم و اولین شلوار و شال...
نگاهی به ظاهر باری به هر جهتم در اینه انداختم و با پوزخند دل از اینه کندم و از اتاق خارج شدم به طرف اتاق یاسان رفتم بدون کسب اجازه وارد اتاق شدم یاسان با ورود من روی تخت نشست و با نگاهی محزون براندازم کرد کنارش نشستم و در سکوت با یک بغض بزرگ در گلو سرم و بر شونه اش گذاشتم دست یاسان پشت کمرم قرار گرفت و منو به خود فشرد..و صدای زمزمه مانند او در گوشم..
قوی باش خواهری.. اگه نمی تونی حداقل تظاهر کن.. این چه سر و وضعیه برای خودت ساختی دلت می خواد همه برات افسوس بخورند بگن بنده خدا یاسمن دیگه چیزی ازش نمونده...
سرمو از سینه اش جدا کردم و در نگاهش زل زدم بغضم و قورت دادم و زیر لب گفتم:دوست ندارم کسی دلش برام بسوزه..
یاسان بوسه ای بر موهام نشوند و با نفس عمیقی گفت:می دونم عزیزم .. حالا تا من اماده میشم برو مثل گذشته مرتب و ساده لباس بپوش و یه دستی به سر و روت بکش..
در سکوت پذیرفتم و از اتاق یاسان خارج شدم بعد از دقایقی با یک پالتوی ساده شکلاتی و جین مشکی و شال قهوه ای با ظاهر مقبولتری از دید یاسان باهم از پله ها پایین امدیم..
در اشپزخونه برای خوردن صبحونه به مامان و بابا ملحق شدیم به خوردن چای شیرین اکتفا کردم و منتظر بابا و یاسان که قرار بود منو همراهی کنند در پذیرایی نشستم..با امدن بابا و یاسان از افکارم جدا شدم و با تظاهر به ارامش بدنبال انها از خونه خارج شدم..
برخلاف روز عقد بابا خیابانها رو باسرعت پشت سر می گذاشت بعد از دقایقی در برابر همون ساختمون محضر اتومبیل و پارک کرد و خود زودتر از ما پیاده شد یاسان به طرفم برگشت ..
یاسمن..
سر بلند کردم..
یاسان دست مشت شده ام و به دست گرفت.. تو به من قول دادی قوی باشی ..مهم اینه که به ارزوت رسیدی مگه نمی خواستی یک پرستار با لب خندون باشی..
در بغض سر تکون دادم: نه دیگه نمی خوام فقط می خوام یاسمن گذشته باشم ..ازاد و بی دغدغه..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 4 Feb 2014 00:58
یاسان دست مشت شده ام و به دست گرفت.. تو به من قول دادی قوی باشی ..مهم اینه که به ارزوت رسیدی مگه نمی خواستی یک پرستار با لب خندون باشی..
در بغض سر تکون دادم: نه دیگه نمی خوام فقط می خوام یاسمن گذشته باشم ..ازاد و بی دغدغه..
یاسان دست سردم و در دستانش گرم کرد: میشی.. فقط زمان می بره.. و بعد از مکثی کوتاه با لبخند محوی ادامه داد: بریم رهام هم امد..
سر چرخوندم و اتومبیل رهام و که با سرعت از کنار اتومبیل پدر گذشت دنبال کردم..
رهام جلوی ماشین بابا پارک کرد یاسان دستم و رها کرد و از ماشین پیاده شد و من با بغضی که اماده شکستن بود بدنبالش از اتومبیل خارج شدم..
بابا قبل از ما وارد محضر شد با قرار گرفتن رهام در برابر ما ,ما هم در سکوت وارد ساختمون محضر شدیم..
چقدر این صحنه ها برایم تکراری بودن مثل یک سریال تکراری صحنه ها از برابر چشمام عبور می کردند..همون محضر همون مرد محضر دار.. همون سفره ی عقد ساده ی غبار گرفته.. سر به زیر انداختم و چشمم و از دیدن این صحنه های تکراری عذاب دهنده محروم کردم..
کنار بابا نشستم و رهام در کنار یاسان در مقابلم جای گرفت.. نه این صحنه دیگه تکراری نبود روز عقد من و رهام پشت میزی که سفره ی عقد ساده و ابتدایی بر ان چیده شده یود شونه به شونه هم نشستیم اما حالا در برابر هم...
مرد محضردار بدون فوت وقت بعد از چک کردن مدارکی که بابا قبل از ورود ما داده بود با کسب اجازه از رهام و من شروع کرد..

با توجه به روشن بودن وضعیت مهریه که از طرف خانم ستوده بخشیده شده با نام خدا اغاز می کنم..
و در ادامه شروع به خواندن عباراتی عربی و گاه فارسی کرد با تموم مقاومتی که تاکنون به خرج داده بودم مثل یک مجسمه خرد شدم و از درد خرد شدن غرور و ارامش کاذبم اشک ریختم..سرم و تا حد ممکن پایین گرفتم و با به دندان گرفتن لبهام اجازه هق هق به خود ندادم ..
متوجه بلند شدن بابا از کنارم و رفتن پای میز شدم ناخوداگاه سر بلند کردم و به رهام نگاه کردم او با چهره ای متفکر با دست دست کردن سویچش خودش و مشغول کرده بود شاید از حس سنگینی نگاهم بود که سر بلند کرد و با نگاهی محزون و غریب به چشمای بارونیم زل زد تلاقی نگاهمون طولی نکشید که با خواندن نامش , با لبخندی تلخ از نگاه بارونیم چشم برداشت و با گامهای کوتاه به میز رسید و با زدن چند امضا به رابطه ی نداشته مون پایان داد...
بعد از رهام نوبت من شد پای ان دفتر بزرگ و امضا کنم... به زحمت از صندلی کنده شدم با پشت دست اشکامو پاک کردم و خودمو به میز رسوندم.. با حضور من پای میز رهام از دفتر بزرگ مقابلش سر بر داشت و برای اخرین بار شانه به شانه من ایستاد و من برای اخرین بار با دمی عمیق بوی سرد و تلخ شونه هاشو به سینه کشیدم..
من هم امضا زدم و هم با اشکام که قطره قطره بر امضام می چکید بر سند جداییمون مهر تایید زدم..
از دفتر سر بلند کردم و با حس حرکت دیوارها و اجسام در برابر چشمم دستم و از لبه ی میز جدا نکردم..دستی بازمو گرفت و تا صندلی هدایتم کرد و من چشم بسته روی صندلی نشستم ..
با احساس داغی مطبوعی روی بازوم اروم چشم باز کردم بابا و یاسان در برابرم و رهام با گرفتن بازوم در کنارم ایستاده دیدم..
دست بردم و بی اعتنا به نگرانی انها دست رهام و از بازوم جدا کردم و با شتاتی که در ان لحظه در شرایط من بعید بود از اتاق خارج شدم و روی پله های خروجی نشستم سر به نرده ها تکیه دادم و بی صدا اشک ریختم..
دقیقه ای نگذشته بود که ابتدا کفش های رهام بعد یاسان و در اخر پدر و در مقابلم دیدم سر بلند کردم .. رهام با غمی مبهم نگاهم می کرد نگاه بابا بیشتر نگران بود و نگاه یاسان عصبانی ..
اهمیتی به هیچکدوم ندادم بلند شدم و با تکیه به توان بابا به طرف اتومبیل رفتم و خودمو روی صندلی رها کردم..
اشکامو پاک کردم و چشم بستم دیگه خسته بودم از اشک , از ضعف , از نگاههای ترحم انگیز و نگران بقیه.. در این سه روز به اندازه تموم عمرم اشک ریخته بودم..
باز شدن در عقب ماشین باعث شد چشم باز کنم رهام و خم شده در برابر خود دیدم ..دیدن او بعد از این خارج توان و تحملم بود چشم از او گرفتم ..
یاسمن ..
نگاهش نکردم..
رهام اهی کشید: یاسمن من و ببخش اگر بد بودم اگر تلخ بودم , اگر رنجوندمت , اگر دلتو شکستم , اگر اشکتو دراوردم منو ببخش و بعد از مکثی ادامه داد: برات ارزوی خوشبختی می کنم انتظار ندارم برام ارزوی خوشبختی کنی اما اگر گهگاهی به من فکر کردی نفرینم نکن .. چون هر دو باهم این راه رو انتخاب کردیم..
نگاهم و به سویش برگردوندم..
در نگاهم لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد: من که برم دیگه هیچ وقت قرمزی قاطی عسلی چشمات نمی شه..
دستمالی روی دستم گذاشت و با لبخندی محو دور شد به محض رفتن رهام بابا و بعد یاسان در اتومبیل جای گرفتن و بابا بدون تامل استارت زد و با فشار بر گاز یکباره اتومبیل و به حرکت در اورد ..زمانی که از کنار اتومبیل رهام می گذشتیم من یک لحظه رهام و سر بر فرمون دیدم و صدای بلند اهنگ سیروان که حتی با فاصله گرفتن اتومبیل همچنان به گوش می رسید...
تو و رنجوندم با حرفام
چقد حس می کنم تنهام
چه احساس بدی دارم
از این احساس بیزارم
نه نرو.. تنهام نزار
من عا.........
با پیچیدن در خیابان اصلی دیگه نه صدایی بود و نه نگاهی که بدرقه راهمان باشد..


پایان فصل ۸

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 4 Feb 2014 00:59
فصل ۹

با جدایی از رهام فصل جدیدی در زندگی من اغاز شد فصلی سرد ,بی روح و پژمرده... فصلی که هیچ چیز شادم نمی کرد و هیچ چیز نمی تونست نظرم و جلب کنه..تموم زندگی من خلاصه شده بود در مسیر دانشگاه به اتاقم.. گاهی می شد ساعتها به بهونه ی درس و خستگی در اتاق بست می نشستم و به رهام فکر می کردم و در نهایت با اشک از افکارم جدا می شدم...
اسفند رو به پایان بود نمی دونم بوی بهار یا هیاهوی مادر و یاسان در حین خونه تکونی بالاخره منو از سنگرم خارج کرد تعطیل شدن دانشگاه هم مزیت بر علت شده بود که من تغییری در برنامه ی زندگی خود دهم اکنون عادت کرده بودم از صبح تا شب روی کاناپه لم دهم و به جنب و جوش مادر و رفت و امد یاسان و خرید کردنهای بابا نگاه کنم..
حضورم در جمع خانواده بعد از مدتها لبخند رو بر لبان بابا و مامان نشوند و من یاد گرفتم به خاطر دل انها هم که شده بر احساساتم سر پوش بذارم و با کشیدن نقاب ارامش بر چهره ی غمگینم در جمع انها بشینم...
اواخر اسفند طبق عادت هر سال یاسان حرف سفر نوروزی رو پیش کشید و بحث داغی رو در خانواده راه انداخت.. مامان و بابا و یاسان هر کدوم جایی در نظر داشتند و اصرار داشتند نظر خود رو بر دیگری تحمیل کنند مامان اصرار به سفر مشهد داشت و بابا رامسر و در نظر داشت و یاسان کیش را پیشنهاد می کرد..
بیست و هشت اسفند بود و با توجه به نزدیک شدن سال جدید بحث انها داغتر روزهای گذشته پیش کشیده شد..من در جمع و دور از بحث انها شاهد گفتگوی بی نتیجه انها بودم..
که پدر من و مخاطب قرار داد:
اصلا هر چی دختر گلم بگه..
همه ی نگاهها به یکباره به طرف من برگشت..
چند بار که انها نظرم و پرسیده بودند نظری ندادم اما ان لحظه نتونستم چشمهای مشتاق انها رو ندیده بگیرم..
لبخند کمرنگی بر لب نشوندم ..رامسر نه..مشهد هم که شلوغه..و با کمی مکث ادامه دادم :دلم گرما می خواد الان جنوب خوبه..
گویا انها فقط منتظر رای من بودند پدر با تکان سر , مامان با لبخند و یاسان با در اغوش کشیدنم موافقت خود رو اعلام کردند
یاسان در ادامه بوسه ای بر گونه ام زد و زیر گوشم گفت:فدات شم خواهری که همیشه هوای دل داداشت و داری..
از اغوشش جدا شدم و در جوابش با لبخند گفتم: قابل داداش گلم و نداشت..
بعد از ظهر بیست و هشتم یاسان برای روز یک فروردین بلیط پرواز و هتل رزرو کرد..
لحظه ی سال تحویل با تفاوتی فاحش از هر سال کنار سفره هفت سینی که مادر چیده بود نشستم هر چه فکر می کردم دعا یا ارزوی به ذهنم نمی رسید درثانیه های اخر یک جمله به ذهنم رسید نمی دونم دعا بود یا ارزو شاید هم نفرین.. دیگه مهم نبود چون من چشم بستم و زیر لب از خدا خواستم ..از خدا خواستم رهام عاشق شود.. نه عاشق من.. فقط عاشق شود که درد و رنج ان را با پوست و گوشت احساس کند دردی که با وجود تلخی شیرین و دلپذیر بود.. زیر لب امین گفتم و چشم باز کردم..
با تحویل سال طبق عادت هر سال از بابا و مامان و یاسان عیدی گرفتم و به هیچ کدوم جز بوسه و ارزوی سال خوب عیدی ندادم...
ساعت ده شب پرواز داشتیم و من از عصر وارد اتاقم شدم و با بستن چمدون خودمو مشغول کردم با بستن چمدون انو گوشه ی اتاق گذاشتم و روی تخت رها شدم ..
تقه ای به در خورد و یاسان وارد اتاق شد کمی خودمو در تخت بالا کشیدم..یاسان سر به زیر لبه ی تخت نشست.. نگاهی به چهره ی اروم و متفکرش انداختم..
چیه یاسان..؟
یاسان سر بلند کرد و در نگاهم زل زد..
سر تکون دادم: بگو..؟
یاساه اهی کشید: راستش تازه خبری شنیدم که لازمه تو هم بدونی..
نشستم و دستم و روی شانه ی یاسان گذاشتم..خب بگو..میشنوم..
یاسان نگاه از من گرفت و زیر لب گفت: ساعتی پیش رهام برای تبریک سال نو تماس گرفت و..بار دیگه سکوت اختیار کرد..
بعد از قریب به بیست روز اسم رهام و از زبان یاسان شنیدم دلم فشرد اما دیگه خب یاد گرفته بودم بی توجه به درون پر تشویشم با تظاهر به ارامش لبخند بزنم..
لبخند زدم: این که ناراحتی نداره تو هم..
یاسان میون حرفم امد.. نه یاسمن من ناراحت نیستم فقط رهام گفت..
کلافه شدم: چی گفت..

یاسان با شتاب صریح گفت:گفت می خواد برای تعطیلات بره کیش البته با خانواده داییش..
سر به زیر انداختم و در ادامه ی همون ارامش دروغی زیر لب گفتم: اگر نگرانیت بابت منه بهت اطمینان میدم رهام دیگه برام مهم نیست..
یاسان دست پیش اورد و چونه مو گرفت و چشمام و در برابر چشمای نگران خود قرار داد:
راست میگی یاسمن..؟ اگر بخوای من بلیط ها رو پس میدم.. اصلا میریم مشهد مامان هم دوست داره..
سر تکون دادم: نه یاسان میخوام قوی باشم ..
دست یاسان از چونه ام افتاد و منو در اغوش گرفت: تو قوی هستی.. من مطمئنم تو به اندازه کافی قوی هستی.. چون خواهر منی..
با لبخند از اغوش یاسان جدا شدم ..
خب حالا پاشو برو بیرون میخوام اماده شم..
یاسان دستش و بر موهام گذاشت و با تکون دستش موهامو اشفته کرد..
رفتم.. زودی اماده شو بیا تو بستن چمدون کمکم کن..
و از اتاق خارج شد و من در تنهایی نقاب ارامش دروغی و از چهره کنار زدم و بعد از مدتها با یاد رهام اشک ریختم..
کیش با همه ی جاذبه هایبازی دلفین ها .. موج سواری.. مراکز خرید.. قایق سواری دیگه برام لطفی نداشت فقط به عشق گرمایش صبح با طلوع خورشید از هتل خارج می شدم و در ساحل گرم و ابی خلیج فارس ساعتی قدم و ساعتی می نشستم و به خط انتهای دریا جایی که اب و اسمون یکی می شد چشم می دوختم.. سر گرمی هر روزه ام همین بود به قول یاسان تفریح و سرگرمیم خرجی نداشت..
روز چهارم فروردین بود طبق برنامه ی هر روزه ام با طلوع خورشید با یک دوش ده دقیقه ای مانتو و شلوار بهاره ی ابی خوشرنگی پوشیدم و با روسری سفید و صورتی و کلاه سفید لبه دار افتابی از هتل خارج شدم...
تا ساحل ده دقیقه ای پیاده روی کردم و جای همیشگی روی صخره ای با سطح مسطح نشستم و به موج های بلند و کوتاه چشم دوختم.. یک ساعتی به این منوال سپری کردم که کم کم اطرافم از حضور مهمانهای نوروزی پر شد بلند شدم کفش هام و کنار صخره گذاشتم و در ساحل روی شن های نرم و گرم قدم زدم ..
قدم می زدم و به اب زلالی که از روی پاهام عبور می کرد نگاه می کردم با برخورد به شخصی یکباره از دنیای که برای خود ساخته بودم جدا شدم سر بلند کردم و چشمم در دو چشم سبز خوشرنگ افتاد نگاهم و پایین انداختم و با یک قدم به عقب از مرد جوان فاصله گرفتم..
معذرت میخوام ..
خواهش می کنم..
و از کنارش گذشتم در ادامه با سری بالا و نگاهی به روبرو در ساحل قدم زدم..
اندام ورزیده و بلند مردی که با همراهی دختری ظریف از مقابلم می امدند نظرم و جلب کرد ناخوداگاه سرعت قدمهام و بیشتر کردم با نزدیک شدن به انها یک لحظه احساس کردم هوا برای تنفس کم اوردم دست به سینه فشردم و با یک دم عمیق سینه مو از هوا پر کردم..
خوشبختانه انها که کسی جز رهام و مهرنوش نبودند مشغول گفتگو بودند و گویا موضوع گفتگویشان انقدر لذتبخش بود که انها رو از دنیای اطراف غافل کرده بود..
کلاهم و بر سر گذاشتم و سرم و تا حد ممکن پایین گرفتم و با احتیاط از کنارشون گذشتم صدای رهام به گوشم رسید..
صبر کن مهرنوش.. عطر اشنایی احساس کردم..
ناخوداگاه پا سست کردم و با بغض زیر لب گفتم ..عطرم یادت مونده اما خودم نه.. و اشکم چکید..
چی میگی رهام.. این عطر منه از مامان عیدی گرفتم..
بی اراده یه لحظه برگشتم و رهام و دیدم که شال ابی کبود مهرنوش رو به بینی زد ..
نه این نبود..
مهرنوش کلافه شالشو از دست رهام بیرون کشید..
ول کن رهام چه اهمیتی داره..
برگشتم و با گامهای بلند از انها فاصله گرفتم و با بغض حرف مهرنوش و تکرار کردم.. راست مگه چه اهمیتی داره..

وقتی احساس کردم به اندازه کافی از انها دور شدم روی شن های ساحل ولو شدم و با چشمایی اشکی به امواج چشم دوختم خورشید به وسط اسمون رسیده بود که تصمیم به بازگشت گرفتم تا رسیدن به کفشام مسیر طولانی رو طی کردم با نگاهی به کفشام که پر اب و شن شده بود لبخند تلخی زدم و انها رو همون جا رها کردم و با پای برهنه به طرف هتل رفتم..
با رسیدن به هتل با شتاب از مقابل نگاه های متعجب اطرافم که البته به خاطر ظاهر خیس و کثیفم بود فرار کردم و به اتاق رفتم.. با یک دوش در تخت رها شدم و خواب و به خوردن ناهار ترجیح دادم..
بعد از ظهر یاسان اجازه ساحل گردی نداد بابا و مامان که انگار از ساحل گردی هر روزه ام کلافه بودند با لبخندی به یاسان کار او را تایید کردند به ناچار برای خرید و البته دیدن مراکز خرید با یاسان راهی شدم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 4 Feb 2014 01:00
یاسان در خرید به اندازه یک خانوم وسواسی به خرج می داد با کلی گشتن و البته پا درد من دوتا تیشرت و یک شلوار جین انتخاب کرد و بالاخره رضایت به خروج از مرکز خرید داد..
شام و در یک رستوران کوچک غذایی دریایی خوردیم و بعد از ان به هتل برگشتیم..
شب در تخت به رهام فکر می کردم به این فکر می کردم که اگر رهام تا این حد با مهرنوش راحت بود که برایش فسنجون درست کند یا در ساحل خلیج فارس شانه به شانه ی او قدم بزند پس چرا از ازدواج با او فراری است شاید این شیوه ی او بود و او عادت داشت با جنس دختر راحت و صمیمی رفتار کند و بعد از عاشق شدن انها بی خیال از کنار انها و احساسشون گذر کند درست کاری که با یلدا و در حال حاضر با مهرنوش انجام می داد.. البته اعتراف می کنم که رهام هیچ وقت با من به شیوه ی یلدا و مهرنوش رفتار نکرد من عاشق او شدم بدون انکه او راحت یا صمیمی رفتار کند..
با این افکار با حس بدی که نسبت به رهام پیدا کرده بودم چشم بستم و به خواب رفتم..
صبح با طلوع خورشید برنامه ی هر روزه ام و از سر گرفتم یک دوش کوتاه و بعد از ان پوشیدن یک مانتو شلوار بهاره ی سبز کاهویی و پاورچین پاورچین اتاق و ترک کردن..
این بار با فاصله از اب در ساحل قدم زدم و به تموم اتفاقات تلخ و شیرینی که در چند ماه اخیر برایم رخ داده بود فکر کردم ساعتی گذشت خسته از قدم زدن در شن ها نشستم پاهام و دراز کردم و با تکیه به دستام به اسمون ابی بی لکه زل زدم ..
با احساس حضور کسی در نزدیکی خود نگاه از اسمون گرفتم و برای بار دوم دو چشم سبز خوشرنگ و در برابر خود دیدم..
نگاه از چشمای مرد که بی تعارف کنارم نشست گرفتم و به قصد بلند شدن تکونی به خود دادم که با کشیده شدن استینم بار دیگه روی شن ها رها شدم..
با اخم به طرف مرد جوون برگشتم:دستتو بکش عوضی..
مرد بی توجه به هشدار من استینم و رها نکرد دستمو کشیدم اما با قدرت و مقاومت مرد همچنان استینم در دستش موند..
با صدای بلند تر از بار قبل چشم در چشم مرد گفتم: چیه چکار داری.؟ دستمو ول کن قبل از..
مرد جوون با خونسردی لبخندی بر لب نشوند و در حرفم امد: عصبانی نباش تو تنهایی مثل من چرا نمی شینی کمی باهم اختلاط کنیم..
خشمم به نهایت رسید با تموم قدرت دستمو کشیدم و بی توجه به جر خوردن استینم بلند شدم..
صدای مرد که پشت سرم راه افتاده بود عصبی و کلافه ام کرده بود..
چرا قهر می کنی.. من که قصد بدی ندارم...
برگشتم و فریاد زدم: ساکت شو دست از سرم بردار..
برگشتن ناگهانی من همان و رفتن تو سینه ی شخصی که مقابل می امد همان..
دست به بینی با گامی به عقب از سینه ی شخص مقابل جدا شدم دیدن رهام در ان لحظه بدترین اتفاقی بود که ممکن بود در ان روز بیوفتد...
چشم در چشم رهام یک گام دیگه به عقب برداشتم قبل از انکه به مردی که همچنان حضورش پشت سرم حس می شد بر خورد کنم رهام دست دراز کرد و با گرفتن بازوم من و کنار زد و با چشمای برزخی اشنایش در چشمای سبز بی تفاوت مرد چشم دوخت..
مرد مزاحم نگاه از رهام گرفت و با نگاهی به من گفت: بهتره ما بریم و در ادامه رو به رهام گفت:اقا من عذر می خوام خانوم کمی ..
قبل از اینکه حرف مرد کامل شود رهام و دیدم که با خشونت یقه ی مرد و چشبید و در ادامه با یک گوشمالی حسابی از خجالتش درامد ..
من در تموم مدت با ترس و لرز در گوشه ای شاهد جنجالی بودم که رهام راه انداخته بود..
با وساطت چند مرد رهگذر جنجال خاتمه یافت رهام مرد و رها کرد و به سوی من امد هنوز از چشمایش شراره های خشم و تعصب می بارید..
گامی به عقب برداشتم رهام با یک خیز بلند مقابلم ایستاد و در بهت من دستم و به دست گرفت و استین جر خورده ام و در برابر چشمای خود و من قرار داد من بی توجه به استین جر خورده ام به دکمه های باز و افتاره اش و سینه ی به نمایش گذاشته اش نگاه کردم..
این چیه هان..
و خودش قبل از من جواب داد:این نتیجه ی خودسری و لجبازیته.. مگه یاسان چلاقه که همراه تو نمیاد..
از فریاد رهام به خود امدم و به نگاه برزخیش چشم دوختم..
از صبح چشمم دنبالته دیدم افتاب نزده از هتل زدی بیرون ..دستم و در هوا تکون داد و افزود: همینو می خواستی اره... حتما می خواستی که تک و تنها افتاب نزده امدی ساحل..
فریاد رهام تمومی نداشت بعد از کمی مکث ادامه داد: مگه ساحل خونه خالته سرتو میندازی پایین هر وقت دلت خواست میای هر وقت خواست میری.. دیروز هم حست کردم اما گفتم شاید اشتباه می کنم.. پس خودت بودی اره..
سرم از فریادهای رهام دردناک شده بود بس بود اصلا او چکاره بود چی می خواست به چه مناسبت یا عنوان به من امر و نهی می کرد در یک لحظه حالم از او و تعصب بی جایش بهم خورد..
دستم و با قدرت از دست رهام بیرون کشیدم که مساوی شد با جر خوردن بیشتر استینم اهمیتی ندادم و در نگاه برزخی رهام بی ترس و واهمه گفتم:
به تو چه.. ؟ چرا صداتو انداختی تو سرت فریاد میزنی.. دلم می خواد افتاب نزده بیام ساحل میخوام ببینم فضولش کیه..؟
خودم از جوابی که چشم تو چشم رهام دادم حیرت کردم یعنی این بودم یاسمن عاشق و ترسو..
رهام چشماشو تنگ کرد: افرین میبینم که متحول شدی دیگه رنگ گونه هات نمی پره وقتی نگام می کنی ,میدونی بدم میاد بهم بگی به تو چه اما چشم تو چشمم میگی مگه چقدر گذشت که این همه تغییر کردی دیگه نمی شناسمت..و در ادامه لبخند تلخی بر لب نشوند
نگاه از او گرفتم و از کنارش رد شدم..
باز کجا سرتو انداختی پایین میری..؟
برگشتم:باید از تو اجازه بگیرم..
نه به قول خودت به من ربطی نداره و بعد از مکثی کوتاه با حزنی خاص افزود:اما برو هتل بعد از ظهر بیا.. لطفا با یاسان بیا ..
دیگه می دونستم خشم و تعصبش معنی علاقه نمیده..
میخوام قدم بزنم لطفا مزاحم نشو..
صداش و اروم پشت سرم شنیدم: پس من پشت سرت هستم ..
برگشتم بر پایه ی چه حس و حرصی نمی دونم اما بی اراده گفتم:
چی باعث شده فکر کنی تو با بقیه مردها فرق داری در حال حاضر تو هم واسم مثل اونی که کتکش زدی..
در هاله ای از اشک رهام و دیدم که شکست انتظار داشتم فریاد بزند اما لب گزید و سر به زیر انداخت و من در اشکی که راه گریز یافته بود بی توجه به رهام او را پشت سرم جا گذاشتم و با گامهای بلند به سوی هتل رفتم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وقتی تو هستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites