تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وقتی تو هستی

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 4 Feb 2014 01:00
با چشم گریون خودم و به اتاق رسوندم خوشبختانه در نبود خانواده م یک دل سیر گریه کردم دلیل گریه ام برای خودم هم معما بود نمی دونم به خاطر مزاحمت مرد اشک می ریختم یا به دلیل رفتار مبهم رهام یا برای برخورد نادرستم در مقابل حمایت به موقع رهام ..
با احساس حضور خانواده ام پشت در اتاق هتل با شتاب از تخت کنده شدم و به حمام پناه بردم و با یک دوش کوتاه توجیح خوبی برای قرمزی چشمام دست و پا کردم..
بعد از ظهر مامان و بابا به خرید رفتن و من بی حوصله در تخت رها شدم و با یه خواب بی موقع گذر زمان و احساس نکردم با بستن در اتاق چشم باز کردم مامان و بابا با انبوه پاکت های خرید وارد شدن کش و قوسی به خود دادم و از تخت کنده شدم و در پاکت های خرید مامان سرک کشیدم..
چرا واسه من خرید نکردی..
مادر چشم غره ای نثارم کرد: می امدی واسه تو هم خرید می کردم..
لبخندی زدم و مسیر صحبت و به نبود یاسان تغییر دادم..
شب در نبود یاسان شام و در رستوران هتل صرف کردیم انشب بابا و مامان از خستگی زودتر از شبهای گذشته به تخت رفتند و من چشم انتظار یاسان بی حوصله طول و عرض اتاق و گز کردم..
ساعت یازده شب و نشون می داد که یاسان پاورچین وارد اتاق شد به طرفش رفتم..
سلام کجا بودی..
یاسان با ابروایی گره خورده از کنارم گذشت و در تخت رها شد برگشتم و لبه ی تختش نشستم ساعدش که روی چشماش بود کنار زدم..
چی شده یاسان .. چرا دیر کردی نگرانت شدم..
یاسان در تخت نشست و برای اولین بار با خشم در نگاهم زل زد..
نمی خوای در مورد اتفاق امروز صبح توضیح بدی..؟
پس دلیل خشمش اتفاق صبح بود..شرمنده سر پایین انداختم: چی بگم رهام بی شک تمام و کمال برات توضیح داده..
یاسان با صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت: نگفت فقط به گفتن اجازه نده یاسمن صبح زود به ساحل بره اکتفا کرد.. وقتی توضیح خواستم از توضیح بیشتر سرباز زد و گفت اگر تو تشخیص بدی واسم می گی..
پس جریان از این قرار بود اهی کشیدم..اتفاق خاصی نبود صبح در ساحل مردی مزاحمت ایجاد کرد که رهام به موقع دخالت کرد... ادامه ندادم دلیلی ندیدم برای یاسان بگویم موضوعی که در نظرم خاص نبود با بحث و گلاویز شدن رهام خاتمه پیدا کرد..
که اینطور ..یادم باشه فردا از رهام تشکر کنم..
سر به زیر از تخت یاسان جدا شدم و در تختم به اخم و تشری که جای تشکر به رهام کردم فکر کردم و عذاب کشیدم..
صبح ساعتی دیرتر از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه ای مختصر لباس عوض کردم و به قصد ساحل پاورچین به طرف در رفتم قبل از اینکه دستم به دستگیره در برسد صدای یاسان متوقفم کرد..
کجا..؟
برگشتم.. میرم ساحل قدم بزنم..
یاسان در حینی که از تخت پایین می امد گفت: صبر کن من هم میام می خوام امروز تو ساحل ورزش کنم..
میدونستم ورزش بهانه اش برای همراهی من است چیزی نگفتم و در سکوت ناظر لباس پوشیدنش شدم..
در ساحل قدم می زدم در حالی که حضور یاسان و با انجام حرکات نرمشی پشت خود احساس می کردم.. ساعتی به این منوال گذشت که با خستگی یاسان بر تخته سنگی به تماشای امواج خروشان دریا نشستیم..
سلام شما اینجا چکار می کنید.. وای رهام ببین چه حسن تصادفی..
با صدای لطیف و زنگدار دختری چشم از دریا گرفتم و به طرف صدا برگشتم و مهرنوش و شونه به شونه رهام دیدم دلم فشرد چشم از انها گرفتم و اروم پاسخ سلامش و دادم..
مهرنوش سرخوش ادامه داد:یاسمن جان مشتاق دیدار .. راستی سال نو مبارک..


لبخند کاملا تصنعی بر لب نشوندم :ممنون .. برای شما هم مبارک باشه..و در ادامه با تظاهر به دیدار تازه ی رهام زیر لب به او هم سلام کردم..
سلام.. سال نو مبارک..
رهام پوزخندی استهزا امیزی بر لب زد و بودن انکه خود و ملزم به پاسخ ببیند نگاه از من گرفت و با یاسان سلام و احوال پرسی کرد..
دلخوری از نگاهش مشخص بود نگاهش مثل بار اولی که او را در الاچیق خونه اش ملاقات کردم تلخ و سرد بود.. دروغ چرا هم ناراحت شدم هم از اینکه با سردی در برابر نگاه کنجکاو مهرنوش و نگاه متاثر یاسان برخورد کرد ,شرمنده شدم.. دلم می خواست از نگاه مغرور و بی تفاوت رهام از نگاه کنجکاو و متعجب مهرنوش از نگاه متاثر و غمگین یاسان ازهمه فرار کنم..
اما پا بر دل و احساسم گذاشتم و با ظاهری اروم اما درونی متلاشی شنونده گفتگوی مهرنوش و رهام و یاسان شدم..
رهام موافقی به جای یک نفر به سه نفر ناهار بدی..
پیشنهاد خوبیه و رو به یاسان ادامه داد:یادمه اخرین ناهار و تو دادی خوشحال باش که امروز روز جبرانه..
نه ممنون انشاا.. یه روز دیگه از خجالتت درمیام..
صدای خنده ی بلند رهام باعث شد لحظه ای سر بلند کنم و در خنده ی قشنگش غرق شوم..
با حس دست مهرنوش بر بازوم نگاه از لب خندون رهام گرفتم..
یاسمن جون تو دیگه بهونه نیار ..تو باید بیای..
دختر عجیبی بود مهرنوش.. مگر عاشق رهام نبود پس چرا سعی نمی کرد رهام و از من دور نگه دارد هرچند من رقیبی برایش محسوب نمی شدم چرا که خود رهام من و از میدان زندگیش بدر کرده بود اما به هر صورت عقل حکم می کرد احتیاط کند اگر خواهان او بود..
یاسمن میای اره..
از افکارم جدا شدم:ممنون مهرنوش ..به مامان بابا قول دادم امروز ناهار باهم باشیم..
مهرنوش با حالتی بچگانه لب برچید: نه یاسمن به خاطر من و رهام ..
از شنیدن نام رهام نتونستم پوزخندم و مخفی کنم..
رهام که تموم مدت در حالات چهره ام دقیق بود مهرنوش و مخاطب قرار داد : یاسان که میاد اما عزیزم به یاسمن خانم اصرار نکن شاید در جمع ما راحت نباشه و در معذورات قبول کنه..
بغض راه گلوم و گرفت اگر رهام می خواست کسی و تنبیه کند به بدترین شکل ممکن اینکار و انجام می داد و او رو می چزوند..
بدون توجه به یاسان و مهرنوش رو به رهام با بغض گفتم:ادم زنده وکیل وصی نمی خواد اگر تو در حضور من راحت نیستی بگو اما حق نداری به جای من حرف بزنی به جای من تصمیم بگیری..
یاسان کلافه و عصبی نگاهی به من و سپس به رهام انداخت: خواهش می کنم بس کنید..
رهام با اخم بی توجه به خواهش یاسان گفت: کی میخوای یاد بگیری به جای دلت با عقل فکر کنی منظور من..
در میون حرفش امدم : هر وقت تو یاد گرفتی خودت باشی و تظاهر به مرد متعصب و..
با صدای پرخشم یاسان حرفم ناتموم موند..
گفتم کافیه بریم یاسمن.. رهام بعد باید باهات صحبت کنم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#42 | Posted: 4 Feb 2014 01:00
پس تکلیف دعوت ناهار چی میشه..
حرف مهرنوش دیگه خارج از استانه ی تحملم بود انگار کور بود و بحث و جدل ما رو ندید..
برگشتم و با چشمی تر گفتم:
تو برو عزیزم.. ناهار رهام پیش کش خودش..
با کشیده شدن دستم توسط یاسان بدنبالش با گامهای بلند کشیده شدم..
در تموم مسیر برگشت به هتل اشک ریختم و با خود تکرار کردم یعنی این من بودم یاسمن عاشق رهام پس چرا دیگه مثل گذشته نمی تونستم خوددار باشم و از کنار سردی و تلخی کلامش با صبوری بگذرم و باز به او زمان بدم..

بالاخره یاسان رضایت داد و دست من و رها کرد و روی نیمکتی در محوطه بیرونی هتل نشوند و خود در کنارم نشست با چند نفس عمیق سعی کرد بر خود مسلط شود با تسلط بر خود به طرفم برگشت..
یاسمن اصلا از تو انتظار نداشتم با رهام یکی به دو کنی تو به من قول دادی قوی باشی اینه نتیجه اعتماد من به تو..
با پشت دست اشکم و از گونه زدودم:
یاسان چی داری میگی.. من تموم تلاشم و کردم ندیدی.. اما او با اوردن مهرنوش , با گوشه کنایه هاش با ندیده گرفتن من با روانم بازی کرد مگه من چقدر می تونم خوداری به خرج بدم چقدر می تونم مقاوم باشم خب بالاخره می شکنم..اگر رهام مهرنوش و میخواد خب باهاش ازدواج کنه بخدا براش ارزوی خوشبختی می کنم اما چرا چشم تو چشمم میگه به خاطر فرار از ازدواج تحمیلی با من عقد کرد تا مهرنوش از صرافت علاقه ش بیوفته بعد می بینم که...
و هق هق گریه اجازه ادامه صحبت و از من گرفت..
یاسان خم شد و من و به طرف خود کشید و در اغوش نگه داشت..
چرا خودت و ازار میدی چرا یکبار برای همیشه مثل دوتا ادم عاقل و بالغ نمی شنید باهم در ارامش صحبت کنید.. من واقعا دلیل این همه بحث و جدلتون و نمی فهمم..
از اغوش یاسان جدا شدم:نه دیگه نمی خوام باهاش صحبت کنم .. فهمیدم همه حرفاش دروغه فریبه..
یاسان در مخالفت سر تکون داد :نه یاسمن من رهام و می شناسم اهل دروغ نیست شاید مسله ای و پنهون کنه اما دروغ هرگز..
چرا دروغ میگه او به مامانش در رابطه با عقد ما دروغ گفت..
یاسان اهی کشید: عزیزم زود قضاوت نکن..
سر در گم گفتم : تو چیزی میدونی که من بی خبرم..
یاسان فقط نگاهم کرد..
کلافه گفتم: بگو من حق دارم بدونم..
با صدای زنگ موبایل یاسان حرفم نیمه تموم موند..
بله..
سلام رهام..
نه خوبم..
اون هم خوبه..چرا ..؟
چکارش داری..
رهام بسه چقدر موضوع و کش میدی..
باشه..
گوشی و به طرفم گرفت دست یاسان و پس زدم: من حرفی با او ندارم..
یاسان با اخم نگام کرد و اروم گفت: یاسمن یکبار برای همیشه تکلیفت و با او مشخص کن..
در تردید با اصرار یاسان جواب دادم..
بله..
صدام چقدر ضعیف و غمگین بود..
یاسمن می خوام ببینمت باید بفهمم مشکلت چیه...
اگه در ان لحظه کسی پیدا می شد و می گفت رهام مشکل روانی دارد من باور می کردم.. من مشکل داشتم یا او..خدایا نمی دونم شاید اصلا هر دو مشکل داشتیم ..
تند و تلخ جواب دادم:من مشکلی ندارم این شمایید که مشکل داری..
باشه یاسمن قبول من مشکل دارم..من نمی خوام یک بحث و جدل تازه راه بندازم.. به اندازه کافی امروز.. ادامه نداد و بعد از مکثی کوتاه مسیر صحبتش و عوض کرد .. امشب میام هتل دنبالت به خانواده ات هم بگو ..
من نمیام..
یاسمن خواهش می کنم بس کن..بخدا حالم خوب نیست..
بی شک من دیوانه بودم که باز رام لحن اروم و محزون رهام شدم ..
باشه البته برای اخرین بار..
باشه منتظرم باش..و تماس و قطع کرد...
یاسان اهی کشید: من همراهت میام نگران نباش ..
در سکوت و سر در گریبان به هتل بازگشتیم یاسان قرار دیدار من و رهام و به پدر گفت و من با کلی خجالت و شرمندگی به مامان گفتم مامان بنده خدا با نگرانی در چشمام گفت: یاسمن عزیزم خواهش می کنم این دیدار اخرت با رهام باشد من دیگه تحمل کز کردن و افسردگی تو رو ندارم..
در جواب نگرانی مامان چه می تونستم بگم به لبخندی بسنده کردم و مادر با این امید که این دیدار اخر من و رهام است رضایت داد بعد از صرف شام به همراه یاسان از هتل خارج شوم..
با یک دنیا ترس و دلهره از هتل خارج شدم و رهام و سر در گریبان به انتظار دیدم یاسان با فشردن دستم منو متوجه خود کرد لبخندی ارامش بخش بر لب نشوند و زیر لب زمزمه کرد: خواهری فقط قوی باش..
قبل از اینکه به یاسان اطمینان خاطر دهم رهام متوجه امدن ما شد و به ما نزدیک شد با رسیدن در برابر ما به گرمی دست یاسان و فشرد و با لبخندی کوچک با تکان سر به من سلام کرد..
در سکوت شب در امتداد خیابان قدم می زدیم و برای شکستن سکوت منتظر دیگری بودیم..
بالاخره این رهام بود که رو به یاسان گفت: شاید گستاخی باشد اما دلم نمی خواد رابطه ی شکراب من و یاسمن در رابطه م با تو که بهترین دوست و مثل برادر نداشته ام هستی خدشه ای وارد کند..پس لطفا اجازه بده تنها با یاسمن صحبت کنم..
یاسان سر تکون داد:باشه فقط خواهش می کنم به هم فرصت بدید و شرایط دیگری و درک کنید..
و از میون ما گذشت با رفتن یاسان احساس تهی بودن کردم انگار تا حالا با تکیه به قدرت و توانایی او ایستاده بودم..
رهام به نیمکتی اشاره کرد: بریم بشینیم ..
بدنبالش با فاصله کنارش نشستم رهام تماما به طرفم برگشت و رشته کلام و بدست گرفت..
یاسمن من دیروز و امروز اصلا تو رو نفهمیدم دیروز فقط خواستم از تو حمایت کنم مواظبت باشم اما وقتی چشم تو چشمم گفتی من هم یکی مثل ان مرد مزاحم هستم نابود شدم..
بخدا اگر فحشم میدادی به اندازه ی این حرف ناراحت نمی شدم در تموم مدتی که تو زن شرعی و قانونیم بودی اجازه دست درازی به خودم ندادم بعد تو من و او رو یکی میبینی.. ناراحت شدم داغون شدم اما گفتم شاید از فشار عصبی ناشی از مزاحمت مرد اینطور شدی..
امروز هم خدا شاهده فقط برای تو امدم ساحل ,ترسیدم باز سر خود تنها بیای ساحل خدایی نکرده دچار مشکل بشی مهرنوش ظهر به من ملحق شد نمی دونم چرا دارم خودمو توجیح می کنم وقتی تو چشمات می بینم یک کلمه از حرفامو باور نداری اما من اهمیت نمیدم نمی خوام گناه نکرده قصاص بشم ..
امدم ساحل و تو رو با یاسان دیدم و خیالم راحت شد و تا ظهر که مهرنوش امد گوشه کنار ساحل قدم زدم و به رفتار دیروزت فکر کردم تصمیم گرفتم اگر امروز چشمم تو چشمت افتاد کم محلی کنم تا تنبیه بشی مهرنوش امد و اتفاقی در مسیر شما قرار گرفتیم احمق نیستم فهمیدم از همراهی من و مهرنوش سردرگم شدی فکرت تو چشمات بود هنوز هم می گم اگر من با تو عقد کردم به خاطر فرار بود فرار از ازدواج اجباری با مهرنوش اما با فوت مامان مهرانه خانواده دایی بیش از پیش به من نزدیک شدن من نمی تونم به خاطر احساسم به مهرنوش روابط فامیلی رو نادیده بگیرم..
تموم ماجرایی که رهام قصد گفتنش و داشت فهمیدم تنها چیزی که هنوز نفهمیده بودم دلیل حرفهاش بود دلیل توجیح کاراش و همراهیش با مهرنوش ..مگه من برای او کسی بودم غیر از هیچ کس..
سردرگم و کلافه و کمی عصبی از ندونستن دلیل حرفهای رهام در میون حرفش امدم: بسه رهام ..فهمیدم چی میخوای بگی چیزی که نمی فهمم دلیل گفتن حرفاته.. چرا به خودت سخت میگری چرا توضیح میدی من انتظار ندارم اتفاقا برعکس وقتی کارات و توضیح میدی وقتی حضور مهرنوش و توجیح می کنی من گیج میشم پس خواهش می کنم با حرفات گیجم نکن..
رهام غمگین نگاهم کرد بی اعتنا به حرفام ادامه داد : من اصلا انتظار برخورد دیروز و امروزت و نداشتم نخواستم تشکر کنی چون وظیفه م بود اما..
عصبی شدم: چرا میگی وظیفت بود تو هیچ وظیفه ای نداشتی..
رهام انگشت اشاره اش و بر لبم زد و غمگین گفت: چرا وظیفه داشتم تو نمی تونی برام شرح وظایف کنی ..
دستش و پس زدم و باز با حس مهربونی رهام دلم فشرد و بغض در گلوم نشست بغضم و خوردم: رهام کار خوبی نمی کنی گمراهم می کنی وقتی خودت هنوز از درون خودت خبر نداری ..
رهام اهی کشید و در نگاهم عمیق نگاه کرد: اگر امشب خواستم که بیایی به خاطر خودم بود نخواستم با دید یک مرد فریبکار و دروغگو تو ذهنت بمونم وقتی یک لحظه قصد فریبت و نداشتم..
سر به زیر انداختم: وقتی نیستی چه اهمیتی داره تو ذهنم چطور باشی..
مهمه یاسمن برام مهمه..
بلند شدم حرفاتو شنیدم اما دلیل توضیح کاراتو نفهمیدم که مطمئنم خودت هم نمی دونی.. با اندکی مکث ادامه دادم: مامانم گفت امشب اخرین دیدار ما باشه امیدوارم دیگه حرف نگفته ای برات نمونده باشه..
رهام سر تکون داد: اگر حرفام و باور کردی دیگه حرفی نمونده..
امیدوارم..یک گام به عقب برداشتم .. راستی بابت حمایت دیروز متشکرم خیلی به موقع بود..
رهام لبخند زد و شانه بالا انداخت: لازم به تشکر نیست گفتم که وظیفه بود..
در دلم گفتم اخه چه وظیفه ای وقتی نسبت به من تعهدی نداری..
با اشاره به یاسان که کمی دورتر از نیمکت ما قدم میزد به ما پیوست در نگاهش نگرانی موج میزد با لبخندی به او اطمینان دادم مشکلی نیست و سوتفاهمات رفع شده..
به دعوت یاسان یک نوشیدی خنک خوردیم و مسیر هتل و در پیش گرفتیم هتل رهام تا جایی که خبر داشتم هتل مریم بود حالا چرا با ما همقدم شده بود مثل تموم کارای بی دلیل رهام برام معما موند..
با صدای زنگ موبایلم پا سست کردم و پشت سر یاسان و رهام قرار گرفتم ..
بله..
بله و کوفت..
ارام تویی ..فدات شم خوبی.. سال نو مبارک..
بسه بسه باشه قبول بخشیدم.. خوبی عزیزم عیدت مبارک..
ممنون عزیزم..چه خبر بدون ما خوش میگذره..
صدای ارام موجی از هیجان در بر گرفت: چرا خوش نگذره با وجود علی جون عالی میگذره..
با تعجب بلند گفتم: چی علی کیه..؟ کیس جدیدته..؟
پایان فصل ۹

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#43 | Posted: 4 Feb 2014 01:03
فصل ۱۰

صدای بلندم رهام و یاسان و متوجه ی من کرد یاسان با اشاره به من فهموند که از انها فاصله نگیرم در تایید سر تکون دادم..
ای کیو حالا رفیق گرمابه گلستان اقا اژدهاتون یادت رفت..
بلندتر از بار قبل گفتم: صبوری نه باورم نمی شه..
متوجه توقف رهام شدم.. تا رسیدن من حرکت نکرد..از کنارش گذشتم..
چرا داد میزنی..اره علی صبوری یه جورایی داره رابطمون شوخی شوخی جدی میشه..
واقعا خوشحال شدم در روزهای اخر ترم متوجه دقت انها نسبت بهم شده بودم انتظار این اتفاق و داشتم..
مبارکه عزیزم خیلی خوشحال شدم علی پسر خوبیه فقط..
فقط چی..
با شیطنت با لحنی غمگین گفتم: فقط حیف او برای تو..
کوفت مثلا تو دوست منی..
خندیدم.. شوخی کردم عزیزم واقعا خبر خوشحال کننده ای بود..
ممنون برای عقد و عروسی دعوتت می کنم باید بیای اقا اژدها رو هم با خودت بیار بلکه از علی درس شیرین همسرداری اموخت..
درشادی و هیجان ارام و البته حضور رهام نتونستم بگم که من و رهام از هم جدا شدیم شاید هم اینها بهونه بود من نمی تونستم در شادی و خوشبختی ارام از بدبختی و شکست خود بگم و حس ترحم او رو به خود جلب کنم..
کجایی دختر ..میای دیگه..
ببینم چی میشه..
باید بیای مگه من چندتا خواهر دارم..
دیگه شاد نبودم سخن کوتاه کردم باشه ارام..
بعد از خداحافظی با حس و حالی خراب سر به زیر انداختم رهام که کماکان پشت سرم بود با تموم شدن مکالمه ام خودشو به من رسوند و سر خم کرد و در چهره ی محزونم دقیق شد..
چیه اتفاقی افتاده..؟
نالیدم ای خدا رهام و با این نگرانی البته بی دلیلش کجای دلم بذارم..
جواب ندادم..
رهام نفسشو فوت کرد..باشه نگو.. فقط لطفا سریع تر راه بیا برسیم به یاسان..
به یاسان که فقط چند گام جلوتر از ما بود نگاه کردم بدون انکه نگاه از یاسان بگیرم گفتم: تو چرا عقب موندی..
چون تو عقب موندی.. در بهت حرفش استینم و گرفت و من و دنبال خود کشید..
در برابر هتل ایستادیم یاسان در خداحافظی دست رهام و فشرد..
ما فردا شب برمی گردیم تو هستی دیگه..؟
رهام خندید و در خنده به جیبش اشاره کرد: هستم تا وقتی که این اجازه بده..
یاسان در ادامه شوخی رهام چشمکی زد: پس بگو میخوای لنگر بندازی..
رهام خنده اش رو جمع کرد : چیه حسودیت میشه..
نه چرا.. جیب من و تو نداره..
رهام جدی شد و دست بر شونه ی یاسان گذاشت: معلومه که نداریم.. در ادامه با لبخندی زیبا رو به من کرد..
خداحافظ یاسمن خانم.. سال نو هم تبریک میگم..
تازه یادش امده بود جواب تبریک سال نو بگوید لبخند زدم: خداحافظ..برای بار دوم سال نو مبارک..
رهام ابرو بالا انداخت : باشه گرفتم بابت امروز عذر می خوام..
قصدم این نبود لطفا دیگه حرفشو نزن..
رهام خیره در چشمام اروم گفت:باشه نمی زنم..مواظب خودت باش ..
با صدای اهم اهم یاسان رهام با خنده نگاه از چشمام گرفت: باشه بابا رفتم..خفه نکن خودتو ..
و رفت و من برای هزارمین بار اعتراف کردم من هنوز عاشق رهام هستم و او رو می خوام با همه ی بدیها و خوبی های که داشت و پنهون نمی کرد..

هفته ی دوم فروردین به خاطر کار پدر و یاسان به تهران برگشتیم..و بقیه ی تعطیلات و در دید و بازدید فامیل سپری کردیم پانزدهم فروردین سینا بالاخره از ایران گردیش به تهران امد فرصتی برایش نمونده بود باید اخر فروردین به کانادا برمی گشت در ابتدای بازگشتش به تهران به خونه ی ما امد در نبود یاسان و پدر مامان از من خواست تا امدن بابا و یاسان تنهایش نگذارم و خود به اشپزخونه رفت و من به اجبار و البته بیشتر به خاطر اینکه جبران برخورد بار قبل رو کرده باشم در برابرش نشستم و به خاطرات ایران گردیش گوش دادم..
بعد از ساعتی سینا بالاخره رضایت داد و مسیر گفتگو رو به رفتنش به کانادا تغییر داد..
برای سی و یک فروردین بلیطم اوکی شد..
بعد از یک ساعت سکوت زبان باز کردم :مامان گفت.. گرچه زیاد فرصت نشد ببینمت اما با این وجود از امدنت به ایران خوشحال شدم..
سینا چشماشو تنگ کرد و در نگاهم دقیق شد: واقعا.. یا محض تعارف گفتی..
حرفم بیشتر جنبه تعارف داشت اما مثل گذشته انقدر راحت و بی تعارف نبودم که چشم تو چشمش اعتراف کنم بر این حقیقت سر پوش گذاشتم ..
نه واقعا خوشحال شدم..اعتراف می کنم مثل قدیما باهات راحت نیستم کلی تو تغییر کردی من تغییر کردم ..
میون حرفم امد: به هر حال بعد از دوسال دوری تغییر اجتناب ناپذیره ولی این تویی که به قول خودت کلی تغییر کردی اروم شدی گوشه گیر شدی و من به خاطر تغییر رفتار تو این مدتی که ایران بودم علیرغم میلم نزدیکت نشدم..
راست می گفت این من بودم که تغییر کرده بودم سینا بیشتر در ظاهر عوض شده بود و من از درون..
سینا بار دیگه رشته کلام و بدست گرفت و من و از افکارم جدا کرد..
قبل از رفتنم باید در رابطه با موضوعی باهات صحبت کنم قبل از هر چیز بگم انتظار هیچ جوابی الان ندارم ..فقط دلم می خواد حرفام و بشنوی بدون محدودیت زمان به پیشنهادم فکر کنی..
لبخند زدم:بگو میشنوم..
و بدون تعلل گفت:
رفتن به کانادا و ساکن غربت شدن هم ذره ای در حسم نسبت به تو تغییر ایجاد نکرد هنوز مثل قدیما دوست دارم هنوز مثل قدیما دلم می خواد اذیتت کنم صداتو دربیارم بعد تو قهر کنی و من گل رز بیارم و باز حرصتو دربیارم یادته وقتی به رشت امدم هم یک شاخه رز اوردم خواستم اگه گذشته ها فراموشت شده تلگری باشه به خاطراتمون.. نمی دونم در طی دو سال و اندی چه حوادثی رخ داده اما من در نگاه اول متوجه شدم که تو دیگه اون یاسمن گذشته نیستی .. از رشت برگشتم و به بهونه ی ایران گردی از تو دور شدم تا فکر کنم ببینم این یاسمن اروم و گوشه گیر و که جای یاسمن گذشته نشسته میخوام.. ایا دوست دارم.. که دیدم اره بازم دوست دارم..هنوز می خوامت..
سینا هنوز از دوست داشتن یاسمن گذشته و حال حرف میزد و من مات و مبهوت با فکری قفل شده فقط به لب زدن او نگاه کردم در ان لحظه هیچ فکری هیچ حرفی نداشتم..
سینا در بهت من لبخند زد: چرا اینجور نگام می کنی باور حرفام نباید سخت باشه من هیچ وقت احساساتم و نسبت به تو پنهون نکردم ..
تنها یک کلمه به زبونم امد..نه..
سینا اخم کرد: چی نه..؟ جوابت بود یا در پاسخ به اینکه گفتم من حسم و هیچ وقت به تو پنهون نکردم..
سر تکون دادم..
قبل از اینکه حرفی بزنم سینا ادامه داد: گفتم که در حال حاضر جوابی نمی خوام تعطیلات سال نو میلادی با مامان بابا میام انوقت رسما خواستگاری می کنم و جوابتو می شنوم و بی اعتنا به ماتی من بلند شد:
برم اشپز خونه کمک خاله جون بدم بنده خدا دلش خوشه دختر بزرگ کرده..
باز به قالب سینای شوخ و شیطون گذشته رفته بود شاید می خواست خاطراتی که باهم داشتیم یاد اوری کند قبل از اینکه از اتاق خارج شود در درگاه ایستاد و با خواندن نامم توجهم و به خود جلب کرد..
یاسمن..
برگشتم ..
با شیطنت چشمکی زد و گفت : نترس همه جوره قبولت دارم..و از برابر چشمای گشاد شده ام به اشپزخانه رفت..
با امدن بابا و یاسان به تنهایی میز ناهار و چیدم و بعد از مدتها دور میز با وجود سینا که گویا امروز کبکش خروس می خوند در خنده و شادی ناهار خوردیم البته من با وجود مشغله فکری جدیدی که سینا برایم ساخته بود در این بین مستثنا بودم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#44 | Posted: 4 Feb 2014 01:03
بعد از ناهار هر چه اصرار کردم سینا رضایت نداد که به تنهایی ظرف بشویم کنارم ایستاد و فارغ از حرفهای ساعت قبلش در ارامش کمکم کرد..
دستم و خشک کردم و به طرف سینا که به کابینت تکیه زده بود و اب می خورد برگشتم..
ممنون سینا ..
سینا لیوان خالی رو روی میز گذاشت ..کاری نکردم تو خسته شدی برو استراحت کن..
لبخند زدم..
با ورود مامان سینا تکیه اش و از کابینت برداشت و در حال خروج از اشپزخانه در گوش مامان چیزی گفت که مامان و به خنده انداخت اخم کردم..
مامان چی گفت..؟
صدای سینا از پذیرایی امد:خاله نگو بچه ناراحت میشه..
اه باز این بشر پرو شد..
مامان چشم غره ای نثارم کرد..
یاسمن...
از کنار مامان گذشتم ..
چیه دروغ میگم..
از اشپزخونه خارج شدم و برای ساعتی استراحت روانه ی اتاقم شدم..
دمدمه های غروب بود که بیدار شدم با یک دوش بعد از مدتها سرحال و قبراق میون خانواده نشستم..
خوب خوابیدی..
به طرف بابا برگشتم..
بله.. تازه امروز خستگی تعطیلات از تنم درامد..
سینا بدون توجه به حضور بقیه رو به من گفت: این از اثرات حضور منه..
مامان خندید ..بابا سر تکون داد و یاسان به شوخی مشتی به بازویش زد: وای به حالت اگه بخوای یکی به دو کنی..
ترجیح دادم جواب ندم با اخم بلند شدم و به اشپزخونه رفتم و برای خودم یه فنجون چای ریختم صدای یاسان از پذیرایی شنیدم..
یاسمن واسه من هم یه فنجون بریز..
و صدای بابا ..دخترم من هم می خوام..
عاقبت برای همه چای ریختم و به پذیرایی بردم..
بعد از چای یاسان همه رو برای صرف شام به رستورانی که پاتوق او و رهام بود دعوت کرد انشب یکی بهترین شبهایی بود که در کنار خانواده سپری کردم البته اگر درگیری فکری ناشی از حرفهای سینا و فاکتور می گرفتم..
فروردین رو به پایان بود سینا شب قبل از سفر با همه فامیل خداحافظی کرد و به خونه ی ما امد.. تا ساعتی قبل رفتنش همچنان حرف از خواستگاری و امدن خاله کتی و جواب میزد و من در سکوت سر به زیر به حرفهاش گوش می دادم دوست نداشتم با یک جواب نه عجولانه وقت رفتن دلش و بشکنم..
لحظه ی رفتن فقط نگاهم کرد خداحافظی نکرد حتا به امید دیدار هم نگفت ..
رفت و مامان و بابا و یاسان او را تا فرودگاه بدرقه کردند و من در سکوت خونه به حرفهایش به خواستگاریش به شیطنتهای گذشته و حالش فکر کردم هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم از قدیم تا به حال سینا فقط برام پسر خاله بوده که از قضا رابطه ی نزدیک اما پر تنشی باهم داشتیم نه بیشتر..
چطور می تونستم به دیده ی خواستگار نگاهش کنم وقتی دلم هنوز در گرو رهام بود ایا می تونستم رهام و فراموش کنم و به سینا فکر کنم سینای که منو اذیت می کرد منو دست می انداخت نمی دونم شاید این شیوه ی عشق ورزی سینا بود..
گیج و سردرگم از افکارم جدا شدم و همه چیز و به زمان محول کردم
با اغاز اردیبهشت ماه تولد رهام فشردگی درس ها انقدر زیاد شد که دیگه وقتی برای فکری غیر درس و میانترم پیدا نکردم..
تنها شبی که باز به قالب یاسمن عاشق و بی قرار گذشته رفتم شب تولد رهام بود یعنی بیست و دوم اردیبهشت..
انروز یاسان زودتر از همیشه از شرکت برگشت اصلاح کرد دوش گرفت لباس اتو کرد و با وسواسی در برابر اینه بی اعتنا به چشمای غمگین من به ظاهرش رسید و در اخر با دوش ادکلن و برداشتن جعبه ی بزرگ کادو پیچ شده به قصد خروج به طرف در رفت..
هرکاری کردم نتونستم خوددار باشم باید می فهمیدم مهمون های تولد چه کسایی بودند و البته بیشتر دلم می خواست از حضور یا عدم حضور مهرنوش سر در بیارم..
یاسان..
یاسان دستگیره در و رها کرد و به طرف من برگشت چرا اخم کرده بود نمی دونم..
چیه..؟
شرمنده سر پایین انداختم..
تعللم یاسان و کلافه کرد: بگو عجله دارم..
کاش می تونستم بر حس کنجکاویم فایق شوم اما نمی شد..
داری میری تولد رهام..؟
نمی دونستی..
جواب ندادم..
یاسان اهی کشید و در سکوت من به طرفم امد و کنارم نشست..
اره دارم میرم تولد رهام ..امسال در نبود مهرانه خانم دلم نمی خواد بی تولد بمونه با چند تا از دوست و اشنای مشترکمون یک جشن تولد کوچیک ترتیب دادیم که قراره سوپریزش کنیم.. مکثی کرد و در ادامه جواب سوالم و پاسخ گفت: قراره مهرنوش رهام و یک ساعت دیگه بیاره رستوران پاتوقمون اگر سوالی دیگه نداری برم ..
در سکوت من یاسان بلند شد و از اتاق خارج شد و من با غمی بزرگ در دل به اتاقم رفتم و بی توجه به میانترم فردا در تخت افتادم و بعد حدود یک ماه دوری , رهام و در ذهن مجسم کردم و عذاب کشیدم...
اخر شب بود که یاسان به خونه امد من در تاریک روشن حیاط چهره ی شاد و قبراقش و دیدم و برای اولین بار به حال خودم افسوس خوردم برای عشقی که داشتم و عشقی که رهام نداشت و فارغ از حس و حالی که در من بوجود اورده بود زندگی می کرد و خوش می گذروند..
انشب بعد از یک دوره نسبتا طولانی عاشقی یک تصمیم بزرگ گرفتم که دیگه به احساسم نسبت به رهام بها ندم و به مرور زمان اونو در دلم برای همیشه مدفون کنم ساعتی از نیمه شب گذشته بود که من مطمئن به توانایم برای فراموشی عشقم چشم بستم و با امید به فرداها به خواب رفتم..
اردیبهشت هم تموم شد و با اغاز ماه خرداد , ماه امتحانات من با این امید که این ترم نمرات بهتری نسبت به ترم قبل بگیرم تموم تلاش و توانم و بکار گرفتم و بی اعتنا به افکاری که همچنان گهگاهی فرصت جولان در ذهنم پیدا می کرد فقط به مرور درس ها پرداختم...
امتحانات اخر ترم با پشتکار خودم و کمکهای مامانم که همیشه در فصل امتحانات بیشتر از همیشه هوامو داشت اغاز و یکی پس از دیگری با موفقیت پشت سر گذاشتم دوازده تیر ماه در یک بعد از ظهر گرم تابستان من اخرین امتحانم و دادم و با خیال راحت و لبی خندون در اتومبیل یاسان نشستم..
چطور بود..؟
به طرفش برگشتم یاسان با دیدن لبخند پررنگم خندید..
خدا رو شکر پس امشب یه شام خوشمزه به یمن موفقیت تو افتادیم..
با خنده مشتی به بازوش زدم..
ای شکمو.. از هر فرصتی استفاده کن و بابا بنده خدا رو سر کیسه کن ..
یاسان استارت زد و پا بر گاز فشرد..حالا کی از بابا شام خواست مگه بابا ترم دوی پرستاری و با موفقیت پشت سر گذاشته یا تو..و خود به حرفش خندید..
من پول ندارم..
یاسان ابرو بالا انداخت.. خودتی.. امشب همه مهمون تویم..
بالاخره یاسان با پرویی قول مهمونی شام و از من گرفت..

بعد از پایان امتحانات برای فرار از بیکاری که فصل تابستان همیشه به دنبال داشت خود رو با کلاس زبان مشغول کردم مادرم هم طبق سالهای گذشته با تعطیلی مدارس خونه نشینی رو به هر کلاس یا سفری ترجیح داد..
روزهای زوج ده تا دوازده کلاس زبان داشتم روزهای فرد گاهی به کلاس شنا می رفتم و گاهی تنبلی می کردم و نمی رفتم بعد از ظهرها هم یا بی هدف در خونه می چرخیدم یا با مامان به خرید و دیدن مادر جون می رفتم این برنامه ی زندگی فصل تابستانم شده بود..
مرداد ماه و دوست داشتم ماه تولدم بود طبق عادت هر ساله منتظر سوپریزی دیگر از طرف خانواده برای رسیدن ده مرداد روز شماری می کردم روز نهم مرداد با اولین بسته ی کوچک پستی سوپریز شدم مامان بسته رو به دستم داد و خود روی تختم نشست..
با خوندن روی بسته تازه متوجه علت هیجان مامان شدم بسته از کانادا رسیده بود بی شک کار سینا بود در حینی که بسته رو خالی از هرگونه حس هیجان باز می کردم با خود فکر کردم ایا رهام هم روز تولدم و می دونست.. خودم جوابم دادم.. نه ..
بسته و باز کردم یک شاخه گل رز خشکیده و یک کارت پستال و دستبند سفید زیبا با نگین های سبز تموم محتوی بسته تشکیل می داد دستبند و به دست مامان دادم و یاداشت روی کارت پستال و خوندم..
"یک سلام گرم از سرزمین سرد"
خواستم مطلب قشنگی برایت بنویسم اما دیدم نه انشای خوبی دارم نه تاکنون نامه ی عاشقانه نوشتم پس بی خیال نوشتن شدم و فقط برایت می نویسم..تولدت مبارک عشق من..
براساس چه حسی بود نمی دونم اما با خوندن مطلبی که سینا برام نوشته بود چشمم تر شد مامان دستم و بدست گرفت..
عزیزم اتفاقی افتاده..
سر تکون داد.. نه..
مامان من و به سمت خود کشید..و زیر گوشم گفت: سینا با همه ی شیطونی و سر به هوایش اما پسر خوبیه..بهش فکر کن.. البته من به سینا هم گفتم من دختر راه دور نمی دم..
حرفای مامان بیشتر داغ دلم و تازه کرد ..مامان اینطور نگو اخه سینا فقط ..
مامان من و از اغوش خود جدا کرد..هیسس.. فعلا هیچی نگو.. فقط فکر کن .. کسی تو رو به کاری مجبور نمی کنه مطمئن باش..
مامان دستبد و روی تختم گذاشت و از اتاقم خارج شد و من با لمس دستبند یاد سینا و در ذهنم زنده کردم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#45 | Posted: 4 Feb 2014 01:04
شب در تختم به سینا فکر کردم کسی که من و دوست داشت و من دوستش نداشتم..به رهام فکر کردم کسی که دوست داشتم و او من و دوست نداشت .. این دوست داشتن ها و نداشتن ها ما رو به کجا می برد نمی دونم..
صبح خسته تر از ان بودم که به کلاس زبان برم اما به دلیل غیبت جلسه ی قبل به اجبار از تخت کنده شدم مانتو شلوار ساده ی سورمه ای رنگی که سنم و به اندازه دخترهای مدرسه ای کم می کرد پوشیدم و با مختصری ارایش جزوه و کتاب زبانم و در کوله ام گذاشتم و پاورچین قبل از اینکه مامان بیدار شود و من و در خوردن صبحونه اجبار کند از خونه خارج شدم..
خوشبختانه اموزشکده زبان به خونه ی ما نزدیک بود با یک پیاده روی ده دقیقه ای به اموزشکده رسیدم و دو ساعت کلاس زبان و در چرت و خواب الودگی سپری کردم با پایان ساعت کلاس قبل از اینکه استاد درمورد دلیل غیبت جلسه ی قبل پاپیچم شود از کلاس خارج شدم...
در ظهر گرم ده مرداد به زحمت خودمو تا خونه کشوندم به محض رسیدن به در خونه پسری موتور سوار در برابر خونه ی ما توقف کرد و من و مورد خطاب قرار داد..
خانم ستوده..؟
در چهره ی نا اشنای پسر دقیق شدم : بله بفرمایید..

موتور سوار که فکر کردم باید پیک موتوری باشه با جعبه ی کادویی بزرگ در دست از موتورش پایین امد و با یک گام در برابرم ایستاد..
بفرمایید این برای شماست..
نگرفتم فقط با چشمای گشاد شده از حیرت نوشته ی روی جعبه رو خوندم..
"برای یاسمن"
سر بلند کردم.. قبل از اینکه سوالی از شخص فرستنده بپرسم پسر گفت: اقای رهام راستین فرستاده لطفا بگیرید..
حیرتم به نهایت رسید رهام برای من.. چرا .. یکباره به یاد تولدم افتادم اه از نهادم برخاست یعنی رهام برای روز تولدم هدیه فرستاده بود چرا..؟ به چه عنوان یا مناسبت..؟ چرا نمی گذاشت از یادم برود..چرا هر از چند گاهی خودی نشون می داد و درد عشقم و تازه می کرد..
خانم لطفا بگیرید ..
از افکارم جدا شدم و با اخم رو به پسرگفتم: لطفا از کسی که تحویل گرفتید بسته رو برگردونید..
پسر که کاملا مشخص بود کلافه شده جعبه رو کنار در خونه گذاشت و به طرف موتورش رفت..
متاسفم خانم.. اقای راستین گفت فقط هدیه رو بدم و برگردم من برای ایشون کار می کنم خانم نه برای شما..
پس او پیک نبود..
با دور شدن پسر من عصبی و کلافه هدیه رو برداشتم با نگاهی به ساعت تصمیم گرفتم قبل از اینکه رهام به خونه برگردد او رو در شرکت ملاقات کنم با این فکر در ابتدا با مامان تماس گرفتم و با گفتن امروز یکی دوساعت دیرتر برمی گردم به طرف خیابان اصلی رفتم در ان ساعت از ظهر به سختی تاکسی گرفتم و با دادن ادرس شرکت رهام عصبی و مضطرب به خیابان چشم دوختم..
در تموم مسیر به قصد رهام فکر می کردم اینکه چه منظوری از این کار داشت رهام و خوب می شناختم در نهایت می گفت کارم بی دلیل است کارش و توجیح می کرد اما امروز من دیگه به این جمله ی ابکی قانع نمی شدم..
تاکسی مقابل ساختمون مرتفع شرکت ایستاد.. کرایه و پرداخت کردم و تموم حس های بدی که من و از رفتن بدرون شرکت بازمی داشت پشت سرم در تاکسی جا گذاشتم و برای اولین بار مصمم به قصد دیدن رهام وارد ساختمون شرکت شدم با پرس و جو از نگهبانی فهمیدم باید به طبقه ی هشتم بروم وارد اسانسور شدم و برای رویارویی رهام بعد از چهار ماه دوری به خود قوت قلب دادم اسانسور در طبقه ی هشتم ایستاد و من با حس بوی رهام او رو به خود نزدیک دیدم ..
هدیه رو در دست جابه جا کردم و وارد بخشی شدم که سر در ان بزرگ با خطی طلایی نوشته شده بود..
"شرکت سهامی خاص مدیریت رهام راستین"
با ورودم با ظاهر بچه مدرسه ای دختری با ظاهری شیک و ارایشی ملیح سر از مانیتور برداشت..
بفرمایید..
نمی دونم چقدر در لبخند زدن موفق بودم..
می خوام اقای راستین و ببینم..
دختر نگاهی به ساعت انداخت.. متاسفم الان وقت ناهاره.. اقای راستین امروز استثنا از اتاق خارج نشده اما فکر نمی کنم بخواد کسی رو ملاقات کنه..
پافشاری کردم.. من اصرار دارم ایشون و الان ملاقات کنم..
منشی رهام با نگاهی اجمالی به ظاهرم و هدیه گفت: کارتون چیه..؟ فکر نمی کنم در حیطه ی کار شرکت باشه..
اخم کردم حوصله سوال جواب پس دادن به منشی فضول رهام و نداشتم نگاهی به گردادگرد سالن انداختم اتاق گوشه سالن که نوشته بود مدیریت نظرم و جلب کرد ..
به طرف منشی برگشتم: متاسفم خانم من نمی تونم منتظر بمونم باید الان رهام و ببینم..
و قبل از اینکه منشی به خودش بیاید من به طرف اتاق رفتم و با تقه ی به در و اجازه ی ورود در و باز کردم تازه ان لحظه بود که حضور منشی رو پشت سر احساس کردم ..
منشی من و کنار زد و زودتر از من وارد اتاق شد ..متاسفم اقای راستین من به این خانوم عرض کردم شما این وقت روز کسی و ملاقات نمی کنید..
با تموم شدن حرف منشی رهام با اخم سر از مانیتور برداشت تا ببیند چه کسی در وقت ناهار به خود اجازه ی مزاحمت داده.. با دیدن من اروم بلند شد بدون انکه در حالت چهره اش تغییری حاصل شود رو به منشی کرد..
اشکال نداره شما برید به کارتون برسید..
با خروج منشی و بسته شدن در رهام به مبل چرمی مقابلش اشاره کرد:حالا که مثل مهمون ناخونده وارد شدی بشین..
جعبه ی کادویی رو که در دستم سنگینی می کرد روی میز گذاشتم و نشستم متوجه اخم رهام شدم با نفسی عمیق بر حس اشتیاقی که از دیدن دوباره رهام می رفت خودی نشون دهد سر پوش گذاشتم..
متاسفم قصد مزاحمت نداشتم زیاد هم وقت ناهارت و نمی گیرم به جعبه ی اهدایی اشاره کردم..
برای اوردن این امدم..
رهام از پشت میزش بلند شد و در مبل مقابلم نشست و با قلاب کردن دستهاش پشت سرش و پا رو پا انداختن خونسردی و بی تفاوتی خود و به رخ کشید..
چرا خوشت نیومد..
پوزخندی بر لب زدم: نمی بینی بازش نکردم..
رهام خیره در چشمام نگریست..
چرا دوست داشتی پیش من بازش کنی..؟
در اعتراض ناخواسته اسمشو به زبون اوردم..
رهام..
رهام تغییر حالت داد و در مبل خودشو جلو کشید..
جانم..
خجالت کشیدم از هجوم جریان خونی که در گونه هام احساس کردم متوجه گلگونیم شدم..سرمو پایین انداختم و اروم گفتم..
زیاد وقت ندارم .. لطفا دیگه سعی نکن خودی در زندگیم نشون بدی..
رهام اهی کشید: میخوای بهم بگی از زندگیت محو شدم.. واقعا..
سر بلند کردم نگاه غمگین و عجیب رهام که در مبل خودش و جلو کشیده بود به خود نزدیک دیدم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#46 | Posted: 4 Feb 2014 01:04
از حس نگاهش که لحظه ای از چشمام دور نمی شد داغ شدم سرمو تا حد ممکن پایین انداختم..
صدای زیر لب رهام موجی هیجان خفته در دلم بیدار کرد:می دونستم میای از قصد واسه ناهار نرفتم به خودم گرسنگی دادم و منتظرت شدم خیلی وقته منتظر این روز بودم..
خدایا نه دیگه بعد از چهار ماه کار کردن روی دل و احساسم نمی خواستم فریب بخورم فریب نگاه رهام.. صدای رهام .. درست کاری که الان درصد انجامش بود.. با تکان سر افکارازار دهنده رو از سرم بیرون کردم..
یاسمن ممنون که امدی اما خواهش می کنم هدیه رو بردار و برو..
سر بلند کردم:دلیلی نمی بینم از تو هدیه بگیرم..
رهام به مبل تکیه داد و در ناباوری با نگاهی به ظاهرم با لبخندی زیبا تغییری صد و هشتاد درجه ای در گفتگو ایجاد کرد..
مثل دختر بچه های مدرسه ای شدی همون قدر زیبا همون قدر معصوم و ملوس..
دلم فشرد اما اعتنایی نکردم در حقیقت باور نکردم بلند شدم ..
رهام هم برخاست.. کجا ..هدیه ات و بردار باهم میریم..
لبخند تلخی زدم: فکر کردی امدم ناز کنم یا امدم با تو تجدید دیدار کنم ..بعد از مکثی کوتاه افزودم:نه اقا این هدیه برای من نیست بگرد صاحبشو پیدا کن..
رهام کلافه و عصبی دستی به موهاش کشید: صاحبش تویی برش دار و برو اتیشش بزن اما بهم پس نده..
قلبم از حرفش تیر کشید رهام از پس فرستادن هدیه اش ناراحت و عصبانی بود در حالی که او چیزی فراتر از هدیه ی مادیش یعنی قلب و احساسم و نادیده گرفت رفت..
بی اعتنا به حرفش به طرف در رفتم که صدای غمگینش میخکوبم کرد..
باشه فهمیدم خواستی بهم بفهمونی یاسمن گذشته نیستی احمق نیستم در نگاه اول این و فهمیدم.. اما بخدا قسم اگر هدیه ات و بزاری بری ..
برگشتم و رهام ادامه حرفشو خورد..
بغضم و به سختی خوردم :چکار می کنی هان ..؟
رهام با حزنی خاص در نگاه و کلامش گفت: اگر بزاریش بری کاری نمی کنم در حقیقت تو کاری می کنی..
گیج و گنگ نگاهش کردم..چکار می کنم..
داغونم می کنی..
سست شدم به در تکیه دادم.. رهام به طرفم امد و در برابرم ایستاد..
در نگاهش با بغض گفتم: چرا..؟
چی چرا..؟
منظورت از این کارا..؟
قصدی ندارم این فقط هدیه تولده.. منم مثل بقیه که روز تولدت هدیه میدن ..مگه از بقیه نمیگری.. مال انها هم پس میدی میری..
در نگاهش زل زدم :نه مال بقیه رو نگه می دارم.. دستم و بالا اوردم و استینم و در برابر نگاه مات و مبهوتش بالا زدم و دستبند سینا نشون دادم..
مثلا این و نگه داشتم مال سیناست.. و با مکثی افزودم.. قشنگه نه..
دست رهام و دیدم که مشت شد و بالا امد و با قدرت در یک وجبی گوشم روی دیوار نشست.. اعتراف می کنم از نگاه رهام که از شراره های خشم سرشار بود ترسیدم دستم و پایین اوردم..
سر به زیر خودم و نکوهش کردم نباید با علم به تعصب رهام پا روی نقطه ضعفش می گذاشتم اعتراف می کنم اشتباه کردم فقط می خواستم حرصم و از کارای گذشته و حال او خالی کرده باشم..
در سکوت در برابر هم هر یک با حالی متفاوت از دیگری چند دقیقه ای ایستادیم در نهایت این رهام بود که به طرف میز رفت و هدیه رو برداشت و بار دیگه در برابرم ایستاد با صدای که از شدت خشم می لرزید ان رو در اغوشم گذاشت..
این و بگیر و هر بلایی خواستی سرش بیار دیگه برام مهم نیست فقط از جلو چشمام دورش کن..
و در ادامه در و باز کرد و با دستی که برکمرم گذاشت من و به بیرون هدایت کرد و خود پشت سرم راه افتاد بدون هیچ توضیحی به منشی که با چشمای گشاد شده نگاهمون می کرد دنبالم از شرکت خارج شد مقابل اسانسور ایستادیم چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که در اسانسور باز شد و مهرنوش دوشادوش پسری بلند قامت و سبزه رو از اسانسور خارج شد کنار ایستادم..
مهرنوش متوجه من نشد فقط رهام و دید و با لبخندی گفت:رامین برات ناهار گرفته کجا میری..
رهام بدنبالم در اسانسور ایستاد:دیگه نمیام شرکت..
و قبل از اینکه مهرنوش که تازه نگاهش به من افتاده بود حرفی بزند در اسانسور بسته شد..
او کجا می رفت سوالی بود که ذهنم و درگیر کرده بود در طبقه ی همکف اسانسور متوقف شد من و بدنبالم رهام از اسانسور و ساختمون خارج شدیم رهام شانه به شانه ام قرار گرفت :همین جا وایسا من برم ماشین و از پارکینگ بیارم..
و رفت با دور شدنش من به سرعت کنار خیابان ایستادم و برای اولین ماشینی که تاکسی هم نبود دست تکون دادم و سوار شدم با نشستن در اتومبیل و دیدن سر و ظاهر راننده تازه متوجه شدم نباید سوار این ماشین می شدم..
کجا خانومی..
ترسم و پنهون کردم..
لطفا اولین چهار راه پیاده میشم ..
راننده صدای ضبط ماشینشو زیاد کرد..و با تنظیم اینه در نگاهم لبخند زد.. مسیر دیگه ای باشه در خدمتم..
خدایا عجب اشتباهی کردم.. نه اقا لطفا حواست به خیابون باشه..
صدای خنده پسر با صدای بلند خواننده خارجی قاطی شد: نه جونم منظره ی عقب قشنگتره.. و باز خندید..
با اخم در نگاهش که همچنان از اینه من و می پایید گفتم : اقا لطفا نگه دارید منصرف شدم میخوام پیاده شم..
این یعنی داری ناز می کنی یا قهری..
عصبانی بلند گفتم: گفتم نگه دار..
راننده کنار زد و به طرفم برگشت دستگیره در و کشیدم در قفل بود ..
در حالی که با در بسته کلنجار می رفتم در خشم و ترس و بغض فریاد زدم.. این در لعنتی و باز کن..
سوت و کوری خیابان ساعت دو ظهر در یک منطقه اداری کم تردد که به ندرت عابری گذرش به انجا می خورد بر ترس و استصالم افزود..
ملتمس به طرف راننده برگشتم..
راننده لبخند شومی برلب نشوند: ایستادم چرا پیاده نمیشی خودت انگار میخوای با من باشی..
طاقت نیاوردم.. خفه شو اشغال..
راننده با اخم نگاهم کرد و با زدن دکمه ای در میون ناامیدی من در و باز کرد :گمشو بیرون تا پشیمون نشدم..
باشتاب با حالی زار از ماشین پیاده شدم همون موقع از دور چشمم به اتومبیل رهام افتاد تا حالا اینقدر از دیدن رهام خوشحال نشده بودم کشون کشون خودم و تا نیمه خیابان کشیدم و با تکون دست رهام و متوجه خود کردم..
اتومبیل رهام کنار پام ایستاد قبل از اینکه سوار شوم رهام با خشم و انزجار پیاده شد و اتومبیل و دور زد و در برابرم ایستاد..
کجا سرتو انداختی رفتی.. اون ماشین کی بود پیاده شدی..
اشکم نه از فریاد رهام بلکه از شوق رسیدن به موقع او بود که بر گونه ام جاری شد دلم خواست در اغوش محکم و مطمئن رهام بروم و یه دل سیر گریه کنم و به خاطر حضورش تشکر کنم با حسم مقابله کردم و سر بلند کردم..
الان نه رهام حالم خوب نیست..
و بی توجه به چشمای متعصب رهام از کنارش گذشتم و در اتومبیل نشستم.. لحظه ای بعد رهام با جعبه ی هدیه در اتومبیل نشست ..هدیه رو با خشم صندلی عقب انداخت..
حداقل جلو چشمای من گوشه ی خیابون نمی انداختیش..
یک نگاه به چشمای غمگین رهام و یک نگاه به هدیه انداختم با پشت دست اشکم و پاک کردم نتونستم بی خیال از تصور اشتباه رهام بگذرم و از طرفی نمی تونستم تموم حقیقت و براش بگم ..
من ..من
رهام پرخشم برگشت: توچی.. اصلا چرا رفتی.. اون ماشین کی بود..چرا وسط راه پیاده شدی..
سر به زیر به خطری که از بیخ گوشم گذشت فکر کردم ..رهام اتومبیل و به حاشیه خیابون کشید و ایستاد و به طرفم برگشت:
وقتی ناگهانی ساکت میشی می فهمم داری یه چیزی و از من مخفی می کنی..
در اضطراب با انگشتام بازی می کردم..
بگو چی شده..وگرنه تا فردا نگهت می دارم..
حرفش و باور کردم قبلا هم سماجتش و دیده بودم..اما از طرفی نمی تونستم از فرارم و نتیجه ان حرفی بزنم..
رهام من و برسون خونه دیرم شده..
رهام کلافه نفسشو فوت کرد..پس حرف بزن..
اخه چیزی نشده که.. من اشتباه سوار ان ماشین شدم وقتی دیدم مسیرش به خونه ی ما نمی خوره وسط راه پیاده شدم..
داری دروغ می گی من دیدم از یه مزادی سفید پیاده شدی گفتم شاید دوستی اشنای باشه اما وقتی با چشم گریون امدی وسط خیابون فهمیدم نه یه خبرای دیگه بوده..
این همه هوش و زیرکی فقط مختص رهام بود و بس..جای برای پنهون کاری نمونده بود..
اشتباه کردم سوار ان ماشین شدم وقتی دیدم راننده نگاه بدی داره پیاده شدم..
در یک لحظه چشمای رهام برزخی و رگ برجسته ی گردن و شقیقه اش نبض دارشد..از ترس سرم و تا حد امکان پایین گرفتم و نگاهمو از چشمای رهام دور نگه داشتم..
رهام با گرفتن بازوم من و متوجه خود کرد..به من نگاه کن یاسمن..
سر بلند کردم و در چشمای رهام نگاه کردم چشمایی که دیگه مثل لحظاتی قبل پرخشم نبود فقط نگران بود و یک ترس بزرگ در ان موج میزد..
بگو ببینم اذیتت که نکرد..
مثل گذشته از مهربونی رهام دلم فشرد.. سر تکون دادم.. نه اذیتم نکرد..
رهام نفس اسوده ای کشید..خدا رو شکر.. و با مکثی کوتاه زیر لب زمزمه کرد.. اگر بلایی سرت می امد من می مردم..
بعد از سکوتی کوتاه بار دیگه این رهام بود که رشته کلام و بدست گرفت: فقط به خاطر اینکه از من فرار کنی داشتی خودت و من و بیچاره می کردی .. چرا یاسمن..؟ از کی اینقدر من نفرت انگیز شدم برات.. مگه من چکار کردم..
سرم درناک شده بود از حرفهای جدید رهام از اتفاقات ساعت قبل.. سرمو در دستام نگه داشتم و فشردم..
خواهش می کنم من و برسون خونه..
رهام کوتاه نگاهم کرد:باشه عزیزم..و دستش از بازوم افتاد و اتومبیل و به حرکت انداخت..
در سکوت مسیر خونه رو در پیش گرفتیم با رسیدن به خونه رهام اتومبیل و در برابر خونه ی ما متوقف کرد هدیه رو از صندلی عقب برداشت و در بغلم گذاشت..
این و ببر اگه از اینجا دور شدم بنداز دور..
نگاهش کردم چقدر غمگین بود بی شک این رهام همون رهام چهار ماه قبل نبود..
ممنون رهام نه به خاطر هدیه به خاطر حضورت که مثل همیشه به موقع بود..
رهام بی توجه به حرف من لبخند محوی بر لب نشوند: تولدت مبارک..
خندیدم..در میون خنده ام دیدم که یکبار دیگه نگاه رهام سرد و غمگین شد نگاهشو تعقیب کردم .. نگاه غمگینش روی دستبندم بود..
هم قشنگه هم به دستت میاد..
شرمنده اروم استینم و تا روی دستبندم پایین کشیدم..
دوستش داری..؟
فهمیدن شخص مورد نظر رهام دشوار نبود.. فقط نگاهش کردم..
که این طور برو خونه .. زیادی تحملم کردی..
از نگاهم چه برداشتی کرد نمی دونم متاثر از ماشین پیاده شدم..
یاسمن..
از شیشه ی باز ماشین نگاهش کردم
هیچی برو بسلامت..
و در بهت من پا بر گاز فشرد و خیابان طویل و در کمترین زمان طی کرد...پایان فصل ۱۰

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#47 | Posted: 5 Feb 2014 00:16
فصل ۱۱

با ورود به خونه مادرم با شتاب خودشو به من رسوند و با نگرانی که در چهره و نگاهش موج میزد مورد خطابم قرار داد..
کجا بودی.. چرا موبایلتو جواب نمی دادی..؟
هدیه رو پای مبل گذاشتم و خود روی کاناپه رها شدم و با اشاره به هدیه جواب دادم: رفته بودم این و پس بدم..
مامان که تازه متوجه هدیه پای مبل شده بود استفهام امیز نگاهشو به من دوخت..
ترجیح دادم حقیقت و بگویم.. کل ماجرای هدیه و ملاقاتم و با رهام برای مامان گفتم..
مامان با شنیدن ماجرا نگاهی عمیق به چشمام کرد..حالا می خوای باهاش چکار کنی..؟
در کاناپه جابه جا شدم..نمی دونم..شما میگید چکار کنم..
مامان شانه بالا انداخت:من دخالت نمی کنم اما کارت و درمورد ملاقات رهام به قصد پس دادن هدیه تایید نمی کنم..
اهی کشیدم.. مامان خسته ام .. نمی دونم رهام چه قصدی داره قرار بود که دیگه سر راهم سبز نشه اما حالا ..
مامان میون حرفم امد:عزیزم چرا دنبال دلیل میگردی شاید فقط خواسته روز تولدت و تبریک بگه..
کلافه نفسم و فوت کرد خدا کنه اینجور باشه.. و از جا بلند شدم..
لباس عوض کردی بیا پایین ناهار بخوریم..
بعد از ناهار تا عصر از خستگی به خواب رفتم..
شب با تولد کوچکی که مامان و بابا برام گرفتند و البته هدیه های چشم گیر انها حسابی غافلگیر شدم به طوری که برای ساعاتی اتفاقات ظهر و ملاقاتم با رهام و فراموش کردم..
شب موقع خواب به هدیه های تولدم که روی میز مقابل چشمم جا خوش کرده بودند چشم دوختم و با لبخندی خاطره ی تلخ و شیرین تولد بیست و یک سالگیم و در ذهن حک کردم..
هدیه ی بابا و مامان یه نیم ست طلا سفید بود و هدیه یاسان که بیشتر خوشحالم کرد یک گوشی گلکسی بود..در میون انها فقط یک هدیه همچنان باز نشده باقی مانده بود نمی دونم بالاخره ایا روزی می رسد که من دلم بخواهد بازش کنم یا برای همیشه علیرغم کنجکاویم جایش همون جا روزی میز باز نشده جلوی چشمام خواهد ماند...
مرداد ماه به پایان رسید و یک شهریور داغ از راه رسید هفته اول شهریور و با مامان و بابا به سفر زیارتی مشهد رفتیم و بعد از قریب به یک سال من بار دیگه در حال و هوای روحانی مشهد مقدس غرق شدم و تموم دل مشغولی ها و افکار غیر از معنوی و از یاد بردم...
سفر مشهد تاثیر خیلی خوبی بر روانم گذاشت به طوری که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم یاسمن شیفته و بی قرار گذشته جاشو به یاسمن درون گرای مورد پسند خانواده داده.. یاسمنی که گرچه هنوز عاشق و بی قرار است اما با خویشتن داری که همان ارمغان سفر معنوی مشهد است بر خود و احساساتش سر پوشی از ارامش گذاشته..
صبح دهم شهریور با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم بدون انکه نام و شماره تماس گیرنده رو نگاه کنم جواب دادم..
بله..
سلام خدمت دوست عزیزم..
صدای شاد و هیجان زده ارام خواب و از چشمام فراری داد و هوشیارم کرد..
سلام عزیزم خوبی..
مرسی تو خوبی..
ممنون عزیزم..
یه خبر خوب و یک درخواست خوب دارم اول می خوای کدومش و بشنوی..
در تخت نشستم و در هیجان ارام شریک شدم..
اول خبر خوب بعد درخواست..
صدای خنده ی ارام به گوشم رسید.. باشه پس اول خبر خوب عرضم به حضورت بیست و دوم شهریور ماه من و علی تصمیم گرفتیم یه عقد و عروسی مختصر بگیریم بعد به سفر ماه عسل بریم..
از شادی خبر ارام جیغی کشیدم..
وای ارام راست می گی .. خیلی خوشحالم کردی مبارکه..
ممنون عزیزم حالا نوبتی هم که باشه نوبته درخواستمه..
بگو عزیزم می شنوم..
ارام پس از مکث کوتاهی گفت: تو و رهام دعوتید هیچ عذر و بهونه ای هم قبول نمی کنم باید بیای به اقا اژدها هم بگو ..
زبونم بند امد مانند بار قبل نتونستم در شادی و هیجان ارام از شکست عشقیم حرفی بزنم..
ارام در سکوت من با شادمانی خندید.. ممنون عزیزم که قبول کردی ..به مامان گفتم یاسمن جای خواهر نداشته ام است.. باید زودتر بیایی تو کارا نظر بدی..
اهی کشیدم و زیر لب گفتم.. خوشبخت باشی من که سعی می کنم بیام اما رهام و نمی دونم اگر کارش اجازه بده میاد..
پس من منتظرم عزیزم نگران اجازه هم نباش علی با رهام تماس می گیره اجازتو میگیره..
نه .. نه صریحم حیرت ارام و در پی داشت..
چرا نه..
خدایا حالا باید چکار می کردم اگر علی با رهام تماس می گرفت بدون شک دروغم فاش می شد..
در استیصال نالیدم ..نه ارام خودم میام به رهام چیزی نگو..
کنجکاوی در لحن کلام ارام مشهود بود اما خوشبختانه سوالی نکرد..باشه عزیزم هر جور راحتی./
بعد از قطع تماس در تخت افتادم و به دعوت ارام فکر کردم دعوت ارام شاید فرصت دوباره ای می شد که من و رهام بار دیگه نقش زوج خوشبخت و تجربه کنیم..ایا این فرصت بوجود می امد..نمی دونم..
بدون انکه از افکارم نتیجه ای بگیرم از تخت جدا شدم و بعد از یک دوش برای صبحونه در اشپزخونه به مامان پیوستم..
با نشستن پشت میز مامان مقابلم نشست..
سلام مامان.. صبح بخیر..
سلام امروز که کلاس نداشتی چطور زود بیدار شدی..؟
برای خودم چای ریختم:با تماس ارام بیدار شدم..
ارام روشن و میگی..؟
در حال شیرین کردن چایم سر تکون دادم و افزودم: اره تماس گرفت برای بیست و دو شهریور دعوت کرد..
به چه مناسبت..؟
سر بلند کردم: مگه نگفتم با اقای صبوری همون که کارای انتقالیم و انجام داد قراره ازدواج کنه..
لبخندی بر لب مامان نشست: مبارکه.. نه نگفته بودی..
فنجون خالی و روی میز گذاشتم و ملتمس به مامان چشم دوختم:مامان شما که با رفتنم مشکلی ندارید..
مامان با لبخندی رضایت خود و اعلام کرد..
با اطلاع پدر و گرفتن رضایت او به قول یاسان بعد از گذر از هفت خوان رستم من و مامان از فردای انروز راهی خرید شدیم در عرض چهار روز هر روز صبح از خانه خارج شدیم و ظهر دست خالی و خسته به خونه برگشتیم مامان که از مشکلی پسندی من به ستوه امده بود التیماتوم داد یا امروز لباسی پسند می کردم و خریداری می کردم یا از فردا خودم به تنهایی باید مراکز خرید و گز کنم..
بالاخره التیماتوم مامان نتیجه داد و من روز پنجم یک لباس مشکی بلند بی استین یقه شل که تنها جلوه ی لباس کمربند پهن با سگک مربع بزرگ پر نگین ان محسوب می شد پسندیم و با تایید مامان خریدم..
بعد از ان به انتخاب مامان که در این امور خبره بود برای ارام هدیه ای خریداری کردم و با اذان ظهر به خانه برگشتیم..
هرچه به بیست و دوی شهریور نزدیکتر می شدم دلهره و ترسی ناشناخته بیشتر دلم و احاطه می کرد و من با خوداری سعی در پنهون کردن ان از نگاه خانواده داشتم بالاخره روز بیست و یک شهریور بی توجه به حال درونی من از راه رسید و من با امید به خدا با یاسان که قرار بود تا رشت همراهیم کند و بازگردد راهی رشت شدم...
با رسیدن به رشت تموم خاطراتی که در این شهر بارانی با رهام داشتم یکباره جلوی چشمم سبز شد ..گویا سالها از ان روزها گذشته.. روزهایی که چقدر از حالای من دور بودند روزهایی که در التهاب عشق می سوختم و دم بر نمی اوردم.. چه روزهایی بود ان روزها..
با صدای یاسان به خود امدم نگاهم و از مناظر جاده به یاسان دوختم..
فردای جشن اگر شد خودم میام دنبالت ..
ممنون لازم نیست با اتوبوس برمی گردم..
گفتم که اگر کاری پیش نیومد خودم میام..
ناچار در سکوت رضایت خود رو اعلام کردم..
با راهنمایی من یاسان مسیر خانه ی ارام و در پیش گرفت بعد از دقایقی اتومبیل در برابر خانه ی ارام متوقف شد و من با هیجانی غیر قابل وصف از اتومبیل پیاده شدم دیدن دوباره ی ارام بعد از قریب به هفت هشت ماه بهترین اتفاق این تابستانم بود..
قبل از اینکه زنگ در و بزنم در باز شد ابتدا صدای فریاد هیجان زده ارام و سپس خود ارام با شکل و شمایل متغیر با انچه که در ذهن داشتم مقابلم سبز شد در اغوش هم رفتیم و بی دلیل خندیدیم..
اگر صدای یاسان از پشت سرم نمی شنیدم شاید من و ارام ساعتها در همون وضعیت گذران وقت می کردیم..
از اغوش ارام جدا شدم قبل از انکه کلامی از باب معارفه یاسان و ارام به زبون بیاورم ارام با همون لحن پر شیطنت اشنایش یاسان و مخاطب قرار داد..
شما باید اقا یاسان باشید..؟
یاسان سر تکون داد: بله .. سلام..
ارام در ادامه یاسان و برانداز کرد و با لبخند که کم کم بر لب می نشوند رو به من کرد: ای بدجنس برادر به این خوش تیپی و کجا قایم کرده بودی .. و خود به حرفش خندید..
من هم خندیدیم اما یاسان با شرم سر به زیر به لبخند کوچکی بسنده کرد..
ارام که تازه به یاد اورده بود سد راه شده از مقابل در کنار رفت: سلام.. خیلی خوش امدید.. بفرمایید..
یاسان چمدان کوچکم و بدستم داد:من رفع زحمت می کنم.. سلام برسونید.. پیشاپیش هم تبریک میگم..
ارام اخم کرد: کجا .. نه اقا یاسان من اجازه نمیدم بفرمایید , تو رو خدا..
یاسان سر تکون داد: تعارف نمی کنم کار دارم و گرنه خوشحال میشدم..
ارام که گویا تازه مطلبی و به یاد اورده بود بااخم نگاهم کرد: یاسی پس چرا اقا اژدها نیومد..
در چهره ی بهت زده یاسان در میون حرف ارام امدم: بعد در موردش صحبت می کنیم..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#48 | Posted: 5 Feb 2014 00:17
خوشبختانه ارام پیگیر نشد بار دیگه یاسان و مورد خطاب قرار داد: اقا یاسان بخدا ناراحت میشم ساعتی در خدمت باشیم تا شما هم رفع خستگی کنید بعد اجازه دارید به تهران برگردید..
با حضور ارمان برادر ارام و اصرار او یاسان به اجبار وارد شد و بعد از ساعتی حضور در میون خانواده مهربون و صمیمی ارام و اشنایی با انها بالاخره رشت و به قصد تهران ترک کرد..
با رفتن یاسان من و ارام در اتاقش هر دو روی تختش افتادیم ..در سکوت من ارام رشته کلام و بدست گرفت: نمی خوای در مورد رهام حرفی بزنی.. همه چیز روبراهه..؟
باز دروغ ..باز فریب بهترین دوستم مگه چاره ای دیگه ای هم داشتم..درگیر با حس بدی به حرف امدم..
نتونست بیاد کار داشت معذرت خواهی کرد ..
ارام به طرفم برگشت و در چشمای غمگینم دقیق شد: یاسی تو داری راستشو به من میگی مگه نه..؟
به زحمت بغضم و خوردم و نگاهم و از چشمای ارام دور نگه داشتم:معلومه که راست میگم.. برای تغییر مسیر صحبت دست بردم و دسته ای از موهای بلوند شده ی ارام و بدست گرفتم و با لبخندی کاملا مصنوعی گفتم..
چه بهت میاد..
ارم خندید و در میون خنده گفت : واقعا علی هم می گفت من فکر کردم داره خود شیرینی میکنه..
ضربه ای به بازوی ارام زدم: ای بد ذات .. وای به حالت اگه علی و اذیت کنی..
و هر دو انگار هیچ غمی در دل نداریم با صدای بلند خندیدیم..
بعد صرف شام در میون خانواده مهمون نواز ارام بار دیگه به اتاقش رفتم و ارام با پچ پچ کردن با علی و من با فکر به رهام و عشق بر باد رفته ام شب و سپری کردیم..
با اغاز روز بیست و دوی شهریور ارام در دلهره و من با اشتیاق برای صبحونه به جمع مریم خانم و ارمان پیوستیم بعد از خوردن صبحونه ای مختصر هرکدوم کاری به عهده گرفتیم من و ارام در اتاق مشغول جمع کردن وسایل مورد نیاز خود شدیم قرار بر این بود ساعت یک بعد از ظهر ارام راهی ارایشگاه شود و من چون کار کمتری نسبت به عروس داشتم ساعت چهار بعد از ظهر به او ملحق شوم..
بعد از اماده کردن وسایل مختصرم به ارام پیوستم و در حینی که او را به ارامش دعوت می کردم به او کمک کردم..
وقت ناهار گویا دلهره و استرس ارام به من هم منتقل شده بود بدون انکه به بشقابم دست بزنم با تشکر از میز فاصله گرفتم مریم خانم با نگاهی به بشقاب دست نخورده ی من و ارام کلافه سر تکون داد..
چرا ناهار نخوردید شما دوتا..؟
در بی اعتنایی ارام من با لبخندی بر لب پاسخ دادم..ممنون صبحونه دیر خوردیم فعلا میل نداریم..
ارمان با چهره ی متبسم و دلپذیرش نگاهم کرد: شما که صبحونه هم نخوردید..
شانه بالا انداختم.. تعارف نمی کنم.. ممنون..
به محض خروج از اشپزخانه صدای زنگ در ارام و با شتاب به سوی در کشوند صداشو از حیاط که با علی گفتگو می کرد می شنیدم..
سلام علی.. من خیلی دلهره دارم..
سلام عزیزم ..چرا اینجوری شدی..
نخند علی خب دلهره دارم.. میگم نخند..
باشه عزیزم نمی خندم.. حالا به من بگو چرا دلهره داری..
نمی دونم.. چرا دیر کردی ناهار منتظرت بودم..
عمه و امیر امدند دیگه نتونستم بیام..
با گشوده شدن در از جا بلند شدم.. ارام بدنبالش علی وارد خونه شدند.. در سلام پیش دستی کردم و علی صبوری و متوجه حضورم کردم..
سلام..
علی سر بلند کرد و با دیدن من لبخند پر نگی برلب نشوند.. سلام یاسمن خانم.. خیلی خوش امدید..
ممنون.. تبریک میگم.. وبا اشاره به ارام که شانه به شانه ی او ایستاده بود افزودم: انتخاب خوبی کردی..
علی خوشحال دست دور شانه ی ارام انداخت و با مزاح گفت: متشکرم..در نبود شما دوستتو فریب دادم و مال خود کردم..
خندیدم..
ارام خودش و لوس کرد و بیشتر در اغوش علی جا شد..
علی چی میگی..
در میون حسهای حسرت و شادی با لبخند سر به زیر انداختم و باز به رهام فکر کردم رهامی که بلد نبود من و لوس کند بلد نبود ناز و نوازش کند شاید هم بلد بود و برای من خرج نمی کرد اهی از حسرت کشیدم..
با صدای علی از افکارم جدا شدم: دیشب که ارام گفت شما امدید خیلی خوشحال شدم بهر صورت شما بیشتر از یک دوست برای ارام ارزش دارید برای همین وظیفه خودم دیدم بابت حضور شما عیلرغم درگیری کاری رهام و نبود او از رهام تشکر می کنم و با مکثی کوتاه ادامه داد:از شما هم تشکر کنم ممنونم که ارام و شاد کردید و البته مرا..
خوشبختانه با امدن مریم خانم و ارمان و گرم شدن بازار سلام و احوالپرسی انها, علی و ارام متوجه ی چهره ی مات و مبهوت من نشدند..
با نشستن همه روی مبل های گرداگرد اتاق سعی کردم با تسلط به خود با ارامش برخورد کنم..
ساعتی بعد ارام در میون بدرقه ی من و مادر و برادرش با علی راهی ارایشگاه شد..
تا ساعت چهار من پای حرفهای مریم خانم که بیشتر جنبه درد و دل داشت نشستم مریم خانم بی توجه به این روز مهم در زندگیش از نبود اقای روشن از جای خالی او از دلتنگی خودش گفت و من و در غم خود شریک کرد شاید اگر حضور ارمان نبود مریم خانم جشن ازدواج دخترش و از یاد می برد و در خاطرات خود غرق می شد..
یاسمن خانم اماده بشید که بریم ارایشگاه..
به مریم خانم اشاره کردم: پس مریم خانم چی..
مریم خانم لبخندی بر لب نشوند : عزیزم تو برو.. الان دیگه مهمونا از راه می رسن من باید تو خونه باشم..
بیشتر جنبه تعارف گفتم : اگر کاری هست من بمونم..
مریم خان دستش و بر گونه ام گذاشت: نه دخترم برو به سلامت ارمان منتظره..
در سکوت به اتاق رفتم و ساک کوچک لباس و باقی لوازم رو بدست گرفتم و از اتاق خارج شدم و با ارمان خانه رو به قصد ارایشگاه ترک کردم..
در اتومبیل با سرعت کمی که ارمان در پیش گرفته بود فرصت کردم به مناظری که اروم اروم از برابر چشمای نمناکم فرار می کردند نگاه کنم.. شاید ارمان حس و حالم و متوجه شد که سکوت و شکست..
یاسمن خانم بابت چی ناراحتی..؟
نگاهش کردم چه پسر فهیم و متوجهی در نظرم امد.. چه باید می گفتم در ادامه دروغ و نقشی که پیش گرفته بودم لبخند تلخی بر لب نشوندم..
هیچی.. بیشتر دلتنگم دلتنگ روزهای که اینجا بودم روزهای اینجا و خاطرات اینجا شاید بهترین لحظات عمرم و رغم زدند...
ارمان شنونده خوبی بود شاید این ویژگی و مدیون کارش بود تا جایی که من خبر داشتم روانشناسی خونده بود و در حال حاضر در یه کلینیک خصوصی مشغول بکار بود چقدر دلم می خواست ان لحظه در مورد حسم و رهام برایش بگویم اما لب فرو بستم و این کار به وقت دیگه البته اگر پیش می امد موکول کردم..
با توقف اتومبیل نگاهم و بار دیگه به ارمان دوختم..ممنون زحمت کشیدی..
ارمان شانه بالا انداخت.. وظیفه دوستی ایجاب می کرد.. البته اگر شما دست دوستی من و رد نکنید..
لبخند زدم..مایه مباهاتم میشه دوستی با شما..
ارمان سر تکون داد: من بیشتر..
بار دیگه تشکر کردم قبل از پیاده شدن از ماشین با خواندن نامم متوقف شدم به طرف ارمان برگشتم..
کارت تموم شد تماس بگیر میام دنبالت..
سر تکون دادم..ممنون و از ماشین پیاده شدم ارمان تا داخل شدن من منتظر موند با ورودم به سالن خانم جوان و اراسته ای به استقبالم امد..
سلام عزیزم شما همراه ارام هستید؟
دستش و فشردم.. بله واسه ساعت چهار بعد از ظهر وقت داشتم..
خانم که خودشو لاله معرفی کرد من و به اتاقی راهنمایی کرد ساکم و روی صندلی گذاشتم و خود به طرف لاله خانم برگشتم..
ارام کارش تموم نشده..؟
لاله خانم سر تکون داد: نه هنوز مونده.. و با مکث کوتاهی افزود: خب اگر اماده باشی بشین شروع کنم..
مانتو شالم و در اوردم و روی ساک گذاشتم و خود روی صندلی که لاله خانم اشاره کرد در برابر یک اینه بزرگ نشستم..
لاله خانم رو پشت سرم در اینه دیدم..
خب عزیزم رنگ موهات که خوبه صورتتم که مشخصه تازگی اصلاح شده میریم واسه ارایش مو و صورت..اگر ایده ای نداری کار و به خودم واگذار کن قول میدم در نهایت راضی باشی..
با تایید من لاله خانم دست بکار شد با سرعت و مهارت ابتدا موهامو پیچوند سشوار زد اسپری زد دوباره سشوار کرد زمان گرفت دوباره یه دور دیگه اسپری براقی زد و باز سشوار..انقدر در افکار خودم غرق شدم که متوجه نشدم چه مدت زمانی روی ارایش موهام کار کرد زمانی به خود امدم که موهام باز شده با پیچ و تاب هایی مرتب و یکنواخت روی شانه هام لغزیدند.. با رضایت و اشتیاق به موهای پیچ دار براقم دست کشیدم لاله خانم در اینه لبخندی بر لب نشوند و موهام و به طرف بالا برد و یه نیم تاج ساده و کوچک رو کناره ی سرم بالای گوش چپم نشوند..
چطوره عزیزم..
در اینه نگاهش کردم.. متشکرم در عین سادگی شیک و تمیزه..
لاله خانم چشمکی زد: کاری می کنم عروس از سکه بیوفته.. البته حرفش بیشتر جنبه مزاح داشت خندیدم..
نه تو رو خدا ارام و به جون من نندازید..
لاله خانم خندید با خواباندن تکیه گاه صندلی راحتی و تسلط بیشتری روی صورتم پیدا کرد..
فقط لطفا ارایشم زیاد نشه.. لاله خانم با گفتن چشم کارش و شروع کرد در تموم مدتی که دست لاله خانم روی صورتم در حرکت بود من چشم بسته بودم و به امشب فکر می کردم حالا که فکر می کردم با صداقت اعتراف می کنم دوست داشتم رهام هم باشد حضورش و حمایت بی دریغ و به قول خودش بی دلیلش مایه ی دلگرمیم بود.. افسوس که نبود..
با صدای لاله خانم که پایان کار خود و اعلام کرد در صندلی نشستم و در برابر اینه چشم باز کردم و یاسمن زیبا و متفاوت از یاسمن ساده ی همیشه دیدم یعنی این من بودم ..
با صدای لاله خانم به خود امدم دل از یاسمن اینه کندم و به طرف لاله خانم برگشتم..
من که از کارم راضی هستم امیدوارم تو هم راضی باشی..
لبخندی بر لب نشوندم..متشکرم خیلی عالیه.. فقط فکر نمی کنید کمی ارایشم پر رنگ باشه..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#49 | Posted: 5 Feb 2014 00:17
لاله خانم دقیق براندازم کرد و در ادامه شانه بالا انداخت: نه عزیزم من با توجه به خواسته خودت بیشتر از رنگهای ملیح و سرد استفاده کردم تا جیغ نشه..
بار دیگه در اینه خودمو برانداز کردم و در نهایت با لبخندی که بر لب نشوندم خیال لاله خانم و از بابت کارش اسوده کردم.. با کمک لاله خانم لباسمو به تن کردم لاله خانم زیپ بلند پشت لباسم و بست و خود با نگاهی حاکی از رضایت و تمجید براندازم کرد..
در اینه گوشواره های بلند لوزی شکل سفیدم و یک زنجیر خیلی ظریف سفید به خود اویختم..
از مقابل اینه برخاستم و با نگاهی به ساعت که شیش و نیم عصر و نشون میداد رو به لاله خانم گفتم: می تونم برم سالن عروس..
لاله خانم با نگاهی به ساعت رضایت خود و اعلام کرد و خود پیشاپیش من براه افتاد بعد از خروج از اتاق و گذر از یک هال مربع شکل نسبتا بزرگ وارد سالن بزرگ عروس شدیم...
با دیدن ارام که تقریبا او هم اماده شده بود به طرفش رفتم و با خواندن نامش او رو متوجه خود کردم..
ارام زیبا که اکنون در لباس سفید عروس باشکوه به نظر می رسید با فریادی حاکی از هیجان به سویم امد..
در برابر هم ایستادیم و همدیگه رو برانداز کردیم در اخر این من بودم که به حرف امدم..
مبارکه عزیزم بی نهایت قشنگ شدی..و با چشمکی با شیطنت افزودم: خوش بحال علی تا اخر شب طاقت بیاره خوبه..
ارام لبخند شرمگینی بر لب نشوند و سر به زیر اروم گفت: یاسی نگو...
خندیدم و در میون خنده گفتم:خدا از دلت بشنوه..
ارام سر بلند کرد و با نگاهی ستودنی براندازم کرد: ای بد ذات تو که قشنگتر شدی و با لمس موهای پیچ و تاب دار براقم و گواشواره ی بزرگم چشمکی زد: اوه ببین چکار کرده جای اقا اژدها خالی بیاد درسته قورتت بده..
لبخند زدم اما یک لبخند تلخ ..
ارام بی توجه به سکوت یکباره من در برابر چشمای غمگینم چرخی زد:لباسم چطوره..؟
سر تکون دادم: مثل خودت عالی..
با صدای ارایشگر که ارام و صدا کرد ارام رفت و من روی تک صندلی در گوشه ی سالن نشستم و خودم و در لباس سفید و با شکوه عروس مجسم کردم و اه حسرت کشیدم..
با صدای ارام به خود امدم :یاسی تماس گرفتم حالا علی میاد دنبالم.. برای تو هم نمی دونم چی می گفت که تماس قطع شد فکر کنم قراره ارمان بیاد دنبالت..
سرتکون دادم: اره عزیزم می دونم..حسابی شرمنده ارمان شدم..
ارام دستش و بر بازوی برهنه ام گذاشت: این حرف و نزن عزیزم.. من یک دنیا ممنون توئم .. یه اعترافی می کنم اما به علی نگو اخه یه ریزه حسوده.. من بیشتر ازینکه از عروس شدن و جشن ازدواجم هیجانزده باشم بابت دیدن و حضور تو هیجان دارم..
بلند شدم و با احتیاط ارام و در اغوش گرفتم.. کاری نکردم عزیزم باید می امدم چون تو تنها خواهر و دوست من هستی..
با صدای اعتراض پری خانم ارایشگر ارام که می گفت حواسم به ارایش و لباس عروس باشد از ارام فاصله گرفتم..
ارام ریز خندید و اروم زیر لب گفت:چرت میگه رفتیم بیرون اجازه داری قبل از علی بغلم کنی..
خندیدم و ضربه ی به بازوی ارام زدم: ای بدذات.. خودشیفته..


با صدای زنگ سالن با تشکر از پری خانم و لاله خانم از سالن عروس خارج شدیم من در ابتدا به اتاق رفتم و با پوشیدن پانچویی تیره و شالی حریر مشکی با در دست داشتن ساک کوچکم به ارام ملحق شدم..
ابتدا ارام خارج شد و من به خاطر سر و ظاهر ارایش شده ام سر به زیر بدنبالش از سالن ارایشگاه خارج شدم..
صدای علی به گوشم خورد..
چیه.. پسر اروم باش.. خوردیش..
و صدای خنده ی بلند ارام و بعد اعتراضش به علی: علی ول کن بنده خدا و بزار به کارش برسه..
علی در میون خنده گفت: چه کاری خانم مگه دید زدن هم شد کار..
اینها چه می گفتند طرف خطابشون که بود ایا ارمان سر به زیر و نجیب اینقدر گستاخ شده که در برابر نگاه خواهر و دامادشون براندازم می کرد..
از شرم و خجالت عرق بر پیشونیم نشست ترجیح دادم همونطور سر به زیر بمونم ولی نگاهم در نگاه ارمان نیوفتد..
شخصی در برابرم ایستاد بوی عطر دلپذیرش که از شانه های پهنش در مشامم نشست من و فقط یاد یک نفر انداخت نه خدایا این عطر فقط متعلق به یک نفر بود عطری که سرد بود و تلخ...
سر بلند کردم و در بهت و حیرت رهام و شیک و اتو کشیده با نگاهی که کم کم خشم و تعصب در ان می نشست در برابرم در نقش یک همسر دیدم..
در سکوت و نگاه طولانیم لبهای زیبای رهام و دیدم که از هم باز شدن: چیه..؟ تا حالا من و ندیده بودی..
یک کلمه از لحن سرد رهام کافی بود که از بهت خارج شوم..نگاه از رهام گرفتم و به علی که کمک می کرد ارام در اتومبیل گل زده بنشیند نگاه کردم..
کجایی تو .. دوست داری با این سر و ظاهر تا فردا صبح وایسی و نگاه هرز و به سمت خودت جلب کنی..
با اخم نگاهش کردم اجازه ندادم بهت و حیرتم مانع صدای اعتراضم شود..
چی میگی واسه خودت..
رهام با اخم از بالا تا پایین براندازم کرد: یاسمن برو سوار شو تو ماشین حرف میزنیم..
با توجه به نگاه کنجکاو ارام که از مقابل ما می گذشت بی حرف در اتومبیل نشستم..
رهام با تاخیر در اتومبیل جای گرفت اما حرکت نکرد با همون اخم نگاهم کرد کلافه نفسش و فوت کرد و سر تکون داد..
و من منتظر به او چشم دوختم..
مگه اینطور وانمود نکردی که من و تو همچنان با هم هستیم مثل یک زوج خوشبخت..
اخم کردم.. مجبور شدم..
رهام نگاه از چهره ی ارایش شده ام بر نداشت: مجبور شدی یا نشدی به من ربطی نداره اگر می خوای تا اخر همراهیت کنم و نقش یک همسر عاشق ایده ال و برات بازی کنم تو هم در مقابل باید کاری انجام بدی..
معنی حرفهاش مثل گذشته نامفهوم بود باید اعتراف می کردم برای درک حرفهای رهام خنگ بودم.. استفهام امیز نگاهش کردم: چکار کنم..
رهام با نفسی عمیق ادامه داد: تو هم باید طبق همسر ایده الم باشی و در ادامه دست برد و با احتیاط از میون شال بازم گوشواره و بعد دسته ای از موهام و لمس کرد : اینا قشنگه اما فقط برای من.. نه برای همه مردای مهمونی..
از لمس دست گرم رهام حالت غیر قابل توصیفی تجربه کردم یک نوع حس هیجان همراه با کرختی دلپذیر نمی دونم چه حسی بود اما دوستش داشتم..
در ادامه رهام بی توجه به حالم دستش و از لمس موهام جدا کرد و با اخمی که جایگزین حس شاید اشتیاق چشماش می شد گفت : ارایشت هم زیاده کمرنگش کن.. شالتو هم سفت ببند..هوای یقه ی شلت هم داشته باش نبینم باز باشه..
اگر اجازه میدادم تا فردا صبح رهام به گفتن بهونه های ریز و درشتش ادامه می داد ان حس اشتیاق همراه با سستی از وجودم پر کشید با غرور سر بلند کردم..
دیگه چی..؟ مثلا دارم میرم عروسی دوستم ..
رهام پوزخند استهزا امیزی بر لب نشوند و با اشاره به ارایش مو و صورتم گفت: کور نیستم از قیافت پیداست داری میری عروسی.. من نگفتم میری عزاداری .. اما باز دلیل نمی شه خودتو به نمایش بزاری..
این حرف دیگه خارج از تحملم بود با صدای کنترل نشده در صورت رهام گفتم:
ساکت شو.. من کی خودمو به نمایش گذاشتم .. تا حالا دیدی من خودم و به نمایش بزارم..نکنه از اینکه من حقیقت و نگفتم ناراحتی..؟ شاید ترجیح میدادی به خصوص امشب یک مرد ازاد باشی تا هر جور که دلت خواست , با هر کی که دلت خواست باشی..
چشمای رهام برزخی شد این حالت و بارها در رهام دیده بودم دیگه یه جورایی عادت کرده بودم و به اندازه بار اول هراسی از چشمای برزخی او نداشتم..
خفه شو یاسمن.. اگر میگم نمی خوام چشم هر کس و ناکسی با ولع نگات کنه برای ازادی و حفظ خودم نگفتم برای تو گفتم برای ارامش اعصاب و روان خودم گفتم..همیشه بدترین و پرترین فکر ممکن و به زبون میاری.. من از دست تو چکار کنم بیچارم کردی داغونم کردی..
اعتراف می کنم فکرم در مورد رهام اشتباه بود اما دلیل نمی شد طبق فریاد و خواسته رهام خفه شوم سعی کردم محکم باشم اشک و ضعف و بغض و همه رو پس زدم و در جواب رهام مثل خودش گفتم: من بیچارت کردم من داغونت کردم باشه امشب تمومش می کنم به ارام اصلا به همه میگم من و تو هیچ نسبتی باهم نداریم تا راحت باشی ..
صدای محزون رهام اجازه ادامه حرف و به من نداد: فکر کردی اینجور راحت میشم ..نه دیگه هیچ وقت احساس راحتی نمی کنم همش باید نگران باشم همش باید تنم بلرزه همش باید مواظب باشم..
باز نفهمیدیم رهام چه می گفت..
بسه رهام برو دیر شد..
رهام دست به استارت برد و با تغییر صد و هشتاد درجه ای در لحن و نگاهش با اخطار گفت:ارایشتو کم نکردی شالتو نبستی باشه اشکال نداره اما اگر چشم یکی دنبالت راه افتاد بخدا انوقت من می دونم و تو...
ترسیدم اما در یک لجبازی کودکانه در صندلی نشستم و به مناظر بیرون چشم دوختم...
در سکوت مسیر تالار و در پیش گرفتیم بعد از طی مسیری نه چندان طولانی به تالار مورد نظر رسیدیم..
به رهام اجازه حرف یا هشداری دیگه ندادم سریع پیاد شدم.. و با نگاهی به اطراف ارمان و دیدم که در درگاه تالار ایستاده و ضمن خیر مقدم مهمون ها رو به درون سالن دعوت می کرد..
در بین جمعیت نگاهش و دیدم که روی من افتاد لبخندش پرنگتر شد و در ادامه از درگاه جدا شد و به سوی من امد..
وقتی مقابلم رسید که من حضور رهام و در کمترین فاصله پشت سرم احساس کردم.. ارمان بدون توجه به رهام با حفظ لبخند زیبایش براندازم کرد و زیر لب گفت: ابتدا نشناختم.. و سر به زیر انداخت..
نفس های گرم و مکدر رهام و پشت گردنم حس می کردم ترس در دلم نشست سر پایین انداختم: تبریک میگم با اجازه..
واز کنار ارمان و چشمای متعجبش گذشتم...
در نیمه راه با کشیده شدن بازوم متوقف شدم به عقب برگشتم و چشمم در چشمای عصبانی رهام افتاد..

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#50 | Posted: 5 Feb 2014 00:18
نفس های گرم رهام صورتم و داغ می کرد..
این از اولیش ..یاسمن میدونی دیوونگی من چه جوریه.. پس کاری نکن دیوونه بشم..
بازوم و از مشت فشرده رهام دراوردم و زیر لب با تضرع نالیدم: رهام بریم تو.. داری جلب توجه می کنی..
گویا حرفم بیشتر باعث تحریک رهام شد:تازه فهمیدی نگاه همه روی ماست البته نه به خاطر من ,به خاطر تو.. این تویی که جلب توجه می کنی.. و با مکثی کوتاه ادامه داد:رفتیم تالار از کنارم جم نمیخوری فهمیدی...
و کشون کشون من و با خود همراه کرد...

در شلوغی سالن پذیرایی تالار رهام با نگاهی به اطراف میزی پرت در گوشه ی سالن انتخاب کرد:
بریم انجا..
دستم و از حصار دست رهام بیرون کشیدم
رهام برگشت و با اخم نگاهم کرد:چیه چرا نمیای..؟
به میز منتخب رهام اشاره کردم: من نمیرم انجا..
چی ..؟
با نگاهی اجمالی به اطراف میزی در وسط سالن و نزدیک به جایگاه عروس انتخاب کردم..
من میرم انجا اگر دوست داری تو هم بیا..و به طرف میز رفتم..
حضور رهام و با گامهای بلند پشت سرم احساس کردم مچ دستم و گرفت و من و در برابر خود قرار داد..گویا خشم رهام انروز تمومی نداشت.. میخوای بری انجا بشینی که چی بشه ..
بی تفاوت به اخم و تخم رهام شانه بالا انداختم.. رهام من نمیرم جایی که گفتی بشینم..و در حالی که مچ دستم و ازاد می کردم افزودم :دیگه حوصله بحث کردن ندارم..
و خودم و به میز رسوندم و نشستم رهام با اندکی تاخیر با ابروانی گره خورده مقابلم نشست خنده ام و از چهره ای که رهام به خود گرفته بود پنهون کردم..
خوشحالی نه .. از این تو مرکز دید همه باشی راحتی..
ترجیح دادم این بحث بی سرانجام و ادامه ندم..بلند شدم..
کجا..؟
به رختکن گوشه سالن اشاره کردم: میرم انجا لباسامو مرتب کنم..
رهام بدنبالم از جا برخاست..
استفهام امیز نگاهش کردم.. تو کجا..؟
منم میام..
دیگه از این تغیب و گریز رهام خسته شده بودم..
بسه رهام بخدا خسته شدم ..
رهام اهی کشید: باشه برو...
به رختکن رفتم پانچو رو از تن دراوردم ترجیح دادم شالم روی سرم بماند گرچه بیشتر از اینکه روی سرم باشد بازوام و پوشنده بود..دستی به موهام و نیم تاجم زدم و با اطمینان از اراستگی ظاهرم از رختکن خارج شدم..
از فاصله دور هم چشمای برزخی رهام قابل دید بود اعتنایی نکردم و سر به زیر به میز نزدیک شدم با رسیدن به میز پانجوم و روی تکیه گاه صندلی انداختم و خود در برابر رهام نشستم..
رهام از بالا تا پایین دقیق براندازم کرد و در اخر با کلافگی نگاه از من گرفت..
نگاهش کردم..چقدر در کت و شلوار و کروات نوک مدادی برازنده شده بود در ان لحظه دشوارترین کار دور نگه داشتن چشمام از برازندگی رهام بود از اینکه در ان لحظه رهام دور از همه ی دخترهای تالار کنار من و چشماش برای من بود حس قشنگی و تجربه کردم..
در سنگینی نگاهم رهام سر بلند کرد و در لبخند من لبخند کمرنگی زد و محزون گفت: به اندازه ی کافی شلوغی اینجا و گرمای تابستون گرمم کرده تو دیگه اینجور نگام نکن..
لب گزیدم نمی دونم شاید جو تالار باعث شده بود که من انقدر جسارت پیدا کنم که در جواب رهام بگم:
تقصیر چشمای من نیست تو امشب خیلی چشم گیر شدی حالا همه ی دخترا به من حسودی می کنند..
رهام روی میز خم کردو در نگاهم گفت : من چی بگم که تموم پسرای مهمونی به خونم تشنه هستن.. و با مکثی کوتاه افزود.. ممنونم که نگفتی ما جدا شدیم و گرنه امشب من از دوری و حسادت می مردم...
حرف رهام اگر تعارف بود اگر فریب بود در ان لحظه هیچ مهم نبود من باور کردم و غرق لذت شدم..
شاید اگر ورود عروس و داماد با هیاهوی حاضرین اعلام نمی شد من و رهام ان لحظه حرفهای جدیدی برای هم داشتیم به تقلید از بقیه مهمونها من و رهام ایستادیم و با لبخند ارام و علی و به جایگاه مشایعت کردیم..
با نشستن عروس و داماد در جایگاه من و رهام نیز بار دیگه مقابل هم نشستیم ..
با صدای رهام چشم از جایگاه باشکوهی که عروس و داماد و در بر گرفته بود گرفتم و به رهام نگاه کردم چشمای رهام غمگین بود..
سفره ی عقد ما کهنه و غبار گرفته بود..
از حیرت چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شد فکر نمی کردم خاطره و جزییات ان روز در ذهن رهام مانده باشد..
ناخوداگاه لبخند تلخی بر لبم نشست..
سر تکون دادم و در ادامه ی یاداوری رهام زیر لب گفتم: تو انروز عجله داشتی و تند تند به ساعت نگاه می کردی..
رهام اهی کشید.. اره مامان گفته بود به محض تموم شدن عقد برم خونه و از تو براش بگم..
در چشمای محزون رهام زل زدم..از من چی گفتی..؟
رهام از یاداوری ان روز لبخند زد و سر به زیر گفت: به مامان گفتم یاسمن من مثل یاس می مونه همون قدر لطیف همون قدر معصوم..
پوزخندی زدم و با لحنی که تمخسر در ان موج میزد گفتم:باز دروغ .. باز فریب..
رهام سر تکون داد: نه دیگه این حرفم دروغ نبود..
نمی دونم چرا شاد نشدم دیگه مثل گذشته در عشق کم توقع نبودم زیاد خواه شده بودم می خواستم به اندازه ای باشد که بعد از یک تشنگی طولانی مدت سیراب شوم..
چشم از رهام برداشتم و به ارام و علی که به دعوت مهمونها وسط سالن امده بودند نگاه کردم در ان شلوغی نگاه ارام و دیدم و که بر من افتاد با اشاره دست از من خواست در رقص همراهیش کنم..
رهام زیرک تر از ان بود که منظور اشارات ارام و متوجه نشود.. اخم بار دیگه در چهره اش نشست: یه وقت بلند نشی هان..
بی تفاوت نگاهش کرد چرا..؟
چون من میگم..؟
خودم اهل رقص نبودم اما ان لحظه حسی من و به سرکشی واداشت.. چرا باید به حرف تو گوش بدم..؟
رهام کلافه و عصبی دستی در موهایش کشید و زیر لب غرید: یاسمن بس کن..
چرا تو از امر و نهی کردن به من دست بر نمی داری.. یک لحظه نگاهم به ارام افتاد که شلوغی اطرافش و می شکافت و به سوی من می امد رهام با دنبال کردن رد نگاهم متوجه امدن و البته دلیل امدن ارام شد با شتاب به سوی من برگشت..
با اخطار گفت: یاسمن بخدا اگه بلند بشی..
میون حرفش امدم :مثلا چکار می کنی..
رهام این بار ملتمس نگاهم کرد: یاسمن خواهش می کنم حالا وقت خوبی برای تلافی نیست..
کلافه نفسم و فوت کردم.. میگی چکار کنم..؟
دستهای رهام و دیدم که روی میز سر خورد و دستهای من و بدست گرفت: یاسمن بگو حالم خب نیست بخدا جبران می کنم..
یک لحظه از لحن و نگاه ملتمس رهام خندم گرفت.. چرا این قدر حساس بود..چقدر دستاش گرم و نمناک بود..
سر تکون دادم :نه نمی خوام ارام و در این شب مهم ناراحت کنم..
ارام و دیدم که تقریبا به پشت صندلی رهام رسیده بود رهام دستام و در دستانش فشرد و من و متوجه خود کرد نگاهش کردم نگاهش مردد بود گویا در گفتن یا نگفتن حرفی مانده بود..
چیه..؟
بالاخره رهام تردید و کنار گذاشت و اروم که در ان شلوغی رقص و اواز و اهنگ به سختی به گوشم رسید گفت: بگو عادت ماهانه شدم نمی تونم برقصم خواهش می کنم..

پایان فصل ۱۱

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وقتی تو هستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites