تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه آسمانى

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 5 Feb 2014 14:52 | Edited By: armita0096
با سلام
درخواست ایجاد تاپیک جدید در تالار خاطرات و داستان های ادبی به نام "الهه اسمانی" دارم

نام رمان : الهه اسمانی
نویسنده : پریسا love .. نویسنده نودو هشتیا


تعداد قسمت ها: بیشتر از ۱۰ قسمت

مقدمه:
می دآنم یکی هَست
یکی که اَز جنس من نیست
امآ روحش مانند من است
یک جآیی از این کُره ی خآکی
همآنند مَن است...
خدارا شُکر زَمین گِرد است
اینقدر دور زَمین می گردم
تا پیدایش کنم
دختر جنگجو و آرزوگر ما، امروز
برآی یافتن نیمه ی گُمشده اش
اِین چِنین زِنده است
نه برآی دیدن لآت های خیابان!
     
#2 | Posted: 5 Feb 2014 21:08
قسمت اول

بسم الله رحمن رحیم
برادرم در را باز کرد وواردشد لبخندی زدم وبه نشانه سلام خم شدم او جلوتر امد
رامین:سلام رویا خانووم خوبی خواهر گلم؟
من:بله مگه میشه شمارو که دیدم بد باشم
مرادر اغوش گرفت باتعجب فراوان دهن باز کردم
من:رامین برادره من چیزی شده؟چی میخوای؟
رامین:من تازه از مشهد اومدم میای باهم بریم سره خاک مامان وبابا؟
من:باشه داداشه گلم ولی اول یک چیزی بخور تامن اماده بشم
بدون گفتن هیچ حرفی از کنارم گذشت ولی هربار که نام پدرومادرمان را زمزمه میکرد چشمانش داغ دار میشد قدم
برداشتم واز پله بالا رفتم دراتاق باز بود داخل رفتم واماده شدم چادرم را برسر کردم واز اتاق بیرون امدم وبا برادرم از
خانه خارج شدیم وبه سمته بهشت زهرا شروع به حرکت کردیم مدتی بعدازحرکت به بهشت زهراوبعد به مزار
پدرومادرمان رسیدیم نگاهی به رامین انداختم اشک میریخت اورابه ارامی دراغوش گرفتم وخودم هم گریه کردم
رامین:رویا توازمن کوچیکتری من بایدتوروبغل کنم نه تومنو
من:رامین همچین نگو انگار ده سال بزرگتری فقط چهارسال بزرگتری
رامین:همین چهارسال زیاده دیگه من دانشگاهمو رفتم درسموخوندم سربازیمورفتم
من:اقای سهیلی خواهشا خودتونو باتجربه تر نبینید من هیجده سالمه وشما ....چندسالت بود؟
رامین:بیست ویک سال
من:اها بیستویک سالتونه
وسط حرفهایم مکث کردم نگاهی به اطراف انداختم وزیرلب نام خدارا اوردم چند دختر را دراطرافم دیدم که انگارقصد
شیطنت بازی داشتند وبرادرم را دیدمیزدند
رامین:رویا؟چی شد ابجی؟
من:رامین روتو اونطرف نکنیا
رامین:چی شد دختر؟
من:خجالت میکشم بگم
رامین:نه بگو
من:چندتا دختر با قیافه های هیولایی اونجاین دارن برا تونقشه میریزن
رامین:دیگه به جرم خوشگل بودنه دیگه رویا
من:اخی خوشگل مواظب باش ندزدنت.بعضی وقتا فک میکنم دختری نه پسر
فقط لبخندزد ودیگر هیچ نگفت دستش راگرفتم وبلندش کردم تا به خانه برویم برخاست وباهم به سمت ماشین
حرکت کردیم وبعد از گذشت چند ساعت به خانه رسیدیم اولین کاری که انجام دادم رفتن سراغ کتاب هایم بود
چندساعتی را به انها اختصاص دادم ولی دیگرخسته شده بودم که برخاستم به سمت در اتاق رفتم صدای قیژ در
برادرم را به سوی من جلب کرد تاچشمش چرخید وبه من افتاد لبخند زد از پله پایین رفتم و وضو گرفتم تانماز بخوانم
من:رامین نمازخوندی؟
رامین:اره عزیزم نگران نباش
من:افرین
وشروع به خواندن نمازم کردم دیگر چیزی نمانده بود تا اسمان تاریک تاریک شود بعداز خواندن نمازم به سمت اتاق
رامین رفتم دیدم دارد وسایلش راجمع میکند با کلافگی حرفم رازدم
من:رامین!چیکارمیکنی؟
رامین:رویا فقط یک روز میتونم خونه باشم بایدبرگردم مشهد
من:نمیشد توهمین تهران قبول شی؟
رامین:غرغر نکن تروخدا
من:ازدسته این دانشگاهه تو
رفتم برایه رامین کوکوسیب زمینی درست کردم تانوراهه راه به این درازی گرسنه نماند تا غذارا درظرف ریختم رامین
اماده شده بود ساکش دردستش بود وعجله زیادی داشت ازخانه بیرون رفت و وسایلش رادر ماشین گذاشت
رامین:خداحافظ رویا مراقب خونه باشی مراقبه خودتم باش
من:حتما شماهم همینطور
ماشین را روشن کرد وحرکت کرد داخل خانه رفتم وبعدازخوردن کمی کوکو که برای خود گذاشته بودم روی تخت
دراز کشیدم
.
.
.
هنگام اذان برخاستم ونماز صبح راخواندم وبعداز صبحانه به گلهای گلدان لب تاقچه اب دادم لبخندی زدم واز پله
های اتاقم بالارفتم تا اماده شوم مانتوی مدرسه رابرتن کردم وچادرم را هم برداشتم وازخانه بیرون امدم چادرم را سرم
کردم و باقدم های کوتاه به راه افتادم کتاب درسیم در دستم بود وهمینطور درسم راهم میخواندم به در مدرسه که
رسیدم نفس عمیقی کشیدم تا برای شنیدن کلمات دختر پاستوریزه وبچه مثبت وهزارچیزه دیگر اماده شوم در را به
جلو هل دادم اولین کسی که دیدم مدیر مدرسه خانوم الهام فر بود که داشت صحبت میکرد داخل صف خودمان رفتم
افسانه دوستم که بعداز مرگه مادرش حال وروزه بدی داشت پشت سرم بود ومثل یک کوه یخ همینطور ایستاده بود
الهام فر:خب دخترای خشگل خواهشا قراراتونو جا دبیرستان نزارین خب زشته دیگه ای بابا
به حرفاش گوش نمیکردم اخه منکه تواون دسته دخترانبودم
چندبار به اطرافم نگاه کردم همه داشتن باهم صحبت میکردند در واقع هیچکس به حرفهای خانوم الهام فر گوش نمی
داد خنده تمسخرامیزی کردم وبه پشت سرم نگاه کردم افسانه همونطورسرش پایین بود وبی اهمیت ایستاده بود
من:افی بسه دیگه چقد توخودتی دیوونه شدم بابا
جوابی نداد سرش رابالا اورد فقط نگاه کرد
من:چیه؟
افسانه:به الهام فر گوش بده
من:چرت میگه
نگار دوست دیگریم که رسید بالحن خوشی سلام کرد
من:سلام نگاری خوبی جوجو؟
نگار:سلام رویایی چی میگین پچ پچ میکنین؟
من:بریم سرکلاس برات میگم
سرش را به علامت قبول کردن تکان داد وهمه ایستادیم وبه حرفهای خانووم مدیر گوش دادم که کم کم زنگ زنگ را
زدند وهمه به صورت صف وارد کلاس شدیم افسانه نشست ومنم نشستم نگار میزه جلویی من نشست میزها تک
نفری بودند وماسه نفر اخره کلاس می نشستیم وقتی عطر تندی اومد فهمیدم شراره وپانته ا دارن وارد کلاس میشن
وقتی وارد کلاس میشدن صدای لوسشون کلاسو پر میکرد دوتاشون دخترای لاتی بودن نشستند وبا ناخن هایشان ور
رفتندوباصدای بلند میخندیدند
نگار:اه اه این دوتا دراکولا اومدن
من:الان که کلاس منفجر بشه
نگار به سمت افسانه چرخید وگله کنان اعتراض کرد
نگار:افی چته تو؟چرا اینکارا رو میکنی؟
افسانه:امروز مشاوره دارم میرم ببینم دردم چیه؟
من:عشقم انقد به خودت تلقین نکن به خاطر فوت مامانت ضربه روحی بهت وارد شد دردت چیه؟
افسانه:خب تو از فوت مادرت ضربه ندیدی؟
من:ببین عشقم من هم مامانم وهم بابامو از دست دادم ولی تو باباتو داری
نگار:بچه ها بشینین دبیر اومد
اقای اخوندی وارد شدند وشروع به دادن درسه ریاضی شدند درسی که من ازان متنفرم کمی تمرین حل کردیم
وامتحان هایمان را دادیم تقریباهمه تقلب کردند المیرا زرنگ کلاس برگه هارا مچاله میکرد وبه هر طرف پرتاب میکرد
وهمه از رو اون می نوشتند اقای اخوندی هم کاری نداشت وهرگز سرش را بالا نمی اورد

ادامه دارد..........
     
#3 | Posted: 8 Feb 2014 11:31
قسمت دوم

صدای زنگ تعدادی از بچه هارا ازخواب پراند وهلهله درکلاس شروع شد اقای اخوندی برگه های امتحانی را جمع کرد
واز کلاس بیرون رفت اقای اخوندی معروف به پرفسوربارتازال بود بعداز خروج پرفسوربارتازال بچه های کلاس از
جاهایشان برخاستند وداد های بلندی کشیدند نرگس از یک طرفه صدایم میزد وافسانه از یک طرف برایم مشکل
شده بود نفس عمیقی کشیدم وبه سمت نرگس رفتم
نرگس:رویا خوبی؟
من:اره عزیزم معلومه که خوبم
نرگس:از خانواده چه خبر؟
نرگس به برادرم رامین علاقه زیادی داشت ولی خال بزرگی که روی صورتش بود خیلی اذیتم میکرد خنده ای به قول
معروف پسرکش به او تحویل دادم تا امدم تغییرجهت دهم شراره که ادامسش را طوری عجیب میجویید جلوراهم را
گرفت
شراره:به به خانوم پاستوریزه
من:شراره چی میخوای؟
شراره:هیچی چیزی نمیخوام
من:پس برو کنار میخوام ردبشم
از پشت سرش پانته ا باموهای شرابی که رنگ کرده بود وبافت افریقاییش نمایان ترش کرده بود خنده لوسی کرد
ودرکنارش شراره هم خندید
من:پت ومتین مگه نه؟
پانته ا:ببین بچه مثبت فک کردی چون چادرسرت میکنی دلت پاکه؟
من:شایددلم پاک نباشه ولی ظاهرم باشه یکم بهتره توچی میگی که نه دلت پاکه نه ظاهرت؟
شراره:پاتی بیابریم یک جایی که قدرمون بدونن
من:فیلمه جنایی هم که نگاه میکنی
خندیدم واز این دو جانور دورشدم نگار خودش رابهم رساند
نگار:رویا من چیکارکنم؟این افسانه اصلاحرف نمیزنه که
من:شب میبریمش بیرون یکم شادش کنیم
نگار:باشه خبرشوبدی؟
من:امروز چندشنبه اس؟
نگار:سه شنبه
من:فردا تعطیله اخ جون
نگار:کجاش تعطیله کلاس کنکوره ساعت سه پاشی بیای
من:بدجوری زدی توذوقم
صدای زنگ توحیاط مدرسه پیچید
نگار:اوه فلسفه ومنطق
من:وای
باهم از پله ها بالارفتیم و وارد کلاس شدیم همه استرس داشتند شراره وپاتی چشم ازمن برنمیداشتن نگاه های
مشکوکشون باید یک علامتی میداشت اهمیتی ندادم ودرس خوندم دبیرمون خانوم ابدی واردشدند وبعدازسلام تعداد
اندکی سوال پرسیدند که من همون چندتارو به خوبی جواب دادم افسانه هم بلندشد وحتی یک سوال راهم جواب
نداد وبالاخره این دوزنگ باقی مانده هم به سرعت والکی تمام شد از نگارو افسانه خداحافظی کردم واز مدرسه بیرون
امدم وهمینطور قدم برداشتم که پام پیچ خورد وبا شانه ام به اسفالت خیابان هاخوردم چند پسر که میگذشتند
خندیدند وکمی مسخره کردند ولی وقتی برخاستم طوری بی محلی کردم که متوجه شدم پشیمان شده وخجالت
کشیده اند بی اهمیت به راهم ادامه دادم تا به خانه رسیدم واردخانه شدم وبعداز یک حمام خوب به یک خواب عمیق
فرو رفتم.... صدای زنگ تلفن بیدارم کرد پتوراکنار کشیدم وپیچ وتابی به بدنم دادم تلفن را جواب دادم
نگار:سلام رویا خوبی؟بریم باافسانه بیرون دیگه
من: خواب بودم نگار
نگار:لوس نشی رویای من
من:باشه کی؟
نگار:من میام اونجا دونفری بریم دنبال افسانه
من:پس اماده شم؟
نگار:اره
تلفن را قطع کردم ورفتم چای داغ داغی خوردم که حالم را بهترکرد وارد اتاقم شدم تا دیدم پنجره بازاست سمتش
دویدم وفورا ان رابستم سوز پاییز بدنم را می لرزاند جلوی ایینه رفتم ووضع صورت وموهایم را مرتب کردم عادت
داشتم ارایش ماتی بکنم تا رنگ وروی صورتم تغییرکند ولب هایم همرنگ پوستم نباشد خودم راکه جلوی ایینه
برانداز میکردم اعتماد به نفسم بالاتر میرفت علاقه بسیارزیادی به موهای بور وطلاییم داشتم واز شانه کردن ان ها
لذت می بردم به سرعت اماده شدم وچادرم را برسرم کردم واز خانه بیرون امدم روی تابی که وسط حیاط بود نشستم
وبه اسمان خیره شدم خورشید داشت غروب میکرد تصویر زیبایی بود صدای در ریشه رویاهایم را برهم زد ومن
ازجابرخاستم در را باز کردم بادیدن لبان سرخ نگار وخط چشم پر رنگی که کشیده بود اخم کردم وباعلامت ازاو
پرسیدم که این چه وضعیس؟
نگار:ول کن دیگه گیر ندیا که اصلا حالش نیس
من:ازدست تو!
نگار:بیابریم
من:وایستا چادرمو بردارم احمق
نگار:نمیخواد بیابریم
دستم را کشید ودرخانه رابست در تمام راهی که خواستیم به افسانه برسیم به او ناسزا گفتم چندسالی میشد بی چادر
بیرون نیامده بودم حالا همین الان که مانتو سفید وکوتاهم تنم بود وقته بی چادری بود زیرلب غرغر میکردم که
ماشین نگه داشت من ونگار پیاده شدیم وزنگ خانه افسانه را زدیم هنوز نمیدانستم که کاخست یاخانه در خانه شان
باز شد واز باغ پیچ در پیچشان عبورکردیم تا به دراصلی رسیدیم مستخدمین باکت وشلوارهای شیک از هر طرف
خانه در حال دویدن بودند پدره افسانه شهرام جواهریان به طرفمان امد وباخنده ای پدرانه مارا به نشستن دعوت کرد
نگار:سلام عمو شهرام
مااورا عمو صدامیزدیم واوهم به ما میگفت دخترم!
عمو:سلام دخترم اومدین دیدن افسانه؟
نگار:میخوایم بریم بیرون بعد اومدیم دنبال افسانه اونم ببریم...
من:البته اگه شما اجازه میدین عمو شهرام؟
عمو:کجا میخواین برین؟
نگار:پارک یاشایدم رستوارن نمیدونم
عمو:ازاونجایی که افسانه حال خوشی نداره میزارم بریدبالاس
من ونگار مثل بچه ها ازپله ها دوییدیم بالا ووارد اتاق افسانه شدیم که باکتابش روصندلی نشسته بود وداشت مطالعه
میکرد
افسانه:شماکی اومدین؟
نگار:پاشو حاضرشوبریم
افسانه:رویا!چادرت کو؟
من:نگار کشیدم اووردم بیرون نزاشت سرم کنم
افسانه:اها کجابریم؟چخبره؟
نگار:بریم بیرون پاشو دیگه اه
افسانه که از کلافگی نگار ترسیده بود از جایش پرید وفورا اماده شد سه نفری از اتاق بیرون دویدیم وافسانه را کشان
کشان به سمت خود میکشیدیم تاکمی حالش روبه راه شود سوارماشین افسانه که 602 البالویی بود شدیم افسانه به
زور راضی شد رانندگی کند من ونگارهم که گواهینامه نداشتیم پس کار خود افسانه بود ماشین روشن شد صدای بوم
بوم ضبط ماشین را به لرزه انداخت نگار دستانش را درهوامیچرخاند وافسانه هم یک لبخند ریزی میزد به صورت
افسانه نگاه کردم باصورت یک جنازه تفاوتی نداشت زیرچشمانش سیاه ولبانش همرنگ باپوست صورتش بود
من:افسانه ارایشت کو؟
افسانه:ارایش نمیخوام حوصله ندارم
نگار:برابچ چقدشمابی حالین
من:چادرموکه دراووردی حالا لابد باید این پشت برقصم؟
جوابی نداد وصدای اهنگ را بلندتر کردطوری که شیشه های ماشین دچار لرزه های خفیفی شدند شیشه کناره من
تااخربازبود وسرما داشت جانم را ازتنم می ربود طولی نکشید که به یک کافی شاپ رسیدیم افسانه به دستور نگار
ایستاد وما سه نفری وارد کافی شاپ شدیم همه نگاه ها به سمت من بود ومن با ناز فراوان قدم برداشتم ومیز وسط
کافی شاپ را اشغال کردم از کارم تعجب کردم من باغرور وتکبر قدم برمیدارم سرم را چرخاندم ومتوجه نگاه های
مردان وزنان اطرافم شدم اصلا متوجه شالم نبودم که عقب رفته بود وموهای طلایی ام نمایان شده بود باعلامت افسانه
متوجه شدم وانرا جلو کشیدم فقط اینبارنیست هربارمن بیرون میروم همه نگاهم میکنند چه چادری چه بدون چادر
گارسون سمت مان امد وبالحن خوشی گفت:
گارسون:چی میل دارین
ادامه دارد........
     
#4 | Posted: 8 Feb 2014 11:34
قسمت سوم

افسانه:اب پرتقال
نگار:نسکافه با بیسکوییت
گارسون به من نزدیک ترشد وصدایش را تغییر داد
گارسون:وشما؟
اب دهنم راقورت دادم نگار به من میخندید وافسانه هم یک خنده تمسخرامیزی کرد
من:قهوه تلخ
گارسون:چشم
تا ازمیز دورشد نگار خنده بلندی کرد
من:مرگ تقصیره تویه
نگار:چقدجالب
افسانه:تیغت خوب میبره
من:به قول رامین به جرم خوشگلیه
خندیدند بعداز اتمام عصرانه حسابی خسته بودم پشت چشم ناز می کردم وبالاخره خداحافظی کردم وبلندشدم تا
خاستم قدم بردارم تلفن همراهم زنگ خورد
من:بله؟
جوابی نشنیدم ودوباره تکرارکردم
من:بله؟بفرمایید!!
وقتی بازهم صدایی نشنیدم تلفن راقطع کردم ودرون کیف دستی گذاشتم وبه راهم ادامه دادم از کافی شاپ بیرون
امدم ویک اژانس خطی سوارشدم وتاخانه مان رفتم واردخانه شدم وچادرم را ازروی تاب برداشتم وبه سمت اتاق رفتم
لباس هایم راعوض کردم وخوابیدم برای نمازصبح هم بیدارنشدم

چشمانم میسوخت سر دردشدیدی داشتم وشاهد سرفه های خشک وگلوخراشم شدم پتورا کنار زدم واز رختخواب
بلندشدم ابی به صورتم زدم وبعد از صبحانه درسم راشروع کردم ولی سردردی که داشتم مانع شد قرص خوردم وکمی
دیگراستراحت کردم دیگر فایده ای نداشت وقت رفتن به کلاس بود درس خواندن اثر نمیکرد دست هایم را داخل
موهایم بردم وکمی عقب جلویشان کردم تا صاف شود گیره سرم را بستم واماده شدم چادرم رابرداشتم وازخانه بیرون
امدم چند میلان بالاتر کلاسم بود پیاده به راه افتادم قسمتی از مسیر طی شده بود که تلفنم زنگ خورد بازهم همان
شماره که زنگ میزد وچیزی نمیگفت جواب ندادم وانرا درکیفم انداختم وبی توجه به راهم ادامه دادم تلفنم چندین
بار زنگ خورد انراخاموش کردم وکلافه قسمته دیگر مسیر که باقی مانده بود به اتمام رساندم واردکلاس شدم وروی
صندلی نشستم کلاس ازساعت سه تا شش ادامه داشت اصلا حال وحوصله نداشتم ولی چاره ای نبود.... نگار کمی بعد
رسید ولی افسانه همراهش نبود
نگار:سلام خوبی؟
من:سلام افسانه کو؟
نگار:نیومد
من:چرا؟
نگار:حالش بده وقته مشاوره هم داره
من:باشه راستی یک شماره ای به من زنگ میزنه حرف نمیزنه
نگار:شمارشوببینم
شماره رونشون دادم
نگار:از این دیوانه هاس دیگه.. محل نده
من:این کارا چه معنی میده؟
خانوم علامه که واردشد سکوت برقرارشد همه مشغول پاسخ به ازمون بودند تقلب دراین کلاس منجر به مرگ بود
خانوم علامه بسیارجدی بودند بعداز ازمون تمریناتی انجام شد وبعداز اتمام کلاس از نگارجداشدم وازکلاس بیرون
امدم هوا انقدر سرد بود که من را به لرزه های شدید وا داشته بوددستانم را زیرچادرم گرفتم وباقدم های محکم
وسریع به سمت خانه حرکت کردم درخانه رابازکردم ودویدم سمت در وخودرا به شومینه رساندم وقتی گرم گرم شدم
بلندشدم وبعداز صرف چایی نمازم را خواندم وبه تخت خوابم رفتم
.
.
.
.
صدای ساعت که بلندشد ازخواب پریدم وبلندشدم جلوی ایینه رفتم وموهایم را بافتم ازاتاق بیرون دویدم تا تلفنم را
جواب بدهم بازهمان است کلافه شدم وتلفن راجواب دادم
من:بله بفرمایید؟اگه بخواین اینطوری کنین مجبورم بدم شمارتون کنترل کن
صدای هق هق گریه پشت تلفن پیچید ترسیدم وتلفن راقطع کردم وبه مدت یک هفته خاموش کردم بعداز یک هفته
یاشایدم هشت روز انرا روشن کردم اماتاروشن شد دوباره تلفن شروع به زنگ خوردن کرد سیمکارتم راشکستم ویکی
دیگر تهیه کردم خیالم راحت شده بود یک هفته بدون تلفن کلافه بودم بعداز راه اندازی سیمکارت با رامین تماس
گرفتم
من:سلام داداش خوبی ؟
رامین:رویاتویی؟سیمکارتتو عوض کردی؟
من:اره
رامین:چرا؟
من:سوخت..
رامین:چرا؟
من:اب ریخت روش
رامین:خودت چطوری؟
من:خوبم توچی؟
رامین:منم خوبم ابجی
من:شیطونی نکنیا..
رامین:چشم
ادامه دارد........
     
#5 | Posted: 8 Feb 2014 20:14
قسمت ۴
من:چشمت بی بلا
رامین:کاری نداری؟
من:نه خدانگهدار
رامین:مراقب خودت باش خداحافظ
نفسی عمیق کشیدم وخودم را روی تختم ولو کردم وکتابانم رابرداشتم وشروع کردم به درس خواندن برای امتحان
ریاضی اردیبهشت که اخرین امتحان اردیبهشت بود اخه چیزی به خردادنمانده بود هیجانم فقط این بود که سال اخر
دبیرستان راپشت سر می گذاشتم سالی پراز دلشوره ودغدغه خاطر دلم میخواست زمان به سرعت برق بگذرد وسال
به پایان برسد وبه قول رامین سرنوشتم مشخص شود
.
.
.
.
وای چقدر درازکشیدن ولم دادن درافتاب زمستانی زیرپنجره که نورافتاب از ان ردشده وسایه درختان روی زمین
افتاده است لذت بخش وفرح انگیزاست دلم نمیخواهد بلندشوم کاش بازهم بخوابم ولی مدرسه همین است بایداز
خواب هم زد به زور بلندشدم ومانتوی مدرسه تنگم را برتن کردم وچادرم راهم همینطور کمی به صورتم رنگ ولعاب
دادم وبعداز خوردن صبحانه ازخانه امدم بیرون مثله همیشه سرم پایین بود وقدم هایم کوتاه که متوجه شدم چادرم از
پشت کشیده میشود وبعداز ان هم صدایپارس سگ بلند شد کمی سرم راچرخاندم ومتوجه شدم پسری سگ خودرا
به سمت من فرستاده تا چادرم را بکشد به طور کامل برگشتم سگ جلوی پایم نشسته بود تاپسره من رادید لبخندی
غیرقابل تحمل برلب اورد خم شدم وسگش را نوازش کردم وبه سمت پسره هدایتش کردم
من:لطفا به سگتون درست اموزش بدید
خم شد وسگش را نوازش کرد ودرهمان حال به من نگاهی کرد
پسر:معذرت میخوام
چیزی نگفتم واز او جداشدم وقدم هایم راسریع کردم تا زودتر به مدرسه برسم درحال راه رفتن زیرلب زمزمه کردم:
رویا تودیگه کی هستی
واردکلاس شدم تاواردشدم زمزمه شراره وپانته ا شروع شد چادرم را ازسرم برداشتم وروی صندلی نشستم وچون
زمان داشتم کمی درس خواندم افسانه که واردشد تقریباگریه کرده بود
من:سلام افسانه
افسانه:سلام خوبی؟
من:اره توچی؟
افسانه:خوبم
من:چیه؟گریه کردی؟
بغضی که توگلوی افسانه گیرکرده بود شکست
من:افسانه؟چیه عزیزم؟
افسانه:رویا بابام ..بابا..
من:بابات چی؟
افسانه:داره ازدواج میکنه
من:چی؟
افسانه:یعنی نامادری میفهمی
من:گریه نکن ببینم
افسانه:امشب میادخونه ما
من:چی میگی؟
افسانه:اسمش سوسن بابام تومحل کار باهاش اشناشده
من:عزیزم گریه نکن
افسانه:اگه ونداد نبود..
حرفشوقطع کرد
من:وندادکیه؟
افسانه ساکت موند وچیزی نگفت
من:نه بابا؟ونداد اقایه پس
وسط گریه هاش لبخند زد وگفت:
افسانه:روانشناسه که میرم پیشش مشاوره عاشقم شده
من:پس مبارکه
افسانه:به نگار نگی سوژه دستش بیاد
من:باشه
افسانه:خیلی مهربونه از جلسه اول که رفتم پیشش فهمیدم بهم علاقه پیدا کرده بهم میگه افسانه جانم اول کاری
من:پس خوبه دیگه
چیزی نگفت منکه هنوز درشگفت بوده م گنگ نگاهش کردم
افسانه:چرا اونجوری شدی رویا؟
من:تو یکبار گریه میکنی یکبار میخندی اخه ببین ونداد که باشه همه چیز درسته
افسانه:عشقای امروزی مسخره بازی
من:کی گفته؟هرکی مسخره باشه عشقشم مسخره بازیه الان یک روانشناس بیکارنیست عاشق بشه بعدا مثله این
عشقای الان بفهمی خیانت کرده یا بفهمی دوست نداشته مطمئنم جدیه
افسانه:برام اهمیتی نداره
من:تو نمیخوای ادم بشی؟
افسانه:فرشته مگه ادم میشه؟
من:فرشته خانوم مقام انسان بالاتره ..بگم درجریان باشی
افسانه:حالا اینارو ول کن من متوجه شدم شراره وپانته ا خیلی نگاهت میکنن
بانگاه پرسشگری ازش خواستم توجیحم کنه
افسانه:نمیدونم عاشقت شدن ...حسودیشون میشه
من:اره واقعا من باید این دوتا رو کشف کنم
افسانه:وقتتو تلف نکن این جونورا غیرقابل کشفن
     
#6 | Posted: 8 Feb 2014 20:15
قسمت ۵

من:من کاشف بزرگیم
افسانه:باشه بابا کاشف
من:چرا نگار نمیاد؟
تهمینه که انگار حرفموشنید به هواپرید
تهمینه:نیومد من توراه رفتم دنبالش خواهرش نفس گفت نمیاد
تا کلمه نفس رو شنیدم حالتم تغییرکرد یکی ازحسودای درجه یک بود که چندین بارمتوجه حسودیش شدم فکر
کردن به این حسودا هارو گذاشتم کنار ولی ناخوداگاه نگاهم به سمت شراره وپانته ا جلب شد که همینطور که افسانه
میگفت خیلی مشکوک نگاهم میکردن
من:شراره چیزی شده؟
شراره:نه
من:پس به چی زل زدی؟
شراره:جان؟من؟؟
طوری جان روکشیده ولوس گفت که ازحرف زدنم پشیمون شدم ولی باحالت تکبر وغروری به چشماش زل زدم
من:تنها تو نه کناریت پاتی جونتم نگاه میکنه
پانته ا:اعتماد به نفست توحلقم
من:پانته ا اعتماد به نفسم میخوری؟!
صدای خنده بچه ها کلاس رو شلوغ کرد شراره که حسابی کم اورده بود قرمز شده بود وپانته ا هم منفجرشده بود
دوستانی هم که ازاین دو دراکولا چندششون میشد زینب وزهرا هم خنده بلندی کردن هردوشون ازدواج کرده بودن
یعنی ازدواج کرده های کلاس بودن که هم خیلی شیطون وهم جذاب بودن خلاصه از ورود دبیرناامید بودیم که معاون
دبیرستان خانوم قنبری واردشد
قنبری:بچه ها چقد سرو صداس
المیرا:خانوم مادبیرنداریم
قنبری:اره تا اخر نداریم خواستین برین خونتون ولی قبلش با من یا خانوم الهام فر هماهنگ کنید
زینب:الان بیایم هماهنگ کنیم؟
قنبری:بله ولی بی سروصدا
بچه ها همهمه کردن من که داشتم کتابامو جمع میکردم کمی عقب موندم شراره اومدم سمتم ورودروی من ایستاد
وباخشونت منوتهدیدمیکرد
من:ببین جوجه ماشینی یک چیزو اویزه اون گوشت کن بامن کل کل کنی بد میبینی...
حرفش راقطع کردم وازکلاس امدم بیرون ازکار خودم خندم گرفتم بلافاصله ازمدرسه بیرون امدم وچادرم را به وسیله
دهن سگ نجس شده بود بااحتیاط سرم کردم واز مدرسه دورشدم ناگهان سرگیجه ام اوج گرفت وحالت تهوع به من
دست داد حالم عجیب بود چشمان سیاهی رفت کمرم را به دیوار تکیه دادم کمرم کشان کشان پایین امد وبرروی
زمین نشستم چشمانم بسته شد چیزهایی میفهمیدم صدای مردانه وکلفتی که باکسی دیگر بود
نفراول:فرزاد این خانوم حالش بده
نفردوم که انگار فرزاد بود بالحن نگرانی گفت:
بدو برو ماشینو بیاببریمش بیمارستان
برخلاف همیشه اولین کسی بود که باعث ارامشم شده بود انگار بابقیه پسرا تفاوت داشت خیلی دلم میخواست
چشمامو بازکنم یاحرفی بزنم ولی بدنم توانشونداشت دهنم را به سختی تکان اندکی دادم
فرزاد:خانوم الان میرسونیمتون بیمارستان...افشین ماشینو روشن کن
یک لحظه دراغوشه یکیشون جا گرفتم نمیدونم چرا دلم میخواست اون فرزاد باشه نه افشین
.
.
.
.
در اتاق مراقبتهای ویژه بودم تاچشمام باز شد پرستار سمتم اومدم
پرستار:دخترم خوبی؟
من:چی شده؟
پرستار:دوتا اقاشمارو اووردن اینجا
من:کی؟
پرستار:اطلاع ندارم اونا هزینه بیمارستان رو پرداخت کردن یکیشون حسابی نگرانت بود
من:اسمش چی بود؟
پرستار:نمیدونم
من:خانووم شما نفهمیدن کی هزینه درمانه منو پرداخت کرده؟یعنی چی؟
پرستار:ارومتر دخترم تو تاحالت کما رفته بودیا
پتو را روی سرم کشیدم وناخوداگاه اشکهایم صورتم راخیس کرد انقدر گریه کردم که چشمانم خمار شد وخوابم برد
درمیانه صبح از شدت گرسنگی بلندشدم غذایم روی میز بود انرا خوردم وبلندشدم به سختی وضوگرفتم ونمازخواندم
درحال برگشت سمت تخت بودم که یک برگه روی یک دسته گل توجه ام رو به خودش جلب کرد:
به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم
به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید
به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را
چون نهری گوارا نوشید
به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
     
#7 | Posted: 8 Feb 2014 20:17
قسمت ۶

که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
...عزیزم
عشق را در تو ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را
به خاطر تو دوست دارم
از بعضی قسمت های نوشته تعجب کردم صدای من را که نشنید اصلامرا نمیشناسد.. برگه را سرجایش گذاشتم وبه
دوشاخه گل رز قرمز نگاه کردم ناخواسته لبخندی برلبم مهمان شد
.
.
.
.
چندبار چشمانم راباز وبسته کردم تکان خوردم وبه پهلوخوابیدم بادیدن دسته گل با خودم گفتم:
رویا تو کسی نیستی که ارزشه خودتو پایین بیاری حواست باشه
بعداز صرف ناهار اماده شدم تابه خانه بروم نمیدانم چرا اسم فرزاد از ذهنم پاک نمیشد....سوار ماشین شدم ادرسه
خانه مان رافراموش کرده بودم...راننده منتظر بود باشک ادرس رادادم و مطمئن شدم بیماریم شدت پیدا
کرده!..ازماشین پیاده شدم دیگر گیج گیج بودم دنیا دوره سرم میچرخید صدای تلفنم امیدی به من داد
من:الو...نگار؟
نگار:رویا توکجایی؟
من:نگار بیا..
نگار:کجا؟
من:ادرسشوبرات میفرستم
صدای نگار توی سرم بود طوری که انگار ضربه های محکمی به سرم وارد میشود همینطور قدم میزدم که صدای بوق
ماشینی منرو سرجام نگه داشت نگار ازماشین پیاده شد واومد دستموگرفت وبرد توماشین برادرش نیما سلام گرمی
کرد وجویای حال من شد
نیما:خانوم سهیلی بریم درمانگاه؟
من:نه ممنون
نگار:چیزیت شده؟
من:حالم بد میشه
نگار:میریم خونه ما
من:نه نه نمیشه
نگار:رویا حرف نباشه تواون خونه تنها چیکار میخوای بکنی؟
من:مزاحم نمیشم
نیما:رویا خانوم شما مراحمی
من:نه ممنون
نگار:رویا حرف نزن
من:حداقل برم خونه لباسامو عوض کنم
نیما:هنوز خیلی دور نشدیم
نگار:پس برو نیما
سریع درو باز کردم ورفتم داخل خونه لباسامو عوض کردم وچادرمو که توی بیمارستان کثیف شده بوددراوردم رفتم تا
چادره دیگرم را ازتوی کمد بردارم خیلی کم از ان استفاده میکردم چادرم به چیزی گیر کرده بود ومانع برداشتنم شد
انقدر کشیدمش که بالاخره بیرون امد اما درکنارش دفتری پراز گردوخاک هم بیرون افتاد چادر وکتاب را درکیفم
گذاشتم وازخانه بیرون امدم وسمت ماشین اقا نیمارفتم
نگار:بریم
من:اره
ماشین رو روشن کرد وحرکت کرد بعداز نیمساعت به درب خانه شان رسیدیم نیمادر روباز کرد وجلوتر رفت
نگار:بفرمایین رویا جون
من:ممنون
از پله های خانه شان بالارفتم درحالی که نیما در خانه را باز میکرد نگار نگاهم کرد
نگار:تعارف نداشته باشی خونه خودته
تودلم گفتم:اره نفس خونتونو از حلقم درمیاره...مادر نگار سمتم امد وبارویی خوش از من پذیرایی کرد داخل خانه
رفتم وروی مبل های پذیراییشان نشستم مادر نگار سمیه بالبخند مادرانه ای که بدجور درمن تاثیرگذاشت گفت
سمیه:دخترم خوبی؟
من:بدنیستم خاله
سمیه:چیکارت شده بود؟
کمی باتلخیص برایش توضیح دادم وسط حرفهایم ناگهان صدای پاشنه کفشی در گوشم پیچید
نفس:به به سلام
طوری سلام کرد که انگار داشت توهین میکرد پشت چشمی نازک کردم وگفتم
من:سلام خوبی؟
نفس:بله من عالیم
من:خب خداروشکر
     
#8 | Posted: 8 Feb 2014 20:18
قسمت ۷

کنارم نشست شباهت ظاهری زیادی به نگار داشت ولی باطنی دنیایی تفاوت داشت تلفنش زنگ خورد وباصدای لوسی
گفت:
نفس:وای بالاخره زنگ زد..الو...اره توخوبی؟...نه دیشب خوش نگذشت...اخه تونبودی...بعدا باهم حرف میزنیم
عزیزم....دوستدارم بابای
خنده تمسخرامیزی کردم وزیرلب زمزمه کردم:
اومده بگه من دوسپسر دارم
از اونجا بلندشدم وبه سمیه خانوم گفتم میرم پارک جاخونشون نگار تاشنید بلندشد وهمراهیم کرد قدم قدم سمت
فضای سرسبز رفتم
هوهوی باد..اوای اب..صدای جیرجیرک..وقشنگتر ازهمه خیش خیش برگها زیر قدم های من همینطور بین این فضای
رویایی ..یک نیمکت چوبی..سمتش رفتم ونشستم ...نگار نبود ولی اینجا بهتره که تنها باشم زیپ کیفم رو باز کردم
واون دفتر رو برداشتم گرد وخاکاشوپاک کردم عکس روی جلدش یک دختروپسر کوچولو بود که همدیگرو دراغوش
گرفتند صفحه اول عکس مامان بابا بود..پس این دفتر خاطره است...صفحه دوم یک عکس دیگه.. یک خانوم و اقا
بودن که کناره اسمشون باخط بچگانه ای نوشته بود خاله سیماوعموشهرام تعجب کردم وعجیب به فکر فرو رفتم
تصاویری رو دوره تند از ذهنم گذشت صفحه بعد زدم مامانم وبابام با سیماوشهرام عکس گرفته بودن صفحه بعد من
بودم ورامین بایک پسره دیگر ... بیشتر تعجب کردم همینطور صفحه زدم یک صفحه متن طولانی داشت که به طرز
بچگانه وبدخطی نوشته شده بود:
وای مامان وبابام فوت کردن!من تنهاشدم..حالاباید چیکارکنم؟خاله سیما وعموشهرام بامامان فرشته وباباسهیل رفتن
مسافرت بعدش وسط راه بایک ماشین خیلی خیلی بزرگ تصادف کردند...تازه خبر رسیدن دایی فرید!وای دیگه
نمیشه قراره هم بازیم اونی که همیشه باهام بازی میکرد از دست بدم وبرم خونه داییم زندگی کنم تازه رامین که
اصلابه بازی فکر نمی کنه وفقط به فکر درساشه واصلا بامن بازی نمیکنه حالاکه قراره از خونمون بریم....
اینجا مکث کردم اب دهنمو قورت دادم وادامشو خوندم:
حتما دوستم ناراحت میشه... ناراحت میشه اخه کی براش غذا درست کنه؟..بعد اون بیاد وبگه:خسته نباشی خانوم
وبگه از اون چاییهای نامرئیت بیار..فکر کنم دیگه قرار تنهابشم ..غیر از اون هیچکس نمیاد بامن بازی کنه ..غم بزرگ
تر اینکه من مامان وبابامو دیگه ندارم خداجون اخه چرا؟مگه من وداداشم چیکار کردیم؟منکه هنوز کوچیکم مامان
وبابام که رفتن تنهاشدم..
این صفحه تموم شد زیرش نوشته شده بود: من هنوز پنج سالمه خدایه مهربون ...تعجب کرده بودم گنگ به صفحه
نگاه میکرد میکردم انقدر غرق شده بودم که نفهمیدم چشمام بارونی شده دستم به لرزش افتاده بود صفحه بعدو
خوندم:
یکبار بهش گفتم:وقتی بزرگ شدی باکی ازدواج میکنی..گفت:باتو؟...
زیرلب گفتم:
اون کیه؟..کیه که همه دفتر خاطره من نوشته اونه؟....چرا یکبار اسمشو ننوشتم..حالا هرکسی که باشه الان تموم
شده..
اشکهایم میریخت روی دفتر اخر چرا الان من این دفترو میبینم؟..صفحه بعد رو زدم یک گردنبند بود گردنم کردم باز
زمزمه کردم:
این دیگه چیه؟..شاید بابام بهم داده..
انقدر محو دفتر بودم که وقتی لاشوبستم بی اختیار سردم شد پالتومو بیشتر به خودم پیچیدم تاشایدی کمی گرم
بشم اما باده سردی که از پشت سرم می وزید چنین اجازه ای نمی داد..ناچار بلند شدم وتصمیم گرفتم پیاده روی کنم
موقع راه رفتن کمتر احساس سرما میکردم اما هنوز از نیمکت چوبی فاصله نگرفته بودم که غارغار تند کلاغی نگاهمو
به سمت شاخه ها چرخوند..کلاغ سیاهی دنبال گنجشک کوچکی کرده بود وقصد داشت شکارش بکند..بلافاصله خم
شدم از زمین سنگی برداشتم وباتمام قوا بطرف کلاغ پرت کردم ولی سنگ به کلاغ نخورد..کلاغ به گنجشک رسید
وبانوک منقارش محکم برسرش زد .. یک سنگ دیگر..کلاغ این بار ترسید وپرکشید واز اونجا دور شد..اماکار از کار
گذشته بود گنجشگ از بالای شاخه های درخت سقوط کرد وروی زمین افتاد دست وبالی زد وبیحرکت ماند..دوییدم
سمتش واز روی زمین برداشتمش.سرش متلاشی شده بود...ازدهان کوچکش قطره ای خون بیرون زد در غمی تلخ فرو
رفتم که یک صدا حالم را عوض کرد
نگار:من میگم از اینجا ببریمش
من:کجا؟
هاج و واج نگاهم کرد
نگار:ببریمش یک گوشه خاکش کنیم
من:اره..جایی هست؟
نگار گوشه باغچه پارک دوید روی زانویش نشست من نزدیکش رفتم
نگار:حالاچجوری خاکش کنیم؟
من:معلومه اول خاکارو بادستمون کنار میزنیم ویک سوراخ درست میکنیم وگنجشک رو میزاریم توی اون سوراخ
وروش خاک میریزیم
نگارحرفم را عملی کرد باهم به راه افتادیم پاییز خیلی سوز داری بود خورشید ان گرماوحرارت سابقش را ازدست داده
بود ودیگر صورت من رانمیسوزاند ..اسمان را اغلب ابرهای تیره وسیاهرنگی می پوشاندند باد که می وزید برگها را
باخود این سو وان سو می برد...گل های پژمرده سربه خاک فرود اوورده بودند..به جای چهچهه خوش پرندگان غارغار
خسته کننده کلاغا بگوش می رسید..
من:از کلاغا بدم میاد
نگار:چرا؟
من:خودت ندیدی مگه؟
نگار:اره دیدم
من:بعضی از مردا مثل یک کلاغ به دل زنا ضربه میزنن..ازکلاغا بدم میاد
نگار:ولی مردایی هم پیدا میشن که کبوتر سفیدی باشن وبه گنجشکا عشق میورزن
باسر تایید کردم به صورتی که نگار نبینه شروع کردم گریه کردن..
نگار:بریم خونه؟
اشکامو پاک کردم ولبخند زدم
من:اره
نگار باتعجب نگاهم کرد
نگار:توگریه کردی؟
من:نه سرده قرمز شدم..بریم
راهه رفته شده را برگشتیم ودوان دوان سمت منزل نگار
نگار:منم نگار مامان باز کن یخ کردم
دویدم بالا ورفتم سمت شومینه وخودم را گرم کردم خاله سمیه سمتمان امد وپشت سرش نفس هم امد
نفس:یخمک شدین؟
نگار:برو ببینم
خاله سمیه:خوش گذشت؟
     
#9 | Posted: 8 Feb 2014 20:19
قسمت ۸

من:بله فقط سرد بود
خاله سمیه:الان عصرونه حاضر میشه عموشهرام الان میاد
من:نباید مزاحم میشدم
نفس یک قری ریخت وخاله چشم غره ای بهش رفت وبه من لبخند زد ..نیما از اتاق بیرون اومد
نیما:مامان من میرم دنبال مرسا
مامان:باشه مادر زود بیای
نیما:خداحافظ همگی
من به نگار نگاه کردم وباتعجب پرسیدم
من:مرسا کیه؟
نگار:نامزد داداشمه نگفتم که بچه های کلاس سوژه دستشون نیاد...تازه مهم نبود
من:باشه
نفس:نگار بیا بگوکدوم لباسمو بپوشم؟
من خندیدم وگفتم
من:مگه نگار بهت میگه؟
پایش را به زمین کوبید وباقدم های سریع دور شد ..خسته بودم بعداز عصرانه توی اتاق نگار به رویای شبانه خود فرو
رفتم
.
.
.
.
.
نگار:رویا بلند شو..بلند شو دیگه
خمیازه ای کشیدم وبلند شدم اماده شدم ولی چادرمرو سرم نکردم بعداز صبحانه بانگار راه افتادیم سمت مدرسه
...نگار همینطور زیرلبش اهنگ میخواند:
خانومم...تویی بارونم..تویی عاشق شو ...دلم ارومم
خنده ریزی به کارهای عجیبش میکردم تالوس نشه واون ادامه میداد:
واسه من شیرین حرفات..کاش همیشه توی قلب من بشینی..خانومم...تویی بارونم..تویی عاشق شو ...دلم ارومم
من:بسه نمیخواد بخونی
چیزی نگفت وادامه داد به خواندنش تا رسیدیم وارد حیاط مدرسه شدم مرکز نگاه همه شده بودم مژگان همکلاسیم
سمتم دویید وگفت:
مژگان:چه اندامی داری رویا..
من:وا مگه تاحالا ندیدی؟
مژگان:نه تو روشنایی
من:مرسی عزیزم
مژگان:چیشده چادر سرت نیس؟
من:همینطوری
رفتم سمت صف همه نگاهم میکردن وباهم پچ پچ میکردن..چه خوشتیپه..چرا چادرش سرش نیس؟...فک میکردم
فقط خوشگله..جذابه پسرکش..روبه نرگس کردم وگفتم:
من:افسانه نیومده؟
نرگس:نه اومده..توکلاسه
من:نمیخواد بیاد سرصف خانوم قنبری دعواش نکنه
نرگس:الان میاد نترس
ساکت در صف ایستادم ورزش صبحگاهی انجام شدقران خوانده شد وهمه به سمت کلاس هایشان رفتند وارد کلاس
شدم به افسانه سلام کردم ونشستم تمام امادگی های درسی را که باید میداشتم شمردم ویکی یکی به ان پرداختم به
همه باید جواب میدادم ..که تابحال کجا بودم..؟وچرا چادر سرم نیس...؟!..زمان به سرعت میگذشت البته شاید از
نظرمن اینطور بود که بی دلیل به مدرسه می امدم از مدرسه خارج شدم وبه اجبار خودم سمت خانه رفتم ونگار
بالاخره راضی شد..دم در پسر کوچولویی ایستاد بود ودست گل زیبایی با گل های رز قرمز در دستش بانگرانی سمتش
دویدم وگفتم:
من:پسرکوچولو؟
پسر:من مانی هستم
من:بله..مانی جان اینجاکارداری؟
مانی:رویا سهیلی؟
من:بله
مانی:این گل رو یک اقایی داد گفت بدم به شما..
من:من؟؟
مانی:اره
من:اسمه اقاهه چی بود؟
مانی:گفت بهت بگم دوستداره فقط همین
من:نمیدونی الان کجاس؟
مانی:نه یک جای دوراز اینجا اینو به من داد
من:مرسی
گل رو از دستش گرفتم عطر گل هارو استشمام کردم ...عطر رویایی..عطر خوش عشق
مانی:خداحافظ
من:خدانگهدار
در رو باز کردم ووارد خانه شدم گل را در گلدان گذاشتم چند لحظه ای به اون خیره شدم باز برگه ای وسط قرمزیه گل
ها نمایان بود برداشتمش:
     
#10 | Posted: 8 Feb 2014 20:20
قسمت ۹

فدای اون ناز مژه هات فدای چشم روشنت
فدای اون خستگی که میاد می شینه روی تنت
فدای مخمل صدات که خوندنت بال منه
اجازه می دی به همه بگم که این فقط مال منه
فدای اون بارونی که پاییز می ریزه رو سرت
فدای چتر روزه بارونی تو سفرت
فدای توکه هیچ روزی هیچکی نمی شینه به جات
فدای هرچی توداری مخصوصا اون رنگ چشات
فدای عطر خنده هات فدای طعم موندنت
فدای دوسنداشتنانت حتی فدای روندنت
فدای لحظه ای یه بارتو رویاها بوسیدنت
فدای لحن سلامات فدای روز دیدنت
فدای صبرو طاقتت فدای بی حوصلگیت
فدای بچه بودنت فدای کل زندگیت
فدای اون غروری که داری تو وقتش برسه
فدای اون راه که ازش تو رد میشی تامدرسه
فدای کوچه هایی که می گذری از کنارشون
فدای اون گل که یک روز یکی می خواد بده دست
دنیابهونس عزیزم فدای اسمت وخودت
زیرلب زمزمه کردم:
توکی هستی ؟..کجایی؟چرا خودتو نشون نمیدی..؟
عقب عقب رفتم تا کمرم به دیوار اصابت کرد مژه هایم را برهم میزدم صدای زنگ تلفنم ترسوندم بادیدن شماره رامین
صدام رو درست کردم:
من:بله؟
رامین:سلام خواهرم
من:سلام خوبی؟
رامین:اره خوبم
من:بالاخره زنگ زدی؟
رامین:اره
من:دانشگاه خوشمیگذره؟نمیخوای بیای؟
رامین:نه هنوز
من:باشه
نیمساعت شد صحبت کردیم وبعداز خداحافظی ارتباط قطع شد کمی کباب پختم و خوردم ورفتم تا درس بخوانم ولی
این اتفاقات که چند روزاست پشت سره هم پیش می ایند بدجور فکرم را مشغول کرده بودند ..هرطور بود فکر وخیال
را کنار گذاشتم ..درسم را شروع کردم تا وقتی هواتاریک شد کارم را ادامه دادم تا چند روز مدرسه نرفتنم را جبران
کنم بعداز یک حمام دلچسب به تخت خوابم رفتم وخوابیدم
.
.
.
.
برخاستم واماده شدم تابه مدرسه بروم روزها میگذشتند وهیچ اتفاقی که در من تحول ایجاد کند پیش نمیامد هرروز
مثل هم تا شبی که با نگار وافسانه به پاتوق همیشگیمان رفتیم من اینبار به خواسته خودم چادر سرم نکردم وبرعکس
خودرا مجذوب تر از همیشه کردم سه نفری باقدم های کوتاه وغرور قدم برمیداشتیم تا به کافی شاپ رسیدیم
وسفارش همیشگیم قهوه تلخ را سفارش دادم در کافی شاپ خوب بسته نبود وسوز وسرما به من میخورد برخاستم
وسمت در رفتم احساس کردم کسی در حال واردشدن بود که بادیدن من خودراعقب کشید ودرتاریکی محو شد برایم
شکی به وجود امد که کسی همیشه مرا دنبال میکند برگشتم وسر جایم نشستم بعداز صرف سفارشاتمان هر کدام به
سمت خانه خودمان راه افتادیم
چندبار روی تخت جابه شدم ولی ازروی ان بلند نشدم...صدای زنگ مرابه زور بلند کرد دم در رفتم ودر را باز کردم
پیک موتوری بود مردی ازروی ان پایین امد باتعجب ازسر تاپایم رابرانداز کرد وبالاخره دهن باز کرد
مرد:رویاسهیلی؟
من:بله
مرد:این نامه ماله ماست
من:از طرف کی؟
مرد:فقط ادرستونودادن
من:میشه بگین چه شکلی بودن؟
مرد:قدبلند بود وچشمای سبز داشت باموهای مشکی
به فکر فرو رفتم چشمای سبز؟...کی میتونه باشه؟...چشمای سبز برام اشناست..
مرد:اینجارو امضاکنید..
امضا کردم ووارد خونه شدم بااینکه هوا سرد بود ولی اینقدر مشتاق بودم بدونم تواین نامه چیه..روی تاب وسط حیاط
نشستم پاکتوباز کردم پاکت عطر گله یاس رو داشت:
تقدیم به تو ای همه ی وجودم
تلخم و تلخیم الان خیلی بد جوری زیاد شده
اونقدر که حتی نمی خوام شیرین بشم یا شیرینی کنم
اونقدر که حتی باور نمی کنی
تلخم چون فراموش کردی من رو
روزهای بدیه
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه آسمانى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites