تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

الهه آسمانى

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 8 Feb 2014 21:22
قسمت ۲۰

رامین:پس که یک عاشقی..عاشق رویا
رامین دستشوبالااوورد ومحکم به صورت فرزاد زد..صورت فرزاد به سمت من چرخید..لبش خونی شده بود..رامین یک
ضربه دیگه به سینه اش زد..
من:رامین بس کن ...نزنش
رامین اومد سمت من دستشو اوورد بالا اما فرزاد مانع شد ودستش به صورت من نخورد..به صورت فرزادخورد..فرزاد
افتاد تواغوشم بیهوش..غرق درخون..به رامین نگاه کردم متعجب به فرزاد ودست خونیش نگاه میکرد..
من:گمشو بیرون اشغال
رامین:خفه شو دختره چشم سفید
من:نمیخوام ببینمت
ودراین لحظه حقیقتی که مادرم بهم گفته بود وتودل من مونده بود باگریه بهش گفتم
من:رامین تو بردار واقعی من نیستی تو ..بچه فریدی که اون تورو به مامانم داده یعنی تو پسر دایی منی..انقدبی عقلی
که نفهمیدی من همیشه جلوت شال سرمه اگر یک وقتی سرم نمیکنم چون حرف بابارو یادمه
رامین:چی داری میگی ؟
من:همش حقیقته باور نداری برو خونه توکمد مامان یک نامه هست که دست خط بابات فرید بروببینش
کلافه ازاتاق رفت بیرون پرستار وارداتاق شد
پرستار:اینجاچخبره؟
من:تازه اومدی؟زد کشتش
چند نفر دیگه اومدند وفرزاد بردند منم نشستم روتخت واشک ریختم نزدیکای عصربود که اومد تواتاقم روتخت
نشست وبه چشمام نگاه کرد
فرزاد:دوستدارم
من:منم همینطور
سرمو انداختم پایین وخیلی ریز خندیدم
فرزاد:خجالت نکش عزیزم
چشمام رو بازوبسته کردم..سرموبه سمتش چرخوندم
من:توکی هستی؟
فرزاد:من فرزادم بیست ودو سالمه یک دیوانه عاشق
من:اقافرزاد اخه چرا اینقدر شما پنهونی عشقتو نشون میدی؟
فرزاد:میشه الان نگم؟
من:چرا؟
فرزاد:اخه الان وقتش نیست خانوومی
من:خیله خب
فرزاد:فردامرخص میشی باهم میریم بیرون
من:کجا؟
فرزاد:یک جای خوب
من:چرا؟کجا؟
فرزاد:چقد سوال توذهنت ؟..همه رو جواب میدم
من:میشه فردانریم؟
فرزاد:باشه عزیزم..راستی یک سوال بپرسم؟
من:اره
فرزاد:فردامیتونم بیام دم در خونتون
من:چرا؟
فرزاد:ببینمت خوشگلم
من:هفته اینده دوشنبه بیا
فرزاد:چشم
ساکت شد منم همینطور سرمو انداختم پایین ..حالاهست..حالااومده؟..چیکار کنم بهش چی بگم چه حرفی بهش
بزنم؟..اصلا باهاش بمونم؟..خیلی سخت تو دو راهی گیر کردم..اصلاچطور ممکنه؟...این اشنایی از کجا شروع
شد؟..چیشد بهم رسیدیم؟...چطور منو میشناسه؟...خیلی سوالا دارم که حتی اونم جوابشونمیدونه..شایدم بدونه بزار
ازش بپرسم..
من:فرزاد؟
ولی نبود رفته بود...چقد بی سروصدا چشماشو ازم برداشت ورفت..واقعا وقتی نیست احساس قریبگی دارم
.
.
.
.
بلندشدم پرستار اومد سمتم وبالحن خوبی گفت
پرستار:عزیزم میتونی بری..همسرت پول درمانت حساب کرده
من:باشه ممنون
خندیدم وروی کلمه"همسر"متمرکز شدم..
پرستار:بیالباسات
من:ممنون
لباسم رو عوض کردم..واز بیمارستان اومدم بیرون ..سوار یک ماشین شدم وادرس خونه روبهش دادم ..تلفن زنگ
خورد دایی فرید بود
من:بله؟
فرید:مرگ دختره بی عقل چرا همه چیزو به رامین گفتی؟
من:چون دلم خواست..داشت یکی میشد مثل تو..بی حیاء
فرید:ببین دختر کوچولو از خونه من میای بیرون..میری یک جای دیگه
من:باشه حتما
فرید:رامینم یک مدت میاد پیش من تا ادمش کنم بعد میفرستمش
     
#22 | Posted: 8 Feb 2014 21:23
قسمت ۲۱

من:خب تموم شد؟..
راستی باید یک خونه جدا بهش بدی من به اون محرم نیستم ناسلامتی پسرداییمه
ارتباط از طرف اون قطع شد..منم بابی اعتنایی از ماشین پیاده شدم وارد حیاط که شدم دویدم سمت اتاقم یک
چمدان برداشتم وهمه وسایلم رو گذاشتم توش واز خونه اومدم بیرون
دوباره سوار همون ماشین شدم وادرس خونه
افسانه رو بهش دادم اخه طبقه بالا خونشون خالی میخوان بفروشنش..همین که رسیدم عموشهرام داشت میومد
بیرون بادیدنم سلام گرمی کرد وتا داخل خونه همراهیم کرد قضیه رو باحذف فرزاد براش تعریف کردم
اونم باخوش
رویی از من دعوت کرد..رفتم طبقه بالا یک پذیرایی بامبلای قهوه ای سوخته وکرمی دور تادورش چینده بود
پذیراییش خیلی ناز ونقلی بود..
وارداتاق شدم یک تخت دونفره ...که یک پارچه توری که بوسیله اون تخت پوشیده
شده بود یک اینه وکمد قهوه ای سوخته که حتی کاغذ دیواری وفرش روی زمینش بااون هماهنگ بود ...لباسمو عوض
کردم وروی تخت دراز کشیدم انقدر نرم بود که تاحدی داخلش فرورفتم ...یک خواب دوساعتی حالم رو خوب
کرد..ودیدن افسانه بهتر..
افسانه:سلام همسایه
من:کی اومدی؟
افسانه:همین الان..اومدی همینجا دیگه؟
من:اره..اومدم خواب بودی بغل ونداد جونت
افسانه:چی میگی بیتربیت..نامزدیم محرم که نیستیم
من:بنظرم نامزد باشی دیگه به خطبه عقد احتیاج نداره..به شرطی ازدواج حتمی باشه
افسانه:رویا خودتی؟بچه مثبت ما چرااینطوری شده؟
من:اره..خودم..مگه دروغ میگم؟
افسانه:باهات موافقم کنترل ادم دست خودش نیست..البت وقتی اقاش پیشش باشه
من:باشه عزیزم..نشکاف
افسانه:رویا خوبی؟تغییرکردی؟
من:بهت بگم؟
افسانه:اره..خبری شده؟
من:سه ماهه یک پسره ای به نام فرزاد به من نامه عاشقانه میده..همون صاحب مهمونی اون جشن که خیلی پولدارن..
افسانه:وای فرزاد..
من:خب اون یک مدت عشقشو به من ابراز میکرد منم ناز میکردم که فهمیدم عاشق واقعیه....بیست ودوسالشه...یک
غریبه اشنا..یک دیوانه عاشق..که دوتاچشم سبز داره
افسانه:بهش اعتماد داری؟
من:اره بخاطر من حاضر شد بابا پسرداییم رامین روبرو بشه
)افسانه ونگار هردو از این موضوع خبر داشتند(
افسانه:چیشد؟
من:حقیقتوبه رامین گفتم..کلابراهمین من اینجام..
همه ماجرارو با تلخیص براش تعریف کردم اونم دلش به حال من وزندگی پراز دغدغه وتشویش من سوخت..وقتی نامه
هارو بهش نشون دادم خوند اونم باورش شد..حتی اون گلی که بهم داده بود باخودم اوورده بودم..افسانه هم برام
تعریف کرد که ونداد چطور ادمیه..منم واقعا به موقعیتش حسودیم شد..خیلی دلم میخواست فرزاد کنارم باشه..
افسانه:ونداد خیلی مهربون فقط همین
برام از شباوروزایی که باهم بودند گفت خیلی جذابیت داشتند حتی توصحبتش..خیلی صحبت کردیم حرف زدنمون
طولانی شد..نزدیک عصر بود که مستخدما بستنی میوه ای اووردن دوروز اینجا باشم نود کیلومیشم..شام نخوردم
وخوابیدم
صبح شد..کلاس رانندگی دیرنشه..بلندشدم واماده شدم چادرم سرم کردم و رفتم سوار ماشین شدم..ساعت هشت تا
دوازده بود..رانندگیم خوب شده بود مگان مشکی داشتم..کلاسم که تموم شد..برگشتم سمت خونه دروکه باز کردم
بوی مرغ میومد از خیلی وقت مرغ نخوردم..دویدم سمت در اصلی از پله بالارفتم ووارد خونه خودم شدم..نه خبری
ازاون رامین بود نه باباش..ازاد بودم مستقل...
وقتی وارداتاق شدم نگار وافسانه نشسته بودند وباهم حرف میزدند
من:سلام
نگار:سلام عروس خانوم
من:بله؟
افسانه:رویا بهش گفتم
من:اشکال نداره فقط سوژه دستت نیاد
نگار:خوش به حال فرزاد
     
#23 | Posted: 8 Feb 2014 21:24
قسمت ۲۲

خندیدم..از اتاق اومدم بیرون یک ابی به صورتم زدم همه ارایشامو پاک کردم
افسانه:رویابیاپاین ناهار
من:من بالامیخورم
دستم گرفت وبه سمت خودش کشید از پله پایین رفتیم وسرمیز نشستیم به عموشهرام سلام کردم وغذارو شروع
کردم تقریبانصف بشقاب خورده بودم که ونداد اومد پشت سرشم هومن واردشد برای احترام بلندشدم ..شالمو کشیدم
جلوتر..نگار باتعجب نگاهم کرد اخه خودش حجاب کاملی نداشت
من:توقع داری اینجاهم چادر سرم کنم
نگار:اخه نکه شما باچادر وبی چادر دل میبری..واسه اون بود
پشت چشم ناز کردم ونشستم بقیه غذام خوردم..غذام که تموم شد بلند شدم تقریباهمه غذاشون تموم کرده بودن
افسانه ونداد بلندشدند رفتند عموشهرام هم ودونفر اخر هم هومن ونگار دیگه نموندند..منم همینطور اونجا نشسته
بودم..یک ساعت ساکت وبی سروصدا وخیره به میز گذشت..رفتم سمت باغشون وسط باغ دویدم وبه اسان نگاه کردم
وهمینطور درافکارم غرق بودم افکاری که همش در ارتباط بافرزاد بود که حالاخیلی دوسش داشتم..به دیواره باغ تکیه
دادم حتی اینجاهم پوشیده بودم مانتو نسبتا کوتاه با یک شال ویک شلوارلی ساده همینطور که به لباسام دقت
میکردم یک صدای اشنا حالم تغییر داد..صدای فرزاد بود که از دیوار اومد بود بالا
فرزاد:سلام قشنگم
من:فرزاد؟اون بالاچیکار میکنی؟
فرزاد:بپرم؟
من:نیفتی داغون بشی
فرزاد:نه
پرید افتاد روبروم خواستم کمکش کنم بلند بشه ولی نتونستم ..اعتقاداتم اجازه نداد
فرزاد:دیدی؟اومدم
من:بیابریم اونطرف کسی نبینت
من دویدم اونم دنبالم میدوید شالم از دور گردنم باز شد ایستادم از پشت سرم کنارشالم را گرفت وروی شانه ام
انداخت به سمتش چرخیدم دستش را جلو اورد موهایم را داخل شال برد وانرا صاف کرد..
من:مرسی
فرزاد:خواهش میکنم خانووم خوشگله
من:یک چیزی بگم؟
فرزاد:بگوعزیزم
من:خیلی برام اشنایی..هرچی فکر میکنم یادم نمیاد
خندید وبه گردنبند جاکلیدیم نگاهی کرد
فرزاد:بعدا میبینمت
وبعد به طور خاصی گفت
فرزاد:دوستدارم
ودوید واز دیوار بالارفت همینکه به سمت دیگر پرید تلفنم زنگ خورد..شماره ناشناس بود
من:بله؟
صدای بنیامین پشت خط بود
بنیامین:سلام
من:شما؟
بنیامین:بنیامینم
من:ببخشید شما شماره منو از کجا اووردین؟
بنیامین:از خانوم رسولی گرفتم
من:کاری دارین؟
بنیامین:رویاخانوم دوستون دارم
من:ببخشید انگار اشتباه شده خداحافظ
تلفنم خاموش کردم ورفتم تواتاقم صبح زود بیدارشده بودم خوابم گرفت....
افسانه:رویا بلندشو دیگه
من:وای منم که از وقتی اومدم اینجا توشدی ساعت انگار کوکت کردم
افسانه:بلندشو بریم خرید..باید برا دوشنبه لوازم جدید بخری
من:الان خوابم میاد..
افسانه:خیلی لوس نباش..
خودشم کنارم دراز کشید وخوابید..
.
.
.
.
.
خیلی خوابیدم..وای..افسانه هم که هنوز اینجاست..
من:افی پاشو
افسانه:میخوام بخوابم
توجهی نکردم وبلندشدم..صبحانه خوردم ورفتم حمام بعداز اون رفتم تواتاق افسانه بلند شده بود..بیکاربودم رفتم
تواتاق افسانه
من:افسانه حالابریم خرید؟
افسانه:باشه بروحاضر شو...یک درخواست میسشه چادر سرت نکنی؟
من:چرا؟
افسانه:تودست وپاست بخوای مانتو تنت کنی هی میدیش دست من..
من:باشه ولی فقط چون خودم میخوام
لباسامرو تنم کرد ویک مقدار ارایش کردم که از حالت عادی بودن در بیام..از اتاق اومدم بیرون افسانه جادر اصلی
منتظرم بود دویدم سمتش براندازم کرد وگفت
افسانه:گفتم چادر سرت نکن نگفتم برو تیپ بزن
من:انقدر که توخوشگلی کسی به من نگاه نمیکنه
     
#24 | Posted: 8 Feb 2014 21:25
قسمت۲۳

خنده تمسخرامیزی تحویل چشمهای خمارم داد ...باهم سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم یک بازار شیک بود که همه
قیمتاش بالابود
افسانه:پیاده شو
پیاده شدم ..شانه به شانه باهم قدم زدیم وارد پاساژ شدیم از پشت ویترین به مانتوها نگاه میکردم وافسانه هم نظر
میداد..بعداز سه ساعت گردش در فروشگاه مانتوی سفیدی خریدم که کمربند مشکی بزرگی داشت ودور کمرم بسته
میشد شلوارلی که تازانو تنگ وبقیش ازادبود وروی لژکفش سفیدی که خریده بودم رومیپوشاند ..کیف وکفش چرم
بود کیف قهوه ای خیلی زیباوجمع وجور بود اون شال سفید وقهوه ای هم که خریده بودم کاملا با لباسام هماهنگ
بود..والبته به اجبار افسانه یک دامن کوتاه چرم مشکی که بالای زانو بود وتاپ قرمز که داخل دامن میرفت با حساب
خودش خریداری شد..بعداز خریدا خودشم یکم لوازم ارایش برامن وبراخودش خرید...بعداز خوردن بستنی سمت
خونه رفتیم...تارسیدیم هردو رفتیم خوابیدیم
بازم مثل هرروز باصدای افسانه جان بلندشدم..کسل شده بودم..بعداز صبحانه تلفنم برداشتم تایک زنگ به رامین
بزنم هرچی باشه تواین هیجده سال مثل برادرم بوده..
من:الو..رامین
رامین:شما؟
من:رویا
رامین:سلام دخترعمه..
من:شوخی نکن رامین.من تورومثل برادرم دوسدارم
رامین:شرمنده..عذر میخوام ولی من شمارویک دخترعمه بیشتر درنظر ندارم
من:رامین من بجز توکسیروندارم
رامین:پس اون پسره کی بود؟
من:اون بحثش جداست
رامین:الان چی میخوای؟
من:داداشمو رامین گلم
رامین:اها حالاشدم گل؟
من:توهمیشه گل بودی
رامین:حالایک فکری برات میکنم
من:توهنوزبردارمنی
رامین:باشه فعلا
ارتباط از طرف اون قطع شد..زیرلب زمزمه کردم:
همش تقصیر فرزاده
حرفمو پس گرفتم...چه ربطی به اون داره..خودم یک دفعه جار زدم..واقعا دست خودم نبود..گیتارمو برداشتم وشروع
کردم به اهنگ زدن...انقدر غرق زدنبودم که وقتی صدای دست زدن نگار وافسانه باشوهراشون اومد ازجاپریدم..خوب
شد شالم سرم بود
من:شماهااینجا چیکارمیکنین؟
افسانه:چقدرقشنگ میزنی
ونداد:اره افسانه جان میخوای یادبگیری؟
من:نه باباانقدر سخته اصلانمیشه
نگار:نمیشه دیگه نمیشه..نه
هومن:کلاعالی میزنی..
من:شمالطف دارید
همه دورم نشستند ویک صدا درخواست کردن دوباره بزنم..منم شروع کردم باناخونای بلندم تارای گیتارو به حرکت
دادن ..غرق زدن بودم انقدر که نفهمیدم عموشهرام هم داره گوش میده..وقتی اهنگ تموم شد باز صدای دست زدن
بلند شد
شهرام:افرین عمو..تبریک میگم
من:لطف دارین
شهرام:دوسداری پیانو یادبگیری؟
افسانه:صددر صد
من:اره ولی یک چیزایی راجبش میدونم
هومن:پس پیانو میزنی؟
من:ندارم که بزنم
نگار:که اینطور
شهرام:مشکلی نیست میتونی از پیانو پایین استفاده کنی
من:ممنون
خداحافظی کردن وهمه باهم رفتن پایین..تلویزیون رو روشن کردم..هیچ برنامه ای نبود که به درد من بخوره... رفتم
حمام توی وان بودم ..به زندگی عجیب وغریبی که داشتم فکر میکردم..چه خبره؟..رفتن رامین..اومدن فرزاد..من
..خودم یک دختر تنها که حالا خودشو دست باد سپرده..دارم چیکار میکنم؟..دورم چخبره؟..خداجونم کمکم کن
دیگه..از حمام بیرون امدم..وای از ناهار جاموندم دوساعت پیش میزرو چیندن..اشکال نداره به شام چیزی
نمونده...رفتم جلواینه یکم به خودم رسیدم..تا بلندشدم برا شام صدام زدند مانتو وشالم رو تنم کردم واز پله پایین
اومدم..
..فقط افسانه ونگار بودند نگاهی به انها انداختم هرو لبخند زدند..منهم لبخند برلب بودم سرمیز نشستم نگارلبخند زد
وگفت:..
نگار:بچه ذوق کرده عاشقش شدند..
هردو خندیدند من اخم کردم وبااعتماد به نفس کامل گفتم:
من:فرد عادی عاشقم نشده ...یک اقای رمانتیک
هردو مات ومبهوت نگاهم کردند ومن بی توجه به انها شام میخوردم ..وسط غذا گفتم:
من:کجان شوهراتون؟
افسانه:الان میان
شاممو تموم کرده بودم بلندشدم و از پله بالا رفتم انقدر خسته بودم که تاسرمو روی تخت گذاشتم خوابم برد
.
.
.
.
بلند شدم وقت رفتن به کلاس رانندگی بود ..سریع اماده شدم وازاتاق اومدم بیرون هنوز هوا روشن نشده بود سرمو
بالا اووردم وبه اتاق افسانه نگاه کردم هنوز برق اتاقش روشن حتما باونداد..ای شیطون خندیدم ازخونه بیرون اومدم به
     
#25 | Posted: 8 Feb 2014 21:25
قسمت ۲۴

محض رسیدنم کنار مهرناز رفتم وبهش سلام کردم رابطه گرمی باهاش نداشتم ولی دوست خوبی برام بود..سوارماشین
شدم ..اقای بهرامی شروع کردند اموزش دادن...تاساعت دوازده اونجا بودم وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم
خوردن ناهار بود وبعداز اون بلندشدم دوییدم سمت اتاق افسانه دستش گرفتم وکشیدم
من:افسانه خوابیدی پاشومن نگرانم
افسانه:اه بزاربخوابم
من:بلندشودیگه
همین موقع ونداد وارداتاق شد..مثل بچه گله کرد:
ونداد:رویا خانووم زنمو کشتی بزاربخواب
من:ببخشیدا ولی تاصبح بیدارنباشین که تا الان نخوابه
افسانه از جاش پرید به من نگااه کرد
افسانه:تواز کجا میدونی؟
من:صبح که میرفتم چراغ روشن بود
وبعد خندیدم ونداد وافسانه نگاهی بهم کردند
...بلندشدم واز اتاق بیرون اومدم حال وحوصله هیچکاری رو نداشتم..فقط راه میرفتم وگوشه شالم روبالا وپایین
میکردم تا ناهارکه همینطوری سرگردون بعدناهارم رفتم خوابیدم وتا روزه بعدش بیدار نشدم...
.
.
.
.
.
.
دوشنبه:
من:وای استرس دارم
افسانه:نترس من اینجام برو به خودت برس حموم رفتی؟
من:اره
افسانه:پس بدو
افسانه دستم را گرفت ودنبال خود کشید...شروع کرد به ارایش کردن صورت من ...نیمساعت طول
کشید..لباساموپوشیدم واومدم توحیاط..صدای هربوق ماشین که میومد انگارقلبم کنده میشد..در اصلیرو باز کردم
واومدم بیرون ...چند دقیقه بعد ماشین فرزاد جلوم پارک کرد..من حتی نمیدونستم اسمش چیه...فرزاد ازماشین پیاده
شد..سمت من اومد وگفت:
فرزاد:سلام خوبی؟
من:بله...شماخوبی؟
باسر علامت داد که "بله"..سوارماشین شدیم..حرکت کرد..سرعت زیادش نشون داد عجله داره..یک ساعت توراه
بودیم نه من حرف زدم نه اون..هردوساکت ..بالاخره ایستاد اب دهنم قورت دادم لبخند زد وپیاده شد..منم پیاده
شدم..منظره خیلی روییای وقشنگی بود..نگاهش کردم وگفتم:
من:اینجاکجاست؟
فرزاد:باغمون
خندیدم بهم نزدیکتر شد وگفت:
فرزاد:بیا میخوام یک چیزی نشونت بدم
دنبالش دویدم تا بالاخره ایستاد..نشست روی نیمکت منم نشستم خندید وگفت:
فرزاد:اماده ای؟
من:چیه؟
فرزاد:گردنبندتو اووردی؟
من:اره
گردنبندمو از زیرشالم کشیدم بیرون نگاهم کرد ویک گردنبندازجیب کتش دراوورد یک کلید بود که داخل جاکلیدی
گردنبند من میرفت..چی امکان نداره..!!!این همون فرزاد بعد این همه سال..اشکام ریخت دلم میخواست محکم بغلش
کنم ولی این خلاف شرع بود..
من:فرزاد تویی؟
     
#26 | Posted: 8 Feb 2014 21:26
قسمت ۲۵

فرزاد:اره منم رویا کوچولو
من:باورم نمیشه
فرزاد:منم بعد دوسال باور کردم
من:چی؟!
فرزاد:توبرام اشنا بودی..توراه مدرسه دیدمت..دوسال تحقیق کردم که فهمیدم تو رویا سهیلی
من:چی؟دوسال؟
فرزاد:اره
من:تودیگه کی هستی؟
فرزاد:حالا بامن ازدواج میکنی؟
من:ازدواج؟
فرزاد:اره
من:الان بایدبگم؟
فرزاد:نه هروقت دوسداری عشقم
من:اگه الان مطمئن بشم دوسمداری همین الان هم جواب میدم..
فرزاد:چطوری بهم اطمینان میکنی؟
من:داد بزن بگو دوست دارم جوری که همه دنیابشنون
فرزاد نزدیک گوشم اومد وگفت:
فرزاد:دوست دارم
من:چرا درگوشم میگی؟
فرزاد:چون توهمه دنیای منی
از حرفش تحت تاثیر قرار گرفتم ..همینطور خیره خیره بهم نگاه میکردیم
فرزاد:توالهه ای
من:الهه؟
فرزاد:یک بتی که من میپرستمت
چیزی نگفتم فقط لبخند زدم نگاهم کرد وگفت:
فرزاد:خیلی دوستدارم
من:منم عزیزم
افتاب به صورتم میخورد..گفتم:
من:از افتاب متنفرم
فرزاد روبروم جلوی افتاب ایستاد
فرزاد:میخوای برات نقش ابرو بازی کنیم..
من:فرزاد خیلی عاشقتم
فرزاد:سال اینده توخونه خودمونیم میدونی؟
.
.
.
یک سال بعد
.
.
من:افسانه ولم کن..من بااون ازدواج نمیکنم
افسانه:چی میگی؟
باصدای بلند گریه کردم وگفتم:
من:توبه عشقت رسیدی..توکنار وندادی منونمیفهمی..ولی فرزاده من کو؟ها؟رفت زیر ماشین..مرده..حالامنم میخوام
بااون باشم..میخوام خودمو بکشم
افسانه ونگار نتونستند کنترلم کنن منم هرچی به دستم رسید پرتاب کردم ..
     
#27 | Posted: 8 Feb 2014 21:27
قسمت ۲۶ و اخر

یک سال بعد
.
.
من:افسانه ولم کن..من بااون ازدواج نمیکنم
افسانه:چی میگی؟

باصدای بلند گریه کردم وگفتم:

من:توبه عشقت رسیدی..توکنار وندادی منونمیفهمی..ولی فرزاده من کو؟ها؟رفت زیر ماشین..مرده..حالامنم میخوام
بااون باشم..میخوام خودمو بکشم

افسانه ونگار نتونستند کنترلم کنن منم هرچی به دستم رسید پرتاب کردم ..



من:دیوونه ها اون داشت میومدپیشم ماشین زیرش کرد..میفهمید؟اون عشقم بود..اون دنیام بود..حالم ازاین بنیامین
بهم میخوره..بعدبرم زنش بشم..دست از سرم بردار

نگار:عزیزم اروم

من:ولم کنین

دستامو ول کردن نشستم وتاجایی که تونستم گریه کردم وهی زمزمه کردم..

من:فرزاد..فرزاد

وزیرلب این بیت هارو زمزمه کردم:

خوابیدی بدون لالایی وقصه............................بگیراسوده بخواب بی درد وغصه
فرزاد رومیدید که وسط خاک خوابیده ولبخند میزنه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی...........................توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه حسرت این نمیخوری که منو نداری..

دیگه خورشید چهره ات رونمی سوزونه......................جای سیلیای باد روش نمی مونه
دیگه جای ابر من نمیشی دیگه ضربه رامین حالت بد نمیکنه

دیگه بیدارنمیشی بانگرونی.................................. ..........یاباتردیدکه بری یاکه بمونی
دیگه نگران نیستی که من هستم یانه..نگران نیستی که باشی یانباشی

رفتی وادمکارو جاگذاشتی.................................. .............قانون جنگلو زیرپا گذاشتی
به همه نگاه میکنم دنیا پر ازادم ولی تو نیستی..اصلاتو ازجنس اینها نیستی

اینجاقهرن سینه ها بامهربونی................................ .......تو توجنگل نمی تونستی بمونی
وقتی رامین قصد زدنمو داشت تو بودی که مانع شدی..تو

دل توبردی باخورد به جای دیگه.................................اونج

پایان
     
#28 | Posted: 8 Feb 2014 21:28
خب دوستان این داستان هم به پایان رسید . امیدوارم خوشتون اومده باشه
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / الهه آسمانى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites