تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Taranom | ترنم

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 21 Feb 2014 00:02 | Edited By: paridarya461
شب ديگه بهم اس نداديم فقط پرسيدم كه كي مي ري خونه ؟
گفت : 12 يا شايد هم بيشتر بمونيم .
آخر شب پويا اس داد .بهش گفتم :
داداشي اگه يه روزي من عاشق بشم چي ميشه ؟
_ هيچي اگه پسر خوبي باشه بهترين دنيا گيرش مياد . تو بي نظيري
_ خب اگه كه معلوم نباشه كه بهم مي رسيم يا نه چي؟
من از سامان خيلي براش حرف مي زدم . از چيزايي كه مي گه...از اخلاق هايي كه داره .
گفت: ببينم عاشق سامان شدي عمرم ؟ راستشو بگو ؟؟
1 چيز بگم ؟
_ بگو يه چيزي ؟
_ اول جوابمو بده ؟ 1 كاري مي كني ؟
_ نمي دونم ... نمي خوام دل ببندم ولي دست خودم نيست
_ يه دروغ مصلحتي بگو ؟ بگو سامان چند وقته سر نماز مياي جلو چشمم تو خوابام اكثرا هستي ولي يه طورايي كابوسه . بگو اگه كاري مي كني كه به من ربط داره و نمي دونم و دوست ندارم بكني . تركش كن ! بگو كاري نكني يه روز دلم بشكنه ؟
اين حرفا رو كي داره مي زنه ؟ به اين كه مي گن گدايي كردن عشق . من نمي خوام اينطوري باشه و سامان رو به زور داشته باشم كنارم كه ازم دل زده بشه . اين حرفا ديگه چيه ! من اگه بميرم هم اين كار رو نميكنم!
_ نه اينطوري نمي خوام . مي خوام خودش منو دوست داشته باشه و منو بخواد هما مي گه اخلاق سامان خيلي شبيه فريد هست .
_ عزيزم فقط بايد خودت بشناسيش به حرف كسي كاري نداشته باش
_ مي ترسم از روزي كه عاقبتم مثل هما بشه .
_ خب اگه مي ترسي تموم كن .
_ چه قدر واست راحته ؟ من نمي خوام تموم بشه من تازه دارم ...
_ تازه داري چي ؟
_ تازه دارم... تازه دارم عاشقش مي شم .
_ ناقلا داشتيم از داداشت پنهون كني ؟
_ چي مي گفتم . نمي خوام باورم بشه
_ اگه قسمت بود مال تو ميشه اگه هم نه خدا بهتر از اونو سر راهت قرار مي ده
_ ولي من بهتر از اون رو نمي خوام نمي خوام نمي خوام . سامان خيلي از من بهتره ؟
_ كي گفته ؟ چرا همچين فكري كردي ؟ اولا هيچ وقت نبايد يه همچين فكري كني دوما تو خيلي از اون سر تري .
يكم ديگه اس داديم و بعدش خوابيدم . صبح ساعت 10 بيدار شدم و شروع كردم درس خوندن تا ساعت 1 . ساعت 1 سامان زنگ زد . سر كار بود .
بالاخره روز مرد شد ! بهش تبريك گفتم و خيلي خوش حال شد !
فصل سوم
شب باز با هم صحبت كرديم . گوشي رو داد به خواهر زاده اش .
_ سلام خاله خوبي ؟
_ سلام عزيز دلم تو خوبي ؟
_ مرسي خاله داييمو اذيت نكني
_ حقشه خاله جون!
_ خاله دوستت دارم .
_ فدات شم عزيز دلم منم همينطور
_ داييم گناه داره
_ خاله حقشه خوش گلم
واي خدايا چقدر شيرين زبون بود . الهييييي دلم آب شد ! خوش بحالش چه قدر بهش خوش مي گذره!
فردا صبحش باهاش تلفني صحبت كردم . احساس مي كنم هر روز بيشتر از قبل دوستش دارم. ولي اون... يه طورايي بين خواستن و نخواستنه . هم نمي خواد با من باشه هم مي خواد با من باشه! انگار از اين كه من بهش وابسته شم مي ترسه ...
حرف اميد و هما رو وسط كشيد و يه طورايي به زبون بي زبوني منظورش به من بود .
_ ببين عزيزم از قديم گفتن كبوتر با كبوتر باز با باز . هما اون طرف دنيا اميد اين طرف دنيا . وابسته شدن با 4 تا عكس اس ام اس و تلفني صحبت كردن نيست . به اينه كه كنار هم باشن همو كنترل كنن . الان تو مي دوني اميد با چند نفره ؟
_ نه من از كجا بايد بدونم ؟
_ اصلا چرا اميد بدبختو همش بگم . خودمو مي گم . تو تا به من اعتماد نداشته باشي نمي دوني من با كي هستم مي دوني ؟ البته عزيزم تو به من اعتماد داري ديگه ؟
واي اينقدر جالب گفت اميد بدبخت كه نگو! هنوز داشتم مي خنديدم ميان خنده گفتم :
بله بله بله بله بله بله من به تو اعتماد دارم .
شب ساعت 11 و نيم بود . مي خواستم بهش اس بدم ولي اون پيش دستي كرد ! خيلي مي ناليد از اين كه باباش واسه ي روز مرد واسش چيزي نخريده !!
_ كجايي ؟
_ توي اتاقمم
_ منم اتاقم . طبق معمول گيتار مي زني ديگه ؟
_ آره ترنم ولي آروم مي زنم چون بابا اينا خوابيدن
_ اين جا هم همه خوابيدن . غصه ي فردا رو گرفتم
_ امتحان داري ؟
_ نه پس فردا دارم ولي يه فصل مونده نخوندم .
_ مي خواي صبح بيدارت كنم ساعت 8 ؟ آخه آدم صبح بهتر ياد مي گيره
_ آره ممنونت ميشم . ماه رو مي بيني الان ؟
_ نه چطور ؟
_ همينطوري آخه نورش افتاده توي اتاق خيلي رويايي شده .
_ دستش درد نكنه .
_ مگه ماه دست داره ؟!
_ نمي دونم ولي دستش درد نكنه !
_ كادوي بابات چي شد ؟
_ چون خيلي سنگينه هنوز آماده نشده !
_ لابد مي خواد واست ماشين بگيره !
_ حتما ديگه ! اون ماشين كه مي خوام 17 ميليونه .
_ چي مي خواي حالا به سلامتي ؟
_ سلامت باشي . ايشالا مي خوام گل بگيرم
سريع به هما اس دادم : ماشيني داريم كه اسمش گل باشه ؟
اونم گفت نه!
به سامان گفتم : گل ؟
_ آره ترنم
_ به سلامتي راستش تا حالا اسمشو نشنيده بودم!
يكم ديگه به هم اس داديم و تقريبا ساعت 1 و نيم بود بهش گفتم فردا كار داري بخواب من كه چشمام خواب نداره .
_ باشه با اجازت مي خوابم ولي تو هم بخواب ديگه
_ خوابم نميبره
_ به خاطر من بخواب
_ چشم به خاطر تو...شب بخير
يه اخلاق خاصي داره ! يه طورايي مرموزه . هر دقيقه يه طوريه . يه دقيقه با احساس ترين آدم روي زمين ميشه يه دقيقه بعد بي احساس ترين ! سر در نميارم . كاش مي شد مي دونستم هدفش چي بوده از دوستي با من!
صبح واسه نماز 4 بار بهش زنگ زدم ولي بيدار نشد ! خودش مي گه من خرسم !
ساعت يك ربع به 8 صبح گوشيم زنگ زد . توي حالت گيجي جوابشو دادم و با يه حالت خواب آلود !
وقتي قطع كردم هي مي خواستم از سر جام بلندشم ولي تواناييش رو نداشتم ! خوابم هم نمي رفت . خواب و بيدار بودم تا ساعت 10 توي رخت خواب بودم ! دو دقيقه خواب دو دقيقه بيدار! ساعت 10 تا 1 درسم رو خوندم .
مامان و تبسم رفتند مسجد . منم زنگ زدم به سامان .
_ صبح وقتي بهت زنگ زدم هي مي خواست خندم بگيره ! بعدش كلي خنديم آخه يه طوري صحبت مي كردي كه من فكر كردم دور از جون مي خواي پس بيوفتي !
بعدشم اداي منو در آورد ! با يه صداي مثلا خواب آلود
گفت : سلام خوبم آره بيدارم.بيدارم بابا!
بعد گفت : من گفتم الان كله ي منو مي كني ! ولي خداوكيلي دستت درد نكنه شادم كردي اول صبحي !
_ مرسي بيدارم كردي !
_ خيلي هم بيدار شدي! مطمئنم خوابيدي بعد اين كه قطع كردي .
_ نه باور كن نخوابيدم !
_ جون سامان نخوابيدي ؟
_ نه به خدا !
_ يعني همون لحظه از سر جات بلند شدي و برپا دادي ؟! مطمئنم تا 10 توي رخت خواب بودي و 2 دقيقه بيدار 2 دقيقه خواب بعدش پاشدي يكم درس خوندي!
_ آفرين ! اصلا يه طوري گفتي كه انگار خودت اين جا بودي !
_ ديگه كاريه كه ازمون بر مياد!
_ صبح هم كه پا نشدي !
_ عزيزم دير خوابيدم خب !
_ چي مي گي ؟! منو تو كه با هم خوابيديم!
_ عزيزم خب...
_ صبر كن صبر كن نمي خواد بگي ! تو مردي فرق مي كنه دختر ها زود تر بيدار مي شن !
) هميشه اينا رو مي گه!(
_ آفرين خوب ياد گرفتي !
_ ديگه به هر حال كاريه كه ازمون بر مياد!
_ ديگه اگه سر كل كل باشه ، شده چوب كبريت بذارم لاي چشمام بيدار مي شم!
_ ببينيم و تعريف كنيم !
_ مي بيني تعريف هم مي كني !
يكم ديگه با هم صحبت كرديم و بعدش قرار شد وقتي از سر كار اومد اس بده .
از يه طرف خيلي خوش حالم كه باهاش آشنا شدم چون خيلي ماهه! از طرف ديگه هم مي ترسم از تنها موندن!
داشتم با هما صحبت مي كردم بهش گفتم :
كاش زن سامان بميره !
_ مثل اون موقع هاي مني ! منم هميشه مي گفتم ايشالا زن فريد بميره ! ترنم بهش وابسته نشو منو ببين ! به خاطر خودت مي گم
_ سامان خيلي خوبه ... خيلي خوب . كاش اونم مثل من عاشق...
حرفمو بريدم!
گفتم : كاش اونم مثل من ، منو دوست داشت!!

Signature
     
#12 | Posted: 24 Feb 2014 23:19 | Edited By: paridarya461
سامان شب عروسي دعوت بود . يادم رفت بپرسم عروسيه كي هست حالا ! من اول به خاطر پويا باهاش دوستيمو شروع كردم ولي حالا... ولي حالا حتي پويا هم بهم مي گه : اگه احساس مي كني كه پاياني نداره تمومش كن! چقدر راحت مي گه ! من اين كار رو نمي كنم ! يعني نمي تونم بكنم اين كار رو ياد " عشق مني " گفتن سامان ميوفتم دلم مي ريزه . حالا چه راسته چه دروغ ... ولي من دوست دارم اين حس رو . فقط نمي تونم بهش چيزي بگم از علاقم .
شب بهش اس دادم :
رفتي عروسي خوش گذشت؟
_ نرفتم حوصلم نگرفت الانم با مادرم بحثم شد از خونه زدم بيرون
_ چرا ؟ سر چي ؟
_ سر لباسام . هي لباس هاي منو ميده به فقيرا ميگم نده ميگه گناه دارن . اعصابم رو خورد كرده .
خندم گرفت! سر چه چيزي با مادرش بحث شده . فكر نمي كنم چيز خيلي مهمي باشه!
بعد امتحان كه اومدم خونه خوابيدم . خيلي خسته بودم . از خواب كه بيدار شدم كيميا اس داده بود .
_ نترس سامان نيستم! عصر بريم سينما ؟ جون سامان بيا بريم!
رفتم كه به مامانم بگم ! توي اتاق پشت پنجره ايستاده بود .بابام تازه در رو باز كرد و اومد توي حياط !
با يه حالت لوس گفتم :
_ مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامانم هم مثل لحن خودم گفت :
بلهههههههههه
_ مامان مي ذاري عصر برم سينما ؟
_ نخيررررررر
اونقدر اصرار كردم و بوسش كردم كه بالاخره گفت خب برو ولي بار آخره!
هر سري همين رو مي گه !
عصر با كيميا و داداشش رفتيم سينما ! توي ماشين كه بوديم كيميا گفت فيلمش ترسناكه.
داداشش گفت : از كجا مي دوني ؟
كيميا با يه حالت خنده داري :
خب هر كس ديگه هم حتي اگه فقط اسم فيلم رو بشنوه ميفهمه ترسناكه ديگه! نه پس طنزه!
داداشش گفت :
حالا ما مي خنديم ميبينيم طنزه يا ترسناك!
فيلمش واسه ي افراد زير 13 سال ممنوع بود! كل سالن سينما به 10 نفر نمي رسيد ! ولي خيلي خنديديم و خوش گذشت .
وقتي توي ماشين بوديم به سامان اس دادم :
سامان جان من با دوستم داريم ميريم سينما با اجازت!
بعدش به كيميا گفتم ديگه خيلي دير جواب بده نيم ساعت ديگه !
كيميا هم گفت : به همين خيال باش!
به همين خيال هم موندم !
ساعت 9 اومدم خونه ولي خبري ازش نشد . بهش دوباره اس دادم كه من رسيدم خونه تو كجايي ؟! ولي باز هم جواب نداد تا ساعت 11 و نيم! باز دوباره خودم بهش اس دادم ولي اينبار خيلي عصباني بودم .
_ چرا جواب نميدي ؟
_ گلم چيزي نگفتي كه جواب بدم
_ 2 تا اس دادم . ندادم ؟
_ به خدا اولين اس كه دادي 10 دقيقه پيش بود اونم گفتي چرا جواب نميدي !
_ باشه قبوله...
_ شب اس دادي كه من تازه رسيدم خونه ، منم بهت زنگ زدم گفتم كه الان پشت فرمونم رسيدم خونه بهت اس ميدم عزيزم.
_ جانم ؟؟؟خوابي ؟؟؟؟ اس رو درست دادي ؟؟؟ به قران اگه تو به من اس داده باشي...
بعد نيم ساعت كه كم كم نا اميد از جواب دادنش شده بودم و ساعت رو گذاشتم واسه ساعت 4 صبح كه واسه نماز بيدار شم و خوابيدم!
تازه داشت خوابم مي برد كه اس داد :
الان كه دارم فكر مي كنم مي بينم اشتباهي به جای تو به آيسان زنگ زدم
_ فكر كردم خوابت برده... خسته نباشي صداي خواهرت رو تشخيص نمي دي ؟ خواهرت نگفت با تو كاري نداشتم ؟
_ به خدا صداي ضبط ماشين زياد بود متوجه نشدم .
_ باشه...حواستو جمع كن واسه ي خودت بهتره
_ باشه چشم
ديگه بهش اس ندادم يكم اعصابم از دستش خورد بود! نمي دونم چرا ! اونقدر اعصابم خورد بود كه حتي واسه ي نماز هم بهش زنگ نزدم .
فرداش ساعت 9 و نيم از خواب بيدار شدم و تا عصر يك ريز درس مي خوندم حتي يك دونه اس هم بهش ندادم! ديگه ساعت 6 و نيم بود كه زنگ زد .نمي دونم بحث چي شد كه حرف عشق و عاشقي اومد وسط ! باز دوباره گفت عاشق هيچ كس نشو ! سخنرانيش گل كرده بود اساسي !
_ ببين عزيزم عشق بيشتر بين افراد 15 تا 20 ساله به خصوص دخترا رخ مي ده ! اگه با هم ازدواج كنند تقريبا 70 درصدشون به طلاق مي انجامه! از هم دل زده مي شن! يعني بيشتر پسرها دل زده مي شن!
هدفش از گفتن اين حرفا چيه واقعا ؟! نكنه فكر مي كنه من عاشق دل خستشم ؟ چرا بايد اين طور فكر كنه ؟!
گفتم: ديروز به كيميا گفتم كه خيلي دير جواب بده نيم ساعت ديگه! اونم گفت به همين خيال باش!
_ ا ؟ خب شنبه امتحان داري ديگه ؟ شنبه بعد امتحان زنگ مي زني ميذاري روي آيفون من با اين كيميا خانومتون كار دارم صبر كن .
مي خواستم بهش بگم عكس منو به مامان و خواهرت نشون دادي يا نه ولي پشيمون شدم ولي يكم دير شده بود !
آخه گفتم : راستي... بعد حرفمو خوردم
گفت : جانم بگو ؟
_ هيچي هيچي
هي پشت سر هم مي گفت :
بگو بگو بگو بگو بگو!
_ ببين عزيزم هي نگو بگو نمي گم!!!!!!!!!
فقط توي دلم دعا دعا مي كردم كه نگه جون سامان بگو وگرنه مي موندم و مجبور مي شدم بگم اون وقت خيلي تابلو بود!
_ چيز مهمي نبود
) لااقل واسه اون چيز مهمي نبود (
_ اگه واقعا چيز مهمي نبود ، بگو به خدا چيز مهمي نبود!
واسه ي چه چيزي آدمو قسم ميده...
_ به خدا چيز مهمي نبود ...
_ باشه خب شب اس بده ديگه...
_ باشه خدافظ
_خدافظ
فكر كنم از دستم ناراحت شد . ولي بعد اون همه بحث كه گفت عاشقي چيز خوبي نيست و از اين حرفا خيلي بد مي شد اگه چيزي مي گفتم . احساس مي كنم فكر مي كنه من بايد عاشقش باشم! ولي اينطور نيست ... نبايد اين تفكر رو داشته باشه .
شب با كيميا صحبت كردم و همه چيز رو واسش تعريف كردم .
خنديد و گفت : يادت باشه شنبه بهش بگم اون تلفن خونه هست كه روي آيفون ميگذارن گوشي رو ميگذارن روي اسپيكر بي سواد
_ تو رو خدا بهش نگيا آبروم ميره!
چه سوتي مسخره اي !
شب حوصلم خيلي سر رفته بود . طبق معمول پاي كامپيوتر بودم . به سامان اس دادم گفتم چه كار مي كني ؟
_ دارم گيتار مي زنم
_ اگه مي گفتي دارم گيتار نمي زنم تعجب ميكردم !
_ دوست خيلي خوبيه .
_ عصر مي خواستم يه چيزي بگم يادم رفت
_ چي بگو عزيزم ؟
_ همه تا دچار عشق نشدن مثل تو حرفاي خوب خوب زياد مي زنن . ولي بعدش قيافشون ديدنيه
تا 35 دقيقه ي بعدش جواب نداد .
باز بهش اس دادم :
عزيزم خيلي رفتي تو فاز گيتار يادت رفت داشتيم با هم اس بازي مي كرديم.
مي خواستم بهش بگم منم مي خوام بشنوم! ولي نمي دونم چرا روم نشد دوست دارم باز دوباره بخونه واسم . صداش خود آرامشه ... حد اقل واسه من .
يادمه اول دوستيمون بهش گفتم :تو بايد خواننده شي استعدادشو داري !
بچه پرو گفت : خيلي ها بهم مي گن ولي خودم نرفتم دنبالش !
چه از خود متشكره !
بالاخره جواب داد : نمي دونم ولي عاشقي توي كار سامان نيست .
_ ببينيم و تعريف كنيم . خوشم مياد مثل خودمي راضيم ازت
) دروغ گو هم شدم (
_ مرسي عزيزم
_ سامان احساس مي كنم خيلي بي حوصله اي . ببخشيدا!
_ آره خسته ام ولي خوابم نمي بره!
من منظورم از اين كه بي حوصله اي به كل جريان دوستيمون بود ! به قول كيميا گيجه!
واسه ي كيميا تعريف كردم كلي خنديد!

Signature
     
#13 | Posted: 3 Mar 2014 15:16 | Edited By: paridarya461
مامانم اينا خونه نبودن . كيميا اومد خونمون .
از صبح از سامان بي خبر بودم تا ساعت 8 شب !
8 بهش زنگ زدم و گفتم كه كيميا پيشمه. گفت :
صدا روي ميكروفونه ؟!
يك دفعه كيميا زد زير خنده!
اون از آيفون اينم از ميكروفون!
قبل اين كه زنگ بزنم به كيميا گفتم :
توروخدا توروجون من يه وقت جريان اسپيكرو بهش نگيا! آبروم مي ره!
اونم چيزي نگفت .
يكم ازش دلخور بودم به خاطر اين كه خبري ازش نبود .
با هما رفتيم پارك . ساعت 6 عصر بود .طبق معمول از سامان بي خبر بودم .به هما گفتم از صبح ازش بي خبرم ولي باورش نمي شد!
گفت : اصلا بهش اس نده اگه نداد فقط آخر شب بهش بگو : شب بخير . همين!
ولي گفت اون كه متوجه نميشه ازش ناراحتي !
اونم ميگه : شب تو هم بخير! اون وقت ضايع مي شي!
من ديوونه ولي دلم طاقت نياورد . وقتي اومدم خونه بهش زنگ زدم . سر كار بود داشت مي رفت خونه .
همه چي عالي بود! هيچ مشكلي وجود نداشت . هيچ مشكلي ولي...بعد صحبت هامون گفت كه يك ربع ديگه ميرسم خونه و بهت زنگ مي زنم .
يك ربع شد 3 ساعت ولي خبري ازش نشد
_كجايي تو؟
_ خونه
_ خوابيدي ؟
_ آره
_ امشب چه طوري مي خواد خوابت ببره!
_ امشب سعي مي كنم دير تر بخوابم
) جان خودت!(
_ امشب مگه چه خبره ؟
_ هيچ خبر
حوصلمو سر برد . اون از من هيچ سوالي نمي پرسه . انگار يه شخص اضافي ام . وقتي هم مي گم مزاحمتم ؟ ميگه نه تو مراحمي ! اصلا مشخص نمي كنه كه ميخواد چه كار كنه!
_ سامان شنا بلدي ؟
_ آره بلدم .
آخرين اس كه داد همين بود! تا 1 ساعت بعد وقتي ديدم جواب نمي ده واسش فرستادم :
يه وقتايي يهو يادت مي ره داشتي به يكي اس مي دادي
ولي جواب نداد.
سامان نيست . كنارم نيست . با من نيست!فقط مثل يه سايه هست . يه سايه ي مبهم . كاش مي فهميد منو و حالمو درك مي كرد .
فرداي اون شب بهش اصلا نه زنگ زدم نه اس دادم . به اميد اين كه وقتي از سر كار اومد بهم زنگ مي زنه! چه خيال خوشي داشتم! ازش هيچ خبري نبود... هيچ خبري .مي دونستم خيلي بيدار بمونه تا 12 . 12 و نيم
ديگه نا اميد شدم از اين كه ازش خبري بشه اين اس رو نوشتم كه واسش بفرستم :
_ ميدونم خوابي جواب نميدي. فقط خواستم بگم از صبح منتظرت بودم همين .خوب بخوابي
همين كه اومدم سند رو بزنم زنگ زد ! ولي تبسم هنوز بيدار بود نمي تونستم صحبت كنم .
خيلي واسم جالب بود ! بهش اس دادم :
_ سلام خسته نباشي خوبي ؟
_ سلام من خوبم تو چطوري ؟
_ بد نيستم مي گذره ديگه...
_ چيزي شده ؟
از بس كه هر وقت اس دادم شاد و سرحال بودم نسبت به اون تعجب كرده هه!
گفتم : نه
_ خداروشكر
_ كي اومدي خونه ؟
_ساعت 3 بود اومدم . خوابيدم تا 8 بعدش يه ناهاري خوردم و به تو اس دادم .
_ به من اس دادي؟ من كه والا اسي نديدم...
_ عزيزم پس كي الان داره بهت اس مي ده ؟
قبل از اين كه جواب بدم دوباره اس داد :
ببخشيد منظورم شام بود!
_ آهان الانم خوابت مياد مي خواي بخوابي آره ؟
_ نه فعلا كه بيدارم
_ نگران نباش عزيزم . اس هاي من مثل لالايي ميمونه الان خوابت مي بره!
_ نه بخدا اينطوري نيست . ترنم سعي كن دركم كني بخدا وقتي ميام خونه ديگه جوني واسم نمي مونه
_ باور كن دركت مي كنم واسه همينه كه از صبح اس ندادم مي دونم خسته اي
مطمئن بودم فقط ميگه : مرسي . همين! اصلا با من صحبت نمي كنه ! همين هم شد فقط گفت مرسي !
_ من خوابم مياد فردا امتحان دارم شب بخير.
ديگه جواب نداد . كار داره خسته هست... عيب نداره همه ي اينا رو تحمل مي كنم
فرداش با هما رفتيم كه واسه ي كيميا كادو بخريم . همه ي دوستام گفتن برين باغ فردوس اون جا يه مغازه ي جالب هست از اون جا يه عروسكي چيزي بخرين! ما هم روي حرف اونا رفتيم اون جا . ولي از شانس بد ما مغازه بسته بود ! يه شماره ي موبايل پايين تابلو بود كه بهش زنگ زدم . يه مرد جا افتاده گوشيو برداشت . گفت تا 5 دقيقه ي ديگه شاگردم مياد! ما 10 دقيقه صبر كرديم ولي خبري نشد . باز بهش زنگ زدم گفتم :
ببخشيد ما عجله داريم اگه نمياين بريم جاي ديگه ؟
_ الان من زنگ زدم مغازه شاگردم بوده كه ؟
_ من الان جلوي در مغازه ام!
_ كدوم مغازه ؟ شايد يه مغازه ي ديگه باشه!
_ مغازه توي باغ فردوس .
_ نه اون مال داداشمه!
_ شماره ي شما زير تالبوش هست!
_ من تابلو سازم!
دو تا آدم منگل به هم بيوفتن غير از اين نمي شه كه !!! خيلي خنده دار بود چقدر اسكل شديم! واسش 2 تا مجسمه از جاي ديگه خريديم و بعدش رفتيم پارك .
دلم واسه سامان راستش تنگ شده بود! زنگ زدم بهش ولي خيلي كم صحبت كرديم با هم!عصر باز بهش زنگ زدم .گفت با مادرش رفته خريد و وقتي رفت خونه اس مي ده!
همیشه باید کسی باشد تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد باید کسی باشد ... ...که وقتی صدایت لرزید بفهمد که اگر سکوت کردی، بفهمد ...کسی باشد که اگر بهانه گیر شدی بفهمد کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد به توجهش احتیاج داری بفهمد که درد داری که زندگی درد دارد که دلگیری بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است همیشه باید کسی باشد همیشه...!
برای دلم گاهی پدر میشوم !
خشمگین میگویم : بس کن ؛ تو دیگر بزرگ شدی !
پسر داييم ! بد بختي من يكي دوتا نيست كه . گير داده بهم همش اس ميده . ميگه مي خوام زنم باشي ! مي خوام پيشم باشي با هم باشيم .
مزاحم مسخره . تازه مي گه خيلي دلت هم بخواد با من باشي ! من دلم نمي خواد كي رو بايد ببينم ؟
يك بار گفت : يه سوال مي پرسم توروخدا راستشو بگو ؟
_ ؟
_ تو هم اندازه ي من عاشقي ؟
ولي من جواب بهش ندادم .
باز اس داد :مي دونم تو هم دوستم داري ولي از روي شرم و حياست كه جواب نمي دي . دوستت دارم باي .
هه! چه قدر پرو هست ! آخه اون خيلي از من بزرگ تره . اصلا ما به هم نمي خوريم . اون همسن پوياست . يعني 10 سال از من بزرگ تره. چه گيري كرديم به خدا !
مثل هميشه اومدن خونه همانا و اس ندادن همان !
شب باز هم خودم بهش اس دادم . چند روز گذشت ...امتحاناي منم ديگه تموم شده بود . براي آخرين امتحان رفتم خونه ي كيميا اينا مثلا براي درس خوندن! ولي چه درسي !چند وقت بود مزاحم داشتم اعصابم رو خورد كرده بود ...دم به دقيقه زنگ ميزد . منم قطع مي كردم .
بعد اس مي داد : مي خواستيم آهنگ پيشوازتو گوش كنيم!
عاشق آهنگ پيشواز سامانم . تيكه ي اول آهنگ ميم مثل مادره . خيلي نازه !از دست اين مزاحم مسخره از صبح تا ساعت 3 كه رفتم خونه ي كيميا اينا گوشيم خاموش بود . وقتي رفتم اون حموم بود . چند وقتي مي شد كه يه همستر گرفته بود ولي من هر جارو كه نگاه كردم پيداش نكردم .يه لحظه گفتم نكنه توي خونه آزاد باشه بره زير دست پام ؟!
توي همين فكر ها بودم كه كيميا اومد توي اتاق . يه قفس هم دستش بود . يه موجود خيلي كوچولو هم توش بود كه اولين نگاهي كه بهش انداختم تنها كلمه اي كه به ذهنم رسيد موش آب كشيده بود .حالا مي خواست خشكش كنه با سشوار . بساطي داشتيم! مگه صبر مي كرد ! ولي خيلي ناز بود . من كه مي ترسيدم بگيرمش فقط چند بار نازش كردم !
دوست داداشش هم خونه بود . اومدن توي اتاق كيميا . به دوستش گفتيم بگيرش گفت مي ترسم !!!!! خجالت هم خوب چيزيه ! اينقدر لوس حرف مي زد كه من از حرفاي اون خندم مي گرفت . صداشون كه از بيرون ميومد من فكر كردم دختره! يك دفعه اي غش مي كرد از خنده! خلاصه سوژه اي داشتيم !
همين كه گوشيمو روشن كردم پويا اس داد :
چرا خاموش بودي ؟
_ سلام عزيزم . ببخشيد مزاحم داشتم خاموش كردم . چطوري ؟ خسته نباشي !
_ تو مزاحم داري به من نمي گي ؟
يا خدا خودمو واسه دعواي حسابي آماده كردم . پويا هم كه عصبي بشه هيچ كسو نمي شناسه ديگه . فوري زنگ زدم بهش . اينقدر بي حال حرف مي زد كه ... اصلا صداش رو نميشنيدم ولي معلوم بود كه حسابي عصبانيه .
_ سلام عزيزم خوبي ؟
_ سلام .
_ خوبي كجايي ؟
_ سر كارم
_خسته نباشي
_ تو نبايد به من بگي ؟
_ خب گفتم شايد ديگه بي خيال بشه .
_ چند وقته ؟
_ دو ، سه روزي مي شه .
_ شمارشو بفرست .
_ باشه قطع كردم مي فرستم حالا چه خبر؟
_ همين الان .
_ باشه چشم .
واي چه قدر عصباني صحبت مي كرد . فوري شماره رو واسش فرستادم دوباره زنگ زدم بهش
_ كجايي تو ؟
_ خونه ي دوستمم.
_درس نداري ؟
_ واسه درس
_ خوب بخونيا برو درستو بخون
_ ناراحت نيستي ؟
_ ناراحتم . يادم مي مونه
_ ببخشيد .
_ بخشيدم ولي يادم مي مونه .
بهش گفتم رفتم خونه اس مي دم و خداحافظي كرديم ولي حالم گرفته بود .خب تقصير من چيه ؟ هر كسي مزاحم داره . منم كه بهش گفتم . مي خواستم جريان پسر داييمو بهش بگم ولي پشيمون شدم .يه وقت مي گه شمارش رو بده اون وقت مي مونم توي گل!

Signature
     
#14 | Posted: 6 Mar 2014 19:18 | Edited By: paridarya461
از صبح از سامان خبر نداشتم . آهنگ فرشته ي پاكشو گذاشتم .
كيميا گفت : قطعش كن درس دارم مي خونم !
من هم بي توجه به اون گفتم :
الهي فداي صداي نازت بشم . چه قدر خوشگل مي خونه !
_ گمشو بابا. الان هي قربون صدقش مي ره . دو دقيقه بعد هي زير گوش من ويز ويز مي كنه كه : سامان خيلي بي شعوري و...سامان چرا زنگ نمي زني مسخره و... ايشالا بگم چي بشي و... كدومشو باور كنم ؟!
_ عاشق نشدي بفهمي من چي ميگم.
_ بمير بابا گشنگي نكشيدي عاشقي يادت بره .
واقعا اينطور بود ؟ ! نمي دونم...
باز اين پسر داييم اس داد.
ظهر همون روزي كه قرار بود برم خونه ي كيميا اينا .داشتم درس ميخوندم.منم وقتي دارم درس مي خونم بايد دورم خلوت باشه وگرنه حواسم پرت مي شه . حالا هم كه فكرمو مشغول كرده بود .داشت گريم ميوفتاد !
پيش خودم گفتم : توروخدا بذار درسمو بخونم !
_ اجازه مي دي برم ؟
_ چي ؟
_ ميگم اجازه مي دي برم ؟
_ كجا ؟ من ؟
_ آره عشقم اجازه مي دي قربونت برم ؟ چكار ميكني ؟
آخه به تو چه مربوطه كه من چه كار مي كنم ؟ مگه من از تو مي پرسم !
_ درس
_ خسته نباشي مزاحمت نميشم ديگه ه م س ر
خدايا ؟ اين ديگه كيه ؟ همسر يعني چي ؟ من اونو دوست ندارم نمي خوامش من سامان و دوست دارم! ولي با اخلاق و رفتارش نمي سازم .
هما كه ميگه : تو ديوونه اي ! چرا پسر دايي ت رو به خاطر سامان كه خودت داري مي گي مال هم نيستين از دست مي دي ؟
كيميا هم مي گه : جوابشو اصلا نده...يا به مامانت اينا بگو.
درسته كه مزاحمه ولي نمي خوام توي دردسر بيوفته . اون تا كي مي تونه واسه ي من صبر كنه ؟ هي ميگه تو زن خودمي و از اين مزخرفات.
من الان تازه 16 سالمه . خيلي خيلي خيلي خيلي زود بخوام ازدواج كنم 23 سالگي .اون موقع اون 33 سالشه . من با پدر بزرگم قرار نيست ازدواج كنم! البته اگه عشق و علاقه باشه 20 سال هم مشكلي نيست! مهم اينه كه من هيچ احساس محبتي نسبت به اون ندارم!
فرداي روزي كه شماره ي اون مزاحم رو به پويا دادم مثل هميشه داشتيم پياده ميومديم خونه . توي راه يهو واسم اس ام اس اومد .هي توي دلم مي گفتم خدا كنه سامان باشه! حال كيميا هم خيلي خوب نبود كه بگه هول نكن اون نيست! همون مزاحم بود .يه حرف بد نوشته بود كه يهو من بلند گفتم :
هييييييييييي چه قدر بي شعوره !
يه خانومه داشت از كنارمون رد مي شد همچين مارو نگاه كرد كه!..
خيلي حرف بدي نوشته بود بي شعور!
گفتم به پويا بگم ؟ نگم ؟
كيميا گفت : اگه خودت بگي بهتره تا اون خودش متوجه بشه .
تا اومدم به پويا زنگ بزنم 1 اس ام اس ديگه اومد . يه عكس خيلي بد بود . زيرش نوشته بود : از اينا دوست داري ؟
يعني واقعا هر چي بگم كم گفتم از بي شعور بودنش . احمق عوضي . انگل جامعه!
هر چي به پويا زنگ زدم جواب نداد. نمي دونم بهش بگم ؟نگم ؟ اگه خودش بفهمه خيلي بد مي شه . خيلي دو دلم .
سامان حالش خيلي خوب نبود . مي گفت غلظت خونش زياد شده رفته خون داده . از صبح تا شب ازش خبري نميشد ...آخر هم خودم زنگ مي زدم و شب هم اول خودم بهش اس مي دادم . 3 يا 4 تا اس مي داد و بعد خوابش مي رفت!
براي پويا كه گفتم گفت : يا بايد تموم كني يا بايد چند وقت جدا باشين از اون بهتر هم هست .
چرا همه اينو مي گن ؟من نمي تونم با اخلاق سامان كنار بيام .اون واسش عاديه كه از صبح تا شب خبري نگيره . ولي من نه ...اگه واسش مهمم حداقل اينه كه يه اس بده يا اصلا 1 تك بزنه!
ديشب خوابشو ديدم . خواب ديدم زنگ زدم بهش
_ سلام عزيزم خوبي ؟
_ سلام
_ كجايي ؟
_ رستوران .
صداش رو مي شنيدم كه گفت :
قربونت برم 1 لحظه چشماتو ببند آفرين عشقم .
گوشيو قطع كرد ! داشت با 1 نفر صحبت مي كرد . الهي فداش بشم!
صبحا كه واسه نماز بيدارش مي كردم هميشه ميگه : مرسي قربونت برم!
گرچه شايد 2 هفته اي مي شد كه بيدار نمي شد! ميگفت قضاشو مي خونم .
هنوز صداي " قربونت برم " گفتنش به اون دختره توي گوشمه .با اين كه خواب بود ولي خيلي بد بود .
الهي زنش بميره! انگار توي خواب حس مي كردم مي خواد بهش حلقه بده . از خواب پريدم ساعت 3 و نيم بود.خوابم نبرد ديگه .تا 4 و نيم بيدار بودم بعد نماز دوباره خوابيدم . كاش تعبير نشه!
دلم واسه ي روزاي قبل تنگ شده !حالم خوب است اما دلم تنگ آن روزهاييست كه مي توانستم از ته دل بخندم
چه قدر ناشكري كردم!
سامان اولا خيلي خوب بود . مي رسيد دم خونه زنگ مي زد .الان چي ؟ الان زنگ كه نميزنه اس هم اگه من بدم...
واي ياد روزايي اول ميوفتم كه مي گفت : عشق مني .
منم مي گفتم : تو هم عشق مني !
الان چي ؟ الان كجاست ؟
عيب نداره .همين كه هست همين كه مي تونم ازش خبري بگيرم واسم بسه .

Signature
     
#15 | Posted: 6 Mar 2014 19:27 | Edited By: paridarya461
فصل چهارم
روز ها همين طوري يكنواخت ميومدن و مي رفتن .
1 روز اميدوار مي شدم و كلي ذوق و شوق داشتم و حتي شب ها از ذوق حرفاي سامان خوابم نمي برد . 1 روز نا اميد ترين بودم و شب ها از غصه خوابم نمي برد! بعضي روزا كه خيلي خوشحال بودم با خودم مي گفتم كه كاش بميرم و ديگه قرار نباشه فردا غصه داشته باشم . لااقل با دل شاد بميرم!
مي خواستم به سامان بگم : سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم...
يعني من فقط 1 سرگرمي بودم ؟
ميگم كه نبايد آدمي كه توي حاشيه هاي زندگيش قرار داري و توي اولويت هاي زندگيت بذاري . ولي خب ...
ولي دست خودم نيست . هر چي هم بهم بگن حالا !
همه چيز فقط اولين بارش سخته و مشكله يا اين كه قابل هضم نيست .
توي اين چند ماه تا به حال نشده بود كه 1 روز كامل از هم بي خبر باشيم .
1 بار از صبح تا شب بي خبر بودم ولي شب زنگ زد . هيچ وقت نگذاشته بودم به اين جا برسه ولي اين دفعه ديگه صبرم تموم شد .
هميشه عصر بهش زنگ مي زدم ولي اين دفعه بي خيال شدم ! نزدم اونم نزد... شب هم اس ندادم اون هم نداد!
فكر مي كردم مثل اون سري شب زنگ مي زنه ولي نزد . تا به حال به خاطر سامان گريه نكرده بودم . يعني قهر نكرده بوديم يا موضوع خيلي مهمي پيش نيومده بود كه قرار باشه حالم بد شه .ولي اون شب...
اون شب تا تونستم گريه كردم . آهنگاي سامان رو گوش دادم و گريه كردم .
واسه ي چي ؟ واسه ي اين كه واسش مهم نيستم! اگه مهم بودم زنگ مي زد .
ياد آهنگ اردلان ميوفتم كه مي گه :
سرت شلوغه خب حق داري
زنگ هم نزني...دلم مي گيرد ...
وقتي بي تفاوت مي گويي : با 4 تا زنگ كه آدم وابسته نمي شود
پس اگر وابسته نمي شود چه مي شود ؟
دلم تنگ است...
تنگ روز هايي كه تكه كلامت: عشق مني بود .
تو هم عشق من شدي
قافل از اين كه فقط يك تكه كلام بود همين !
پيش خودم گفتم : عيب نداره ترنم گريه نكن شايد حالش خوب نبود كه زنگ نزد . الهي بميرم حالش خوب نبود اگه واسش اتفاقي افتاده باشه چي ؟
هر دفعه دستم مي رفت سمت گوشيم كه بهش زنگ بزنم اما هر بار با نا اميدي پرتش مي كردم روي تخت باز 5 دقيقه ديگه همين اتفاق تكرار مي شد .
صبح ساعتم واسه ي نماز زنگ زد ولي بلند نشدم . سامان هم بيدار نكردم اون كه اصلا بيدار نمي شد...
مامانم ساعت 5 صبح بيدارم كرد و نمازم رو خوندم .
باز هم پيش خودم گفتم : فردا حتما وقتي سر كاره زنگ مي زنه ميگه : ببخشيد حالم بد بود زنگ نزدم ...ولي ازش خبري نشد .
دلم گرفت . از خودم كه چه قدر ساده بهش دل بستم.از سامان كه حتي يه خبر كوچيك هم نمي گيره.از پويا كه همش مي گه يه مدت دور باشيد از هم تا همه چيز درست شه ...از دنيا دلم گرفت .
روز بعدش چند بار به سامان زنگ زدم ولي جواب نداد كه نداد . به پويا هم زنگ زدم ولي اونم جواب نداد .
شب از گوشي پويا اس ام اس اومد : ببخشيد پويا گوشي رو داده به من مي گم بهش زنگ زدين .
تازه مي خواستم به پويا بگم از سامان خبري داري يا نه ! خيلي نا اميد شدم .
يعني كجاست كه جوابم رو نمي ده ؟ سابقه نداشته ...تا حالا اگه زنگ مي زدم و جواب نمي داد هر وقت كه مي ديد زنگ ميزد بهم ولي حالا...2 روزه كه نه جواب مي ده نه ازش خبري دارم .
شب دوباره آهنگاش رو گوش دادم و بيشتر از قبل جاي خاليشو احساس كردم .
با هر اس ام اس يا زنگ مثل ديوونه ها مي پريدم سمت گوشي و بعد نا اميد پرتش مي كردم .
صبح با صداي مامانم بلند شدم . ديشبش همش خواب سامان رو مي ديدم .
يه نگاهي به ساعت انداختم . تعجب كردم گفتم :
مامان كله ي سحره بذار بخوابيم بابا مگه پادگانه !
_ پاشو مي خوايم بريم بيرون روز جمعه
_ كجا ؟
_ مي ريم شهميرزاد ) يكي از جاهاي خوش آب و هواي نزديك سمنان (
_ آخه كله ي سحر ؟
_ پاشو دير شد .
با كلي غر زدن بيدار شدم تا اومدم بجنبم به خودم ديدم همه آماده شدن .
آخه ساعت 7 صبح كجا مي خواي بري مادر من ؟حتي صبحانه هم نخوردم !
مامانم اينا داشتن وسايل رو توي ماشين ميگذاشتن . منم از فرصت استفاده كردم زنگ زدم به سامان ولي جواب نداد . خيلي از قبل نا اميد شدم .
يه حسي مثل خره افتاده بود به جونم و هي توي گوشم ميگفت :
اون مي بينه كه زنگ مي زني ولي جواب نمي ده از تو بدش مياد ، دوستت نداره .
خيلي حوصلم سر رفته بود ! تبسم كه داشت با دوستش بازي مي كرد . مامان و بابا هم داشتن با هم صحبت مي كردم منم طبق معمول اين چند وقت هندزفري توي گوشم بود و آهنگاي سامان رو گوش مي كردم.
يه بار زير لب باهاش مي خوندم يه بار ميگفتم : خيلي بي شعوري كه جواب نميدي .
چند لحظه بعد مي گفتم : الهي قربون صداي نازت بشم الان كجايي يعني !
كلا ديوونه شده بودم . دلم خيلي شور ميزد . هر ساعت 1 بار بهش زنگ مي زدم ولي جواب نمي داد! آخري ديگه طاقتم تموم شد !
به هما اس دادم :
توروخدا به اميد بگو 1 خبري از سامان بگيره خيلي نگرانم .
_ ترنم خودت بهش اس بده بگو .داره درس مي خونه من نمي دم .
_ هما خودت بهش زنگ مي زني ؟ اگه برنداشت كه هيچ ، اگه برداشت فوري قطع كن . اگه اميد بعدا چيزي گفت بگو گوشيم دست ترنم بود .
_ من روم نمي شه .
خب بگو عصر ترنم اومد خونمون از گوشيم به سامان زنگ زد
_ ترنم اميد گير ميده بخدا . آخه بهش گفتم خونه ام و تنهام باز ميگه چرا بدون اجازه رفتي؟خودت الان به اميد اس بده جواب مي ده .
بابا حواسش كجاست ؟ من هم برم خونشون بايد از اميد اجازه بگيره ؟
اعصابم خيلي خورد شد . من اگه جاي اون بودم فوري قبول مي كردم و بعدا يه طوري جواب سامان رو مي دادم .
_ اي بابا من چي بگم بهش ؟ روم نميشه . اصلا ميدم به يكي از دوستام مي گم بهش بزنگه .
خيلي دودل بودم كه به اميد اس بدم يا نه . چند بار 1 اس بلند بالا نوشتم ولي باز پاك كردم ! و خلاصه از مامانم اينا دور شدم و زنگ زدم به اميد . صدام خيلي ميلرزيد .
_ سلام حالتون خوبه
_ سلام ممنون مرسي بفرماييد ؟
_ تورو خدا ببخشيد واقعا شرمنده ام نمي خواستم به شما زنگ بزنم ولي گوشي پويا هم دستش نيست ديگه مجبور شدم
_ خواهش مي كنم بفرماييد ؟ فقط...
_بفرماييد فقط چي ؟..
_ هيچي شما بفرماييد.
فكر كنم مي خواست بگه هما خبر داره يا نه ولي پشيمون شد!
_ ببخشيد از سامان خبر داريد ؟
_ چند روزه نه
_ آخه چند روزه ازش بي خبرم
_ از كي ؟
_ از سه شنبه آخر شب . خبري ازش نيست جواب اس ام اس هم نميده .
_ نمي دونم من ازش چند روزه خبري ندارم . ولي مي خواين ازش خبر بگيرم بهتون خبر ميدم.
_ اگه اين كارو بكنين كه واقعا ممنونتون ميشم لطف مي كنيد
_ خواهش مي كنم بهش زنگ مي زنم .
تا 3 , 4 ساعت بعد منتظر موندم ولي خبري نشد كه نشد ! باز خودم بهش اس دادم :
ببخشيد خبري نشد؟
_ جواب نميده .
بعد اين كه بهش اس بدم اين فكر توي سرم مي چرخيد كه پويا به سامان گفته چند وقت جواب ترنم رو نده تا كمتر وابسته شه ...يا فراموش كردنت براش آسون تر باشه .تقريبا مطمئن بودم ! چون پويا همش مي گفت 1 مدت از هم دور باشيد . آخه پويا از اين لطف ها زياد مي كنه !
گفتم لابد به سامان گفته : مديوني اگه مثلا تا فلان روز جواب ترنم رو بدي !

Signature
     
#16 | Posted: 9 Mar 2014 19:30 | Edited By: paridarya461
ساعت 7 بود اومديم خونه . يكم كمك مامان جمع و جور كردم و بعد دوباره آماده شدم كه برم مسجد . قبلش باز به سامان زنگ زدم و طبق معمول جواب نداد .
يه اس نوشتم :
باشه آقا سامان جواب نده منم ديگه زنگ نميزنم مزاحمت بشم . خوش باشي خداحافظ .
ولي هر كاري كردم دلم نرفت كه سند رو بزنم !
پاك كردم و نوشتم :
سامان چرا جواب نمي دي ؟ نگرانم بخدا . تورو خدا اگه اين اس رو ديدي جواب بده .
گوشيمو گذاشتم روي ويبره و گذاشتم توي جيب شلوارم . كنار مامانم داشتم قرآن مي خوندم كه گوشيم 1 لحظه لرزيد ! اس ام اس نبود چون اس بيشتر مي لرزه!
قبلا چه قدر مهربون بود . چه قدر واسش مهم تر از الان بودم . ناشكر بودم واقعا .احساس مي كردم هيچ كس زندگيش به اندازه ي من يكنواخت نيست .
باز دوباره گوشيم لرزيد . يكي داشت زنگ مي زد!
فوري گوشيمو در آوردم از جيبم ديدم سامانه ! از كنار مامانم پا شدم رفتم توي حياط .
_ سلام عزيزم خوبي ؟
لرزش صداي خودمو مي شنيدم از عصبانيت و دل تنگي و اون همه غصه اي كه خورده بودم مي خواستم همشو يك جا به سامان نشون بدم .
_ چه سلامي ؟ معلوم هست كجايي ؟
_ ببخشيد عزيزم...
حرفشو قطع كردم گفتم :
چيو ببخشم ؟ با ببخشيد مشكل حل مي شه ؟ تو مي دوني اصلا...تو مي دوني اصلا من اين چند وقت چي بهم گذشته ؟
_ عزيزم صبر كن بگم واست خب اجازه نمي دي . منو بزن اصلا عزيزم.
_ بفرما بگو ؟
_ پايگاه بودم . بخدا وقت نشد بهت خبر بدم . به مادرم گفته بودم اگه زنگ زدي برداره ...
_ يه دفعه رفتي پايگاه و اونا هم گفتن بدو برو تو . نه مي توني به كسي خبر بدي نه هيچي ديگه ؟
_ نه بخدا وقتمون خيلي كم بود به اندازه اي كه فقط 1 زنگ بتونيم بزنيم اونم به خونواده .
_ باشه خيلي خب... كي اومدي ؟
_ تازه.
_ الان خونه اي ؟
_ نه سر كوچه . خودمو واسه ي دعوا آماده كرده بودم . حق داري الان اصلا بزني منو له كني ! گفتم همون اومدم بهت زنگ بزنم فقط مونده بودم چه طوري بهت بگم تو هم كه ماشالله اعصابت لطيفه ! ببخشيد ديگه!
حرف كه مي زد دلم مي ريخت...
_ باشه بخشيدم . فقط بدون خيلي بدي .
_ عزيزم بــــــــــبخشـــــيييييي يييييييييييييد .
_ گفتم كه بخشيدم فقط خيلي بدي !
_ تكرار نمي شه قول مي دم . چه خبر چه كارا مي كني ؟
_ هيچي چه كار دارم بكنم ؟! تو چه كار مي كني؟ اين چند وقت چه كار كردي ؟
_ بابا ما كه زندگي در شرايط سخت داشتيم . پدرمون در اومد . كرك و پرمون ريخت !
_ حتما صبح ساعت 7 بيدار مي شدين ؟
_ 7 ؟ به قرآن ترنم ساعت 4 صبح بيدارمون مي كردن !
_ پس حسابي خوش گذشته ؟!
_ آره جاي تو خالي بود ! ترنم يكي از دوستام اومده من برم 2 دقيقه ديگه بهت زنگ مي زنم.
_ منم ديگه برم .
_ كجا بري به سلامتي !
_ برم نماز بخونم!
_ آهان باشه عزيزم كاري نداري ؟
_ نه قربانت مراقب خودت باش .
_ تو هم . خدافظ
_ خدافظ
واي اصلا فكرشو نمي كردم اون باشه .با اين كه منو بي خبر گذاشته بود ولي همين كه حالش خوب بود واسه ي من كلي ارزش داشت خداروشكر .
اون شب كلي خداروشكر كردمو كلي خوش حال شدم .فردا ي اون روز ساعت 1 ظهر بود كه زنگ زد .
_ سلام كجايي ؟
_ سلام خوبي ؟ دانشگاهم
_ امتحان چطور بود ؟ خوبم مرسي
_ شكر خدا خوب بود !
_ حتما رفتي خونه باز مي خواي بري پايگاه آره ؟
_ نه فقط سه شنبه ها ! امروز ايشالا مي خوام برم دنبال كاراي پاسم .
_ ايشالا به سلامتي
_ تورو خدا دعا كن بايد سند خونه رو بذارم بازم مي ترسم بگن چون سربازي نرفتي اجازه ي خروج نداري !
بهش گفتم :
ايشالا كه كارا همون طوري كه دوست داري پيش بره .
ولي توي دلم گفتم :
ايشالا اصلا نتوني بري !
اين ديگه كيه ؟ مگه خارج از كشور چه خبره ؟ مثل بچه ها صحبت مي كرد .
گفت :
_ آره ديگه ايشالا تا 1 ماه ديگه مي رم و اونجا توي خيابون ويسكي مي گيرم دستم كرك و پر همه بريزه !
خنديم و گفتم :
مامانتم مي بري ؟
_ آره ديگه منو تنها نميفرستن كه! به من اعتماد ندارن! ترنم يعني برم اونجا ! همه چيزمو عوض مي كنم . شخصيتمو مدل لباس پوشيدنمو مدل حرف زدنمو ...
_ پس دانشگاهت چي مي شه ؟
_ گور باباش! راه رفتن توي خيابوناي اونجا به 1000 تا دانشگاه مي ارزه !
چه فكرايي داره ! عشق رفتن به خارج كورش كرده . فقط فكر مي كنه اينجا نباشه هر جا بود، بود .
مي خواستم بپرسم كه كي برمي گردي ؟ ترسيدم بگه : نمي رم كه برگردم! واسه ي همين بي خيال شدم و گفتم همون 1 ماه ديگه مي پرسم .
از مدل صحبت كردنش اصلا خوشم نيومد . واقعا مگه اونجا چه خبره كه اينقدر مشتاقه ؟اصلا ايشالا كه بره ببينه كه خبري نيست ، آرزو به دل نمونه ! بعدش خودش برگرده !
_ ترنم 1 شب مارو بردن بيرون واسه ي گشت زني ! 1 دختر و پسر توي ماشين نشسته بودن .منو فرستادن كه بگيرم بيارمشون! منم رفتم ديدم كاراي بد بد دارن مي كنن حواسشون هم به هيچي نبود ! زدم به شيشه ي ماشين پسره .يعني ترنم بايد مي ديديشونا ! مثل گچ شده بودن دوتاشون!
_ خب بيچاره ها رو بردي تحويل دادي ؟
_ حالا صبر كن ! تا اومد ماشينو روشن كنه سويچ رو برداشتم گفتم : داداش بيا پايين كاريت ندارم ! پسره اومد پايينو گفت : داداش جون مادرت بي خيال ما شو !منم گفتم : ببين فرماندم اونجا وايستاده داره نگاه مي كنه يه چك الكي ميزنم تو گوشت و بعدش برو فقط ديگه فقط ماشينتو اين طرفا نبينم!
_ ايول بابا !
_ يعني ترنم اون لحظه احساس مي كردم جاي تختيم! اگه مي گرفتنشون معلوم نيست چه بلايي سرش مياوردن ! پسره بهم گفت : يعني بعد علي تو مردي ! عكستو بايد بزنن كنار تختي !
_ گناه داشتن بابا ايول خوب كاري كردي بيچاره ها از ترس سكته نزدن خوبه .
_ آره ديگه خلاصه كاريه كه ازمون بر مياد!
_ راضيم ازت!
_ خلاصه ترنم دعا كن كارام جور شه . آخر هم ميترسم بگن بشين سر جات سربازيت رو برو !
ايشالا كه همينو مي گن! ولي خدايي خيلي ببخشيدا مثل عقده اي ها حرف مي زد !
هر چي خدا بخواد همونه
مي گن بعد هر سختي ، آسوني هست !
بعد هر خوشي و آسوني هم يه سختي يا ضد حال هست !
تصميم گرفتم كه يكم بي خيال باشم و واسم كمتر مهم باشه كاراي سامان . كاش مي شد ...اون حتي اگه نگه هم من متوجه مي شم كه هيچ احساسي به من نداره .وقتي اينقدر راحت از خارج رفتنش صحبت مي كنه و حتي به من مي گه واسم دعا كن!
عيب نداره ... بره به سلامت . منم سعي مي كنم كه كمتر غصه بخورم به قول آرمين مي خوام بهش بگم : نگران منم نباش و آروم يواش چشماتو ببند بودن از ما داغون تراش كه حالا همه چيو سپردن به دست فراموشي ...همه كه نبايد خوش خرم باشند ! منم خوشي زندگيم تنها توي سامان خلاصه نمي شه . سعي مي كنم كمتر بهش فكر كنم .
1 مدت ازجون و دلم واسش گذاشتم و خيلي دوستش داشتم حالا اون مي خواد بره .خب بره به سلامت . آدمي كه اينقدر بي فكره كه مي خواد دانشگاه و زندگي و همه چيزش رو ول كنه بره به اميد چي به اميد كي ؟ مگه اونطرف حلوا پخش مي كنن ؟ اونجا هم بايد يه تحصيلاتي داشته باشي تا يه كاري بهت بدن مملكت قانون داره بي خودي كه نيست ...

Signature
     
#17 | Posted: 9 Mar 2014 19:43 | Edited By: paridarya461
هر روزي كه ميگذشت ، 1 روز به روزي كه قرار بود بره نزديك تر مي شدم !
ولي ديگه مثل قبل نبودم . قبلا فكر مي كردم بي خودي باشه ولي ديگه مطمئن شده بودم كه قصد موندن نداره واسه ي همين خيلي بي تفاوت شده بودم. اون كه منو نمي خواد...من بميرم هم واسش فرق نداره !
حرفاش فقط حرفه! اساس و پايه نداره .
روز ها تند تند ميومد مي رفت . سامان هم خيلي فرق نكرده بود . تنها تفاوتش با اولا اين بود كه كم توجه تر شده بود و بيشتر از خارج رفتن و گرفتن پاس و پيچوندن سربازيش صحبت مي كرد .مهربونياش هم همش بي منظور بود و لابد از روي عادت ...
2 روز بود كه ازش بي خبر بودم . مثل اون سري كه رفته بود پايگاه... نگران بودم ولي غرورم اجازه نداد زنگ بزنم. نشسته بودم جلوي كامپيوتر.... بي هدف مي چرخيدم توي اينترنت.
پويا كه نبود. از سامان هم بي خبر بودم. كيميا اينا هم كه مسافرت بودند ، هما هم گوشيش رو بر نداشت . 1 دفعه ديدم گوشيم زنگ خورد. فكر كردم مزاحمه...ولي ديدم پوياست واي خيلي ذوق كردم.
_ سلاااااااااممممم سلااااااااامممممممممم
_سلااااااممممممممم خوبي ؟ چطوري ؟ از اين ورا ؟! چه كارا مي كني ؟ كجايي
_ چرا علامت تعجب اومد روي صورتتت حالا ؟! دانشگاهم.
_ بايد هم بياد واي چه قدر خوب شد زنگ زدي دلم واست تنگ شده بود شديد .
_ ببين منو ؟
_ جانم ؟
_ دل من واست خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي بيشتر تنگ شده بود .
_ نه خیرم . تنهايي ؟
_ آره
_ پس سامان و اميد؟
_ اونا رو نديدم چه خبر از سامان ؟
_ ازش خبر ندارم 2 روزه . 1 خبر ازش مي گيري ؟ فقط نگي من گفتما
_ باشه چشم خيالت راحت . اي بچه پرو وايستا حالش رو جا ميارم .
_ گناه داره بچم.
_ مطمئن باش تا عصر گيرش ميارم تحويلت مي دم.
عصر شد ولي از پويا خبري نشد .
بهش زنگ زدم گفت :
هر چي زنگ مي زنم جواب نمي ده . گفتم لابد باز رفته پايگاه...
اميد بهم اس داد
_ سلام خوب هستين ؟ از سامان خبر دارم.
_ سلام شما خوبين چه خبري ؟
_ بيمارستانه .
_ يا خدا چرا ؟؟
_ تصادف كرده .
_ كي؟؟؟؟؟ كي مرخص مي شه ؟ چيزيش نشده كه ؟؟؟
_ نمي دونم
_ مرسي خبر دادين .
تو خبر نداشته باشي دوستت كي مرخص ميشه پس عمه ي من بايد خبر داشته باشه ؟چه دوستايي هستين به خدا.
زنگ زدم به پويا و جريان رو بهش گفتم اونم نمي دونم چه طوري ولي با سامان صحبت كرد .
زنگ زد بهم :
_ سلام آبجي خودم خوبي ؟
_ سلام چه خبر؟
_ ببينم تورو ؟ چرا اينقدر مچاله اي ؟
_ خوبم بگو چه خبر؟
_ گريه كردي؟
_ نه
_ بگو به مرگ پويا گريه نكردم .
_ به جون پويا گريه نكردم . حالا مي گي سامان حالش چطوره ؟
_ از من و تو هم سالم تره .
_ از منو تو سالم تره 2 روز بيمارستانه ؟ از منو تو سالم تره معلوم نيست كي مرخص شه ؟ از منو تو سالم تره...
حرفمو بريد :
خوشگله پياده شو با هم بريم ؟! كي گفته معلوم نيست كي مرخص شه ؟ هيچ مشكلي واسش پيش نيومده 1 جراحت هاي كوچيكي داره كه تا فردا پس فردا مرخصه .
_ جراحت كوچيك چند روز ؟ تو با خودش صحبت كردي ؟
_ ببين آبجي من! من جون تو رو بي خودي قسم نمي خورم . ولي به جون ترنم حالش خوبه خوبه خوبه
_ باشه قبوله . كي مي ري پيشش ؟
_ فردا ميرم .
_ حتما به من خبر بديا ؟؟
_ چشم . 1 آبجي كه بيشتر نداريم . نبينم غصه بخوره ؟
_ غصه منو مي خوره .
_ من همون آبجي رو مي خوام كه زنگ مي زدم بهش همه غم دنيا يادم ميرفت . همون كه از ته دل مي خنديد منم مي خندوند. نه اين كه زانوي غم بغل گرفته .
زور زوركي به خاطرش خنديدم و گفتم :
حالم خوبه خوبه .
_ كاملا مشخصه
_ داداشي خوبم .
_ باش قبول . آبجي همه چيز درست مي شه . همه چيز .
چه قدر هم خوب همه چيز درست شد !
خيلي حال من خوب بود مامان اينا هم حال و هواي مسافرت گرفتن! نمي دونم چي شد كه سر از شيراز در آورديم !
من بي حوصله ترين آدم روي زمين بودم . هيچوقت فكر نمي كردم كه حالم اينقدر گرفته باشه .كي مي شد زود تر مي رفتيم خونه !...
اس دادم به حديث :
حديث دلم گرفته
_ چته ؟
_ كوفت بي احساس
_ خب عزيز دلم قربونت برم آبجي خودم چه مرگته ؟
_ خيلي بي شعوري
_ مي گي چته يا نه ؟
_ حديث سامان بيمارستانه
_ سامان كيه ؟
_ جريانش مفصله بعدا بهت مي گم ... چند وقته كه ازش خبر ندارم . خيلي بي معرفته . يعني اون بيمارستان بي صاحب يه تلفن نداره ؟! ايشالا زنش بميره
_ زن هم داره ؟
_ نه ديوونه زن آيندش
_ آهان ترسيدم!
_ يعني تو واقعا فكر كردي من عاشق 1 مرد زن دار مي شم ؟!
_ نه تعجب كردم!
_ خلي ديگه...
يكم با هم اس داديم حالم يكم بهتر شد
دلم سامان رو مي خواست . دلم مي خواست باهاش صحبت مي كردم . واسم گيتار مي زد .من دلم فقط اونو مي خواست نه هيچ كس ديگه اي .
دلم مي خواست باز بهم بگه : عشق مني من مي دونم... من مي دونم اون اينقدرام بي معرفت نيست...
2 هفته بود كه ازش بي خبر بودم .واسه ي سامان 1 اسپري و يه چيز تزييني شيشه اي خريدم! تقريبا مثل ساعت شني بود نمي تونم دقيقا تصورش كنم!
حالا چطوري بهش بدم! چه دردسر ها كه نكشيدم واسه ي فرستادنش!

Signature
     
#18 | Posted: 9 Mar 2014 19:52 | Edited By: paridarya461
عصر با كيميا رفتيم امام زاده و توي راه اداره ي پست هم رفتيم ولي يه آقايي گفت كه فقط صبح هستن اونم از ساعت 7 تا 2 و نيم بعد از ظهر ! من هم كه صبح ها بهونه اي نداشتم كه بيام بيرون... ديگه داشت گريم مي گرفت!
1 روز يكي از دوستام زنگ زد و گفت كلاساي تابستونه مدرسه برگزار مي شه و قبلش بايد ثبت نام كرد ! منم از اين فرصت استفاده كردمو با كيميا رفتم اداره ي پست !
قبل اين كه بريم مامانم گفت زود برگرد !
توي اداره پست يه خانومي ازم پرسيد :
شكستنيه ؟ !
قبل از اين كه جواب بدم بازش كرد و گفت :
اصلا امكان پست وجود نداره چون مايعات و شكستني ممنوعه!
حالا منو بگي اعصابم خورد شده بود شديد !
1 اداره ي پست ديگه هم همون نزديكي ها بود . نزديك كه چه عرض كنم! تقريبا 10 دقيقه پياده طول كشيد ! چون بايد از توي بازار مي رفتيم تاكسي هم نمي شد بگيري !
توي اين يكي اداره ي پست آقايي كه مسئول بود خيلي فضول نبود !
فقط پرسيد : شكستني كه نيست ؟
منم گفتم : نه!
اونم بسته بندي كرد و فرستاد .
مامانم زنگ زد كه كجايي 1 ساعته چرا نمياي!
منم با كلي خالي بندي و سر هم كردن حرفاي بي سر و ته راضيش كردم كه كارم طول كشيد... ولي داشتم از استرس مي مردم .
پويا خدا بگم چه كارت نكنه!
كيميا مي گفت : تو خيلي بدي اگه سامان بفهمه خيلي ناراحت مي شه . تو دوست داري سامان براي دوست تو ، هر چند هم كه مثل خواهرش باشه سوغاتي بفرسته ؟ من كه چشماشو در ميارم!
_ خوبه حالا ! اولا كه سامان اصلا به من فكر نمي كنه و نمي دونست كه من مسافرت رفتم . دوما كه اگه من الان با سامان مثل قبل دوست بودم حتما واسه ي اون هم 1 چيزي مياوردم . سوما كه تو مي خواي پويا رو با سامان مقايسه كني ؟ اون داداشه منه . درست مثل داداش تني تو! واسم هيچ فرقي نداره...
ولي خودم هم دوست داشتم كه سامان از من 1 يادگاري داشته باشه . تا هر وقت بهش نگاه كرد حداقل واسه ي 1 لحظه ياد من بيوفته ولي حيف...
پويا خيلي بده ! خب سامان دوستشه . مي بينه من دارم ديوونه مي شم ولي يه خبر ازش بهم نمي ده . حتي از من مي پرسه از سامان چه خبر؟ چرا نمي ره ملاقاتش ؟ 1 جراحت كوچيك 2 هفته بيمارستان مي خواد ؟مگه پويا نگفت كه سامان دو ، سه روز ديگه مرخصه ؟ پس چرا ازش خبري نيست ؟
اون اگه الان بيمارستان نبود زنگ ميزد ! اس مي داد. من مطمئنم . باورم نمي شه كه منو از ياد برده باشه . هر چي واسش نبودم يه دوست معمولي كه بودم كه ؟
شب ساعت 1 خوابيدم . با اين كه خيلي خسته بودم ولي خوابم نمي رفت . فكر سامان داشت ديوونم مي كرد .نمي دونم ساعت چند بود ولي با صداي گوشيم بيدار شدم . اتاق تاريك تاريك بود . اصلا شماره رو نگاه نكردم و گوشي رو برداشتم .
_ الو برفرماييد ؟
_ سلام سلام!
_ سلام خوبم خوبي ؟!
_ اوه اوه صداشو تورو خدا ! خواب بودي ؟
_ آره ساعت چنده ؟
_ نمي دونم همين الان از سر كار اومدم گفتم بهت زنگ بزنم نمي دونستم خوابي شرمنده !
_ نه بابا خواهش ...
نمي دونم در مورد خيلي از چيزا با هم صحبت كرديم . خيلي چيزا...
_ آبجي ؟
_ جانم ؟
_ من خب ؟
_ خب؟
_ خيلي خيلي خوش حالم كه آبجي مني !
_ قربونت برم
_ خدا نكنه !
_ به قول سامان عشق مني راضيم ازت!
_ چه خبر ازش ؟
_ از من مي پرسي ؟تو گفتي دو سه روز ديگه مرخصه
_ من ازش خبر ندارم . تو هم ديگه كاري باهاش نداشته باش . اگه ارزش داشته باشي خودش اس مي ده اگه هم نه كه...
_ چشم هر چي تو بگي
_ نبينم غصه بخوريا
_ بازم چشم
_ قربونت برم كه اينقدر مي گي چشم! ولي بهش عمل كنيا !
_ بازم چشم
مي خواسم گريه كنم! من دلم سامان رو مي خواست ...
وقتي گوشي رو قطع كردم ساعت 4 بود و مدت مكالمه اي كه داشتيم هم دقيقا 2 ساعت ! نمي دونم واقعا به هم چي مي گفتيم !
چند روز گذشت ولي بازم از سامان خبري نشد... زنگ زدم به پويا . خيلي حالم گرفته بود .
همون كه گفتم : سلام
_ سلام چرا اينقدر مچاله اي ؟
_ بذار سلام كنم!
_ خب سلام كردي حالا بگو چي شده!
_ حالم خوبه . داداش 1 سوال بپرسم ؟
_ 4 تا بپرس
با اين كه حالم خيلي گرفته بود گفتم : 5 تا نمي شه ؟
_ هر چند تا دوست داري !
_ تو 2 هفته پيش گفتي كه سامان دو ، سه روز ديگه مرخص ميشه پس چي شد ؟
_ تو مگه نگفتي كه واست مهم نيست ؟
_ من كي گفتم ؟ بعدشم چه ربطي داره من فقط ميخوام بدونم مرخص شده يا نه ؟
_ حالا چه فرقي داره ؟ چه نتيجه اي مي گيري ؟
_ هيچ نتيجه اي
_ چرا صدات مي لرزه ؟
_ گفتم حالم خوبه
_ منم بچه ام !
_ خيلي خب ... من مطمئنم مرخص نشده
_ از كجا مي دوني ؟
_ اگه شده بود زنگ مي زد .
_ بهش فكر نكن.
_ باشه فقط مي خوام همين رو بدونم . همين !
_ باشه . بازم خبر مي گيرم.
_ اگه ديديش بگو ترنم گفت خيلي بي معرفتي
_ يه چك هم بزنم ؟
_ پويـــــــــــــــا
_ جانــــــــــــم ؟
_ اذيت نكن.
_ تا وقتي صدات اينطوريه همينه
_ دلم واسش تنگ شده.
_ گفتم بهش فكر نكن.
چطور راحت مي گه بهش فكر نكن ؟ دلم واسه ي سامان تنگ شده . همش چشمم به گوشيمه كه يه خبري از سامان بهم برسه . كه بازم با اون لحن با مزش بگه : ببخشـــيد ديگه تكرار نمي شه . يا اين كه بگه : اصلا هيچ گوشي دستم نبود توي اين چند وقت كه بهت زنگ بزنم ...ولي آخه مگه مي شه ؟ اون بيمارستانه ... بگم چي شده يه تلفن كوفتي نداره ؟ نمي تونم به اين فكر كنم كه اون بي معرفته و حتي نخواست واسه آخرين بار باهام صحبت كنه و بگه ما نمي تونيم با هم باشيم ...سخت بود ! ولي از اين كه اينطوري حتي منو ... حتي منو آدم حساب نكنه خيلي بهتر بود .چه قدر 1 زنگ زدن وقتشو مي گرفت ؟چه قدر ؟...نمي خوام باورم بشه من 1 بي معرفت رو دوست دارم... نمي خوام حرف پويا باورم بشه كه ميگه سامان اومد و رفت فراموشش كن... بي خيالش شو ... بهش فكر نكن . آمارشو دارم حالش از منو تو هم بهتره .ولي من حرفشو خيلي باور نمي كردم! يعني نمي خواستم باورم شه . مي دونستم كه سامان بي معرفت نيست... من سامان رو باور داشتم.
1 شب داشتم با حديث دوستم در مورد سامان صحبت مي كردم . بهش گفتم كه جوابمو نمي ده .
گفت : خب شمارش رو بده من زنگ بزنم ببينم چي مي شه ؟
گوشي رو برداشت ولي حديث حرف نزد . صداشو از اون طرف خط شنيدم كه مي گفت : حرف بزن ديگه ؟
حديث بهش اس داد : عزيزم خوبي ؟
_ شما ؟
_ يكي هستم ديگه...
_ هر وقت معرفي كردي جواب مي دم .
_ شيمام .
حديث ولش كن ديگه بهش اس نده بابا. اصلا شمارش رو پاك كن ...من فقط مي خواستم ببينم كه گوشي دستشه يا نه .
چند بار زنگ زدم جواب نداد . خيلي نامرده .
خيلي خيلي نامردي سامان خيلي... جواب تلفن من رو نمي دي . اون وقت به يه خط غريبه جواب مي دي ؟ تو كه مي خواستي تموم كني خب به خودم مي گفتي من قبول مي كردم . من كسي نبودم كه التماست كنم خودت هم خوب مي دونستي...
بهش اس دادم : سامان خيلي بي معرفتي. خيلي... 1 خداحافظي كوچيك اينقدر وقتتو مي گرفت ؟ خيلي بي معرفتي .
ولي جواب نداد . خيلي حرف واسه گفتن داشتم . نمي تونستم هيچ كدوم رو بهش نگم .
1 اس ديگه دادم و نوشتم :
باشه جواب نده . فقط همينو بدون كه خيلي بي معرفتي . باي واسه هميشه .
واسش 1 مزاحم بودم . 1 فردي كه بود و نبودش مهم نباشه ... ولي آخه اون خودش خواست. از اول خودش گفت : دوستي من با تو با بقيه فرق داره . از اول خودش گفت : تو واسم با بقيه فرق داري .
تقصير اون نيست... من زيادي بزرگش كردم . هيچ وقت فكر نمي كردم اينطوري تموم شه .
باز هم جوابم رو نداد .حالا حرف پويا رو باور مي كنم . مي فهمم حرفشو وقتي مي گفت حالش از منو تو هم بهتره.. اون كه خودش از اول گفته بود 1 جراحت كوچيكه كه برطرف مي شه و دو ، سه روز ديگه مياد بيرون .
من و سامان كه با هم مشكلي نداشتيم ... مكالمه ي آخرمون .
بهش گفتم : مزاحمت نباشم ؟
گفت : نه عزيزم اين چه حرفيه ؟ تو هيچ وقت مزاحم نيستي .
كيميا مي گه : از اول هم مشخص بود كه واسه تفريح تو رو مي خواد و اصلا هيچ احساسي نداره.
من اولش روي حرف پويا باهاش دوست شدم . به حساب اين كه اگه پويا مي گه خوبه حتما خوبه شكي توش نيست..

Signature
     
#19 | Posted: 23 Mar 2014 13:27 | Edited By: paridarya461
فصل پنجم
واقعا هم سامان خوب بود !
ياد روزاي اول ميوفتم كه مي گفت :
من با هر دختري كه دوست بشم عاشقانه مي پرستمش !
خندم مي گيره . هه! عاشقانه مي پرستمش ...
مي خوام پويا رو بزنم!
پويا مي گفت : عزيزم خدا وقتي سامان رو از تو گرفت يكي بهتر از اون رو سر راهت قرار مي ده .
مي خواستم بهش بگم : لابد يكي ديگه از دوستاي تو ؟ كه دو روز ديگه باز بياي بگي: آبجي اين ديگه با سامان فرق داره ! هه!
تقصير پويا هم نيستا ! خب سامان با دوستاش خيلي رفتارش خوب بود .با من هم خدايي خيلي رفتارش خوب بود . فقط اين كه خبري نمي گرفت ازم يكم منو ناراحت مي كرد و البته به اضافه ي دير جواب دادنش! ولي خب گل بي عيب خداست ديگه!
ياد اون روز افتادم كه سامان گفت :
قول مي دم ديگه تكرار نشه و بي خبر نموني !
الان ديگه تقريبا مطمئن شدم از ياد سامان رفتم . توي اين چند هفته اي كه ازش خبري نبود حتي 1 بار هم صداش رو گوش نكردم . يعني به قول خودش از دلم نمي اومد ! نمي خواستم به خاطراتمون فكر كنم . مي خواستم خودش باشه! با خودش صحبت كنم .مي دونم... مي دونم... ديوونه بازيه كه من به يه پسري دل بستم كه حتي 1 بار هم از نزديك نديدمش . ولي خب مگه دست خودمه ؟
اصلا دوست نداشتم آخرش اين باشه . همه چه قدر راحت آخر رابطه ي ما رو حدس مي زدن هه!
همه مي گفتن ترنم بهش وابسته نشو ...
من وابسته نشدم . من فقط دوستش داشتم همين .
احساس مي كنم كلافه ام ! كلافه بودن هم يعني اين كه روز ها فقط مي گذره ... ولي نمي فهمي چه طوري!
پويا هم اصلا منو درك نمي كنه! هي مي گه فراموشش كن... بهش فكر نكن .منم مي خوام ولي نمي شه! خودم هم مي دونم كه ديوونه ام!
خيلي وقت از نبود سامان مي گذشت . عادت كرده بودم به نبودش ولي فراموشش نكرده بودم .
احساس مي كردم غرورم شكسته . هيچ چيز واسم بدتر از اين نبود كه حتي ارزش 1 خداحافظي هم واسش نداشتم .حس مي كردم كوچيك شدم . هنوز هم كه هنوزه باورم نمي شه كه سامان اينقدر بي معرفت باشه . هنوز هم منتظرم زنگ بزنه ...من دوستش ندارم...نه دوستش ندارم.فقط... فقط گاهي دلم تنگ مي شه واسه ي خاطراتي كه با هم داشتيم ... فقط بعضي وقتا دوست دارم بهش زنگ بزم. همين . اسمش عشق كه نيست ؟ هست ؟
آه ... دوباره به يادم اومد راضيم ازت گفتناش... عشق مني گفتناش ...اولين آهنگي كه خوند توي گوشيم هست . مكالمه ي بعدش هم ضبط شده .
1 شب كه دلم هواشو كرده بود همه ي صداهاي ضبط شده رو گوش كردم .1 جا كه گفت :
اگه واقعا حالت خوبه بگو به جون سامان ، به مرگ سامان حالم خوبه !
الان كجاست كه بهش بگم : به جون سامان حالم خوب نيست ...دلم تورو مي خواد . هيچ كس واسه من مثل اون نميشه . مي خوام داد بزنم بگم من فقط سامان رو مي خوام . فقط و فقط...
خطم خيلي مزاحم داره. خيلي... وقتي زنگ ميزنن و من جواب نمي دم ياد خودم ميوفتم . مي ترسم به سامان زنگ بزنم و جواب نده و من حس كنم مزاحمم واسش!
واقعا مزاحمم ؟
پويا خدا بگم چه كارت نكنه!
عيب نداره به قول آرمين : بودن از ما داغون تراش...
ازش هيچ خبري ندارم... يعني رفته دامارك يا نه ؟ دوست داشتم بدونم ! اين همه ذوق خارج رفتن داشت . اين همه داشت خودشو مي كشت كه بره.يعني اون هم به من فكر مي كنه؟
دلم واسش خيلي تنگ شده بود . خونه تنها بودم . خيلي وقت از رفتنش مي گذشت ولي من هنوز هم باهاش كنار نيومده بودم . خونه ساكت ساكت بود . فقط صداي مريم حيدرزاده توي اتاقم مي پيچيد .من حتي نمي تونستم گريه كنم. فقط ساكت گوش مي دادم :
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی،
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی.
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت.
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه.
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه.
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه.
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون.
فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم ،
حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم.
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی،
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی.
نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت...
برای مهربونیات...
نوازشات...
بوسیدنت.
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟
من می دونم من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره.
روزا بلنده یا کوتاه؟
دوست شدی اون جا با کسی؟
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی!
یه وقت منو گم نکنی تو دودا و شهر غریب ،
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب.
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم سرد و شکستت نکنه.
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آبتو یه وقت ناقافل نشکنی.
اگه واست زحمتی نیس بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون.
راستی دیروز بارون اومد ، منو خیالت تر شدیم ،
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شدیم.
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره ،
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره.
غصه نخور تا تو بیای حال من هم اینجوریه.
سرفه های مکررم مال هوای دودیه.
گلدون شمع دونی مونم عجیب واست دلواپسه ،
مثل یه بچه که بار اوله میره مدرسه.
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟
دلت میخواد میومدم یا تنها رفتی بهتره؟
از وقتی رفتی تو ، چشام فقط شده کاسه ی خون ،
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون.
یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره
فریاد زدم تو رو خدا نامه بده یادت نره.
یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم،
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم.
امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی ،
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی .
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست.
با این که من خوب میدونم جواب نامه با خداست.
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه ،
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه.
تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوستت دارم ،
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم.
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ؟
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر؟
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه ،
تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه ،
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه .
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه.
مگه نگفتی همه جا مال منی تو همیشه؟
دلم واست شور میزنه ، این دل و بی خبر نذار.
تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار.
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم ،
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم.
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب .
که هر صفحه اش قصه چند تا درده و چند تا عذاب.
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن.
نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن

Signature
     
#20 | Posted: 23 Mar 2014 13:48 | Edited By: paridarya461
--------------------------------------------------------------------------
1 بار يكم از اينو براي سامان خوندم . خيلي خوشش اومده بود . گفت يه بار همشو واسم بخون . ولي ديگه مثل اين كه خودش نخواست همشو بشنوه...
پويا خيلي از كادوم يا بهتر بگم سوقاتيم خوشش اومد ! منم خيلي از اين بابت خوش حال شدم
با حديث رفتيم مسجد . حديث خيلي خوبه... خيلي خوب ! وقتي باهاشم غم ها يادم مي ره !
داشتم در مورد سامان باهاش مي حرفيدم كه يك دفعه جدي گفت :
ترنم تورو خدا اينطوري كه پيش مي ره بايد دوستيمون قطع شه كه !
_ حالا چرا دوستيمون قطع شه ؟
_ خب تو داري مي ري كرج ديگه اينجا نيستي همو ببينيم!
از حرفش هر دوتامون خنديديم و من گفتم :
هه ! خيال باطل ! من سه ساعت دارم به تو چي مي گم ؟ دارم مي گم سامان پر!
_ كلاغ پر!
_ گمشو ديوونه! منو بگو دارم با كي مي حرفم!
_ بابا تو خودت نبودي 4 روز پيش مي گفتي )اداي منو در مياورد ( : فقط سامان حالش خوب باشه . من هيچي ديگه نمي خوام اصلا بهم اس نده فقط سالم باشه!
_ اون واسه ي اون موقع بود الان ديگه اوضاع فرق كرده!
_ خوبه حالا !
_ واي راستي بهت گفتم واسه ي پويا از شيراز سوقاتي خريدم فرستادم ؟
_ يعني بي شعور به تو مي گن! براي من كوفت هم نياوردي اون وقت واسه ي اون پسره...
_ گمشو بابا من مي دونم واسه ي تو خودم مهمم حالا بذار تعريف كنم!
همه ي ماجرا رو واسش تعريف كردم و گفت :
خب اون اگه بخواد جبران كنه چه كار بايد بكنه!
_ نمي خواد جبران كنه! بگم كي فرستاده؟!
_ خب بگو حديث داده !
_ خانوم عقل كل ! تو خونتون پشت خونه ي ما هست . چطوري از كرج واسه ي من كادو فرستادي ؟!
_ ا ؟ خونه ي پويا اينا هم كرجه ؟
_ نه پس !
_ خب بگو حديث رفته بود كرج سوقاتي فرستاد
هر دوتامون خنديديم و من گفتم :
باشه مي گم ساكش جا نداشت پست كرد كادوش رو ! خُليا !
چه قدر با دوستام بودن خوب بود... از فكرش در ميومدم .
دلم واسه ي كيميا تنگ شده خيلي وقته نديدمش ! مي خوام بهش بگم : بي شعور دلم واست تنگ شده!
اون كه همش مي گه سامان هنوز نمرده ؟!بيچاره سامان !حالم خيلي گرفته بود . اصلا خوابم نمي برد ... اين مزاحم ها هم كه... هر روز چند تا شماره ي جديد اس مي دادن يا زنگ مي زدن . همه هم ميگفتن : مي تونم باهات آشنا بشم ؟!منم جواب نمي دادم...
از پويا هم 3 روزي مي شد كه بي خبر بودم... دلم واقعا گرفته بود .
1 مزاحم كه بيشتر از همه زنگ مي زد اس دادم : تورو خدا شماره ي منو به كسي ندين واسم درد سر ميشه .
فكر نمي كردم جواب بده چون ساعت 1 و نيم شب بود . ولي جواب داد :
نه به جون مادرم من شمارتو به كسي ندادم .
دلـَــمــ یکــــ غـَـریــبــهـ مے خـــواهــَــد
بیــــآیـَـد بـــِنـــشیـــنَد
فــَـــقـَـــط ــــُــــکــــوتـــــــ کُنـــــدو مـــَــن هـِـے حــَـــرفـــــ بــزنــَـمــ و بــزنــَـمــ و بــزنـــَمــ
تا کـــَـمــے کــَـــمــ شـَــــود ایـــــن هـَمـهـ بــــــــآر...
بعــــــد بـُـلنـــــد شــــَــــود و بـــــِـــرود
انگـــــــآر نـــهـ انگــــــآر ...!
امي بينم كه چطور توي مخمصه گير افتادم... اوني كه مي خوامش منو نمي خواد . اوني كه نمي خوامش منو مي خواد !
كاش لااقل عاشق كسي بودم كه منو دوست داره.
بعد چند وقت باز گريه كردم . باز دلم خواست صبح سامان رو واسه ي نماز بيدار كنم ! باز دوست داشتم غصه ي اينو بخورم كه چرا دير جواب مي ده . لاقل جواب مي داد هر چند دير...
پويا اس داد كه شارژ نداشته واسه ي همين ازش خبري نبوده...
_ داداشي دلم گرفته . خيلي گرفته . كاش هيچ قت منو سامان با هم دوست نمي شديم . مي بيني ؟ همه ي حرفام تهش اونه . اه!
_ ولش كن . خلايق هر چه لايق . لياقت تو نداشت
چه قدر اين حرفش آرومم كرد ! نمي دونم چرا ولي از اين كه گفت خلايق هر چه لايق خوشم اومد!
فكر كردن به خاطراتت چه قدر واسم عذاب آور شده بود...
به كيميا گفتم : دلم گرفته دلم واسش تنگ شده . من سامان رو مي خوام!
_ ترنم ولش كن . اون تورو نمي خواد . اگه يادت بود لاقل 1 زنگ مي زد . بي خيالش شو
چرا همه مي گن ولش كن ؟! خب مگه بي خوديه ؟ من دلم پيش اونه . هر چه قدرم كه بي معرفت باشه ...
اين مزاحمه خيلي گير بود ديگه! البته نمي دونم چرا حس نمي كردم مزاحمه ! يعني مثل بقيه نبود . مي گفت : بيا ببينمت . من جواب هيچ كدوم از مزاحم ها رو نمي دادم . ولي جواب اينو دادم .
اول زنگ زد گفت : ببخشيد از شركت پارتيشن مزاحمتون مي شم . شما توي مسابقه ي پيامكي ما شركت كرده بودين .
_ خاطرم نيست
_ يادتون نمياد ؟
_ نخير . مي فرمودين ؟
_ شما 1 پكيج برنده شدين...
كلي چرت و پرت گفت ولي اونقدر طبيعي صحبت مي كرد كه فكر نمي كردم خالي بندي باشه !
_ نخير لازم ندارم ممنون لطف كردين .
_ به هر حال اگه پشيمون شدين باهام تماس بگيرين .
_ چشم خدا نگه دار
همين كه قطع كردم اس داد : سلام!
وقتي ديد من جواب نمي دم باز زنگ زد : سلام حال شما خوبه ؟
_ همين الان با هم صحبت كرديم گفتم لازم ندارم
_ ببين منو من اونو خالي بستم خب ؟
_ ا ؟نه بابا !
_ به خدا !
_ شما هم ببين منو ؟ ديگه زنگ نزن
بعد هم هر چي زنگ زد جواب ندادم . ولي هي اس مي داد. بيشتر از همه هم اصرار داشت كه همو ببينيم .
ازش پرسيدم كه كي شماره ي منو به شما داده ؟
_ به جون مادرم به حق همين شب عزيز ) نيمه شعبان بود ( كسي نداده . توي گوشي دوستم بود حالا نمي دونم اشتباه گرفته بود يا...
_ شما هر شماره اي كه توي گوشي دوستتون باشه بر مي دارين ؟
_ نه بخدا . بيا ببينمت ! با خونواده بيا پارك من فقط ببينمت از دور باشه ؟
اي بابا چه گيري كرديما . ملت بي كارن به خدا .
_ خيلي از خودت مطمئني كه مي گي بيا ببينيم همو ؟
_ من هم از خودم مطمئنم هم از شما
چه از خود راضي ! پيش خودم گفتم كاش من دلم پيش سامان نبود . اون وقت شايد مي تونستم به كس ديگه اي فكر كنم !

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Taranom | ترنم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites