تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Dreams of Tibet | رویای تبت

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 21 Jun 2014 09:27 | Edited By: anything

╗═.♥.══════════╔
بخش بیست و سوم
╝══════════.♥.═╚



آن روز که از بیمارستان به خانه آمدم ,صدایی نمی آمد. مامان پای تلویزیون نبود . هر روز که به خانه می آمدم,میگفت ببین اخبار د مورد بازنشسته ها چه می گوید . خبرهای سیل و زلزله را تعقیب می کرد و با دیدن صفحه ی شطرنجی روی صورت و جیب برها و کیف قاپ ها نچ نچ می کرد.

در آشپزخانه بود. پشت استخوانی اش را خم کرده بود و عدس پاک میکرد . جوراب های سیاه و ضخیمش نزدیک مچ جمع شده بود .با خودم گفتم باید برایش کش بخرم.

(( چکار میکنی؟))

به جای جواب شست پایش تند تند تکان خورد . بن خریدم را از کیفم در آوردم و گفتم عصر میرویم بیرون. گفتم اگر خواست می تواند بفروشد و پولش را خرج نذرش بکند . کم کم چین های دور دهانش کنار رفت و گفت که از خانه ی شما می آید . گفت که رختخواب فروغ را آورده ای پایین و مثل یک پرستار ازش مراقبت میکنی.

گفتم : (( اینکه خوب است .))

فروغ قبل از مریضی اش همیشه بالا بود . پایین که می آمد خودت را به کاری مشغول میکردی . نمی خواستی به پایین آمدن عادت کند . با رفتار مودبانه ات فاصله را با همه حفظ می کردی. گاهی فکر میکردم حتی جاوید هم نمی توانست از صدها مرزی که تو داشتی عبور کند.
مامان بغض کرد.

(( من شانس ندارم. اگر به جای فروغ من سکته کرده بودم کسی محلم نمی گذاشت . کم مانده بود غذا را قاشق قاشق توی دهانش بگذارد . آنوقت من که می روم خانه اش باید با این پای مریضم بلند شوم و خودم برای خودم چای بریزم.))
(( پس به فروغ حسودی می کنی؟))

دهانش را کج کرد .
(( فیش ... او نمی تواند مگس را از روی صورتش براند.))
سینی را میان دو دستش گرفت و تکان داد.

(( ولی بزکش را کرده بود . طلاهایش هم گردنش بود و مثل یک زائو تکیه داده بود به بالش . شیوا هم مثل کلفت رنگ پریده ایستاده بود بالای سرش. چشمهایش هم قرمز بود . گفتم چی شده ؟ چیزی نگفت . گفتم حواست به جاوید باشد . خیلی کم به خانه می آید . نکند سرش به جایی گرم است . چنان به من توپید که ترسیدم . گفتم اصلا به جاوید می آید که اینکاره باشد ؟ از آن مردهای زن دوست نیست .وقتی بچه بود مادرش او را میبرد حمام . جاوید رویش را میکرد به دیوار و می گفت مرا از اینجا ببر بیرون , زن ها بو می دهند.))

هر دو خندیدیم . مامان حالا که داشت تعریف میکرد سر حال آمده بود .

(( آنقدر عصبانی بود که نفهمیدم دارد از جاوید تعریف می کند یا بدش را می گوید . جرات نکردم چیزی بپرسم . لال شدم .))
(( فروغ هم چیزی نگفت ؟))
(( اولش نه , ولی با آن لب و دهان کجش خنده ی معنی داری کرد . خبره ی این چیزهاست .))
(( بعد چی ؟ ))
(( گفت جاوید از آن مردهایی است که اگر مجبور شود با خودش ور میرود ولی خودش را پیش هیچ زنی کوچک نمی کند .))
گفتم : (( مگر این که زن ,خودش را کوچک کند .))
(( من هم این را گفتم ولی شیوا گفت نه این جور زنها حالش را بهم می زنند. گفت جاوید به زنی که نتواند تحسبنش کند نزدیک هم نمی شود .))
(( حالا چرا ناراحت بود ؟))
(( نمی دانم ,غر نمی زد و گه مرغی بود .))

همیشه از جاوید دفاع می کردی . هیچ وق شریک بدگویی زن ها از مردها نمی شدی . همدست هیچ زنی نبودی . تعصب جاوید را داشتی و این توی فامیل زبانزد بود . به ماما ن گفتم مگر اینها را نمی داند .

گفت : (( منکه چیری نگفتم . یکدفعه جنی شد .))
(( لابد دلش از جایی پر است .))
مامان آه کشید .
(( دل کی پر نیست ؟))



╗═.♥.══════════╔
بخش بیست و چهارم
╝══════════.♥.═╚



سردم است. پتویی رویت می اندازم و در کنارت دراز می کشم . بالش نیست . کیفم را زیر سرم می گذارم .
آمده بودم خانه تان. می دانستم اوضاع خوب نبود. گفتی که نیما را کتک زدی .
گفتم: (( زدی که زدی.))
گفتی : (( زدن بچه ی بی دفاع کار ساده ای است .))
پکر شدم . آمده بودم از خودت بگویی و تو اعلامیه ی حقوق کودک برایم میخواندی .
گفتم : (( تو که به این سادگی از کوره در نمی رفتی .آنقدر خونسردی که همیشه فکر می کنم دویست سال عمر می کنی.))

خونسردی ات دیوانه کننده بود . جایی که همه نچ نچ می کردند و پشت دستشان می زدند و بمیرم بمیرم می گفتند یا حتی اشک به چشمشان می آمد تو مثل مامور مرگ بی تفاوت بودی . اگر خبر می دادند که فلانی مرد, میگفتی یادم باشد روسری سیاه بخرم.

جاوید هیجان زده از کشتار مردم در گوشه ای از دنیا حرف می زد . میگفتی جاوید آن لیوان را بده .جاوید دوروبرش را نگاه میکرد و نمی دانست چه چیزی را باید بدهد .می گفتی لیوان .لیوان را می داد و حرفش را ادامه می داد .رفته رفته صدایش بلند میشد و دهانش کف میکرد. میگفتی قربان دستت نمکدان را هم بده .

اگر نیما زمین میخورد شیرجه میرفتم به طرفش .میگفتی خودش بلند می شود .مامان ژاکتی که برایش می خریدم تنش می کرد و می گفت اگر مردم و قسمت نشد بپوشم بدهید به دخترهای اعظم .
می گفتم خدا نکند . می گفتی اعظم شش دختر دارد . به کدامشان بدهیم .با مامان سر خاک آقاجان می رفتیم .نمی آمدی . میگفتی آقاجان حالا دکترای استخوان شناسی اش را هم گرفته است.

گفتم : (( لابد دلت از جایی پر بود.))
(( داشت بازی میکرد. گفتم آرام بازی کند و برود اتاقش . گوش نکرد . نفهمیدم چه شد . یکدفعه دنبالش کردم . عصبی شده بودم . آنقدرگریه کرد که خوابید . کنار رختخوابش نشستم تا صبح.))
گفتم : (( نباید آن همه کتاب روانشناسی کودک بخوانی . بریزشان دور. کتک همیشه هم بد نیست . بچه را که با کتاب تربیت نمی کنند. با کتک بزرگ می کنند.))
(( تو هم مثل مامان حرف میزنی .))

موهایت از دو طرف روی صورتت ریخته بود و چانه ات را گذاشته بودی میان زانوهایت .
گفتم : (( دست بزنش خوب بود .))
سرت را بلند کردی و گفتی : (( مامان سواد نداشت , من دارم . مامان همیشه درگیر شوهرش بود من نیستم . یک چیزهایی هم سرمان می شود . یک فرق هایی این وسط هست .))

مشکل همین جا بود . فکر میکردی با دیگران فرق داری . با من , با مامان , با فروغ . فرق داشتگ با ما از افتخارات شخصی ات بود .

گفتم : (( زن های ساده ی اهل زندگی بهتر از این تحصیل کرده های وسواسی بچه بزرگ می کنند .))
(( هیچ هم اینطور نیست . مگر ما خوب بزرگ شده ایم . سراپا عقده مرض .))

جا خوردم . اعترافت با همیشه فرق داشت . شبیه ایرادهایی نبود که تو و جاوید همیشه از جامعه و دیگران می گرفتید و به خود واقعی تان ربط نداشت .

(( زندگی کردن را به ما یاد نداده اند . در مورد کاینات می توانیم ساعتها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکل زندگیمان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم. دیشب که بالای سر نیما بودم فکر میکردم از کجا باید بفهمم که چکار باید بکنم. حتی نمی دانستم با چه کسی حرف بزنم .))
زیر لب گفتم : (( جاوید .))

پوزخندی زدی.
(( اگر بداند نیما را زده ام برایش اسباب بازی گران قیمت میخرد . یلدا کت قهر می کند پول توی جیبش می ریزد . من که قهر می کنم برایم قهوه جوش می خرد . خلق خودش که تنگ می شود با یخودش کاپشن خارجی می خرد . قبلا که پول نداشتیم , مشکلاتمان را با بحث و شعار و نصیحت حل میکرد و حاا که پول داد می خواهد با پول حل کند . مشکل و یپسر جایش است . ))
گفتم : (( ولش کن , بچه یادش رفته است . نگاه کن چجوری بازی می کند . عین خیالش هم نیست .))
(( ولی همیشه به یادش می ماند .ظاهرش چیزی را نشان نمی دهد ولی همت چیز را می داند .))

دستهایت را گذاشتی زیر پاهایت .
(( خانه ی قدیمی مان یادت هست ؟))

یادم بود .
(( آشپزخانه آن طرف حیاط بود . در هم نداشت . یک پرده ی چرک گلدار داشت با شش تا سوراخ . توی مستراح بودم . مامان را صدا زدم . نیامد . مثل همیشه دستش بند بود . گفت همانوجوری بلند شو . همان جا ماندم . دور شیر را با گونی بسته بودند و یک فانوس روشن آویخته بودند از لوله اش . پاهایم خواب رفت . بعد مامان آمد . یادش نبود که من توی مستراح هستم . دیوانه شد . از شانه ها بلندم کرد و گذاشت توی باغچه ی پر از برف . آنقدر سریع این کار را کرد که وقت نکردم شلوارم را بالا بکشم . چالم کردو فحشم داد . بعد برفهای چرک را از گوشه های باغچه جمع کردو دوروبرم ریخت .))

بلند شدی . نمی خواستی داستان چیز سوزناکی از آب دربیابد .
(( لبهایش هنوز هم یادم هست . از سرما و عصبانیت می لرزید. همانجوری نشستم . فقط یادم می آید که گوش راستم داغ شد. لابد قرمز هم شده بود . فکر میکردم مثل کاکل خروس شده است . زل زدم به پرده ی آشپزخانه که انگار یخ زده بود ، بسکه شق بود و سوراخ هایش را شمردم . شش تا بود . فقط باید بمیرم تا اینها از یادم برود . ))
زیر چشمی نگاهش کردم . ناراحت نشد .
(( مردهایی به سن تو تازه می فهمند زندگی یعنی چه .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 21 Jun 2014 18:13

╗═.♥.══════════╔
بخش بیست و پنجم
╝══════════.♥.═╚


مرد آرام رفته بود توی فکر و انگار به سمت آن دنیا می راند . آفتاب چشم را می زد . اتوبان خلوت بود . مجبور شدم یادش بی اندازم که انجا نشسته ام و علاقه ام را به دنیای پشت سرمان از دست نداده ام . از جایی که رفته بود با لبخندی عذر خواهانه برگشت .

گفتم : (( انقدر فکر میکنی ، بگو به کجا رسیده ای ؟))
(( به هیچ جا .))
(( اصلا به نتیجه ای هم رسیده ای ؟))
بازویش را روی فرمان حائل کرد .
(( به این نتیجه رسیده ام که دنیا ته ندارد . جوابی هم وجود ندارد .))
(( مثل آدمهای پیر حرف می زنی .))
(( خب ، هستم .))
گفتم : (( آره هستی .))

زیر چشمی نگاهش کردم . ناراحت نشد .
(( مردهایی به سن تو تازه می فهمند زندگی یعنی چه .))

جاوید می گفت : (( تازه می فهمم چجوری باید زندگی کرد . همیشه میگفتم غذا را بخوریم خلاص بشویم برویم سر یک کار مهم تر . حالا میفهمم چهل سال تمام به این شکم خیانت کرده ام .))
گفت : (( تجربیات آدم خیلی مهم است . وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برا یاولین بار می فهمی , دیگر نمی توانی جور دیگری فکر کنی . اگر آن یکبار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد . دیگنمی توانی به دنیا مث چیز با ارزشی نگاه کنی .))

هوا گرم بود . سرم را به صندلی تکیه دادم و پلک زدم . انگار داشتیم مستقیم به سمت آفتاب می رفتیم .
گفتم : (( یعنی دنیا با ارزش نیست ؟))

برگشت و نگاهم کرد . با دقت آدمی که می خواهد منظره ی پیش چشمش همیشه یادش بماند .
(( بعضی وقتها چرا .))

خروجی اتوبان را رد کرد .چشمم به تابلوی بعدی بود.
کلمه ی آگهی تبلیغاتی بالای پل را خواندم .
((سعادت.))

اگر دروغهایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرفها را کنار بگذاری تازه می توانی لحظه های با ارزش زندگی را بشناسی . ))

و باز نگاهم کرد و خروجی دیگری را رد کرد . خواستم بگویم پس کی از این اتوبان بیرون می رویم که چشمم به چشمش افتاد.

گفت : (( تو دختر قشنگی هستی .))
این را مثل یک پدر گفت و حالتی گرفت که انگار متاسف است از اینکه به چشمش قشنگ می آیم. خواستم با خنده به تعارفش جواب بدهم , نشد . هر چیزی پیش این آدم جدی می شد. تابلوی خروجی را نشانش دادم.




╗═.♥.══════════╔
بخش بیست و ششم
╝══════════.♥.═╚



روز سالگرد ازدواجتان مثل سالهای قبل مهمان نداشتید . فقط صادق بود که آن روز رفته بود کارگاه و جاوید او را با خودش آورده بود . جاوید آن شب سر حال بود و افتاده بود به حرف زدن .
(( همه ی ما ضربه خورده ایم . ولی جان سالم به در برده ایم .))
صادق گفت : (( بعضی ها آره .))
جاوید گفت نسل ما باید هزینه می کرد تا به اینجا می رسید . ))
بشقاب ها را روی میز چیدم و بی هوا گفتم : (( به کجا ؟))
نیما پفک می خواست . پیله کرده بود .
جاوید گفت : (( نسل جوانی که می بینی .))

و خواست ادامه بدهد که تو گفتی : (( نسل جوان کره ی زمین را به چیپس و پفک می فروشد .))
صادق با خنده گفت : (( اقلا می داند چی می خواهد . خیلی راحت .))

جاوید راضی نبود .از هویت حرف زد و از رسالت تاریخی .
از اتاق به آشپزخانه در رفت و آمد بودی .
گفتی : (( از رسالت تاریخی نمی دانم ولی اسارت تاریخی را می فهمم.))

از حالت شیطنت بارت خنده ام گرفت . جاوید دمغ شد . نگاه خیره اش توضیح می خواست ولی تو گفتی باید کیک بیاوری . کت و دامن زرشکی پوشیده بودی . بچه ها را صدا کردید تا در کنار هم عکس بگیرید . صادق شد عکاس . پریشان بودم . مو هایم پرواز می کرد .
جاوید گفت : (( دوربین که افتاد دست صادق باید تا فردا ژست بگیرید .))
جاوید راست می گفت . صادق انگار یادش رفته بود که باید عکس بگیرد .

دستم را کشیدم به موهایم .
مامان گفت : (( شانه می زدی خب .))
صادق گفت : (( اینجوری طبیعی تر است .))

صادق از طبیعی بودت خوشش می آمد . یکبار نیما به اصرار جاوید شعری را از حفظ خواند و جاوید با افتخار به همه نکاه کرد .
صادق گفت : (( بگذار بچگی اش را بکند . ))

روزی هم که یلدا به سبک جاوید از آزادی حرف زد و مورد تشویق قرار گرفت , صادق فقط سرش را تکان داد .
دوربین را گرفتم و گفتم حالا صادق بایستد, من میگیرم .صادق گفت نه و برگشت سر جای همیشگی اش . توی مبل فرو رفت . لوسترها را روشن کردم . حالا شما توی نور بودید. لازم نبود بگویم لبخند بزنید . همیشه یکی آماده روی لبهایتان داشتید .

از پشت دوربین نگاهت کردم . جاوید دستش را گذاشت روی شانه ی یلدا . نیما هم وسط بود . تو کنار ایستاده بودی و لبخندی حاضر و آماده ی مخصوص عکس را روی لب هایت نداشتی .
گفتم : (( لبخندت کو همشیره ؟))

حواست نبود. صاد قاز پشت سرم بشکن زد . صدایش بلند بود . همه دیدیم که روحت از جایی که در رفته بود برگشت و به جبران غیبتی که کرده بود لبخند پر رنگی روی لب هایت نشست و یک عالم زیبایی از جایی نامعلوم ریخت توی صورتت. وقار و خشکی همیشگی ات با آن لبخند , شیرین و زنانه شد . عقب عقب می رفتم . به پای صادق خوردم که پشت سرم بود .

برگشتم و دیدم که همین جور خیره نگاهت می کرد . جایی که نشسته بود . گوشه ی کم نور اتاق بود . حواسش به من نبود . معذرت خواهی ام را هم نشنید که گفتم کم مانده بود پایش را له کنم . این دومین باری بود که غافلگیرش می کردم . پشت انگشتانش را چسبانده بود به صورتش و نگاه آدمی را داشت که بی موقع و ناخواسته مرده بود . نگاه مبهوت و ناکام یک مرده را داشت .



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 29 Jun 2014 10:18

╗═.♥.════════╔
بخش بیست و هفتم
╝════════.♥.═╚


سوار شدن به ماشین مرد آرام , شده بود مراسمی که به شرکت کردن در آن عادت کرده بودم . مرد آرام با همان آداب همیشگی اش در آن حاضر می شد .

آدابی که یکنواخت بود و خسته ام میکرد . او دیگر سنگ نبود . سنگ صبورم نبود .آدم بود . مرد بود. می خواستم بشناسمش .ساده نبود . نمی شد به او بیشتر از حدی که خودش تعیین می کرد, نزدیک شد . مثل اسبی رم میکرد .

(( خوشم نمی آید داختیار کسی باشم . از تو هم چنین انتظاری ندارم . خوبی این رابطه همین است. هیچ انتظاری تویش نیست . توقعی درش نیست .))

(( منظورت این است که من هم نباید توقعی داشته باشم ؟))
(( نباید .))

سرعت ماشین را کم کرد . مثل وقتهایی که توی سراشیبی می افتادیم.
گفتم : (( من می دانم چرا اینجا هستم .))

(( کجا؟))
(( در این معبد متحرک .))

مثل فیل خندید .
(( چرا ؟))
سوالش را نشنیده گرفتم و گفتم : (( تو چی ؟ می دانی چرا اینجایی؟))
(( کم و بیش.))
(( خب ,چرا ؟))

قیافه ی مرموزی به خودش گرفت .
(( این یک راز است .))
گفتم : (( ولی راز هیچ وقت پنهان نمی ماند .))

گفت : (( زن ها و مردهای زیادی با رازهای بزرگی توی سینه شان زندگی می کنند و می میرند .))
خوشم نمی آمد جزو آن دسته از زن ها و مردها باشم .

گفتم : (( پس خبرهایی که می شنویم چه؟))
گفت : (( آنها یک هزارم چیزهایی است که آن ته هست . فقط یک هزارم زندگی رو می شود , آن هم از سر بی احتیاطی .))

یاد فیلمی افتادم که صدها مامور با نو افکن هایشان به زیر زمین خانه ایمی ریزند و یکدفعه همه چیز از تاریکی می زند بیرون .

غیر منتظره پرسیدم .
(( چرا خودت را رو نمی کنی ؟))

ساکت شد و ماشین را کنار خیابان پارک کرد. منتظر ماندم ت چیزی بگوید . نگفت . بعید بود تا چند سال دیگر هم چیزی بگوید . در ماشین را باز کردم و پیاده شدم .




╗═.♥.════════╔
بخش بیست و هشتم
╝════════.♥.═╚


جاوید شب سالگرد خواست به رسم هر سال سخنرانی بکند ولی یادش افتاد که تلفن مهمی باید بکند . همه ی حرفهایش را از حفظ بودیم . میگفتی هر سال یکبار رسما از من تشکر می کند .

جاوید برگشت و یادش رفت باید حرف بزند . کسی هم یادآوری نکرد . گفت به دریا هم که برود باید با آفتابه برود با این شانسی که دارد .

گفت قیمت چوب پایین آمده آن هم درست وقتی که می خواست مقدار زیادی از آن را معامله کند .
کیک فروغ را به اتاقش بردم . سماور قدیمی اش می جوشید . به متکای چاق و چله تکیه داده بود . از پنجره باد خنکی می آمد . گفتم چرا پایین نمی آید .
گفت : (( مزاحم نمی شوم .))
(( مزاحم نیستی.))

دامنش را صاف کرد . دستهایش پر از خالهای قهوه ای بود .
(( مزاحم هستم . همیشه مزاحم بودم.))
بشقاب کیک را دادم دستش.

(( میرفتم در خانه ی محمد علی . مادرش فهمیده بود . خانه را می پایید . یک بار آمد بیرون . گفت برو از اینجا , مزاحم نشو . گفتم گدا که نیستم . زنش هستم . گفت زنش بودی حالا نیستی . چادرم را گرفت و کشید توی حیاط. رفتیم پشت پنجره ی اتاق خودم . زنش را دیدم . شکمش را جلو داده بود و راه می رفت . یک کاسه انار دانه کرده هم کنار سماور بود . گفت حالا دیدی , زن محمد علی این است نه تو .))
گفتم : (( کیکت را بخور .))

(( شوهر کردم . با خودم گفتم سرم گرم می شود . همه چیز یادمچ_ می رود .بچه های مرد بقال را بزرگ می کنم و زندگی تازه ای شروع می کنم ولی نشد . بقال بوی پنیر میداد و من بوی تن محمد علی را می خواستم. همیشه تمیز بود . دندانهایش را می شست . پاهلیش را لیف می زد . ناخن هایش را از ته می گرفت . انگار آماده می شد برود مهمانی. بعد می آمد پیش من .))

تکه ای از کیک چسبیده بود به چانه اش .

(( دست به شکمم می زد . سرم را می گذاشتم روی سینه لش و گریه میکردم . می گفتم بی خاصیت است محمد علی نه ؟))

کیک انگار راه گلویش را بست . بشقاب را گذاشت روی میز سماور .صدایش به زحمت می آمد .

(( محمد علی می گفت عوضش قشنگ است . همینجوری هم قشنگ است . بچه خرابش می کند .))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 29 Jun 2014 10:22

╗═.♥.════════╔
بخش بیست و نهم
╝════════.♥.═╚


به مرد آرام گفتم : (( می خواهم جار بزنم.))
(( چی را؟))
(( احساسم را نسبت به همه چیزو همه کس.))

چیزی نگفت.
گفتم : (( احساسم را نسبت به تو.))

با مهربانترین لحنی که فقط از او بر می آمد گفت :
(( همه چیز خراب می شود . دیگران با قضاوتشان خرابش می کنند.))

همیشه به من می گفت به قضاوت دیگران اهمیت نده . برای خودت زندگی کن . به من آموزش شجاعت می داد در حالیکه خودش از چیزی هراس داشت . مثل دکاندار معتمدی که نگران حیثیت و اعتبارش است, همیشه مراقب بود . دیگر علاقه ای به داشتن راز نداشتم.

از ماشین که پیاده می شدم سوال هایی که جوابشان را نمی دانستم مثل یک دسته اوباش به ذهنم هجوم می آوردند. مثل سابق احساس آرامش و امنیت نمی کردم.

گفتم : (( می روم چاهی پیدا کنم و سرم را تویش می کنم و داد می زنم .))
(( همیشه ته چاه یکی هست که بشنود.))

سرم را تکیه دادم به صندلی .
(( ممکن است به کسی نگوید .))
(( غیر ممکن است . او هم مثل تو دوست دارد به یکی بگوید .))
(( ولی این ماجرا فقط برای من مهم است . برای او که مهم نیست .))
(( به همین علت هم از آن مراقبت نمی کند .))

و من دیگر نمی دانستم چرا باید از رازم مراقبت بکنم.

همان شب خواب دیدم توی گوش مرد آرام پچ پچ می کنم.

(( گوش کن من حامله هستم ولی ویار ندارم . هیچ وقت حالم بهم نمی خورد . شکمم برآمده نیست . دلم ترش و شیرین نمی خواهد . بچه توی شکمم تکان نمی خورد و صورتم ,خوب نگاه کن , لک ندارد.مرده شور این مادر را ببرد.))
او هم پچ پچ کرد .

(( باور میکنم حامله ای .))
توی خواب فکر کردم نه باور نمی کند .

مرد آرام با کمی دستپاچگی ادامه داد.

(( ویار هم داری . حالت هم بهم می خورد ولی آنقدر از بدنت خبر داری که قبل ا زتهوع با خبر می شوی و می روی دستشویی . شکمت هم بر آمده است . ولی لباست آنقدر خوب انتخاب شده که چیزی از رو معلوم نیست . دلت ترشو شیرین می خواهد و به کسی هم مربوط نیست .بچه توی شکمت تکان میخورد و تو احساسش می کنی با قلب و تمام وجودت.))

مایوسانه گفتم : (( به تنهایی ؟))

و صدایم در سردابه ای منعکس شد . مرد آرام تکرار کرد.

(( و به تنهایی.))




╗═.♥.════╔
بخش سی ام
╝════.♥.═╚


شب سالگرد ,جاوید به صادق گفت که در فکر کارگاه بزرگ است. گفت که صادق تا همین حالا هم برای تصمیم گیری وقت تلف کرده است. صادق گفت خانه ی پدری را می فروشد . جاوید نصیحت کرد که در ابتدا فقط ماشین را بفروشد . لبخند غریبی آمد روی لبهای صادق .

(( ماشین نه .))

و لبخند پهن تر شد وقتی دید که نیما به طرفش می آید و با صدای ضبط بالا و پایین می پرد . جاوید از تو خواست برقصی . گفتی نه. خودش بلند شد . بازوهایش را از هر دو طرف باز کرد و حالت گرفت . همیشه می گفت یک روز مانده به عمرم رقص آذربایجانی یاد میگیرم.

با دقت نگاهش کردم. خیلی وقت بود که خوب ندیده بودمش . شکم آورده بود و سلیقه اش در انتخاب لباس عوض شده بود . شیک و خوش رنگ می پوشید.

بدون دعوت بلند شدم. بعد از مدت ها اولین بار بود که می رقصیدم. آرایش کرده بودم و در لباس تنگ و اسپورتم احساس جوانی می کردم . خوشی شیرینی سبکم کرده بود . از این سر تا آن سر اتاق روی پنجه ی پا رفتم و دست یلدا را گرفتم و با هم رقصیدیم.

در هر چرخی که می زدم مامان را می دیدم که با چشمان نمناک نگاهم می کرد.

جاوید مرا نشان داد به مامان گفت :
(( امید هیچ وقت دل آرام را ترک نمی کند مادر.))

و زور زد شعری در مورد امید بگوید .یادش نیامد .
صادق بلند شد و آمد وسط . یلدا دستش را گرفت و بالا برد . جاوید لیوان را گرفت و بالا برد. جاوید لیوان را از دست دیگرش گرفت .گفت : (( سماع می کنی مهندس ؟))

صادق خندید .یک دستش را پشت گردنش برد و به من نگاه کرد. سرخ شده بود و بفهمی نفهمی روی پا بند نبود.
جاوید آمد پیش یلدا و گفت : (( حیف است آدم با دخترهای خوشگل نرقصد.))

روی صندلی نشسته بودی و به نیما لبخند می زدی . صادق خجالتش رفته بود و به خودش مسلط تر شده بود. عرق از بغل کچشش پایین اومد.

جاوید گفت: (( مهندس آتشفشان خاموش است. بی خبر , فعال می شود.))

جاوید چشم از یلدا بر نمی داشت و حرکات او را تقلید می کرد. چرخیدم و نتوانستم صادق را وادار کنم با رقص من هماهنگ بشود . رقص خودش را می کرد. تکان های کوچکی به شانه و گردنش می داد و عقب عقب می رفت . همه کمی کنار کشیدیم و نگاهش کردیم.

حرکاتش که در اول زمخت و ناشیانه بود رفته رفته داشت معنی دار تر می شد. آهنگ تندتر شد. صادق کنار نرفت . پا زد و جلوتر آمد. جاوید تشویقش می کرد . صادق تند کرد و مثل قاصدی که در مقابل شاهزاده ای فرو بیاید ,درست روبروی تو زانویش خم شد. همه دست زدیم .

مامان گفت : (( پدر زانو در آمد.))

صادق همانجا زانو زده بود و سرش تا نزدیک تو پایین آمده بود . جاوید از پشت , شانه اش را گرفت و خندید.

(( دامن زن مرا با محراب اشتباه گرفته ای مهندس.))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 30 Jun 2014 17:44

╗═.♥.════════╔
بخش سی و یکم
╝════════.♥.═╚



ولی امشب آن همه مامور توی خانه نریختند . حتی یک مامور هم نیامد .نور افکنی در کار نبود . زیر زمینی در کار نبود . همه چیز آنقدر جلو چشم بود که دیده نمی شد . همه چیز رو بود و ما کور بودیم.
به مرد آرام گفتم : (( به این ماشین عادت کرده ام.))
خندید.

(( پس آنقدرها هم بد نیست.))
سریع گفتم : (( به صاحبش هم.))

خنده از صورتش رفت . ندیده بودم مردی از تعریف یک زن ناراحت شود.
سرعتش را زیاد کرد و خواست از چراغ رد بشود . نشد.

گفت : (( خوب نیست .))
آشکارا نگران شده بود.
گفتم : (( گاهی وقتها فکر میکنم نکند ...))
زن گدایی به شیشه زد. چراغ سبز شد .
(( مطمین باش که نیست .))

در حالی که با قفل داشبورد بازی می کردم , موذیانه پرسیدم .
(( از کجا می دانی ؟؟))

انگار چیز سفتی را زیر دندانش خرد کرد . خشمش را احساس کردم . مرد آرام را حتی یک بار هم نا آرام ندیده بودم . بدم نمی آمد یک بار از کوره در برود . در واقع میزان تحملش را می سنجیدم . هر روز که می گذشت نگران می شدم از رفتنش .

بارها از خود پرسیده بودم یعنی ممکن است برود و دلم میخواست اگر قرار است برود حالا این کار را بکند .
گفت : (( از آنجا که نباید باشد . دوست ندارم از چاله به چاه بیفتی . هیچکدام نیفتیم.))

با خودم گفتم پس امکان اینکه او هم در چاه بیفتد هست و آنطور نفوذ ناپذیر به نظر می رسد نیست . از این کشف ناگهانی ام لذتی شیطانی بردم ولی چرا گفته بود چاله . به طرفض برگشتم و خوب نگاهش کردم.
(( تو هنوز هم چاله داری ؟))

سرش را تکان داد.
(( و دوست دارم توی همان چاله بمانم.))



╗═.♥.════════╔
بخش سی و دوم
╝════════.♥.═╚



مامان به تو رسانده بود که هوایی شده ام . از نو مثل وقتی که مهرداد بود. گفته بود باز هم به تلفن دخیل بسته ام . قدمهایت مثل همیشه تند بود . زنها دسته دسته از فروشگاه بزرگ بیرون می آمدند.
گفتم : (( از این منظره خوشم می آید .))

چشم گرداندی .
(( کدام منظره؟))
(( همین زنها که با کیسه های پر از نعمت و خوراکی به خانه می روند.))

گفتی : (( من خوشم نمی آید . همه ی این زنها آرتروز گردن دارند و درد مفاصل . وقتی پا به سن می گذارند استخوان درد دارند ,بس که این چیزها را حمل می کنند .))
یاد حرفی افتادم که جاوید اول ها می گفت :
(( شعله مو را میبندو شیوا پیچش مو را .))
توی دلم گفتم مرده شور پیچش را ببرند.

(( مامان می گوید چرا این دختر شوهر نمی کند ؟ دارد فرصت های خوبش را از دست می دهد . نگران است . می ترسد دیر بشود . می گوید همین حالا هم دیر شده است.))
(( دیگر چه ؟))
(( می گوید آن همه علاف آن پسرک شدی . حالا دیگر وقتش است .))
(( خودش چرا نمی گوید ؟))
(( می گوید سر به هوا شده ای . حرف گوش نمی کنی . الکی سر تکان می دهی اما حواست جای دیگر است . می ترسد خودت را گرفتار کرده باشی . ))
بعد گفتی : (( مامان راست می گوید ؟))
جواب ندادم .

گفتی : (( با هم او ؟))
در سوالت شماتت بود . من و من کردی .
(( او متعلق به یک نفر دیگر است .))

خواهر ارشد بودن بهت می آمد.
گفتم : (( متعلق به هیچکس نیست .))

ایستادی. دستت را بالای سرت گرفتی . آفتاب توی چشمت میخورد . با سوظن نگاهم کردی .
(( دارم از مهرداد حرف می زنم.))

لبم را گزیدم . چیزی نگفتم . ولی خیلی دوست داشتم بگویمچمن از مرد آرام حرف می زنم. این اسمی بود که خودم برایش گذاشته بودم.
چیزی نگفتم . حرفم نیامد .نمی توانستم وسط خیابدن از او حرف بزنم . همانطور که نمی توانستم غیر از رختخواب خودم جای دیگری بخوابم . مثل تو نبودم که عین کولی ها هر جا پیش می آمد , می خوابیدی و هر جا میلت میکشید حرف میزدی و یکدفعه ویرت می گرفت بی مقدمه از آدم بخواهی از خصوصی ترین احساسش بگوید.

یاد روزی افتادم که در پارک جنگلی از جمع دوستان عقب ماندی . کفش وجورابت را در آوردی و پا برهنه راه رفتی. جاوید از جمع فاصله گرفت و مثل اینجور وقتها که رفتارت را نمی پسندید, اخم کرد.

(( ما با تمدن فاصله داریم . هنوز هم بدوی هستیم.))
جواب ندادی .
جاوید بلند گفت : (( نه شیوا ؟))
از پشت سر گفتی :
(( نه جاوید , ما با تمدن فاصله نداریم با طبیعت فاصله داریم.))

یکی صدایم زد.
(( شعله .))

تند برگشتم و قبل از هر چیز رنگ سورمه ای ماشین را دیدم. قلبم ریخت و سرم گیج رفت . بعد جاوید را دیدم که صاف کنار ماشین نو ایستاده بود و به زحمت جلو غرور و خوشحالی اش را گرفته بود .مثل دانش آموزی که در انتظار تعجب و تحسین به تو چشم دوخته بود.

مات و مبهوت به جاوید و ماشین نگاه کردم. فکرمیکردم در این مدت همه چیز را فراموش کرده ام . جاوید تعجب مرا به انتخاب خودش در خرید ماشین ربط داد و با قدردانی دستش را به سینه گذاشت و با ژست مودبانه ای به هر دوی ما گفت:

(( خانم ها , در خدمتم.))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 30 Jun 2014 17:49

╗═.♥.════════╔
بخش سی و سوم
╝════════.♥.═╚



در آن روز گرم کارها را تقسیم کردیم. قرار شد تو بروی دنبال کار جوان ها . نیما را به کلاس ببری و اسم یلدا را برای کلاس زبان بنویسی .

من هم باید سالمندان را می بردم پارک تا هوایی بخورند. فروغ و مامان هر دو کند می رفتند . فروغ به خاطر چاقی اش و مامان به خاطر زانو دردش . از پشت سرشان می رفتم و فکر می کردم بهتر است مثل کدام یک از اینها پیر شوم .

مامان لاغرو قبراق بود ولی با درو دیوار خانه هم درگیر بود . به شیر آب دهن کجی می کرد و به قصابی که ازش گوشن میخرید مظنون بود. شاد بودن حکم لخت بودن را برایش داشت .

از هردو به یک اندازه احساس گناه می کرد.با اخم تسبیح می گرداند و با چهره ی رنج کشیده پیش خدا حاضر میشد . آدم های مظلوم را دوست داشت و تا وقتی مظلوم باقی مانده بود به آنها کمک می کرد.

فروغ کمتر از او به فکر خلایق بود . برایش مهم نبود که همسایه اش از فشار خون خفه شود . حواسش به خودش بود . بعضی وقتها غم مثل رویایی سرد از چشمانش عبور میکرد ولی در جانش نمی نشست.

به کار دنیا می خندید و با خنده برجستگی های بدنش حالت می گرفت . صدایش در حرف زدن با مردها بفهمی نفهمی نازک ترمی شد .مرا که می دید میگفت خوشگل شده ای . مامان میگفت زبان باز است . چاپلوس است . می دانستم ولی از زبان بازیهایش خوشم می آمد.

روی نیمکت پارک نشستیم و از پسرک بستنی فروش بستنی خریدیم .
مامان گفت : (( برای قندم خوب نیست.))
فروغ گفت : (( بخور بابا دنیا دور روز است. آن دنیا این بستنی را هم نمی دهند. ))
دنبال پسر رفتم که بستنی ام را عوض کنم . قیفی اش را می خواستم . زود برگشتم.

مامان گفت : (( انگار احساس هم ندارد.))
گفتم : (( کی احساس ندارد؟))
(( بنده خدا صادق را می گویم .))

به فروغ نگاه کرد. به عنوان کارشناس امور جنسی قبولش داشت .
((نه؟))

(( از آنهایی است که توی خودشان می ریزند و بعد یکدفعه منفجر می شوند. یادم هست یک شب من و ایران رفته بودیم خانه ی جاوید . آن موقع شیوا نیما را حامله بود. وضعشان خوب نبود. از دهانش پرید که چیز ترش و آبدار می خواهد چیزی مثل گریپ فروت. جاوید گفت وقت کردی باز هم هوس کن. ایران گفت ویار دارد. جاوید گفت این احساس الکی است . گفت یک چیزی بخور رفع می شود. یک چیزهایی هم در مورد تلقین و اینجور چیزها گفت . جاوید هم که میدانی وقتی پیله می کند ول کن نیست.))

فروغ از پسر بچه ای که اسکیت سواری میکرد خواست کمی دور تر برود . ممکن است به پای آنها بخورد.

(( صادق یک کلمه حرف نمی زد. سرش را انداخته بود پایین چ تلویزیون تماشا می کرد. صادق که رفت جاوید تازه شروع کرد. گفت که آدم باید بتواند جلوی هوسش را بگیرد . می گفت تعجب کرده است از اینکه چنین چیزی را از زبان شیوا شنیده است .نیم ساعت نگذشته بود که صادق کیسه ای پر از گریپ فروت را از دم در داد و رفت .))

با احساس مبهمی از دلخوری گفتم: (( رفتارش با شیوا جوری است که انگار همیشه به او مدیون است.))
فروغ ابروهایش را بالا برد .
(( خیلی احترامش را دارد.))
گفتم: (( خب, شیوا به مادرش می رسید .))

بستنی اش را تمام کرد .
(( دختر فداکاری است .))
مامان گفت : (( دختر من بیگانه پرست است . حواسش به همه هست الا من.))

فروغ به زانوی مامان زد .
(( به تو هم می رسد . بروز نمی دهد.))
مامان چیزی گفت که نشنیدم . به پهلویم زد.
(( حواست کجاست ؟ بستنی ات آب شد.))




╗═.♥.════════╔
بخش سی و چهارم
╝════════.♥.═╚



از مرد آرام خواستم تا بگوید او چه شکلی است ؟
گفت : (( کی ؟))
گفتم : (( او.))
مرد آرام خندید.
(( تو دختر جالبی هستی .))
(( مسخره ام می کنی ؟))
(( نه والله آدم اصلا نمی تواند چیزی که توی فکرت میگذرد پیش بینی کند.))
گفتم : (( خارج از برنامه حرف زدم ؟))

ماشین را پارک کرد.
(( همین خوب است . خارج از برنامه بودن خوب است .))
(( اگر خوب است به سوالم جواب بده. بگو چه جور زنی بود ؟))
((بود؟))
(( چه میدانم, است.))
(( چی بگویم ؟))
(( مثلا شیک پوش بود؟))

مرد آرام گفت که بحث را عوض کنم. ساکت شدم. آن روز از صبح کلافه بودم. شب خواب دیده بودم مرده ام. حسودیم میشدبه همه ی زنده ها که همچنان در بینشان زندگی میکردم. صبح مامان گفت عمرت طولانی می شود و انگار گفت عذابت بیشتر می شود.

عصبانی شدم و فکر کردم من هم مثل مامان یک روز با درو دیوار بی دلیل دشمن خواهم شد . مرد آرام زبان سک ت را خوب می شناخت. فهمید که دنبال بهانه می گردم . همیشه کاری کرده بود که به موقع خودم را کنترل کنم. احترام برایش مهم بود . با بی میلی شروع کرد به حرف زدن.

(( یک جور بی دقتی در رفتاو پوشش داشت . هیچ وقت متوجه ظاهرش نبود آنقدر که گاهی خشن به نظر می آمد . ولی پشت رفتار زمختش وجود یک طبیعت سرکش را احساس میکردی . خودش هم انگار این را می دانست که بعضی وقتها آنقدر خشک و جدی می شد . می دانی اینجور آدمها مجبورند طبیعتشان را رام کنند , مبادا که رم کنند.))

مثل این که قطعه ی ادبی خوش آهنکی را داشت می خواند .

گفتم : (( از چشمهایش بگو , از موها و فرم بینی اش.))

و حواسم بود که طفره نرود. داشتم با عصبانیت فکر میکردم همیشه طفره رفت است. در نیت درستش شک نمی کردک ولی آن را نمی فهمیدم. مثل بازی در فیلم هندی بود و من منتظر بودم ستاره ی فیلم پرده از روی رفتارهای مجهول و معیوبش بردارد.

(( نگاهش مات بود. یکدفعه از درون جرقه می زد . با یک فکر حالت می گرفت . اخم بهش می آمد. وقتی نگران میشد دهانش معصوم می شد. ))
گفتم : (( نفهمیدم بالاخره چجور زنی بود؟))
گفت : (( زن قشنگی بود ولی تو قشنگ تری .))
داشت خرم میکرد .باج میداد تا دست بردارم.
گفت : (( جدی می گویم , باور کن.))

باور کردم . تا آن زمان دروغ نگفته بود . اهل تعارف نبود. بعضی وقتها آرزو کرده بودم خرم کند. حرف های قشنگ بزند . تاییدش کافی نبود . تعریفش را هم میخواستم. هیچ کدام از این کارها را هم نمیکرد . بیشتر اوقات تلخ بود و گاهی توی ذوقم می زد . مهربان بود ولی برای مهربانیش کلمه نداشت. مثل مهرداد قربان صدقه نمی رفت . جانم, عزیزم نمی گفت . حتی اسمم را هم به زبان نمی آورد.

اصرار کردم باز هم بگوید .
((با همه و خودش صادق و صمیمی بود .))
گفتم از ظاهرش بگوید .
(( گفت شانه هایش پهن بود.))
تند گفتم : (( ببخشید مرد بود ؟))
از صدای عصبی خودم جا خوردم.
((مرد؟))
به جلو خیره شد و لبخند زد .
((یک عالم زنانگی درش پنهان بود.))

باز هم می خواست بگوید . تازه جان گرفته بود. انگار با گفتنش چیزی مقابل چشمش خلق می شد . دیگر نخواستم بدانم. تحملش را نداشتم.

در لحنش ستایش بود. ستایشی که جایی برای هیچ رقیبی نمی گذاشت . دل درد گرفتم. به خودم گفتم بکش .تاوان زیاد دانستن همین است.

حرفش را قطع کردم و غیر منتظره پرسیدم.

(( شبیه من بود ؟))

بلافاصله جواب نداد , فقط پرسید که آیا ناراحتم کرده است؟
تند گفتم : (( نه.))
با دقت نگاهم کرد.

گفت اگر فکر میکنم این رابطه باعث رنج و آزارم می شود بهتر است دیگر ادامه ندهیم. بعد معذرت خواست و گفت حس تنهایی یا شاید هم خودخواهی اش مانع شده است احساسات مرا بفهمد.

آن شب مرد آرام بیشتر از همیشه حرف زد و گفت از فردا می رود پی کارش .
گفت : (( اینجوری برای هردویمان بهتر است .))


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 15 Jul 2014 13:38

╗═.♥.══════╔
بخش سی و پنجم
╝══════.♥.═╚


فروغ گفت : (( حیف نیست دختر جوان و خوشگلی مثل تو غصه بخورد.))
گفتم : (( نمی خورم.))
و چشمهایم پر شد.
(( مردی که اینقدر مادری باشد فایده ندارد.))

مادر بهانه بود. مردهای من عاشق نمی شدند. دم دست بودند ولی مال من نبودند. با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند.

(( محمد علی هم مادری بود. مادرش که مرد آمد سراغ من.))

فروغ همیشه کمی عقب بود. ولی از کجا باید می فهمید که مهرداد حتی از خوابهایم رفته است.

به برگهای شمعدانی کنار پنجره دست زد و به بیرون خیره شد . خوشم می آمد نگاهش بکنم . چشمهایش مرطوب می شد و هوای نمناک بعد از باران را به یادم می آورد.

(( یعنی تو نرفتی؟))

(( من هم رفتم .همیشه دگرو بر خانه اش می پلکیدم . می دانست که به یک اشاره بندم تا پیشش بروم. خودش را به ندیدن می زد . ولی من می دانستم که غیر از من با هیچ زنی خوشبخت نیست . بعد از چند بار که آمدم و رفتم بلاخره چند قدم به من نزدیک شد و کفت که آنجا نروم. گریه کردم. گفتم نمی توانم. گفت نباید شوهر میکردی . بعد گفت که یک جای دیگر همدیگر را می بینیم,اینجا نه. قرارمان باغ بود. بیرون از شهر نبود ولی پرت و خلوت بود.))
لبخند ترو تازه ای صورتش را جوان کرد.
(( آن روز هر کاری می کردم ,وقت نمی گذشت .حیاط را شستم. اتاق را جارو کردم. قالی را تکاندم. بعد از ظهر همه جا از تمیزی برق میزد. بقچه ام را بستم و گفتم میروم حمام . پاهایم میلرزید. به باغ که رسیدم روی سنگی نشستم و منتظرش شدم. ))
(( آمد؟))
(( آره .یک کلمه حرف نزدیم. هر دو گریه کردیم. هوا یکم ابری بود. بقچه ام را که دید خندید . من هم خندیدم. دستهایم میلرزید. ))

به دستهایش نگاه کردم.

(( آخرین باری بود که خوشبخت بودم.))

از نظر مرد آرام خوشبختی اول و آخر نداشت و چیز یکدستی نبود. مثل بذری است که یکبار در جنگل زندگی آدم پاشیده می شود و با چشم بینا می توان آنها را پیدا کرد.

(( علفی از زیر پایم کندم و سرم را بلند کردم. یکدفعه برق قمه از دور چشمم را کور کرد. نفهمیدم چی شد . انگار صاعقه زد. فقط یادم می آید که افتادم به پاهای پدر جاوید و التماس کردم مرا بکش . مقصر منم ,مرا بکش.))




╗═.♥.══════╔
بخش سی و ششم
╝══════.♥.═╚



جاوید گرفتار کارگاه تازه بود . دیر به خانه می آمد و می گفتی همه اش بوی چوب می دهد .روزی که به خانه تان آمدم رنگ و رویت پریده بود . گفتی بوی چوب حالم را به هم می زند. گفوی همه چیز این روزها همین بو را می دهد.

گفتم: (( نکند ؟))
سرخ شدی و خندیدی . با تعجب نگاهت کردم.

(( خنده ام میگیرد از خودم. تا زنی شکمش بالا نیامده باشد نمی فهمم حامله است . با یلدا توی خیابان راه می روم و از تعجب شاخ در می آورم . دختری را نشانم می دهد .بینی اش را عمل کرده . یا فلانی مویش را رنگ کرده . نگات کن مدل ابرویش را . آن یکی منتظر ماشین است . این یکی درد رد گم می کند . پیش او که هستم احساس می کنم کور هستم.))

گفتم : (( حالا هستی یا نه ؟))
(( کور؟))
(( نه بابا ,حامله؟))
(( صبح رفتم آزمایش.))
(( چرا انقدر دیر ؟))

شانه بالا انداختی .
(( خریت.))

یک لحظه به نظرم آنقدر ساده و بی تکلف آمدی که بلند شدمو بوسیدمت .
(( چه خبر است . مردنی ام ؟))
(( بس که عقل کلی و اشتباه نمی کنی وقتی هم اشتباه می کنی و زیرش نمی زنی , خوشم می آید .))
(( کی گفته عقل کلم؟))

و شیر آب را بستی تا صدایم را بشنوی .
(( همه. جاوید همیشه ورد زبانش است که شیوا اشتباه نمی کند.))

شیر را باز کردی .
(( این جوری فرصت اشتباه کردن را از آدم میگیرد. ))

گفتم : (( تو عاقلی ,خانمی, متینی , دانایی .خلاصه گند نمی زنی . حالا خوشم می آید می بینم ناخواسته حامله می شوی بسکه هر چیزی داری خواسته ای. بعضی وقتها , نقص آدمها را قشنگ تر می کند .))

گفتی : (( حالا خوب است که حرف میزنی والا آدم نمی فهمد توی مغزت چه فکرهای عجیب و غریبی می گذرد.))
فروغ داشت از پله ها پایین می آمد.
گفتی : (( تا خبردار می شود تو اینجایی, پایین می آید.))

(( می آید تا از محمد علی بگوید. خوشم می آید از این محمد علی .))

پشتت به من بود. گفتی ظرفهای نشسته را دم دستت بگذارم .

(( از آدم بزدل بدم می آید. اچل زنش را طلاق می دهد . بعد ازش سو استفاده می کند. جایی که قرار است مردو مردانه بایستد , موش می شود. فروغ وقتی داستان باغ را تعریف می کند هیچوقت آخرش را نمی گوید . انگار اصلا آن اتفاق نیافتاده.))

(( چه اتفاقی ؟))

(( محمد علی چشمش می افتد به پدر جاوید و شاگرد قلچماقش. پدر جاوید قمه به دستش بوده و جلوتر می آمده . محمد علی یک قدم می رود عقب و پشت سر فروغ قایم می شودو همان جا ایستاده خودش را خیس می کند.))
پشت سر هم سرفت می کنم. می خواهم اشاره کنم که نگویی. فروغ دم در ایستاده بود.

(( جاوید اینها را بهت گفته شیوا؟))

صدایش می لرزیدو پوست چین دارش مثل توبره ای از زیر گردنش آویزان شده بود.

شیر آب را بستی و کمی شرمنده گفتی : (( یعنی دروغ گفته؟))

دستش را تکیه داد به دیوار و از هال گذشت که به حیاط برود.
(( نه چه دروغی . وقتی خودش همه چیز را دیده , چرا دروغ بگوید ؟))

آمدی وسط هال و گفتی :
(( خودش ندیده. شاگرد گفته . جاوید خودش آنجا نبود . سر مغازه بود.))

فروغ بدن چاقش را تکیه داد به در و چشمهایش راه گرفت . کمی به همان حالت ماند. انگار لازم داشت تا به باغ برود.

(( جاوید تازه سبیل در آورده بود . اول موتای سیخ سیخی اش را دیدم . توی ماشینی که پدرش آورده بود قایم شده بود. چشمهایش هنوز هم یادم هست . همان لحظه فهمیدم کار خودش بود.))


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 15 Jul 2014 13:46

╗═.♥.════════╔
بخش سی و هفتم
╝══════.♥.═╚



آن روز مامان زیر گوشم گفت هوا پس است.مثل زندانی اعتصابی قاشق را به قابلمه می کوبیدی و جاوید زندانی دیگری بود که در حیاط سیگار می کشید . پیراهن کهنه ای تنش بود و زیر شلوار راه راهی پایش . دگمه های پیراهنش باز بود.

یاد جاوید سالها پیش افتادم. زیاد سیگار می کشید و وقت ناکامی مثل درخت خشکیده ای که از ریشه قطع شده باشد دراز به دراز روی شکم می افتاد. دستش به هیچ کاری نمی رفت . می دانست که اخراجش می کنند و تا مشکلش را به مشکل عمومی جامعه ربط نمی داد , آرام نمی شد ولی مشکلش همیشه تو را قوی تر می کرد. ورقه های جاوید را تصحیح می کردی و در همان برای پیدا کردن کار به هر جا سر می کشیدی.

جاوید بعد از چندماه بیکاری , در چوب بری مشغول به کار شد و کم کم توانست در آن شریک شود. حساب و کتاب همه چیز با تو بود. همیشه در حال نوشتن و محاسبه کردن بودی. ندیده بودم از چیزی شکایت کنی . جاوید می گفت شیوا زنم نیست, رفیقم است. حالا رفیق بدجوری توی آشپزخانه درگیر بود. آفتاب تا نزدیک حوض آمده بود . نیما چسبیده بود به دامن مامان و یلدا از پشت پنجره اشاره می کرد به اتاقش بروم. همه چیز بهم ریخته بود . روی مبل پر بود از لباس .

جاوید گفت :
(( خانم حوصله ی کار کردن ندارد.))

مامان نانا لواش خریده بود و یکی یکی تا میکرد. عاشق نان بود. همیشه توی نانوایی ها پلاس بود. هرجا می رفت نان تازه با خودش می برد. جمعه ها در صف طولانی می ایستاد تا سنگگ گیرش بیاید . اگر روزی در خانه نان نبود مظطرب می شد. چادرش را سرش می کرد و تند می رفت دم در نانوایی.

(( من که رسیدم دعواهایشان را کرده بودند. جاوید می گفت خانم فلانی با هوش اله و بله است و در عرضه و لیاقت دست مردها را از پشت بسته و در یک چشم بهم زدن کار صد نفر را می کند ولی شیوا چی ؟))

گفتم : (( شیوا چیزی نگفت؟))

(( اولش نه .رعایت مرا می کرد ولی جاوید ول کن نبود. آخرش صدای او هم در آمد . گفت دوست دار لم بدهد . دردش این است که نمی تواند ول بشود . گفت دوست دارد مثل فروغ جلو آفتاب دراز بکشد و دنیا عین خیالش نباشد . گفو نمی داند به کی امضا داده که حتما باید کاری کند. وقتی نیم ساعت وسط ظهر خوابش می برد فوری بلند می شود و شیشه ها را پاک می کند.))

(( شیوا اینها را گفت؟))

(( آره . جاوید هم گفت الگوی آدم که یک زن بیسواد عامی باشد دیگر چه انتظاری داری . میشوی چی چی اوف؟))

(( ابلوموف.))

(( آره همان . شیوا داد زد که اصرا چرا باید دایم حساب پس بدهد . جاوید گفت پسرفت کرده ای . شیوا صدایش را بلند کرد تو پیشرفت کرده ای بسمان است.))

مامان رفت پیش جاوید.

(( صبر کن مادر , نقشه ها دارم. از وقتی آمده ایم اینجا شیوا عوض شده است. این خانه طلسم شده است.))

مامان چیزی گفت که نشنیدم.

جاوید گفت : (( نه مادر .منظورم خرافات نیست . حالا کع دیگر نمی تواند پول را بهانه کند .آزاد هم هست هر کاری دوست دارد بکند . ورزش کند, سفر برود و ببیند که دنیا چقدر عوض شده است. به جای اینها فقط بهانه میگیرد , بهانه های خاله زنکی و احمقانه . به قراردادهایم ایراد میگیرد ,به منشی دفتر ایراد میگیرد و خلاصه به هر چیز. جمعه هم که خانه هستم خانم حوصله ندارد جواب سلامم را بدهد.))

به دیوار آشپزخانه تکیه دادم و گفتم : (( احوال چارلی؟))

مثل جنگجویی میان ظرف و ظروف آشپزخانه به دام افتاده بودی.

(( فکر نمیکردم یک روزی این چیزهای احمقانه گرفتارم کند.))

گفتم : (( احمقانه نیست.))

(( اخم که می کنم نمی خواهد بداند برای چه ناراحتم. فکر می کند به خاطر آن منشی تحفه ناراحتم. دلایلش همیشه آماده است . کدها مشخص اند. حرف که نمی زنم از خودش نمی پرسد این بنده خدا که لال نبود چرا یکدفعه اینطور شد ؟ راحت تر است که فکر کند زنها بعضی وقتها کم حرف می شوند. به خودش زحمت نمی دهد ببیند توی دل من چه خبر است؟))

سرت را خم کردی و به خودت نگاه کردی .

(( باید خودت از آن بگویی.))

((علاقه ای به شنیدنش ندارد. خیلی که توجه کند چندتا سوال به نظرش می آید ولی با سوال و جواب که نمی شود از کسی چیزی فهمید یا حتی احوالاتش را درک کرد.))

مامان با بسته نان های تا شده آمد آشپزخانه.

(( با زور و دعوا هم نمیشود شیوا خانم.))

گفتی : (( آره می دانم با زور و دعوا نمی شود.))

مایوسانه آه کشیدی .

(( ولی اگر دوست داشتن بود , می شد مامان خانم.))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 19 Jul 2014 16:31 | Edited By: anything

╗═.♥.═══════╔
بخش سی و هشتم
╝═══════.♥.═╚



به فروغ گفتم : (( مهرداد پدر شده است.))

(( پس بگو اخم هایت چرا تو هم است ؟))
آه بلندی کشید.

(( از تولد بچه ی محمد علی که با خبر شدم پایم را توی یک کفش کردم که برویم مشهد. پدر جاوید مغازه را سپرد دست شاگردش و رفتیم مشهد. می ترسیدم اگر نرویم توبه بشکنم و برم در خانه شان . رفتم توی حرم . گوشه ای نشستم. چادرم را روی سرم کشیدم و گریه کردم. گفتم خدایا محبتش را از دلم بیرون کن.))

با خودم فکر کردم من نرفتم حرم . از این ماشین پیاده شدم و سوار یکی دیگر شدم و حالا پیاده رفتن سخت بود.

نشست کنار پنجره.

(( دستم به کار نمی رود . نمی دانم عاقبتم چه می شود. به این پنجره مث آیینه ی توی کیفم عادت کرده ام. عصرها از اینجا به بیرون نگاه می کنم و فکر میکنم تنها نیستم. از این پنجره ها با همسایه ها احوالپرسی می کنم. آن درخت را میبینی همدم من است. گنجشک ها می آیند سهم نانشان را می خورند و می روند.همسایه روبرو هر روز پتو می تکاند و با سر به من سلام می کند. تنها نیستم. تا اینجا هم راضی بودم.از پایین بوی غذا می آید.آدمهایی می آیندو میروند.شیوا هم هست. همه ی اینها را که از دست بدهم باید سرم را بگذارم و بمیرم.))

گفتم که غصه نخورد .جاوید یک فکری هم برای او می کند.
گفت : (( حلال زاده است. آمد.))

نیم خیز شدم و از پنجره نگاه کردم .
((کو؟))

گفت : (( گوش کن . صدای دسته کلیدش می آید. الان هم خودش میرسد . چند وقت است که دیر می آید.))
سرش را دزدید.

(( همیشه به پنجره نگاه می کند. عادت دارد. من هم از این کوچه که می آمدم بی اختیار سرم را می بردم بالا و به پنجره نگاه می کردم.))

گفتم: (( از پیش محد علی که می آمدی؟))
(( آره.))

گفتم : (( یعنی جاوید هم از پیش محمد علی می آید؟))

انگشت های بازش را روی قلبش گذاشت و حالتی گرفت که یعنی طپش قلبش را حتی از ته آن تپه ی گوشتی احساس می کند.
گفت : (( دنیا بدون محمد علی فایده ندارد ,شعله جان.))





╗═.♥.═══════╔
بخش سی و نهم
╝═══════.♥.═╚



جاوید می گفت : (( صادق راست می گوید زن و مرد به یکدیگر که علاقمند میشوند اشغالگری هم شروع می شود. همه اش در پی تصرف همند و به آزادی هم لطمه میزنند. مالکیت شروع می شود و آرام آرام خصوصیات یک مالک رد هم پیدا می کنند . می شوند بپّای هم .))

طرف صحبتش من و مامان بودیم ولی حواسش پیش تو بود که بیخودی توی اتاق راه می رفتی . بالاخره هم رفتی حمام کمک فروغ .

زیر سیگاری را روی میز کنار دست جاوید گذاشتم . شکل قورباغه بود. بعد رفتم در حمام را زدم.
(( کمک نمی خواهی ؟))

صدای فروغ می آمد که با تو حرف میزد . بیرون که آمدی خیس عرق بودی .

(( چی میگفت اینقدر؟))
با حوله عرق صورتت را خشک کردی .

(( میگفت پاهای محمد علی قشنگ بود. شکیل بود .))

خندیدم . خواستی حوله را آویزان کنی , نتوانستی . آنرا با عجله روی دلت فشار دادی و خم شدی . انگار بخواهی جلوی ریختی چیزی را از روی دامنت بگیری . صورتت از درد جمع شد . خیل یزود به خودو مسلط شدی و گفتی که برای همه چای بریزم.

جاوید داشت از تفاهمی که با همفکری بدست می آید , برا یلدا که تازه آمده بود می گفت . قند و خرما آوردی . خم شدی و گفتی :
(( تفاهمی که از پاها شروع می شود قابل فهمتر است .))

و به در حمام اشاره کردی .
جاوید تیز شد .

(( چی گفتی؟))

نشنیده گرفتی . جاوید گفت یکبار دیگر بگویی .

یلدا گفت : (( موافقم.))

معلوم بود که در هر صورت می خواهد طرف تو را بگیرد.

جاوید براق شد .

(( پا تا وقتی ارزش دارد که بتواند وزن بدن را تحمل کند و راهش ببرد.))

بلند شدی . تلو تلو میخوردی .

مامان کنار گوشم گفت : (( زهر ماری خورده؟))

لب نمی زدی . یکبار امتحان کرده بودی و گفته بودی بدون این شادترم.

بی حال گفتی : (( من اصلا نمی دانم پا دارم یا نه؟))

جاوید گفت : (( مثل اینکه تو امروز هذیان می گویی.))

آشکارا عصبانی بود .از اینکه جوابش را ندادی عصبانی تر شد ولی با چیزی کت یادش آمد , جلو خودش را گرفت .
گفت : (( تقصیر خودت نیست . با کاری که امروز کردی طبیعی است هذیان بگویی.))

مامان گفت : (( کدام کار ؟))

گفتی : (( هیچی بابا .))

رفتی حمام . یکدفعه همه چیز را فهمیدم. دنبال جاوید رفتم که داشت برای خودش چای می ریخت.

(( چرا به من نگفتید ؟))

جاوید رو به سماور گفت :
(( تو که باید خواهرت را شناخته باشی.))

مامان هنوز داشت به من و جاوید نگاه میکرد.

جاوید سیگاری روشن کرد . بفهمی نفهمی انگشتانش می لرزید .

گفت : (( نگران نباش . شیوا از عهده اش بر می آید.))

صدای تالاپی آمد. یلدا دوید طرف حمام. من و مامان هم پشت سرش رفتیم.
مامان گفت : (( حتمی دوباره سکته کرد.)) فروغ را می گفت .

جیغ یلدا بلند شد .
(( مامان.))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 19 Jul 2014 16:35

╗═.♥.═══════╔
بخش چهل
╝═══════.♥.═╚


کنار تختت نشستم.
(( تو خیلی کمک کردی .))

گفتم : (( می توانستم این کمک را همان اول بکنم . تو هم خودت را ناقص نمیکردی .))

(( خودم کمک نخواستم . فکر کردم از پسش بر می آیم.))

(( من زیادی حواسم پیش خودم بود.))

اهرم زیر تخت را چرخاندم . تخت کمی بالا آمد . بالش ات را درست کردم .

گفتم : (( مامان می گفت حیف شد. پسر از دست رفت.))

(( از کجا معلوم که پسر بود ؟))

(( از آنجا که اگر جنین از دست برود پسر است و اگر بماند دختر . ))

لبخند کم جانی روی لب هایت آمد و فوری رفت.

رژم را دادم و گفتم :
(( یک کم بزن . جاوید هزینه ها را که پرداخت کرد می رویم خانه.))

بلند شدم راه رفتم . تخت بغلی خالی بود.

بی حوصله انگار پیش خودت گفتی : (( آدم اگر نخواهد برگردد به خانه چه کار باید بکند ؟))

از پنجره به بیرون نگاه کردم . آفتاب همه چیز رت خوش رنگ کرده بود . ماشین ها از آن بالا کوچک بودند.

(( یک راهش این است که کنار خیابان بایستی و سوار ماشینی که پیش پایت ترمز می کند, بشوی.))

این را گفتم چون می دانستم ایستادن کنار خیابان به این منظور از نظر تو کار غلطی است . با اخاق تو جور در نمی آمد و من اخلاق تو را لازم داشتم. یک جور غیرت فراموش شده به کارم می آمد تا بتوانم از خودم در برابر وسوسه ای که راحتم نمی گذاشت , دفاع کنم.

دلم میخواست از پله ها پایین بروم . کنار خیابان بایستم و منتظر ماشین شیری رنگ بشوم .به قضاوت تند و داوری بی چون و چرایت نیاز داشتم تا کشمکش درونم را آرام کنم.

سهل انگارانه گفتی : (( این کاری نیست که دوست دارم بکنم.))

(( پس چی ؟))

نگاهت کردم . رنگت پریده بود.

(( خودم هم نمی دانم.))

گفتی تختت را صاف کنم. چشم هایت را بستی . انگار خیال رفتن از اینجا را نداشتی.

(( این روزها در خواب هایم کارهایی می کنم که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم. صبح چشمم را باز می کنم و باور نمی کنم صاحب آن خواب ها باشم.))

یاد کتاب تعبیر خواب افتادم که چند روز پیش زیر بالش ات دیده بودم.

بازویت را گذاشتی روی چشمهایت مثل کارگر خسته ای که دور از آفتاب چرت می زند.

(( خواب میبینم که رفته ام .))
(( کجا؟))
(( یک جایی غیر از اینجا.))

فکر کردم جایی که میخواهی بروی مکان جغرافیایی نیست .

ساکت شدی . شاید خوابت برده بود یا شاید هم به قالب محتاط همیشگی ات رفته بودی .

روی تخت نشستم و گفتم : (( کجا؟))

ترسیدم بگویی آن دنیا.

لب هایت آرام تکان خورد ولی کلمه ای بیرون نیامد.




╗═.♥.═══════╔
بخش چهل و یکم
╝═══════.♥.═╚



زیر باران خیس شده بودم. مسیرم را گفتم و به طرف ماشینی که نگه داشت دویدم . قبل از اینکه سوار شوم در جلو باز شد.

مرد آرام گفت : (( سلام.))

روی صندلی نشستم و در را بستم. این همان لحظه ای بود که در خیالم می دیدم و حالا فکر میکردم چه چیزی در خیال هست که آن را اینقدر با واقعیت متفاوت می کند.

گفتم : (( اگر بگویی اتفاقی از اینجا رد می شدی باور می کنم.))
به یکی از خیابانهای فرعی پیچید.
(( اتفاقی نبود.))

ماشین را نگه داشت .چند نفری با چتر از کنار ماشین گذشتند.

با صدای گرفته گفت: (( من هم به تو عادت کرده ام.))
حرفش خوشحالم نکرد. مثل مهمان دیر آمده بود و زورم می آمد در را به رویش باز کنم.

تند گفتم : (( آن هم وقتی که من عادتم را ترک کرده ام .))
حرفم انگار در جانش اثر نکرد. حرف خودش را زد.

(( فکرش را نمی کردم دنبالت بیایم , ولی آمدم.))

به سبک خودش گفتم : (( خوب نیست .))

با نا امیدی گفت : (( آره , خوب نیست .))

باران تند شده بود . طوفان بود . با خودم گفتم باران که بند بیاید پیاده می شوم. مرد آرام ماشین را خاموش کرد . برف پاک کن ها مثل دو قلویی آرام گرفتند. سکوت مثل مسافر گردن کلفتی ماشین را اشغال کرد. نمی شد حرفی زد.

نمی شد پیاده شد . باران شیشه جلو ماشین را پوشاند. از توی قطره ای که روی شیشه غل خورد بیرون را دیدم . همه با عجله می دویدند. خیابان به سرعت خلوت شد. شاخه درخت ها در باد تکان می خورد. برق صاعقه ای از دل آسمان رد شد.

دستم را بلند کردم تا بخار شیشه را پاک کنم. دستش را تا نزدیکی دستم بالا آورد و آرام گفت بگذار باشد. سرم را پایین انداختم . سکوت نفسم را بند آورده بود . نمی توانستم در مقابلش کاری کنم. عرق سرد را روی تیره ی پشتم حس کردم .

دهانم خشک شد . قطره ای باران می خواستم تا لبهایم را تر کنم. احساس کردم ماشین تنگ شد. دم کرد . باران می خواستم . هوا می خواستم . عرق کرده بودم. چشمهایم را روی هم فشار دادم و صدای باران را شنیدم. حالا با شدت بیشتری به سقف ماشین می کوبید . نفسم بند آمد. با دست آزادم به دستگیره ی در چنگ زدم.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dreams of Tibet | رویای تبت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites