تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Dreams of Tibet | رویای تبت

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 19 Jul 2014 15:39

╗═.♥.═══════╔
بخش چهل و دوم
╝═══════.♥.═╚



مرد آرام نبود. هیچ جا نبود.

ماشین ها از کنارم می گذشتند . بوق می زدند و رد می شدند. راننده ها خم می شدند و وراندازم می کردند. بعضی ها نگه میداشتند . مسیرم را به هیچ کدام از آنها نمی گفتم. مسیر هم مثل اسم رمز صاحب داشت . صاحبش نبود. رفته بود.

از بیمارستان بیرون آمدم . از مسیرهایی که قبل از آن با ماشین می آمدم پیاده گذشتم و فکر کردم پیاده ها چیزهای بیشتری از دنیا می بینند . جلو مغازه عکاسی ایستادم و به عکس ها نگاه کردم . قبرستانی از مرده های خوشگل بود. از ظوپر مارکت و بسته های جوانه ی گندم هم رد شدم.

مرد آرام در جایی از این دنیای شلوغ پنهان شده بود.
مرد آرام با آمدنش یکسانی دنیا را به هم ریخته بود. از شمشادهای کنار خیابون , از عابر خوش بو , از بچه ای که پشت شیشه ی ماشین نگاهم می کرد لذت نمی بردم . ماشین شیری رنگ در مزایده ای بی نام گرانبهاتر از اینها شده بود.

راه می رفتم ولی تعادلم از پیش بهم خورده بود. باید یکی از فرق سرم می گرفت و ستون فقراتم را بالا می کشید . به طرف خانه ی شما آمدم . شاهدی می خواستم که بگوید ارزش هیچ ماشینی بالا نرفته است و فقط توهم به سراغم آمده است. به من بگوید برگردم به همان روزهای همیشگی ام که طلوعش سر ساعت بود و غروبش سر ساعت.

ساعتم را از مچم باز کند و با ساعت همه ی آدمها تنظیم کند. به من بگوید چیزی که من لازم دارم ماشین نیست . خانه است. خانه ای که ثابت باشد . متحرک نباشد . سقف داشته باشد . بشود در آن راه رفت . دراز کشید . تمام قد ایستاد و حتی رقصید. با صدای بلند گفتم مرده شور این ماشین را ببرد. مرده شور خیابان را ببرد.

قبل از آنکه سوار ماشینی بشوم به ماشین عقبی نگاه کردم مبادا که او باشد .

سر کوچه ی شما پیاده شدم . موهایم زیر روسری عرق کرده بود . نه پاکیزه بودم و نه آراسته . احساس بدی داشتم . به نظرم می آمد طرد شده ام. به دلیلی که نمی دانستم به این دنیا پرت شده بودم و شاید تکه هایی از وجودم را در جایی از فضا از دست داده بودم.

باید جمعشان میکردم تا اینقدر ناقص و سردر گم نباشم. خودم را گم کرده بودم و باید پیدا میکردم ولی ای لعنت به من , خودم نمی خواستم. او را می خواستم . سلانه سلانه از کوچه پایین آمدم . بی اختیار سرم را بالا بردم و فروغ را دیدم که داشت از قاب پنجره با حسرت نگاهم می کرد.




╗═.♥.═══════╔
بخش چهل و سوم
╝═══════.♥.═╚



مامان از جاوید پرسید .
(( شیوا چه اش شده است ؟))

رنگت پریده بود و ساکت چیزهایی را جابجا میکردی . صدای ضبط بلند بود . جاوید فک بر آمده اش را با دو دست گرفت . به چپ و راست چرخاند و دوباره آن را جا انداخت .

گفت : (( ضعف اعصاب بعد از آن داستان طبیعی است .))
از نظر جاوید هیچ چیز غیر طبیعی نبود. خیلی دلم می خواهد از او بپرسم آیا اتفاق امشب هم طبیعی است ؟))
همان روز جاوید خبر داد که تا چند هفته ی دیگر از این خانه می روید. همه چیز آماده بود. سند, مدارک شهرداری و نقشه .

فروغ با کسی حرف نمی زد . از لشکر دوستان خبری نبود. مدتها بود کسی به خانه تان نمی آمد .

مامان گفت : (( صادق چرا نیست ؟ همیشه کمک دستتان بود .))

بلند گفتم : (( شاید میانشان بهم خورده است .))

جاوید گفت اصلا به فکرش نبوده است و گفت الان به او تلفن می کند . زه گوشی نگاه کرد ولی بلند نشد. خسته بود . گوشی را برایش بردم . در حال شماره گرفتن گفت : (( کی می گوید رفاه بد است ؟))
(( سلام رفیق شفیق تو کجایی؟))

از اتاق بچه ها بیرون آمدی . پرسیدی جاوید با کی حرف میزند.
با اشاره گفتم : (( صادق.))

همان جا ایستادی , نزدیک پرده و گوش کردی انگار به صدای پچ پچ آدمهای نامریی پشت پرده , نه به صدای جاوید که بلند بلند حرف میزد و با دسته ی مبل ور می رفت .

گفت : (( هذیان می گویی.))

زیر گوش مامان گفتم :
(( آخر صادق هم هذیان گفت .))
مامان لبش را گزید و به تو اشاره کرد . در سایه روشن جایی که ایستاده بودی , لاغر تر از همیشه به نظر می آمدی . موهایت را کوتاه کرده بودی و شبیه عکس جوانیت شده بودی . همان عکسیژکه در اتاق یلدا بود . جاوید مدت زیادی حرف زد . از نقشه های جدیدش گفت و قاه قاه خندید.

(( سر قولم هستم . آخر هفته, همین جا . یک مهمانی خوب.))

گوشی را گذاشت و گفت :
(( مهندس هن رفتنی شد.))

و انگار گفت شاه رفتنی شد.

با یک جست از مبل بلند شد . گفتم لابد الان به خیابان می رود .
ولی جاوید همان جا ایستاد و به فکر فرو رفت .

کسی نپرسبد صادق چرا و به کجا می رود.
جاوید پیچی به کمرش داد.
(( مهندس برای همیشه می رود.))

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#32 | Posted: 20 Jul 2014 12:33

╗═.♥.═══════╔
بخش چهل و چهارم
╝═══════.♥.═╚



از پله ها بالا رفتم . توی راه پله ایستادم و با دودلی چند قدم به عقب برگشتم . شک داشتم.مرد آرام حق داشت . این عشق نبود. پیش مهرداد که می رفتم پره های دماغم می لرزید. خوب یادم است سگ شده بودم. مثل یک سگ بو می کشیدم . همه ی بوها و صداها و حس های دنیا را با قدرت یک حیوان درک می کردم.

حالا می فهمم عشق همان بود. همان بوهای تند بود. همان آتشی بود که از نوک انگشتانم بلند می شد و همان نرمی غیرقابل تحملی بود که پوستم پیدا کرده بود. عشق همان بود ولی این دیگر چه بود.

حالا سگ نبودم . بیشتر شبیه گربه ای بودم که از زیر راه پله بیرون آمد و مثل دربان لالی نگاهم کرد. راه پله نیمت تاریک بود و دیوارها از اثاث کشی های زیاد زخمی بود. از آن راه پله های فقیرانه ای بود که بوی غذا را در خودش حبس می کند و از هر خانه صدای بلند تلویزیون و صدای بچه شنیده می شود.

از پله ها بالا رفتم. حال آدمی را داشتم که داخل بالونی بالا و بالاتر میچرود و ممکن است با یک اتفاق ساده از آن بالا سقوط کند.

مهمان ناخوانده بودم . لباس تنگ و خوشرنگی پوشیده بودم و می دانستم بعد از رفتنم بوی تند عطری که به خودم زده بودم توی راه پله می ماند. کفش های پاشنه بلندم روی پله ها صدا می کرد. قبل از آنکه در بزنم به خودم گفتم زود باش . برگرد . قلبم تند می زد.

باید سریع از پله ها پایین می آمدم . باز هم چند قدم به عقب برگشتم. از آن بالا به ته راه پله نگاه کردم. تاریک تر بود. چند طبقه بالا آمده بودم؟

آن پایین نا امید کننده بود. اگر بر می گشتم باید خودم را در خانه حبس می کردم و تمرین اراده و تسلط بر نفس را ادامه می دادم و خبر مریض ها را به مامان می دادم.

روزها و شب های زیادی برای آمدن به این خانه فکر کرده بودم. با خودم درگیر شده بودم. مایوس شده بودم و از نو امیدوار شده بودم . در خانه ی روبرویی باز شد و موهای فرفری زنی زودتر از صورتش دیده شد. از در نیمه باز به من خیره شد. دستپاچه شدم. موقعیت خوبی نبود. با عجله به طرف در بسته رفتم و زنگ آن را فشار دادم.

صدای مرد آرام را شنیدم که گفت : (( چرا نمی آیی تو ؟))

به خودم گفتم برگرد . از همین جا برگرد . مگر نمی بینی با چه لحنی با تو حرف زد . با لحن یک دوست قدیمی . ولی منکه بردی دیدن دوست نرفته بودم.

گونه هایش آویزان و لب های کلفتش جلو آمده بود . حالا می توانم شانه های افتاده اش را هم به یاد بیاورم که پر از شوره ی سر بود و خوب که فکر میکنم در زیر پلکهای بادکرده اش غم بود. توی چشمهایش یأس بود. تنهایی بود ولی چیزی هم بود که فهمیده نمی شد . فقط حالا می توانم آنرا بفهمم. در نگاهش بی تفاوتی بود . همین بود که کورم کرد . تحمل و درک آن همه بی تفاوتی را نداشتم. مثل تصویری که روی دیوار باشد از کنارش گذشتم و تو رفتم .

کفش هایم را پشت در جفت کرد . گفت که برایم چای درست می کند. گفتم این کار را بلدم . به آشپزخانه رفتم . خنکی سرامیک را با کف پاهایم حس کردم . یک جفت دمپایی برایم آورد .یکی از آنها پاره بود. با شرمندگی لبخند زد.

تا کتری جوش بیاید به هال برگشتیم و کنار پنجره نشستیم . همه اش ساختمان بود و دودکش و آنتن.

گفتم : (( چطور دلت نمیگیرد با این منظره ؟))
گفت : (( عادت کرده ام .))

گفتم که جایمان را عوض کنیم.
(( روی صندلی راحت ترم .))

توی تنها مبل اتاق فرو رفت . فکر کردم جای همیشگی اش اینجاست . صندلی ولی شش تا بود . صندلی را جوری گذاشتم که روبرویش نباشم. حالا فقط نیم رخش را می دیدم . مثل زن و مردی بودیم که برای ماه عسل به اتاق هتلی ارزان قیمت رفته بودیم . گفتم اینقدر ساکت نباشد. مثلا مهمانش بودم. دستم را از روی زانویم برداشت . از زیر بغلش رد کرد و آن را نوازش کرد .

با زحمت زیاد گفتم : (( نتوانستن که نیایم .))

و احساسژکردم صورتم یک باره بهم ریخت . خوشحال بودم که نمی دید و برنگشت که نگاه کند . به دستم مثل شیی نفیس نگاه کرد و آرام گفت : (( تقصیر من بود .))

بعد ساکت شد . بعضی وقتها فکر میکردم سکوتش نه یک حالت که یک مکان بود و او مثل یک زندانی با پای خودش به سلول انفرادی سکوتش می رفت و در را پشت سرش می بست . نمی شد آن تو رفت.

انگاربا خودش گفت : (( وقتی آدم به چیزی که میخواهد نمی رسد ,زیاد دور نمی رود . همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او , شبیه به او چنگ می زند .))

هوا داشت تاریک می شد .صدایش را صاف کرد.

(( هیچ وقت به تو دروغ نگفته ام . الان هم نمی خواهم دروغ بگویم .))

از همه حرفهای راستی که با این مشقت به دنیا می آمدند , واهمه داشتم .

اشک از چشم چپم ریخت . یاد فروغ افتادم .
گفت : (( تو دختر قشنگی هستی . باشعوری .))

این جور مقدمه را خوب می شناختم . خوبی ها را به تو می گفتند تا خوب ترها را از تو دریغ کنند.

(( و من حق ندارم به غرورت لطمه بزنم.))

خواستم بگویم نه نداری و اشک از گونه ی راستم پایین آمد.

(( حق با تو بود . حالا می دانم زن ها با غرایزشان زندگی را بهتر از مردها می فهمند.))

گفتم : (( من هنوز هم نمی فهمم.))
گفت : (( من بودم که نمی فهمیدم . از خودم مطمین بودم. فکر می کردم قوی تر از اینها هستم.))
گفتم : (( تو می ترسی .))
گفت : (( شاید . ولی من سالها با چیزی زندگی کرده ام . برایم سخت است جور دیگری زندگی کنم. درموردش خیلی فکر کرده ام . نمی توانم.))
گفتم : (( پس من چی ؟))
و فکر کردم همیشه باید خودم را یاد آوری کنم.
رفت تو فکر .گفت: (( همه چیز تمام می شود. تو هم فراموش می کنی.))

قلبم یخ زد. اتاق گرم بود و تاریک. ولی من احساس کردم وسط زمستانم. دستم را آهسته از میان دستهایش بیرون کشیدم. باید راهم می کشیدم و می رفتم. حرف هایی را که میخواستم بزنم, فراموش کرده بودم. دیگر فایده نداشت.
کفش هایم جفت شده بود. منتظرم بودند.
کیفم را روی دوشم انداختم . کفش هایم را پوشیدم. در را آهسته باز کردم .راه پله تاریک بود. با دست روی دیوار گشتم. کلید را پیدا نکردم. کورمال کورمال از پله های تاریک پایین آمدم.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#33 | Posted: 20 Jul 2014 12:38

╗═.♥.═══════╔
بخش چهل و پنجم
╝═══════.♥.═╚



شیوا ! بلند شو , با من حرف بزن . ای کاش همه چیز خواب بود. مرد آرام راست میگفت که تجربیات آدم مهمند. نمی شود از آن فرار کرد. با عملی مثل عمل پیوند عضو برای همیشه به زندگی دوخته می شوند.
امشب جاوید سر حال بود . حتی از پله ها بالا رفته و فروغ را هن دعوت کرده بود.

فروغ تا آخر مهمانی نیامد. ضبط روشن بود. ظرف های میوه و شیرینی را روی میز بزرگ چیده بودی . جاوید هوس قلیان کرده بود . مامان از روز قبل برای کمک به تو آمده بود. کت و دامن مشکی تنت بود و آرایش ملایمی کرده بودی. جاوید لیوان های کوچک را پر کرد و گفت امشب همه باید بخورند. وقتی لیوان را برداشتی مهمان ها هورا کشیدند. سابقه نداشت.

مامان صدایم کرد و گفت : (( آن زهر ماری را از دستش بگیر.))

جاوید ضربه ای به پشتت زد و گفت : (( حالا شد یک چیزی .))

با چهره ی مغرور رو به مهمان ها کرد و گفت : (( این تجدید عهد بود.))

لیوان دیگری به دستت داد و به یلدا گفت : (( آهنگ شادی را توی ضبط بگذارد و به صادق گفت امشب می خواهد برقصد.

نزدیکش رفت و گفت که چرا باید برود . اصلا کجا دارد می رود .
مستانه صادق را بغل کرد و گفت که او هم می خواهد برود . همه می خواهند بروند.

جاوید پاتیل بود و یکریز حرف می زد . کلماتش شل و راحت از دهانش بیرون می آمدند. به مامان نزدیک شد. مامان با اخم عقب رفت . به طرف من آمد و قاچی ار سیبی که توی بشقابم بود برداشت.

گونه هایت گل انداخته بود.
با لبخند گفتی : (( ای کاش من هم می توانستم بروم.))

صادق می رفت که لیوانش را پر کند. رو کرد به تو .
(( کجا؟))

سوالش را تکرار کردی.
(( کجا؟))
و جوری گفتی که یعنی نمیدانی.

جاوید ایستاده بود و از تو میخواست بگویی کجا می روی . بعد گفت کجا می روی اسم کتابی است که در جوانی خوانده است.

صادق در صندلی خالی کنار تو نشست.

جاوید گفت حاضر است تو را هر جا که دوست داری ببرد و دستهایش را در هوا از هم باز کرد تا وسعت دنیا را نشان بدهد.
گفتی که جاوید نمی تواند ببرد.

لحن شوخ و پر کنایه ات مامان را ترساند. بلند شد ایستاد.

جاوید رفت سراغ پیاله ی ماست و گفت جایی نیست که در نقشه ی جغرافیایی باشد و او نتواند برود.

معلوم بود که پیله کرده است . مامان نزدیک آمد و لیوان را از دستت گرفت .

گفتی جایی که دوست داری بروی در نقشه ی او نیست .
کوتاه نمی آمدی .

آرنجت را گذاشتی روی دسته ی صندلی بازویت با بی حالی کسی که فشار خونش را می گیرند روی آن قرار گرفت .
صادق بی حرکت نشسته بود . نیم رخش به طرف تو بود . برنگشت نگاهت کند ولی گوشش به صدای تو بود.

توجه عمیقش از دور هم معلوم بود. انگار قرار بود تا ابد همان جا بماند. حالت کسی را داشت که جریان برق قوی , خونش را در بدنش خشکانده.


گفتی : (( دوست دارم بروم به تبت.))

با گفتن تبت اشک از هر دو چشمت ریخت توی صورتت که هنوز رد لبخند را داشت. همه , جا خوردیم. ندیده بودیم پیش کسی گریه کنی. صورتت را نپوشاندی یا حتی نخواستی اشک هایت را پاک کنی . آسودگی محکمی را داشتی که قبل از مرگ حرفش را زده است.

جاوید نتوانست چیزی بگوید . من لباس محلی بلندی پوشیده بودم و در همان حالت ایستاده , مانده بودم, مثل عروسک هایی که توی شیشه ی استوانه ای در نمایشگاه های محلی می گذارند. با دستهای باز و نگاه مات.

صادق تکان نخورد ولی بازویش که موازی بازوی تو بود بالا آمد و دستش آرام روی دست تو نشست .

درد حسادت مثل هوای پر فشاری از ته قلبم بالا آمد و صورتم را داغ کرد . فلج شده بودم. فهم آنی چیزی که پیش از آن در مقابلش کور بودم یکدفعه مثل صاعقه ای روحم را آتش زد.
نمی توانستم قدم بر دارم و دور بشوم. ناچار از دیدن بودم.


تو و مرد آرام در یک رویا فرو رفته بودید...



╗═.♥.═══════╔
پــــایــــان
╝═══════.♥.═╚

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dreams of Tibet | رویای تبت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites