تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

روزهای بی کسی

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 4 Mar 2014 02:30 | Edited By: shomal
رمان روزهای بی کسی ...

نوشته :تینا



بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#2 | Posted: 4 Mar 2014 02:34
خداوندا!

تقدیرم را زیبا بنویس

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

و

آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"


دردم ، درد "بی کسی" بود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#3 | Posted: 4 Mar 2014 02:35
فصل اول

از ساختمون پيش دانشگاهي خارج شديم . دستمو رو قلبم گذاشتم ویه آه کشيدم ،هواي پاک رو تا تو ریه هام فرو کردم ،چشمام بسته بود که صداي مامان رو شنيدم :
- مگه اززندان آزادشدي بچه ؟
- وااااااااااااای مامان .........
- چته تو ؟؟؟
- چه خوب ازاون دبيرستان خفه بيرون اومدم اين جا ثبت نام کردم،هرچند اينجام کم وبيشي ازاون نداره ولي اونجاپادگان بود ...
- بيابريم بابا زده به سرت فک کنم بوي دانشگاه به کلت خورده هنوزتاآزادي مونده فعلابايد بکشي تابه اونجاهابرسي
- جااااااااااااااااان؟؟؟ آتوسااااااااااااااااااااا !!!چي بکشم؟حشيش؟هرويين؟ترياک؟...
مامان نذاشت حرفم رو ادامه بدم :
خفه ...من ميگم بايددرس بخوني بايد زجر بکشي ...
همين طور که مي خنديدم به چرت وپرت گفتنم ادامه مي دادم ،مامان ايستاد...خواست که يه توسري بهم بزنه که گفتم:
- غلط کردم بابا...به جون خودم به جون خودت همون ترياکشوميکشم
زودفرارکردمودويدم،مامان ازپشت سر دادزد:
-برودعا کن دستم بهت نرسه
جلوترمي دويدم تااين که رسيدم به يک کافي شاپ،مامانم که پشت سرم بود،نتونست بهم برسه ومجبورشد که دنبالم بياد ،توکافي شاپ هم مامانم نتونست چيزي بگه اما دستشو به علامت جبران وتهديد برام تکون داد.وقتي بيرون اومديم سريع به طرف ماشين رفتم ،نزديکي هاي همون جا پارک شده بودسوارشدم وخودم پشت فرمون نشستم ،مامانم که سوار ماشين شدگفت:
- خب حالا بيا حسابامون روباهم وابکنيم
خواست که دندوني روي لپم بگيره امامن خودمو کنارکشيدم وگفتم :
- مامان اذيت نکن توروخدا لپام آويزون شده اونوقت نمي برنم سر دستت ميمونم ترشي ميزنم...!!!!
- تواگه اين زبونو نداشتي چيکار ميکردي؟
باحالتي مظلوم گفتم:
-من؟اصلا من زبون دارم منه ساده شما منو اينجوري مي بيني ؟
مامانم معطل نکردواز دوطرف لپام رومحکم کشيد،جيغ مي زدم وباخنده اززير دستش فرارکردم.
.من ومامان هميشه باهم صميمي بوديم وقبل از اين که مادرودخترباشيم دوتادوست بوديم وعلتش هم شايد اين بودکه اختلاف سني کمي باهم داشتيم .باسرعت مي رفتم وويراژميدادم ،مامانم که هميشه مخالف اين طوررانندگي من بود گفت:
- واااااااااااي دخترازدسته تو،بابامن زندگيمودوست دارم توميتوني تنهايي جوون مرگ بشي منو پياده کن
- جون من اذيت نکن که زودبرسيم خونه الهي قربونت برم من....
- خداياخودت آخروعاقبته مارو بخيرکن الهي که دومادم مامور محسوس کنترل باشه ای خدا!!!
ازخنده پشت فرمون ريسه رفته بودم ،مامانم نگاهم کردوگفت:
-الهي به اميدتو ،کم ازدست رانندگي اين بچه نمي کشيدم حالاهم درحال رانندگي رفت توکما
همين طورکه مي خنديدم گفتم :
- خوب مامان جان، تو سربه سرم نذارمنم خندهم نمي گيره آخه خيلي بامزه ترسيدي
تارسيدم خونه بامامانم فقط مي خنديديم ومسخره بازي درمي آورديم،ماشينو پارک کردم و رفتم داخل آپارتمان .ماتوي خيابون پارس تهران خونه گرفته بوديم ،درواقع منو مادرم سرپناهي جز عموم وخانوادش نداشتيم . خونه ي شيک وتميزي روتقريبا نزديک خونه ي عموکه تو زعفرانيه بود خريديم.مامام یه زن تحصيل کرده وجوون بودوسنش به چهل نمي رسيد،يعني نوجوون بوده که ازدواج کرده بود ومنو باردارشده بودامامتاسفانه يکي دوسالي بعد پدرم به علت شغلي که داشته جونشو دريهماموريت پليسي ازدست ميده.ازاون موقع ديگه مادرم به خاطرمن وعشق و وفاداري به پدرم خواستگاراشو رد ميکنه وفقط به فکر زندگيه من بودبااين که من ناراضي بودم .بعدازفوت پدرم مامان باهمون ليسانسش تويه شرکت تجاري کار پيدا کرد وزندگيمون روباهمون حقوق خوبي که به مادرم مي دادند مي گذرونديم.حتي باوجود عموم وثروت کلانش کمترين کمکي ازاون نمي گرفتيم هرچنداوازکمک به مادريغ نمي کرد ولي مامانم مي خواست مستقل باشه.روي کاناپه ولو شده بودم وچشمامو بسته بودم، يه دفعه فهميدم یه چيز خورد تو سرم ،چشمامو بازکردم ديدم مامانم جارو بدست ايستاده کنارم گفت:
- اين طوري ضعف نکني ؟!پاشوپاشو ناهاروحاضرکن وگرنه بعدي رو هم مي خوري
- مامان جونم توبذار من ازراه برسم
- منم ازراه رسيدم ولي شما مثل خانا لم دادي منتظري من برات غذا بيارم بلند شوخواب ديدي خير باشه
بانازوافاده بلند شدم ولباسموعوض کردم ودستوصورتم رو شستم وبه مامانم کمک کردم.موقع ناهار خوردن مامانم گفت:
- امروز برو خونه عموت زشته يه هفته اس نرفتي خدا مي دونه الان خونشون چه وضعيه
_ خدمتکاراهستن من ديگه چيکاره ام
_ منظورم اين بودکه برو پيشش. حتما دلتنگت شده مي دوني که چقدر بهت وابسته اس،به قول خودش خونه بدونه توآرامش نداره
بااداي خاصي حرف مامانم رو تکرار کردم که گفت:
-خجالتم خوب چيزيه هادقت کردي؟؟
زيرچشمي نگاهش کردم تا منو نگاه کردچشم غره اي بهم رفت ،شيرين زبوني کردم ،گفت:
- خدا به داده اون بدبختي برسه که گيره تومي افته خدامي دونه که خونشو توي شيشه ميکني
بااخم گفتم:
- مامان!خيلي ام دلت بخواد کي ازمن بهتر؟
- فعلا که ترشي زدي!!!!
بعدازظهر وقتي بيدارشدم مادرم به شرکت رفته بودومن بايد مي رفتم خونه ي عموفرزين .وقتي رسيدم خونه ي عمو خواستم کليد بردارم ودروبازکنم اماترجيح دادم زنگ بزنم وکليدعموباشه براي همون موقع هايي که خودش مي گفت لازمه من کليد داشته باشم .عمودرواقع به خاطر اعتمادي که به من داشت وشايد به خاطر تنهاييش منومونس خودش مي دونست ،منم بهش وابسته بودم.البته اصلا تنها نبود چون چهارتا پسرداشت که به ترتيب هر کدوم ازاون يکي بهتروخوشکل تربود.زن عمو قبل ازمرگش دلش به اين پسراش خوش بود تا لااقل پدرشونوتنها نذارن اماخب هرکسي بالاخره کاروزندگي داشت.بايدبگم زيادهم انتظاراتي که زن عمو داشت به عمل نرسيدچون پسر اولش شهرام، پليس بودو بايکي ازهمکارانش ازدواج کرده بود،پسر دومش پدرام بود که ازهمون هجده سالگي براي گرفتن دکترابه خارج ازکشوررفته بود وپسر سومي پرهام بود که درشهراصفهان مهندسي شيمي مي خوند.امااون ته تاقاري وبه اصطلاح کسي که بايد مونس عموباشه بهنام بوداماچه مونسي !همش فکر خودشو دوستاشو بيرون بود،صبح مي رفت وآخر شب برمي گشت.من هميشه متعجب بودم چطوري انقدجدي درساشومي خونه.بهنام يکسال ازمن بزرگتربودواون سال به خاطرقبول نشدن کنکورش بايد بامن کنکورمي دادوبه قول خودش من بايد پزشک مي شدم واون مهندس، من که چشمم آب نمي خورد.!!!توي تهران ماوعمواينابوديم که بهترازهمه باهم روابط داشتيم امااقوام ونزديکان ديگه فقط زمان نفع خودشون دور ما بودن ويکي يکيشون نشون دادن که فقط مگسي بودن دور شيريني وجزمهموني هاومجلس ها هيچ وقت رفت وآمد نداشتيم .اون روزوقتي ازدر خونه عمو وارد شدم هنوز ازپله هابالا نرفته بودم که ديدم عمو منتظرمن توي پله ها ايستاده ،تااين که بهش رسيدم پريدم تو بغلش .
- سلام عموي گلم چطوري؟اين هفته روبدون من خوش گذروني؟
- سلام شيطون اگه توازمن راحت شده باشي وگرنه من که جونم به جون توئه عموجون
- باورکنيد اين هفته همش دنبال ثبت نام وانتقال دهي واين چيزا بودم اصلا خونه نبودم اگه هم بودم خسته وکوفته خروپف مي کردم
عموهمين طورکه منو با خودش مي برد داخل خونه باهام حرف ميزد،انقدرذوق داشت که اصلا دلتنگيش روانکار نمي کرد.
- عمو بازم اين بهنام رفته پي دوستاش ؟
- آره مگه اين که توبه فکر من باشیاون که به فکر من نيس ،چهارتا بچه آوردم بشن غمخوارم شدن آينه ي دق
- نه شمام ناشکري نکنين اونام کاردارن ايشاالله بهتر مي شن من خودم جاي چهارنفرشون جبران مي کنم ديگه حرفيه؟
عمو خنديد .

- قربونت برم که انقدر مهربوني بشين بشين تا برات يه چيزي بيارم بخوري
- عمو مگه قرارنبودمن جبران کنم ما که غريبه نيستيم من ميارم
به آشپزخونه رفتم وگلي خانوم با ديدن من سلام کرد جواب دادم وگفتم :
- گلي خانوم اجازه هست خودم يه قهوه واسه عمو درست کنم وببرم
– وا خدامرگم بده خانوم شما چرا خودم ميارم
–نه اگه مي شه خودم ببرم
–بفرمايين خانم اجازه ما دست شماست
قهوه اي درست کردم وهم به گلي خانم تعارف کردم هم به عمودادم .گلي زن ميان سالي بودکه با چندتا ازخدمتکارهاي ديگه اون خونه رو اداره مي کردندموقع غروب به عمو گفتم:
-عمو بريم توي باغ دور بزنيم آخه باغتون اين موقع ها خيلي خوشکله
عمو قبول کرد وباهم ازسالن خارج شديم ودر ورودي رو باز کرديم از پله هاي زيادوطولاني ساختمان پايين رفتيم ووارد محوطه ي باغ شديم.هميشه وقتي ازاون پله ها پايين مي رفتم فک مي کردم سيندرلام که يه لنگه کفشمو گم کردمو حالا بايد ازاين پله ها تندتند برم پايينو فرارکنم !منم ديوونما. خونه ي عمو فرزين ازبزرگي وزيبايي چيزي کم نداشت درواقع قصري بود که درميون انبوهي ازدرختان مي درخشيد...هه هه هه يهويي زدم توفازرويايي! اين همه درخت واملاک همه ازدسترنج عمو بود. عموفرزين وکيل پايه يک دادگستري بود که باداشتن اين شغل بازم کارخانه هايي رو از آن خودش کرده بودو هر کدوم از پسراش هم جز بهنام که کنار عموزندگي مي کرد براي خودشان مستقل بودن ودسته کمي ازثروته عمونداشتند.روي تاب نشستم وعمومثل هميشه هلم داد ،بعدهم کمي توي باغ قدم زديم.
- ببينم اين همه درس خوندي بالاخره به من نگفتي چيکاره مي شي ؟
- دستتون دردنکنه ديگه يعني يازده دوازده سال درس خوندم شماازم خبرنداشتي ؟من دارم برا کنکور مي خونم
- آها درست توضيح بده ما هم مي فهميم عمو جون تو روخدا کمي ازعقلت روبده به اين بهنام نمي دونم ازکي اين سربه هوايي وبي خيالي رو به ارث برده اصلا تو خونه نيست
– نگران اون نباشين مطمئنم درسشو مي خونه بااين که بي خياله اما هوش واستعدادش فوق العاده است هرچند بادوستاش ازوقتش سو استفاده مي کنه ولي مي خونه همين هفته ي قبل که بهش زنگ زدم همين طوري ازش يه سوالي روپرسيدم ببينم بلده يانه البته گفتم اشکال دارم، بهنام هم همون پشت تلفن نوشت وحل کرد مثل بلبلم توضيح داداينه که مي گم ناراحت نباشين بااين که خله ولي عقلش مي رسه
اون روزمتوجه شدم عمو طي يک ماهه که زياد به ظاهرش نرسيده بنابراين باعمو که به داخل سالن رفتيم و من سريع رفتم وسايلو قيچي وشانه اين چيزاروآوردم
- عمو سرووضعت نا مرتبه مي خوام موهاتو کوتاه کنم تا مث تازه دومادا خوشکل شي
–دست بردارتو رو خدا مي رم آرايشگاه من کله مو دست تو نمي دم
–گفتم :چيه عمو جونم مي ترسي جاي موهات گوشاتو وجاي ريشات دماغتو بچينم ؟
– اين چه زبونيه توداري آدم کم مياره والله
- عمو اين آدم کم مياره يعني راضيم ديگه؟
–اي خدا باز اين اومد اينجا شروع شد دختر نمي توني بشيني يه دقه اذيت ازت نباره؟
- شما اذيت نکن ديگه ، به خدا من بلدم طوري که اگه خودتو تو آينه ببيني داماديتو به ياد مياري،شايدم هوس کردي دوباره داماد شي!
وزدم زيره خنده.
- لااله الا الله ببين اين وروجک منو به چه کارهايي وا داشته خيلي خب توکه مي خوايي آخر سرمو ازتنم جداکني وخودت بيا ببينم چطوري مي خواي سربه نيستم کني
خوشحال عمو رو بوسيدم وشروع کردم به مرتب کردن موهاش ،جالب اين بود که گلي خانم وخدمتکاراي ديگه که مارو ديدند ازتعجب فقط دستا شونو به صورتشون مي کوفتندومي گفتند :
- وايي خانم اين چه کاريه ...آقا چرا شما به خانم زحمت داديد ...وا .....خانم شماهم هنرمنديدما نمي دونستيم ...
وقتي تمام شدم به موهاش روغن وژل زدم وبه عمو گفتم :
- حالا خودتو تو آينه ببين شک مي کني خودتي عموجون
عمو بلند شدورفت جلو آينه ،باديدن خودش گفت:
- ورپريده چراموهامو اين مدلي کردي مگه منو زدي به برق؟
- جاي تشکره؟ خب مدل جديده اگه دوستش ندارين سرتونو بشورين درست مي شه
–بيا حالا که سالم اززير دستش بلند شدم رفتم جز خانواده جوجه تيغيا
غش غش زدم زيره خنده که موجب خنده عمو وخدمتکاراهم شد.تاشب نذاشتم عمو دست به موهاش بزنه ،تابهنام هم که برگشت بيبنه. من توي يکي ازاتاقا بودم که گلرخ يکي ازخدمتکاراي ديگه اومدوگفت:
- خانم مث اين که آقا بهنام اومدن
ازش تشکر کردم وبيرون رفتم ،عموتوي سالن نبود فککردم حتما رفته اتاقش ،منم رفتم طبقه دوم که بهنامو ببينم اما نبود،رفتم در اتاقشوبازکردم وتااينکه يه نيم چه دررو بازکردم صداي جيغ بهنام اومد:
- الهي خدامرگت بده ...خب يه بوقي شوتي ياالهي چيزي بگو بعد اين دربي صاحابو باز کن نمي گي شايد اين بهنام بدبخت لخت باشه ،خيره سرم داشتم شلوارعوض مي کردم !
بلند زدم زيره خنده وتمام اتاقو نگاه کردم اما فقط صداش بود
- کجايي حالا ؟
-ازدست جنعاب عالي زيرتخت واموندم
ديگه خندم بند نمي رفت به زور گفتم :
-بهنام آماده باش اومدم
– واااااااي...بسم الله
يه توپ ازکنار اتاق برداشتم و پرت کردم رو تخت ،درحال بيرون رفتن بودم که شنيدم گفت :
-ماآخرازدست اين ،زير تخت راشيتيسم نگيريم خوبه
رفتم توي سالن پايين که عمو رو ديدم ،روزنامه اي دستس بود ومطالعه مي کرد
– عمو الان بهنام مياد خودتو نو آماده کنيد ،نمي دونم چه عکس العملي نشون ميده
–خب معلومه سکته مي کنه وخلاص امشب بچه ام کابوس مي بينه

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#4 | Posted: 4 Mar 2014 02:37
چنددقيقه بعد بهنام همين طور که سرش زيربود وازپله ها پايين مي اومد حرف ميزد:
- اين بي حياي بلا گرفته کجاس تا حسابسو بذارم کف دستش ،همين طورعين(وصداشوپايين آوردوچيزي گفت وبعد بلندترادامه داد)سرشو مي اندازه زير ميادتو اتاق حالا مي خواد اتاق پرو باشه ،دشتشويي باشه يامصطراح اصلا خجالت نميکشه بي حيا
–بهنام عين چي ميام تو اتاقت اگه جرئت داري بلند بگو
بهنام سرشو بلند کردتا جوابمو بده اما با ديدن عمو انگشت به دهان گفت :
- بسم الله الرحمن الرحيم . بابا جون خدايي نکرده رفتي با اديسون واهل و ايالش دعوا؟
–کاراي اين خانوم هنرمنده
– خدا ذليلت کنه دختر ببين سر باباي نازنينم چه بلايي آورده به موهاي منه بيست ساله گفته زکي
گفتم :
- خيليم دلت بخواد عمو ازهمه شما هم جوون تره
–آره ديگه اگه تورو ولت کنن دوروز ديگه شرت وشلوار فرنگيهاروميکني پاي بابام ميگي مدل جديده وعموم جوونه
– بهنام به خدا ميزنم تو سرتا انقدر زبون نريز عموم خودش قبول کرد اصلا به تو چه مربوطه موهاش با يه حموم درست ميشه خيلي بي تربيتي
– من يا تو که سرتو مي اندازي مياي تو اتاق، بابا به جون خودالاغش عين لبو شده بودم زيرتخت
خنده مو به زور قورت دادم وگفتم :
- عمو باورکنين نمي دونستم اين ديوونه داره شلوارشو عوض مي کنه وگرنه نمي رفتم مگه عقده دارم
- من که مطمئنم
–خفه!
جارويي رو از گلي خانم گرفتم وگذاشتم از دنبالش ،دوتايي مي دويديدم وبهنام ازروي مبل و ميزو هرچيزي سر راهش بود مي پريد ولي آخر ضربه ي جانانه اي نثار سرش کردم تا خنک شدم واون گفت:
-آهو الهي شب کوري بگيري الهي چشمات از کاسه دراد الهي بشيني رو جوجه تيغي الهي بري دست شويي آب قطع شه ...
داشت همين طور حرف مي زد وعمو مي خنديدومارو ازهم دورکرد. بهنام درحالي که دستشو روي سرش گذاشته بود گفت:
- آخ...يکي طلبت
من توجه نکردم .اونشب خونه عمو بودم وآخر شب بهنام منو رسوند .اما توراه به قول خودش تلافي کرد.باهمچين سرعتي مي رفت وصداي سيستم روزيادکرده بود که من فقط جيغ ميزدم واونم مي خنديد،يادم اومدخودم همچين بلايي رو سره مادرم آورده بودم اما واقعا سرعت من يک پنجم سرعت بهنام بود وتارسيدم خونه انگارصدبارمردم وزنده شدم اما بدون خداحافظي وتعارف در ماشينو کوفتم بهم وبابهنام قهرکردم .

با صداي مادرم که مي گفت:
- پاشو ببينم لنگ ظهره هنوزخوابي
بلند شدم همين طورکه به تن وبدنم قوس مي دادم غرزدم :
- آتوسااااااااااااااااااااا .... خيلي بدجنسي هنوز ساعت هشته من خوابم مياد تو به من چيکار داري
- پاشو انقد بهونه نيار من دارم ميرم تا شب هم نميام توهم بايد براخودت غذا درست کني
– مامان !
– مامان نداره پاشو صبحانه تو بخور
– من تا شب چيکارکنم آخه ؟
- يه جوري خودتوسرگرم کن ديگه اصلا درس بخون چه مي دونم بروخونه عموت يا زنگ بزن بهنام بياد اشکالاتوبرطرف کن
–من که چندروزپيش اونجابودم ؟
- بازاين سوال کرد آخه نمي توني يه روزتوخونه آروم بگيري همش بايد عين بلاي آسموني رو سر يکي نازل شي؟
- يه چيز بگم ؟
- تواگه من اجازه هم ندم زبون به دهن نمي گيري بگو
- همرات ميام شرکت باشه ؟
مامانم چشماشو گردکرد روم :
- انگاراونجابقاليه من اونجاخودم اضافه ام حالا اين مي خواد به دمم وصل شه!!!
– ماماني قربونت برم تو دلت مياد دخترگلت تنها بمونه تاآخر شب يه وقت لولوميخورتش
- زبونشوازاينجاتااون ور دنياست
– بازکه گفتي
- بشين توخونه مگه دفه اولته که بهونه مي گيري
- چون دفه اولم نيست ميگم تنهام، همش شمابيروني ومن اين طرف واون طرف چرا؟چون مامانش خونه نيس
صورتم رابه حالته قهرازمادرم برگرفتم ،مامانم خنديدوگفت :
- آره ديگه فهميدم دختري که مي ترسه وقهرمي کنه ...شوهرميخواد
بااخم گفتم :
-ایییییییییییییییی اون سطل زباله روبيارتاانواع واقسامشوبهت بدم
مامان باتعجب نگاهم مي کرد گفتم :
- بيام ؟
- نه ديرم شده ذليل شده نمي ذاره که ازجام تکون بخورم ،من رفتم مواظب خودت باش
- مامان رفتي که؟
مامانم جوابي نداد وازصداي در خونه فهميدم رفته .اعصابم بهم ريخته بود چقدربايد تنهايي روتحمل مي کردم غصه مي خوردم که پدري ندارم تا مادرم نخواددوباره زندگي رو به دوش بکشه وزودتر ازسنش پيري رو صورتش ظاهر نشه غصه مي خوردم که برادر يا خواهري ندارم که لااقل کمک حال مادرم باشه يامونس تنهايي من، هرچند که خودم خيلي به مادرم اصرار کردم که بذاره کارکنم حداقل زماني که تعطيلات تابستون بود اما مادرم به شدت برخورد کرد وتاکيدکرد به جزدرسم به فکر چيزي ديگه اي نباشم . تواين افکاربودم که صداي زنگ در خونه منو از جا پروند ،رفتم اف افو برداشتم:
- بفرماييد؟
صدايي مردونه وکلفت شنيدم که گفت :
- خانم من پستچي ام منزل آقاي رئيسي ؟
- زنگ طبقه سوم رو بزنين
به آشپزخونه رفتم تاهم يه چيزي درست کنم وهم صبحانه بخورم ،بازم زنگ در آپارتمان خورد حرصم گرفته بود دلم مي خواست برم دروبازکنم وهرکسي پشت دربودو به باده فهش بگيرم ،رفتم دروبازکردم اما اون لحظه فاصله اي تا سکته کردن نداشتم ،صورتي ديدم که ازصورت گرگ سياه تر ووحشت ناک تر وموهاي خشن ومشکي که به صورت سيخ روي کله ي عين گوريلش بود وچشمايي مثل جن مشکي وسياه ولبايي بزرگ وکبود که دندونايي مث دندانهاي ببر رونشون مي داد،قلبم داشت ازکارمي افتاد ازترس انقدجيغ زدم وگريه کردم وبلند بلند دادزدم که بلوزم خيس اشک شده بود .حالا تواين موقعيت اون ازاين طرف سالن به اون طرف سالن دنبالم مي دويد.تازه دسته گلي هم دستش بود ومي خواست اونو بهم بده اما من فقط فرارمي کردم واون بيچاره که يه لحظه جلوشونديدباسررفت تو ستون وسط سالن!
- آخ الهي بميري دختر دندونام ريخت تو دهنم
نزديک ر فتم وديدم بهنام بودکه اون ماسک وحشت ناکو گذاشته بود .بيچاره وقتي به ستون برخورد کرده بود ازلبش خون اومده بود. خواستم بامشت بزنم تو سرش که گفت :
- اِ اِ جون من نزنيا همين حالا به اندازه کافي کتک خوردم
انقدرعصباني بودم که بي توجه رفتم نشستم روکاناپه ،اونم رفت دستشويي وصورتشو شست و برگشت ،همين طورکه به گل نگاه مي کرد گفت :
- ميخواستم بهت محبت کنما اين جوري بايد جوابمو مي دادي؟
– دسته گلت بخوره توسرت داشتم ازترس مي مردم بعدتو ميگي محبت کردم؟!
– بابا من چه مي دونستم انقدبي جنبه اي آخه بي عقل ديوونه گرگ مگه بيکاره بياد خواستگاري تو اين همه دختراي خوشگل مگه بالا خونشو اجاره داده؟
ريزريز ميخنديد وحرف مي زد.ازحرص دندونامو رو هم فشارمي دادم ،دادزدم :
- بهنام پاشو برو بيرون نمي خواد با من آشتي کني برو بيرون
رفتم تو اتاقم ودرو بستم واونم خيلي خونسرد مي خنديد.بيرون نرفتم تا بهنام بره ،نمي دونم کي به اون خبرداده بود که من تنهام که اين طوري منو ترسونده بود .يه خورده که صبرکردم هيچ صدايي نشنيدم فکرکردم صداي در آپارتمان هم که نيومد نکنه بازم مي خواد دسته گل آب بده .ازاتاقم بيرون رفتم توي سالن نبود يواشکي ازکناره پرده توي آشپزخونه روديدزدم داشت غذا درست مي کردمثلا مي خواست ازناراحتي بيرونم بياره اما من تا جبران نمي کردم دلم خنک نمي شد پس ماسکو زدم وآروم وپاورچين به آشپزخونه رفتم داشت پيازخرد مي کردو آوازمي خوند .عجب موقعي بود توحال خودش بود بايد نشونش مي دادم ترسوندن چه مزه اي داره .روي صندلي نشسته بود وپشتش به من بود ،وقتي درست پشت سرش قرار گرفتم وبا او فاصله اي نداشتم دستم رو گذاشتم رو ي شو نه ش و چيزي نگفتم واون تا اومد برگرده من فريادمحکمي زدم ،بيچاره ميخکوب کرد همچنان جيغ زدکه نتونستم خودمو کنترل کنم وبلند زدم زيره خنده وماسکوبرداشتم ،بهنام که افتاده بود کف آشپزخانه ومات ومبهوت منو نگاه مي کرد رنگ به رو نداشت!!!
- مرض...بالاخره زهرتو ريختي ؟
وبلندشدومي خواست ازآشپزخانه بيرون بره باخنده پرسيدم :
- حالا کجا ميري ؟
- دستشويي
- نکنه خودتو خيس کردي؟
- زهر ماردارم ميرم قلبموکه افتاده توشلوارم بردارم بذارم سره جاش!!!
ديگه ازخنده کف آشپزخانه ولو شده بودم.ازدست بهنام حتي نتونسته بودم صبحانه بخورم. صبحانه روآماده کردم ورفتم توي سالن که بهنامو خبرکنم ديدم روي کاناپه خوابش برده ديگه بيدارش نکردم تاظهر،وقتي بيدار شدگفت:
- چرا بيدارم کردي؟ داشتم يه خواب خوب مي ديدما
– پاشوبابا مگه ناهارنمي خوايي؟حالا چه خوابي ديدي ؟
- داشتم خواب مي ديدم که تورو گذاشتم تويه فرغون وازسرازيري هلت دادم پايين منتها هنوز نخنديده بودم توبيددارم کردي!
– بميري الهي که توخوابتم دست ازسر من برنمي داري
شب رفتيم خونه ي عمو .موقع شام عمو به بهنام گوشزدکردکه بيرون نره چون مي خواست مطلبي روباما درميون بذاره .عموخيلي خوشحال به نظرمي رسيد من وبهنام کنجکاوشده بوديم عمو ميخواد چي بگه .بالاخره شروع کرد:
- بچه ها امروزيه خبر خوب فهميدم به خاطرهمين شما بايدکمکم کنين تاهمه چيزخوب پيش بره تاموقعش
بهنام گفت :
- باباجون ميشه واضح ترحرف بزنيد مي دونين که اين کم داره!
وبا چشم وابرو به من اشاره کرد.اخم کردم وگفتم :
- خودت نمي فهمي ازمن مايه مي ذاري؟؟؟
عموگفت:
-بسه گه ميذارين حرفمو بزنم يانه ؟امروز بعدازظهربهم زنگ زد اونم چند بارتا اين که تونست بالاخره باهام حرف بزنه
- بابا جون ماکه جون به لب مي شيم خب ، خبر تون رو بگين وماروخودتون رو راحت کنيد اومدو يه بد بختي داشت مي مردبه کمک نيازداشت تا شما بخواين خبربدين اون هفت تا کفن پوسونده!
- بهنام زبون به دهن مي گيري يانه ؟
بهنام بايه دستش دهانشوگرفت وبا دست ديگش به عمو اشاره داد که حرف بزنه
عموگفت :
- ازدست شما ها اصلا هرچي حرف آماده کرده بودم پاک ازذهنم رفت
بهنام خوشحال دستشوازدهانش برداشت وگفت :

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#5 | Posted: 4 Mar 2014 02:38
- خوب الحمدالله الهي صدمرتبه شکر قسمت بوده ديگه اين خبرنرسه طرف درجابزنه باباجون تسليت ميگم بااجازه
عمو دست بهنامو گرفت ونشوند روي صندلي و گفت :
- بگيربشين ببينم برا خودش مي بره وميدوزه اصلا مگه من حرفي زدم توبرا خودت خوشحالي
بهنام زد تو سرش ونشست عمو گفت :
- ببينين بچه ها به زودي يه اتفاقه خيلي خوبي مي افته وبايد به خوبي اجرا بشه بدون اين که هيچ کم وکاستي داشته باشه بعدازسالها اين بهترين موقع زندگي منه وبي صبرانه انتظارمي کشم تازودتربرسه
بهنام خميازه اي کشيدوگفت :
- ادامه بديد بابا جون من تازه داره چشمام گرم ميشه
عمو بي توجه ادامه داد :
- خوب بذارين رک وراست بگم امروز اوني که به من خبرداد و زنگ زد پدرام بودکه گفت به زودي به ايران برمي گرده
با شنيدن اين حرف عمو بهنام که روی میز وارفته بود یهوسیخ نشست ...من وبهنام متعجب به عمو چشم دوخته بوديم ومن فکرمي کردم چرا پدرام حالا بايد به اين فکربيفته که پدر تنهايي داره يا برادرايي که چشم انتظارش هستن يا همين کشور خودمون که هزاران نفرمحتاج پزشکايي هستن وپدرام بي توجه،درکشوراي بيگانه م آمريکا خدمت مي کرد!
بهنام گفت :
- بابا بگوجون من شوخي نمي کني ؟
- بچه مگه من عقلم کمه که مث تو هي حرف مفت بزنم
- عمو،پدرام برا چي مي خواد بياد ايران؟
عمو بااخم نگاهم کرد. گفتم :
- ببخشيد اينو مي گم اما بعد ازنه سال زندگي اونجا ودوري ازشما چرا حالا بايد يادش به شما بيفته ؟
- مي دونم منظورت چيه عمو جون اما منم دل دارم ،دلم براش تنگه آخه خيلي سخته که پسرت بره اون طرف دنيا وبعدازسالها حتي عکسي ازش نداشته باشي که بدوني لااقل چه شکليه ،من نمي تونم اونونپذيرم اونم بعد ازاين همه سال دوري دلم هوا شوکرده که ببينم اون پسرنوجوون هيجده ساله م الان براخودش مردي شده ببينم چه شکلي شده ... اون الان براخودش يه پادکتر شده من نمي تونم دربرابر اين همه سال درس خوندنش اونو پس بزنم هرچند اون بي وفايي کرد واين همه سال يکبارم به ايران نيومد اما من پدرم ودربرابر بچه ام مسئول
بهنام گفت :
- بازاين عزيزدردونه بابا اومد وسط بهنام بدبخت پرت شد اون طرف آخه يکي نيس به اين پدرام بگه مگه تنت مي خاره مي خوايي اونجا رو ول کني بيايي اينجا
گفتم :
- بهنام خجالت بکش اين جاي خوشحاليته که برادر بزرگترتو بعدازنه سال مي خوايي ببيني تازه داري اخم وتخم وحسودي ميکني
- بابا اون موقع که پدرام رفت من ده يازده سال بيشترنداشتم اصلا هيچي حاليم نبود .هميشه اين طورحساب کردم برادري به نام پدرام ندارم حالا يک دفه خبرداده مي خواد بياد خب البته قدمش به چشم
عموگفت:
– بهنام يه وقت اين چرت وپرتارو جلوي خودش نگي اون که نمي دونه تو مخت رو سشت وشو دادي ناراحت ميشه، پرهام که فهميد پدرام داره مياد گفت منم فردا پس فردا ميام تهران
بهنام گفت :
- به به آقا پرهام افتخاردادن خونه وزندگيه مجرديشون رو ول کنن وبيان يه سري به مافقيرفقرابزنن
گفتم :
- بهنام چرا تو انقدرامشب تيکه مي پروني ناسلامتي بايد خوشحال باشي که خانوادت دوباره دوره هم جمع ميشن
–حاجي قربونت ما نصيحت وواعضه نمي خواييم خودمون آخر خطيم
عمو گفت :
- به اين دختر بيچاره چيکارداري توآخه؟؟؟
خوونسردوبي اعتناگفتم :
- عمو اين هميشه کارشه اين دفه هم روش اشکال نداره
عمو سري تکان داد اما بهنام بي توجه ادامه مي داد.تا آخر شب درمورد هفته آينده برنامه ريزي کرديم وبهنام برخلاف حرفاش ازته دل راضي بود.وقتي مي خواستم برگردم خونه بهنام گفت :
- پاشو برسونمت من خيلي خوابم مياد زودبرگردم
– نه دستت درد نکنه همون شب واسه هفت پشتم کافيه زنگ مي زنم مامانم بياد
بهنام ازخدا خواسته قبول کرد. موقعي که ازعمو خداحافظي مي کردم عمو ازم قول گرفت هر روز به خونشون برم وکمکش کنم . وقتي سوار ماشين شدم به مامام سلام کردم واوجواب داد:
- امروزحسابي خوش گذروندي مگه نه؟خيلي سره حالي
– بدون شما غير ممکنه البته دروغ نگم خبراي خوب شنيدم
– خب الهي شکر حالا چي هست؟
–مژدگوني رد کن بيا
– رو داری اين ............هوا
–خب ديگه ،هرجورميلتونه برامن فرقي نمي کنه
–بگو چي مي خوايي ورپريده
–آها قربون مامان خوبم
جلو تررفتم وصورتش رابوسيدم :
- اِ بروکنارانقدرمزه نريز
- عرض کنم که من مي خوام کارکنم حداقل چندماه. موقع کنکورمم ديگه کارنمي کنم .شمام بايدقبول کني که من ازهفته ديگه کارپيداکنم چون دارم توخونه ازتنهايي مي پوسم وگرنه متاسفم برات ماماني
–چي؟ يواش برو بابابذارما هم بهت برسيم ،من مفصل دراين موردقبلا باهات حرف زدم نمي تونم قبول کنم،يه شرط ديگه بذارنه اصلازنگ ميزنم ازعموت مي پرسم نمي خوادخبربدي نه من ضررميکنم نه توسود
–هرجورميلته اما بگم عمو اصلا حرف نمي زنه چون من ازش خواهش کردم
- واااااای اينو ببين ...فکر همه جا شو هم کرده
–ماماني کنار بيا ديگه آخه من باتو چه فرقي دارم بذارمنم باتوزجربکشم
–لااله الا الله
ادامه دادم:
- مامان جون من، تورو به روح بابا بذارمن کارکنم خسته شدم توخونه، خواهش مي کنم
– خيلي خب درموردش فک مي کنم
– منم تا اون موقع خبرونمي دم مطمئن باش نمي ذارم کسي هم بهت بگه
خيلي اصرار کردم تا راضي شد اول بهونه ي مجردي وکم سن بودنم رو مي آورد ولي بعد که اصرار کردم با هزاربدبختي قبول کرد، براي اين که زير قولش نزنه ازش امضا هم گرفتم مامانم حيرت کرده بود. مامانم گفت :
- نمي خواي قفل زبونتو بازکني؟
تاخواستم حرف بزنم وارد خيابون خودمون شديم ،لبخندي زدم وازماشين پياده شدم وبه مامانم گفتم :
- خب حالا شما ماشينو پارک کن من اگه خواب نبودم بيا بهت ميگم
– نگاه کن توروخدا حالا که خرش ازپل رد شد برا من دم درآورده
وقتي مامانم اومد داخل خونه من همه چيزو براش گفتم.
- چه عجب بالاخره گفتي مي ترسيدم امشب خوابم نبره! ولي خدا رو شکرکه پسرعموهات دارن برمي گردن پيش عموت خيلي دوستشون داره مطمئنم الان عموت هنوزهم باورنداره که پدرام داره ازآمريکا مياد ،پيش خودمون بمونه نري به بهنام بگيا ولي عموت پدرامو ازهمه پسراش بيشتردوست داره انوازهمشون متمايزمي دونه نه اين که تبعيض قائل شه نه اما پدارم براعموت بيشترازيک پسره
– آره انگاربهنام خودش مي دونست چون همش تيکه مي پروند
– ازهفته ي ديگه برو خونه ي عموت وبهنامو بفرست پيش من اگه هم نيومد اذيتش نکن من به تنهايي عادت دارم فقط ازکمک به عموت دريغ نکن
–مامان يعني خونه هم نيام ازتنهايي نترکي ؟
- نه والله تازه ازدست توئه بلا گرفته آسايش دارم لااقل چندروزاين خونه آرومه
–دستتون دردنکنه منوباش خوشم براخودم. .
ديگه ازاون شب به بعد با مادرم در مورد کارجرو بحث نکردم واون با خيا ل آسوده به سرکاررفت .بعد ازخوردن صبحانه راهي خونه عمو شدم آروم آروم راه مي رفتم وفکرمي کردم، به زندگي که دارم به وضعييتي که دارم به زندگي مادرم به سرنوشت اون وبه عشق ازدست رفتش که چه زود مث گل پر پرشده بود وروزگاري که چه بازيهاي عجيبي دست انسا نها مي داد.انقدمشغول فکرکردن شده بودم که گذر زمانو حس نکرده بودم چون به نظرم اومد راه رو خيلي زود طي کردم ورسيدم . زنگ زدم ،بدون اين که بخوان بدونن کي پشت در خونه اس درو باز کردن. ازپله ها ي ساختمان که بالا مي رفتم ديدم در ورودي سالن بازه وارد شدم و در روبستم. نگاهي به دورو برم کردم اما انگارکسي خونه نبود چون نه صدايي مي يومدونه خدمتکاري رفت و آمد مي کرد.تعجب کرده بودم که کي برام بازکرده حالا جن بوده روح بوده يا دزد خدا عالمه!
رفتم طبقه ي دوم وتوي اتاق خدمتکارا خوشبختانه گلرخ رو ديدم باديدنم سلام کردوگفت :
- شما اومديد خانوم من اصلا متوجه نشدم
–گلرخ من نيم ساعته که اينجائم .دارم تو اين خونه دورميزنم اما مث اين که کسي نيست عمو کجا غيبش زده؟
گلرخ تا مي خواست جوابمو بده ازروي تخت بلند شدوبه بيرون نگاه کرد وگفت :
- سلام آقا
برگشتم که عمو رو ببينم اما برخلاف تصورم ودرحين ناباوري پرهام رو ديدم که پشت سرم ايستاده وداره لبخند ميزنه سلام کردم ،جوابمو داد وگفت :
- تواول صبحي اينجا چيکارمي کني؟
- چي بگم به خدا شما چهارتا برادرکه يادتون رفته پدري دارين که به پرستاراحتياج داره اينه که چون من هم بيکارم روزها ميام پيش عمو وپرستاروهمدل وهمرازشون مي شم!
– ما بايد ازتو ممنوم باشيم بالاخره گرفتاريه نمي شه کاري کرد
تو دلم گفتم :آره جون خودت حتما گرفتارياي تو توي اصفهان کنگر خوردن ولنگرانداختنه اونم حالا که تابستونه!!!!
با پرهام ازپله ها به طبقه اول مي رفتيم که ديدم عمو روي کاناپه درازکشيده وملحفه اي روش کشيده شده ،سکوت رو شکستم وگفتم :
- پرهام عمو چرا اينجا خوابيده ؟
پرهام با خونسردي گفت :
- ديشب که برگشتم خونه ساعت حدودسه نيمه شب بود ،به اتاق پدررفتم که ببينمش اما باديدنش جا خوردم رنگش پريده بود ودستاش يخ کرده بود حال خوشيم نداشت اينه که بردمش بيمارستان ،تاهمين چند دقه پش بود که برگشتيم بابا فشارش بالا بود دارو ها شو هم مصرف نکرده بود اگه ديرتررسيده بودم کاردست خودش داده بود
بادستم زدم پشت دست ديگم :
- واي چرا حالا بهم مي گي ؟
به حالت دو پله ها رو طي مي کردم ،شنيدم که پرهام گفت :
- يه کمي يواش تر،ازديشب تا حالا تازه خواب رفته
آروم رفتم کنار عمو وزل زدم بهش چقدرپاي چشماش گود شده بود وصورتش عين گچ سفيد بود توي دلم احساس کردم عمو رو ازهمه دنيا بيشتر دوس دارم چون پدري نداشتم وعمو با محبتش مهر خودشو توي دلم کاشته بود ودوري اون برام غير قابل تحمل بود .
- من ديشب ازش پرسيدم بهم گفت دارو ها رو مصرف کرده اگه مي دونستم اين نيس خودم به زورهم که مي شد بهش مي دادم همش تقصير منه بي هواسه
–نه لازم نيست خودتو سرزنش کني بابا اصلا به فکر خودش نيست بايد حتما يکي بايد مجبورش کنه وگرنه خودش که توجه نداره
–حالا چرا تو اتاق نخوابيده ؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#6 | Posted: 4 Mar 2014 02:39
- نمي دونم مث اين که هواي اتاق براش خفه کننده اس
فتم آشپزخونه وبه خدمتکارها سفارش غذا دادم . ازآشپزخونه که بيرون اومدم پرهام نبود ، رفتم طبقه بالا وپشت در اتاق پرهام ايستادم درزدم ووقتي جواب داد وارد شدم سلام کردم ،جواب داد.گفتم :
- مزاحم که نشدم ؟
- نه بشين داشتم روي چندتا پروژه کارمي کردم خيلي سنگينه کار زيادي مي بره
– اوه ... چقدرفعال توي ايام تعطيلات هم دانشگاه ميري ؟
- آره ترم تابستونه گرفتم
–پس حتما مزاحم شدم
–نه نه بيا بشين چقدتعارف مي کني
روي مبلي نشستم ،به صورتش که روي ورقه هاي روي ميزخم بود نگاه کردم متوجه شدم که چرا واقعا بعد ازاين همه ملاقات نفهميدم چهره ي پرهام انقدتغيير کرده واقعا مردونه شده بود پرهام جووني بيست وچهارساله بود که سال آخر مهندسي رو مي گذروند ،پسري بود که ازنظر من خيلي حساس وظريف بود درست مث دختراي نازنازي به خودش اهميت مي دادمخصوصا به تيپ وقيافه ش که عالي بود توي عمرش هيچ لباسي رو بيشتراز دوبارنپوشيده بود.پرهام صورتي نسبتا بلند داشت با موهاي خشن وخرمايي وچشماي رنگي وابروان کشيده ولبايي باريک که درکل قيافه جذابي داشت .هواسم روبه قيافه ش سپرده بودم ومتوجه نشده بودم که دارم توي سکوت نگاش مي کنم.شنيدم گفت:
- جن ديدي اين طوری نگام مي کني؟
يادم اومد به صبح که پرهام در خونه رو به روم بازکرده بود ومن درست همين فکرروکرده بودم
ازسکوتم بهره برد وگفت :
- حالا ديگه دلقکم شدم!
خنديدم :
- نه بابا به طرز فکر خودم خنديدم آخه صبح کسي خونتون نبود اما تو دروبازکردي منم وقتي ديدم کسي توي خونه نيس فک کردم جني روحي چيزيه
خنديد...هرهرهر ...مرض ...
- توجه نکردي که اين خونه فقط يه اف اف نداره؟
- خب بابا نمي خواد يادم بندازي من بيشترازتواين خونه رو مي شناسم . ببينم کي وقت داري تا بريم بيرون وکارهاي مقدماتي رو انجام بديم
–راستش نمي دونم درست کي وقت آزاد دارم اما سعي مي کنم تا هفته ديگه دست يه اينا نگيرم وکارا رو روبه راه کنم
– پس من فردا صبح که اومدم اينجا آماده باش بريم
– باشه حتما اما اگه يه وقت نتونستم مي توني بابهنام بري؟
- واي واي واي نگو به خدا اسمش که مياد تنم مي لرزه چه برسه به خودش که عين شپش مي چسبه به آدم
پرهام درحال خنده گفت :
- چراشما مثل کاردوپنيرمي مونيد من به بهنام هم که گفتم باتوبيادگفت:پرهام جون، توروبه ننت قسم منو بااين گودزيلا تنها نذاراون روز زن عمو منو فرستاد تنهايي برم پيشش تا غروب قيا فه ام شده بود عين هزاري چکش خورده !
- بميري بهنام ببين چطورمنو جلو ديگران خراب مي کنه اگه دستم بهش برسه
جريان اون روز رو کامل برا ي پرهام تعريف کردم .صورتش ازخنده به لبو شباهت داشت منتها لبويي که يه ته ريش کوچولو هم داشت !
- پس بااين حساب بايد با زن داداش شهرام بري؟
-زحمتشون نباشه ؟
- نه مطمئن باش خوشحال هم مي شه
–باشه ممنون فقط مواظب باش خودت اززير کارشونه خالي نکني
–چشم امري ديگه ؟
بلندشدم وگفتم :
- اين امري ديگه به اين معنيه که پاشو گورتو گم کن کاردارم
قهقهه خنده اش به هوا رفت وگفت:
- پس بشين اينجا تا به جاي علف درخت سرو زير پاهات سبزبشه
ازاتاق بيرون رفتم وبه طبقه پايين رفتم ،عموبيدارشده بود اما روي کاناپه درازکشيده بود کنارش رفتم سلام کردم وبوسه اي روي صورتش زدم وگفتم :
- فداي تو عمو جون چرا به من نگفتي شب پيشت بمونم
–زبون نريز وروجک من حالم خوبه فقط کمي فشارم زده بالا
–عمو همه چيزرو به شوخي مي گيري ،توروخدا اگه به فکر خودتون نيستيد به فکرمن باشيد که بدون شما مي ميرم
- بازاين نطقش گل کرد!
- مثلا داشتم محبت مي کردم هي بزن توذوق بچه!
–خيلي خب حالا بادمجون بم آفت نداره
– عمو چرا ازبحث علمي مي پري به بحث کشاورزي؟!
- احوال پرسي کردي ممنوم پاشو داروهامو بياربخورم انقدم بلبل زبوني نکن
عمو روبا اصرار به اتاق خودش برگردوندم وداروهاشودادم وسوپي که گلرخ درست کرده بود رو بهش دادم وصبرکردم بخوابه تا بيرون برم . باپرهام وبهنام ناهارخورديم .من قبل ازاون دوتا ازسر ميز بلند شدم وبه اتاق بهنام رفتم ،رو تخت خوابيدم وچشمامو بستم ،چنددقيقه اي گذشته بود که صداي بهنام اومد:
-توجه توجه فقط يک دقيقه ديگروقت باقيست خود را نجات دهيد توجه توجه
چشماموبازنکردم وخودمو به خواب زدم دوباره گفت:
- هم وطن عزيز فقط سي ثانيه تا ريزش سيل باقي مانده خود را نجات دهيد
بازم اعتنا نکردم .فککردم الان يه خورده مسخره بازي درمياره ول ميکنه ميره
- شمارش معکوس ...پنج چهار سه دو يک ...اَ...اُ...
يکدفعه حس کردم تمام صورتم يخ کرد فکرکردم دارم خفه ميشم دستو پا ميزدم وجيغي مي کشيدم .وقتي چشمامو بازکردم ديدم بهنام با يه پارچ آبخوري اما خالي بالاي سرم ايستاده ازعصبانيت دادزدم :
- ديوونه
– خب چيه مگه نمي گم پاشو اما تو مث کنه چسبيدي به اين تخته
–نمي تونستي بري تو يه اتاق ديگه؟ من خواب بودم ديوونه
– اِ اِنقدر جاي من گرم ونرمه که تو سريع خوابت برد عجبا!
– به خدا مي رم با اين سرو وضعم جلوي عمو بهش مي گم تا حسابتو برسه
وبلند شدم که ازاتاق بيرون برم
- کجا وايسا ببينم
جلوموگرفت ونذاشت برم
– بروکنار
- لوس بازي درنيارديگه شوخي بود
- شوخي هاي تو آخرمنوسکته مي ده
–جون بهنام نروالهي فدات بشم قربون اون شکل ماهت برم
–برو کنارپدرسوخته انقدرچاخان نکن من تو رو مي شناسم
–بابا غلط کردم بيابريم منو بنداز تو وان حموم آب سرد بازکن روم
باخوشحالي گفتم : بريم ؟
- اِِِِاِاِ....
– پس برو کنار تا جيغ نزدم
– مگه ازروي جناز م رد شي
–خيلي خب
تا خواستم جيغ بزنم جلوي دهنم رو گرفت ودر اتاق رو بست .
- حالا هرچي مي خوايي جيغ بزن
منم دستشو آنچنان گازگرقتم که صداي فريادش بلند شد ،زود فرارکردم:
- آخ ...ايشالله کورشي دختر دندونات خوردشه. ايشالله..آییییییییییییی دست که نموند برام
ازسروصداي ما عمو ازپايين داد زد :
- چي شده ؟!
رفتم پيشه عمو وگفتم :عمو اين بهنام خيلي اذيتم مي کنه نذاشت بخوابم دودقه هم که درازکشيدم تمام موهام شپش گرفت ريخت، آخه بالشش مث خودش شپش داره ...اه اه خارش گرفتم ببينيدچه بلايي سرم آورده
– ميشه شما دودقه کنار هم باشيدو به هم نپريد؟
– عموجون خيالت راحت ازفردا خونتون نيستم با پرهام مي ريم دنبال کارا
- دست گلت دردنکنه عموجون فقط يادت باشه طوري برنامه ريزي کنين که همه چيز تا آخر هفته جور باشه
بهنام بيرون رفت وديگه نديدمش وشب هم شهرام وژيلا (همسر شهرام ) به همراه دختر شش ساله شون اومدن خونه عمو.بهنام رفته بود خونه ي ما ومن راحت بودم .صبح بعد ازکلي سفارش به عموبا پرهام ازخونه خارج شديم. رفتيم پارکينگ تاپرهام ماشينشو برداره .تواون پارکينگ انواع واقسام ماشيناي پسراي عمو ديده مي شد درواقع مي شد گفت که ازنبود جا ومکان براي پارک هرکدوم ماشيناشون رو دراون پارکينگ گذاشته بودند0پرهام ماشين آلبالويي رنگش رو انتخاب کرد ،نمي دونم چرا هميشه تواون مکان حس بدي پيدا مي کردم مث پول پرستي.! اون روز با پرهام بيشتر وسايلي روکه مي خواستيم تهيه کرديم ولباس وپوشاک را براي روزهاي ديگه گذاشتيم .ناهاروهم دررستوران صرف کرديم نوش جونمون !. بعد ازظهر هم يه خورده ازسفارشات رو داديم وکمي هم گشت زديم ،ازجلوي مغازه هاي طلا فروشي که رد مي شديم پرهام خيره خيره نگاه مي کردوگاهي هم مي ايستاد ونگاه مي کردچيزي نگفتم اما مي دونستم خبري شده. همون موقع چشمم افتاد به يکي ازدوستاي دبيرستانيم که جلوي مغازه کناري ايستاده بود ،من که ميخواستم رفتار پرهامو زيره نظر بگيرم رفتم خودمو چسبوندم به دوستم وخودمو مشتاق حرف زدن با او نشان دادم اون بيچاره که ذوق زده شده بود يکسره مي خنديدونميدونست من فقط حواسم به کارهاي پسرعمومه.حرکاته پرهام را زير نظرداشتم بعدازاين که داخل مغازه شد چند دقيقه اي طول کشد وبعد با جعبه اي که دردست داشت برگشت ،ميخواست من نفهمم جعبه رو درکيف سامسونتش گذاشت. پرهام ايستاد بيرون مغازه وبه من نگاه کردمنم نگاهمو برگرفتم وبه دوستم توجه کردم

بعدازخدافظي بادوستم ،رفتم پيش پرهام ...گفتم :
- ببخشيد معطل شدي
- اشکال نداره زياد طول نکشيد
اون لحظه فکرکردم چرا دماغش بزرگ نشد،پينو کيو!!! درطول راه رفتن بازم براي اين که امتحانش کنم جلوي ويترين مغازه ها مي ايستادم وطلا ها رونگاه مي کردم اما ديگه توجهي نداشت قفط به خاطر من کنار مي ايستاد.باخودم گفتم:خودتي آقاپرهام آخراززير زبونت بيرون ميکشم .
شب برگشتيم خونه ودوتايي رفتيم اتاق عمو وخبراروگذارش کرديم.کمي بعد پرهام ازاتاق بيرون رفت منم ازعمو عذرخواهي کردم وبيرون اومدم وبه اتاق بهنام رفتنم وازتوي تراس به کنار پنجره اتاق پرهام رفتم ،دزدکي ازکنار پرده اتاقش نگاه کردم ،دلم ميخواست بدونم که چي خريده ،ميدونستم کاردرستي نيست اما خوب مگه اين حس کنج کاوي من دست ازسرم برمي داشت.بالا خره جعبه رو بيرون آوردوروي ميزش گذاشت وخودش نشست روبه روش وبا نگاهي ازتحسين وعشق بازش کرد.یه دستبند ظريف وزيباکه آويزهايي ازستاره بهش وصل بود روازجعبه بيرون آورد.لبخندي زد وچيزي گفت که نفهميدم اما خيلي دوست داشتم بدونم اين خانم خوشبخته کيه که پرهاموشيفته خودش کرده .باخودم عهدکردم :بايد تا آخرشو بخوني وگرنه آهو زرنگه ميشه آهو ملنگه!
به اتاق بهنامبرگشتم وپرده رو کنارزدم وپريدم روي تخت اما شنيدم بهنام گفت:
- يا پيغمبر!
من که ازديدنش هم غافلگيرشده بودم وهم خندم گرفته بودبدم نمي يومد سر به سرش بذارم.بهنام گفت:
- ديگه به اين اتاق اعتماد ندارم بايد کوچ کنم جن گير شدم
- غلط کردي جن خودتي وهفت جدوآبا...
نگذاشت ادامه بدم وگفت:
- هفت جد وآباده من باباتو بابامو باباي بابامو باباي باباي باباي منو توئه مفت زر نزن
من که ميخنديدم گفتم:
- نخیرم تويي نه من ... تو يه دفعه تو اتاق ظاهر شدي
- اگه ميگم عقل نداري نگو نه آخه جنه که ازپنجره وديوارظاهر ميشه نه مث من که ازدر اتاق اومدم داخل
- خيلي خوب حالا برو کنارميخوام برم
–اِ اِ نه ديگه پريدي تو اتاقم .تازه نزديک بود قاتل بشي بعدم ممکن بود من اينجا داشتم پرو ميکردم وتوي بي حيا بي اجازه اومدي تو اتاقم
- چي ميخوايي؟
- اون بيرون چيکارميکردي؟
- خوب معلومه بيرونو تماشا مي کردم
- اووووويييييييي
- زهر مارچته؟
- ببين من چندتا شاخ دارم ؟؟؟
- بهنام اگه نذاري برم باز جيغ ميزنما اصلا تو چرا پيش مامانم نموندي برا چي برگشتي؟
- بابا مگه من مامور امنيته مامانه توي جيغ جيغوئم؟
- پس برو کنار سرم رفت بروکنار
- نه
- نکمه
- اي بابا اين زبونه يا متر ساختمون؟!!
شروع کردم به جيغ زدن وعمو وپرهام رو صدازدن، بهنامم که اوضاع رو خراب ديد با الدنگي ازاتاق بيرونم کرد:
- بيا بيا برو تا رسوا نشدم اين ديگه کيه؟ عجب بي آبروييه
بعدهم بدون اين که شام بخوره رفت خونه ما .پرهام چند روز بعد روهم همراه من بود وبعد ژيلا منوهمراهي کرد. صبح دوباره بيرون رفتيم ومن اين دفعه بيشتربه سمت لباس فروشي ها مي رفتم ورفتار مشتاق پرهامو مي ديدم. عاشق شيدا بودواسه خودش بيچاره !.تصميم گرفتم لباس بخرم وهم اينکه ببينم پرهام چيکارميکنه ،باهم به داخل مغازه رفتيم ومن لباسارو انتخاب کردم ويکي يکي پوشيدم ويه دونه رو که بيشتردوس داشتم انتخاب کردم وبه همراه لباساي ديگه به پرهام دادم تا بره قسمت حسابداري و من بعدازمرتب کردن لباسام بيرون برم .وقتي ازاتاقک پرو بيرون اومدم پرهام گفت:
- خوب بريم؟
- نه کجا بريم پولشو حساب نکردم
– من حساب کردم بريم
- نه ممنونم من خودم حساب مي کردم
– بيا بريم بابا دوتا تيکه لباس قابل اين حرفا رو نداره
به دستش نگاه کردم وتوي دلم گفتم:اي بيچاره به خاطره اون بايد جوره منو هم بکشي چه بلايي سرش آوردم دوتا لباسه گرون قيمت رو دستش گذاشتم تازه ميگه دوتا تيکه لباس. هي بسوزه پدره هرچي عاشقيه!!! .شب با کلي وسايل خريد شده به خونه برگشتيم .من که ميخواستم بفمم اين لباس مال کيه بسته لباس خودمو با اون يکي جابه جا کردم وبسته لباس خودمو توي پله ها گذاشتم چون پرهام به آشپزخونه رفته بود نفهميدوخوشحال لباس رو برداشت ورفت توي اتاقش...اي بدبخت الانه که عين جن زده ها پرش کنه بيرون!يه کم صبرکردم ديدم خير مث اينکه جن زده نشده لباسو به دست گرفتم وبه اتاق پرهام رفتم ،هواسش جاي ديگه اي بود داشت توي قفسه کتابا مي گشت ،ديدم که بسته لباس من بازنشده روي کاناپه اس
- پرها م من که يه لباس ديگه انتخاب کردم چرا اينو خريدي؟
برگشت به طرف من وخواست که حرفي بزنه اما با ديدن اون لباس دست من سکوت کرد،بيچاره کپ کردهمچين رنگش پريده بود که عرق روي پيشونيش نشسته بودآخي ناناسي دلم براش سوخت! ،من من کنان گفت :
- ...اون ...اون...لباس ...اشتباه شده...ماله تونيست
با تعجب مصنوعي گفتم:
- چي؟
- ببين اين لباسو بده به من لباس خودتو روي کاناپه بردار
- چي ميگي مگه من چند دست لباس خريدم ؟؟؟
دلم براش سوخت ،جوابي نداشت که بده وسرشو به زيرانداخت منم که بيشترازاين نميخواستم سنگ روي يخ بشه لباس خودمو برداشتم وازاتاق بيرون اومدم وکلي خنديدم .تا فردا صبح هرموقع که پرهامو ميديدم گرفته به نظر مي رسيد .فکر ميکنم ازجلو چشمم فرارمي کرد.وقتي بازبه خريد رفتيم پرهام دوباره مجبورشد همراه من بياد وتحمل کنه.روز سه شنبه بودکه توي خيابونا مي گشتيم ،ازجلوي مغازه ها ي پوشاک زنانه يا زيورآلات که رد مي شديم من با شيطنت به پرهام مي گفتم :
- نميخوايي چيزي بخري؟ لازم نداري؟
نگاهش که مي کردم آب ميشد ميرفت تو زمين .لبخند ميزدم وچيزي نمي گفتم وفکر کردم به موقع به حرف مياد.تااين که ظهربراخوردن ناهاربه يه رستوراني سنتي رفتيم پرهام غذا سفارش داد و منتظرشديم تا غذارو بيارن درهمين موقع نگاهي به پرهام کردم ديدم کلافه اس انگار ميخواست چيزي بگه اما نميتونست کمکش کردم وگفتم:
- چيزي شده پرهام؟
- گفت:هان؟...نه نه چيزي نيس
وبه اطراف نگاه کرد .چند دقيقه بعد بدون مقدمه گفت:
- تو درمورد من چي فک ميکني ؟
- چي؟
- دارم ميگم تو درموردمن چي فک کردي؟
- درمورده تو ؟راستشو بگم ؟
- آره
– خوب من فک ميکنم ...نه مطمئنم تو يه رواني نود درصدي اون ده درصدم قيافته که همه رو گمراه مي کنه ...اه اه انقدم ازت بدم مياد!
پرهام که خندش گرفته بود سعي کرد خندشوکنترل کنه وبعد گفت :
- دارم جدي حرف ميزنم خواهش ميکنم جدي باش
- منم جدي جدي حرفمو زدم گفتي راستشو بگو منم گفتم چيه نکنه ناراحت شدي؟
- نه ...چطوربگم ...ميخواستم بدونم وقتي اون لباسو ...دیدی چه فکري راجع به من کردي؟
- اي بميري خودشو کشت تا اومد يه جمله بگه بابا من اون لباسو واسه عشقم گرفتم !
دوتايي زديم زيره خنده که من ادامه دادم :
- من اون دستبندو هم ديدم البته ببخشيدا دزدکي فوضولي کردم وامروز به دل مجنونت پي بردم !واي واي عاشق ماروباش بازکن اون نيشاي زشتتو بخند بخند پسرم !
با تعجب نگام کرد وگفت:
- توديگه کي هستي به شيطون گفتي برو که من هستم


پایان فصل اول

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#7 | Posted: 4 Mar 2014 19:39
فصل دوم

- چيه مگه کارت راحت ترنشد ميخواستي بهم بفهموني اما من همون اول تا ته شو خوندم
–چه طوري متوجه شدي من دستبندولباس گرفتم ؟
تمام جريانو براش تعريف کردم ،آخرم گفت:
- يادم باشه بگم گلي برات اسپنددودکنه
خنديدم واون گفت:
- ميشه دراين مورد باکسي حرف نزني آخه تو فقط از اين مسئله خبر داري
- اکي من سرم بره زير قولم نميزنم حالا آقا داماد عروس آيندشون کيه ؟
درحالي که سالادشو ميخورد گفت:
- تودانشگاه با هم آشنا شديم اونم تصادفي که باعث شد تا يه هفته همديگه رو ملاقات کنيم ومن شيفتش بشم . داستان ما ازاون جا شروع شد که من يه روز که از پله هاي دانشگاه باعجله به پايين مي رفتم(قصه ي تمام عاشق ومعشوقا توجه مي نمويين که !) به شدت باهاش برخوردکردم وتمام ورقه هام وپروژه هام روي زمين ولو شد ،دفتروکتاب اونم قاتي ورقه ها ودفتراي من شده بود من که عجله داشتم آن چنان بهش چشم غره رفتم وشروع به جمع کردن ورقه ها کردم که اون بيچاره باورکرد مقصره وبه کمک من اومدخواستم بهش چيزي بگم وحسابشوبذارم کف دستش اما اون بايه لبخندي گفت:
- ببخشيد هواس پرتي ازمن بود بذاريد کمکتون کنم
منم که عين نديده ها محو تماشاي اون شده بودم اصلا دست ازجمع کردن کشيدم وبه اون نگاه مي کردم ،ورقه هارو دسته کردوبهم دادوعذرخواهي کرد وازجلوي چشمام رفت . باورنميکني اون روز دنيا نداشتم نميدونستم چه مرگم شده بود ازتوي فکرش بيرون نميومدم تصويرش ازجلوي چشمام کنارنمي رفت ،نميدونستم ازش خوشم میاد اما مدام دنبال بهونه مي گشتم تا دوباره ببينمش ولي توي اون دانشگاه بزرگ با اونهمه دانشجو من چه طور دوباره ببينمش حتي براي يک لحظه
تو اين موقع پرهام سکوت کرد وسرشو پايين انداخت تو فکربود ،منم دستموآبي کردم وپاشيدم به صورتش بيچاره سه متر ازجا پريد وچپ چپ نگام کرد.خندیدم :
- اينجا جاي حس گيري نيس بقيه شو بگو
– مي دونستي خيلي احساس داري من موندم چرا تا حالا عاشق نشدي
- ميگي يا ليوان آب رو خالي کنم رو سرت؟
پرهام که ميخنديدگفت:
- عجب همدردي پيدا کردم من اينم از شانسه بدبخته منه
بلند شدم که برم گفت:
- بگير بشين بابا چقدر بي جنبه اي!
وشروع کرد به گفتن :
- اون روز براي اين که خودمو سرگرم کنم تا شايد ازفکرش بيرون بيام به کامل کردن پروژه م سرگرم شدم اما همون موقع لابه لا ي ورقه هام جزوه هاي درسي اونو پيدا کردم .اسمش روش نوشته شده بود:آوا مرانفر.انقد خوشحال شده بودم که اشک مي ريختم ،فرياد مي زدم ،حداقل اين معجزه اي واسه حال خراب من بود ويا حداقل بهانه اي واسه دوباره ديدنش .خلاصه صبح تو دانشگاه با جست وجو وپرسيدن وطي کردنه هفت خان رستم فهميدم تازه چند روز ديگه کلاس داره ومن بايد صبر مي کردم تااون روز... اين صبر واسه من تلخ ترين صبر بود آخه روزبه روز بدتر تشنه ديدارش مي شدم وبايد تحمل مي کردم .روزموعود فرارسيد من مشتاق چند ساعت زود تر به دانشگاه رفتم وبازم معطل شدم تا کلاسش تمام شد وبعد از اين که استاد بيرون اومد سيل دانشجو ها بيرون ريختند ومن ازبين اونا آوا رو پيدا کردم چند بارصداش زدم متوجه نشد ،مجبور شدم به فاميلش صداش کنم که اين دفعه ايستاد تا منو پيدا کنه ووقتي منو ديد انگارتعجب کرده بود که اون مرد بد اخلاقه اون روز چه کاري باهاش داره .دلم براش سوخت رنگش پريده بود مي ترسيد مث اون روز بخوام يقه شو بگيرم اما من با اين حال انقد غرق تماشاش شده بودم که يادم رفته بود براچي اونو صدا زدم اونم ازترس چيزي نمي گفت.بالاخره با صدايي که مي لرزيد آروم پرسيد :
- آقا با من کاري داشتيد؟
تازه به دنياي خودم برگشته بودم ،عذرخواهي کردم وبا رفتاري برعکس ديدار قبل جزوه هاشو بهش دادم ،تعجب رو توي چشماش ميخوندم که چی شده شده اين پسر صددرجه تغير کرده! وقتي ازم تشکر کردورفت هنوز چند تا از برگه هاي جزوه هاش دستم بود ميدوني چرا؟چون ميخواستم دوباره ببينمش برگه هاشو پيش خودم نگه داشتم . بعد ازاون روز ديگه نتونستم ببينمش اما لااقل تونستم آدرس وشمارشوپيداکنم وهمين بود که درست دلتنگي منو جبران ميکرد .آدرس وشماره رو با هزار دردسر بدبختي که برا خودم درست کردم تونستم ازپرونده دانشگاهيش بدست بيارم البته برام گرون تموم شد ولي ارزش داشت .ازفشار درسها وامتحاناتي که رو سرم ريخته بود اصلا وقت نکردم به دنبال آدرس وشماره برم تا ببينم کجا زندگي ميکنه حتي متوجه نبودم دوهفته اس نديدمش اما بعد ازدوهفته يه روز که توي آزمايشگاه مشغول بودم با صداي آوا قلبم گرفت:
- سلام
– سلام ...شما..!!!.
- ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
– نه نه بفرماييد
خدارو شکر کردم تنهايي تو آزمايشگاه بودم .جالب بود يکي مارو مي ديديا لو مي دادبايد چه گلِي به سرمون مي گرفتيم ؟ ديگه شانس آورديم حراست پاچمونو نگرفت. گفت:
- ممنون راستش غرض ازمزاحمت اين بود اين برگه ها رو بهتون بدم فکرمي کنم ازشما باشه
برگه ها رو نشونم داد درست بود چک نويس تحقيقم بود ازش گرفتم وتشکرکردم .گفت:
–منوببخشيد که نتونستم زودتر بهتون بدم يه کمي پيدا کردنتون سخت بود
پيش خودم فکرکردم (پس اونم دنبال من بوده)
- خواهش ميکنم خانم من ازشما ممنونم خودم هواس پرتي دارم راستش اصلا متوجه نبودم که ايناروگم کردم
لبخندي زدوگفت:
- ازديدارتون خوشحال شدم آقاي ...
- شايان فر هستم
– بله آقاي شايان فر تا بعد خدافظ
گفت تابعداين يعني دوباره ببينمش !مگه ديگه گذاشت دستم به کاربره وتاآخر کلاس فقط ميديدم استاد دهنشوبازوبسته ميکنه.ازفرداي اون روز به ديدنش مي رفتم تلفن مي زدم حرف نمي زدم يا مي رفتم از دور تماشاش مي کردم اين شدکه با اصراراي من اونم اعتراف کرددوسم داره ومن شش ماهه که وعده ازدواج دادم اما هنوز نتونستم با پدرم درميون بذارم
پرهام سکوت کرد ،گفتم:
- پاشوبريم خيلي وقته که اينجاييم
قبول کردوباهم ازرستوران خارج شديم ودرطول خريد کردن برام حرف ميزد:
- ببين باورکن تواين شش ماه ما فقط رابطه مون درحد حرف زدن وملاقات اونم بيرون بوده
– من که باور نمی کنم
- چرا ؟!
- خب دیگه هرکی یه شخصیت داره ...توهم که ...
همونجا وایساد وچهارتا چشم ...منظورم همون چشمای گردشده اس نگام کرد...بادیدن قیافم پقی زدم زیر خنده ...انقد بلند می خندیدم که هرکی ازبغلمون رد می شد با تعجب نگامون می کرد...
- آهو تو واقعا درمورد این جوری فک می کنی ؟!
- بیشین بابا...بی جنبه چلغوز مثبت
- جاااااااااااااااااااااااا اااان ؟!
- زرتو بزن
– من منتظره روزي ام که آوا ازبودن با من ترس نداشته باشه اما..
.- اما چي ؟
- بگذريم ديگه گفتنش فايده نداره
–چي شد حالا که قسمته آخرفيلم رسيد ما نبايد بدونيم چه طور تمام ميشه
– بقيه اش اعصابمو به هم مي ريزه واسه تو فايده اي نداره چون کاري از دستت ساخته نيس
– اه اه آدم با حرفاي تو از زندگي سير ميشه!!!
خنديد:
- بااخلاق پدرم سالهاس که آشنام
- اوهوم پس اينجا مشکل عموجانه که شمارو براهميشه ازهم دور مي کنه درسته ؟
سرشو به علامته مثبت تکون داد....
- توفقط بگو، به جون خودم به جون خودت حلش ميکنم
پرهام ادامه داد:
- آوا ديگه خسته شده ميگه تو منو دست انداختي هر دفعه خواستگاريوعقب مي اندازي اما من هرچی ميگم التماس ميکنم که دستش ننداختم اون باورنميکنه ميگه اگه نيايي خواستگاريم جواب يکي ازهمين خواستگارامو ميدم
–خب چرا زودتربه پدرت نگفتي؟
- توکه ديگه بايد آداب پدرمو خوب بدوني اون حرفش يکيه .فقط ميگه پدرام بايد بياد ايران ازدواج کنه بعدش پرهام وبه ترتيب بعدش بهنام ..انگار عهد قاجاره ...وگرنه غيرممکنه تازه بدتراين که پدر نميدونه آوا کسي رونداره وتوي پرورشگاه بزرگ شده حالاهم موقتي توخوابگاه دانشگاهه
با تعجب نگاهش کردم وبعد ازمکثي گفتم :
- راست ميگي ؟جدي پدرومادر نداره؟آخه چرا؟
- خودمم نميدونم يعني هر بار که پرسيدم جواب ميده :تو همش اصل ونصب منو پيش ميکشي اگه منو دوس داشتي هيچ وقت با يادآوري گذشته م باعث عذابم نميشدي ،ميدوني چيه ،اون با اين شرايطش هرفکري بکنه حق داره منم که طاقت ناراحتيشو ندارم ديگه چيزي نميگم
– عجب بازيه ها
–چيه تو که ميخواستي حلش کني جا زدي ؟
- جا زدم ؟تا دستتو تو دست آوا نذارم ول کن نيستم حالا مي بيني
خنده اي کردوگفت:کاش هرعاشقي يه دختر عمو مث تو داشت
- مسخره ميکني؟
- نه به جون تو
- جون عمت !!! ببينم براچي انقد هديه واسش گرفتي؟
- ميخوام هديه خواستگاري ببرم
بهت زده نگاهش کردم با سرزنش گفتم :
- تو ميخوايي چيکارکني؟
- خلاف شرع که نکردم ميخوام نامزد کنم بعدم که ازدواج
– ديوونه... عاشق.... بدون اطلاع عمو؟
- من برارسيدن به آوا هرکاري ميکنم
–داغي ،هنوز گرم احساساتي نميفهمي نسنجيده عمل نکن پرهام
– خب اگه نرم شوهر ميکنه اونم معلوم نيس به چه بي پدرومادري که فقط خدا ميشناستش بعدم نميخوام بقيه زندگيشو مث قبل با بدبختي بگذرونه آوا ماله منه ،بسه ديگه هرچی زجر کشید من خسته شدم آوا که جاي خود داره
- اما تو حتي يه بارم با عموحرف نزدي
–وقتي ميدونم جوابش چيه برا چي خودمو کوچيک کنم
–اگه من باهاش حرف بزنم چي ؟راضيش کنم تا خودش دست به کار بشه
–بي فايده اس
- پرهام خيلي عجولي عين جووناي شونزده ساله ميموني
- بايد تا سه هفته ديگه برگردم وگرنه...
- وگرنه شوهرميکنه آره؟
- خيلي بيرحمي ميدوني اين جمله ها آتيش به قلبم ميزنه بعد توخيلي خونسرد ازشوهرکردن آوا حرف ميزني ،عاشق نيستي بفهمي چي ميگم ... الهي به دردش گرفتارشي دردموبفهمي
بلند زدم زیر خنده ...
- مرگ ...کمتر بخند مسواک گرون میشه ...
- بيشين بابا..چه واسه من شاعرشده رمانتيک! نفرينت گيرانيس توسينه من به جا قلب بوتن آرمه اس!
پوزخندي زد به نشوانه اين که حالامي بينيم .وبعدگفت:
- فعلا به کسي چيزي نگو تا ببينم چي ميشه خدا بزرگه
–بعله البته بنده وسيله وصلت دومرغ عشق
- هِه...شتردرخواب بيندپنبه دانه
– هووووووووووو درست حرف بزنا!!!
شب که برگشتيم مامانم خونه عموبود پريدم توي بغلش :
- الهي نازگلت قربونت دلت واسم تنگ شده بود؟
مامانم درحالي که خودشو ازمن جدامي کردگفت:
- بروکنار ببينم فک کرده من بي افشم !
همه زدن زيرخنده که بهنام گفت:
- چيزي نيس زن عمو جون ازخوش گذروني زياده
– بازکه اين ني ني کوچولو زبونش باز شد نميدونستي ني ني ها نبايد تو حرف بزرگترا بپرن؟
- آخي من ني ني ام ؟تو چي هستي ؟جنين نرسيده !
بازم صداي خنده فضارو پرکرد .چشم غره اي بهش رفتم .رفتم که بپرم رو سروکلش که عمو گفت:
- خدايا بازاين دوتا پريدن به هم بس کنيد ديگه،يه امشبو دور هم هستيم
بعد ازشام مامان وعمو فرزين وپرهام به باغ رفتن ومنوبهنام رفتيم پاي کامپيوتروبازي مي کرديم که آخر به دبه کردن بهنام وجيغ من ختم شد.بعد ازجروبحث با بهنام رفتم پيشه عمو ودرحضور همه ازازدواج پسرا وشرايط اوناازعمو سوال مي پرسيدم اونم هي مي گفت به توچه بچه !منم اين طوروانمودکردم که براي کنجکاوي وخيلي اتفاقي پرسيدم ،اما فقط منو پرهام خبر داشتيم موضوع چيه پرهام رنگ به چهره نداشت وآشفته حال تند نتد پاهاشو به زمين ميزد اما عمو هم چنان همان شرايطه قبل رو شرح داد وتاکيد داشت ازدختراي ثروتمند بايد عروس اين خانواده بشه که ثروت کلان بچه هامو بالانکشه!به به چه شود! وهمين بود که پرهام رو به حالت جنون رساند ومجبور شد باعذرخواهي وبهانه کردنه خواب ازجمع ما فرارکنه. همون موقع بهنام گفت:
- بابايي من چي ؟منو زن نميدي موهام کپک زده ازسفيدي!
– تو که تا نود سالگيتم عقل نمي يايي زنت نميدم همين جا پيش خودم هستي، بري يکي ديگه رو مث خودت چل کني که چي
سه روز بعد با ژيلا رفتيم تا کاراي آخري رو انجام بديم. ديگه تا اومدن پدرام چيزي نمونده بود .تقريبا همه چيز آماده بود .شوق وخوشحالي عمو تعريف کردني بود آخه تدارکاتي ديده بود که توي مهموني هاي بزرگ وفاخري که برگذارمي کرد ديده نمي شد.ساعتايي روکه با ژيلا بيرون بوديم بين ما یه دوستي بهتر ازقبل ايجاد کرد.اونم خوشحال بود که روابطه ما حداقل به دليل کارهاي عمو بهتر مي شد .گاهي هم من ميرفتم خونه ژيلا وازالهام نگه داري مي کردم .الهام دختر شيرين زبون با نمکي بود که واقعا با حرفايي که سرو ته نداشت وازروياهاي کودکي نشات ميگرفت منو سرگرم ميکرد.اون روزا عمو زياد مشغول گرفتارياش بود ولي من به خواهش ژيلا مجبور بودم کنار الهام بمونم .الهام به من علاقه خاصي پيدا کرده بود وتا من کنارش بودم پدرومادرشو از ياد مي برد. الهام به خوبي فهميدم که ازبين پدربزرگهاش ومادربزرگهاش وبه پدرومادر ژيلا وابسته تره همچنين دايي شو به اندازه پدرش دوست داشت وجالب اين بود که از بين عموهاش علاقه شديدي به پدرام داشت، حتي ‏يکبارهم همديگه رو نديده بودن وفرسخ ها فاصله بينشون بود اما اين دختر مهربون سرسخت انتظار ديدن عمو پدارمشو مي کشيد.به اين موضوع روزي مطمئن شدم که :بهنام به خونه شهرام اومد ولي الهام با ديدن بهنام جيغ کشيد وپشت سر من قايم شد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#8 | Posted: 4 Mar 2014 19:43
روبه بهنام گفتم :
- ببين بهنام تو حتي به اين بچه هم رحم نکردي من فک ميکردم فقط منواذيت ميکني مث اينکه کاملا دراشتباه بودم
- اي بابا ما که هروقت مياييم اينجا اين مارمولک قايم ميشه نمي ذاره مادستمون بهش برسه
الهام روبه من گفت:
- خاله دروغ ميگه همين چند روز پيش اومد تواتاقم يواشکي چشم عروسکمودرآورد تازه براش ريش هم کشيد
بااخم به بهنام نگاه کردم که گفت :
- بچه چرا دروغ ميگي اصلا من چند روز پيش تهران نبودم
–حرف راستو بايد ازبچه شنيد خجالت بکش بهنام
الهام گفت:
- عمو بهنام اگه اذيتم کني به عمو پدرام ميگم دندوناتو همونايي که موش نخورده روهم همراه دماغت ازسره جاش بکنه
من که ميخنديدم الهامو گرفتم ویه بوس محکم روگونه اش جا گذاشتم ...
بهنام گفت :
- دِکی ...ببین کي واسه ما خط ونشون ميکشه هرچی هس زير سر اين پدرامه من نميدونم چه جوری ازاون سر دنيا اين بچه رو سحر کرده
گذاشت ازدنبال الهام ،هردو ميدويدن ...الهام جيغ ميزد وازمن کمک ميخواست اما من نتونستم جلوي زور بهنامو بگيرم ،الهامو بغل کردوگفت:
-آها حالابايد دم اين مارمولکو بزنم
الهام گفت:
- عموخوشکلم ولم کن ..عمو اگه بوست کنم اذيتم ميکني؟
بهنام درحالي که ميخنديدگفت:
-آخه قربونت برم من کي تو رو اذيت کردم فداي اون چشمات بيا بريم تو اتاقت
الهام باعجله گفت:
- واي عروسکام درخطرن
بهنام گفت:
- اينوبه خدا حالاانگارعزرائيل اومده قول ميدم کاري به اونا نداشته باشم
به اتاق الهام رفتيم که الهام زود رفت چندتا از عروسکهاشو تو بغلش گرفت ،بهنام گفت:
- پس بقيه رونميخوايي ؟شروع کنم؟
گفتم:
- بهنام !!!الهام جون چرا فقط اونا روگرفتي توبغلت؟
-ايناروعموبرام هديه فرستاده دوسشون دارم
– بازاين پدرام پريدوسط
چشم غره اي به بهنام رفتم والهامو مطمئن کردم که بهنام اذيتش نميکنه اما بهنام انگاردلخورشد وگفت:
- بيابابا گريه نکن من رفتم برو با همون عمو جونت خوش باش
وازاتاق بيرون رفت ،به الهام گفتم :
-ناراحتش کردي که خاله جون؟
- خوب ببخشيد
– برو به خودش بگو بدوتا نرفته
بيرون رفت ومنم ازدنبالش وازبهنام عذرخواهي کرد اما انقدرکه به گريه افتاد وبعد بهنام که دلش سوخت اونو بغلشکرد وبوسيد.شب به خونه عمو رفتيم همه اونشب درتکاپوي جشن فردايي که پدرام برمي گشت بودن.تا فردا ظهراون شب همه چيز آماده ومهيا شد وهمه آماده استفبال شدن ،من یه بلوز وشلوار اسپرت شیک پوشیدم که بلوزش تنگ وآستین سه ربع بود وشلوارش برمودا...صندل بدونه پاشنه هامو هم پام کردم ...درکل خوب شده بودم ..عمو اينا يکساعت زودتر به فرودگاه رفتن امامن نرفتم ...چرا اونوقت ؟؟؟؟خب نرفتم دیگه دلیل نداره !!!!سفارش عمو بود ديگه، نمي شد کاريش کرد.گلي اسپند دودکرده بود وگلرخ خونه رو مث دسته گل تزيين کرده بود .آرايش ملايمي کردم وموهامو سشوارکشيدم که تلفن زنگ خورد ،جواب دادم ،مامانم بود که خبردادتوي راهن وتا سي دقيقه ديگه ميرسن.دلهره عجيبي گرفته بودم چون هيچ وقت ميزبان هم چنين مهماني نبودم .درست نميدونستم موقع ورود بايدچيکارکنم.يه بار ديگه ازمرتب بودن همه چيز اطمينان پيدا کردم وبعد به باغ رفتم ازپله ها پايين ميرفتم که ديدم بهنام درحال دويدن به سمت من مياد ،تا به من رسيد نفس نفس زنان گفت:
- جون مادرت کمکم کن
– اومدن ؟
- نه بابا کجا اومدن ،من نتونستم برم فرودگاه فرزاد حالش بد شد مجبور شدم ببرمش دکتر
- وايي بهنام آلان داداشت ميرسه زشته ،چرا نرفتي يعني دوستتو به داداشت ترجيح دادي؟
- همين ديگه کمک کن
–من ؟
- آره ديگه جزتو کسي اينجا نيس بايد بري فرزادو برسوني
- چي ؟من ...من ...
- چاره اي نيس خواهش ميکنم
- برو گمشو چي ميگي؟
- ببين وقت نيس آلان پدرام ميرسه من هنوز آماده نشدم ببين چه ريختي دارم
نگاهي به سرو وضعش کردم لباساش مثل هميشه خوش دوخت وتميز بود
- بهنام ...
نذاشت ادمه بدم وگفت :
- تو اگه دير برسي اشکال نداره حداقل يه بهونه اي مياري اما من چي که برادرشم
قبول کردم وسوييچ ماشينی که بيرون پارک بود روگرفتم وسوار ماشين شدم .يه جوون همسن وسال بهنامو ديدم که نفس نفس ميزنه ،عرق کرده بود وسر وصورتش خوني بود باخودم گفتم :اي بهنام جلاد نگو حالش بد شد بگو دعوا کرديم
معطل نکردم واونو رسوندم اما چه قدرطول کشيد بايدبگم ساعت نه شب برگشتم .همش به خاطرترافيک وراه زياد بود. اون پسربيچاره هم به سختي ازماشين پياده شد وگفت:
- خانم ازشماوبهنام ممنونم واقعا اگه نبودين نميدونم الان تو کدوم سرد خونه بودم
خداحافظي کردم وتا به خونه عمو رسيدم هزاربارخودمو لعنت کردم ،حالا بايد چه طور ميرفتم داخل ؟بااون همه مهمون من چي بگم؟اي خدا بکشتت بهنام که هميشه دردسري
به در ورود باغ که رسيدم سروريختمو مرتب کردم وخيلي سريع گام برداشتم تا متوجه هيچ چيز نشم ،مي لرزيدم ،هي کيفمو ازاين دستم به اون دستم مي دادم ،ميترسيدم جلوي اون همه مهمون من که واردشم چيکارکنم اصلا دکترو نميشناسم چطور تبريک بگم ؟
توي اين افکاربودم وتند تند ازپله هاي ساختمان بالا ميرفتم تااين که به در سالن رسيدم ،فکرکردم اين همه اضطراب واسه چيه بايد مسلط باشم ،دستگيره درو پايين آوردمو ومصمم وسريع وارد شدم اما يکدفعه تمام عضلات صورتم دردگرفت،دستمو روي صورتم گرفتم :
-آخ ...
چشمامو که بسته بود روبازکردم ،چي ميديدم ،خاک برسرم آبروم رفت انقدرباعجله وارد شده بودم که نفهميده بودم يه فرپشت در وبا سررفتم تو سينه طرف آنچنان محکم که دماغم به دردافتاده بود.خداروشکرکردم که درراهرو بسته بود ومهمونا مارونديده بودن وگرنه سنگ رويخ مي شدم .سرمو بلندکردم وکمي به عقب رفتم که اون گفت :
- چيزيتون نشد خانم ؟
دستمو ازروي دماغم برداشتم درست ترديدم : قد بلند وچهارشونه ،پوست گندمي داشت وابرو کشيده وچشماي درشت عسلي با مژه هاي فر که ازدور به خوبي پيدا بود موهاي مرتب وبالازده داشت بادماغي کشيده قلمي که با ترکيب لبهاي قلوه ايش زيبايي صورتش روهويدا ميساخت .کت و شلواري طوسي رنگ با کراوت راه راهي به تن داشت
لبخند زدم :
- نه، منو ببخشيد عيب ازمن بود خيلي ديررسيدم براهمين عجله کردم
– چرا ديررسيديد؟
- ازدست يه آدم عفريته
لبهاش به لبخندي آروم تبدیل شد:
- حالا اين عفريته کي هست که انقدشما عصباني هستين ؟
باخودم فکرکردم :چه فوضول!
اما به زبون گفتم :
- خب فک نميکنم گفتنش زياد مهم باشه اما هميشه واسم دردسره
وبعد ازسکوتي ادامه دادم :
- ببخشيد اگه اجازه بدين تا مهموني تمام نشده من برم شايد دکتروقتشون تمام شد!!!
- باعرض معذرت ميشه بگين کدوم دکتر؟
- مگه جز آقا پدرام دکتري ديگه هم هس ؟
- بله خيلي ازاقوام داخل سالن مهندس ودکترهستن
– ابرويي بالابردم وگفتم :بله درسته

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#9 | Posted: 4 Mar 2014 19:44
- چيه مگه کارت راحت ترنشد ميخواستي بهم بفهموني اما من همون اول تا ته شو خوندم
–چه طوري متوجه شدي من دستبندولباس گرفتم ؟
تمام جريانو براش تعريف کردم ،آخرم گفت:
- يادم باشه بگم گلي برات اسپنددودکنه
خنديدم واون گفت:
- ميشه دراين مورد باکسي حرف نزني آخه تو فقط از اين مسئله خبر داري
- اکي من سرم بره زير قولم نميزنم حالا آقا داماد عروس آيندشون کيه ؟
درحالي که سالادشو ميخورد گفت:
- تودانشگاه با هم آشنا شديم اونم تصادفي که باعث شد تا يه هفته همديگه رو ملاقات کنيم ومن شيفتش بشم . داستان ما ازاون جا شروع شد که من يه روز که از پله هاي دانشگاه باعجله به پايين مي رفتم(قصه ي تمام عاشق ومعشوقا توجه مي نمويين که !) به شدت باهاش برخوردکردم وتمام ورقه هام وپروژه هام روي زمين ولو شد ،دفتروکتاب اونم قاتي ورقه ها ودفتراي من شده بود من که عجله داشتم آن چنان بهش چشم غره رفتم وشروع به جمع کردن ورقه ها کردم که اون بيچاره باورکرد مقصره وبه کمک من اومدخواستم بهش چيزي بگم وحسابشوبذارم کف دستش اما اون بايه لبخندي گفت:
- ببخشيد هواس پرتي ازمن بود بذاريد کمکتون کنم
منم که عين نديده ها محو تماشاي اون شده بودم اصلا دست ازجمع کردن کشيدم وبه اون نگاه مي کردم ،ورقه هارو دسته کردوبهم دادوعذرخواهي کرد وازجلوي چشمام رفت . باورنميکني اون روز دنيا نداشتم نميدونستم چه مرگم شده بود ازتوي فکرش بيرون نميومدم تصويرش ازجلوي چشمام کنارنمي رفت ،نميدونستم ازش خوشم میاد اما مدام دنبال بهونه مي گشتم تا دوباره ببينمش ولي توي اون دانشگاه بزرگ با اونهمه دانشجو من چه طور دوباره ببينمش حتي براي يک لحظه
تو اين موقع پرهام سکوت کرد وسرشو پايين انداخت تو فکربود ،منم دستموآبي کردم وپاشيدم به صورتش بيچاره سه متر ازجا پريد وچپ چپ نگام کرد.خندیدم :
- اينجا جاي حس گيري نيس بقيه شو بگو
– مي دونستي خيلي احساس داري من موندم چرا تا حالا عاشق نشدي
- ميگي يا ليوان آب رو خالي کنم رو سرت؟
پرهام که ميخنديدگفت:
- عجب همدردي پيدا کردم من اينم از شانسه بدبخته منه
بلند شدم که برم گفت:
- بگير بشين بابا چقدر بي جنبه اي!
وشروع کرد به گفتن :
- اون روز براي اين که خودمو سرگرم کنم تا شايد ازفکرش بيرون بيام به کامل کردن پروژه م سرگرم شدم اما همون موقع لابه لا ي ورقه هام جزوه هاي درسي اونو پيدا کردم .اسمش روش نوشته شده بود:آوا مرانفر.انقد خوشحال شده بودم که اشک مي ريختم ،فرياد مي زدم ،حداقل اين معجزه اي واسه حال خراب من بود ويا حداقل بهانه اي واسه دوباره ديدنش .خلاصه صبح تو دانشگاه با جست وجو وپرسيدن وطي کردنه هفت خان رستم فهميدم تازه چند روز ديگه کلاس داره ومن بايد صبر مي کردم تااون روز... اين صبر واسه من تلخ ترين صبر بود آخه روزبه روز بدتر تشنه ديدارش مي شدم وبايد تحمل مي کردم .روزموعود فرارسيد من مشتاق چند ساعت زود تر به دانشگاه رفتم وبازم معطل شدم تا کلاسش تمام شد وبعد از اين که استاد بيرون اومد سيل دانشجو ها بيرون ريختند ومن ازبين اونا آوا رو پيدا کردم چند بارصداش زدم متوجه نشد ،مجبور شدم به فاميلش صداش کنم که اين دفعه ايستاد تا منو پيدا کنه ووقتي منو ديد انگارتعجب کرده بود که اون مرد بد اخلاقه اون روز چه کاري باهاش داره .دلم براش سوخت رنگش پريده بود مي ترسيد مث اون روز بخوام يقه شو بگيرم اما من با اين حال انقد غرق تماشاش شده بودم که يادم رفته بود براچي اونو صدا زدم اونم ازترس چيزي نمي گفت.بالاخره با صدايي که مي لرزيد آروم پرسيد :
- آقا با من کاري داشتيد؟
تازه به دنياي خودم برگشته بودم ،عذرخواهي کردم وبا رفتاري برعکس ديدار قبل جزوه هاشو بهش دادم ،تعجب رو توي چشماش ميخوندم که چی شده شده اين پسر صددرجه تغير کرده! وقتي ازم تشکر کردورفت هنوز چند تا از برگه هاي جزوه هاش دستم بود ميدوني چرا؟چون ميخواستم دوباره ببينمش برگه هاشو پيش خودم نگه داشتم . بعد ازاون روز ديگه نتونستم ببينمش اما لااقل تونستم آدرس وشمارشوپيداکنم وهمين بود که درست دلتنگي منو جبران ميکرد .آدرس وشماره رو با هزار دردسر بدبختي که برا خودم درست کردم تونستم ازپرونده دانشگاهيش بدست بيارم البته برام گرون تموم شد ولي ارزش داشت .ازفشار درسها وامتحاناتي که رو سرم ريخته بود اصلا وقت نکردم به دنبال آدرس وشماره برم تا ببينم کجا زندگي ميکنه حتي متوجه نبودم دوهفته اس نديدمش اما بعد ازدوهفته يه روز که توي آزمايشگاه مشغول بودم با صداي آوا قلبم گرفت:
- سلام
– سلام ...شما..!!!.
- ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
– نه نه بفرماييد
خدارو شکر کردم تنهايي تو آزمايشگاه بودم .جالب بود يکي مارو مي ديديا لو مي دادبايد چه گلِي به سرمون مي گرفتيم ؟ ديگه شانس آورديم حراست پاچمونو نگرفت. گفت:
- ممنون راستش غرض ازمزاحمت اين بود اين برگه ها رو بهتون بدم فکرمي کنم ازشما باشه
برگه ها رو نشونم داد درست بود چک نويس تحقيقم بود ازش گرفتم وتشکرکردم .گفت:
–منوببخشيد که نتونستم زودتر بهتون بدم يه کمي پيدا کردنتون سخت بود
پيش خودم فکرکردم (پس اونم دنبال من بوده)
- خواهش ميکنم خانم من ازشما ممنونم خودم هواس پرتي دارم راستش اصلا متوجه نبودم که ايناروگم کردم
لبخندي زدوگفت:
- ازديدارتون خوشحال شدم آقاي ...
- شايان فر هستم
– بله آقاي شايان فر تا بعد خدافظ
گفت تابعداين يعني دوباره ببينمش !مگه ديگه گذاشت دستم به کاربره وتاآخر کلاس فقط ميديدم استاد دهنشوبازوبسته ميکنه.ازفرداي اون روز به ديدنش مي رفتم تلفن مي زدم حرف نمي زدم يا مي رفتم از دور تماشاش مي کردم اين شدکه با اصراراي من اونم اعتراف کرددوسم داره ومن شش ماهه که وعده ازدواج دادم اما هنوز نتونستم با پدرم درميون بذارم
پرهام سکوت کرد ،گفتم:
- پاشوبريم خيلي وقته که اينجاييم
قبول کردوباهم ازرستوران خارج شديم ودرطول خريد کردن برام حرف ميزد:
- ببين باورکن تواين شش ماه ما فقط رابطه مون درحد حرف زدن وملاقات اونم بيرون بوده
– من که باور نمی کنم
- چرا ؟!
- خب دیگه هرکی یه شخصیت داره ...توهم که ...
همونجا وایساد وچهارتا چشم ...منظورم همون چشمای گردشده اس نگام کرد...بادیدن قیافم پقی زدم زیر خنده ...انقد بلند می خندیدم که هرکی ازبغلمون رد می شد با تعجب نگامون می کرد...
- آهو تو واقعا درمورد این جوری فک می کنی ؟!
- بیشین بابا...بی جنبه چلغوز مثبت
- جاااااااااااااااااااااااا اااان ؟!
- زرتو بزن
– من منتظره روزي ام که آوا ازبودن با من ترس نداشته باشه اما..
.- اما چي ؟
- بگذريم ديگه گفتنش فايده نداره
–چي شد حالا که قسمته آخرفيلم رسيد ما نبايد بدونيم چه طور تمام ميشه
– بقيه اش اعصابمو به هم مي ريزه واسه تو فايده اي نداره چون کاري از دستت ساخته نيس
– اه اه آدم با حرفاي تو از زندگي سير ميشه!!!
خنديد:
- بااخلاق پدرم سالهاس که آشنام
- اوهوم پس اينجا مشکل عموجانه که شمارو براهميشه ازهم دور مي کنه درسته ؟
سرشو به علامته مثبت تکون داد....
- توفقط بگو، به جون خودم به جون خودت حلش ميکنم
پرهام ادامه داد:
- آوا ديگه خسته شده ميگه تو منو دست انداختي هر دفعه خواستگاريوعقب مي اندازي اما من هرچی ميگم التماس ميکنم که دستش ننداختم اون باورنميکنه ميگه اگه نيايي خواستگاريم جواب يکي ازهمين خواستگارامو ميدم
–خب چرا زودتربه پدرت نگفتي؟
- توکه ديگه بايد آداب پدرمو خوب بدوني اون حرفش يکيه .فقط ميگه پدرام بايد بياد ايران ازدواج کنه بعدش پرهام وبه ترتيب بعدش بهنام ..انگار عهد قاجاره ...وگرنه غيرممکنه تازه بدتراين که پدر نميدونه آوا کسي رونداره وتوي پرورشگاه بزرگ شده حالاهم موقتي توخوابگاه دانشگاهه
با تعجب نگاهش کردم وبعد ازمکثي گفتم :
- راست ميگي ؟جدي پدرومادر نداره؟آخه چرا؟
- خودمم نميدونم يعني هر بار که پرسيدم جواب ميده :تو همش اصل ونصب منو پيش ميکشي اگه منو دوس داشتي هيچ وقت با يادآوري گذشته م باعث عذابم نميشدي ،ميدوني چيه ،اون با اين شرايطش هرفکري بکنه حق داره منم که طاقت ناراحتيشو ندارم ديگه چيزي نميگم
– عجب بازيه ها
–چيه تو که ميخواستي حلش کني جا زدي ؟
- جا زدم ؟تا دستتو تو دست آوا نذارم ول کن نيستم حالا مي بيني
خنده اي کردوگفت:کاش هرعاشقي يه دختر عمو مث تو داشت
- مسخره ميکني؟
- نه به جون تو
- جون عمت !!! ببينم براچي انقد هديه واسش گرفتي؟
- ميخوام هديه خواستگاري ببرم
بهت زده نگاهش کردم با سرزنش گفتم :
- تو ميخوايي چيکارکني؟
- خلاف شرع که نکردم ميخوام نامزد کنم بعدم که ازدواج
– ديوونه... عاشق.... بدون اطلاع عمو؟
- من برارسيدن به آوا هرکاري ميکنم
–داغي ،هنوز گرم احساساتي نميفهمي نسنجيده عمل نکن پرهام
– خب اگه نرم شوهر ميکنه اونم معلوم نيس به چه بي پدرومادري که فقط خدا ميشناستش بعدم نميخوام بقيه زندگيشو مث قبل با بدبختي بگذرونه آوا ماله منه ،بسه ديگه هرچی زجر کشید من خسته شدم آوا که جاي خود داره
- اما تو حتي يه بارم با عموحرف نزدي
–وقتي ميدونم جوابش چيه برا چي خودمو کوچيک کنم
–اگه من باهاش حرف بزنم چي ؟راضيش کنم تا خودش دست به کار بشه
–بي فايده اس
- پرهام خيلي عجولي عين جووناي شونزده ساله ميموني
- بايد تا سه هفته ديگه برگردم وگرنه...
- وگرنه شوهرميکنه آره؟
- خيلي بيرحمي ميدوني اين جمله ها آتيش به قلبم ميزنه بعد توخيلي خونسرد ازشوهرکردن آوا حرف ميزني ،عاشق نيستي بفهمي چي ميگم ... الهي به دردش گرفتارشي دردموبفهمي
بلند زدم زیر خنده ...
- مرگ ...کمتر بخند مسواک گرون میشه ...
- بيشين بابا..چه واسه من شاعرشده رمانتيک! نفرينت گيرانيس توسينه من به جا قلب بوتن آرمه اس!
پوزخندي زد به نشوانه اين که حالامي بينيم .وبعدگفت:
- فعلا به کسي چيزي نگو تا ببينم چي ميشه خدا بزرگه
–بعله البته بنده وسيله وصلت دومرغ عشق
- هِه...شتردرخواب بيندپنبه دانه
– هووووووووووو درست حرف بزنا!!!
شب که برگشتيم مامانم خونه عموبود پريدم توي بغلش :
- الهي نازگلت قربونت دلت واسم تنگ شده بود؟
مامانم درحالي که خودشو ازمن جدامي کردگفت:
- بروکنار ببينم فک کرده من بي افشم !
همه زدن زيرخنده که بهنام گفت:
- چيزي نيس زن عمو جون ازخوش گذروني زياده
– بازکه اين ني ني کوچولو زبونش باز شد نميدونستي ني ني ها نبايد تو حرف بزرگترا بپرن؟
- آخي من ني ني ام ؟تو چي هستي ؟جنين نرسيده !
بازم صداي خنده فضارو پرکرد .چشم غره اي بهش رفتم .رفتم که بپرم رو سروکلش که عمو گفت:
- خدايا بازاين دوتا پريدن به هم بس کنيد ديگه،يه امشبو دور هم هستيم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#10 | Posted: 4 Mar 2014 19:45
- خدايا بازاين دوتا پريدن به هم بس کنيد ديگه،يه امشبو دور هم هستيم
بعد ازشام مامان وعمو فرزين وپرهام به باغ رفتن ومنوبهنام رفتيم پاي کامپيوتروبازي مي کرديم که آخر به دبه کردن بهنام وجيغ من ختم شد.بعد ازجروبحث با بهنام رفتم پيشه عمو ودرحضور همه ازازدواج پسرا وشرايط اوناازعمو سوال مي پرسيدم اونم هي مي گفت به توچه بچه !منم اين طوروانمودکردم که براي کنجکاوي وخيلي اتفاقي پرسيدم ،اما فقط منو پرهام خبر داشتيم موضوع چيه پرهام رنگ به چهره نداشت وآشفته حال تند نتد پاهاشو به زمين ميزد اما عمو هم چنان همان شرايطه قبل رو شرح داد وتاکيد داشت ازدختراي ثروتمند بايد عروس اين خانواده بشه که ثروت کلان بچه هامو بالانکشه!به به چه شود! وهمين بود که پرهام رو به حالت جنون رساند ومجبور شد باعذرخواهي وبهانه کردنه خواب ازجمع ما فرارکنه. همون موقع بهنام گفت:
- بابايي من چي ؟منو زن نميدي موهام کپک زده ازسفيدي!
– تو که تا نود سالگيتم عقل نمي يايي زنت نميدم همين جا پيش خودم هستي، بري يکي ديگه رو مث خودت چل کني که چي
سه روز بعد با ژيلا رفتيم تا کاراي آخري رو انجام بديم. ديگه تا اومدن پدرام چيزي نمونده بود .تقريبا همه چيز آماده بود .شوق وخوشحالي عمو تعريف کردني بود آخه تدارکاتي ديده بود که توي مهموني هاي بزرگ وفاخري که برگذارمي کرد ديده نمي شد.ساعتايي روکه با ژيلا بيرون بوديم بين ما یه دوستي بهتر ازقبل ايجاد کرد.اونم خوشحال بود که روابطه ما حداقل به دليل کارهاي عمو بهتر مي شد .گاهي هم من ميرفتم خونه ژيلا وازالهام نگه داري مي کردم .الهام دختر شيرين زبون با نمکي بود که واقعا با حرفايي که سرو ته نداشت وازروياهاي کودکي نشات ميگرفت منو سرگرم ميکرد.اون روزا عمو زياد مشغول گرفتارياش بود ولي من به خواهش ژيلا مجبور بودم کنار الهام بمونم .الهام به من علاقه خاصي پيدا کرده بود وتا من کنارش بودم پدرومادرشو از ياد مي برد. الهام به خوبي فهميدم که ازبين پدربزرگهاش ومادربزرگهاش وبه پدرومادر ژيلا وابسته تره همچنين دايي شو به اندازه پدرش دوست داشت وجالب اين بود که از بين عموهاش علاقه شديدي به پدرام داشت، حتي ‏يکبارهم همديگه رو نديده بودن وفرسخ ها فاصله بينشون بود اما اين دختر مهربون سرسخت انتظار ديدن عمو پدارمشو مي کشيد.به اين موضوع روزي مطمئن شدم که :بهنام به خونه شهرام اومد ولي الهام با ديدن بهنام جيغ کشيد وپشت سر من قايم شد
روبه بهنام گفتم :
- ببين بهنام تو حتي به اين بچه هم رحم نکردي من فک ميکردم فقط منواذيت ميکني مث اينکه کاملا دراشتباه بودم
- اي بابا ما که هروقت مياييم اينجا اين مارمولک قايم ميشه نمي ذاره مادستمون بهش برسه
الهام روبه من گفت:
- خاله دروغ ميگه همين چند روز پيش اومد تواتاقم يواشکي چشم عروسکمودرآورد تازه براش ريش هم کشيد
بااخم به بهنام نگاه کردم که گفت :
- بچه چرا دروغ ميگي اصلا من چند روز پيش تهران نبودم
–حرف راستو بايد ازبچه شنيد خجالت بکش بهنام
الهام گفت:
- عمو بهنام اگه اذيتم کني به عمو پدرام ميگم دندوناتو همونايي که موش نخورده روهم همراه دماغت ازسره جاش بکنه
من که ميخنديدم الهامو گرفتم ویه بوس محکم روگونه اش جا گذاشتم ...
بهنام گفت :
- دِکی ...ببین کي واسه ما خط ونشون ميکشه هرچی هس زير سر اين پدرامه من نميدونم چه جوری ازاون سر دنيا اين بچه رو سحر کرده
گذاشت ازدنبال الهام ،هردو ميدويدن ...الهام جيغ ميزد وازمن کمک ميخواست اما من نتونستم جلوي زور بهنامو بگيرم ،الهامو بغل کردوگفت:
-آها حالابايد دم اين مارمولکو بزنم
الهام گفت:
- عموخوشکلم ولم کن ..عمو اگه بوست کنم اذيتم ميکني؟
بهنام درحالي که ميخنديدگفت:
-آخه قربونت برم من کي تو رو اذيت کردم فداي اون چشمات بيا بريم تو اتاقت
الهام باعجله گفت:
- واي عروسکام درخطرن
بهنام گفت:
- اينوبه خدا حالاانگارعزرائيل اومده قول ميدم کاري به اونا نداشته باشم
به اتاق الهام رفتيم که الهام زود رفت چندتا از عروسکهاشو تو بغلش گرفت ،بهنام گفت:
- پس بقيه رونميخوايي ؟شروع کنم؟
گفتم:
- بهنام !!!الهام جون چرا فقط اونا روگرفتي توبغلت؟
-ايناروعموبرام هديه فرستاده دوسشون دارم
– بازاين پدرام پريدوسط
چشم غره اي به بهنام رفتم والهامو مطمئن کردم که بهنام اذيتش نميکنه اما بهنام انگاردلخورشد وگفت:
- بيابابا گريه نکن من رفتم برو با همون عمو جونت خوش باش
وازاتاق بيرون رفت ،به الهام گفتم :
-ناراحتش کردي که خاله جون؟
- خوب ببخشيد
– برو به خودش بگو بدوتا نرفته
بيرون رفت ومنم ازدنبالش وازبهنام عذرخواهي کرد اما انقدرکه به گريه افتاد وبعد بهنام که دلش سوخت اونو بغلشکرد وبوسيد.شب به خونه عمو رفتيم همه اونشب درتکاپوي جشن فردايي که پدرام برمي گشت بودن.تا فردا ظهراون شب همه چيز آماده ومهيا شد وهمه آماده استفبال شدن ،من یه بلوز وشلوار اسپرت شیک پوشیدم که بلوزش تنگ وآستین سه ربع بود وشلوارش برمودا...صندل بدونه پاشنه هامو هم پام کردم ...درکل خوب شده بودم ..عمو اينا يکساعت زودتر به فرودگاه رفتن امامن نرفتم ...چرا اونوقت ؟؟؟؟خب نرفتم دیگه دلیل نداره !!!!سفارش عمو بود ديگه، نمي شد کاريش کرد.گلي اسپند دودکرده بود وگلرخ خونه رو مث دسته گل تزيين کرده بود .آرايش ملايمي کردم وموهامو سشوارکشيدم که تلفن زنگ خورد ،جواب دادم ،مامانم بود که خبردادتوي راهن وتا سي دقيقه ديگه ميرسن.دلهره عجيبي گرفته بودم چون هيچ وقت ميزبان هم چنين مهماني نبودم .درست نميدونستم موقع ورود بايدچيکارکنم.يه بار ديگه ازمرتب بودن همه چيز اطمينان پيدا کردم وبعد به باغ رفتم ازپله ها پايين ميرفتم که ديدم بهنام درحال دويدن به سمت من مياد ،تا به من رسيد نفس نفس زنان گفت:
- جون مادرت کمکم کن
– اومدن ؟
- نه بابا کجا اومدن ،من نتونستم برم فرودگاه فرزاد حالش بد شد مجبور شدم ببرمش دکتر
- وايي بهنام آلان داداشت ميرسه زشته ،چرا نرفتي يعني دوستتو به داداشت ترجيح دادي؟
- همين ديگه کمک کن
–من ؟
- آره ديگه جزتو کسي اينجا نيس بايد بري فرزادو برسوني
- چي ؟من ...من ...
- چاره اي نيس خواهش ميکنم
- برو گمشو چي ميگي؟
- ببين وقت نيس آلان پدرام ميرسه من هنوز آماده نشدم ببين چه ريختي دارم
نگاهي به سرو وضعش کردم لباساش مثل هميشه خوش دوخت وتميز بود
- بهنام ...
نذاشت ادمه بدم وگفت :
- تو اگه دير برسي اشکال نداره حداقل يه بهونه اي مياري اما من چي که برادرشم
قبول کردم وسوييچ ماشينی که بيرون پارک بود روگرفتم وسوار ماشين شدم .يه جوون همسن وسال بهنامو ديدم که نفس نفس ميزنه ،عرق کرده بود وسر وصورتش خوني بود باخودم گفتم :اي بهنام جلاد نگو حالش بد شد بگو دعوا کرديم
معطل نکردم واونو رسوندم اما چه قدرطول کشيد بايدبگم ساعت نه شب برگشتم .همش به خاطرترافيک وراه زياد بود. اون پسربيچاره هم به سختي ازماشين پياده شد وگفت:
- خانم ازشماوبهنام ممنونم واقعا اگه نبودين نميدونم الان تو کدوم سرد خونه بودم
خداحافظي کردم وتا به خونه عمو رسيدم هزاربارخودمو لعنت کردم ،حالا بايد چه طور ميرفتم داخل ؟بااون همه مهمون من چي بگم؟اي خدا بکشتت بهنام که هميشه دردسري
به در ورود باغ که رسيدم سروريختمو مرتب کردم وخيلي سريع گام برداشتم تا متوجه هيچ چيز نشم ،مي لرزيدم ،هي کيفمو ازاين دستم به اون دستم مي دادم ،ميترسيدم جلوي اون همه مهمون من که واردشم چيکارکنم اصلا دکترو نميشناسم چطور تبريک بگم ؟
توي اين افکاربودم وتند تند ازپله هاي ساختمان بالا ميرفتم تااين که به در سالن رسيدم ،فکرکردم اين همه اضطراب واسه چيه بايد مسلط باشم ،دستگيره درو پايين آوردمو ومصمم وسريع وارد شدم اما يکدفعه تمام عضلات صورتم دردگرفت،دستمو روي صورتم گرفتم :
-آخ ...
چشمامو که بسته بود روبازکردم ،چي ميديدم ،خاک برسرم آبروم رفت انقدرباعجله وارد شده بودم که نفهميده بودم يه فرپشت در وبا سررفتم تو سينه طرف آنچنان محکم که دماغم به دردافتاده بود.خداروشکرکردم که درراهرو بسته بود ومهمونا مارونديده بودن وگرنه سنگ رويخ مي شدم .سرمو بلندکردم وکمي به عقب رفتم که اون گفت :
- چيزيتون نشد خانم ؟
دستمو ازروي دماغم برداشتم درست ترديدم : قد بلند وچهارشونه ،پوست گندمي داشت وابرو کشيده وچشماي درشت عسلي با مژه هاي فر که ازدور به خوبي پيدا بود موهاي مرتب وبالازده داشت بادماغي کشيده قلمي که با ترکيب لبهاي قلوه ايش زيبايي صورتش روهويدا ميساخت .کت و شلواري طوسي رنگ با کراوت راه راهي به تن داشت
لبخند زدم :
- نه، منو ببخشيد عيب ازمن بود خيلي ديررسيدم براهمين عجله کردم
– چرا ديررسيديد؟
- ازدست يه آدم عفريته
لبهاش به لبخندي آروم تبدیل شد:
- حالا اين عفريته کي هست که انقدشما عصباني هستين ؟
باخودم فکرکردم :چه فوضول!
اما به زبون گفتم :
- خب فک نميکنم گفتنش زياد مهم باشه اما هميشه واسم دردسره
وبعد ازسکوتي ادامه دادم :
- ببخشيد اگه اجازه بدين تا مهموني تمام نشده من برم شايد دکتروقتشون تمام شد!!!
- باعرض معذرت ميشه بگين کدوم دکتر؟
- مگه جز آقا پدرام دکتري ديگه هم هس ؟
- بله خيلي ازاقوام داخل سالن مهندس ودکترهستن
– ابرويي بالابردم وگفتم :بله درسته

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / روزهای بی کسی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites