تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

اندکی دوستم بدار اما طولانی

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 25 Mar 2014 01:14
چشمای شاهد از بهت تو چشمای خیس و پشیمون نفیسه نشست نفیسه چشماش و بست و با گریه ادامه داد:

-تو بودی!

به آنی شاهد تو جاش خشک شد، کامش مثل چوب خشک شده بود و زبونش به کلامی نمی چرخید.

-میدونستم زن داری! میدونستم با نازنین عقدین! میدونستم میخواین با آلما تو یه شب ازدواج کنین! من و ببخش شاهدم دست من نبود...باور کن خودمم عذاب می کشیدم... به سختی نگاهم و به زمین می دوختم تا به دستای تو هم گرفته ی تو ونازنین نخوره، رو بر میگردوندم تا از خنده هاتون دلم نسوزه و آهی نکشم.. من عاشقت بودم شاهد؛ ترسیدم بگم و ازم بدت بیاد نگفتم تا فقط یه کم، هر چقدر کم؛ کوتاه؛ فرمالیته؛ یه کم دوستم داشته باشی...

از گریه به نفس نفس افتاد پرستار به سرعت زنگی رو فشرد و ماسکش و رو صورتش گذاشت و روبه شاهد که مات ومبهوت خشکش زده بود عصبی غرید:

-برید بیرون!

انترن مردی از شونه اش گرفت و به عقب می کشیدش نگاه هردو هنوز تو چشمای همدیگه بود

انگار نفیسه لب می زد: ببخش!

صداها رو نمی شنید، فقط خاطراتی جلو چشماش رژه می رفت و می دید، استرس و اضطرابی که همیشه همراه دائمی رابطه شون بود! نگاههای غمگینش وقتی اشاره ای به گذشته ش می شد! نگاه های گریزونش سالها پیش موقع بیرون رفتن هاشون، فرار کردن هاش، سربه زیری هاش که آلما به پای خجالتش می گذاشت! خوب یادش می اومد بارها از تنها موندن باهاش فرار می کرد! خوب یادش می اومد امتناع هاش برای کوه رفتن و سینما و گردش رفتن هاشون!

همیشه بخاطر اصرار های نازنین و آلما می اومد.

بهتش از فهمیدن مرگ نازنین روز خواستگاری، ترسش، ترسی که همیشه همراهش بود، ازش می ترسید!؟

این آخرین تحلیلی بود که قبل از سیاه شدن جلو چشماش از زیر ورو کردن گذشته نصیبش شده بود!

***

دستی روی شونه ش نشست، حتی سر بلند نکرد ببینه کیه!

-شاهد! خسته نشدی از اینجا نشستن! سه ماهه کارت شده زل زدن بهش!

-سکوت

-شاهد! بزار بره! تو نذاری همین جور عذاب می کشه تا وقت رفتنش!

-سکوت

-د لامصب یه حرفی بزن، منو می شناسی شاهد؟ بابکــم! لعنتی؛ مادرش داره جون می ده تکلیفشون و روشن کن! بزار بره!

-دوسش دارم!

بابک که از شنیدن کلامی حرف بعد از مدتها از دهن رفیق درب و داغونش هیجان زده شده بود، نشست روبروش و با دستاش صورتش و مقابل خودش نگه داشت زل زد تو صورت تیره و چشمای گود رفته ش و گفت:

-میدونم! میدونم! همه میدونیم! بخدا آلما دفتر خاطرات نفیسه رو از خودش جدا نمی کنه! هر جا می شینه مثل ربات بدون یه کلام جابجایی داستان عشق نفیسه رو تعریف میکنه! همشون دارن دیوونه میشن شاهد! برادرش میخواد مادرش و ببره، پاش گیر اینجاست! یا اینجاست یا سر قبر شوهرش! بزار پیرزن تکلیفش روشن بشه! خاک سردی میاره بسپرش به خاک...

نگاه مات و بی روحش هنوز به تکمه ی لباس بابک بود:

- ازش خوشم میاد، نمی تونــم! دوسش دارم، نمی تونــم! عاشقش شدم، نمی تونــم!

بابک سرش و تو بغل دوستش گذاشت و نالید:

-شاهد!

-نمی تونم!

بابک با صدای آرومتری شروع کرد حرف زدن:

-داداشم؛ رفیقم! بخدا این دیگه بهوش بیا نیست!

میدونی مرگ مغزی یعنی چی!؟ یعنی ته خط!

میدونی معده شو برداشتن به روده ش چسبوندن یعنی چی!؟ یعنی تمام! یعنی ولش کن بی انصاف! یعنی فقط یه کلیه ازش سالم مونده و یه قلب! یعنی می تونه دو نفر و از مرگ حتمی نجات بده! رضایت نامه ش و خودش قبلا امضا کرده! یعنی به خواسته ش احترام بذار شاهد!

-میرم دنبالش هرجا رفت منم باید برم دنبالش! دیگه نمی ذارم تنهایی بکشه!نمی ذارم!

بابک که جرقه ای از امید ته دلش روشن شده بود:

-باشه باشه تو رضایت بده! هرسه با هم می ریم خب! من و تو وآلما. اصلا هر هفته جای کوه میریم تمام روز پیشش، خوبه! تنهاش نمی ذاریم باشه!

-من تنهاش نمیذارم..دیگه تنهاش نمی ذارم!

***


مشت زد تو خاک و بوسیدش و نفسش و پرت کرد بیرون و بعد از ساعتها از دور تماشا کردن کفن و دفن نفیس ش! کنار تله ی خاک دراز کشید و یه دستش و به عادت هر شبش روی تله ی خاک گذاشت!

بابک به درختی تکیه داده بود و بی طاقت آروم آروم گریه می کرد و سیگار می کشید از دور مراقبش بود.

چشماش و بست و خطاب به نفیس ش که این بار از دستش زیر خاک سنگر گرفته بود، لب زد: -زخم تازه می زنی! اما دم نمی زنم
شهر و بی شونه ی تو..

دیگه قدم نمی زنم
بغض تلخ رفتن تو تا ابد وا نمی شه
مثل تو یه زخم دلخواه
دیگه پیدا نمیشه
از سرم خیال تو چرا بیرون نمیاد؟
یخ زده اشک تو چشمام
آخ چرا بارون نمی اد
نمی اد نه نمیاد!
دیگه بارون نمیاد!
دیگه عطر نفس هات از این خیابون نمی اد
زخم رفتنت مثل گلوله ای تو سینه مه
جز خیال تو فقط
مرگه که تو کمونمه!



احساس کرد دستی رو شونه ش نشست، نفیسه با لبخند کمیاب و چشمهای یشمی رنگِ خوش حالتش با لباس سفید بالا سرش نشسته بود و لبخند می زد.

شاهد به سختی لب زد:

-گفته بودم همیشه منتظرم!

زن خندید و آروم خم شد گونه شو بوسید و به آنی از خستگی و سنگینی سینه ش کم و کمتر کرد حس سبکی داشت از جاش بلند شد دستای زن و بوسید و سرپا ایستاد، با راهنمایی زن شونه به شونه ش به طرف غروب راه افتادند!

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#32 | Posted: 25 Mar 2014 01:17 | Edited By: shah2000
نانوشته هایم بسیارند
مثل بی قراری هایـم...
من سکــوتم را فریـاد می کِشــم
آخر این آشوب درونم مــرا می کُشد...



خب دوستان این داستان هم به پایان رسیدُ کلاغه هم به خونش نرسید!امیدوارم خوشتون اومده باشه

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / اندکی دوستم بدار اما طولانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites