تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

با من همقدم شو

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 22 Mar 2014 21:15
درخواست ایجاد تاپیک در تالارخاطرات و داستان های ادبیدارم
رمان :لحظه لحظه با تو پس با من همقدم شو
نویسنده :نرجس خاتون
خلاصه رمان :امیرعلی استاد دانشگاه توی یکی از کلاساش با دانشجویی به اسم رها شایان اشنا میشه
تفاوتهای رها با دانشجوهای دیگه و شیطنتهای اون که اوازه ی دانشگا شده باعث عشقی میشه عمیق به او .
پس از ازدواج رها طی اتفاقی فلج میشه...سروکله ی احسان پیدا میشه...برای عمل میره خارج....

کلمات کلیدی:رمان+رمان عاشقانه+نوشته نرجس خاتون+با من همقدم شو+

Signature
     
#2 | Posted: 23 Mar 2014 00:10 | Edited By: paridarya461
فصل 1
چشماشو بسته یه لبخند قشنگم رو لباشه باد اون موهای لختشو تکون میده و گاهی مثل شلاق میزنه رو صورتش البته انقدر موهاش نرمه که اذیتش نمیکنه
لبخندشو دوس دارم وقتی میخنده دو تا چال خوشگل میافته رو چونش نه لپش و این جذابش میکنه
انگار نگاه خیرمو حس میکنه چشاشو باز میکنه و برمیگرده بهم نگاه میکنه میگم:
رهاجان سرما میخوری عزیزم دریا طوفانیه دیگه بهتره بریم !
مثل همیشه نه شاید بگم همین تازگیا سکوت کرد و لبخندشو خورد
دماغمو میگیرمو یه پوف بلند بالا میگم میافتم رو شنا و دراز میکشم
هی امیرعلی هی
حالا که ساکت شده دوست دارم تلافیشو سرش دربیارم برا همین ویلچرو از سمت دریا به سوی ویلا حرکت دادم دادش بلند شد
اوخی.... بچه ام بالاخره زبونش باز شد!!!
_امیر علیییییییییییی!
ای گوشم
_منو کجا میبری؟
میخواستم بهش بگم چرا وقتی باهات حرف میزنم جواب نمیدی حالا که رفتیم زبونت بازشد اره؟؟؟؟
_عزیزم گفتم که سرما میخوری
البته اینم بگم دلم برا امیرعلی گفتناش تنگ شده اگه یه بار دیگه میگفت میگفتم عشقم سرما میخوریا!!!!!
دلم میخواست سربه سرش بزارم برای همین ویلچرشو نگه داشتم.
رها
ناگهان ایستاد و به سوی من برگشت
نمیدونم چرا این پسر هیچیش به ادمیزاد نرفته؟؟؟؟؟؟)البته خب شوهر منه دیگه(
چرا من زن این شدم؟؟؟؟؟؟
خب چون.....
لبخند زدم دیدم داره نگام میکنه منم بهش زل زدمو دارم با یه لبخند کج پسرکش نگاش میکنم و خیالات خودمو
میبافم با لبخند من اونم خندید افتاد رو شنا
ای بابا یکی بیاد اینو جمش کنه ببین یه بار حواسم نبودا
اخمام رفت تو هم همینطور که رو شنا بود نگاش به من افتاد بلند شد خودشو تکوند اومد سمت من رو زمین نشست دسته های ویلچرو گرفت منو اورد نزدیکتر و گفت
سکوووووووووووت
رهاجان سرما میخوری !
بعد پیشونیمو بوسید و بلند شد
هی هی هی روزگار گفتم من گفتم این پسر به دردم نمیخوره ها هیشکی گوش نکرد
بهش نگاهی کردمو گفتم بریم
امیرعلی
به چشمهاش نگاهی کردم
اوف اخمشو نگا!
چقدر این چشمها این نگاه کودکانه این اخم خنده دار که به صورتش نمیاد
بادی که با موهاش بازی میکنه قشنگش میکنه و حالا خسته ام از اینکه لجبازی نکرد و حرفشو خورد!
نمیدونم چرا این نمیخواد دل ادیب و شاعر ما رو که اینهمه دکلمه های نو داره شعرای نو حرفای نو و... شادکنه
تازگیا اینطور شده لجبازی نمیکنه جوابامو سر بالا میده و...........
رها ارام و غرق در فکر روی ویلچر نشسته بود
بلند گفتم
رها رها رها
برگشت و با چشای گرد شده نگام کرد
اروم گفتم کجایی دختر خیلی تو فکری بابا تو که قبلا فکر نمیکردی فقط حرف میزدی اگه زبونتو موش خورده بگو جون تو خودم تله شو دارما
لحظه ای فکر کردم میخواد حرفی بزنه اما لباش برای لحظه ای بازو بسته شد
_رها دهانت را باز کن ببینم زبونت نیاز به تعمیر نداره؟
_امیرجان من هم برای تو یا زبان بند گرفتم که انقده گزافه نگی !!!!
خب الحدالله که بچم روش باز شد
_جون امیر راس میگی ؟ من که گفتم هر چی تو بگی قبوله
عرقی رو پیشونیم نشسته که میگه زن ذلیل اره؟
رها
دنیارو میبینی ؟
من عاشق امیر علیم اگه یه روز اذیتش نمیکردم که روزم روز نمیشد ولی حالا افسوس...
ذهنم برگشت به اون روزا
اونروز داشتم می دوییدم سمت استاد
_استاد استاد خواهش میکنم وایسید این فقط یه شوخی بود من من منظور بدی نداشتم !!!
خاک بر سرت رها چقد سپیده گفت این یکی جدیه میزنه میافتی این ترما دست از سرش بردار
استاد برگشت اول اون موهای خوش حالتشو با دست تکون داد سپس عینکشو داد بالا و مستقیم تو چشام نگاه کرد
تو دلم گفتم حقته با اون عینک کج و کلت
یه چند لحظه خیره شد انگار این خیره شدنش معذبم میکرد بعد یه دفعه گفت من تو چشمای شما پشیمونی نمیبینم خانم شایان !!!
همین بعد رفت شکه شدم گفتم استا استاد)دوباره میدوییدم(
به خدا عمدی تو کار نبود
نمیدونم چرا عصبانی شدم و گفتم استاد شما که خودتون جوونید پس چرا درک نمیکنید این فقط فقط یه شوخی بود!
استاد اینبار برگشت و عینکشو برداشت گذاشت تو کیفش و اومد سمتم
اه خدای من حتما الان میگه یه درکی بهت نشون بدم رها که کله ات داغ کنه
با لحن نگران وغمگینی گفت خانم رها شایان خب منم میخواستم شما بدونی که منم جوانم با هزاتا آرزو خوشحالم که اینو فهمیدید چون شما با این کار به اصطلاح شوخیتون داشتید جون یک جوان ناکام رو میگرفتین درسته ؟پس درک شما چی ؟منو درک میکنید؟
اه خدای من این استاده؟ همین استاد سخت گیره؟ همین که ازش میترسن؟ جوان ناکامم هس؟ یعنی زن نداره خب حتما میخواد براش استین بالا بزنم شاید برا همین میگه!
_استاد اگه زن میخوای تعارف نکنا من یه کیس خوب برات سراغ دارم
مثلا همین سپید خودمون اون از همه دیونه تره
هههههه فک کن دوتا جیغ سر استاد بزنه حله
با این فکر یه لبخند ازاونا که ردیفای دندونت معلومه اومد رو لبام
حواسم رفت به استاد
_استاد شرمنده دیگه تکرار نمیشه!
نگاش کردم دیدم هنو داره نگام میکنه یه ابروشم داده بالا
راستی چرا من متوجه این همه خوشتیپی و جذابیت استاد نشده بودم؟؟
قد بلند چهارشونه چشای درشت و مشکی موهایی که خیلی توپه و صورتی....
اهان چون استاد ازدواج نکرده
خب استاد تو که دیدتو زدی ماهم که زدیم پس شمارو بخیر و ما رو به سلامت
داشتم برمیگشتم که استاد گفت خانم شایان!_بله
_میشه برای من کاری بکنید؟
--بله امرتون)اه من بهش میگم امرتون انگار جای استاد شاگردی عوض شده(
--امرم؟خب راستش تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم شمایین میتونین در بین دانشجوها کسی رو برای ازدواج با من انتخاب کنید؟
اه نه !چی؟من؟
همیشه همینطور بود امیرعلی مقدمه تو استین نداشت بلکه انقدر صریح میگفت که سکته رو یه جا میزدی
پیش خودم گفتم دیدی رها حرف تو شد بیا برو استیناتو بزن بالا که استادتون خیلی امروزیه!!!!!!
_بله استاد؟حالا شما کسی رو مد نظر ندارین؟
_چرا! راستش من خودم چند وقته کسی رو زیر نظر دارم!
یه دفعه ساکت شد
وا چی شد بله مریم جان شاگرد کوشای استاد مقابلمون ایستاده بود.
_میبخشین استاد چند لحظه میشه بیاین من توی این پرسپکتیو نقطه گریزی نمیبینم؟
_خانم رهبری متاسفانه من الان نمیتونم کلاس بعدی بیاین توضیح میدم براتون!
بعدم رو کرد به من مریمم با حرص یه چشم زیر لبی گفت و رفت عجب
گفتم استاد بفرمایین داشتین میگفتین!
تو دلم گفتم امیدوارم مریم نباشه که خفن میزنم شل و پلش میکنم
--بله ان دانشجو شما هستین خیلی خوبه نه؟نظرتون چیه؟
یه کمی نگاش کردم چشامو ریز کردم تب داره نه؟ اینکه رنگ و روش از منم بهتره ! دیونه است ؟ نه این استاده مگه استادام دیونه میشن ؟
پس من الان یه حالت غشی دارم کاش سپیده ی عزیزم اینجا بود تا منو بگیره مامان!!!!!!

Signature
     
#3 | Posted: 23 Mar 2014 15:40 | Edited By: paridarya461
امیرعلی
_رها رها میشه بدونم به چی فکر میکنی؟کجایی؟
داشت میخندید معلوم نبود تو فکرش چی میگذشت که انقدر خوشش اومده!
برگشت ینی کلشو اورد بالا با یه اخم غلیظ زل زد بهم با چشاش میگفت چرا مزاحم افکارم شدی؟
_به چی فک میکردی اینکه چطور عاشقت شدم؟
چشاش گرد شد زدم تو هدف گفته بودم هدف گیریم خوبه ها کسی جدی نمیگرفت دل ماست دیگه رفته با دل این بچه اخمو یکی شده با اجازتون همون دل به دل راه داره
همونطور که ویلچرو به سمت ویلا حرکت میدادم و از قضا راه کمی طولانی بود یه نگاه به رها کردم که برگشته بود و جلوشو نگاه میکرد گفتم
_روز اولی که دیدمت )خب چی مث بقیه بودی(گفتم بامزه است چرا این مث دانشجوهای دیگم نیس چقدر قیافش مظلومه چرا مثل بقیه ی دخترا زل نمیزنه بهم چرا آرایش نداره ولی یه ملاحت خاصی داره که منو به فکر واداشته
اوف من زیاد چرا میگم رها تو توجه نکن روز دوم که دیدمت داشتی با بچه ها حرف میزدی و خاطره میگفتی روز سوم که دیدمت یه مارمولک دستت بود داشتی اروم پشت سر یکی از بچه ها حرکت میکردی خدای من روز چهارم که دیدمت داشتی به یکی از بچه ها میگفتی حالشو گرفتم اساسی!ً!!! خب میدونی با این کارات و حرفایی که بعد شنیدم فهمیدم برخلاف قیافه ی مظلوم نمات یه ادم بسیار شیطون پرو و آب زیرکاهی هستی
دیدی رها توش ازت تعریف نکردم؟ دیدی یادم رفت بگم خوشگلی ببخشید تا الان دقت دادم نگفتم که عاشقت شدم )امروز من چه دخترکش شدما(
توام از خدا خواسته پیشنهادمو اونروز قبول کردی نه رها؟؟؟؟
رها
اره دیگه حرف زدنشم مثل دیونه هاست
اول تعریف بعدم..... میگه تو از خدات بود حالا اگه این سپیده نبود من با این بیرون نمیرفتما
تقصیر منه که هی مراعاتشو میکردم شیطونه میگه رها ! یعنی همان شیطان خفته در وجودم بزن نفله بشه ببینم چند مرده حلاجه !
اه یادم نبود که .....یادش بخیر چقدر من این موجود خبیث و زدم ولی حالا هروقت میخوام از خاطرات فرار کنم سراغم میان انگار در همه جا هستن
کاش قبل از اینکه پامو از دست بدم حافظه ام از کار میافتاد نمیدونم این پسر کی میخواد دست از سر کچل من برداره؟
"نمیدونه دیگه حوصله ی هیچکس حتی خودش که تو این اتفاق کمی سهیم بوده رو هم ندارم خسته ام خسته"
امیرعلی
--رها به من نگاه کن
چرا چشات پر از اشکه رهایی نبینم این چشمای مظلوم خیس بشن
--رها چرا داری گریه میکنی؟ من داشتم شوخی میکردم میخواستم بخندیم رهاجان بله میدونم شما اصلا قبول نمیکردین تازه کلیم حرصم دادی مگه نه؟
نمیدونم به چی فکر میکرد شاید حرص میخورد چرا نمیتونه منو بزنه مثل خیلی از اوقات که تا این حرفو میشینید میدویید دنبالم
-- باز داشتی به نفله کردن من فک میکردی؟
چشاش از تعجب گرد شد خندم گرفت دوباره نشستم رو شنا
رها
اره این یه چیزیش کمه شاید همون سلوله که تو مغز همه هست رو نداره شایدم مشکل داره باید یه سر ببرمش دکتر کلا حالش از منم بدتره!
-- رها امیر کجایین شماها مردیم از گشنگی مامان منتظره
امیر تا صدای النازو شنید از رو شنا بلند شد خودشو تکوند دسته های ویلچرو گرفت و شروع کرد به دوییدن احساس کردم رو هوا دارم میرم عجب
الناز خواهر امیر بود هم سن بودیم ولی اون مجرد بود به اصرار امیر با مادرو خواهرش اومدیم شمال اخه پدر امیر به رحمت خدا رفته بودو اونا فقط مارو داشتن و امیر همیشه پشتشون بود ینی تو بیشتر مسافرتا ما با مادر و خواهر امیر بودیم اونا امیرو خیلی دوست داشتن منم به تبعیت براشون عزیز بودم
من خیلی به امیر گفتم نمیام ولی نتیجه نداد چون امیر گاهی اوقات مرغش پاهاش تو گل گیر میکنه واقعا هر چی سعی کنی درش بیاری بیشتر فرو میره!!!!!!!
وقتی وارد ویلا شدیم مادر و الناز دور میز ناهارخوری نشسته بودن هنوزم سختم بود که منو رو ویلچر ببینن که امیر داره میارتم تو و با دلسوزی نگاهم کنن بعدم امیرو
اه خیلی سخته الان ازون لحظه هاست که میخوام کَلَّمو بکوبم به دیوار
مادر--امیرجان چقدر دیر کردین خیلی وقته رفتین
--مامان رهارو که میشناسی عاشق دریاس مگه دل میکنه؟؟؟؟
--اخی عزیزم حالا بشین ببین الناز چی درست کرده
-- از کی تا حالا الناز غذا درس میکنه؟ اهان وقت شوهرشه؟ اکی ! الناز خبریه ؟
الناز--وا داداش این حرفا چیه من گفتم حالا که رهاجون هس یه خودی نشون بدم
اره خوبه حالا که من هستم یاد خودم بخیر چقدر با اشپزیام همه رو اذیت میکردم گاهی تو غذای کسایی که حرصم میدادن فلفل میریختم مخصوصا امیرعلی که اونم به حمدلله به غذاهای هندی من عادت کرده بود دیگه اخریا شده بود یه پا هندی اگه غذا فلفل نداشت نمیخورد اصلا!!ککشم نمیگزید
اینم شوهر بود نصیب ما شد!!!!
--رها چرا با غذات بازی میکنی عزیزم نکنه دست پختمو دوست نداری؟
--نه النازجان این حرفا چیه اتفاقا خیلی خوشمزه شده
خیلی فکر میکنم به همه به امیر به خودم به الناز مادرجون
گاهی اوقات تو زندگیت اتفاقی میافته که به همه فکر میکنی به چیزایی که هرگز فکر نمیکردی
چرا یه حادثه باید با ارزشترین سرمایه ی زندگیمو بگیره ؟؟؟
دلم برای امیر میسوزه من با این پا که نمیتونم همراهش باشم پس چرا مونده؟؟؟ ترحم تا کی؟؟

Signature
     
#4 | Posted: 23 Mar 2014 22:34 | Edited By: paridarya461
امیرعلی
داشتم زیر چشمی نگاش میکردم با غذاش بازی میکرد
--چرا غذاتو نمیخوری مادر
نگاهی به مادرجون انداختو گفت دستتون درد نکنه من سیر شدم النازجان خیلی خوشمزه بود مرسی
منم بلند شدم
--خب من رها رو ببرم کمی استراحت کنه فک کنم خسته شده از صب لب اب بودیم
--باشه مادر برین
تا اومدم دسته های ویلچرو بگیرم رها سریع دسته هاشو گرفت و به سمت اتاق راه افتاد منم پشتش اومدم
بعد از اینکه در اتاقو بستم رها رو بلند کردم و روی تخت گذاشتمش پتو رو انداختم روش بعدم خودم کنارش دراز کشیدمو دستامو گذاشتم زیر سرم بعد به سقف زل زدم
--رها یکی از استادای نقاشی خانم صدری رو یادته ؟
اروم سرشو تکون داد
--توام خیلی دوسش داری نظرت چیه بیاد خونه بهت درس بده؟
--نه
--چرا؟
سکوت
--من باهاش صحبت کردم میتونه برات سرگرم کننده باشه !
--نه
یه دفعه برگشتم سمتشو گفتم یعنی چی نه؟؟؟؟
--امیرعلی میشه لامپو خاموش کنی میخوام بخوابم
--رها من باتو دارم صحبت میکنم میشه بدونم دلیل نه ات چیه؟؟
--میشه تو کارای من دخالت نکنی هرچی که هست به خودم مربوطه لطفا ادامه نده!
چیزی که ازش متنفرم لجبازیه اینکه یه نفر باخودش لج کنه
چراغو خاموش کردم رها چشماشو بسته بود ولی من همچنان نگاهم به سقف بود این آینده ی نامعلوم کی روشن میشه نمیدونم
رها
چقدر دیدن این منظره قشنگه ، این کبوترایی که رو شاخه ها نشستن این گلای خوشگل که عبدالله کاشته ، دست اقاعبدالله درد نکنه شاید اگر این باغ نباشه احساسی هم در من زنده نباشه
ویلچرو از سمت پنجره به سمت در حرکت میدم میخوام برم بیرون توی باغ و عبدالله رو از نزدیک وقتی گلارو بو میکنه و باهاشون حرف میزنه یا وقتی بهشون اب میده ببینم بعد از اون خودم برم کنار درختا و گلا و باهاشون حرف بزنم لمسشون کنم و توی دفترم هرچی که احساس میکنم بنویسم . این کار هر روز منه
از در که میام بیرون عبدالله رو میبینم که از روبرو میاد
--سلام اقا عبدالله
--سلام خانم خوبین الحمدالله؟ چه به موقع اومدین!
--مرسی بله این روزا ساعت کاری ما هم با شما تنظیم شده!
اقا عبدالله لبخندی زد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت
--راستی خانوم! سپیده خانم چند روز پیش امده بودند گفتم رفتین شمال ایشونم رفتن گفتن بعدا میان خواستم درجریان باشین
ناخداگاه لبخندی رو لبم اومد
--ممنون باشه یه تماس باهاش میگیرم
بعد رفت سمت قیچی دستیش و شروع کرد به زدن برگای هرز باغچه بعدم شلنگ و برداشتو شروع کرد به اب دادنشون
سپیده تنها دوستی بود که باهاش ارتباطمو حفظ کرده بودم خیلی از اوقات میومد پیشم با اون که هستم همه چی یادم میره انقدر از بچه های دانشگاهو بقیه حرف میزنیمو میخندیم که دیگه از خستگی ولو میشیم
اوایل نمیتونستم شاد باشم اما سپیده ازون شخصیتایی که چه بخوای چه نخوای شادی رو بهت هدیه میکنه شاید اگه اصرارای سپیده نبود من با امیرعلی اونقدر اشنا نمیشدم
اونروز تو دانشگاه بعد از حرف استاد یه لحظه چشمامو بستم و به صورت غش دستمو گذاشتم رو قلبم
اخ سپیده کجایی
هی تو ذهنم میگفتم این چی گفت الان ؟؟ این چی گف؟؟
--رها خانوم آ ه خانم شایان چی شد؟؟
یکدفعه به خودم اومدم چشمامو باز کردمو گفتم
--واقعا که اقای کشاورز منظورتون از این حرفا چیه فک نکنم برای تلافی کارم کردن این شوخی درست باشه حداقل به خاطر حرمت استاد شاگردیتون واقعا که!!!
دستامم زدم به سینم و صاف زل زدم بهش
--من خیلی واضح گفتم خانم شایان شوخیم ندارم با کسی
--اونوقت شما چطور جرات میکنی در این محیط و در اینجا با این کلام به من پیشنهاد بدین ؟؟
چند قدم باقیمانده رو طی کرد و درست روبروی من ایستاد یه ابروشو داد بالا یه نیمچه لبخندم زدو گفت
--شمارو به یه کافی شاپ عالی دعوت میکنم ایا شما خانم شایان دعوت مرا میپذیرید؟؟
نگاهی بهش انداختم اوف چه چشای نافذ و جذبه داری فک کنم اه من خیلی ازین جذبه اش خوشم اومد
--باشه میپذیرم چه ساعتی؟
دیدم لباش به خنده وا شد شاید میخواست بلند بخنده
اه اه انقده بدم میاد یکی به حرفم بخند فک کردم این یکی جلتلمنه جمع کن اون لبخند گشادتو صاف صافم تو چشام نگاه میکنه هی اقا نگاتو بنداز پایین!!
__ بعد از کلاستون ساعت 3 کمی پایین تر از در دانشگاه منتظرتونم خانم شایان
--بله؟
--مرسی که دعوتم رو پذیرفتین خدانگهدار
کوفت درد حداقل وایمیسادی جوابتو بدم اقا کشتی!!
من همینطور خیره به رفتنش نگاه میکردم که یهو یکی محکم زد پس کلم دستمو گذاشتم رو گردنمو گفتم هی بچه چیکار میکنی؟؟
-تو خجالت نمیکشی یه ساعت به اسم عذرخواهی با استاد خوشگل کلاسمون حرف میزنی ؟؟؟ خفه نشی الهی رها بگو بینم چی میگفتین؟
یه دفعه برگشتمو اینبار خودم زدم پس کله اش
--سپیده ی گور به گور شده موقعی که به بودنت نیاز داشتم کجا بودی ؟ هان ؟
--پشت کله ات چند متر عقب تر غاز میچروندم!!
یهو با این حرفش دو تایی زدیم زیر خنده اونم چه خنده ای
--اوکی بریم
--همین وایسا ببینم چی شد ؟؟
کیفشو کشیدمو گفتم بیا سپیده بیا انقده سوال نکن
ساعت 3 کمی پایین تر از در دانشگاه منتظر ایستاده بودم استرس داشتم اصلا نمیدونم چرا قبول کردم به مامان پریم گفتم با سپیده میخوام برم انقلاب
بله دیگه اینم از خالی ما که خیلی خالیه!!!!!
اه اه یه ماشین مشکی مزدا 3 جلوم وایساده رفتم سمتش ببینم کیه
به به استاد خودمونه یا همون کشت خودمون اخه فامیلی استاد کشاورزه ما بهش میگیم کشت یا کشت خان ما اینیم دیگه ینی منو سپید اینیم دیگه
بهش رسیدم دلا شدم تو ماشینو نگاه کردم
اوووو کی میره این همه راهو استاد پشت فرمونه با یه ژست خیلی مردونه با عینک افتابی خیلی باکلاس نشسته و به من نگاه میکنه منم که کلا پرت دارم به اطرافم نگاه میکنم تا بگه سوار شو
چند لحظه سکوت بعد استاد با تعجب برگشت عینکشو برداشت و گفت
--نمیخواین سوار شین ؟؟؟؟رها خانوم
--بله الان سوار میشم!
و در همین حین سوار شدم دیدم خندید اره دیگه من کلا خنده دارم باید حتما بهم میتوپید تا بگم سوار میشم؟ اوم؟ اره!
همینطور که رانندگی میکرد گفت
--هیچ فکر نمیکردم این موقعیت پیش بیاد و شما دعوتمو بپذیرید
جان؟
--البته خوشحالم
خوبه والا هرچی تیکه در استین داشت به ما انداخت اخرشم گفت خوشحالم نه تورو خدا بیا ناراحت باش !!! ادم با یه خانوم متشخص اینطور برخورد میکنه نه شما بگین من راحت دعوتشو پذیرفتم ؟؟؟ حالا خوبه اصرار کرد سوار شم پوف!
--منم تعجب کردم که یه استاد چطور بدون هیچ ترسی این پیشنهادو به دانشجوش میده شاید الانم که اینجام برای همین سواله!!!
فک کنم حالشو گرفتم حقش بود
این چرا این کوچه اون کوچه میره
--ینی به خاطر خودم نبود؟
-اوم نمیدونم چی بگم!!
ماشینو زد رو ترمز هی اقا تصادف نکنیم یه وقت حالا خوبه تو کوچه ایم ماشین نیس وگرنه رهاجون فرشته هایین که دور سرت میچرخیدن راستی ما الان تو کوچه ایم اوف!

Signature
     
#5 | Posted: 23 Mar 2014 22:44 | Edited By: paridarya461
فصل 2
برگشت سمتم گفت چی میخوری ؟
جان؟ مگه اینجا چیزی هم برای انتخاب وجود داره
سرمو برگردوندم یه نگاهی به اطراف انداختم روبرومون که انتهای کوچه بود اطرافشم پر از خونه چپ و راستمونم که خونه است
اخ اخ نکنه ازش گذشتیم برگشتم عقبو نگاه کردم دیدم اونجام چیزی نبود گفتم من هیچ موقع خوردنیها رو نادیده نمیگیرم!!!!پس منظورش چی بود؟
برگشتم نگاش کردم که با یه لبخند گله گشاد داشت نگام میکرد
هی اقا جمش کن این لبخنداتو!!!
--خیلی اطرافو نگاه نکن منظورم این بود که حرص میخوری یا صدق؟ ینی الان راست گفتی از رو کنجکاوی اومدی ؟؟ یا اینو برا تلافی حرفم گفتی؟؟
خب من اصولا در اینجور موارد سکوت رو ترجیح میدم
--بریم ؟
شما نمیخواین به من بستنی بدین؟؟؟
برگشت دستشو گذاش رو دنده و حرکت کرد....
--خانوم! رهاخانوم! سرما میخورین لطفا برین تو! اقا بیان ناراحت میشن
به عبدالله نگاه گنگی انداختم بعدم ویلچرو برگرودندم سمت در انگار که حواسم تازه اومده باشه سرجاش برگشتم دوباره به سمت حیاط عبدالله رفته بود نگاهمو به اسمون دوختم وای چه بارون خوشگلی !! عجیب ابرا سیاه شدن اسمون تیره شده و بارون تند تند میاد پایین
دلم گرفته بود اشکای منم سر خوردن رو گونه هام مثل بارون که قطره هاش سر میخوره روی گلا
یادمه بارون که میومد اول میرفتم لب پنجره خب حالا که پنجره رو باز کردم دستمو میگرفتم زیر اسمونو چشامو می بستم
دوست دارم اول بارون اینطور شروع بشه دست من از لب پنجره زیر اسمون
حالام چشمامو میبندم دستامم میگیرم زیر اسمون بوی رطوبت خاک اوف چه بوی خوبی داره
بوی زندگی بوی عشق بوی خدا قطره های بارون از رو موهام سرمیخوره روی صورتم خیس میشم دستامم خیسه خیلی وقته اینجام خیس خیسم ناخوداگاه این شعر میاد رو لبام
چشامو باز میکنم به حیاط قشنگمون نگاه میکنم بعدم به در خونه دلم میخواد که الان در باز میشد !
دوباره چشامو میبندم
زیر باران بودم همره غم تنها
چشم زیبایت گشت در مه شب پیدا
با دو چشمت گفتم بی خبر از مایی
از غروب و باران حال ما جویایی
هیچ میگویی او زیر باران تنهاست
یاد داری گفتی با تو باران زیباست
تو که گفتی هرشب در خیالم هستی
سرخی چشمانت داده بر من مستی
قطره قطره اشک بر رخم بوسه نواخت
تا که بگشودم چشم قلبم از غصه نواخت
حضور کسی رو روبروم حس میکردم چشمامو که باز کردم امیر علی رو ایستاده دیدم با کت و شلوار و کیفش که دستشه اومد روبروم نشست کیفشو گذاشت رو زمین بعدم دستامو گرفت و گفت
--گفتم ای سنگین دل تو نبار بر حالم
شیشه را میشکند سنگ اشکت یارم
چشمت از غصه به من خیره ماند و حیران
گفت زیر باران بی توام سرگردان
حالا اونم خیس شده بود معلومه خیلی وقته اینجاست لباسشم آبیه
من رنگ آبی رو خیلی دوستدارم لباس منم آبیه
--رها خانوم مگه من به تو نگفتم زیر بارون نباید وایسی چون سرما میخوری!!!!
بعد یه دفعه بلند شد و بلند داد زد
-- اقا عبدالله اقا عبدالله
عبدالله سریع از خونه اومد بیرون و هراسان گفت
--بله اقا سلام
سپس نگاش به من افتاد سریع گفت
-- خانوم شما که هنوز اینجایید!!!!
--سلام اقا عبدالله مگه نگفتم حواستون به خانوم ما باشه ایشون که الان خیس شدن رفت پی کارش
--اقا شرمنده من بهشون گفتم برن تو
--باشه پس به سرور خانوم بگو سوپشو بار بزاره که امشب یکی اینجا قراره سرما بخوره!
بعدم یه نگاه جدی و البته خطرناک به من انداخت
امیرعلی
ویلچرو به سمت در بردم درو که باز کردم سرور خانم سریع از اتاق اومد بیرون
--اخ اخ اقاجان شمام که خیس شدین
بعد برگشت سمت رها
--رها خانوم شما باز بارونو دیدین رفتین زیرش
بعدم حرکت کرد سمت رها و با خنده گفت
--امان از دست شما خانوم کی میخواین دست ازین شیطنتا بردارین آقارم با خودتون خیس کردین!!
بعدم کلی خندید
نگاهی به رها انداختم که یه لبخند تلخ اومد رو صورتش در اتاقو باز کردم وارد که شدیم رفتم سمت تختو افتادم روش
امروز واقعا خسته شده بودم علاوه بر اینکه دانشگاه درس دادم شرکتم برای یکی از پروژه ها رفته بودم
برگشتم ببینم رها چیکار میکنه که دیدم کنار پنجره به اسمون خیره شده . بارون هنوزم داشت میومد
بلند شدم کتمو در اوردم بعد کیفمو گذاشتم رو میز لباس راحتی پوشیدم برگشتم سمت رها
--حسابی لباسات خیس شده! تجربه نشد سرماخوردگیهای قبلی برات؟؟؟ امان از دست تو !
هنوزم نگاش به پنجره بود
-- ای دختر کجایی؟؟
یه دور زدم دور تختو اومدم کنارشو نشستم جلوش چشامو مظلوم کردم ابروهامم دادم بالا
--ای ای حواست به من نیستا رفتی پیش بارونه تو حیاط
برگشت سمتمو به من نگاه کرد بعدم یه لبخند زد
همیشه قیافه ی منو که مظلوم میبینه میخنده
موهاشو که حالا خیس بود بهم ریختمو گفتم
--نخند بچه پرو من اخر از دست تو خودکشی نکنم خیلیه!!
صدای در زدن اومد
--بله
--میتونم بیام تو
سرور بود گفتم بفرمایین اومد داخل و گفت
--اقاجان اگه اجازه بدین اومدم لباسای رها خانومو عوض کنم
از جام بلند شدمو گفتم بفرمایین بعد یه نگاه دیگه به رها انداختم که بازم نگاش به پنجره بود و اومدم بیرون رفتم افتادم روی یکی از مبل راحتیا تلویزیونو روشن کردم و طبق معمول اخبار

Signature
     
#6 | Posted: 23 Mar 2014 23:08 | Edited By: paridarya461
رها
روی صندلی روبری اینه نشستم و سرور خانم داره موهامو خشک میکنه یه لباس استین سه ربع لیمویی تنم کرده با یه شلوار گرمکن طوسی
به اینه خیره شدم توش یه دختر ظریفه که علاوه بر ظریف بودنش بسیار لاغره توی این صورت لاغر چشمای درشت مشکیش اولین چیزیه که دیده میشه اوف چقدم گود شدن این چشا
موهامم که برای خودش همینطور متر میزنه هرچی میخوام کوتاه کنم امیرعلی نمیزاره الان دیگه رسیده پایین کمرم
لبامم متناسب با صورتمه رنگ پریده چشای گود
رهاخانوم چیکار کردی باخودت چقدر نا امید
از تصور اینکه الان امیر جلویه تلویزیون اخبار میبینه لبخند میزنم
سرور هنوز داره موهامو خشک میکنه چون خیلی زیادن
کاش میشد دستامو فشار میدادم به این دسته از جام بلند میشدم میدوییدم توی هال و کنترلو از دست امیر که حالا مشغول دیدن اخبارشه میگرفتم اونم سرم داد میزد و میومد دنبالم که کنترلو بهش بدم که منم عمرا بدم تا اینکه خسته بشه از رو بره بعد مهربون میرفتم کنارش میشستم دستمو مینداختم دور گردنش که اون موقع اخمو نشسته داره تلویزیونو نگاه میکنه موهاشو بهم میریختمو میگفتم غصه نخور امیر چولی اکشال نداره عزیزم الان فیلم داره یکی ازونا که دوست داری ببینی اونم کنار رهاخانومت انقدر میگفتم که اخر کم میورد و میخندید
--رهاجان بهتره بریم موهات خشک شده عزیزم چه موهاییم داری هزار ماشالا
دستای این سرور خانوم مهربونو میگیرم تو دستامو تو چشاش نگاه میکنمو میگم
--دست گلت درد نکنه سرور خانوم که انقده مهربونی
با لبخند میگه
--کاری نکردم عزیزم!!
از اتاق که اومدیم بیرون سرور رفت سمت اشپزخونه منم میرم سمت امیرعلی که داره کانالارو زیرو رو میکنه
--رهایی بیا اینجا بشین برام یه فیلم قشنگ بزار!!!
چپی چپی نگاش میکنم عقلش کم شده این چند وقته قبلا میگفت عوض نکن حالا میگه عوض کن
عجب وقتی نگاهمو میبینه میخنده بعد برمیگرده اخبارشو نگاه میکنه صورتش جدی میشه
به نیمرخش نگاه میکنم رها عجب اقای خوشگلی اقاتون شده ها!!!
موهای کوتاه ولی خوش حالت مشکی صورتی بیضی دماغ استخونی ولی متناسب با صورتش برعکس ابروهای من که بازن برای امیرعلی پیوسته اس برای همین نگاهاش جذبه داره
--رها رها مریم راست میگه؟؟
--چی رو؟؟
--قضیه استاد کشاورزو دیگه !!
--چی؟؟ قضیه استاد کشاورز چیه؟
--اوف رها خودتو نزن به اون راه میگه ازت خواستگاری کرده !!
فریبا چشاشو ریز کردو گفت
--البته دیگه فک کنم کل کلاس ازین قضیه با خبرن
بعد یه دفعه با یه حالت دلواپسی گفت
--رها احسانم فهمیده قاطی کرده این یکی رو میخوای چیکار کنی
--اووووووو دختر وایسا ببینم مریم بیخود کرده اومده چرت و پرت گفته استاد کشاورز...
بعد ناخوداگاه از حرفی که میخواستم بزنم یه لبخند شیطانی اومد رو لبام
--اصلا جراتشو نداره !!! احسان؟؟؟ راستی این وسط احسان چرا قاطی کرده؟؟
--من نمیدونم ولی الان این خبر مثل بمب پخش شده
راستی فریبا یه نیمچه لبخند زدو گفت
--اوا رها احسان چرا ناراحته خب خله اینکه دم به ساعت تو گروه شما دنبال تو را افتاده
بعد نفسشو با حرص بیرون دادو گفت
--تو ادم نمیشی
داشت میرفت منم هنوز تو شک بودم که دوباره روشو کرد سمتمو گفت
--احسان با بقیه فرق داره اینو یادت نره
مریم مریم اخ که چقده از فضولی بدم میاد چطوری اخه؟ اها حتما اونروز که داشت از کنار ما رد میشد!! خدای من حالا با چه رویی برم تو کلاس ؟ اصلا به من چه استاد خواستگاری کرده منکه ازون خواستگاری نکردم !!
مریمم که اخ حسابی حرص خورده از رو حرصشم پر کرده همه جا باشه مریم بچرخ تا بچرخیم
احسان؟
نفسمو با صدا دادم بیرون توی راه پله داشتم میدوییدم کلاس داشتم اونم باهمین استاد جنجالیه که ابرو نزاشته برام که محکم خوردم به یکی
--اخ اخ اقا چرا حواستونو جمع نمیکنین ؟؟؟
پام یه دفعه نشست رو زمین نگاهی بهش انداختم دیدین داشتم غیبت میکردم خودش زد به ما که حواسمونو جمع کنیم
--خانم شایان چزیتون که نشد
چه نگرانم شده نچایی اقا حواستو جمع کن اعصاب ندارم یه دفعه میزنم کرک و پرت بریزه ها!!!
چشاشم که دوخته به ما یه لحظه تو ذهنم اومد که چقده این نگاه اشناست
نگاش؟
به خودم اومدمو سریع اخم کردم گفتم
--نه استاد چیزی نیست
اونم سریع از جاش بلند شد خودشو تکوند
--خداروشکر ! شما کلاس ندارین الان؟؟؟
مردم میخوان بگن ما استادیم چه ها که نمیکنند شیطونه میگه بگو بله اقای کشت ما با شما کلاس داریم
--بله استاد فک کنم کلاس داریم حالا با کدوم استاد نمیدونم با اجازه!
برگشتم سمت کلاسها اخیش میتونم تصور کنم که یکمی لجش درومد
اخی مواظب خودت باش فک کنم هرکی رد شد یه نگاهیم به ما کرد من بچه تو چی استاد که حواست بعضی وقتا پرته
وارد کلاس که شدم رفتم سمت سپیده اروم گفتم
--بالاخره این مریم کار خودشو کرد وایسا من یه جا حال اینو میگیرم
سپیده با لحن ناراحتی گفت
-- رها احسان..
میخواست بقیه ی حرفشو بزنه که بچه ها بلند شدن استاد اومد سر کلاس
نشستم سرجام رفت پشت میزش عینکشو زد به چشمش سرشو بلند کرد بعد مستقیم نگاه کرد به من بچه هام نگاشون اومد این سمت منم نگامو دوختم به سپیده
اگه کسی اینجا نبود آی بلند میزدم زیر خنده فک کن داستان رها و کلاس استاد کشت
سپیده که تعجب کرده بود خنده اش گرفت افتاد رو میز دستاشم انداخت دور خودش عجب مردم میخندنا
استاد که شروع کرد درس دادن نمیدونم چرا نگام رفت سمت میز احسانو دوستاش
تا نگاه کردم دیدم احسان همه ی حواسش به منه نگاهمو که دید سری با تاسف تکون دادو برگشت نمیدونم چرا ناراحت شدم این چش بود ؟؟؟؟
فوت فووووووت فووووووووووت
پلکامو بازو بسته کردم از باد شدیدی که به صورتم میخورد چشامو بستم دوباره که باز کردم دیدم امیر علی صورتش با من سه سانت فاصله داره یه لبخند بزرگم رو صورتشه
--خانوم نبینم حواست محو جمال من شده که اسپندامون تموم شده
تا خواستم جوابشو بدم دوباره شروع کرد به فوت کردن فووووووووووت
--مامانم گفت امیرعلی یه دونه ایا من باورم نشد
خواستم یه چی بگم دوباره فووووووت
-- میگن خوشگلیه و هزار دردسر من بازم باورم نشد
دوباره اومد فوت کنه که گفتم
-- امیر علی خیلی دیونه اییییییییی
بعد خودم شروع کردم به صورتش که خیلی نزدیکه منه فوت کردن
خندید بلند خندید برگشت رو مبل و دلشو گرفته بود دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم اخم کردمو بلند شروع کردم به حرف زدن
--تو دیونه ای اقا کی گفته تو خوشگلی؟؟ مامانت! عجب!سوسکه به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت ! هی اقای اعتماد به نفس ادم عاقل باشه به از انکه دیونه باشه !! در ضمن خیلییییی خلییی تاحالا بهت گفته بودم این صفتتو؟؟؟؟
امیر علی که از حرفای من شدت خنده اش بیشتر شده بود از رو مبل بلند شد اومد سمتمو موهامو که دم اسبی بسته بودم باز کرد همشو پخش و پلا کرد گفت
--کی گفته من قشنگم
بعد زد رو بینی م و گفت
--هی تو از منم قشنگتری
--خانوم! رها خانوم ! اقا اومدن دنبالتون لطفا بیاین پایین
نمیخوام بیام پایین اقا مگه زوره!! من نمیدونم فیزیوتراپی چه دردیو از من دوا میکنه؟ دکتر برا دلخوشی من یه چیزی گفت چرا جدی میگیرین قضیه رو؟
آه خدایا از دست مسخره بازیای اینا خسته شدم
در با شدت باز شد
--رها تو که هنوز اینجایی ! بریم؟
همچنان نگاش میکردم که گفت
--چیزی شده؟؟
--نه چیزی نشده! فقط برای چی ما باید بریم فیزیوتراپی مگه این دوسال که من رفتم تاثیری داشته؟؟
بعد بلند گفتم
--نه ! امیرعلی کاملا بی تاثیر بوده!
ویلچرو چرخوندم رفتم سمت پنجره و اندفعه با بغض گفتم
-- الکی همه چی الکیه فیزیوتراپی دکتر همه چیز دروغ چقدر انتظار؟ همه چیز بیهوده! آه
دستام مشت شده بود مشتمو سفت کردم دوسال بس نیست
دستیو روی دستام حس کردم نگام رفت سمت امیرعلی که بازم جلوم نشسته بود سرش پایین بود و سعی داشت اروم اروم مشتمو باز کنه نمیدونم چرا دلم براش سوخت برا همین مشتمو باز کردم تا مشتم باز شد دستشو کرد تو جیبش و چیزی رو که تو مشتش داشت گذاشت توی دستم و دستمو بست بعدم نگاشو دوخت به من
نگاهی بهش کردم اخی با کت و شلوار رسمیه !حتما تا درسشو داده سریع اومده خونه منو ببره
چشام که حالا به چشماش خیره بود غمگین شد سرمو انداختم پایین و مشتمو که امیرعلی با چیزی بسته بود باز کردم ببینم چیه
یه زنجیر یه پلاک یه سوره! سوره ی عشق سوره ی امید
امید! امید برای خوب شدن
این پلاکو من داده بودم به امیرعلی که همیشه پیشش باشه زمانی که داشت میرفت سفر و برای اولین بار از من دور میشد توی فرودگاه میدوییدم تا برسم بهش وقتی رسیدم امیرعلی باتعجب برگشت و گفت چی شده رها؟ منم سریع این زنجیرو دراوردم و دستشو گرفتم تو دستام زنجیرو گذاشتم تو دستش بعد گفتم امیرعلی این پلاک و زنجیرو همیشه همرات داشته باش تا از هر گزندی با نام خدا در امان باشی راستی دیدیش یاد منم بیافت که چشم انتظارتما...
ینی همیشه این زنجیر باهاش بود؟؟
آه مرسی امیرعلی که بهم یاداوری کردی مرسی مرسی
دوباره نگامو دوختم بهش که داشت نگام میکرد بهش لبخند زدم
--زود باش امیر دکتر نره!!
امیر با لبخند بلند شد ویلچرو چرخوند به سمت در ....
--خانوم شایان بفرمایید تو
دکترم یه اقای پیری بود که بعد از اون حادثه من تحت درمانش بودم اون میگفت هنوز کاملا از من ناامید نشده اون میگه یه راهی برای خوب شدنم هست که پیداش میکنه هیچ دکتر دیگه ای این نظرو نداده اما دکتر من عجیب رو این فرضیه اش پافشاری میکنه!!
--به به سلام دختر گلم رها جان چطوری؟؟
--سلام اقای دکتر ممنون خوبم
بعد نگاهی به امیرعلی انداخت
--سلام اقای امیر علی عزیز
--سلام دکتر خسته نباشین
عینکشو زد به چشمش و شروع کرد گزارشات فیزیوتراپی رو خوندن چند تا برگه هم از لای پوشش دراورد و اونها رم از نظر گذروند
عینکشو دراورد و برگشت سوی ما نگاهی به من انداخت و بعد گفت
--میدونم رها برات سخته اما خواهش میکنم درمان فیزیوتراپی رو انجام بده من زمانش که برسه حتما بهت میگم برای بهبودت چه کار باید بکنی

Signature
     
#7 | Posted: 23 Mar 2014 23:41
نگاهمو به پاهام دوختم و گفتم
--بله اقای دکتر تلاشمو میکنم
بعد سرمو گرفتم بالا اول به امیرعلی که نگاش به من بود بعدم به دکتر دوختم
امیرعلی تشکری کرد و از مطب اومدیم بیرون دوباره نگامو دوختم به پلاک توی دستم بعدم به امیرعلی و تو دلم گفتم
ممنون امیرعلی که در همه لحظه ها کنارمی
امیرعلی
در ماشینو باز کردم رهارو گذاشتم رو صندلی بعد خودم نشستم راه افتادم
رها آرومو ساکت خیره به روبرو نشسته بود ضبط و روشن کردم
طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار
طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شبای تار
طاقت بیار اون قلبتو به دست تنهایی نده
فانوس چشماتو ببخش به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نزار تو سختیای روزگار
به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار
طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار
طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شبای تار...
اوف اینهمه کار رو سر من خراب شده که چی؟
سرمو تو دستام گرفته بودم که یکی اومد تو
سرمو بلند کردم رضا بود
--اخه مرد تو که نمیتونی به اینهمه کار برسی مگه مجبوری همشو یه جا برداری ؟؟؟ البته منم اگه اینهمه دانشجو دنبالم بودن میرفتم استاد میشدم!!
نگاه خشمگینی بهش انداختم
--رضا میدونی من چند وقته اعصاب ندارم؟ پس روش قدم نزن
رضا میزو دور زد اومد اینورو گفت
--جون امیرعلی بیا جاتو با من عوض کن تو که متاهلی من مجرد اب از سر تو گذشت بزار ما استاد بشیم
بلند شدم یکی زدم تو سرش گفتم
--رضا ادم باش!
--امیر رهارو تاحالا ندیدم میتونم عکسشو ببینم؟
میزو دور زدم عکس رها با روسری همیشه توی میز کارم هست برش داشتم نگاهی بهش انداختم این عکسو دوسال پیش زمستون موقعی که ادم برفیشو ساخت ازش گرفتم تو این عکس داره میخنده گرفتم سمت رضا و گفتم
--اینم عکس
رضا نگاهی به عکس کردو گفت
--براوو امیرعلی خانومت جای خواهری باشه قشنگه بهمم میاین
عکسو ازش گرفتم گفتم
--بسه دیگه رضا بچه ها منتظرن باید بریم
دروکه باز کردم دیدم خانم درویش منشی شرکت داره با کسی حرف میزنه نگاهی به شخص انداختم معلوم نبود کیه پشتش بهم بود
--خانم درویش مشکلی پیش اومده ؟
درویش از جاش بلند شد
--اقای مهندس این خانوم..
دختری که پشتش به من بود برگشت سمتم این اینجا چیکار میکنه ؟
--سلام استاد من برای کار مهمی پیشتون امدم چند لحظه وقت دارین؟
--متاسفم خانم صبایی من الان وقت ندارم در ضمن لطفا سوالاتتون رو توی دانشگاه بپرسین نه اینجا
رفتم سمت در رو به درویش گفتم
--هرکی زنگ زد بگو سر پروژه ام خداحافظ
از در رفتم بیرون
--بیا حالا من میگم شغل شریف استادیتونو بدین به من تو گوشت فرو نمیره که نمیره!
یاد رها افتادم لبخند زدم اونموقع ها یکی از شرطای رها برای ازدواج با من این بود که جای من استاد بشه دیونه شرطاشم با شیطنتاش میکسه
با رضا تازگیا همکار شدم پسر خوبیه هم سنیم با این تفاوت که اون مجرده پدرش که یکی از دوستای پدرم بود اصرار داشت رضارو پیش خودم بیارم . راجع به وضعیت رها هنوز چیزی بهش نگفتم ینی اونقدر باهم صمیمی نشدیم که باهاش در میون بزارم
فردا تولد سپیده است اصرار زیادیم برای اومدن رها داره میگه گوشه نشینی تو خونه بد عادتی و این وظیفه ی خطیرو انداخته رو سر من تا راضیش کنم

Signature
     
#8 | Posted: 23 Mar 2014 23:54 | Edited By: paridarya461
رها
چادر سفیدموو کشیدم عقب تر چشامو بستم شروع کردم دونه دونه شمردن
بسم......سبحان.... سبحان... پاک و منزه است پاک و منزه است او
الرحمن مهربان است
الرحیم بخشنده است
القادر بر هر کاری تواناست
الرازق روزی دهنده ی همه ی ما اوست
تسبیحو گذاشتم کنار دستامو بلند کردم
ای خدای مهربونم .........
در که باز شد چادرو کشیدم اونورتر سرمو برگردوندم ببینم کیه؟
--سلام
--سلام خسته نباشی
--ممنون قبول باشه
رومو کردم سمت قبله و گفتم
--قبول حق باشه
رفت سمت کمد و شروع کرد لباساشو عوض کردن بعد اومد سمت من روبروم چهار زانو نشست من کمی بالاتر از اون بودم دستاشو زد زیرچونه نگاشم دوخت به من بهش نگاهی کردم دیدم هنوز نگاش به منه
--امیرعلی اینجا چی میخوای زل زدی به من؟؟
سرشو کج کرد رو شونش و دوباره صاف نشست دستشو زد زیر چونشو زل زد به من
دستمو از زیر چادر دراوردم کشیدم رو سر امیرعلی همینطور که موهاشو لمس میکردم طوری زیر لب زمزمه کردم که بشنوه
--ای خدای مهربون اول اینو شفاش بده بعد دعاهای دیگمو مستجاب کن
دستمو خواستم از رو سرش بردارم که رو هوا گرفتش اورد نزدیک خودشو بوسید
--همیشه منو دعا کن رها!
لبخند زدم و دستمو از تو دستاش دراوردم دوباره تسبیحو گرفتم تو دستام همینطور ذکر میگفتم امیر علیم نشسته بود و تماشام میکرد
--رها سپیده بهت زنگ نزد ؟
یاد ظهر افتادم
--چرا زنگ زد
--خب؟چی بگم بهش اینکه بحثمون شده من نمیخوام برم اونم اصرار داره بیا
--چطور مگه؟
--به نظر من خوبه که بریم!
--خب؟ نظر من مخالف تو اگه دوست داری برو من حرفی ندارم
--خواهش میکنم این بار به خاطر من
نگاهمو از رو تسبیح برداشتم دوختم بهش
--رهاجان تا اخرش که نمیشه به خاطر یه اتفاق بشینی تو خونه خب بریم دیگه
امیرعلی چرا موندی چرا تنهام نمیزاری؟....
دستامو گرفتو گفت
--رهاجان تو باید با این موضوع بجنگی همونطور که دکترت گفت من مطمئنم میتونی حالام برای دلخوشی سپیده ام که شده بیا
--کیا هستن؟
--چند تا از دوستای قدیمیتون زیاد نیستیم
سپیده شاید برام بهتر از یه دوست بوده خیلی بیشتر از یه دوست گاهی از هر کسی به من نزدیکتر فک کنم امروز ازم دلگیر شد
--باشه فقط ...
--فقط چی ؟
--اگرمیشه صبح بیا باهم بریم براش چیزی کادو بگیرم
--باشه
امیرعلی
جلو اینه داشتم موهامو شونه میکردم یه لباس ابی با شلوار قهوه ای پوشیده بودم از تو اینه نگاهی به رها انداختم داشت دنبال روسریش میگشت رها هم یه لباس شکلاتی استین بلند با دامن لی ابی بلند پوشیده بود
--رها دنبال چی میگردی؟
--روسریم نمیدونم سرور کجا گذاشته
اومدم شروع کردم کمدو گشتن و بالاخره روسری ابی قهوه ایش و پیدا کردم دادم بهش لبخندی زدو تشکر کرد
لباسای من با رها بیشترش هماهنگه اخه اینم یکی دیگه از شرطای رها بود که مجبور شدم بیشتر وقتمو برای خرید لباسهایی که همرنگ لباسهای رهاست بزارم فک کنید لیست رنگ لباساشو داد گفت اگه نداری تهیه کن
زنگ خونه رو زدم نگاهی به رها کردم یه دسته گل خوشگل تو دستاش بود در باز شد دسته های ویلچرو گرفته ام و وارد شدیم سپیده سریع به استقبالمون اومد با خنده صورت رها رو بوسه بارون کرد
یه لباس استین حلقه ای سفید پوشیده بود با دامن سفید توی دوستای رها فقط رها بود که پوشیده در مهمونیا ظاهر میشد
--وای رها چقدر خوشحالم کردی اومدی
بعد روشو کرد سمت منو باخوشحالی گفت
--امیرعلی چیکار کردی راضی شد بیاد ممنونم ازت خیلی!!
--قابلتو نداشت سپیده جان فقط خرجت شد یه تومن حالا چون تویی کم گرفتما!!
--امیر پرو نشو ! بفرمایید
رها دستاشو تو هم قفل کرده بود میخندید ولی استرس داشت
سرمو بردم نزدیک گوششو گفتم
--آی دختر نبینم ترسیدیا من پیشتم
سرشو بلند کرد و نگاهم کرد اما چیزی نگفت دسته هارو گرفتم و رفتم سمت سالن وارد که شدیم عده ی کمی تقریبا 10 یا 12نفر بیشتر نبودن همشون دانشجوهای خودم بودن ویلچر رهارو حرکت دادم اولیش فریبا بود که سریع خم شد و صورت رهارو بوسید احوال پرسی گرمیم با ما کرد همینطور با بچه ها سلامو احوال پرسی میکردیم تا به یکی از دانشجوهای جدید ترم دومیم رسیدم همون دختره که توی شرکتم اومده بود نگاه پر ترحمی به رها انداخت که رها خوب درک کرد و اخماش رفت تو هم
--سلام استاد هیچ فکر نمیکردم شما هم شرکت داشته باشین
--سلام خانم صبایی شرکت من فقط به خاطر رهای عزیزم هستش چون یکی از دوستان صمیمیه سپیده است
به حالت مسخره ای گفت
--ایشون خانمتونن؟ سلام رها جان خوشبختم
رها دستشو فشرد
--منم از اشناییتون خوشبختم
و بعد نگاهی ناخوشایند به من انداخت که خوب منظورشو درک کردم
در این حین در سالن باز شد سپیده برای استقبال شخصی که امده جلو رفت وقتی وارد شدن تعجب کردم ینی اعصابم به کل خط خطی شد این اینجا چیکار میکرد سریع به رها نگاه کردم که دستاش شل شد و از هم باز شدن رنگش پرید و خیره به اون نگاشو دوخت

Signature
     
#9 | Posted: 24 Mar 2014 14:27 | Edited By: paridarya461
رها
اصوات نامفهومی توی گوشم میپیچه
--رها فک کنم خبراییه فقط پشت سرتو نگاه نکن
--مگه چی شده؟
صدای کوبیده شدن کتابی روی میز اومد سریع برگشتم ببینم کدوم انسان احمقی اینکارو کرده؟ که زبونم بند اومد با خشم داشت نگام میکرد به خودم اومدمو با عصبانیت گفتم
--هی چی شده؟ خل شدی؟
--نه نه جناب خانم رها شایان خل نشدم فقط فقط میشه به من بگی اینجا چه خبره؟؟
داشت بلند حرف میزد نصف بچه ها خیره به میز ما نگاه میکردن تا نگاه منو دیدن هرکسی مشغول کاری شد یه سریم رفتن بیرون
سپیده سریع گفت
--احسان چه خبرته؟؟ از تو دیگه این کارا بعیده!
احسان خم شد رو میزو با یه حالت عصبی تو موهاش دست کشید و گفت
--من؟ خدای من !سپیده تو دخالت نکن لطفا رها
نگاهی بهم کرد چند لحظه خیره شد و سریع پشتشو کرد به میزو رفت فریبا و مهسا نزدیک شدن فریبا چشمکی بهم زدو گفت
--دیدی قاطیه من که گفتم بهت!
دوباره صدا
اونروز وسط دانشگاه روی نیمکت همیشگی با یه همراه همیشگی
--رها خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم قصه ی خودمو با قصه ی تو! تنها قصه ای که بلدم همینه....
چشام تو یه جفت چشم قهوه ای گره خورد اومد نزدیک به هیچکس نگاه نمیکرد به من که رسید نشست رو زمین اروم زمزه کرد
--رها چی شده؟ چرا اینجا نشستی ؟
حس کردم دستایی روی شونه هام قرار گرفت امیرعلی خم شد سمت من و به احسان خیره شدو گفت
--سلام
احسان به خودش اومد میتونستم نگاه سپیده و خیلی از بچه هارو حس کنم
سپیده سریع اومد جلو
--احسان جان رها و اقای امیرعلی رو که میشناسی؟
احسان نگاشو از من برنمیداشت با حرف سپیده سریع برگشت سمتش بهش نگاهی انداخت و زیر لب گفت ببخشید و سریع از سالن خارج شد
نفس حبس شدمو دادم بیرون
دوباره صدا
--رها این پسره که اونجا نشسته رو ببین
--کی رو میگی فریبا؟
--همون لباس مشکیه که یه ژاکت مشکی تنشه
--خب کی هست؟
--میگن خیلی خرخونه به هیچکسم محل نمیده ازون گند اخلاقاست که به جز درس به چیزی فکر نمیکنه
برگشتم سمتشو گفتم
--خب
سپیده گفت اسمش احسانه یاسمن خیلی ازین خوشش میاد ولی بهش محل نمیده نظرت راجع به بهش چیه؟
لبخند وسیعی زدمو گفتم
--حله!
همون لحظه احسان برگشت و نگاهش خورد به من اخمی کردمو رومو برگردوندم اما اون نگاهش روم موند اینو متوجه شدم ولی برگشت و دوباره مشغول نوشتن شد
رهاجان حالت خوبه؟
سپیده بود نگاهی بهش کردمو گفتم
--اره خوبم برای چی این اومده بود؟
سریع برگشتم سمت امیرعلی که یه سمتم نشسته بود دستشو زده بود زیرچونش و به روبرو خیره شده بود ابروهاش بهم گره خورده بود به نظر اشفته میر سید توجهی به محیط اطرافش نداشت دلم شور زد بد جوریم شور زد نمیدونم چرا؟
--رها حواست به منه
--چی ؟ مگه تو چیزی گفتی؟
--اوف شما زن و شوهر چرا انقده بهم ریختین؟ احسانو هفته ی پیش توی مهمونی که یاسمن گرفته بود دیدم تازه از خارج برگشته اونجا ازدواج کرده اما از زنش جدا شده...
دیگه بقیه ی حرفای سپیده رو نشنیدم توی ذهنم هی تکرار میشد از زنش جدا شده از زنش جدا شده برای چی؟
دوباره صدایی در گوشم پیچید صدایی اشنا از یه همراه همیشه اشنا
--نمیدونم برات از کجا شروع کنم ؟قصه ی زندگیمو بگم قصه ای که با تو شروع شد توی شلوغی که گرفتارش بودم توی تمام بی راهه های زندگی توی غفلت از دل و غفلت از یه لحظه که میتونستی برای همیشه مال من باشی فقط یه لحظه....رها بعد تو نمیتونم به کسی علاقه مند بشم اگر ازدواجم کنم میدونم اخرش جداییه.....
--استاد افتخار میدین یه دور باهم برقصیم؟؟
اخ ادم چقدر میتونه وقیح باشه واقعا کنترل داشت از دستم خارج میشد که سریع امیرعلی اخمی کردو به دختری که میدونستم یکی از دانشجوهاشه گفت
--نه خانم صبایی من عهد کردم باهیچ کس جز رها نرقصم متاسفم!
دخترک اخمی کرد
--بله متوجه ام
و رفت
از امیرعلی بابت جوابی که به دخترک داد خوشحال شدم ولی ناگهان یه حس غم منو فرا گرفت تو دلم گفتم متاسفم امیرعلی که الان امکانش نیست متاسفم
--امیرعلی
برگشت سمتم و اخماشو از هم باز کردو به ارومی گفت
--جانم؟
لبخندی بهش زدم و سرخ شدم سرمو انداختم پایین
--از دست من که ناراحت نشدی؟
--چرا باید بشم؟
به روبرو نگاهی کردمو گفتم
--همینجوری
شاید نه من و نه امیرعلی دوست نداشتیم درباره ی چیزی که میدونستیم حرف بزنیم
--امیر اون دختره کی بود
امیرعلی اخمی کردو گفت
--کدوم دختره؟
--همونی که بهت پیشنهاد رقص داد
--یکی از دانشجوهام
--اسمش چیه؟
--نمیدونم ولی فامیلیش صباییه! برای چی میپرسی
--همینجوری
لبخندی زدو گفت
--اهان
سپیده با بچه ها که همشون دوستای صمیمیه خودم بودن و دوسشون داشتم اون وسط میرقصید شاید اگه اون اتفاق رخ نداده بود من الان توی جمعشون موندگار بودم
بعد از جشن سپیده داشت با بچه ها خداحافظی میکرد که تلفنش زنگ خورد وقتی جواب میداد رفت یه سمت دیگه منو امیرعلی اماده شدیم که بریم رفتیم سمت سپیده هنوز داشت با تلفن حرف میزد پشتش به ما بود
--چرا داد میزنی من چه میدونم چرا اینطور شده؟
--خواهش میکنم چرت و پرت نگو اصلا اون چیزی که فکرشو میکنی نیست
--احسان
تلفن رو گرفت روبروش و بهش خیره شد برگشت سمت ما و تازه متوجه ما شد از حالت بهت خارج شد خندید و به سمت ما اومدو گفت
--اخ امیرعلی اخر نگفتی رهارو چطوری راضی کردیا
--دیگه دیگه خانم قلق داره!
خم شد سمت منو رومو بوسید
--مرسی رها اومدنت از هر کادویی برام ارزشمنتر بود
توی دلم گفتم اما برای من کاملا برعکس تو و پر از دلشوره بود
خداحافظی کردیم و از در اومدیم بیرون

Signature
     
#10 | Posted: 24 Mar 2014 14:44
امیرعلی
این خطه نه ! اونم خوب نیست اینم که خوب نیست ! من به این خنگا درس بدم؟
از حالت خوابیده رو زمین بلند شدم نشستم دستامو کردم تو موهام و به حالت کلافه ای موهامو کشیدم
حالا طرح کیو انتخاب کنم؟ هیچ کدوم بدون اشکال نیست ماشالا!!
ورق بعدی رو که رد کردم اوف این چیه یکم راست و چپش کردم یه کاریکاتور بود عینکمو دادم بالا اوردم جلو چشمم اولین چیزی که تو نقاشی پیدا بود یه دماغ گنده بود بعد چشمای وزقی یه عینک قاب مستعطیلی کج و کله ابروهای پیوسته ی به قول حمید دوستم ابروی بدون چشم و در اخر لبای گوشتی ورقلمبیده موهاشم اوف چرا معلوم نیس چه وریه بزار ببینم مال کیه؟چی ؟؟ کشت خان!!جان؟؟؟؟؟
رفتم جلو اینه یه شلوارک پام بود با یه تیشرت دستی رو صورتم کشیدم دماغم که خوبه فقط یکم استخونیه چشامم که قربونش برم درشت هست نه مثل این عکس موهامم حالا درسته فرق نداره فشنه ! ولی بهم ریخته نیست لبامم گوشتی هس نه تا این حد بزرگ عینکمو در اوردم نگاهی بهش کردم نه خداروشکر مستطیلش صافه
با دست زدم رو پیشونیم خاک بر سرت امیرعلی تاحالا کدوم یک از دانشجوهات انقدر جرات داشته که جای طرحش این کارو بکنه
بلند شدم شروع کردم به قدم زدن فک کن فک کن
دوباره نشستم به کاریکتور نگاه کردم پایینش امضا شده بود امضاش یه اسم بود هر کاری کردم نتونستم بخونم باید میفهمیدم کدومشون چنین جراتی داشته که بخواد منو مسخره کنه
ورق تو دستمو مچاله کردم به فامیلی من میگه کشت؟؟؟ بابام با اون همه اقتدار و بزرگی به فامیلیمون افتخار میکرد حالا یه دانشجوی مسخره فامیلیه با اصالت مارو مسخره میکنه؟
لعنتی معلوم نیست پشت سرم چه حرفا که نزده وایسا پیدات میکنم
طرح بعدیو نگاه کردم اوووووو براوو چه کرده این مال کیه دیگه؟
کمی اینور اونورش کردم باید مال یه دانشجوی خلاق باشه
اسمش؟ رهاشایان
افرین فردا حتما باهاش صحبت میکنم
سه طرح دیگه رو از نظر گذروندم چه جالب همه شون یه غلط دارن هه بیا تقلب تو روز روشن میدونم با این سه تا چیکار کنم
طرح اخر نظرمو به خودش جلب کرد هیچ ابتکاری نداشت ولی خیلی تمیز بدون اشکال و زیبا ترسیم شده بود در عین تمیزی سادگی خاصی داشت
اسمش؟ احسان پاکزاد
گیج شده بودم طرح رها و احسانو کنار هم گذاشتم نمیدونستم بین این دوتا کدومو انتخاب کنم
نگاهیم به کاریکاتور کنارم انداختم بدجور حرصم میداد انداختمش زیر تخت که دیگه نبینمش پیدات میکنم وایسا
دلم خواب میخواد بیشتر از این نمیتونم به این دونفر فکر کنم یکی اونقدر دقیق و تمیز و دیگری مبتکر و خلاق
مسئله این است کدام انتخاب میشوند؟؟
آی تخت نرمم منو بگیر که اومدم!!
--امیرعلی
--هوم
--امیرعلی خواب نمونی کلاست دیر نشه!!
صاف رو تخت نشستم دستی رو صورتم کشیدم نه چشام باز نمیشه چشم بسته گفتم
--الناز ساعت چنده
--آخ آخ امیرعلی خواب موندی12
چشامو به سرعت باز کردم روبروم ساعت بود 7 برگشتم سمت الناز بالشو پرت کردم سمتش که فرار کرد
وارد کلاس شدم بچه ها همه بلند شدن جز دختری که ته کلاس مشغول انجام کاری بود که این از چشای تیزبین من دور نموند رفتم سمت میز سری برا دانشجوها تکون دادم که نشستن صدامو صاف کردم و بلند با صدایی رسا شروع کردم به گفتن
-- همونطور که میدونید من قبل از ورود به همه ی کلاسام یه سری کار به دانشجوهای کلاسم میدم تا میزان مهارتشونو بسنجم!
نگاهی دیگه به ته کلاس انداختم دختره هنوزم غرق کارای خودش بود اعصابم بهم ریخت دوست ندارم وقتی حرف میزنم کسی بهم بی اعتنا باشه
انگار نگاهمو حس کرد و وقفه ای که بین کلامم افتاد سرشو بلند کرد و نگاشو دوخت بهم در عین حال یه ابروشم داده بود بالا یه پوزخندم رو لباش بود حرصم گرفت تو دلم گفتم تو که جزو اون دوتا نیستی وایسا که حالتو میگیرم
--همونطور که میدونید من امیرعلی کشاورز هستم استاد هندسه تون قبل از ورود به کلاسم باید از بچه های دیگه شنیده باشید
بعد صدامو بلند و کمی خشن کردم
--کلاس من یه سری قوانین داره خنده ی بیجا سرکلاس ممنوع! شوخی مسخره بازی حرفای بی ربط ...من ادم بسیار جدی ایم اگه حرفی میزنم تا اخرش هستم اینو باید از دانشجوهایی که اخراج شدند شنیده باشید وقتی ازتون کار میخوام سر وقت بدون هیچ بهونه ای ازتون تحویل میگیرم کسیم که کار نیاورد خودش این درس و حذف کنه وای به حال کسانی که از رو هم تقلب میکنند این شیوه رو همین الان بریزین دور که من خوب تشخیص میدم همونطور که الان توی طرحای ارائه شده تشخیص دادم در بین شما دانشجویی هست که از همین الان اخراجه البته میتونه تا دیر نشده این درس و حذف کنه
بچه ها نگاهی بهم انداختن منم نگاهی به همون دختره ته کلاس انداختم که دوستاش در گوشش حرف میزدند اما اون هنوزم روی میز در حال کشیدن چیزی بود و اهمیتی به اطرافش نمیداد
--و در اخر کارهای بچه ها که بررسی کردم..
دوباره نگاهی به همون دانشجو انداختم که دست به سینه با ابروهایی که داده بود بالا تماشام میکرد حس میکنم تمام حرفام براش بیشتر شبیه جک بوده

Signature
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / با من همقدم شو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites