تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

با من همقدم شو

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 27 Mar 2014 01:08 | Edited By: paridarya461
نفسشو محکم داد بیرون...
بی اختیار از رو صندلی بلند شدم رفتم سمت دیگه ی تخت که نشسته بود نزدیکش نشستم..دستمو دورش حلقه کردم و محکم در اغوش گرفتمش سرمو توی موهاش که همیشه بوی خوبی میداد کردم
--رها خیلی دوستت دارم خیلی
پیرهنم خیس شد سرشو بلند کردم و با تعجب به صورت اشکیش خیره شدم
--چرا گریه میکنی؟
رها--امیرعلی اگه خوب نشم چی؟ اگه نشد چی؟؟
دوباره سرشو در اغوش گرفتمو گفتم
--خوب میشی رها من مطمئنم ..به خدا توکل کن
با نوری که توی صورتم تابیده بود بیدار شدم...صدای نفس کشیدنهای نامنظم رها کنار گوشم شنیده میشد اروم برگشتم سمتش...خواب بود موهاش مثل قابی دور صورتش پخش شده بود و چهره ی سفید و گلگونشو رویایی کرده بود ...از استرس بدخواب شده بود....موهاشو زدم یه طرف... خیره شدم به صورتش...کاش خوب بشی رها....این قلب منه که به صدای نفسهای تو عادت کرده.....
برگشتم با پری که از بالش در اومده بود صورتشو قلقلک دادم...صورتش جمع شد و اخم ظریفی کرد ...با خنده بلند شدم رو تخت درست بالای سرش نشستم و دوباره صورتشو قلقلک دادم...که ایندفعه دستشو برد سمت دماغش و چند بار خاروندش....
نه بابا این خوابالو تر ازین حرفاست...ایندفعه پَر رو محکم تر رو صورتش کشیدم که چشماشو باز کرد و سریع دستمو گرفت ...
باخنده گفتم
--این چه وضعشه؟؟ الان لنگ ظهره...اینطوری میخوای بری بیمارستان..
خندید..دستشو دراز کرد و موهامو کشید طوری که مجبور شدم خم بشم
--ااااااا نکن بچه
اروم پیشونیشو بوسیدمو گفتم دیگه باید بریم
نگاهشو به چشمام دوخت و گفت
--بریم
قبل ازینکه از هتل خارج بشیم
سرور--یه لحظه صبر کنید
باتعجب نگاش میکردیم که دست تو کیفش کرد و قران جیبیشو که همیشه همراه خودش داشت در اورد...اول بوسیدش و بعد گرفت بالا
سرور--اقاجان اگر میشه اول شما همراه رهاخانوم از زیر قران رد بشید
دسته های ویلچرو گرفتم..توی یه لحظه تمام اراده ام رو جمع کردم تمام امیدمو دادم به خدا...زیر لب یه بسم الله گفتم..نگاهی به رها کردم که خیره به قران بودو زیر لب چیزی میگفت..اشکی که از چشمش چکید رو دیدم ...خدایا توکل بر تو شاید این تنها راهی باشه که رها بتونه سلامتیشو به دست بیاره .. کمکمون کن...
از زیر قران همراه رها رد شدم...و بعد قرآن رو بوسیدم
از هتل اومدیم بیرون ماشینی جلوی در هتل ترمز کرد و شخصی پیاده شد دقت که کردم شناختمش سامان دوستم بود همونکه دعوت نامه داد.....خیلی تغییر کرده بود ..میدونستم خیلی وقته اینجاست از زمانی که برای فوق اومد..یه تیپ امروزی...موهاش بلند و لخت تا شونه هاش....یه دست لباس اسپرت شیک
اومدسمتم و عینک دودیشو برداشت ...اول خوب همدیگه رو نگاه کردیم بعد با خوشحالی اومد سمتمو گفت
--امیرعلی پسر چقدر تغییر کردی
همدیگرو در اغوش گرفتیم...که با خوشحالی گفت
--اومدم بهتون سر بزنم که جالب شد دم در همدیگرو ملاقات کردیم
دستمو سمت رها گرفتمو گفتم
--سامان جان ایشون رها همسرم هستن
و بعد دستمو به سمت سرور گرفتمو گفتم
--ایشون هم پرستار رها سرور عزیز
سامان برای رها و سرور تعظیمی کردو گفت
--از اشنایی شما بانوان گرامی بسیار خرسندم
رها لبخند زدو سرور هم بالبخند گفت
--ممنون پسرم ما هم خوشحالیم که توی این سفر شما همراهیمون میکنید
سوار ماشین سامان شدیم بهش گفتم به سمت بیمارستان بره
سامان پسر بذله گویی بود ..در حین رانندگی حرفای جالبی میزد که باعث خنده ی ما میشد..وارد بیمارستان که شدیم سریع به رها یه اتاق خصوصی دادن و اونو اماده کردند و رو تخت خوابوندن....منو سرور کنارش وایساده بودیم که سامان اومد تو...
سامان--امیرعلی همه چی خوبه؟؟
--اره مرسی سامان عالیه
سامان--دکتر جعفری رو دیدی؟؟
کمی فکر کردم که یادم اومد منظورش همون دکتر دیروزیه بود
--اره دیروز دیدمش ..چقدر جالب ..خیلی خوبه که یکی از دکترهای رها اونه
سامان--خیلی دکتر خوب و باتجربه ای تمام مدارکشو از همین جا گرفته
سرمو تکون دادم که گفت
--راستی خواهر زاده اشم اینجا زندگی میکنه.. باهاش هم دانشگاهی بودم..ینی یه جورایی باهم دوستیم الانم اگه میبینی خیلی راحت تونستم اطلاعات خوبی راجع به بیمارستان بهت بدم به خاطر اون و دکتره ....
--چه خوب پس حتما باید ببینمش از همین الان به دلم نشسته
سامان--خیلی خونواده ی خوبین...حتما باهاشون اشنات میکنم..
رو کرد به رها و گفت
--خب شرمنده من دیگه باید برم..رها خانوم همه چی خوبه؟
نگاهی به رها کردم که دستش تو دستای سرور بود
رها--ممنون اقا سامان خیلی زحمت کشیدین
سامان--خواهش میکنم وظیفه بود
بعد از خداحافظی همراه سامان از اتاق رها اومدیم بیرون ...همینطور که راهرو بیمارستانو طی میکردیم گفت
--امیرعلی همسرت خیلی خانوم خوبیه ... میدونی چهره ی معصومی داره...شاید باورت نشه اما میخوام بدونی وقتی دیدمش تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که کاش عمل روش تاثیر بزاره و زودتر خوب بشه
دیگه رسیده بودیم به در پارکینگ دستشو به گرمی فشردمو گفتم
--مرسی سامان از دل گرمیت ...
--عصری دوباره میام فعلا
سوار ماشینش شد...همینطور به ماشینش خیره شدم تا رفت...دستامو تو جیبم کردم داشتم برمیگشتم که برای بار دوم احسانو دیدم که از روبه رو داره میاد..متوجه من نشده بود..داشت میرفت به سمت در خروجی...به کل فراموش کرده بودم که دیروز اینجا بوده....از کنارم داشت رد میشد که منو دید..تعجب نکرد فقط چند لحظه خیره بهم نگاه کردو رفت..همین
بازم ابهام..حضورش برام سنگین بود...دوست نداشتم کسیو ببینم که یه زمانی رقیبم بوده و خیلی منو اذیت کرده...چراهای زیادی از حضورش توی ذهنم بود....

Signature
     
#32 | Posted: 27 Mar 2014 01:21 | Edited By: paridarya461
تا عصر کنار رها و سرور بودم ...تا اینکه سامانم اومد و تا شب برای رها و سرور از خاطراتمون گفت که منم همراهیش میکردم..انقدر بامزه تعریف میکرد که همه مونو به خنده انداخته بود...در این بین پرستاری برای چکاپ رها میامدو میرفت....
شب سرورو مجبور کردم همراه سامان به هتل برگرده...دلم میخواست کنار رها باشم....
رها خواب بود...شب از نیمه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم....دست رها که توی دستم بود رو اروم نوازش کردم ...به چهره ی رنگ پریده اش نگاه کردم....دستشو اروم کنارش گذاشتم و بلند شدم.... رفتم سمت پنجره....دستهامو تو جیبم کردم و به منظره ی بیرون خیره شدم...به ادمایی که اونوقت شب درحال رفت و امد توی بیمارستان بودند....
روی نیمکت حیاط کنار درخت پسر جوانی نشسته بودو خیره به رو به رو نگاه میکرد....غم پسرک رو از همون دور حس میکردم...تنهایی نشستن این موقع شب توی حیاط بیمارستان...سکوت شب ...و یه دل بی تاب....مثل من...اره منی که بی تابم...منی که این موقع شب کنار پنجره ی اتاق کنار زن بیمارم به روبه رو خیره شدم....توی دلم میگم کاش خوب میشد... کاش خوب بشه... کاش منم مثل خیلیای دیگه بتونم دست کسی که عاشقانه دوستش دارمو بگیرم..بتونه پابه پام راه بیاد...
عاشق شیطنتاشم...عاشق دیونه بازیاش...عاشق چشمای قشنگش که همیشه توش یه دنیا حرفه....
محبتاش..سادگیاش...شایدم کوچولو بودنش....
اره رها شاید در ظاهر بزرگه اما...بچه است میدونم دلش مثل یه بچه پاکه...
دم رفتن مامانم خیلی حرفا زد...ینی یه یک سالی میشه که در گوشم میگه...
میگه امیرعلی برو زن بگیر ... این که دیگه برات زن نمیشه....تو یه مردی ..جونی...نیاز به یه زن داری که تر و خشکت کنه...بچه میخوای...الان نمیفهمی داغی من که یه سنی ازم گذشته میفهمم...زندگی که بدون بچه نمیشه..بدون زن نمیشه...
باهاش بحث کردم حرف زدم ...گفتم رها تحت معالجه است..گفتم نمیتونم به یکی غیر از اون فکر کنم ..گفتم مادر من اگه بروش بیاری دیگه نمیام دیدنت...اسمم دیگه نباید بیاری...انقدر تو گوشش گفتم که دست کشید از حرفاش ...از تیکه هاش...
یاد قولی افتادم که بهش دادم... واقعا باور کرد؟؟..من دم عملش ازش جدا میشم؟...
وجدانم میگه مرد باش رو حرفت وایسا...دلم میگه دلت میاد رهاش کنی از عمل بیاد ببینه بی کسه..تنهاست... بهش دروغ بگو یه دروغ مصلحتی..
و مگه غیر از اینه که به نفع هر دوتونه...
به نفع من؟ ...واقعا به نفعمه؟...
صبح با نوازش دستی روی سرم بیدار شدم...بلند شدم که چشمم به دوتا چشم غمگین افتاد...لبخندی بهش زدم...از اینکه وقتی بیدار میشم کنارم باشه....
دلم به دروغی که میخواستم بهش بگم مهر تایید زد....
رها--حالا کی خوابالو من یا تو ...
صورتشو نوازش کردمو گفتم
--خوب خوابیدی
رها--من نمیدونم ..اما تو فکر نکنم
--از کجا میدونی؟
رها--ازونجایی که تا نیمه شب کنار پنجره بودی
با گیجی نگاش کردم
رها--اینجوری نگام نکن ...دکتر جعفری کارت داره..فکر کنم عملم جلو افتاده
سریع از روی صندلی بلند شدم ..لباسمو مرتب کردم دستی تو موهام کردم خواستم برم بیرون
--امیرعلی
برگشتم سمتشو گفتم
--جانم
--قول و قرارمون که یادت نرفته؟
سرمو به علامت دونستن تکون دادمو در اتاقو بستم
در زدم و وارد اتاق شدم...دکتر منو دید از جاش بلند شد
--سلام
دکتر--سلام بفرمایید لطفا
رفتم رو به روش نشستم .... داشت یه سری عکسو نگاه میکرد ....دوباره در اتاقش زده شد و شخصی وارد شد...برنگشتم ببینم کیه...اما دکتر بلند شد
دکتر--به سلام اقا احسان...پسرم دیر به دیر سر میزنیا
--سلام دایی جان اختیار دا رین
برگشتم ببینم خواهرزاده ی دکتر کیه....با تعجب بهش خیره شدم...پس ... احسان خواهرزاده اش بود...
احسانم چیزی نمیگفت و همینطور نگام میکرد...شاید چند ثانیه نشد اما اخم عمیقی رو پیشونیم نشست
دکتر اومد جلو و گفت
--معرفی میکنم اقای کشاورز ایشون خواهرزاده ی من احسان هستن
رو کردم سمت دکترو گفتم
-- بله اقای دکتر اقا احسان یکی از دانشجوهای من بوده
دکتر اول تعجب کرد
دکتر--چقدر جالب...پس شما استاد دانشگاهم هستین همینطور استاد احسان؟
احسان اومد سمتم و دستشو به سمتم گرفت..با تردید دستشو گرفتم
احسان--خوشحال شدم از دیدار دوباره تون
سپس رو کرد به سمت دکتر
--دایی جان اگر کاری ندارین من برم بعد از کارتون با اقای کشاورز برمیگردم
دکتر--باشه
احسان رفت و دکتر نشست رو صندلیش و گفت که رهارو برای فردا عمل میکنند ینی عمل جلو افتاده...
وقتی از اتاق اومدم بیرون احسانو روی صندلی کنار در دیدم...اعتنایی نکردم و رفتم سمت اتاق رها
درو باز کردم ....سرور روی صندلی نشسته بود با دیدنم از جاش بلند شد و سلام کرد جوابشو دادم ....رها چادری روی سرش بود و داشت نماز میخوند...رفتم سمتش ...نمازش تموم شد...مثل همیشه تسبیح آبی سبزشو برداشت و شروع کرد ذکر کردن....مثل همیشه رفتم کنارش سرمو خم کرد و تو چشماش نگاه کردم
--رهایی منو یادت نره
با لبخند چشماشو رو هم گذاشت....بعد از ینکه چادرشو سرور گذاشت تو کیفش گفتم
--رها عملت جلو افتاده...فردا باید برای عمل اماده شی
خیره نگاهم کرد بعد گفت
--باشه فقط.... قرارمون...
--بهت که گفتم زیرش نمیزنم ... امروز با سامان میرم باید اینجا اشنا داشته باشه تا شب درستش میکنم
چشماش غمگین شد و روشو کرد اونور
اومدم بشینم که برگشت گفت
--پس چرا نمیری؟
به خودم اومدمو گفتم
--خب باشه الان میرم....نمیخوای بیشتر فکر کنی؟
قاطع گفت--نه
به سرور نگاه کردم ...متوجه ناراحتی اش شدم....به ذهنم رسید..مگه سرورم میدونه؟...دستگیره ی درو گرفتم که برم
رها--امیرعلی!
لحن صداش غمگین بود...برگشتم رفتم پیشش...که سرور با گفتن با اجازه رفت بیرون....کنارش روی تخت نشستم....سرشو انداخت پایین وگفت
--میدونی یه اعتقاداتی دارم ...یه سری چیزا برام مهمه....شاید بعد از جدایی...دیگه نتونیم کنار هم باشیم...
سرشو بلند کرد ....توی چشماش پر اشک شده بود....
رها--میدونی من خودم خواستم اصلا هم احساس پشیمونی نمیکنم...میدونم چه زود چه دیر این اتفاق میافته....پس بهتره الان باشه....

Signature
     
#33 | Posted: 27 Mar 2014 01:47 | Edited By: paridarya461
خم شد و از زیر بالشش چیزی رو برداشت و دستشو مشت کرد....بعد دستمو گرفت توش چیزی گذاشت و انگشتامو روش گذاشت..
رها--یه زمانی اینو بهم برگردوندی برای اینکه یادم بیافته خدا هست و نباید ازش نا امید بشم...من همه امیدم به خداست حالا دوست دارم چیزی رو که بهت داده بودم بازم بهت برگردونم همیشه پیشت باشه
مکثی کرد....فهمیدم ته دلش چیه....چقدر احمقم من که یادم رفت که فقط من میدونم این قرار مسخره الکیه....شاید اگر منم مثل خودش فکر میکردم اروم نبودم....
رفتم نزدیکتر و در اغوش گرفتمش...نمیخواست چیزی بگه که پشیمونم کنه ...قافل ازینکه من همین دیشب تصمیممو گرفته بودم...
رها
چقدر بر ام سخته.... ولی من به سختیا عادت کردم... اغوشش برام شده یه عادت...نگاهش دلتنگم میکنه....خیلی بخشیدن سخته ولی من میبخشم.....من به اون شاید یه زندگی دوباره بدم...یه شانس دوباره....شاید این شانس با خودم محقق بشه شاید با دیگری...
دستهامو از دور گردنش باز کرد و صورتمو توی دستاش گرفت پیشونیمو بوسید بعد چشمهای خیسمو
امیرعلی--واقعا فکر میکنی این عمل الکیه و تو خوب نمیشی؟ اینطوری امیدواری...نمیدونم رها چی فکر میکنی...
بعد با انگشتش اشکامو پاک کرد
--زودتر برو دیر میشه...من منتظرم
از رو تخت بلند شدو بدون خداحافظی رفت...
به ساعت نگاه کردم از 11 گذشته بود و هنوز از امیرعلی خبری نبود....بار دیگه کتاب دعای کوچیکی که اورده بودم رو باز کردم و مشغول خواندن شدم....
خدایا خدایا کمکم کن....
سرور--رهاجان این غذایی که برات اوردن رو چرا نمیخوری؟
رها--سرور تو که میدونی فکرم مشغوله
سرور اهی کشیدو گفت
--اره میدونم عزیزم خیلی سخته....تو دل بزرگی داری دخترم
نگاهمو از چشمای خسته و پیرش گرفتم و باز شروع کردم به دعا خواندن....
خدایا مگر نگفتی دل شکستگان را حاجت میدهی؟....منم دلم شکسته ...کاش حاجت روا شوم....
تقه ای به در خورد .... روسریمو به سر انداختم...در باز شد و امیرعلی اومد داخل...خسته بود چهره ی گرفته اش نشون میداد....نگاهش به من موند....ناخوداگاه گره ی روسریمو سفت تر کردم.....توی دستش یه برگه بود
امیرعلی--سلام
اهسته سلام کردم
سرور--سلام ...حالتون خوبه؟
اومد کنار تخت وایساد و به سرور لبخندی زدو گفت
--ممنون سرورجان شما خوبی؟
سرور --من بله ولی رها فکر نکنم
بعد تخت و دور زد کنار امیرعلی وایساد و اروم چیزی رو بهش گفت و از اتاق خارج شد....
با نگاه دنبالش کردم ....
امیرعلی--خوبی؟
نگاهم به ته ریشی که رو صورتش مونده بود ثابت موند
--اره ....
امیرعلی--گرفتم
نگران نگاهش کردم
--چی رو؟
امیرعلی--مدارکی که میخواستی....با سامان پیش یکی از اشناهاشون رفتیم جور شد....ینی یه برگه گرفتم که نشون میده ....
نگاهشو ازم گرفت
امیرعلی--ما از هم جدا شدیم
قلبم یه لحظه از کار افتاد....خود کرده را تدبیر نیست....
نفسمو دادم بیرون....دستمو دراز کردم و برگه رو ازش گرفتم........این برگه باطل کننده ی عقدی بود که بین ما خونده شده....کاغذو گذاشتم روی میز.... نمیدونم چرا اضطراب گرفته بودم....دستامو تو هم چفت کردم.... میدونستم رنگم پریده....
زیر نگاه خیره ی امیرعلی شرمنده شدم....ینی دیگه الان شوهرم نیست....نمیتونم بهش تکیه کنم؟....اگه خوب نشدم چی؟؟...این تکیه گاهو برای همیشه از دست دادم؟؟....
وجدانم زد تو سرم که مگه خودت نخواستی....مگه را ه دیگه ای هم مونده که بخوای ازش استفاده کنی؟...
امیرعلی--رها اماده ای؟؟
نگاهی به لباس صورتی عمل که تنم بود کردم...دیگه چیزی به تعیین سرنوشتت نمونده رها...
امیرعلی روی تخت کنارم نشستو گفت
--قیافه اشو...بابا یکم این اخمارو باز کن!!
تو چشمای خندونش نگاه کردم...کاش این چشمای عاشق همیشه مال من بود...
--بزار ببینم اگه تو الان جای من بودی میخواستن ببرنت تو اتاق عمل ...دوست داشتم ببینم عکس العملت چی بود؟؟
1میخندیدی...
2لبخند میزدی..
3زارمیزدی..
4خودتو میزدی...
5
دهنمو هنوز باز نکرده بودم که گفت
--تورو میزدم ...ردخور نداشت...برای چی خودمو اذیت کنم وقتی تو اینجا نشستی عشقم
--اهان پس که اینطور...چه قدر صداقت خوبه امیرعلی..
اهسته دستمو بردم پشتم و کتابی که زیر بالشم بود و برداشتم و تندی زدم به بازوش...
از رو تخت اومد پایینو گفت
--دیونه تو الان داری میری اتاق عمل هنوز ادم نشدی؟؟؟؟
براش زبون درازی کردم که همون موقع چشمم به دکتر جعفری افتاد که داشت نگامون میکرد....سرخ شدم...الان چی پیش خودش فکر میکنه؟؟

Signature
     
#34 | Posted: 27 Mar 2014 02:02 | Edited By: paridarya461
فصل 7
دکتر وارد اتاق شد و به همه سلام کرد...همه جوابشو دادند .... اومد نزدیک من وگفت
--اماده ای؟
در حالی که با انگشتام بازی میکردم گفتم
--بله اقای دکتر...
به المانی چیزی رو گفت و دو پرستار داخل اومدند که ببرندم ....
سرور و امیرعلی نیز با اونها بیرون اومدندو منو همراهی کردند.... وقتی وارد اتاق میشدم نگاهم به چشمهای امیرعلی که منو تا اتاق عمل همراهی میکردند بود که در لحظه ی اخر چشمکی زد و با دستش پلاک و گردنبند و نیکادو جلوی چشماش گرفت و برام تکون داد.... چشمهامو به معنای فهمیدن بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم...و دیگر هیچ
پلکهام از نوری که مستقیم به چشمم میتابید باز نمیشد....به سختی چند بار پلک زدم
--فکر کنم بیدار شده
--بله سرورجان پلکهاشو چندبار باز و بسته کرد
صدای اطرافیانو میشنیدم...احساس تشنگی میکردم تنها حرفی که اون لحظه توی ذهنم بود اب بود
--آب
--آقا بهش آب بدم؟
--نه دکترش گفته فعلا نباید آب بخوره
--آب...خواهش میکنم تشنمه
صدای امیرعلی رو از نزدیک میشنیدم که گفت
--میشه رها تحمل کنی تا دکترت بیاد الان صداش میکنم
بعد صدای قدمهاش ...چند لحظه گذشت که دوباره صدای پاشون رو شنیدم...چشمم به نور عادت کرده بود...چشمهامو باز کردم بالای سرم دکترو امیرعلی رو دیدم....
امیرعلی--دکتر میتونه آب بخوره؟
دکتر--تا چند ساعت دیگه اره...
دکتر نگاهی به چشمهای باز من انداخت و لبخند زد...بعد از اتاق خارج شد....
هنوز یه خورده گیج بودم....که دیدم امیرعلی بالا سرمه و نگاهم میکنه...
--عمل چطور بود؟
امیرعلی--دکترت میگه ما همه سعی مونو کردیم... دیگه بقیه اش با خداست
آهی کشیدم...شاید توقع داشتم بگه کلا خوب شدی رفت
فردای اونروز دکتر برای باز کردن گچ و باند پیچی پام اومد....وقتی داشت باندو باز میکرد...هرکسی یه جور به دکتر نگاه میکرد .... بیچاره دکتر آلمانیه وقتی سرشو بالا میاورد با نگاه عجیب غریب منو امیرعلی و سرور مواجه میشد فقط سامان بود تونسته بود چهره ی خونسردشو حفظ کنه
دکتر کامل باندهای پامو باز کرد بعد به المانی چیزی گفت که متوجه نشدم و با تعجب نگاهمو دوختم به امیرعلی
امیرعلی سریع گفت
--میگه حالا اروم انگشتهای پاتو حرکت بده
نگاهمو از امیرعلی گرفتم و به پاهام دوختم تمام سعیمو کردم که انگشتهای پامو حرکت بدم...یک بار....دو بار.... سه بار....چهار بار.....پنج بار.... نمیشه...حرکت نمیکنه
با عجز نگاهمو به دکتر بعد به امیرعلی که متفکر نگام میکرد دوختم....با نگاهم امیرعلی سریع به دکتر چیزی گفت که اونم جوابشو داد و از اتاق خارج شد....
چشمام پر از اشک شد....چرا دکتر رفت؟؟؟....مگه نباید وایسه تا پاهامو حرکت بدم....
امیرعلی--رها کجایی؟؟ دکترت میگه تمام سعیتو بکن تو تاچند روز وقت داری تا مطمئن بشی بهبود کاملو پیدا کردی یا نه....
چندتا اشک ناخواسته از چشمام پایین چکید...امیرعلی پشتشو کرد و به تخت تکیه داد ...سرور که این سمت تختم بود با دستمالی اشکامو پاک کرد...سرمو سمت خودش برگردوند و گفت
--وا ! رهاجان حالا خوبه دکتر گفته چندروز وقت داریا چرا اینطور اشک میریزی؟؟؟
بند نمیومد...ناخواسته بود....اصلا دست خودم نبود....دلم میخواست همین الان حتی شده یه انگشت پامم حرکت میکرد........
سرور سرمو در اغوش گرفت..........و من اجازه دادم اشکهای بیشتری از چشمام جاری بشه
سرور--عزیزم اینطور گریه نکن هنوز که معلوم نیست تو اینطور میکنی
هنوز معلوم نیست؟؟؟ چطور هنوز معلوم نیست...
آه بازم صبر ...
سرور منو از خودش جدا کردو گفت
--عزیزم خواهش میکنم چند روز صبر کن...
نگاهمو به چشمای پیر سرور که حالا مثل خودم بارونی بود دوختم ... شرمنده شدم ازینکه باعث ناراحتی اطرافیانم شده بودم ... شاید تا چند روز دیگه خوب میشد اره...سریع با دستام اشکامو پاک کردم و نگاهی به اتاق انداختم... امیرعلی گوشه ای نشسته بود و منو نگاه میکرد... دماغمو کشیدم بالا و مثل بچه ها گفتم
--صبر میکنیم امیرعلی....مگه نه؟...مگه دکتر نگفت تا چند روز دیگه معلوم میشه؟

از جاش بلند شد و اومد سمتم ..یه لبخند قشنگم رو لباش بود... همینطور نگاش میکردم.... با نگاش میگفت نه خوشم اومد معلومه مرد عملی....خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین...
--پخ
از صدایی که دراورده بود ترسیدم و سرموگرفتم بالاو با اخم زل زدم بهش
--این چه کاری بود؟؟؟ هان؟؟؟
و با دست صورتشو که نزدیکم بود دادم عقب خندیدو گفت
--اخه بچه فین فینو تو که جنبه نداری چرا میری عمل میکنی؟؟
بعد نشست رو تخت ....
سرور خندیدو گفت
--همینو بگین ... رها دوست داره همین الان بلندشه از جاش و دو ماراتن بره!!! بس که شیطونه این دختر....
--ااا سرورجان داشتیم؟؟ اونم من دوی ماراتن....
امیرعلی--نه بابا دو کجا بود؟؟؟ رها یادته چقدر عاشق دنبال بازی بودی؟؟؟ قایم موشک بازی...
بعد با انگشتای دستش شروع کرد شمردن
امیرعلی--اوم....سرسره بازی...تاب بازیییییییی.... الکلنگ بازییییییی
بالشتمو از رو تخت برداشتم و محکم کوبوندم تو سرشو گفتم
--این بازیها عقده ی بچگی خودت بوده که نکردی!!!!! حالام هرچی دوست داری که نباید به من ببندی!!!

Signature
     
#35 | Posted: 27 Mar 2014 02:18 | Edited By: paridarya461
سرور که از دعوای ما دوتا کلی خندید.... قشنگ شده بودیم دوتا بچه ی لجباز یکی اون میگفت یکی من
در این بین صدای سامان اومد که با تعجب کنار در میگفت
--امیرعلی اینجا چه خبره؟؟
امیرعلی در حالی که دستش به سرش بود گفت
--هیچی..جات خالی یه خورده داشتم با رها اختلاط میکردم
گذشت...چند روز گذشت اما.....دریغ از یه حرکت انگشت ....امیرعلی یا سرور و حتی سامان هر روز بهم روحیه میدادن...هر روز یه برنامه....امیرعلی که دائم کنارم بود حتی شبها سرور میفرستاد خونه و بیمارستان میموند...هرشب برام یه خاطره میگفت...یه خاطره از زندگیمون یه خاطره از دعواهامون... دعواهایی که همیشه توش یه قهر سوری بود با یه اشتی کردن سوری...چقدر بامزه تعریف میکرد....و چقدر برای من سخت میشد جدا شدن ازش....
بعد از دو هفته دیگه طاقتم تموم شد .... واقعا منظور دکتر از صبر چند روزه آیا دو هفته بود....؟؟؟
اونروز امیرعلی بیمارستان نبود... و سرور کنارم نشسته و مشغول خواندن قران بود...
--سرورجان!
سرور--جانم عزیزم
--میشه دکتر جعفری رو صدا کنی؟؟؟
--برای چی عزیزم ؟؟؟
--خواهش میکنم سرورجان
سرور از جاش بلند شد و رفت که دکترو صدا کنه.... بیچاره انگلیسی هم بلد نبود اما نگاه ملتمس منو که دید حاضر شد تا اتاق دکتر بره و صداش کنه....
توی افکار خودم بودم که در باز شد و دکتر اومد داخل.....
--سلام رهاجان خوبی
--سلام اقای دکتر مرسی
--خب مثل اینکه منو کار داشتی
--بله راستش چند وقته از امیرعلی میخوام که شمارو صدا کنن تا باهاتون صحبت کنم اما به بهانه های مختلف از زیرش در میره....خواهش میکنم اقای دکتر به من راستشو بگین...خیلی وقته خودمو اماده کردم برای شنیدن هر پاسخی...
با جدیت تمام بهش نگاه کردمو گفتم
--ایا من خوب میشم؟؟فقط یک کلمه اره یا نه؟
دکتر چند لحظه بهم خیره شد و گفت
--طاقت شنیدنشو داری؟
ته دلم یه چیزی فرو ریخت
--بله
دکتر--وضعیتت مشخص نیست و شاید عمل بی نتیجه باشه دخترم من به امیرعلی هم گفتم گفت تا هر زمان که لازم باشه میمونیم تا خوب بشه شاید.....
دیگه بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم ....همون چندتا کلمه کافی بود تا بشکنم...از درون خورد بشم و.....ملافه ی روی تختو چنگ بزنم تا نیافتم....
قصه ی تلخ من از کجا شروع شد.....؟
از یه بازی بچه گانه....از دوتا حرفو ...یه نگاه عاشقانه....
قصه ی تلخ من از کجا شروع شد ....؟از یه دوراهی... یه بن بست..یه تصادف....
نگاه بی روحمو به دکتر که داشت صدام میکرد دوختم....دیگه همه چی تموم شد رها....دکتر که نگاهمو دید سری با تاسف تکون دادو رفت....
توی چشماش یه پشیمونی موج میزد...برای چی؟....من که اماده ام ...من که با سختیها خو گرفتم.... مگر نگاهم چگونه بود که اینطور پشیمون شد....
سرور--رهاجان نگام کن ببینمت!
--سلامممممممم
صدای امیرعلی بود .... پرید کنارم رو تختو گفت
--این خانوم خوشگله چرا اصلا به اینور التفات نداره؟؟؟؟
سرمو بلند نکردم ....یه دسته گل رز قرمز اومد جلو بینیم
--نکنه چون اقاشون دیر کرده اینطور پریشون شدن؟؟؟
--شایدم دلش غیر از گل یه چیز دیگه میخواد هان؟
خسته ام ازین حرفا ..ازین امیدا...ازین دل کندنا.....
دستشو تو جیبش کرد و یه شکلات از تو جیبش دراورد....گل رو برداشت جاش شکلاتو گرفت جلو چشمام و تکون داد....
سرور از اتاق بیرون رفت....سرمو بلند کردم و به سرور که ناراحت از اتاق خارج میشد نگاه کردم که امیرعلی چونمو گرفت و سرمو برگردوند سمت خودش....به چشمام که حالا نگاش میکردم نگاه کردو اروم گفت
--چشماشو ازش داره گوله گوله یخ میباره...چی شده؟؟
--دروغه...
امیرعلی--چی دروغه؟؟؟ از نگاهم چی میخونی؟...چی میبینی؟.....چی دروغه؟؟؟
--امیرعلی دیگه همه چیز تموم شد...میتونی بری واسه همیشه....امیدوارم کسی باشه که لیاقتتو داشته باشه..حتی بیشتر از من...حتی بهتر از من..
--اوه!!! چی چی میگی بچه؟.... منظورت چیه؟دو دقیقه ازت غافل شدم زد به سرت....
صدام رفت بالا....دست خودم نبود...دست هیچ کس نیست...دست دلمه...تقصیر دلمه...
--معنیش اینکه من دیگه خوب نمیشم....معنیش اینکه یه هفته است بازیم دادی ...امیدای رنگی و پوچ...معنیش اینکه الان دیگه وقت جداییه نمیخوام ببینمت ...نمیخوام امیرعلی میفهمییییییییییییییی؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟....معنیش هزارتا حرف ناگفته است....هزارتا راز که تو دل منه تو دل تواه....
دستامو محکم کوبوندم به پاهامو گفتم
--اینا دیگه واسه من پا نمیشه... اینا دیگه رفت....اینا...
دستامو گرفت...چشماش رنگ غم گرفت...
--میشه بس کنی؟

Signature
     
#36 | Posted: 27 Mar 2014 02:20 | Edited By: paridarya461
بوی غم زدیگش تا اینجا میومد تا چشمام...تا وجودم...تا دل خسته ام...رنگ صداش پر از خواهش بود پر از نیاز.....
دستام شل شدو افتاد ....نگاهم به نگاهش قفل شده بود .... توی نگاهش یه دنیا حرف بود...مثل نگاه من که یه دنیا حرف داشت یه دنیا گله....دیگه حتی از اون حالت شوخ همیشگیش خبری نبود....
سرمو انداختم پایین....
من عاشق ترم یا اون.... من که از خودم میگذرم.... پس چرا نگاهش پر از گلایه است....
رومو کردم اونور ...طاقت نداشتم موقع حرف زدن بهش نگاه کنم....حرفایی که سنگینه
--امیرعلی قصه ی من و تو خیلی وقته که تموم شده....بزار برو ...برو پی خوشبختیت ...من که طلاقمم گرفتم..ددیگه حرفی باقی نمیمونه....
خواست دستمو بگیره که با خشم نگاش کردم و دستشو پس زدم
--به من دست نزن ...دیگه چیزی بین ما نیست...تموم شد برو.... برو پی زندگیت..الان با من علافی.... میفهمی برو...
امیرعلی--بسه رها ...بسه این چرت و پرتا
دستمو عصبانی تو هوا تکون دادمو گفتم
--اینا چرت و پرت نیست ...واقعیته که تو...تو داری ازش فرار میکنی...تو ترسویی!!..امیرعلی....اره تو ترسویی...من از تو شجاع ترم...حداقل اش اینکه دارم با واقعیت کنار میام .... ازت بدم میاد نمیخوام فعلا جلوی چشمم باشی...
صداش اروم بود...
امیرعلی-- تو از من بدت نمیاد...چرا صبر نمیکنی ؟؟؟...دکترت که نگفت کلا بی نتیجه است ... پس
--بازم فرار ..بازم فرار از موقعیت....
دیگه دست خودم نبود ... نمیدونستم دارم چی میگم.... مغزم قفل کرده بود....چی بهتر ازینکه با این حرفا امیرعلی رو از خودم دور کنم...پس من عاشقترم.. دیونه ترم....
--همش تقصیر توا ...اون تصادف لعنتی....همش تقصیر تو بود...اگر اون گل رو دستم نمیدادی ..اگر سربه سرم نمیزاشتی؟...الان این زندگی من نبود...
امیرعلی--رها خودتم میدونی که اون اتفاق تقصیر هر دومون بود...این فقط من نبودم...
دستی رو گونه ی خیسم کشیدم...کی اشکام جاری شده بود؟؟...
--چرا بود ...مگه نمیدونستی من دیونه ام..مگه نمیدونستی لجبازم ..پس چرا اون بازی رو راه انداختی؟؟؟؟ بهم بگو مگه نمیدونستی؟؟
--ازت متنفرم ... امیرعلی تنهام بزار...نمیتونم یه عمر با کسی که باعث بدبختیام شده زندگی کنم...
این حرفای من نیست....اما مجبورم که بگم....این صدای من نیست...اما میخوام که باشه...
امیرعلی--تو نمیتونی ازم متنفر بشی رها!!! من میدونم که اینا از روی عصبانیت...تو الان نمیفهمی داری چی میگی؟
توی چشماش زل زدم ...این چشای من بد دردیه ....همش عشق ازش فریاد میزنه ...اما سنگش میکنم..اما یخش میکنم
--دیگه نمیخوام حتی برای لحظه ای ببینمت....میخوام برای خودم زندگی کنم ...میخوام خودم باشم....پس برووو... زندگی من بدون دیدن تو که دردمی...... قشنگ تره!! الان از هر لحظه ای بیشتر میفهمم...عاقلترم...چشام بازه...با دیده ی باز انتخاب میکنم....انتخاب تو از اولم اشتباه بود....
صداش بلند شد پر از غم
--حرف اخرت همینه لعنتی ؟؟اره؟؟؟
رها سنگ شو...بدشو...ای دلم بی تابی نکن....
مصمم نگاهش کردمو گفتم
--اره..دیگه حرفی نیست
گل از توی دستش افتاد...از رو تخت بلند شد....پشتشو کرد بهم...دستی توی موهاش کردو گفت
--خیلی دوست دارم ....عاشق چشماتم میدونی؟...
دلم برای لحظه لحظه با تو بودن خوشه...
دلم هواییه....
شاید بارها قصد کردم از کنارت رد شم..نتونستم رها....
کسی نبود که جاتو بگیره..
ینی کسی نمیتونست جاتو توی قلبم بگیره....
اون اتفاق تقصیر من نبود....تقصیر توام نبود...اون فقط یه اتفاق بود...یه اتفاق ...
میخواستم تا همیشه کنارت بمونم...ولی...یه عاشق نمیتونه ببینه که معشوقش کنارش زجر میکشه...
نمیتونه ببینه با دیدن اون حس تنفر به جای دوست داشتن توی قلبش زنده میشه....
متاسفم بهت دروغ گفتم..من ازت جدا نشدم....طلاقی در کار نیست.... مطمئن باش که هیچ وقت مهر طلاق روی شناسنامه ات نمیخوره.... چند وقتی میرم که فکر کنی....میرم تا به خودت بیای...نگران نباش تا خودت نخوای جلوت افتابی نمیشم... سرور پیشت هست تا سامان کارای برگشتتون به ایران و انجام بده....
خداحافظ رها...

Signature
     
#37 | Posted: 27 Mar 2014 02:22 | Edited By: paridarya461
بالشتمو از رو تخت برداشتم .... صورتمو فرو کردم توش ...باید جیغ میزدم باید الان این حس بد لعنتی رو از بین میبردم...
صدای فریادم توی بالشت ....صدای گریه های بلندم...
دستی منو به عقب کشید...سرور بود....محکم در اغوشم گرفت....سرمو به سینه اش فشرد...
گریه کردم .... گریه ی بی صدا ....اما پر از بغض....
سرور سرمو نوازش کرد
سرور--اخه این همه غصه رو چرا تو دلت میریزی دخترم....اروم باش عزیزم...اروم باش گل من...اروم باش عزیزکم....
چند روزی هست که رفته....چند روزی هست که خبری ازش نیست....مسخ شدم....زندگی برام بی معنی....باخودم درگیرم....با تنهاییام .... همش تو خواب میبینمش .... توی بیداری خاطره هاش اذیتم میکنه....صدای عاشقش دیونه ام میکنه...سرور شده همدمم....سرور شده مونسم....
دکترجعفریم تقریبا از اوضاع خبر داره...مامانم بیشتر از صدبار بهم زنگ زده ولی جوابشو ندادم...هربار سرور داده...ازش خواهش کردم راجع به وضعیتم فعلا چیزی نگه....هیچی....دوست ندارم به ایران برگردم میخوام چند وقتی باخودم تنها باشم....اما سرورو چیکار کنم؟
هنوز بیمارستان بودم دیگه تا فردا مرخص میشدم....
در اتاق زده شد...و کسی داخل اومد....سرم پایین بود که اومد جلوم وایساد
--سلام....
اول کفشای تمیزو برق زده اش...بعد لباس اتو کشیده اش....در نهایت به دوتا چشم قهوه ای خیره شدم....
چرا هر چی من از خاطره هام دورتر میشم اونا بهم نزدیکتر میشن.....
--نمیخوای جوابمو بدی؟
اروم گفتم
--سلام
احسان--خوبی؟
پوزخندی زدم...که از چشماش دور نبود...خیره نگاهم میکرد که سرفه ای کردمو گفتم
--میشه بدونم اینجا چیکار میکنی؟؟
به خودش اومدو گفت
--خب راستش..من اومدم بهت کمک کنم...
خندیدم ...نه یه خندیدن عادی...یه خنده ی تلخ...
--نمیدونم چرا اینجا همه میخوان به من کمک کنن ...ببین اقای محترم هیچ کمکی ازت بر نمیاد پس
دستمو به سمت در گرفتمو گفتم
--بفرما بیرون
احسان--قبلا من برات یه اقای محترم نبودم...فکر کنم این واژه ی درستی نیست!...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم...تو ذهنم یه چیز بود اینم اینکه اینجا چی میخواد؟
--اون مال قبل بود نه الان که ازدواج کردم
سرشو کج کردو گفت
--ولی من تا اون جاییکه شنیدم جدا شدی!
چشمامو ریز کردمو گفتم
--از کجا شنیدی؟ کدوم احمقی بهت اینو گفته؟
احسان -- مهم نیست ....
--چه کمکی از دستت بر میاد؟
احسان--مگه نمیخوای اینجا بمونی؟....مگه نمیخوای از خونوادت دور باشی؟..من کمکت میکنم
چشمام از تعجب گرد شد....این از کجا میدونه؟
--من به کمک تو احتیاجی ندارم..
احسان--میل خودته به پیشنهادم فکر کن
--میشه بدونم علت این به قول خودت کمک چیه؟
رفت...درو هنوز نبسته بود که گفت

--دوباره برمیگردم به پیشنهادم فکر کن
خیره به عکس توی کیف پولم بودم....دلم براش تنگ شده بود..نمیدونستم کجاست اما شنیدم امروز پرواز داره...میخواد برگرده...
حرفایی از من به گوشش رسیده...راجع به موندنم و اینکه حالا حالاها نمیخوام برگردم....سامان زیاد راجع بهش صحبت نمیکنه....سوال میکنم اما جواب سوالام بی جواب میمونه...
سرور--رهاجان من همه ی وسایل رو جمع کردم بهتره دیگه بریم....
سریع کیف پولو بستم...روسریمو روی سرم مرتب کردم و گفتم صبر کنید احسان هم بیاد....
سرور که ازین حرفم یکه خورده بود گفت
--رهاجان این چه حرفیه...اقا سامان دوست امیرعلیه... اگر احسانو با شما ببینه چه فکری میکنه ؟
درحالی که ویلچرو به سمت در میبردم گفتم

--نگران نباش سرورجان از کجا میخواد بفهمه احسان کیه؟
تا خواست سرور جواب بده احسان وارد شد..مثل همیشه اتو کشیده ..مرتب...سلام کرد که با بی اعتنایی سرور مواجه شد...اما من جوابشو دادم که گفت
--خب من چند لحظه اتاق داییم که دکتر شماست میرم و برمیگردم مثل اینکه کارم داره

--بفرمایید لطفا فقط زودتر برگردین
چشمی گفت و رفت ...تا رفت بیرون یادم افتاد که میخواستم از دکتر جعفری راجع به صندلی چرخداری که تبلیغاتشو اینجا دیده بودم بپرسم...برای همین ویلچرو به سمت در حرکت دادم
سرور--کجا میری؟
--چند لحظه صبر کنید یه سوالی بود یادم رفت از دکتر بپرسم

Signature
     
#38 | Posted: 27 Mar 2014 02:28 | Edited By: paridarya461
برای همین ویلچرو به سمت در حرکت دادم
سرور--کجا میری؟
--چندلحظه صبر کنید یه سوالی بود یادم رفت از دکتر بپرسم
درو باز کردم و به سمت اتاق دکتر جعفری رفتم ....جلوی در وایسادم ...خواستم در بزنم که....صدای بلند دکتر اومد که داشت احسانو مخاطب قرار میداد....ناخوداگاه نگاهی به اطراف انداختم خبری از کسی نبود ....پس ویلچرو بردم نزدیکتر و گوشمو چسبوندم به در....
دکتر--احسان به خدا عادلانه نیست...پسرم من از اولم اشتباه کردم که به حرفت گوش دادم
احسان--دایی من که براتون گفتم ایا این حق من نیست که باهاش زندگی کنم..خودتون بهتر میدونید که از زن اولم برای چی جدا شدم پس...
دکتر-- چندبار بگم اونا هنوز از هم جدا نشدند...این بی انصافیه که با دروغت باعث جدایی این دوتا بشی...
احسان فریاد زد
--بس کنید دایی... بسه این همه سال سختی کشیدم... هی گفتم حتما سرنوشته... حتما خدا خواسته ...اما به نظر من خدا اینبار صدامو شنیده .. این موقعیتو من از دست نمیدم
دکتر-- داری خودتو گول میزنی مطمئن باش وقتی واقعیتو بفهمه ... ازت متنفر میشه میفهمی احسان...تو باعث جدایی اون از شوهرش شدی...بزرگترین دروغو بهش گفتی...من خودم علاقه ی این دوتا رو بهم دیدم ....
--دایی خواهش میکنم
دکتر --نه احسان فکر میکنم این از اشتباه های دیگه ات بزرگتره...اون از بیتا..اینم ازین...من نمیزارم
احسان -- دایی خواهش میکنم..
صدای پاشون شنیده میشد...حتی جرات نداشتم از کنار در تکون بخورم...انقدر از حرفایی که شنیده بودم شوکه بودم که..
در به شدت باز شد....دکتر تا منو کنار در دید اول چشماش گرد شد ...پشت سرش احسان قرار گرفت....با نفرت بهش خیره شدم که دکتر نشست روبرومو گفت
--دخترم منو ببخش که بهت دروغ گفتم.... تو خوب میشی ..شکی نیست.. پاهات نسبت به عمل واکنش نشون داده... تو تا چند وقته دیگه میتونی راه بری ...
اشک توی چشمام جمع شد در حالی که صورت دکترو میکاویدم تا از درستی حرفاش مطمئن بشم گفتم
--واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر که پریشون و کلافه نشون میداد سرشو به معنی اره تکون داد....بی اختیار گفتم
--امیرعلی؟
دیگه نایستادم که به بقیه ی حرفاشون گوش کنم فقط چرخای ویلچرو به سرعت میچرخوندم تا به در خروجی برسم....
صدای سرور از پشت سرم میشنیدم که دنبالم میدویید و صدام میکرد....دیگه هیچی برام مهم نبود....تنها چیزی که اون لحظه میدیدم صورت مهربون امیرعلی بود ...
جلوی در آه از نهادم بلند شد...
حالا چطوری برم فرودگاه؟؟؟
سامانو جلوی پارکینگ دیدم ..معطل نکردم رفتم سمتش که با تعجب بهم نگاه میکرد ...قبل ازینکه چیزی بگه بهش گفتم
--تورو خدا منو الان ببر پیش امیرعلی
باتعجب گفت
--اون الان فرودگاهه
در ماشینشو باز کردم که سرور نفس زنان رسید بهم...
سرور--وای رها داری چیکارمیکنی؟
دست سرورو گرفتم
--سرور خواهش میکنم کمکم کن سوار ماشین بشم باید امیرعلی رو ببینم
سرور که هنوز تو بهت بود سریع دستمو گرفتو کمکم کرد سوار بشم ....
ماشین روشن شد و سامان به سرعت حرکت کرد...سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم....چقدر احمقانه...چقدر مسخره....زندگی از همین چیزای کوچیکه که بزرگ میشه....
آه ...نگاه مهربونش.....ببخش دلتو شکستم!صدای عاشق و خسته اش....ببخش که کلافه ات کردم....
دیگه دست خودم نیست اشکام یا لبخندام....
توی ماشین نشستیم .... هی به سامان میگم
--اقا سامان کی میرسیم ؟؟....چرا اینجا ترافیکه؟؟....پس کجاست فرودگاه؟؟
سامان که ازین همه عجله ی من خندش گرفته بود گفت
--رها خانوم شمام خیلی عجول بودیا!!! راستش امیدوارم برسیم چون نیم ساعت دیگه پروازشه....

Signature
     
#39 | Posted: 27 Mar 2014 02:30 | Edited By: paridarya461
امیرعلی
هندسفیریمو تو گوشم گذاشتم و به تابلوی اعلانات که پروازها توش اعلام میشد خیره شدم....
دیگه طاقتی نمونده.... که بخوام جدا بمونم.....
شعرای پر از من و تو....باخودم تنها بخونم....
کاش ببینمت دوباره ...
خیلی کم...حتی یه لحظه....
مثل اون روزای اول
همه ی جونم بلرزه...........
کاش خدا منو ببینه......
ببینه چه گیج و خسته ام.....
دستمو محکم بگیره ...
بگه که.نترس من هستم.....
کاش فقط یه بار دیگه با چشام تورو ببینم......
حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم...........
حس انتظار کشیدن.....
همه ارزوم همینه........
پس بزار یه بار دیگه...
این چشا تورو ببینه......
کاش خدا بگه تو گوشم که نترس ازین زمونه.....
این زمونه ای که خیلی با دلم نامهربونه.........
اسم پروازمو که دیدم هندسفیریو برداشتم....ساکو بلند کردم و رفتم به سمت جایی که بلیطهارو نشون میدادن...توی نوبت بودم..دیگه چیزی به اینکه بلیطمو ببینه نمونده بود.....
رها
از ماشین که پیاده شدیم سرور کمکم کرد روی ویلچر بشینم....بدون هیچ توجهی به سامان یا سرور که تازه داشتن میومدن ...چرخهای ویلچرو به سمت سالن حرکت دادم .... وارد سالن که شدم....نگاهم بین جمعیت میچرخید...نگاهم روی تابلوی پروازها ثابت شد....
پرواز به مقصد ایران هم اکنون....
رفتم جلوتر....قلبم توی سینه تند تند میزد....نگاه تبدارم بین مسافرینی که داشتن بلیطها شونو نشون میدادن میچرخید....دیگه نمیتونستم صبر کنم بلند ازون دور داد زدم
--امیرعلییییییییی!
مردمی که از کنارم رد میشدن با تعجب نگام میکردن ..دوباره ویلچرو بردم جلو...امیرعلی رو تونستم ببینم....لبخند زدم....اخه تو بین اون همه ادم ...یه پسر مو مشکیه قد بلند چهارشونه مگه میشه پیدا نشه....پسری که دل بچه های دانشگاهو به خاطر جذابیتش میبره...پیدا کردنش کار سختی نیست
به خودم اومدم که داشت بلیطاشو نشون میداد....داد زدم
--نهههههههههههههه
من که با این ویلچر نمیتونستم از بین اون همه جمعیت رد بشم!
نمیدونم چی شد...دلم چه جور برای رسیدن بهش آشوب شد....که دستمو به دسته های ویلچر فشار دادم...
خواهش میکنم رها بلند شو...داره میره.....رها به خاطر لبخنداش....رها به خاطر مهربونیاش....رها به خاطر عشق پاکش...رها به خاطر خاکی بودنش..
نشستنش جلو ویلچر....
رها به خاطر صبوریاش برای اینهمه بدقلقیات....رها به خاطر خودش که دیگه نمیتونی از دستش بدی...رها به خاطر رسیدن به عشقت از جات بلند شو....
دستمو فشار دادم و به سختی از جام بلند شدم ...خوردم زمین ..اما...نمیخواستم از دستش بدم....
دوباره بلند شدم ...وایسا امیرعلی...من بدون تو هیچم...
درحالی که پامو به سختی روی زمین میکشیدم...مسافرارو با دست کنار میزدم...خیلیاشون به ایرنی ناسزا میگفتن..خیلیا به المانی... اما چشام هیچ کدوم از اینارو نمیدید...
رفتم جلو..امیرعلی کنار پله برقی بود ...باهمه ی وجودم داد زدم
--امیرعلی
یه لحظه خشکش زد باتعجب برگشت سمت صدام ...چمدون از دستش افتاد...داشتم بهش میرسیدم ..پاهامو به سختی حرکت میدادم....توی چشماش خیره بودم...ناباورانه نگام میکرد....موهاش نامرتب توی صورتش پخش شده بود...این موهای نامرتبشو دوست داشتم ...ته ریشی روی صورت مردونه اش خودنمایی میکرد...من این جذبه اشو دوست داشتم....
رسیدم بهش بدون معطلی دستمو دور گردنش حلقه کردم و محکم بغلش کردم
کنار گوشش گفتم
--منو ببخش امیرعلی..منو ببخش! من دوست دارم
دستاش کم کم دور کمرم حلقه شدو حلقه ی دستاش تنگ تر....اروم زمزمه کرد
--تو خوب شدی رها؟؟
کنار گوشش زمزمه کردم
--اره امیرعلی...میبینی من خوب شدم..رهات دیگه میتونه راه بره...

همینطور که بغلش بودم منو از رو زمین بلند کرد...به چشماش خیره شدم که صورتشو اورد نزدیکمو گفت
-- پس از فردا که رفتیم خونه کارای خونه با تو...
به چشمای شوخش خیره شدمو بلند زدم زیر خنده...اونم خندید...
چقدر زیباست لحظه ی رسیدن
لحظه ی شروعی دوباره
لحظه ای که منو تو میدونیم
این همه نادیدنی این بینه
*********
**********
--امیرعلی کجایی تو بیا این بچه اتو بگیر!!!!
امیرعلی اومد تو اشپزخونه در حالی که دستاشو باز کرده بود که بچه رو از بغلم بگیره
امیرعلی--رها! بده این جیگر بابارو ببینمش ...
نفس رو غرغر کنان گذاشتم تو دستش .... موهامو که ریخته بود تو صورتم زدم بالا و به امیرعلی که با خنده داشت برای نفس شکلک درمیاورد خیره شدمو گفتم
--همینه دیگه....همینه...شما برو بابچه صفا کن من اینجا آشپزی...
بعد ملاقه رو از روی میز برداشتم و شروع کردم به هم زدن سوپ...
دستی دستمو گرفت...ملاقه رو از تو دستم دراوردو گفت
--حالا مثلا این!
ملاقه رو بادستش تکون داد
امیر--چیه؟ الان خیلی خسته شدی؟
بچه رو گرفت سمتمو گفت
--بیا بچه مال تو ..ملاقه مال من
نیشخندی زدمو گفتم
--فکر خوبیه فقط مواظب باش کباب نشی!!!
بچه رو گرفتم ...رفت سمت قابلمه و شروع کرد هم زدن ....

Signature
     
#40 | Posted: 27 Mar 2014 02:39 | Edited By: paridarya461
نفس رو بردم بیرون و توی رؤرؤاکش گذاشتم....و باخنده ازین که امیرعلی سرکاره رفتم طبقه ی بالا تا اماده بشم....
سریع لباسایی که از قبل حاضر کرده بودم رو پوشیدم...رفتم جلو آینه..یه لباس سبز ماکسی بلند بود با یه شال سبز...موهای بلندمو رها کردم روی شونه هام...با یه آرایش سبز ملایم کارم تموم شده بود....
اهسته و پاورچین رفتم سمت در ورودی و دروباز کردم که دیدم همه پشت درند...دستمو جلو دهنم گرفتم که بلند نخندم...اروم سلام کردم که همشون با سر و خنده جواب دادن ..
از جلو در رفتم کنار تا بیان تو..
مامان پری.. پویا.. بابام... مامانش..الناز....
همه اومده بودن .. هدایتشون کردم به سمت مبل و چراغارو خاموش کردم....
امیرعلی--رها کجایی تو؟ بیا بابا من از اولشم اشپز نبودم تو بردی!
تا از اشپزخونه اومد بیرون چراغارو روشن کردم ...امیرعلی همینطور شوکه نگاه میکرد که کادوی هشتمین سال ازدواجمونو گرفتم جلوشو تند تند گفتم
--هرسال خواستم غافلگیرت کنم نزاشتی..این دفعه نوبت من بود تقدیم به تنها عشق زندگیم
باخنده کادو رو زد کنار... دستشو تو جیبش کرد و یه جعبه ی کوچولوی کادو پیچ شده رو گرفت جولوم... که...باقیافه ی اویزون من مواجه شد
امیرعلی--متاسفم رها من همیشه کادوتو از یه هفته قبل میگیرم
همه پشت سرم خندیدن....برگشتم پشتمو نگاه کردم که پویا از خنده ولو شده بود...که امیرعلی دستمو گرفت منو به سمت خودش برگردوندو گفت
--همیشه اینکه من بیشتر دوست دارم رو بهت گفته بودم نگفته بودم رهایی؟؟؟رهاخانوم!!!!
پایان - لحظه لحظه با تو

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / با من همقدم شو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites