تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

kesi-mi-ayad | کسی می آید

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 29 Mar 2014 12:57 | Edited By: paridarya461
محسن: چي شده؟
خورشيد: هيچي ما رفته بوديم فروشگاه سپاسي. آقاي سپاسي گفت حسام يه کتاب سفارش داده اما نيومده بودش.کتاب و داد به ما که بديم به شما.شما بهش بدي.گفت که خودش حسام و پيدا نکرده!!
محسن:اسمش چيه؟
خورشيد سعي کرد بي تفاوت نشان دهد گفت:
نمي دونم .بسته بندي شده!! لابد خود حسام بهتر مي دونه!!
محسن:باشه بدين بهش بدم.
خورشيد بسته ي کتاب را به محسن داد و محسن هم رفت.به محض بسته شدن در ،سه تايي جيغ کشيدن و بالا و پايين پريدن!!
اين اولين بار بود که خورشيد دست به چنين کاري مي زد.تمام تنش مي لرزيد و نمي دانست کار درستي کرده يا نه
غروب نزديک بود و هوا رو به تاريکي سحر خداحافظي کرد و رفت خورشيد و پري هم توي حياط بساط جلد کردن کتاب ها را راه انداختند.صداي زنگ خانه بلند شد.
مامان مهري از داخل خانه خورشيد را صدا کرد تا در را باز کند .خورشيد به سوي در رفت به محض باز کردن در ، دلش ريخت و در جا ميخکوب شد.حسام بود که نگاهش را دزديد و سر به زير انداخت.کتاب بسته بندي شده در دستش بود.بسته را پيش آورد و گفت:
معذرت مي خوام فکر کنم اشتباه شده!!من هنوز پول کتاب و ندادم!!
خورشيد عصبي و خجالت زده شده بود من من کنان گفت:
مگه شما سفارش اين کتاب رو نداده بودين؟
حسام سر بلند کرد و گفت:
من به آقاي سپاسي سفارش داده بودم!!
خورشيد: خب منم از آقاي سپاسي گرفتمش!!
حسام که دست و پا مي زد چيزي بگويد عاقبت بدون کلامي دست در جيب کرد و مبلغي را بيرون آورد و جلوي خورشيد گرفت و گفت:
پس لطفا پولش رو بگيرين!!
خورشيد به سختي آب دهانش را قورت دادو گفت:
اگه قرار بود پولش رو بدين کتاب رو از آقاي سپاسي مي گرفتين!! نه از من!!
حسام نفس عميقي کشيد و گفت:
نمي تونم قبولش کنم!!
خورشيد حس کرد به شدت تحقير شده عصباني و ملتهب لب باز کرد و گفت:
باشه چند لحظه صبر کنيد!!
با حرص از جلوي در کنار رفت نفسي عميق کشيد و چادر را از روي سرش برداشت و به پري که با تعجب نگاهش مي کرد گفت: روسريت و بده!!
روسري پري را سرش کرد و عجولانه گره اش زد و با عصبانيت در را دوباره باز کرد و چادر تا شده را جلوي حسام گرفت و گفت:
اينو بگيرين.کتاب و بدين؟
حسام درجا خشکش زد .يک نگاه به چادر داشت و يک نگاه به خورشيد نگاهش رنجيده بود و صدها حرف داشت.عاقبت بدون کلامي کتاب به دست خورشيد را ترک کرد!
خورشيد رفتنش را نگاه کرد و در دل گفت:
ديدي روت و کم کردم!!
وقتي در را بست بوسه اي روي چادر نشاند و خنديد.
پري با کنجکاوي پرسيد :چي شد؟
خورشيد: اومده بود کتاب و پس بده!!
پري: گرفتي؟
خورشيد: ميبيني که!! نه!!
خورشيد:گفتم چادر و پس بگيره تا من کتاب رو بگيرم!!
پري خنديد و گفت: نگرفت؟
خورشيد: تا اينو گفتم بدون يک کلام حرف ديگه اي نگام کرد و بعدش سريع رفت !! بچه پرو!!
پري: کي به کي ميگه بچه پرو؟!!
و هر هر خنديدند...
شب بود .خورشيد چشم به آسمان دوخته بود با خود مي گفت:
خدايا عجب کاري کردم حتي خوابش رو هم نمي ديدم يک روز به حسام زور زورکي يه هديه بدم!!
دوباره هيجان زده لبخندي زده.
مهرداد در آستانه ي در پشت بام ظاهر شد.نگاهي به خورشيد که روي تشک هاي تازه پهن شده دراز شده بود انداخت و گفت:
بد نگذره؟ مگه نگفتم بدون پشه بند اين جا نخواب!!
خورشيد همانطور که نگاهش به آسمان بود گفت:
آخه با پشه بند چه طوري ستاره ها رو ببينم؟!
مهرداد به سوي رختخواب ها آمد و بي اختيار روي يکي از تشک ها دراز کشيد و گفت:
پاشو بريم پايين.آقاجون اومده.مامان گفت صدات کنم مي خوايم شام بخوريم.مهتاب اينا هم توي راهن!!
خورشيد :برو وسايل سفره رو آماده کن.
مهرداد: مامان همه چيز رو آماده کرده!!
خورشيد ديگر حرفي نزد به حسام فکر مي کرد که چند روزي مي شد به مشهد رفته بود. و همه ي انگيزه هاي خورشيد براي لذت بردن از واپسين روزهاي تابستان را با خود برده بود.
مهرداد که انگار يادش رفته بود براي چه آمده است. توي رختخواب دراز کشيده بود و به آسمان خيره شده بود.
خورشيد: مهرداد! ؟ تو اسم ستاره ها رو بلدي؟!
مهرداد: آره بعضي هاشونو!!
و بعد با انگشت دب اصغر و دب اکبر را نشان داد.
خورشيد: نمي دونم چرا دلم شور امسال رو ميزنه.امسال بايد کنکور بدم.
مهرداد: تو قبول ميشي.
خورشيد به شوق آمد و کنار مهرداد نيم خيز شد و گفت:
جون جوجو راست ميگي؟!
مهرداد خنديد و گفت:
آره ديونه!! مطمئنم!!
خورشيد: قبول بشم چي واسم مي خري؟
مهرداد: چي دوست داري؟
خورشيد: يه گردن بند مرواريد اصل اصل!!
مهرداد: د بيا. مرسي سو استفاده.نه يه تعارفي نه چيزي!!
خورشيد: بايد بخري.بايد بخري.مي خري داداشي جون!!
مهرداد با خنده گفت: آره.آره. گوشام که ميبيني رسيد به دب اصغر!!
خورشيد بلند بلند مي خنديد.
مهرداد هيچ وقت نمي گفت: بلند نخند!! اما محسن هميشه به سحر مي گفت: بلند نخند!!
مامان مهري فرياد زد:
مهرداد .خورشيد ؟! کجا مونديد؟!
مهرداد در حالي که با دستپاچگي از جا کنده شده و به سوي پله ها مي رفت گفت:
پاشو پاشو. فکر کنم مهتاب اينا اومدن.بدو جوجو.
خورشيد به سختي از جايش کنده شده و به سوي پله ها رفت.
مهتاب: خب مامان از خانواده ي ملکان چه خبر؟
مامان مهري:داستان خانواده ي ملکان ديگه تموم شد!
مهتاب: وا؟ چرا؟ باز خورشيد نديده گفت نه؟
مامان مهري: اي بابا.ديگه چه قدر بگم؟ هر چي گفتم انگار نه انگار! ميگه دوستش ندارم که ندارم.
مهتاب :مامان؟ پسرخاله ي جواد رو مي شناسي؟
مامان مهري چشم ها را باريک کرد و گفت:
نه.کدوم پسر خاله اش؟
مهتاب :پيام .همون که همراه جواد آبگرم کن و براتون آورد.
مامان مهري:آهان خب خب!!
مهتاب:به نظرت چه طوره؟
مامان مهري: يعني چي؟ چطوره؟
مهتاب: آخه به جواد گفته راجع به خورشيد...
مامان مهري که تازه منظور را فهميده بود گفت:
ول کن مهتاب تو رو خدا!! به خدا حوصله ندارم.به خاطر خانواده ي ملکان ان قدر خونه رو سابيدم که پوست دستام رفته و هنوزم مي سوزه!! مگه خورشيد راضي مي شه؟ تازه مهرداد اگه بفهمه غوغا مي کنه.ميگه حالا وقتش نيست..
مهتاب: وا؟ به مهرداد چه ربطي داره؟ به هر حال که بايد ازدواج کنه پس بهتره که حداقل کسي باشه که ميشناسيم باشه!
مامان مهري: الان هم که آخه سال آخرشه..درسشم خوبه.. آقاجونت هم ميگه فعلا زوده ..عجله نکنيم!!
مهتاب: مگه من درسم بد بود؟ آقاجون فقط تو رد کردن من عجله داشت؟
مامان مهري به سويش براق شد و گفت:
مادر تو خودت خواستي!! مگه آقاجونت مجبورت کرده بود؟ در ثاني مگه حالا پشيموني؟ خدا رو شکر.از جواد بهتر مي تونستي پيدا کني؟ گيرم الان مدرک دکتري داشتي! بالاخره چي؟ خورشيد هم حالا وقت داره.. ان شاالله يکي باب دلش باشه ..خودش از صرافت درس خواندن مي افته!!
مهتاب:يعني ميگی به جواد بگم پسرخاله اش رو جواب کنه؟
مامان مهري: والله چي بگم؟
مهتاب : مي خواين حالا با خورشيد صحبت کنم شايد خواست ببيندش.
مامان مهري: نميدونم.. من که فکر نمي کنم خورشيد قبول کنه ببيندش.
مهتاب: حالا من بهش ميگم..ببينم چي ميگه؟ پس کجا رفت؟
مامان مهري: توي حياطه.
مهتاب بلند شد و به طرف حياط رفت.
ناهيد 2 ساله و نيمه بود و شيرين زباني ميکرد.. و وقتي خورشيد را ميديد حاضر نبود به هيچ قيمتي او را ترک کند.خورشيد و ناهيد باهم بازي ميکردند.مهتاب ناهيد را در آغوش گرفت و گفت :
آهان پيدات کردم!!
ناهيد دست و پا مي زد که به سوي خورشيد برود.
مهتاب: برو پيش دايي ميخواد بهت شکلات بده.
و در چشم بهم زدني ناهيد آن ها را ترک کرد.
مهتاب:خورشيد؟اون روز که جواد اينا آبگرمکن آوردن تو خونه بودي؟
خورشيد: آره چطور مگه؟
مهتاب لبخندي زد و گفت: هيچي..
خورشيد: وا؟ پس واسه مي پرسي؟
مهتاب: پسر خاله ي جواد و ديدي؟
خورشيد براي لحظه اي به مهتاب خيره شد و بعد با لحن کشداري گفت: نه..
مهتاب: آخه چرا؟ خيلي از تو خوشش اومده!
خورشيد: مهتاب به خدا چند روزه از دست خانواده ي بابک و خودش خلاص شدم ! ديگه تحمل جر و بحث با مامان و ندارم..بزار با خيال راحت برم مدرسه.. تو رو خدا.!!
مهتاب: ببين خورشيد اگه قرار باشه همه ي اونايي که اسمت رو ميارن نديده بپروني موندگار ميشي ها!!
خورشيد: چه بهتر
مهتاب: مامان و آقاجون هميشه اينجوري نيستن ها!
خورشيد براي اين که دل مهتاب را نشکسته باشد دست هايش را دور گردن مهتاب حلقه کرد و گونه اش را بوسيد و گفت:
قربونت برم که به فکر مني اين قده...
مهتاب خنده اي کرد . گفت :
به قول مهرداد گوش هام دراز شده بسه!!
خورشيد هم خنديد...
دو هفته از باز شدن مدارس مي گذشت...خورشيد هر روز صبح ساعت شش و نيم از خانه بيرون ميزد و همراه سحر راهي ايستگاه اتوبوس مي شد تا به مدرسه برود..مدرسه اش دور بود و بدون وسيله نمي توانست به مدرسه برود.ايستگاه اتوبوس هم آن قدر شلوغ مي شد که اگر به موقع از خانه خارج نمي شد..اتوبوس گيرشان نمي امد..آن وقت گير ماشين هاي مدل به مدل مي افتاد که يکي بعد از ديگري جلوي پايشان مي ايستادند و با سماجت بوق مي زدند و عقب و جلو مي رفتند تا بالاخره دخترها سوار شدند..

Signature
     
#12 | Posted: 7 Apr 2014 17:24 | Edited By: paridarya461
آن روز صبح هوا سردتر از هميشه بود و باران نم نم و آرام ميباريد..
مامان مهري: خورشيد کاپشن بپوش چتر هم بردار..
مامان مهري راست مي گفت سرما تا عمق جانش نفوذ ميکرد.
راديو روشن بود و خورشيد منتظر بود تا آخرين اخبار هواشناسي را بشنود.
وضعيت هواي مشهد را که شنيد لبخندي زد و کيفش را برداشت ...
سحر دقايقي بود دم در ايستاده بود با ديدن خورشيد گفت:
چه عجب يخ زدم زود باش ديگه...
خورشيد گفت: صبر کردم تا اخبار تموم بشه
سحر: چيه؟ حسام زير برفها گير کرده؟
خورشيد خنديد و گفت:
نه اتفاقا هواي اون جا هم مثل اين جاست.
سحر: حالا چه فرقي ميکنه چه آب و هوايي اون جا داشته باشه؟ مگه حسام توي خيابون مونده؟!!
خورشيد: ااا گير نده ديگه..اين جوري احساس بهتري دارم و انگار خيالم راحت ميشه..انگار از وضيعتش خبر دارم!!
سحر: مهرداد امروز نيومد؟
خورشيد: صبح خيلي زود کلاس داره..خيلي وقت پيش رفت..
سحر: واي خيلي سرده..ديگه حاضر نيستم يک دقيقه هم توي اين سرما بمونم!!
خورشيد :حاضر نيستي ...اما مجبوري...ايستگاه و ببين..گمون نکنم امروز ماشين گيرمون بياد..
دقايقي بود که در ايستگاه پشت سر يک صف طولاني ايستاده بودند..هر اتوبوسي که ميرسيد آن قدر شلوغ بود که حتی زحمت ترمز کردن را هم به خود نميداد.خيل عظيمي از دانش آموزان دختر و پسر به دنبالش ميدويدند تا مگر دل راننده به رحم آيد و چند نفر را که زرنگ تر هستند سوار کند ..اما دريغ!!!
بارن نم نم ميباريد و باد سرد صورت ها را سرخ کرده بود...حالا نوبت خودنمايي اتومبيل هاي مدل به مدل بود که شانس خود را در سوار کردن دخترها امتحان کنند..جالب تر آن بود که دخترها هم دسته دسته سوار مي شدند و مي رفتند!!
سحر: خورشيد چي کار کنيم؟ دير مي شه ها!!
خورشيد: اگه تاکسي اومد سوار ميشيم!!
سحر: بابا تو هم دلت خوشه ها!! توي اين هاگير واگير تاکسي کجا بود؟ تازه تاکسي هم بياد ...تو زرنگي يا من؟ با اين همه آدم تاکسي گير نمي ياد!!
خورشيد: اتوبوس مياد.
سحر: آره ..اميدوارباش..ميگن چيز خوبيه!!
خورشيد: خب چي کار کنم؟ مگه دست منه؟
سحر: اون ماشين مشکي رو ببين!!
خورشيد: کدوم؟
سحر: روبرو توي خيابون..مشکيه!!
خورشيد سر به سوي نشاني هاي سحر چرخاند..نگاهش براي لحظه اي زنداني نگاهي شد که انگار ساعت هاست منتظر اين لحظه بوده ..
جوان سر پايين آورد و زير لب سلام کرد..خورشيد دستپاچه شد و نگاه از او برگرفت و زير لب به سحر گفت:
اين ديگه کيه؟
سحر: خيلي وقته اون جاست..توي ماشينش نشسته و زل زده به تو..
خورشيد: ولش کن..نگاهش نکن..
سحر: قبلا نديديش..؟
خورشيد: نمي دونم...فکر نکنم!!
سحر:خورشيد داره اشاره ميکنه سوار شيم!!
خورشيد:غلط ميکنه..گفتم ديگه نگاهش نکن!!
سحر: يه اتوبوس اومد..
خورشيد :خدايا خالي باشه...
سحر: خاليه..بدو خورشيد!!
خورشيد و سحر با هر مشقتي بود بالاخره سوار شدند.خورشيد ته اتوبوس ايستاد..سربلند کرد و اتومبيل مشکي رنگ را نگاهي کرد..
پسري که پشت رل نشسته بود سر پايين آورد و زير لب چيزي گفت..اتوبوس حرکت کرد..اتومبيل مشکي هم..
خورشيد هربار که سربلند ميکرد اتومبيل را ميديد که کنار اتوبوس مي آيد..و راننده ي جوانش فاخرانه نگاهش ميکرد...
سحر تاب نياورد و گفت:
خورشيد...خيلي با حاله ها!!
خورشيد: آخه تو از اين جا چي ميبيني؟
سحر: از همين جا هم معلومه!!
سماجت اتومبيل مدل بالا در همراهي کردن اتوبوس و راننده ي جوان خوش قيافه اش کم کم توجه دخترها را به خود جلب کرد..اما راننده نگاهش تنها به خورشيد دوخته بود.براي همين بعد از دقايقي صداي پچ پچ دخترها ...و نگاه هاي مرموزي که به خورشيد ميکردند خورشيد را معذب کرده بود..
خورشيد عصباني بودو نمي دانست چه کند..به هر طرف که پشت ميکرد اتومبيل از قسمت ديگري جلويش سبز ميشد.
سحر: سر صبحي بازيش گرفته!!
خورشيد: نه!خيلي به خودش مطمئنه! اون ماشين و از زير پاش دربيارن ديدن داره!!
سحر: ولي من فکر ميکنم بدون ماشين هم ..آره!
خورشيد: چيه؟ چون مثل دخترها گيس بلند کرده؟
سحر:نه به خدا خورشيد..يه لحظه نگاهش کن..به خدا همه دارن با نگاه تمومش ميکنن!!
) اينو باشششش!!(
خورشيد: اه..چندش!!) جمع کن بابا توام(
بالخره بعد از دقايقي اتوبوس مدرسه متوقف شد و بچه ها يکي يکي پياده شدند..اتومبيل مشکي هم پشت سر اتوبوس ايستاده بود..
خورشيد به سرعت از اتوبوس پايين پريد ..بعد از چند قدم وارد مدرسه شد..
با ورود به مدرسه اتومبيل مشکي و راننده ي خوش قيافه هم فراموش شد...
خورشيد هميشه مورد توجه معلم هاي خود بود..دوست داشت بهترين باشد..هميشه از مدرسه بودن و در کنار هم کلاسي ها نشستن و درس خواندن لذت ميبرد...براي همين وقتي داخل مدرسه ميشد به هيچ چيز جز درس خواندن فکر نميکرد...و البته حسام!!
درس خواندن و گرفتن نمرات خوب مانع انجام فعاليت هاي ديگرش نبود..
او از سال اول راهنمايي هميشه در تئاترهاي مدرسه شرکت ميکرد و عضو ثابت گروه تئاتر بودو چند روزي که در هفته بود که بعد از ساعت مدرسه توي کلاس هاي تئاتر ميماند و دير به خانه مي آمد..
آن روز بعد از پايان زنگ آخر همراه سحر و مريم که بغل دستيها يش بودند راهي خانه شدند..
به محض خروج از مدرسه آرنج سحر محکم به پهلويش زده شد..
خورشيد: آي..چي کار ميکني؟
سحر: خورشيد..اوناهاش!!
خورشيد سر در گم و حيران در حالي که پهلويش را مي ماليد گفت:
چي ميگي؟
سحر: اون پسره..صبح اومده بود!!ماشينش مشکيه!!
دل خورشيد يک دفعه فرو ريخت.. وگفت:
اي واي خدا نکنه..حوصله شو ندارم!!
سحر: اوناهاش...ربرومون وايساده!!
خورشيد نگاهي کرد ..پسر جوان کنار اتومبيل ايستاده بود.به محض ديدن خورشيد سر را کمي خم کرد و زير لب سلام کرد..
خورشيد نگاه به سوي ديگري چرخاند.نمي دانست اين مرد جوان از کجا آمده و چه هدفي دارد؟
سحر: خورشيد بهت سلام کرد..
خورشيد: نگاش نکن سحر..سريع ماشين بگير بريم..
سحر: چيه ؟ ازش مي ترسي؟
خورشيد: نه فقط احساس خوبي ندارم..
سحر: يه جوريه.. انگار خيلي از خودش راضيه!!
خورشيد: به نظرم قبلا ديدمش!!
سحر: آره ..منم ميخواستم همين رو بهت بگم!!
خورشيد: سحر تاکسي..
سحر: آقا مستقيم..
خورشيد و سحر توي تاکسي نشسته بودند و دل خورشيد تند تند مي زد..
اتومبيل مشکي رنگ پا به پايشان مي آمد.. و مرد جوان نگاه خيره اش و جاذبش را حتي براي لحظه اي از صورت خورشيد بر نمي داشت.
سحر: اه.. اين ديگه کيه؟
خورشيد: سحر اصلا نگاش نکن..
سحر: من چي کار دارم؟ اون داره چشم تو رو درمياره!!
خورشيد عصبي شده بود و دلش مي خواست جلويش را بگيرد و بگويد: اين کارها واسه چيه؟ منظورت چيه؟) پرسيدن داره آخه !!اين ديگه کيه(
اما جرات نداشت ب طور مرموزي احساس ترس ميکرد..
تاکسي نگه داشت و خورشيد با سحر پياده شدند..اتومبيل سياه هم کنارش متوقف شد..خورشيد حس ميکرد جلوي پايش را نمي تواند ببيند..هول و دستپاچه بود.
از روي جوي پريد و دست سحر را گرفت تا او هم بيرد..بايد کمي پياده روي ميکردند تا به کوچه شان برسند..اتومبيل هم چنان بدرقه اشان مي کرد...آرام و بي صدا کنارشان مي آمد..
خورشيد و سحر دوست نداشتند ميان مغازه داران آشناي محله شان کسي مزاحمشان باشد..
سحر تاب نياورد و ايستادو رو به شيشه اتومبيل که تا نيمه پايين بود کرد و به مرد گفت:
چته مرتيکه؟ چي مي خواي؟
مرد جوان نگاه خيره و جدي اش را به سحر داد.
سحر پشيمان از حرفش پشت چشمي نازک و به خورشيد گفت:
تندتر بريم..يارو ديونه ست!!همچين نگاه ميکنه ..انگار ارث بابش دست منه!!
خورشيد: هر چي بهت ميگم به اين جور آدما حرفي نزني..بهتره..توي گوشت فرو نمي ره که..محلش نذاريم خسته ميشه مي ره..
سحر: آره خدا کنه..
به سر کوچه اشان نزديک مي شدند...خيابان آرام و خلوت بود.چند پسر جوان سر کوچه ايستاده بودند
خورشيد در دلش گفت: اگه حسام اينا بود جرات اين جا وايسادن رو نداشتن!!
اتومبيل هم چنان مي آمد..نه بوق ميزد نه صدايي مي کرد فقط همراهشان شده بود..
سحر: غلط نکنم مي خواد خونه اتون رو ياد بگيره...
خورشيد: بهش فکر نکن..يه حرف ديگه بزن..
سحر: آخه رو اعصابمه!! چه جوري بهش فکر نکنم؟
خورشيد و سحر وارد کوچه شدند..اتومبيل هم..

Signature
     
#13 | Posted: 7 Apr 2014 17:41 | Edited By: paridarya461
آن دو برعکس هميشه که خداحافظي طولاني پشت در خانه هايشان داشتند اين بار به سرعت کليد هايشان را درآوردند و در چشم بهم زدني وارد خانه شدند.
خورشيد بر افروخته و عصبي بود..آدم به اين سمجي نديده بود با عجله وارد خانه شد..مقنعه را از سر بر داشت و در حالي که با صداي بلند مي گفت:
مامان سلام..
به سوي آشپزخانه رفت...و بلافاصله نگاهي به غذا انداخت و گفت:
به به..مامان خيلي گرسنه ام..
مامان مهري: سلام مامان.. اول رخت و لباست رو عوض کن!! هر چي بهت ميگم يه چيزي بذار توي کيفت..اون جا ضعف نکني گوش نمي کني..
خورشيد: زنگ تفريح با يکي از بچه ها رياضي کار ميکردم اصلا وقت نکردم يه چيزي از بوفه بگيرم..
مامان مهري: الان برات غذا مي کشم..تو لباست رو عوض کن..
زنگ در به صدا درآمد..
مامان مهري: خورشيد جان بدو..مهرداده..
خورشيد غرغرکنان به سوي در حياط رفت:
چرا مهرداد کليد بر نمي داره؟
مامان مهري: حواس نداره..مي بره گم ميکنه..
مهرداد سرمايي بود ..تا خورشيد در را باز کرد گفت:
بجنب دختر..مجسمه ي يخي مي خواي ببيني؟
خورشيد: سلام ..سرمايي چه خبره؟ يه کليد بذار توي جيبت محتاج کسي نشي..
مهرداد در حالي که خورشيد را توي حياط جا ميگذاشت پله ها رو دوتا يکي بالا آمد و گفت:
تو مادر بزرگي هزار تا قفل و کليد به خودت آويزون ميکني!!به من چه؟
تلفن زنگ مي زد..مهرداد گوشي را برداشت و بعد از احوال پرسي خورشيد را صدا کردو گفت:
بيا ..سحره..مگه شما از صبح تا حالا با هم نبودين؟
خورشيد شکلکي درآورد و گوشي را گرفت و گفت:
سلام..
سحر: سلام..
خورشيد: چيه؟ چرا اين طوري حرف ميزني؟ چيزي شده؟
سحر که تقريبا پچ پچ ميکرد گفت:
خورشيد الان ميخواستم برم سوپري محمد آقا.. تا در و باز کردم ديدم ماشين يارو هنوز توي کوچه است!!
خورشيد که دلش دوباره به شور افتاده بود گفت: خب؟
سحر:خب که خب..توي کوچه است ديگه!!
خورشيد: خود يارو هم توشه؟
سحر: آره توش نشسته بود داشت با موبايل حرف ميزد که يه دفعه منو ديد!!
خورشيد: چي کار کرد؟
سحر: هيچي..فقط نگاه کرد و به صحبتش ادامه داد..باور کن نفهميدم چه جوري رفتم مغازه و برگشتم!
خورشيد:واسه چي؟ خب شايد کاري داره..شايد آشناي کسيه!! يا دنبال کسي اومده؟
) باز اين هوشه سرشارش استفاده کرد و حرص منو در آورد!(
سحر:نه معلومه منتظر توست!!
خورشيد:هي منو نترسون الکي!!
سحر: نمي دونم..برات دردسر درست نکنه!!
خورشيد: نه بابا..مگه ديونه ست؟
سحر: نگاهش يه جوريه!! انگار از آدم طلب داره!!
خورشيد خنديد و گفت:
نمي دونم شايد يه جايي حالش و گرفتيم و خبر نداريم!!
سحر: مي خواي برم از لاي در ببينم رفته يا نه؟
خورشيد: سحر جون ولش کن..خب؟ ولش کن!! يه کم صبر کن ..خودش مي ره!!
سحر: خيله خب..پس تو فعلا بيرون نرو..
خورشيد: سحر اين موقع کجا رو دارم برم؟ برو.. به خدا دارم از گرسنگي غش ميکنم!!
سحر: باشه باشه ..خورشيد ؟ بعد از ناهار ميام پيشت باهام شيمي کار کني!!
خورشيد: باشه بيا..
سحر خداحافظي کرد و خورشيد وقتي گوشي را گذاشت هنوز دلش از شور نيافتاده بود..صداي مامان مهري را شنيد:
خورشيد کجايي؟ غذات سرد شد!!
خورشيد: اومدم مامان..
و به سوي آشپزخانه رفت..
مامان مهري سفره را چيده بود و مهرداد مشغول خوردن بود.
مهرداد: جو جو ..آب..
خورشيد: خفه نشي !!
مهرداد در حالي که لقمه ي دهانش را قورت مي داد گفت:
واسه همين ميگم ديگه..
خورشيد پارچ آب را توي سفره گذاشت و ليوان را به دست مهرداد داد و خيره به سفره نشست..
مامان مهري: خورشيد چته مادر؟ گفتي گرسنه اي!!
خورشيد تازه به خود آمد و گفت:
آره..الان مي خورم..
مهرداد نگاه مشکوکي به خورشيد انداخت و چشم هاي سياهش را باريک کردو با لحن جاهل مابانه ي خنده داري گفت:
مشکوک ميزني آبجي کوچيکه!!
مامان مهري آرام به پشتش زد و گفت:
مهرداد..اين طوري حرف نزن بدم مياد..
خورشيد يک قاشق غذا توي دهانش گذاشت و هنوز خيره به سفره بود..مهرداد زير چشمي او را مي پاييد..يک لحظه جدي شد و گفت:
چته جوجو؟
خورشيد سعي کرد بي تفاوت نشان دهد..شانه ها را بالا انداخت و گفت: هيچي!!
دلش مي خواست به حياط برود و يواشکي بيرون را نگاهي بياندازد..اصلا شايد سحر اشتباه ديده بود..راستي آنمرد از جانش چه مي خواست
بعد از ناهار نرم و آرام به حياط رفت و يواشکي لاي در را باز کرد و بيرون را نگاهي انداخت..هيچ اثري از اتومبيل مشکي و صاحبش نبود..نفس راحتي کشيد و آرام در را بست..مهرداد درست پشت سرش ايستاده بود..و او را مي پاييد..خورشيد با ديدن او از ترس جيغ کشيد..
مهرداد: چته؟ چرا هوار مي کشي؟
خورشيد هنوز نفس نفس مي زد رنگ از صورتش رفته بود.به سختي گفت:
اا..پشت کله ي من چي کار مي کني؟
مهرداد خنده اي کرد و گفت:
زاغ سياه تورو چوب مي زنم!!
خورشيد اخم کرد و گفت: فضول!!
مهرداد: ببينم حسام اومده؟!
خورشيد يکه خورد.. چشم ها را گرد کرد و آب دهانش را قورت داد ..گفت:
..چرا از من مي پرسي؟
مهرداد: پس از کي بپرسم مارمولک؟
خورشيد سعي کرد خود را نبازد !! خود را جمع و جور کرد و گفت:
يعني چي؟
نگاه و رفتار مهرداد جدي بود..
مهرداد: يعني همين که شنيدي!!
خورشيد خوب مهرداد را مي شناخت مي دانست ديگر نقش بازي کردن و پنهان کردن بي فايده ست!!خورشيد: خيلي معلومه..؟مهرداد: ناجور!!
خورشيد :از کي مي دوني؟
مهرداد يک وري خنديد و گفت:
از وقتي که اسمش و مي شنيدي يه ستاره توي چشمات چشمک مي زد..
خورشيد: پس چرا چيزي نگفتي؟
مهرداد: چي بگم؟ حسامه ديگه!!
خورشيد: به مامان اينا نگي ها!!
مهرداد نگاهش کرد..دست ها را دور شانه هاي کوچک خورشيد حلقه کرد و او را به خود فشرد و گفت:
به هيچ کس نمي گم...
سرما خيلي زود آمده بود..خيلي زود..باران مي باريد..هنوز مهرماه بود..سحر و خورشيد بدون آنکه چتري داشته باشند هم چنان زير باران منتظر آمدن اتوبوس ايستاده بودند..اتومبيل سياه رنگ هم روبرويشان توقف کرده بود و راننده ي جوانش نگاه خيره اش را به خورشيد سپرده بود..براي لحظه اي باران تند شد...خورشيد و سحر به پياده رو رفتند و زير سايه بان مغازه اي پناه گرفتند..با آن روز تقريبا ده روزي مي شد که صاحب اتومبيل مشکي سايه به سايه اشان مي آمد..آن قدر منتظر ميماند تا آن ها سوار اتوبوس شوند و بعد تا دم مدرسه مي آمد..بعد از ظهر هم اين ديدار تکرار مي شد و البته اين بار از مدرسه تا خانه همراهيشان مي کرد..
سحر نام مرد جوان را " بادي گارد" گذاشته بود و اين که بادي گارد براي صحبت کردن قدم ديگري بر نمي داشت و صبورانه به رفت و امد در کنار خورشيد بسنده کرده بود براي خورشيد عجيب بود!!
حالا ترس خورشيد کم تر شده بود و گاه " بادي گاردش " را از راه دور مي پاييد و ورنداز مي کرد..
چندين بار " بادي گارد" از اتومبيل پياده شده بود و در مغازه اي چيزي خريده بود او را کاملا ديده بود..قد بلند بود اما از حسام کوتاهتر و پرتر.صورت جذاب و نگاه نافذي داشت.نگاهي که انگار ببينده را وادار مي کرد ناخواسته اطاعت امر او کند..موهاي بلند و قهوه اي تاب داري داشت که باعث مي شد توجه خيلي ها را به خود جلب کند..اصلا شباهت به بچه هاي محل زندگي خورشيد نداشت..راه رفتنش به طور اغراق اميزي نظرها را به خود مي کشيد..سر را چنان بالا ميگرفت که گويي از ان بالا ها به زير دستان خود مي نگرد..پوست تيره ي تندش ابروهاي بلند و باريکش،بيني باريک و قلمي اش،دهان جمع و جورش و دندان هاي رديف و ريزش همگي او را خواستني و منحصر به فرد جلوه مي داد..
خورشيد نگاه همه را روي او ميديد و نگاه اورا روي خود!!
از نگاه هاي ممتد او به شدت معذب بودو مدام دلشوره داشت.اما ناخواسته وقتي از در خانه بيرون مي امد با نگاه جستجويش مي کرد..
"بادي گارد جوان" هنوز ساکت بود و تنها از دور با تکان دادن سر زير لب سلامي براي خورشيد مي فرستاد...همين!!
مقنعه ي هر دويشان خيس شده بود..
خورشيد: مامان مهري گفت چتر بردارم ها!!من احمق برنداشتم!!
) آخ قربون آدم چيز فهم(
ايستگاه از هميشه خلوت تر بود..هنوز يک ساعت تا زنگ مدرسه مانده بود اما هنوز از آمدن اتوبوس خبري نبود..
خورشيد: امروز ديگه فکر کنم " خانم بقايي" کنفرانس منو مشخص کنه!!
سحر: منم خوبه با تو باشم...حداقل به من کمک بکني!! خورشيد ...بادي گارد اومد بيرون!!
خورشيد نگاه دزدانه اي به سوي اتومبيل انداخت ..بادي گارد پياده شده بود و هم چنان نگاهش مي کرد..دستي به موها کشيد و اين طرف و آن طرف را نگاهي کرد...عرض خيابان را به سوي خورشيد و سحر طي کرد..
خورشيد قالب تهي مي کرد..بادي گارد نرم و آهسته به سويشان مي آمد...پليور قهوه اي اش درشت تر نشانش ميداد..نگاهش آن قدر مطمئن به خود بود که بيننده ناخواسته احساس حقارت مي کرد..!!
خورشيد حواسش نبود که بازوي سحر زير فشار پنچه هاي او له مي شود!! و هم چنان بازوي او را مي چلاند.. که صداي گيراي بادي گارد آن ها را به خود آورد...
بادي گارد: سلام خانم ها!!
سحر و خورشيد قدمي به عقب برداشتند و سعي کردند بي تفاوت تر باشند..حالا خورشيد مي توانست بعد از ده روز او را از نزديک ببيند..!
مرد جوان نگاه از خورشيد گرفت و در حالي که اين طرف و آن طرف را بررسي مي کرد گفت:
اگه مشکلي نداشته باشه مي رسونمتون!! ..پاک خيس شدين!!
خورشيد و سحر ساکت بودند انگار زبانشان قفل شده بود و تکان نمي خورد..سحر از پيشنهاده مرد بدش نيامد..نگاه ملتمسانه اي به خورشيد انداخت و گفت: خورشيد؟
و خورشيد به زحمت جواب داد:
مرسي آقا !!ما خودمون مي تونیم بريم!!
مرد جوان سر را بالا گرفت و گفت:
هر طور مايليد...!!
و بعد بي آنکه معطل کند با همان ژست و ادا از خيابان رد شد و به داخل اتومبيلش خزيد...!!

Signature
     
#14 | Posted: 7 Apr 2014 17:51 | Edited By: paridarya461
سحر با نگاه بهت زده اش مرد جوان را بدرقه و رو به خورشيد گفت:
يا امام زمان!! اين ديگه کيه؟ ...خارجيه؟!
خورشيد پوزخندي زد و گفت :
چه ربطي داره؟
سحر: آخه ميگن خارجي ها تعارف سرشون نميشه يا آره يا نه!!
خورشيد ريز ريز مي خنديد...خودش هم از رفتار مرد جوان در حيرت بود.
سحر : فکر کنم مادرش هر شب يه عصاي دو متري به خوردش مي ده !! ديدي چه جوري راه ميره!!
خورشيد: من که همه اش فکر مي کنم داره نقش بازي ميکنه مثل تئاتري هاست!!
آن روز تمام طول راه سوژه ي خنده و هر هرشان جور شده بود...سحر لحظه به لحظه اداي راه رفتن و حرف زدن بادي گارد را در مي آورد و خورشيد از خنده ريسه مي رفت.
خورشيد : مامان..من ديگه اين مانتو رو نمي پوشم..يه فکري به حالم بکن!!
مامان مهري: مگه چي شده؟
خورشيد: دوستش ندارم..آستين هاش و ببين!!تا زانوهام مي رسه!! من که چه عرض کنم دروغ نگم 3 تا خورشيد ديگه هم توش جا مي شن!!
مامان مهري:خب مادر..مانتوي مدرسه يعني همين ديگه!!
خورشيد: تورو خدا يه روز پاشين بياين مدرسه ي ما،ببين آخه کي همچين چيزي مي پوشه؟
مامان مهري: خورشيد جان..تو به بقيه چي کار داري؟ فرم مدرسه اين طوريه...حالا اگه کسي رعايت نمي کنه به ضرر خودشه ..نمره ي انضباطش کم مي شه..
خورشيد:مامان تورو خدا درستش کن..ازش بيزارم.! نگاش کن مثل عهد دقيانوس اپل دراه!! اونم چه قدر؟ وقتي مي پوشم مثل چوپانا مي شم!! شما که اينو برام خريدين چرا ني برام نخريدين؟يه دفعه ني هم مي خريدين به جاي مدرسه زير درخت بنشينم ني بزنم!! عرض شونه هام از ايستگاه اين جا تا مدرسه کش مياد!! به خدا مانتوي خانم " کيان " فراش مدرسه امون از مال من قشنگ تره!!
مامان مهري: واي خورشيد چه قدر حرف مي زني!! کلافه ام کردي!! به خدا مانتوت خوبه مادر.. ايرادي نداره..خيلي بهت مياد..مانتوي پارسال و پيارسالت هم همين مدل بود.چرا اونا خوب بودن؟ اين ايراد پيدا کرده؟
خورشيد: اونا هم خوب نبودن..فقط تحمل کردم!!
مامان مهري: ميگي من چي کار کنم؟
خورشيد: کوچيکش کن..اندازه ي خودم!!
مامان مهري: چيه ؟ مي خواي استخوانات و نمايش بدي؟
خورشيد:مامان تو رو خدا يه خورده تنگش کن!!
مامان مهري: والله حوصله ندارم بايد چرخو بيارم.
خورشيد در حالي که به طرف کمد مي رفت گفت:
الان خودم براتون مي يارمش..
مامان مهري: دختر ان قدر عجله نکن!!
خورشيد:مامان خوشگل بشه ها!! همه چيزش و اندازم کن..اپل هاشم بردار..
مامان مهري:اون چرخ سنگينه..تو نمي توني بلندش کني..ولش کن ...
خورشيد در حالي که زور مي زد تا چرخ را از توي کمد بيرون بکشد گفت:
اخه چرا چرخ خياطي رو به زور اين جا ،جا مي دين؟
مامان مهري: خيلي خوشگله؟ بزارمش تو چشم؟
خورشيد با صداي بلند مهرداد را صدا کرد..مهرداد کش و قوسي به خود داد و از پاي کامپيوتر بلند شد و وارد اتاق آن ها شد..
خورشيد: اين چرخ و بيار بيرون!!
مهرداد در حالي که چرخ خياطي را با يک حرکت از توي کمد بيرون مي کشيد گفت:
برو کنار خاله سوسکه!!
خورشيد کنار مامان مهري نشست و گفت:
مامان..قدش هم يه کمي کوتاه بشه..
مامان مهري مانتو رو اين ور و آن ور کرد و گفت :
خورشيد جان به خدا خوبه..از خر شيطون پياده شو..کاري مي کني ديگه قابل استفاده نشه..
مهرداد: چيه مامان؟
مامان مهري: پيله کرده مانتوش و تنگ و کوتاه کنم!!
مهرداد: مانتوت که خوبه جوجو!!فقط وقتي مي پوشي شبيه موجودي ميشي که معلوم نيست ماهيتش چيه؟
و بعد خنديد..
خورشيد: بفرما ..ديدي مامان خانم؟
مامان مهري خيره خيره به مهرداد نگاه کرد و گفت:
خي..کمالاتت رو نشون دادي؟ حالا برو سر کار خودت!! برو ببينم!!
مهرداد در حالي که هنوز مي خنديد رو به خورشيد گفت:
زياد تنگ نشه که نمي ذارم بپوشي!!
و رفت..
مامان مهري رو به خورشيد گفت:
پاشو براش يه چاي ببر..خسته شد بس که درس خوند..پاشو مادر..اون متر هم برام بيار..
عصر همان روز خورشيد و سحر از مامان مهري و ايران خانم اجازه گرفتند که سري به بيرون بزنند..و پاساز ها و مغازه ها را بگردن..
مامان مهري خيلي سخت اجازه مي داد خورشيد تنهايي جايي برود..خورشيد هم براي جلب رضايت مامان مهري،خيلي کارها مي کرد..
ظرف مي شست خانه و حياط را تميز مي کرد.
گردگيري مي کرد.
گل هاي باغچه را آب مي داد..
بالاخره مامان مهري اجازه داد که بيرون برود..
بايد ساعتي که مامان مهري تعيين مي کرد در خانه باشد.
خورشيد تصميم داشت قدري براي خودش خريد کند..نگاهي به فروشگاه لوازم آرايش انداخت..و سحر را به داخل کشيد..
سحر: چي مي خواي؟
خورشيد:رژ
سحر: ااا باريک الله!
خورشيد: رژ گونه هم مي خوام!
سحر: خب؟ ديگه؟
خورشيد: مسخره بازي در نيار به خدا جدي مي گم!!
سحر: مگه مامانت مي ذاره استفاده کني؟
خورشيد : نه..حالا مگه بايد بدونه!!
سحر: خوب معلوم مي شه!!
خورشيد: نمي خوام که خودمو تابلو کنم!! اصلا دوست دارم داشته باشم!! یه نگاه به دخترا بنداز!!
سحر با حسرت گفت: منم خيلي دوست دارم منتهي محسن اگه بفهمه پدرمو در مياره.
خورشيد: من مي خرم دوتايي استفاده مي کنيم..
سحر: کي؟
خورشيد: هر وقت خواستيم جايي بريم!!
سحر: نه که ما دائم مي ريم گردش و تفريح و بيرون!! خيلي هم به ما اجازه مي دن که بيرون بريم!!
خورشيد : بالاخره شايد يه بار رفتيم..
و خنديد..
نگاهي به رژ و رژگونه ها انداخت،به هم فکري همديگر يک رژ صورتي و يک رژگونه ي صورتي خريدند..
احساس خورشيد ،احساس خوب و متفاوتي بود.حسي که قبلا تجربه اش نکرده بود..حس مي کرد يک خانم تمام عيار شده است.دلش مي خواست زيبايي هايش را صد چندان به رخ بکشد..دلش مي خواست هم زيبايي اش را تحسين کنند...نمي دانست اين حس چرا و چگونه آمده و چرا همه برايش تازگي دارد؟
خوشحال و خندان وارد مغازه ي پارچه فروشي شدند..خورشيد چادرش را جابجا کرد و رو به سحر گفت:
مي خوام پارچه ي مقنعه بخرم.
سحر: تو که مقنعه داري!!
خورشيد:آره ..اما از مدلش خوشم نمياد..مي خوام پارچه ي مشکي بخرم،که با رنگ مانتوم فرق داشته باشه..الان هم هر دوش سرمه ايه،دوست ندارم!
سحر چيزي نگفت ،خورشيد پارچه ي مورد نظرش را پسنديد و پارچه فروش آن را بريد و تا زد..نگاه فروشنده به جايي بالاي سر خورشيد خيره شد و پرسيد :
آقا بفرمايي..
و صداي کسي گفت:
من همراه ايشونم!!
خورشيد و سحر يک دفعه پشت سرشان را نگاه کردند ..انگار جن ديده بودند رنگ از صورت هر دويشان پريد..حسابي غافلگير شده بودند..خورشيد ترسيده بود و نمي دانست چه کند!!
مرد جوان باخونسردي تمام رو به فروشنده کرد و گفت: چه قدر تقديم کنم؟
فروشنده: قابل نداره آقا..بفرماييد!!
بادي گارد: تشکر
فروشنده: 4 تومن..
مرد جوان فوري 4 تا هزاري روي پيشخوان گذاشت و پارچه ي بسته بندي شده را برداشت..و رو به خورشيد گفت:
ديگه چيزي لازم نداري؟
خورشيد متحير و مبهوت مانده بود چه بگويد؟ سحر هم دست کمي از او نداشت.
مرد جوان رو به فروشنده گفت: آقا مرسي...!!
و پيش از خورشيد و سحر با بسته ي پارچه بيرون آمد..
خورشيد و سحر نگاه دستپاچه اي به فروشنده انداختند و مغازه را ترک کردند.مرد جوان بيرون از مغازه منتظرشان ايستاده بود،بسته را پيش آورد و گفت:بفرماييد...
خورشيد نگاه خيره اي به او انداخت و با حرص پشت به او کرد و راه افتاد..سحر هم به دنبالش!!..مرد جوان با چند قدم درست روبرويش ايستاد..بسته را پيش آورد و گفت:
مگه اين مال شما نيست؟
خورشيد سعي داشت به صورت او نگاه نکند...نگاهش را پايين گرفت و گفت:
ديگه نيست..مگه اين که پولش رو بگيرين...
مرد جوان لبخندي زد و گفت:
باشه...بگيرينش...پولش و بدين!!
خورشيد نگاهي به سحر انداخت و گفت:
سحر بگيرش و خودش کيفش را باز کرد تا پول در بياورد..
سحر بسته را گرفت..مرد جوان به سرعت پاساژ را ترک کرد..
سحر: ااا خورشيد رفت..
خورشيد: آقا...آقا..
مرد جوان حتي برنگشت نگاهشان کند.. خورشيد و سحر ،پريشان و مضطرب همان جا براي لحظاتي ايستادند..
سحر: خورشيد اين يارو بد پيله است..ازش مي ترسم!!
خورشيد: مثلا چه غلطي مي خواد بکنه..
سحر: يکي مث همي الان!! اگه کسي ديده باشه اون داره با ما حرف مي زنه!! يا وقتي توي پارچه فروشي بوديم اگه کس ديگه اي بود چي؟ ديدي به پارچه فروش چي گفت؟ گفت : من با ايشونم!!
خورشيد: واي سحر..نمي خواد لحظه به لحظه به من بگي چي شده!! مثل اين که خودم هم بودم!!تو بدتر اعصابم به هم مي ريزي!! تو رو خدا ولش کن ديگه!!
سحر: خيلي خب بابا، ديگه چيزي لازم نداري؟
خورشيد: ديگه چيزي يادم نمياد!! اين لعنتي پاک تنم و به لرزه انداخت!! اينم از بيرون اومدنمون!!
سحر: خورشيد؟ به مهرداد نمي گي؟
خورشيد: فعلا نه..اگه بفهمه مي خواد دنبالم راه بيافته..بعد شروع مي شه ...الان بيرون نرو، الان اينو نپوش!! اون وقت شايد مجبور بشم توي راه مدرسه هم چادر سرم کنم!
سحر: راست مي گي!!
مانتوي دست کاري شده خيلي برازنده اش بود..و مقنعه ي جديد بيشتر از قبلي به او مي آمد..به طور کاملا نا محسوس از لوازم آرايشي که يواشکي خريده بود استفاده کرده بود و از آن چه که در آينه مي ديد بسيار راضي به نظر مي رسيد.
سحر: به به ..چه تيپ زدي!!..چه خوشگل کردي!!
خورشيد خنديد و گفت:
نه بابا..چه تيپي،همون مانتو قبلي امه!!
سحر: بچرخ ببينم...!! واي خورشيد معرکه شده...خيلي بهت مياد!! واقعا دست مامانت درد نکنه!!
خورشيد: فکرشو بکن با اضافه هاي اين مي تونم دو سه تا مانتوي ديگه بدوزم!!
خورشيد نگاهش را چرخي داد و اطراف را پاييد ...انگار مدام منتظر اتفاق جديدي بود...درونش مشوش و پرتلاطم بود..
سحر: يه خبر مهم!! ..اول مژدگوني اشو مي گيرم!!
چشم هاي خورشيد گرد شدند و رنگ صورتش پريد..با هيجان نگاهش را به سحر دوخت و گفت: حسام؟ ..آره؟..بگو تو رو خدا هر چي بگي بهت مي دم...
سحر: خب خب!! تابلو!!...امشب ميان!!

Signature
     
#15 | Posted: 7 Apr 2014 17:54 | Edited By: paridarya461
خورشيد دوباره از خوشحالي بالا و پايين پريد..
سحر: ديونه پسره داره نگات مي کنه..
" بادي گارد" بود که نگاهش مي کرد!!
اما ديگه مهم نبود...ديگه هيچ چيز مهم نبود...حتي بادي گارد مرموزش که با حيرت به او چشم دوخته بود و از دور برايش سلام مي فرستاد...
جور خاصي اعتماد به نفس پيدا کرده بود وجود حسام را از همان لحظه احساس مي کرد..تازه يادش افتاد که خيلي وقت است از او بي خبر است.خيلي وقت است که او را نديده است و بعد دوباره با به ياد آوردن حرف سحر که گفت: امشب مي ميان..نه دلش مالش رفت..)حالم بد شد(.به ياد کتابي که برايش خريده بود افتاد..به ياد شعري که برايش نوشته بود...واي چه احساسي!! چه احساس خوبي بود..انگار نبودن حسام در آن مدت همه ي خاطرات خوب را هم از يادش برده بود.شايد هم سرگرمي جديدش باعث شده بود از ياد حسام غافل بماند) اينو باش(..
نگاه نفرت باري به بادي گارد انداخت..و به سرعت از او روي گرداند و سوار اتوبوس شد..
مرد جوان در چشم بهم زدني خود را به اتوبوس رساند و بالا پريد..و در ميان نگاه متعجب و حيران خورشيد و سحر سوار اتوبوس شد..
خورشيد از سماجت او خنده اش گرفت..
سحر: اين امروز چرا اين طوري کرد؟ واسه چي سوار شد؟
خورشيد: ديوونه است!!
سحر:مثل خودته!!
خورشيد خنديد و گفت : زهر مار.)چه بي ادب(

سحر: همه ديگه فهميدن...ديروز پونه ميگفت، اين پسره چه سر و سري با خورشيد داره؟ مدام تعقيبش ميکنه!!
خورشيد: خب؟ تو چي گفتي؟
سحر: هيچي...گفتم مزاحمه!!
خورشيد: بي چاره!!
سحر: مزاحم نيست؟
خورشيد: خب !! بدبخت کاري به ما نداره!! فقط مياد و مي ره! بيشتر مزاحم خودشه!!
سحر خنديد و گفت:
نه جونم دنبال فرصته!! يه فرصت مناسب!!

خورشيد:يه جوري مي گي فرصت مناسب انگار قراره چي کار کنه!!
سحر:اخه پس چرا اين طوري خودش و اسير کرده!! اصلا کي تو رو ديده که بخواد عاشقت بشه!! والله اين از روز اول طوري سمج بود و دنبال تو..
خورشيد: شايد از قبل منو ديده بوده!! شايدم مثل فيلم ها از اولين نگاه عاشقم شده!!
) بيچاره بي خبر از نقشه هايي که براش ريخته(و خنديد و قيافه ي خنده دارتري به خود گرفت..
سحر:نه که خيلي هم تحفه اي!
خورشيد ابروها را بالا گرفت و ژست خاصي گرفت و گفت مي بيني که..!
و بعد نگاهش با نگاه مرد جوان گره خورد ...مرد جوان درست روبروي خورشيد درقسمت مردانه ي اتوبوس ايستاده بود و بدون پلک زدن به تماشاي او ايستاده بود..تا نگاه خورشيد را ديد ...سر را به آرامي تکان داد و زير لب سلام کرد..مثل هميشه...
نگاه خورشيد براي لحظه اي ثابت ماند و بعد با شرمندگي خاصي دزديده شد..دوباره ته دلش شور گرفت..با خودش گفت: لعنتي!! آخه چيه؟ چرا اين طوري خودت و اسير کردي توي اين سرما هر روز دنبالم راه مي افتي؟ چي مي خواي؟
سحر: خورشيد خيلي رو داره!! انگار نه انگار اين همه آدم توي اتوبوسه!! داره چشماتو در مياره!!
خورشيد سعي کرد به حرف هاي سحر، به مرد جوان، به نگاه هاي خيره اش به بچه ها که توي اتوبوس بودند... فکر نکند..به حسام فکر کند..که مي آيد
دلش شاد شد..ياد حسام هميشه برايش آرامش و شادي مي آورد..
اتوبوس متوقف شد..بچه ها همديگر را هل مي دادند و پياده مي شدند...مرد جوان همزمان به خورشيد پياده شد..کنارش قرار گرفت و آهسته آهسته گفت:
امروز ساعت 3 پاساژ ديدار منتظرم!!؟
و بعد از او فاصله گرفت و به سرعت دور شد...سحر نگاه نگرانش را به خورشيد دوخت و گفت:
چي مي گفت؟
خورشيد: قرار گذاشت!!
سحر: کجا؟
خورشيد:ساعت 3 پاساژ ديدار..
سحر: يعني وقتي از مدرسه برمي گرديم!! پاساژ ديدار همون که سر راهمونه؟!
خورشيد: منظورت چيه؟
سحر: هيچي..تو که نمي خواي ببينيش!!
خورشيد لحظه اي به فکر فرو رفت...
سحر: چيه؟ نکنه مي خواي ببينيش؟
خورشيد نگاه گيجي به او انداخت و گفت:
نه بابا!!
سحر: خدا رو شکر!! گفتم نکنه يه دفعه ديونه بازي ات گل کنه!
تمام ساعت و لحظه هاي آن روز تا وقتي که زنگ آخر زده شد فکر خورشيد مشوش و نا آرام بود.. احساسات دوگانه و عجيبي در خودش مي ديد که آرامش را از او مي گرفت..انگار هم دوست داشت زنگ آخر زودتر برسد هم دوست نداشت!! انگار هم دوست داشت زودتر ساعت 3 شود و او داخل پاساژ ديدار را نگاهي بيندازد و هم دوست نداشت!!...
صداي مرد جوان لحظه لحظه در گوشش مي پيچيد..) ساعت 3 پاساژ ديدار منتظرم!(
از ياد آوري جمله ي مرد جوان ناخواسته لبخند زد..وخيلي زود در دلش احساس گناه مرد..نمي دانست چه مرگش شده؟
با خودش گفت: بدبخت حسام امشب مياد ..به حسام فکر کن..
باز شادي بر جانش مي نشست.غوغاي درونش آرام مي شد..آتش شعله ور دلش مهار مي شد ،سرد مي شد و ناگهان دوباره صداي مرد جوان را مي شنيد..انگار آتش زبانه مي کشيد ياد حسام کمرنگ مي شد..چشم هاي جسور مرد جوان افسونش مي کرد لحن آمرانه اش ؛خوشايند مي نمود..و دوباره داغ داغ مي شد..به نفس نفس مي افتاد و نمي دانست...هيچ نمي دانست چه کند؟اصلا چه خبر است؟
صداي زنگ را که شنيد بالاخره نفس راحتي کشد و وسايلش را جمع کرد..از در که خارج شد.نگاهي چرخاند.اثري از او نبود..خدايا چرا اين همه مضطرب بود؟دل در دل نداشت که زودتر سوار اتوبوس شود و از جلوي پاساژ ديدار بگذرد..کنجکاوي بيچاره اش کرده بود با خود گفت:
چه قدر من فضولم!! حالا بياد يا نياد..چه فرقي مي کنه؟ منکه نمي خوام برم اون جا!!
توي راه اصلا متوجه ي حرف هاي سحر نبود..
سحر: چته خورشيد؟ کجايي امروز؟
خورشيد به خود آمد و گفت:
خسته ام..گرسنه ام!!
سحر: نکنه به فکر قرار امروزي؟
باز دل خورشيد هوري ريخت..براي لحظه اي رنگش پريد و گفت:
اي بابا.. چه قراري!!
سحر: آقاي عصا قورت داده رو مي گم!!
خورشيد: آهان...پاک يادم رفته بود!!
) چه زبليه اين(
بالاخره رسيدند...و قدم زنان راه خانه را پيش گرفتند..به پاساژ ديدار نزديک ميشدند...بعد از بيست روز اين اولين بار بود که اتومبيل بادي گارد پا به پايشان در حرکت نبود..لحظه به لحظه اضطراب خورشيد بيش از بيش ميشد.حال بدي داشت و دلش مي خواست سحر کمتر حرف بزند..
سحر: امروز به پري زنگ بزنم بگم ايمان مياد؟
خورشيد: اهان..آره بزن!!
سحر: مي خواي خودت بهش بگو...
خورشيد واقعا تحمل سوال و جواب هاي سحر را نداشت...
خورشيد: سحر ...ببين يارو اومده؟
سحر: ماشينش که نيست..البته شايدم از کوچه ي پشت پاساژ بياد...
چند قدم به پاساژ مانده بود..ساعت نزديک به 3 بود و همه جا خلوت،سکوت بود و بادي سرد..
خورشيد کيفش را جابجا کرد و دستي به مقنعه برد ...کمي آن را عقب تر کشيد...!!
قد راست کرد و به آرامي قدم برداشت،دلش نمي خواست نگاه مرد جوان غافلگيرش کند..براي همين با تمام اشتياقي که در دل براي يک نظر ديدن داخل پاساژ داشت..سعي کرد بدون نگاه به داخل پاساژ از آن جا بگذرد.
سحر:خورشيد توي پاساژه من ديدمش!!
و نگاه خورشيد بي اختيار به داخل پاساژ کشيده شد...مرد جوان شيک پوش تر از هميشه لباس پوشيده بود و صورتش بي هيچ نقصي جذاب تر از هميشه بود نگاهش مثل دو پاره آتش به تن خورشيد مي چسبيد و مي سوزاندش
) خوبه خودش مثلا عاشقه هاااا و گرنه چي کار ميکرد واسه اين بادي گاردش!!(
يک بغل رز سرخ در آغوش داشت و تکيه بر نرده هاي پله هاي وسط پاساژ زده بود.. نگاهش با ديدن خورشيد،حسرت را در آغوش کشيد... قدمي به جلو برداشت ...خورشيد اما هراسان و شتاب زده، بر سرعت قدم هايش افزود...
سحر به هيجان آمده بود و تند تند حرف مي زد و خورشيد هيچ کدام از حرف هايش را نمي فهميد!!
دلش زيرو رو مي شد و بي حال بود ...دوست داشت نگاهي به عقب بياندازد اما خجالت مي کشيد) آخه..(
حس مي کرد..او مي آيد...صداي پايش را مي شنيد..بوي ادکلنش مي آمد...و عاقبت صدايش را هم شنيد که مي گفت:
خورشيد خانوم؟!!!!!!!! قرارمون توي پاساژ بود!!
خورشيد و سحر در سکوت مطلق به تندي قدم بر مي داشتند...و دلشان از ترس اينکه مبادا مرد جوان را کنارشان ببينند به شدت در تپش بود... مرد جوان کنار خورشيد مي آمد.. دوباره گفت:
خورشيد خانوم ؟ صدامو دارين؟!!
) نه فقط تصويره...(
خورشيد باز هم بي اعتنا تندتر قدم برداشت و تنها جلوي پايش را نگاه کرد...
مرد جوان: پس حداقل اينو بگيرش...
و دسته گل را نزديک آورد...
خورشيد چنان قدم بر مي داشت که گويي مي دود..
مرد جوان: مي شه يه کم يواش تر بري!!
خورشيد بي طاقت شده بود..ايستاد و با صورتي برافروخته و صدايي لرزان گفت:
خواهش مي کنم بريد آقا.. اين جا محل زندگي من!! ممکنه کسي ما رو ببينه...برامون بد بشه!!
مرد جوان : من نمي خوام واسه شما دردسر درست کنم ..فقط اينو لطفا بگيرين.
خورشيد: نه..نمي تونم!!
مرد جوان: چرا؟
خورشيد: نمي تونم آقا..
مرد جوان: گفتم چرا؟
خورشيد:براي اين که نمي خوام!!
مرد جوان: چرا مطمئنم مي خواين!!.. اين دسته گل مال شماست..مجبورم نکنيد بزور بهتون بدم..
خورشيد و سحر به داخل کوچه اشان پيچيدند..
مرد جوان با لحن دلنشيني گفت:
خورشيد خانوم خواهش مي کنم بگيرش...
خورشيد نگاهش کرد... براي لحظه اي دلش خواست دسته گل زيبا را بگيرد و شر را بخواباند..اما جرات نداشت... گرفتن دسته گل يعني پذيرفتن او!! او که هنوز ناشناس بود!! او که حسام نبود!!حسام!!...
سحر: خورشيد...واي حسام!!
) لعنت بر خر مگس معرکه...(
خورشيد نمي دانست چه مي کند.. کجا قدم مي گذارد؟ ...تلو تلو مي خورد حسام با دو نفر ديگر توي کوچه نزديک خانه ي خودشان ايستاده بود...و هر سه به خورشيد و آن مرد جوان که با دسته گل کنارش مي آمد خيره بودند!!
قدم هاي خورشيد سست شده بودند...دسته گل سرخ جلوي چشم هاي او هنوز عقب و جلو مي شدند..براي لحظه اي ايستاد دسته گل را گرفت..انگار براي لحظه اي همه چيز از حرکت افتاد
خورشيد...حسام...سحر... مرد جوان...
و دست خورشيد بود که ترديد را از همه گرفت وقتي با حرص دسته گل را به سويي پرت کرد.. و به سرعت به طرف خانه رفت...
نگاه حسام حيران بود و ملتهب...آتش گداخته اي بود که بیننده را هراسان مي کرد...براي لحظه اي چنان بي مقدمه شروع به دويدن کرد که نگاه همه به سويش کشيده شد...

Signature
     
#16 | Posted: 7 Apr 2014 17:58
" بادي گارد جوان" ببر زخمي اي را مي ديد که با تمام توان به سويش مي دود.. براي همين درنگ جايز نبود.. پا به فرار گذاشت...
حسام دندان ها را روي هم مي فشرد و مي دويد..
مرد جوان داخل پاساژ شد .پيش از آن که حسام او را ببيند...
و حسام او را گم کرد...
رگه هاي خون نگاه نجيبش را قرمز کرده بود... صورت گندمگونش سرخ وملتهب شده بود دکمه ي يقه ي لباسش را با عصبانيت باز کرد و سري تکان داد.. انگار داشت به خودش بد و بيراه مي گفت...
ايمان دوان دوان به سويش آمد..
ايمان: چي شد حسام؟ کجا رفت؟
حسام نفس زنان گفت:
نمي دونم..لعنتي..يه هو غيبش زد.
ايمان: کي بود؟ مال اين جا که نيست؟
حسام:...اما...ديده بودمش!!
ايمان ناباورانه پرسيد: کجا؟
حسام: شب عاشورا ...همون موتور سوار که چادر خورشيد و پاره کرد!!
ايمان: پس يعني.. بچه ي اين دوروبرهاست؟!
حسام: نه نمي دونم اين جاها چي کار مي کنه!!
ايمان: چه دسته گلي هم گرفته!!
حسام از شدت عصبانيت لب ها را به هم فشرد..
نگاهش غضبناک بود... دستش را مشت کرده بود و نمی دانست لرزش بدنش محسوس است!!
ايمان: حسام...؟ حسام...?!! مي گم مي خواي از مهرداد بپرسم اين يارو کيه؟
حسام: نه...شايد... خورشيد به مهرداد چيزي نگفته باشه!!
ايمان: خب اين طوري مهرداد ازش مي پرسه!!
حسام: نه... ممکنه خورشيد و اذيت کنه... فعلا چيزي به مهرداد نگو...به محسن هم سفارش کن چيزي به مهرداد نگه..ببين خواهر محسن چيزي مي دونه؟!

Signature
     
#17 | Posted: 16 Apr 2014 16:45 | Edited By: paridarya461
فصل 3
خورشيد در حياط را بست.. آهسته روی زمين نشست..توان بالا آمدن نداشت...زمين سرد تنش را لرزاند..هيجانزده و لرزان بود..دندانهايش از فرط هيجان و سرما پيانووار به هم مي خوردند..براي لحظه اي دست ها را جلوي صورتش گرفتو چشم ها را پنهان کرد..بعد دست ها را برداشت و نفس عميقي کشيد..
سرما ريه هايش را سوزاند و به سرفه افتاد..با خود گفت:
چه شانس نکبتي!!
نگاه نگران حسام پيش چشمش جان گرفت و از تصويري که در برابر نگاهش ظاهر شد...لبخندي بر لب آورد و تنش لرزيد..هيجان تمام وجود ش را پرکرد..
دوباره گفت: ...بدم نشد...!! آره...بذار حسام ببينه چه طرفدارهايي دارم...!!
دوباره به ياد مرد جوان افتاد...بادي گارد!!
خورشيد با خود گفت:
چه دسته گل قشنگي هم بود!!
از سماجت بادي گارد خنده اش گرفته بود... به نظر او اصلا روز بدي نبود!!
صداي مامان که با حيرت نگاهش مي کرد آمد که گفت :
خورشيد؟! کي اومدي؟! چرا توي حياط سرد نشستي دختر!! سرما مي خوري پاشو بيا تو...
خورشيد: سلام مامان... خيلي گرسنه ام.
مامان مهري: به قول مهرداد حرف تکراري نزن!! پاشو بيا تو!!
خورشيد: مگه مهرداد خونه نيست؟!
مامان مهري: نه...نمي دونم چرا دير کرده... پاشو برو لباست و عوض کن تا غذا گرمه بخور...
خورشيد: باشه ...صبر مي کنم تا مهرداد بياد...
خورشيد کنار بخاري نشسته بود و هنوز در افکارش به جايي در هيچ خيره بود... گاه لبخند مي زد و گاه نگران مي شد...
صداي مهرداد تا وارد خانه شد به مامان مهري گفت:
جوجو اومده؟...
مامان مهري: آره مادر...سردته؟ صورتت سرخ شده...
مهرداد: اين چه وضعشه!! تازه فردا اول آبانه!! با اين سرما من ديگه گمون نکنم تا زمستون دووم بيارم!!
مامان مهري: حتما اطراف برف اومده..اين سوز برفه...
مهرداد بالاي سر خورشيد کنار بخاري ايستاد و دست ها را گرم کرد و گفت:
چي شده خورشيد خانوم؟ اين جا کز کردي!! پاشو برو بيرون بزار لااقل زمين گرم بشه!!
خورشيد نگاهش کرد و خنديد و گفت:
ميگم چرا دير کردي؟!
مهرداد: يکي از کلاس هام طول کشيد...پاشو ناهار بزنيم...پاشو جوجو
خورشيد با اکراه از جا بلند شد..دلش ميخواست زودتر سر و کله ي سحر پيدا شود تا بتواند اطلاعاتي از او بگيرد..دوست داشت بداند بعد از دويدن حسام به سوي بادي گاردش چه اتفاقي افتاده!! آيا حرفي زده اند... يا درگير شده اند؟!
مي دانست حسام روي دخترهاي محل خيلي حساس است هيچ کس جرات نداشت براي دختري مزاحمت ايجاد کند..مي دانست حسام روي او حساس تر است!!
وقتي حسام بود کسي جرات نداشت دنبال دختري بيافتد و او را تعقيب کند چه برسد به داخل کوچه اشان بيايد...آن هم با آن دسته گل زيبا و بزرگ!!
خورشيد باخودش گفت: بيچاره بادي گارد!! تازه الان فهميده طرفش کيه!! معلومه هيچ آشنايي با اين جا و بچه هاش نداره که يه دسته گل به اون گندگي گرفته دستش راه افتاده توي کوچه امون!!...ديوونه!!
صداي سحر تمام تنش را به تپش انداخت.مثل برق از جا جهيد و نگذاشت بالا بيايد دستش را گرفت و به سوي زير زمين کشاند.بعد از آن که در را بست گفت:
چي شد سحر؟
سحر: بگو چي نشد!!
خورشيد : خب بگو ديگه.
سحر: حسام دنبالش کرد.. اما گيرش نياورد..محسن و بگو...نزديک بود منو بزنه!!ديوونه است!! خوبه ديده يارو واسه تو گل آورده ها!!
خورشيد: بادي گارد چي کار کرد؟
سحر: پا گذاشت به فرار.
خورشيد خنديد و گفت: دروغ مي گي!!
سحر: به خدا!!
سحر: بعدم محسن اومد که بپرسه يارو رو مي شناسم يا نه...حسام فرستاده بودش!! منم گفتم مزاحم بوده!! محسن مي گفت چه مزاحمي بوده که با دسته گل اومده!! تازه اينو بگم... مي دوني بادي گارد کيه؟
خورشيد: نه...کيه؟
سحر: همون پسره که چادرت و پاره کرد!!
خورشيد: نه؟!!
سحر: آره ...حسام تا ديده شناخته!!
خورشيد: حالا محسن باور کرد که اون مزاحم بوده؟!!
سحر: اولش که نه...پدرم و درآورد بس که سوال ازم پرسيد.. پرسيد چندمين بار بوده که مي ديدينش؟ گفتم اولين بار بوده به مرگ بابام قسم خوردم!!... خدا منو ببخشه!!... خورشيد ؟!! بابام نميره!!
خورشيد خنديد و گفت:
نه بابا،حالا چرا به مرگ بابات قسم خوردي؟
سحر: چه مي دونم.. هول شده بودم...گفتم اگه بگم خيلي وقته اونو مي شناسيم،کارمون در مياد...از فردا بايد با یه لشکر بريم مدرسه و برگرديم.
خورشيد: آفرين چيز خوبي گفتي!!... پس بگو چرا اين يارو،برام آشناست!!.. حسام و بگو که چه خوب شناخته!!... واي سحر ديدي حسام چه شکلي شد!!
سحر خنديد و با هيجان گفت:
داشت سکته مي کرد!! قيافه اش واقعا ديدني شده بود!!
خورشيد: الهي بميرم که ان قدر بد جنسم!!
سحر: نه ديگه بدجنس نيستي!! از اين که فهميدي بي تفاوت نيست حال کردي!! راستي به پري زنگ زدم ..مي گفت ،نمي دونه چه برنامه اي بچينه تا خاله ات راضي بشه بياردش اين جا!!
خورشيد: خودم درستش مي کنم.
خورشيد در حالي که آخرين ظرف را کف مالي ميکرد گفت:
اينم از ماجراي امروزما!!
پري ظرف را از او گرفت و آبکشي کرد و گفت:
کاش مي تونستم اين بادي گاردت و ببينم!! انگار موضوع خيلي جديه!!
خورشيد : با اين اتفاقي که امروز افتاد فکر نکنم ديگه جرات کنه بياد اين طرف ها!!
پري دست از کار کشيد و دستها را با لباسش خشک کرد و گفت:
سحر رو صدا کن بياد...
خورشيد: تو برو صدا کن...من اين جا رو خشک کنم... مامان مهري حساسه خيس بمونه...
پري به سوي بالکن رفت و از کنار ديوار سحر را صدا کرد.
حسين آقا پدر خورشيد از داخل پذيرايي خورشيد را صدا کرد ...خورشيد همان طور که به سوي آقاجون مي رفت گفت:
بله آقا جون؟
حسين آقا: خورشيد جان دستت درد نکنه دخترم،برو از اون چاي هاي معروفت بساز که هوس کردم!!
خورشيد: آقا جون تو رو خدا!!
حسين آقا: بدو بابا.. مامانت خسته است!!
خورشيد دوباره راهي آشپزخانه شد و غرغرکنان سماور را پر از آب کرد و روشن گذاشت، صداي پري را مي شنيد که ميگفت:
خورشيد کجايي؟
با عجله به سوي حياط دويد.. دمپايي هايش را پوشيد و گفت:
واي چه سرده!!
سحر: خورشيد يه چيزي بپوش چند دقيقه همين جا باشيم ...من بايد زود برم...محسن صداش در نياد...
هر سه توي حياط از سرما مچاله شده بودند.اما هم چنان تعريف مي کردند و بلند بلند مي خنديدند...
مهرداد از داخل خانه خورشيد را صدا کرد
خورشيد: بچه ها يه لحظه برم چايي رو دم کنم الان ميام.
و بعد از چند لحظه دوباره دوان دوان برگشت انگار مي ترسيد حتي براي لحظه اي لذت گفتگوي سه نفره شان را از دست بدهد.

Signature
     
#18 | Posted: 18 Apr 2014 10:16 | Edited By: paridarya461
سحر داشت اداي راه رفتن بادي گارد را در مي آورد و پري هنوز او را نديده بود از خنده ريسه مي رفت.حلقه ي سه نفره شان لحظه به لحظه تنگ تر مي شد.حالا پچ پچ مي کردند و کاملا به هم چسبيده بودند ناگهان سايه ي چيزي که بر سرشان پرت شد آن ها را از جا پراند..
هر سه جيغ کشيدند...وحشت زده بودند
پري سرش را گرفت و گفت: آخ...!!
چيزي را که در تاريکي روي سرشان پرت شده بود نگاه مي کردندو جرات نزديک شدن به آن را نداشتند...پري عقب عقب مي رفت و سرش را چسبيده بود..
سحر و خورشيد به هم چسبيده بودند و از شي مرموزي که بزرگ مي نمود فاصله گرفتند.
خورشيد: چي بود؟ اون چيه؟ پري چيزيت نشد؟
سحر: از کوچه پرت شد...
پري: واي ...خدايا... فکر کنم گربه مرده باشه!! افتاد توي سرم واي خدا...
خورشيد: پري دست بردار،گربه مرده که پرواز نمي کنه!!
سحر: زنده اش هم پرواز نمي کنه!!
پري: احمق ،...يکي تون چراغ روشن کنيد ببينم اين چي بود؟
سحر: تو نزديک تري به کليد برق!!
پري: ترسوها...حالا خوبه گربه مرده هه افتاده توي سر من!!
خورشيد: ان قدر حرف نزن کليد پشت سرته....روشن کن ديگه...
با روشن شدن چراغ ...نگاهايشان متعجب تر به شي دوخته شد... با ناباوري جلوتر آمدند و دورش حلقه زدند...
سحر: جل الخالق!!
پري: اين ديگه چيه؟
خورشيد به دسته گل خيره مانده بود و چيزي نمي گفت.
سحر: عجب!!
پري: زهر مار... چرا اين طوري حرف مي زني؟ عجب عجب...خب اين چيه؟
سحر: دسته گله!! همون دسته گلي که امروز بادي گارد آورده بود!! ان قدر کرد توي چشممون که خوب يادمونه همين بود!!
خورشيد: پس برگشته دسته گلش رو برده!!
خورشيد از جا برخاست و به سوي در رفت و آن را يواش باز کرد...سرش را بيرون برد تا جايي که سر کوچه را ببيند... اتومبيل سياه رنگ آشنا روشن شد و بوق زد و رفت... خورشيد آهسته در را بست...رنگ به صورت نداشت...
سحر: خودش بود؟
خورشيد: فکر کنم آره... يه ماشين مثل ماشين اون روشن شد و رفت...
خورشيد دسته گل را از روي زمين برداشت و نگاهش کرد...لابلاي کاغذي که گل ها در آن پيچيده بودند کاغذي سفيد به چشم مي خورد..که رويش نوشته بود: براي خورشيد خانوم
پري: واي چه قدر دوست دارم ببينمش!!... عجب کارهاي عجيب و غريبي مي کنه!!
سحر: آره.. من پيش خودم گفتم ديگه نمي ياد!!
خورشيد لبخند زنان گل ها را بوييد و گفت:
از اون کله شق هاي درجه يکه!! احمق!! نگفته مي بينيش!! فکر کنيد اگه ما توي حياط نبوديم صبح مهرداد اينو مي ديد!! حالا اينو چي کارش کنم؟
سحر: بزارش توي زير زمين..
خورشيد : آره برم يه پارچ آب بيارم.
بعد از رفتن سحر،پري و خورشيد توي زمين کنار دسته گل نشستند... پري تو فکر بود... و خيره به دسته گل مانده بود...
خورشيد: پري؟ عوض اين که تو منو از فکر و خيال دربياري خودت رفتي توش؟
پري نگاه از گل ها برداشت و به خورشيد گفت:
آخه.... کارش يه جوريه!! داشتم فکر مي کردم اگه يه وقتي ايمان این کار و مي کرد چه حالي بهم دست مي داد؟ فکر کنم از ذوقم مي مردم!!
خورشيد: پس شانس آورديم و ايمان از عرضه ها نداره!!
پري: اما اين کارا بيشتر پروويي مي خواد!!
خورشيد: خب آدم عاشق پررو هم مي شه ديگه!!
پري: منم عاشقم پس چرا پررو نيستم؟!
خورشيد: تو يه عاشق خجالتي هستي...عاشق هاي خجالتي هم کلاشون پس معرکه ست!!
پري: چي مي خواي بگي خورشيد؟؟ يعني تو مي گي...
خورشيد: خودمم نمي دونم چي دارم مي گم ... همه اش دلشوره دارم...انگار مرض نگراني گرفتم... راستش رو بخواي پري... اين يارو خيلي اعصابم و بهم ريخته ...مدام جلوي چشممه!! وقتي هم نيست همه اش منتظرم از يه جايي يه جوري که نمي دونم چه جوريه سر دربياره!! اصلا نمي دونم چي ازم مي خواد؟!
پري : خب حق داري!!...اما.... من مي گم تا حالا که صبر کردي يه کم ديگه هم صبر کن خسته مي شه!! خودش مي ره!!
خورشيد: اي بابا...آخه پري... آدم خسته ساعت 11 شب توي کوچه ما چي کار مي کنه...که دسته گل پرت کنه توي حياط؟
پري: من نگفتم خسته اس!! گفتم خسته مي شه!!
خورشيد: آخه ديگه کي؟ الان دو ماهه که شب و روزم و گرفته!!
پري: بعضي توانشون براي اين طور انتظار کشيدن ها خيلي زياده !!! جعفر درازه رو که مي شناسي؟! همون که سر کوچه امون واي ميسه!! اين همه سال گذشته اما اون هنوز دست بردار نيست مي بينه محلش نمي زارم اما خب هر دفعه که رد مي شم مي گه) پري ور بپري!!(
خورشيد خنديد و گفت: بابا اون بيچاره يه گوشه وايساده حالا يه حرفي هم مي زنه... ديگه توي سرما و گرما خودش و اسير نمي کنه که!! من صبح توي تاريکي از خونه بيرون مي يام سر کوچه است!! بعدش از من جلوتر توي ايستگاهه...وقتي بر مي گردم از من جلوتر سر کوچه وايساده!!
پري ساکت بود و به حرف هاي خورشيد گوش مي کرد ...در سکوت سر را جلو برد و دسته گل را بو کرد... و گفت:
چه بوي خوبي مي ده!!

Signature
     
#19 | Posted: 19 Apr 2014 20:50 | Edited By: paridarya461
آن شب تا صبح با پري حرف زدند و حرف زدند شوق پري براي ديدن بادي گارد جوان بيشتر از ديدن ايمان شده بود...
پري: خورشيد ديگه بخوابيم ساعت 5 صبحه!!
خورشيد: آره...شب بخير!!
و لحاف را روي سرش کشيد...
پري آهسته لحاف را از روي صورت خورشيد کنار زد و گفت:
منظورت صبح به خيره!!؟
خورشيد: خب حالا...وقت گير آوردي؟!
دوتايي پقي زدند زير خنده...
صداي مامان مهري که براي نماز صبح بيدار شده بود آمد که گفت:
پاشين دخترا... نمازتون قضا نشه...
عصر جمعه با هزار خواهش و التماس ، بالاخره مامان مهري رضايت داد که با پري بيرون بروند...
خورشيد مانتو پوشيد و روسري سرش کرد...پري با تعجب گفت:
مهرداد چيزي بهت نگه!!
خورشيد: نه وقتي مدرسه ميرم چيزي نمي گه ...حالا هم فرقي نکرده!!
پري: پس منم با مانتو مي يام.
مامان مهري لحظه ي آخر به خورشيد گفت:
چادرت کو مادر؟
خورشيد: مامان حوصله اشو ندارم.
مامان مهري: مهرداد ببينه يه چيزي بهت مي گه!!
خورشيد: اون با من!!
به محض اين که در حياط را باز کردند مهرداد جلوي راهشان سد شد... مهرداد ابروها را بالا داد و با لبخندي پر معني سر تا پاي هر دويشان را ورنداز کرد و گفت:
به به...مادمازل هاي تي تيش!! کجا تشريف مي بريد؟ اونم با اين عجله؟ نکنه قرار بوده من نبينمتون؟!
خورشيد بر شانس خود لعنت فرستاد و گفت:
داريم مي ريم خريد....مامان گفت بريد...
مهرداد: بدون چادر نمي ريد!!
خورشيد: مهرداد اذيت نکن ديگه!!
مهرداد: همين که گفتم بجنبيد!!
خورشيد عصباني شد و گفت:
آقا جون منو ديده...هيچي نگفته تو اصلا چي مي گي؟
مهرداد: من آقا جون نيستم ،با هر سازي هم نمي تونم برقصم... در ضمن زبون درازي هم کردي جرمت سنگين تر شد برگرديد ببينم!!
پري: مهرداد تو رو خدا،بزار بريم الان شب مي شه مامانم گفته زود بيا مي خواييم بريم خونه امون...
مهرداد: اي بابا... مادر عروس رو فراموش کردم!! ببخشيد سر کار خانم... خيلي بايد ببخشيد...
و بعد ناگهان صدايش را بالا برد و گفت:
گفتم بريد...
خورشيد و پري با عصبانيت و خون دل به خانه برگشتند.موقع راه رفتن محکم قدم بر مي داشتند و با حرص!
مهرداد:چتونه؟ زمين داره مي لرزه!!
خورشيد: خيلي بي مزه و لوسي.
پري: خيلي بي تربيت و پررويي!!
مهرداد خنده ي قشنگي کرد و گفت:
آخ آخ دردم مياد تو رو خدا اين قدر ملامتم نکنيد!!
و بعد دوباره جدي شد و گفت:
چادر سر کنيد بعد مي تونيد بريد!!
خورشيد: زهر مار!!
دقايقي بعد هر دو چادر به سر خانه را ترک کردند.
پري: خاله اينا به مهرداد خيلي رو دادن ها!!
خورشيد: علي شما که از تو کوچيک تره همه کاره ي خونه اتونه!! مهرداد که ديگه جاي خود داره!!
پري : حالا هي ازش طرفداري کن!!
خورشيد: مهرداد کاري به چادر و مانتو نداره مي گه توي محل هميشه يه مدل باش که راحت تر باشي!!
پري : راستي گفتي حسام فهميده؟!
خورشيد لبخند زنان گفت:
آره... مي گه خيلي تابلويي!!
پري: مي خواستي ازش بپرسي حسام درباره ات چي مي گه!!
خورشيد: ازش پرسيدم... مي گه حسام جرات نداره درباره ي تو حرف بزنه!!
پري: وا؟! پس دونستنش به چه دردي مي خوره؟!...ببينم لابد قضيه ي منو هم مي دونه!!
خورشيد: من که چيزي نگفتم...ولي خب اون خيلي زبله!!
پري: واي ازش خجالت مي کشم!!
خورشيد: ديوونه از مهرداد خجالت مي کشي؟!
پري: آره از الان فکر مي کنه من هر وقت مي ام اين جا به خاطر ايمانه!!
خورشيد: نه که خيلي هم بيراه فکر مي کنه؟!؟
پري هم خنديد...
خورشيد: بريم تو پاساژ؟!
پري: تعطيل نيست؟!
خورشيد: نه...بريم محل بادي گارد و بهت نشون بدم!!
پري: خودم مي دونم کجاست!!
خورشيد: آره يادم رفت که تو بهتر از من اين جا رو بلدي!!
پري: حالا هي تيکه بنداز!! اي کاش امروز بادي گاردت مي اومد حداقل منم مي ديدمش!!
خورشيد: امروز جمعه ست...فکر نکنم بيادش!!
هنوز جمله ي خورشيد تمام نشده بود که صداي غرش موتوري که از کنارشان به سرعت گذشت ته دلشان را خالي کرد....
پري: واي ترسيدم!!
خورشيد: پاساژ که بازه...
پري: منم مي خوام پارچه مقنعه مثل مال تو بخرم.
خورشيد: باشه...
پري: من يه کتاب راهنماي شيمي هم مي خوام.خورشيد....?!....خورشيد؟!
رنگ از صورت خورشيد پريد و به لکنت افتاد...
پري:چي شد؟
خورشيد: پري... اوناهاش بيا برگرديم خونه...توي پاساژه...
پري: کي؟!
خورشيد: بادي گارد!!
خورشيد: اوناهاش...تابلو نکن... کاپشن سفيده
پري:خب ...ديدم.
آن ها به اجبار از جلوي پاساژ عبور کردند... خورشيد مي دانست اگر داخل بروند...بادي گارد رهايشان نمي کند!! ناخواسته تند تند قدم بر مي داشت... و پري به دنبالش بود...
پري نفس زنان گفت:
خورشيد...خورشيد... بابا چته؟ نفسم بريد!! چه قدر تند مي ري...پارچه نخرم؟!
خورشيد: فکرشم نکن!! ببين پري...بايد يه جوري خودمون و گم کنيم!!
پري: وا چه حرفا مي زني؟ دوتا ادم گنده چه جوري خودمون و گم کنيم؟!
خورشيد: پري به خدا اين يارو ولمون نمي کنه...بهتره يه فکري بکنيم...اگه حسام دوباره اينو دنبال من ببينه کارم زاره يا حتي مهرداد ببينه!! پري... اين ديوونه ست نه خجالت سرش مي شه نه ترس!! جلوي همه مي ياد حرف مي زنه...
پري: برو توي کوچه بعدي!!
خورشيد: ديوونه... توي کوچه گيرمون ميندازه!!
پري: کل کوچه رو مي دوييم!! نکنه بازم مي ترسي؟!...
در حالي که مي خنديد گفت:
نکنه فکر مي کني اسلحه داره... ممکنه از پشت ما رو بزنه!!
و دوباره خنديد...
خورشيد خنده کنان گفت:
تقصير نداري شدي لنگه ي علي!!..
هر دو وارد کوچه شدند و ناگهان شروع به دويدن کردند پري هنوز مي خنديد...خورشيد از خنده ي پري به خنده افتاد ه بود...
پري همانطور که نفس نفس مي زد ميان خنده ها گفت:
مارو بگو اومديم گردش!! هيچي مون به آدم نرفته!!... اومديم مسابقه دو!!
در اواسط کوچه بودند که صداي موتور از پشت سرشان آمد... موتوري از کنارشان عبور کرد... و بعد دور زد... کمي جلوتر از آن ها متوقف شد.از روي موتور پايين آمد و کلاه کاست را از سرش برداشت..
خورشيد و پري مثل دوتا گنجشک به دامش افتاده بودند و راهي جز پيش آمدن نداشتند.صورتشان از سرما و دويدن سرخ شده بود... هر دو نفس زنان ،نگاه هراسان و خجالت زده شان را به جوان دوختند...
مرد جوان لبخند جذابي روي لب داشت و نگاه عاقل اندر سفهيمي ب آن دو انداخته بود...
با نزديک شدن خورشيد و پري جلوتر آمدو گفت:
خانم ها ي جوان خسته نباشين... تلاشتون در خور تحسينه...
خورشيد تحملش تمام شد و روبرويش ايستاد و گفت:
چيه؟ چرا دست از سرم بر نمي داري؟ منظورت از اين موش و گربه بازي چيه؟! مثل اين که... اين جا محل زندگي منه!!... داري آبروي منو مي بري با اين رفت و آمدت!!!
حالا لبخند صورت مرد جوان را پوشانده بود... و دندان هاي ريزش نمايان شده بود... دست در جيب لباسش کرد و شاخه گل سرخ کوچکي رآورد و گفت:
اين مال شماست..اسم من کسري ست...
گل را جلوي پري گرفت و ادامه داد:
شما که دوستشين و پيداست به اندازه ي خورشيد خانوم هم عصباني نيستين اينو بگيرين...بعدا بهش بدين!!
پري بي آن که اعتراضي بکند با شرمندگي گل را گرفت.مرد جوان که حالا اسمش کسري بود به سوي موتورش رفت ...سوار شد و گاز داد و دور شد... در ان سرما احساس گرما کردن مضحک بود اما خورشيد داشت از گرما خفه مي شد!!
پري زير لب گفت: کسري!! اسمش هم مثل خودش يه جوريه!!
خورشيد به خود امد و چشم غره اي به پري رفت و گفت:
چت شده؟ چرا گل و گرفتي!!
پري: واسه اين که دوست نداشتم امشب بيافته رو سرم!!
و خنديد... خورشيد هم.
خورشيد: » سحر مي ري آش بخري؟! «
سحر: » تو هميشه منو مي فرستي!! يادت باشه!! «
خورشيد: » يادم مي مونه عزيز دلم... بجنب!! «
روزهاي پنج شنبه توي مدرسه آش مي پختند و زنگ تفريح مي فروختند... خورشيد از اين كه با سحر و مريم و پونه كنار كاج هاي حياط توي سرما بنشيند و آش بخورد لذت مي برد... براي همين حاضر نبود آش هاي روز پنج شنبه را از دست بدهد...
سحر: » من رفتم... شما هم بيايين ديگه. «
خورشيد: » پونه مياد كمكت... من و مريم مي ريم كنار كاج ها جا بگيريم!! «
خورشيد و مريم از كلاس بيرون زدند و تمام محوطه ي حياط را تا كاج هاي نزديكِ درِ مدرسه دويدند... روي سكوهاي سيماني كنارِ كاج ها نشستند تا سحر و پونه برسند.
پل عابر كه از جلوي در مدرسه اشان مي گذشت درست مقابلشان بود...گاه پسرهايي كه روي پل در رفت و آمد بودند... خيره به دخترهاي توي حياط مدرسه مي ماندند و يادشان مي رفت از پله هاي پيش رويشان پايين بيايند و اين سرگرمي جالبي براي هر دو گروه مي شد تا اطلاع دفتر كه از توي بلندگو بچه ها را تهديد مي كردند هر چه زودتر از محوطه ي كاج ها دور شوند!!
سحر دوان دوان پيش مي آمد... معلوم بود دست هايش مي سوزند... طوري ظرف يك بار مصرف آش را بين انگشتان دستش جابجا مي كرد كه ظرف آَش روي هوا بود...
سحر: » خورشيد بگيرش سوختم!! «
خورشيد: » دستت درد نكنه!! «
مريم: » قاشق هاتون رو بگيرين... «
چهارتايي توي سرما روي سكوهاي سيماني كز كرده بودند و با خنده هاي بي پروايشان آش مي خوردند... صداي خنده هايشان در ميان صداي همهمه ي بچه ها گُم بود و تا جايي كه مي توانستند بلند مي خنديدند... پونه هميشه لطيفه هاي دست اول و با نمكي براي تعريف كردن داشت... هنوز پونه تعريف نكرده بود خورشيد مي زد زير خنده...
سحر: » بابا اين كه هنوز چيزي نگفته!! «
خورشيد: » آخه به قيافه اش نگاه كنيد... و دوباره مي خنديد... «
سحر: » خيلي خب... آشت سرد شد... بس كن!! «

Signature
     
#20 | Posted: 20 Apr 2014 20:43 | Edited By: paridarya461
خورشيد قاشقي آش خورد و دستي به مقنعه اش كشيد و كمي آن را عقب داد. نگاهش از بلنداي كاج ها به بالاي پل خزيد... قاشق از دستش افتاد... سحر نگاه خورشيد را دنبال كرد... نزديك بود قاشق از دست او هم بيافتد...كسري بود... عينك آفتابي زده بود و كاپشن مشكي به تن داشت... باد در موهايش پيچيده بود روي نرده هاي پُل طوري دست زير چانه اش زده بود و از بالاي پل خورشيد را نگاه مي كرد كه انگار فيلم تماشا مي كند... با ديدن خورشيد سري تكان داد و زير لب سلامي كرد... دست ها را از نرده ها جدا كرد صاف ايستاد و دست از نگاه كردن برنداشت... پونه مريم و سحر نگاهشان روي پل بود.
پونه: » اين كيه؟ «
سحر: » پسر باباش!! «
مريم: » تو نخِ خورشيده!! «
پونه: » خيلي خوش تيپه!! «
مريم: » خورشيد چرا صدات در نمي ياد؟! «
خورشيد زير لب زمزمه كرد... پاشين بريم...
سحر: » راست مي گه... بلند شيم بريم!!«
پونه: » كجا بريم؟ تازه نشستيم!! چي كار به ما داره بدبخت!! «
خورشيد با عصبانيت به پل نگاهي انداخت... كسري دست در جيبش كرد و چيزي بيرون آورد باز هم يك شاخه ي كوچك رز سرخ بود... با يك خيز بلند گل توي حياط مدرسه پرت شد و كسري رفت...
مريم به سوي گل دويد و آن را برداشت در حالي كه گل را به بيني اش چسبانده بود گفت:
» بيا خورشيد... «
خورشيد سعي داشت هيجانش را كنترل كند گفت:
» واسه چي؟! مال من كه نيست!!... مال هر كيه كه ورش داشته!! «
مريم: » آخ جون!! «
سحر زير گوش خورشيد گفت:
» عجب پسر احمقيه!! ببين چه كارهايي مي كنه!!«
خورشيد در فكر بود... آش سرد را رها كردو به كلاس رفت سحر در پي اش دويد...
سحر: » خورشيد... مي خواي به مهرداد بگيم...?! «
خورشيد نگاه عاقل اندر سفيهي به سحر انداخت و گفت:
» ديوونه شدي؟! «
سحر: » آخه مي ترسم اين پسره دفعه ي بعدي گل بياره بده دست خانم رمضاني ) مدير مدرسه ( و خيلي هم سفارش كنه به دست تو برسوندش!! خورشيد جان اين يارو از اون بچه پُروهاست!! اگه جلوش در نياييم ممكنه بيچاره ات بكنه!! «
خورشيد: » چي مي گي سحر؟! براي چي بيچاره ام بكنه!! «
سحر: » اگه بچه ها به خانم رمضاني اطلاع بدن برات بد مي شه... «
خورشيد: » آخه به من چه ربطي داره؟! مگه من به اين كاراش اهميتي مي دم؟! «
سحر: » نه... ميدونم تو كاري نمي كني... اما اگه خانم رمضاني بويي ببره اون وقت همه رو احضار مي كنه... بعد همه مي گن چرا چيزي به ما نگفتيد؟! «
خورشيد: » سحر بسه تو رو خدا... ديگه داري حوصله امُ سر مي بري!! «
سحر: » من به خدا راست مي گم!! «
خورشيد: » آره تو درست مي گي!! اما مطمئن باش خانم رمضاني بويي نمي بره تا وقتي من كاري نكردم از چي بترسم؟! براي چي طبل رسواييِ خودم رو بزنم؟! اين پسره هم مثل هزاران نفر ديگه مياد و مي ره!! ... اينم خسته مي شه!! «
با اين كه خودش هم به چيزهايي كه مي گفت اعتقادي نداشت... اما انگار آرام تر شد و با خود گفت: » خيلي نبايد جدي بگيرمش!! «و بعد يك دفعه پرسيد:
» سحر؟! محسن خبري از حسام نداره؟! «
سحر: » نه فكر نكنم... هفته ي قبل اين جا بودن ديگه... فكر نكنم حالا حالاها بتونن بيان... «
خورشيد: » اگه دلش تنگ مي شد مي اومد!! «
سحر: » وسط درس دانشگاه دلش هم تنگ بشه كاري نمي تونه بكنه!! «
خورشيد كه به شدت احساس دلتنگي مي كرد بغض كرد و گفت:
» دلم مي خواست امروز مي اومد... خيلي وقته كه نديدمش!!«
سحر با تعجب نگاهش كرد و گفت:
» خورشيد؟! چه ات شده؟ تو كه تا چند دقيقه پيش صداي خنده ات گوش همه رو كر كرده بود... چرا اين جوري شدي؟ چرا يادم حسام افتادي؟! نكنه به خاطر اين پسره است!!? «
دل خورشيد لرزيد و با دستپاچگي گفت:
» يعني چي؟! «
سحر: » مي گم اين پسره روي اعصابت رفته... اين طوري شدي!! «
خورشيد: » نمي دونم... دلم يه دفعه هواي حسامُ كرد!! «
سحر با مسخرگي گفت:
» قربون دلت!! ترسوندي منو!! «
خورشيد: » نمي دونم چرا يه دفعه مضطرب شدم... مي گم شايد حسامُ ببينم خوب بشم!! «
سحر: » واسه 28 صفر كه نذري دارن شايد بياد... «
خورشيد: » آخ جون راست مي گي!! «
سحر: » شايدم نياد!! «
خورشيد با اخم نگاهش كرد و گفت:
» بميري كه نمي توني شاديمُ ببيني... «
سحر مي خنديد در اصل چيزي كه فكر خورشيد را به شدت مشغول كرده بود رفتارهاي عجيب و غريب كسري بود... دوست نداشت فكر هيچ مردي ذهنش را مشغول كند... به جز حسام... اما كسري لحظه به لحظه كاري مي كرد كه ذهن خورشيد نا خواسته مشغول به او مي شد!!
جمعه بود... اتاق پذيرايي از هواي گرم بخاري دم كرده بود... خورشيد و مهرداد هنوز خواب بودند... انگار هيچ كدام دلشان نمي خواست رختخواب گرم و راحتشان را ترك كنند....
آقاجون و مامان مهري صبح زود به ديدن عموي بزرگ خورشيد رفته بودند... تا سري به او بزنند.... صداي زنگ در بدترين صداي ممكن در ان لحظه بود كه به گوششان رسيد!!مهرداد كه بعيد بود شنيده باشد سرش تا كمر زير لحاف بود!!
خورشيد خواب آلود لگدي به مهرداد زد و صدايش كرد... اما هيچ صدايي از مهرداد درنيامد... به جز اين كه خود را جا به جا كرد و راحت تر از قبل خوابيد.
خورشيد: » پاشو تنبل دارن در مي زنن!! «
عاقبت ناگزير از ترك كردن رختخواب، غرغركنان روسري برداشت و به سوي در رفت... در را باز كرد.... ناگهان چشمهايش باز شدند.... و ضربان قلبش شدن گرفت. عجولانه دستي به روسري اش كشيد و عقب رفت و سر به زير انداخت و گفت: »سلام....«
حسام نزديك شد ... نگاه نمي كرد... لبخند كمرنگي روي لب داشت جواب داد:
» سلام...«
بعد در حالي كه ظرف بزرگ و دربسته اي را جلوي خورشيد مي گرفت گفت:
» ببخشيد از خواب بيدارتون كردم... نذري براتون آوردم...«
خورشيد كه حالا لبخند پهناي صورتش را گرفته بود ظرف را از حسام گرفت و گفت:
» مرسي... دستتون درد نكنه... نذرتون قبول!! «
حسام با چهره اي برافروخته از شرم، نگاه سياهش را به خورشيد داد و زير لب گفت:
» قابل شما رو نداره....«
خورشيد: » فكر نمي كردم امسال موقع نذري اتون اين جا باشين!! «
حسام: » خودمم فكر نمي كردم بتونم بيام.... اما خب... قسمت بود كه بيام!!«
خورشيد لبخندي زد و گفت:
» چه قسمت خوبي!! «
حسام با شرمندگي و التهاب دوباره نگاهش كرد و لبخند زد و گفت:
» با اجازه اتون!! «
خورشيد: » صبر كنيد... ظرفش!! «
حسام: » باشه بعد...«
و خورشيد را ترك كرد.خورشيد لبخندزنان با خود گفت: » بَدَم نبود!! «
تا جايي كه مي توانست با نگاهش رفتن حسام را بدرقه كرد....صداي مهرداد را شنيد مهرداد بالاي پله ها ايستاده بود و يك وري خورشيد را نگاه مي كرد...
مهرداد: » كي بود؟ «
خورشيد با لبخند گفت:» حسام... نذري آورده!! «
مهرداد ابروها را بالا انداخت و گفت:
» باريك الله حسام!! چه سحرخيز!! «
خورشيد درحالي كه به سوي پله ها مي آمد گفت:
» اون كي تا ديروقت خوابيده كه حالا بخوابه؟! «
مهرداد: » تو از كجا مي دوني اون تا دير وقت نمي خوابه؟ «
خورشيد لبخندي زد و داخل خانه شد... او فكر مي كرد هر چيزي كه راجع به خصوصيات ذاتي حسام وجود دارد مي داند...به خاطر اينكه دوستش دارد...
مهرداد: » راستي حسام كي اومده؟! «
خورشيد: » نصف شب رسيده...«
خورشيد در ظرف را برداشت و گفت:
» مهرداد... شله زرده... چقدر هم تزيينش قشنگه... دستش درد نكنه!!....«
مهرداد: » دست كي؟! فاطمه خانم كه پخته يا حسام....?! «
خورشيد خنده اي كرد و گفت:
» اول حسام... بعد هم... حسام.... آخرش هم فاطمه خانم!! «
مهرداد: » بابا، بازم با انصافي!! فكر كردم مي خواي بگي آخرش هم حسام!! «
خورشيد خيلي سرحال بود... آنقدر كه تا سفره را انداخت به سوي گوشي تلفن دويد... و شماره خاله سيمين را گرفت...
خورشيد: » الو سلام...«
محمود آقا: » سلام خورشيد خانم...«
خورشيد: » عمو محمود... ببخشید زود زنگ زدم بيدار بوديد؟ «
محمود آقا: » آره... عزيزم خيلي وقته بيداريم... پري كنار من نشسته... داره بال بال مي زنه «
خورشيد از ته دل خنديد و گفت:
» پس لطفا گوشي رو بهش بدين...«
عمو محمود: » خداحافظ خورشيد جان... سلام به همه برسون.«
خورشيد: » خداحافظ عمو محمود...«
پري: » سلام... چي شده خورشيد؟ «
خورشيد: » عادي رفتار كن... يعني چي مي گي چي شده!! الان خاله اينا شك مي كنن ديوونه!! «
پري: » آهان... آره ... فيزيك هم تا صفحه 68 خونديم!! «
خورشيد: » آهان... اينه... ببين امروز حسام برامون نذري آورد!! «
پري جيغ خفيفي كشيد و گفت:
» تو رو خدا؟! راست مي گي؟! «
خورشيد: » عادي رفتار كن!! «
پري: » منم توي شيمي خيلي مشكل دارم...«
خورشيد: » مطمئن نيستم ايمان هم اومده باشه!! «
پري: » ولي من مطمئنم كه تو مي توني باهام كار كني!! «
خورشيد: » خب حالا يعني اينكه مي خواي راه بيافتي؟! «
پري: » آره حتما... تو رو خدا!! «
خورشيد:» پس گوشي رو بده به خاله...«
پري: » قربونت برم!! «
خاله سيمين كه گوشي را گرفت خورشيد شروع كرد با آه و ناله از سختي درس ها گفتن و اينكه اگر با هم كار نكنند كارشان به جاهاي باريك خواهد كشيد...
خاله سيمين: » اگه شما هم سن نبوديد پس چي كار مي كردين؟! لابد پري هر سال بايد رد مي شد!! «
خورشيد: » خاله داري وقتُ هدر مي دي!! «
خاله سيمين: » باشه پري رو مي فرستم با عمو محمود بياد...«
يك ساعت بعد، پري و خورشيد در كنار هم بودند...
مهرداد: » خورشيد.... جايي نريدها!! من تا ساعت 3 برمي گردم...«
خورشيد: » مهرداد... فقط ظهر مي ريم مسجد!! «
مهرداد نزديكش آمد و گفت:
» باز اين حسام خان اومد؟! شما عابِد شدين؟!«
خورشيد: » مهرداد اذيت نكن به خاطر اون نيست....«
مهرداد: » آره آره قانع شدم... تا مامان اينا نيومدن هيچ جا نريد!! «
پري: » واي باز تو شروع كردي مهرداد؟ «
مهرداد: » پري خانوم نكنه به خاطر مسجد محل ما اين همه خودتونُ زابراه كردين؟«
پري: » نخير به خاطر شيمي اومدم... تازه مسجد مي ريم چون حوصله مون سر مي ره!! «
مهرداد: » پس بهتر بود با عمو محمود يا مي رفتي سينما يا شهربازي... تا جايي كه من مي دونم مسجد ما چيزي براي سرگرمي نداره!! فقط نماز مي خونن!! «
خورشيد: » خدايا ما از دست اين مهرداد چي كار كنيم؟! «

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / kesi-mi-ayad | کسی می آید بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites