تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

kesi-mi-ayad | کسی می آید

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 20 Apr 2014 20:03 | Edited By: paridarya461
پري: » برو سحرُ صدا كن...«
مهرداد: » پس مي ريد گردش؟! «
پري: » آخه اون بيچاره هم تنهاست!! «
مهرداد: » خورشيد به خدا اگه به جز مسجد جاي ديگه اي بريد خودتون مي دونيدآ... «
خورشيد خنديد و سري تكن داد.
مهرداد: » جدي مي گم به ابوالفضل!!«
خورشيد: » آخه كجا رو داريم بريم سر ظهري!! «
مهرداد: » خيلي خب...«
پري خوشحال و خندان پله هاي حياط را به سوي اتاق ها طي كرد و گفت:
» خورشيد بدو وضو بگيريم... «
مهرداد در حاليكه بند كفش هايش را مي بست گفت:
» ساعت يازده است!! از الان وضو مي گيرين؟!... خدا يك عقل به شما دو تا بدبختا بده!!«
خورشيد خنده كنان به سوي پله ها رفت و بلند گفت: » الهي آمين !!«
اين كه هر دو در خانه تنها بودند بهترين حسِ دنيا بود!! مجبور نبودند پچ پچ كنند.... مي توانستند تا جايي كه مي توانند فرياد بزنند و نام حسام و ايمان را بارها در جمله هايشان بياورند بدون آنكه بترسند كسي صدايشان را بشنود... اما انگار عادت كرده بودند پچ پچ كنند....
پري پچ پچ كنان گفت: » سحر هم مياد؟ «
خورشيد: » صداش مي كنيم ببينيم چي مي شه!! «
پري: » خدايا چي مي شه امروز ايمانُ ببينم؟! «
خورشيد: » حالا چرا اين همه پچ پچ مي كنيم... مي تونيم بلند حرف بزنيم...«
بعد هر دو با صداي بلند خنديدند....
خورشيد: » اگه مامان مهري بود حالمونُ جا مي آورد كه توي همچين روزي مي خنديم!!«
پري: » خب يه زنگ به سحر بزن ديگه!! «
بعد از دقايقي سحر هم به آن ها ملحق شد...
سحر: » حالا چي شده يه باره هواي مسجد به سرتون زده!! «
خورشيد: » آخه جز مسجد كجا مي تونيم ايمان و حسامُ ببينيم؟! «
سحر: » فاطمه خانم براتون نذري آورد؟! «
خورشيد خنديد و قيافه گرفت و گفت:
» نخير آقا حسام لطف كردن!! «
سحر: » راست مي گي؟!! «
خورشيد سرش را به علامت تاييد تكان داد .... باز خنديد...
سحر: » چيزي نگفت؟! تو چيزي نگفتي؟! «
خورشيد: » اي بابا...«
و بعد آهي كشيد...
پري: » به خدا داره صداي اذان مياد... زود باشين...«
همان طور كه خورشيد حدس زده بود حسام و ايمان توي حياط مسجد با حاج آقا موسوي، امام جماعت مسجد، مشغول صحبت بودند.... از همان لحظه ي ورود دخترها به حياط، ايمان متوجه ي آنها شد و نگاهش را به سرعت معطوف به حسام كرد... خورشيد ثقلمه اي به پري زد تا احيانا رفتار غيرعادي نكند... هر سه از درِ مخصوص خانم ها وارد شدند... خورشيد همانقدر كه مي دانست حسام داخل حياط است برايش كافي بود ... انگار صدبار او را ديده است !
دلش آرام گرفته بود... بوي عطر مسجد را دوست داشت نفس عميقي كشيد حميده خواهر حسام كنار فاطمه خانم نشسته بود... با ديدن دخترها لبخند نرمي زد... و به مادرش چيزي گفت... فاطمه خانم بلافاصله سرچرخاند و با ديدن خورشيد از جا برخاست و صدايش كرد...
خورشيد جان بياييد اينجا مادر...
خورشيد هيجان زده و برافروخته سلام و عليك كرد و پشت سر فاطمه خانم به صف نشستند....
فاطمه خانم نگاهشان كرد و گفت:
» خورشيد جان چرا كم پيدايي اِن قدر؟! مامان و بابا خوب هستن؟! «
و بعد رو به پري و سحر هم احوالپرسي كرد و ادامه داد:
» مسجد جاي شماهاست... سعي كنيد اون چند دقيقه استراحت مابين درس خوندن رو بزاريد وقت نماز كه بتونيد بياييد مسجد... تابستون بيشتر مي اومدين...«
خورشيد لبخند شرمگيني زد و مثل آدم هاي مقصر گفت:
»به خدا درس هامون سخت شده...«
فاطمه خانم: » مي دونم مادر... مي دونم...«
گفتگويشان با صداي مُكبر به پايان رسيد.
از مسجد كه خارج شدند پري گفت:
» كاش صبر مي كرديم!! «
خورشيد: » اگه مي خواستي صبر كني تا حسام اينا بيان بايد بگم زحمت بي خود مي كشيدي.... حسام حالا حالاها اينجاست!! ايمان هم از بخت بد تو چسبيده به اون!! «
پري: » ايمان بيچاره رو بگو!! انگار مي خواست يه چيزي به من بگه!! «
خورشيد نگاه خنده داري به پري انداخت و گفت:
» تو كه اهل توهُم نبودي!! «
پري جدي شد و گفت:
» به خدا... اينطور حس كردم!! «
سحر : » اصلا يه لحظه شد همديگه رو ببينين!؟ چه جوري اينطور حس كردي؟! «
پري: » بريد بابا شما حاليتون نيست!! «
از مسجد تا كوچه خودشان، چند خيابان فاصله بود... آنها آنقدر آرام و آهسته قدم برمي داشتند كه آب توي دلشان تكان نمي خورد...
خورشيد: » واي!! «
پري: » چي شد؟! «
سحر: » خودشه... يا پيغمبر!! كسري بود... خورشيد ديديش؟! «
خورشيد: » آره... بچه ها بجنبيد!! «
پري: » بازم بدو بدو؟!! «
كسري ترك موتور سواري نشسته بود با ديدن انها موتوري دور زد و كسري مقابلشان پياده شد... تا نزديك همديگر شدند...
كسري با لبخند گفت: » سلام خورشيد خانم؟!! «
خورشيد بي آنكه حرفي بزند و يا نگاهي بكند به راه رفتن ادامه داد....
سحر: » آقا مزاحم نشين...!! «
كسري: » والله من با شما كاري ندارم!! با خورشيد خانم كار دارم!! «
سحر: » خورشيد خانم هيچ كاري با شما نداره... آقا مزاحم نشين...«
پري عصبي بود و دلش مي خواست چيزي بگويد....
كسري: » خورشيد خانوم زبون ندارن؟! «
پري: » آقا چي مي خواي؟! برو ديگه!! «
كسري عصبي شد... مثل ديوانه ها درست مقابل خورشيد ايستاد... و راهش را بست و مانع رفتنش شد و گفت:
» صبر كن... امروز ساعت 6 توي پاساژم... مي خوام كه بياي!!....«
خورشيد سر بلند كرد و رُخ به رُخ يكديگر را نگاه كردند... نگاه جدي كسري... لحنِ كلامش ... تُن صدايش ... همه اعتماد به نفس خورشيد را مي گرفت... دلش به شور افتاده بود و ترسيده بود.... هزاران فكر مثل برق توي مغزش جرقه مي زدند و مي گذشتند.... اگه حسام پشت سرمون بياد و اينو دوباره ببينه چي؟... اگه ساعت 6 بشه و دوباره نرم چي؟! اگر برم؟! نه!! مگه مي شه برم؟! اصلا واسه چي برم؟! واي الان كسي ما رو ببينه!!....
اخم ها را درهم كشيدو گفت:
» آقا از سر راهم بريد كنار...«
كسري: » امروز ساعت 6 توي ديدارم...«
بعد از سر راه خورشيد كنار رفت... روي موتور پريد و رفتند...خورشيد شُل و وِل و سنگين شده بود.... حس مي كرد براي لحظاتي نه چندان كوتاه اصلا نفس نكشيده!!
پري نفسي از ته دل كشيد و گفت:
» عجب ديوونه ايه!!«
سحر: » حالا باز خدا رحم كرد!! گاهي كارهايي مي كنه كه آدم شاخ در مياره!! «
خورشيد: » واي بچه ها... حالم خيلي بده.. شانس آورديم... خيابون خلوته!! اگه كسي، آشنايي ما رو مي ديد چي؟!!!!«
پري: » حالا ساعت 6 چي كار كنيم؟! يه وقت نياد درِ خونه تون!! از اين ديوونه هر چي بگي بر مياد!! «
خورشيد: » حالا هي تو دلِ منُ خالي كن خب؟! «
پري: » تو كه ديگه بهتر مي شناسيش...دروغ كه نمي گم... ديگه بهتره به مهرداد بگيم...«
خورشيد: » پري.... مهردادُ درگير بكنم....از درس و زندگي مي افته!! مهرداد اگه بفهمه اين يارو اينطوري سمجه كار دست خودش مي ده. «
پری: » آدم خطرناكيه...اما خب... كاش ايمان هم يه ذزه خطرناك بود!! يه ذره از اين ديوونه بازي ها در مي آوُرد!! «
سحر: » آره والله!! آدم هوس مي كنه يكي اينطوري دوستش داشته باشه!! «
خورشيد: » پس نگين من بدم نمياد... بگين شما ها حسرت به دل موندين!! «
پري: » من مي گم نكنه واقعا اين همه تو رو مي خواد؟! «
خورشيد: » يعني چي!! خب معلومه كه ميخواد!! «
پري: » خيلي هم به خودت مطمئن نباش!! بعضي از پسرها تا وقتي دختره تحويلشون نمي گيره همين طوريند... جعفر درازه...«
كه خورشيد و سحر يك دفعه داد زدند:
» اَه بس كن پري!!...«
پري: » زهرمار بدبختاي بي ذوق!! ترسيدم!! «
سحر: » آخه تو جعفر دراز رو با اين يارو يكي مي كني؟! «
پري: » مگه تو جعفردرازه رو ديدي؟ خيلي از اين پسره بهتره!! «
خورشيد از خنده ريسه رفته بود!!
پري: » منم اگه يه عاشقِ ديوونه داشتم همينطوري كيف مي كردم!!! «
خورشيد: » من از اون ديوونه خوشم نمياد!! «
پري: » خدا از دلت بشنوه!!...«
خورشيد: » من از آدم هايي كه ديوونه بازي در ميارن خوشم نمياد!! «
پري: » آدم عاشق ديوونه بازي در مياره ديگه!! «
خورشيد جدي شد و گفت:
» پس يعني حسام... كه هيچ وقت از اين كارا نمي كنه عاشقم نيست؟! «
پري لب ورچيد و گفت:
» نمي شه گفت!! در مورد حسام قضيه فرق مي كنه!! اخه اون آدم با اعتقاديه... به يه چيزايي اعتقاد داره كه اجازه نمي ده اين سبك سري ها رو بكنه...!! «
سحر: » باريك الله!! چه خوب حرف مي زني... تاثير جعفر درازه است يا ايمان؟!!! «
تمام روز را در كنار هم نشستند و درباره ساعت 6 و پاساژ ديدار حرف زدند!!
سحر: » چه علاقه اي به پاساژ ديدار داره!! «
خورشيد: » معلومه به جز اونجا، جاي ديگه اي رو توي اين محل بلد نيست!! «
پري قيافه اي گرفت و گفت:
» مي خواي بگي بچه اون بالا بالاهاست و از اين محله ها سر در نمي ياره!! «
خورشيد: » به قيافه اش و به تيپش كه مياد... به رفتارشم!! «
پري: » حيف كه ديگه نمي تونيم بريم بيرون... و الا ساعت 6 از اون جا رد مي شديم يه زبون درازي اساسي بهش مي كردم!! «
صداي زنگ در آمد... معلوم بود حسين آقا و مامان مهري آمدند...
خورشيد: » پري تو رو خدا تو برو درُ باز كن!! «
پري در حالي كه از جا بلند مي شد و ژاكت مي پوشيد گفت:
» تو رو خدا ببين!! توي اين دوره زمونه كه مردم پرده هاي خونه اشون رو هم كنترلي كردن!! شما يه آيفون ندارين درُ باز كنيد!! بايد مثل اسكيموها يه خروار بپوشيم و شال و كلاه كنيم... دو فرسخ راه بريم تا به در برسيم!! ... پسر بچه پشت در باشه تا به در برسيم و بازش كنيم سبيل در آورده!! «
خورشيد خنديد و گفت:
» خونه قديمي حالش معلومه ديگه!! «
صداي سلام و عليك و ماچ و بوسه ي پري با مامان مهري مي اومد...
صداي آقاجون مي آمد كه مي گفت: » چرا تو اومدي دروباز كني دخترم؟! «
و صداي معترض پري: » عمو حسين آخه چرا يه زنگ جديد نمي گيرين!! «
عمو حسين با خنده گفت: » تنبلي عمو جون... تنبلي!! ... اما انشاالله يه جمعه بايد وقت بذارم براي همين كار!! «
مامان مهري ادامه ي حرف آقاجون را گرفتو گفت:
» كه اون جمعه 30 ساله نيومده و معلوم نيست اصلاً بياد!! «
هر سه خنده كنان وارد خانه شدند.

Signature
     
#22 | Posted: 20 Apr 2014 20:38 | Edited By: paridarya461
پري و خورشيد وانمود مي كردند مشغول درس خواندن و تمرين حل كردن هستند.
پري يواش گفت: » كاش مي شد يه بار ديگه بيرون بريم!! «
خورشيد: » ايمانُ كه ديدي... ديگه چي مي خواي؟! «
پري: » آخه اون ديدن بود؟! «
خورشيد: » ديگه از اون دست و پا چلفتي ها بيش از اين نمي شه انتظار داشت!! ما بايد براي ديدن اون ها نقشه بكشيم كلي جون بكنيم تا مامان اينا رو راضي كنيم بيرون بريم بعد چي؟!يك لحظه هم نگامون نكند!! بدبخت هاي ترسو!! امروزو ببين!! كلي حرف خورديم تا بالاخره رفتيم مسجد!! ... پري تو رو خدا از ما تابلوتر تو دنيا هست؟! «
پري: » خب!! مثلاً قرار بود چي كار كنيم؟«
خورشيد: » مي خوام بگم مسخره نيست ما براي ديدنِ اون دوتا اين همه زحمت مي كشيم اون وقت اونا اصلا براشون فرق نمي كنه!! يه بار شده اونا يه تلاشي براي ديدن ما بكنند!!? «
پري: » مگه صبح حسام واست نذري نياورد؟ «
خورشيد: » آخه چه فايده!! نه يه حرفي.... نه كلامي... نه اشاره اي!! خيلي دست و پا چلفتيه!! من داشتم سر حرفُ باز مي كردم طبق معمول جا خالي كرد و رفت!! «
پري خنديد و گفت:
» خب... بچه مثبت رو دوست داشتن همينه ديگه!! وِ الا تو كه كشته مُرده كم نداري....!! نمونه اش همين كسري!! «
خورشيد: » يعني الان اومده؟! «
به ساعت نگاهي كرد ...
پري نگاهش را تعقيب كرد و گفت: » 5 دقيقه مونده؟!! «
پري: » نكنه دلت مي خواد بري كلك!! «
خورشيد: » نه بابا... فقط يكهو نگران شدم....«
پري: » راستشُ بگو ...نظرت درباره اش چيه!?! «
خورشيد: » راستش.....چه طور بگم؟...فكرمُ مشغول كرده...گاهي بهش فكر مي كنم...باورت مي شه اون لحظه اي كه مي بينم دارم بهش فكر مي كنم از خودم بدم مياد كه به جاي حسام به اون فكر مي كنم!! «
پري: » هر كس ديگه اي هم بود مثل تو فكرش درگير مي شد....تازه به نظر من تو خوب داري مقاومت مي كني!! آخه اون يه لا قبا نيست كه!! آدم بي خيالش بشه!! طرف خيلي با كلاس و خوش تيپه...قيافه اش جذابه!! لباس پوشيدنش، امروزي و مد روز! كارهاي عجيب و غريبش هم خيلي هيجان آوره....آدم... ياد قهرمان هاي فيلم ها مي افته!! معلومه كه ذهنت درگير مي شه!! «
خورشيد: » خب... همين منُ مي ترسونه!! «
پري: » آهان موضوع همين جاست.... تو كه تا حالا مقاومت كردي نبايد يه دفعه كم بياري!! بايد اِن قدر طاقت بياري تا بالاخره بفهمي منظورش چيه؟! ...اگه توي فكر دوستي و اين حرفاست كه خب بالاخره خسته مي شه وقتي مطمئن شد كه تو اهل اين چيزا نيستي....«
خورشيد: » يعني تو فكر مي كني يه نفر اين همه خودشُ خسته مي كنه به خاطر دوست شدن!! «
پري: » آره!! چرا كه نه!!.... اون از اين كارا خوشش مياد... شايد همين كه تو بهش رو نمي دي و كوتاه نمي ياي جذابيت كارو براش بالا مي بره!! شايد مي خواد شانس خودش رو محك بزنه!! شايد مي خواد ببينه تا كجا بايد پيش بره تا دلت رو بدست بياره!! بعضي از مَردا اين قسمتِ كار براشون لذت بخشه... همين تعقيب و گريز ها!! خيلي ها هم تمام عشق و عاشقي شون چند ماه بيشتر طول نمي كشه!! وقتي با طرف با سختي تمام دوست شدن، بعد دلشونُ مي زنه!! عشق هم تموم مي شه!! «
خورشيد: :» حالا اگه اين پسره قصدش دوستي نبود چي؟! «
پري: » خب بياد خواستگاري!!«
خورشيد: » ولي من كه حسامُ دوست دارم!! «
پري: » خب بهش جواب رد مي دي!! ولي اين يارو قصد داره تو رو عاشق خودش بكنه !! خيلي تابلوهه!! «
خورشيد: » آخه واسه چي؟! «
پري: » واسه اينكه اگه اومد خواستگاري مطمئن باشه جواب رد نمي شنوه!! «
پري ادامه داد: » اما به هر حال... تو مثل يه سرگرمي بهش نگاه كن... مثل همه اونهايي كه سوسكشون مي كني!! سوسكش كن....! «
خورشيد: » به قول خودت اين مثل همه اونا نيست كه بتونم سوسكش كنم!! «
پري: » يه كم صبر كن بالاخره اينم يه كاري مي كنه كه مجبور بشي سوسكش كني!! «
آبان ماه بود...بعد از ماجراي قرار گذاشتن كسري و نرفتن خورشيد چند روز از كسري خبري نشد... حال و روز خورشيد هم چندان تعريفي نداشت.... يك جور خاصي كه دليلش را نمي فهميد عصبي بود و حوصله كسي را نداشت، از مدرسه آمد با كوله بارش كنار بخاري نشست و به گُل هاي قالي خيره ماند.... احساس بدي داشت، احساس تنهايي.... كنار بخاري دراز كشيد و چشم ها را بست....
مهرداد در را باز كرد و با ديدن خورشيد كه كنار بخاري خوابيده بود با تعجب گفت:
» اِ جوجو كي اومدي؟!«
بعد به سراغ مامان مهري رفت و گفت:
» خورشيد چرا خوابيده؟! «
مامان مهري: » مگه خورشيد اومده؟! «
مهرداد ابروها را بالا داد و همانطور كه از آشپزخانه خارج مي شد گفت:
» مرسي مامان شما به كارت برس!! «
كنار خورشيد رفت و آرام تكانش داد...
خورشيد از لاي پلكها نگاه بي رمقي به او انداخت...
مهرداد: » چرا اينجا خوابيدي؟! «
خورشيد: » منظورت چيه؟! پس كجا بخوابم.... برم تو كوچه خوبه؟! «
مهرداد: » چته جوجو؟! چرا هاپو شدي امروز؟«
خورشيد: » مهرداد اصلا حوصله ندارم...«
مهرداد: » تنبل حداقل اون مقنعه رو از سرت در بيار...مانتوت رو در بيار اين چه وضعيه!! هنوز از راه نرسيده ولو شدي!! خب چت شده؟! «
خورشيد خميازه اي كشيد و گفت:
» هيچي....خسته ام.... سلام!! «
مهرداد: » عليك سلام... پاشو بريم ناهار بخوريم.«
خورشيد: » مهرداد خيلي سردمه...مي شه سفره رو بياري اينجا؟! «
مهرداد چشم غره خنده داري به او رفت و گفت:
» پاشو بچه پرررو!! «
خورشيد: » تو رو خدا داداشي؟! «
صداي زنگ در بلند شد...
مهرداد: » تا من سفره رو ميارم، تو مي ري درُ باز مي كني!! «
خورشيد: » اَه من كه نمي رم مهرداد!! «
مهرداد: » بدو تنبل.... حتما سحره!! «
خورشيد غرغركنان گفت:
» پري راست ميگه!! توي عصر تكنولوژي ما يه آيفون نداريم در و باز كنيم!! «
مهرداد با صداي بلند گفت:
» نه كه پري خانم توي پنت هاوس زندگي مي كنند!! «
خورشيد كه در را باز كرد... سحر با چشمان پر از هيجان و شادش گفت:
» يه خبر خوب! جمعه عروسيه!! «
خورشيد كه از شادي سحر به وجد آمده بود با دهاني كه از خنده باز بود و چشماني كه انگار همان دَم، برق شادي و اميد را در آن دميدند گفت:
» عروسي كي؟!«
سحر لبهاي خندانش را روي هم فشرد و گفت:
» حدس بزن!! «
خورشيد كه مغزش اصلا كار نمي كرد... دست سحر را گرفت و گفت:
» حالا بيا تو...«
و بعد با خود گفت: » يعني عروسي كيه كه به من ربط داره و من بايد خوشحال بشم!! «
سحر تاب نياورد و با چشمان قهوه اي اش خيره شد به خورشيد و گفت: » حامد!!«
سحر: » اَه... داداش حسام نابغه!! «
خورشيد: » واي.... راست مي گي؟!.... آخ جون...آخ جون... با هر آخ جوني كه مي گفت بالا مي پريد ... حالا كي هست؟! «
سحر: » براي جمعه...همه رو دعوت كردن...همين روزا كارت ميارن!! «
خورشيد: » واي فكرشو بكن...خونه حسام اينا!! اگه پري بفهمه!! از خوشحالي مي ميره!! «
صداي جيغ و ويغشان مهرداد را به حياط كشاند...
مهرداد: » چتونه؟!...جوجو؟! نه به اين كه مثل يه جوجوي نيوكاسلي كنار بخاري ولو بودي ...نه به حالا!! چي شد يه دفعه!! «
سحر: » سلام...«
مهرداد: » عليك سلام خانم خانما! «
سحر خنديد و گفت: » خوبيد؟! «
مهرداد: » آره... تازه قرصامُ خوردم!! خانم دكتر...«
سحر از خنده ريسه رفت و بعد گفت:
» شما كي جدي مي شين؟! «
مهرداد جدي نگاهش كرد و گفت:
» هر وقت زن بگيرم! «
خورشيد و سحر با تعجب نگاهش كردند...
مهرداد: » چيه؟! شما هر غلطي دلتون مي خواد مي كنيد اون وقت من حرفشم نمي تونم بزنم؟!... بياييد بالا سرده!! «
عصر آن روز، فاطمه خانم و حاج آقا مرتضي به خانه شان آمدند... و كارت عروسي حامد را تقديم كردند...
فاطمه خانم: » مهري خانم مي خوام اولين نفري باشي كه توي اين مجلس قدم ميذاري! «
مامان مهري: » قربونت برم...باعث افتخار ماست. «
فاطمه خانم: » قدمتون روي چشم...خورشيد جون رو حتما بياري ها «
مهري خانم: » والله خورشيد كه هلاكِ جشن و عروسيه...حتما مياد...«
فاطمه خانم: » آقا مهرداد هم كه ديگه بايد بياد به حسام كمك كنه...«
مهرداد كه توي آشپزخانه كنار خورشيد چاي را در استكان هاي كمر باريك مي ريخت گفت:
» مي شنوي مامان چي مي گه؟! خوشم مياد خوب آدمُ ضايع مي كنه...!! «
و بعد جمله مامان مهري را زير لب تكرار كرد: خورشيد هلاك جشن و عروسيه!!...و ريز ريز خنديد و ادامه داد: نه بابا خورشيد هلاكِ حسام جونه!!
خورشيد كه ميوه ها را مي چيد پقي زد زير خنده...
هر دو آنقدر خنديدند كه باز صداي مامان مهري بلند شد : » مهرداد جان....«
آن روز از هميشه سرحالتر بود.... اصلا دلش نمي خواست با ماندن در رختخواب ساعات و لحظه هايش را از دست بدهد.... بنابراين با عجله برخاست و رختخوابش را فوري جمع كرد....
مامان مهري نان تازه خريده بود و با حسين آقا كنار سفره، صبحانه مي خوردند...آن ها عادت داشتند هر روز صبح زود كنار هم صبحانه بخورند و جمعه ها اين عادت همراه با لذتي افزون تكرار مي شد...
خورشيد: » سلام. صبح به خير.«
حسين آقا: » آقاجون امروز بيشتر استراحت مي كردي...«
خورشيد: » نه...مي خوام برم حموم...ديگه خوابم نمياد...«
مامان مهري: » صبحونه نمي خوري؟! «
خورشيد: » اول حمام...«
خورشيد حوله را برداشت و به حمام رفت.... تمام مدت فقط به لحظه رفتن فكر مي كرد...
با خود گفت: حتما حسام تا حالا اومده...خدا كنه پري دير نكنه...واي چي بپوشم!!
سعي كرد ديگر بعد از ظهر و جشن و حسام فكر نكند....يك دفعه به ياد كسري افتاد... يك هفته مي شد كه خبري از او نبود...
خورشيد با خود گفت:» يعني چي شده؟...يه جوري مي اومد و مي رفت بهش نمي اومد كه خسته بشه!! ولي انگار بالاخره خسته شد!! آخه اونو چه به اين محل؟! چه به من!! «
بعد دوباره گفت: » خيلي هم دلش بخواد...مگه چمه؟! به اين ماهي به اين خوشگلي ام!! «
و خنديد و باز فكر كرد: »اصلا چه خوب شد كه ديگه نيومد...خدا كنه هيچ وقت هم نياد...فكرمٌ داغون كرده بود...«
صداي ضربه هايي كه مهرداد به در مي كوفت لرزه به جانش مي انداخت....
مهرداد: » صبح به اين زودي، اونجا چي كار مي كني؟! «
خورشيد: » زهرمار عزيزم....ترسيدم!! چته!! «
مهرداد: » پري زنگ زده...بيا بيرون ديگه!! «
مهرداد: » مي خوام برم در خونه اشون زنبيل بزارم؟!«
خورشيد: » خونه كي؟! «
مهرداد: » خونه حسام اينا...«

Signature
     
#23 | Posted: 20 Apr 2014 21:11 | Edited By: paridarya461
خورشيد بعد از دقايقي حوله به سر از حمام بيرون آمد...
مامان مهري و حسين آقا هنوز توي اتاق نشيمن، كنار هم چاي مي خوردند و صحبت مي كردند... حسين آقا راديو ضبط كهنه اي را كه به زور صدايش در مي آمد تعمير مي كرد.... اين هم عادتي بود شايد براي حسين آقا پُر از لذت!! و هر جمعه همان ساعت بعد از صبحانه اجرا مي شد!!
مامان مهري: » سرتُ خوب بپيچ مادر...سرما نخوري.... بدو برو كنار بخاري «
مهرداد: » چه خبره ساعت 7 رفتي حموم؟! «
خورشيد: » چيه؟! سحرخيزي ايرادي داره؟! «
مهرداد: » عروسي خودت كي مي ري حموم؟! فكر كنم ساعت 2 نصف شب شروع مي كني به شستن تا صبح!! «
خورشيد شكلكي درآورد و گفت:
» به تو چه اصلا!! «
مهرداد: » حالا واسه چي پري رو مي كشوني اينجا؟! مگه اونو هم دعوت كردن؟! پري چه ربطي داره به داداش حسام!! «
مامان مهري: » مهرداد جان ديگه داري خيلي فضولي مي كني حواست هست؟! «
مهرداد خنديد و گفت: » نه مامان حواسم نبود... خوب شد ياد آوري كردين...متشكرم!!...«
خورشيد خنديد و گفت: » بامزه...«
مامان مهري: » خورشيد جان بيا چايت سرد شد...«
هوا رو به تاريكي مي رفت...مامان مهري چادر سفيد مجلسي سرش كرد و گفت:
» بچه ها زود باشيد...حالا اِنقدر معطل كنيد يه گُله جا هم گيرمون نياد!!, «
خورشيد پيراهن حرير سفيدش را پوشيده بود..كمي آرايش كرده بود و موهاي لوله لوله اش را جمع كرده بود مثل يك فرشته خيال انگيز شده بود.... پري هم پيراهن آبي روشن پوشيده بود و موهاي كوتاهش را سشوار كشيده بود و دستي به صورتش برده بود...
مهرداد نگاهي به آنها انداخت و گفت:
» به سلامتي... از عروس جلو زدين!! «
بعد گير داد به پري گفت:
» پري واسه چي تو راه افتادي؟! «
خورشيد و پري يك صدا فرياد زدند:
» اِ....?!!«
مهرداد: » به خدا واسم شده يه سوال بزرگ !! اين همه راه كوبوندي اومدي اينجا واسه عروسي كه نه دعوت شدي نه بهت ربطي داره!! «
خورشيد: » پري محلش نذار...اين فضوله...«
پري كه هنوز توي آينه خودش را ورانداز مي كرد گفت:
» خورشيد ببين اين چادر بهم مي ياد؟!«
خورشيد و مهرداد نگاهي به هم انداختند....مهرداد در حالي كه سرش را تكان مي داد نُچ نُچ كنان اتاق را ترك كرد.
خورشيد خنديد و گفت: » خوشم مياد خيلي رو داري!! «
پري خنديد و گفت: » خب چي بگم؟! بنده خدا حق داره شك كنه من واسه چي دارم اينطوري هول مي زنم؟! براي همين ساكت بشم بهتره!! حالا اين چادر خوبه؟! «
خورشيد: » آره خيلي!! «
خورشيد هم چادرش را سرش كرد و چرخي زد.
پري: » خورشيد قراره تا اونجا اين شكلي بريم؟! مثل خاله قزي ها!! «
خورشيد: » آخه اين چادرا سبك تر از چادر مشكيه... موهامون خراب نمي شه! مگه تا خونه اونا چقدر راهه!!? «
مامان مهري فرياد زد:
» خورشيد....پري!!«
پري: » واي بدو خاله قاطي كرد!! «
حياط شلوغ بود و پر سر و صدا... عروس و داماد تازه رسيده بودند و همگي دورشان حلقه بسته بودند...
حاج آقا مرتضي... با ديدن حسين آقا و مهري خانم، پيش آمد و خوشامد گفت... فاطمه خانم هم به سويشان آمد... تا خانم ها را راهنمايي كند...
حياط بزرگ و قديمي چراغوني شده بود و همه جايش برق مي زد از تميزي... باغچه ي خيلي بزرگش با درختان گوناگون زيبايي حياط را چندين برابر كرده بود. خورشيد بي آن كه در آن شلوغي موفق به ديدار حسام شود مجبور شد به داخل خانه برود... يكي از آن مجلس هاي زنانه كه خورشيد حوصله اش را نداشت انتظارشان را مي كشيد براي آن ها بالاي اتاق بزرگ مهمان خانه چند صندلي خالي كردند مجلس شلوغ بود و... صداي همهمه تنها صداي موجود بود...
فاطمه خانم دايره ي بزرگي را در دست يكي از زن هاي همسايه گذاشت و گفت:
» زينت خانم... دست شما رو مي بوسه!! «
زينت خانم هم بدون معطلي شروع كرد به دايره زدن!!
پري و خورشيد از خنده ريسه رفته بودند... پري زير گوش خورشيد گفت:
» عروسي تو و حسام هم همين مدليه ها!! «
خورشيد فوري گفت: » حسام بي خود كرده... مگه من مي ذارم؟! من از عروسي توي خونه و دايره بازي اصلاً خوشم نمياد!! «
پري: » بدبخت! به خوش اومدن تو نيست!! اينا كه آهنگ گوش نمي دن!! «
خورشيد: » حسام گوش مي كنه... مجاز گوش مي كنه!! «
پري: » آخه سيد مرتضي چه مي دونه كدوم مجازه كدوم غيره مجاز... وقتي اجازه نده ديگه نداده!! دلت خوشه والله!! «
پري ، حميده خواهر حسام را كه پذيرايي ميكرد نشان داد و گفت:
» مي خواي ازش بپرسم حسام كجاست؟! «
خورشيد: » آره... اون وقت همگي بيرونمون مي كنن!! «
پري: » حسام كه اين جا نمي ياد... «
خورشيد: » اَه... پس من الكي اين همه به خودم رسيدم!! آخه اينم شد عروسي!؟ واي يكي بره جلوي زينت خانم رو بگيره!! سرم رفت!«
سحر و ايران خانم وارد شدند...سحر خنده كنان به سوي خورشيد و پري آمد... كت و دامن صورتي و توسي پوشيده بود كه خيلي به او مي آمد. سحر نزديكشان شد... خنده امانش را بريده بود...
پري: » زهر مار! به چي مي خندي؟! «
خورشيد: » به دايره زني حساسه!! خنده اش مي گيره... «
سحر كه اشك از چشمانش بيرون زده بود گفت:
» عروسي تو هم اين طوريه؟ «
خورشيد: » اِ... زهر مار به دوتاتون... چي كار دارين به عروسي من!? «
پري خنديد و گفت: » آره سحر جون!! منتهي دايره اشو من مي زنم... زينت خانم خيلي محشره... حتماً اون موقع سرش هم شلوغه!! «
خورشيد: » حسام باشه... هر چي شد، شد!!بچه ها كاش بريم توي حياط!! «
سحر: » محسن!...«
خورشيد و پري با هم گفتند: » اَه... نگي محسن اون جاست كه خفه ات مي كنيم!!«
سحر نگاهي به آن دو انداخت و گفت: » پس هيچي...!!«
خورشيد: » سحر، مهردادُ توي حياط نديدي؟!«
سحر: » مهرداد دم در وايستاده بود...«
خورشيد: » كاش بهش گفته بودم به بهانه اي ما رو صدا كنه همه امون بريم توي حياط... «
پري: » مگه فاطمه خانم مي ذاره ما توي حياط وايسيم؟! نديدي چه طوري هول هولكي ما رو چپوند تو اتاق؟!«
سحر: » بچه ها... دست بزنيد زشته!!«
پري: » به چه آهنگي بايد دست بزنيم؟!اين تَرق توروق ديگه دست زدن نداره...«
خورشيد: » براي آهنگ تَرَق توروق ما هم بايد شالاپ شولوپ دست بزنيم!!«
مامان مهري سرش را به آن ها نزديك كردو گفت:
» خورشيد... برو مادر ببين مهردادُ پيدا مي كني؟! ... نمي دونم كليدُ برداشته يا نه... ازش بپرس درُ قفل كرده؟!«
خورشيد: » بچه ها پاشين كه جور شد!!«
هر سه با چادرهاي سفيد راه افتادند... فاطمه خانم جلوي در گيرشان انداخت...
فاطمه خانم: » مادر، كجا مي ريد؟!«
خورشيد: » خسته نباشين فاطمه خانم... با مهرداد كار دارم...«
فاطمه خانم: » زود بياييدها!!...«
خورشيد هم لبخندزنان گفت: » چشم «
فاطمه خانم: » راستي خورشيد جان...اگه حسامُ توي حياط ديدين.... بگين بياد بالا....كارش دارم «
سحر لبخند زد و گفت: » فاطمه خانم....آقاحسام كه بالا نمي يان...بالا زنونه س!!?«
فاطمه خانم: » نمي خوام بگم بياد بالا.... پس زحمت بكشين به حسام بگين اون سبد ميوه ها رو از آشپزخونه حياط بياره اينجا...«
هر سه به ضرب از پذيرايي خارج شدند...آن چنان از ته دل مي خنديدند كه انگار به بزرگترين آرزويشان رسيده اند... خورشيد جلوتر از همه به سوي انتهاي حياط مي رفت كه سحر چادرش را كشيد و گفت:
» صبر كن ببينم كجا مي ري!! «
خورشيد: » چيه؟! «
سحر: » مگه مامانت نگفت اول بريم سراغ مهرداد؟! «
خورشيد: »آخه...«
سحر: » آخه نداره اينوري بيا!! شايد حسام دمِ در باشه!! «
مهرداد هم جلوي در ايستاده بود ايمان هم كنارش بود، مهرداد به محض ديدن خورشيد پيش آمد و گفت:
» چي شده؟! واسه چي اومدين بيرون؟! «
خورشيد: » هيچي... مامان گفت درُ قفل كردي؟! كليد برداشتي؟! «
مهرداد: » آره... حالا سه تا آدم گنده واسه همين اومدين بيرون؟! زود بريد اينجا رفت و آمد زياده... «
خورشيد: » خيلي خب...مهرداد...?! «
مهرداد: » هان .... چيه؟! «
خورشيد اين و آن پا كرد و گفت:
» هيچي!!...«
مهرداد:» حسام توي خونه است....رفت وضو بگيره...«
خورشيد: » توي خونه كه نيست....«
مهرداد: » جوجوي ابله....رفته ته حياط...«
خورشيد خنديد و با عجله به سوي پري و سحر رفت و گفت:
» زود بياييد...حسام توي حياطه...مثل اينكه رفته وضو بگيره...«
سحر خنديد و گفت :
» شب عروسي داداشش هم ول كن نيست!! «
خورشيد: » چيه؟! حالا چون عروسي داداششه نماز نخونه!!? «
پري: » خورشيد....سحر راست مي گه...آخه توي اين همه كار يه جوريه!! انگار مي خواد خودشو نشون بده!! «
خورشيد: » مثلا چي كار كرده؟! از توي بلندگو اعلام كرده مي خواد وضو بگيره؟!....مهرداد حدس زد كه رفته نماز بخونه!! «
سحر: » واقعا كه مهرداد پسر فهميده و باشعوريه !! كه تو راحت درباره حسام مي توني باهاش حرف بزني....«
خورشيد و پري نگاههاي معني دار و خنده داري به او انداختند.
خورشيد: » باشه...به مهرداد مي گم كه خيلي تعريفشُ كردي!! «
سحر: » وا؟.... شما دوتا چقدر پُر رو و بي مزه اين!! «
پري: » خورشيد....فكر كنم حسام ته حياطه ...انگار ديدمش!! اونجا اتاق داره؟! «
خورشيد: » آره...با يك آشپزخونه ي بزرگ...واسه نذري هاشون و اينطور موقع ها!! «
پري: » حالا چي كار كنيم؟! «
خورشيد: » بريم صداش كنيم ديگه!! «
پري: » مي خواي تنها برو!! شايد دو كلمه حرف زد!! «
خورشيد: » واي...نه....خجالت مي كشم...يكي متوجه بشه خيلي بد مي شه...«

Signature
     
#24 | Posted: 21 Apr 2014 08:37 | Edited By: paridarya461
مردها همگي سالن چپ خانه قديمي جمع شده بودند...صداي حاج آقا مرتضي هم مي آمد...كه با تازه واردان سلام و عليك مي كرد و خوشامد مي گفت....
خورشيد و سحر و پري رويشان را گرفتن و طول حياط را طي كردند..حسام را از دور ديدند كه كنار حوض كوچكي نشسته بود و آستين ها را بالا زده بود...وضو مي گرفت....
سه دختر بي آنكه حرفي بزنند كنار حسام ايستادند... و تماشايش مي كردند... حسام زير چشمي نگاهي انداخت و تا متوجه شد خانم هستند گفت:
» معذرت مي خوام...من الان مي رم...اگه كاري داريد...«
خورشيد محو تماشاي حسام و بخاري كه از دست ها و صورت به هوا مي رفت شده بود....حسام ايستاد و آستين ها را پايين داد...خورشيد سلام كرد...حسام نگاهش كرد... آنقدر غافلگير و حيرت زده خورشيد را نگاه كرد كه خورشيد خنده اش گرفت...
حسام دستپاچه پرسيد: » شما كاري دارين؟«
خورشيد: » بله....مادرتون گفتند...گفتند...چي گفتن پري؟!!! «
پري: » اِ ....مادرتون سلام رسوندن!! «
خورشيد زير لب گفت: » زهرمار!! «
سحر گفت:» مادرتون سلام رسوندن..گفتن ميوه ها رو ببريد بالا...«
حسام به زور خنده اش را كنترل كرد و گفت:»باشه...منون از لطفتون كه پيغام مادرمُ آوردين!! «
خورشيد كه تازه به خود آمده بود و مي ديد فرصت از دست مي رود، گفت: » آقا حسام؟! عروسي برادرتونُ تبريك مي گم...«
حسام لبخندزنان نگاه شوخش را به خورشيد داد و گفت: » مرسي خانم...«
و بعد بلافاصله سبد بزرگ پرميوه اي را كه كنار حوض بود به سختي بلند كرد و گفت:
» با اجازه تون...«
و بعد به سوي ديگر حياط رفت... كمي كه دورشد هر سه دختر زدند زير خنده.
پري: » خورشيد واقعا كه پُررويي!!«
و بعد اداي خورشيد را درآورد: آقا حسام !! عروسي برادرتونُ تبريك مي گم!!...
خورشيد همانطور كه مي خنديد كنار حوض نشست... دستي داخل آب كرد. سرماي آب مثل تيغ دستش را بريد.... فوري دستش را بيرون كشيد... نگاهش روي شير آب ماسيد... دورِ گردنِ شير آب، تسبيحِ آبي رنگ حسام آويزان بود... و تاب مي خورد.... شب نذريِ حليم اين تسبيح را دستش ديده بود... به نرمي تسبيح را از روي شير برداشت...آن را جلوي چشمانش گرفت و لبخند زد....
پري: » اين مالِ حسامه!! حتما موقع وضو اينجا آويزونش كرده!! «
سحر: » خب..!! يه بهونه ديگه هم جور شد!! خدا بده بركت!! «
خورشيد: » نه... ديگه بهش نمي دم... صداشُ در نيارين!! «
پري خنديد و گفت: » راست مي گه...!! يه يادگاري زوركي!! «
سحر: » پري پس ايمان كجاست؟ «
پري: » پيش مهرداد بود اگه اين ليلي و مجنون فرصت بدن ما هم به كار و زندگيمون برسيم بد نيست!!? «
خورشيد چادرش را از سرش برداشت و تسبيح را به گردنش آويخت! انگار پاره اي از وجود حسام بود كه بهمراه داشت...آنقدر هيجان زده و ملتهب بود كه متوجه آمدنِ دوباره حسام نشد...
پري: » خورشيد...چادرت رو سرت كن حسامه...«
خورشيد چادرش را سرش كرد و گفت:
» بچه ها صداشُ در نيارين...«
حسام نزديك آمد و نگاهي به شير آب انداخت...
سحر طاقت نياورد و پرسيد: » آقا حسام دنبال چيزي مي گردين؟! «
حسام: » بله...«
خورشيد بلافاصله گفت: » دنبال تسبيحتون مي گردين؟! «
حسام فوري گفت: » بله...شما پيداش كردين؟! «
خورشيد لبخندي زد و گفت: » نه!! اما من اگه پيداش كنم!! شايد ديگه پسش ندم اشكالي نداره؟! «
حسام دستي به ريش قشنگش كشيد و سر به زير گفت: » والله....اصلا قابلي نداره... اما «
خورشيد مهلتش نداد و گفت:» پس مرسي..«
و راه افتاد...
پشت سرش،پري و سحر در حالي كه ريز ريز مي خنديدند راه افتادند.
حسام مات و متحير به رفتنشان خيره مانده بود!!
خورشيد و دوستانش تازه نشسته بودند و دوباره دست مي زدند و مي خنديدند كه فاطمه خانم نزديكشان آمد و گفت:
»خورشيد جان دستت درد نكنه....يه زحمت ديگه برات دارم اگه خسته نيستي.... «
خورشيد خودش را جمع و جور كرد و گفت:
» بفرماييد.... خواهش مي كنم... «
فاطمه خانم: » قربونت برم برو توي همون آشپزخونه، بالاي يخچال بزرگه يك كيسه نقل و سكه گذاشتم، اونو بگير زير چادرت و بيار دخترم...«
خورشيد سريع بلند شد...
پري گفت: » صبر كن ما هم بياييم....«
فاطمه خانم: » اگه زحمت نيست با هم بريد تنها نباشه....«
سحر و پري به دنبالش راه افتادند.
سحر: » بدبخت...!! از حالا داره بهت دستور مي ده!! چرا به حميده نمي گه!! «
خورشيد: » حميده اصلا نبود حتما اونم دنبال كار ديگه اي فرستاده!! «
پري: » به هر حال واسه ما كه بد نشد از شر دست زدن چند دقيقه راحت مي شيم....«
خورشيد: » بچه ها شما ديگه توي آشپزخونه نيايد...«
سحر : » واسه چي؟! «
خورشيد: » زشته!! شايد حسام باشه... اون وقت فكر مي كنه خيلي پُر روييم!! «
پري: » يعني تو تنها بري اين طوري فكر نمي كنه؟! «
خورشيد خنديد و گفت: » پري اذيت نكن ديگه!! «
پري: » زهرمار، بگو مي خوام عمدا تنهايي برم، مثل بچه ها دليل مسخره نيار ما پشت در مي مونيم... از كجا معلوم اون جاست....«
خورشيد: » آخه كجا پس نماز مي خونه؟! وضو گرفت كه نماز بخونه ديگه!!«
سحر: » ياعلي.. اين فكر كجاهاشو كرد!! «
خورشيد: » خب مودب باشيد رسيديم!! همين جا منتظر باشين... يه وقت دير كردم نريدها!! «
پري: » مگه مي خواي چي كار كني ؟ خورشيد؟! «
خورشيد: » هيچي به خدا...«
پري: » خيلي خب زود باش...«
خورشيد به سوي آشپزخانه رفت. لاي در آشپزخانه باز بود و يك آجر وسط آن مانع بسته شدن در مي شد...خورشيد كه وارد شد... آجر كمي عقب رفت و در بسته شد... خورشيد به سمت نشاني كه فاطمه خانم داده بود رفت. يخچال بزرگ را ديد و چندبار بالا پريد تا بالاخره كيسه را ديد... دست دراز كرد و با ضربه اي كيسه را پايين انداخت و گفت:
» فكر كنم اينو حسام بالاي يخچال گذاشته!! والا دست كي به اينجا مي رسه؟!! «
خورشيد كيسه را برداشت و چادر را سر كرد اما هرچه دستگيره را تكان داد، در باز نشد... براي لحظه اي وحشت كرد و بلند فرياد زد:
پري....سحر...
و چند ضربه به در زد...
پري به سوي در دويد و گفت: » چيه؟! «
خورشيد: » گير كردم....پري .....در باز نمي شه!! «
پري هم از پشت در را هل داد...اما بي فايده بود....
پري: » واي سحر...در قفل شده...چي كار كنيم؟! «
خورشيد از پشت در گفت: » واي خدايا چيكار كنيم؟! «
سحر: » من مي رم يكي رو پيدا كنم... برم به فاطمه خانم بگم؟! يا به مهرداد؟! «
خورشيد دوباره از پشت در گفت: » سحر حسام رو پيدا كن...به مهرداد نگي ها!! فقط حسامُ پيدا كن...«
پري: » سحر... حسام اونجاست...بدو صداش كن...«
بعد از لحظاتي حسام دوان دوان آمد...
پري دستپاچه گفت: » آقا حسام اين در خرابه؟!! خورشيد توي آشپزخونه مونده.... مادرتون گفتن كيسه نقلُ بيار...خورشيد هم اومده كه بياره...«
حسام: » بله، بله... متوجه ام... اما لاي در يه آجر بود براي اينكه بسته نشه...«
خورشيد كه نمي دانست حسام آمده فرياد كشيد : زهرمار گرفته ها...يه كار بكنين! اين جا يه صداهايي مي آد...فكر كنم يا موش داره يا گربه... دارم سكته مي كنم..
حسام كه خنده اش گرفته بود سرش را نزديك در كرد و گفت:
» خورشيد خانم نترسين....فقط يه كم صبر كنيد...«
خورشيد كه صداي حسام را شنيد از خجالت سرخ شد و ديگر حرفي نزد...خيالش راحت شد كه حسام نجاتش مي دهد... حسام به طرف پنجره آشپزخانه رفت از ديوار بالا كشيد و به پنجره رسيد و آرام به شيشه زد...
خورشيد به پنجره اي كه خيلي با او فاصله داشت نگاه كرد و با خود گفت:
» پنجره رو باش!! يعني من بايد تا اون بالا برم؟! خدايا خودت به خير كن...«
پرده را عقب كشيد و حسام را پشت پنجره ديد... از خجالت داشت پس مي افتاد... حسام اشاره كرد پنجره رو باز كن...
خورشيد: » چه جوري دستم نمي رسه..«
حسام بلند گفت: » زير كابينت، يه چوب بلند هست...ببينيد مي تونيد با اون بازش كنيد...«
خورشيد چادرش را زير بغل جمع كرد و خم شد و زير كابينت را جستجو كرد و عاقبت چوب بزرگي يافت و به سختي آن را بيرون كشيد... دلش نمي خواست لباسهايش كثيف شود...سريع بلند شد...خنده اش گرفته بود... و نمي توانست حسام را نگاه كند.... چوب را به سختي بلند كرد و به دستگيره رساند با چند ضربه به زير دستگيره در پنجره باز شد... حسام در را كاملا گرفته بود و به زور خود را كنترل مي كرد از پنجره پايين پريد و كنار خورشيد ايستاد
خورشيد گفت: » حالا چي كار كنيم؟!«
حسام نگاهش كرد با لبخند گفت: » هيچي...مي خواي دوتايي بترسيم؟! «
خورشيد خنديد و خود را جمع و جور كرد... حسام به سوي كشوي كابينت رفت و به جستجوي چاقو و پيچ گوشتي و هر چيز تيز ديگري مشغول شد...بعد از چند ثانيه، پيچ گوشتي را برداشت و به جان قفل در افتاد... حسام بي وقفه تلاش مي كرد...اما پيچ گوشتي مناسب نبود...خورشيد سريع يك چاقوي ديگر آورد و جلوي حسام گرفت...حسام چاقو را گرفت و باز امتحان كرد...اما انگار قفل در باز نشدني بود...
خورشيد كه ديگر ترسيده بود گفت: » واي...الان مامانم مي گه اين كجا رفته!!...«
حسام نيم نگاهي به او انداخت و گفت:» آخه... اين جا چي كار مي كردي؟! «
خورشيد كه حرصش گرفته بود گفت: » خيلي ببخشيدا!! مامان شما منو فرستاد اين جا..واي كيسه نقل ها رو كجا انداختم؟!.«
دور و برش را نگاهي كرد و كيسه را برداشت...حسام همان طور كه با قفل ور مي رفت سري تكان داد و با لبخندي گفت:
» تا جايي كه من مي دونم يه آجر به چه گندگي جلوي اين در بود!! حالا شما چطور اين آجرو نديدين جاي تعجبه!! «
خورشيد: » من آجرُ ديدم!! منتهي فكر نميكردم توي عصر اَتم، شما براي زنداني نشدن توي آشپزخونه، از آجر استفاده مي كنيد...«
حسام به سختي خودش را كنترل كرد تا نخندد...از جا برخاست و گفت:
» شما درست مي گين...گناه از منه كه زودتر يه فكري به حال خرابي اين در نكردم!! اما...الان درستش مي كنم...«
حسام به سوي ميز بزرگي كه انتهاي آشپزخانه گذاشته بودند رفت...خيلي سريع روي ميز را از اثاثيه خالي كرد و آن را به سوي پنجره هل داد...
خورشيد كنار ايستاد...حسام ميز را درست تا زير پنجره برد...
بعد رو به خورشيد گفت: » بيا.....«
خورشيد هراسان نگاهش كرد و گفت:
» برم روي اين؟! از پنجره برم بيرون؟! «
حسام: » راه ديگه اي نداريم!! «
خورشيد: » ولي من مي ترسم...از بلندي خيلي مي ترسم...«
حسام نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت:
» من كمكت مي كنم... ترسي نداره مي ري روي ميز...بعد هم به پنجره نزديك مي شي... اون وقت خيلي راحت مي توني از پنجره بپري توي حياط...«
خورشيد نگاهي به پنجره انداخت و گفت:
» نه اينكه پنجره اتون خيلي پايين گذاشتين؟! خيلي راحت مي شه پريد!! «
حسام: » عوض اينكه غر بزني بيا امتحان كن... الان جشن تموم مي شه همه مي رن... ما اينجا مي مونيم آ !!! دخترخاله تون رو صدا كنين بگيد بياد جلوي پنجره...«
خورشيد: » واسه چي؟! «
حسام: » لازمه!! «
خورشيد بلند گفت:» پري؟! ...اونجايي؟! «
پري خنديد و گفت: » آره.... بد نگذره!! «
خورشيد به حسام نگاه كرد و خجالت كشيد. حسام با صداي جدي و لحني تقريبا خشن گفت:
» پري خانم يه روسري بدين به من...«
پري رو به سحر گفت: » اين ديگه كيه تو اين هاگير واگير، داره خورشيدُ ارشاد ميكنه؟! «
سحر از خنده غش كرده بود...روسري اش را از دور گردنش باز كرد و به پري داد...پري روسري را از توي پنجره به پايين پرت كرد.خورشيد هاج و واج مانده بود و نمي دانست چه فكري توي سر حسام است.
حسام روسري را برداشت و به خورشيد گفت:»اينو سرتون كنيد چادرتونُ دربياريد...«
خورشيد: » واسه چي؟! «
حسام: » با چادر كه نمي تونيد بريد بالا و از پنجره بپريد پايين!! «
خورشيد: » موضوع اينه كه بي چادر هم نمي تونم!! «
حسام: » مي توني... يعني چاره ديگه اي نداريد... زود باشيد اينو سرتون كنيد چادرُ بديد به من...«
خورشيد روسري را گرفت و سرش كرد و چادر را به حسام داد...حسام چادر را گلوله كرد و از پنجره به بيرون پرت كرد...نگاه حسام روي تسبيح آبي اش كه لباس سفيد خورشيد را زينت مي داد ماسيد... لبخند كمرنگي زد... خورشيد فوري تسبيح را از گردنش درآورد و گفت: » مي خواستم بهتون بدم...«
حسام هنوز لبخند مهربانش را داشت...تسبيح را گرفت و با دست هاي خودش آن را به گردن خورشيد آويخت و گفت: » پيش شما باشه بهتره...اما...نذر داره...تا شب عاشورا، هر شب 500 تا صلوات داره....«
خورشيد: » تا عاشورا كه خيلي مونده...«
حسام: » از شب عاشورا شروع كردم تا عاشوراي بعد هم بايد ادامه بدم...اما حالا ديگه بقيه اش با توست...«

Signature
     
#25 | Posted: 21 Apr 2014 08:58 | Edited By: paridarya461
فصل 4
برق عشق و اميد توي چشمهاي قشنگ خورشيد ستاره مي زد... چه قدر حسام را دوست داشت...
صداي پري آن ها را به خود آورد:
» آقا حسام چي شد؟!! چادرش يه ساعته اومده... خودش توش نيست!!«
حسام سري تكان داد و رو به خورشيد گفت:
»پس فقط مهرداد نيست كه اين طوري حرف مي زنه!! شما خانوادگي اين استعدادُ دارين!! «
خورشيد خنديد...
حسام: » دستتونُ به من بديد بريد بالا... نترسيد...«
خورشيد يك دست روي ميز گذاشت و يك دست به حسام داد، حسام در چشم به هم زدني او را روي ميز گذاشت و گفت :
خب حالا دستگيره پنجره رو بگير...نترس...من مواظبم..هيچي نمي شه...
خورشيد دستگيره را گرفت و خود را بالا كشيد... در چارچوب پنجره نشسته بود...حالا پري و سحر خنده كنان نگاهش مي كردند...
خورشيد: » زهرمار!! بريد كنار.... من مي خوام بپرم...«
حسام از پشت سرش گفت: » خورشيد.... مواظب باش... نشسته بِپر...«
خورشيد كمي سر را به عقب چرخاند و به حسام گفت:
» مگه مي شه توي چارچوب اين پنجره وايسم؟!! معلومه كه بايد نشسته بپرم!! «
حسام خنديد و گفت:» خيله خب...مواظب باش...بپر...«
خورشيد پريد پايين...
پري و سحر فوري به سويش آمدند... در حالي كه از خنده مرده بودند!! خورشيد بلند شد و روسري را فوري به سحر داد و چادرش را سرش كردو گفت:
» آقا حسام؟!...شما مي تونيد بيايد؟!«
كه يك دفعه حسام از پنجره بيرون پريد...و فوري درجا بلند شد، رو به خورشيد گفت:»چيزي تون نشد؟! «
خورشيد: » نه...مرسي كه به دادم رسيدين!! «
حسام: » خواهش مي كنم...ديگه...بريد بالا كه حسابي يخ كردين...«
پري: »شما كه اونجا يخ نكردين من و سحر بدبخت اينجا لرزيديم!! «
حسام: » بايد ببخشيد خانم ها...حالا لطفا بريد بالا...كه گرم بشين..«
خورشيد و دخترها از حسام تشكر كردند و راه افتادند...
حسام رو به خورشيد گفت: » خورشيد خانم كيسه نقل و سكه رو بگيرين...«
خورشيد: » آخ...يادم رفته بود...فكر كردم همراهمه...«
حسام: از دستتون افتاد..
كيسه را به خورشيد داد...
خورشيد گفت: » نذرتونُ يادم نمي ره مطمئن باشيد...«
حسام لبخندي زد و گفت: » مطمئنم. «
آن شب بالاخره عروسي تمام شد و همگي داخل كوچه براي بدرقه عروس و داماد ايستادند...هر چند كه عروس و داماد براي ادامه زندگي به خانه سيد مرتضي برمي گشتند اما آن شب قرار بود براي آغاز زندگي به مشهد بروند...
پري و سحر كنار خورشيد آمدند و گفتند:
» چه طوري؟! «
خورشيد لبخند رضايت مندي بر لبها داشت خنديد و گفت: » خوبِ خوب... «
دلش مي خواست از خوشحالي فرياد بزند و تمام كوچه را تا صبح بدود واي كه چه احساسي داشت....
پري: » يه بوق هم نزدند!! «
سحر: » خداييش خيلي ظلمه!! «
پري: » نه آهنگي نه رقصي... از بس چِلِپ چِلِپ دست زديم دستام مثل خمير ور اومده!! «
سحر دستهايش را نشان داد و گفت:
» از دست من خبر ندارين مثل چغندر شدن!! «
خورشيد: » خب مي خواستين اِن قدر محكم دست نزنين!! مجبور نبودين كه!! «
پري: » آره... فاطمه خانم به ما نگاه مي كرد و مي گفت: » دست دست!! « «
خورشيد: » پري جون... خانواده ايمان هم همين مدلي اند!! زياد حرص نخور!! «
سحر خنديد و گفت: » خوش به حال خودم...«
خورشيد هم نگاهي به سحر انداخت و لبخند زد...
پري: » معلومه كه خوش به حالته!! مال تو برعكس يكي بايد جلوي داماد رو بگيره كه نرقصه!! «
سحر با تعجب به پري نگاه كرد و گفت:
» وا؟! مگه تو مي دوني داماد كيه؟! «
پري لبخند زد و گفت: » نه!! «
و با خورشيد خنديدند...
آن شب خورشيد تا خود صبح خوابش نبرد...آن قدر هيجان زده و خوشحال بود كه دلش مي خواست هرگز نخوابد!!
آذرماه بود و یک هفته ای از عروسی برادر حسام می گذشت... حسام و ایمان مشهد بودند و هیچ چیز دیگری نبود که خورشید را وادار کند بعد از مدرسه سری به بیرون بزند...
سحر کنارش نشسته بود و تمرین زبان انگلیسی حل می کردند...
سحر:» می گم امروز نریم بیرون؟!«
خورشید:» من که حوصله ندارم... خیلی هم سرده؟!«
سحر:» خب آخره پاییزه دیگه سرد می شه... یعنی کل زمستون نمی خوای از تو غارت بیرون بیای؟!«
خورشید:» حسش نیست دیگه؟!«
سحر:» یعنی این حس فقط با اومدن حسام می آد؟!«
خورشید خندید و نگاهی به تسبیح گردنش انداخت و آن را دوباره پشت هم بوسید...
سحر:» به خدا دیوونه شدی!! پاشو بریم یه هوایی بخوریم...چند تا کاموا هم بخریم شال گردن ببافیم... «
خورشید:» چه قدر دلم می خواد واسه حسام شال گردن ببافم!!«
سحر:» تو که ماشاءالله راه دادنش رو بلدی خب بباف!!«
خورشید:» نه دیگه خیلی بده!!«
سحر:» پاشو بریم خورشید... خسته شدم!!«
خورشید:» بذار به مامان مهری بگم...«
هوای سرد آذرماه آن سال اشک به چشمانشان آورد... هوای ابری دل خورشید را غمگین کرده بود... نگاهی به آسمان انداخت به یاد حرف مامان مهری افتاد:» هوا پُرباره«
درست بود... به نظرش مامان مهری درست گفته بود... آسمان پربار بود با خود گفت:» یعنی ممکنه امشب برف بیاد؟! «
تنش لرزید اما این بار نه از سرما که از دیدن اتومبیل آشنایی!! اتومبیلی که ده دوازده روزی بود آن دوروبرها پیدایش نشده بود...
اتومبیل متوقف شد...شیشه ای به نرمی پایین آمد... چشم های عسلی خیره خیره نگاهش می کردند خورشید برای لحظه ای از راه رفتن باز ایستادو در ناباوری اسیر جادوی چشم های روشن شد... کسری طوری نگاهش می کرد که انگار می خواهد با نگاه قدرتمندش استخوان های ظریف خورشید را هم ذوب کند... موهای قهوه ای اش را با مدلی جدید کمی کوتاه کرده بود... پوست برنزش ابروهای باریک و بلندش و چشم های جسورش از همیشه جذاب تر به نظر می رسید.
سحر که از خورشید کمی جلوتر می رفت ایستاد و گفت:
» چرا وایسادی؟! خورشید؟!«
خورشید با شنیدن صدای سحر دوباره راه افتاد... با رنگی پریده و اوضاعی دگرگون... نمی دانست چرا به وضوح می لرزد نمی دانست چرا این همه هیجان زده شده است... و نمی دانست چگونه خود را کنترل کند... دلش می خواست برای یک لحظه کنار خیابان بنشیند و نفسی تازه کند...
به سحر که تازه متوجه کسری شده بود گفت:» نگاش نکن سحر...«
سحر:» این که باز سروکله اش پیدا شد!!«
خورشید:» آره... راستش یه لحظه ترس برم داشت!! انگار اصلا دیگه انتظار دیدنش رو نداشتم...«
سحر:» موهاشُ چه مدل دار کرده!! چه بهش میاد!!«
خورشید:» ولش کن... برو توی کاموا فروشی...«
تمام مدتی که داخل مغازه بودند خورشید ترسید که کسری پیدایش شود...اما خبری نشد... بعد از خرید سحر... راهی خانه شدند...
سحر:» خیلی دلم می خواد زودتر شروع کنم به بافتن!!«
خورشید:» گفتی شال گردن می خوای ببافی!!«
سحر:» آره... می خوام خیلی با دقت ببافم خوشگل بشه...«
خورشید:» مگه واسه ی خودت نیست؟!«
سحر:»... نه...«
خورشید نگاهش کرد و گفت:» تازگی ها خیلی مشکوک شدی!!«
به داخل کوچه شان پیچیدند... ناگهان متوجه ی کسری شدند که درست مقابل خانه ی خورشید متوقف شده بود...
سحر:» این جا چی کار میکنه؟«
خورشید:» دیوونه است!! خدایا چی کار کنم!!«
کسری به محض این که متوجه آمدن آنها شد. از ماشین پیاده شد و چند قدم دورتر از خانه خورشید ایستاد... منتظر بود تا خورشید نزدیک شود.خورشید که دیگر توان قدم برداشتن نداشت...همه اش نگران همسایه ها بود نگران این که مهرداد ببیند...
به فکر مامان مهری و آقاجون!!
رو به سحر گفت:» سحر... آبروم رفت... اگه حرف بزنه چی کار کنم؟!«
سحر:» بیا بریم خونه ی ما... بزار هوا کاملا تاریک بشه... بعدا برو...«
خورشید:» بازم فرقی نمی کنه!! شاید جلوی در منتظر بمونه...«
سحر:» بیا خونه ی ما... به مهرداد بگو بیاد دنبالت مهردادُ ببینه در می ره...«
سحر کلید خانه اشان را در دست گرفت و به سرعت از پیاده رو به وسط کوچه آمد... خورشید به دنبالش... کسری درست مقابل خانه ی خورشید ایستاده بود و با لبخندی نگاهش می کرد... خورشید اما فقط به لحظه ی ورود به خانه ی سحر فکر می کرد... سحر که در را باز کرد خورشید به سرعت داخل خانه اشان شد و سریع در را بستند.
کسری حیرت زده و عصبی درجا ماند... می دانست که خورشید به این سادگی ها از خانه ی سحر خارج نخواهد شد... سوار اتومبیل شد و آن جا را در چشم بهم زدنی ترک کرد...
توی حیاط خانه ی سحر اینا هردویشان بلند بلند می خندیدند... خورشید هنوز هیجان زیادی داشت. ایران خانم از پشت پنجره نگاهشان کرد و برایشان دست تکان داد و گفت:
» خورشید جان بیاید بالا... اون جا سرده...«
خورشید:» سلان ایران خانم... می خوام برم خونه...به مامانم نگفتم این جام«
ایران خانم:» سلام برسون خورشید جون... «
و پنجره را ترک کرد.
خورشید از لای در بیرون را نگاهی انداخت و گفت:
» فکرکنم رفت... صدای ماشینش اومد...«
سحر:» بیا بریم... یه کم دیگه صبر کن«
خورشید:» نه... واقعا رفته... بیا خودت ببین...«
خورشید با عجله خداحافظی کرد و بیرون آمد... بدون آنکه به جایی نگاه کند داخل خانه شد... حتی توی حیاط خانه هم معطل نکرد انگار می ترسید کسری بازهم پشت در باشد با خود گفت:
» خدایا... این دیگه کیه!! هیچی حالیش نیست!! واقعا اومده پشت در خونه امون!!«
مهرداد از اتاقش بیرون آمد و به خورشید گفت:
»این وقت شب کجا بودی؟!«
خورشید:» کدوم وقت شب؟! مگه الان شبه؟! تازه داره اذان می ده...«
مهرداد:» هی داره جواب منو می ده!! می گم اصلا الان کجا بودی؟!«
خورشید:» با سحر رفتم کاموا بخرم!!«
مهرداد:» وای دوباره مادربزرگ ها می خوان بافتنی به دست بشن!!«
خورشید:» آخه به تو چه ربطی داره؟«
مهرداد:» ربطش اینه که اول باید برای من ببافی!!«
خورشید:» من کاموا نخریدم... سحر خرید... شاید منم بخرم...«
مهرداد:» سحر چه رنگی خرید؟! آبی؟!«
خورشید:» آره... تو از کجا می دونی؟!...) و بعد نگاه مشکوکی به او انداخت...(«
مهرداد خنده ای کرد و گفت:» جون جوجو راست می گی سحر آبی خریده؟!«
خورشید:» آره... بگو چی شده!!«
مهرداد:» آخه شب عروسی حامد... ازم پرسید چه رنگی رو دوست دارم!! منم گفتم آبی!! البته روشن...«

Signature
     
#26 | Posted: 21 Apr 2014 09:15 | Edited By: paridarya461
خورشید لبخند زد و گفت:
» بفرما... فقط اسم من بد در رفته!! سحر خانمُ بگو چه آب زیرکاهه!! پس واسه تو کاموا خریده!!... ای موذی!!... شالی که سحر ببافه... چه شالی بشه!! «
و خندید..
مهرداد:» تو کمکش کن خوب ببافه... بگو بلند باشه از شال کوتاه خوشم نمی یاد...«
خورشید:» من خودم یه فکرایی برای خودم دارم!!«
مهرداد:» لابد تو هم می خوای واسه... غلط کردی... نبینم از این کارها بکنی خورشیدآ...«
خورشید:» اِ...?! چه طور برای تو خوبه؟! واسه حسام بده؟!«
مهرداد:» به خدا می کشمت اگه از این کارا بکنی... واسه هیچ کس خودتُ کوچیک نکن نه واسه حسام و نه هیچ کس دیگه!!«
خورشید:» پس چرا سحر...«
مهرداد وسط حرفش پرید و گفت:» سحر فرق میکنه... اون هنوز بچه گونه فکر می کنه!!«
خورشید:» مثل اینکه من و سحر همسن و سالیم آ!!«
مهرداد:» شناسنامه ای آره... اما تو خیلی با اون فرق داری!! عاقل تری!«
هنوز آذرماه بود... انگار همه چیز از نو شروع شده بود... کسری راه خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه خورشید را هر روز طی می کرد... اما چند وقتی بود که از گل رز و پیغام خبری نبود... انگار کسری هم فهمیده بود خورشید با این چیزا دُم به تله نمی دهد... پس فقط به خیره نگاه کردن اکتفا می کرد...خورشید هم به وجود کسری عادت کرده بود به کارهایش به نگاه های ممتد و طلبکارانه اش... به رفت و آمدش... مثل اوایل از وجود او ناراحت نبود... اکثر دخترهای مدرسه که توی ایستگاه کسری را می دیدند متوجه ی کسری بودند... خورشید بارها از دور و نزدیک شنیده بود که راجع به او و کسری حرف می زنند... آنهایی که خیلی وقت بود آمار کسری را داشتند متذکر می شدند که کسری فقط به دنبال یک نفر است... و خورشید را به هم نشان می دادند... بعضی ها پشت چشم نازک می کردند و طوری که خورشید هم بشنود می گفتند:» حالا چه تفحه ای هست!! پسر به این خوش تیپی از سرش هم زیاده!! اما بعضی دیگر اقرار می کردند که خورشید واقعا زیباست...«
با این همه خورشید تظاهر می کرد اهمیتی نمی دهد... اما با خود می گفت:» اگه منم مثل این پسره این همه تیپ می زدم!! اگه مهرداد و مامان مهری اجازه می دادند!! میدونستم چه جوری به همه نشون بدم که از اون خیلی سرترم!! معلومه که با این و وضعی که من میرم مدرسه هرکی مارو ببینه می گه این دختره چه تفحه ای است!!?!
بعد جلوی آینه می رفت و به صورتش خیره می شد و با خود می گفت:» ما نیز هم بد نیستیم!! و میخندید...«
مامان مهری خسته از راهه رسید و گفت:
» بیا خورشید... نون ها رو بذار توی سفره تا خشک نشن...«
خورشید نان ها را از مامان مهری گرفت و به طرف آشپزخانه رفت.
مامان مهری:» آقاجون زنگ نزد؟«
خورشید:» چرا... گفت امشب با عمو محمود می رن جمکران...«
مامان مهری:» مهرداد کجاست؟«
خورشید:» از کلاس اومد... رفت باشگاه...«
مامان مهری:» یادم رفت آبلیمو بخرم... خورشید می ری مادر؟!«
خورشید:» آره مامان«
خورشید چادرش را سرش کرد و گفت:
» نون ها رو جمع کردم... گفتی چی بخرم مامان؟«
مامان مهری:» آبلیمو... نمک هم بگیر... زودی بیا...«
خورشید در را باز کرد نگاهی به در خانه ی حسام انداخت... چادرش را مرتب کرد و راه افتاد... توی سوپر مارکت حبیب آقا کمی شلوغ بود عقب تر از همه ایستاده بود و تماشا می کرد... صدای آشنایی دلش را پایین ریخت... او کنارش ایستاده بود... کسری بود!!
با یک لبخند... مهربان و مرموز... و زیبا ازخورشید پرسید:
» خورشید خانم چی لازم دارین؟!«
خورشید لبها را به دندان گرفت و هول شد... دوست نداشت هیچ آشنایی او را ببیند... بلند گفت:
» حبیب آقا یه آبلیمو و یک بسته نمک لطفا...«
حبیب آقا:» چشم چشم!!«
خورشید این پا و آن پا کرد... نگاهی به بیرون از مغازه انداخت... مهرداد و محسن را دید که داخل کوچه شدند... تا کسری دوباره لب گشود و گفت:» خورشید خانم...«
خورشید بی درنگ مغازه را ترک کرد... و به سرعت به دنبال مهرداد دوید... و صدایش کرد.
مهرداد با دیدن خورشید قدمی به سویش برداشت و گفت:» چی شده؟!«
خورشید:» هیچی توی سوپری بودم...«
مهرداد:» خب؟! چی می خواستی؟!«
خورشید:» آبلیمو... با یک بسته نمک...«
مهرداد:» برو خونه... خودم می گیرم...«
خورشید دوان دوان به سوی خانه آمد... بدون آن که نگاهی به کسری بیاندازد... کسری همچنان سرکوچه کنار اتومبیلش ایستاده و رفتن خورشید را تماشا می کرد.وقتی مهرداد در را بست به سرعت بالا آمد... و خورشید را صدا کرد... پچ پچ کنان و عصبی طوری که مامان مهری بو نبرد گفت:
» ببینم خورشید این پسره که سرکوچه کنار ماشین مشکیه وایساده بود چیزی بهت نگفت؟!«
خورشید من من کرد و با رنگ پریده گفت:
» کی؟! کسی نبود!!«
مهرداد:» تو اون پسره مو بلند رو ندیدی؟! سبزه رو چهارشونه...«
خورشید:» ای بابا تا فردا هم نشونی بده... من که نمی شناسم!! کسی رو ندیدم شایدم بوده... اما من دقت نکردم... واسه چی می پرسی؟«
مهرداد که مجاب نشده بود گفت:» به نظرم... مشکوک بودی... خیلی رنگ پریده بود... پسره هم بی خودی سر کوچه وایساده بود... نگاش به تو بود... از محسن پرسیدم میشناسدش گفت نه...«
خورشید نفس راحتی کشید و از دروغ محسن تعجب کرد و خوشحال شد. اگه محسن به مهرداد می گفت که کسری رو قبلا دیده آن هم با یک دسته گل!! خدا می داند چه بلایی به سرشان می آمد!!
خورشید در دلش هرچه ناسزا بود نثار کسری کرد که آن طور بی ملاحظه و بی پروا با آبروی او بازی می کرد... نمی دانست چرا نمی تواند درباره اش به مهرداد یا پدر و مادرش چیزی بگوید... دلش نمی خواست مهرداد او را کتک بزند... یا با دعوا و سر و صدا او را از خودش براند... گاهی اوقات از این که این طوری جلوی همه به او ابراز احساسات می کند... بدش نمی آمد...!! وقتی با خودش صادق می شد مجبور می شد که اعتراف کند به خاطر خودش نمی خواهد موضوع کسری را به کسی بگوید... انگار که به وجود کسری عادت کرده بود. هیچ کس را مثل او جسور و بی باک ندیده بود...
گاهی اخلاق او را در دل می ستود با خودش می گفت:» اینه دیگه!! آدم وقتی چیزی رو بخواد نباید به خاطر این و اون دست دست کنه!!«
آن روز شُل و وارفته از مدرسه برمی گشتند...
سحر:» چه عجب امروز کسری نیومده!!«
خورشید:» دیروزم نیومد!!:«
سحر:» به به... خوب آمارشُ داری!«
خورشید:» چی کار کنم!! این قدر تابلوست وقتی نمیاد معلوم میشه!!«
سحر:» انگار وقتی نیست تو هم زیاد شنگول نیستی کلک!!«
خورشید خنده ی تصنعی کرد و گفت:» برو بابا...«
سحر:» آخه کسری که هست تو حرف می زنی می خندی بالا پایین می پری... اما وقتی نیست شُل و وارفته ای!!«
خورشید:» توهم ... زدی!!«
سحر:» البته بگم وقتی کسری هست منم به هیجان می یام... همیشه کارهای عجیب و غریب می کنه... راستی دیروز فاطمه خانم اومده بود خونه ی ما می گفت حسام حالا حالاها نمیاد... داره حسابی درس میخونه... اما ایمان این هفته میاد انگار...«
خورشید:» حسام بی عرضه!!«
سحر:» خب لابد می خواد درس بخونه...«
خورشید:» ایمانم داره همون درسُ می خونه دیگه!! از بس که بی احساسه دلش تنگ نمی شه!!«
سحر:» بیکار نیست که عزیز من!! تو هم حرف زور می زنی!!«
خورشید:» پس چرا این پسره... کسری... دم به دقیقه می تونه بیاد دنبال من!!?«
سحر:» خب لابد...«
خورشید میان حرفش آمد و گفت:» نگو بیکاره که قبول ندارم... به سرو تیپش هم نمی یاد بیکار و بی پول باشه!!«
سحر:» خب شاید پول باباشُ داره خرج می کنه«
خورشید:» خب اگه باباش بهش پول می ده نوش جونش!! اما من می گم به کسری نمی یاد فقط به پول پدری اکتفا کنه...«
سحر:» خب همه که نمی تونن کارای کسری رو بکنن!!«
خورشید:» همینه دیگه!!... اونی که عاشق باشه می تونه... مگه من نیستم... تا حالا چند بار پیش اومده که با حسام حرف زدم؟! توی هرباری که این فرصت بوده من هزارتا حرف زدم اون یه کلمه به زور جواب داده!! خب این اذیتم می کنه!!«
سحر:» آخه خانواده با خانواده فرق می کنه... حسام با حجب و حیا و خجالتیه... حتی به مامانش هم فکر نکنم گفته باشد که تورو می خواد...«
خورشید نگاه تیزی به سحر انداخت و گفت:
» یعنی چه؟! این دیگه چی بود گفتی؟!«
سحر:» هیچی... چی بود؟«
خورشید:» بگو چی شنیدی!!«
سحر:» هیچی... باور کن...«
خورشید:» سحر راست بگو خواهش می کنم... من ناراحت نمی شم.«
سحر:» هیچی نبوده بابا... آخه فاطمه خانم به مامانم می گفت:» از فرزانه عروسش خیلی راضیه... فامیل اینش خوبه که به همه ی خصوصیات همدیگه آشنان... دیگه کسی کسی رو گول نمی زنه و از این حرفا... بعد هم گفته خیلی دلم می خواد حسام هم توی فامیل یکی رو انتخاب کنه!!«
خورشید که انگار آب سردی رویش خالی کردند...لرزید... سرما بیشتر خودش را نشان داد شالش را دور دهان و بینی اش پیچید و گفت:» به جهنم!! و بعد پوزخندی زد و ادامه داد: مگه جز این می شه فکر کرد؟ برای حسام بی عرضه باید هم انتخاب کنند!!«
سحر:» خورشید بی خودی عصبانی نشو... فاطمه خانم از طرف خودش حرف زده...!!«
خورشید:» فاطمه خانم پسرشُ می شناسه می دونه که می تونه به جای اون تصمیم بگیره... می دونه هرچی پیشنهاد بده حسام خان قبول می کنه!!«
سحر:» اصلا این طوری نیست...«
اگر برف نباریده بود دیگر هیچ انگیزه ای برای خاستن از رختخواب نداشت صدای مهرداد که میگفت:
» خورشید... پاشو یه نگاه به حیاط بنداز... «
او را بیدار کرد...
خورشید با بی حالی گفت:» مهرداد زوده... بزار بخوابم...«
مهرداد:» امروز فکر کنم تعطیلی... مامان اون رادیو رو روشن کن...«
و صدای آقاجون:» باباجون... رادیوش از کار افتاده... باید یه جمعه وقت بزارم درستش کنم...!!«
مهرداد:» خب پس تلویزیون رو روشن کنیم... «
و به سوی تلویزیون رفت خورشید از سر و صدای مهرداد کلافه شد و بالاخره از رختخواب بیرون آمد... از پشت پنجره از لای پرده های شیری رنگ نگاهی به حیاط انداخت... همه جا سفید بود انگار یک نفر تا صبح حیاط و همه ی درختها را با پنبه تزئین کرده است...

Signature
     
#27 | Posted: 21 Apr 2014 09:30 | Edited By: paridarya461
از خوشحالی جیغ کشید و گفت:
» مهرداد... مامان مهری... برف اومده... «
و مثل برف ندیده ها با همان لباس نازک به حیاط دوید...
صدای مامان مهری بلند شد:» دختر... سرما می خوری چته؟ از کویر که نیومدی... خب برفه دیگه!!«
مهرداد:» ولش کن مامان... این بدبخت عاشق برفه... بذار کیف کنه...«
مامان مهری:» خب حالا که هردوتون عاشق برفین باید امروز عصر اومدین پشت بوم رو پارو کنید...«
مهرداد:» آقاجون مامان راست می گه... شما یه وقت زود نیاین دست به کار بشین!«
آقاجون:» نه صبر کنید تا منم برسم... کمک کنم...«
مهرداد:» من امروز زود میام...«
مامان مهری:» فقط زیاد طولش ندین که به این سقف اعتباری نیست!!! والله این خونه دیگه عمرشُ کرده... طاقت برفُ نداره... خورشید مادر بیا صبحونه اتو بخور...«
خورشید روی برفهای تمیز قدم می زد و از صدای کروچ کروچ برف زیر پایش احساس لذت می کرد.
مهرداد:» جوجو... بیا بالا...«
خورشید:» امروز آدم برفی درست کنیم؟!«
مهرداد:» اگه تا بعدازظهر برف بود!!«
خورشید:» تعطیل نیستیم!!«
مهرداد:» شما نه... ابتدایی و راهنمایی!!«
خورشید:» باشه الان میام...«
با مکافات تمام سوار اتوبوس شدند... اتوبوس دیرتر از همیشه به ایستگاه مدرسه رسید... دختر مدرسه ای ها مثل قشون شکست خورده پشت در بسته ی مدرسه بلاتکلیف بودند... آقای کیانی فراش مدرسه کنارشان ایستاده بود و مدام می گفت:
» تعطیله!! برگردید...«
خورشید و سحر از خوشحالی فریاد کشیدند... همه خوشحال بودند... پسرهای دبیرستان نزدیکشان آن قدر برف بازی کرده بودند که تمام پیاده روها لغزنده و لیز شده بود..
خورشید و سحر یکدیگر را گرفته بودند و به سختی قدم برمی داشتند مجبور بودند از روی پل هوایی عبور کنند... پله های فلزی پل را به سختی بالا اومدند... اما سخت ترین جای کار طی کردن پل بود که تبدیل به سرسره ی خطرناکی شده بود... پسرها که سرگرمی جالبی برایشان درست شده بود روی پل لغزنده حرکات عجیب و غریبی می کردند و به شکل های مختلف روی برف ها لیز می خوردند... خورشید و سحر از ترسشان نرده های پل را گرفته بودند و تکان نمی خوردند... پسرها به آنها گلوله های برفی پرتاب می کردند و میگفتند:
» یاالله... بجنبین... رد بشین... تنبلای بی خاصیت!! رد بشین...«
سحر تاب نیاورد و فریاد زد:» خجالت بکشین...«
یکی از پسرها بلافاصله گفت:» بچه ها این پررویی کرد. گلوله ها رو شلیک کنین!!«
و سحر بی چاره را گلوله باران کردن...خورشید هم خنده اش گرفته بود و هم عصبانی شده بود... دل را به دریا زد و راه افتاد... چند قدم بیشتر نرفته بود که لیز خورد و محکم روی پل ولو شد... از درد پا به خود می پیچید... و صدای خنده ی پسرها گوشش را کر کرده بود... که صدای گوشنواز آشنایی کنار گوشش زمزمه کرد:» خورشید خانم... خوبی؟!«
و خورشید غافلگیرانه در دام نگاه عسلی کسری افتاد... نمی دانست چه کند... نگاهی به سحر انداخت که هنوز با چند قدم فاصله از او نرده ها را گرفته بود و به سختی ایستاده بود... تکیه به دست نیرومند کسری تنها راه نجات از روی پل برفی بود! ولو شده روی پل در تردید بین رد یا قبول کردن کمک کسری دست و پا می زد که کسری در چشم بهم زدنی بازویش را گرفت و کمکش کرد که برخیزد... و خورشید با تکیه بر دست های کسری بقیه پل را پشت سر گذاشت در حالیکه سحر هم به خورشید تکیه کرده بود...
خورشید بی صدا و آرام گام برمی داشت و کسری فقط می گفت:
» مواظب باش... آهان... روی جا پای من پاتُ بزار... باریک الله خورشید خانم!«
و خورشید از خجالت و هیجان با لبخندی که از بودنش بی اطلاع بود مثل کودک حرف شنوی حرف کسری را گوش می کرد...
پایین پل که رسیدند کسری گفت:» خب... خانم ها... افتخار بدین و با من بیاین... چون توی این هوا خیلی باید منتظر بمونید تا ماشین بیاد...«
خورشید که از خجالت سرخ شده بود گفت:
» مرسی اقا... شما خیلی لطف کردین... مزاحم نمی شیم...«
کسری:» من تعارف بلد نیستم آ !!«
سحر:» اینو که خودمون می دونیم...«
خورشید نگاه هشدار دهنده ای به سحر انداخت و گفت:
» ما تعارف نمی کنیم... بهتره که خودمون بیایم... بازم ممنون که کمک کردین...«
کسری لبخند زد و گفت:» کاری نکردم... خورشید خانم!!«
و بدون حرف دیگری بلافاصله از آن ها فاصله گرفت و به سوی اتومبیلش شتافت...
خورشید نمی دانست چرا مثل گلوله ای از آتش داغ کرده است... دلش می خواست میان برف ها ساعت ها بنشیند و تکان نخورد...
سحر:» چرا نیومدی بریم؟!«
خورشید:» واقعا میومدی؟!«
سحر خندید و گفت:» آره...«
خورشید هم خندید و گفت:» آره!!«
سحر:» ولی خدایی اش عجب تیپی داره... دعا کن روی پل کسی ندیده باشدمون!!«
خورشید:» محاله!!... خیلی از پسرها که اونجا بودن ما رو می شناسن!!«
سحر:» اگه به گوش محسن برسه چی؟! واویلا!!«
خورشید:» دیگه بهش فکر نکن... چون اگه من فکرشُ بکنم وضعیتم بدتره... مهرداد اگه بفهمه زنده زنده پوستمُ می کنه!!«
سحر خندید و گفت:» چه قدر قشنگ می گه خورشید خانم!!«
خورشید دوباره داغ شد و گفت:
» آره خیلی قشنگ می گه!!«
آن روز هیچ کدام اصلا نفهمیدند کی به در خانه اشان رسیده اند... تمام طول راه برگشت را درباره ی پل و زمین خوردن و کسری حرف زدند... و خندیدند...
خورشید تا به خانه آمد مامان مهری پرسید:
» مهردادُ ندیدی؟!«
خورشید:» نه... کجا بود؟!«
مامان مهری:» تا فهمید تعطیلی اومد دنبالت... گفت نکنه یه وقتی نتونین بیاین خونه... راه چه طور بود مادر؟«
خورشید:» مامان مگه توی کوه زندگی می کنیم؟! هیچی...!! توی خیابون که خبری نیست یه کم روی پیاده روها برف نشسته... فقط دم مدرسه خیلی ناجور بود... لیز لیز!! روی پل هم...«
که دوباره با به یاد آوردن خاطره ی پل لبخندی زد و گفت:
»روی پل هم که خیلی حال داد!!«
خورشید:» مامان من می رم پشت بوم...«
مامان مهری:» نه نه... مهرداد میاد غوغا می کنه... بذار خودش بیاد با اون برو...«
خورشید:» من یه چایی می خورم و می رم پشت بوم... به مهرداد هم ربطی نداره... سحر و محسن هم میان بالا...«
صدای بسته شدن در آمد...
خورشید:» اومد...«
مامان مهری:» مهرداد... پسرم... خورشید اومده...«
مهرداد کمی عصبی به نظر می رسید... حیاط را طی کرد و رو به خورشید که هنوز توی بالکن ایستاده بود گفت:» کی اومدی؟!«
خورشید:» الان!!«
مهرداد:» با چی اومدین؟!«
خورشید:» با قاطر!!«
مهرداد لب ها را جمع کرد و گفت:» د اگه قاطر رو گیر بیارم که خرخره اشُ می جُوام!!«
مامان مهری با تعجب پرسید:» اینا چیه که به هم می گین؟!«
خورشید رو به مهرداد کرد و گفت:
» مهرداد تو چته؟!«
مهرداد:» بیا بریم تو... این جا سرده...«
منظورش این بود که مامان مهری بویی نبرد...
خورشید با دلوالپسی فراوان به دنبالش داخل خانه شد...
مامان مهری:» خورشید جان... برید یه کم استراحت کنید یه چایی بخورید... بعد هم دست به کار پشت بوم بشین...«
خورشید همانطور که میگفت:» چشم مامان به دنبال مهرداد وارد خانه شد...«
مهرداد شال گردنش را محکم به زمین پرت کرد و گفت:» اون یارو کی بوده؟!«
دل خورشید پایین ریخت و گفت:
» کی؟!«
مهرداد:» اون که روی پل دستتُ گرفته!!«
خورشید که سعی داشت خود را نبازد قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
» یه عابر یه رهگذر... به اون کسایی که بهت گزارش دادن بگو اگه این همه غیرت دارن یه چیزی به بچه های دبیرستان می گفتند که اون طوری من وسحر رو گیر انداخته بودن!! نزدیک بود دوتامون پرت شیم پایین!!«
مهرداد چشم ها را باریک کرد و به خورشید خیره شد و گفت:
» خورشید... منُ رنگ نکن... من خودم آخرشم!! اگه یه عابر بوده پس پایین پل چی زر زر می کرده!!«
خورشید:» هیچی به خدا... فقط گفت، اگه مشکلی نداشته باشین برسونمتون!!«
مهرداد:» اون خیلی غلط کرده... بی جا کرده!!«
خورشید:» آره بابا، ما هم همینُ بهش گفتیم!!«
مهرداد به پشتی تکیه زد و گفت:
» از قبل که نمی شناختیش؟! خورشید راست بگو!!«
خورشید:» من باید مدام برای تو قسم بخورم؟! مگه دیوونه ای که هرچی می گم شک داری!!«
مهرداد سری تکان داد و گفت:» دوست ندارم... خورشید... دوست ندارم کسی مُخ اتو بزنه!! اینو بفهم!! اون وقت خودم مُخ تو می ترکونم!!«
خورشید خندید و گفت:» تو فعلا مواظب مُخ خودت باش!!«

Signature
     
#28 | Posted: 21 Apr 2014 09:53 | Edited By: paridarya461
مهرداد هنوز فکری بود... خورشید لگدی به پای مهرداد زد و گفت:
» مهرداد؟! به سحر زنگ بزنم بگم همگی بریم پشت بوم؟!«
مهرداد چشم غره ای به او رفت و گفت:
» لازم نکرده... خودم می رم«
خورشید:» مهرداد منم میام... تو رو خدا...«
مهرداد درحالیکه از جایش بلند می شد گفت:
» به سحر زنگ بزن!!«
خورشید با خوشحالی به سوی گوشی رفت... توی پشت بام همگی با شال و کلاه و کاپشن و دستکش مشغول بودند. محسن هم بود... با این که با مهرداد دوست بودند زیاد صمیمی نبودند... در گروه چهار نفره اشان مهرداد و محسن و ایمان و حسام، از همه کم حرف تر محسن بود... سعی داشت خود را بیشتر به حسام نزدیک کند...
محسن در پشت بام خودشان آرام و بی صدا برف ها را می ریخت... و سحر و خورشید و مهرداد همگی توی پشت بام خانه ی خورشید جمع بودند و با سر و صدا برف را پارو میکردند.
سحر:» بچه ها!! شما فکر می کنید هنوز جاهای دیگه آدما برف ها رو پارو میکنند؟!«
خورشید:» یعنی چی ؟! پس می خورن؟!«
سحر:» نه... ما مجبوریم پارو کنیم... خیلی ها هستند که پارو نمی کنند...«
مهرداد:» توی خونه های قدیمی هنوز باید به روش قدیمی زندگی کرد... اگر ما برف پارو نکنیم... تا شب سقف میاد روی سرمون!!«
سحر:» ما که خونه امونُ بازسازی کردیم... ولی بابام میگه باید پارو بشه!!«
مهرداد:» واسه این که بابات وقتی می بینه چهار تا همسایه دارن برف می ریزن فکر می کنه اگه اون برف هاشو نریزه چه اتفاقی می افته!! بعد شم... بابای تو یه عمره برف پشت بومش رو ریخته... حالا دیگه عادت کرده... اگر نریزه... عذاب وجدان داره!!«
خورشید:» اما برف ریختن یه حال خوبی داره!!«
مهرداد:» برای شما که دارین بازی می کنین بله!!«
خورشید خندید و یک گلوله برفی توی صورت مهرداد پرت کرد... مهرداد برای لحظه ای چشم ها را بست و صورتش را پاک کرد و دوباره به کارش مشغول شد...
محسن از توی پشت بامشان بلند گفت:» سحرخانم اگه گفتگوتون به نتیجه رسیده بیا این جا کمک من!!«
مهرداد به جای سحر گفت:» محسن... صبر کن من الان میام... بعد رو به دخترها گفت: زود برید پایین آدم برفی اتون رو درست کنید...«
خورشید:» ا... مهرداد می خوایم تو هم باشی... می خوایم بزرگ باشه... ما نمی تونیم!!«
مهرداد:» شما برین من دارم میام این جا دیگه داره تموم می شه..«
سحر:» پس بریم برای مهرداد چایی بیاریم...«
مهرداد خندید و گفت:» بجنبین!!«
سحر موقع پایین آمدن از پشت بام به خورشید گفت:» خورشید؟!... خوش به حالت با این داداشت...«
خورشید لبخند زنان گفت:» باز چی شده!!!?«
سحر:» خیلی ماهه به خدا... خیلی مرده... رفتارش... حرفاش...«
خورشید:» البته بگذریم گاهی وقتها مثل بچه ها می شه... یه دنده و لجباز!!«
سحر:» محسن مارو نمی بینی؟! با یه من عسلم تلخه!!«
خورشید:» خب هرکی یه اخلاقی داره سحر... محسن کُلا ساکت و کم حرفه... ولی فکر نکنم بد باشه...«
سحر:» نه... محسن هیچ وقت نگاهش به من مثل نگاه مهرداد به تو نیست حتی احساسش!! اون فقط دوست داره از من ایراد بگیره!!«
خورشید:» خب تو چی کار می کنی؟ تو هم دقیقا مثل خود اون رفتار می کنی تا به حال شده سر به سرش بذاری؟! تا به حال شده بهش بگی خیلی برات عزیزه؟! تا به حال شده ازش بخوای باهات بیرون بیاد؟«
سحر:» برو بابا دلت خوشه!! می گم ازش می ترسم تو می گی سر به سرش بزارم؟!«
خورشید:» منظورم این که تو هم خیلی ازش فاصله می گیری... شاید اگر بیشتر باهاش حرف بزنی رابطه ی صمیمی تری پیدا بکنین...«
سحر به سوی آشپزخانه رفت و با دیدن مامان مهری گفت:
» سلام مهری خانم... چای داری؟ واسه آقا مهرداد می خوایم...«
مامان مهری:» خسته نباشین خوشگل خانوما... برین کنار بخاری تا گرم بشین... مثل لبو شدین... الان برای همگی چای می ریزم.«
دستهایشان کرخت شده بود و حالا با حس کردن گرما سوزن سوزن می شد. خورشید نگاهی به انگشتهایش انداخت و رو به سحر گفت:
» این جا رو ببین!! هرکدوم اندازه ی یه هات داگ شده!! چه طوری آدم برفی درست کنیم؟!«
سحر:» مهری خانم... من چایی آقا مهردادُ می برم بالا... شما زحمت نکشین... و به اشپزخانه رفت...«
خورشید رفتن او را نگاه کرد و لبخند زد و زیر لب گفت:
» زندگی، عشق و دیگر هیچ!!«
ساعتی بعد همراه مهرداد آدم برفی بزرگ و قشنگی درست کردند...کنار آدم برفی ایستادند... و با ژست های مختلف عکس های مختلف گرفتند... ایران خانم مادر سحر هم به آنها اضافه شده بود... همگی ناهار میهمان مامان مهری شدند و آش خوشمزه اش را حسابی تحویل گرفتند... خورشید وقتی تنها شده بود... دوباره به صبح فکر کرد... لحظه به لحظه چهره و نگاه کسری را جلوی چشم هایش می دید... از این که برای طی کردن پل به او تکیه کرده احساس خجالت می کرد... و بدنش گُر میگرفت انگار به یاد آوردن آن لحظات شیرین تر از خود لحظات بود!! از این که از یادآوری لحظه ای روی پل لذت می برد احساس خجالت میکرد و مشوش بود... می دانستکه نباید این طور باشد!! اما انگار رها شدن از افسون نگاه روشن وجذاب کسری ناممکن بود... انگار لحظه به لحظه چیزی وجودش را لبریز می کرد و سر می رفت... و می لرزانید نمیدانست چرا نمی تواند به کسری فکر نکند...
صدای مهرداد بود که او را از بند افکارش رها کرد...
مهرداد:» خورشید... فردا صبح... خودم همراهتون میام مدرسه...«
چیزی در دل خورشید هوار شد... با نگاه پر از وحشتش که خیلی سعی داشت طبیعی باشد مهرداد را نگاه کرد.
مهرداد:» چته؟!... چرا رنگت پریده؟!«
خورشید:» وا؟... واسه چی رنگم بپره؟!... خب بیا... این دیگه اعلام کردن نداره...!!«
مهرداد:» خیلی خب... «
و بعد لحاف را رو سرش کشید و گفت:» شب بخیر جوجو«
خورشید حرصی شده بود... نمیدانست چی کار کند که مهرداد از همراهیش منصرف شود... هرچه فکر می کرد چیزی به ذهنش نمی رسید... در ثانی مهرداد باهوش بود و زیرک... نم
یتوانست دست به سرش کند... باید شک او را برطرف می کرد...
پس با خودش گفت:»به جهنم!! بذار بیاد!!«
صبح روز بعد... به امید این که مهرداد قرار شب گذشته را یادش رفته... یواش یواش آماده می شد که مهرداد را حاضر و آماده جلوی در اتاق دید...
مهرداد:» بجنب خورشید...«
خورشید:» به من چی کار داری؟«
مهرداد:» یادت رفته؟! امروز خودم همراهتون میام...«
خورشید:» ا... من فکر کردم شوخی می کنی...«
مهرداد:» یعنی چی؟... زودباش جوجو... من منتظرم...«
حسین آقا که آماده ی رفتن بود گفت:» چیه بابا... چرا اول صبحی جر و بحث می کنید؟!«
مهرداد لبخندی زد و گفت:
» هیچی آقاجون امروز جِد کردم جوجو رو خودم ببرم مدرسه...«
آقاجون:» مگه چیزی شده؟«
مهرداد:» نه آقاجون... یخ بندونه!!«
آقاجون:» قربون پسر با غیرتم!!«
خورشید پشت چشمی نازک کرد و دوباره خودش را در آینه ورانداز کرد... دلش می خواست کمی آرایش کند... همان قدری که چند وقت بود میکرد... اما با وجود مهرداد...!!
با این همه کمی رژ گونه یواشکی مالید و مقنعه اش را کمی عقب کشید و کاپشن پوشید و بعد کیفش را برداشت...
مهرداد:» خداروشکر!! بالاخره دل از آینه کندی!!«
خورشید ساکت و غمگین به دنبالش راه افتاد... سحر به محض این که درخانه اشان را بست مهرداد را دید و بعد خورشید را سلام و علیک از ته دل و پرقوتی کرد و بعد لبخند زنان به خورشید نگاه کرد...
خورشید سری تکان داد و زیر لب گفت:» می بینی! چشمش کردی!!«
سحر:» بهت شک کرده؟!«
خورشید:» غلط کرده!!«
سحر:» خورشید داداشته ها!!«
خورشید:» آخه می ترسم از امروز دیگه این مد بشه!! هر روز دنبال ما راه بیافته!!«
مهرداد که جلوتر می رفت ایستاد و گفت:
» شما جلوتر برید...«
خورشید:» خب همه امون با هم می ریم دیگه...«
مهرداد:» نه... شما جلوتر برید...«
خورشید و سحر بی صدا راه افتادند... درحالیکه خورشید فقط دعا می کرد از کسری خبری نشود... می دانست مهرداد یک بار کسری را سر کوچه دیده است... فقط می ترسید که کسری را ببیند... آن وقت حتما او را می شناخت... و مطمئن می شد دنبال خورشید است.
خورشید یواشکی به سحر گفت:» سحر اگه یه وقتی کسری را دیدی... زود بگو... حواس مهردادُ پرت کنیم!!...«
سحر:» اوناهاش... کسری تو ماشینه!!«
خورشید با دیدن کسری آب دهانش را قورت داد و گفت:
» وای... خدایا کمکمون کن!!«
مهرداد نگاهی به اتومبیل زیبای کسری انداخت و بعد به راننده خیره شد... انگار داشت چهره ی مرد جوان را در ذهنش بررسی می کرد.... که کسری از اتومبیل پیاده شد... دل خورشید پیچ زد... آن قدر ترسیده بود که نزدیک بود بی حال شود... اگر کسری جلو می آمد و حرفی می زد... وای!! کارش تموم بود!! اما انگار کسری هم مهرداد را می شناخت... او نگاه گذرایی به خورشید انداخت و عرض خیابان را به مقصد سوپرمارکت روبرو طی کرد...
مهرداد ایستاد تا خورشید نزدیکش آمد...
مهرداد:» دست همدیگه رو بگیرین اینجا خیلی لیز شده...«
و خودش بازوی خورشید را گرفت... فشاری به بازوی خورشید آورد و زیر گوشش گفت:»
این مرتیکه رو می شناسی؟«
خورشید تته پته کنان و رنگ باخته گفت:
» کدوم؟«
مهرداد:» تابلو نکن... همین که از ماشین سیاهه پیاده شد... همین که توی سوپری رفت...«
خورشید:» نه!!... از کجا بشناسم!!«
مهرداد:» ولی من قبلا هم دیده بودمش!! سر کوچه امون!! یادت نیست؟ افشین هم دیروز میگفت اونی که روی پل » سوپر من« شده و تو رو آورده پایین خیلی خوش تیپ بوده... یه ماشین سیاهم داشته!!«
خورشید:» که چی؟! این اون نیست!! می خوای از سحر بپرس!!«
مهرداد آهسته گفت:» به عبارت دیگه از دُمتون!!«
خورشید:» مهرداد اگه اومدی که همه اش فضولی منو بکنی اصلا دیگه نمی خوام با من بیای!!«
مهرداد:» اتفاقا دقیقا برای همین اومدم برای امر مهم فضولی!! خیلی وقته ازت غافل شدم... حس میکنم یه خبراییه!«
خورشید خنده ای ساختگی کرد و در حالیکه سعی داشت نشان بدهد... اصلا برایش مهم نیست که او می آید یا نمی اید... گفت:
» خیله خب بابا مثل اینکه تو هم اهل توهم شدی...!!!«
مهرداد هم خنده ای کرد و گفت:» حالا!!«
سحر پچ پچ کنان به خورشید گفت:» چه قدر ریش و سبیل به مهرداد میاد!!«
خورشید با حالت خنده داری نگاهش کرد و گفت:» خوش به حالت به خدا!!«
سحر خندید و گفت:» چیه بابا!!«
مهرداد برای اینکه خودش هم به موقع به کلاس برسد. فوری یک سواری گرفت و سه تایی نشستند... نگاه مهرداد خیره و عصبی به دنبال اتومبیل سیاه رنگ می گشت... و خورشید توی دلش تند تند دعا می کرد که کسری دوباره پیدایش نشود. که همان لحظه اتومبیل کسری با سرعت از کنارشان گاز داد و رفت. مهرداد تا جایی که میتوانست اتومبیل را با نگاهش دنبال کرد...و زیر لب گفت:
» می دونم چی کارت کنم لعنتی!!«
خورشید:» چی می گی مهرداد؟... امروز خیلی لج دار شدی!!«
مهرداد:» ا؟! باید ببخشید!! دست خودم نیست...یه جورایی قاطی کردم!! خب... پیاده شین...«
نزدیک مدرسه برای چند لحظه ایستادند که خداحافظی کنند... مهرداد نگاه نگرانی به خورشید انداخت و گفت:» می خوای بعدازظهر بیام دنبالتون؟«
خورشید:» تو که کلاس داری...«
مهرداد:» کنسل می کنم اشکالی نداره.«
خورشید:» مهرداد تو نگران چی هستی؟! خیالت راحت باشه!«
مهرداد لب ها را جمع کرد و سری تکان داد و ناگزیر از رفتن خداحافظی کرد.
سحر رو به خورشید گفت:» چرا مهرداد این طوری شده!! چرا این قدر نگران«
خورشید افسرده و ناراحت گفت:» نمی دونم سحر... اگر قرار باشه بهم پیله کنه کم می یارم!!«
سحر:» بدم نیست باهامون بیاد که!!«
خورشید:» بله برای جنابعالی که اصلا ید نیست!!«
سحر لبخند شیرین یزد و گفت:» خورشید!!«
خورشید هم خندید و گفت:» پس ریش و سبیل بهش میاد!!«
سحر دوباره هیجان زده شد و گفت:» وای آره!!«
خورشید آخرین نگاه را به اطراف انداخت و وارد مدرسه شد... همه اش در این فکر بود که چگونه می تواند مهرداد را از آمدن به دنبالش منصرف کند

Signature
     
#29 | Posted: 21 Apr 2014 10:18 | Edited By: paridarya461
فصل 5
مهرداد بعد از سه روز همراهی کردن خورشید بالاخره به این نتیجه رسید که شکش بی مورد بوده و حالا می تواند با خیال راحت به کار خودش برسد!!
خورشید هم خدا را شکر می کرد که در این سه روز از کسری خبری نشد...
سحر خبر داده بود که آخر هفته حسام خواهد آمد... خورشید می دانست که باید خوشحال باشد اما نمی دانست چرا نگران است!؟ انگار درونش پر از احساسات ضد و نقیض بود. احساساتی که برایش تازگی داشت و به وحشت می انداختش دلتنگ بود اما این بار با اینکه می دانست حسام خواهد آمد از دلتنگی اش کم نمی شد...
آن روز هوا عالی بود...آسمان صاف صاف بود... بعد از سه روز بالاخره ابرها خورشید را رها کرده بودند و خورشید تابان تر از همیشه وسط اسمان خودنمایی میکرد...
سحر نفس عمیقی کشید و گفت:» خورشید عجب هواییه!!«
خورشید لبخند زد و آسمان را نگاه کرد و گفت:» آره... جون می ده برای پیاده روی!!«
سحر:» یعنی پیاده بریم تا خونه... فکر کنم شب برسیم!!«
خورشید:» یه کمی پیاده بریم... وسط راه ماشین می گیریم...«
سحر:» باشه...«
خورشید:» محسن چی؟!«
سحر:» حالا من می خوام بی خیال بشم تو ول نمی کنی؟!«
خورشید:» اگه سر راه تلفن کارتی بود زنگ می زنیم خونه خبر می دیم...«
سحر:» دیر نمی شه...«
قدم زنان و خنده کنان راه افتادند... پیاده روی واقعا لذت بخش بود. آفتاب باعث می شد سرمای هوا دلچسب باشد و اذیتشان نکند هرچه بیشتر از مدرسه دور می شدند... کوچه ها و خیابان ها خلوت تر می شدند... و آن دو غرق صحبت و خنده متوجه ی حضور اتومبیل کسری که تعقیبشان می کرد نبودند... اتومبیل از کنارشان گذشت و کمی جلوتر متوقف شد... که سحر هیجان زده خورشید را تکان داد و گفت:» کسری است!!«
خورشید لرزید... پاهایش سست شدند گویی نمی توانست قدم بردارد...
سحر:» خورشید چی کار کنیم؟!«
خورشید آب دهانش را قورت داد و در حالی که صدایش می لرزید گفت:
» نمی دونم... اهمیت نده...«
سحر:» آخه این جا خیلی خلوته... یه وقت کاری نکنه!! به زور سوارت نکنه!!«
خورشید چشم غره ای به سحر رفت و گفت:
» سحر!!«
سحر بدون کلامی به راه رفتن ادامه داد...
خورشید:» یواش تر... نمی خوام فکر کنه ازش می ترسم!!«
سحر:» ولی من از اون نگاه خیره اش می ترسم به خدا...«
سحر و خورشید از کنار اتومبیل کسری عبور کردند... کسری ناگزیر از پیاده شدن در اتومبیل را باز کرد و پایین آمد... و بلند گفت:
» سلام... خورشید خانم...«
خورشید بدون آن که برگردد لب ها را به دندان گرفت و تند تر قدم برداشت... و باز صدای کسری را شنید که گفت:
» توی هوای برفی مهربون تر بودی خورشید خانم!!«
کسری دوباره سوار اتومبیل شد و باز جلوتر از دخترها پیاده شد روبروی خورشید ایستاده بود و با لبخند جذابش نگاهش می کرد...
سحر زیر لب گفت:» خورشید... بیا ماشین بگیریم!!«
خورشید زیر لب گفت:» درست همین جا؟! جلوی این؟!«
نزدیک کسری خورشید سر بلند کرد و نگاهش کرد... کسری با پلیور کرم رنگش تماشایی بود...
کسری:» خورشیدخانم... یه کوچولو تحویل بگیر...!! من فقط تا خونه می رسونمتون... این جا که ماشین گیرتون نمیاد!!«
خورشید لب باز کرد و گفت:» خواهش می کنم شما برید... اگه کسی شما رو همراه ما ببینه برامون بد می شه...«
کسری هنوز لبخند کمرنگی روی لب داشت... با لحن دلنشین گفت:
» پس سوارشین زودتر...!!«
ابروها را بالا برد و نگاه شوخش را روی خورشید زوم کرد و ادامه داد: اگه می خواین کسی ما رو نبینه!!
خورشید بی اعتنا به او چند قدم برداشت... کسری راهش را سد کرد... خیره خیره نگاهش می کرد و می خواست او را مغلوب کند...
کسری:» خورشید خانم... من نزدیک خونه اتون که شدیم پیاده اتون می کنم نترس!!«
برای لحظه ای خورشید تصمیمش را گرفت و رو به سحر گفت:
» سحر چرا وایسادی...؟ راه بیافت دیگه...«
اما کسری باز جلوی او ایستاد...
خورشید عصبی شد و گفت:» برو کنار...«
کسری سماجت کرد و ایستاد...
خورشید:» گفتم برو کنار...«
سحر که حس کرد خورشید تصمیم گرفته روی کسری را کم کند گفت:
» آقا برو دیگه!! چرا اذیت می کنی؟!... به خدا جیغ می زنم ها!!«
کسری:» تو برو به تو کاری ندارم!!«
سحر:» بی خود کردی... من که دوستمُ تنها نمی ذارم...«
خورشید با خشم نگاهش را به کسری دوخت و گفت:»از سر رام برو کنار«
کسری ابروها را بالا انداخت و با پوزخندی همچنان ایستاد... خورشید یک بار دیگر تغییر مسیر داد و به محض این که کسری برای چندمین بار راهش را سد کرد با قدرت تمام کوله پشتی اش را به صورت او کوبید و پا به فرار گذاشت سحر هم پا به پای او می دوید...
کسری دندانها را به هم فشرد و دویدنش را تماشا کرد... بعد از چند ثانیه فریاد زد:
» برات متاسفم... از تو بعیده...«
و بعد به سوی اتومبیل رفت...اتومبیل حرکت کرد و از کنارشان به سرعت گذشت...
سحر نفس زنان ایستاد...و بعد فریاد زد:» برای عمه ات متاسف باش... برای بابات متاسف باش...«
خورشید با بی رمقی گفت:» خب... کوتاه بیا سحر... دیگه مرد!!«
سحر به خورشید نگاه کرد و با نگاهی سرشار از ناباوری گفت:
»خوشم اومد چه محکم زدی!!«
خورشید پوزخندی زد و گفت:» دیگه خیلی پررو شده بود!!«
هردو کنار خیابان ایستادند و خیلی زود سوار ماشین شدند و به خانه رسیدند...
خورشید عصبانی و خسته بود حس می کرد همه چیز رو خراب کرده است با خودش گفت:» دیگه نمی یاد... قسم می خورم که نمی یاد!!«
اشک توی چشمهایش جمع شد... دوباره گفت:» دیگه نمی یاد...«
حس می کرد تمام تنش به لرزه افتاده است... نمی دانست چه خبر شده نمی دانست این احساسات جدید را چگونه توجیه کند... جلوی آینه ایستاد مقنعه اش را از سرش بیرون کشید... و برای لحظه ای نگاهش روی دانه های ابی تسبیح حسام ثابت ماند... دست به گردنش برد و تسبیح را لمس کرد... گریه اش شدت گرفت و دو زانو به زمین افتاد... حس آدم خائنی را داشت که ناگزیر از خیانت کردن است!! به یاد حسام که می افتاد ته دلش گرم می شد. اما چهره ی کسری نگاه جسورش رفتار جسورانه ترش چنان او را در هم پیچیده بود که دلش میخواست فقط گریه کند...
با گریه گفت:
» بهش فکر نمی ککنم... لعنتی... دیگه فکر نمی کنم... وای خدایا من چی کار کردم!؟ چرا سوار ماشینش نشدم؟!... خدایا چرا یه کم به من جرات نمی دی؟!... خدایا... کمکم کن... اصلا بهتر... جواب حسام رو چی می دادم...«

هرچند که اصلا واسه حسام مهم نیست من چی کار می کنم!! خودمُ سر کار گذاشتم!! و الا اهمیتی نداره منو ببینه یا نبینه... اما کسری دوستم داره... چند ماهه شب و روز جلوی چشممه...
دوباره سرپا ایستاد دوباره تسبیح را در گردنش دید و گفت:
» حسام می یاد... حسام که بیاد همه چیز درست می شه... همه چی خوب می شه.«

رنگ پریده و بی حوصله روسری به سر کرد و به سوی در رفت... زنگ پی در پی دینگ دینگ می کرد...
خورشید:» اومدم!!«
در را باز کرد سحر هیجان زده و خوشحال گفت:» تموم شد!!«
خورشید با چشم های گرد شده کمی به عقب رفت تا سحر داخل شود...

خورشید:» چی شده؟! «

سحر از زیر چادرش شال آبی بافته شده را بیرون آوردو گفت:
» دیدی دی دینگ!!«
خورشید با هیجان شال را گرفت و گفت:
» آفرین چه زود بافتی!! چه قدر قشنگ شده!!«
سحر ابروها را بالا انداخت و گفت:» خب دیگه!!هنرمندم!!«
خورشید:» آره والله!! خیلی خوب بافتی!!... بندازش ببینم!! وای چه بوی ادکلنی هم می ده!!«
سحر با نگاه شرمگین لبخندی زد و گفت:
» نه... نمی خوام کس دیگه ای اولین بار امتحانش کنه...«
خورشید برای لحظه ای متوجه ی منظور سحر نشد و چشم ها را باریک کرد و گفت:
» یعنی چی؟! کس دیگه ای؟!«
سحر دوباره لبخند کمرنگی زد و سری تکان داد و گفت:» خب دیگه!!«
که دوزاری خورشید افتاد و گفت:»َآهان!!«
و خندید و سحر را در آغوش گرفت...

سحر:» تو رو خدا یه وقت مامانت اینا چیزی نفهمن!! نگی من بافتم!!«
خورشید:» نه دیوونه!! بذار مهردادُ صدا کنم!!«

سحر:» نه نه... خجالت می کشم.... خودت بعدا بهش بده«
خورشید:» ای بابا... خب بذار...«
سحر:» نه نه... تو رو خدا...«
خورشید:» باشه... اما خودت می دادی بهتر بود...«
سحر:» نمی خوام طوری بشه که نتونم دیگه از خجالت بیام خونه اتون...«
خورشید:» باشه!! هرطور دوست داری!!«
سحر خورشید را دوباره بوسید و خداحافظی کرد...

Signature
     
#30 | Posted: 21 Apr 2014 11:49 | Edited By: paridarya461
خورشید در را که بست نگاهی به شال بافته شده انداخت و خندید...
مهرداد پشت کامپیوتر نشسته بودو مشغول بود...
خورشید شال گردن را آهسته پشت سرش دور گردن او انداخت...
مهرداد به خود آمد و نگاهی به شال انداخت بعد دستی کشید و آن را لمس کرد و گفت:
» این چیه؟!«
خورشید لبخند پرمعنایی بر لب داشت کنارش نشست و نگاهش کرد... با خود گفت:» خوش به حال سحر... مهرداد ماهه...!!«
مهرداد دستش را چند بار جلوی چشمهای خورشید بالا و پائین برد و گفت:
» چیه؟! هیپنوتیزم شدی؟!«
خورشید به خود آمد و گفت:» بی احساس!! نمی پرسی این چیه؟!... و اشاره به شال کرد...«
مهرداد:»من که یه ساعته دارم می پرسم جنابعالی اینجا حضور ندارین متوجه سوال بنده نمی شی!!«
خورشید:» حدس بزن!!«
مهرداد:» باز شیطون شدی وسط کار من!?«
خورشید:» نه این انرژی مثبته!! واسه بهتر کار کردن!!«
مهرداد نگاهی به شال انداخت و بویش کرد و گفت:» چه بوی خوبی هم می ده!!«
خورشید:» آهان!! داری نزدیک می شی!!«
مهرداد:» کسی برات خریده؟!... و بعد لب ها را جمع کرد و نگاهش عصبی شد...«
خورشید:» نابغه!! مال من نیست!! مال توست!!«
مهرداد با تعجب به خورشید نگاه کرد و گفت:» خب؟!... بقیه اش؟!«
خورشید:» آره دیگه!!«
مهرداد خندید و گفت:» د همینه!! سحر؟«
خورشید به علامت تایید سری تکان داد...
مهرداد هنوز می خندید گفت:» خیلی خوب بافته... جغله!!«
خورشید:» مهرداد... سحر خیلی دوستت داره!!«
مهرداد قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:» آدم دوست داشتنی رو باید دوست داشت دیگه!!«
خورشید در حالیکه از جایش بر می خاست گفت:» خیلی خب... پاشم برم... دیگه انرژی مثبت سرریز کرده!!«
شب جمعه خانه خاله سیمین دعوت شدند... ساعتی بود که دوتایی در اتاق پری پچ پچ می کردند... پری با نگاه نگرانش به خورشید زل زد و گفت:
» خورشید... سعی کن بهش فکر نکنی... به این هفته فکر کن... به حسام که میاد...«
خورشید:» پری... سعی کن بفهمی من چی می گم...!! روح و روانم رو بهم زده... دیوونم کرده... همه اش دارم با خودم حرف می زنم... نمی دونم چه مرگم شده!؟ آرومو قرار ندارم... دلم می خواد گریه کنم...کاش یه روز تو بودی... با هم می رفتیم تکلیفم با این پسره روشن می کردم...«
پری:» آخه چه تکلیفی؟!«
خورشید:» می خوام بدونم چی از جونم میخواد؟! حرف حسابش چیه؟!«
پری:» خب... حتما می خواد... باهات دوست بشه...«
خورشید:» نه... دیگه حالا بعد از این همه رفت و آمد... فهمیده من اهل این حرفا نیستم!!«
پری:» خب...!! پس چی می خواد؟!... اگه قصدش ازدواجه... چرا نمی یاد خواستگاری؟! چرا این همه خودش رو توی دردسر انداخته... هی میاد هی می ره!! اصلا مگه این آدم کارو زندگی نداره؟!«
خورشید:» خب لابد می خواد اول نظر منو جلب کنه!!«
پری دوباره نگران شد ابروهای کمرنگ و باریکش بالای چشم های قهوه ای اش مثل سر سره شدند...
خورشید:» باز چیه؟ چرا این شکلی داری نگام می کنی؟«
پری:» خورشید... اون پسره... چه طوری بگم؟!... لباس هاش، ماشینش ادا و اطوارش...!! ... هیچ کدوم به ماها نمی خوره ها!!«
پری راست می گفت، کسری هیچ مدلی با او جور نبود!!
پری:» ما حتی نمی دونیم خونه اش کجاست؟!... فامیلش کیه؟!... پدر و مادرش کجااند؟«
خورشید:» منم واسه همین می گم باید تکلیفم روشن کنم... می خوام الکی فکرمو مشغول نکنم... هرچند با این کاری که من کردم شاید هیچ وقت دیگه نیادش...«
پری:» مطمئن باش دوباره پیداش می شه... اون سمجتر از این حرفاست که با یه حرکت، دست از سرت برداره... تازه الان هم جری تر از گذشته است به خاطر رفتاری که کردی!!... اما من نگرانم... خورشید حواست رو جمع کن نگاهش به تو یه جوریه!! انگار مطمئنه که به دست می یاردت...!! از نگاهش بدم میاد.«
خورشید:» تو هم هی پیاز داغش رو زیاد کن!!«
پری:» جدی می گم به خدا... من فقط در تعجبم که با وجود حسام تو چطوری فکرت اسیر اون شده«
خورشید:» پری!! تورو خدا حرف های سحر رو نزن... من از احساساتم نسبت به کسری واسه تو حرف زدم تا از این تنهایی دق نکنم... چه ربطی به حسام داره؟! فعلا که آقا حسام توی یه شهر دیگه مشغول درس خوندن هستن!! گفتم که مامانش چی گفته؟!... گفته می خواد برای حسام از فامیلش زن بگیره!!... چادرشو سر من می کنه... اون وقت دختر فامیلشو زیر سر می ذاره!! پری... من وقتی به این فکر می کنم که برای حسام برای عشق به اون چه کارهایی کردم... و در عوض اون چه جوری برخورد کرده از خودم خجالت می کشم... توی رابطه من و حسام... البته اگه بشه اسمشو رابطه گذاشت جای من و اون با هم عوض شده...«
پری:» خورشید مگه روز آخری رو یادت رفته... حسام با دست خودش این تسبیح رو توی گردنت انداخت؟!! تو فکر می کردی یه روزی حسام همچین کاری بکنه؟! موقعیت حسام با کسری فرق می کنه... حسام آدم متعهد و مقیدیه!! اون هیچ وقت نمی تونه کارهای کسری رو بکنه...«
خورشید:» من کی گفتم کارای اونو بکنه... من می گم... از هیچ فرصتی استفاده نمی کنه... هیچ وقت منو امیدوار نمی کنه... این تسبیحم... خودم... برداشتم اونم به خاطر اینکه من خواهر یکی از دوست های صمیمی اش هستم دیگه ازم نگرفتش... و الا اصلا فکرشو نکن حسام خودش بخواد کاری بکنه... حالا حسامو بذار کنار... من فقط دوست دارم بدونم کسری هدفش چیه؟! چی از من می خواد!!«
پری:» مطمئن باش چیز خوبی نمی خواد...«
خورشید موذیانه خندید و گفت:» از کجا میدونی؟!«
پری:» زهرمار، پررو... نخند!!«
علی سرش را داخل اتاق کرد و گفت:
» آخ آخ چقدر مهربونید شما دوتا!! چه حرفای عاشقانه عارفانه ای به هم می زنید!! پری معلومه که خیلی دلت واسه خورشید تنگ شده ها!!«
خورشید و پری که اصلا حوصله علی را نداشتند فریاد زدند: علی... برو بیرون...
وقتی علی رفت... دوباره خورشید جدی شد و گفت:
» بدجوری حواسمو پرت کرده پری!! از یه طرف می گم خدا کنه نبینمش... از طرف دیگه انگار یه چیزی توی وجودم داره بیداد می کنه که اگه نیاد چی!!«
پری:» خورشید... تو تحت تاثیر رفتار و قیافه ظاهری اش قرار گرفتی... مطمئن باش همه اینا با عشقی که نسبت به حسام داری فرق می کنه...«
دوباره علی وارد شد و گفت:» سلام...«
خورشید و پری دوباره فریاد زدند: بیرون!! داریم حرفای خصوصی می زنیم!!
علی همانطور که اتاق رو ترک می کرد گفت:
» خصوصی ترین حرف شما در مورد جعفر درازه است؟«
پری بالش روی تختش را به سوی او پرت کرد... و علی با خنده اتاق را دوباره ترک کرد.
پری ادامه داد:» خورشید... این احساسی که تو به کسری پیدا کردی... برای همه پیش میاد... این به نظر من یه هوس زودگذره...!!«
خورشید:» برو گم شو... یعنی من هوس بازم؟!«
پری:» آخه چی بگم؟! این یه عشق کوره... عشقی که تو فقط به خاطر یه مشت ادا و اطوار و یک ظاهر خوب پیدا کردی... این جور عشق ها وقتی واقعی بودنش معلوم می شه که طرف رو بهتر بشناسی.«
خورشید:» خب من هم اول همینو بهت گفتم... می خوام بشناسمش...«
پری:» آخه گاهی این بهتر شناختن ها باعث می شه آدم چیزهای زیادی از دست بده...«
خورشید همه ی این حرفهای پری را قبول داشت همه را خوب می دانست و این را هم می دانست آدم ها تا وقتی خوب می زنند که توی شرایط قرار ندارن... از دور نگاه میکنند و باید و نباید می کنند... خورشید فکر می کرد... باید مشکلش را حل کند...
صبح روز چهارشنبه بود... حسین آقا بدجوری سرما خورده بود...
مامان مهری:» باز که شال و کلاه کردی... نمی خواد بری!?«
حسین آقا:» نمی شه که نرم... عوضش فردا تعطیله می مونم استراحت می کنم...«
مامان مهری:» این جوری مریضی ات طولانی می شه...«
خورشید که مقنعه اش را اطو می کرد گفت:
» آقاجون... نرو... مامان مهری راست می گه حالت بدتر می شه ها...«
حسین آقا عطسه ای کرد و گفت:
» نباشم توی خونه بهتره آقاجون...شما هم ازم می گیرین...«
مهرداد که کفش هایش را واکس می زد خندید و گفت:
» آقاجون پس تصمیم داری همکارهای بیچاره ات رو مریض کنی...«
حسین اقا:» من از اون ها گرفتم...«
خورشید:» ما هم که دیگه از حالا خونه نیستیم می ریم... تا بعدازظهر...«
حسین آقا جوراب هایش را پوشید و گفت:
» مهری خانم... یه چایی دیگه بریز دستت درد نکنه...!!«
مامان مهری غرغر کنان چای دیگری ریخت و گفت:
» اصلا حواست پی خودت نیست... دیگه جوون نیستی ها... سنی ازت گذشته...«
حسین آقا:» دست شما درد نکنه مهری خانم اول صبحی اینهمه روحیه می دین... زودتر خوب می شم!!«
مهرداد خندید و کفش هایش را بیرون از در گذاشت و گفت:
» آقاجون می خواید زودتر برید تا بیشتر از این تضعیف روحیه نشدین!!«
خورشید اطو را از برق کشید و گفت:
» مهرداد... چکمه های منو واکس می زنی؟«
مهرداد:» جوجو... امروز اون ها رو نپوش... پاشنه ی یکی اش لق شده... می خواستم واکس بزنم دیدم...«
خورشید:» وای پس چی بپوشم؟!«
مامان مهری:» کفش اسپرت بپوش... مهرداد جان... اون مشکی ها رو واکس بزن«
مهرداد:» دیگه واقعا شرمنده همه تون هستم دیرم شده...«
حسین آقا:» آقا جون یه دست بچرخونی کارش تمومه...«
مهرداد سری تکان داد و گفت:» خیلی خب...«
خورشید جلوی آینه رفت و کمی آرایش کرد و بعد مقنعه اش را سرش کرد و کیفش را برداشت
مامان مهری به زور لقمه ای را درست کرده بود به دستش داد و گفت:
» بخور دختر... می میری تا ظهر...!!«
خورشید طوری لقمه را گاز می زد که مبادا رژ کمرنگش پاک شود...
مهرداد که واکس می زد زیرکانه و عصبی نگاهش کرد و گفت:» نه... وارد شدی؟!«
خورشید دستپاچه شد و در حالی که سعی می کرد لقمه اش را فرو دهد گفت:» چی؟!«
مهرداد سرسی تکان داد...
خورشید کنارش نشست و گفت:» چت شده؟!«
مهرداد در حالی که سعی می کرد آهسته حرف بزند گفت:
» تو که اهل آرایش و این قرطی بازی ها نبودی؟!!...«
خورشید غافلگیرانه برای لحظه ای از خجالت سرخ شد... نگاهش را از مهرداد دزدید و سکوت کرد...

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / kesi-mi-ayad | کسی می آید بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites