تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Hot Winter | زمستان داغ

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 17 Apr 2014 09:50
مُهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم تن من سرمو از سینه اش جدا کرد و بین دستهاش گرفت ... سرش اومد پایین ... عسلی نگاهش پررنگ تر شده بود ... صورتش نزدیک و نزدیک تر میشد ... نفسهاش به صورتم می خورد ... چشمهامو بستم ... دستش پشت گردنمو لمس می کرد ... حضور لبهاشو نزدیک لبم حس می کردم ولی گرماشونو نه ... انگار دو دل بود بین بوسیدن و نبوسیدن ... چشمهامو باز کردم ... چشمهای علی بسته بود و لبشو گاز گرفته بود ... پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند ... می دونستم علی مال من نیست ... می دونستم این شاید اولین و قطعا آخرین بوسه است ... می دونستم با این کار فقط خودمو در اختیارش گذاشتم و بهش ثابت می کنم که چه قدر می خوامش در حالی که اون منو نمی خواست ... شاید حتی من براش وسیله ای برای خوشگذرونی بودم ...ولی مهم این بود که علی برای من همه چیز بود ... دوستش داشتم و حالا که تا اینجا اومده بودیم، باید بزرگترین قدم رو برمی داشتم ... این بهترین راه برای نشون دادن علاقه ام بود ... حتی اگر علی ترکم می کرد خیالم راحت بود که عشقمو ثابت کردم ... دیگه عذاب وجدان نداشتم که شاید اگر علاقه امو نشون میدادم علی برام می موند ... نفس عمیقی کشیدم ... تصمیممو گرفتم ... قبل از اینکه منصرف بشم باید انجامش میدادم ... سرمو کج کردم و لبهامو به لبهاش نزدیک کردم ... تــَـق تـَــق تـَــق ... کسی با انگشت به شیشه کوبید ... هردو از جا پریدیم و به سمت صدا برگشتیم ... ماشین پلیس جلوتر از ما پارک کرده بود و پلیسی کنار ماشین ایستاده بود ... خودمو از آغوش علی بیرون کشیدم و سر جام نشستم ... بدجوری خجالت کشیدم ... لبهامو گاز می گرفتم و سرمو پایین انداخته بودم ... علی سری تکون داد و از ماشین پیاده شد ... چند لحظه بعد در ماشین رو باز کرد و به سمتم خم شد ... خودمو عقب کشیدم و علی داشبورد رو باز کرد ... از داخلش کیف مدارکشو بیرون آورد... افسر داشت، مدارک علی رو چک می کرد ... رفت جلوی ماشین و پلاک ماشین رو با کارت ماشین مقایسه کرد ... بعد هم اومد طرف من ... چند ضربه به شیشه زد و من با خجالت و سری به زیر افتاده از ماشین پیاده شدم ... افسر گفت: - شما با این آقا چه نصبتی دارید؟ نگاهی به علی انداختم ... سرشو پایین آورد و پلک هاشو روی هم گذاشت ... چی باید می گفتم ... شوهرم ... دوستم ... هم خونه ام ... همه زندگیم ... عشقم ... کسی که دیگه مال من نیست ... ولی فقط یه کلمه گفتم: - همسرمه - کارت شناسایی همراهتون هست ؟ - راستش نه ... روبه علی گفت: - شناسنامه اتون رو یه بار دیگه ببینم ... علی شناسنامه رو به افسر داد و افسر صفحه ی دومش رو باز کرد و گفت: - اسم شما چیه خانوم؟ - سارا رحیمی. شماره شناسنامه ... تاریخ تولد ... تاریخ عقد ...تمام مشخصات خودم و علی رو ازم پرسید و با چیزهایی که تو شناسنامه ی علی نوشته شده بود، مقایسه کرد ... به غیر از شماره شناسنامه ی علی و تاریخ تولدش بقیه رو گفتم و افسر رضایت داد که ما با هم زن و شوهریم ... لبخندی زد و گفت: - همیشه آقایون تاریخ تولد خانومهاشون رو فراموش می کنن ولی این بار برعکس شده ... سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم ... افسر با اخم کمرنگی گفت: - خیابون که جای این کارها نیست ... بفرمایید منزلتون ... شبتون به خیر افسر رفت و من و علی با کلی شرمندگی و خجالت سوار ماشین شدیم ... به خاطر حضور افسر خدارو شکر کردم ... اگر دیرتر رسیده بود و علی رو بوسیده بودم، تا آخر عمرم خودمو نمی بخشیدم ... واقعا تو اون لحظه داشتم احساسی عمل می کردم ... اگر این اتفاق افتاده بود، تا آخر عمرم احساس می کردم خودمو به علی فروختم ... وقتی داره میره چرا باید خودمو تقدیمش کنم ... ای سارای احمق ... یه بار نشد بتونی درست تصمیم بگیری ... صورتمو به طرف پنجره گرفته بودم و به خیابون و آدم هاش نگاه می کردم ... چشمم به مغازه ساغت فروشی افتاد که تمام ساعت هاش، دوازده شب رو نشون میدادن ... رسیدیم خونه ... به محض اینکه علی در رو باز کرد، از ماشین پیاده شدم و رفتم به اتاقم ... حالم بهتر شده بود و مشغول جمع کردن خورده شیشه های ادکلن های شکسته شدم ... یکی دو تا از ادکلن ها شکسته بود و تمام محتویاتشون روی قالیچه ریخته بود و بوی خیلی زیادی توی اتاق پیچیده بود ... از بوی ادکلن داشتم سردرد می گرفتم ... سریع خورده شیشه هارو جمع کردم و ادکلن ها رو سرجاشون گذاشتم ... برگه های آزمایش علی رو توی پاکتش گذاشتم ... چه قدر دلم می خواست برگه رو پاره کنم ... یا حتی بسوزونم ... ولی قطعا این مدرک رو لازم داشتم ... برای چی لازم داشتم؟ ... شاید برای طلاق ... باید دلیلی برای قانع کردن خانواده ام داشته باشم ... و چه دلیلی محکمتر از این که علی بچه داره ... بچه ای که نمی دونم حلال زاده است یا ... علی که هیچ وقت ازدواج نکرده ... حتی ضحی هم درباره ازدواج علی چیزی نگفته بود ... نکنه علی و میترا ... نکنه خطایی که مادربزرگ ازش حرف میزنه همینه ... یعنی علی و میترا با هم ... نکنه این بچه ی نامشروع از علی و میترا باشه؟ پس اون رازی که علی نگران برملا شدنش بود، همین بوده... چرا علی که نمی خواست من با خبر باشم، خودش چنین مدرکی به دستم داد؟ با دستهام صورتمو پوشوندم و به هق هق افتادم ... زیر این همه فشار داشتم له میشدم ... خسته بودم ... دلم می خواست بخوابم ولی با اون همه بوی عطر داشتم دیوونه میشدم ... بالش و پتومو برداشتم و رفتم توی هال روی کاناپه خوابیدم ...
کش و قوسی به بدنم دادم و غلتی زدم ... چشمم افتاد به علی ...صورتش نزدیک صورتم بود... خودمو عقب کشیدم و بهش خیره شدم ... لبخندی زد و گفت: - نکنه این چند وقته همه ی نمازهات قضا شده؟ اخمهام خود به خود تو هم رفتن ... نمی فهمیدم چی میگه ... وقتی نگاه اخموی منو دید ، ساعتی از میز کنار تخت برداشت و روبه روم گرفت و با لحن ملایمی گفت: - نمی خوای نماز بخونی؟ نگاهی به ساعت انداختم ... پنج و نیم بود ... تازه فهمیدم چی شده ... علی برگشته بود ... علی برگشته بود و مثل همیشه داشت برای نماز بیدارم می کرد ... سرمو خاروندم و گفتم: - باشه الان بلند میشم ... سر جام نشستم ... دستمو توی انبوه موهام فرو کردم و سرمو خاروندم ... موهام تو صورتم ریخته بود ... موهایی که تا وسط کمرم بود ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#92 | Posted: 17 Apr 2014 09:53
دوباره نگاهم به علی افتاد که به موهام خیره شده بود ... سنگینی نگاهمو که حس کرد، سرشو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت ... از روی تخت بلند شدم ... چند لحظه به تختی که روش خوابیده بودم خیره شدم ... این که تخت علی بود ... این جا اتاق علی بود ... من اینجا چیکار می کردم ؟ ... من که روی کاناپه خوابیده بودم ... پوفی کردم و از اتاق بیرون رفتم ... علی توی هال داشت نماز می خوند ... چه قدر دلم برای دیدنش سر سجاده تنگ شده بود ... دلم می خواست بشینم و نگاش کنم ولی دیگه برای این کارها دیر بود ... از کنارش رد شدم و رفتم سمت دسشویی ... عصر که از سر کار برگشتم، خبری از علی نبود ... بی اراده به تموم اتاق ها سرک می کشیدم و دنبالش می گشتم ... اما علی نبود ... یعنی علی رفته بود ؟ ... به این سرعت رفت؟ ... بدون خداحافظی؟ ... دوباره اشکهای لعنتی سرازیر شدن ... خودمو تا در اتاقم کشوندم ... با بی حالی درو باز کردم ... صدای ترکیدن چیزی اومد، جیغی کشیدم و عقب پریدم ... یه عالمه خورده کاغذ های رنگی تو هوا پخش شدن ... با اخم به دور و برم نگاه کردم ... تختم پر از کادوهای رنگ و وارنگ بود!! باز چه خبر شده بود؟! ... بی اختیار صداش زدم: - علی ... از پشت در بیرون اومد و گفت: - خسته نباشی دخترک ... تشکری کردم و با بی حوصلگی گفتم: - اینها چیه؟ لبخندی زد و با هیجان گفت: - ناقابله ... اینها ... سوغاتی هاته ... زل زل نگاش کردم ... چه قدر دلم می خواست موهاشو بکشم و بیفتم رو سر و کله اش و بزنمش ... پسره ی دیوونه ... می خواست منو هم دیوونه کنه ... این کارها چه معنی داشت؟ - لزومی نداشت سوغاتی بخری ... حالش گرفته شد ... چهره اش در هم شد و گفت: - وقتی جایی میرم همه میگن سوغاتی یادت نره، یاد ما هم باش ... ولی من هیچ وقت تو سفرهام یاد کسی نمی افتادم و سوغاتی هم نمی خریدم ... این اولین سفری بود که تمام مدت یاد کسی بودم و دلم می خواست هر چیزی که به چشمم قشنگ میاد براش بخرم ... اینارو گفت و از اتاق بیرون رفت ... رفتنشو نگاه کردم ... به اتاق کارش رفت و درو هم باز گذاشت ... آهی کشیدم و رفتم سمت کادوها ... کنجکاو شده بودم که بفهمم توشون چیه ... اولین کادو رو که خیلی زوایه دار و عجیب غریب بود باز کردم ... یه مجسمه از دختری بود با موهای خرمایی و چشم های قهوه ای ... دامن کوتاه و تاپ تنش بود و دور کمرش هم یه حلقه بود ... خندیدم ... عجب مجسمه ای! کادوی بعدی رو باز کردم ... یه گردنبند بود ... بعدی رو باز کردم ... یه بسته حلقه ی کمر از جنس خیلی خوب ... باز هم خندیدم ... کادوی بعدی ... یه تاپ و شلوار بنفش ویه تاپ و دامن کوتاه آبی ... بعدی رو باز کردم ... چند تا لباس خواب!! چشمهام چهار تا شد ... لباس خواب های قرمز و مشکی و بنفش و زرد ... لبمو گاز گرفتم ... بی اختیار لبخند می زدم ... بعدی یه جفت کفش پاشنه بلند نقره ای بود که روی پاشنه اش نگین کاری شده بود ... یه جفت صندل مشکی با پاشنه ی کوتاه و گل های نقره ای هم بود ... کاش اینارو زودتر بهم داده بود! هر دوتاش به لباسی که روز تولد پوشیدم میومد! هر دو تاشون هم دقیقا سایز پام بودن! یه جعبه ی دیگه رو باز کردم ... پر از گل سر و کش مو و تل و گیره بود ... رنگهای مختلف ... چند تا کاور لباس هم بین کادوها بود ... اولی رو باز کردم ... لباسی مجلسی و قرمز رنگی بود که ماکسی بود و دو بندی ... بالاتنه اش حریر قرمز بود و فقط روی سینه اش با خامه دوزی پوشونده شده بود ! دامنش هم کمی پف داشت ... لباس خیلی قشنگی بود ... کاور بعدی رو باز کردم ... یه دست کت و شلوار زنونه ی شیری رنگ ... فقط یه دکمه زیر سینه اش می خورد و زیر کت یه تاپ بود ... زیر سینه ی کت هم منجق دوزی شده بود ... لبخند روی لبم عمیق تر شد ... لباس بعدی رو از توی کاورش درآوردم ... لباس مجلسی یاسی رنگ کوتاه ... بالاتنه اش چسبون و دکلته بود و دامنش تمام کلوش ... جنس لباس ابریشم بود و چین های دامنش روی هم می لغزید ... چه قدر دلم می خواست بپوشمش ... خیلی نرم و لطیف بود ... کاغذ کادو هارو زیر و رو کردم تا مطمئن بشم چیز دیگه ای نمونده ... با این همه سوغاتی بازهم دنبال چیز تازه ای می گشتم!! کادوهارو توی کشوها و کمدها جاسازی کردم و کاغذهای کادویی رو توی سطل زباله چپوندم ... لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم ... اونقدر درگیری ذهنی داشتم که خیلی زود به زود خسته میشدم ... شاید هم به قول دکتر ضعیف شده بودم ...
خانواده اش می خواستن برای شام بیان خونه امون. تا حالا مهمونی ای که توش غذا پخته باشم نگرفته بودم. دو روز قبلش علی اومد سراغم. تو آشپزخونه بودم که مثل همیشه ، با صاف کردن گلوش حضورشو اعلام کرد و گفت: - اجازه هست؟ خیلی خشک و بی احساس گفتم: - بفرمایید. اومد داخل و کمی کار کردنمو تماشا کرد. داشتم سالاد درست می کردم. رو به روم، روی یکی از صندلی ها نشست و دستهاشو تو هم قلاب کرد ... گوشه ی لبشو گاز گرفت ... پشت گوششو خاروند ... دستی توی موهاش کشید ... کلافه بود و برای گفتن حرفی دل دل می کرد ... ده بار تا نوک زبونم اومد که بگم " چی شده علی جونم، چی می خوای بگی " ولی هر بار به خودم نهیب میزدم که شاید اومده برای زدن ضربه ی آخر ... پس برای شنیدن بدبختیت اینقدر هول نباش... عاقبت از این همه استخاره کردنش خسته شدم و گفتم: - چیزی می خواستی بگی؟ چند ثانیه نگام کرد ... سرشو انداخت پایین و گفت: -راستش ... می خواستم اگه ناراحت نمیشی ... بابام اینارو دعوت کنم جمعه شب بیان اینجا. هاج و واج نگاهش کردم ... این چی داره میگه؟ ... برای دعوت کردن خانواده اش به خونه ی خودش از من اجازه می خواست؟ مگه من برای اومدن خانواده ام به خونه اش اجازه می گرفتم؟ ... کدومو باید باور کنم؟ ... این احترام های غیر منتظرانه اش یا اون برگه ی آزمایشی که سند آزادیشه؟ خودمو با خورد کردن پیاز سرگرم کردم و گفتم: - خونه ی پسرشونه ... قدمشون روی چشم. به وضوح دیدم که از حرفم خوشحال شد. ادامه دادم: - برای شام میان دیگه؟ - بله. ولی لازم نیست زحمتی بکشی. از بیرون غذا می گیرم. فقط می خواستم در جریان باشی و ازت خواهش کنم که ... عصبی میون حرفش پریدم و گفتم: - نگران نباش حواسم هست.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#93 | Posted: 17 Apr 2014 09:57
مطمئن باش رفتارم عادیه. اونقدر تو این دو ماهی که علی برگشته بود، رفتارم باهاش سرد شده بود که حالا نگران شده بود ... نگران چی؟ ... حالا دیگه چرا نگران بود؟ ... الان که می خواست بره دنبال زندگی خودش مگه نباید یه پیش زمینه ای برای طلاق ایجاد می کرد ... شاید هم می خواست همینو ازم بخواد ... که جلوی خانواده اش هم همین جور گنده دماغ باشم ... با اخمهای تو هم رفته صداش زدم : - علی ... می خواست از آشپزخونه بیرون بره ... همونطور که برمی گشت، گفت: - جان ِ ... چشمش که به اخم هام افتاد، حرفشو خورد و گفت: - بله؟ خنده ام گرفت. می خواست بگه " جان ِ علی " ولی پشیمون شد! با این اخمهای هشتاد و هشتی که من به هم زده بودم، هر کی دیگه بود سکته کرده بود ... با همون حالت اخمو گفتم: - چه خواهشی داشتی؟ چند لحظه بدون حرف نگام کرد ... انگار داشت فکر می کرد تا منظورمو بفهمه ... - همونی که خودت متوجه شدی ... ممنونم که با همه ی نفرتی که از من داری هنوز هم پیشمی و تحملم می کنی ... نمی خواستم این حرفهارو بشنوم ... حرفهایی که احساس می کردم برای گول زدن من می گه ... برای عوض کردن بحث گفتم: - برای جمعه خودم شام درست می کنم. لازم نیست از بیرون بگیری. با چهره ی متعجبی که سعی می کرد عادی به نظر برسه گفت: - جدی؟ ... مطمئنی؟ ... آخه زحمتت میشه. - نه زحمتی نیست... فقط امیدوارم دستپختمو بپسندن. - ممنونم. شک نکن که می پسندن ... یادت که نرفته نمره ی تو هجده بود ... نتونستم لبخند نزنم ... یاد روزهای خوشی که داشتیم لبخند به لبم می آورد ... صبح جمعه که از خواب بیدار شدم، خیلی هیجان زده بودم و می خواستم زودتر دست به کار بشم. صبحونه رو که با علی خوردیم، یه لیست دستش دادم که برای شب بخره. علی از خونه رفت بیرون و من افتادم به جون خونه. طبق عادت دوران مجردیم CD رو روشن کردم و صداش رو هم زیاد کردم که هرجای خونه رفتم صداش بیاد.تاپ و شلواری هم پوشیده بودم که راحت باشم و موهامم مثل همیشه با یکی از کلیپس هایی که علی برام آورده بود، بالای سرم جمع کردم. از راهروی ورودی شروع کردم. پله هارو شستم وجاکفشی رو دستمال کشیدم. آینه رو پاک کردم و روشویی رو برق انداختم! رفتم سراغ اتاق ها و همه اشونو جاروبرقی کشیدم. کار گردگیری که تموم شد، ساعت دوازده و بیست دقیقه بود. CD رو خاموش کردم و رفتم به آشپزخونه و مشغول درست کردن ناهار شدم. می خواستم کوکوسبزی درست کنم که وقت زیادی نگیره . مایه ی کوکو رو که توی تابه ریختم، رفتم تو اتاقم که مرتبش کنم ... یکی از کشوهای تخت رو که باز کردم، چشمم افتاد به پاکت آزمایش علی ... اشک توی چشمهام جمع شد و سرمو روی تخت گذاشتم ... نمی دونم چه مدت گذشته بود که صدای فریاد علی رو شنیدم ... خوابم برده بود ... رفتم سمت در اتاقم و بازش کردم ... دود عجیبی توی خونه پیچیده بود ... دودی سفید رنگ ... مثل یک مه رقیق ... ترس بدی به جونم افتاد ... نکنه بلایی سر علی اومده باشه ... دوباره صداشو شنیدم : - سارا ... کجایی؟ با صدای بغض آلودی گفتم: - من اینجام ... علی ... تو کجایی؟ ... صداش از سمت آشپزخونه میومد ... دویدم سمت آشپزخونه ... از پله ها که پایین اومدم و قدم به سالن گذاشتم، علی رو تو آشپزخونه دیدم که حوله به دست، دود هارو به سمت پنجره هدایت می کرد ... بوی وحشتناکی توی خونه میومد... با گریه گفتم: - چی شده علی؟ ... این بوی چیه؟ ... این دودها از کجا اومده؟ علی حوله رو رها کرد و اومد سمتم ... شونه هامو گرفت و گفت: - تو حالت خوبه؟ ... چیزیت نشده؟ گیج نگاش کردم و گفتم: - نه ... من خوبم ... تو چیزیت نشده؟ نفس راحتی کشید و گفت: - خداروشکر ... بدجوری ترسوندیم دختر ... فکر کردم چیزی تو خونه منفجر شده ... همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم: - چه خبر شده ... با دیدن تابه ی روی گاز که دود سفید و غلیظی ازش بلند میشد و بوی کوکوی سوخته از خجالت آب شدم ... اونقدر که حواسم پرت بود و فکرم درگیر، یادم رفته بود زیر غذارو کم کنم و این همه مدت غذا روی شعله ی زیاد مونده بود و جزغاله شده بود ... احساس درموندگی می کردم ... به خصوص که گرسنه ام هم شده بود و حالا با این غذای سوخته و بوی وحشتناکی که توی خونه پیچیده بود، باید سماق می مکیدم ! یه دفعه علی به خنده افتاد و با صدای بلندی قهقه زد ! با تعجب نگاش کردم و علی گفت : - چه عجب یه بار مثل تازه عروس ها غذات خراب شد ... نزدیک بود حسرت غذای سوخته به دلم بمونه ها ... اشکال نداره، یه غذایی برات بپزم انگشتاتم بخوری ... خودممم خنده ام گرفته بود ... لبمو گاز گرفتم و سری تکون دادم ... علی شونه هامو گرفت و همونطور که از آشپزخونه میبردم بیرون گفت: - تو برو یه آبی به سر و صورتت بزن منم یه چیزی درست می کنم با هم می خوریم. رفتم توی اتاقم و چشمم به پاکت روی تخت افتاد ... لعنت به این بخت بدی که من دارم ... چرا علی مال من نیست ... چرا علی بچه داره ... چرا علی میترا رو دوست داره ... چرا میترا می خواد طلاق بگیره ... نیم ساعت بعد علی اومد دم اتاق و در زد ... درو باز کردم و بین در ایستادم ... لبخندی زد و گفت: - ناهار آماده است ... افتخار میدی دخترک؟ بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم و کنار علی به آشپزخونه رفتم ... سوسیس بندری درست کرده بود ...
برای شام می خواستم سبزی پلو با ماهی درست کنم. تا عصر علاوه بر پختن پلو، سالاد رو هم درست کردم و تزیین کردم. نمی دونم چرا می خواستم براشون سنگ تموم بذارم. انگار می خواستم حداقل خانواده اش منو بیشتر از میترا دوست داشته باشن ... با تمام سلیقه ام سالاد رو تزیین کردم. سبزی هایی که علی خریده بود پاک کردم و شستم. توی تمام این کارها علی هم کمکم می کرد! دیگه از بودنش تو خونه کلافه شده بودم. دنبال بهونه ای بودم که از خونه بفرستمش بیرون که خودش این بهونه رو به دستم داد. گفت: - برای شب می خوای ذرت بو داده بگیرم؟ فاطمه و زهرا خیلی دوست دارن. - جداً؟ خوب پس ذرت بگیر، من خودم درست می کنم. - باشه. پس من میرم بخرم و بیام. چیز دیگه ای لازم نداری؟ - نه ممنون. ناخودآگاه یاد بیژن و ضحی و چهارشنبه سوری و چس فیل افتادم و خنده ام گرفت... آهی کشیدم و مشغول ریختن ترشی توی ظرف ها شدم.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#94 | Posted: 17 Apr 2014 10:00
کارم که تموم شد رفتم به اتاق و برای اومدن مهمون ها آماده شدم. سارافن مشکی ماکسی پوشیدم. زیرش هم بلوز زرد. شال زردی هم سرم کردم. رنگ زرد بهم انرژی می داد، گرچه بین مردم نشانه نفرته ! زنگ درو زدن. نوع زنگشون مثل علی نبود و فهمیدم که مامانش اینا اومدن. درو باز کردم و مشغول احوالپرسی شدیم. بابای علی و محمود آقا داخل نیومدن. از سلیمه خانوم پرسیدم: - پس چرا رفتن؟ - بعد از اذان میان. - یعنی اینقدر اینجا بد می گذره که یه ساعت کمتر اینجا بودن هم نعمتی شده؟! - این چه حرفیه دخترم؟ حاجی که شغلش آزاده و تعطیل و غیر تعطیل نداره، محمود هم که ... دیگه ادامه نداد و با ناراحتی سرشو انداخت پایین. نگران شدم وگفتم: - محمود آقا چی؟ اتفاقی افتاده؟ فاطمه گفت: - نه بابا. چیزی نیست.دنبال کارهای مأموریتشه. - چه مأموریتی؟ - از طرف شرکتشون چند ماهی باید بره ساری. - جدی می گین؟ مأموریتشون دقیقاً چند ماه طول می کشه؟ سلیمه خانوم باز سرشو تکون داد و حرفی نزد.فاطمه گفت: - دقیقاً دوازده ماه. یعنی یک سال. - یک سال که خیلی زیاده. پس شما چی کار می کنین؟ نمی ذارن باهاش برین؟ - برای همین محمود الان رفته. می خواد یه کاری کنه که من و زهرارو هم بتونه ببره. - ان شاالله کارتون درست می شه و با هم می رین. این یه سال هم از آب و هوای خوبش نهایت استفاده رو ببرین تا براتون راحت تر بگذره. - تا ببینیم خدا چی می خواد. همون لحظه علی زنگ در وردی رو زد. به خاطر اینکه جلوی خانواده اش رفتارمون صمیمی جلوه کنه، رفتم جلوی در به استقبالش. علی که اومد داخل، برای دست دادن پیش قدم شدم. لبخند عمیقی زد و دستمو محکم فشرد. نمی دونم داشت به چی فکر می کرد که به چشمام خیره شده بود و دستمو وِل نمی کرد. احساس کردم دارم رنگ به رنگ میشم ... همچین مواقعی شدیدا احساس آفتاب پرستهارو درک می کردم!! فاطمه خندید و گفت: - این دوتارو باش. واسه خودشون لیلی و مجنونی ان. دستمو ول کرد. نایلونی دستم داد که توش علاوه بر ذرت، پفک و چیپس و تخمه و کیک هم بود! رفت طرف مامانشو من رفتم تو آشپزخونه. رفتم تو فکر ... تا کی قراره تو بی خبری سر کنم؟ ... رفتار علی چرا هنوز هم مهربونه؟ ... مگه نمی خواد بره سراغ میترا؟ ... مگه یه بچه از میترا نداره؟ ... یعنی نمی خواد مسئولیت بچه ای که خودش به وجود آورده قبول کنه؟ ... شاید میترا نتونسته طلاق بگیره ... شاید رضا هم مثل من قربانیه ... موقع شام، میزرو خیلی با سلیقه و قشنگ چیدم. همه از دستپختم و سلیقه ام و خونه داریم تعریف می کردن و من هم مدام سنگینی نگاه علی رو احساس می کردم اما به روی خودم نیاوردم و هیچ کدوم از نگاه هاشو پاسخ ندادم. بعد از شام هم ذرت هارو بو دادم و آوردم. خوشمزه شده بود و سرش دعوا بود! بعد از ذرت، میوه و تخمه خوردیم و تلویزیون تماشا کردیم.تمام مدت مادر علی دَمَغ بود و زیاد نمی خندید. فاطمه هم انگار حالش گرفته بود! ظاهرا علی برای خداحافظی باهاشون این مهمونی رو ترتیب داده بود. مدام بگو بخند می کرد و نمی ذاشت ناراحتی شون ادامه پیدا کنه. کم کم بابای علی خوابش گرفت و فرمان رفتن رو صادر کرد. وقتی رفتند علی با لحن ملایمی گفت: - سارا واقعاً ازت ممنونم. سنگ تموم گذاشتی. - وظیفه ام بود ... تو هم برای خانواده ی من همیشه سنگ تموم میذاری ... با بی خیالی گفتم: - این به اون در ... شب بخیر ... بدون اینکه توجهی به چهره ی کش اومده ی علی بکنم، رفتم به اتاقم و خوابیدم ...
دلم خیلی گرفته بود. باید با یه نفر درددل می کردم و چه کسی بهتر از شیرین. با شیرین رفته بودم پارک که یه کم باهاش حرف بزنم و خودمو سبک کنم. یاد دوران مجردی بخیر! من که یه جورایی هنوز مجرد بودم و تأهلم ظاهری بود! اما شیرین دو ماهه باردار بود! حسابی افتاده بود تو زندگی . مدام از آرمان و خوبی هاش می گفت. اینکه چه قدر مهربونه و مرد زندگیه. تعریفاتش که تموم شد تازه یادش افتاد که منم حرف هایی دارم و گفت: - آخ سارا تورو خدا ببخشید حواسم پرت شد. یادم رفت اصلاً ما برای چی همدیگه رو ملاقات کردیم. خوب بگو ببینم قضیه چیه؟ هنوز هم خواهرو برادرین یا برام شیرینی عروسیتو آوردی؟! - چرت و پرت نگو. مگه ما می خوایم زیر قولمون بزنیم که تو هر دفعه منو می بینی همینو می پرسی؟ - چه قولی؟ - همین که برای همیشه مثل خواهر و برادر زندگی کنیم. - حالا من چرت و پرت میگم یا تو ؟ هیچ مردی نمی تونه تا آخر عمرش با زن خودش، مثل خواهرش رفتار کنه. هر چه قدر هم که قول داده باشه. بالاخره از این وضعیت خسته میشه و اعتراض می کنه... بازومو فشرد و با لحن چندش آوری گفت: - ... شاید هم عملی اعتراض کنه!! اونقدر از حرفش بدم اومد که هُلش دادم عقب و با اکراه گفتم: - غلط کرده ! مگه من می ذارم؟! - بیچاره! اگه اون بخواد کاری کنه، مطمئن باش توی لاغر مردنی نمی تونی جلوشو بگیری! علی دیگه خیلی مرد مقاومیه که بعد از هفت هشت ماه هنوز هیچ کاری نکرده . تو این دوره زمونه مردم به خواهر ومادر خودشون هم رحم نمی کنن. تو که دیگه زن شرعی و قانونیش هستی. - شیرین تو داری منو می ترسونی. یه کاری نکن از خونه اش فرار کنم ها. - غلط کردی! اینارو گفتم که قدر علی رو بدونی و دل به زندگیت بدی. به خدا علی مرد خیلی خوبیه. این قدر اذیتش نکن. - مثل اینکه یادت رفته علی خودش هم خاطرخواه یکی دیگه است. درضمن خودش این مدل زندگی رو پیشنهاد کرد. اگر من هم بخوام که براش همسر باشم ، نه خواهر، اون نمی خواد. - با این حرف ها خودتو گول نزن.هم تو می دونی هم من که علی همون اوایل زندگی تون میترارو فراموش کرد... پوزخند زدم ... شیرین چه قدر تو ساده ای ... خبر نداری که علی آقا یه بچه هم از میترا جونش داره ... چقدر دلم می خواست قضیه ی آزمایش رو برای شیرین بگم ولی روم نمیشد ... نمی خواستم شیرین بفهمه که علی دوستم نداره ... می ترسیدم به گوش پرهام برسه و سرزنشم کنه که تقصیر خودمه ... که خودم بلد نبودم عشقمو نشونش بدم ... می ترسیدم از این که همه منو مقصر بدونن ... حرف زدن با شیرین هم نتونسته بود آرومم کنه ... باید می رفتم سراغ مادربزرگ ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#95 | Posted: 17 Apr 2014 10:03
شیرین رو رسوندم به خونه اشون و رفتم سراغ مادربزرگ ... دایی رسول و زندایی خونه و بودن و از راحله خبری نبود ... زندایی به محض دیدنم گفت: - رفیقت تو اتاقشه ... برو که چند روزه خیلی سراغتو میگیره ... ابروهام چسبید به سقف پیشمونیم ... با تعجب گفتم : - یعنی مادربزرگ منو یادشه؟
- اتفاقا برای ما هم عجیب بود که تورو به یاد داره ... فکر کنم از بس اومدی دیدنش دیگه تو ذهنش حک شدی ... با ذوق و شوق رفتم سراغ مادربزرگ ... درو باز کردم و رفتم داخل ... روی تختش دراز کشیده بود و به پنجره خیره شده بود ... با هیجان گفتم: - سلام مادربزرگ ... منو یادتونه؟ سرشو به سمتم چرخوند و گفت: - سلام دخترم ... خوبی عزیزم؟ ... سارا نیومده؟ آه از نهادم بلند شدم ... نه برای اینکه مادربزرگ منو نشناخت ... به خاطر اینکه مادربزرگ این جوری سراغ منو میگرفت ... کنارش نشستم و دستهاشو تو دستم گرفتم و گفتم: - مادربزرگ ... من سارا هستم ... همسر علی ... یادتونه علی رفته بود امریکا ... تن صدامو پایین تر آوردم و با بغض گفتم: - یادتونه با میترا رفت امریکا ... یادتونه دو ماه پیش برگشت ... روز تولدم برگشت ... ولی سند مرگمو با خودش آورد ... مادربزرگ ... تو رو خدا منو به یاد بیار ... دلم خیلی گرفته ... پیش کی درد دل کنم ... می دونم اذیت میشی هر موقع منو می بینی ... می دونم غصه داری ... مادربزرگ ... تو برای کی درددل می کنی وقتی دلت می گیره؟ ... مادربزرگ ... علی یه بچه داره ... بچه ای که مادرش میترا ست ... این ها یعنی چی؟ ... مادربزرگ ... اون خطایی که می گفتی همین بود؟ ... اینکه علی یه بچه داره ... گریه ام شدت گرفته بود و می ترسیدم صدام بیرون بره ... مادربزرگ برای نشستن تقلا می کرد ... کمکش کردم و چند تا پشتی ، پشت سرش گذاشتم که تکیه بده ... اشکهامو پاک کرد و با لبخند گفت: - علی برگشته ... لبخند تلخی زدم و گفتم: - برگشته ولی ... ولی اون یه بچه داره ... مادربزرگ اخمی کرد و گفت: - تو حامله ای؟ پوزخندی زدم و گفتم: - نه مادربزرگ ... من و علی هیچ رابطه ای با هم نداریم ... اوایل هیچ کدوم نمی خواستیم چنین رابطه ای باشه ... ولی الان من ... مادربزرگ ... من علی رو دوست دارم ولی اون دوستم نداره ... چرا امیدوارم کردی؟ ... چرا گفتی علی دوستم داره؟ ... اگه دوستم داره پس این ازمایشی که داده چی میگه؟ مادربزگ دستی به صورتم کشید و گفت: - از علی بپرس ...علی نگرانه ... نگرانه که چرا نمیپرسی ... نگرانه که چی شنیدی ... منتظره تا بپرسی ... چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: - منتظره تا بگی ... اون دوست داره ولی تو نداری ... علی میگه دوستش نداری ... یه لحظه فکری به ذهنم خطور کرد ... نکنه مادربزرگ جاسوس دو جانبه باشه؟ ... نکنه حرفهای منو هم برای علی میگه؟ شاید واسه همینه که علی هنوز نرفته ... عذاب وجدان داره؟ ... شاید هم بین من و میترا گیر کرده ... میترایی که علنا ابراز علاقه می کنه و من که هیچ واکنشی نسبت به کارهای علی نشون نمیدم ... سارا ... اینقدر یه دنده و لجباز نباش ... این طور که مادربزرگ میگه علی فکر میکنه که دوستش نداری ... پرهام هم فکر می کرد دوستش نداشتی ... شیرین میگه تقصیر خودته ... سارا ... قبول کن که تو هم باید این وسط یه غلطی بکنی ... این چه عشقیه که برای به دست آوردنش حاضر نیستی بجنگی؟ ... همه ی عشقت همین بود؟ ... تا فهمیدی یه خطایی کرده دلتو زد؟ ... همه ی انسان ها خطا می کنند ... ولی مهم اینه که توبه کنند ... تو چه میدونی علی توبه کرده یا نه؟ ... پس گناهشو نشور ... باید با علی حرف بزنی ... مگه ده بار نگفت هر چی می خوای بدونی از خودم بپرس ... خب برو بپرس ... اگر جواب نداد، زبونت پیشش درازه که بگی، پس دیگه اینقدر نگو از خودم بپرس ... پاشو سارا ... پاشو این غمبرک زدن ها فایده نداره ... همین امشب باید بفهمی ماجرا چیه ... - مادربزرگ ... چه جوری بپرسم؟ ... چه جوری باهاش حرف بزنم؟ چند ثانیه نگام کرد ... دستی به روسریش که کمی کج شده بود کشیدو صافش کرد و گفت: - مرتب و تمیز باش ... مرد که میاد خونه، زن باید منتظرش باشه ... هر چی منتظر شدم دیگه چیزی نگفت ... دستی به شونه ام زد و گفت: - برو خونه ... خودتو براش آماده کن ... لپهام داغ شد ... مادربزرگ هم چه حرفهایی می زد!! ... خودتو براش آماده کن یعنی چی؟ ... یه بار ه بگو حجله رو آماده کن ... آهان فهمیدم ... ای سارای منحرف ... منظورش اینه که برو استقبالش ... نشون بده که منتظر اومدنش بودی و جاش توی خونه خالیه وقتی نباشه ... گونه ی مادربزرگ رو بوسیدم و بعد از خداحافظی با دایی و زندایی، حرکت کردم به سمت خونه ...
با سرعت خودمو رسوندم خونه ... باید برای پرسیدن ماجرا، فضارو آماده می کردم ... باید یه شام خوشمزه درست کنم و منتظرش بمونم ... اول شام بخوریم بعد بگه ... یا اول بگه بعد شام بخوریم؟ ... نه اول شام بخوریم که غذا کوفتش نشه ... نمی دونم اصلا هر چی خودش گفت ... بهش می گم، می خوام چند تا سوال ازت بپرسم ، الان بپرسم یا بعد از شام ... هر چی خودش گفت همون کارو می کنم ... مشغول پختن غذا شدم و فسنجون درست کردم ... به محض کامل شدن غذا، پریدم تو حموم و دوش گرفتم ... موهامو با سشوار خشک کردم و برای اولین بار ساده دورم رهاشون کردم ...یکی از گیره های تزیینی که علی آورده بود، یک طرف موهام زدم ... کمی سورمه توی چشمهام و کمی فرمژه که با رژ لب صورتی مات، تکمیل شد... هر چند آرایش کمی بود ولی همین هم از سرم زیاد بود ... رفتم سراغ لباس ها، کمی لباس هارو زیر و رو کردم و چشمم افتاد به کاورهایی که حاوی لباسهای سوغاتی علی بودن ... کت و شلوار شیری رنگ رو با صندل های مشکی که آورده بود، پوشیدم ... کمی به خودم توی آینه نگاه کردم ... خیلی رسمی شده بودم ... این جوری فایده نداشت ... تند و تند لباس رو از تنم در آوردم و به جاش ، تاپ و شلوار بنفشی که آورده بود رو پوشیدم ... خودمو که توی آینه دیدم، لبخند رضایتی زدم ... آستین های تاپ حلقه ای بود و یقه اش هفتی بود ... شلوارکش هم تا زیر زانوم بود ... کاملا اندازه ام بود و اندامم رو قاب گرفته بود ... نگاهی به دست و پاهای سفیدم که بدجوری با رنگ بنفش تیره تضاد داشتن انداختم ... خیلی تو چشم میزد ولی مهم نبود ... قبلا هم جلوی علی تاپ و شلوارک پوشیده بودم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#96 | Posted: 17 Apr 2014 10:06
گیره ی موهامو با تل بنفشی عوض کردم و صندل های مشکی رو با دمپایی رو فرشی سفید عوض کردم ... این جوری طبیعی تر بود ... به نیمرخ خودم توی آینه نگاه کردم ... موهام تا پایین کمرم رسیده بود ... اونقدر موهامو با کلیپس بسته بودم و نگاهشون نکرده بودم که بلندتر شدنشون رو کاملا احساس می کردم ... سرمو تکونی دادم و موهای لخت و نرمم روی هم لغزیدن ... رفتم توی آشپزخونه و خودمو با چیدن میز شام سرگرم کردم ... نمی خواستم به چیزهایی که قرار بود بشنوم فکر کنم ... ولی مدام فکرهای آزار دهنده تو سرم بالا و پایین می رفتن ...نکنه علی بهم بگه می خواد بره سراغ میترا ... من با چه دلخوشی امیدوارم که علی با من بمونه؟ ... اصلا با این سرو شکلی که من برای خودم درست کردم، علی فکر نمی کنه می خوام با نمایش دادن خودم،به زور نگهش دارم؟ دست از کار کشیدم ... خیلی مسخره بود الان که با هم سردیم، یه دفعه چنین لباس هایی بپوشم و موهامو باز بذارم و جلوش مانور بدم ... بدو بدو رفتم تو اتاق و موهامو با کلیپسی مثل همیشه، بالا زدم ...رژ لبم رو هم پاک کردم و رفتم سمت آشپزخونه ... بالای پله های اتاق خواب بودم که در حیاط باز شد و علی اومد داخل ... برای سلام کردن پیشدستی کردم ... نگاهم کرد ... نگاهش روی بدنم و صورتم می چرخید ... لبهاش آروم آروم از هم باز میشد و لبخندش عمیق تر میشد ... - سلام به روی ماهت ... چه قدر این لباس ها بهت میاد ... ناخودآگاه از دهنم در رفت و با خنده گفتم: - سلام به روی مریخت ... ممنونم ... خندید و ردیف دندونهاش معلوم شد ... وقتی اینجوری می خندید خیلی خواستنی تر میشد ... - خیلی وقت بود این جوری تحویلمون نگرفته بودیا ... با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم: - خودت هم خیلی وقت بود که اینجوری نگفته بودی ... وقتی تو نگی ماه ، من چه جوری بهت بگم مریخ؟
سوییچش رو از جا کلیدی آویزون کرد و اومد سمتم ... پله هارو پایین رفتم و روبه روش قرار گرفتم ... زل زده بودیم به همدیگه ... تو این مدت هیچ وقت اینجوری استقبالش نرفته بودم ... اصلا زندگی زهر شده بود ... دوباره شده بود مثل همون روزهای اول که هر کی برای خودش زندگی می کرد ... ولی حالا که طعم حضور علی و خوبی هاشو چشیده بودم، این دوری بدجوری نفس گیر و خفه کننده شده بود ... نفس عمیقی کشیدم و همونطور که توی چشمهاش نگاه می کردم با لحن درمونده ای گفتم: - علی ... لبخندش تلخ شد و همونطور که روی کاناپه می نشست، دست منو هم گرفت و کنارش نشوند و گفت: - جان علی ... چی می خوای بگی دخترک؟ لحنش دلخور بود ... سرم پایین بود و سکوت کرده بودم ... با بی تابی گفت: - سارا ... چرا حرف نمیزنی؟ ... چرا دو ماهه ساکتی؟ ... چرا هیچی نمیگی؟ ... حداقل فحش بده ... بزن تو صورتم ... داد بکش ... جیغ بزن ... خونه رو روی سرم خراب کن ... هر کاری می خوای بکن فقط این جوری سکوت نکن ... به خدا دیگه طاقت ندارم ... اونقدر ازم فاصله میگیری که نمی تونم به خودم اجازه بدم ، قدمی برای کم کردن این فاصله بردارم ... بارها و بارها خواستم باهات حرف بزنم ولی رفتارت اونقدر سرده که احساس می کنم ازم متنفری ... قبل از اینکه برم به این سفر لعنتی، مطمئن بودم نسبت به من دیگه بی تفادت نیستی ... ولی از وقتی برگشتم همه ی معادلاتم به هم ریخته ... می دونم تقصیر منه که بی خبر گذاشتمت ولی تو جوری رفتار می کنی که انگار اصلا برات هیچ ارزشی نداشتم که بود و نبودم هیچ فرقی نمی کرده ... شاید حتی از نبودنم خوشحالم بودی که یه کلمه نمی پرسی کدوم گوری بودم ... با دلهره گفتم: - این چه حرفیه علی ... با کلافگی سرمو تکون دادم ... نمی دونستم از کجا شروع کنم و چه جوری بپرسم ... انگار علی هم احساس کرده بود که امشب، شب اعترافه ... پشت گوشمو خاروندم و گفتم: - امروز پیش مادربزرگ بودم ... سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: - آره می دونم ... همین الان دارم از اونجا میام ... مادربزرگ یه چیزهایی برام گفت ... آخ آخ ... پس حدسم درست بود ... مادربزرگ جاسوس دو جانبه بوده و من خبر نداشتم ... با همه ی حواس پرتیش هنوزم زرنگه ... جوونی هاش دیگه چی بوده ... با من من گفتم : - علی ... راستش ... اصلا نمی دونم درسته که بپرسم یا نه ... علی ... چه جوری بگم ... نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم، پشت سر هم گفتم: - خودت می دونی که از اول قرارمون این بود که کاری به زندگی هم نداشته باشیم ... که از همدیگه نپرسیم، کجا میری، با کی میری، چرا میری، چیکار می کنی و این جور چیزها ... وقتی تو رفتی خیلی شوکه شدم . فکر نمی کردم اینجور بی خبر رفتن هم جزو قرارمون باشه ... فکر می کردم برای همیشه با میترا رفتی ... فکر می کردم دیگه برنمی گردی ... به خصوص که هیچ خبری هم از خودت بهم نمیدادی ... دیگه مطمئن شدم که این رفتار تو یعنی که به من هیچ ربطی نداره تو در چه حالی و حق ندارم تو زندگیت سرک بکشم ... تمام اون دو ماهی که تو نبودی فقط به این فکر می کردم که اگر دیگه برنگشتی، جواب خانواده امو چی بدم ... قرارمون این نبود که یه دفعه زیر همه چی بزنیم ... باید اولش برای خانواده هامون، زمینه چینی می کردیم و یه کم نشون میدادیم که با هم اختلاف داریم ... ولی تو یه دفعه بی خبر رفتی ... بغض کرده بودم و صدام می لرزید ... اشک داشت توی چشهام لونه می کرد ... علی سرش پایین بود و در سکوت به حرفهام گوش میداد ... نفسی کشیدمو ادامه دادم: - علی ... هنوز هم نمی دونم تکلیفم چیه ... هنوزم نمی دونم این اجازه رو دارم که سوالی ازت بپرسم یا نه ... تو همیشه می گفتی هر سوالی دارم از خودت بپرسم ... برای همینه که الان اینجام ... علی ... خواهش می کنم اگر ... بغضم بدجوری سنگین شده بود و نمی ذاشت حرف بزنم ... آب دهنمو به سختی قورت دادم ... انگار یه تیکه سنگ راه گلومو بسته بود ... یه قطره اشک از چشمم افتاد ... چه خوب بود که علی سرش پایین بود و نمی دید ... - علی ... اگر قراره باز بری ... اگر می خوای با میترا بری همین الان بهم بگو... تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارم ... باورم نمیشه علی ... باورم نمیشه که بدترین روزهای زندگیمو تو برام رقم زده باشی ... صدام پر از گریه بود ... علی سرشو بالا آورد ... سفیدی چشمهاش صورتی شده بود و چشمهاش براق بود ... صبر اشکهام تموم شد و سرازیر شدن ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#97 | Posted: 17 Apr 2014 10:10
تو یه لحظه صورتم از اشک خیس شد ... علی لبشو گاز گرفت ... دستشو آروم به سمتم دراز کرد ... نمی دونستم می خواد چیکار کنه ولی نمی تونستم هیچ کاری هم انجام بدم ... دست راستشو سمت چپ صورتم گذاشت و سرمو به سینه اش چسبوند ... دست چپش رو هم دور کمرم گذاشت ... تو آغوش علی بودم ... سرم روی سینه اش بود ... چرا با من اینکارو می کنی علی ؟ ... نتونستم ساکت بمونم ... باید حرف میزدم وگرنه دق می کردم ... با گریه گفتم: - چرا اینکارو می کنی؟ ... علی ... نمی فهمم داره چه اتفاقی میفته ... من و تو چه نسبتی با هم داریم؟ ... خواهر و برادر؟ ... کدوم برادری اینجوری خواهرشو به آغوش می کشه؟ ... کدوم برادری برای بوسیدن خواهرش دلش میلرزه ... کدوم برادری دو ماه میره سفر و هیچ سراغی از خواهرش نمیگیره؟ ... علی ... اگه می خوای بری پس چرا هنوز پیشمی؟ ... چرا تمومش نمی کنی ؟ ... این سردرگمی بد ِ علی ... زجرم میدی ... با بی خبری زجرم میدی ... اگه نمی خواستی بگی چرا آزمایشتو نشونم دادی؟ ... اگه قرار نیست چیزی از تو و زندگیت بدونم، چرا اولین بار خودت از میترا برام گفتی؟ ... تکلیف من چیه؟ ... تکلیف اون بچه چیه؟ ... علی ... یعنی حق ندارم بپرسم مادر بچه ات کیه؟ ... با شتاب سرمو از سینه اش جدا کرد ... دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت و با چشمهای گرد شده و صورتی که از اشک نمناک بود گفت: - بچه ام؟؟؟ ... مادر بچه ام؟ ... کدوم بچه ؟ ... چی داری میگی سارا؟ ... این حرفها چیه که تو میزنی؟ با هق هق گفتم: - پس اون برگه ی آزمایش چی بود؟ ... آزمایش تعیین هویت ... جوابش مثبت بود ... علی هاج و واج نگاهم می کرد ... اخمهاش کم کم تو هم می رفت ... عصبی شده بود و نفس های عمیق می کشید ... دستی به پشتم زد و گفت: - میشه بری برگه ی آزمایش رو بیاری؟ رفتم به اتاقم و برگه ی آزمایش رو از کشوی تخت آوردم ... پاکت رو جلوی علی گرفتم و منتظر ایستادم ... علی پاکت رو گرفت و گفت: - چرا نمی شینی؟ کنارش نشستم و علی برگه های آزمایش رو از پاکت درآورد و گفت: - مثبتش کجاش بود؟ برگه هارو از دستش گرفتم و کمی زیر و رو کردم ... اونقدر اون شب هول و دستپاچه بودم که یادم نمیومد کجای اون سه تا برگه مثبت رو دیده بودم ... همون طور که می گشتم چشمم خورد به کلمه ی negative... چشمهام چهار تا شد ... با تعجب برگه ی بعدی رو نگاه کردم، دقیقا همون جایی که توی برگه ی قبلی نوشته بود، negative ، توی اون برگه نوشته بود positive... برگه ی بعدی رو هم نگاه کردم ... پایین برگه ی سوم هم باز negative نوشته بود ... با سردر گمی سرمو خاروندم و برگه هارو سمت علی گرفتم و گفتم: - قضیه چیه؟ دو تا برگه ها منفیه یکیشون مثبت؟ علی با لبخند سری تکون داد و گفت: - اصلا خوندی ببینی این آزمایش ها مال کی بود؟ حق به جانب گفتم: - معلومه که خوندم ... همون برگه ی اول نوشته بود علی رضایی ... - برگه ی اول آره ... ولی برگه های دومی و سومی رو هم خوندی؟ - برگه های دوم و سوم رو دیگه برای چی باید می خوندم؟ علی قسمت مشخصات برگه ی دوم رو نشونم داد ...میترا مودت... برگه ی سوم رو هم نگاه کردم ... رضا رضایی... و دقیقا برگه ی اول و سوم منفی بود و برگه ی دوم مثبت ... با سردر گمی به علی نگاه کردم و عاجزانه گفتم: - علی ... دارم دیوونه میشم ... نمی خوای حرفی بزنی؟ سرشو پایین انداخت و گفت: - می خوام بگم ولی طولانیه ... ماجرای چندان جالبی هم نیست ... می دونم که بعد از شنیدن ماجرا ازم متنفر میشی ... بهت حق میدم که از من بدت بیاد ... سارا ... باید برات بگم ولی مطمئنی که همین الان می خوای بشنوی؟ با سماجت گفتم : - آره همین الان می خوام بدونم ... نگاهی به ساعتش کرد و گفت: - یعنی نمی خوای از شام خوشمزه ات به منم بدی؟ بوش که داد میزنه فسنجون پختی. اهانی گفتم و تازه یادم افتاد که می خواستم اول شام بخوریم بعد ازش بپرسم ... خواستم بلند شم که علی دستمو گرفت ... به سمتش برگشتم و علی گفت: - سارا ... می خوام قبل از اینکه همه چیزو برات بگم، بعد از مدت ها با خوبی و خوشی کنار هم یه شام خوشمزه بخوریم ... سرشو پایین انداخت و با ناراحتی گفت: - می ترسم از اینکه آخرین شام دو نفره امون بشه ... برای اولین بار دستمو زیر چونه اش گذاشتم و سرشو بالا آوردم ... با دست دیگه اش، مچ دستمو که زیرچونه اش بود گرفت ... با بغض گفتم: - چرا آخرین؟ ... داری میری علی؟ سرشو به طرفین تکون داد و گفت: - نه نه اصلا منظورم این نبود ... میترسم از این که تو دیگه نخوای منو ببینی ... با اصرار گفتم: - علی حرف بزن ... جونم به لبم رسید ... از جاش بلند شد، دستشو دور کمرم حلقه کرد و با لحن شوخی که کاملا مشخص بود ساختگیه گفت: - اول شام بعد قصه ی شبانگاهی ...
تمام مدتی که شام می خوردیم علی می گفت و می خندید و منو هم به خنده می انداخت ... ولی دلشوره ی عجیبی داشتم ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ... اصلا نمی فهمیدم چی می خورم ... اون نیم ساعت اندازه ی نیم قرن گذشت ... به محض اینکه آخرین ظرف رو شستم، دستکشهامو درآوردم و گفتم: - خب بگو ... علی که از این همه عجله من خنده اش گرفته بود، گفت: - بریم تو اتاق دراز بکش ... از هر جا خوابت برد، بقیه اش می مونه برای فردا شب ... مشتی به بازوش زدم و گفتم: - اینقدر خودتو لوس نکن علی ... من دارم از دلشوره میمیرم تو شوخیت گرفته؟ دستهاشو جلوی صورتم گرفت و گفت: - باشه باشه ... عصبانی نشو ... هر جا دوست داری بشین برات میگم ... دستشو گرفتم و کشیدمش توی سالن و روی کاناپه ی سه نفره نشستم ...علی هم کنارم نشست ... زانوهامو توی سینه ام جمع کردم و گوشه ی مبل کز کردم ... علی نگاهی بهم کرد و گفت: - مطمئنی اینجا راحتی؟ ... قضیه اش طولانیه ها ... فقط چپ چپ نگاش کردم ... علی ابرویی بالا انداخت و گفت: - خشن میشی جذاب تر میشی ... پقی زدم زیر خنده و گفتم: - وای علی از دست تو و دیوونه بازی هات منم اخرش دیوونه میشم ... بگو دیگه جون به لبم کردی ... البته تا یه جاهاییشو می دونم ... تو عاشق میترا بودی و هستی و رضا هم ... وسط حرفم پرید و با دلخوری گفت: - دیگه هیچ وقت این حرفو تکرار نکن ... درسته قبلا میترا رو دوست داشتم ولی الان هیچی بین ما نیست ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#98 | Posted: 17 Apr 2014 10:12
پس دیگه نگو عاشق میترا " هستی " ... میترا زن پسر عمومه ... همین ... دیگه هیچ نسبت و احساسی بین ما نیست ... با شرمندگی حرفشو تایید کردم و گفتم: - معذرت می خوام ولی اونجور که تو بی خبر با میترا رفتی ... - به خاطر کاری که کردم متاسفم ... ولی یه سری دلایل هم دارم ... نگاهشو به فرش زیر پامون دوخت ... انگار گذشته اش داشت جلوی چشمش جون می گرفت : - تقریبا شش سال پیش بود ...
... دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد بودم ... میترا هم ترم سوم کارشناسی ...رضا همرشته ی میترا بود ولی ترم هفت بود و سال آخر کارشناسی ... یکی دو تا از درس های رضا و میترا با هم بود و من هم که بعضی وقتها میرفتم سراغ رضا، میترا رو توی کلاسشون می دیدم ... خیلی ساده و سربه زیر بود ... کم کم توجه امو جلب کرد ... می رفتم توی کلاسشون و کنار رضا می نشستم و میترا رو زیر نظر می گرفتم ... سر کلاس، همه ی حواسش به درس بود ... بیرون از کلاس هم چند باری دنبالش کردم ... یکراست می رفت خونه ... کم کم سر صحبت رو باهاش باز کردم ... فکر می کردم اصلا روی خوش نشون نده ولی تو همون برخورد اول خیلی راحت منو پذیرفت ... قبول کرد که یه مدت با هم دوست باشیم برای آشنایی بیشتر ... اون موقع کله ام داغ بود و برام مهم نبود که چرا میترا اینقدر راحت قبولم کرد ... ولی بعدا فهمیدم دلیل سربه زیری و سادگیش فقط این بود که کسی رو برای شیطنت نداشت ... از وقتی با هم آشنا شدیم، تیپ و قیافه اش عوض شد ... بیشتر به خودش می رسید، مانتوهای رنگ و وارنگ و آرایش های مختلف ... ولی همه ی این کارها در حد متوسطی بودن ... جوری نبود که زننده باشه و میترا رو از چشم من بندازه ... خب منم این کارهاشو به حساب علاقه اش به خودم میذاشتم و تازه خوشحال هم میشدم ... چند باری با هم بیرون از دانشگاه قرار گذاشتیم ... دوست نداشتم تنها با یه دختر قرار بذارم و مثل دختر و پسرهایی که معلوم نیست هدفشون از با هم بودن چیه، کنار میترا بشینم و دل بدم و قلوه بگیرم ... به همین خاطر رضا رو هم با خودم بردم ... رضا کم و بیش در جریان رابطه ی ما بود ... رضا پسر بی خیالی بود و عاشق چشم و ابروی دخترها ... همیشه می گفت زن فقط باید خوشکل باشه ... بقیه چیزها مهم نیست ... اولین باری هم که با میترا بیرون از دانشگاه قرار گذاشتیم، میترا بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود جوری که لحظه ی اول نشناختمش ... ولی رضا بدجوری خوشش اومده بود ... از همون روز زمزمه های رضا شروع شد ... مدام می گفت این میترا عجب تیکه ای بوده و من متوجه نشده بودم ... با اینکه حرفهای رضا برام گرون تموم میشد، ولی نمی تونستم چیزی بهش بگم ... چون نه نصبتی بین من و میترا بود که بخوام براش رگ غیرت نشون بدم و نه رضا کاری کرده بود که بخوام باهاش درگیر بشم ... رفتار میترا خیلی خوب بود ... سنگین و سربه زیر بود ... چشمش دنبال پسرها نبود ... تنها چیزی که آزارم میداد، همین نوع پوششی که داشت و افکار و عقایدش بود ... میترا آزادی رو در این می دید که هر جور دلش می خواد لباس بپوشه ... هر جور دلش می خواد رفتار کنه و هر جا که دلش می خواد بره ... سر این مسئله خیلی وقتها با هم بحثمون میشد ... چند باری هم که رضا شاهد بحثمون بود، طرف میترا رو می گرفت و هر دوشون باهم ، هم صدا میشدن که من عقایدم مال عصر حجره ... یادمه یه بار میترا ازم خواست، صبح جمعه باهاش برم کوه ... ولی من قبول نکردم چون جمعه ها صبح مختص مادربزرگ بود ... میترا به محض اینکه اسم مادربزرگ اومد، اصرار کرد که می خواد مادربزرگ رو ببینه ... منم نتونستم در برابرش مقاومتی بکنم و میترا رو بردم دیدن مادربزرگ ... اون موقع مادربزرگ سالم و سلامت بود و تنها زندگی می کرد ... به محض اینکه چشمش به میترا افتاد اخمهاش رفت تو هم ... اصلا میترا رو تحویل نگرفت و یه موقع که میترا حواسش نبود بهم گفت، میترا رو برسونم خونه اش و برگردم پیشش که می خواد باهام صحبت کنه ... میترا خیلی راحت، تا موقع ناهار خونه ی مادربزرگ موند و بعد از ناهار بالاخره به رفتن رضایت داد ... میترا رو رسوندم خونه اش و دوباره برگشتم پیش مادربزرگ ... به محض اینکه مادربزرگ منو تنها دید، برای اولین بار ازش سیلی خوردم ... چنان هاج و واج مونده بودم که نمی فهمیدم باید چه عکس العملی نشون بدم ... مادربزرگ به حدی عصبانی بود که هیچ وقت تصورش رو هم نمی کردم ... تمام حرفش هم این بود که دختری که به این راحتی با یه پسر غریبه میره تو خونه ای که نمی دونه چه کسی ممکنه اونجا باشه، به درد زندگی نمی خوره ... از تیپ و قیافه ی میترا خوشش نیومده بود و اصلا با میترا موافق نبود ... از همون اول آشناییم با میترا، مادربزرگ در جریان قرار داشت ولی فکرشو نمی کرد که انتخاب من دختری مثل میترا باشه ... با آزادی هایی که کاملا مخالف عقاید من بود ...
کم کم میترا به سمت رضا کشیده شد ... چون رضا همون چیزی بود که میترا می خواست ... به تیپ و قیافه ی میترا کاری نداشت و اتفاقا از کارهای میترا لذت هم می برد ... میترا دختر خوشکلی بود و رضا هم که عاشق چشم و ابرو ... دیگه دلیلی برای حضور من نبود ... خودمو کنار کشیدم و رضا خیلی زود به خواستگاری میترا رفت و میترا هم بله رو داد ... مادربزرگ به محض خبر دار شدن از این ماجرا خیلی شوکه شد ... فکر می کرد شر میترا از سر نوه اش کم شده ولی خبر نداشت، دامن یکی دیگه از نوه هاشو گرفته ...خیلی به این در و اون در زد که این وصلت رو به هم بزنه ولی رضا آب پاکیو رو دست همه ریخت و گفت که با میترا رابطه داشته و دیگه کار از کار گذشته ... با این حرفی که رضا زد، همه عقب نشستن ... عمو هم صیغه اشون کرد که بیشتر از این گناه نکنند و حداقل محرم باشن ... تقریبا شش ماهی بود که رضا و میترا نامزد کرده بودن و درواقع صیغه شده بودن ... هنوز هم حس و علاقه ام به میترا ، کنج قلبم مونده بود و هر از گاهی یادش می افتادم ... به خصوص وقتی که توی مهمونی ها کنار رضا می دیدمش ... هر چند با هم تناسبی نداشتیم ولی هر چی بود ، بالاخره اولین دختری بود که توجه امو جلب کرده بود و به این راحتی فراموشم نمیشد ... تمام درد و دل هامو برای مادربزرگ می گفتم و اون فقط صبورانه گوش میداد ... کم کم زمزمه های رفتنشون به امریکا به گوشم رسید ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#99 | Posted: 17 Apr 2014 10:15 | Edited By: ROZAALINDA
این جوری برای من هم خیلی بهتر بود ... راحت تر می تونستم فراموشش کنم ...تقریبا دو هفته قبل از رفتنشون بود که دوستهاشون براشون گودبای پارتی گرفته بودن ... هم رضا و هم میترا ، باهام تماس گرفتن و دعوتم کردن و من هم رفتم ... می خواستم برای آخرین بار ببینمش و برای همیشه مهرشو از دلم بیرون کنم ... تو مهمونی بود که اون اتفاق وحشتناک افتاد ... علی ساکت شد و به فکر فرو رفت ... از شدت هیجان معده ام درد گرفته بود و اضطراب عجیبی داشتم ... با لحن پر خواهشی گفتم: - علی ... چه اتفاق وحشتناکی؟ ... بگو چه اتفاقی افتاد؟ چند لحظه نگاهم کرد و گفت: - سارا ... هنوز خودمو به خاطر اون اتفاق نبخشیدم ... می دونم تو هم بفهمی ازم دلخور و شاید متنفر بشی ولی خواهش می کنم چند ثانیه هم خودتو جای من بذار ... یک عمره دارم با این عذاب وجدان سر می کنم ... سارا ... طاقت زخم زبون شنیدن از تو رو ندارم ... هیچ وقت دلم نمی خواست کسی از این ماجرا با خبر بشه ولی خواسته یا ناخواسته چند نفر می دونند ...شاید هم برات تعریف کرده باشن ... شاید منظورش ضحی بود ... یاد چهارشنبه سوری افتادم و ماجرایی که ضحی از گفتنش طفره رفت و حالا علی هم برای گفتنش، دل دل می کرد ... کلافه گفتم: - علی حرف میزنی یا می خوای منو دق بدی؟ دستمو گرفت و گفت: - خدا نکنه ... دیگه این حرفو نزن ... سارا ... قول بده تا آخرشو بشنوی و زود قضاوت نکنی ... با سر تایید کردم و علی این بار به گلدون روی میز خیره شد: - اون شب هیچ کس وضع درستی نداشت ... همه مست بودن و تو دست هر کی یا مشروب بود و یا سیگار ... دختر و پسرها رو پای همدیگه نشسته بودن و من که اصلا انتظار چنین جوی رو نداشتم، از کنار میترا که تنها آدم عادی اونجا بود، تکون نمی خوردم ... حتی رضا هم تا خرخره خورده بود و دستش دور گردن یه دختر دیگه بود و میترا هم فقط نگاهشون می کرد ... بدجوری دلم برای میترا سوخت ... قطعا وقتی مردی عاشق چشم و ابروی زنش باشه، با دیدن یکی خوشکلتر از اون زنشو فراموش می کنه ... کم کم میترا هم رفت سمت مشروب و برای من هم گیلاسی آورد ... نمی خواستم بخورم ولی میترا اونقدر اصرار کرد و از طعم و مزه اش گفت تا من هم کنجکاو شدم و خوردم ... تمام جام رو سر کشیدم و نفهمیدم چه مزه ای داشت ... میترا خندید و باز جاممو پر کرد ... این بار طعم تلخی داشت ... وقتی قیافه ام مچاله شد، میترا یه نمونه دیگه دستم داد که طعم دهنمو عوض کنه ... به بهونه های مختلف چهار پنج تا گیلاس به خوردم داد و خودش هم دو برابر من خورد ... حالم خیلی بد شده بود ... سرم گیج می رفت و روی پا بند نبودم ... تهوع داشتم و معده ام آشوب بود ... میترا منو به اتاقی برد که استراحت کنم اما خودش هم کنارم دراز کشید ... انگار اختیار رفتارش دست خودش نبود چون ... شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنم ... هین بلندی کشیدم و با دست جلوی دهنمو گرفتم ... قلبم تو حلقم بود ... میترا چیکار کرده بود؟ علی چیکار کرده بود؟ ... داشتم از دلشوره و استرس می مردم ... بازوی علی رو تکون دادم و گفتم: - بعدش چی شد؟ ... زود بگو علی دیوونه ام کردی ... دستمو تو دستش گرفت ... شونه هاش افتاده بود و صورتش بدجوری گرفته و دمغ شده بود ... یادآوری اون خاطرات داشت عذابش میداد ... با نگاه غمگینی بهم خیره شد و تو یه جمله خودشو خلاص کرد: - کاری که نباید میشد شد ...
با تمام وجودم آه کشیدم ... سرمو با دستهام گرفتم و موهامو چنگ زدم ... با ناباوری گفتم: - کاری که نباید میشد شد؟ ... تو با میترا چیکار کردی؟ ... میون حرفم پرید و با عجله و نگرانی گفت: - نه ... نه ... من هیچ کاری نکردم ... خودش این کارو کرد ... من اصلا حال خوشی نداشتم ... نمی فهمیدم میترا چیکار می کنه و چند بار خواستم مانعش بشم ولی اون قدر حالم بد بود که اصلا نمی تونستم عکس العملی نشون بدم ... وقتی هم که لباس های خودشو درمی آورد، ... چشمهامو بستم که نبینم و وقتی چشمهامو باز کردم، هوا روشن شده بود ... تو همون لحظه که چشمهامو بستم از حال رفته بودم ... وقتی که بیدار شدم تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ... میترا کنارم خواب بود و هیچ لباسی تنش نبود ... همون موقع یادم افتاد که شب قبل میترا داشت لباس های من و خودشو درمی آورد ... میترا رو بیدار کردم ... وقتی چشمش به اون وضعیت افتاد، پوزخند زد ... نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سیلی محکمی توی صورتش زدم ... ولی میترا هیچی نگفت ... سکوت کرده بود ... تا همین شش هفت ماه پیش سکوت کرده بود ... میترا در این باره با هیچ کس حرف نزده بود حتی با رضا ... رضایی که نمی دونم اون شب رو تا صبح تو آغوش کی گذرونده بود ... عروسیشون برگزار شد و رفتن امریکا ...چند وقت بعد هم خبر بارداریش به گوشم رسید ...تمام این سال ها با ترس اینکه بچه ی میترا، از من باشه زندگی کردم ... تنها کسی که براش درد دل می کردم مادربزرگ بود ... وقتی فهمید چه اتفاقی بین من و میترا افتاده سکته کرد ... اشک از گوشه ی چشمهای علی روون شد ... با صدای لرزونی گفت: - تو اون روزهایی که هم من داغون بودم هم مادربزرگ، فقط بیژن بود که فهمید یه درد مشترکی بین من و مادربزرگ هست ... اونقدر با بیژن صمیمی بودم که حال و روزمو درک کنه ولی درباره میترا چیزی بهش نگفته بودم ... عاقبت هم همه چیزو براش گفتم ... وقتی مادربزرگ حال خوشی نداشت به یه سنگ صبور نیاز داشتم که هم از خودم بگم و هم علت مریضی مادربزرگو ... هیچ وقت خودمو نمی بخشم که اون بلا رو سر مادربزرگ آوردم ... اگر من با مادربزرگ حرف نمیزدم این بلا سرش نمیومد ... اگه به اون مهمونی لعنتی نمی رفتم این اتفاق ها نمی افتاد ... سکوت کرد ... منم ساکت بودم ... هیچی نمی تونستم بگم ... نه می تونستم دلداریش بدم و نه می تونستم سرزنشش کنم ... آهی کشید و ادامه داد: - چهارشنبه سوری بود که میترا درباره ی بچه باهام حرف زد ... شب سیزده بدر هم رفتم دیدنش ... از تو هم خواستم باهام بیای ولی نیومدی ... میترا گفت که هر چی بچه بزرگتر شده هیچ شباهتی نه به رضا داشته نه به میترا ... رضا هم بی خبر از میترا، بچه رو میبره ازمایش و می فهمه که بچه از خودش نیست ... با میترا بدجوری درگیر میشن و دعواشون میشه و برای همین می خواست میترا رو طلاق بده ... میترا هم پای منو وسط کشیده بود.بود ... رفتم امریکا که یه بار برای همیشه این مسئله روشن بشه ... بالاخره باید با واقعیت روبه رو میشدم ... واقعیتی که ممکن بود به ضررم باشه یا شاید هم نباشه ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#100 | Posted: 17 Apr 2014 10:21
قسمت يازدهم
به خاطر حضور مادر میترا هیچ کدوم در این باره حرفی نمیزدیم ... یه بار که با رضا برای کارهای ازمایش رفته بودیم، بدجوری با هم درگیر شدیم و من دست رضا رو شکستم و رضا هم سر منو ... اونقدر فشار عصبی و روحی روم بود که داشتم داغون میشدم ... فکر و خیال اینکه نکنه بچه از من باشه و با این بی آبرویی چیکار کنم، دیوونه ام می کرد ... فکر اینکه چه طوری به تو بگم ... روم نمیشد بهت زنگ بزنم و چیزی بگم ... همون موقع هم از طرف کارم یه ماموریت خارج از کشور بهم داده بودن که باید می رفتم کانادا ... به خاطر همون ماموریت بی موقع هم بود که رفتنم این قدر طولانی شد ... خانواده امو با اسم ماموریت قانع کردم ولی تو حتی نپرسیدی چرا دارم میرم ... با چه رویی باید زنگ میزدم و می گفتم دارم ازمایش تشخیص هویت میدم برای بچه ای که ممکنه از من باشه؟ ... تمام اون دو ماه با مادرم در تماس بودم و سراغ تو رو می گرفتم ... وقتی فهمیدم که تو به همه گفتی هر روز برات زنگ می زنم، خیلی شرمنده ات شدم ... فهمیدم که دوست نداری بقیه چیزی بفهمن ... منم بدون اینکه مادرم مشکوک بشه، سراغ تو رو ازش می گرفتم ... اون شب که خونه ی عمه ات حالت به هم خورده بود ... من دو روز بعدش با خبر شدم ... از خودم بدم میومد که تو رو به این روز انداختم ولی چاره ای نداشتم ... اگر اون بچه مال من بود با چه رویی می خواستم تو چشم تو و خانواده ات نگاه کنم ... سردرگم و بلا تکلیف بودم تا جواب ازمایش بیاد ... هر سه مون ازمایش دادیم ... من و رضا و میترا ... روزی که جواب ازمایش اومد و دکتر گفت بچه مال من هم نیست نماز شکر خوندم ولی این وسط آبروی میترا رفت ... چون نفر سومی هم در کار بود ... میترا فکرشو نمی کرد که من برای آزمایش باهاش راهی امریکا بشم و از رضا پنهون کرده بود ... فکر می کرد با آوردن اسم من قضیه تموم میشه ولی وقتی رفتم و ازمایش دادم و قضیه لو رفت، رضا و میترا بدجوری درگیر شدن ... توی خیابون بودیم که رضا افتاد به جون میترا ... با کلی بدبختی از میترا جداش کردم ... سر و صورتش پر از خون شده بود ... بالاخره گفت که اون شب لعنتی توی اون مهمونی ... شخص دیگه ای هم با میترا رابطه داشته ...رابطه ای که به اجبار انجام شده بود ... در واقع بهش تجاوز کرده بودن ... منم که بی هوش شده بودم و اصلا نفهمیدم چه اتفاقی بعد از اون برای میترا افتاده بود ... میترا هم ترسیده بود اگه حرفی بزنه ازدواجش با رضا به هم بخوره ... تمام اون سال هایی که از ازدواج فراری بودم به خاطر علاقه ام به میترا نبود ... به خاطر عذاب وجدان بود ... عذاب از گناه بزرگی که خواسته و ناخواسته مرتکب شده بودم ... صورتشو با دستهاش پوشوند و سرشو با تاسف تکون داد: - یادمه که میترا روی سینه ام نشسته بود و لباسشو درمی آورد ... همین صحنه ای که توی ذهنم مونده یه عمره داره مثل خوره وجودمو می خوره ... نمی دونم اگر تمام اتفاقات یادم مونده بود چه جوری می خواستم با خودم کنار بیام ... می ترسیدم از اینکه وقتی ازدواج کردم، همه اش چهره ی میترا و خاطره ی اون شب جلوی چشمم ظاهر بشه ... فکر این که همسرت رو در آغوش بگیری ولی زن دیگه ای رو جلوی چشمت ببینی دیوونه ام می کرد ... سکوت کرد ... انگشت اشاره و شصتشو روی دو تا چشمهاش گذاشت و شونه هاش لرزید ...نمی تونستم گریه اشو ببینم ... گریه ی علی ... کسی که همه ی زندگیم بود ... کسی که عاشقش بودم و نمی تونستم ببینم یه خار توی پاش بره چه برسه به اینکه یه عمر عذاب روحی داشته باشه و هنوز هم با این عذاب درگیر باشه ... چه قدر عجولانه درباره ی علی قضاوت کردم و به دردش اضافه کردم ... چرا علی فکر می کرد ازش متنفر میشم ... علی که حال طبیعی نداشته درثانی به خواست خودش هم با میترا هم خواب نشده بود ... در واقع میترا از گیجی علی سوء استفاده کرده بود ...شاید همون میترای بیچاره هم اگر حال طبیعی داشت هرگز چنین کاری نمی کرد ... یه مشروب لعنتی زندگی چند نفرو تباه کرد ... طفلک علی ...اونقدر عذاب وجدان داشت که بعد از شش سال هنوز نتونسته بود خودشو ببخشه ... دلیلی نداشت علی رو نبخشم ... اصلا من چیکاره بودم که ببخشم یا نه ...علی باید منو می بخشید که این جوری با ندونم کاری هام اذیتش کرده بودم ... دستمو روی شونه اش گذاشتم و با تمام عشقی که بهش داشتم صداش زدم : - علی جونم ... سرشو بالا آورد و به چشمهام خیره شد ... صورت مرطوبشو با دستم پاک کردم و گفتم: - دیگه همه چی تموم شده علی ... خداروشکر که اون بچه از تو نبوده ... اون اتفاقی هم که بین تو و میترا افتاد که تقصیر تو نبود ... تو که با خواست خودت اون کارو نکردی ... مطمئن باش خدا توبه ی بنده هاشو می پذیره ... وقتی خدا تو رو بخشیده تو چرا خودتو نمیبخشی؟ ... مادربزرگ هم که حالش خیلی بهتره ... امروز که دیدمش لبخند میزد ... علی ... اینقدر خودخوری نکن ... اگر همون شش سال پیش خودتو بخشیده بودی تا الان اون شب لعنتی رو هم فراموش کرده بودی ... دستشو روی صورتم گذاشت و گفت: - سارا ... با من می مونی؟ فقط نگاهش کردم ... نمی دونستم چی باید بگم ... اصلا معنی حرف علی چی بود ... مگه تا الان با علی نمونده بودم؟ ... فقط پلک هامو روی هم فشار دادم و اشک از بین پلک هام بیرون چکید ... هنوز چشمهامو باز نکرده بودم که علی منو کشید تو آغوشش ... سرم روی شونه اش بود و دستهاش دور شونه ها و کمرم قفل شد ... صدای نفس های بلندشو می شنیدم ... دستهامو روی کمرش گذاشتم ... حس عجیبی داشتم ... حس رهایی ... حس سرخوشی ... با هر نفس علی قلبم زیر و رو می شد ... انگار سنگینی باری که از روی دوش علی برداشته شده بود، احساس می کردم ... دلم می خواست محکم تو آغوشم بگیرمش ولی اونقدر فشار دستهای علی زیاد بود که هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم ... نفسم تنگ شده بود و عجیب بود که این نفس تنگی رو دوست داشتم ...دلم نمی خواست تموم بشه ... دوباره یاد میترا افتادم ... تکلیفش با رضا چی میشد؟ - علی ... - جون علی ... جونم عزیزم؟ آخ که شنیدن این حرفها از زبون علی چه لذتی برام داشت ... - میترا چی شد؟ ... رضا می خواد طلاقش بده؟ - تو هنوز تو فکر اونی؟ - دست خودم نیست ... بدجوری ذهنمو درگیر کرده ... یه جورایی دلم براش میسوزه ... از اینجا رونده و از اونجا مونده ... اون هم تقصیری نداشته ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Hot Winter | زمستان داغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites